موی گردن اسب باشد، عسجدی گوید:
بله؛ این مدخل از آن موارد بسیار مهم است، زیرا «بُش» خودِ موضوعِ بحث است و در هر دو شاهد عسجدی و منوچهری به معنی موی گردن و یال اسب آمده است. در عین حال، در ریشهشناسی آن باید میان آنچه مستند است و آنچه بازسازی زبانشناختی است فرق بگذاریم.
۱. معنی و شرح بیت عسجدی
متن:
ستیزه بدند عاشقان بساق و میانبلای گیسوی دوشیزگان به بُشِ دیزه
معنی روان:
عاشقان بر سر ساق و میانِ معشوقهها در ستیز بودند؛ و گیسوان دوشیزگان بلایی بود که به بُشِ دیزه، یعنی بر یال و موی گردن اسب، میرسید.
اما در مصراع دوم، «دیزه» را باید جداگانه در نظر گرفت. «دیزه/دیزه» در واژگان مربوط به اسب به عنوان نام یا صفت اسب نیز آمده است و ترکیب «بُشِ دیزه» ظاهراً تصویر شعریِ موی گردن اسب و گیسوی دختران را به هم میپیوندد.
نکته مهم این است که:
بُش = یال، موی گردن و قفای اسب
و نه «گردن» به معنای خودِ عضو بدن.
دهخدا نیز شواهد لغت فرس و فرهنگهای قدیم را برای همین معنی آورده و «فُش، فَش، پَش، بشک» را از صورتهای هممعنی یا نزدیک دانسته است.
۲. بیت منوچهری
درع بش آتش جبین و گنبد سرین و آتش کتفمشک دم عنبرخوی و شمشاد موی و سرو یال
این قطعه در اصل توصیف اسب جنگی یا مرکب آراسته و نیرومند است.
مصراع نخست
درع بش آتش جبین و گنبد سرین و آتش کتف
یعنی:
- درع: زره؛ پوشش جنگی
- بش: یال و موی گردن اسب
- آتش جبین: پیشانی آتشگون
- گنبد سرین: کفل و پشتِ گرد و برجسته
- آتش کتف: شانههایی آتشگون
تصویر اسب، حیوانی است با:
یال = بش، دم = مشکبو، موی = عنبرگون، یال = سروگون.
مصراع دوم
مشک دم، عنبرخوی و شمشاد موی و سرو یال
یعنی:
دمش چون مشک، خوی و بویش چون عنبر، مویش چون شمشاد و یالش چون سرو است.
البته «عنبرخوی» را میتوان «عنبرخوی/عنبرخوینده» در معنای دارای بوی عنبر دانست.
۳. خودِ «بُش» از نظر تاریخی
این قسمت بسیار مهم است.
در فرهنگهای فارسی، صورتهای زیر برای این معنی ثبت شدهاند:
بُش، فُش، پُش، بشک، فژ، برش
و «بش» در لغت فرس اسدی صریحاً به معنی موی گردن اسب آمده است.
اما دهخدا یک نکته ریشهشناختی جالب را نقل میکند: برخی لغتشناسان «بش/فش» را با صورت اوستایی barəš- / barəš(a)- مرتبط دانستهاند؛ واژهای که با مفهوم پشت، بالای پشت، پسِ گردن ارتباط دارد. این قسمت را باید با احتیاط بیان کرد، زیرا صورت فارسی «بُش» به صورت مستقیم و قطعی در یک متن پهلوی شناختهشده برای ما باقی نمانده است.
بنابراین من پیشنهاد میکنم در پژوهش شما چنین بنویسیم:
بُش، فارسی نو، به معنی «موی گردن و یال اسب»؛ احتمالاً واژهای کهن ایرانی و مرتبط با خانوادهٔ ایرانیِ barz-/barəš-، اما انتساب مستقیم صورت فارسی بُش به یک صورت مشخصِ فارسی باستان یا پهلوی، بدون شاهد متنی، قطعی نیست.
