<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489</id><updated>2012-02-12T18:14:22.455-08:00</updated><category term='ورزش، آداب و رسوم، بازی، سرگرمی، کاردستی، اوقات فراغت، مردم شناسی، ورزش'/><category term='موزه، موزه داری، مجموعه سازی، حفاظت و نگهداری، اموال فرهنگی، تاریخ هنر'/><category term='ورزش، آداب و رسوم، بازی، سرگرمی، کاردستی، اوقات فراغت، مردم شناسی'/><category term='موزه، موزه داری، نمایشگاههای موزه، بازدید کننده'/><category term='وحدت وجود، عرفان'/><title type='text'>Khollan Vafa  :  اخوان صفا</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>687</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-1897555225578216477</id><published>2012-02-11T20:30:00.000-08:00</published><updated>2012-02-12T18:14:22.756-08:00</updated><title type='text'>موزه فرهیزشی:  دفتر هفتم از کتاب موزه و دانش (آگاهی) مردم (بشر)  ایلین هوپر-گرین هیل</title><content type='html'>فصل هفتمموزه فرهیزشی (= انتظامی)  انقلاب فرانسه شرایط ظهور برنامه تازه ای از موزه شناسی را فراهم آورد که روش های گردآوری و جایگاه های فاعلی را بسی تغییر داد.  به جای مجموعه های بسیار شخصی و خصوصی قصرهای (=کاخِ دژ سان و باستیون وار) شاهان و خانه های دانشمندان، مجموعه های ملی در فضاهائی تشکیل شد که درهایش به روی همه مردم باز بود.  در دوره رنسانس فاعلان به انتخاب شخصی به گردآوری مجموعه ها در فضاهای خصوصی خانه های خود می پرداختند (فوکو،26:1986).  اینک نگاهی که به بررسی یک منطقه وسیع جغرافیایی، بدواً با اهداف نظامی می پرداخت، به زمینه یابی همان فضا برای مقاصد فرهنگی روی آورد.  اشیای مادی "آثار هنری"  به روش دیگر کالاهای راهبردی کار گرفته می شد. موزه ها با الگوی استفاده نظامی از منابع در سرتاسر اروپا بنا می شد.  نوعی نگاه موزه دارانه جالب که به نگاه پزشکانه آن روزگار پهلو می زد پدیدار شد (فوکو، 31: 1976).  " نگاه موزه دارانه"  از طریق شبکه ای از مؤسسات بیانگر نظارت مداوم، متحرک و متمایز شکل گرفت.   فنون تازه ای برای امکان پذیر ساختن این نظارت در سطح کلان پدیدار شد.  مجموعه ها را گرد هم آورده پس از پیراستن به باز پخش و ساماندهی دگر باره شان می پرداختند.   به نام جمهوری نوپا فضاها و اشیای متعلق به شاه، اشراف و کلیسا نخست در فرانسه و سپس در سرتاسر اروپا مصادره شد و تغییر وضعیت یافت. انقلاب فرانسه مهر پایانی بر جامعه دارای نظام سلسله مراتبی، نابرابری و همزمان پایان روش قدیمی تصور جهان (بصورت نظامی ثابت زیر سلطه منطق دینی- سیاسی) بود (لاکلا و موف ، 155: 1985).  انقلاب فرانسه مبتنی بر حقانیت  مردم بود؛ امری که تا آن زمان سابقه نداشت.  از نظر ناپلئون فرانسه دولتی بود متمرکز و ملی گرا که با انقلاب تقویت شده و مبتنی بر تسلط اجتماعی بورژوازی بود (برونوسکی و مازلیش،  461: 1970) . در این جامعه گسستگی ناگهانی مشاهده می شود که چیزی نیست جز ابداع فرهنگ مردم سالارانه.   "موزه" به شکل ابزار نمایش زوال استبداد و اشکال کهن سلطه رژیم قدیم،  در کنار مردم سالاری و سودمندی جمهوری به مردم نشان ابداع شد. گسستگی دیگری در نظریه حکومت بچشم می خورد (فوکو، 17:1979).  در گذشته، حکومت را با الگوی خانواده فهمیده اقتصاد را تدبیر منزل می شمردند، در حالی که اینک مردم، مدیریت بهداشت، ثروت و آموزش برترین هدف حکومت و خانواده به صورت بخشی (ممتاز) در الگوئی بزرگتر دیده می شد.  موزه دولتی شکل یکی از تلاشهای دولت در کشاندن مردم به کارهائی را بخود گرفت که نا دانسته وسیله ای در خدمت دولت گردند.درعین حال،" موزه فرهیزشی" موجب پیدایش تعاملی میان جایگاه های فاعلی کهنه و نوشد که بازدید کننده را برخوردار شونده (توانائی دانستن یافته)، و موزه دار را فاعلی دانا دارای مهارت تخصصی (که دیگران را یاراییِ دانستن می بخشد) می شمرد و فاعل-امپراتور را مقامی که به تازگی در موضع منشاء خیر و آزادی مردم استقرار یافته بود.  اما،  این موضع جدید به ناچار موجب تداعی نقشهای قدیم تر شاهی که بیانگر کل جهان بود و از طریق سامان دهی به اشیای معنی دار خود را در مرکز قرار می داد، می گردید. بحث دانشنامه سه بعدی جای خود را به اطلاعاتی داد که دائماً بازبینی می شد و به جای محصور کردن دانش در شکلی بسته، ایستا و روشمند،  نقش جمع بندی رویدادها، تمرکز بخشی به اطلاعات، انتقال اطلاعات از یک سوی کشور به دیگر سو، بحث درباره مسائل هنوز مبهم و نشان دادن پژوهشهای ضروری را به دوش گیرد (فوکو، 1976:29).  "موزه" از حالت پایگاهی موضعی و محدود در آمده مبدل به برنامه ای شد که همزمان فرهیزشی بود و بس گسترش یافته، چه از جهت فضا، چه به لحاظ اجتماعی.  فوکو چگونگی کارکرد فنون فرهیزشی در مدرسه و زندان در پایان دوره کلاسیک  را توضیح  : این فنون به همین اندازه در موزه ها نیز تشخیص داد و بنابراین می توان آن را یکی دیگر از ابزارهای تربیت "افرادی سر براه" دانست. فنون فرهیختن در "دوره کلاسیک"فوکو به توصیف ظهور فنون فرهیزشی قدرت در اواخر دوره کلاسیک خود می پردازد.  مقررات (روش هائی که به تقسیم و مدیریت زمان، فضا و حرکت می پرداخت و از دیرباز در صومعه ها، ارتش و کارگاهها وجود داشت  طی سده های هفدهم و هجدهم مبدل به ابزارهائی برای سلطه و اداره شد (فوکو، 137:ب 1982). دوره کلاسیک بدن انسان را به عنوان موضوع و هدف قدرت کشف کرد (همان: 136).  هنر بدن انسان زاده شد. فرهیزش به عنوان یک قدرت/فن از طریق مشاهده سلسله مراتبی، داوری هنجار بخش و سنجش عمل می کند.   ایده مشاهده سلسله مراتبی نمایانگر ارتباط بین مشهود بودن با روابط عمیق سود/زیان است و همزمان معرف ایده کارگیری ابزاری است که برای مشاهده ابداع شده و موجب تاثیر این روابط بر افراد از طریق مشاهده می گردد.  فنون فرهیزش مبتنی است بر توزیع افراد در فضا و پهنه ای که زیر نظر باشد.  از نظر تاریخی رسیدن به این هدف نیازمند ایجاد فضائی است بسته و متفاوت از تمامی فضاهای دیگر (فوکو، 141: ب 1982).   مدارس، بیمارستانها و آسایشگاه های نظامی به عنوان فضاهای تخصصی به محدود سازی و اداره جمعیت خود پرداخته آنها را از توده مردم جدا و متمایز می ساختند.  اصل محصور سازی فضا به جدا سازی افراد از یکدیگر کشانده شد.   هر فرد- زن یا مرد- می باید محل خاص خود را می داشت و هر فضا، فرد مختص به خود را.   این آرایش حجره ای افراد نظارت مداوم بر آنها را امکان پذیر می ساخت.فضای بیمارستان، و مثال فوکو از آن، بیمارستان نظامی بندر روشفور است که همچون صافی عمل می کند؛ ساز و کاری که به مشخص سازی افراد و تفکیک توده ی انبوه ناوی ها، بیماریهای همه گیر و کالاها می پردازد.   نظارت پزشکی بر امراض و بیماریهای واگیر، از شماری نظارتهای دیگر تفکیک ناپذیر است: نظارت نظامی بر فراریان؛ نظارت مالی بر کالاها و نظارت اداری بر درمان، سهمیه ها، درمان شدگان و درگذشتگان.  اولین اقداماتی که صورت گرفت، بیشتر به اشیا می پرداخت تا افراد.   نظارت مالی و صرفه جوئی مقدم بر نظارت پزشکی بود.   فنون مربوط به پزشکی بعداً اجرا شد.   داروها را در جاهائی زیر قفل و کلید نگهداری می کردند و استفاده از آنها ثبت می شد؛ نظامی برای تائید تعداد واقعی بیماران، هویت و یگان هر یک ابداع شد.   ورود و خروج آنها زیر نظر گرفته می شد و مجبور بودند در بخش های خود باقی بمانند.   نام هر بیمار به تخت الصاق می شد.   نام یکایک بیماران تحت درمان در دفتر ثبتی نگاشته می شد که پزشک می بایست برای معاینه بیماران بدان مراجعه می کرد.   بعداً جدا سازی مبتلایان به بیماریهای مسری و جدا کردن تخت ها پیش آمد.   گام بگام فضائی اداری و سیاسی بر پایه فضای درمانی و یکایک اشخاص، بیماریها، نشانه ها، زنده ها و مرده ها تعریف شد.   این فضا جدول معرفت شناسی واقعی بود متشکل از غرابتهای متقابلی که به دقت از هم متمایز شده بود.  از دل مقررات فضائی در آمد که از نظر پزشکی سودمند  بود (فوکو، 144: ب 1982).اصل تفکیک و جاسازی در فضاهای دیگر نیز عمل می کرد، به عنوان مثال در مدرسه و ارتش، افراد آشکارا برپایه  سن، توانائی، مهارت و سطح دستاوردهای شان دسته بندی می شدند.   از طریق جداسازی و مطالعه، تفاوتها آشکار شده تن به رده بندی می داد.   تفاوتها را داوری و ارزیابی می کردند و با کارگیری تشویق و تنبیه هنجار سازی می کردند.   داوری هنجار ساز توام با مطالعات سلسله مراتبی، استفاده از فضا به منظور نشان دادن تفاوتها شباهتها را شدنی ساخت.تزکیه، از طریق سازمان دهی "حجره ها"،  "مکانها" و "مرتبه ها"، فضاهائی پیچیده ایجاد می کند که همزمان ساختمانی، کارکردی و سلسله مراتبی است.   فضاها به تثبیت جایگاه ها پرداخته اجازه گردش می دهند؛ جاها را نشانه گذاری کرده  به هریک ارزشی می دهند.  به دسته بندی اشیا و افراد، در جدولی وسیع از تمایز ها و تفاوت ها می پردازند.   تقسیم بندی فضاها و اشخاص، ایجاد پیشینه ها را در پی داشت: دفاتر روزانه، دفتر کل، دفتر اموال، قفسه بایگانی و آرشیو، جملگی برای مستند کردن توزیع اشخاص و اشیا در فضاها ضروری بود.  بدین ترتیب در سده هجدهم، جدول رده بندی مبدل به ابزار قدرت و روش کسب آگاهی شد (فوکو، 281: ب 1982).تقسیم بندی فضاها و عادی سازی آن  در سطح افراد و فضاهای موسسات همتای خود را در تقسیم، مطالعه و نظارت بر فضای جغرافیائی پیدا کرد.  فوکو در تولد بیمارستان  (فوکو، 1976) به توصیف پیدایش حرفه پزشکی فرانسه به عنوان بخشی از پیوستگی رویدادها در دوره انقلاب می پردازد.  بسیاری عناصر سیاسی، نظامی، اقتصادی و ایدئولوژیک – به یکدیگر گره خورد و شرایط ظهور حرفه های نوین پزشکی را فراهم آورد.  یک شبکه پزشکی ایجاد شد و به موازات آن یک نگاه پزشکانه که به بررسی تمامی کشور از طریق ساخت بیمارستان و استقرار کارکنان پرداخت.  گفتار پزشکی نوین توسط مرام سیاسی (=ایدئولوژی) انقلاب فرانسه و برداشت آن از شهروند آزاد به عنوان شخصی تمیز، منزه و سالم تأیید می شد.  ایده "پزشکی در آزادی" در زمینه ای دقیقاً تاریخی شکل گرفت که تعریف ساختارهای نهادی و علمی آن را امکان پذیر ساخت (همان: 69).در یک دوره پنجاه ساله پس از پایان سده هجدهم، نوعی گفتار جدید پزشکی جا افتاد که در آن فضای پزشکی بر فضای اجتماعی منطبق گردید: "انسان شروع به درک حضور فراگیر پزشکانی می کند که نگاههای متلاقی شان تشکیل شبکه ای می دهد که بر کلیه نقاط مکان و تمامی لحظات زمان نظارتی دائمی، سیال و متمایز دارد (فوکو، 31: 1976).روشهای فرهیزشی به ارزیابی، رده بندی و مدیریت زمان، مکان، اشخاص و اشیا می پردازد. همزمان با رده بندی و در معرض بررسی قرار گرفتن سوژه،  خود شخص، چه زن چه مرد، نظم دهنده به خود می شود.  دیگر نیازی نیست: در وادار کردن محکوم به خوش رفتاری، آرام کردن دیوانگان، گردن نهادن شاگردان مدارس و بیماران بیمارستانها به مقررات، به زور متوسل شد.  کسی که در میدان دید قرار می گیرد و از این موضوع آگاه است، مسئولیت الزامات قدرت را می پذیرد و کاری می کند که خود به خود بر وی تاثیر گذارد؛ وی در لوح دل  خویش رابطه قدرتی را حک می کند که در آن واحد هر دو نقش تابع و رئیس را انجام می دهد: و تبدیل به رئیسِ مرئوسیت خود می گردد (فوکو، 209: 1982).بدین شکل انسانهای فاعل گرفتارِ چنبره ای از روابط قدرتِ غیرمتشخص  می شوند که به تفکیک، ارزیابی و داوری می پردازد و از این راه، در فراگرد مداوم هنجارسازی مبدل به ناظران برخود می گردند. شکل گیری موزه به چه شکل به پیدایش دیگر روشهای فرهیزشی ارتباط می یابد؟ انقلاب فرانسه شرایط لازم برای شکل گیری برنامه جدیدی برای "موزه ها " را فراهم کرد.  "برنامه" عبارت است از مجموعه ای از توصیه های سنجیده و مستدل که بر طبق اصول آن، موسسات تجدید سازمان می یابند و فضاها مرتب و رفتارها تنظیم می گردد (فوکو، 14-3:آ 1981).  این برنامه عقلانیتی را پی ریخته و توانمند می سازد که بر پایه آن "نظامهای حقیقت " به فراخور ساخته می شود (فوکو،14:ب1987). گسست های برخاسته از انقلاب، شرایط را برای پیدایش حقیقتی نو، عقلانیتی تازه آماده کرد که از دل آن عملکردی جدید برای نهادی جدید؛ یعنی موزه دولتی پدیدار شد.  به سرعت روشهای قدیمی گرد آوری اشیا بدست شاهان، اشراف و کلیسا را تغییر داده زمام آنها را به دست گرفته و در حیطه های نوین استفاده به باز تعریف شان پرداختند.  خود مجموعه ها را از فضاها و تقسیم بندیهای قدیم شان جدا کرده و آنها را در زمینه های دیگر به صورت گفتار هائی در آوردند که همزمان به استبداد رژیم کهن و مردم سالاری رژیم نو اشاره داشت. در فرانسه، موزه بعنوان یک موسسه مردم گرای متعلق به مردم با پیوند سه عامل فراگیر: جمهوریخواهی، روحانی ستیزی و جنگ های تهاجمی پشت سر هم زاده شد (گولد، 1965:13). نیروهای متلاقی این سه عامل (که جملگی در حیطه های غیر موضوعی وجود داشتند و هیچ یک بخودی خود تازه نبود) وسیله ای ایجاد کرد با دو کارکرد عمیقا متضاد؛  همچون نیایشگاه نخبه هنرها، و ابزاری سودمند در آموزش مردم گرایانه مردم (ناکلین، 1972:8).  این نهادِ نوینِ اساسا متفرّق سبب ساز ابداع فنونی مبتنی بر روشهای مدیریت نظامی شد.  نهاد حاصل نقشی تعین کننده در باز تعریف روش های مجموعه سازی سراسر اروپا  در سالهای سده هجدهم داشت.  "موزه" : ابزار نوین تولید دانشروز بیست و هفتم سپتامبر 1792 فرمان داده شد در تالارهای کاخ سلطنتی قدیم  لوور موزه ای  بنام "موزه فرانسه"  بر پا شود. گشایش این موزه در اواخر 1793 بود.  در سال 1796 نام آن به "موزه مرکزی هنر"  تغییر یافت (سلینگ، 109:1967).  در سال 1803، باری دیگر به  "موزه ناپلئون"  تغییر یافت (الکساندر، 90: 1983).تاریخ کار آمد می پذیرد که گسست ها و وقفه های ذاتی که رویه ها را به تغییر بنیادی می دهد، می تواند به موازات حرکت های طولانی و تند رویدادها وجود داشته باشد.  انباشت و نمایش اشیا را می توان کاری دیر پا با پیشینه ای دور و دراز دانست، هر چقدر هم که هویت و استفاده هائی که از این گونه اشیا می شد، دستخوش تغییرات ناگهانی شده باشد.  شکل و هدف پیوندهایِ فاعل،  شئی،  فضا و قدرت هیچ "ماهیت" ذاتی ندارند؛ " مجموعه ها" و " موزه ها" بر پایه تغییرات و فراز و فرودِ روابط قدرت و حسب رویدادهای محتمل هویتهای متناسب به خود می گیرند. برنامه های تشکیل موزه ای در کاخ لوور از مدتها پیش وجود داشت و در دوران رژیم قدیم تلاشهای چشم گیری برای تبدیل مجموعه سلطنتی به ابزاری سودمند تر صورت گرفته ولی به نتیجه نرسیده بود (بازین، 40 : 1959، گولد، 22 : 1965). تنها پس از انقلاب بود که نیروهای تازه موجب ایجاد نهادی گردید که از بن تازه بود و قدرت ها و استعدادهای کاملاً نو داشت.  پیشتر دیدرو، به سال 1765، در جلد نهم دانشنامه خود طرحی جامع برای استفاده از مجموعه ها به صورت "موزه" پیشنهاد کرده بود که در آن انواع متفاوت هنرساخته ها به شکلی واضح از یکدیگر تفکیک شده بود.  بر پایه این طرح قرار بود تندیس ها را که در باغ در حال نابودی تدریجی بودند، در طبقه همکف جای دهند و نقاشیها را در تالار بزرگ (( Grande Galerie بیاویزند و نقشه های دژهای پادشاهی فرانسه، سکه ها و اشیا طبیعی در فضاهای دیگر جای گیرد (بازین 40-39: 1959).   در این طرح تفکیک ها و رده های تازه ای به چشم می خورد.برنامه های دیگر در پی آمد؛ هر چند تغییراتی کوچک و مرحله ای صورت گرفت (بازین 5-40: 1959؛ گولد، 2-20: 1965).  با این حال، گرچه هنوز برنامه های پیشین تکمیل نشده بود، بخش اعظم تدارک "موزه ای " جدید بر اساس مجموعه های سلطنتی صورت گرفته و سنگ بنای روشهائی که قرار بود در دوره انقلاب پدیدار گردد گذارده شده بود.  این تدارک ها شامل نو آرائی بخشی از بنای کاخ و اشیای درونش بود (یک نمونه اش برچسب زنی و قاب گیری یکسان نقاشی ها بود) (بازین،4-40: 1959).  هر چند پیش آمد ها به گونه ای شد که برنامه پیشین که می توانست به معنای "موزه" ای برساخته از مجموعه های سلطنتی فرانسه، احتمالاً به شکل مجموعه ای خصوصی با دسترسی محدود مردم اداره و سازماندهی شود، در پی رویدادهائی که گسست ها و وقفه های انقلاب بدانها شتاب داد بکلی کنار گذارده شود (همان، 46).  اینک نهادی تازه با اهداف و کارکردهای جدید زاده شد.صدور فرمان ملی کردن اموال کلیسا در سال 1789 نیاز به برنامه های تشکیل موزه را فزون تر ساخت (همینگس، 74: 1987، گولد، 22: 1965).  سپس اموال اشراف و اعضای خاندان سلطنت مصادره و هزاران شئی از زمینه های پیشین خود جداً شد.  با کشور گشایی های ناپلئون در اروپا بی شمار اشیا از جایگاه پیشین خود ربوده و به شکل تاوان جنگ تصاحب شد (سلینگ، 109:1967).  از انباشت این غنائم، موزه هائی در پاریس تشکیل شد، به ویژه موزه ای که در کاخ لوور شکل گرفت، بزرگترین و دیدنی ترین موزه ای بود که تا آن زمان دیده شده بود (همان:109).در فرانسه سازماندهی انتقال مقادیر کلانی از اجناس از مالکیت خصوصی به تملک دولت آکنده از مشکلات بود.  این خطر وجود داشت که بدون شناسائی و مستند سازی دقیق، موادی که غیرقابل ردیابی است، از دست برود (همینگس،75 : 1987) .  بنابراین روال های تازه ای ایجاد شد.  "کمیسیون آثار "ی تشکیل دادند که نخستین هدفش تهیه فهرست " گنجینه های هنر" فرانسه بود تا از نابودی آثار هنری در نتیجه نادانی یا احساسات ضد سلطنتی جلوگیری شود.در سال 1793 این کمیسیون جای خود را به "کمیسیون موقت هنر"  داد که انگیزه تشکیلش بیشتر احساسات جمهوریخواهانه بود تا حفاظت اشیا به خاطر اهمیت هنری شان.  میراث هنری فرانسه را بیگانگان تحسین می کردند و انقلابیون هیچ علاقه ای نداشتند که بچشم اقوام وحشی که در سده پنجم در نتیجه نادانی دد منشانه خود شهرهای امپراتوری را ویران کرده بودند دیده شوند.  در گزارشهایی که در اواخر سال 1794 تسلیم کمیسیون شد، تخریب گرائی  از کلمات کلیدی بود.  هر عمل دد منشانه ای که انجام آن تصدیق می شد به انگلیسیان و ضد انقلابیون نسبت داده می شد (همینگس، 77 : 1987). "موزه" مستقر در کاخ لوور که پیشتر به صورت گنجینه اموال کلیسا و اشراف در آمده بود به زودی مبدل به ابزاری شد که می توانست دولت انقلابی را در رویاروئی پیروزمندانه با تشکل های قدرتمند پیشین قرار دهد.کمیسیون موزه ها  در گزارش تابستان 1793 خود، "ملاحظاتی درباره هنر و موزه ملی" ، این بحث را پیش کشید که هنر در تمامی اشکال حکومت میسر می توان شکوفا شود و به رونق بازار هنر در دوران اگوستوس، مدیچی و لوئی چهارم که جملگی فرمانروایانی خودکامه بودند، اشاره کرد.  این گزارش سپس چنین استدلال کرد که بلژیک و هلند که یکی در معرض ستم قدرت بیگانه قرار داشت، و دیگری آکنده از شادمانی تشکیل جمهوری ای که مردم در آن از حق رای برخوردار بودند، به یک اندازه آثار بزرگ آفریدند (گولد، 28: 1965).  هدف این بود که موزه ملی استعداد آفرینش هنری را که دولت انقلابی فرانسه آن توانمند کرده بود، به نمایش گذارد. گفتار تازه ای شکل گرفت که همزمان به معرفی "موزه"  و مشروعیت بخشی بدان می پرداخت.  تصمیم دریافت تاوان جنگ به صورت اشیای ارزشمند در نامه وزیر دادگستری فرانسه به ناپلئون، مشروع نشان داده شد: " تصاحب آثار نبوغ بشر و پاسداری از آنها در سرزمین آزادی موجب تقویت تکامل فرد و سعادت بشر می گردد (ویت لین، 233: 1949). دیگر بیانیه های رسمی به یکسان به تکریم اقدامات جمهوری و توجیه تشکیل "موزه ها" پرداخت:جمهوری توانسته است با دلاوری چیزهائی را به چنگ آرد که لوئی چهاردهم با پرداخت پول کلان نتوانست.  آثار واندایک و روبنس در راه پاریسند و تمامی آثار مکتب فلاندر به زودی زیب و زیور موزه های ما خواهد شد.  فرانسه امکاناتی بی پایان از جهت توسعه دانش بشر و کمک به نکو سازی تمدن در اختیار خواهد داشت.                                    (نقل شده در ویت لین، 233 : 1949)دلاوری بی چون و چرای جمهوری به عنوان نیروی اخلاقی بس بزرگتر، و همزمان، سودمند تر از توانائی ثروت موروثی شاه سرنگون شده دانسته و ستوده می شود.  موزه ها بیشتر به چشم دستگاه هائی برای استفاده عمومی دیده می شد تا خصوصی.  آموزش مردم از طریق " موزه ها" بیشتر به صورت شکل تازه ای از اداره جامعه با هدف تامین خیر عمومی کشور دیده می شد تا افزایش دانش افراد.   "موزه" را در حمایت از جمهوری کار می گرفتند و همه مردم را در آنچه در گذشته به صورت اموال اختصاصی شاه در می آمد، سهیم می ساختند.  در این تبیین جدید، موزه جایگاهی حیاتی دارد.  موزه، پیروزی آزادی بر استبداد و حکمت بر خرافات را امکان پذیرمی سازد (کوین، 243: 1945). مسئوول ستون حامل آثار هنری ایتالیا هنگام اعلام ورود قریب الواقع آنها به پاریس نوشت:شهروندان از تمامی طبقات جامعه باید آگاه باشند که دولت بدانها توجه دارد و همه آنها در این غنیمت بزرگ سهیم اند.  مردم خود داوری خواهند کرد دولت جمهوری در مقایسه با پادشاهی که صرفاً برای لذت درباریان خود و ارضای تکبر شخصی کشور گشائی می کند، چه تفاوتهائی دارد.                               (ویت لین، 233 و 1949)"موزه" دولتی بدان منظور تشکیل شد تا مردم را در آنچه خصوصی بود شریک سازد و آنچه را در گذشته پنهان ساخته شده بود در معرض تماشا گذارد.          ش27 صفحه اول دستورالعملهائی که به فرمان کنگره ملی در مورد حفاظت اشیای فرهنگی تهیه شده بود.  این دستورالعمل ها که در سال 1794 تهیه شد در سراسر فرانسه پخش شد.ش 28 ورود پیروزمندانه غنائم (ششم فوریه 1798)،  کنده کاری کار پی یر گابریل برتولد از روی نقاشی ژرار .  جنگهای ناپلئون موجب باز توزیع گسترده محتویات کابینت های شاهان، کلیساها، باغ وحشها و همه نوع مجموعه های دیگر شد.  این کنده کاری ورود پیروزمندانه انواعی از کالاها را نشان می دهد که در وسط آن چهار اسب برنزی کلیسای سن مارک ونیز دیده می شود، در حال که شترانی چند پشت سر روانند.فنون و جایگاه ها فاعلی جدیداز طریق مدیریت و حفاظت از موادی که به تازگی تهیه شده بود، فنون و جایگاه ها فاعلی تازه ای ایجاد شد.  آثاری که در سرتاسر فرانسه مصادره شده بود در چند انبار مهم که در واقع فضاهای صومعه هائی بود که به تازگی تخلیه و روحانیت زدائی شده بود، گرد آوری شد (بازین 170: 1967).  فضاهای ردیف بندی شده ای که در گذشته به کار جداسازی و مدیریت کارکنان مذهبی از یکدیگر می آمد به ویژه مناسب کارهائی چون گردآوری، انباردن، رده بندی و جور کردن آثار هنری بود.  این انبارهای آثار هنری نقش محلهای دسته بندی و پیراستن آثار را بازی می کرد.   آثار مصادره شده را گردآوری، شناسائی، فهرست نویسی، مستند سازی و مرمت کرده هر یک را از این دیدگاه که تا چه پایه فتنه انگیز است ارزیابی می کردند.  آثاری که دارای  تداعی های فئودالی، مذهبی یا سلطنتی بود نابود می شد (همان: 170). نمایندگان ویژه ای به این مهم گمارده شدند.  زان پس کمیسیون هنر دستورالعملهائی در مورد مراقبت و حفاظت آثار هنری جهت استفاده مدیران انبارهای این گونه آثار تنظیم کرد.  در سیاهه ها به شناسائی یکایک آثار پرداخته و گزارشهای وضعیت مادی آنها را ارزیابی و در چند گروه متنوع جداگانه تقسیم بندی کردند تا کار پخش آثار در میان مراکز فرهنگی تعیین شده آسان تر گردد.  نظارت فرهنگی با دیگر اشکال نظارت که همزمان یاریگر نظارت فرهنگی بود، ترکیب شد: نظارت های دیگر عبارت بود از : نظارت نظامی بر مصادره اموال و ترتیبات سفر و نظارت اداری و دیوانی بر انتصاب کارکنان.  با به کارگیری روشهائی اداری و مستند سازی، فضاهای مذهبی به صورت فضاهای اداری- فرهنگی باز تعریف شد. همزمان فنونی نو برای آسان کردن شناسائی و انتقال آثار هنری از سرزمینهای فتح شده شکل گرفت شد.  از جمله این فنون، روش های انتقال اموال در مواقع اغتشاش های شدید، وضع تبصره های قانونی برای انتقال مالکیت و روشهای شناسائی و انتخاب مواد بود.  پیروزی های هنری به همان اندازه پیروزی های نظامی به شکلی منتظم سازماندهی شده بود (وشر، 180: 1964).  در تابستان 1794 کمیته آموزش اصول برنامه  "تاراج منظم" آثار هنری را که طی بیست سال بعد تاثیراتی گسترده داشت، تدوین کرد. کمیته پیشنهاد کرد:در پی برادران نظامی، هنرمندان و دانشمندانی با پیشینه ترتیبی قوی مخفیانه اعزام گردند.  این شهروندان شریف که میهن پرستی آنها به اثبات رسیده است با بیشترین دقت به انتقال شاهکارهای سرزمینهایی که ارتش جمهوری بدان رخنه کرده به فرانسه خواهند پرداخت.  اگر ثروت های دشمنان سرجای خود بمانند همچون گذشته در میان خودشان مدفون خواهد ماند. آثار هنری و ادبی دوستان آزادی اند.  دست ساخته های بردگان با بر پائی در سرزمین ما شکوهی خواهند یافت که حکومتهای مستبد هیچگاه قادر نبودند ارزانی شان دارند (همینگس، 78: 1987)می دانستند بهترین زمان و روش خارج کردن آثار اولین فرصت پس از ورود نیروهای پیشتاز، و در هنگامی است که هنوز شرایط هرج و مرج حاکم است و مالکان فرصت پنهان کردن اموال خود را نیافته اند (الکساندر، 91: 1983؛ وشر، 184: 1964).  بسا که هر گونه تأخیر مشکل ساز شود (گولد، 95: 1965). مصادره اموال فرهنگی با امریه های نظامی تسهیل یا محدود می شد.  از این رو ویویان دنون، رئیس وقت موزه ناپلئون در لوور که به خاطر سمت خود عملاً و به شکل رسمی وظیفه گردآوری اشیا برای امپراتوری را برعهده داشت، در انتخاب موارد از تالارهای سلطنتی  برانسویک، هسه کاسل، مکلنبورگ- شورین، برلین  و پتسدام آزادی عمل داشت.  هرچند نگذاشتند مجموعه  گرین والتس  درسدن را که از همه مشهور تر و به همین علت برای وی مطلوبتر بود، متلاشی کند زیرا شاه ساکسونی پس از شکست نیروهای پروسی- ساکسونی در  ین ا تغییر موضع داده بود و ناپلئون به کمک نظامی او نیاز داشت (الکساندر، 91: 1983؛ وشر، 183: 1964).انتقال اموال از طریق درج در پیمان های صلح گوناگون قانونی می شد (وشر، 180: 1964).  به عنوان مثال، پیمان  تولنتینو  (17 فوریه 1979، پاپ پایوس ششم را مجبور کرد از یکسد نقاشی گالری واتیکان، هفتاد و سه تندیس، پانسد نسخه خطی و سدها سنگ قیمتی، سکه، گلدان، موزائیک و اقلام دیگر دست بشوید (وشر، 180: 1964؛ الکساندر، 89: 1983).  هنرمندان، متخصصان علوم طبیعی و دیگر کارشناسان فنی به همراه ارتش های مهاجم ملزم به خارج کردن موادی که مقصد آنها لوور، باغ گیاهان و کتابخانه ملی فرانسه بود، شدند (گولد،32 : 1965).  ماموران به دقت کتابهائی چون سفر دو بندیکتن  را که به توصیف اشیای مشاهده شده در کلیساها،  کتابخانه ها و مجموعه های سرزمینها می پرداخت، می خواندند (کوئین، 443: 1945).  افزایش اطلاعات از محل نگهداری اشیا و برنامه ریزی و سازماندهی قبلی برای کامیابی در خارج کردنشان بهنگام جنگ اهمیت حیاتی داشت.  این امر نه تنها به شکل گیری فنون جدید شناسائی و مستند سازی انجامید، بلکه جایگاه ها فاعلی تازه ای چون کارگزار و خبره، کسانی که می دانستند چه چیزهائی در کجا هستند و چه چیزهائی ارزش انتقال دارند پیدا شد.  به هنگام گزینش معیارهای تازه ای برای ارزش ایجاد شد. خارج کردن قهری اشیا از میدان جنگ به تقسیم بندیهای جدید از اشیای مادی انجامید.  در مصادره ها ارزش اشیا واژگونه شد: بدین ترتیب که تابلوهای نقاشی به تندیس ها ترجیح داده می شد؛ زیرا سبک تر و جا بجائی شان آسان تر تر از تندیس بود و امکان آسیب دیدنشان در سفر کمتر (هادسون، 41: 1987). بیشتر آثاری که در فرانسه و سرزمینهای گشوده شده به دست آمد به لوور برده شد. مورخ رسمی موزه لوور به توصیف کار سترگ "مصادره، انتخاب، توزیع، نصب، برداشتن، نصب دوباره، طبقه بندی، مرمت، تنظیم سیاهه های اموال نمایشگاهها و کاتالوگ ها برای هزاران هزار اثر پرداخته است (بازین 52: 1959).  آرشیوی عمومی در حال ایجاد بود (فوکو، 26: 1986).  تشکیل این آرشیو را می توان به عنوان بخشی از یک سیاست سازمان یافته گردآوری " آرشیو های تمدن در پاریس"، به شکل تمامی اسناد، اوراق و اشیای مادی حاوی کوچکترین نشانه های رویدادهای گذشته دید.  هدف از گردآوری این مجموعه عظیم مواد تاریخیِ سیاست، هنرها و علوم، قادر ساختن مورخان انقلاب به باز نویسی کتب خود بر پایه روحیه آزادی تمامی ملل بود (بازین، 55: 1959).  بدین لحاظ، به عنوان مثال پرونده محاکمه گالیله را از آرشیو های پاپ به فرانسه بردند تا باز تفسیر شود. قرار شد تاریخ رشته های علمی را تغییر داده به بازسازی و تبیین های تازه و واگوئی آنها در حیطه ای نوین و کاربردی بپردازند.  بر آن بودند تا بیانیه های تازه ای در باره حیطه های جدید عرصه ادراک صادر شود (فوکو33: 1974).            باز تعریف روش های موزه ایدر آغاز "موزه" قصر لوور بسیاری اشیا را که از مجموعه های قدیم تر خارج شده و به زبانی همانند با مجموعه های سده شانزدهم بیان شده بود در خود جای می داد؛ در حالی که میزهای وسط اتاق به اشیایی درهم و برهم و سه بعدی جای داده بود، سطح دیوارها در فاصله میان پنجره ها را با ردیفهایی از تابلوهای نقاشی پوشانده بودند.  با این همه بلافاصله تفکیکی میان آثار فاعلان زنده و مرده صورت گرفت؛ با این استدلال که افراد زنده در مورد محل نسبی استقرار آثار خود چون و چرا خواهند کرد. گراند گالری (جائی که اشیائی سوایِ آثار هنرمندان زنده به نمایش گذارده می شد) نسبتاً تاریک بود؛ فضائی بس دراز با طاق گهواره ای ممتد و پنجره هائی کوچک در امتداد هر دور دیوار (گولد، 27: 1965).  نقاشیها را بین پنجره ها جای داده بودند و به موازات مرکز تالار میزهائی بود که روی آنها اشیای برنزی، نیم تنه، ساعت و دیگر "بدایع"، "غنائمی" که از "جبّاران" یا "دشمنان میهن" گرفته شده بود، جای داشت(بازین، 47: 1959).  اما دیری نپائید که موزه به باز تعریف مجموعه ها و روشهای نمایش خود پرداخت.  انتخاب اشیائی که می بایست نمایش داده می شد و جدا کردن آنها از اشیائی که در انبار نگهداری یا رد می شد، به شکل گیری مقولات تازه ای از درج و حذف اشیای موزه ای و روال های نوین موزه داری انجامید. سازمان دهی نور و فضا نقشی حیاتی در باز تعریف کاخ قدیمی به صورت فضائی جدید، عمومی و دمکراتیک و باز شدن دریچه ای بسوی آن که تا آن روز مخفی نگاه داشته شده بود ایفا کرد.  با ایجاد حائل، اقدام به تقسیم بندی فضا و نور پردازی می کردند.  طرحهائی که در رژیم سابق برای نور گیری از بالا تهیه ولی به مورد اجرا گذارده نشده بود احیا شد؛ هرچند کار در گراند گالری تا سال 1938 به پایان نرسید (سلینگ، 109:1967).  چشم اندازی بس بزرگ به 9 خانه، یا بخش، تقسیم شد که با قوس های بزرگ عرضی متکی بر ستونهای جفتی که از یکدیگر جدا می شد تقسیم شده بود(بازین، 51:1959).   نور به شکل یک در میان از بالا و کناره ها گرفته می شد (الکساندر، 90:1983).  پلکان های جدیدی نیز ساختند (سلینگ، 109: 1967).پیش تر محل زندگی هنرمندان را به شکلی فشرده در اتاقهای قصر لوور که استفاده نمی شد، در جائی که خانه هائی کامل در فضاهای خالی ساخته شده بود، قرار داده، سوراخهائی در دیوارهای بین اتاقها در آورده و دود کشهائی که از داخل پنجره های کاخ بیرون زده بود، جاسازی کرده بودند (کوئین، 442: 1945). این دود کشها را برداشته، فضاهائی جدید ساختند و این فضاهای منطقی جدید به یک شکل و مطابق ذوق آن دوره تزئین شد (وشر،183:1964).رده بندیهای تازه ای ایجاد کردند و اشیا به شکلی تازه معنی دار شد.  از میان اشیای پر شماری که در دسترس بود، نمونه هایی مُعّرف هر نوع انتخاب شد (گولد، 21:ک1965) و این اشیای منتخب نیز هر چند یکبار تغییر می کرد.  مفاهیمی چون " ذخیره سازی" و "مجموعه ذخیره" پدیدار و فضا به دو بخش مخزن ها و فضاهای نمایش تقسیم شد. مفهوم "نمایشگاه موقت" از راه رسید.  نمایشگاههای خاص در ارتباط با رویدادهای جاری و به ویژه برای بزرگداشت تولد ناپلئون تشکیل می شد.  با ورود اشیای جدید به موزه، آنهائی که در معرض نمایش گذارده شده بود تغییر می کرد.  تغییر نمایشگاهها به منظور تأکید برکارهای نظامی صورت می گرفت: به عنوان مثال وقتی ناپلئون مقدمات حمله به انگلستان را فراهم می کرد، دیوار کوب بیو  در معرض نمایش گذارده شده بود تا بازدیدکنندگان را به یاد دستاوردهای پیشین اندازد.  جشنهای ازدواج ناپلئون در قصر لوور برگزار می شد؛ هر چند، نیاز به پایین کشیدن شماری از نقاشیهای بزرگ از بیم آسیب دیدگی آنها در جریان مراسم پیش آمد.  موزه داران لوور به اثبات ارزش موزه به محفل درباریان و توده مردم علاقه مند بودند و بدین جهت جشنهای خاص برگزار می شد (الکساندر، 94: 1983).  همانطور که می بینیم، روش های نوین موزه داری بر اساس رویدادها به لحظه هائی مرتبط بود که از نظر سیاسی، نظامی یا اجتماعی اهمیت داشت.  اشیای مادی، از نو در مجموعه روابط تازه ای سازماندهی شد.  میزها و اشیای روی آنها (که احتمالاً از کابینتهای شاهانه قدیمی هسه – کاسل، یا مکلنبورگ – شورین) آمده بود، همان اشیا "هنری" سه بعدی گوناگون، به فضاهائی جداگانه انتقال یافت.  هر گونه رابطه احتمالی قدیم تر میان اشیا که از طریق فن یادسپاری و ساختارهای معرفت رنسانس یا حتی از طریق جدول طبقه بندی دو بعدی تبیین شده بود، از دید بیننده دوره مدرن ناپیدا بود و در نتیجه اشیای غیر مرتبطی که شکل خرت و پرت داشت، یکبار دیگر به واحدهائی تقسیم شد که بیشتر معنی دار و فراخور حال عقلانیت های نو بود. آثار هنرمندان زنده جداگانه به نمایش گذارده می شد.  در گذشته مجموعه ها به نمایش آثار قدیم تر و آثار هنرمندان – استاد کاران زنده در کنار یکدیگر می پرداخت.  در آغاز، ترکیبی از تابلوهای نقاشی به نمایش گذارده می شد و جذابیت تابلو تنها معیار ورود آن به مجموعه بود؛ با این استدلال که : موزه باغچه ای است که می بایست درخشان ترین رنگها را در آن گرد آورد" (گولد، 24: 1965).  سپس نقاشیها را برپایه  "مکتب نقاشی" به منظور نشان دادن " تاریخچه های نقاشی" به نمایش می گذاشتند. با تکمیل روش های نوین و اصلاح روش های قدیم تر، حفاظت مبدل به یکی از کارهای تخصصّی شد.  آثار هنری را تمیز و مرمت و تابلوهای نقاشی را ا نو آستر گیری می کردند و گاه از چوب به روی بوم می بردند.  گزارشهایی به منظور توصیف و مستند سازی فرآیندهای به کار رفته تنظیم می شد.  بدین لحاظ، در سال 1801 گزارشی ده صفحه ای به شرح چگونگی بردن نقاشی کار رافائل از چوب به بوم می پرداخت (الکساندر 95: 1983؛ گولد 20: 1965).   حفاظت نقاشی ها، با این استدلال که مالکان پیشین مسامحه کار بوده اند و در فرانسه اشیا بسیار بهتر محافظت می شود بهانه مصادره بیشتر اینگونه آثار در جریان کشور گشائی ها می شد. گستردگی این کارهای نو، نیاز به جایگاه ها فاعلی تازه را پیش آورد.  کار حفاظت نیازمند توسعه استادی های تخصصی بود و گستردگی کل عملیات بکار گیری کارکنان ثابت را ضروری می ساخت.  تا سال 1802 امر مدیریت مجموعه هائی که به پاریس می رسید و هدایت عملیات گردآوری (شامل انتصاب و آموزش عوامل اجرائی) توسط کمیسیونهای پیاپی انجام شده بود.  در سال 1802 حجم آثار چنان افزایش یافت که مدیری برای توسعه "موزه" گماردند. دامنه مسئولیت این سمت به نظارت بر تمامی آفریده های هنری امپراتوری فرانسه، از جمله تزئین پاریس، پایتخت امپراتوری، و نیز سفارش تابلوهای نشان دهنده امپراتور و جنگهای او و نظارت بر کارخانه های سلطنتی سابق مثل سِور ، بوا  و گوبلن   گسترش یافت (وشر،183: 1964).  بدین ترتیب سیاست های "موزه" یکسره با دیگر سیاستهای دولت جدید در آمیخت. مدیر تازه، ویوُن دِنوم ، کاری کرده بود تا آثاری در بزرگداشت تاریخ نوین انقلاب و بزرگترین قهرمانان آن ساخته شود (الکساندر، 97: 1983).  یاد داشتها و طرحهائی کلی برای ترسیم نقاشیهائی که تصاویر مورد نیاز را در اختیار بگذارد، فراهم شد.  اجرت های تازه بر پایه اندازه نقاشی و خبرگی هنرمند استانده شد (همان: 97) نسل تازه ای از کارگزاران و "مورخان هنر" زاده شد (هادسن، 41 و 6: 1987).آموزش هنرمندان از پایه تغییر کرد.  در گذشته هنرمندان به پیروی از نظام اصناف سده های میانه به شاگردی در گارگاه استادی می پرداختند.  اینک "موزه" جانشین استاد شد (بازین، 51: 1959) و هنر جویان به کار در گالریهای نقاشی و پیروی دقیق و گام به گام از آثار اساتید نقاشی می پرداختند. انتصاب فردی با "چشمانی" متخصص و متمایز جهت نظارت بر کار "موزه" به سامان بخشی بیشتر و شدیدتر روشها و فراگردهای موزه و روشهای گردآوری آن انجامید .  مدیر جدید، نگارش کاتالوگ توصیفی مستدل  را پیشنهاد کرد که به مستند سازی تاریخ موزه ناپلئون پردازد (وشر، 183و182:1964).  هانری بل (استندال)  به عنوان ممیز شورای حکومتی، سیاهه مجموعه های موجود را تهیه و به تصمیم گیری درباره اشیای جدید کمک کرد.  دفاتر مالی جامع تهیه و یک نظام ثبت برای مستند سازی آثار ابداع شد (الکساندر، 4-93و1983).در حالی که "موزه" در پی ایفای نقش خود در تبدیل مردم به سرمایه  ای سودمند برای حکومت بود، روش هائی نو پدیدار شد و متون توضیحی به آثاری که در معرض نمایش قرار می گرفت، الصاق می شد (هادسون، 42: 1987؛ سلینگ، 109و 1967).  کاتالوگ ها و راهنما های ارزان قیمت مجموعه های نمایشگاهها نگاشته شد با هدفِ روشنِ آگاهی دادن به بازدید کنندگان از موزه، یکسره دیگر از سیاهه های فراگیر مجموعه ها که به منظور شناسائی، مستند سازی و نظارت بر اشیا تهیه شده بود.  کاتالوگ ها برای "همشهریهای" بازدیدکننده بود نه موزه داران یا دانشمندان (هادسن، 1987:186).  این کاتالوگها ارزان بود (سلینگ، 109:1967) و به زبانهای دیگر نیز برگردانده می شد (بازین، 51:1959).  در کنار رده بندی، مستند سازی و آرایش اشیا در جاهای تازه، مردم نیز شهروندان دولت نوین می شدند و این کار از طریق گذر دادنشان از میان فضاهای عمومی تازه و رو در رو شدن با نشانه های تمدن که به تازگی گردآوری شده بود، صورت می گرفت. از نظر حقوقی و اداری، موزه بخشی از نظام آموزشی دولت بود.  این امر پیامدهای ژرف داشت و روش هائی از دسترسی ایجاد کرد که با دیگر نهادها و "موزه ها" ناساز بود چرا که در آنها تنها فرهیختگان رده های بالای جامعه را که رفتار و کرداری قابل اعتماد داشتند، یارای ورود بود (هادسن، 42: 1987).  روشهای نظارت بر دسترسی مردم در موزه های دیگر متفاوت بود، از صدور پیشاپیش بلیط با هدف تسهیل بازبینی هویت و شهرت، مثل بریتیش میوزیوم، گرفته تا مقررات نوع پوشاک به هنگام بازدید، مثل موزه هرمیتاژ(ویت لین، 131و113: 1949).  در هر دوره ی ده روزه  "موزه فرانسه" به مدت پنج روز تنها به روی هنرمندان و کپی برداران باز می شد،  سپس نوبت دو روز رفت و روب می شد و در سه روز مانده مردم می توانستند رایگان، از موزه بازدید کنند (الکساندر، 88:1983).جایگاه های  فاعلی تازه ای پدیدار شد.  مدیر جدید، ویوُن دِنوم (الکساندر، 1983) گروه کوچکی از متخصصان را در موزه به کار گمارد (وشر، 183:1964).   این گروه، یک دبیر کل  و سه موزه دار داشت، همه کار کشته در زمینه هنرساخته های موزه.  یکی از این سه موزه دار، انیوس کورینوس ویسکونتی ، که متصدی تندیس ها بود، پیشینه کار با همین اشیا در رم را داشت.  وی در سال 1798 وزیر کشور و کنسول اسبق جمهوری رم بود.  با انتقال تندیس ها به پاریس همراه آنها آمد (بازین 52: 1959).  کار موزه داران بسته به طبیعت مادی دست هنر ساخته ها فرق می کرد ؛ ویسکونتی عهده دار مراقبت از تندیس ها شد و نقاشی ها زیر نظر یکی از همکاران وی قرار گرفت. جایگاه های  فاعلی برپایه نوع مراقبت نیز تقسیم بندی شد.  علاوه بر سه موزه داری که در ارتباط با دانش تخصصی (از لحاظ پیشینه عمومی هر یک و شرایط هر موضوع هنری ) به مراقبت از اشیا می پرداختند، شماری بزرگتر (احتمالاً در حدود 30 تن) نگهبان یا مراقب، احتمالاً با لباس متحدالشکل (گولد، 27:1965) به نگاهبانی مجموعه ها پرداخته فضاهائی را که به روی مردم گشوده بود زیر نظر داشتند (الکساندر، 93: 1983).  البته آنچه نیاز به این نگهبانان را پیش می آورد گشوده بودن مؤسسه به روی همگان بود.  بدین ترتیب همزمان با فکر موزه ای باز و رایگان  برای همه، فکر فضاهای همگانی که در آنها گشت، نظارت و مراقبت صورت گیرد، پدیدار شد.  "موزه ای" که در مثلث حاکمیت – نظم – دولت جای می گیرد (فوکو:19:1979) مبدل به یکی از ابزارهای متعدد تأمین امنیت و نظارت می گردد. امکان دسترسی توده مردم به مجموعه ها موجب گستردگی فزونتر جایگاه های  فاعلی گردید.  این امکان دسترسی  به خودی خود فکری تازه بود که در آغاز موجب بحثهای فراوان شد.  باز بودن فضاهای موزه بروی مردم به همان اندازه آن را هدف بازدید بیگانگان قرار می داد که خود مجموعه ها.  پس از عقد پیمان آمینس  در سال 1802،  شمار بزرگی از هنرمندان، نویسندگان و دیگر افراد انگلیسی و آلمانی برای بازدید موزه می آمدند (هادسن، 4: 1987).  به گفته لارنس نقاش" همه چیز با آن گونه آزادی که در جاهای دیگر دیده نمی شد برابر دیدگان مردم جای گرفته بود" (الکساندر، 105:1983).درپی تأسیس لوور به عنوان "موزه ای" در پاریس،  موزه های منطقه ای نیز در سرتاسر فرانسه پی افکنده شد (الکساندر، 92: 1983).  سیاست تمرکز زدائی مبتنی بر اصول آموزشی به استفاده از منابع موجود پرداخت و همزمان آنها را تبدیل به شبکه ای هوشیار کرد.  تا سال 1814، بیست و دو موزه منطقه ای تأسیس شده بود که بیشتر آنها موزه های هنری بودند که در ارتباط با مکاتب هنری موجود شکل گرفتند.  تأسیس این موزه ها در جاهائی صورت گرفت که تصور می شد مردم آنقدر تحصیل کرده و پر شمارند که دانشجویان مکفی از میانشان  برخیزند (بازین، 180:1967).  تابلوها را از لوور به این موزه می فرستادند.  پیش از ارسال تابلوها به این مناطق، آنها را در پاریس به نمایش می گذاردند (وشر، 182:1964).  موزه داران و مدرسانی برای مراقبت از اشیا و توضیح آنها به مردم گماشته  بودند (بازین، 180:1967).پس از تأسیس موزه ها در یک شبکه جغرافیائی منظم در فرانسه، تأسیس موزه در دیگر نقاط اروپا آغاز شد.  اصول انقلابی به توجیه فراهم سازی بیشترین دسترسی مردم به موزه ها و هنر ساخته ها انجامید .  موزه های بزرگ در سرتاسر اروپا ساختند تا مردم حظّ مجموعه هائی را ببرند که پیش از این تنها برای نخبگان نگهداری می شد (بازین، 55:1959).یک فضای تازه فرهنگی روی فضای نظامی موجود امپراتوری تبیین شد.  جای موزه های اروپا را روی نقشه نظامی  به نمایش گذاردند: بدین ترتیب،  برای بروکسل که بندری نظامی بود و پیش از این هیچگاه مرکز مجموعه های موزه ای نبود، موزه ای پیش بینی و سی و یک تابلوی نقاشی مهم سهم آن شد.  از سوی دیگر آنتورپ  که جز شهری حاشیه ای و پاسگاه کوچک نظامی در حومه امپراتوری دانسته نمی شد، بسیاری از ذخائر تاریخی خود را از دست داد (بازین 183: 1967)."موزه های" مرکزی دیگری تأسیس شد، همه همسنگ موزه ناپلئون در فرانسه.  میلان، پایتخت ایتالیا بود و بدین لحاظ، بررا  در جایگاه برترین موزه ایتالیا در میلان ساخته شد و مجموعه اش با انتقال اشیا از دیگر نقاط ایتالیا، بیشتر از انبارهای آثار مصادره ای اماکن مذهبی، تشکیل شد (بازین، 55:1959).  به موجب فرمان سال 1801 آکادمی های هنر تأسیس و "موزه ها" ضمیمه آنها شد (بازین، 55:1967).  بعدها خود انبارها، هم در فرانسه، هم در ایتالیا به صورت موزه افتتاح شد.  با استفاده از فنون جدید، این محلهای ذخیره سازی و انباشت آثار هنری به صورت فضاهائی برای نمایش و ارائه باز تعریف شد. وقتی این نهادها تأسیس و آکنده از اشیا شد، پیشنهاد مبادله اشیا میان موزه ها در سطح ملی و بین المللی مطرح شد؛ هر چند سقوط دولت امپراتوری در سال 1814 بدین معنا بود که بسیاری از این طرحها به بار ننشیند.  در هر حال دنون در سال های 1812 سبب ساز مبادله اشیا با موزه  بررا  شد و به منظور جبران ضعف مجموعه های آن موزه، شماری از تابلوهای مکتب شمال را به بررا فرستاد (بازین، 183: 1967).برنامه فراگیر باز پخش آثار هنری در میان موزه ها را در سطحی بین المللی دیده بودند.  موزه لوور در فرانسه که مرکز 130 استان امپراتوری تلقی می شد به نمایش  بی کم و کاست تمامی آثار اروپا می پرداخت و هر یک از شهرهای اروپائی همین می کردند، هر چند در اندازه های کوچکتر (بازین، 183: 1967).  بدین ترتیب، نگاه موزه شناسانه گسترده و همگرا ایجاد شد که به داوری و ارزیابی مجموعه ها در استانهای فرانسه و سر زمین های گشوده شده می پرداخت.  پیوند هائی دو سویه در درون و بیرون مراکز و میان مناطق ایجاد شد.  "موزه" و معرفت مدرنحفاظت هرچه کاملتر آنچه مکتوب شده بود، تشکیل آرشیوها و در پی آن ایجاد نظام بایگانی برای آنها، تجدید سازمان کتابخانه ها، تهیه فهرست ها، نمایه ها و سیاهه ها جملگی کارهای پایان دوره کلاسیک اند که نه معرف شکل گیری نوعی آگاهی جدید نسبت به زمان و گذشته ی آن و فشردگی تاریخ، بلکه نمایانگر روش ای از گنجاندن آن نوع نظام در حال استقرار میان موجودات زنده در زبان حک شده بر روی اشیا و آثار و تبعات آن بود.  و در همین دورانِ طبقه بندی شده و عصر توسعه ی تخصصی و سرراست شده بود که مورخان سده نوزدهم عهده دار آن نوع تاریخ نویسی شدند که سرانجام توانسته بود "راستین" یا به دیگر سخن، رها از عقلانیت کلاسیک نظام الهیات استدلالی  باشد: تاریخی که به شرح خشونت تهاجمی آن روزگار برگشته بود.                                                      (فوکو،1970:132)در سالهای پایانی سده هجدهم گسستی بزرگ در فضای دانش رخ داد.  در سالهای آغازین سده هفدهم صورتهای مستدیر بزرگی که شباهت محاط در آن بود، به هم خورد و صوری گشوده گردید که بتوان جدول شباهتها را به نمایش گذارد (همان: 217) هرچند اینک، این جدول مسطح تفاوتها جهشی  کرد و مبدل به فضائی سه بعدی شد که در آن:حیطه عمومی دانش دیگر حیطه شباهتها و تفاوتها، نظامهائی غیرکّمی، توصیف جهانشمول، رده بندی فراگیر و دانشی سنجش ناپذیر نبود؛ بلکه حیطه ای بود متشکل از ساختارهای بسامان ،  یعنی متشکل از روابطی درونی بین اجزائی که کلیت آنها تشکیل یک کارکرد را می داد.                                                     (فوکو، 218: 1970)این ساختارهای سازمانی، ناپیوسته بود و به همین علت جدولی منسجم از شباهتها و تفاوتها را تشکیل نمی داد.  اصول سازمان دهنده این فضای جدید تجربه باوری  قیاس  و تسلسل  بود.  پیوند میان ساختاری سازمانی با ساختاری دیگر نه از طریق همسانی چندین جزء بلکه در شباهت رابطه میان اجزا (که در اینجا مشهود بودنِ آن دیگر نقشی نداشت) و نقشهایی بود که ایفا می کردند.  جدول در فضای دوره کلاسیک کلیه امکانات را از پیش نشان می داد و بعداً به منظور شناسائی سیر توالی زمانی مو شکافی می شد؛ در حالی که از سده نوزدهم به بعد نقش تاریخ تبدیل شد به استفاده از شباهتهای مرتبط کننده ساختارهای سازمانی متمایز به یکدیگر از راه ایجاد مجموعه های موقت. در سده نوزدهم، حکمت در فضای میان پیشینه  و تاریخ ،  بین رویدادها و خاستگاه  قرار می گرفت (فوکو،219:1970).  توضیحات جهان می بایست بر پایه  جستجوی روابط عمیق ساختاری صورت می گرفت.  این امر ضرورتاً افکار را به سمت این مسئله قدیمی که معنای تاریخ اندیشه چیست، برگرداند.  سومین بُعدی که طبق نظر فوکو در این مرحله در فرهنگ غرب گشوده شد، بُعد چون و چرای فلسفی و تحلیل روابط است. این تغییر جهت فرهنگی در "موزه" هویداست.  نقاشی ها طوری در موزه کنار هم آویخته می شد که رابطه کارکردی همسانی هائی را میان آنها تشکیل می داد و بدین سان "تاریخ هنر" زاده شد.  به عنوان مثال در مدتی که موزه مرکزی هنر برای تعمیر بسته بود، باز آویزی نقاشیها بر پایه "مکتب" اجرا شد (بازین، 172: 1967).  در اینجا مورد منظور از مکتب کشور بود، بخصوص کشورهائی که با جنگ گشوده شده بود.  بدین جهت هیچ نقاشی مکتب انگلیسی در موزه وجود نداشت، زیرا انگلستان بخشی از امپراتوری نشد.  چنان که گوئی نقاشی انگلیسی در هیچ منظر و مقصودی وجود نداشت (هادسن، 42: 1987). نقاشیهای مکتبهای مختلف را در بخشهای جداگانه آویختند؛ طوری که اولین بخش 107 نقاشی فرانسوی داشت و چهار بخش بعدی جایگاه تابلوهای هلندی، فلامان و آلمانی و چهار بخش پایانی، جایگاه نقاشیهای ایتالیائی بود (الکساندر، 95:1983). این روش معنا بخشی به اشیا در تضادی مشخص با ترتیبات نمایش در سر آغازهای سده هجدهم بود که  آثار را بر حسب مضمون، مصالح یا ابعاد تقسیم بندی می کرد و آثار هنرمندان زنده و درگذشته ی همه کشورها را کنار یکدیگر قرار می داد (بازین، 159: 1967).  موزه داری که به سازماندهی این روش پرداخت هدف از روش مبتکرانه آویختن نقاشیها را در کاتالوگی توضیح داده شده است:می خواستیم این بنای زیبا را که با داشتن اتاقهای پر شمار بسیار مناسب بود، طوری بکار گیریم که ترتیب نمایش تا حد امکان تاریخ مصور هنر باشد.  چنین مجموعه بزرگی که آماجش بیشتر آموزش است تا لذت گذرا، کتابخانه ای پربار را می ماند که مشتاقان یادگیری از یافتن انواع آثار همه ادوار در آن خرسند خواهند می ساخت (سلینگ، 109: 1967).ش 29 تاریخ هنر در بسیاری از تالارهای هنری اروپا باز آفرینی شد.  این نقشه گالری نقاشی در "مهتابی قصر"، اشلاس بِِل وِدیِر   در سال 1778، نشان میدهد چگونه آثار را برپایه کشور دسته بندی و سپس برحسب تاریخ، مکتب (از نظر جغرافیائی) یا نام یک هنرمند تقسیم می کردند.  این نوع نمایش تضادی آشکار با روش نمایش که در لوحه 23 نشان داده شده دارد. در آرایش تابلوها از راه  تقسیم بندی تاریخی و جغرافیائی در مکتب های هنرمندان کتاب مصور "تاریخ هنر" نشان داده می شود.  رابطه میان تابلوها بیشتر بر حسب زادگاه نقاشان است تا شکل ظاهری آثار.  دیگر سطح مشهود اشیا عامل تعیین کننده در "موزه" نیست. در واقع از مدتی پیش "موزه ها" به ایفای نقشِ جایگاهِ نمایشِ تسلسل تاریخی پرداخته بودند.  یکی از انبارهائی که در سالهای دهه 1970که اشیای مصادره شده کلیسا را بدان می فرستادند، صومعه  پِتی آگوستین،   به نام موزه آثار فرانسه  افتتاح شده بود.  قطعات تندیس ها و بنای کلیساها، سنگ قبرها و تزئینات را در اتاقهای صومعه که به ترتیب سده به یکدیگر مرتبط شده بود و عامل وحدت بخشش تقسیم بندی برپایه دوره هر اثر بود، گرد آورده بودند (سلینگ، 110: 1967).  اشیای مادی برپایه تسلسل تاریخی یا توالی زمانی مرتب می شد نه همسانی های سِرّی و باطنی یا رابطه های میان ویژگیهای مشهود." تاریخچه های" جداگانه هم ترتیب داده شد: همین که دنون مدیر موزه ناپلئون شد شانزده نقاشی کار رافائل را در یکی از بخشهای گراند گالری باز آویخت تا نمایشگر سیر تکامل کار این هنرمند باشد (الکساندر،95:1983).  اینک نشستن شباهتهای متوالی و تفاوتها به جای شباهتهای بصری و تفاوتهای دوره کلاسیک آغاز شده بود.  نتایجچهارمین مورد پژوهشی ما، "موزه فرهیزشی" نمایانگر دگرسانی روش های پیشین  "موزه" بود.  این نهاد جدید با دست به دست هم دادن چندین عامل تشکیل شد: جدائی بزرگ مردم  از اشیا در هنگام انقلاب فرانسه؛ ظهور دولتی که جمعیت کشور را یکی از منابع خود تلقی می کرد؛ و اصلاح الگوهای قدیم تر جایگاه شاهانه که از راه گردآوری اشیای مادی گرانبها ایجاد و تقویت می شد.  قالب فرهنگی تازه ای شکل گرفت که موزه را درون شبکه ای از حمایت دولتی و تولید هنری جا انداخت. اینک به جایگاه های  فاعلی تازه و فنون فرهیزشی نوین نیاز بود. این "موزه فرهیزشی" جدید، اندازه هائی بس بزرگتر از پیش داشت و نیازمند جایگاه های  فاعلی تخصصی به منظور ادامه حرکت به عنوان ابزاری در خدمت دولت بود.  این جایگاه ها  تا یک اندازه وسیله نوع اشیای گردآوری شده، و تا اندازه ای در نتیجه نیاز به نظارت بر ایمنی آنها بهنگام استقرار در برابر دیدگان مردم؛ و تا اندازه ای  بخاطر نیاز به استقرار امپراتور در جایگاهی شاهانه ایجاد شد. دسترسی آزادانه به مجموعه ها به ایجاد روشی ایمن و تحت نظارت انجامید  که در آغاز هدفش نشان دادن ارتباط اشیا با مردم در آزادی نو رسیده بود، هرچند همزمان ظرفیت تبدیل به ابزار هدایت مردم را هم داشت.  آرمانهائی چون رها ساختن مردم و اشیای مادی از قید جهل و استبداد نقش "موزه" را موکد می ساخت، هرچند این انگیزه مردم سالارانه برخاسته از آرمانهای آزادی و برادری، به پیدایش ابزاری انجامید  که با تبیین های خود همچون ابزار فرهیختن مردم در جایگاه یکی از منابع دولت کار می کرد.  اینک این دستگاه فرهیزشی می توانست در زمانها و مکانهای دیگر، در جاهائی که موازنه میان آزادی و نظارت بر مردم حسب ضرورت تغییر می کند، باز تعریف شده بخدمت آماجهائی دیگر در آید.  در دوران مدرن موزه ها هم دانش را می پرورند هم افراد را.نمونه اش در انگلستان، که هنرها را نرم کننده  زندگی و زداینده ناپاکی ها از فلز بشر می دانستند.  یکی از وظائف گالری ملی  متمدن کردن توده مردم بود تا در روبرو شدن با هنر ذوق و سلیقه ای به هم زنند.  بعدها هدف گالری ملی صورتگری  در لندن، گردآوری تصاویر قهرمانان کشور انگلستان شد تا بیننده را به "مجاهده فکری، اعمال شریف و رفتار پسندیده " کشاند (هوپر– گرین هیل، 3-21: 1980).  تاریخ، نمایانگر سیر استعلائی بزرگان و نیکان درگذر زمان بود و سرمشقی دانسته می شد که می بایست در مجاهدت فکری، پهلوانی ها (یا ناکامی در هر دو ) تنها با  نیک کرداری ، به پیروی از آن پرداخت. سازماندهی مادی شمار بسیار بزرگی از اشیا در پهنه های جغرافیائی بزرگ، بهمراه نیاز به تضمین خیر اشیا و صاحبان جدید آنها، به انجام کارهای تازه و  پیدایش فنون نوین مدیریت انجامید .  مجموعه ها در حین مصادره و ضبط، برای اولین بار در قید و بندهای قانونی قرار گرفت.  اینک مالکیت مردم بر این اشیا در مجموعه های جدیدی از قوانین ارج نهاده می شد.  