دستوار. [ دَس ْت ْ ] (اِ مرکب ) عصا. چوبدست . چوبی که پیران در دست گیرند. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی) عصا و چوبدستی و مانند آن. (آنندراج). دستواره. چوب ستبر و گنده که شبانان دارند و آن را باهو نیز گویند. (جهانگیری). باهو:
ز شمشیر کرده یکی دستوار.
زن و کودک و مرد با دستوار
نمی یافت از تیغ او زینهار.
که پیش تو دستان سام سوار
بیامد چنین خوار و با دستوار.
بود گرزهاشان سر گوسفند
زده در سر دستواری بلند.
من اومید بسته بر آن قلم
که دست جهان را بود دستوار.
وقت قیام هست عصا دستگیر من
بیچاره آنکه او کند از دستوار پای.
آکلة اللحم؛ دستوار به آهن در گرفته. (دستور اللغة). || همدست و دستیار. (جهانگیری):
به ایران بسی دستیارش بود
چو خاقان یکی دستوارش بود.
|| یاره. (فرهنگ اسدی نخجوانی) (اوبهی). دست برنجن. (آنندراج). دستورنجن. (جهانگیری). صاحب تاج العروس به نقل از بصائر فیروزآبادی گوید سوار عرب به معنی دست برنجن معرب کلمه ٔ فارسی دستوار است:
تا دست ملک یافت ز تو دستوار عز
شد پای بند دشمن دین دستوار ملک.
بر پای ظلم هیبت او پای بند گشت
در دست عهد دولت او دستوار باد.
|| هر چیز که به مقدار دستی باشد. (برهان). پاره. مقدار دست.
دستوار[ دَ ت ِ ] (اِخ ) دهی است از بخش دهلران شهرستان ایلام. واقع در 24هزارگزی باختر دهلران و 2هزارگزی شمال راه شوسه ٔ دهلران به نصریان. آب آن از چشمه تأمین میشود. ساکنین آن از طایفه ٔ مموس هستند. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 5).
طایفه مموس از قدیمیترین طوایف کرد از ایل کردلی میباشد که به زبان کردی فیلی (یا همان پهله.ای) تکلم دارند و شامل ۵ تیره(مال فرخی، یخی ون، مالهمیه، سیره، مزیه) و ساکن در شهرستان دهلران و شهرستان آبدانان و روستاهای گلسیری، تم تمو و حاضرمیل میباشد، [۱]
| مموس | |
|---|---|
| () | |
| مناطق با جمعیت چشمگیر | |
| شهرستان دهلران و آبدانان، تم تمو، گلسیری، حاضرمیل و بخشی در شهرستان علی غربی عراق | |
| زبانها | |
| زبان کردی | |
| دین | |
| اسلام(شیعه) | |
| قومیتهای وابسته | |
| کردها |
محل سکونت
طایفه مموس بزرگترین طایفه شهرستان دهلران است که بیشترین جمعیت و بیشترین اراضی در منطقه دهلران را دارد ،این طایفه از شهرستان دهلران در شرق، سرچنار و دینارکوه و روستای تاریخی دیوِنَه آبدانان در شمال و تا قسمت هایی از شهر پهله ادامه دارد. همچنین بخشی از این طایفه در کشور عراق شهرستان علی الغربی نیز قرار دارد.[۲][۳] [۴][۵][۵][۶]
صادق کرده
صادق کرده صادق کرده یکی از بزرگان ایل کرد مموس بود که در زمان حکومت پهلوی داستان شجاعت و مردانگی او در همه جا پخش شد و فیلمی از آن نیز در سال ۱۳۵۱ با نام صادق کرده تولید شد.
منابع
- رستم.رفعتی.انساب شهری و عشایری استان ایلام.
- «معرفی شهرستان دهلران». اداره کل میراث فرهنگی،گردشگری و صنایع دستی استان ایلام محفوظ است.
- رستم.رفعتی.انساب شهری و عشایری استان ایلام.
- «معرفی شهرستان دهلران». اداره کل ميراث فرهنگي، صنایع دستی و گردشگري استان ایلام. دریافتشده در ۲۰۲۴-۰۶-۲۵.
- رستم.رفعتی.انساب شهری و عشایری استان ایلام.
- رستم.رفعتی.انساب شهری و عشایری استان ایلام.
- من اومید بستم بر آن قلم: شاعر تمام امید و اتکای خود را به قلمِ تدبیر و نگارش (نماد اندیشه و فرمانروایی) بسته است.
- که دست جهان را بود دستوار: قلمی که برای دستِ جهان (گردانندگان و حاکمان گیتی)، حکمِ «دستوار» یا فرمانِ قطعی را دارد.
- معنای نخست (دستبند / دستوار): در برخی متون کهن پهلوی و فارسی، «دستوار» یا «دستبند» (پیرامون دست) به معنای زینت، حایل بازو یا دستبند تزئینی و نشان مقام بوده است.
- معنای دوم (عصا / تکیهگاه): چنانکه اشاره شد، در برخی فرهنگها «دستوار» به معنای چیزی است که دست بر آن تکیه میکند، مانند عصا یا چوبی که بزرگان و پیران به دست میگیرند (افزار تکیهگاه دست).
- اومید (O-mēd / U-mēd): واژهای اصیل ایرانی (در پارسی میانه: ōmēd) به معنای امید و آرزو.
- قلم (Qalam): واژهای وامگرفته (انیرانی / سامی) که از طریق زبانهای آرامی یا یونانی (kalamos) وارد حوزه فرهنگ و زبانهای ایرانی باستان و میانه شده است.
- دست (Dast): واژهای کهن ایرانی از ریشه اوستایی dasta و پارسی باستان dasta- به معنای دست.
- جهان (Jahān): واژهای ایرانی از پارسی میانه jahān (برگرفته از ایرانی باستان yavāna- یا مشتقات آن به معنای گیتی و عمر).
- واژه «دست» (dast):مجموعه حروف پهلوی:
D-S-T(د-س-ت)به خط پهلوی کتابی: 𐭣𐭮𐭲 - واژه «اومید» (ōmēd):مجموعه حروف پهلوی:
H-W-M-Y-D(ه-و-م-ی-د)به خط پهلوی کتابی: 𐭤𐭥𐭬𐭩𐭣 - واژه «قلم» (در متون پهلوی معمولاً از واژه هممعنای آرامیاش «نیساگ» یا خود وامواژه استفاده شده است):به خط پهلوی کتابی: 𐭯𐭫𐭬 (P-L-M)