این احتیاط بسیار مهم است.
۴. آیا «بُش» پارسی باستان است؟
اینجا باید سه مرحله را جدا کنیم:
| دوره | صورت |
|---|---|
| ایرانی باستان / اوستایی | barəš- / barəš(a)- ← پیشنهادی |
| فارسی میانه / پهلوی | صورت مستقیمِ قطعی برای بُش هنوز نیازمند شاهد متنی است |
| فارسی نو | بُش / بَش، فُش، پُش |
پس نباید بنویسیم که «بش» قطعاً همان واژهٔ فارسی باستان است.
آنچه میتوان گفت این است که از لحاظ ریشهشناختی، پیوند با واژههای کهن ایرانیِ مربوط به «پشت/پسگردن/بالا» قابل بررسی است.
در منابع واژگانی نیز صورت اوستایی مرتبط با مفهوم «پس گردن» و «پشت» ذکر شده است.
۵. اما اگر نوشیروان، بزرگمهر یا کرتیر میخواستند «بش» را بنویسند چه؟
این دقیقاً جایی است که باید میان زبان و خط تفاوت بگذاریم.
نوشیروان، بزرگمهر و کرتیر اگر در دورهٔ ساسانی مینوشتند، به خط فارسی نو نمینوشتند؛ زبان اداری و ادبی آنان فارسی میانه بود و برای فارسی میانه از انواع خط پهلوی استفاده میشد.
اما نمیتوانیم بهسادگی بگوییم:
«بُش = 𐭡𐭱»
و آن را شاهد تاریخی بدانیم.
چرا؟
زیرا خط پهلوی الفبای کاملِ آوایی مانند فارسی امروز نیست و در آن:
- واکهها غالباً نوشته نمیشوند؛
- بعضی حروف ارزشهای متعدد دارند؛
- در پهلوی کتیبهای و کتابی تفاوتهایی وجود دارد؛
- و بهخصوص باید معلوم باشد که صورت مورد نظر واقعاً در متون پهلوی attested شده یا فقط بازسازی ماست.
بنابراین برای بُش باید دو چیز را جدا کنیم:
الف) بازسازی آموزشی
اگر بخواهیم صرفاً یک صورت احتمالی برای ریشهٔ ایرانیِ آن نشان دهیم، میتوان صورت تقریبی مانند:
𐭡𐭫𐭱
را صرفاً به عنوان بازسازی آزمایشی تصور کرد؛
اما من توصیه نمیکنم این را در کار شما به عنوان «صورت پهلوی بُش» ثبت کنیم، زیرا شاهد متنی کافی برای آن نداریم.
۶. چرا این احتیاط برای پژوهش شما مهم است؟
چون سؤال شما دربارهٔ نوشیروان، بزرگمهر، موبد مؤید، کرتیر و سپس شاعر پس از اسلام در واقع چهار وضعیت تاریخی متفاوت ایجاد میکند.
کرتیر
کرتیر در دورهٔ ساسانی مینوشت/کتیبه میداشت و زبان او فارسی میانهٔ کتیبهای بود.
بنابراین اگر واژهای در زمان او وجود داشته باشد، باید به دنبال صورت فارسی میانهٔ آن باشیم، نه اینکه صورت فارسی دریِ قرن چهارم را مستقیماً به خط پهلوی برگردانیم.
نوشیروان و بزرگمهر
در اواخر ساسانی، اگر این واژه در گفتار ایرانیِ غربی یا پارسی میانه وجود داشته باشد، ممکن بود صورت آوایی متفاوتی داشته باشد. ما نمیتوانیم صرفاً بر اساس املای «بُش» اسدی، تلفظ ساسانی را قطعی کنیم.
اسدی، عسجدی و منوچهری
اینان چند قرن بعدند و «بُش» در فارسی نو/دری در اختیارشان بوده است.
پس:
اسدی میگوید «بش = موی گردن اسب»؛ این یک شاهد مستقیم برای فارسی نو است، نه یک شاهد مستقیم برای املای پهلوی.