این مجموعه قوانین جدید که ناپلئون وضع کرد، گسستی بنیادین با آنچه در گذشته نشانه مالکیت بود، ایجاد کرد (برونسکی و مازلیش، 461: 1970).روش های گرد آوری اشیا پویا تر شد.  روش های کار پذیر (انفعالی) گردآوری گذشته که در مخزن انجمن سلطنتی کار گرفته می شد و متکی بر دریافت هدایائی بود که به تشکیل مجموعه های نامنظم و نابرابر می انجامید،  و حالت تصادفی و ناحرفه ای این روش گردآوری از طریق مقایسه با روشهای جدید سراسر پژوهشی و سازمان یافته ای که نهاد نوپای موزه به استفاده از آن می پرداخت، نشان داده شد.  شبکه نگهداری پیشینه ها که برای اشیا ایجاد شد، مجموعه ها را در چارچوبهای مالی، شناختی، فضائی و حقوقی قرار می داد.  اشیای مادی دارای معانی دانسته می شد که از طریق گفتارهائی جدائی ناپذیر رسانده می شد.  "موزه" به عنوان ابزار فرهیزش به تبیین مجموعه ای تازه ای از اضداد  در درون نظام جدید حقیقت  می پرداخت.  این تقابلها عبارت بود از خصوصی/عمومی، بسته/باز، استبداد/آزادی، خرافات/دانش و ثروت موروثی /پهلوانی.  موزه ابزار حیاتی ایجاد مجموعه تازه ای از ارزشها بود که همزمان رژیم سابق را بی اعتبار ساخته جمهوری را بزرگ می داشت.  مجموعه های متشکل از اموال مصادره شده از مستبدان و غئائم جنگی در محلی که در گذشته از آنِ شاه و اینک در دسترس همگان بود، گردآوری شد و انتقال تاریخی قدرت را به زبان اشیا بیان می کردند. فنون نوین اداره و حفاظت از مجموعه ها و فضاهای بزرگ تکمیل شد.  این فنون جدید، ظهور ارزشهای نو، نقشهای نو و جایگاه های فاعلی نو را در پی آورد.  موزه جزئی از شبکه ای از روابط چند گانهِ ماندگار میان مردم، قلمرو و ثروت گردید (فوکو، 180: 1979)در دل این نهاد نو رسیده تقسیم بندی های کاری تازه ای پدیدار شد.  در گذشته گردآوری و مشاهده، جنبه هائی متفاوت از یک  کار دانسته می شد که بدست گروهی کوچک از افراد اعم از اشراف، فضلا یا بازرگانان انجام می گرفت. اشیا بیشتر در دل شبکه ای اجتماعی گردآوری شده به نمایش  گذارده می شد.  اینک با پیدایش مفهوم نوین، موزه به عنوان ابزار آموزش مردم گرایانه توده ها یا شهروندان، برای نمایش در عرصه ای بزرگ کار گرفته می شود.  اشیا در برابر چشمان کسانی گذارده می شود که هیچ چیز از گردآوری آنها نمی دانند و ضرورتاً از آن گروه اجتماعی که به گردآوری آنها کرده نیستند. بنابراین، نوعی تقسیم بندی میان فاعلان آگاه ،  بین تولید کنندگان و مصرف کنندگان دانش، بین عارف و عامی   صورت گرفت.  در موزه دولتی، فاعل تولید کننده در فضاهای دور از دیدِ موزه " کار" می کند؛ در حالی که فاعل مصرف کننده در فضاهای عمومی مشغول است.  روابط درون نهاد موزه به راهی انداخته شد که در خدمت کار مولد و دور از دیدِ موزه، یعنی تولید دانش از طریق تهیه کاتالوگ، سیاهه اموال و تشکیل نمایشگاه باشد (هوپر- گرین هیل، الف1987).  فضاهای عمومی بهم پیوسته که هماره ارزیابی شده و زیر نظارت است و به ارائه دانش برای مصرف انفعالی می پردازد، نشانه ای است از موزه، بسان یکی از ابزارهای پرورشِ "مردمی سر براه" به روش های فرهیزشی.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-1897555225578216477?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/1897555225578216477'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/1897555225578216477'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/02/blog-post_5859.html' title='موزه فرهیزشی:  دفتر هفتم از کتاب موزه و دانش (آگاهی) مردم (بشر)  ایلین هوپر-گرین هیل'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-8643716851860091195</id><published>2012-02-11T17:54:00.000-08:00</published><updated>2012-02-11T17:54:33.448-08:00</updated><title type='text'>دگرسانی یا استحاله روسیه در سده نوزدهم میلادی، کتابخانه کنگره آمریکا</title><content type='html'>Transformation of Russia in the Nineteenth CenturyRussia Table of ContentsThe late nineteenth and early twentieth centuries were times of crisis for Russia. Not only did technology and industry continue to develop more rapidly in the West, but also new, dynamic, competitive great powers appeared on the world scene: Otto von Bismarck united Germany in the 1860s, the post-Civil War United States grew in size and strength, and a modernized Japan emerged from the Meiji Restoration of 1868. Although Russia was an expanding regional giant in Central Asia, bordering the Ottoman, Persian, British Indian, and Chinese empires, it could not generate enough capital to support rapid industrial development or to compete with advanced countries on a commercial basis. Russia's fundamental dilemma was that accelerated domestic development risked upheaval at home, but slower progress risked full economic dependency on the faster-advancing countries to the east and west. In fact, political ferment, particularly among the intelligentsia, accompanied the transformation of Russia's economic and social structure, but so did impressive developments in literature, music, the fine arts, and the natural sciences.Economic DevelopmentsThroughout the last half of the nineteenth century, Russia's economy developed more slowly than did that of the major European nations to its west. Russia's population was substantially larger than those of the more developed Western countries, but the vast majority of the people lived in rural communities and engaged in relatively primitive agriculture. Industry, in general, had greater state involvement than in Western Europe, but in selected sectors it was developing with private initiative, some of it foreign. Between 1850 and 1900, Russia's population doubled, but it remained chiefly rural well into the twentieth century. Russia's population growth rate from 1850 to 1910 was the fastest of all the major powers except for the United States. Agriculture, which was technologically underdeveloped, remained in the hands of former serfs and former state peasants, who together constituted about four-fifths of the rural population. Large estates of more than fifty square kilometers accounted for about 20 percent of all farmland, but few such estates were worked in efficient, large-scale units. Small-scale peasant farming and the growth of the rural population increased the amount of land used for agricultural development, but land was used more for gardens and fields of grain and less for grazing meadows than it had been in the past.Industrial growth was significant, although unsteady, and in absolute terms it was not extensive. Russia's industrial regions included Moscow, the central regions of European Russia, St. Petersburg, the Baltic cities, Russian Poland, some areas along the lower Don and Dnepr rivers, and the southern Ural Mountains. By 1890 Russia had about 32,000 kilometers of railroads and 1.4 million factory workers, most of whom worked in the textile industry. Between 1860 and 1890, annual coal production had grown about 1,200 percent to over 6.6 million tons, and iron and steel production had more than doubled to 2 million tons per year. The state budget had more than doubled, however, and debt expenditures had quadrupled, constituting 28 percent of official expenditures in 1891. Foreign trade was inadequate to meet the empire's needs. Until the state introduced high industrial tariffs in the 1880s, it could not finance trade with the West because its surpluses were insufficient to cover the debts.Reforms and Their Limits, 1855-92Tsar Alexander II, who succeeded Nicholas I in 1855, was a conservative who saw no alternative but to implement change. Alexander initiated substantial reforms in education, the government, the judiciary, and the military. In 1861 he proclaimed the emancipation of about 20 million privately held serfs. Local commissions, which were dominated by landlords, effected emancipation by giving land and limited freedom to the serfs. The former serfs usually remained in the village commune, but they were required to make redemption payments to the government over a period of almost fifty years. The government compensated former owners of serfs by issuing them bonds.The regime had envisioned that the 50,000 landlords who possessed estates of more than 110 hectares would thrive without serfs and would continue to provide loyal political and administrative leadership in the countryside. The government also had expected that peasants would produce sufficient crops for their own consumption and for export sales, thereby helping to finance most of the government's expenses, imports, and foreign debt. Neither of the government's expectations was realistic, however, and emancipation left both former serfs and their former owners dissatisfied. The new peasants soon fell behind in their payments to the government because the land they had received was poor and because Russian agricultural methods were inadequate. The former owners often had to sell their lands to remain solvent because most of them could neither farm nor manage estates without their former serfs. In addition, the value of their government bonds fell as the peasants failed to make their redemption payments.Reforms of local government closely followed emancipation. In 1864 most local government in the European part of Russia was organized into provincial and district zemstva (sing., zemstvo), which were made up of representatives of all classes and were responsible for local schools, public health, roads, prisons, food supply, and other concerns. In 1870 elected city councils, or dumy (sing., duma ), were formed. Dominated by property owners and constrained by provincial governors and the police, the zemstva and dumy raised taxes and levied labor to support their activities.In 1864 the regime implemented judicial reforms. In major towns, it established Western-style courts with juries. In general, the judicial system functioned effectively, but the government lacked the finances and cultural influence to extend the court system to the villages, where traditional peasant justice continued to operate with minimal interference from provincial officials. In addition, the regime instructed judges to decide each case on its merits and not to use precedents, which would have enabled them to construct a body of law independent of state authority.Other major reforms took place in the educational and cultural spheres. The accession of Alexander II brought a social restructuring that required a public discussion of issues and the lifting of some types of censorship. When an attempt was made to assassinate the tsar in 1866, the government reinstated censorship, but not with the severity of pre-1855 control. The government also put restrictions on universities in 1866, five years after they had gained autonomy. The central government attempted to act through the zemstva to establish uniform curricula for elementary schools and to impose conservative policies, but it lacked resources. Because many liberal teachers and school officials were only nominally subject to the reactionary Ministry of Education, however, the regime's educational achievements were mixed after 1866.In the financial sphere, Russia established the State Bank in 1866, which put the national currency on a firmer footing. The Ministry of Finance supported railroad development, which facilitated vital export activity, but it was cautious and moderate in its foreign ventures. The ministry also founded the Peasant Land Bank in 1882 to enable enterprising farmers to acquire more land. The Ministry of Internal Affairs countered this policy, however, by establishing the Nobles' Land Bank in 1885 to forestall foreclosures of mortgages.The regime also sought to reform the military. One of the chief reasons for the emancipation of the serfs was to facilitate the transition from a large standing army to a reserve army by instituting territorial levies and mobilization in times of need. Before emancipation, serfs could not receive military training and then return to their owners. Bureaucratic inertia, however, obstructed military reform until the Franco-Prussian War (1870-71) demonstrated the necessity of building a modern army. The levy system introduced in 1874 gave the army a role in teaching many peasants to read and in pioneering medical education for women. But the army remained backward despite these military reforms. Officers often preferred bayonets to bullets, expressing worry that long-range sights on rifles would induce cowardice. In spite of some notable achievements, Russia did not keep pace with Western technological developments in the construction of rifles, machine guns, artillery, ships, and naval ordnance. Russia also failed to use naval modernization as a means of developing its industrial base in the 1860s.In 1881 revolutionaries assassinated Alexander II. His son Alexander III (r. 1881-94) initiated a period of political reaction, which intensified a counterreform movement that had begun in 1866. He strengthened the security police, reorganizing it into an agency known as the Okhrana, gave it extraordinary powers, and placed it under the Ministry of Internal Affairs. Dmitriy Tolstoy, Alexander's minister of internal affairs, instituted the use of land captains, who were noble overseers of districts, and he restricted the power of the zemstva and the dumy . Alexander III assigned his former tutor, the reactionary Konstantin Pobedonostsev, to be the procurator of the Holy Synod of the Orthodox Church and Ivan Delyanov to be the minister of education. In their attempts to "save" Russia from "modernism," they revived religious censorship, persecuted non-Orthodox and non-Russian populations, fostered anti-Semitism, and suppressed the autonomy of the universities. Their attacks on liberal and non-Russian elements alienated large segments of the population. The nationalities, particularly Poles, Finns, Latvians, Lithuanians, and Ukrainians, reacted to the regime's efforts to Russify them by intensifying their own nationalism. Many Jews emigrated or joined radical movements. Secret organizations and political movements continued to develop despite the regime's efforts to quell them.Foreign Affairs after the Crimean WarAfter the Crimean War, Russia pursued cautious and well-calculated foreign policies until nationalist passions and another Balkan crisis almost caused a catastrophic war in the late 1870s. The 1856 Treaty of Paris, signed at the end of the Crimean War, had demilitarized the Black Sea and deprived Russia of southern Bessarabia and a narrow strip of land at the mouth of the Danube River. The treaty gave the West European powers the nominal duty of protecting Christians living in the Ottoman Empire, removing that role from Russia, which had been designated as such a protector in the 1774 Treaty of Kuchuk-Kainarji. Russia's primary goal during the first phase of Alexander II's foreign policy was to alter the Treaty of Paris to regain naval access to the Black Sea. Russian statesmen viewed Britain and Austria (redesignated as Austria-Hungary in 1867) as opposed to that goal, so foreign policy concentrated on good relations with France, Prussia, and the United States. Prussia (Germany as of 1871) replaced Britain as Russia's chief banker in this period.Following the Crimean War, the regime revived its expansionist policies. Russian troops first moved to gain control of the Caucasus region, where the revolts of Muslim tribesmen--Chechens, Cherkess, and Dagestanis--had continued despite numerous Russian campaigns in the nineteenth century. Once the forces of Aleksandr Baryatinskiy had captured the legendary Chechen rebel leader Shamil in 1859, the army resumed the expansion into Central Asia that had begun under Nicholas I. The capture of Tashkent was a significant victory over the Quqon (Kokand) Khanate, part of which was annexed in 1866. By 1867 Russian forces had captured enough territory to form the Guberniya (Governorate General) of Turkestan, the capital of which was Tashkent. The Bukhoro (Bukhara) Khanate then lost the crucial Samarqand area to Russian forces in 1868. To avoid alarming Britain, which had strong interests in protecting nearby India, Russia left the Bukhoran territories directly bordering Afghanistan and Persia nominally independent. The Central Asian khanates retained a degree of autonomy until 1917.Russia followed the United States, Britain, and France in establishing relations with Japan, and, together with Britain and France, Russia obtained concessions from China consequent to the Second Opium War (1856-60). Under the Treaty of Aigun in 1858 and the Treaty of Beijing in 1860, China ceded to Russia extensive trading rights and regions adjacent to the Amur and Ussuri rivers and allowed Russia to begin building a port and naval base at Vladivostok. Meanwhile, in 1867 the logic of the balance of power and the cost of developing and defending the Amur-Ussuri region dictated that Russia sell Alaska to the United States in order to acquire much-needed funds.As part of the regime's foreign policy goals in Europe, Russia initially gave guarded support to France's anti-Austrian diplomacy. A weak Franco-Russian entente soured, however, when France backed a Polish uprising against Russian rule in 1863. Russia then aligned itself more closely with Prussia by approving the unification of Germany in exchange for a revision of the Treaty of Paris and the remilitarization of the Black Sea. These diplomatic achievements came at a London conference in 1871, following France's defeat in the Franco-Prussian War. After 1871 Germany, united under Prussian leadership, was the strongest continental power in Europe. In 1873 Germany formed the loosely knit League of the Three Emperors with Russia and Austria-Hungary to prevent them from forming an alliance with France. Nevertheless, Austro-Hungarian and Russian ambitions clashed in the Balkans, where rivalries among Slavic nationalities and anti-Ottoman sentiments seethed. In the 1870s, Russian nationalist opinion became a serious domestic factor in its support for liberating Balkan Christians from Ottoman rule and making Bulgaria and Serbia quasi-protectorates of Russia. From 1875 to 1877, the Balkan crisis escalated with rebellions in Bosnia, Herzegovina, and Bulgaria, which the Ottoman Turks suppressed with such great cruelty that Serbia, but none of the West European powers, declared war.In early 1877, Russia came to the rescue of beleaguered Serbian and Russian volunteer forces when it went to war with the Ottoman Empire. Within one year, Russian troops were nearing Constantinople, and the Ottomans surrendered. Russia's nationalist diplomats and generals persuaded Alexander II to force the Ottomans to sign the Treaty of San Stefano in March 1878, creating an enlarged, independent Bulgaria that stretched into the southwestern Balkans. When Britain threatened to declare war over the terms of the Treaty of San Stefano, an exhausted Russia backed down. At the Congress of Berlin in July 1878, Russia agreed to the creation of a smaller Bulgaria. Russian nationalists were furious with Austria-Hungary and Germany for failing to back Russia, but the tsar accepted a revived and strengthened League of the Three Emperors as well as Austro-Hungarian hegemony in the western Balkans.Russian diplomatic and military interests subsequently returned to Central Asia, where Russia had quelled a series of uprisings in the 1870s, and Russia incorporated hitherto independent amirates into the empire. Britain renewed its concerns in 1881 when Russian troops occupied Turkmen lands on the Persian and Afghan borders, but Germany lent diplomatic support to Russian advances, and an Anglo-Russian war was averted. Meanwhile, Russia's sponsorship of Bulgarian independence brought negative results as the Bulgarians, angry at Russia's continuing interference in domestic affairs, sought the support of Austria-Hungary. In the dispute that arose between Austria-Hungary and Russia, Germany took a firm position toward Russia while mollifying the tsar with a bilateral defensive alliance, the Reinsurance Treaty of 1887 between Germany and Russia. Within a year, Russo-German acrimony led to Bismarck's forbidding further loans to Russia, and France replaced Germany as Russia's financier. When Kaiser Wilhelm II dismissed Bismarck in 1890, the loose Russo-Prussian entente collapsed after having lasted for more than twenty-five years. Three years later, Russia allied itself with France by entering into a joint military convention, which matched the dual alliance formed in 1879 by Germany and Austria-Hungary.The Rise of Revolutionary MovementsAlexander II's reforms, particularly the lifting of state censorship, fostered the expression of political and social thought. The regime relied on journals and newspapers to gain support for its domestic and foreign policies. But liberal, nationalist, and radical writers also helped to mold public opinion that was opposed to tsarism, private property, and the imperial state. Because many intellectuals, professionals, peasants, and workers shared these opposition sentiments, the regime regarded the publications and the radical organizations as dangerous. From the 1860s through the 1880s, Russian radicals, collectively known as Populists (Narodniki), focused chiefly on the peasantry, whom they identified as "the people" (narod ).The leaders of the Populist movement included radical writers, idealists, and advocates of terrorism. In the 1860s, Nikolay Chernyshevskiy, the most important radical writer of the period, posited that Russia could bypass capitalism and move directly to socialism (see Glossary). His most influential work, What Is to Be Done? (1861), describes the role of an individual of a "superior nature" who guides a new, revolutionary generation. Other radicals such as the incendiary anarchist Mikhail Bakunin and his terrorist collaborator, Sergey Nechayev, urged direct action. The calmer Petr Tkachev argued against the advocates of Marxism (see Glossary), maintaining that a centralized revolutionary band had to seize power before capitalism could fully develop. Disputing his views, the moralist and individualist Petr Lavrov made a call "to the people," which hundreds of idealists heeded in 1873 and 1874 by leaving their schools for the countryside to try to generate a mass movement among the narod . The Populist campaign failed, however, when the peasants showed hostility to the urban idealists and the government began to consider nationalist opinion more seriously.The radicals reconsidered their approach, and in 1876 they formed a propagandist organization called Land and Liberty (Zemlya i volya), which leaned toward terrorism. This orientation became stronger three years later, when the group renamed itself the People's Will (Narodnaya volya), the name under which the radicals were responsible for the assassination of Alexander II in 1881. In 1879 Georgiy Plekhanov formed a propagandist faction of Land and Liberty called Black Repartition (Chernyy peredel), which advocated redistributing all land to the peasantry. This group studied Marxism, which, paradoxically, was principally concerned with urban industrial workers. The People's Will remained underground, but in 1887 a young member of the group, Aleksandr Ul'yanov, attempted to assassinate Alexander III, and authorities arrested and executed him. The execution greatly affected Vladimir Ul'yanov, Aleksandr's brother. Influenced by Chernyshevskiy's writings, Vladimir joined the People's Will, and later, inspired by Plekhanov, he converted to Marxism. The younger Ul'yanov later changed his name to Lenin.Witte and Accelerated IndustrializationIn the late 1800s, Russia's domestic backwardness and vulnerability in foreign affairs reached crisis proportions. At home a famine claimed a half-million lives in 1891, and activities by Japan and China near Russia's borders were perceived as threats from abroad. In reaction, the regime was forced to adopt the ambitious but costly economic programs of Sergey Witte, the country's strong-willed minister of finance. Witte championed foreign loans, conversion to the gold standard, heavy taxation of the peasantry, accelerated development of heavy industry, and a trans-Siberian railroad. These policies were designed to modernize the country, secure the Russian Far East, and give Russia a commanding position with which to exploit the resources of China's northern territories, Korea, and Siberia. This expansionist foreign policy was Russia's version of the imperialist logic displayed in the nineteenth century by other large countries with vast undeveloped territories such as the United States. In 1894 the accession of the pliable Nicholas II upon the death of Alexander III gave Witte and other powerful ministers the opportunity to dominate the government.Witte's policies had mixed results. In spite of a severe economic depression at the end of the century, Russia's coal, iron, steel, and oil production tripled between 1890 and 1900. Railroad mileage almost doubled, giving Russia the most track of any nation other than the United States. Yet Russian grain production and exports failed to rise significantly, and imports grew faster than exports. The state budget also more than doubled, absorbing some of the country's economic growth. Western historians differ as to the merits of Witte's reforms; some believe that domestic industry, which did not benefit from subsidies or contracts, suffered a setback. Most analysts agree that the Trans-Siberian Railroad (which was completed from Moscow to Vladivostok in 1904) and the ventures into Manchuria and Korea were economic losses for Russia and a drain on the treasury. Certainly the financial costs of his reforms contributed to Witte's dismissal as minister of finance in 1903.Radical Political Parties DevelopDuring the 1890s, Russia's industrial development led to a significant increase in the size of the urban bourgeoisie and the working class, setting the stage for a more dynamic political atmosphere and the development of radical parties. Because the state and foreigners owned much of Russia's industry, the working class was comparatively stronger and the bourgeoisie comparatively weaker than in the West. The working class and peasants were the first to establish political parties because the nobility and the wealthy bourgeoisie were politically timid. During the 1890s and early 1900s, abysmal living and working conditions, high taxes, and land hunger gave rise to more frequent strikes and agrarian disorders. These activities prompted the bourgeoisie of various nationalities in the empire to develop a host of different parties, both liberal and conservative.Socialists of different nationalities formed their own parties. Russian Poles, who had suffered significant administrative and educational Russification, founded the nationalistic Polish Socialist Party in Paris in 1892. That party's founders hoped that it would help reunite a divided Poland with the territories held by Austria-Hungary, Germany, and Russia. In 1897 Jewish workers in Russia created the Bund (league or union), an organization that subsequently became popular in western Ukraine, Belorussia, Lithuania, and Russian Poland. The Russian Social Democratic Labor Party was established in 1898. The Finnish Social Democrats remained separate, but the Latvians and Georgians associated themselves with the Russian Social Democrats. Armenians, inspired by both Russian and Balkan revolutionary traditions, were politically active in this period in Russia and in the Ottoman Empire. Politically minded Muslims living in Russia tended to be attracted to the pan-Islamic and pan-Turkic movements that were developing in Egypt and the Ottoman Empire. Russians who fused the ideas of the old Populists and urban socialists formed Russia's largest radical movement, the United Socialist Revolutionary Party, which combined the standard Populist mix of propaganda and terrorist activities.Vladimir I. Ul'yanov was the most politically talented of the revolutionary socialists. In the 1890s, he labored to wean young radicals away from populism to Marxism. Exiled from 1895 to 1899 in Siberia, where he took the name Lenin from the mighty Siberian Lena River, he was the master tactician among the organizers of the Russian Social Democratic Labor Party. In December 1900, he founded the newspaper Iskra (Spark). In his book What Is to Be Done? (1902), Lenin developed the theory that a newspaper published abroad could aid in organizing a centralized revolutionary party to direct the overthrow of an autocratic government. He then worked to establish a tightly organized, highly disciplined party to do so in Russia. At the Second Party Congress of the Russian Social Democratic Labor Party in 1903, he forced the Bund to walk out and induced a split between his majority Bolshevik (see Glossary) faction and the minority Menshevik (see Glossary) faction, which believed more in worker spontaneity than in strict organizational tactics. Lenin's concept of a revolutionary party and a worker-peasant alliance owed more to Tkachev and to the People's Will than to Karl Marx and Friedrich Engels, the developers of Marxism. Young Bolsheviks, such as Joseph V. Stalin and Nikolay Bukharin, looked to Lenin as their leader.Imperialism in Asia and the Russo-Japanese WarAt the turn of the century, Russia gained room to maneuver in Asia because of its alliance with France and the growing rivalry between Britain and Germany. Tsar Nicholas failed to orchestrate a coherent Far Eastern policy because of ministerial conflicts, however. Russia's uncoordinated and aggressive moves in the region ultimately led to the Russo-Japanese War (1904-05).By 1895 Germany was competing with France for Russia's favor, and British statesmen hoped to negotiate with the Russians to demarcate spheres of influence in Asia. This situation enabled Russia to intervene in northeastern Asia after Japan's victory over China in 1895. In the negotiations that followed, Japan was forced to make concessions in the Liaotung Peninsula and Port Arthur in southern Manchuria. The next year, Witte used French capital to establish the Russo-Chinese Bank. The goal of the bank was to finance the construction of a railroad across northern Manchuria and thus shorten the Trans-Siberian Railroad. Within two years, Russia had acquired leases on the Liaotung Peninsula and Port Arthur and had begun building a trunk line from Harbin in central Manchuria to Port Arthur on the coast.In 1900 China reacted to foreign encroachments on its territory with an armed popular uprising, the Boxer Rebellion. Russian military contingents joined forces from Europe, Japan, and the United States to restore order in northern China. A force of 180,000 Russian troops fought to pacify part of Manchuria and to secure its railroads. The Japanese were backed by Britain and the United States, however, and insisted that Russia evacuate Manchuria. Witte and some Russian diplomats wanted to compromise with Japan and trade Manchuria for Korea, but a group of Witte's reactionary enemies, courtiers, and military and naval leaders refused to compromise. The tsar favored their viewpoint, and, disdaining Japan's threats--despite the latter's formal alliance with Britain--the Russian government equivocated until Japan declared war in early 1904.In the war that followed, Japan's location, technological superiority, and superior morale gave it command of the seas, and Russia's sluggishness and incompetent commanders caused continuous setbacks on land. In January 1905, after an eight-month siege, Russia surrendered Port Arthur, and in March the Japanese forced the Russians to withdraw north of Mukden. In May, at the Tsushima Straits, the Japanese destroyed Russia's last hope in the war, a fleet assembled from the navy's Baltic and Mediterranean squadrons. Theoretically, Russian army reinforcements could have driven the Japanese from the Asian mainland, but revolution at home and diplomatic pressure forced the tsar to seek peace. Russia accepted mediation by United States president Theodore Roosevelt, ceded southern Sakhalin Island to Japan, and acknowledged Japan's ascendancy in Korea and southern Manchuria.Source: U.S. Library of Congress&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-8643716851860091195?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/8643716851860091195'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/8643716851860091195'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/02/blog-post_11.html' title='دگرسانی یا استحاله روسیه در سده نوزدهم میلادی، کتابخانه کنگره آمریکا'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-6288911593421019659</id><published>2012-02-05T20:32:00.000-08:00</published><updated>2012-02-05T20:34:15.964-08:00</updated><title type='text'>همش همین... نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس  ملالت علما هم ز علم بی عمل است</title><content type='html'>&lt;b&gt;فهرست اشخاص و شرکتهایی که با ارسال کمک مالی خود دهخدا را یاری داده اند:&lt;/b&gt;  &lt;b&gt;سال 2011&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/b&gt;    * سوزان کورز از آلمان - 7 دلار    * محمد نعمت زاده از آلمان - 20 دلار    * سحر ببری از نروژ - 10 دلار    * حمید احیا از آمریکا - 15 دلار    * هژیر بنفشه خواه از کانادا - 20 دلار    * م عطارچی از انگلیس - 56 دلار    * مهرشک میدانی از آمریکا - 7 دلار    * رضا سپاهی از استرالیا - 10 دلار    * حسین منشی زادگان از آمریکا - 100 دلار    * اردشیر افتخارزاده از آمریکا - 20 دلار    * مهرداد فلاح زاده از سوئد - 50 دلار    * پوژان ضیائی از آمریکا - 5 دلار    * امیررضا محمدحسنی از آمریکا - 20دلار    * نریمان باطنی از مالزی - 10 دلار    * رضا علی رضایی وحدتی از انگلیس - 5 دلار    * وحید باقریان از ایران - اهدای نام دامنه loghat.name    * افشین حیاتی از دانمارک - 20 دلار    * بیژن شافعی از آلمان - طراحی لوگوی جدید لغت نامه    * مهدی گنجی از کانادا - 20 دلار    * الجواد از آمریکا - 20 دلار    * فرهنگ هنرور از کانادا - 50 دلار    * مصطفی عابدینی فرد از کانادا - 10 دلار    * امیرعلی فیاضی از آمریکا - 10 دلارمجموع کمکهای مالی ارسالی در سال 2011 میلادی 485 دلار بوده است.&lt;b&gt;سال 2010&lt;/b&gt;    * مهرشک میدانی از آمریکا - 5 دلار    * هژیر بنفشه خواه از کانادا - 20 دلار    * هفته نامه فارسی شهروند بی سی از کانادا - 50 دلار    * حسین منشی زادگان از آمریکا - 100 دلار    * محمود ذوقی از آمریکا - 50 دلار    * احسان مختاری از کانادا - 10 دلار    * حسین حقوقی از آمریکا - 200 دلار    * پویان ضیایی از آمریکا - 10 دلار    * مرتضی معمر از آلمان - 20 دلار    * کاظم عطاران از آمریکا - 20 دلار    * مایکل معصومی از آمریکا - 10 دلار    * بهنام رهنما از ترکیه - 10 دلار    * علیرضا ربیعی از آمریکا - 10 دلار    * مصطفی بشکار از آمریکا - 20 دلار    * الهام شاملی از آمریکا - 100 دلار    * حسین قلیچ خانی از آمریکا - 20 دلار    * منوچهر فاضل از آلمان - 10 دلار    * فیروز افشار از آمریکا - 50 دلار    * بهرام بهادری از آلمان - 20 دلار    * شهریار میرفخرایی از آمریکا - 20 دلار    * علی عراقی از آمریکا - 20 دلار    * مجتبی سپهری از ایران - 50 دلار    * افشین حیاتی از دانمارک - 20 دلار    * رضا سجادی از آمریکا - 50 دلارمجموع کمکهای مالی ارسالی در سال 2010 میلادی 895 دلار بوده است.  &lt;b&gt; سال 2009&lt;/b&gt;    *  احسان نوربخش  از  آمریکا - 10 دلار    * پگاه رضایی راد از  آمریکا - 20 دلار    * امیر قربانزاده از  کانادا - 20 دلار    * محمدرضا رئوفی از آمریکا - 20 دلار    * جاوید رادفر از کانادا- 50 دلار    * امید امیلی از استرالیا - 20 دلار    * علی امین آزاد از استرالیا - 50 دلار    * شهرزاد ایزدی بنام از انگلستان - 10 دلار    * ساره ابراهیمی از مالزی - 20 دلار    * اسفندیار آریا - تاجیک افغانستانی از انگلستان - 20 دلار    * شکیب نصرالله از کانادا - 9 دلار    * کوثر کریمی پور از کانادا - 20 دلار     * پریسا ابوتراب از کانادا - 20 دلار    * احسان نوربخش از آمریکا - 15 دلار    * حسین منشی زادگان از آمریکا - 100 دلار    * حمید احیا از  آمریکا - 10 دلار    * نایین عزیزیان از آمریکا - 20 دلار    * مهسان عابدی از آمریکا - 50 دلار    * غ - م از کانادا - 20 دلار    * کاظم قوچانی از دوبی - 20 دلار    * افشین حیاتی از دانمارک - 20 دلار    * فاران نگارستان از آمریکا - 9 دلار    * احسان نور بخش از آمریکا - 20 دلارمجموع کمکهای مالی ارسالی در سال 2009 میلادی 573 دلار بوده است.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-6288911593421019659?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/6288911593421019659'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/6288911593421019659'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/02/blog-post_4071.html' title='همش همین... نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس  ملالت علما هم ز علم بی عمل است'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-8527772678720317008</id><published>2012-02-05T18:20:00.000-08:00</published><updated>2012-02-05T18:22:02.021-08:00</updated><title type='text'>زیر پوست شب؛  دیدن یا ندیدن؛ ضریح یا سلیح؟  مسئله این است!  قرشمالو ببینا!!  میراث فرهنگی!؟ مردم شناسی!؟</title><content type='html'>&lt;b&gt;جام جم آنلاین&lt;/b&gt;&lt;b&gt;كولي‌ها؛ زندگي زير سقف‌هاي لرزان&lt;/b&gt;دوشنبه 17 بهمن 1390 - ساعت 00:12شماره خبر: 100803413749با وجود پراكندگي كولي‌ها در تمام ايران، قرشمال‌ها در منطقه‌اي محروم و ناايمن زندگي مي‌كنندكولي‌ها؛ زندگي زير سقف‌هاي لرزانجام جم آنلاين: «اينجا اگر زلزله بيايد يك نفر هم جان سالم به در نمي‌برد. كسي هم پاسخگو نيست...» در جاي جاي ايران‌مان مردماني زندگي مي‌كنند كه از پس نگاه تكراري ما ديده نمي‌شوند، مگر از سر ترحم يا...درست در همين سرزمين مردماني هستند از يك جنس، اما با نام‌ها و تعابيري مختلف، جات، جد، گت، زط، پوشه، لوري، جوگي (جوكي)، زنگي، چگني، قلقلي، خنياگر، توشمال، ميشكال، چينگانه، چنگي، كولي، قره‌چي (قاراچي)، كراچي، غريب‌زاده، غجر، زرگرقوچاني، زرگر كرماني، قرشمال (غرشمال) و... اين گزارش داستان زندگي پر بيم همين گروه آخر است، يعني قرشمال! اين واژه اصطلاحي است در خراسان كه براي كولي‌ها به كار مي‌رود. مردم اين ايل در تمام ايران پراكنده هستند.يك درد هميشگيمي‌گويند كوه با نخستين سنگ و انسان با نخستين درد زاده شد؛ اما كوير، اين دشت آرام و پرهياهو دوباره از نو معني مي‌كند فلسفه هستي را. دغدغه بودن دوباره جان مي‌گيرد. آن گاه كه شرق جاده مي‌خواندت و تو بي‌صبرانه بر كوير پرطاقت پيش مي‌روي، بر سر راه به شهري پرآوازه و پرنام كه يك ورودي نامناسب هم دارد، خواهيد رسيد: سبزوار...نام سبزوار غيرت سربداران را بر كالبد مي‌دمد. حكمت ملاهادي تو را دوباره به خويشتن فرا مي‌خواند. شهر مدفن بزرگان و آثار تاريخي و باستاني بسياري است؛ مناره خسروگرد، كاروانسراهاي زياد، مدرسه و حمام ملاهادي سبزواري و... هر چند بي مهري مسوولان بر سر برخي از آنها سايه افكنده و هراز گاهي شاهد ويراني كاروانسرايي يا خانه‌اي قديمي خواهيد بود... اين هم خود دردي است بي‌پايان.اما در اين ميان درست در مركز شهر قومي هستند با خانه‌هاي فرسوده و رخساري رنگ پريده و تا حد زيادي فراموش شده!كوچه گلستان در مركز شهر قرار دارد. در اين كوي كه به محله قرشمال‌ها شهرت دارد، جمعيتي حدود 4 تا 5 هزار نفر زندگي مي‌كنند. اما اين كه اصالت اين مردمان به كدامين سرزمين برمي‌گردد مشخص نيست. گفته مي‌شود عرشمال‌ها يا همان قرشمال‌هاي ايران حدود 16 قرن پيش به دستور بهرام پنجم معروف به بهرام گور (از پادشاهان سلسله ساساني) از سرزمين هندوستان به ايران كوچانده شدند. هدف اين كار شادي مردم ايران به واسطه بزم و طرب آنها بوده است. كارشناسان بر اين باورند ريشه اصلي زبان قرشمال‌ها سانسكريت بوده كه در گذر زمان با زبان و گويش‌هاي محلي ايران در آميخته است. اين در حالي است كه صادق از اهالي محله گلستان در گفت‌وگو با «جام‌جم» قوم خود را از اهالي اصيل سبزوار مي‌داند و بقيه را مهاجراني ذكر مي‌كند كه از اطراف به‌سبزوار آمده‌اند.اما اين كه چرا قرشمال ناميده مي‌شوند، روايت جالبي دارد. به قول اهالي شهر چون در زمان پهلوي آنها سرشماري نمي‌شده‌اند به آنها غيرشمار گفته مي‌شد. اما آيا حالا پس از اين همه سال، كسي آنها را به شمار مي‌آورد؟ترس و اميددر اين سراي بي‌خبري ديوارها فرسوده‌اند زير نگاه مسوولاني كه گريز دارند از خيره شدن به صورت اين مردم. اين مردمان در پس قرن‌ها هنوز غريب مانده‌اند. خانه‌هاي قرشمال‌‌ها در مركز شهر و در يك گودي قرار گرفته‌است. با طي كردن حدود ۲۰ پله پايين‌تر از سطح خيابان به چهارديواري‌هايي مي‌رسيد كه چيزي شبيه خانه است؛ خانه‌هايي فرسوده كه يادآور حلبي‌آبادهاي حاشيه شهرهاست با اين تفاوت كه اين حلبي‌آباد اين بار درست در مركز يك شهر تاريخي واقع شده است.منازل آنها با مصالحي كم‌دوام بنا نهاده شده است كه مدت زيادي از قدمت آنها نيز مي‌گذرد. با آن‌كه اين خانه‌ها با كوچك‌ترين خشم زمين فرو خواهد ريخت، عبور كانال قنات از زير اين منطقه مسكوني هم تهديدي جدي است كه بر خطر فرو ريختن هر لحظه‌اي آن افزوده است.جمشيد ساجدي يكي از اهالي كوي گلستان است و 42سال دارد. او در اين محله، مغازه و خانه‌اي دارد كه هر دو فرسوده‌اند. ساجدي، اهالي اين محله را نخستين ساكنان اين شهر مي‌داند و در تاييد سخنانش مي‌گويد: ما حتي سند سال 1320 را هم داريم! در دوران رضاشاه اسم محله ما سلطانيه بوده و در حقيقت ما ساكنان اوليه اين شهر هستيم و بيشتر مردم سبزوار متعلق به روستاهاي اطراف هستند كه به اين شهر مهاجرت كرده‌اند. او ساكنان اين محله را بالغ بر ۱۵۰۰ نفر ذكر مي‌كند كه تقريبا همه آنها به كار آهنگري و خراطي مشغولند كه به گفته ساجدي اين شغل اجدادي آنهاست.ساجدي درباره وضعيت تحصيلي مردم اين محله هم مي‌گويد: من خودم تا سوم راهنمايي درس خوانده‌ام و بچه‌هاي ما هم درس چنداني نخوانده‌اند، اما علاقه‌اي هم به شغل آهنگري و خراطي ندارند، چون درآمدي ندارد.او مردمش را افراد زحمتكشي معرفي مي‌كند و مي‌گويد: كار در اينجا زن و مرد نمي‌شناسد. اگر از خيابان عبور كرده باشيد مي‌بينيد زنان و جوانان اجناس توليدي خود ما را مي‌فروشند.مرد آهنگر درباره فرسودگي بافت اين منطقه از شهر مي‌گويد: اينجا اگر زلزله بيايد يك نفر هم جان سالم به‌درنمي‌برد، ولي شهرداري هم پاسخگو نيست. اين مساله بسيار خطرناك و حساس است. مگر مي‌شود با اين درآمدهاي كم، خانه خود را مقاوم يا دوباره ساخت؟او در پاسخ به اين سوال كه مسوولان اعلام كرده‌اند به شما وام مي‌دهند، مي‌گويد: بله، اما گرفتن وام، چك و سفته كارمندي مي‌خواهد كه ما نداريم. اينجا كسي شغل دولتي ندارد. مدتي هم قرار بود اينجا را خراب كنند و از نو برايمان بسازند، اما ديگر خبري نشد. يك بار هم گفتند اينجا را بازسازي مي‌كنند اما كاملا مشخص است اين خانه‌هاي فرسوده با بازسازي درست نمي‌شود مي‌خواهند چه چيزي را بازسازي كنند، خانه‌هايي كه پايه و اساس فرسوده دارند؟ ديوار و سقفش ترك برداشته؟ چگونه بايد بازسازي كرد؟ اينجا بيش از آنچه شما فكر كنيد فرسوده است.او به عبور قنات از زير اين منطقه مسكوني هم اشاره مي‌كند و مي‌گويد: قنات‌ها چند رشته هستند كه يكي از آنها از زير محله گلستان عبور كرده است. من مي‌توانم به شما خانه‌هايي را نشان دهم كه در حال نشست كردن هستند.نكته: اينجا اگر زلزله بيايد، يك نفر هم جان سالم به در نمي‌برد، شهرداري هم پاسخگو نيست و كولي‌ها با درآمدهاي ناچيز قادر به مقاوم‌سازي منازل نيستندساجدي راهكار عبور از اين معضل را همكاري شهرداري مي‌داند ومي گويد: من فكر مي‌كنم شهرداري بايد اين خانه‌ها را بخرد و در مركز شهر. جايي ديگر را به ما اختصاص دهد. اولين چيزي كه از مسوولان شهر مي‌خواهيم رسيدگي به مكان زندگي ماست. من حاضرم شما را داخل خانه‌ها ببرم و خود از نزديك مشاهده كنيد چه تعداد جمعيت در هر خانه زندگي مي‌كند. اين خانه‌هاي قديمي هر كدام با شيوه‌اي ابتدايي سرپا نگاه داشته شده است. همه آنها مكان‌هاي غير امني است. بايد مسوولان تصميمي بگيرند كه هم عملي باشد و هم تصميم خود را اجرا كنند. چرا هيچ كدام از مسوولان به محله ما سر نمي‌زنند. ما فقط خانه‌اي مي‌خواهيم كه شب آرام زير سقف آن بخوابيم.به اين دليل كه خانه‌هاي اهالي گلستان در مركز شهر و در مجاورت بناهاي تاريخي است هرگونه تصميم در اين خصوص با مشاركت سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري است. بنا بر تصميم مشترك شهرداري و ميراث فرهنگي قرار شده است اهالي اين محله با دريافت وام براي بازسازي خانه‌هاي خود اقدام كنند. يكي از مسوولان ميراث ـ كه به‌دليل نبود هماهنگي با روابط عمومي ميراث فرهنگي كشور از ذكر نامش در قالب مصاحبه امتناع مي‌ورزيد ـ با اشاره به اين تصميم مشترك از سوي شهرداري و ميراث فرهنگي مي‌گويد: خود اهالي محله گلستان تصميم به بازسازي خانه‌هايشان ندارند. حتي مسوولان شهر تصميم گرفتند مكاني غير از جاي فعلي در اختيار آنها قرار دهند تا آنها بتوانند خانه‌هاي جديد احداث كنند.صادق، يكي ديگر از اهالي كوچه گلستان در پاسخ به اين ادعا مي‌گويد: آنها وام مي‌دهند، اما ما نمي‌توانيم براي دريافت اين تسهيلات ضامن معرفي كنيم. در كل هيچ كدام از اهالي نمي‌توانند ضامن داشته باشند. بنابراين عملي كردن اين تصميم غير ممكن است. وي در خصوص انتقال به مكاني ديگر توضيح مي‌دهد: خانه و مغازه ما در مركز شهر قرار دارد و اينجا ارزشي به مراتب بيشتر از حاشيه شهر دارد ضمن آن كه منجر به كاهش درآمد ما نيز مي‌شود، بنابراين ما نمي‌خواهيم از اين محل برويم.آهنگري، خراطي و ديگر هيچ...تقريبا همه اهالي محله گلستان، آهنگري مي‌كنند و نجاري. آنها هنوز وسايل ساده كشاورزي همچون داس، چكش، زنگوله، بيل و... توليد مي‌كنند. قرشمال‌ها ابزارهاي توليدي خود را در مغازه كه در همان محل زندگي‌شان است، عرضه مي‌كنند. زنان و كودكانشان نيز يا بر سر خيابان بساط مي‌كنند يا راهي روستاها مي‌شوند تا دست ساخته‌هاي خود را بفروشند.نگاه حيرت‌زده مسافران به اين مردم تمامي ندارد. اگر به ميان آنها برويد بر گرد شما حلقه مي‌زنند و درد خويش را مي‌گويند. قصه نژاد و شغل و خانه‌هاي بي‌بنيادشان را در دل فرياد مي‌زنند و آرام بر زبان جاري مي‌كنند.در انتظار يك فاجعهدوباره داستان همان خانه‌هايي است كه هر رهگذر ناآشنا در عبور از كوچه‌هاي تنگ آن بيم دارد تا مبادا با تلنگري ويران شود بر سرش. همه نشسته‌اند، انگار به انتظار يك فاجعه انساني. باور كنيد با كوچك‌ترين لرزشي يا فرو رفتن زمين، انسان‌هاي زيادي به كام مرگ فرو مي‌روند.يكي از كارشناسان ميراث فرهنگي سبزوار درباره وجود قنات و تهديد آن براي اهالي محله گلستان به «جام‌جم» مي‌گويد: در يك دوره به واسطه احداث فاضلاب، آب قنات‌ها جمع شد و به بيرون نشت كرد كه پس از توافق ميراث فرهنگي و شهرداري، قنات جديدي احداث شد و جلوي آب باز شد. با اين اقدام مسجد جامع از خطر رهايي يافت. اما بقيه نقاط نيازمند بودجه زياد است كه بايد از استانداري و مراجع بالاتر تامين شود.