میخواستم چه گوارا بشوم
نميدانم چرا همه ی خوشی های دنيا را ول کرده بودم رفته بودم معلم شده بودم .
یکی دو تا کتاب در باره چه گوارا خوانده بودم ؛ ماهی سياه کوچولوی صمد را خوانده بودم ؛ زمين نو آباد را خوانده بودم ؛ ميراث خوار استعمار را خوانده بودم ؛ دو سه تا کتاب در باره گرسنگی در آفريقا خوانده بودم خيال ميکردم من هم می توانم چه گوارا بشوم
رفيق های ديگری داشتم که آنها هم می خواستند " چه گوارا " بشوند . رحمت پيرو نذيری بود ؛محمد رحيمی مسچی بود ؛ اسدالله بشر دوست بود ؛ آزاد سرو بود ؛ و خيلی های ديگر بودند که اسلحه به دست گرفتند سر از سياهکل و جاهای ديگر در آوردند ؛ من اما چون ديدم جرات آن را ندارم مثل آنها اسلحه بدست بگیرم رفتم معلم شدم .
خیال ميکردم می توانم از شاگردانم چه گوارا بسازم !
دنيای من ؛ آن روز ها ؛ دنيای يک انسان آرمانخواه ذهنيت گرا بود که از واقعيت های عينی و ملموس جهان چيزی نمی دانست .
من مثل خيلی از رفيقانم ؛ فقط در ذهنيت ام يک جهان آرمانی خلق کرده بودم و به همین خاطر بود که رفتم معلم شدم .
روستايی که من " آقای مدير " ش بودم ؛ قرالر آقا تقی نام داشت ؛ در منطقه باراندوز چای ارومیه .
بد بختی از در و ديوارش می باريد
زمستان هايش چنان سرد بود که پوست را می ترکانيد .
يک پوتين و يک پالتوی سربازی داشتم که چاره ساز سرمای بی پير آنجا نبود ؛ اما توی همين برف و بوران ؛ بچه های ده ؛ با گالش لاستیکی پاره پوره به مدرسه می آمدند . بعضی ها هم بجای کفش يک تکه نمد به پای شان می بستند ميآمدند مدرسه ؛ و من از اينکه آن پوتين سربازی را به پا ميکردم هم از خودم و هم از بچه ها خجالت ميکشيدم
بادم میآید وسط زمستان توی آن برف و بوران وقتی اولین حقوقم را گرفتم رفتم بازار رضاییه هفت هشت جفت چکمه لاستیکی و یک بخاری هیزمی خریدم روی کولم گذاشتم افتان و خیزان برگشتم ده . بخاری مدرسه مان تپاله سوز بود . هم من هم بچه های مدرسه و هم نظام آموزشی مملکت بوی تپاله گرفته بودیم
امروز پس از گذر بیش از نیم قرن ياد آوری آن خاطرات اشک به چشمانم می نشاند و اين پرسش را در ذهنم بر می انگيزد که : بر سر آن چه گوارا های کوچولو چه آمده است ؟