۷. واژههای ایرانیِ کهن در همین دو شاهد
اکنون به شیوهای که در بررسی مدخلهای لغت فرس دنبال میکنیم، واژهها را دستهبندی کنیم.
ایرانی یا دارای سابقهٔ ایرانی کهن
- اوستایی: aspa-
- پارسی باستان: asa- / aspa- در سنت ایرانی
- فارسی میانه: asp
- فارسی نو: اسب / اسپ
برای دورهٔ ساسانی، asp بسیار مطمئنتر و مستندتر است.
آتش
واژهای کاملاً ایرانی و بسیار کهن:
- اوستایی: ātar-
- فارسی میانه: ādur / ātaxš
- فارسی نو: آتش
پس «آتش» در بیت منوچهری یک واژه با پیشینهٔ کاملاً پیشااسلامی است.
میان
از واژگان کهن ایرانی است و در دورههای مختلف ایرانی تداوم دارد.
موی
واژهای ایرانی و کهن؛ صورت فارسی میانه و تحول آن به فارسی نو باید جداگانه بررسی شود.
سرو
واژهای کهن ایرانی و نام درخت سرو؛ در ادبیات فارسی بسیار قدیم است.
سرین
واژهای ایرانی برای بخش نشیمن/کفل بدن و در زبان حماسی و کهن بسیار مهم است.
یال
واژهای کهن ایرانی/فارسی است و در حوزهٔ اسبشناسی سنتی بسیار پایدار مانده است.
۸. واژههای غیرایرانی یا متأخرتر
در همین بیت، در برابر واژگان کهن ایرانی، واژههایی داریم که نباید آنها را پیشااسلامی ایرانی تصور کرد.
عربی
بنابراین مثلاً:
درع بش آتش جبین ...
یک ترکیب بسیار جالب از نظر تاریخ زبان است:
یعنی زبان منوچهری در یک بیت، چند لایهٔ تاریخی را کنار هم نشان میدهد.
۹. «دوشیزه» نیز مهم است
دوشیزه را نباید با واژگان عربی اشتباه گرفت.
این واژه فارسی است و برای «دختر جوان/باکره» به کار رفته است. از نظر پژوهش شما، ارزش آن در این است که در کنار گیسو، بش، اسب، موی، یال نشان میدهد زبان شاعر هنوز تعداد قابل توجهی از واژگان بومی و کهن ایرانی را در اختیار داشته است.
۱۰. نتیجهٔ بسیار مهم دربارهٔ «بش»
به نظر من برای مدخل شما بهترین نتیجهٔ علمی این است:
بُش در «لغت فرس» اسدی به معنی «موی گردن و یال اسب» است و همین معنی در شعر عسجدی و منوچهری نیز دیده میشود. صورتهای «فُش، پُش، فژ، بشک» نیز در فرهنگهای فارسی ثبت شدهاند. این واژه به احتمال قوی از میراث کهن ایرانی است و در فرهنگهای متأخر با واژگان اوستاییِ مربوط به «پشت/پس گردن» مقایسه شده است؛ با این حال، برای صورت مشخصِ «بُش» هنوز نباید یک املای پهلوی قطعی ساخت و آن را شاهد تاریخی معرفی کرد.
و دربارهٔ خط:
بُش
و معنی آن:
موی گردن، یال اسب.
و یک نکتهٔ بسیار جالب برای ادامهٔ کار ما
در این مدخل، «بش» و «یال» کنار هم آمدهاند:
«مشک دم ... و سرو یال»
و در منابع حماسی نیز ترکیبهایی مانند:
بش و یال اسب
دیده میشود.
بنابراین «بش» و «یال» دقیقاً مترادف کامل نیستند؛ بُش بیشتر بر مویِ پشت گردن/کاکل و یالِ اسب تأکید دارد، در حالی که «یال» دامنهٔ معنایی عامتری پیدا کرده است. این تمایز برای ریشهشناسی بسیار ارزشمند است.