وي در ادامه مي‌گويد: كل سبزوار روي قنات قرار دارد و امكان خطر فرو نشستن براي بسياري اماكن ديگر هم هست.صادق گله دارد خيلي‌هم. او مي‌گويد: مسوولان شهر كه كارشناس هستند اصلا دوست ندارند به محله ما سري بزنند. برخي اهالي نيز گاهي با واژه‌هاي توهين‌آميز ما را خطاب مي‌كنند، در حالي كه ما چندين قرن است در همين مكان زندگي مي‌كنيم و ساكنان اوليه اين شهر هستيم.قبيله‌اي در شهر ماكولي‌ها در تمام دنيا پراكنده‌اند. در ايران نيز به صورت مجمع‌الجزايري كنار هم زندگي مي‌كنند. آنها به دليل تفاوت‌هاي فرهنگي، اقتصادي و بهداشتي چندان با ديگران آميخته نشده‌اند. همه ازدواج‌ها درون گروهي است و مراسم‌ جداگانه دارند. به همين دلايل گاهي برخي از آنها به سمت كارهاي غيرقانوني كشيده مي‌شوند كه هراس مردم از آنها بيشتر مي‌شود. حتي در بسياري از نقاط ايران، كولي‌ها براي كودكانشان شناسنامه نمي‌گيرند و زندگي خياباني را پيشه خود مي‌كنند. اما بدون ترديد هيچ كدام از اينها دليل كافي نخواهد بود تا مسوولان چشم خود را روي نيازها و خواسته‌هاي آنها به عنوان شهروندان ايراني ببندند.قرشمال‌ها در سبزوار نمونه موفقي از خود اشتغالي هستند. آنها به واسطه توليدات خود، امرار معاش مي‌كنند و اجناسشان با قيمت و كيفيت مناسب به متقاضيان عرضه مي‌شود. بنابراين آنها نه تنها باري بر دوش جامعه محسوب نمي‌شوند، بلكه شهروندان موثر و توليدكننده نيز به شمار مي‌آيند. از اين روي بايد به اين گروه توجه بيشتري كرد، هم به اين دليل كه پيشه‌اي دارند و هم آن كه در يك جا سكنا گزيده‌اند.فردا دير است...آنها از هر نسلي كه باشند، بر پهنه گيتي و در تمام لحظه‌ها حضور دارند. بيشتر كشورها وجودشان را احساس مي‌كنند و برايشان برنامه‌ها دارند، اما اين پرسش هنوز بي‌پاسخ است كه چرا اراده‌اي در كشور ما براي حل اين مساله وجود ندارد؟آن‌گاه كه چشمان‌مان فرو مي‌رود به خواب آرام شبانه، ديده‌هاي آنها خيره مي‌ماند به سقف ترك برداشته! از اين كوي و بزن كه تنها نام آن زيباست. دريغ از يك وجب فضاي سبز. مكان‌هاي فرهنگي و تفريحي كه پيشكش.انتظاري بي‌پايان، چشمان تشنه و خيره مانده به ابرهاي رهگذر، اين راز زيبايي و صبر كوير است. بادها پرشتاب بركالبد نرم دشت مي‌وزند، آن گاه آرام چشم فرو مي‌بندي كه مبادا چشمانت غرق اين همه شكوه شوند. اين جاده است كه تو را بي‌اراده با خود مي‌برد. جاده همچون شلاقي بر پهناي دشت فرود آمده است. هر كس به تمنايي از آن عبور مي‌كند. اما در ميانه راه مردماني جا مانده‌اند كه كسي حالشان را نمي‌پرسد! مبادا كه سرنوشت آنها خاطره تلخي شود بر ياد ايراني و ايران زمين. لحظه‌هاي زندگي آنها را دريابيد. فردا دير است.فاطمه حامدي‌خواه / جام‌جم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-8527772678720317008?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/8527772678720317008'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/8527772678720317008'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/02/blog-post_05.html' title='زیر پوست شب؛  دیدن یا ندیدن؛ ضریح یا سلیح؟  مسئله این است!  قرشمالو ببینا!!  میراث فرهنگی!؟ مردم شناسی!؟'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-5151184701322823742</id><published>2012-02-03T20:19:00.001-08:00</published><updated>2012-02-03T20:31:06.987-08:00</updated><title type='text'>ابیورد، دیگر..</title><content type='html'>یکی از پسران گودرز، بابا اورد، اباوُرد یا ابیوُرد(اپیوُرد و اپاوُرد یک نام است در گویش خراسانی پهلوانی کهن آوَرد، آوُرد و اَرد، اُرد و کِنار، کُنار و... گفته می شود و درست این است که بگوییم اُردُوان نه اَردَوان) بوده که خاکی را از کی کاووس گرفته و آن را با یک شهر پایه آباد کرده بنام ابیوُرد پور گودرز از خویشان آرش تیر انداز خراسانی پر آوازه می کند . پاره ای از پژوهشگران ناآگاه و گمراه پنداشته اند ابیورد با فتحه ی راء ابیوَرد(خوانش بسیاری از واژه ها پس از اسلام دچار آمیختگی و تعریب و دگرگونی است حتی در خود شاهنامه واژه های دگرگون شده کم نیست الف آغاز در بسیاری واژه ها ریخته، دهگان دهقان شده و...) در دشتهای ترکمنستان کنونی نزدیک مرو یا پایین تر از آن بوده و امروزه از بین رفته واثرش بجا نمانده که اگر چنین باشد چرا در تواریخ آمده که گرمکان(جرمغان) وجاجرم و شوكان(شوقان) و سِملقان(این نام برابر گویش محلی با سمنگان پیوند ندارد بلکه کوتاه شده ی سیمرگان است و سِمرکان با سیمرغ هم پیوند است نادر پارسترک بیژن ابیوُردی این خاک را برای لشکر زدن برگزیده بود) از دیه های ابیورد می باشد و این آبادی ها اکنون در نیمروز(جنوب) بجنورد کنونی قرار گرفته و محال است که به شهری نزدیک مرو متعلق باشند.(نگاه کنید به واژه نامه ی دهخدا، جرمغان و گرمکان و... را در مرآت البلدان صنیع الدوله نام درست پسرگودرز آمده: اُورد بن گودرز) ابیورد کهن در برگیرنده ی جوین(گیوان)، جاجرم(جاگرم)، جرمغان(گرمکان، جرمق، گرمه)، بجنورد(بیژن بیوُرد)، اسپهرآیین یا اسفراین، شیروان، قوچان(استوا) و درگز و پیرامون اینها بوده است و جایگاه خود این شهر نیز میان همین کوههای بجنورد است.کسانی که می گویند ابیورد خرابه شده و در دشت ترکمنستان(دست آورد رومیان مدرن) کنونی است باید بگویند چرا در تاریخ آمده نادر افشار داماد حاکم شهر ابیورد(بابا علی) شد و سپس پیشرفت کرد و به تهماسپ صفوی پیوست و ستاره ای بزرگ شد و اگر نادر داماد حاکم این شهر شده شهری که از خاندان زن نادر بوده باید تا مرگ خود نادر و کمی پس از او نیز برجا بوده باشد و از گاهِ کشته شدن نادر اگر پنجاه سال پس از نادر هم آباد بوده باید پرسید از تاج گذاری ی آغامحمدخان قاجار تا دوران ما چه رویداد ویرانگری پیش آمده که این شهر خرابه شده و جاجرم و درگز و شهرهای کوچکتر برجای مانده اند؟ نادر بخاطر همان پیوندی که با بجنورد و پیرامون این شهر داشت لشکریان نامدارش را در دشت سیمرگان(سیمرغان،سِملقان) نشاند و از شکوه آن لشکر، جایی که برایشان غذا(آش) می پختند به آشخانه ی نادر آوازه مند  شد و امروزه مرکز خاک سِملقان شهر آشخانه است(البته در زبان كردي به آسياب نيز آش گويند و در اين سرزمين پر آب آش هاي آبي زياد بوده است كه باز هم بدرد لشكريان نادر مي خورده است). پس از تکه تکه شدن عثمانی و ایران رومیان مدرن سرچشمه های تاریخی و نامهای ما را گل آلود کردند تا پیوندها دوباره برقرار نگردد.دیگرآنکه بیژن در شاهنامه از نوادگان گودرز است او پسر گیو است و مادرش دختر رستم، پس بیژن دختر زاده ی رستم و پسرزاده ی گودرز است(ژاله آموزگار، اساطیر ایران) واین سرزمین بنام دو پهلوان هم خانواده ی پسر و پدر  آوازه داشته نخست ابیوُرد( که بزرگ تر است) سپس بیژن ابیوُرد(بیژن بیورد) که این درست تر است. اگرچه در شاهنامه نام این پسر گودرز نیامده گمان ما بر این است که  بیورد نام گیو است وگیو لقب اوست همچون شاپورِ نیو، نام اُرد از نامهای بزرگ مهریان و اشکانیان است و بابااُرد نام گیو بوده و گیو(گاو) صفت پهلوانی ی اوست(در شاهنامه نامی از بیوردکاتی که گویا پهلوانی تورانی است و باورد نام آبادی آمده بدون آنکه پسر گودرز باشد بهر روی گیو همچون هر پهلوان دیگری دارای یک نام و چند آوازه و صفت بوده چون زال زر، رستم دستان تهمتن، شاپورنیو، آرش شیواتیر و...) باري این سرزمین بیش از هرچیز بنام ابیوُرد آوازه داشته و شهر بیژن از آبادی های این ابیوُرد بشمار می رفته شهر بیژن  در پیرامون بجنورد کنونی بوده است این سرزمین سالیان سختی را گذرانده تا بوزنجُرد و بیجنورد و بجنورد شده(نام بیژن یورت در زبان عام در بخش دوم، یورت، برساخته  است). سخن دیگر در باره ی واژه ی ابیورد اینکه نام بابا(پاپا)،بابی و بابو از نامهای کهنی بوده که مهريان كهن و بويزه اشكانيان به فرمانروایان و پیران خاندان می داده اند و بسیاری از فرمانروایان این خاک لقب بابا داشته اند همچون پدرزن نادر که باباعلی(علی بابا) بوده در همین ابیورد. نام نخستین این شهر از اُرد(اورد) گرفته شده با اضافه شدن بابا که بابا اُرد می شود و بابا همچون کی در نام کی کاووس و کی آرش است پس اُوردبابا و بابااُورد است پس از آمدن اعراب سامی نفوذ زبان و لهجه ی عربی نامها را دگرگون می کند چنانکه گرمه جرمق می شود و اعراب که به بابا ، ابا، ابو و ابی می گفتند نام بابااورد را به ابی اورد و ابا اورد دگرگون کردند که چون نام اُرد بگونه ی اَرد هم تلفظ می شده بگونه ی ابیورد و اباورد در نوشته های مسلمانان در آمده و از آنجا که پیری خراسانی ی امیدوار گفته است:چنین باید که شهزاده در آن چشمه بشوید تنغبار قرنها دلمردگی از خویش بزدایدامروز نیز ما باید این گرد و غبارهای بیگانه را از روی نامهای زیبا و مسخ شده ی مان برداریم تا دوباره بدرخشند. در خراسان پس از آمیزش با شکوه و شگفت سامیان و مهریان واژه ها و زبان ویژه ای پدید شد از جمله ویژگیهای خراسانی، نهادنِ نامهای جمع عربی بر مفردها بود که برای نمونه غدود بجای غده بکار رفت و نام جمع عابدین را بر شخص واحد می گذاشتند و نامهای ترکیبی چون حیدر، محمدعلی، محمدرضا، حسینعلی، غلامعلی و... پدید شد که خود اعراب این نامها را در سرزمینهای عربی نشین بجای نام بکار نگرفته و نمی گیرند. در اینجا و در واژه ی ابیورد نیز این دوگانگی ی تازی پهلوانی هست و نام بابا برای مهریان پدر و مادر دارِ آباشناس نامی نیک بوده بگونه ای که چون کسی در کیش مهر به خوان هفتم می رسد او را پاپا و بابا(پیر پدر) می گفتند که رستم خود یک پیر و پدر و بابای مهری است(بابارستم، رستم بابا).پدر بزرگ پدربزرگ این نگارنده نامش آبا بوده و مردم به او بابا می گفته اند(کربلایی آبا) نام خاندانی(فامیلی) بابایی هم از این است و جدا از این هنوز در شهر نگارنده و جاهایی دیگر از ابیورد کسانی هستند که نام کوچک آنان بابا است. باباسعید یا بابوسعید پسر بابو بوالخیر پیر وپدر صوفیان مهنه ای نیز چنین بوده و نامش و آوازه اش با شهر و تبارش هماهنگ بوده و هست. باری درباره ی بیژن در نام بجنورد این بیژن همان بیژن دلداده ی منیژه است که با پدرش گیو و توس و فریبرز در ناپدید(غیب) شدن کیخسرو به پند او گوش نمی کنند و در زیر برف جاودان بارنده گير كرده و بخواب می روند تا روزگاری دیگر بیدار شوند و ایران را بیابند و درفش کاویانی سرخ و زرد و بنفش را برافرازند.من در خواندن برخی نبشته های صادق هدایت که یک تهرانی ی قدیم است و تهران از ویرانه های ری آباد شده به این نکته رسیدم که بسیاری از واژه های او که برخی کهنه و از دور افتاده است شباهتی با واژهای آشنا و هنوز معمول ما در خراسان دارد و روانی ی سخن او نیز چنین است.  یک شهر بنام راز در بجنورد هست و درباره ی بجنورد هم، چه بیژن را بگوییم چه  بابا اُرد (بیوُرد) را تفاوت ندارد چرا که این سرزمین از آن دو خویش نزدیک بوده است و در پایان هم بنام هردو خوانده شده و آنها خود خویشانی دوست بودند نه دشمن و روانشان رشکمند نیست که نام کدامشان بیشتر برده شود.به هر روی کتخ درباره ی تبار آرشکیانیان خراسانی مهری گوید: ای مهـریان  بجنـــورد، بجنورد بوده  بیـوُرد      مـرد و زنش سلحشور از ترک و تات تا کرد  بـاوُرد پــور گـودرز از دوده ی کــــی آرش       نز کی قبـــاد  خویشِ   نوذر  سواره ی گــرد   آن آرشی که افکنــد تیــر از کمـان درگــز         در جنگ زوی تهماسپ وآن آشتی به از برد   شهنامـه­ گـوی ما گفت چون رفت تاج دارا         بـار دگــر  یکی  شیـر آن را  بچنــگ  آورد   از تخمــه­ ی کی آرش بود آن دلیـر مهــری        آرش کـــــــیان این  خـــاک آن آرزو بـرآورد  بیگـانه را شکستند و آن رخنــه را ببستند         مــردانه مـرد خستند  آن گــرگ را در آوُرد مهــــر بـزرگ  بادا یار  همـــه ی دلیــــران        و ز تهمتـــن  درودی  بر مهـریان  بجنـــورد(در این سروده درگز=دارگز= درخت گز، دار همان درخت است، دال و درخت، چون سپید دار که در خراسان سفیدال گویند همچنین گزدار و دارگز. باید دانست که گز اشویی ترین،مقدس ترین، درخت مهریان خراسانی بوده است در کنار کاج، رستم با چوبه ی گزی که از سیمرغ می گیرد پیروز می شود و شیخ اشراق در یک نبشته سیمرغ و تیر گز را تاویل کرده که درخششهایی از خورشید بوده که چشمان اسفندیار را تار می کند. تیراندازان مهری تیر و کمانشان را از دار گز می ساختند و هنوز در جاهایی از  خراسان مهری به درخت گز نخ می بندند و کمک می جویند و بر گرد آن چرخ زنان پای کوبی می کنند. خود اسپند دود کردن نیز چون سوزاندن پر سیمرغ است چرا که فرشته ی اسپند پاسبان درست تنی و دور کردن بیماری و چشم زخم اهریمن است و این گیاه که با آن فرشته پیوند دارد با بلند شدن دودش اسپند را فرا می خواند و او به پیرامونیان آن دود بی مرگی می بخشد و باید دانست آن مردمان نیکی که بدست غارتگران اروپایی تاراج شدند و سرخ پوست نامیده شدند نیایش بزرگشان با خورشید بود و به شاهین باوری شگفت داشتند آنها نیز درباره ی دود توتون و کشیدن آن اندیشه ای همچون اسپند ایرانی داشتند و دود کردن توتون برایشان کاری نیک و آیینی بوده همچنین به رنگ سرخ گرایش ویژه و منشی پاک و راست و مهری داشته اند.)برگرفته از مثنوی زن نامه ی کیوان تهمتن خراسانی مهری&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-5151184701322823742?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/5151184701322823742'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/5151184701322823742'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/02/blog-post_03.html' title='ابیورد، دیگر..'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-8934369067051275100</id><published>2012-02-03T20:10:00.001-08:00</published><updated>2012-02-03T20:10:40.513-08:00</updated><title type='text'>ابیورد، پشتک، پشتاگ، درگز!  جان کلام چی به چی و کی به کیه</title><content type='html'>خرابه‌هاي ابيورد در حال حاضر شهرك پشتاگ ناميده مي‌شود و در غرب بخش كاهكاه قرار دارد. شهرك شامل يك قطعه مستطيل شكل به مساحت 5/10 هكتار و برجهاي استحكامي است. در قلعه آثاري از مسجد اسلامي متعلق به قرن دوازدهم ميلادي نيز وجود دارد.ابيورد يكي از شهرهاي مهم خراسان شمالي بوده و به دفعات در منابع مكتوب به ويژه منابع دورة استيلاي اعراب از آن نام برده شده است. از جمله البلادري مورخ، متذكر مي‌شود كه عبدالله بن هزيم (عظيم) فرستاده عرب مردم ابيورد را به پرداخت مبلغ 400000 درهم به نفع اعراب مجبور نمود.الطبري اطلاعات دقيقي دربارة تصرف شهرهاي ابرشهر (نيشابور)، ابيورد، نساء، سرخس و مرو خراسان در سال 651 ميلادي توسط اعراب ارائه مي‌نميايد. اين واقعه تحت رهبري عبدالله بن امير والي بصره كه به خراسان حلمه كرد به وقوع پيوست.مبلغ خراج تعيين شده براي ابيورد در قرن نهم ميلادي به گفته ابن خرداد به 700000 درهم و تقريباً دو برابر خراج سرخس بوده كه با توجه به اين نكته مي‌توان گفت كه منطقه ابيورد در قرن نهم پرجمعيت‌تر از سرخس بوده است.در اثر جغرافيايي فارسي «خداي عالم» كه نويسنده‌اش ناشناخته است باورد (ابيورد) به عنوان «مكان كشتزارها و شخم‌زارهاي بسيار» معرفي شده است.در قرن يازدهم زماني كه سلجوقيان و غزنويان بر سر تصاحب خراسان با يكديگر مي‌جنگيدند، ابوالفضل بيهقي از ابيورد به عنوان منطقه مسكوني كه گاه توقفگاه طغرل‌بگ و گاه سلطان مسعود غزنوي بوده بارها نام مي‌برد.عطا ملك جويني مورخ متذكر مي‌شود كه در دوره تصرف آسياي ميانه توسط مغولها، شهرهاي نساء و ابيورد در يك آن ويران شد.به احتمال قوي پس از قتل و غارت مغولان ابيورد تجديد ساختمان نگرديد، زيرا حمدالله غزنوي در قرن چهاردهم آن را «ابيورد شهر كوچك» مي‌نامد.در اثر جغرافيايي حافظ ابرو در قرن پانزدهم ابيورد از شهرها و نواحي شهري خراسان محسوب مي‌شود . براساس اطلاعات به دست آمده در اين اثر در ناحيه ابيورد دهها قصبه، دهكده و چند شهر قرار داشت. ابيورد اولين بار در سال 1928 توسط هيئت اكتشافي خراسان تحت سرپرستي آ.آ.سميونف مورد تحقيق قرار گرفت. او نقشه شهر قديم، قلاع، خرابه‌هاي حصار شهر و ساختمانهاي روي زمين را كشيد. هيئت مذكور نوشته‌هاي روي قبول صندوقلي را رمز‌گشايي كرد. علاوه بر آن اطلاعات باستانشاسي گرد‌آوري شده توسط اعضاي هيئت بخشهاي مختلف ابيورد را شرح داده است.بدنبال هيئت خراسان د.د. يوكينيچ مهندس آبياري نيز از منطقه ابيورد در سال 1929 بازديد نموده و ياد‌داشتهايي را درباره خرابه‌هاي شهر ابيورد (پشداگ) از خود بر جاي گذاشته است.در سال 1947 يكي از دسته‌هاي يو.ت.آ.ك.ا. كه عمليات اكتشافي انجام داده و تاريخ تشكيل بافت شهري از اوايل قرون وسطي تا قرن نوزدهم را تأليف كرده بود از ابيورد بازديد نمود. بر اساس توضيحات م.ي.ماسون ابيورد در اوايل قرون وسطا يك تپه است كه در شمال شرق خرابه‌هاي پشداگ واقع شده است.بيشتر اشياء كشف شده در روي تپه متعلق به قرون دهم – دوازدهم ميلادي است. هر چند كه در اينجا هم قطعات ظروف سفالي مخصوص آبياري متعلق به قرون نوزدهم – بيستم مشاهده مي‌شود. با توجه به نقشه سطحي (شماتيك) مشخص مي‌شود كه حصار شهر تقريباً به شكل مستطيل بوده و 42 هكتار مساحت دارد و دژ آن در وسط و نزديك به حصار شمال شرقي قرار داشته و مساحت آن 5/10 هكتار است.چون شهر قرون وسطايي ابيورد كاملاً‌ با لايه فرهنگي دوران اخير (قرون پانزدهم و هجدهم) در هم آميخته است فقط به اشياء كشف شده موجود مي‌توان اكتفا نمود. از جمله در شهر ظروف سفالي قرون نهم – دوازدهم به تعداد بسيار زياد مشاهده مي‌شود.  در ميان سكه‌هاي كشف شده، سكه‌هاي محلي متعلق به دوران پيش‌تر نيز ديده شده‌اند.در حفاري خرابه‌هاي ابيورد محله‌هاي پيشه‌وران واقع در مناطق جنوب شرقي و شمال غربي شهر كشف شده در اين محلات آثار ريمها و تراشه‌هاي آهن مشاهده مي‌شود. در بخش مركزي شهر و در حوالي دژ انواع اشياء فلزي از جمله زيور آلات زنانه، زنگوله‌ها، گل كمربند‌ها (سگكها) و قطعات يراق اسب و غيره يافت شدند كه گوياي وجود كارگاههاي مسگري و زرگري در آن منطقه است.در اراضي ابيورد چندين منبع آب، جويبار و چاه كه گوياي چگونگي تامين آب مصرفي شهر مي‌باشد كشف گرديد.بدون انجام حفاريهاي باستانشناسي برخي مسائل مربوط به زندگي شهري ابيورد در قرون وسطا بدون پاسخ باقي مي‌ماند. با اين حال ظروف و اشياء سفالي جالب و گوناگون و اشياء فلزي و كنده‌‌كاريهاي سكه‌ها در اين شهر سيماي گذشته شهر را به عنوان يكي از مراكز مهم بازرگاني و صنعتي شمال خراسان به حد كفايت باز مي‌شناساند.به احتمال قوي موقعيت جغرافيايي شهر كه در تقاطع مسير جاده‌هاي بازرگاني منتهي به شهرها و ولايات قرون وسطايي دامنه‌هاي شمالي كوپت داغ و شهرهاي ايران آن زمان قرار داشت موجب توسعه آن گرديده است.علاوه بر آن ابيورد از سمت شمالي در مجاورت دشت محل اسكان قبايل كوچ‌نشين قرار داشت و بازاري مهم براي فروش توليدات پيشه‌وران و خريد مواد خام دامپروري بود.مقديسي، ابيورد را زيباتر از نساء ديده است در آنجا بازارها بهترند و زمين ابيورد خاصلخيز‌تر و غني‌تر است.در تحقيقات باستانشناسي به عمل آمده وجود شبكه بزرگ جويبارها و لوله‌هاي سفالي كشف شده دليل روشني است بر رواج كشت آبي در اين منطقه.به غير از منابع تامين آب، در شهر حوضها و چاههاي بزرگ نيز وجود دارد. دژ در وسط حصارهاي شمال شرقي شهر قرار دارد و طرح مربع شكلي دارد كه اضلاع آن 350*300 متر مربع است. دروازه دژ در نماي جنوب غربي قرار دارد. حصار آن به صورت آب شور است كه بعضاً عرض آن به 5/0 متر ميرسيد. دژ با 20 برج استحكام يافته است.درگرداگرد دژ خندقي به عمق 5/1 متر وجود دارد و خندق در چهار نقطه با خاكريز قطع شده است.  فهرست منابع1- بلاذري – كتاب فتوح البلدان – م. اي. ت.ت، جلد 1، ص 672-  طبري، تاريخ الرسل و الملك، م.اي.ت.ت، جلد 7 ص 983- خرداد به، كتاب المسالك و الممالك، م.اي.ت.ت، جلد 1، ص 1454- حدود العالم، م.اي.ت.ت،جلد 1،ص 2125- بيهقي، تاريخ بيهقي، م.اي.ت.ت، جلد 1، صص 288-2866- جويني، تاريخ جانگشا، م.اي.ت.ت،جلد 1، ص 4907- قزويني ، نزهت القلوب، م.اي.ت.ت، جلد 1، ص 5088- سيمونوف.آ.آ، خرابه‌هاي شهر ابيورد و آثار باقيمانده از دوران كهن در حوالي آن، ت.س.آ.گ.او، سري 2، نشر 3، 19319- ماسون، م.ي، هيئت بزرگ باستانشناسي جنوب تركمنستان (يوتاك اِ)، 1947،‌ بوتاك اِ، جلد 2، 1953، ص5010- له‌وينا.و.آ، مروري بر مسئله پيدايش و انواع قصبات جنوب تركمنستان، يوتاك‌اِ،‌جلد 9، عشق آباد، 1959، ص 30811- همانجا، ص 31512- المقديسي، احسن التقاسيم في معرفت الاقاليم، م.اي.ت.ت، م.ل، 1939، جلد1، ص 201.پروفسور يگن آتاقايف – پژوهشكده تاريخ آكادمي علوم تركمنستانمترجم: عظيم‌قلي بغدهابيورد قديم(در منابع باستانشناسي)اوده مرادف.ب.نمترجم: مرضيه اونق ولايت ابيورد،‌ آنطور كه در منبع مكتوب سده‌هاي ميانه آورده‌اند و يا آپاواركتيكناي عهد عتيق قسمتهاي جنوبي بخش كاهكاه را در تركمنستان معاصر در بر مي‌گيرد، ويژگيهاي طبيعي، اقليمي اين بخش موجب مسكوني شدن آن از ازمنه كهن گرديده است. علاوه بر آن جريان توسعه و روند بي‌وقفه بهره‌برداري ابيورد را به يكي از سكونت‌گاههاي عمده خراسان در قرون وسطي تبديل نمود. اين وضعيت در آثار باستان‌شناسي و معماري واقع در اراضي مورد بحص به وضوح بسيار به تصوير كشيده مي‌شود.هم‌اكنون در پرتو پژوهشهاي ويژه‌اي كه در اينجا از آغاز قرن بيستم بعمل آمده است، حدود 300 اثر باستانشناسي متعلق به اعصار مختلف از نئوليت تا اواخر قرون وسطي در بخش كاهكاه شناسايي شده‌اند. مقاله حاضر در نظر دارد جريان مسكوني شدن ابيورد را در گذشته مورد بررسي قرار دهد. بهمين دليل محدوده‌هاي تاريخي اين مقاله شديداً محدود است و از چهار چوب قرن چهارم پيش از ميلاد يعني زمان سقوط امپراطوي هخامنشي در اثر تهاجم ارتش اسكندر مقدوني فراتر نمي‌رود.بر اساس اطلاعات بدست آمده از تحقيقات باستانشناسي آغاز آباداني اراضي بخش كاهكاه (مناطق شمالي ولايت ابيورد) به هزاره‌هاي 6-5 پيش از ميلاد بر‌ميگردد.هم‌اكنون چهار اثر تاريخي مربوط به اين دوره (قديمي تپه،‌ منجوقلي تپه، چاغيلي تپه و قصبه واقع در نزديكي ايستگاه راه‌آهن قاوشوت) شناخته شده است كه گروه شرقي آثار تاريخي تمدن جيتون را تشكيل مي‌دهد (برديف 1969، لوله كوا 1982 و ماسون 1972). بيشتر آنها در منطقه بين‌النهرين مايناساي و چاآچاساي قرار دارد. وفور منابع آب و اراضي حاصلخيز اين منطقه امكان پرداختن به زراعت، دامپروري و شكار را فراهم مي‌نمود.اين سه عنصر در اقتصاد مردم در عصر نئوليت محور اصلي مجموعه نظام اقتصادي، را تشكيل مي‌داد كه چندين هزار سال حفظ شده بود. اقتصاد زراعتي پايه‌ريزي شده بر اساس روش آبياري خليجي موجب حيات طولاني قصبات قديمي مي‌شده است.در كار زراعت به پرورش گندم نرم توجه خاصي مبذول مي‌گرديد. بخش عمده گوشت رژيم غذايي از تكثير احشام و شكار جيران و بز وحشي و غيره تامين مي‌شد. توليدات خانگي به تهيه ظروف منقوش گچ‌بري سفالي و ابزار مختلف كار از سنگ و استخوان محدود بود. وجه تمايز معماري عصر نئوليت يكنواختي آن است كه در ساخت خانه‌هاي يك اتاقه استاندارد با حياط كوچك نمود يافته است.مصالح اصلي ساختماني كه در ساخت ساختمان بكار رفته، خشت به شكل بلوك و در مراحل بعدي تمدن جيتون آجر مستطيل شكل بوده است.جامعه نئوليت با اقتصاد توليدي آن ركن اصلي پيشرفت و توسعه بعدي تمامي قبايل يكجانشين زراعت‌گر جنوب تركمنستان در زمينه‌هاي معيشت، ايدئولوژي و ساختار اجتماعي در عصر پالئومتال گرديد.مرحله بعدي عمران ابيورد (به معني محدود اين كلمه) به اعصار نئوليت و مفرغ (2-5 هزار سال پيش از ميلاد) بر‌مي‌گردد.آمار قصبات در مقايسه با دوره پيشين به 6 برابر افزايش مي‌يابد. در همين زمان است كه قريه‌هاي بزرگي مانند آلتين تپه در مانا (25 هكتار)، نمازگاه تپه در دوشاق (50 هكتار)،‌ييلقين لي تپه در چا آچا (20 هكتار) و قارا تپه در حوالي ايستگاه آرتيق (20 هكتار) كه توسط اسلاف ما توصيف گرديده (ماسون، 1981 و 1960، كوفتين، 1956، خلوپينا، 1978، كيرچو، 1999) بوجود آمد. به موازات گسترش قصبات آمار جمعيت سراسر واحه نيز افزايش يافت. در اين زمان تمركز ارزشهاي فرهنگي، مادي و معنوي در دو مركز بزرگ قديمي زراعت آسياي مركزي يعني آلتين تپه و نمازگاه تپه روي مي‌دهد. بهره‌برداري از مس و مفرغ (برنز) اختراع چرخ كوزه‌گري و توسعه بعدي مهارتهاي كشاورزي موجب رشد سريع در عرصه‌هاي پيشه‌وري، تجارت،‌ هنر و شهرسازي گرديد.در اواخر هزاره چهارم و اوايل هزاره سوم پيش از ميلاد بخشي از ساكنين دامنه‌هاي شمالي كوپت داغ و ابيورد در سه محور عمده نقل مكان مي‌كنند: سارازم در سغد، شهر سوخته (سيستان ايران) و وادي كويته (پاكستان).قطعاً اين توسعه طلبي نيرومند جوامع جنوب تركمنستان در عصر انئوليت موجب بروز روند‌هاي همگرايي شديد گرديده است. پهنه وسيع شرق كهن كه در مدار تماسهاي اجتماعي و فرهنگي – اقتصادي قرار گرفته بود شامل منطقه‌اي بود كه زير‌بناي مناسبات جديد اجتماعي در آن شكل مي‌گرفت آثار تاريخي متعلق به عصر انئوليت و مفرغ ابيورد كه متشابهات زيادي در فرهنگ مادي و معنوي سرزمينها و مناطق همجوار دارد تائيد كننده نظر فوق الذكر است.در حدود هزاره 2-3 پيش از ميلاد در نتيجه تغييرات پالئوكليماتيك هيدروگرافيك (هيدوگرافي، علم آموزش منابع سطحي – مترجم) و دموگرافيك (جمعيتي) مركز تمدن يكجا نشيني كشاورزي جنوب تركمنستان در مجموع از جمله ابيورد بتدريج به قسمت سفلاي مرغاب قديم (مارگيانا) منتقل مي‌شود.دامنه‌هاي شمالي كوپت‌داغ و قصبات واقع در ان در اواسط هزاره دوم پيش از ميلاد آشكارا روند آغاز بوجود آمدن دستگاههاي حكومت را به نمايش مي‌گذارد ولي در هزاره ششم پيش از ميلاد استيلاي هخامنشيان توسعه محدود تشكيلات دولت را قطع كرد.ويژگي هزاره اول پيش از ميلاد ظهور نخستين امپراطوري نيرومند شرق كهن يعني امپراطوري هخامنشي است جاي پديده‌هاي ارتجاعي مربوط به يورشهاي كشور‌گشايي داريوش را بتدريج تغييرات مثبت مي‌گيرد كه در افزايش سريع آمار آثار تاريخي اين دوره مشاهده مي‌گردد.هم اكنون بيش از 60 قصبه منسوب به دوره مذكور در اراضي شمال ابيورد شناسايي گرديده است. مطالعه توپوگرافي (كيفيت اراضي) اين آثار تاريخي تائيد كننده آن است كه از نظر تيپولوژي آنها به املاك روستايي و قلعه‌هاي كوچك متمركز در امتداد منابع آب تقسيم مي‌شوند. ولي با توجه به مقدار كافي اراضي كشاورزي مناسب اين قصبات بطور مناسب در سراسر ولايت ابيورد پراكنده شده‌اند.اصلي‌ترين جنبه اين عصر آن بود كه ابيورد تنها از قرون 5-6 پيش از ميلاد به عنوان يكي از ساتراپهاي (ساتراپ – والي تام الاختيار در حكومتهاي فارسي قديم را گويند – مترجم) امپراطوري هخامنشي وارد عرصه تاريخ جهان شد. فهرست منابع:1- برديف.اُ. – زارعان باستاني جنوب تركمنستان، عشق آباد، علم 196972- كيرچو.ل.ب، مروري بر پژوهش اواخر انئوليت در جنوب تركمنستان، سنت پتربورگ 19993- كوفتين.ب.آ، گزارش صحرايي از كار دسته چهاردهم يو.ت.آ.ك.اِ. آثار يو.ت.آ.ك.اِ ، 1956، جلد هفت.4- لوللكوا.اُ – قديمي تپه – اثر تاريخي جديد گروه شرقي قصبات جيتون. در كتاب «كشفيات باستانشناسي جديد در تركمنستان»، عشق آباد، علم 1982، صص 10-3.5- ماسون.و.م، قصبه جيتون، لنينگراد، نائوكا، 19726- ماسون. و.م، آلتين تپه، لنينگراد، نائوكا، 19817- خلوپينا.ل.اي. نمازگاه تپه و اواخهر عصر مفرغ در جنوب تركمنستان، مضمون مختصر رساله علمي، رساله براي دفاع از عنوان نامزد علوم تاريخ لنينگراد، 1978.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-8934369067051275100?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/8934369067051275100'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/8934369067051275100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/02/blog-post.html' title='ابیورد، پشتک، پشتاگ، درگز!  جان کلام چی به چی و کی به کیه'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-4997871321702850095</id><published>2012-01-27T19:40:00.000-08:00</published><updated>2012-01-27T19:43:46.693-08:00</updated><title type='text'>سیر دانش بشر (عمدتا غربیان) بر محمل موزه</title><content type='html'>&lt;b&gt;گنجینه انجمن سلطنتی بریتانیا، فصل ششم از کتاب موزه و دانش بشر&lt;/b&gt;در دوره رنسانس نگارش شیوه ممتاز معرفت شناسی بود.  بر روی اشیاء نشانه هایئ نوشتاری چون رقم و پیام وجود داشت که خوانش و تفسیر می طلبید. اشیاء طبیعی و مصنوعی را همچون متون و نسخه های خطی می نگریستند.  گرد آوری و انباشت اشیاء و متون به یک معنا بود، و در آمیخته با یکدیگر ، یکجا به نمایش گذارده می شدند.  نمونه اش تماشاخانه یاد سپاری کاملیو که در آن تصویر و کلام پیامی مشابه می رساند و این دو جایگزین یکدیگر می شدند.   در موزه جیگانتی در بولونا اشیاء و متون همراه یکدیگر وحدت عالم را به نمایش می گذاردند.  در "موزه" ایمپراتو در ناپل آنچه امروزه شیء و کتاب می نامیم پیامی یکسان داشتند: پلیکان خشک (تاکسیدرمی) شده همان پیام را می رساند که واژگان نسخه ای از رساله فیزیولوگوس .  دانائی عبارت بود از "ربط دادن شکلی از زبان به شکلی دیگر از آن و احیا پهنه ای یکنواخت از واژگان و اشیا در وا داشتن همه چیز به سخنگوئی" (فوکو، 1970:40). معرفت کلاسیککوتاه زمانی پس از آغاز سده هفدهم این رابطه ژرف زبان و جهان از هم گسست.  زان پس واژگان و اشیا از یکدیگر جدا شدند.  اینک چشم برای دیدن و گوش برای شنیدن بود و نه بیش از آن.  بدین ترتیب تجدید سازمانی عظیم در فرهنگ صورت گرفت (فوکو، 1970:43).تا سده شانزدهم و در جریان آن حیطه تجربی اشیا را ترکیبی پیچیده از بستگی ها، شباهتها و پیوستگی هائی می دیدند که به شکلی پایان ناپذیر در یکدیگر درهم تنیده شده اند؛ و در هم تنیدگی زبان و اشیا در فضائی مشترک نمایانگر امتیازی برای نوشتار بود (فوکو، 1970:3).  دانش به معنای دانستن و ربط دادن تمامی لایه های فشرده نشانه هائی بود که شیئ را می پوشاند، در خدمت گویا کردن همه چیز بود.  کار بایسته دانش تفسیر بود.  آرایش نشانه ها سه پایه و سیال بود، هر چند در جریان تغییر در فرهنگ که می بایست منادی عصر کلاسیک گردد نشانه ها دو پایه می شد (فوکو، 1970:429) و همین تثبیت شان کرد.  زبان، دیگر نگارش مادیِ اشیا نبود و صرفاً مبدل به شیوه سازماندهی اشیا شد.  انسان بیاری زبان به توضیح آفرینش خداوند پرداخت (دریفوس و رابینو، 1982:20).  از اینرو در قرن شانزدهم شخص می پرسید چطور می شود فهمید شیئ واقعأ چه دلالتی دارد؛ هرچند از قرن هفدهم به بعد پرسش این بود که ارتباط شئی با معنائی که می دهد چگونه است.اینک شباهت بعنوان برترین کارکرد دانش تجربی، درهم و برهم، مغشوش و بی ترتیب دانسته می شد.  تجربه می بایست حسب نظم، شباهت، تفاوت و اندازه گیری  تحلیل شود (فوکو، 1970:52).  بدین ترتیب برخی تغییرات بنیادین در معرفت رنسانس پیش آمد.  تحلیل، جایگزین سلسله مراتب قیاس شد.  پیشتر ارتباطی قیاسی بین زمین و آسمان، سیاره ها و صورتهای فلکی، عالم اصغر و عالم اکبر برقرار شده بود.  اینک از مقایسه برای کشف شباهت و تفاوت از طریق سنجش با معیاری مشترک یا جایگاهی در یک نظام استفاده می شد.  در حالی که در گذشته تعامل میان شباهت ها بی پایان بود و همیشه می شد شباهت هائی تازه یافت اینک تفکیک و فهرست کردنی تام و تمام میسر شد.  مقایسه به یقین تام منتهی می شد در حالیکه از نظام قدیم شباهت ها چنین کاری بر نمی آمد.  شمارش کامل و تعییین هر نقطه  در ارتباط با نقطه بعدی، علم یقینی مطلق به شباهت ها و تفاوتها را میسر ساخت هر چند این یکی هم نسبی ، از این جهت که می توان اشیا را به چندین روش طبقه بندی کرد.  با این همه اینک دانش امکان یافتن مرزهای روشن را پیدا کرد.  دیگر کار ذهن نه نزدیک کردن چیزها به یکدیگر از طریق تعیین روابط یا جاذبه باطنی بلکه تمییزشان از یکدیگر یا به دیگر سخن، احراز هویت بر پایه نا همسانی ها بود.  بنا بر این، دانستن عبارت شد از باز شناختن با این نتیجه که تاریخ و علم از یکدیگر جدا شدند: تاریخ عبارت بود از مرور آثار مکتوب و عقاید؛ در حالی که علم تشکیل می شد از داوری های  درست و استوار که اثباتشان از راه سنجش و آزمایش صورت می گرفت.  مهم ترین رکن معرفت (episteme) رنسانس پیوندش با علم (ریاضی، ماتسیس) (mathesis) بود.  رابطه میان چیزها را به شکل مرتبه و سنجش درک می کردند، هرچند همیشه می شد مسائل اندازه گیری را تا سطح مسئله تعییین مرتبه چیزها تقلیل داد.  رابطه کل دانش با ماتسیس به صورت امکان برقراری توالی بسامان، حتی میان چیزهای سنجش ناپذیر فرض می شد.  بدین ترتیب تحلیل مبدل به روشی جهان روا شد (فوکو: 1970:57).با این کار نه دانش  جذب ریاضیات می شد و نه ریاضیات پایه تمامی دانش، بلکه در ارتباطی متقابل در جستجوی ماتسیس، شماری علوم تجربی سر بر آورد که برای نخستین بار شکل گرفته و مبتنی بر علمِ محتملِ مراتب بود.  این رشته های جدید پهلو به دوره کلاسیک می زدند.  آنها شکل را اقتباس کردند؛ نه روش جبری، بلکه نظامی از نشانه ها را.  این علوم عبارت بود از دستور زبان عمومی، تاریخ طبیعی و تحلیل ثروت، که جملگی علوم نظم در قلمرو واژگان، هستی و نیازها بودند.  بوجود آمدن هیچ یک از اینها نمی توانست بدون ارتباط کل معرفت فرهنگ غربی با نظام جهانی ترتیب، که در آن زمان پذیرفته بود، صورت گیرد. برای عصر کلاسیک، ترتیب همان اهمیتی را داشت که تفسیر برای دوره رنسانس. دو نوع مقایسه داشتند؛ سنجش و ترتیب.  در سنجش  کل را در نظر گرفته به اجزائی تقسیم کرده شماری واحد تشکیل می دادند که بر پایه روابط ریاضی برابری و نابرابری اندازه گیری می شد.  اندازه گیری، تحلیل اشیا همانند بر پایه اشکال قابل محاسبه ی همسانی و ناهمسانی  را میسر می ساخت.  روشن بود که مقایسه از راه اندازه گیری پیش از هر چیز نیاز به تقسیم بندی ، و بدنبال آن استفاده از متر و معیاری مشترک دارد.  ترتیب را بدون توسل به متر و معیار بیرونی و از طریق برقراری رابطه میان سلسله مراتبهای پیچیدگی تعین می کردند.  مقایسه بر حسب ترتیب عملی ساده بود که گذر از یک چیز به چیزی دیگر را بوسیله حرکتی که مطلقا  مختل نمی شد میسر می ساخت.  از این راه مجموعه ای تشکیل می شد که درک شهودی آن مستقل از هر چیز دیگر امکان پذیر بود.  ترتیب، عناصر را، از ساده ترین نوع ممکن، مستقر ساخته، و تفاوتها را برحسب کوچکترین درجات ممکن مرتب می سازد.  تفاوت را با ویژگیهای ریختی نشان می دادند نه تفسیر شباهت های باطنی.  اینک مشاهده اشیا بر خواندنشان رجحان داشت.  دیدن دانستن شمرده می شد.  دانستن تشکیل می شد از اندازه گیری آنچه دیده می شد و سپس تقلیل تمامی سنجش به آرایشی ترتیبی که با شروع از ساده ترین، تفاوتها را بصورت درجاتی از پیچیدگی نشان می داد.  تفسیر دانشی بود مبتنی بر شباهتها.  مرتب سازی چیزها بوسیله نشانه ها دانشی مبتنی بر شناخت شباهتها و تفاوتها تشکیل می داد.  اینک جهان بی پایان و بسته ی شباهتها خود را دستخوش انشعابی از میان می دید؛ در یکسو نشانه ها ابزارهائی شده بود برای تحلیل، نشانه های شباهت و تفاوت، اصولی که به مدد آنها می شد چیزها را به سطح نوعی ترتیب تقلیل داد تا کلیدهای رده بندی شوند؛ و در دیگر سو، ذات تجربی چیزها مواد خام پایان ناپذیر برای تقسیم و توزیع را در اختیار می گذارد.  در یکسو نظریه فراگیر نشانه ها و طبقه بندی ها، و طبیعت و شباهتهای بلا فصل در سوی دیگر.  و در میان این دو ، اشکال تازه دانش که فضای ایجاد شده در نتیجه این انشعاب را اشغال می کرد و این کار را از طریق ایجاد پیوندهایی میان دو شاخه، میان نظریه و طبیعت، بین بودن و دانستن انجام می داد.در پاسخ این پرسش مقّدر که این بازنمایی چگونه صورت می گرفت و چه چیز رابطه ای معتبر شمرده می شد باید گفت نشانه ها را برحسب سه جنبه متفاوت ارتباطشان با چیزها تعریف می کردند: قطعیت رابطه (دائمی یا محتمل)، نوع رابطه (تعلق به کل یا مجزا) و منشأ رابطه (طبیعی یا قراردادی).فوکو در بحث رابطه نشانه با آنچه می نمایاند یاد آور می شود که در قرن شانزدهم شباهت از طریق کنار هم گذاردن چیزهای ناساز بر زمان و مکان چیره شد.  در دوره ای که فوکو عصر کلاسیک (قرنهای هفدهم و هجدهم) می نامد، نشانه برای آنکه بتواند نشانه باشد می بایست همزمان با آنچه می نمود بصورت موضوعی واحد از دانش نشان داده می شد.  شکل گیری نشانه نیز تلویحاً به معنای تحلیل بود؛ شناخت و پذیرش این دلالت خاص و نه دلالتی دیگر.  نشانه ابزار تحلیل شد.  نشانه اشیا را قادر می ساخت متمایز شوند و خود را در چارچوب هویت های خود حفظ کنند.  در مورد منشأ رابطه در دوره رنسانس نشانه ی بشرساز بر نشانه ساخت طبیعت برتری داشت و تفاوت میان انسان و حیوان و غریزه و دانش عقلانی را نشان می داد.  با این همه در عصر کلاسیک استفاده از نشانه ها تلاشی بود برای کشف زبانی اختیاری که اجازه کارگیری طبیعت در فضای خودش را بدهد، تعین شرایط نهائی تحلیل طبیعت و قوانین ناظر بر ترکیب آن را تعین کند و برخلاف گذشته می بایست نشانه ها از ورای متن طبیعی گفتمانی که برای همیشه حفظ و نگهداری گردد بیرون کشیده می شد.  وظیفه دانش دیگر کند و کاو جهان باستانی ازلی و بیرون کشیدنش از جاهای ناشناخته که می توانست در آنها نهان شده باشد نبود؛ اینک رسالت دانش ساخت زبانی بود که به بعنوان ابزار تجزیه و ترکیب براستی زبان محاسبه و روشن سازی باشد.  زبان به عنوان ابزار معرفی را قابل اتکا، بری از پیچیدگی و شفاف می شمردند که حسب طبیعت خود معرفی را امکان پذیر می ساخت (دریفوس و رینبو، 1982:20) .  نگاهی تازهتا پایان سده شانزدهم هرآنچه بود تاریخ بود.  بلون  تاریخ طبیعت پرندگان می نوشت  و آلدروواندی تاریخ ماران و اژدها ها.   تاریخ تشکیل می شد از استخوان بندی واحدی از همه چیزهای مرئی و نامرئی، و نوشتن تاریخچه یک گیاه عبارت بود از گنجاندن هر آنچه در مورد آن گیاه دانسته بود (فوکو، 1970: 129).  پیش از سده هفدهم تقسیم بندی میان مشاهده، سند، و افسانه در کار نبود.  در سده شانزدهم نشانه ها بخشی از خود اشیا بودند در حالی که بعد ها مبدل به طرح های معرفی شدند. در دوره کلاسیک نشانه ها دوتایی شدند و زبان دیگر نگارش مادی اشیا نبود و تبدیل به شیوه ای شد برای سازمان دهی به آنها (فوکو، 1970 : 429).  در قرن هفدهم تاریخ، طبیعی شد 0همان: 128).زین پس، اسناد این تاریخ نو نه کلمات و متون بلکه فضاهائی بی قید و بند بود که در آن اشیا را کنار هم می چیدند، گیاه خانه، مجموعه و باغ.  جای تاریخ چارگوشی بود نا موقت، که در آن خودِ مخلوقات بدون هر شرح و لفاف، زبان خود را در کنار یکدیگر و با سطوحی نمایان و دسته بندی شده بر پایه ویژگی های مشترک معرفی می کردند و از این راه و در حالی که پیشاپیش در معنا  تحلیل شده بودند هیچ باری جز نامهای شان حمل نمی کردند (فوکو، 1970 : 131). قرن هفدهم شاهد تکثیر مجموعه ها، باغهای گیاه شناسی، و باغ وحش ها در میان اشراف و سوداگران روشنفکران قدرت طلب اروپا بود (اورنستین، 1938:5؛ سیمپسون، 1984:187؛ مک کرگور، 1983: 90).  انجمن ها و موسسات نیز شروع به گردآوری  نمونه ها و مصنوعات، اغلب با اهداف آموزشی کردند (مک گرگور، 1983:84).  این مجموعه های خصوصی یا متعلق به موسسات اغلب عمری کوتاه داشته با مرگ گردآورنده یا بد اقبالی موسسه، یا (مثل قضیه مجموعه رودلف دوم) بهنگام جنگ از هم می پاشید (مک گرگور، 1983:91).  در سراسر دوره کلاسیک هرگاه نقش حاکمان دستخوش تغییرات ناگهانی نمی شد مجموعه ها دست نخورده می ماند و بهمراه توسعه  تجدید سازمانی بخود می دید.  یک نمونه از این مجموعه سازی ها مجموعه سلطنتی درسدن است که مدتها دست نخورده باقی ماند و تا دوره تاراج های ناپلئونی مشوش نشد (منسهاوزن، 1970).  رویهم رفته جابجائی مجموعه ها زیاد بود و گاه دست بدست می شد.  شیوه های گرد آوری شامل تماس شخصی با سفرا و جهانگردان، ارسال درخواست کتبی به جهانگردان، سفر هایِ خود گردآورنده یا به نیابت از او به سرزمین های دیگر بود.  مبلغان مسیحی نیز نقش مهمی در وارد کردن کالاهای بیگانه به اروپا داشتند.  سر و کله فروشگاههائی برای برآوردن اشتهای فزاینده نسبت به "نوادر" پیدا شد که یک نمونه اش در پاریس، "کشتی نوح  بود که می شد در آن در برابر پول، تمامی نوادر طبیعی و مصنوعی را که در تصور گنجد، هندی یا اروپایی، تجّملی یا کاربردی، چون کابینت، انواع صدف، عاج، ظروف چینی، ماهی های خشک شده، حشرات کمیاب، پرندگان، تصویر، و هزاران عجایب بیگانه بدست آورد" (مک گرگور، 1983:91).عصر کلاسیک در دوره طبقه بندی عمل می کرد، و در توسعه ای مشخص در فضائی معین، جائی که تنظیم پیشینه ها ، ایجاد نظام بایگانی، فهرست نویسی و تهیه کاتالوگ، نمایه و دفاتر دارایی بعنوان شیوه های ایجاد نظم میان همه چیز عمل می کرد.  عصر کلاسیک بیشتر مواد فحوا سازی را که به اشیاء و آرا بسته شده بود کنار گذارد.  اینکار با روشهائی انجام شد که کمابیش به شیوه های گیاه شناسان می مانست.  فوکو تاریخ طبیعی را چیزی فرا تر از نامگذاری مشهودات نمی داند.  از همین جاست سادگی ظاهری و ظاهر ساده نمایش.   شاید اینطور به نظر برسد که طبیعت گرایانِ نخستین با نگرش سخت تر و دقیق تر توانستند آنچه را زان پیش دیده نشده بود ببینند، اما در واقع چنین نبود.  عصر کلاسیک نبوغ خو را بکار برد تا هر چقدر می تواند کمتر ببیند و میدان تجربه خود را محدود تر کند.  از قرن هفدهم به بعد مشاهده، دانشی مبتنی بر دریافت، و مجهز به مجموعه ای از شرایطی بود که به شکلی برنامه ریزی شده منفی بود.  شنیده ها نیز چون طعم و بو به علت یقینی نبودن و دشواری بیان دقیق با واژگان حذف شد؛ از حس لامسه بسیار بندرت در نامیدن معدودی تشخیص های بسیار واضح استفاده می شد و همین وضع امتیازی شبه انحصاری به باصره داد و حسی شد که با استفاده از آن برهانها هم درک و هم اثبات می شد.  حتی در آن زمان نیز تمامی عناصری که خود را خود را به صورت مرئی معرفی می کردند قابل استفاده نبودند؛ بخصوص استفاده از رنگها برای مقاصد مقایسه ای دشوار بود.  بنابراین مشاهده، قدرتهای خود را از مشهودیتی رها شده از تمامی بارهای حسی دیگر می گرفت و به دو رنگ سیاه و سفید محدود می شد (فوکو، 1970:133).مشاهده به معنای راضی شدن با دیدن بود و دیدن به شماری محدود از اشیا به شیوه ای بسیار بسامان اشاره داشت.  در آن جنبه های چیزهائی که باید مشاهده می شد حذف و محدودیتی عامدانه وجود داشت.  لینه  تأکید داشت که هرگونه یادداشت درباره گیاهان باید حاصل عدد، شکل، نسبت، و وضعیت باشد.  این گونه شرح گیاهان گریز ناپذیر بود هرچند که می توانست مکفی باشد یا نباشد. تحدید شرایط مقایسه را فراهم می کرد.  با مشاهده آنچه قابل تشخیص، تجزیه و مقایسه بود می شد نامی برگزید که برای همه پذیرفتنی باشد.  بر این پایه می شد ماهیت جادوئی، در آشفته، متفاوت و نابسامان چیزها را نام دار، مدیریت پذیر و نمایش پذیر در جدول، بمنظور تشکیل مبنائی استوار برای دانش ساخت.  "پادزهر" یا سنگ مار  که در گذشته بخاطر درمان نیش مار بلند آوازه بود تبدیل به گونه ای فسیل "آمونیت"  شـــــد و "ناخن پای شیطان یا کوتاه ترش، ناخــــن شیطان"  در رده گریفه آ  جای گرفت (اسکیت، 1912).  تحلیل ساختار امر مشهود در ارتباط با تاریخ طبیعی ساز و کاری را نشان داد که از طریق آن تمامی حیطه پربار مشهودات تا حد نظامی از متغیرها  تقلیل یافت که می شد کلیه ارزشهایش را نامگذاری کرد و اجازه داد خیل عظیم موجوداتی که سطح زمین را اشغال کرده اند وارد تسلسلی از زبان توصیفی و عرصه ی ماتسیس شوند.  پس از تشکیل نظامی برپایه اندازه گیری و مجموعه هائی که شیوه درست توصیف و درک جانوران و گیاهان را بدست می داد، همین نظام، از راه جا انداختن واژه ها در محدوده همان چارچوب ارجاع،به طبقه بندی عالم اجتماع انتقال یافته بازتکمیل شد (فوکو، 1970:76).  چنین بود که پزشکان نیز در باغ آسیب شناسی به گیاه شناسی می پرداختند (فوکو، 1976:7،89) و در تجدید سازمان زندانها رده بنی لینه ای از جرائم و مجازاتهای مردم ایجاد شد (فوکو، 99 :ب1982).  همین روشهای رده بندی را برای سامان دهی محصولات طبیعت و جامعه کار گرفتند.  در نتیجه  عناصر سیاسی، اقتصادی و فرهنگی پیچیده ای که مردم، اعمالشان، محصولات مادی  و دارائی هاشان را شکل می دهند تا سطح رده بندی های تک بعدی تقلیل داده شد.  در سطح موسسات، مختصات اشکال مشهود جهان طبیعت همچون باغهای گیاه شناسی و مجموعه های تاریخ طبیعی بود.  اهمیتشان برای فرهنگ کلاسیک را می بایست نه در آنچه در معرض دید می گذاردند بلکه در آنچه پنهان می داشتند، و آنچه در این فرآیند محو سازی نمایان می ساختند دید.  از دید تاریخ طبیعی این وجوه پنهان، کالبد شناسی و کارکرد را جدا ساخته،  اندامگان (اُرگانیزم) موجود زنده را از دیده نهان می ساختند تا " آرامش بخشی اشکال مشهود را همراه  با عناصر متشکله، نوع پراکنش و ابعاد، در برابر دیدگان حقیقت جویان قرار دهند" (فوکو، 1970: 137).  این مجموعه ها کتابهائی بود "سازه دار"، فضاهائی که در آن خصوصیات در هم می آمیخت و رده بندی ها از طریق مرتب سازی اشیا، کاتالوگ های سه بعدی، به نمایش گذارده می شد که در وجود مادی خویش موید وجود، دانستن و حقیقت اند.ایجاد مجموعه های گیاهان، باغهای گیاهشناسی و مجموعه های جانوری در عصر کلاسیک را نشانه کنجکاوی تازه در باره گیاهان و جانوران شگفت انگیز دانسته اند.  فوکو می گوید این کنجکاوی از مدتی پیش وجود داشت اما آنچه تغییر کرد فضائی بود که می شد این اشیا را دید و نُمود.  در دوره رنسانس شگفتی جانوران امری بود دیدنی که در نمایشگاهها و مسابقات نمایش داده می شد و شکل نمایشگاه هی  سیّار و سیرک بخود می گرفت.  "اطاق تاریخ طبیعی و باغ آن به شکلی که در دوره کلاسیک ایجاد شد  از طریق مرتب سازی چیزها در "جدول" جانشین "نمایشِ" دوره گرد شد" (فوکو، 1970:131).   اما مجموعه ها و باغ ها، هیچیک در دوره کلاسیک تازگی نداشت.  باغ ها، موزه ها، استودیو ها و مجموعه ها طی قرن پانزدهم و بویژه قرن شانزدهم ایجاد شده بودند، گرچه نه به آن  وفور و پیچیدگی که تماشائی بودن به یکی از اشکال عمده نمایش تبدیل شان کند و از همینرو با اهداف مشخص سیاسی بکار گرفته شوند (استرانگ، 1973).    آنچه در دوره کلاسیک تازگی داشت شکل آرایش و مرتب سازی مواد بود.  در دوره رنسانس مجموعه ها را، چه در فضای بسته یا باز، طوری آرایش می دادند که بازنمائی مدور و موزون از جهان باشند.  استودیولوی فرانچسکوی اول مدیچی بصورت جایگاهی ساخته شده بود که شهریار می توانست از مرکزش به شکلی نمادین باز پس گیری تسلط بر عالم طبیعی و مصنوع را احیا کند (اوملی، 1985:5).  موزه های جیگانتی و کالچیولاری از طریق همسازی های مستدیری که نشانه های طبیعی و مصنوعی را به اندرکنش های شباهت و همسانی مرتبط می ساخت برپا شده بود.  باغها و سردابهای ایتالیای دوره رنسانس تجربه گردشی را در اختیار می گذارد که در آن فضاهای درون و بیرون، آب و خشکی، می توانستند به یاری یکدیگر "تماشاخانه جهان"  را به نمایش گذارند.  مجموعه های عتیقه هاشان تماشاخانه حافظه گذشته کلاسیک را می نمود، در حالی که مجموعه های تاریخ طبیعی متشکل از جانوران و گیاهان تماشاخانه حافظه تمامی جهانی بود که همراه باغ بهشت از دست رفته بود اما انسان توانسته بود با مهارت خویش احیایش  کند.  از دید اِولین، کار باغ می بایست "شناخت گیاهان اصلی و سودمند ترین شان و تشکیل مجموعه ای بس غنی و ممتاز از هر آنچه کره زمین  در دامان مادر طبیعت پرورده" بود باشد (هانت، 1985:198). کابینت و جهان را به هم مرتبط می ساختند تا هنر و طبیعت را به هم مرتبط ساخته باشند.  فضاهای مستدیر و پر معانی مجموعه های رنسانس با سیالیت و تکثر معانی که معرفت دوره رنسانس اجازه موی داد تشکیل می شد و همزمان آن معرفت را شکل مب بخشید.در فاصله عصر تماشاخانه و دوره کلاسیک که فوکو "عصر کاتالوگ" می نامد شیوه تازه ای از دیدن و گفتن، راه تازه ای از مرتبط ساختن اشیا به چشم و گفتار زاده شد.  شیوه تازه ای از تاریخ سازی (فوکو، 1970:131).  روابط مستدیر شباهت، با گونه گونی نامحدود، و اغلب شخصی جای خود را به قاعده کلی می دهد که جدول بندی شده، مستند و دارای حد و حدود است. امکان بالقوه پویای  روابط میان اشیا و طرق جدید تفسیر، همراه با واژگانی که در گذشته اشیا مادی را فحوائی می ساخت در فضای معرفت شناسی دو بعدی "موزه" از میان می رود.  اشیائی که همراه یکدیگر به نمایش در می آمدند تا تنوع و غنای جهان را به نمایش گذارند اینک جدا از هم نمایش داده می شدند، در حالی که از طریق شباهتهای پنهان به چیزی نا همسان پیوند داده نمی شدند، بلکه این ارتباط را با چیزهائی برقرار می کردند که دارای  ویژگی های ریختاری واحد بودند، یکسان بنظر می رسیدند و می شد در گونه یا خانواده ای واحد جایشان داد.  تشکیل و نمایش مجموعه هائی از اشیا همسان مبدل به اولویت شد.   مجموعه های تخصصی، و همراه با آنها موسسات تخصصی ایجاد شد. به عنوان مثال اواخر سده هفدهم شاهد جدائی باغ از کابینت شد و دو نهاد باغ گیاه شناسی و "موزه" توانستند پس از اینکه جایشان از یکدیگر جدا شد بر اشیا مادی خود تمرکزی موثر داشته باشند (هانت، 1985:202).  تفکیکهائی دیگر و مجموعه های دیگر پدیدار شد.  نگاهی که مجموعه ها را بر پایه شکل ظاهری متمایز می ساخت و تشکیل می داد به تجدید سازمان و گروه بندی نوین اشیا مادی پرداخت.  در قرن شانزدهم تصاویر بخشی از گروهی درهم و بر هم از اشیائی را تشکیل می دادند که از طریق شباهتهای نهانی به یکدیگر مرتبط شده بودند.  به عنوان مثال در کاخ مدیچی نقاشی و کاشی، در کنار هم تزئینات دیوارها را تشکیل می دادند؛ در تماشاخانه کامیلو تابلوهای نقاشی و دست نوشته ها به کمک یکدیگر پیام باطنی را می رساندند؛ در موزه جیگانتی نقاشی ها را با هم و همراه یک ستاره دریائی به نمایش گذارده بودند.  اینک، در پایان قرن هفدهم تصاویر را بخشی از مجموعه ها و در خور طرح تزئینی می شمردند.  هنوز آنها را اشیائی مستقل نمی دیدند (ون هولست، 1967:162) و آنها را با دیگر اشیائی که بطور کلی از یک سنخ بودند دسته بندی می کردند.  آموزش توأمان تمثالها در کنار ماهی دیگر نه ممکن بود و نه معقول.  از مجموعه ها برای نمایش طرحهای تزئینی دو بعدی استفاده می کردند.  تابلویی کار یوهان برتشنایدر گالری نقاشی یا همان نگارخانه دودمان هابسبورگ را در پراگ نشان می دهد.  نقاشی ها دیوارها را از سقف تا کف را پوشانده و بر پایه اندازه و موضوع با شکلی متقارن آرایش یافته اند.  یکی از نویسندگان آن دوران می گوید بنا نداشتند "چیزی جز نقاشی بر دیوارها بیاویزند، طوری که نقاشی ها شانه به شانه یکدیگر داده بودند" (ون هولست، 1967:161).  معمولأ نقاشی های بزرگتر فضای مرکزی دیوار را پر می کرد در حالی که تابلوهای کوچکتر به شکلی تزئینی گردشان آرایش یافته اند و تمثالها و گلها حسب موضوع  و نه هنرمند، کشور یا تاریخ، آرایشی متقارن به خود گرفته اند.  آرایش بیشتر بر پایه ویژگی های مشهود تابلوها صورت می گرفت تا معانی نمادین و همنوایی هاشان ، آنطور که به عنوان مثال در استودیولوی فرانچسکو بکار رفته است.  افق های نقاشی ها را هم در نظر می گرفتند تا آنها که افقهای متفاوت داشتند خیلی نزدیک هم قرار نگیرند.  قابهای کوچک و بزرگ را در هم نمی آمیختند (همان:163).  نقاشی های کهن و نو را کنار هم می آویختند.  نقاشی ها را بریده "تقطیع" کرده یا بسط می دادند تا مناسب فضای موجود شود (بازین، 1967:89).  نقاشی های چهارگوش را خاگی می ساختند.  ابعاد تمثالها را نصف می کردند.  در نگارخانه استالبرگ ، وین، حدود 40 درصد نقاشی ها را "تقطیع" کرده بودند و در مجموعه میتلزباخ  که در آن روزگار خانه در قصر اشلایسهایم  نزدیک مونیخ داشت، نزدیک به یک سوم نقاشی ها "بهسازی" شده بود (ون هولست، 1967:162). اینک جور کردن مجموعه ها که در گذشته بر پایه ارتباط ا عمیق، یا ارتباطشان از طریق نیروی باطنی اعداد، نظیر برابری دوازده حواری با دوازده امپراتور رم باستان صورت گرفته بود (ون هولست، 1967:91)، بر پایه ویژگی های ریختی صورت می گرفت.  پیرو، می توانست در کاخ مدیچی مجموعه ای از تمثال های قهرمانان باستان داشته باشد که مجموعه شدنشان بر پایه موادی بود که می نمایاندند.  موادی چون طلا، نقره، مفرغ و احتمالأ به شکل سکه؛ سنگهای گرانبها، احتمالأ به شکل حلقه و جواهرات، و مرمر، احتمالأ به شکل نیم تنه.  بدین ترتیب کاتالوگ مواد که مرتبط با تقسیم بندی دوره رنسانس از جهان بود در شکل دادن به مجموعه ها برترین اهمیت را داشت.در دوره کلاسیک در ترکیب مجموعه ها اولویت های تازه ای پدیدار شد.  به عنوان مثال سکه و مجسمه را از یکدیگر جدا می کردند.  ترتیبات جدیدی را بر حسب شکل اشیا پیشنهاد می کردند و مجموعهای مجسمه بر پایه شکل تشکیل می شد.  به عنوان مثال در سال 1762، جی. دی. کوهلر در کتابش، توصیه هائی برای شاگردان مسافر ، به مجموعه سازان آینده توصیه می کرد منظم باشند و تندیس ها را به "شق و رق ایستاده"، "نشسته"، "برهنه"، و "با لباس" تقسیم بندی کنند (ویتلین، 1949:85).  در این صورت مجموعه های حاصل از امتیازِ شباهت و همنوائی برخوردار می شد.  بدین ترتیب در دوره کلاسیک دیگر اولویت های دوره رنسانس، تقسیم بندی جهان طبق توصیف هنر یاد سپاری دیگر اهمیتی نداشت.  همین طور اولویت هائی که قرار بود با فرارسیدن دوران مدرن پدیدار شود:  داده هائی چون خاستگاه تندیس، هویت هنرمند و تاریخ ساخت.  بهمان شکل که نقاشی ها را به صورت مجموعه و عناصر تشکیل دهنده اجزای کل دیده می دیدند قطعات شکسته پذیرفتنی نبود و دست بکار تکمیل تندیس ها و دیگر اشیا می شدند که اغلب خیلی هم چیره دستانه نبود (بازین، 1967:89).   نسخه بدل و گرته های کوچکتری از آثار نامی را برای تکمیل نمایشها کار می گرفتند (همان، 52،73).  تا آغاز قرن هجدهم مسئله تمایز "حقیقی" از "قلابی"، "اصل" از "بدل" مطرح نشد (همان:116).  در سراسر قرن هفدهم  اصالت را چندان مهم نمی شمردند و اولویت با کامل بودن مجموعه ها بود. گنجاندن طرح ها در کتابهای حجیم و نمایششان به صورت مجموعه هائی با  حاشیه هائی که با ظرافت رنگ آمیزی شده بود موجب از دست رفتن هویت مستقل شان شد (ون هولست، 1967:162).  وقتی فکر مجموعه سازی مد روز سراسر اروپا شد نسخه بدل یا "تصویر" های کل مجموعه های را می ساختند.  گرته های باسمه ای و گواش از تابلوهای منفرد یا گروهی که با هم نقاشی شده بود، بصورت کاتالوگ های اولیه فروخته می شد و چنین نقشی را ایفا می کرد (بازین، 1970: 160،244،324). مجموعه ها در آن مناطق جعرافیائی چون دانمارک و انگلستان سر برآورد که خروجشان از قرون وسط به کندی صورت گرفته بود و از مراکز فرهنگی اروپا جدا مانده بودند.  فضاهائی که مجموعه ها را در خود جای داده بود آغازِ جدائی از یکدیگر کردند و در نتیجه تقسیماتی در اشیا مادی و حیطه های نوظهور "پژوهش" صورت گرفت و آرشیوها ایجاد شد، چرا که جدول بندی اشیا مادی نیازمند دفاتر ثبت و فایل کابینت بود و اشخاصی  معین را به کار ساماندهی مجموعه ها گماردند.  اشیاء و موضوع ها به اشکالی جدید معنا دار شدند.  سر و کله روشها و فنونی تازه پیدا شد، هرچند بشکلی تصادفی و جسته گریخته. در آغاز قرن بیستم دستینه های راهنمای مجموعه سازان نو رسیده آغاز پیدایش کرد (بازین، 1967:115).  به عنوان مثال در سال 1727 گاسپار نایکل، کارگزاری از هامبورگ، میوزیگرافیکا  را بزبان لاتین و برای پخش در سراسر اروپا در آورد.  این دستینه راهنمائی هائی در مورد محلهای تهیه اشیا مناسب گردآوری، مسائل رده بندی و فنون نگهداری از اشیا در آنچه امروزه محیط کنترل شده می نامیم پیش می گذارد.  نایکل به بحث "کابینت عتیقات شگفت انگیز" و "کابینت هنر" پرداخت.   در باره نمایش توصیه می کند میزی در میان هر فضا گذارده شود تا بتوان اشیائی را که از مخزن آمده مطالعه کرد.  اشیا را به سه دسته طبیعیات، غرائب و مصنوعات تقسیم می کرد.  دو شاخه قدیمی تر طبیعیات و مصنوعات که از شیوه های بسیار قدیمی تر تقسیم جهان گرفته شده بود با افزودن شاخه غرائب تکمیل می شود. مشکلاتی آشنا در ارتباط با این تاریخ ها چهره می کند.  بازین در بحث خود از این اثر بر رده بندی نقاشی ها" و "اشیا هنری" که در بخش اختصاص یافته به مصنوعات جای می گیرد تمرکز می کند.  گرچه یادآور می شود چیزهائی را که مایل است برگزیده و "هنر" نامد نه در این مجموعه های قدیمی و نه توسط نایکل جنبه زیبائی شناسی نداشته (بازین، 1967:115)، با این وجود گویا توجه ندارد که بدین ترتیب از تقسیم بندی های قدیم تخطی و اشکال بعدی رده بندی را به آنها تحمیل می کند.  ناتوانی در منطقی یا قابل درک شمردن تقسیمات قدیمی تر توی چشم می زند.  تقسیم بندی های قدیمی تر چنان غیر منطقی و بی معنا شمرده می شود که گوئی یکسره نا مربوط است و وقتی اشیا مادی در تقسیمات و رده بندی های جدید معنا دار می شوند حقیقت پیشین نادیده گرفته شده و کنار زده می شود.  ترکیب مقوله "هنر" در این مقطع از دوره کلاسیک هنوز پدیدار نشده بود (کریستلر، 1951:497).  با این همه، هم بازین (1967) و هم ون هولست (1967) که از مراجع اصلی این دوره و دوره های پیشتر از آنند اسناد  را به شیوه ای می خوانند که گوئی "هنرهای زیبا"، به عنوان یک رده، همواره بصورت امری مستقل وجود داشته است.  پرپیداست که مطالب قرن هفدهمی همچون اسنادی گنگ در تائید "حافظه" پژوهشگر قرن بیستمی کار گرفته شده است (فوکو، 1974:7).نگاه عصر کاتالوگ نویسی در پی یافتن تفاوت ها بر پایه ویژگی های سنج پذیر ظاهری بود.  تفصیل های گیج کننده کهن را می زدودند تا فردیت های مختص هر چیز نمایان شود.  بسیاری از کاتالوگهائی که در قرنهای شانزدهم و هفدهم در آمد با هدف سامان دهی دانش بر پایه جهش (موتاسیون) های فرهنگی که فوکو شرح داده صورت گرفت.  اما این اهداف اغلب همزیستی تنش آلودی با دیگر مقاصد داشت که معرفت شناسانه نبود و اشکال و آماجهائی خاص خود داشتند. بسیاری از ارتباطها متناقض  و در عرصه ای است که پراکنده و نامنسجم اند.  گنجینه انجمن سلطنتیسومین مورد پژوهی ما، گنجینه انجمن سلطنتی انگلستان، زمانی شکل گرفت که ارزشها و روشها در انگلستان در بزنگاه گسست و بریدن بود (تامس، 1973:512).  تأثیرات جنگهای داخلی بس بی ثبات کننده بود و غلیانی فکری ایجاد کرد که برانداختن برخی افکار و عقاید را به شیوه ای که در مراکز فکری قدیم تر اروپا غیر ممکن می نمود شدنی ساخت (برونوفسکی و مازلیش، 1970:152).  اینک پی منابع جدیدی از افکار و اقتدار رفتند(هانتر،1981:26).  علاقه به اصلاح دانش که می رفت در گنجینه انجمن سلطنتی به نمایش گذارده شود تنها یک نمونه از علاقه فراگیر به تجدید سازمان معرفت شناسی بود (همان، 118). بخشی از گنجینه انجمن سلطنتی زاده تغییر شیوه های مجموعه سازی از خصوصی به عمومی بود (که تلویحأ معنای همیشگی شدن می داد) که با این ایده که دانش دربست اصلاح شود در آمیخت.  این اصلاح دانش ابزاری برای ایجاد "حقیقت" نو، ابزاری برّا برای معرفتی تازه شد.  باید زبان منطقی تازه ای ایجاد می شد که سامان دهی عقلانی تازه ای از چیزها را میسر می ساخت.  زبانی جهانشمول که بازرگانان، یزدانشناسان و دانشمندان بتوانند بکار گیرند؛ زبانی که بتواند در رده بندی واقع گرایانه ایده ها و داده های راجع به پدیده های طبیعی " در آنچه می تواند کوتاه ترین و روشن ترین راه کسب دانش باشد" که ارزانی جهان شده است، کار آمد باشد (نقل شده در هانتر، 1981:118).  نمایش جهان طبیعی تحت تأثیر زبانی قرار می گرفت که واجد رابطه ای شفاف با اشیا بود.  در این زمان واژگان را بیشتر نمایانگر اشیای مادی می دانستند تا افکار و اندیشه ها.  ازیرا بود که باور داشتند می شود مجموعه ای "جهان شمول" از تمامی اشیا تشکیل داد که از دید رده بندی همانند زبان "جهان شمول" باشد.  بدین ترتیب زبان و اشیا تقسیم بندی واحدی از جهان را به نمایش می گذاردند.  این زبان جهانروا گفتمان زبانی تازه ای  بود که در تلاشی آگاهانه در ساخت نظام نوینی از "حقیقت" ایجاد شده بود (فوکو، 1977:14).  گنجینه، "موزه" انجمن بخشی جدا نشدنی از این بلند پروازی ها بود. انجمن شاهنشاهی در سال 1660 بدست گروهی از مردان ایجاد شد که در آغاز در کالج گراهام، به عنوان باشگاه علوم تجربی به دیدار یکدیگر شتافته بودند (برونوسکی و مازلیش، 1970:214).  این گروه غیر رسمی به صورت نهادی ای که آگاهانه عمومی بود تجدید سازمان یافت.  ضرورتهای ظهور موسسات  جمعی هم اقتصادی بود و هم عقیدتی.  علم تجربی ارتباط پیچیده ای میان تجهیزات، فضا و موضوعات را پیش آورد که فراهم آوریش از توان و منابعی که افراد در اختیار داشتند خارج بود و همین باعث شد به کمک یکدیگر به تدارک آزمایشگاه برخیزند (اورنستین، 1938:67) و به "جمعدار" یا "موزه دار"ی نیاز بود که ترتیب برگزاری آزمایش ها را داده نگهدار ابزارها باشد.  "علم"، یا طلب دانش (هانتر، 1981:8) به پیروی از آرمانهای بیکنی فعالیتی اشتراکی شمرده می شد و گروههائی از دانشمندان برای نیل به خیر جمعی تلاش می کردند (برونوسکی و مازلیش 1970:220). انجمن های علمی دیگری در اروپا سر برآورده بود که برجسته هاشان "آکادمیا دل چیمنتو" در فلورانس و " آکادمی دس سیانسه" در پاریس بودند.  یکی از انجمن های علمی پیشتاز در جامعه ایتالیا آکادمی دِی لینچی  در رم (30-1600)، با نمادش که سیاهگوشی بود که به نشان نبرد بی پایان حقیقت با نادانی و نادرستی، به چنگال خویش سِربروس  را  از هم می درید (اورنستاین،1938:74).  این انجمن بخشی از طرحی بود که نوعی زندگی اشتراکی کهن را سر مشق خود قرار داده بود.  طرحی ریخته بودند تا دیرهای زندگی اشتراکی علمیِ غیر دینی در چهار گوشه جهان بر پا کرده گامزن راه همکاری علمی گردند.  قرار بود مطالعه بایسته "علم"  با تأسیس موزه، کتابخانه، چاپخانه، باغهای گیاهشناسی و آزمایشگاههائی در هر کدام از این  خانه ها پیش برده شود.  شکلی اخوت غیر دینی در نظر داشتند (همان:75). شواهدی وجود دارد که نقشه های نخستین انجمن سلطنتی از چنین الگوئی پیروی می کرد.  اِولین پیشنهاد کرد ساختمانی را بیرون لندن خریده کاشانه ها یا حجره هائی، "تا حدودی همانند حجره های کارتوزین  ها" در آن ایجاد کنند.  فزون بر این: باید کارگاهی وجود داشته باشد برای نوادر و اشیای طبیعی، مرغدانی، کبوترخانه، باغ گیاهشناسی ... هریک از اعضای انجمن، همه هفته نتایج مطالعات خود را در صورتی که مناسب باشد، با دیگران در میان خواهد گذارد و بویژه توصیه می شود ارتقا و ترویج علوم تجربی مهم ترین آماج موسسه باشد.                                                                 (اورنستاین، 1938:99)در عمل، ایده این تشکیل موسسه ای قرون وسطائی کنترل شده و ریاضت کشانه ملهم از دیر، جای خود را به ایده تشکیل "کالج" داد.  "موسسه سازی"  را شیوه ای ثمر بخش تر برای تلاش علمی می شمردند (هانتر، 1981:35).انجمن سلطنتی "با هدف ارتقا و پیشبرد فلسفه تجربی" و "طرح ریزی ساخت کالجی برای اشاعه معرفت تجربی فیزیکی-ریاضی"  پی افکنده شد (پِروِر و بووِن، 1960:5).  این انجمن همگانی نمایانگر شکل تازه ای از تلاش گروهی، برخوردار از نظامنامه رسمی، عضو گیری از راه پرداخت حق عضویت؛ قوانین و مقررات و مقامات و اعضا منتخب بود.  انجمن الگوئی شد برای بسیاری موسسات دیگر که از آن سر بر آوردند (هانتر، 1982:12).  آمال و آرزوهای اولیه برای انجمن این بود که بیشتر به شکل موسسه ای پژوهشی، کالجی برخوردار از بنائی ساخته شده بر پایه اهداف انجمن باشد با پایگاهی دائمی با فضای ایراد سخنرانی (هانتر، 1981:41)، و موقوفه مالی بزرگ، در ابعادی که ماندگاری همیشگی انجمن را تضمین کند  (همان، 35،38،39).  اهداف انجمن فراگیر بود: " انجام آزمایشهای پژوهشی متناسب با فرصتها ...طوریکه در نتیجه شماری کافی از آزمایشهای مطمئن شیوه عمل طبیعت کشف شود" (پِروِر و بووِن، 1960:6).   دانشمندان انجمن سلطنتی کمابیش در واکنش به پیوند های بظاهر نامعقول، نامنظم و فزاینده میان اشیا که در دوره رنسانس پذیرفته شده بود مصمم بودند تنها آن چیزهائی را "حقیقت" شمارند که با آزمایشهای مطمئن اثبات پذیر باشند.  هیچ یک از فرضیه های موجود را نمی پذیرفتند "مگر اینکه با بحث کافی و استدلال روشن، عمدتأ مشابه آنچه از آزمایشهای درست استنتاج می شود، درستی شان به شکلی متقن اثبات شده باشد" (اورنستاین، 1938:139).  از اعضا می خواستند گزارشهای موجز نوشته "به سادگی نخستین برگردند، به همان ایجازی که آنهمه مطلب را با واژگانی رسانند که در شمار، کمابیش با خود مطالب برابر باشد" (برونوفسکی و مازلیش، 1970:226). آماج دوم گرد آوری مجموعه ای فراگیر بود: "بمنظور ایجاد یک نظام منطقی منسجم برای توضیح تمامی پدیده های ایجاد شده بدست طبیعت و هنر و ثبت شرحی معقول برای علت امور" (اورنستاین، 1938:109).  مجموعه اشیا مادی از طریق مراتب و مقایسه، یا همان عقلانیت نو معنا می یافت.  در مکاتبات انجمن مجموعه را "گنجینه" می گفتند و "موزه" را معادل لاتینش می شمردند (هانتر، 1985:65).  وظیفه اصلی گنجینه تسهیل "یافتن آنی همانندی ها و ناهمانندی های چیزهاست" (هانتر، 1981:65).   این گنجینه خاص را کمابیش بخشی از طرحی بزرگتر می دیدند.  مجموعه های خصوصی که به سرعت پدیدار می شد و برخی از اعضای انجمن سلطنتی کمابیش دستشان می انداختند.  به گفته دبیر اول انجمن "درنهایت همان مخزنی را که انجمن در پی اش است، یعنی تاریخ جهانشمول طبیعت را تشکیل خواهد داد" (همان، 65).  بیکن منادی روش استقرائی در علم بود که به گردآوری مواد به عنوان گنجینه داده ها منتهی شد (هانتر، 1981:13،18) تا بتوان بر مبنای آن به مطالعه و فرضیه سازی پرداخت.  بخشی از کار انجمن "مشاهده و استدلال در باره عجائب طبیعت و هنر بود" (اورنستاین، 1938:109).  انجمن از همان آغاز شروع به گردآوری تجهیزات و نمونه های طبیعی غیر عادی (هانتر، 1985:162) برای تشکیل "مجموعه ای کامل از تمامی آفریده های بشر و آثار عادی یا غول آسای طبیعت" کرد و این یکی از مقاصد اصلی در تشکیل آن بود (اسپرات، 1667:251). کار گردآوری مجموعه ها مستلزم ایجاد ارتباطی متقابل میان اهداف اجتماعی و معرفت شناسانه بود.  پی دریافت هدیه از واقفان و نیکوکاران می رفتند (هانتر، 1981:67) با این هدف که خود مجموعه ابزاری ارزشمند در خدمت اصلاحات در دانش شود ( هانتر، 1985:163).   گرچه گنجینه بیشتر بر پایه خرید کابینت رابرت هوبرت تشکیل شد اما امیدوار بودند گنجینه انجمن کار آمد تر از کابینت های  خصوصی که گرد آوریشان را بی ترتیب و تصادفی می دانستند،  باشد و "بخدمت غایات مهم منطقی و سودمند گرفته شود" (همان 163).  امید می بستند که شخصیت حقوقی موسسه تا حدودی موجب ماندگاری مجموعه ها شود، برخلاف مجموعه های خصوصی که با مرگ صاحبانشان در خطر پراکندگی قرار می گرفت.   در درخواست های دریافت هدایا برای انجمن (هانتر، 1981:67) که از راه رسیدنشان زیاد هم بدرازا نکشید، از این موضوع به عنوان محرک استفاده می شد (ولد، 1975:189).  "دیری نکشید که مجموعه، که قبلاً در یک اطاق جمع شده بود با کمکهای همه جانبه  شتابان رو به افزایش گذاشت و بخش اعظم آن چندین گونه شیئ پراکنده در پهنه گیتی بود" (اسپرات، 1667:251).  اهداف  انجمن سلطنتی در ارتباط با مجموعه جاه طلبانه بود.  بنیانگذاران  انجمن در آرزوی داشتن مجموعه ای " کامل" بودند که امکان ایجاد رده بندی جهانشمولی را فراهم آورد که انعکاس دقیق طبیعت باشد(هانتر، 1985:164).  در  اینجا منظور از "کامل " تشکیل مجموعه ها با اجزاء متصل کننده است.  در سال 1669 تامس ویلیسل  که کارش گردآوری نمونه های گیاهی بود به استخدام انجمن در آمد تا در سراسر انگلستان سفر کرده تا "هر شئی طبیعی را که در انگلستان یافت می شود و در گنجینه انجمن نیست گرد آورد (همان، 164).  بر آن بودند تا مجموعه کاملی از انواعی خاص از گونه ها گرد آورند: به عنوان مثال "مجموعه ای تمام و کمال ...از سنگواره فسیلها".  این مجموعه هر را برای "پژوهش" گرد می آوردند نه سرگرمی: "برای اندیشمندانه ترین و سخت کوشانه ترینِ پژوهش توانا ترین متخصصان فلسفه طبیعت" و نه "تنوع، شگفتی و تماشا و جز آن همچون تصاویری که کودکان تحسین کنند و از داشتنش لذت برند (تارنس، 1985:211).طرحهای زبان جهانیچند تن از اعضاء انجمن سلطنتی در گیر مبنای منطقی، ساختار، و تکمیل یک زبان "عقلانی" جهانشمول بودند (هانتر، 1985:164).  درک نیاز به چنین زبانی زاده چندین عامل بود.  نخست این نگرانی که گرچه در دورانهای پیشین لاتین عملأ نقش زبانی جهانروا داشت استفاده فزاینده از زبانهای محلی باعث شده بود دانشمندان کشورهای مختلف از کارهای یکدیگر بی خبر مانند (نالسون ، 1975:7).  از همین رو بود که برخی آثار بزبان لاتین منتشر می شد و یک  نمونه از این دست میوزیوگرافیکای نایکل (بازین، 1967:115) است.   وجود زبان جهانی دانشمندان سراسر جهان را قادر به ارتباط با یکدیگر می ساخت و پس از جا افتادن، ارتباط با نا اروپائی ها را میسر می ساخت، امری که در پی آشنائی با زبانهای خاور یا باختر دور در نتیجه اکتشافها حیاتی تر هم می شد (نالسون، 1975:8).  جستجوی یافتن زبان نخستین جهان که دانشمندان سده شانزدهم را بخود مشغول کرده بود به همین زبان جهانروا ارتباط داده می شد.  این باور که زمانی یک زبان واحد بشری در کار بوده که تمامی دیگر زبانها از تبار آنند، زبانی که درک رازهای طبیعت و حقایق فراطبیعی را میسر می ساخت، پشت سر پژوهشهای زبان باستان که پیروان آئین های کابالا  و چلیپای گلگون  بدان می پرداختند قرار داشت (تامس، 1973:265؛ فوکو، 1970:33).  آن بخش از کتاب هنر حقیقت یابی رامون لیول  که نقش یاد افزائی داشت از نشانه های حرفی برای نمایش مفاهیم استفاده می کرد که روی چرخ هائی هم مرکز مرتب شده بود و چرخاندنش ترکیبات تازه ای از مفاهیم را ایجاد می کرد (ییتس، 6-174 :1966) و هنر کلاسیک را مبدل به هنری می کرد که بتازگی پژوهنده (investigative) شده بود (همان، 185).  در سده هفدهم نویسندگانی چون رابرت فلاد( که هنوز پای در بند ساختار های معرفت شناختی رنسانس داشت، به بحث فن یاد افزائی می پرداختند، هرچند  این موضوع در عین حال برای کسانی در اندازه های بیکن، دکارت و لایبنیتس جذابیت داشت (همان: 368).  در سالهای سده هفدهم فن یاد افزائی از روش بخاطر سپردن دائرةالمعارف دانش و منعکس کردن جهان در حافظه مبدل به ابزار پژوهش در همان دائرة المعارف با هدف کشف دانشهای نو شد.  در فن یاد سپاری بیکنی جای ها و تصاویر جای خود را به "پیش آگهی ها" و "نشانه ها" داده است: این فن یاد سپاری با دو هدف شکل گرفته، یکی پیش آگهی و دیگری نشانه.  پیش آگهی طلب نامحدود آنچه را باید به خاطر سپرد کنارزده درعوض ما را به جستجو در حیطه ای محدود، یعنی آن مسیری که بیشترین سنخیت را با جایگاهی خاص از حافظه مان برقرار می کند وادار می سازد.  نشانه، خودبینی فکری را به پنداره های معقول تنزل می دهد که تأثیر بیشتری بر حافظه می گذارد و از دل آن می توان حقایقی بیرون کشید با استفاده عملی بیشتر...مکانهای حافظه هم چنین تعریف می شود:نظام یا توزیع مکانهای متعارف در حافظه مصنوعی که می تواند یا به معنای واقعی کلمه جاهائی باشد چون در، کنج، پنجره و جز آن؛ یا اشخاص مشهور و آشنا یا هر چیز که خود انتخاب کنیم مانند جانوران، گیاهان؛ همچنین واژه ها، حروف، نویسه ها و شخصیت های تاریخی (مشروط بر اینکه با نظمی معین مرتب شوند).                                                          (ییتس، 1966:371)شواهدی هست که نشان می دهد فضاهای معماری خانه بیکن با تمرین های "بخاطر سپردن نقاط در حافظه" مرتبط بود.  یکی از گالری های خانه اش گُرهامبری  پنجره هائی داشت با شیشه های نقاشی شده و به گفته جان اُبری، هر جام چندین نقش حیوان، گل و گیاه داشت و شاید جناب لرد آنها را چون موضوع هائی بهر یاد افزائی می خواسته اند (ییتس، 1933:370).  بیکن، فن یاد افزائی را با پیوندهایی استوار با هنر کلاسیک باستان بکار می برد، هرچند همزمان پیشنهاد می کرد برای کارگیری در پژوهش علمی تغییراتی در آن داده شود.  یادسپاری مطالب بمنظور شناسائی و مرتب سازی بهتر آنها، برای نشان دادن خصوصیات تاریخ طبیعی و داوری در امور، فن یا افزائی را مبدل به ابزار پژوهشی علوم طبیعی کرد و اصول مرتب سازی و دسته بندی آنرا مناسب حال رده بندی علمی ساختند (ییتس، 1966:372).  رابطه میان طرح های زبان شناسانه و فن یاد افزائی هنوز کاملأ پژوهیده نشده است  (کوهن، 1977:147، یادداشت 43)، و بس اندک است اشاره متون به  پیوند به بیرون های این طرح ها در جهت کارگیری مجموعه ها و گنجینه ها.  همانطور که جان ویلیس در کتابش، فن یا افزائی (1621)، نشان داده  این فن به لحاظ فکری ارتباطی با طرح زبان جهانی نداشت.  وی در آنجا می گوید پنداره عبارت است از "آن نمایش های دیداری که هریک از نقاط گنجینه پیش چشمان مان گذارده با تذکارشان آن چیزهائی را بخاطر می آوریم که این اشیاء نشانه هایشان اند."  کل نظام زبانی میانه سده هفدهم  مبتنی بر این اندیشه بود که می توان پنداره ها را به یاری طرح، صورت نگار ، یا هرگونه نشانه های دیگر که بر سر آنها توافق شده باشد به نمایش گذارد (کوهن، 1977:14). انگیزه ای دیگر محرک بسیاری از دانشمندان در تدوین طرحهای زبان جهانی شد ، این تصور که یک زبان منطقی نو می تواند سرراست تر، ساده تر، منظم تر بوده از این راه ابزار آموزشی سودمندی باشد (کوهن،  xxiii: 1977).  زبان جدید یکبار برای همیشه روابط و کیفیات جهان طبیعی را روشن می ساخت.  ترکیب عملی واژگان مورد استفاده - خط، شکل و نقطه- توصیفی دقیق از شئی مورد اشاره در اختیار می گذارد (نالسون، 1975:15).  زبان نه تنها به دانش توانائی می داد بلکه خودش دانش می شد، چرا که ادراک بصری "واژه" و "ماهیت راستین"  آن خود شئی را نشان می داد (نالسون، 1975:8).  هم کلام و هم دانش از آنچه مشهود بود بر می خاست (کوهن، 1977:7).  نگاه محض مبدل به زبان محض و چشمی گویا می شد (فوکو، 1976:114).ش. 24  تماشاخانه یا گنجینه حافظه، از کتاب نومِنیکا ، اثر جی ویلیس، 1618.  حروف نمایانگر افکار یا اشیا در گوشه های مخزن گذارده شده، بهمان شیوه تصاویر را طبق نظام ابداعی یوهانس رامبرک در دیر گذارده بودند.  مبنای منطقی این فکر این است که هر دیدنی توصیف پذیر است و از آنرو کاملأ مشهود است که توصیف پذیر است (فوکو، 1976:115).  باورشان این بود که مدرکات و آراء در همه افراد به یکسان شکل می گیرد و درک حسی اشیا  به مفاهیم کلی واحدی منتهی می گردد.  بنابراین اختلاف آراء تنها زاده استفاده از واژگان متفاوت در توصیف این مفاهیم است (نالسون، 1975:16).  پس زبانی جهانروا که در آن نشانه های مورد توافق به این مفاهیم داده می شود مبنای هماهنگی جهانی را در اختیار خواهد گذارد. طرح های زبان جهانی و گنجینهاثرِ جان ویلکینز، "جستاری در ماهیت واقعی و زبان منطقی " (1668) مهم ترین طرح زبان جهانی در انگلستان بود.  وی یکی از اصول بنیادین خود را چنین اعلام می کند:همانطور که مردم درباره اصل خرد واحد توافق دارند در باره مفهوم درونی واحد یا درک اشیا همداستانند... در نتیجه چنانچه همه مردم در باره شیوه بیان واحد توافق کنند، همانطور که در مورد مفهوم واحد توافق دارند، از مصیبت آشفتگی زبانها و تمامی نتایج ناخوشایندش رها خواهیم شد.                                                        (نالسون، 1975:17)"زبان جهانی" زبانی می شد که همه مردم جهان قادر به تکلم با آن باشند، زبانی که موجب همنوائی جهانی شود و قرار بود با نشانه های تازه ای که ابداع می شد نوشته شود.ویلکینز می خواست دستور زبانی از اشیا تدوین کند و نخستین اولویتش مدون کردن واژگان بود.  تمامی اشیا موجود و تمامی مفاهیم را بر پایه "روش" خویش در جداول رده بندی که بر پایه شباهت و تفاوت تفکیک می شد قرار داد (کوهن، 1977:31).  ویلکینز در آغاز رده بندی کاملی از مفاهیم تمامی حوزه های اندیشه تهیه کرده بود که به اصطلاحنامه ای در مراحل جنینی می مانست.  سپس این مفاهیم را به چهل رده، یا "سر واژه" تقسیم کرده بود، مثل: جهان، آداب و حیوان که هر کدام ماهیتی عام داشت.  هر رده مجموعه ای از تفاوتها داشت: به عنوان مثال "جانور" به پا داران و سم داران تقسیم شده بود.  هر تفاوت چندین گونه ی خودش را داشت: "سم داران" به گاو، گوسفند و بز تقسیم می شدند.  هر رده نشانه بصری مکتوب خودش را داشت و تفاوتها و گونه ها را با نشانه های الصاقی نشان می دادند.  نشانه های الصاقی بیشتر ماهیت دستوری واژه (به عنوان مثال قید) را می نمود (هارتلی، 1960:55).  ش. 25  "توصیف ماهیت واقعی"، صفحه 387 از جستاری در ماهیت واقعی و زبان منطقی، اثر جان ویلکینز، 1668.  شکل دقیق نشانه ها نمایانگر مفهوم با ایده ای دقیق بود.ویلکینز اصول منطقی خود را در کتابش بروشنی شرح داده است.  مهم ترینشان این بود که مفاهیم ذهنی ما بازتاب بی کم و کاست پدیده های طبیعی اند و از آنجا که واژه ها معادل مفاهیم اند، زبان نیز انعکاسی است مشابه، یا می تواند چنین انعکاسی باشد (اسلاوتر، 1982:16).  وقتی برای همه یک دنیای واقعی وجود دارد پس برای همه فهم پذیر است و تنها کاری که باید کرد فهرست برداری از همه "چیز"های جهان است.  ویلکینز در فهرست نویسی همه "چیز"های جهان از همکاری جان ری گیاهشناس برخوردار بود که تا بر آمدن لینه جامع ترین رده بندی گیاهان از آن او بود (هانتر، 1981:12).  جداول رده بندی پدیده های طبیعی آماده شد که هدفشان دادن این توانائی به زبان بود که همزمان به شرح و تعریف اجزاء جهان طبیعی پردازد و از این طریق هم وظیفه مهم رده بندی را انجام دهد و هم نقش زبانشناسی ایفا کند (هانتر، 1985:164).همزمان، هوک، در سمت "موزه دار" انجمن سلطنتی مجموعه های انجمن را " بر حسب سر شناسه ها، و روش دقیق تعین مراتب کلیه رده های طبیعت که دکتر ویلکینز تدوین کرده بود و بزودی در زبان جهانی وی منتشر می شد" مرتب می ساخت (اسپرت، 1667:251؛ اسلاوتر، 1982:159).  معانی که در "موزه" به اشیا داده می شد برگرفته از طرح زبان جهانی بود.  نگارش کاتالوگ های موزه  در دهه 1660به دست رابرت هوک و در دهه 1670 به همت جان اُبری و بر پایه نظام رده بندی "جستار" ویلکینز آغاز شد و بسی افسوس که هیچ یک بجای نمانده است (هانتر، 1985:164).با این همه هوک نیز کمکهائی به نظریه های رده بندی واژگان و اشیا کرد.  وی در "طرح کلی یا آگاهی از وضعیت فعلی فلسفه طبیعی" (1666) به پروردن فکر گنجینه ای از اشیا و اطلاعات مرتبط با آنها پرداخت که همزمان مشابه مجموعه های انجمن سلطنتی و زبان جهانی ویلکینز بود.  برنامه هوک تنظیم "جبر" یا روش پژوهش علمی بود که روش نظری تازه ای را نشان می داد.  این روش مبتنی بر آن اطلاعات راجع به اشیا و پدیده ها بود که به شیوه تجربی گرد آوری شده بود.  این اطلاعات، این مجموعه ها و این "موضوع تاریخ منطقی" را جملگی در بانک اطلاعات یا مخزنی ذخیره می کردند و می شد  از این داده ها حقائق مسلم یا نظریاتی نو استنتاج کرد.  این بانک اطلاعات می بایست مخزنی باشد که اشیا واقعی را با جداول رده بندی زبان منطقی مرتبط سازد (اسلاوتر، 1982:152).  مخزن را همانند بانک اطلاعات می دانستند و اهمیتی برابر به واژگان و اشیا می دادند.  سخن هوک این بود که برای ذخیره سازی/یا حافظه کار آمد تر باید اطلاعات را میان "سر شناسه های پژوهش" که نیازی نیست "خیلی خوشایند یا غریب" باشد توزیع کرد تا همچون توده های  موجود در سیلو ها یا انبارها رویهم تلنبار گردند و بعدأ تفسیر، جور، مرتب و جدول بندی شوند (همان:159). جدول رده بندی هوک به رده های اشیا طبیعی و مصنوع تقسیم می شد.  سپس جهان مشهود به زمینی و آسمانی (ارضی و سماوی) و در پی آن به شاخه های فرعی تر تقسیم می شد.  این "سرشناسه های پژوهش" رده بندی موضوعاتی را که "تاریخ ها" می بایست در مورد آنها نوشته می شد در اختیار می گذارد. تاریخ ها یا از شرح خود اشیا یا بحث منطقی ماهیت آنها تشکیل می شد.  این تاریخ ها به نماد برگردانده و از این طریق به اندیشه ایجاد زبان جهانی متصل می شد (همان:160).  در دهه 1970 کاتالوگی دیگر به دست گیاهشناس نیومایا گرو   تألیف و در 1681 با عنوان  میوزیوم رگالیس سوسیتاتیس ، یا کاتالوگ و توصیف نوادر طبیعی و مصنوعی انجمن سلطنتی که در کالج گرشام نگهداری می شود، منتشر شد.  در پی آن طرح رده بندی به روز تر از طرحهای هوک و جستار ویلکینز از راه رسید؛ هرچند این رده بندی بخوبی به آنچه فوکو نمونه ای گویا  از کار معرفت کلاسیک می نامد ارتباط دارد.  در تقسیم بندی صدفها وجه تمایز شان ویژگی های ساختاری و زینتی سطحشان  (هانتر، 1985:164) بوده، و وجوه متمایز نمونه ها با ذکر جزئیات فراوان نکته به نکته فرو نگاشته شده است.  میان انواع دهان، لب و بدنه که حتی می تواند  در یک یا هر دو رو به شکل زاویه دار، میخ دار، تکمه دار بوده سطحی صاف، یا چین خورده داشته باشد تمایز قائل شده اند. بیکن دیوان را بخشی از پدیده هائی شمرده بود که می بایست در هر سیاهه جامع گنجانده شوند (هوتون، 1942:195).  با این همه گرو، در دیبا چه اش بر کاتالوگ آرزومند داشتن "سیاهه ای از طبیعت" است که "نه تنها چیزهای کمیاب و شگفت انگیز بلکه شناخته ترین و پیش پا افتاده ترین چیزها" در آن گنجانده شوند 0هانتر، 1985:164).  گرو، تفکر گرد آوری و نمایش اشیاء کمیاب را که غالبا در مجموعه های بسیاری از فضلا (""virtuosi)ی سده هفدهم به چشم می خورد نکوهش می کرد.  وی همزمان منادی توضیحات کامل و دقیق در کاتالوگ ها بود و بر ابهامهای بسیاری از کاتالوگ های موجود می تاخت.  در کاتالوگ خودش هم به استفاده از نمونه های "موزه ای" بمنظور محکوم کردن دیگر کاتالوگ نویسان به بی دقتی و سوء تشخیص می پرداخت (همان: 165)طرحهای نظام دادن به واژه ها و اشیاء نمایانگر نوع تازه ای از پیوند دادن جهان مادی با زبان، دانش و حافظه بود.  تجارب را بر حسب ترتیب، سلسله مراتب مرتب می کردند (فوکو، 1970:52).  ارتباط این طرح ها با ریاضی (mathesis) از نظریه های جدید جبری (algebraic)هوک نمایان می شود که از امکان ایجاد توالی منظم میان واژگان، چیزهای مادی و موضوعات تاریخ فلسفی (matters of philosophical history) سخن به میان آورد.  زبان جهانی که از طریق مرتب سازی مجموعه جهانشمول (universal) ایجاد می شود بخشی از روش تحلیل جهانشمول می شود (همان.:57).در دوره کلاسیک وظیفه ی دانش جعل زبانی بود که همچون ابزار محاسبه و توضیح کار کند.  زبان، تا آن حد که شفاف و قابل اتکاست توضیح دادن را میسر می سازد (دریفوس و رابینو=Dreyfus and Rabino، 1982:20). کار هوک و ویلکینز متکی بر این نظر بود که رابطه میان چیزها و واژگان بلافصل، شفاف، سرراست و مستقیم است.  در گنجینه انجمن سلطنتی توضیح (بازنمائی) گیتی از راه رده بندی و مرتب سازی  جهان آروینی (تجربی) صورت مر گرفت که در عین نامگذاری و بازنمائی به تفکیک و تمییز نیز می پرداخت. سده هفدهم با این عقیده کار می کرد که زبانها در اساس واژگانی (صرفی، تکواژ شناسانه) اند.  زبانشناسان در صدد برقراری رابطه ای متناظر میان زبان و طبیعت بودند، رابطه ای میان واژه ها و چیزها.  گمان می کردند نظام واژه ها بسیار شبیه به نظام چیزهاست.  هرچند این کار به عنوان کوششی فلسفی چندان نپایید.  در پایان سده هفدهم گسستی دیده شده است که در عمل یک جهش (mutation) عظیم فرهنگی شناخته شده که از این پیش سخنی از آن نرفته است.  در سده هجدهم طرح های زبان شناسانه بیشتر بر جنبه نحوی (Tsyntactic زبان تأکید داشت تا واژگانی (صرفی، تکواژ شناسانه) و بر آن بود که زبان بیشتر بازتاب دهنده ساختار ذهن است تا چیزها (کوهن، 1977: xxiv).  همانطور که خود "می دانیم"، اینک واژگان بیشتر نمایانگر اندیشه ها بودند تا اشیاء.  بدین ترتیب دیگر تدوین دستور زبان بصری از چیزهای مادی منطقی نبود.  دریافتند و پذیرفتند که انطباق دقیق نظام اشیاء با واژگان "غیر منطقی" است.  محدودیت های تقسیم بندی جدولی مبتنی بر دستور زبان طبیعت، که هرچه نباشد برخی جنبه های اشیاء مادی ( به عنوان مثال رنگ، بافت و بو) و بیشتر جنبه های اشیاء مادی (اندیشه ها، باورها، ارزش ها) را از جدول دانش حذف کرده بود (کوهن، 1977:32) تبعات وخیمی برای آینده گنجینه خواهد داشت.  علاقه به تشکیل جدولی از واژگان و اشیاء از میان برخاست و انجمن سلطنتی توجه علمی خود را معطوف امور دیگر کرد.  گنجینه که نه کارکنان و نه ساختمان دائمی داشت بیشتر مبدل به باری سنگین از اشیاء ناخواسته شد تا آن ابزار بُرّای معرفتی که قرار بود بشود.شکست گنجینه خصوصیات سومین مورد پژوهی (=پژوهش موردی، case study)، گنجینه انجمن سلطنتی را تا حدودی از پیوندهای جدول بندی منظم دانش گرفتیم، که در آن شباهت و تفاوت به تعامل با مشاهده، اندازه گیری و مقایسه ویژگی های مشهود می پرداخت.  افسانه ها و متل های گذشته را با تفکیک میان مشاهده، دبیزش (= مستند سازی=documentation) بدور انداختند.  دانشی که به این "موزه" شکل می داد نه گرد هم آوردن در زمینه ای برخاسته از خویشاوندی یا جاذبه مشترک نهانی، بلکه بیشتر بر پایه تمییز میان چیزها عمل می کرد (فوکو، 1970:55 ).  مرتب سازی نمونه ها مستلزم گنجاندن همه چیز، از عادی گرفته تا غول آسا، در یک تقسیم بندی مشترک بود که نه تنها به شناسائی نمونه ها بر پایه فردیت، مرتبه و تفاوت می پرداخت بلکه در عین حال این تمییز را به زبان توصیفگر این چیزها مرتبط می ساخت.  رابطه تازه ای میان امور توضیح پذیر با امور مشهود برقرار شد.    توضیح دادن عبارت است از پیروی از نظام  نشانه ها، هر چنـــــد در   عین حال به معنای پیروی از توالی فهم پذیر پیدایش است؛ دیدن و دانستن   همزمان؛ چرا که با گفتن آنچه شخص می بیند، در جا آنرا مبـــــــــدل به   دانش می کند؛ ضمن اینکه به معنای یادگیری دیدن هم هســــــــــت؛ چرا   که به معنای در اختیار گذاردن کلید زبانی است که بر امــــــــر مشهود    اشراف (=تسلط) دارد.                                                             (فوکو:1976:114)مورد پژوهی سوم را می توان کوششی در جهت ساخت عقلانیتی تازه بر پایه نظام دادن تازه حیطه ملموس دانست.  این کوشش به شکست انجامید. درک شکست را می توان در مقایسه کاتالوگ مجموعه آغازین که انجمن سلطنتی تهیه کرد، مجموعه رابرت هوبرت (Robert Hubert)، با فهرست توصیفی نوادر طبیعی و مصنوعی انجمن سلطنتی ، نگارش گرو (Musaeum Regalis Societies) دریافت.  گرچه مجموعه انجمن سلطنتی تا سال ،1681 ، بیشتر از طریق دریافت اشیاء اهدائی، دو تا سر برابر مجموعه هوبرت شده بود، با تأکیدی که بیشتر بر اشیاء کمیاب و شگفت انگیز بود تا اشیاء عادی همان خصوصیات بنیادی را حفظ کرد.  در میان جانورانی که به نمایش گذارده بودند انواع تمساح، آفتاب پرست (=حربا) ، آرمادیلو  و قسمت هائی از بدن یک ببر بود.  رویهم رفته اشیائی که از سرزمین های دور آمده بود با همه کوششهای تامس ویلیسل ((Thomas Willisel ، بزیان اشیاء داخلی دست بالا را داشت.  فکر ایجاد تقسیم بندی جامع ناشدنی بود. گرو، در کاتالوگ خود با ناراحتی می نویسد طبقه بندی "کامل" شدنی نیست زیرا "تا کنون خود مجموعه کامل نشده است" (هانتر، 1985:166).شکست برنامه گنجینه انجمن سلطنتی را می توان از زاویه ابداع فنون متناسب با آن نیز دید (گوردون، 1980:250). طرح مبتنی بر برنامه تنها در صورتی قادر به ایفای نقش خواهد بود که با ابداع فنون مرتبط با آن تکمیل شود.  در قضیه گنجینه رشد فنون لازم در حدی نبود که اجازه اجرای برنامه را بدهد.  فوکو تأکید دارد برنامه های ناموفق، "موفقیت" خود را در حیطه های دیگر می یابند.  "شکست" زندانها در ایفای نقش به عنوان کانون های اصلاح نه تنها شتابی به فروپاشی آنها نداد بلکه همچون محرک تلاش بی پایان برای اصلاح زندان عمل کرد که پیوسته از الگوی برنامه ناکام اولیه خود یاری می گیرد (گوردون، 1980:250).  شکست گنجینه به ایجاد "موزه ای" منتهی شد که گرچه به عنوان یک بانک اطلاعات علمی عمل نمی کرد به گرد آوری و نگهداری چیزهای که به لحاظ کمیابی، لذت بخشی یا ارضاء کنجکاوی ارزشمند بودند می پرداخت.  موزه در این نقش خود به دیگر عناصر هم عصر خویش چون کابینت های شخصی، نمایشهای خود نمایانه و بهره برداری اجتماعی از داشتن چیزهای شگفت انگیز ارتباط یافت.  این روابط به گنجینه گفتمانی داد که در آن خصوصیات اجتماعی بر علمی می چربید. در کدامین حیطه ها فنون آنطور که باید رشد نکرد؟  چگونه عناصر مجزا دست به دست هم دادند تا گفتمان بیشتر اجتماعی شود تا علمی؟یک عامل مهم نبود اهدا های کلان به موزه ها بود (هانتر، 1985:166).  سازمان دهندگان انجمن سلطنتی بخوبی از محدودیت هائی که این امر در تلاشهای شان ایجاد می کرد آگاه بوده به آکادمی علوم ( Academie des Sciences) که لوئی چهاردهم و کلبر (Jean-Baptiste Colbert)  تأسیس کرده با امکانات گسترده به پژوهشگران حقوق می دادند رشگ می بردند.  به گفته جان اولین (John Evelyn) "به چشم خود می بینیم فرانسویان و دیگر بیگانگان این طرح را پذیرا شده پرورش می دهند: چه بناهای باشکوه، رصد خانه های کاملا مجهز، تجهیزات فراوان، حقوق های مکفی و مسکن های مناسب بهر انجام کار؛ در حالی که ما در خانه های سست و پر خطری می زییم که عنکبوت وار با شیره جان خود سر پا کرده ایم" (هانتر، 1981:40).  این نبود اعتبار و پشتیبانی تا حدودی به ضعف انجمن به عنوان یک موسسه انجامید که بصورت سازمانی غیر حرفه ای متکی بر دریافت حق عضویت و تلاشهای داوطلبانه در جهت پژوهشهائی که برای انجام شان تشکیل شده بود باقی بماند (هانتر، 1982:13؛ برونووسکی و مازلیش، 1970:224). اعتبارات بر فضاها و مواضع (=جایگاههای) فاعلی تأثیر خود را می گذاشت.  انجمن اعتباراتی ناچیز در اختیار داشت که به معنی وجود مشکل در تأمین فضا و کارکنان بود.  "مدیران" انجمن در کنار دیگر وظایف شان به مراقبت و نگهداری از گنجینه می پرداختند.  به عنوان مثال هوک به عنوان "موزه دار= صاحب جمع=جمعدار اموال (curator)  انجمن ناچار به برگزاری جلسات هفتگی  و آماده کردن تجهیزات مورد نیازِ آزمایش ها فزون بر وظائف نگهداری از اموال بود (اورنستاین، 1938:110).  این چند کارگی موجب یک دوره غفلت از مجموعه گردید ( هانتر، 1985:166).  جایگاه فاعلیِ  تخصصیِ تازه ای با وظائفی محدود به گنجینه و مجموعه هایش شکل نگرفت. عوامل دیگر به پیچیده تر شدن این مشکلات می افزود.  ناسازی بنیادی میان هدف اعلام شده ایجاد مجموعه ای "بی کم و کاست" و "کامل" و تلاش دریافت اشیاء اهدائی برای تشکیل مجموعه یکی از آنهاست.  پرپیداست که گرچه مجموعه بخشی از هدفی بزرگتر در رده بندی آفریده های طبیعت بود، آنطور که باید، در ارتباط  با گرد آوری اشیاء مادی، این هدف را به اندازه کافی قوام نداده و بخوبی بدان نیندیشیده بودند.هدایای دریافتی انجمن مجموعه ای را تشکیل داد که بر پایه اصول طبقه بندی مورد نظر قرار نگرفته بود (اورنستاین، 1938:111،115).  به عنوان مثال از جمله این هدایا "سنگهای بیرون آمده از قلب لرد بکلر در جعبه نقره، یک بطری اشک گوزن سرخ، سنگواره ماهی و سنگواره جنین بود (ولد، 1975:190) و عمدتا تشکیل می شد از "هدایای اتفاقی دریافتی از بیگانگان یا اعضای خانواده" (اسپرت، 1667:251).  در واقع مهم ترین شیوه مجموعه سازی دریافت هدایا بود. این شیوه دریافتِ انفعالی به انباشت اشیائی می انجامد که بیشترشان هیچ ارتباطی با یکدیگر ندارند، مگر اینکه یک برنامه روشن گردآوری وجود داشته برخی هدایا پذیرفته نشود.  انباشت بی برنامه مواد را می توان نقطه مقابل انتخاب سخت گیرانه ای که در استودیولوی فرانچسکوی اول در فلورانس اعمال می شد شمرد. در گنجاندن/کنار گذاردن اشیا از الگوئی سخت گیرانه پیروی می شد طوری که موجودی استودیولو در چارچوب معرفتی خود ساختاری بی نقص و منطقی داشت (راینهارت، 1981).  گنجینه انجمن سلطنتی نتوانست چنین الگوی سخت گیرانه ای را اجرا کند. بی گمان اشاره به این حقیقت هم سودمند است که فرانچسکوی اول بعنوان تک فاعلی مستقل و قدرتمند عمل می کرد در حالی که فعالیت گنجینه با هدایت چند فاعل نا همخوان صورت می گرفت که هر یک ذهنیت  خاص خود را داشتند، و نه اعتبارات مکفی در اختیار انجمن بود و نه هویتی واحد داشت.  در این وضعیت پیش از هر کار باید می کوشیدند شرایطی ایجاد کنند که متضمن مقبولیت اجتماعی خودِ انجمن سلطنتی بسان یک نهاد باشد تا به زندگی خود ادامه دهد و ابداع شیوه های متناسب با نیل به اهداف معرفتی انجمن تنها اهمیتی ثانویه می یافت.  مجموعه سازی از راه دریافت هدایا بدین معنا بود که اقلامی اهدا می شد که اهدا کننده مناسب می دانست.  هدایایی که انجمن می پذیرفت نمایانگر علائق (اورنستاین، 1938:130) و آداب فضلای تشکیل دهنده شبکه اهدا کنندگان به گنجینه بود.  نوعا کسانی عضو انجمن می شدند که فرهنگ فراگیر گذراندن اوقات فراغت لندنی داشتند: دوستداران تفننی آثار هنرهای زیبا که همزمان بس مطلع و فرهیخته بوده و طیف گسترده ای از علائق اجتماعی داشتند (هانتر، 1981:71) که انجمن سلطنتی و گنجینه اش تنها یکی از آنها بود. اهدا به گنجینه نوعی تشخّص اجتماعی می آورد و اهدا کننده آنرا نشانه کسب افتخارات می شمرد (اورنستاین، 1938:130).  آنچه اهدا می شد بیشتر به نیازهای اهدا کننده مربوط بود تا نیازهای نهاد دریافت کننده، بدان صورت که در برنامه های مجموعه سازی بسامان و کامل مدون شده است.آنچه در نظر فضلا ارزش بود چندان سنخیتی با مطالعات گرانبار علمی نداشت.  کار عالم از نقطه توقف کار فاضل آغاز می شد (هاوتون، 1942:194).  بیکن به گرایش اینان به کنجکاوی های سطحی و تأکید شان بر ارج اجتماعی دانش اشاره کرده بود (هانتر 1981:65).  گردآوری اشیا آسان و خوش آیند و سامان دهی آنها بسی دشوار تر بود؛ یکی از فضلا می گفت" صرف گرد آوری ما را بس" (همان.:68).پافشاری بیکن بر گنجاندن دیوان، و "هر آنچه... در طبیعت که نو، کمیاب و خارق العاده است" در مجموعه تأکیدی بود بر گرایش به چیزهای خاص و عجیب و غریب که به شیوه های دیگر نیز تأیید می شود.  تاریخ طبیعی عبارت بود از مطالعه دفتر دوم خداوند، و واکنش درست به آن را حیرت می شمردند.  گرایش به تاکید بر هر نا آشنا، خواه به معنای چیزی غیر متعارف که به ندرت و در اقصی نقاط کره خاکی پیدا می شد، خواه به معنای ناشناخته، توضیح داده نشده یا چیزهائی که بدون برخورداری از آموزش یا یاری گرفتن از دستگاههای گوناگون شناسائی نمی شد، از همین جا بر می خواست (هاوتن، 1942:195).  از اینرو، روئینه زرین ، بهترین گیاه بند آوردن خونریزی، هنگامی که از "آنسوی دریاها" آمد از نوادر بود اما بمحض اینکه دریافتند در همپستد (Hampstead) می روید جایگاه خود را از دست داد( همان،:1942:194).عشق به "آلات و ادوات" معاصر، آئینه های جادوئی، و بازیچه های مکانیکی که اغلب، همراه با انواع صدف و گیاهان سرزمین های دوردست در کابینت فضلا یافت می شد را می توان در ارتباط با ستایش خلاقیت خداوندی توضیح داد. آفرینندگی و مهارت را ارج می نهادند، همانطور که "بداعت" (Conceit) را، نه تنها به عنوان بخشی از ادبیات، بلکه در ارتباط با هنرساخته های بشر.  کتری، آبخوری بلور و صندلی اِولین (Evelyn's chair) جملگی "بدیع" (conceited) شمرده می شدند ( همان،:198).  این علاقه به تازگی، کمابیش عاملی است ک از دوره نوزائی که در آن دستگاههای خودکار، فواره های زینتی، طوفانهای مصنوعی و جانوران شگفت انگیز به منظور بزرگداشت روابط میان هنر و طبیعت و مهارت انسان به عنوان خلیفه خالق بر روی زمین به نمایش گذارده می شد، تا امروز دوام آورده است. یک عامل دیگر که ریشه در گذشته دور دارد بر این علاقه به چیزهای کمیاب تأثیر می گذارد.  هنوز علاقه به راز و جادو بس نیرومند بود (هاوتن،1942:199). تمایل به کسب شهرت و حفظ یا ایجاد جایگاه اجتماعی، این علاقه به چیزهای کمیاب یا شگفت انگیز را تقویت می کرد. "چیزهای غریب" مقوم "تمامی چیزهائی که در برابر اشیاء پیش پا افتاده قرار می گیرند، یعنی آن چیزهای کمیابی می شود که در نبود این ویژگی هیچ ارزشی ندارند." افت دارد که درگیر اشیاء مکانیکی شویم که صبغه پیش پا افتادگی دارند، مگر اینکه "بگونه ای باشند که بتوانند از مقوله راز، چیزهای نادر یا بس ظریف قلمداد شوند."  پیشینه این دیدگاه را می توان به رسم جادو و دانش باطنی که تنها بر "مغان"  مکشوف می شد و می بایست در برابر اغیار  چون رازی سر بمهر حفظ می شد، رساند.  یک نمونه از این دست دید گاه پورتا است که تن به نمایش نوادر خود به مردم نمی داد چرا که " بسی از نفیس ترین چیزها تنها در خور شایسته ترین آزادگان است که گر نامحرمان (که هیچ بوئی از اصول مقدس حکمت نبرده اند) زان باخبر شوند) مسخره و بی ارزش می شوند" (هاوتن، 1942:202).از اینرو نادره پرستی شکل گرفته از وجوه بسیار، بر مقاصد اعضای دانشمند انجمن چیره شد. به هر روی این احتمال که "دانشی" ترین اعضای انجمن هم به یکسان به چیزهای نادر، جادوئی، شگفت انگیز و غریب علاقمند باشند وجود داشت. نمونه اش ویلکینز که در خانه خود مجموعه ای از "نوادر جادوئی" داشت که یکی از آنها "پیکره ای توخالی بود که از طریق یک لوله بلند پنهانی که به دهانش متصل شده بود و وقتی شخصی از فاصله دور سخن می گفت به صدا در آمده کلماتی ادا می کرد" (هاوتن، 1942:202).گرچه انجمن سلطنتی نهادی ملی بود همچنان خصائص باشگاه اصیل زادگان را که ریشه در آن داشت حفظ کرده بود.  بیشتر اعضا از نخبگان مطرح پزشکی آن روزگار، با تکیه بر گروههای دوستی برگزیده می شدند (هانتر، 1982:8).  بیشتر اعضا از لندن می آمدند و شمار اعضای غیر پایتخت نشین اندک بود (همان:7).  از آنجا که انجمن شکل گروهی از داوطلبان فاقد موقوفات را داشت کسب حمایت اجتماعی از هر جای ممکن اهمیت می یافت.  از این رو عضویت اشراف و برجستگان را بس مطلوب می شمردند و اعتبار نامه فکری آن اعضا که چنین پیشینه اجتماعی داشتند به نسبت دیگر داوطلبان عضویت که به لحاظ اجتماعی فرودست تر بودند کمتر زیر ذره بین وارسی گذارده می شد.گنجینه در نخستین روزهای بنیانگذاری انجمن سلطنتی با آماجهائی بلند پروازانه تشکیل شده و در فعالیت های آن زمانی انجمن نقشی مهم ایفا کرده بود (سیمپسون، 1984:189).  زان پس، در پی دور شدن تلاشهای علمی و زبان شناسی انجمن از یکدیگر جایگاه گنجینه کم اهمیت تر شد.  در تمامی سالهای اوائل سده هجدهم پیوسته گله گزاری از بی توجهی به مجموعه بگوش می رسید (هانتر، 1981:189) و در سال 1779، بظاهر بعلت کمبود جا در محل جدید انجمن، مجموعه اش را به موزه ملی انگلستان (بریتیش میوزیوم) اهدا کردند.  انجمن داوطلبانه قادر به تأمین منابع لازم برای نگهداری مجموعه نبود؛ وانگهی کوشش در جهت تدوین دستور زبان اشیا دیگر معقول و منطق نبود.نـــــتایـــجبحث گنجینه انجمن سلطنتی چند نکته مهم را نمایان می سازد.نخست اینکه، در "موزه های" آن دوره هدف موسسه غیر عادی بنظر می رسید.  گرچه هیچ پژوهش بنیادی که بکوشد اهداف مجموعه را با نیروی معرفت گرایانه معرفت دوره کلاسیک فوکو مرتبط سازد در دست نیست، هیچ مجموعه دیگری نمی شناسیم که در صدد تدوین دستور زبان واژه ها و اشیا به روشی کاملا یکسان برآمده باشد.  دیگر مجموعه ها اشیا خود را بر پایه شکل "ساماندهی" کرده طبقه بندی های تازه ای ابداع می کردند که بیشتر تقسیم اشیا مادی را در نظر داشت تا وحدت بخشی به آنها؛ با این همه پژوهشهای بیشتری نیاز است تا روشن شود این تقسیمات تا چه حد با دستور زبان اشیا ارتباط داشت و هر یک از موسسات تا چه پایه اهداف معرفت "کلاسیک" خاص خود را داشتند. ناکامی در تدوین "دستور زبان اشیا" نیز بخودی خود گیراست. می توان علت این ناکامی را بلند پروازی بیش از حد هدف و مبتنی بودنش بر اصلی فلسفی با کاربرد بسیار محدود، و نیز تا حدودی از آنرو دانست که فنونی که می توانست نیل به چنین آماجی را شدنی سازد هنوز ایجاد نشده بود.  در عمل، دیگر عوامل غیر معرفتی که بعنوان بخشی از گنجینه حضور داشتند با یکدیگر درآمیخته پیشرانه ای نیرومند در جهت هائی ایجاد کردند که ضربات کاری بر اهداف علمی انجمن وارد می آورد. آماجی چون فهرست نویسی تمام طبیعت زیاده بلند پروازانه بود. امروزه روز نیز کار طبقه بندی موزه تاریخ طبیعی (Natural History Museum) در لندن درست بر پایه همان نیت صورت می گیرد، هرچند با برخورداری از منابع یک موسسه ملی بسیار بزرگ، امکانات رایانه ای روز آمد، و نظامهای طبقه بندی پیشرفته (وایتهد، 1981:20).  اینک نامگذاری نمونه ها محدود می شود به گذاردن نمونه در جائی از جدول رده بندی که جایش را در خانواده نشان دهد، اما در جائی که نام بکار رفته، به توصیف خصوصیات طبیعی نمونه مورد بحث نمی پردازد. اهداف انجمن سلطنتی به بخشهائی جداگانه تقسیم شده که برخی در حوزه علم و شماری در حوزه های دیگر چون زبانشناسی جای داده شده اند.  وحدت فراگیر اهداف گنجینه انجمن سلطنتی با پیچیدگی های خود شکست را گریز ناپذیر می ساخت.نظریه نشانه که کار زبانشناسی سرآغازهای دوره کلاسیک بر آن تکیه می کرد متضمن وجود رابطه ای شفاف میان واژه و شیئ بود. پرمعنائی که وجه مشخصه معرفت دوره رنسانس بود از جداول طبقه بندی دانش در معرفت دوره کلاسیک حذف شد. اشیا می توانستند در هر زمان مفروض تنها از یک جهت معنا دار شمرده شوند و جایگاهشان در جدول بر حسب معدودی از خصوصیاتشان تعین می شد.  بدین ترتیب حیطه های بزرگ نشانه شناسی نادیده گرفته می شد و از سوی دیگر نمی شد آن معانی و اشیا را که هویت مادی ندارند وارد جدول طبقه بندی کرد.  رفتن از طرح زبانشناسی واژگانی (صرفی، تکواژ شناسانه)  به سوی زبانشناسی نحوی در سده هجدهم نمایانگر همان نقص بنیادی فلسفی در معرفت کلاسیک است.هرگونه بحث این مورد پژوهی می بایست شامل توضیحاتی در باره وحدت (unification) معرفت کلاسیک باشد. فوکو در باستانشناسی دانش می گوید معرفت "چیزی چون جهان بینی" است و اینکه شکلی بی حرکت نبوده، بلکه همچون مجموعه ای از بیان ها و تغییرات پیوسته در نوسان است (فوکو، 1974: 2-191 ).  با این وجود از کتاب ترتیب چیزها  (فوکو، 1970) چنین بر می آید که انتظار نمی رود خصوصیات یک معرفت در دوره معرفتی دگر چندان دوامی داشته باشد.  در سومین مورد پژوهی که مربوط به پایان سده هفدهم است و از همینرو بخوبی در دوره کلاسیک فوکو جای می گیرد چنین به نظر می آید که برخی وجوه معرفت قدیمی تر رنسانس هنوز فعالند و بظاهر در تضاد با معرفت نو عمل می کند.  نمونه اش ویلکینس، که با وجود تدوین زبان جهانی نوین خویش که هدفش تجدید ساختار دانش از راه ایجاد رابطه نوینی میان واژه ها و چیزها برپایه طبیعتِ روشن زبان در ارتباط با اشیا بود همزمان صاحب "نوادر جادوئی" نیز بود (هارتلی، 1960:51).این باور که هر چیز را می توان تا حد ریاضیات فروکاست، نمونه تفکر برخی افراد آن روزگار بود و شاهدش تلاش در جهت فروکاستن سیاست و اخلاق تا سطح هندسه (هانتر، 1981:16).  با این همه توضیحاتی ریاضی و ماشینی نگرانه (mechanistic) از جهان همزمان با طیف کاملی از فلسفه های مخالف با آن وجود داشت که ریشه هائی کهن تر داشته با توضیحات باطنی سده های پانزدهم و شانزدهم در ارتباط بودند (اورنستاین، 1938:20). چیزهائی که انجمن سلطنتی گرد آورده بود تا حدودی چنین دیده می شد. هفده اتیت  یا سنگ عقاب را فهرست کرده بودند (برومهد، 1974بی.:17). این طبقه بندی دوگانه اشیا مادی را در جدول "علمی" دانش قرار می دهد و همزمان قدرت جادوئی آنها را نیز می پذیرد. اصرار جدید بر آزمایش و تجربه کردن به تصورات کهن تسری داده شد (هانتر، 1981:18).  از همین رو مقاله هائی در باره درمان های مغناطیسی و سمپاتیک وجود داشت (اورنستاین، 1938:104).  وحدت چارچوب معرفت شناسی کاملا یکپارچه نبود.  کوهن (xxiv:1977) در ارتباط با معرفت کلاسیک نکته تازه ای را افزوده می گوید کشف تغییر مسیر از طرح زبانشناسی واژگانی (صرفی، تکواژ شناسانه)  به نحوی، تغییر مسیر مهم معرفت شناسانه ای است که فوکو بدان توجه نکرده است.  وی توضیح می دهد تاکید وی محلی تر است و جامعیت تحلیل فوکو را ندارد، اما به هر حال دریافتن این تغییر مسیر زبانشناسانه کشفی است مهم.  بیگمان تغییر مسیر از یافتن رابطه میان واژگان با اشیا به رابطه میان واژگان و ذهن، شایای کند و کاوی فزونتر از سوی تاریخ نگاران "موزه ها" است.این مورد پژوهی محدودیت های معرفت بعنوان مفهومی تحلیلی را نمایان می سازد، هرچند بدون بینشی که این بحث ارزانیمان می دارد راه و رسم های این مورد پژوهی خاص همچنان نادیده برجای می ماند.مورد پژوهی سوم نشان می دهد ایده "موزه سازمانی" در انگلستان سده هفدهم در حال پیدایی بود، هرچند به دلائل گوناگون، از جمله ضعفهای مالی و سازمانی موسسه، خواسته های اجتماعی اعضا و ناکامی در ابداع فنون مناسب، گنجینه نتوانست به اهداف و برنامه ای که می توانست مبدل به الگوئی برای دیگران شود برسد.  جایگاه فاعل دانا و شناسا تغییری نکرده بود (فوکو، 1976:51)، جایگاههای فاعلی تازه ایجاد نشده بود و راه و رسمهائی که می توانست به تحقق اهداف اولیه کمک کند برقرار نشد.  رسیدن به اهداف بلند پروازانه معرفت شناسانه ناشدنی ماند.  شاید از همه جالب تر این حقیقت باشد که شناخت از "موزه" بسیار اندک است. بیشتری "تاریخ های عمومی موزه ها" گنجینه انجمن سلطنتی را نادیده گرفته ولی جائی به مجموعه های تریدسکنت ها  (Tradescants) داده اند. علت تا حدودی این حقیقت است که مجموعه تریدسکنت از حالت مجموعه ای خصوصی در آمده مبدل به موزه ای دانشگاهی شد که هنوز هم بصورت موزه اشمولیان (Ashmolean Museum ) هویت جداگانه خود را حفظ کرده و فشارهای درونی موسسه ضامن پژوهش در "خاستگاههای" آن است (مک گرگوار، 1983؛ ایمپی و مک گرگوار، 1985).  مجموعه های انجمن سلطنتی در دل بریتیش میوزیوم فرو رفت و گنجینه بصورت نتیجه کار به نسبت شگفت انگیز راه و رسم قدیمی انجمن بر جا ماند.  با این همه این شکستِ زاده ی برنامه نادرست، نشان می دهد تمرکز تاریخ نگاری کارآمد بر تاریخ خطاهای موزه و موزه داری نتیجه بخش است.  شناخت ماهیت "حقیقت" ساختارهای عقلانی و اشکال دانش امروزی از راه تحلیل همین راه و رسم های موزه ای که امروزه روز ناعقلانی به نظر می رد میسر می شود.  رد کردن هرآنچه طی سالهایِ منتهی به امروز دوامی نیافته است می تواند برابر با کنار گذاردن همه وجه تمایزهای دیروز با امروز باشد.  یک نکته دیگر هست که باید در اینجا بیاورم.  درک محدودیت های جدول طبقه بندی دانش در ارتباط با موزه های امروزی اهمیتی حیاتی دارد. بخش بزرگی از کارهای موزه داری چنان به "کامل کردن مجموعه" و "رفع کاستی ها" علاقه نشان می دهد که گوئی در جدول نشاندن کامل دانش شدنی است.  