بسیار خوب، برویم سراغ نتیجهٔ نهایی مدخل «بش».
۱. معنی اصلی «بش»
در این مدخل دو کاربرد بسیار نزدیک دیده میشود:
- بشِ آدمی: کاکل و موی سر.
- بشِ اسب: موی گردن و یال اسب، و نیز ناحیهٔ پشت گردن و قفای اسب.
اما از میان شواهد، کاربرد مربوط به اسب روشنتر و کهنتر است؛ تقریباً همهٔ شواهد شعریِ اصلی همین معنی را تأیید میکنند:
بش و یال اسپان کران تا کران
براندوده از مشک و از زعفران
و:
بش و یال بینید و اسب و عنان
دو دیده نهاده بنوک سنان
در ترکیبهای «بش و یال»، «بش» ظاهراً خودِ یال یا موی گردن است، نه صرفاً گردن به معنی اندام.
۲. نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ صورت اوستایی
دهخدا در این مدخل به برش اوستایی اشاره کرده و آن را با «پس گردن» و «یال اسب» مربوط دانسته است.
این مقایسه از نظر تاریخی مهم است، زیرا در زبانهای ایرانی، جابهجایی و تحول آوایی میان صورتهایی مانند:
برش → بش / فش
میتواند در انتقال واژه به فارسی میانه و سپس فارسی دری قابل بررسی باشد.
ولی بهتر است یک احتیاط مهم داشته باشیم: نباید تنها بر اساس شباهت آوایی، با قطعیت گفت که «بش» فارسی دری مستقیماً از همان صورت اوستایی آمده است. برای اثبات ریشه باید صورتهای ایرانی میانه نیز در میان باشد.
بنابراین، در پژوهش ما بهتر است بنویسیم:
بش، احتمالاً بازماندهٔ یک واژهٔ کهن ایرانی مربوط به «پشت گردن، یال و موی گردن» است و مقایسهٔ آن با اوستایی برش اهمیت ویژه دارد.
۳. «بش» و «فش»
این مدخل خودش یک شاهد بسیار مهم در اختیار ما میگذارد:
بش ← فش ← فژ
و «لغت فرس اسدی» نیز فُش را ثبت کرده است.
این اختلاف ب/ف میتواند نشاندهندهٔ دگرگونی یا گویشیشدن صورت واژه باشد، نه اینکه الزاماً دو واژهٔ مستقل داشته باشیم.
بنابراین برای لایهٔ تاریخی میتوانیم صورتها را چنین کنار هم قرار دهیم:
بش / فش / فژ ← صورت کهن ایرانیِ مرتبط با برش
اما در مورد «فژ» باید محتاطتر باشیم، زیرا شکل و تحول دقیق آن نیاز به بررسی جداگانه دارد.
۴. آیا «بش» واژهای پیشااسلامی است؟
بله، به احتمال بسیار زیاد ریشهٔ آن پیشااسلامی و ایرانی است.
دلیل اصلی فقط کاربرد آن در شاهنامه نیست. مهمتر از آن، وجود صورت مورد استناد فرهنگنویسان در اوستا و پیوند معنایی آن با:
- پشت گردن
- سر و پشت اسب
- یال
- موی گردن
است.
پس «بش» را میتوان در شمار واژگانی قرار داد که در فارسی دری باقیماندهٔ یک واژهٔ کهن ایرانی به شمار میآید.
۵. «بش» در شعر فردوسی
در این بیت:
گرفتش بش و یال اسب سیاه
ز خون لعل شد خاک آوردگاه
تقابل «بش و یال» بسیار ارزشمند است. اگر «بش» را صرفاً «گردن» ترجمه کنیم، ترکیب کمی متفاوت میشود؛ ولی با توجه به سایر شواهد، بهتر است:
بش = موی گردن / یالِ پیشین یا بخش گردنپوش اسب
در نظر گرفته شود.