نمایش اشیا مادی بصورتی که گوئی در یک رده محدود تنها به یک فضا ارتباط دارند از یک طرف به موزه ای منتهی می شود که همچون یک کاتالوگ تجاری که سه بعدی شده بنظر می رسد ( به قول فوکو، 1970:137 "کتابهای سازه دار" )، و از سوی دیگر به شکل گیری معنائی نا متوازن در ارتباط با بسی از زمینه ها می انجامد که هر شیئ می تواند در آنها معنی دار گردد.  شرح روابط امتیاز آور (سیاست های گرد آوری، چارچوبهای انتخاب، فنون نمایش) که از طریق آنها تک معناهای منتخب بصورت معنای طبیعی، معتبر و بی نقص از معنای بالقوه اشیا مادی معرفی می گردد برخی رَویه های خُرد در عرصه اعمال قدرت در موزه های امروزی را تشکیل می دهد، ترفند هائی موثر که بکار قداست بخشی به دانش علمی "موزه دار" به عنوان "حقیقت" می آید (هوپر-گرین هیل، 1987 الف:2-21).ــــــــــــــــــــ  - آمپایه از فرانسه، empaillage؛ کاه اندود، هم می گویند.    - فیزیولوگوس کتابی است آموزشی (معرفة الحیوان یا جانورشناسی) نوشته یا تألیفی بزبان یونانی از نویسنده ای ناشناخته در اسکندریه که معمولأ کسانی که  در آن شباهتهائی به نوشته های کلمنت اسکندرانی می دیدند که خود  اذعان داشته که کتاب را دیده است، آنرا از سال دوم پیش از میلاد می داند.  هرچند آلن اسکات آنرا از پایان سده سوم یا آغاز سده چهارم میلادی می داند.  فیزیولوگوس شرح جانوران، پرندگان و موجودات افسانه ای و گهگاه سنگها و گیاهان است که مطالب اخلاقی را نیز در خود جای داده است.  پس از شرح هر حیوان حکایتی می آید تا کیفیات اخلاقی و نمادین حیوان را بدست دهد. دست نوشته های این کتاب اغلب چنان مصور شده که گاه پهلو به افراط می زند.  دور و بر سال 700 میلادی نخست به لاتین، اتیوپیائی (گِعِز ) و سُریانی و زان پس به بسیاری زبانهای اروپا و خاور میانه بر گردانده شد و بسیاری نسخه های مذهب آن که یک نمونه اش فیزیولوگوس برن  باشد به دست امروزیان رسیده است.  تأثیر فیزیولوگوس بر ایده های مربوط به "معنی" جانوران به درازای یک هزاره در اروپا بر جای ماند.  این کتاب نیای بسیار از معرفة الحیوانها  بوده است.  ادبیات شعری قرون وسطی آکنده از گریزهائی است که ریشه در همین ایده  فیزیولوگوس دارند، ضمن اینکه این کتاب تأثیری شگرف بر نمادهای هنر دینی سده های میانه گذارد: نمادهائی چون سمندری که از خاکستر خویش سر بر می آورد و پلیکانی که خون خویش به جوجه هایش می دهد هنوز هم بس شناخته اند.  م. و. د.  - Dreyfus and Rainbow. 1982:20.  - Belon, History of the Nature of Birds.  - Aldrovandi, History of Serpents and Dragons.  - Noah-Arke. - Records. - Linnaeus, Carl; (Carl Von Linné). - Snakestone.  - آمونیت ها( ammonites)) گروهی منقرض شده جانوران دریایی را تشکیل می دهند که از شاخه نرم تنان و رده سفالوپودها (سرپایان) هستند. صدف این فسیل ها به شکل حلزونی مسطح بوده و نامگذاری آنها بر اساس صدفشان می باشد. از آنجایی که صدف آمونیت ها شبیه شاخ پیچ خورده می باشد پلینی، یا همان پلینیوس بزرگ، اسم این فسیل ها را شاخ آمون (ammonis coma) گذاشت. آمون یکی از خدایان مصر باستان بود که اعتقاد داشتند مردی است با شاخ های پیچیده، در آخر اسامی گونه های آمونیت پسوند ceras  به کار می برند که از واژه ای  یونانی به معنی شاخ گرفته شده است.  لغت نامه دهخدا.  - Devil's toe-nails.  - گریفه آ ( GRYPHAEA) که در تداول عام ناخن شیطان نامیده می شود فسیلی دو کفه ای از خانواده پترو ئیدا است. در البرز و زاگرس مرکزی در رسوبات دوران دوم زمین شناسی دیده می شود.  لغت نامه دهخدا. - Theatrum Mundi.  - استالبرگ (Stallburg) به معنی اصطبل شاهی.  بنائی در کاخ هوفبرگ، اقامتگاه شاهان قدرتمند دودمان هابسبورگ امپراتوری اطریش-هنگری بود که در اصل برای اقامت ولیعهد ماکسیمیلیان ساخته شده بود، چرا که فردیناند اول نمی خواست با پسرش که به آئین پروتستان گرویده بود زیر یک سقف زندگی گند.  این ساختمان بعد ها پذیرای مجموعه آرکی دوک ویلهلم، برادر هنردوست امپراتور فردیناند سوم شد.  همین مجموعه هسته اصلی موزه تاریخ هنر( Kunsthistorisches Museum )  از سال 1889 به بعد شد.  بعد ها بود که بعنوان اصطبل شاهی پذیرای اسب های سلطنتی شد و حتی امروز هم مدرسه سوار کاری ( Spanish Riding School) از آن استفاده می کند.  -Mittelsbach.  - Schleissheim.  - D. J. Koehler, Suggestions for travelling students.  - Museogrphica. - Academia Del Cimento.  - Academie des Sciences.  - Academia dei Lincei.  - Cerberus. -  نام دیگر فرقه کارتوزیان که  در سال1084 بدست قدیس برونو تأسیس شد کالونی است.  علت روی آوردن قدیس برونو به رهبانیت نه به ستوه آمدن از وضع عمومی جامعه و آلودگی‏های آن بلکه مشاهده فزونی گرفتن دنیاگرائی در صومعه ها بود.  از اینرو، درصدد اصلاح رهبانیت موجود در صومعه ها برآمد.  بر اساس قوانین این فرقه، راهبان هر کدام در حجره جداگانه خویش کار کرده، غذا خورده و میخوابیدند. آنها هفته‏ای سه بار برای مراسم «قداس»، نماز مغرب و دعاهای نیمه شب دور هم جمع می‏شدند و روزهای یکشنبه و ایام عید نیز خود را از قید گوشه‏ نشینی و سکوت می‏ رهاندند و به گفتگو و  خورد و خوراک در کنار یکدیگر می‏پرداختند.  نیز نک. کالونیسم.  لغت نامه دهخدا. - Physick garden.  - کالج.  (ا.).   انگلیسی میانه، از فرانسه میانه، از کالجیوم لاتین.  در رم باستان باشگاه یا انجمنی را می گفتند گروهی از افراد با پذیرش مقرراتی خاص در کنار یکدیگر در آن می زیستند.  لغت نامه دهخدا.  - در اینجا بی اختیار وقف نامه (وقفیه) ربع رشیدی که چهار سد سالی فضل تقدم دارد به خاطر می آید: "رشید‌الدین فضل‌الله همدانی اواخر قرن هفتم و اوائل قرن هشتم هجری قمری، زمان غازان خان ایلخانی به وزارت رسید. دوران وزارت او از حساس‌ترین دوره‌های فرهنگی و سیاسی تاریخ ایران است. خواجه رشید‌الدین برای ساماندهی،‌ تمرکز و تداوم تحقیقات و فعالیت‌های فرهنگی و علمی یک مجموعه بزرگ علمی، ‌آموزشی و پژوهشی به نام «ربع رشیدی» تأسیس کرد. این مجموعه به صورت شهرکی علمی در حومه شهر تبریز ساخته شد. خواجه رشید‌الدین در پایتخت ایلخانان و در گذرگاه کاروان‌های خاور و باختر یکی از بزرگترین تأسیسات روزگار کهن را پدید آورد؛ شهری کوچک شامل کتابخانه، مدرسه، مسجد، دارالایتام، گرمابه، مهمانسرا، بیمارستان، مدارس عالی، پرورشگاه و کارگاه‌های صنعتی. او برای تأمین پشتوانه مالی اداره این مؤسسات بزرگ، دارایی و املاک زیادی را وقف «ربع رشیدی» کرد. این موقوفات عمدتاً در ایران قدیم، ‌بخش‌هایی از عراق، افغانستان، گرجستان، ولایت روم، آذربایجان و‌ سوریه بودند. خواجه رشید‌الدین برای ساماندهی اداره «ربع رشیدی» و موقوفات آن وقف‌نامه‌ای تنظیم کرد..."  از جمله نک. لغت نامه دهخدا.  -Thomas Willisel.  - Knowlson. - Neickle's Museographica.  -Cabalist.  - Rosicrucian.  - Raymond Lull, Art Abreujada d'Atrobar Veritat (The Abbreviated Art of Finding Truth).  این کتاب بزبان کاتالان نوشته و زان پس به زبان لاتین برگردانده شده بود.   - Gorhambury.   - تصویر نگار.  (ا. م. ع-فا.)  تصویر نگار یا پیکتوگرام(pictogram) نشانه‌ای است که یک پنداره، شیء، فعالیت، مکان یا رویداد را آشکار می‌کند. تصویر نگاری یک گونه نوشتن است که پنداره‌ها از راه کشیدن منتقل می‌شوند. این پایهٔ دبیرهٔ میخی و تا حدودی هیروکلیف است که از تصویر و نقاشی در کنار حروف بهره می‌برند...برای راهنمایی افراد مخصوصا در هتل‌ها از پیکتوگرام یا تصاویر راهنما استفاده می‌شود، پیکتوگرام‌ها باید بگونه‌ای طراحی شوند که افراد در نگاه اول معنی اصلی آن را تشخیص دهند.از آنجا که افراد مختلفی با فرهنگ‌ها و زبان‌های خاص خود وارد این مکان‌ها می‌شوند، نشانه‌های تصویری و نوشتاری تقریبا در همه جای دنیا به یک شکل کاربرد دارند تا نقش خود را بعنوان راهنما به خوبی ایفا کنند. ویکی پدیا، لغت نامه دهخدا.  - J. Willis; Mnemonica, 1618.  - John Wilkins, "An Essay Towards a Real Character, and a Philosophical Languge".  - Nehemiah Grew.  - Musaeum Regalis Socitatis. - Grew, Nehemiah (1641-1712)Musaeum Regalis Societatis. Or a catalogue &amp; description of the natural and artificial rarities belonging to the Royal Society: and preserved at Gresham Colledge. Made by Nehemiah Grew ... Whereunto is subjoyned the Comparative anatomy of stomachs and guts. By the same author.London : printed by W. Rawlins, for the author, 1681.   - یکی از خزندگان خانواده آفتاب‌پرستان و یکی از معروف‌ترین انواع خزندگان آفتاب پرست یا همان حربای تازیان است. نام انگلیسی اش Chameleon (کَمِلیون) ریشه یونانیχαμαιλέων (خامایلئون)دارد.   - آرمادیلو پستاندار بچه‌زای کوچکی است از راسته کمربند داران (Cingulata)، بالاراستهٔ شگفت‌بندان (Xenarthra). این جانور به‌خاطر پوشش زرهی خود معروف است.  ویکی پدیا.   - ژان باتیست کلبر، Jean-Baptiste Colbert) ) (۲۹ اوت ۱۶۱۹ - ۶ سپتامبر ۱۶۸۳) سیاست‌مدار فرانسوی بود که وزارت اقتصاد دربار لوئی چهاردهم میان سال‌های ۱۶۶۵ تا ۱۶۸۳ را اداره می‌کرد و نقش مهمی در تشکیل نهادهای علمی و فرهنگی نوین فرانسه داشت.  - Subject position. - Subjectivity.  - رویئنه زرین. به عربی قضیب ذهب به معنای علف زرین، و در انگلیسی :Solidago virga، Goldenrod  گیاهی است داروئی، پایا، دارای برگ‌های دراز، زبانه‌های گریبان سبز زرد رنگ، کپه‌هائی به شکل خوشه در بالای ساقه. و گلهای زرد رنگ. این گیاه بیشتر در جنگل‌‌ها و باغ‌ها می‌روید... ویکی پدیا، دهخدا و خلّان وفا. -  دانا، خردمند. قسمی پیرِ مغانِ حافظ.  برای نمونه:  مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو بتأیید نظر حل معما میکرد.  فتویِ پیر مغان دارم و قولی ست قدیم که حرام ست می آنجا که نه یار ست ندیم.  - آن یار کزو گشت سر دار بلند  جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد. یا، با مدعی میگویید اسرار عشق و مستی تا بی خبر بمیرد در رنج خود پرستی.  حافظ.  م.  - عنوان کتاب به فرانسه، نام مترجم، عنوان  و تاریخ انتشار کتاب به انگلیسی که نباید با کتاب دیگر فوکو، باستانشناسی دانش خلط شود چنین است:Foucault's Les Mots et les choses. Une archéologie des sciences humaines was published in 1966. It was translated into English and published by Pantheon Books in 1970 under the title The Order of Things: An Archaeology of the Human Sciences.   -  سنگ عقاب.  به عربی حجرالباز (eagle-stone, aquiline, or aquilaeus, Aetite, Pierre d' aigle) نوعی سنگال لیمونیتی است که اعلب تو خالی و حفره دار است.  در اروپا و خاور نزدیک پادزهر، جلوگیری کننده از بچه انداختن و آسان کننده زایمان شمرده می شد.  لغت نامه دهخدا.  - جان تریدسکنت پدر و پسر، هر دو سر باغبان سلطنتی شاهان انگلستان بودند. پدر، باغبان و طبیعت شناس چارلز اول بود.  پسر، همزمان سیاح، گیاه شناس، طبیعت شناس و مجموعه دار بود. تفاوت پسر با پدر این بود که به دریافت نمونه هائی که برایش می آوردند بسنده نمی کرد و خود به گرد آوری می پرداخت و از جمله دوبار به ویرجینیا سفر کرد و هم از این رو یکی از پیش تازان گردآوری نمونه های گیاهی شمرده شده است.  - "Books furnished with structures."&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-4997871321702850095?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/4997871321702850095'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/4997871321702850095'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/blog-post_27.html' title='سیر دانش بشر (عمدتا غربیان) بر محمل موزه'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-3687921353895550891</id><published>2012-01-24T20:20:00.000-08:00</published><updated>2012-01-24T20:20:09.371-08:00</updated><title type='text'>تریدسکنت، جان، پدر و پسر: باغبان داریم تا باغبان</title><content type='html'>جان تریدسکنت پدر و پسر، هر دو سر باغبان سلطنتی شاهان انگلستان بودند. پدر، باغبان و طبیعت شناس چارلز اول بود.  پسر، همزمان سیاح، گیاه شناس، طبیعت شناس و مجموعه دار بود. تفاوت پسر با پدر این بود که به دریافت نمونه هائی که برایش می آوردند بسنده نمی کرد و خود به گرد آوری می پرداخت و از جمله دوبار به ویرجینیا سفر کرد و هم از این رو یکی از پیش تازان گردآوری نمونه های گیاهی شمرده شده است.منبع ها:دهخداویکی پدیای انگلیسی&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-3687921353895550891?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/3687921353895550891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/3687921353895550891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/blog-post_24.html' title='تریدسکنت، جان، پدر و پسر: باغبان داریم تا باغبان'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-8185972849429470925</id><published>2012-01-24T19:20:00.000-08:00</published><updated>2012-01-24T19:20:37.020-08:00</updated><title type='text'>موزی گری: Mohism or Moism, Mazdakism, Zurvanism, Zoroastrianism and Confucianism</title><content type='html'>Mohism or Moism (Chinese: 墨家; pinyin: Mòjiā; literally "School of Mo") was a Chinese philosophy developed by the followers of Mozi (also referred to as Mo Tzu (Master Mo), Latinized as Micius), 470 BC–c.391 BC. It evolved at about the same time as Confucianism, Taoism and Legalism, and was one of the four main philosophic schools during the Spring and Autumn Period (from 770 BC to 480 BC)[1] and the Warring States Period (from 479 BC to 221 BC). During that time, Mohism (墨 Mo) was seen as a major rival to Confucianism (儒 Ru). The Qin dynasty, which united China in 221 BC, adopted Legalism as the official government philosophy and suppressed all other philosophic schools. The Han dynasty that followed adopted Confucianism as the official state philosophy, as did most other successive dynasties, and Mohism all but disappeared as a separate school of thought. Mohist books were later merged into Taoist canon.Contents  [hide] 1 Beliefs1.1 Meritocratic government1.2 Morality and impartiality1.3 State consequentalism1.4 Society1.5 Organization1.6 Supernatural forces1.7 Against fatalism1.8 Against ostentation2 The Logicians3 Mathematics4 Modern perspectives5 See also6 Further reading7 Notes8 References9 External links[edit]BeliefsMohism is best known for the concept of "impartial love" or "universal love" (Chinese: 兼愛; pinyin: Jian Ai; literally "inclusive love") and "No Evasion" (Chinese: 非攻; pinyin: Fei Kong; literally "No Attack") Mozi's philosophy was described in the book Mozi, compiled by his students from his lecture notes.[edit]Meritocratic governmentMain article: MeritocracyMozi believed that the norm of handing out important government responsibilities to one's relatives, regardless of capabilities, was the root of poverty in society.[further explanation needed] Mozi taught that as long as a person was qualified for a task, he should keep his position, regardless of blood relations. If an officer were incapable, even if he were a close relative of the ruler, he ought to be demoted, even if it meant poverty.A ruler should be in close proximity to talented people, treasuring talents and seeking their counsel frequently. Without discovering and understanding talents within the country, the country will be destroyed. History unfortunately saw many people who were murdered, not because of their frailties, but rather because of their strengths. A good bow is difficult to pull, but it shoots high. A good horse is difficult to ride, but it can carry weight and travel far. Talented people are difficult to manage, but they can bring respect to their rulers.Law and order was an important aspect of Mozi's philosophy. He compared the carpenter, who uses standard tools to do his work, with the ruler, who might not have any standards by which to rule at all. The carpenter is always better off when depending on his standard tools, rather than on his emotions. Ironically, as his decisions affect the fate of an entire nation, it is even more important that a ruler maintains a set of standards, and yet has none. These standards cannot originate from man, since no man is perfect; the only standards that a ruler uses have to originate from Heaven, since only Heaven is perfect. That law of Heaven is Love.In a perfect governmental structure where the ruler loves all people benevolently, and officials are selected according to meritocracy, the people should have unity in belief and in speech. His original purpose in this teaching was to unite people and avoid sectarianism. However, in a situation of corruption and tyranny, this teaching might be misused as a tool for oppression.Should the ruler be unrighteous, seven disasters would result for that nation. These seven disasters are: (1) Neglect of the country's defense, yet there is much lavished on the palace. (2) When pressured by foreigners, neighbouring countries are not willing to help. (3) The people are engaged in unconstructive work while useless fools are rewarded. (4) Law and regulations became too heavy such that there is repressive fear and people only look after their own good. (5) The ruler lives in a mistaken illusion of his own ability and his country's strength. (6) Trusted people are not loyal while loyal people are not trusted. (7) Lack of food. Ministers are not able to carry out their work. Punishment fails to bring fear and reward fails to bring happiness.A country facing these seven disasters will be destroyed easily by the enemy.Rather than standards of national wealth which are rationalized in terms of first-world development, industrialization, capital and assets appreciation, trade surplus or deficit; the measure of a country's wealth in Mohism is a matter of sufficient provision and a large population. Thriftiness is believed to be key to this end. With contentment with that which suffices, men will be free from excessive labour, long-term war and poverty from income gap disparity. This will enable birth rate to increase. Mozi also encourages early marriage.[edit]Morality and impartialityMohism promotes a philosophy of impartial caring; that is, a person should care equally for all other individuals, regardless of their actual relationship to him or her.[2] The expression of this indiscriminate caring is what makes man a righteous being in Mohist thought. This advocacy of impartiality was a target of attack by the other Chinese philosophical schools, most notably the Confucians, who believed that while love should be unconditional, it should not be indiscriminate. For example, children should hold a greater love for their parents than for random strangers.Mozi is known for his insistence that all people are equally deserving of receiving material benefit and being protected from physical harm. In Mohism, morality is defined not by tradition and ritual, but rather by a constant moral guide that parallels utilitarianism. Tradition is inconsistent from culture to culture, and human beings need an extra-traditional guide to identify which traditions are morally acceptable. The moral guide must then promote and encourage social behaviors that maximize the general utility of all the people in that society.[edit]State consequentalismMain article: Mohist consequentialismWhat is the purpose of houses? It is to protect us from the wind and cold of winter, the heat and rain of summer, and to keep out robbers and thieves. Once these ends have been secured, that is all. Whatever does not contribute to these ends should be eliminated.[3]—Mozi, Mozi (5th century BC) Ch 20Mohist ethics are considered a form of consequentialism, sometimes called state consequentialism.[4] Mohist ethics evaluates the moral worth of an action based on how it contributes to the stability of a state,[4] through social order, material wealth, and population growth. According to the Stanford Encyclopedia of Philosophy, Mohist consequentialism, dating back to the 5th century BC, is the "world's earliest form of consequentialism, a remarkably sophisticated version based on a plurality of intrinsic goods taken as constitutive of human welfare." [5]Unlike utilitarianism, which views pleasure as a moral good, "the basic goods in Mohist consequentialist thinking are... order, material wealth, and increase in population".[6] During Mozi's era, war and famines were common, and population growth was seen as a moral necessity for a harmonious society. The "material wealth" of Mohist consequentialism refers to basic needs like shelter and clothing, and the "order" of Mohist consequentialism refers to Mozi's stance against warfare and violence, which he viewed as pointless and a threat to social stability.[3] Stanford sinologist David Shepherd Nivison, in the The Cambridge History of Ancient China, writes that the moral goods of Mohism, "are interrelated: more basic wealth, then more reproduction; more people, then more production and wealth... if people have plenty, they would be good, filial, kind, and so on unproblematically."[6] In contrast to Jeremy Bentham, Mozi did not believe that individual happiness was important, the consequences of the state outweigh the consequences of individual actions.[6][edit]SocietyMozi posited that the existence of society as an organized organism reduces the wastes and inefficiencies found in the natural state. Conflicts are born from the absence of moral uniformity found in man in his natural state, i.e. the absence of the definition of what is right (是 shì) and what is wrong (非 fēi). We must therefore choose leaders who will surround themselves with righteous followers, who will then create the hierarchy that harmonizes Shi/Fei. In that sense, the government becomes an authoritative and automated tool. Assuming that the leaders in the social hierarchy are perfectly conformed to the ruler, who is perfectly submissive to Heaven, conformity in speech and behaviour is expected of all people. There is no freedom of speech[when defined as?] in this model. However, the potentially repressive element is countered by compulsory communication between the subjects and their leaders. Subjects are required to report all things good or bad to their rulers. Mohism is opposed to any form of aggression, especially war between states. It is, however, permissible for a state to use force in legitimate defense. Mohist ideology has inspired some modern pacifists.[edit]OrganizationIn addition to creating a school of philosophy, the Mohists formed a highly structured political organization that tried to realize the ideas they preached. This political structure consisted of a network of local units in all the major kingdoms of China at the time, made up of elements from both the scholarly and working classes. Each unit was led by a juzi (literally, "chisel"—an image from craft making). Within the unit, a frugal and ascetic lifestyle was enforced. Each juzi would appoint his own successor. However, there was no central authority beyond the writings of Mozi. Mohists developed the sciences of fortification and statecraft, and wrote treatises on government, ranging in topic from efficient agricultural production to the laws of inheritance. They were often hired by the many warring kingdoms as advisers to the state. In this way, they were similar to the other wandering philosophers and knights-errant of the period. They were distinguished from others, however, in that they hired out their services not only for gain, but also in order to realize their own ethical ideals.[edit]Supernatural forcesMohists believed in heaven as a divine force (天 Tian), the celestial bureaucracy and spirits which knew about the immoral acts of man and punished them, encouraging moral righteousness. Due to the vague nature of the records, there is a possibility that the Mohist scribes themselves may not have been clear about this subject. Nevertheless, they were wary of some of the more atheistic thinkers of the time, such as Han Fei. Using historical records, Mohists argued that the spirits of innocent men wrongfully murdered had appeared before to enact their vengeance. Spirits had also been recorded to have appeared to carry out other acts of justice. In fact, the rulers of the period had often ritually awarded punishments and rewards to their subjects in spiritually important places to garner the attention of these spirits and ensure that justice was done. The respect of these spirits was deemed so important that prehistoric Chinese ancestors had left their instructions on bamboo, plates and stones to ensure the continual obedience of their future descendants to the dictates of heaven. In Mozi's teachings, sacrifices of bulls and rams were mentioned during appointed times during the spring and autumn seasons. Spirits were described to be the preexisting primal spirits of nature, or the souls of humans who had died. The Mohists polemicized against elaborate funeral ceremonies and other wasteful rituals, and called for austerity in life and in governance. On the other hand, spiritual sacrifices were not deemed wasteful.[edit]Against fatalismMozi disagrees with the fatalistic mindset of people, accusing the mindset of bringing about poverty and sufferings. To argue against this attitude, Mozi used three criteria (San Biao) to assess the correctness of views. These were:[2]Assessing them based on historyAssessing them based on the experiences of common, average peopleAssessing their usefulness by applying them in law or politics[2]In summary, fatalism, the belief that all outcomes are predestined or fated to occur, is an irresponsible belief espoused by those who refuse to acknowledge that their own sinfulness has caused the hardships of their lives. Prosperity or poverty are directly correlated with either virtue or sinfulness, respectively; not fate. Mozi calls fatalism a heresy which needs to be destroyed.[edit]Against ostentationBy the time of Mozi, Chinese rulers and the wealthier citizens already had the practice of extravagant burial rituals. Much wealth was buried with the dead, and ritualistic mourning could be as extreme as walking on a stick hunchback for three years in a posture of mourning. During such lengthy funerals, people are not able to attend to agriculture or care for their families, leading to poverty. Mozi spoke against such long and lavish funerals and also argued that this would even create resentment among the living.Mozi views aesthetics as nearly useless. Unlike Confucius, he holds a distinctive repulsion towards any development in ritual music and the fine arts. Mozi takes some whole chapters named "Against Music" （《非乐》） to discuss this. Though he mentions that he does enjoy and recognize what is pleasant, he sees them of no utilization in terms of governing, or of the benefit of common people. Instead, since development of music involves man's power, it reduces production of food; furthermore, appreciation of music results in less time for administrative works. This overdevelopment eventually results in shortage of food, as well as anarchism. This is because manpower will be diverted from agriculture and other fundamental works towards ostentations. Civilians will eventually imitate the ruler's lusts, making the situation worse. Mozi probably advocated this idea in response to the fact that during the Warring States period, Zhou King and the landlords spent countless time in the development of delicate music while ordinary peasants could hardly meet their subsistence needs. To Mozi, bare necessities are sufficient; resources should be directed to benefit man.[edit]The LogiciansOne of the schools of Mohism that has received some attention is the Logicians school, which was interested in resolving logical puzzles. Not much survives from the writings of this school, since problems of logic were deemed trivial by most subsequent Chinese philosophers. Historians such as Joseph Needham have seen this group as developing a precursor philosophy of science that was never fully developed, but others believe that recognizing the Logicians as proto-scientists reveals too much of a modern bias.[edit]MathematicsThe Mohist canon of the Mo Jing described various aspects of many fields associated with physical science, and provided a small wealth of information on mathematics as well. It provided an 'atomic' definition of the geometric point, stating that a line is separated into parts, and the part which has no remaining parts (i.e. cannot be divided into smaller parts) and thus the extreme end of a line is a point.[7] Much like Euclid's first and third definitions and Plato's 'beginning of a line', the Mo Jing stated that "a point may stand at the end (of a line) or at its beginning like a head-presentation in childbirth. (As to its invisibility) there is nothing similar to it."[8] Similar to the atomists of Democritus, the Mo Jing stated that a point is the smallest unit, and cannot be cut in half, since 'nothing' cannot be halved.[8] It stated that two lines of equal length will always finish at the same place,[8] while providing definitions for the comparison of lengths and for parallels,[9] along with principles of space and bounded space.[9] It also described the fact that planes without the quality of thickness cannot be piled up since they cannot mutually touch.[10] The book provided definitions for circumference, diameter, and radius, along with the definition of volume.[11][edit]Modern perspectivesJin Guantao, a professor of the Institute of Chinese Studies at the Chinese University of Hong Kong, Fan Hongye, a research fellow with the Chinese Academy of Sciences' Institute of Science Policy and Managerial Science, and Liu Qingfeng, a professor of the Institute of Chinese Culture at the Chinese University of Hong Kong, have argued that without the influence of proto-scientific precepts in the ancient philosophy of Mohism, Chinese science lacked a definitive structure:[12]From the middle and late Eastern Han to the early Wei and Jin dynasties, the net growth of ancient Chinese science and technology experienced a peak (second only to that of the Northern Song dynasty). . .Han studies of the Confucian classics, which for a long time had hindered the socialization of science, were declining. If Mohism, rich in scientific thought, had rapidly grown and strengthened, the situation might have been very favorable to the development of a scientific structure. However, this did not happen because the seeds of the primitive structure of science were never formed. During the late Eastern Han, disastrous upheavals again occurred in the process of social transformation, leading to the greatest social disorder in Chinese history. One can imagine the effect of this calamity on science.[12][edit]See alsoA Battle of Wits, a historical film themed around MohismAgapeAscetismLogic in China[edit]Further readingGraham, A.C., Disputers of the TAO: Philosophical Argument in Ancient China (Open Court 1993). ISBN 0-8126-9087-7[edit]Notes^ Needham 1956 697^ a b c One hundred Philosophers. A guide to the world's greatest thinkers Peter J. King, Polish edition: Elipsa 2006^ a b Van Norden, Bryan W. (2011). Introduction to Classical Chinese Philosophy. Hackett Publishing. p. 52. ISBN 978-1-60-384468-0.^ a b Ivanhoe, P.J.; Van Norden, Bryan William (2005). Readings in classical Chinese philosophy. Hackett Publishing. p. 60. ISBN 978-0-87-220780-6. ""he advocated a form of state consequentialism, which sought to maximize three basic goods: the wealth, order, and population of the state"^ Fraser, Chris, "Mohism", The Stanford Encyclopedia of Philosophy , Edward N. Zalta.^ a b c Loewe, Michael; Shaughnessy, Edward L. (2011). The Cambridge History of Ancient China. Cambridge University Press. p. 761. ISBN 978-0-52-147030-8.^ Needham 1986, 91.^ a b c Needham 1986, 92.^ a b Needham 1986, 93.^ Needham 1986, 93-94.^ Needham 1986, 94.^ a b Jin, Fan, &amp; Liu (1996), 178–179.[edit]ReferencesNeedham, Joseph (1956), Science and Civilisation in China, 2, History of Scientific Thought, pp. 697, ISBN 0 521 05800 7Needham, Joseph (1986), Science and Civilisation in China, 3, Mathematics and the Sciences of the Heavens and the Earth, Taipei: Caves Books Ltd.Ivanhoe, Philip J., and Brian W. Van Norden, Eds. Readings in Classical Chinese Philosophy. Indianapolis: Hackett, 2001.Ivanhoe, Philip (2001). Readings in Classical Chinese Philosophy. New Haven, CT: Seven Bridges Press, ISBN 978-1-889119-09-0.Clarke, J (2000). Tao of the West: Western Transformation of Taoist Thought. New York: Routledge, ISBN 978-0-415-20620-4.[edit]External linksMohism, Stanford Encyclopedia of Philosophy entryMohist Canons, Stanford Encyclopedia of Philosophy entryFull text of the Mozi - Chinese Text ProjectExplication on the MoziMo Zi-Wikisource[hide] v d ePhilosophyBranches Metaphysics Epistemology Logic Ethics AestheticsPhilosophy of Action Art Being Biology Chemistry Computer science Culture Education Economics Engineering Environment Film Geography Information Healthcare History Human nature Humor Language Law Literature Mathematics Mind Music Pain Philosophy Physics Politics Psychology Religion  Hermeneutics   Science Sexuality Social science Technology WarSchools ofthought By historical era Ancient Western  Medieval Renaissance Modern Contemporary Ancient Chinese  Agriculturalism Confucianism Legalism Logicians Mohism Chinese naturalism Neotaoism Taoism Yangism Zen   Greek &amp; Greco-Roman Aristotelianism Cynicism Epicureanism Neoplatonism Peripatetic Platonism Presocratic Pythagoreanism Sophism Stoicism   Indian  Buddhist Cārvāka Hindu Jain   Persian  Mazdakism Zoroastrianism Zurvanism 9th–16th centuries Christian Europe  Scholasticism Renaissance humanism Thomism   East Asian Korean Confucianism Rigaku Neo-Confucianism   Islamic  Averroism Avicennism Persian Illuminationism Kalam Sufi   Jewish  Judeo-Islamic 17th–21st centuries Absolute idealism Australian realism Behaviorism Cartesianism Classical liberalism Deconstruction Dialectical materialism Epiphenomenalism Egoism Existentialism Feminist Functionalism Hegelianism Kantianism Kyoto school Legal positivism Logical positivism Marxism Mitogaku Modernism Neo-Kantianism New Confucianism New Philosophers Ordinary language Particularism Phenomenology Postmodernism Post-structuralism Pragmatism Reformed epistemology Structuralism Transcendentalism Utilitarianism more...Positions Certainty  Skepticism Solipsism Nihilism   Ethics  Consequentalism Deontology Virtue   Free will Compatibilism Determinism Libertarianism   Metaphysics  Atomism Dualism Monism Naturalism  Epistemology  Constructivism Empiricism Idealism Rationalism   Naturalism Normativity  Absolutism Particularism Relativism Universalism   Ontology  Action Event Process   Reality  Anti-realism Idealism Materialism Realism By region African American Greek Aztec British Chinese Danish French German Indian Indonesian Iranian Italian Japanese Korean Polish RomanianLists Outline Index Schools Glossary Philosophers Movements PublicationsPortal Category WikiProject changesView page ratingsRate this pageWhat's this?TrustworthyObjectiveCompleteWell-writtenI am highly knowledgeable about this topic (optional)Submit ratingsCategories: Classical Chinese philosophyChinese thoughtSocial theoriesMohism&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-8185972849429470925?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/8185972849429470925'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/8185972849429470925'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/mohism-or-moism-mazdakism-zurvanism.html' title='موزی گری: Mohism or Moism, Mazdakism, Zurvanism, Zoroastrianism and Confucianism'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-7884672735325189937</id><published>2012-01-24T19:14:00.001-08:00</published><updated>2012-01-24T19:14:38.411-08:00</updated><title type='text'>موزی: Mozy: عاشقم بر همه عالم که همه عالم از...</title><content type='html'>Mohism or MoismThe basis of Mohism is universal love, which is similar to the belief of Western Christianity. It also has strong utilitarian spirit. Although it has long been forgotten in Chinese history, Mohism and Confucianism were the two major philosophies, despite having opposing ideas.   Mohism at a Glance:The doctrines of Mohism are to be found in the work Mo-tzu, named after the founder of the Moist tradition Mo Tse (c. 470-390 BCE). Although attributed to Mo Tse, the Mo-tzu was probably composed over a number of generations by Mo Tse's disciples. The Mo-tzu originally consisted of 71 chapters, but 16 of these have been lost.Universal love.In contrast to the Confucians, who taught that devotion was particularly due to one's family, Moism prescribed equal love for all people. Image: Chinese picture of Mohist discourseOpposition to offensive war.Mo Tse opposed all forms of aggressive action, particularly in the form of large states attacking smaller ones. He did, however, accept that it was legitimate to use force to defend those who are being attacked. Opposition to music.Mo Tse regarded music as a source of extravagance, associating it with dance, flamboyance and a waste of public resources, which could be used to feed, shelter and protect people.Opposition to elaborate funerals.Funerals were excessively expensive and the time of mourning excessively lengthy.Divine retribution.Mo Tse believed that heaven is a personal force, which knows of the misdeeds that people perform and punishes people for them. Such a belief serves to encourage people to conduct themselves morally.Government.Unlike Confucius, Mo-tzu did not accept the tradition that emperors derive their mandate from heaven; instead the position of the emperor should be based solely on merit. While the emperor should be obeyed, people have the right to criticize the emperor if his actions are not in accord with the will of heaven.  Image: Mohist philosophyMohism: Long VersionMohism was an influential philosophical, social, and religious movement that flourished during the Warring States era (479–221 BCE) in ancient China. Mohism originates in the teachings of Mo Di, or “Mozi” (“Master Mo,” fl. ca. 430 BCE), from whom it takes its name. Mozi and his followers initiated philosophical argumentation and debate in China. They were the first in the tradition to engage, like Socrates in ancient Greece, in an explicit, reflective search for objective moral standards and to give step-by-step, tightly reasoned arguments for their views, though their reasoning is sometimes simplistic or rests on doubtful assumptions. They formulated China's first explicit ethical and political theories and advanced the world's earliest form of consequentialism, a remarkably sophisticated version based on a plurality of intrinsic goods taken as constitutive of human welfare. The Mohists applied a pragmatic, non-representational theory of language and knowledge and developed a rudimentary theory of analogical argumentation. They played a key role in articulating and shaping many of the central concepts, assumptions, and issues of classical Chinese philosophical discourse.A later branch of the school (Mohist Canons) formulated a sophisticated semantic theory, epistemology, utilitarian ethics, theory of analogical reasoning, and mereological ontology and undertook inquiries in such diverse fields as geometry, mechanics, optics, and economics. They addressed technical problems raised by their semantics and utilitarian ethics and produced a collection of terse, rigorous arguments that develop Mohist doctrines, defend them against criticisms, and rebut opponents' views.Central elements of Mohist thought include advocacy of a unified ethical and political order grounded in a utilitarian ethic emphasizing impartial concern for all; active opposition to military aggression and injury to others; devotion to utility and frugality and condemnation of waste and luxury; support for a centralized, authoritarian state led by a virtuous, benevolent sovereign and managed by a hierarchical, merit-based bureaucracy; and reverence for and obedience to Heaven (Tian, literally the sky) and the ghosts worshiped in traditional folk religion.Mohist ethics and epistemology are characterized by a concern with finding objective standards that will guide judgment and action reliably and impartially so as to produce beneficial, morally right consequences. The Mohists assume that people are naturally motivated to do what they believe is right, and thus with proper moral education will generally tend to conform to the correct ethical norms. They believe strongly in the power of discussion and persuasion to solve ethical problems and motivate action, and they are confident that moral and political questions have objective answers that can be discovered and defended by inquiry.From his utilitarian arguments, the attacks against war, and the tone of his writing, we can know that Mo Tzu represented the working class, or even the slaves at that time. Even though Confucianism advocated the equality of all class, it tended towards the upper level (aristocracy) in a sense. Note: As with all Chinese names written in English, there are many different spellings.Mozi and the MohistsMohism springs from the teachings of Mo Di, or Mozi (“Master Mo”) about whom little is known, not even what state he was from. The Shi Ji, a Han dynasty record, tells us only that he was an official of the state of Song (Sung) and that he lived either at the same time as or after Confucius (d. 479 BCE), with whom he is often paired by Qin (221–206 BCE) and Han dynasty (206 BCE–219 CE) texts as the two great moral teachers of the Warring States era. Most likely, he flourished during the middle to late decades of the 5th century BCE, roughly contemporaneous with Socrates in the West. ‘Mo’ is an unusual surname and the common Chinese word for “ink.” Hence scholars have speculated that this was not Mozi's original family name, but an epithet given him because he was once a slave or convict, whose faces were often branded or tattooed with dark ink. "Mo" is also Cantonese for "Mao", and given the "Tsu" spelling for "Zi" or "Zhi", you may wish to consider he was originally from the Yue Dynasty of Southeast China?A strong argument can be made that it is Mozi, not Confucius, who deserves the title of China's first philosopher. Before the rise of the Mohist school, Ru or so-called “Confucian” thought seems to have consisted mostly of wise aphorisms offering moral coaching aimed at developing virtuous performers of social roles as described in traditional li (norms of ritual propriety). Image: Mozi Mozi and his followers were the first in the Chinese tradition to point out that conformity to traditional mores in itself does not ensure that actions are morally right. This critical insight motivated a self-conscious search for objective moral standards, by which the Mohists hoped to unify the moral judgments of everyone in society, thus eliminating social disorder and ensuring that morality prevailed. The normative standard through which they proposed to achieve these aims was the “benefit” (lì) of “all under Heaven”: Actions, practices, and policies that promote the overall welfare of society were to be considered morally right, those that interfere with it morally wrong.This utilitarian standard was justified by appeal to the intention of Heaven (Tian), a god-like entity that the Mohists argued is committed impartially to the benefit of all. Heaven's intention provides a reliable epistemic criterion for moral judgments, they held, because Heaven is the wisest and noblest agent in the cosmos. This basic utilitarian and religious framework motivated a set of ten core ethical and political doctrines, which the Mohists sought to persuade the rulers of their day to put into practice. This article will discuss the motivation for the Mohist philosophical and political project, the central epistemic and logical notions that structure Mohist thought, and the details of the Mohists' ethical and political doctrines, including their strengths and weaknesses.Primary sources for the thoughts of Mozi and his followers is a corpus of anonymously authored texts collected into a book called the Mozi. Other, less direct sources include anecdotes and comments about the Mohists preserved in early texts such as the Lushi Chunqiu, Hanfeizi, Zhuangzi, and Huainanzi and criticisms of them by two of their major opponents, the Confucians Mencius (ca. 372–289 BCE) and Xunzi (fl. 289–238 BCE).The Mozi is a diverse compilation of polemical essays, short dialogues, anecdotes about Mozi, and compact philosophical discussions, the different parts of the book ranging in date from the 5th to the 3rd century BCE. For a detailed discussion of the organization, nature, and authorship of the Mozi, see the following supplement:Texts and AuthorshipThe Mohist texts provide only the barest handful of clues about Mozi's life. One passage depicts King Hui of Chu (488–432 BCE) refusing to grant him an audience because of his low social status. Several anecdotes in the Mozi and other early texts depict him as a master craftsman and military engineer. The Huainanzi, a Han dynasty text, claims that Mozi was an apostate Ru (Confucian), but the Mozi itself provides no particular reason to believe this.A more likely conjecture, supported by the frequency of references to the crafts in Mohist texts, is that he was originally an artisan of some kind, probably a carpenter. Indeed, the many examples alluding to crafts, mechanics, trade, work, and economic hardship, the apparent “critical outsider” stance of the earliest Mohist texts, and the nearly total absence of references to the li (courtly ritual, ceremony, etiquette) so central to Confucian thought all tend to suggest that Mohism emerged from a rising class of craftsmen, merchants, and soldiers that grew in size and political influence during the Warring States era, a time of rapid social and political change.Influence of Social Origins on Mohist ThoughtAs their movement flourished in the 4th and 3rd centuries BCE, the Mohists branched into a number of groups, each led by a juzi, or grand master. Two early sources, the Hanfeizi (Book 50, ca. 233 BCE or later) and the Zhuangzi (Book 33, perhaps 2nd century BCE), mention a total of six groups of Mohists, who apparently quarreled among themselves over the details of Mohist doctrine. Another early text, the Lushi Chunqiu (ca. 239 BCE), mentions at least three other Mohist juzi. Evidence from the Mozi and Lushi Chunqiu indicates that these Mohist groups were disciplined organizations devoted to moral and practical education, political advocacy, government service, and in some cases military service.Origins of MohismMozi (Mo Tzu: circa. 