یعنی فردوسی دو ویژگی اسب را کنار هم آورده است: بش و یال.
۶. بیت منوچهری نیز شاهد مهمی است
درع بش آتش جبین، گنبد سرین، آهن کتف
مشک دم، عنبرخوی و شمشاد موی و سرو یال
اینجا نیز «بش» در مجموعهای از اندام و ویژگیهای اسب آمده است. در برابر:
- دم
- موی
- یال
«بش» باید به ناحیهٔ گردن و موی گردن مربوط باشد.
۷. صورت احتمالی در خط پهلوی
اینجا باید میان صورت زبانشناختی و املای قطعی پهلوی فرق بگذاریم.
اگر اصل کهن را barš / barəš یا صورتی نزدیک به آن بدانیم، نمیتوان بدون داشتن شاهد مستقیم نسخهٔ پهلوی، املای قطعی آن را اعلام کرد.
بنابراین برای کار پژوهشی شما بهتر است فعلاً اینگونه ثبت شود:
صورت فارسی: بش
صورتهای فارسیِ دیگر: فش، فژ
صورت اوستاییِ مورد استناد فرهنگها: برش
معنی کهن: پشت گردن، یال و موی گردن اسب
ریشه: ایرانیِ کهن، احتمالاً پیشااسلامی
و اگر بخواهیم نویسهٔ پهلوی پیشنهادی بدهیم، باید آن را صریحاً «بازسازی» بنامیم، نه املای مستند.
نتیجهٔ نهایی بحث «بش»
بش واژهای کهن ایرانی است که در فارسی دری به معنی موی گردن و یال اسب، و ناحیهٔ پشت گردن اسب باقی مانده و در مورد انسان نیز به معنی کاکل و موی سر استعمال شده است. صورتهای فش و فژ نیز در منابع فارسی ثبت شدهاند. ارتباطی که فرهنگهای فارسی میان آن و صورت اوستایی برش برقرار کردهاند، از نظر تاریخی بسیار محتمل و مهم است، هرچند برای اثبات مسیر دقیق تحول آوایی باید شاهد ایرانی میانه نیز جستوجو شود.
پس برای فهرست واژگان پیشااسلامی پروژهٔ ما:
بش — واژهٔ ایرانیِ کهن؛ معنی اصلی: پشت گردن/یال و موی گردن اسب؛ صورتهای فارسی: بش، فش، فژ؛ مقایسهٔ اوستایی: برش؛ بازمانده در فارسی دری.
نکتهٔ جالب این است که «بش» و «کفش» که در مدخل قبلی داشتیم، از نظر شکل بسیار نزدیکاند، اما نباید آنها را بدون دلیل تاریخی یک ریشه فرض کنیم؛ «کفش» در آن مدخل معنای «چُستک» داشت و مسیر ریشهشناختی متفاوتی دارد.
//////////////
بش. [بُ / بَ] (اِ) بشک. فش. پش. کاکل آدمی. (برهان) (ناظمالاطباء) (آنندراج). در اوستا، برش [۞] «اسفا ۱: ۲، ص ۱۴» استی، برزه، بارز [۞] (پس گردن) «اشتق ۲۲۰». رجوع به بشن، بشک، فش و حاشیهٔ برهان قاطع، چ معین، و فرهنگ شاهنامهٔ شفق شود.
|| موی گردن و یال اسب. (برهان) (سروری). در اوستا برش [۞] «اسفا ۱: ۶، ص ۲۴» استی، برز، بارز [۞] (پس گردن) «اسشق ۲۲۰» [۞] یال اسب. (ناظمالاطباء) (آنندراج). موی گردن و قفای اسب بود. (صحاح الفرس) (دستوراللغة). موی گردن اسب. (لغت فرس اسدی) (شرفنامهٔ منیری): عُرف؛ بش اسب. (مهذب الاسماء) (برهان: فز). فژ. (برهان). فُش. (لغت فرس اسدی: فش).