490-403 BC) was China's first true philosopher. Mozi pioneered the argumentative essay style and constructed the first normative and political theories. He formulated a pragmatic theory of language that gave classical Chinese philosophy its distinctive character. Speculations about Mozi's origins highlight the social mobility of the era. The best explanation of the rise of Mohism links it to the growth in influence of crafts and guilds in China. Mohism became influential when technical intelligence began to challenge traditional priestcraft in ancient China. The "Warring States" demand for scholars perhaps drew him from the lower ranks of craftsmen. Some stories picture him as a military fortifications expert. His criticisms show that he was also familiar with the Confucian priesthood. The Confucian defender, Mencius, (371-289 BC) complained that the "words of Mozi and Yang Zhu fill the social world."Mozi advocated utilitarianism (using general welfare as a criterion of the correct dao guiding discourse) and equal concern for everyone. The Mohist movement eventually spawned a school of philosophy of language (called Later Mohists) which in turn influenced the mature form of both Daoism (Zhuangzi ca 360 BC) and Confucianism (Xunzi 298-238 BC). Image: MoziThe core Mohist text has a deliberate argumentative style. It uses a balanced symmetry of expression and repetition that aids memorization and enhances effect. Symmetry and repetition are natural stylistic aids for Classical Chinese, which is an extremely analytic language (one that relies on word order rather than part-of-speech inflections). Three rival accounts of most of the important sections survive in the Mozi.Objective Standards and UtilityThe "craft theory" of Mohism helps us explain the distinctive character of disciplined philosophical thought in China. As the Mohists analyse moral debates, they turn on which standards we should use to guide our execution of moral instructions. Mozi's orientation was that the standards should be measurement-like, e.g., like a carpenter's plumb line or square. Measurement-like standards lend themselves to reliable application. Experts do better than novices, but everyone can get good results. He tries to extend this reliability-based approach to questions of how to fix the reference of moral terms. Mozi does not think of moral philosophy as a search for the ultimate moral principle. It is the searches for a constant standard of moral interpretation and guidance.Mozi attacks commonsense traditionalism (Confucianism) as a prelude to his argument for the utility standard. The attack shows that traditionalism is unreliable or inconstant. Mozi tells a story of a tribe that kills and eats their first born sons. We cannot, he observes, accept that this tradition is yi moral or ren benevolent This illustrates, he argues, the error of treating tradition as a standard for the application of such terms. We need some extra-traditional standard to identify which tradition is right. Which should we make the constant social guide (dao)? For it to give constant guidance, we also need measurement-like standards for applying its terms of moral approval.Mozi then proposed utility as the appropriate measurement standard for these joint purposes. We use it in selecting among moral traditions, neither directly to choose particular actions nor to formulate rules. The body of moral discourse to promote and encourage is the one that leads to social behaviour that maximizes general utility. How does he justify the moral status of utility itself? He argues that it is the natural preference (tian nature: sky = zhi urge).Constancy and NatureThe appeal to "Tian" thus becomes an important component of Mozi's argument. In ancient China, tian was the traditional source of political authority ("the mandate of heaven"). Early Confucianism had "naturalized" tian from what many assume was an archaic deity to something more like "the course of nature." Its main characteristic (besides its moral authority) was that it's movement was changconstant.Mozi exploited both the connotations of tian's authority and its constancy. Traditions are variable-they differ in different places and times. If we don't like its traditions, we can flee from a family, a society, even a kingdom. We cannot similarly escape the constancies of nature. Natural constancies thus become plausible candidates to arbitrate between rival traditions. To say a dao was constant functioned a little like saying it was objectively true.The constant "natural" urge he identified was a comparatively measurable one-we imagine ourselves "weighing" benefits against harms. Thus, he proposed using the preference for benefit as a reliable, natural standard for choosing and interpreting traditional practices. We count as 'moral' and 'benevolent' those traditional discourses that promote utility. The natural urge to utility, he says, is like a compass or a square. It does not depend on a cultivated intuition or indoctrination.Moral ReformSociety's moral reform takes place when we reform the social dao guiding discourse. People educated in this discourse internalise its and the resulting disposition is called their devirtuosity. (The compound dao-de is the standard translation of 'ethics'.) Our devirtuosity produces a course of action in actual situations. Whether the course produced by discourse like "When X do Y" is successful or not depends on what we identify as "X" and "not-X" in the situation. For social coordination, we train people to make these distinctions in similar ways. The key to reforming guiding discourse is to reforming how we make distinctions, e.g. the distinction between 'moral' and 'immoral'.Mozi understands the training process in several related ways.(1) We emphasize or make a different set of distinctions the dominant ones--hence we promote different words as disposition guides. For example, he says the ruler should use the word jian universal and not the word biepartial. If he speaks and thinks that way, he will be a more benevolent ruler. Society should make the benefit-promoting words the constant words in our social discourse.(2) We reform how we make the distinctions associated with terms that remain the same. For example, we will assign different things to shi right and fei wrong.(3) We can change the order of terms in the guiding discourse--use it to give different advice.Reform ImpasseNotice that Mozi's posture as a moral reformer puts him in an argumentative bind that is related to one faced by Utilitarianism in the West. He admits he is challenging existing judgments and intuitions. What is the status of the principle he uses in proposing his alternative? How can he make his alternative seem other than immoral to someone from within that tradition? How can a moral reformer get over the impasse posed by conflicting moral intuitions? One possibility emerges in another of Mozi's philosophical stories. He uses this story to criticize Confucian pro-family and "partial" moral attitudes. He depicts a conscript leaving his family to make war. It argues that if he were concerned about his family, he would want those to whom he entrusts them to adopt an attitude of universal concern. He would, Mozi argues, not seek out a person with "partial" moral attitudes. His family-centred, partial moral attitude is "inconstant" in the sense that it leads him to prefer that others have universal rather than partial attitudes. He would achieve his "partial" goals only if the public morality were altruistic. Confucian partiality is "inconstant" in that it recommends a public dao guiding discourse that is inconsistent with it. It can not consistently recommend itself as the collective social dao.Mohist Psychology  Image: Mozi represented in a traditional Chinese pictureMozi's analysis shows Chinese thought has a notion of morality as independent from social conventions and history. However, it neither ties morality to the familiar Western concept of "reason" nor to principles or maxims that function within a belief-desire psychology. His focus is on the contrasting terms, benefit/harm, not on the sentence "do what maximizes benefit." The concept is a standard against which we measure social discourse as a whole. The standard is not a principle of reason; it is a natural preference distinction. The objects of evaluation are not actions or rules, they are bodies of discourse and widespread courses of action.The psychological and conceptual structure of Mozi's moral analysis treats human nature as social and malleable. Human malleability derives from our tendency to learn, to mimic, to seek support and approval from those we respect-our social superiors. It derives also from the effect of language on "inner programming."Mozi promotes ren humanity as the appropriate utilitarian disposition-the virtue of benevolence. He links it to his choice of universal over partial "love." Mozi acknowledges that instilling universal moral concern requires social reinforcement - official promotion and encouragement. Mozi's social theory of shang-tong agreeing with the superior describes the system that brings this about. Here Mozi gives a familiar justification of a system of authority.Political TheoryWhy, Mozi asks, do we choose ordered society over anarchy-the original state of nature. His description of the latter is of a state of inefficiency and waste. One important difference from the Western parallel is that Mozi sees humans as naturally moral creatures who disagree on their moral purposes. Prior to society, he says, humans had different yi morality. They end up in conflicts fuelled by moral judgments. They cannot agree on what is shi (right) and fei (wrong). It is clear, Mozi says, that the bad situation arises from the absence of a zhang elder. So [we] select a worthy man and name him tian-zi = natural master. He then selects others of worth and creates the governing hierarchy. The hierarchy organizes us to harmonizes our yi morality., our use of shi this:right and feint-this:wrong. We report "up" what we view as shi this: right and fei not-this: wrong; if the superior endorses it "shi" then we all call it shi. If he defines it "fei" then the subserviants will also, even if I originally designated shi. The judgment that something is right is equivalent to choosing it. Society gains through coordination of behaviour and the efficiency of a "constant" dao guiding discourse.While we harmonize our shi-fei judgments with those the ruler, he does not have arbitrary discretion in his assignments of shi-fei (right-wrong). He must "conform upward" too and for the ruler the higher authority is tian and the natural standard of utility. Since all humans have access to that natural measurement standard. Ultimately we "conform upward" only when we correctly use the utility standard in judgment. Still, agreement is itself a utilitarian good, so we report our judgments up, and join in the general acceptance of the judgment that comes down.This difficulty in making the political system coherent illustrates an implicit tension between the reforming utility standard that is accessible to everyone and Mozi's continued need for a traditional social authority. The tension becomes explicit in Mozi's account of three fa measurement standards for yan language. He lists first the model of past sage kings. Second, he observes the importance of standards to which ordinary people have access "through their eyes and ears." Clear, measurement-like standards can be applied by "even the unskillful" with good results. He lists the pragmatic appeal to usefulness third. While it anchors his reform spirit, he clearly recognizes the importance of historical and traditional patterns in determining correct usage.PragmatismMozi applies his standards in a famous set of arguments concerning 'spirits' and 'fate'. He appeals to what the sage kings and old literature say, what people in general say, using their "eyes and ears" and, most importantly, what effects on behaviour will result from saying "spirits exist" vs. " spirits do not exist" or "there is fate" vs. "there is no fate." Mozi acknowledges that there may be no spirits. Still, he argues, the standards of language all weigh in favor of saying the exist. He characterizes his conclusion as knowing the dao way of 'existence-nonexistence'. Knowing how to deploy this distinction is knowing we can change the content of discourse via making the 'exist-not exist' distinction in a particular way.Mohism died out when the emerging imperial dynastic system promoted a Confucian orthodoxy. Mozi's long-term influence is controversial. Confucian histories treat Mohism as a brief, inconsequential interlude of "Western Style thought." However, his influence arguably shaped Confucian orthodoxy as much as Confucius did. Mozi forced later classical Confucians thinkers to defend their normative theory philosophically and in doing so, they adopted his terms of analysis and many of his key ethical attitudes. Paradoxically, the vehicle for the absorption of Mohist ideas was his chief detractor, Mencius, who effectively abandoned traditionalism and constructed a Confucian version of benevolence-based naturalism that was implicitly universal.Daoism, similarly, grew out of a relativistic analysis of the Confucian-Mohist debate. Arguably, we owe to Mozi the fact that Chinese philosophy exists. Without him, Confucianism might never have risen above "wise man" sayings and Daoism might have languished as nothing more than a "Yellow Emperor" cult.The Ten Mohist DoctrinesAs their movement developed, the Mohists came to present themselves as offering a collection of ten key doctrines, divided into five pairs. The ten doctrines correspond to the titles of the ten triads, the ten sets of three essays that form the core of the Mozi. Although the essays in each triad differ in detail, the gist of each doctrine may be briefly summarized as follows.• “Elevating the Worthy” and “Conforming Upward.”The purpose of government is to achieve a stable social, economic, and political order (zhi, pronounced “jr”) by promulgating a unified conception of morality (yi). This task of moral education is to be carried out by encouraging everyone to “conform upward” to the good example set by social and political superiors and by rewarding those who do so and punishing those who do not. Government is to be structured as a centralized, bureaucratic state led by a virtuous monarch and managed by a hierarchy of appointed officials. Appointments are to be made on the basis of competence and moral merit, without regard for candidates' social status or origins.• “Inclusive Care” and “Rejecting Aggression.”To achieve social order and exemplify the key virtue of ren (humanity, goodwill), people must inclusively care for each other, having as much concern for others' lives, families, and communities as for their own, and in their relations with others seek to benefit them. Military aggression is wrong for the same reasons that theft, robbery, and murder are: it harms others in pursuit of selfish benefit, while ultimately failing to benefit Heaven, the spirits, or society as a whole.• “Thrift in Utilization” and “Thrift in Funerals.”To benefit society and care for the welfare of the people, wasteful luxury and useless expenditures must be eliminated. Seeking always to bring wealth to the people and order to society, the ren (humane) person avoids wasting resources on extravagant funerals and prolonged mourning (which were the custom in ancient China).• “Heaven's Intention” and “Elucidating Ghosts.”Heaven is the noblest, wisest moral agent, so its intention is a reliable, objective standard of what is morally right (yi) and must be respected. Heaven rewards those who obey its intention and punishes those who defy it, hence people should strive to be humane and do what is right. Social and moral order (zhi) can be advanced by encouraging belief in ghosts and spirits who reward the good and punish the wicked.• “Rejecting Music” and “Rejecting Fatalism.”The humane (ren) person opposes the extravagant musical entertainment and other luxuries enjoyed by rulers and high officials, because these waste resources that could otherwise be used for feeding and clothing the common people. Fatalism is not ren, because by teaching that our lot in life is predestined and human effort is useless, it interferes with the pursuit of economic wealth, a large population, and social order (three primary goods that the humane person desires for society). Fatalism fails to meet a series of justificatory criteria and so must be rejected.Related Pages• Bon Culture• Buddhism• Confucius• Legalism• Mohism - This Page• Taoism / Daoism• The Swastika• Buddhist Breaks in China• Kung Fu Breaks in China Please Note:The main text of this article is as edited and adapted by China Expat's from the following resources and is reproduced under Collective Commons licence:1. http://www.hku.hk/philodep/ch/moencyred.html2. http://plato.stanford.edu/entries/mohism/Please also see the excellent wikipedia for further information:3. http://en.wikipedia.org/wiki/MohismThis information is as supplied by China Expat's and Wikipedia, as dated May 2010, and/or other reliable sources.Disclaimer:Please check this information yourself as it may alter without notice, and whilst we try our best to ensure it is correct, please do not hold us responsible for any errors - this is intended as a simple guide only&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-7884672735325189937?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/7884672735325189937'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/7884672735325189937'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/mozy.html' title='موزی: Mozy: عاشقم بر همه عالم که همه عالم از...'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-7874500298263670317</id><published>2012-01-24T19:04:00.000-08:00</published><updated>2012-01-24T19:04:00.527-08:00</updated><title type='text'>جبرگرایی، تعین‌گرایی یا دترمینیسم: determinism، بودا، کارما و کارمیک</title><content type='html'>جبرگرایی، تعین‌گرایی یا دترمینیسم (به انگلیسی: determinism) مبحثی فلسفی ست که بر طبق آن هر رویدادی از جمله شناخت، رفتار، تصمیمات و کنش‌های آدمی به صورت علی توسط  زنجیرهٔ پیوسته‌ای از رخدادهای پیشین تعیین شده‌است. جبرگرایی را به شکل دیگری نیز می‌توان تعریف نمود: فرضیه‌ای که بر طبق آن در هر لحظه یک و تنها یک آیندهٔ فیزیکی ممکن و شدنی وجود دارد. در نتیجهٔ جدال‌های تاریخی بیشماری که بر سر مساله جبرگرایی صورت گرفته‌است دیدگاه‌های فلسفی گوناگونی در این باره وجود دارد.تصور غلط بسیار رایجی که در مورد جبرگرایی وجود دارد اینست که بسیاری گمان می‌کنند جبرگرایی لزوماً گویای اینست که بشر یا افراد هیچ تأثیری بر آینده و رویدادهای آینده ندارند. به این دیدگاه سرنوشت گرایی یا تقدیر گرایی (fatalism) گفته می‌شود. در حالی که جبر گرایان عقیده دارند که آدمی بر آینده و رویدادهای آینده تأثیر دارد اما میزان ِ تأثیر فرد، خود به رویدادهای گذشته و آینده بستگی دارد. به عبارت دقیق تر جبرگرایی عِلّی (سببی) به ایده‌ها ی ماتریالیسم و علیت مربوط می‌شود. از فیلسوفانی که با این مساله درگیر بوده‌اند می‌توان به توماس هابز، اسپینوزا، لایب نیتس، دیوید هیوم، کانت، شوپنهاور، نیچه و اخیراً جان سیرله، تد هاندریخ و دانیل دنت اشاره کرد.همانطور که پیش تر گفتیم طبق جبرگرایی مکانیستی هر رویدادی حلقه‌ای از یک زنجیرهٔ پیوسته و ناگسستنی از رویدادهای پیشین است در حالی که مدل احتمالی یا انتخابی شرایط را این چنین در نظر نمی‌گیرد.ماهیت جبرگراییمعنی دقیق واژهٔ جبرگرایی در طول تاریخ به شکل‌های مختلفی شرح و تفسیر شده‌است. برخی که به آنها «ناسازگاران Incompatibilists» گفته می‌شود به جبرگرایی و ارادهٔ آزاد به عنوان دو پدیدهٔ ناسازگار و مانعة الجمع نگاه می‌کنند. به دیدگاهی که به وجود چیزی به نام ارادهٔ آزاد اعتقاد ندارند و آن را تنها یک توهم می‌دانند اصطلاحاً جبرگرایی سخت گفته می‌شود. برخی دیگر که به آنها سازگاران یا جبرگراهای نرم گفته می‌شود عقیده دارند که این دو ایده را می‌توان با یکدیگر مربوط ساخت و ارادهٔ آزاد و جبرگرایی منافاتی با یکدیگر ندارند. به ناسازگارانی که وجود ارادهٔ آزاد را می‌پذیرند اما جبرگرایی را به کلی رد می‌کنند طرفداران آزادی اراده Libertarians گفته می‌شود.(نباید با تعاریف سیاسی اشتباه گرفته شود). بیشتر اختلاف نظرها به این دلیل است که تعریف واژهٔ «ارادهٔ آزاد» همانند واژهٔ «جبرگرایی» مبهم و متغیر است. برخی گمان می‌کنند که ارادهٔ آزاد مربوط به یک حقیقت متافیزیکی از وساطت مستقل می‌شود، در حالی که از نظر برخی دیگر ارادهٔ آزاد تنها به عنوان یک حس وساطت در نظر گرفته می‌شود که انسان‌ها در حین عمل تجربه می‌کنند. برای مثال هیوم عنوان می‌کند که تا زمانی که امکان دارد یک فرد به طور آزادانه به دسته‌ای از تمایلات و عقاید نرسد، تنها تعبیر معنادار از آزادی مربوط می‌شود به توانایی یک فرد در ترجمهٔ تمایلات و باورها به اعمال اختیاری.تنوع جبرگراییجبرگرایی علی (یا وابسته به قانون) فرضیه ایست که بر مبنای آن رویدادهای آینده از طریق ترکیب رویدادهای گذشته و حال با قوانین طبیعت مستلزم و بایسته می‌شود. این چنین جبرگرایی را می‌توان در تجارب فکری دیو لاپلاس مشاهده کرد. یک وجود را در نظر بگیرید که از تمامی حقایق گذشته و حال و تمامی قوانین طبیعی که هستی را هدایت می‌کند با خبر است. این چنین وجودی ممکن است تحت شرایط معینی قادر باشد تا از این دانش برای پیش بینی آینده، حتی تا کوچک‌ترین جزئیات استفاده کند. جبرگرایی جزمی لاپلاس (از نظر استفن هاوکین) اصولاً به عنوان جبرگرایی علمی در نظر گرفته می‌شود. بر مبنای این فرض بنا شده‌است که تمامی رویدادها دارای علت و اثر می‌باشند و ترکیب دقیقی از رویدادها در یک زمان خاص باعث تولید یک نتیجهٔ خاص می‌شود. این جبرگرایی علی رابطهٔ مستقیمی با پیش بینی پذیری دارد. پیش بینی پذیری بی عیب و نقص به طور کامل بر جبرگرایی دلالت دارد. اما نبود پیش بینی پذیری لزوماً به معنای نبود جبرگرایی نیست.(به عبارت دیگر می‌توان جبرگرا بود اما توانایی پیش بینی نداشت). عدم توانایی پیش بینی می‌تواند به علل دیگری نظیر کمبود اطلاعات، پیچیدگی بیش از حد و غیره مربوط باشد. برای مثال بمبی را در نظر بگیرید که در حال فرود آمدن بر روی زمین می‌باشد. با استفاده از ریاضیات می‌توانیم زمانی که بمب به زمین می‌رسد را محاسبه کنیم. همچنین با استفاده از رویدادهای گذشته می‌دانیم که با منفجر شدن بمب چه اتفاقی خواهد افتاد.جبرگرایی منطقی نوعی از جبرگرایی است که بر طبق آن همهٔ قضایا خواه مربوط به گذشته باشند یا حال یا آینده هم غلط و هم درست هستند. مسالهٔ ارادهٔ آزاد دراین دیدگاه، اینست که چگونه انتخاب‌ها می‌توانند آزادانه باشند، آنچه که فرد در آینده انجام خواهد داد از قبل به عنوان درست یا غلط در حال حاضر تعیین شده‌است.'''علاوه بر این‌ها جبرگرایی محیطی نیز وجود دارد که به آن جبر جغرافیایی یا آب و هوایی نیز گفته می‌شود که بر طبق آن محیط طبیعی بیشتر از محیط اجتماعی تعیین کنندهٔ فرهنگ می‌باشد. کسانی که به این نوع جرگرایی عقیده دارند عنوان می‌کنند که بشر به شدت توسط محرک – پاسخ (رفتار محیطی) محدود شده‌است و هیچ گونه توانایی برای انحراف از ان ندارد. طرفداران کلیدی این دیدگاه عبارت‌اند از الن چرچیل سمپل، السورت هانتینگتون، توماس گریفیت تایلر و تا اندازه‌ای جیرد دیاموند (هر چند که بر سر اینکه او یک جبرگرایی محیطی هست یا نه اختلافاتی وجود دارد.)'''جبرگرایی زیستی دیدگاه ِ دیگری ست که بر مبنای آن تمامی رفتارها، عقاید و تمایلات از طریق ژنتیک فرد تعیین و ثابت شده‌است. علاوه بر این‌ها، انواع دیگری از جبرگرایی نیز وجود دارد که از بین آنها می‌توان به جبرگرایی فرهنگی، جبرگرایی روانشناختی اشاره کرد. ترکیب و تلفیق دیدگاه‌های جبرگرایی نیز متداول است. مثلاً جبرگرایی زیستی – محیطی.جبرگرایی الهی نوع دیگری از جبرگرایی است که طبق آن خدایی وجود دارد که تمامی آنچه انسان انجام می‌دهد را تعیین می‌کند. هم از طریق دانستن اعمال انسان‌ها از پیش توسط شکل‌هایی از علم لایتناهی و هم از طریق فرمان دادن بر اعمال انسان‌ها از قبل. مساله ارادهٔ آزاد از این دیدگاه به این شکل مطرح می‌شود که چگونه اعمال ما می‌تواند آزادانه باشد در حالی که خدایی وجود دارد که آن اعمال را پیش از ما تعیین کرده‌است.'''''''''جبرگرایی در سنت شرق این ایده که عالم یک سیستم جبری می‌باشد هم در مذهب، فلسفه و ادبیات شرقی و هم غیر شرقی دیده می‌شود. جبر گرایی به خوبی در «اصل وابسته» آیین بودا که عنوان می‌کند هر پدیده‌ای مشروط و وابسته‌است به پدیده‌هایی غیر از خودش. دیده می‌شود.  یک داستان آموزندهٔ رایج به نام نت ایندرا این مسئله را به شکل استعاره بیان می‌کند. یک تالار سخنرانی بسیار وسیع به وسیلهٔ آینه‌ها و یا شیشیه‌هایی که توسط طناب‌هایی با طول‌های مختلف از نقاط مختلفی از سقف آویزان شده‌اند تزئین شده‌است. یک نقطهٔ نورانی کافی ست تا تمامی صحنه را روشن کند از آنجاییکه نور از یکی از حباب‌های آویزان به دیگر حباب های آویزان شکسته و منتقل می‌شود. هر حباب به حباب دیگر نور می‌دهد. به همین شکل هر یک از ما توسط همهٔ چیزهای موجود در عالم اصطلاحاً نورانی می‌شویم. در آیین بودا از این آموزه استفاده می‌شود تا نشان داده شود که نسبت دادن هر گونه ارزش ویژه چیزی به معنی نادیده گرفتن وابستگی متقابل بین آن چیز با تمامی چیزهای دیگرست بیشتر از آنکه یک جهان مکانیکی تعینن کنندهٔ اراده یی باشد که انسان‌ها تصور می‌کنند خودشان در حال شکل دهی به آن هستند، این اراده‌های تمام مخلوقات دارای ادراک است که واقعیتی که به نظر می‌رسد و ما خود را در آن به عنوان یک موجود زنده درک می‌کنیم را تعیین می‌کند. در داستان ایندرا نت نوری که در طول صحنه از حبابی به حباب دیگر ساطح می‌شود استعاره‌ای از کارما (karma) می‌باشد. (به خاطر داشته باشید که در غرب، این وا ژه اغلب در رابطه با مفهوم نتیجهٔ اعمال خوب و بد گذشته‌است بکار می‌رود.'''''''''واژهٔ «کارما» در متن‌های شرقی به یک عمل یا به طور دقیق تر یک عمل از روی قصد گفته می‌شود. در آیین بودا عقیده بر اینست که هر کار ما (هر عمل اختیاری) یک پیامد «کارمیک» در بر خواهد داشت. (در جایی دیگر یک اثر ایجاد خواهد کرد) و این اعمال ارادی عالم را به پیش می‌برد. نتیجهٔ این نوع نگرش اغلب با انتظارات معمول ما در تعارض است. یک جریان متغیر از احتمالات برای آینده در بطن این نظریه‌هایی که به همراه یی جینگ Yi Jing (یا آی چینگ I Ching، کتاب دگرگونی‌ها) وجود دارد. احتمالات در مرکز چیزها و انسان وجود دارد. یک نوع ارادهٔ الهی قوانین بنیادی برای صورت دهی به احتمالات موجود در عالم را نظم و ترتیب می‌دهد و اراده‌ها انسان‌ها همواره عاملی ست که از آن طریق انسان‌ها می‌توانند با موقعیت‌های جهان واقعی دست و پنجه نرم کنند. چنانچه  فردی در زندگی با یک طوفان عظیم هم روبرو گردد، او حتی در آن موقعیت هم هنوز تعدادی انتخاب دارد. یک فرد ممکن است تسلیم شود. دیگری ممکن است مبارزه و در نهایت بقا را انتخاب کند. طرز فکر یی جینگ بیشتر ازآنکه به فیزیک کلاسیک شبیه باشد نزدیک به فیزیک کوانتوم است. همچنین با ایده‌های اراده گرا یا اگزیستانسیالیست مبنی بر در نظر گرفتن زندگی فرد به عنوان یک نقشه هم سویی دارد. پیروان فیلسوفی به نام موزی Mozi کشف‌های زودهنگامی در فیزیک نور و دیگر شاخه‌های فیزیک صورت دادند.این کشف‌هایی با ایده‌های جبر گرایانه هم خوانی داشت.جستارهای وابستهجبرگرایی علمیمنابع Wikipedia contributors, «Determinism,» Wikipedia, The Free Encyclopedia, http://en.wikipedia.org/w/index.php?title=Determinism&amp;oldid=208141468از ویکی پدیا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-7874500298263670317?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/7874500298263670317'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/7874500298263670317'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/determinism.html' title='جبرگرایی، تعین‌گرایی یا دترمینیسم: determinism، بودا، کارما و کارمیک'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-2542046600146378725</id><published>2012-01-23T21:02:00.001-08:00</published><updated>2012-01-23T21:02:59.650-08:00</updated><title type='text'>اتیت، سنگ عقاب، حجر الباز</title><content type='html'>سنگ عقاب.  به عربی حجرالباز ( ,eagle-stone, aquiline, or aquilaeus, Aetite, Pierre d' aigle) نوعی سنگال لیمونیتی است که اعلب تو خالی و حفره دار است.  در اروپا و خاور نزدیک پادزهر، جلوگیری کننده از بچه انداختن و آسان کننده زایمان شمرده می شد.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-2542046600146378725?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/2542046600146378725'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/2542046600146378725'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/blog-post_23.html' title='اتیت، سنگ عقاب، حجر الباز'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-804147108445628138</id><published>2012-01-22T05:00:00.001-08:00</published><updated>2012-01-22T17:59:33.011-08:00</updated><title type='text'>خرس بزرگ یا دُبّ اکبر  (Big Dipper = Ursa Major= Great Wain) یا هفت‌اورنگ، ساپتا شیشی، هفت فرزانه سانسکریت</title><content type='html'>خرس بزرگ یا دُبّ اکبر  (Big Dipper = Ursa Major= Great Wain ) یا هفت‌اورنگ ایرانیان و ساپتا شیشی (هفت فرزانه هندیان) نام یکی از صورت‌های فلکی است. خرس بزرگ یکی از معروفترین صورت فلکی‌های آسمان و همچنین مهم‌ترین صورت فلکی فروردین ماه است. پنج ستاره کاسه آبگردان آن با یکدیگر در ارتباط هستند و در یک جهت و با یک سرعت در فضا حرکت می‌کنند. شکل و وضعیت این صورت فلکی هر ۱۰۰٫۰۰۰ سال یکبار تغییر می‌کند و آن به این دلیل است که وضعیت دو ستاره انتهائی دسته آبگردان که عناق و قائد نام دارند نسبت به پنج ستاره دیگر عوض می‌شود.یکی از نخستین نام‌هایی که به این صورت فلکی داده شد «خرس بزرگ» بود که عربی آن «دب اکبر» می‌شود. نام علمی این صورت فلکی هم ترجمهٔ لاتینی خرس بزرگ یعنی ursa major است. دلیل این نام روشن نیست زیرا که ناظر به سختی می‌تواند طرح بدن خرس یا حیوان دیگری را در این صورت تصور کند. نام‌های دب اکبر و آب‌گردان هنوز مصطلح‌اند. در عربی آن را بنات‌النعش هم می‌خوانند. در انگلستان این صورت را گاوآهن یا ارابه نامند. در پارسی نیز این صورت فلکی هفت‌اورنگ است.ستاره‌های خرس بزرگ هفت ستارهٔ پرنور نقش دب اکبر (آبگردان یا ملاقه) را پدید می‌آورند. چهار ستاره که کاسه را تشکیل می‌دهند با نام‌های‌ دبه (ظهر دب اکبر)، مراق، فخذ و مغرز معروف اند که همه اسامی عربی‌اند. دبه به معنای خرس است و مراق به معنی گرده و فخذ و مغرز به ترتیب به معنای ران و بن دم خرس اند. ستاره‌هایی که دستهٔ آب گردان را تشکیل می‌دهند به نام‌های قائد، عناق، و جون موسوم‌اند و باز هم نام‌های عربی به معنای جلودار و بزغاله‌اند. در نزدیکی عناق ستاره کوچک سُها قرار دارد. اعراب این دو ستاره را اسب و سوار می‌نامیدند. روشنی ظاهری هفت ستارهٔ آب گردان با هم فرق می‌کند: دبه پر نورترین آن‌ها و مغرز کم فروغ‌ترین شان است.جهت‌یابی با خرس کوچک و خرس بزرگ ستاره قطبی در انتهای صورت فلکی خرس کوچک است که به کمک امتداد ستارگان مراق و دبه خرس بزرگ شناخته می شود.افسانه‌ها بنابر افسانه‌های کهن یونانی خرس نشان دهندهٔ کالیستو دختر شاه آرکادیا و معشوقهٔ ژوپیتر بود و ژوپیتر برای حفاظتش او را به شکل خرسی در آورد و بر آسمان‌ها نهاد.بنابر افسانه‌ای دیگر روح بزرگ خرس بزرگ را با قصد وعمد بر آسمان نهاد تا گاهشمار خرس‌های زمینی باشد در نیم سالی که خرس بزرگبر ارتفاعی کم جای دارد همهٔ خرس‌های زمینی در غارهای خود می‌مانند و خود را گرم نگه می‌دارند. وقتی خرس بزرگ در آسمان اوج می‌گیرد خرس‌ها نیز غارهایشان را ترک می‌کنند زیرا تابستان آغاز شده.دانستنی‌های دیگر با نگاه دقیق تر به دب اکبر شاهد حضور چند کهکشان در آن هستیم، در قسمت شمالی آن M۸۱ و M۸۲ حضور دارند که در حدود ۱۰ میلیون سال نوری از ما فاصله دارند. M۸۱ یک کهکشان مارپیچی از قدر هفتم است که با دوربین‌های کوچک به شکل بیضوی و به رنگ شیری–سفید دیده می‌شود. M۸۲ را هم که یک کهکشان مارپیچی است می‌توان با دوربین‌های دو چشمی مشاهده نمود اما نسبت به M۸۱ کوچک‌تر و دارای فقط ۲۵ درصد از درخشندگی M۸۱ است.منابعکتاب نجوم به زبان ساده -مایر دگانیآکادمی علوم فضایی ایراناز ویکی پدیا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-804147108445628138?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/804147108445628138'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/804147108445628138'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/big-dipper-ursa-major-great-wain.html' title='خرس بزرگ یا دُبّ اکبر  (Big Dipper = Ursa Major= Great Wain) یا هفت‌اورنگ، ساپتا شیشی، هفت فرزانه سانسکریت'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-8633496979728895782</id><published>2012-01-22T04:38:00.001-08:00</published><updated>2012-01-22T04:38:32.395-08:00</updated><title type='text'>فهرست صورتهای فلکی</title><content type='html'>به گروهی از ستاره‌ها که در تجسم انسان شکل و پیکربندی مشخصی را تشکیل داده باشند صورت فلکی یا پیکر آسمانی می‌گویند.صورت‌های فلکی در فرهنگ‌های گوناگون حضور داشته‌اند و طی گذشت زمان تغییراتی هم در تقسیم‌بندی، تعداد و نامگذاری آنها صورت گرفته است. جدول زیر نام‌های فارسی صورت‌های فلکی امروزی را نشان می‌دهد:۸۸ صورت فلکی امروزیآبمار • آتشدان • ارابه‌ران • اژدها • اسب بالدار • اسب کوچک • اسکنه • آفتاب‌پرست • بادبان • بزغاله • برساووش • بره • پیاله • پیکان • تاج جنوبی • تاج شمالی • تازی‌ها • ترازو • تک‌شاخ • تلسکوپ • تلمبه • تور • توکان • جوی • چلپاسه • چلیپا • خرچنگ • خرس بزرگ • خرس کوچک • خرگوش • درنا • دلفین • دلو • دوپرگار • دوپیکر • دوشیزه • ذات‌الکرسی • روباهک • زانوزده • زرافه • زن برزنجیر • ساعت • سپر • سکستان • سگ بزرگ • سگ کوچک • سنگتراش • سه‌پایه • سه‌سو • سیاه‌گوش • سیمرغ • شاه‌تخته • شکارچی • شلیاق • شیر • شیر کوچک • طاووس • عقاب • قطب‌نما • قنطورس • قیفاووس • کبوتر • کژدم • کشتیدم • کلاغ • کمان • کوره • کوهمیز • گاو • گاوران • گرگ • گونیا • گیسو • مار • مار باریک • مارافسای • ماکیان • ماهی • ماهی پرنده • ماهی جنوبی • ماهی زرین • مثلث جنوبی • مرغ بهشتی • مگس جنوبی • میکروسکوپ • نهنگ • هشتک • هندینام‌های دیگر صورت‌های فلکی در زبان فارسی برای دسته‌ای از صورت‌های فلکی (پیکرهای آسمانی) که از قدیم شناخته شده بودند نام‌های گوناگونی بکار رفته است. بسیاری از آنها انواع نامهای عربی یا فارسی بکاررفته در متون قدیمی‌تر هستند. این نامهای مترادف و برابرهای انگلیسی آنها در زیر می‌آیند:نام فارسی نام‌های دیگر در متون فارسی نام‌های انگلیسیآبمار مار آبی، نرمار، هیة الماء Hydrusآتشدان مجمره، عودسوز، محراب نفاطه، الببغاء Araارابه‌ران ممسک‌الاعنه، ممسک العِنان، عناندار، صاحب المعز Aurigaاژدها تنین، جوزهر (عربی‌شده گوزهر فارسی)، هَشتَنبَر Dracoاسب بزرگ فرس اعظم، فرس ثانی، اسب بالدار Pegasusاسب کوچک فَرَس اول، قطعةالفَرَس، پاره‌اسب Equuleusاسکنه قلم Caelumآفتاب‌پرست حرباء Chamaeleonبادبان شراع Velaبزغاله جُدَی، بُزیچه چرخ، بز دریایی، بزماهی Capricornusبرساووش بَرَنده سر دیو، برنده سر غول، سوار، حامل رأس الغول، دیوکش Perseusبره حَمَل Ariesپیاله جام، کاسه بزرگ، باطیه، معلف Craterپیکان تیر، سهم Sagittaتاج جنوبی اکلیل جنوبی، افسر، قبه Corona Australisتاج شمالی فُکّه، اکلیل شمالی، کاسه درویشان، کاسه یتیمان، کاسه لئیمان، قصعةالمساکین Corona Borealisتازی‌ها سگ‌های تازی، سگ‌های شکاری Canes Venaticiترازو میزان، پله Libraتک‌شاخ - Monocerusتلسکوپ - Telescopiumتلمبه مفرغة الهواء، تلمبه بادی Antliaتور تور ماهیگیری، تاربست، شبکه Reticulumتوکان طوقان Tucanaجوی نهر، رودخانه فلکی، نهر الاردن Eridanusچلپاسه سوسمار، مارمولک، بزمجه Lacertaچلیپا صلیب جنوبی Cruxخرچنگ سرطان Cancerخرس بزرگ دب اکبر، هفت اورنگ، ارابه داوود، بنات نعش کبری Ursa Majorخرس کوچک دب اصغر، هفت اورنگ کوچک، سریر فلک Ursa Minorخرگوش اَرنَب Lepusدُرنا - Grusدلفین - Delphinusدَلو ریزنده آب، ساکب‌الماء، دال Aquariusدوپرگار پرگار Circinusدوپیکر جوزا، تؤمان Geminiدوشیزه عذرا، خوشه، سنبله Virgoذات‌الکرسی خداوند کرسی، سرور تخت Cassiopeiaروباهک روباه، ثعلب Vulpeculaزانوزده برزانونشسته، الجاثی علی رکبتیه، پهلوان، راقص، هرکول Herculesزرافه - Camelopardalisزن برزنجیر اِمرأة المُسلسله، ناقه، زن زنجیری، زن در زنجیر، شاهزاده Andromedaساعت - Horologiumسپر - Scutumسکستان السدس Sextansسگ بزرگ کلب اکبر، کلب الجبار، سگ کلان Canis Majorسگ کوچک کلب اصغر، کلب مقدم، الغمیصاء، تریشگ (از پارسی میانه) Canis Minorسنگتراش کارگاه، حَجّار Sculptorسه‌پایه (نقاش) آلةالمصور Pictorسه‌سو مثلث، الاشراط Triangulumسیاه‌گوش وشق Lynxسیمرغ عنقاء، ققنوس Phoenixشاه‌تخته کشتی، تیر حمال، السفینةالطائر Carinaشکارچی جبار، راعی، النسق، بزرگ‌منش Orionشَلیاق چنگ رومی، دیگ‌پایه، یک‌پایه، سه‌پایه، لورا (از لاتین)، اثافی، نسر واقع، سلحفات، بربط، الصنج، کَشَف Lyraشیر اسد، شیر سپهر Leoشیر کوچک اسد اصغر Leo Minorطاووس - Pavoعقاب - Aquilaقطبنما - Pyxisقنطورس سنطوروس، ظلیم Centaurusقیفاووس سلطان، ملتهب Cepheusکبوتر حمامه Columbaکژدم عقرب Scorpiusکشتی‌دم دنباله کشتی Puppisکلاغ غُراب، زاغ Corvusکمان قوس، رامی، کماندار، کمانگیر، تیرانداز، نیم‌اسب Sagittariusکوره تنور Fornaxکوهمیز میز، میز صحرائی Mensaگاو ثور Taurusگاوران عوّا، گاوچران، بقار، صیّاح، حارس‌الشمال، حارس‌السماء، بورطیس حارس، طاردالدب Boötesگرگ سبع Lupusگونیا خطکش، تراز Normaگیسو گیسوان برنیکه Coma Berenicesمار حیّه Serpensمار باریک شجاع Hydraمارافسای حوّاء، حامل مار Ophiuchusماکیان دجاجه، قو، مرغ، طایر، اوز العراقی، الفوارس Cygnusماهی حوت، حوتین، سمکه، دوماهی، ماهی سپهر Piscesماهی پرنده - Volansماهی جنوب حوت جنوبی Piscis Austrinusماهی زرین ماهی طلایی، طلاماهی، ابوسیف Doradoمثلث جنوبی - Triangulum Australeمرغ بهشتی پرنده بهشتی Apusمگس جنوبی مگس، ذبابه Muscaمیکروسکوپ - Microscopiumنهنگ قیطُس، هیولای دریایی، مجمع الکواکب، کَهت (از پارسی میانه) Cetusهَشتَک ثُمن، اُکتان Octansهندی - Indusجستارهای وابسته فهرست پیکرهای آسمانی بر اساس وسعتمنابع منابع نامهای جدول:فراس، نایجل، آسمان شب، ترجمه علی رؤوف، تهران: چاپ دوم ۱۳۶۹، صص ۷۵-۷۸.لغتنامه دهخدا.ترجمه عجایب‌المخلوقات قزوینی.دانشنامه رشد.[۱]آکادمی علوم فضایی ایراناز ویکی پدیا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-8633496979728895782?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/8633496979728895782'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/8633496979728895782'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/blog-post_22.html' title='فهرست صورتهای فلکی'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-4763074178088304847</id><published>2012-01-22T04:31:00.000-08:00</published><updated>2012-01-22T04:37:44.814-08:00</updated><title type='text'>صورت فلکی= Constellation</title><content type='html'>صورت ‌فلکی یا پیکرآسمانی مجموعه‌ای از ستاره‌ها است که از دیدگاه زمینی به شکل خاصی تشبیه و نام‌گذاری شده‌است.[۱] در واقعیت سه بعدی، ستارگان یک پیکرآسمانی لزوماً به هم نزدیک نیستند و ربطی به هم ندارند. قرار دادن آن‌ها در یک مجموعه صرفاً به‌خاطر نزدیکی ظاهری از دیدگاه زمینی است. دسته‌بندی ظاهری ستارگان به صورت پیکرهای‌آسمانی از نظر نشانی‌دهی و تهیه نقشه‌های آسان‌فهمِ آسمان مفید است.[۲]مطالعات باستان‌شناسی نشان می‌دهد که نگاره‏های نقاشی شده بر روی دیوارهای غار لاسکو در جنوب فرانسه حاوی نشانه‌های نجومی است. گمان می‌شود خوشه ستاره‌ای پروین در کنار خوشه قلائص (صورت فلکی گاو) بر روی این نگاره‌ها نمایش داده شده‌است.[۳] شاید انسان‌های دوران پارینه‌‏سنگی (۳۰٬۰۰۰ تا ۲۶٬۰۰۰ سال پیش از میلاد) نخستین کسانی بودند که چهار جهت اصلی را تشخیص دادند. در اواخر دوره پارینه‌سنگی (۲۰٬۰۰۰ تا ۱۶۰۰۰ سال پیش از میلاد) در فرانسه هنر ساخت ابزارهای سنگی به اوج خود رسید و در آن هنگام اندیشه نخستین صورت‌های‌فلکی پایه گذاری شد. این را در آثار باقی‌ماندهٔ نقش‌های درون غارهای این دوران می‌توان یافت. در دره میرملاس و همیان در شمال کوهدشت لرستان نیز پناهگاه‌هایی از این دوران وجود دارند. در این پناهگاه‌ها نقش‌های رنگ‌دار زیادی است. حدود ۱۶٬۰۰۰ تا ۸٬۰۰۰ سال پیش از میلاد، کم‌کم اسامی گروه‌های ستاره‌ای (صورت‌فلکی) به سه دستهٔ نمادین تغییر کرد. دنیای پایینی، میانی و بالایی. حدود ۱۰٬۰۰۰ سال پیش از میلاد، عصر یخبندان در اروپا به پایان رسید. با گرم شدن زمین، علفزارها و دشت‌های اروپا جای خود را به جنگل‌ها دادند و دوران نوسنگی آغاز شد. در این دوره، انسان‌ها به جای شکار و جمع‌آوری غذا به کشاورزی و تولید غذا می‌پرداختند. از این رو نیاز آن‌ها به وضعیت آب و هوا، و دانستن فصل‌ها بیشتر شد. به این ترتیب به مسیر سالانه خورشید در آسمان توجه بیشتری کردند. می‌توان گفت حدود ۵٬۶۰۰ سال پیش از میلاد، چهار صورت ‏فلکی در آسمان شکل گرفته بودند: دو پیکر، سنبله، قوس و ماهی. آن‌ها نمایانگر نقاط اعتدال‌ها و انقلاب‌های آن زمان بودند و مبنای صورت فلکی‌های منطقةالبروجی امروزی شد.[۴]از سویی به نظر می رسد اولین صورت فلکی دب اکبر بوده که توسط سومریان بعلت تشخص آن و تعیین جهت شمال معین شده است و پس از آن صورتهای فلکی دایرةالبروج و آنگاه توسط مصریان، بابلیان و اعراب تعداد آنها به ۴۸ صورت فلکی رسیده است. در سال ۱۹۳۰ میلادی برای تمام آسمان ۸۸ صورت فلکی بصورت بین المللی شناسایی و به تصویب رسید.صورت‌های فلکی برای برابری نامهای صورتهای فلکی با نامهای عربی و انگلیسی آنها به فهرست صورت‌های فلکی رجوع نمائید.۸۸ صورت فلکی امروزیآبمار • آتشدان • ارابه‌ران • اژدها • اسب بالدار • اسب کوچک • اسکنه • آفتاب‌پرست • بادبان • بزغاله • برساووش • بره • پیاله • پیکان • تاج جنوبی • تاج شمالی • تازی‌ها • ترازو • تک‌شاخ • تلسکوپ • تلمبه • تور • توکان • جوی • چلپاسه • چلیپا • خرچنگ • خرس بزرگ • خرس کوچک • خرگوش • درنا • دلفین • دلو • دوپرگار • دوپیکر • دوشیزه • ذات‌الکرسی • روباهک • زانوزده • زرافه • زن برزنجیر • ساعت • سپر • سکستان • سگ بزرگ • سگ کوچک • سنگتراش • سه‌پایه • سه‌سو • سیاه‌گوش • سیمرغ • شاه‌تخته • شکارچی • شلیاق • شیر • شیر کوچک • طاووس • عقاب • قطب‌نما • قنطورس • قیفاووس • کبوتر • کژدم • کشتیدم • کلاغ • کمان • کوره • کوهمیز • گاو • گاوران • گرگ • گونیا • گیسو • مار • مار باریک • مارافسای • ماکیان • ماهی • ماهی پرنده • ماهی جنوبی • ماهی زرین • مثلث جنوبی • مرغ بهشتی • مگس جنوبی • میکروسکوپ • نهنگ • هشتک • هندیجستارهای وابسته [ویرایش]فهرست پیکرهای آسمانیفهرست درخشان‌ترین ستاره‌هافهرست پیکرهای آسمانی بر اساس وسعتپیوند به بیرون [ویرایش]تاریخچه نگاره‌های ستاره‌ها، صورفلکی و سایر اجرام سماویSpace Today: نجوم باستانی، سیاره زمین، دستگاه خورشیدیمنابع ↑ بدون ذکر منبع، به بحث این مقاله نگاه کنید.↑ بدون ذکر منبع، به بحث این مقاله نگاه کنید.↑ اتحادیه بین‌المللی نجوم: حاوی نقشه‌های با کیفیت بالا و مختصات مرزهای صور فلکی↑ مقاله: در جستجوی نخستین صورت‌های فلکی - ماهنامه نجوم، سال ششم، شماره یازدهم، مرداد ۱۳۷۶، نجوم ۷۱از ویکی پدیا&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/-tref9UfktYQ/TxwBeCFmRpI/AAAAAAAAAqg/NXvWaCExYBw/s1600/%25D9%2586%25DA%25AF%25D8%25A7%25D8%25B1%25D9%2587%2B%25D9%2588%2B%25D9%2581%25D9%2587%25D8%25B1%25D8%25B3%25D8%25AA%25DB%258C%2B%25D8%25A7%25D8%25B2%2B%25D8%25B5%25D9%2588%25D8%25B1%25D8%25AA%25E2%2580%258C%25D9%2587%25D8%25A7%25DB%258C%2B%25D9%2581%25D9%2584%25DA%25A9%25DB%258C%2B%25D8%25AF%25D8%25B1%2B%25DA%25A9%25D8%25AA%25D8%25A7%25D8%25A8%2B%25D8%25AF%25D8%25A7%25D9%2586%25D8%25B4%25D9%2585%25D9%2586%25D8%25AF%2B%25D8%25A7%25DB%258C%25D8%25B1%25D8%25A7%25D9%2586%25DB%258C%2B%25D8%25B9%25D8%25A8%25D8%25AF%25D8%25A7%25D9%2584%25D8%25B1%25D8%25AD%25D9%2585%25D9%2586%2B%25D8%25B5%25D9%2588%25D9%2581%25DB%258C%2B%25D8%25B1%25D8%25A7%25D8%25B2%25DB%258C" imageanchor="1" style="clear:left; float:left;margin-right:1em; margin-bottom:1em"&gt;&lt;img border="0" height="200" width="144" src="http://1.bp.blogspot.com/-tref9UfktYQ/TxwBeCFmRpI/AAAAAAAAAqg/NXvWaCExYBw/s200/%25D9%2586%25DA%25AF%25D8%25A7%25D8%25B1%25D9%2587%2B%25D9%2588%2B%25D9%2581%25D9%2587%25D8%25B1%25D8%25B3%25D8%25AA%25DB%258C%2B%25D8%25A7%25D8%25B2%2B%25D8%25B5%25D9%2588%25D8%25B1%25D8%25AA%25E2%2580%258C%25D9%2587%25D8%25A7%25DB%258C%2B%25D9%2581%25D9%2584%25DA%25A9%25DB%258C%2B%25D8%25AF%25D8%25B1%2B%25DA%25A9%25D8%25AA%25D8%25A7%25D8%25A8%2B%25D8%25AF%25D8%25A7%25D9%2586%25D8%25B4%25D9%2585%25D9%2586%25D8%25AF%2B%25D8%25A7%25DB%258C%25D8%25B1%25D8%25A7%25D9%2586%25DB%258C%2B%25D8%25B9%25D8%25A8%25D8%25AF%25D8%25A7%25D9%2584%25D8%25B1%25D8%25AD%25D9%2585%25D9%2586%2B%25D8%25B5%25D9%2588%25D9%2581%25DB%258C%2B%25D8%25B1%25D8%25A7%25D8%25B2%25DB%258C" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-4763074178088304847?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/4763074178088304847'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/4763074178088304847'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/constellation.html' title='صورت فلکی= Constellation'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/-tref9UfktYQ/TxwBeCFmRpI/AAAAAAAAAqg/NXvWaCExYBw/s72-c/%25D9%2586%25DA%25AF%25D8%25A7%25D8%25B1%25D9%2587%2B%25D9%2588%2B%25D9%2581%25D9%2587%25D8%25B1%25D8%25B3%25D8%25AA%25DB%258C%2B%25D8%25A7%25D8%25B2%2B%25D8%25B5%25D9%2588%25D8%25B1%25D8%25AA%25E2%2580%258C%25D9%2587%25D8%25A7%25DB%258C%2B%25D9%2581%25D9%2584%25DA%25A9%25DB%258C%2B%25D8%25AF%25D8%25B1%2B%25DA%25A9%25D8%25AA%25D8%25A7%25D8%25A8%2B%25D8%25AF%25D8%25A7%25D9%2586%25D8%25B4%25D9%2585%25D9%2586%25D8%25AF%2B%25D8%25A7%25DB%258C%25D8%25B1%25D8%25A7%25D9%2586%25DB%258C%2B%25D8%25B9%25D8%25A8%25D8%25AF%25D8%25A7%25D9%2584%25D8%25B1%25D8%25AD%25D9%2585%25D9%2586%2B%25D8%25B5%25D9%2588%25D9%2581%25DB%258C%2B%25D8%25B1%25D8%25A7%25D8%25B2%25DB%258C' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-4774805731356821956</id><published>2012-01-21T20:15:00.001-08:00</published><updated>2012-01-21T20:15:28.662-08:00</updated><title type='text'>خدایان باستانی لیتوانی و ارتباط با پارسی و سنسکریت</title><content type='html'>The list of Lithuanian gods is reconstructed based on scarce written sources and late folklore. Lithuania converted to Christianity in 1387, but elements of the Lithuanian mythology survived into the 19th century. Earliest written sources, authored by foreigners and Christians, only briefly mention the Lithuanian gods. Beginning in the 16th century, the pagan religion received more attention from authors, but often their accounts were confused, contradictory, and heavily influenced by various religious agendas. Collection and recording of folklore began in the 19th century. By that time the pagan mythology became fragmented and mixed with Christian traditions. The cults of old deities transformed into folklore (individual tales, myths, songs, etc.) without associated rituals. Because of such difficulties obtaining data, there is no accepted list of Lithuanian gods. Different authors present wildly contradictory reconstructions of Lithuanian pantheon.Contents  [hide] 1 Names from folklore myths and legends1.1 Gods and god-like beings1.2 Heroes and heroines1.3 Local and nature spirits1.4 Various lower beings1.5 Demonic beings1.6 Holy places and things2 Names by written sources2.1 Earliest Russian chronicles2.2 Martynas Mažvydas2.3 Maciej Stryjkowski2.4 Jan Łasicki2.5 Matthäus Prätorius2.6 Theodor Narbutt2.6.1 Male deities2.6.2 Female deities2.7 Other written sources2.8 Other names3 See also4 References5 Further reading[edit]Names from folklore myths and legendsThis section includes the names of gods, divine or demonic beings, and other personages from Lithuanian myths, legends, folklore, and fairy-tales.[edit]Gods and god-like beingsDievas, the Chief God (whose name was possibly cognate with the Hindu Dyaus and Greek Zeus).Dievas Senelis ("God Old Man"), a manifestation of God. According some reconstructions, that do not recognize manifestations of God in the primary Lithuanian mythology, he was a separate deity, a teacher of people and judge of their morality. He looks like an old traveling beggar. Dievas Senelis is proficient at magic and medicine.Praamžius, an epithet of God.Aušrinė, the Morning Star, a goddess, a daughter of the God ("dievaitė"). She was the goddess of the morning. Aušrinė has many similarities with Vedic Ushas, the Greek goddess Eos, and the Roman goddess Aurora. Alternatively her name is given as Aušra ("dawn").Dalia, goddess of fate and weaving.Gabija, the foster of the Holy Fire, a goddess, a daughter of the God ("dievaitė").Laima, goddess of Fate and Luck (Laxmi in Hinduism).Mėnuo, the Moon, a son of God ("dievaitis").Perkūnas, the Thunder, a son of God ("dievaitis") (Parjanya in Hinduism).Saulė, the Sun (Surya in Hinduism).Ašvieniai, the divine twins who pulled the chariot of the Sun (the Vedic Ashwins or the Greek Dioskouri).Vakarinė, god of the Evening Star.Žemyna, goddess, the deified soil (Zamin in Persian and Hindi for "land").Deivės Valdytojos (Lithuanian: Governing Goddesses), were the goddesses who made garments from human's lives. They were seven sisters: Verpiančioji (who spun the threads of life), Metančioji (who threw rims of life), Audėja (the weaver), Gadintoja (who broke the thread), Sergėtoja (who scolded Gadintoja, and instigated war between people), Nukirpėja (who cut the cloth of life), and Išskalbėja (the laundress). They have similarities with the Greek Fates and the Norse Norns. Deivės Valdytojos were associated with Dalia and Laima.Žvaigždės (žvaigždė, in singular), stars, having the Sun as their mother and, sometimes, the Moon as their father. One of the most important stars is Aušrinė. Other stars, Aušrinė's sisters, are less important, but they, like Vakarinė or Vakarė (the evening Venus, who makes the bed for Saulė, the sun), Indraja (Jupiter; Indra in Hinduism), Sėlija (Saturn), Žiezdrė (Mars) and Vaivora (Mercury), sometimes appear in mythic stories too.[edit]Heroes and heroinesPajauta, the legendary princess of KernavėJūratė and Kastytis are heroes of a Lithuanian legend, which subsequently became popular, mostly because of its modern poetic interpretation by Maironis. The queen of the amber palace Jūratė may be considered a manifestation of the goddess of Sea in this legend.[edit]Local and nature spiritsEžerinis, a spirit of lakesUpinis, a spirit of riversAuštaras (Auštra), the god of the northeast wind, who stands at the gates of paradise and lights the way for those going to paradise. His function of shining this beacon makes him similar to Aušrinė; some consider him to be her cousin.Bangpūtys, the god of the seas and stormsJavinė, a household god who protects grain in barns.Jievaras, a household spirit who protects grain. Sacrifices to Jievaras are made after the rye harvest. While cutting grain, women would leave a few grain tufts uncut, which would later be braided into plaits. They would also leave some bread and salt under the plait, and would say: Davei manei, Žemele, duodame ir tau ([You] gave for us, Mother Earth, we are giving for you too), a request for the land to continue to be fruitful.Kupolė, the spirit of springtime vegetation and flowers. The Festival of Kupolė (Kupolinės) was associated with Feast of St. John the Baptist (Joninės). In this festival, women picked sacral herbs, danced and sang songs. Kupolinės is also known as Rasos. Compare this with Ziedu māte in Latvian mythology, Kupala in Polish mythology and Ivan Kupala in Russian mythologyLaukų dvasios (spirits of fields), spirits, who were running through the fields. When crops in the fields waved in the wind, people saw them as being the actions of spirits. Laukų dvasios include Nuogalis, Kiškis (hare), Meška (bear), Lapė (fox), Katinas (tomcat), Bubis, Bubas, Bubė, Baubas, Babaužis, Bobas, Maumas (bugaboo), Raudongalvis (red-headed), Raudongerklis (red-throated), Žaliaakis (green-eyed), Paplėštakis, Guda, Dizikas, Smauglys (boa), Ruginis (spirit of rye), Papiokė, Pypalas, Žebris, Arklys (horse), Vilkas (wolf).[edit]Various lower beingsKaukas, spirits similar to trolls.Laumė, a fairy like female creature (pixies). Described as white, and blue as the sky itself. Good spirit, very friendly with the Earth and Nature gods. However, if anyone tried to use them, the punishment was grave.Nykštukas, gnomes.Vėlės, spirits of dead human beings.[edit]Demonic beingsAitvaras, a household spirit bringing both good and bad luckBaubas, an evil spirit with long lean arms, wrinkly fingers, and red eyes. He harasses people and tears their hair or stifles them. To children, he is the equivalent of the boogeyman of the English-speaking countries. A misbehaving child could be told by the parents: "Behave, or baubas will come and get you". Also it could be described as a black and dark creature living under the carpet or in some dark spot of the house.Giltinė – goddess of death, also The Reaper. Other names include Kaulinyčia, Maras (black death or the Plague), Maro mergos, Kolera, Pavietrė, Kapinių žmogus.[1] Her sacral bird is the owl. Sometimes she was considered to be a sister of Laima (luck).Ragana, is an old looking female, or witch. Mostly has dark intentions and powers to control forces of nature. They probably were old ladies living by the forest, having a good knowledge of plants and their use for medical and other purposes.Slogutis, means pain, misery or nightmare. Also can mean fear or bad feelings.Velnias, devil, not the pure evil being of Christianity, but a trickster. Earlier - dweller or even god of bogs and marshes.Žiburinis, a scary forest spirit that appears as a phosphorescent skeleton.[edit]Holy places and thingsDausos or Dangus, the home of good souls. Dausos is on a high mountain (Latvian Debeskalns, or Norse Valhalla), between two rivers. There are golden apple-trees in the Dausos garden. Day in the garden is perpetual but outside its confines is perpetual night. Master of Dausos is Vėjopatis (Lord of the wind) or Vėjas (Wind) who is also one of the oldest gods in Lithuanian mythology. Vėjas is identical to Vayu of Hinduism. Auštaras and Vėjopatis are keepers of Dausos’s gates (Dausų Vartai). While Auštaras shows the way for good souls, Vėjas (Vėjopatis) blows bad souls into oblivion.[edit]Names by written sources[edit]Earliest Russian chroniclesSome names from Lithuanian mythology are also found in Russian chronicles of the 13th century. These deities were supposedly worshiped by King of Lithuania Mindaugas secretly after baptizing. Russian chronicles are considered the best source of information about ancient Lithuanian pantheon worshiped by feodals and military.Sovijus in 13th century Russian chronicles was a person who introduced the pagan custom of burning bodies after death, according to studies by Gintaras Beresnevičius. The mediaeval chronicles tells that this custom is very old and was called Sovica. Sovica was practicated not only by Lithuanians but also by other pagan tribes (Livonians, Estonians and others).Žvoruna was a euphemism of the hunting and forest goddess like Roman Diana. Her name is connected with wild animals. There was mentioned in chronicle that she is a bitch, it means that her zoomorphic shape is female dog.Medeina (Medeinė) is other euphemism of the hunting and forest goddess. Medeina also was mentioned in 16th century by J. Lasicki. She was worshiped by peasants.Teliavelis (Televelis) was a powerful smith who made the sun and threw it to the sky. This myth survived in folk tales in the beginning of 20th century. Some scholars, like K. Būga tried to prove that Televelis is incorrectly written Kalvelis (smith diminutive in Lithuanian). Teliavelis has connections with Finnish Ilmarinen.Andajus (Andajas, Andojas, etc.) was mentioned in medieval chronicles as supreme deity. It may be euphemism of Dievas. There was mentioned in chronicle that warriors invoke Andajus in battle.Nonadievis (Nunadievis, by some scholars etimologized as Numadievis) is incorrectly written name of supreme god or just another euphemism.Perkūnas was the god of thunder, one of the most powerful deities. Perkūnas survived in people faith and folk tales till the 20th century.Diviriks is thought to be one of Perkūnas euphemisms, meaning leader of gods.[edit]Martynas MažvydasMartynas Mažvydas in his Latin introduction to Catechismusa Prasty Szadei (1547) urged the people to abandon their pagan ways and mentioned the following gods:[2][3]Perkūnas (Percuno) – god of thunderLaukosargas (Laucosargus) – god of grains and other agricultural plantsŽemėpatis (Semepates) – god of cattle and other farm animalsAitvaras and kaukas (Eithuaros and Caucos) – evil spirits[edit]Maciej StryjkowskiMaciej Stryjkowski (1547–1593) was a Polish–Lithuanian historian and author of Chronicle of Poland, Lithuania, Samogitia and all Russia. In this work, Stryjkowski provided two lists of gods, one Old Prussian and another Lithuanian. He listed 16 Lithuanian gods:[4]Prakorimas (Prokorimos) – the supreme deity. Stryjkowski elaborated that people used to sacrifice white cocks to Prakorimas. The flesh would be dividing into three pieces: one for peasants, another for pagan priests (Lithuanian: žynys), and third for burning. Stryjkowski pointed out that Prakorimas was similar to Prussian supreme god Okopirmas.Rūgutis (Ruguczis) – god of fermentation and fermented foodsŽemininkas (Ziemennik) – god of land and agriculture. The cult of žaltys (grass snake) is associated with the cult of Žemininkas.Krūminė (Kruminie Pradziu Warpu) – deity of ears, provider of cropsLietuvonis (Lituwanis) – god of rainKauriraris (Chaurirari) – deity of war and war-horses. The name etymology is unclear. Vladimir Toporov suggested that it is derived from Lithuanian word kaurai (fur), while Wilhelm Mannhardt argued it stems from karas (war).[5]Sutvaras (Sotwaros) – god of all cattleŠeimos dievas (Seimi Dewos) – god of familyUpinis dievas (Upinis Dewos) – god of riversBubilas – god of honey and beesDidis Lado (Dzidzis Lado) – the great god. Festivities, songs, and dances in his honor lasted from May 25 to June 25. There are doubts whether it was an actual god.[6]Gulbis (Gulbi Dzievos) – the good spirit of every human, guardian angelGaniklis (Goniglis Dziewos) – god of herds and shepardsŠventpaukštinis (Swieczpunscynis) – god of all domesticated and wild birds. People did not offer sacrifices to him as he was a free spirit.Kelių dievas (Kielu Dziewos) – god of roads, trade and travelPušaitis or Puškaitis (Puszajtis) – deity of land, living in bushes of sambucus and commanding chthonic dwarfs barstukas[edit]Jan ŁasickiJan Łasicki (Lasicius) was a Polish Protestant activist. He wrote a treatise on idolatry About gods of Samogitians, other Sarmatians, and false Christians (De diis Samagitarum caeterorumque Sarmatarum et falsorum Christianorum, written ca. 1582 and published in 1615). This 18-page treatise contained a lists of 76 Lithuanian gods with brief description of their functions. Łasicki obtained most of his information from Łaszkowski, a Polish lesser noble who worked as a royal land surveyor. The list contained very minor deities, representing everyday household items. Łasicki was also not intimately familiar with Lithuanian culture or language. Therefore, the academic opinion on the list ranges from a valuable resource to a practical joke designed to poke fun of Christian saints through an inverted mirror. Deities mentioned by Jan Łasicki were:[7]Aukštėjas (Auxtheias Vissagistis) – an euphemism of the supreme god. Derived from Lithuanian word aukštas (high).Žemėpatis (Zemopacios)Perkūnas (Percunos) – god of thunder godAudros – god of stormAlgisAušra (Ausca) – the morning star (Venus). Her other name was Aušrinė.Bežlėja (Bezlea)Brėkšta (Breksta) – goddess of twilight. Also it could be a euphemism of Vakarė.Ligyčius (Ligiczus)DatanusKirnis (Kirnus) – local god of cherriesKremata – god of hogs[8]Pyzius (Pizio) – god of spousesMedeina (Modeina et Ragaina) – goddess of forest and huntingKerpyčius and Šilinytis (Kierpiczus and Siliniczus) – gods of forest, mosses and lichensTavalas (Tavvals) – deity of physical strength. Gintaras Beresnevičius noted that this deity could be the same medieval Teliavelis.OrthusEžerinis (Ezernim) – spirit or deity of lakes. Derived from ežeras (lake).Sidžius, Simonaitis and Ventis Rekičionis (Simonaitem, Sidzium, Ventis Rekicziouum) – spirits worshiped by individual noble familiesKarvaitis Ėraitinis (Kurvvaiczin Eraiczin) – deity of calves and lambs[8]Gardūnytis (Gardunithis) – protector of newly-born lambs[9]Prigirstytis (Prigirstitis) – can hear whispersDerintojas (Derfintos)BentisLavvkpatimoPriparšis (Priparscis)Ratainyčia (Ratainicza) – god of horses[5]Valgina (Walgina) – god of cattle[8]Krikštas (Kriksthos) – protector of tombstones[8]Apydėmė (Apidome) – deity of changed residence. The name is also known from hand-written collection of sermons from 1573.[10]Kriukis (Krukis) – deity of pigsLazdona (Lasdona) – goddess of hazelnutsBubilas (Babilos) – household god of bees, husband of AustėjaŽemyna (Zemina) – goddess of land and agricultureAustėja (Austheia) – household goddess of bees, often presented as wife of BubilasDeuoitisVetustisGuboi and TvverticosVeliuona (Vielona) – goddess of deathWarpulisSalaus – no function recorded by Łasicki.Šluotražis (Szlotrazis) – no function recorded by Łasicki. The name is derived from šluota (broom).[11]Tiklis – no function recorded by Łasicki.Beržulis (Birzulis) – no function recorded by Łasicki. Based on etymology, it could be a god of birches and birch sap.Šeryčius (Siriczus) – no function recorded by Łasicki. The name is possibly derived from šerti (feed).[11]Dvargantis (Dvvargonth) – no function recorded by Łasicki.Klamals – no function recorded by Łasicki.Atlaibas (Atlaibos) – no function recorded by Łasicki.NumeiasUblanyčia (Vblanicza) – patron of beggars[12]Dugnai – spirit of flourPesseiasTrotytojas kibirkščių (Tratitas Kirbixtu) – deity of spark, fireAlabathisPolengabiaUžpelenė (Aspelenie)Budintojas (Budintaia)MatergabiaeRaugo Žemėpatis (Rauguzemapati) – deity of sourdough, leaven and fermentationLuibegeldasZiemennikVaižgantas (Waizganthos) – a god of flaxGabija (Gabie) – goddess of household fireSmik smik per velėną (Smik Smik Perleuenu) – a phrase rather than a beingEžiagalis (Ezagulis) – god of deathAitvaras (Aitvvaros)Kaukas (Kaukie)Gyvatė (Giuoitos) – black snake (see also žaltys)Srutis and Miechutele – deities of paint and color[11][edit]Matthäus PrätoriusDeities mentioned by Matthäus Prätorius (1635–1704) were:[11]Žalius (Zallus) – god of disagreementŽėlius (Zelus) – god of grassŠulininis (Szullinnijs) – god of wellsBangpūtys, Vėjopatis, Bičbirbis, Giltinė, Gota, Jaučių Baubis, Karvaitis, Ėraitis, Skalsa, Biržulis / Beržulis, Prigirstytis / Girystis, Ligyčius / Lygėjus, Kelio dievas / KelukisDrebkulis and Magyla - Prussian LithuanianGabjauja (Gabvartas)[13][edit]Theodor NarbuttPolish historian Theodor Narbutt wrote the ten-volume work History of the Lithuanian Nation (Dzieje starożytne narodu litewskiego) between 1835 and 1841. The first volume contained a description of Lithuanian mythology. However, modern historians have accused Narbutt of falsifying historical facts and reporting speculations. Thus, some gods mentioned only by Narbutt and unknown from other sources are usually treated as a figure of author's imagination.[edit]Male deitiesPraamžius (Pramżimas) – highest god, determines the fate of people, world, and other godsUkapirmas (Okkapirmas) – preceded time, his feast is celebrated on December 25Viršaitis (Wirszajtos) – protected household, domestic animals. Narbutt claimed that he was equivalent to Auxtejas Wissagistis mentioned by Łasicki and to Roman SaturnPerkūnas (Perkunas) – thunder godKovas (Kawas) – god of warRagutis – god of beer, vodka, meadSantvaras or Sotvaras (Sotwaros) – god of daylight, poets, doctorsAtrimpas (Atrimpos) – god of sea and waterGardaitis (Gardeoldiis) – god of wind, storm, protector of shipsPoklius (Poklus) – god of death and underworldKriukis (Krugis) – god of smithsŽiemininkas (Ziemienikas) – god of earth, harvest, and darknessPatelas (Patelo) – flying god of air, similar to an angelŠneibratas (Sznejbrato) – god of birds and huntingKibirai (Kabiry) – a trinity[edit]Female deitiesPraurimė (Praurime) – goddess of sacred fire, she was served by vaidilutėsLada (Lado) – the great goddess, Rasos festival is dedicated to herBudtė (Budte) – goddess of wisdomLaima (Lajma) – goddess of fatePelenų Gabija (Polengabia) – goddess of fireplacesMoterų Gabija (Matergabia) – goddess of bread and bakeryPerkūnaitėlė (Perkunatele) – wife of PerkūnasPilvytė (Pilwite) – goddess of money, riches, and good luckLietuva (Liethua) – goddess of freedom, pleasure, joyVeliuona (Wellona) – goddess of eternity, afterlifePergrubė (Pergrubie) – goddess of spring, flowers, gardensMilda – goddess of love, courtshipKrūminė (Krumine) – goddess of grain, agricultureNijolė (Nijola) – mistress of the underworld, wife of PokliusAlabatis – goddess of flaxAušra (Ausssra) – morning goddessBezelea – evening goddessBrėkšta (Brekszta) – goddess of darkness and dreamsKruonis (Kronis) – goddess of timeUžsparinė (Usparinia) – goddess of land bordersVerpėja (Werpeja) – weaver of the thread of lifeGondu – goddess of weddingsUpinė (Upine) – goddess of rivers, springsRatainyčia (Ratajniczu) – goddess protecting horsesValginė (Walgina) – goddess protecting domestic animalsLuobo gelda (Lajbegelda) – goddess of knowledge and rumorsMėšlų boba (Mahslu baba) – goddess of garbageBudintoja – spirit that wakes sleeping peopleAustėja (Austheja) – goddess of beesRagutiene Pati (Ragutenapati) – wife of RagutisŽemės Motina (Zemmes mahti) – goddess of underground, responsible for lost itemsGaila (Gajla) – spirit torturing people and animalsNeris – nymph of Neris RiverDugnė (Dugna) – nymph of riversRagana – goddess of treesLazdona – goddess of hazelnutMedziojna – goddess of forestsPajauta – worshiped woman, daughter of Duke Kernius, wife of ŽivinbudasBirutė (Biruta) – worshiped woman, wife of Kęstutis[edit]Other written sourcesThis section contains those names of Lithuanian and Prussian gods or other mythical beings that are mentioned in old treatises on history or philosophy, sometimes accompanied by brief descriptions, and which are known from a few independent sources or from their counterparts under different names in later collections of myths and tales.Dimstipatis (mentioned by Jokūbas Lavinskis), is a masculine deity (genius loci). It is a household god, the guardian of houses and caretaker of the hearth. People sacrificed roosters and black hens to the deity. The birds were boiled; later people would gather around the kettle and eat the birds. The bones were burned. Sometimes Dimstipatis is reconstructed as a god of housewives, to whom pigs were sacrificed. Dimstipatis was also seen as a power protecting from fires.[2]Dirvolika, Nosolus (Jesuit reports from 1605)[14]Pagirnis (Jesuit reports from 1605)[2]Baukuris (Kraziu kolegijos)[15]Velinas (mentioned by Konstantinas Sirvydas)[1]Javinė (Jawinne by Jacob Brodowski)[14]Laima (Daniel Klein in 1666)[16][edit]Other namesThe names, that were more marginal in Lithuanian mythology or less known from existing sources are put here. In fact they denote some spirits or local deities, that don't play a main role in the mythology of Lithuanians.Blizgulis, a god of snow. His name means "that who glitters."Junda, Goddess of WarBaubis, a household god of meat and cattle.Divytis, a god-like hero of fishermen legends. Fishermen at sea sang songs about Divytis.Gardaitis, a god (a spirit?) of ships and sailors.Jagaubis, a household spirit of fire and the furnace.Rasa, Kupolė's and Kaupolis' daughter. She is the goddess of summer's greenage and flowers.Mokas, a stone with an ability to teach people, sometimes they are found in families - with wife Mokienė and children Mokiukas[edit]See alsoLatvian mythologyLithuanian mythologySlavic mythologyRomuva (temple)[edit]References^ a b (Lithuanian) Balsys, Rimantas (2005). "Prūsų ir lietuvių mirties (požemio, mirusiųjų) dievybės: nuo Patulo iki Kaulinyčios". Lietuvininkai ir lietuviai. Etninė kultūra IV: 27–51.^ a b c (Lithuanian) Beresnevičius, Gintaras (2006-12-16). "Laukpatis ir Dimstipatis. Lauko ir namų dievai". Šiaurės Atėnai (825). ISSN 1392-7760.^ Adalbert Bezzenberger, ed (1874). Litauische und Lettische Drucke des 16. Jahrhunderts. Göttingen: Robert Peppmüler. p. 3.^ (Lithuanian) Beresnevičius, Gintaras (August 2006). "M. Strijkovskio „Kronikos“ lietuvių dievų sąrašas (1)". Metai 8–9 (89). ISSN 0134-3211.^ a b (Lithuanian) Balsys, Rimantas (2006). "Žirgų (arklių) dievybės rašytiniuose šaltiniuose". Žemaičių žemė (3): 17–19. ISSN 1392-2610.^ Balsys, Rimantas (2006). "Lada (Didis Lado) in Baltic and Slavic Written Sources". Acta Baltico-Slavica. Archeologia, Historia, Ethnographia, et Linguarum Scientia (30): 597–609. ISSN 0065-1044.^ (Latin) Łasicki, Jan (1868) [1615]. De diis samagitarum libellus. Riga: J. Bacmeister. pp. 10–16. OCLC 60605501.^ a b c d Mitchel, B. W. (April 1919). "The Early Centuries of Kultur". The Classical Journal 7 (14): 421.^ (Lithuanian) Paulauskytė, Teresė (2004-08-21). "Ką garbino žemaičiai XVI amžiuje  dievus ar demonus?". Šiaurės Atėnai (713). ISSN 1392-7760.^ Simas Sužiedėlis, ed (1970–1978). "Apydėmė". Encyclopedia Lituanica. I. Boston, Massachusetts: Juozas Kapočius. pp. 113–114. LCC 74-114275.^ a b c d (Lithuanian) Balsys, Rimantas (2007). "Kai kurios Motiejaus Pretorijaus hipotezės ir jų interpretacijos XX a. pabaigos – XXI a. pradžios mitologų darbuose". Res Humanitariae I: 76–94. ISSN 1822-7708.^ (Lithuanian) Razauskas, Dainius (2009-12-04). "Krosnis – aukuras, namų šventovė". Šiaurės Atėnai (967). ISSN 1392-7760.^ http://www.aidai.us/index.php?option=com_content&amp;task=view&amp;id=892&amp;Itemid=127^ a b (Lithuanian) Ona Verseckienė, ed (2004). "Namų dievai. Baltiškieji namų dievai". Lietuvių etninė kultūra. Namai etninėje kultūroje. Elektroninės leidybos namai. ISBN 9955-606-04-5.^ Zinkus^ Simas Sužiedėlis, ed (1970–1978). "Laima". Encyclopedia Lituanica. III. Boston, Massachusetts: Juozas Kapočius. pp. 269–270. LCC 74-114275.[edit]Further readingLithuanian Religion and Mythology by Gintaras BeresnevičiusJūrate Baranova, et al., ed (2001). "Chapter iv: Lithuanian mythology by Gintaras Beresnevičius". Lithuanian philosophy: persons and ideas Lithuanian philosophical studies, ii. Cultural heritage and contemporary change series IVa, Eastern and Central Europe, volume 17. The Council For Research In Values And Philosophy. ISBN 1-56518-137-9. Retrieved 2007-09-07.Gintaras Beresnevičius on periodisation and Gods in Lithuanian mythology.[1]Algirdas Julien Greimas, "Of Gods and Men: Studies in Lithuanian Mythology", Indiana Univ. Press (November 1992)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-4774805731356821956?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/4774805731356821956'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/4774805731356821956'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/blog-post_21.html' title='خدایان باستانی لیتوانی و ارتباط با پارسی و سنسکریت'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-6675299957749507156</id><published>2012-01-17T19:18:00.001-08:00</published><updated>2012-01-17T19:18:00.774-08:00</updated><title type='text'>استکان، قوری، سماور و کتری.  به یاری عادل اشکبوس روسی را نگر</title><content type='html'>&lt;b&gt;از میان 32 حرف الفبای فارسی برخی حروف تنها ویژه واژه های عربی است .&lt;b&gt;&lt;/b&gt;&lt;/b&gt;حرف (ث) : هر واژه ای که دارای  ث  است بی گمان عربی است و ریشه ی فارسی ندارد . جز (کیومرث: مرد دانا یا گاو مرد) ، ( تـَهمورث : دارنده ی سگ نر قوی ) و واژگان لاتین مانند بلوتوث یا نام هایی مانند ادوارد ثورندایک و ... که بسی آشکار است نام های لاتین هستند نه عربی یا فارسی.حرف (ح): هر واژه ای که دارای حرف  ح  است بی گمان عربی است و ریشه ی فارسی ندارد.غیر از کلمه ی حوله که درست آن هوله است وبه گمان نزدیک به یقین ریشه ی ترکی دارد و به معنی (پُرزدار ) است .  عرب به هوله (حوله) می گوید : مِنشَفة در سعودی / خاولی یا خاولیة و بَشکیر در عراق / بِشکیر  یا فوطة در سوریه .واژه حول و حوش هم به گمان بسیار فارسی و درست آن هول و هوش است . کردهای فهلوی یا فَیلی هنوز به خانه می گویند هاوش که با house  در انگلیسی همانندی دارد.حرف (ذ) : هرچند در فارسی کهن تلفظ این حرف مانند تلفظ عربی آن وجود داشته اما امروزه دیگر هیچ ایرانی ای ذال را ذال تلفظ نمی کند بلکه  زاء تلفظ می نماید .بیش از 95% واژه های دارای ذال ریشه ی عربی دارند مگر واژه هایی مانند گذر ، گذراندن ، گذشتن ، پذیرش ، پذیرفتن ، آذین، گنبذ (امروزه گنبد خوانده می شود.)ذانستن ( که امروزه دانستن تلفظ می شود. اما کردها ، لَکها و برخی دیگر از اقوام ایرانی  ذانستن را زانستن تلفظ می کنند. مانند تالشی ها که به (می دانم) می گویند ( زُنُـمzonom) و کردها می گویند ( اَزانِـم  یا  زانِـم یا مَزانِم یا دَزانِم )حرف(ص): هر کلمه ای که  صاد دارد بی شک عربی است مگر عدد شصت و عدد صد که عمداً غلط نوشته شده اند تا با انگشت شست و سد روی رودخانه اشتباه نشوند.صندلی نیز بی جهت با صاد نوشته شده و البته عربی شده ی چَندَل است. عرب به صندلی می گوید کُرسی ، مَقعَد و در گویش محلی عراق و سوریه اِسکَملی .صابون هم در اصل واژه ای فارسی است و درست آن سابون است و این واژه از فارسی به بیشتر زبانهای جهان رفته مثلاً soap در انگلیسی همان سابون است . ما سابون را به صورت معرَّب صابون با صاد می نویسیم.اصفهان نیز معرّب یعنی عربی شده ی اَسپَدانـه یا سپاهان است.حروف( ض/ظ /ع ):  بدون استثنا تنها ویژه واژه های دارای ریشه ی عربی است و در فارسی چنین مخارجی از حروف وجود ندارد .  به ویژه ضاد تا جایی که عرب ها به الناطقین بالضاد معروفند زیرا این مخرج ویژه عرب است نه دیگر مردمان نژاد سامی.حرف(ط) : جنجالی ترین حرف در املای کلمات است . مخرج طاء تنها ویژه واژه های عربی است و در فارسی ط نداریم و واژه هایی که با  ط  نوشته می شوند یا عربی اند و یا اگر عربی نیستند غلط املایی هستند . مانند طهران ،طالش، اصطهبان ، طوس که خوشبختانه امروزه دیگر کسی تهران ،تالش ، استهبان و توس را دیگر نادرست نمی نویسد. اما بلیت واژه ای فرانسوی است . تایر tire واژه ای انگلیسی است . اتاق مغولی است . تپش فارسی است و دلیلی ندارد که آن ها را نادرست بنویسیم و امروزه دیگر این واژه ها را درست می نویسند مگر کسانی که با ریشه واژه ها آشنا نیستند.حرف( ق ):  نیز در مرتبه دوم حروف جنجالی است . در فارسی قاف نداریم  غ  داریم . قاف ویژه واژه های عربی در 90 درصد موارد است واژه های  عربی دارای ریشه ی اغلب سه حرفی و دارای وزن و هم خانواده اند مانند: قاسم ، تقسیم ، مقسِّم ، انقسام ، قَسَم ، قسمت ، اقسام ، مقسوم ، قسّام ، منقسم و تشخیص واژه ی عربی الاصل دارای قاف کار ساده ای است . اما دیگر کلمات قاف دار یا ترکی اند و یا مغولی . مانند قره قروت: کشک سیاه / قره قویونلو : صاحبان گوسفند سیاه/ قره گوزلو: دارنده ی چشم سیاه / قزل آلا : ماهی طلاییکلماتی مانند آقا ،قلدر ، قرمساق  نیز مغولی اند.  کلمه قوری نیز روسی است اصلاً قوری ،کتری ، سماور ، استکان همه واژه های روسی اند و اینها زمان قاجاریه و در دوره صدارت اعظمی امیر کبیر وارد ایران شدند . کلماتی مانند قند و قهرمان و قباد معرب  کند کهرمان و کَواذ هستند همان گونه که کرماشان یا کرمانشاه را عرب قرماسان یا قَرمسین تلفظ می کرده اما امروزه ما ایرانیان کرمانشاه یا کرماشان را قرماسان یا قرمسین تلفظ نمی کنیم  اما کواذ را قباد می گوییم و این تأثیر زبان عربی بر فارسی است.حروف چهارگانه ( گ /چ/ پ / ژ ) : نیز در عربی فصیح یعنی نوشتاری وجود ندارد. و هر کلمه ای که دارای یکی از این چهار حرف است حتماً عربی نیست و به احتمال بسیار ریشه ی فارسی دارد . مانند منیژه ، مژگان ، ژاله ،پروین ، پرنده ، گیو، گودرز ،منوچهر ، پریچهر  و ... البته اغلب چنین است و موارد اندکی نیز امکان دارد از دیگر زبانها باشد مانند پینگ پونگ که چینی است . یا چاخان و خپل که مغولی اند . اشتباه نکنید چاخان ترکی نیست . مغولی است زیرا در ترکی به دروغ  می گویند  یالان .یا پارتی party کلمه ای انگلیسی است و  آپارتمان واژه ای فرانسوی است.شاید بپرسید پس سایر حروف مانند  الف ب ت ج د ر ز س ش ف ک ل م ن و ه ی  چگونه هستند ؟ پاسخ شما این است که اینها حروف مشترک در سراسر زبانهای جهان است . هرچند برخی اقوام بعضی حروف را ندارند و به گونه دیگر ادا می کنند . مانند حرف   ر  که در فرانسه   غ گفته می شود  و یا همین  ر   در چین  ل   خوانده می شود .نوشته عادل اشکبوس با اندکی ویرایش&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-6675299957749507156?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/6675299957749507156'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/6675299957749507156'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/blog-post_17.html' title='استکان، قوری، سماور و کتری.  به یاری عادل اشکبوس روسی را نگر'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-4889081246443347893</id><published>2012-01-16T22:09:00.001-08:00</published><updated>2012-01-17T12:09:02.236-08:00</updated><title type='text'>قضیب ذهب [روئینه زرین] دکتر علی زرگری</title><content type='html'>روئینه زرّینچنین اند نامهایش در زبانهای بیگانه:1- علمی: Solidago Virguarea L2- فرانسه: Solidage des bois3- انگلیسی: Golden Wings, Common Goldenrod, Goldenrod4- آلمانی: Echte Goldruthe, Gemeine Goldruthe, Goldruthe5- ایتالیایی: Verga aurea. E, Pagana, Erba giudaica, Verga d'oro6- عربی: قضیب ذهب (علف زرّین)گیاهی است پایا به بلندای 60 تا 100 سانتیمتر که خودروی نواحی خشک، بخشهای بی درخت جنگلها و چمنزار های طبیعی و نواحی سنگلاخ است.  پراکندگی اش به گونه ای است که در بیشتر نواحی اروپا تا 2800 متری ارتفاعات آلپ، بعضی نقاط آسیا و آمریکای شمالی یافت می شود.  این گیاه ریشه ای دراز و منشعب و برگهائی ساده، بیضوی دراز، نوک تیز و کمی خشن دارد.  کاپیتولهای متعدد آن برنگ زرد، مجتمع بصورت خوشه و مرکب از دو نوع گل، یکی لوله ای، نر-ماده و دیگری زبانه ای و ماده است.  گلهای اخیر به درازای یک سانتیمتر بوده در حاشیه نهنج منظره ای زیبا بدان می دهند. در خارج کاپیتولها، انولوکری مرکب از براکته های نامساوی با حاشیه نازک و غشائی دیده می شود ضمن اینکه در فاصله کاپیتولها برگهای منفرد کوچک جای دارد که به تناسب نزدیک شدن به رأس گل آذین کوچکتر و باریک تر می گردند.میوه اش فندقه است به رنگ زرد پوشیده از تار و دارای زوایای مشخص [از همین رو یک نام دیگر فارسی آن گردوی انگلیسی است!  چه ها می کنند توده های مردم!].زنبور عسل تمایل بسیار به گلهای فراوان و نوش این گیاه داشته پیوسته خود را به گل آذینش می رساند.قسمت مورد استفاده این گیاه ریشه و سرشاخه های گلدارش است هرچند بررسی های کنِکو=Knekow نشان داده ریشه تأثیر درمانی بیشتری دارد. ترکیبات شیمیائی- کلیه قسمتهای گیاه (بویژه گلها) دارای تانن، موسیلاژ، مواد تلخ، به مقدار کم اسانس، یک ساپونین، نوعی آلکالوئید و اسید سالیسیلیک است. در ریشه اش اینولین نیز یافت می شود. میوه اش حدود پانزده در صد روغن قابل استخراج و روان دارد.اسانس سرشاخه های گلدار دارای بورنئول و پنین است.خواص درمانی- مدر، آرام کننده، قابض و بادشکن است و هم از اینرو در درمان اسهالهای ساده، ورم روده، و بطور کلی رفع ناراحتی های دستگاه گوارش که با بروز حالات اسهالی همراه است اثرات مفید ظاهر می نماید. مصرف آن برای درمان اسهال مسلولین و کودکان، در زمان ظاهر شدن دندان توصیه شده است.  با مصرف فرآورده های این گیاه نه تنها التهاب مخاط دهان بلکه التهاب دستگاه گوارش و مجاری ادرار نیز درمان می گردد و خونریزی های داخلی متوقف می شود. فرآورده های این گیاه دارای اثر دفع اوره و کاهش کلسترول خون است.  در درمان بیماری های عفونی مجاری ادرار (کلی باسیلوز، ورم مثانه، ورم کلیه ها و دفع سنگ کلیه (اوراتها) موثر است.در استعمال خارجی جوشانده برگهای خشک گیاه به صورت غرغره جهت رفع التهاب مخاط دهان، درد گلو و ورم لثه ها بکار می رود.  اگر گرد برگهای خشک گیاه بر روی زخم و جراحات پاشیده شود در خشکاندن ترشحات و بهبودشان موثر است.  قطعات له شده برگ گیاه نیز در طب عوام جهت مداوای زخم بر روی آن گذارده می شود.  صور داروئی- جوشانده 10 تا 50 در هزار سرشاخه گلدار یا  ریشه به مقدار 3 تا 5 فنجان در روز میان دو وعده غذائی (پس از 2 دقیقه جوشاندن به مدت ده دقیقه گرم کنند)؛ شربت حاصل از جوشاندن 100گرم سرشاخه گلدار خشک در یک لیتر آب و افزودن 1600گرم قند برای درمان بیماری های کودکان به مقدار یک قاشق سوپ خوری در هر ساعت (Dr. H. Leclerc)؛   تنتور حاصل از خیساندن 20 قسمت سرشاخه گلدار تازه گیاه در 100قسمت الکل30 درجه به مقدار دو قاشق قهوه خوری در روز؛ جوشانده 50 تا 100 در هزار گیاه برای استعمال خارجی.برای جلوگیری از کاهش اثر درمانی فرآورده های این گیاه 100گرم سرشاخه گلدار تازه آنرا در نیم لیتر آب به ملایمت می جوشانند بطوری که محلول به نصف تقلیل یابد و در شیشه های در بسته نفوذ ناپذیر ریخته بهنگام نیاز 1 تا 3 قاشق آنرا در شربت ساده یا دم کرده زیزفون حل کرده مصرف می کنند (Botan). محل رویش در ایران-  گیلان: نواحی مجاور دریای خزر، اسالم، بین اسالم و خلخال در ارتفاعات 350؟ متری، دره لیزار.  مازندران: بین نمازیه و زانوس، منطقه کجور، در ارتفاع 2800 متری، کلاردشت در 1660متری، نی دشت، در نزدیکی رامسر در 1000متری، پل زنگوله در 2300 متری، سیاه بیشه در دره چالوس (ارتفاعات 1500-2200 متری)، نزدیک اهر، آذربایجان، قره داغ، علی آباد در 20 کیلومتری جنوب کلیبر در ارتفاع 2300-2500 متری.دو گیاه زیر که هیچکدام در ایران نمی رویند اثرات درمان مشابه دارند و هم زنبوران را سود کنند هم فزودن پیشاب را:* Solidago Canadensis L.* Solidago serotina Aitزرگری، علی.  گیاهان داروئی، ج. 3، صص 171-169.&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/-KXOOzhqeIz4/TxXVOFK_SPI/AAAAAAAAAqQ/lv-WoDXJyBU/s1600/220px-Solidago_virgaurea_minuta1.jpg" imageanchor="1" style="clear:left; float:left;margin-right:1em; margin-bottom:1em"&gt;&lt;img border="0" height="150" width="200" src="http://3.bp.blogspot.com/-KXOOzhqeIz4/TxXVOFK_SPI/AAAAAAAAAqQ/lv-WoDXJyBU/s200/220px-Solidago_virgaurea_minuta1.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-4889081246443347893?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/4889081246443347893'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/4889081246443347893'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/blog-post_1283.html' title='قضیب ذهب [روئینه زرین] دکتر علی زرگری'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/-KXOOzhqeIz4/TxXVOFK_SPI/AAAAAAAAAqQ/lv-WoDXJyBU/s72-c/220px-Solidago_virgaurea_minuta1.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-1112809804704330570</id><published>2012-01-16T19:07:00.001-08:00</published><updated>2012-01-17T12:01:31.249-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>رویئنه زرین. به عربی قضیب ذهب به معنای علف زرین، و در انگلیسی:Solidago virga، Goldenrodگیاهی است داروئی، پایا، دارای برگ‌های دراز، زبانه‌های گریبان سبز زرد رنگ، کپه‌هائی به شکل خوشه در بالای ساقه. و گلهای زرد رنگ. این گیاه بیشتر در جنگل‌‌ها و باغ‌ها می‌روید. زنبور عسل نوشش را بس می پسندد. در شمال ایران از اسالم تا رامسر تا ارتفاعات 2700 متر دیده می شود و در بسیاری نقاط گیتی دیگر فراوان می روید و در بوستانها هم بهر زینت می کارند. در طب سنتی و داروسازی مدرن مهم بوده و هست. اروپائیان استفاده های آنرا در سده شانزدهم از اعراب یاد گرفتند. از گیاهان مهم خلط آور است که برای خرد کردن و دفع سنگ کلیه و مثانه هم بکار می رود و در ترکیب با آب انگور یا هندوانه موثر تر می شود. درتقویت پوست و درمان سوختگی سخت کاری است. به غلط آلرژی زا شمرده شده است. گل‌های کوچک زرد رنگ و ساقه‌های بلند میله مانند دارد و بومی آمریکای شمالی هم هست. به عنوان گل ایالت کنتاکی آمریکا هم بر گزیده شده است.نیز نک مطالب شگرف وبستر آنلاین را:Webster's Online Dictionarywith Multilingual Thesaurus Translation Earth's largest dictionary with more than 1226 modern languages and Eve!Definition: GoldenrodPart of Speech DefinitionNoun 1. Any of numerous chiefly summer-blooming and fall-blooming North American plants especially of the genus Solidago.[Wordnet].Source: WordNet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Top"Goldenrod" is a common misspelling or typo for: goldenrods.Date "Goldenrod" was first used in popular English literature: sometime before 1828. (references)Specialty Definition: GoldenrodDomain DefinitionNoah Webster [Noun] A plant, the Solidago.. Source: Webster's 1828 American Dictionary.Geography Goldenrod is geographically located in Marshall Islands. Its features include an island (a tract of land, smaller than a continent, surrounded by water at high water). Its geographic coordinates are 11.6 degrees North latitude and 162.333333 degrees East longitude. (references)Wikipedic The goldenrod is a flowering plant in the Family Asteraceae. (references)Wiktionary 1: [Adjective] (color) of a golden-yellow colour, like that of the goldenrod plant. (references)  2: [Noun] (color) a golden-yellow colour, like that of the goldenrod plant. . (references)  3: [Noun] a tall-stemmed, plant with clusters of small yellow flowers. (references)Source: compiled by the editor from various references; see credits.TopCommon Expressions: GoldenrodExpressions DefinitionAlpine goldenrod Goldenrod similar to narrow goldenrod but having bristly hairs on edges of leaf stalks; mountainous regions of western America. Source: Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Beach goldenrod Vigorous showy goldenrod common along eastern coast and Gulf Coast of North America. Source: Wordnet 3.0Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Boott's goldenrod A variety of goldenrod. Source: Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Broad leaved goldenrod A variety of goldenrod. Source: Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Canadian goldenrod Large North American goldenrod having showy clusters of yellow flowers on arching branches; often a weed.Source: Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Elliott's goldenrod A variety of goldenrod. Source: Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Goldenrod (color) Goldenrod is a color that resembles the goldenrod plant. (references)Goldenrod City Goldenrod City is the largest city in the Johto region in the Pokémon game. It is Johto's rough equivalent to Celadon City. There are plenty of things to do in this city. The Gym Leader here is Whitney, a trainer who specializes in Normal-type Pokémon. (references)Gray goldenrod A dyer's weed of Canada and the eastern United States having yellow flowers sometimes used in dyeing. Source:Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Grey goldenrod A dyer's weed of Canada and the eastern United States having yellow flowers sometimes used in dyeing. Source:Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Meadow goldenrod Large North American goldenrod having showy clusters of yellow flowers on arching branches; often a weed.Source: Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Missouri goldenrod Similar to meadow goldenrod but usually smaller. Source: Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Narrow goldenrod Western American goldenrod with long narrow clusters of small yellow flowers. Source: Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Ohio goldenrod A variety of goldenrod. Source: Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Rough-stemmed goldenrod A variety of goldenrod. Source: Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Seaside goldenrod Vigorous showy goldenrod common along eastern coast and Gulf Coast of North America. Source: Wordnet 3.0Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Showy goldenrod A variety of goldenrod. Source: Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Sweet goldenrod Goldenrod of eastern America having aromatic leaves from which a medicinal tea is made. Source: Wordnet 3.0Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Tall goldenrod A variety of goldenrod. Source: Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Zigzag goldenrod A variety of goldenrod. Source: Wordnet 3.0 Copyright © 2006 by Princeton University. All rights reserved.Source: compiled by the editor from various references; see credits.TopSpecialty Expressions: GoldenrodExpressions Domain DefinitionVelvety goldenrod Aerospace Velvety goldenrod is a native herb found in the southern prairie provinces. This plant was fed experimentally to sheep, killing them. The corrosive resins have caused weight loss in calves, sheep, and small laboratory animals. The toxin has not been determined. In the United States, some other goldenrods (Solidago spp.) were shown to be poisonous. The presence of a fungal rust on the plants was implicated in the poisoning (Beath et al. 1953, Kingsbury 1964). Administering small amounts of the resin to calves caused a loss of body weight. The same resin given to small laboratory animals caused severe weight loss (Beath et al. 1953). Doses of 0.45 kg of partly dried plant material given 4 h apart caused death in 12 h. Symptoms included nausea, vomiting, distress, and accelerated respiration. Small amounts of the corrosive resin caused a loss of body weight (Beath et al. 1953). General symptoms of poisoning: 1- Cattle: weight loss; and 2- Sheep: a- breathing, rapid; b- death; c- nausea; and d- vomiting. (references)Source: compiled by the editor from various references; see credits.TopExtended Definition: GoldenrodGoldenrodGoldenrodInflorescences of Solidago virgaurea minutaScientific classificationKingdom: PlantaeDivision: MagnoliophytaClass: MagnoliopsidaOrder: AsteralesFamily: AsteraceaeTribe:  AstereaeGenus: SolidagoL.SpeciesSee text.The goldenrod is a yellow flowering plant in the Family Asteraceae.DescriptionAbout 100[1] perennial species make up the genus Solidago, most being found in the meadows and pastures, along roads, ditches and waste areas in North America. There are a handful of species from each of Mexico, South America, and Eurasia.[1] Some American species have also been introduced into Europe some 250 years ago.Many species are difficult to distinguish. Probably due to their bright, golden yellow flower heads blooming in late summer, the goldenrod is often unfairly blamed for causing hay fever in humans. The pollen causing these allergy problems is mainly produced by Ragweed (Ambrosia sp.), blooming at the same time as the goldenrod, but is wind-pollinated. Goldenrod pollen is too heavy and sticky to be blown far from the flowers, and is thus mainly pollinated by insects.Goldenrods are easily recognized by their golden inflorescence with hundreds of small capitula, but some are spike-like and other have auxiliary racemes.They have slender stems, usually hairless but S. canadensis shows hairs on the upper stem. They can grow to a length between 60 cm and 1.5 m.Their alternate leaves are linear to lanceolate. Their margins are usually finely to sharply serrated.Propagation is by wind-disseminated seed or by underground rhizomes. They form patches that are actually vegetative clones of a single plant.Goldenrod and visitingCerceris waspUse and cultivationGoldenrod is used as a food plant by the larvae of various Lepidoptera species (see list of Lepidoptera that feed on goldenrods). The invading larva induces the plant to form a bulbous tissue mass (called a gall) around it, upon which the larva then feeds. Various parasitoid wasps find these galls, and lay eggs in the larvae, penetrating the bulb with their ovipositor. Woodpeckers have learned to peck open the galls and eat the insect in the center.[2]Goldenrods can be used for decoration and making tea. Goldenrods are, in some places, held as a sign of good luck or good fortune[citation needed]; but they are considered weeds by others.Goldenrods are mostly short-day plants and bloom in late summer and early fall and some species produce abundant nectar when moisture is plentiful before bloom, and the bloom period is relatively warm and sunny. Honey from goldenrods often is dark and strong due to admixtures of other nectars. However when there is a strong honey flow, a light (often water white), spicy-tasting honey is produced. While the bees are ripening the honey there is a rank odor and taste, but finished honey is much milder.Garden useBritish gardeners adopted goldenrod long before Americans. Goldenrod only began to gain some acceptance in American gardening (other than wildflower gardening) during the 1980s. A hybrid with aster, known as x Solidaster is less unruly, with pale yellow flowers, equally suitable for dried arrangements.Solidago canadensis was introduced as a garden plant in Central Europe, and is now common in the wild. In Germany, it is considered an invasive species that displaces native vegetation from its natural habitat.Goldenrod is a companion plant, playing host to some beneficial insects, and repelling some pests.[citation needed]Canadian Goldenrod (Solidago canadensis)Industrial useInventor Thomas Edison experimented with goldenrod to produce rubber, which it contains naturally.[3] Edison created a fertilization and cultivation process to maximize the rubber content in each plant. His experiments produced a 12 foot tall plant that yielded as much as 12 percent rubber. The rubber produced through Edison's process was resilient and long lasting. The tires on the Model T given to him by his friend Henry Ford were made from goldenrod. Examples of the rubber can still be found in his laboratory, elastic and rot free after more than 50 years. However, even though Edison turned his research over to the U.S. government a year before his death, goldenrod rubber never went beyond the experimental stage.Medicinal useThe variety Solidago virgaurea is used as a traditional kidney tonic.[4] It is used by practitioners of herbal medicine as an agent to counter inflammation and irritation of the kidneys when bacterial infection or stones are present.[5] Goldenrod has also been used as part of a tincture to aid in cleansing of the kidney/bladder during a healing fast, in conjunction with Potassium broth and specific juices.[5] 'Solidago odora' is also sold as a medicinal, for these issues: mucus, kidney/bladder cleansing and stones, colds, digestion.Cultural significanceThe goldenrod is the state flower of the U.S. states of Kentucky (adopted March 16, 1926) and Nebraska (adopted April 4, 1895). It used to be the state flower of Alabama, being adopted as such on September 6, 1927, but was later rejected in favour of the camellia. Goldenrod was recently named the state wildflower for South Carolina.In Midwestern states in the mid-twentieth century it was said that when the goldenrod bloomed, it would soon be time to go back to school--the blossoms appeared in mid- to late August, shortly before the traditional start of school on the day after Labor Day.[6]In Sufjan Stevens' song, Casimir Pulaski Day, the narrator brings goldenrod to his girlfriend upon finding out that she has been diagnosed with bone cancer. Carrie Hamby's song, Solidago, tells the story of Thomas Edison's experiments with making goldenrod a domestic source of rubber that ended with the invention of synthetic rubber during WWII.The Sweet Goldenrod (Solidago odora) is also the state herb of Delaware as of June 24, 1996. [7]SpeciesGoldenrods in rural Indiana.Solidago albopilosa E.L. Braun : Whitehair GoldenrodSolidago altiplanities C.&amp; J. Taylor : High Plains GoldenrodSolidago arguta Ait. : Atlantic GoldenrodSolidago arguta. var. arguta : Atlantic GoldenrodSolidago arguta var. boottii (Hook.) Palmer &amp; Steyermark : Boott's GoldenrodSolidago arguta var. caroliniana Gray : Atlantic GoldenrodSolidago arguta var. harrisii (Steele) Cronq. : Harris' GoldenrodSolidago arguta var. neurolepis (Fern.) Steyermark : Atlantic GoldenrodSolidago auriculata Shuttlw. ex Blake : Eared GoldenrodSolidago bicolor L. : White GoldenrodSolidago brachyphylla Chapman : Dixie GoldenrodSolidago buckleyi Torr. &amp; Gray : Buckley's Goldenrod (VU)Solidago caesia L. : Wreath GoldenrodSolidago caesia var. caesia : Wreath GoldenrodSolidago caesia var. curtisii (Torr. &amp; Gray) Wood : Mountain Decumbent GoldenrodSolidago calcicola Fern. : Limestone GoldenrodSolidago californica Nutt. : California GoldenrodSolidago canadensis L. : Canada Goldenrod, Canadian GoldenrodSolidago canadensis var. canadensis : Canada GoldenrodSolidago canadensis var. gilvocanescens Rydb. : Shorthair GoldenrodSolidago canadensis var. hargeri Fern. : Harger's GoldenrodSolidago canadensis var. lepida (DC.) Cronq. : Canada GoldenrodSolidago canadensis var. salebrosa (Piper) M.E. Jones : Salebrosa GoldenrodSolidago canadensis var. scabra Torr. &amp; Gray : Canada GoldenrodSolidago cutleri Fern. : Cutler's alpine GoldenrodSolidago deamii Fern. : Deam's GoldenrodSolidago discoidea Ell. : Rayless Mock GoldenrodSolidago fistulosa P. Mill. : Pinebarren GoldenrodSolidago flaccidifolia Small : Mountain GoldenrodSolidago flexicaulis L. : Zigzag GoldenrodSolidago gattingeri Chapman : Gattinger's GoldenrodSolidago gigantea Ait. : Giant GoldenrodSolidago glomerata Michx. : Clustered GoldenrodSolidago gracillima Torr. &amp; Gray : Virginia GoldenrodSolidago guiradonis Gray : Guirado GoldenrodSolidago hispida Muhl. ex Willd. : Hairy GoldenrodSolidago hispida var. arnoglossa Fern. : Hairy GoldenrodSolidago hispida var. hispida : Hairy GoldenrodSolidago hispida var. lanata (Hook.) Fern. : Hairy GoldenrodSolidago hispida var. tonsa Fern. : Hairy GoldenrodSolidago juliae Nesom : Julia's GoldenrodSolidago juncea Ait. : Early GoldenrodSolidago latissimifolia P. Mill. : Elliott's GoldenrodSolidago leavenworthii Torr. &amp; Gray : Leavenworth's GoldenrodSolidago ludoviciana (Gray) Small : Louisiana GoldenrodSolidago macrophylla Pursh : Largeleaf GoldenrodSolidago missouriensis Nutt. : Missouri GoldenrodSolidago missouriensis var. fasciculata Holz. : Missouri GoldenrodSolidago missouriensis var. missouriensis : Missouri GoldenrodSolidago missouriensis var. tenuissima (Woot. &amp; Standl.) C.&amp; J. Taylor : Missouri GoldenrodGoldenrod achene and gallsSolidago missouriensis Nutt. var. tolmieana (Gray) Cronq. : Tolmies' GoldenrodSolidago mollis Bartl. : Velvety GoldenrodSolidago mollis var. angustata Shinners : Velvety GoldenrodSolidago mollis var. mollis : Velvety GoldenrodSolidago multiradiata Ait. : Rocky Mountain Goldenrod, Alpine GoldenrodSolidago multiradiata var. arctica (DC.) Fern. : Arctic GoldenrodSolidago multiradiata var. multiradiata : Rocky Mountain GoldenrodSolidago multiradiata var. scopulorum Gray : Manyray GoldenrodSolidago nana Nutt. : Baby GoldenrodSolidago nemoralis Ait. : Gray Goldenrod, American Western GoldenrodSolidago nemoralis var. longipetiolata (Mackenzie &amp; Bush) Palmer &amp; Steyermark : Gray GoldenrodSolidago nemoralis var. nemoralis : Gray GoldenrodSolidago odora Ait. : Anise-scented Goldenrod, Sweet GoldenrodSolidago odora var. chapmanii (Gray) Cronq. : Chapman's GoldenrodSolidago odora var. odora : Anise-scented GoldenrodSolidago ouachitensis C.&amp; J. Taylor : Ouachita Mountain GoldenrodSolidago patula Muhl. ex Willd. : Roundleaf GoldenrodSolidago patula var. patula : Roundleaf GoldenrodSolidago patula var. strictula Torr. &amp; Gray : Roundleaf GoldenrodSolidago petiolaris Ait. : Downy Ragged GoldenrodSolidago petiolaris var. angusta (Torr. &amp; Gray) Gray : Downy Ragged GoldenrodSolidago petiolaris var. petiolaris : Downy Ragged GoldenrodSolidago pinetorum Small : Small's GoldenrodSolidago plumosa Small : Plumed GoldenrodSolidago porteri Small : Porter's GoldenrodSolidago puberula Nutt. : Downy Goldenrod (VU)Solidago puberula var. puberula : Downy GoldenrodSolidago puberula var. pulverulenta (Nutt.) Chapman : Downy GoldenrodSolidago pulchra Small : Carolina GoldenrodSolidago radula Nutt. : Western Rough GoldenrodSolidago radula var. laeta (Greene) Fern. : Western Rough GoldenrodSolidago radula var. radula : Western Rough GoldenrodSolidago radula var. stenolepis Fern. : Western Rough GoldenrodSolidago roanensis Porter : Roan Mountain Goldenrod (Endangered)Solidago rugosa P. Mill. : Wrinkleleaf Goldenrod, Rough-stemmed GoldenrodSolidago rugosa subsp. aspera (Ait.) Cronq. : Wrinkleleaf GoldenrodSolidago rugosa subsp. rugosa : Wrinkleleaf GoldenrodSolidago rugosa subsp. rugosa var. rugosa : Wrinkleleaf GoldenrodSolidago rugosa subsp. rugosa var. sphagnophila Graves : Wrinkleleaf GoldenrodSolidago rugosa subsp. rugosa var. villosa (Pursh) Fern. : Wrinkleleaf GoldenrodSolidago rupestris Raf. : Eock GoldenrodSolidago sciaphila Steele : Shadowy GoldenrodSolidago sempervirens L. : Seaside Goldenrod, Beach GoldenrodSolidago sempervirens var. mexicana (L.) Fern. : Seaside GoldenrodSolidago sempervirens var. sempervirens : Seaside GoldenrodSolidago shortii Torr. &amp; Gray : Short's Goldenrod (Endangered)Solidago simplex Kunth : Mt. Albert GoldenrodSolidago simplex subsp. randii (Porter) Ringius : Rand's GoldenrodSolidago simplex subsp. randii var. gillmanii (Gray) Ringius : Rand's GoldenrodSolidago simplex subsp. randii var. monticola (Porter) Ringius : Rand's GoldenrodSolidago simplex subsp. randii var. ontarioensis (Ringius) Ringius : Ontario GoldenrodSolidago simplex subsp. randii var. racemosa (Greene) Ringius : Rand's GoldenrodSolidago simplex subsp. randii var. randii (Porter) Kartesz &amp; Gandhi : Rand's GoldenrodSolidago simplex subsp. simplex : Mt. Albert GoldenrodSolidago simplex subsp. simplex var. nana (Gray) Ringius : Dwarf GoldenrodSolidago simplex subsp. simplex var. simplex : Mt. Albert GoldenrodSolidago simplex subsp. simplex var. spathulata (DC.) Cronq. : Mt. Albert GoldenrodSolidago simulans Fern. : Fall GoldenrodSolidago speciosa Nutt. : Showy GoldenrodSolidago speciosa var. erecta (Pursh) MacM. : Showy GoldenrodSolidago speciosa var. jejunifolia (Steele) Cronq. : Showy GoldenrodSolidago speciosa var. pallida Porter :Showy GoldenrodSolidago speciosa var. rigidiuscula Torr. &amp; Gray : Showy GoldenrodSolidago speciosa var. speciosa : Showy GoldenrodSolidago spectabilis (D.C. Eat.) Gray : Nevada GoldenrodSolidago spectabilis var. confinis (Gray) Cronq. : Nevada GoldenrodSolidago spectabilis var. spectabilis : Nevada GoldenrodSolidago spathulata : Mountain GoldenrodSolidago sphacelata Raf. : Autumn GoldenrodSolidago spithamaea M.A. Curtis : Blue Ridge GoldenrodSolidago squarrosa Nutt. : Stout Goldenrod, Big GoldenrodSolidago stricta Ait. : Wand GoldenrodSolidago tortifolia Ell. : Twistleaf GoldenrodSolidago tenuifolia : Slender GoldenrodSolidago uliginosa Nutt. : Bog GoldenrodSolidago uliginosa var. levipes (Fern.) Fern. : Bog GoldenrodSolidago uliginosa var. linoides (Torr. &amp; Gray) Fern. : Bog GoldenrodSolidago uliginosa var. terrae-novae (Torr. &amp; Gray) Fern. : Bog GoldenrodSolidago uliginosa. var. uliginosa : Bog GoldenrodSolidago ulmifolia Muhl. ex Willd. : Elmleaf GoldenrodSolidago ulmifolia var. microphylla Gray : Elmleaf GoldenrodSolidago ulmifolia var. palmeri Cronq. : Palmer's GoldenrodSolidago ulmifolia var. ulmifolia : Elmleaf GoldenrodSolidago velutina DC. : Threenerve GoldenrodSolidago verna M.A. Curtis : Springflowering GoldenrodSolidago virgaurea : Goldenrod, Aaron’s RodSolidago wrightii Gray : Wright's GoldenrodSolidago wrightii var. adenophora Blake : Wright's GoldenrodSolidago wrightii var. wrightii : Wright's GoldenrodNatural hybridsSolidago × asperula Desf. (S. rugosa × S. sempervirens)Solidago × beaudryi Boivin (S. rugosa × S. uliginosa)Solidago × erskinei Boivin (S. canadensis × S. sempervirens)Solidago × ovata Friesner (S. sphacelata × S. ulmifolia)Solidago × ulmicaesia Friesner (S. caesia × S. ulmifolia)Notea b "Solidago". Flora of North America.D. A. SHEALER, J. P. SNYDER, V. C. DREISBACH, D. F. SUNDERLIN, and J. A. NOVAK (July 1999). "Foraging patterns of Eastern gray squirrels (Sciurus carolinensis) on goldenrod gall insects, a potentially important winter food resource". The American Midland Naturalist 142(1): 102–109. doi:10.1674/0003-0031(1999)142[0102:FPOEGS]2.0.CO;2. http://www.bioone.org/perlserv/?request=get-abstract&amp;doi=10.1674%2F0003-0031(1999)142%5B0102%3AFPOEGS%5D2.0.CO%3B2."Goldenrod Rubber", Time Magazine (December 16, 1929).Melzig, Mf (November 2004). "Goldenrod--a classical exponent in the urological phytotherapy". Wiener medizinische Wochenschrift (1946) 154(21-22): 523–7. doi:10.1007/s10354-004-0118-4. ISSN 0043-5341. PMID 15638071.a b Campion, Kitty. (1995). Holistic Woman's Herbal - How to Achieve Health and Well-Being at Any Age, ISBN 978-0760710302, "Basic Maintenance", Pg. 65, "Kidney/Bladder tincture" recipe (kidney cleansing); "Self-Monitoring: Genito-Urinary and Breast Health" Pg. 96, "Kidney/Bladder Tonic" tincture recipe (cystitis). Barnes &amp; Noble, Inc.Donna Cunningham (May 2001). "Goldenrod and Other Essences for School Transitions", Vibration Magazine: The Journal of Vibrational/Flower Essences.STATE SEAL, SONG AND SYMBOLS of DelawareSee alsoList of beneficial weedsList of companion plantsExternal linksGoldenrod identification: http://www.ontariowildflower.com/goldenrods.htmGoldenrods as state flowers: http://www.geobop.com/Symbols/plants/flowers/goldenrods/Ontario Wildflowers website More detail about Ontario's GoldenrodsSource: adapted by the editor from Wikipedia, the free encyclopedia; from the article "Goldenrod". Image Credit. bookmark   email   print   tweet   facebook  Topics by Level of Interest: GoldenrodTopics sorted by level of Interest Level (1=low, 600=high)     Topics sorted Alphabetically Level (1=low, 600=high)Goldenrod 34     Goldenrod 34Goldenrod (color) 10     Goldenrod (alternative meanings) 2Goldenrod Road Extension 7     Goldenrod (car) 4Goldenrod (car) 4     Goldenrod (color) 10Goldenrod Records 4     Goldenrod Records 4Goldenrod (alternative meanings) 2     Goldenrod Road Extension 7Source: the editor, created by/for EVE to gauge likely levels of human interest in linguistically triggered topics (compiled across various sources, such as Wikipedia and specialty expression glosses)."goldenrod" is a common misspelling or typo for: goldenrods.Synonyms: goldenrodPosition Synonyms (sorted by strength)Nouncompositae, daisy, dandelion, lettuces, marigold, ragweed, solidago, sunflower, thistle, zinnia.Consider also: wildflower, yam, yew, flower, periwinkle, ambrosia, ragwort, bramble, bugloss, nectar.OtherAsteraceae.Expressionaster family, family Asteraceae, family Compositae, genus solidago.Consider also: masking paper, wild flower.Source: Eve, based on meta analysis. TopComputed Synonyms: goldenrod Rank Intensity  Word Synonyms Synonyms of synonym 1    4.0192   goldenrod     gilt      gilded, golden, aureate, gold, annuity    2   4.0091    goldenrod     aurum     gold, Au, Australia, pigment metal 3, commonwealth of Australia    3   2.0093    goldenrod     solidago     golden rod, European goldenrod    4   1.3093   goldenrod      rod     pole, bar, staff, stick, wand    5    1.2093   goldenrod     rood      cross, crucifix, rod, mark, crux    6   1.1092    goldenrod     wand     rod, baton, staff, cane, bar    7   1.0093   goldenrod      pole     rod, post, stake, staff, bar    8    1.0092   goldenrod     however      but, nevertheless, yet, though, still    9   1.0092    goldenrod     boathook     boat hook, gaff, Pole hook, pike Pole, floating hook    10   1.0091   goldenrod      shoot     shot, shooting, sprout, to shoot, strike    11    1.0091   goldenrod     well      good, fine, spring, healthy, right    12   1.0091    goldenrod     cane     rod, stick, staff, baton, reed    13   1.0091   goldenrod      beach     coast, shore, strand, seashore, seaside    14    1.0090   goldenrod     sticks      rods, glues, canes, pastes, cheats    15   1.0090    goldenrod     staff     rod, Pole, cane, stick, shaft   --------------------     4 synonyms ranked from 16 to 19 abridged     --------------------Source: calculated by Eve using graph theory. "Intensity" is a score indicating the number of overlapping cliques where the word pair is found (an integer before the decimal); the first digit after the decimal is the number of overlapping terminal characters up to 9; the second characters is number of leading common characters up to 9; the last two digits measure the Levenshtein distance subtracted from 100. TopComputed Synonyms via Expressions: goldenrod Rank Intensity  Word Synonyms Synonyms of synonym 1   2.9990   goldenrod      European goldenrod     golden rod, solidago    2    2.3698   goldenrod     golden rod      European goldenrod, solidago    3   1.3093    goldenrod     birch rod     birch, rod, rood    4   1.0089   goldenrod      fruit cane     rod, forage straw, harvest index   Source: calculated by Eve using graph theory. "Intensity" is a score indicating the number of overlapping cliques where the word pair is found (an integer before the decimal); the first digit after the decimal is the number of overlapping terminal characters up to 9; the second characters is number of leading common characters up to 9; the last two digits measure the Levenshtein distance subtracted from 100. TopComputed Expressions: goldenrod Rank Intensity  Expression Synonyms Synonyms of synonym 1    6.3689   European goldenrod     golden rod      solidago, Goldenrod    2   6.0084    European goldenrod     solidago     golden rod    3   2.9990   European goldenrod      Goldenrod     gilt, aurum   Source: calculated by Eve using graph theory. "Intensity" is a score indicating the number of overlapping cliques where the word pair is found (an integer before the decimal); the first digit after the decimal is the number of overlapping terminal characters up to 9; the second characters is number of leading common characters up to 9; the last two digits measure the Levenshtein distance subtracted from 100. TopTranslations: GoldenrodLanguage Translations (or nearest inflections or synonyms, in parentheses)Balgarski енчец (goldenrod), златник (goldenrod). Additional references: Balgarski, Bulgaria, Greece, goldenrod. (volunteer &amp; more translations)Balgarski (transliteration) enchets (goldenrod), zlatnik (goldenrod). Additional references: Balgarski, Bulgaria, Greece, goldenrod. (volunteer &amp; more translations)Bulgarian енчец (goldenrod), златник (goldenrod). Additional references: Bulgarian, Bulgaria, Greece, goldenrod. (volunteer &amp; more translations)Bulgarian (transliteration) enchets (goldenrod), zlatnik (goldenrod). Additional references: Bulgarian, Bulgaria, Greece, goldenrod. (volunteer &amp; more translations)Central Danish Gyldenris (European goldenrod, golden rod, Goldenrod, solidago). Additional references: Central Danish, Denmark,Germany, goldenrod. (volunteer &amp; more translations)Central Tai พืชจำพวก Solidago มีดอกเล็กสีเหลือง (goldenrod). Additional references: Central Tai, Thailand, goldenrod. (volunteer &amp; more translations)Chinese Simplified 秋麒麟草属植物 (goldenrod). Additional references: Chinese Simplified, ...نیز انتخاب به عنوان گل نماد ایالت کنتاکی Adoption of the Kentucky State FlowerBefore goldenrod, there was bluegrass and, unofficially, the trumpet vine. In fact, the trumpet vine was assigned by the United States War Department as the official symbol for the Kentucky militia.Things began to change around 1921 when the Kentucky Federation of Women's Clubs began to promote goldenrod as an appropriate floral representative of the Bluegrass State. It was argued that goldenrod grew all across the state and had even been adopted as an element of the Kentucky State Flag in 1918! The War Department argued for the official designation of the trumpet vine because of its association with the state militia and because they had already assigned goldenrod to California.The people of Kentucky were not impressed with the arguments of the War Department and on March 16, 1926 a Senate Resolution naming goldenrod as the official state flower was adopted.According to George Earlie Shankle, Ph.D.,"The General Assembly of the Commonwealth of Kentucky selected the goldenrod [probably Solidago patula] as the official State flower, sometime in March, 1926, the exact date of the adoption not being given in the acts. The resolution of the Senate, the House concurring was neither approved nor disapproved. The goldenrod is on of the most common and widespread of American wild flowers."Shankle speculates that it the variety of goldenrod intended as the state flower was "probably Solidago patula" but the web site of Kentucky Department for Libraries and Archives names Solidago gigantea as the state flower. The statute (KRS 2.090) does not indicate a particular variety of goldenrod. About 30 varieties of goldenrod grow in Kentucky.Attempts were made to replace goldenrod a few years later, criticizing it as a common weed that grew in most of the states. Proponents of the restoration of the bluegrass flower as the state flower were successful in the Kentucky House but met defeat in the SenateIn the late 40s and early 50s the goldenrod's position as state flower was threatened by the dogwood blossom and the redbud. The redbud was approved in the House but defeated in the Senate in 1953.Two other states have adopted goldenrod as state flowers:Nebraska as their official floral emblem in 1895.South Carolina as their official state wildflower in 2003.The Kentucky Revised StatutesThe following information is excerpted from the Kentucky Revised Statutes, Title 1, Chapter 2, Section 2.090.TITLE I - SOVEREIGNTY AND JURISDICTION OF THE COMMONWEALTH. CHAPTER 2 CITIZENSHIP, EMBLEMS, HOLIDAYS, AND TIME. SECTION 2.090. 2.090 State flower.The goldenrod is the official state flower of Kentucky.Effective: October 1, 1942History: Recodified 1942 Ky. Acts ch. 208, sec. 1, effective October 1, 1942, from Ky. Stat. sec. 4618o.Additional InformationKentucky State Flower: Roundleaf Goldenrod (Solidago patula)Copyright © Smithsonian InstitutionPlant Profile for Solidago patula (Roundleaf Goldenrod): USDA, NRCS. 2004. The PLANTS Database, Version 3.5 (http://plants.usda.gov). National Plant Data Center, Baton Rouge, LA 70874-4490 USA.Plant Profile for Solidago gigantea (Giant Goldenrod): USDA, NRCS. 2004. The PLANTS Database, Version 3.5 (http://plants.usda.gov). National Plant Data Center, Baton Rouge, LA 70874-4490 USA.Plant Profile for Solidago (Goldenrod): USDA, NRCS. 2004. The PLANTS Database, Version 3.5 (http://plants.usda.gov). National Plant Data Center, Baton Rouge, LA 70874-4490 USA.State Flower List: List of all of the state flowers.State Birds &amp; Flowers 1000-pc Puzzle: Created at the request of The National Wildlife Federation this design is a beautiful and informative puzzle featuring every state bird perched on the appropriate state flower.State Birds and Flowers Coloring Book by Annika Bernhard - 51 accurately detailed, copyright-free renderings include national bird (eagle) and flower (rose) plus 50 state birds and flowers.U. S. State Flowers in Cross Stitch by Gerda Bengtsson - Botanically correct cross stitch designs of state flowers of the 50 States.Quilting Flowers of the States by Sue Harvey - A lovely 12-inch flower block for each of the 50 states. Techniques used are piecing, appliqué, paper-piecing and three-dimensional techniques.Plants, Seeds &amp; Flowers: Bulbs, seeds, plants, fertilizer, plant containers and more.Gardening Tools: Pruners, rakes, shovels, hoes, trowels, cultivators and tillers, greenhouses, yard carts and more.State Names, Seals, Flags, and Symbols: A Historical Guide, Third Edition - Benjamin F. Shearer and Barbara S. Shearer, Greenwood Press, 2002State Names, Flags, Seals, Songs, Birds, Flowers and Other Symbols: A Study based on historical documents giving the origin and significance of the state names, nicknames, mottoes, seals, flowers, birds, songs, and descriptive comments on the capitol buildings and on some of the leading state histories, Revised Edition - George Earlie Shankle, Ph.D., The H.W. Wilson Company, 1938 (Reprint Services Corp. 1971)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-1112809804704330570?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/1112809804704330570'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/1112809804704330570'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/blog-post_7.html' title=''/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-2045798604067659857</id><published>2012-01-16T19:03:00.001-08:00</published><updated>2012-01-16T19:03:24.755-08:00</updated><title type='text'>خلط آوران</title><content type='html'>گیاهان خلط آور این گیاهان سبب آسان شدن یا سرعت گرفتن خروج ترشحات برنشی از برنشها و نای می‌شوند. اما، این اصطلاح نیز در عمل با بی‌دقتی مورد استفاده قرار گرفته است زیرا غالباً خلط آور به دارویی اطلاق می‌شود که در دستگاه تنفس «تأثیر دارد». برای روشن شدن فعالیت و موارد استفاده‌ی درمانی داروهای مختلف موسوم به خلط آور، این گیاهان را به صورت زیر طبقه‌بندی کرده‌ایم (جدول 1).جدول 1- گیاهان خلط آور و آثار ثانوی آنهااثرثانوی گیاهاناصلاح کننده سانگوئیناریا، تویا، گل ماهورضد نزله ختمی، خزه ایسلند، خزه ایرلند، زوفا، آقطی سیاه، آویشن، پای خر، گل ماهورضد التهاب ختمی، آسکلپیاس توبروزا، خزه ایسلند، خزه ایرلند، شیرین بیان، مهرطلایی، زوفا، آقطی سیاه، پای خر، گل ماهورضد میکرب سیر، زیره، گونه‌های اکالیپتوس، راسن، اوشا، بوم دوتولو، مرزنجوش، رازیانه رومی، بارهنگ، پوپولوس کاندیکنس، سداب، آویشنآنتی‌اسپاسمودیک سیر، حشیشة‌الملائک، آسکلپیاس توبروزا، زیره، هویج وحشی، دروزرا، رازیانه، شیرین بیان، گریندلیاکامپوروم، زوفا، لوبلیا،گونه‌های فراسیون، فراسیون ابیض،قطرم، جعفری، رازیانه رومی، پرونوس سروتینا، سانگوئیناریا، کلم بدبو، آویشن، شنبلیله، پای خر،، گل ماهورقابض لبلاب الارض، مهرطلایی، راسن، بارهنگ، پرونوس سروتینا، آذان‌الحمار، تویا، آویشن، گل ماهورتلخ مهرطلایی، فراسیون ابیض، پرونوس سروتیناکارمیناتیو آسکلپیاس توبروزا، زوفا، رازیانه رومی، آویشندمولسنت خزه ایسلند، خزه ایرلند، شیرین بیان، ریشه آذان الحمار، پای خر،گل ماهورمعرق سیر، آسکلپیاس توبروزا، زوفا، راسن، پلی‌گالا، گل آقطی سیاه، کلم بدبومدر لبلاب الارض، روئینه زرین، پای خرقاعده آور زوفا، فراسیون ابیض، جعفری، آویشن، شنبلیلهمسکن عصبی زوفا، لوبلیا، پرونوس سروتینا، شاه پسند وحشیشفا دهنده زخم فراسیون ابیض، پوپولوس کاندیکنس، ریشه آذان الحمار، گل ماهورگیاهان خلط آور تحریک کننده (آغالنده) گیاهان خلط آور آغالنده به طرق متفاوت سبب ایجاد یک تأثیر مشابه می‌گردند. همیشه هم روشن نیست که یک داروی خاص چگونه تأثیر می‌کند ولی تصور رایج‌ حاکی از وجود جریان‌های زیر است:•         آغالش (تحریک) برنشیول‌ها برای تحریک بیرون ریختن هر نوع ماده‌ی موجود.•         به حالت مایع در آوردن خلط چسبنده تا به این ترتیب با سرفه بیرون ریخته شود. خلط با مژه‌های ظریف اپیتلیوم مژه‌دار آسترلوله‌های برنشیول به بالا حرکت می‌کند. کاهش ویسکوزیته‌ی خلط سبب آسان شدن این نقل و انتقال می‌گردد.بسیاری از گیاهان خلط آور محرک حاوی آلکالوئید، ساپونین یا اسانس‌های فراٌر هستند. اما این امر به آن معنا نیست که تمامی مواد شیمیایی که در این دسته‌ها قرار می‌گیرند یا گیاهانی که حاوی این اجزای سازنده هستند دارای فعالیت خلط آوری می‌باشند.اثر بر پایه آلکالوئیدهاجزء اصلی ایپکاکوانا Cephaelis ipecacuanha یک آلکالوئید موسوم به امتینemetine است .این گیاه دارای تأثیر امتیک است و سبب بروز تهوع و افزایش ترشحات معده می‌شود. این تحریک دارای یک نتیجه‌ی‌ رفلکسی بر مخاط برنش است که ازطریق رفلکس معدی برنشی واگ gastrobronchial vagus reflex اعمال می‌شود و خود به افزایش ترشح منجر می‌گردد. بعضی از خلط آورهای دیگر نیز به این طریق تأثیرمی‌کنند و به این ترتیب با مصرف مقدار زیاد سبب بروز استفراغ می‌گردند.ادویه‌ها با تحریک ‌فعالیت ترشحی غدد بزاقی و معده سبب دفع خلط می‌گردند. از نمونه‌های این گیاهان، رازیانه‌ی رومی، زیره، شنبلیله قابل ذکر می‌باشند. این تأثیر حاصل افزایش تولید و کاهش ویسکوزیته‌ی ترشحات برنشی است که به آسان شدن دفع خلط کمک می‌کند.تأثیر برپایه ساپونینریشه‌ی گل پامچال حقیقی، گیاه خلط آوری است که بیشتر در اروپا مورد استفاده قرارمی‌گیرد و حاوی 5 تا 10% گلیکوزیدهای ساپونینی و 25/0%اسانس است. این گیاه در تمامی اشکال برنشیت مزمن به ویژه سرفه‌های ساده به کار می‌رود که با دفع خلط ناقص مدتها ادامه دارد. در این حالت، تأثیر ساپونین به وضوح روشن نیست. ممکن است این تأثیر بر اساس مکانیسم‌های رفلکسی ایجاد شده از طریق تحریک معده ایجاد شود که با واسطه‌ی عصب واگ انجام می‌گیرد. تأثیر این دارو نسبت به تأثیر ایپکاکوانا که حاوی آلکالوئید است از وضوح کمتر برخوردار است.گیاهان خلط آور آغالندهگل مینا                    Bellis perennis                     (English daisy)ایپکاکوانا                   Cephaelis ipecacuanha         (ipecac)حلبوب                     Hieracium pilosella               (mouse ear)راسن (زنجبیل شامی) Inula helenium          (elecampane)فراسیون ابیض           Marrubium vulgare              (horehoumd)بم دوتولو                  Myroxylon balsamum           var.balsamum (tolu balsam)پلی گالا                   Polygala senega                  (seneca snakeroot)بیدکاندیکنس              Populus candicans               (balm of Gilead)پامچال حقیقی           Primula veris                      (cowslip)عرق الدم                 Sanguinaria Canadensis        (bloodroot)پیاز دشتی                Urginea maritime                (squill)بنفشه معطر             Viola odorata                      (sweet violet)گیاهان خلط آور آرام کنندهبه نظر می رسد گیاهان خلط آور آرام کننده relaxing exctorant نیز از طریق رفلکس اثر می‌کنند ولی در این مورد تأثیر رفلکس است که سبب تسکین اسپاسم برنش و رقیق شدن ترشحات موکوس می‌گردد. این داروها به تولید موکوس رقیق‌تر کمک می‌کنند که دفع آن آسان‌تر است و سبب می‌شوند موکوس چسبنده‌تر به حرکت در آمده و به این ترتیب دفع شود. به این علت استفاده از گیاهان خلط آور آرام کننده برای سرفه‌های خشک و آغالنده (تحریک کننده (آغالنده) مناسب است . این تأثیر از برخی جهات مشابه تأثیر گیاهان دمولنست است واین دو تأثیر به علت وجود موسیلاژ و گاهی اسانس‌های فرٌار در این گیاهان است (جدول 2).جدول 2 - زیر گروه‌های خلط آورنوع خلط آوری مکانیسم اثر پیشنهادیآغالنده  حاوی آلکالوئیدحاوی ساپونینحاوی اسانس فراٌرشل کننده دمولسنتضد التهاب (وغالباً ضد میکربی)آنتی‌اسپاسمودیک (حاوی آلکالوئید)حاوی اسانس فرٌارگیاهان خلط آور آرام کننده ختمی                    Althaea officinalis                 (marshmallow) اسکلپیاس توبروزا       Asclepias tuberose              (pleurisy root)خزه ایسلند               Cetraria islandica                 (Iceland moss)خزه ایرلند                 Chondrus crispus                (Irish moss)دروزرا                      Drosera rotundifolia             (sundew)شیرین بیان               Glycyrrhiza glabra                (licorice)گریندلیا                    Grindelia camporum             (gumweed)مهرطلایی                Hydrastis Canadensis           (goldenseal)زوفا                         Hyssopus officinalis              (hyssop)لوبلیا (دخان هندی)     Lobelia inflate                     (lobelia)رازیانه رومی              Pimpinella anisum                (aniseed)پرونوس سروتینا                   Prunus serotina                  (wild cherry bark)سینه دارو                 Pulmonaria officinalis            (lungwort)آذان الحمار                Symphytum officinale           (comfrey)کلم بدبو                   Symplocarpus foetidus         (skunk cabbage)تویا                         Thuja occidentalis               (thuja)آویشن                     Thymus vulgaris                 (thyme)پای خر                    Tussilago farfara                 (coltsfoot)شاه پسند وحشی      Verbena officinalis               (vervain)داروهای خنثی (آمفوتر)گروه سوم گیاهان خلط آوربه ویژه دردرمان ‌های گسترده‌تر بیماریهای ریه با ارزش می‌باشند. این گیاهان یا به صورت گیاهان خلط آور آرام کننده تأثیر می‌کنند و یا به صورت آغالنده مؤثر می‌باشند. این گیاهان از آن جهت که مانند اسید یا بازی عمل کردن یک ملکول در شیمی دو سویه اثر می‌کنند گیاهان خلط آور آمفوتر نامیده می‌شوند.گیاهان خلط آور آمفوترسیر                        Allium sativum                    (garlic)آقطی سیاه              Sambuscus nigra                (elder)گل ماهور                 Verbascum Thapsus            (mullein)گرایش نسبت به دستگاه‌های بدنقلب و عروق.   وجود بیماری احتقانی در ریه ممکن است در نهایت دارای اثر مخرب بر قلب باشد و به این ترتیب می‌توان گفت که داروهای مؤثر بر تنفس به قلب نیز کمک می‌کنند.دستگاه تنفس. آشکار است که تمام گیاهان خلط آور در این دستگاه اثر سودمند دارند.دستگاه گوارش.تمامی گیاهان خلط آور تحریک کننده (آغالنده) (آغالنده) در صورتی که با مقدار خوراک بسیار زیاد مورد استفاده قرار گیرند (مثل ایپکا) دارای اثر استفراغ آور می‌باشند حال آنکه گیاهان خلط آور آرام کننده ممکن است دارای اثردمولسنت (آذان الحمار) یا کارمیناتیو (رازیانه رومی) باشند.دستگاه ادرار.    بعضی گیاهان خلط آور سبب تسکین دستگاه‌ ادراری می‌شوند مثل کاکل ذرت. گیاهان خلط آور به دفع مواد زائد از راه ریه ‌ها کمک می‌کنند و ممکن است بر سایر کارکردهای دفعی نیز تأثیر داشته باشند.دستگاه تولید مثل.       گیاهان خلط آوری که آنتی‌اسپاسمودیک هم باشند به رفع کرامپ‌های قاعدگی کمک می‌کنند (مثل لوبلیا) ولی در زمان بارداری نباید از گیاهان سرشار از آلکالوئید یا ساپونین که دارای خاصیت استفراغ آور هستند استفاده شود. گیاه مهرطلایی یا هیدراستیس که به عنوان خلط آور مؤثر است سبب تنظیم و تقویت غشاهای مخاطی دستگاه تنفس می‌گردد و به این جهت در لوله‌ی تولید مثل مؤثر است.عضلات و استخوان.       گیاهان آغالندهرا می‌توان به صورت لینیمنتliniment مورد استفاده قرار داد زیرا سبب افزایش گردش خون ماهیچه‌ها شده و به این ترتیب از میزان درد می‌کاهند. نمونه‌ی گیاهان مؤثر براین دستگاه بوم دوتولو و آویشن است. لوبلیا یکی از گیاهان خوب برای شل کردن عضلات است.دستگاه اعصاب.پامچال حقیقی، شاه پسند وحشی، آویشن و زوفا دارای آثار مسکن عصبی شل کننده می‌باشند.پوست.           با حمایت از تنفس و در نتیجه تمامی سلامت شخص، این داروها به طریقه‌ی کاملاً کل نگر به پوست کمک می‌کنند. از گیاهان خلط آوری که می‌توان به صورت داخلی یا خارجی در پوست استفاده کرد عبارتند از بیدکاندیکنس، آذان الحمار، آقطی سیاه، راسن، سیر و مهرطلایی.منبع: پزشکی امروز (هفته نامه).&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7618340727443462489-2045798604067659857?l=mvahdatid5gmailcom.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/2045798604067659857'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7618340727443462489/posts/default/2045798604067659857'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://mvahdatid5gmailcom.blogspot.com/2012/01/blog-post_16.html' title='خلط آوران'/><author><name>مهرداد وحدتی دانشمند</name><uri>http://www.blogger.com/profile/02161939902775356436</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7618340727443462489.post-1051153671971096522</id><published>2012-01-10T17:46:00.000-08:00</published><updated>2012-01-10T17:48:18.779-08:00</updated><title type='text'>حنین ابن اسحاق</title><content type='html'>&lt;b&gt;آنجا که الست آمد &lt;br /&gt;ارواح بلی گفتند&lt;br /&gt;این مذهب و ملت ها&lt;br /&gt;می دان که نبود آنجا&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حنين بن اسحاق ، حنين بن اسحاق بن سليمان ابن ايوب عبادى، ملقب به ابوزيد، پزشك و متكلم نسطورى و مهمترين مترجم آثار يونانى به عربى و سريانى در سده سوم.  ضبط لاتينى نامش يوهان نيتيوس است (مايرهوف، ص 708). سوانح زندگى او در منابع قديم دوره اسلامی نسبتاً به تفصيل آمده است. از جمله ابن نديم (ص 352ـ353)، ابن جلجل (ص 68ـ70)، ابن ابى اصيبعه (ص 257ـ274)، قفطى (ص 171ـ177) و ابن عبرى (ص250ـ253) هركدام گوشه هايى از زندگى او را نقل كرده اند كه البته گفته هاى آنان گاه ناسازگار و مغشوش است و حتى برخى پژوهشگران جديد را نيز به اشتباه افكنده است. دو رساله از آثار حنين نيز دربردارنده اطلاعاتى سودمند و قابل اعتماد درباره زندگى و شيوه علمی او و شاگردانش است : نخست، رنجنامه اى كه وى در آن ماجراى مصائبش در دوره خلافت متوكل را بازگفته و ابن ابى اصيبعه (ص 264ـ270) آن را عينآ نقل كرده است؛ دوم، رسالة حنين ابن اسحق الى على بن يحيى فى ذكر ما ترجم من كتب جالينوس كه حنين به خواهش على ابن يحيى درباره ترجمه هاى سريانى و عربى آثار جالينوس نگاشته است (مهدى محقق اين رساله را همراه با ترجمه فارسى آن در 1384ش در تهران به چاپ رساند).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين مقاله شامل اين بخشها ست :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1) زندگى&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2) مدرسه ترجمه حنين و روشهاى ترجمه او&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3) آرا و آثار پزشكى&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4) آثار و انديشه هاى فلسفى&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;1) زندگى. براساس منابع پيش گفته، حنين ابن اسحاق به سال 194 در حيره* متولد شد (قس د.اسلام، چاپ دوم، ذيل مادّه: سال 192). پدرش داروفروش (صيدلانى) بود (قفطى، ص 174؛ ابن عبرى، ص250). بنا بر گزارش ابن جلجل (ص 68ـ69)، وى در جوانى مدتى را در فارس به آموختن ادبيات عرب گذراند و گفته اند از خليل ابن احمد* دانش آموخت (نيز رجوع کنید به قفطى، ص 171؛ ابن ابى اصيبعه ، ص 257؛ ابن عبرى، همانجا؛ و از پژوهشگران معاصر رجوع کنید به يوسف حَبّى، ص 308؛ بروكلمان، ج 1، ص 224؛ قس اوليرى، ص :165 به غلط خالد ابن احمد)؛ اما اين مطلب محل ترديد است، زيرا خليل سالها پيش از تولد حنين درگذشته است (رجوع کنید به ابن صاعد اندلسى، ص 192، پانويس 6). از سوى ديگر، بنا بر آنچه ابن  ابى اصيبعه  از يوسف ابن ابراهيم طبيب نقل  می كند، هنگامی كه حنين در مجلس درس طب يوحنا ابن ماسويه (رجوع کنید به ابن ماسويه*) در بغداد حاضر میشده تقريباً دوازده سال داشته (رجوع کنید به ص 257ـ259) و احتمال آنكه وى پيش از آن تاريخ سفر علمی قابل توجّهی داشته باشد اندک است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين را میدانيم كه حنين در حوالى سال 211 بخشى از كتابى از جالينوس* در علم تشريح را از يونانى به سريانى ترجمه كرد و به جبرئيل ابن بُختيشوع*، طبيب مشهور دربار مأمون و فرد مورد اعتماد او در بيت الحكمه*، عرضه نمود. جبرئيل چنان از اين ترجمه شگفت زده شد كه حنين را رَبَّن (معلم، استاد) خطاب كرد و پيش بينى كرد كه ترجمه هاى او مترجمان بزرگى چون سَرجيس رأس عينى را از اعتبار خواهد افكند (همان، ص 259). اين ترجمه احتمالا نخستين ترجمه حنين بود. او در رساله خود (1384ش، ص 17ـ18) از كتاب فى اصناف الحُمّيات به عنوان نخستين ترجمه اش ياد كرده است كه در هفده سالگى براى جبرئيل ابن بختيشوع از يونانى به سريانى درآورده؛ پيش از وى، سَرجيس ترجمه اى نامعتبر از آن انجام داده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظاهراً اين نخستين ترجمه حنين با ترجمه هاى پيشينيان تفاوتى آشكار داشته است، چرا كه يوحنا ابن ماسويه، كه يكى از اصلی ترين حاميان ترجمه در آن روزگار بود، آن را [از نظر بلاغت] به وحى نزديك میدانست (رجوع کنید به ابن ابى اصيبعه ، همانجا)، اما حنين خود از ترجمه هاى روزگار جوانىاش راضى نبود و در روزگار بعد در اغلب آنها تجديد نظر كرد (رجوع کنید به ادامه مقاله).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براساس نوشته ابن ابى اصيبعه (همانجا) میدانیم كه حنين از اين هنگام تا 215 به ملازمت و شاگردى يوحنابن ماسويه مشغول بود و كتابهاى زيادى از آثار جالينوس را براى او از يونانى به سريانى و عربى ترجمه كرد. پيشرفت وى تا پيش از رسيدن به بيست سالگى چندان درخور توجه بود كه به زودى به تبحر در زبانهاى يونانى، سريانى و فارسى مشهور شد و نظر مأمون (حك : 198ـ218) را به خود جلب كرد. به گزارش ابن ابى اصيبعه (ص 260)، مأمون اصلاح ترجمه هاى ديگران را نيز به حنين سپرده بود و به او هموزن ترجمه هايش طلا می بخشید. ابن  ابى اصيبعه  (همانجا) مدعى است كه برخى ترجمه هاى حنين از كتابهاى جالينوس و ديگران را به خط كاتب وى، ازرق، ديده كه بر همه آنها نشان مأمون خليفه بوده و حنين بر روى برخى از آنها نكاتى به يونانى نوشته بوده است (براى آگاهى از جنس و خط اين كتابها رجوع کنید به همان، ص270ـ271).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر میرسد حنين تا پيش از تشكيل حلقه ترجمه خود، دستکم ده سالى را به تنهايى به كار ترجمه گذراند و در اين مدت بويژه به ترجمه سريانى كتابهاى جالينوس براى پزشكان جندى شاپور مقيم بغداد مشغول بود (رجوع کنید به ادامه مقاله).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احاطه بسيار زياد حنين بر آثار جالينوس و بقراط و آشنائی اش با علوم يونانى بتدريج سبب شد كه به عنوان دانشمندى برجسته و پزشكى حاذق نامور شود. از گزارش مسعودى (مروج، ج 4، ص 379ـ381) میدانیم كه او در مجلس علمی خليفه الواثق (حك : 227ـ232) شركتى فعال داشت، با اين همه تا پيش از حكومت متوكل (حك : 234ـ247) از حضور حنين در ميان پزشكان دربار عباسى اطلاعى در دست نيست. وى ظاهراً در بيست سال باقى عمرش، در آرامش، بكار ترجمه و طبابت سرگرم بود و دو ماه مانده به مرگ، ترجمه فی اجزاء الطّب جالينوس را آغاز كرد؛ ترجمه اى كه مجال به پايان رساندنش نيافت و پسرش اسحاق آن را به انجام رساند (حنين ابن اسحاق، 1384ش، ص 38، افزوده على ابن يحيى؛ قس همو، 1928، مقدمه مايرهوف، ص 27: فى قوام الصناعات). وى در صفر 260 درگذشت (ابن نديم، ص 352؛ ابن خلّكان، ج 2، ص 218؛ قس ابن ابى اصيبعه ، ص 263ـ 264: سال 264).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از حنين دو پسر به نامهاى داوود و اسحاق برجاى ماند. حنين براى آنان المسائل فی الطب را تأليف و چندين كتاب پزشكى ترجمه كرد. داوود در طب شهرت چندانى نيافت و فقط يك كُنّاش* از خود باقى نهاد. اما اسحاق ابن حنين* طبيب و مترجمی مشهور شد. او علاوه بر تأليف و ترجمه در پزشكى، در فلسفه نيز آثار زيادى را به عربى ترجمه كرد (رجوع کنید به قفطى، ص 172؛ ابن ابى اصيبعه ، ص 261ـ262؛ ابن عبرى، ص 252).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2) مدرسه ترجمه حنين و روشهاى ترجمه او. درباره زمان و چگونگى شكل گيرى حلقه ترجمه حنين، اعضاى آن حلقه و نحوه تعامل آنان با يكديگر اطلاع دقيقى در دست نيست. از اشاره هاى پراكنده منابع چنين بر می آيد كه حنين شاگردانى در ترجمه داشته است. براى نمونه ابن جلجل (ص 69) گزارش داده كه متوكل حنين را به كار ترجمه گمارد و كاتبانى عالم در اختيار او نهاد. مترجمانى نيز زير دست او ترجمه میكردند و حنين ترجمه آنان را تصفح و اصلاح میكرد. اما اشارات پراكنده متون براى ترسيم آنچه مكتب ترجمه حنين ناميده میشود، كافى نيست. از ميان آنچه منابع دوره اسلامی درباره اين مترجم ممتاز گفته اند بيش از همه فقره هاى از عيون الانباء ابن  ابى اصيبعه  (ص 262) حائز اهميت است كه گرد آمدن گروهى از مترجمان به دور حنين را توجيه میكند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه حنين را از ديگر مترجمان زمانه خود ممتاز میكرد، صرفاً احاطه او به زبانهاى يونانى و سريانى و عربى نبود بلكه عاملى مهمتر، يعنى دانش بى نظير او در طب يونانى و بويژه آراى جالينوس، بود، چنانكه ديگر مترجمان آثار طبى از يارى وى بى نياز نبودند. او در رساله خود درباره آثار جالينوس 129 كتاب وى (با تمام جزئيات موضوعات و فصول) را برمی شمارد و داورى خود را درباره ترجمه هاى اين آثار ابراز میكند. منطق توالى اين آثار نه الفبايى است و نه براساس ترتيب تأليف يا ترجمه، بلكه به نظر میرسد نوعى ترتيب آموزشى و موضوعى در به خاطر سپردن و به ياد آوردن اسامی كتابهاى جالينوس به حنين كمك كرده است. اولين و دومين كتاب، فهرست خود نوشته آثار جالينوس (فينكس) و در ترتيب خواندن كتابهاى او (فى مراتب قرائت كتب جالينوس رجوع کنید به جالينوس*، بخش :2 آثار) است. چهار كتاب بعدى، آنچنان كه خود حنين (1384ش، ص 5ـ6) نيز يادآور شده، به ترتيب همان كتابهايى است كه معلمان قديم طب در اسكندريه، برنامه درسى خود را با آنها شروع میكردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كتابهاى هفتم تا بيستم اين فهرست نيز در زمره كتابهاى درسى مدرسه پزشكى اسكندريه بودند. اين هجده كتاب همراه با كتاب فى الحيلة لحفظ الصحة، كه حنين در رديف هشتاد و چهارم از آن نام برده است (رجوع کنید به همان، ص 47)، در مجموع جوامع اسكندرانيين* را تشكيل می داده اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حنين رساله ترجمه هاى آثار جالينوس را در 48 سالگى، يعنى به سال 242 (1167 اسكندرانى)، نگاشت و در 250 (1175 اسكندرانى)، يعنى ده سال پيش از مرگش، اطلاعات آن را روزآمد كرد و در آن قسمت عمده اى از 39 سال فعاليت خود و يارانش را در زمينه ترجمه بازگفت (رجوع کنید به همان، ص 63ـ64)، اما اطلاعات اين رساله و ساير منابع در تعيين زمان دقيق شكل گيرى حلقه او چندان راهگشا نيست. سال تولد حُبَيش ابن حسن اَعسم دمشقی، عيسى ابن على و عيسى ابن يحيى، سه تن از اعضاى پركار حلقه حنين، معلوم نيست. همچنين، در رساله درباره زمان ترجمه هاى ياران حنين هيچ ذكرى به ميان نيامده است. تاريخ درگذشت هيچيك از سفارش دهندگان اين ترجمه ها نيز به قبل از زمان نگارش رساله، يعنى 242، باز نمی گردد. فقط می دانيم اسحاق، فرزند حنين، در 215 به دنيا آمد (رجوع کنید به سزگين، 1967، ج 3، ص 267)، پس بعيد است پيش از سال 230 ترجمه اى كرده باشد. ظاهراً زمان آغاز همكارى او با پدرش حوالى 225 بوده است. حنين در اين هنگام اندكى از سى سالگى فراتر رفته بود و خود (1384ش، ص 6) اشاره میكند كه در اين سن علومی درخور توجه آموخته و كتابهاى بسيار اندوخته بود. اين تاريخ حدسى مناسب براى زمان شكل گيرى حلقه ترجمه اوست، اما اوج فعاليتهاى ترجمانى اين گروه ظاهراً بين سالهاى 230 تا 240 بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به عقيده حنين ضعف ترجمه هاى پيشينيان اغلب از سر بدفهمی محتواى آثار يونانى بود. كسانى چون منصور ابن اثاناس، مترجم فى الاخلاق، و ابن سهدا/ شهدا، مترجم فی الفرق، مترجمانى ناتوان بودند (رجوع کنید به همان، ص 5،60)، كسانى چون سَرجيس رأس عينى نيز پيش از ورزيدگى در مدرسه اسكندريه از عهده فهم و ترجمه آثار برنمی آمدند (رجوع کنید به همان، ص 11). چهل و پنج ترجمه سريانى حنين از آثار جالينوس پيشتر از او به دست همين مترجمان به سريانى درآمده بود. بدينسان پيش بينى بختيشوع درباره حنين درست بود. سزگين (1974، ص 454) بر آن است كه بسيارى از آثار يونانى پيش از حنين، افزون بر سريانى، به عربى نيز ترجمه شده بود، در غير اين صورت حنين نمیتوانست بدون وجود سنّتى پرسابقه در زبان عربى، از هفده سالگى به ترجمه آثار دشوار علمی بپردازد. به عقيده او (همانجا) يازده اثر بقراط* و 46 اثر جالينوس كه يعقوبى (ج 1، ص 114ـ118) از آنها ياد كرده، جملگى پيش از ترجمه حنين ترجمه هايى داشته است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حنين روى هم رفته 85 ترجمه سريانى از 84 اثر جالينوس و هشت اصلاح و تلخيص ترجمه پيشينيان از آثار وى را به انجام رساند. بيشتر اين ترجمه ها با حمايت اشخاص و برخى به درخواست شاگردان صورت گرفت. شاگردان حنين در ترجمه هاى سريانى نقش چندانى نداشتند، اما ترجمه آثار جالينوس به زبان عربى فعاليتى است كه شاگردان حنين نيز در آن مشاركتى جدّى داشتند (براى اطلاعات تفصيلى در اين زمينه رجوع کنید به هاشمی، 1384ش، ص 35ـ36؛ نيز رجوع کنید به همان، جدول 1).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد افزود، ترجمه هاى مكتب حنين را نمیتوان بدون توجه به سفارش دهندگان ترجمه ها بررسى كرد. حنين در رساله خود (1384ش، ص 2) از على ابن يحيى می پذيرد كه هر ترجمه برحسب قوّت مترجم كتاب و كسى كه كتاب براى او ترجمه شده است، شكل میگيرد. به تصريح حنين، هر قدر كه سَلمُوية ابن بنان (متوفى 225) فهم طبيعى و درايت و عنايت خاص خود را در خواندن كتابها آشكار میكرد، شوق حنين نيز در ويراسته كردن ترجمه ها افزون میشد (همان، ص 7) و چون يوحنا ابن ماسويه (متوفى 243) سخن آشكار را دوست داشت و پيوسته مترجم را بدان ترغيب میكرد، حنين نيز در شرح و ايضاح كامل معانى میكوشيد (همان، ص 9) و اگر قرار بود چيزى براى او تلخيص كند بسيار دقت و توجه میكرد (همان، ص 17). براى بختيشوع ابن جبرائيل (متوفى 256 يا 257) از سر "عنايت و استقصاء" ترجمه میكرد (همان، ص 11) و جايى كه مردى خوش فهم، ه