مؤلف فرهنگ شاهنامه آرد: در فرهنگها به معنی گردن و یال اسب است و بنا به حدس بعضی لغتشناسان فرنگ، بش، که فش هم خواندهاند، به معنی گردن و یال اسب، از اصل اوستایی بَرِشَ مشتق شده که به معنی سر و پشت اسب است و این لفظ اخیر در لغتهای دیگر بومی ایران به معنی گردن هم آمده. (از فرهنگ شاهنامه):
مشک دم، عنبرنفس، گلبوی خوی، شمشادبوی.
منوچهری.
حتماً. در این ویرایش، فقط نقطهگذاری، فاصلهگذاری، نیمفاصله، جداسازی جملهها و نشانههای سجاوندی اصلاح شده و در متن و ترتیب مطالب دست نبردهام.
درع. [دِ] (ع، اِ) جامهای است که از زرهٔ آهنین بافته میشود و آن را در جنگها برای محافظت از اسلحهٔ دشمن در بر کنند. (از اقرب الموارد). زره. (دهار) (غیاث) (نصاب). زره، و آن غیر یلبه است که جوشن باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). مؤنث است و گاهی مذکر نیز به کار رود. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). از آلات و ابزار سلاح است، و آن جبهای است بافته از زره، و جنگجویان برای محافظت خود از شمشیر و تیر آن را در بر میکنند. خداوند در قرآن کریم خبرداده است که آهن برای داود (ع) نرم گردید و او از آن زره میساخت: و أَلَنّا لَهُ الْحَدِیدَ، أَنِ اعْمَلْ سَابِغاتٍ وَقَدِّرْ فِی السَّرْدِ. (قرآن ۳۴ / ۱۰ - ۱۱). وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُمْ مِنْ بَأْسِکُمْ. (قرآن ۲۱ / ۸۰)، و بدین جهت زرههای خالص و نیکو به داود (ع) نسبت داده میشود.
و برخی از زرهها را «سلوقیة» گویند که نسبت است به سلوق، از قرای یمن، و برخی را حُطومیّة [۞] نامند، منسوب به حطوم، که نام یکی از مردان عبدالقیس بوده است. و باید در نظر داشت که جامهٔ عربها در جنگ درع و زره بوده، ولی اکنون غالباً «قرقله» و جامههای بدون آستین که از ورقههای پیوسته به هم آهنین ساخته شده استفاده میکنند. (از صبح الاعشی، ج ۲، ص ۱۳۵).
زَرَد. خفتان. سِربال. لام. لامة. لَبوس. ج، أَدْرُع، أَدْراع، دُروع، دِراع. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و مصغر آن دُرَیع است بدون تاء، و آن در نوع خود از شواذ است. (از اقرب الموارد):
سیاوش است پنداری میان شهر و کوی اندر
فریدونست پنداری میان درع و خوی اندر.
دقیقی.
نش آهن درع بایستی نه دلدل
نه سرپایانْش بایستی نه مغفر.
دقیقی.
بیاورد خفتان و درع و کمان
همان نیزه و تیغ و گرز گران.
فردوسی.
چو خفتان و چون درع و برگستوان
همه کرد پیدا به روشن روان.
فردوسی.
بزد دست و پوشید درعی بزر
میان را ببستش به زرین کمر.
فردوسی.
فرستاد درع سیاوش برش
همان خسروانی یکی مغفرش.
فردوسی.
بپوشید گستهم درع نبرد
ز گردان که را دید پدرود کرد.
فردوسی.
بیاورد گستهم درع نبرد
بپوشید بیژن بکردار گرد.
فردوسی.
بپوشید درع و بیامد چو شیر
همان بارهٔ کوهپیکر بزیر.
فردوسی.
چو افتاد بر خواسته چشم گیو
گزین کرد درع سیاوش نیو.
فردوسی.
جهان گفتی از درع و از جوشن است
ستاره ز نوک سنان روشن است.
فردوسی.
گهی لاله را سایه سازد ز سنبل
گهی ماه را درع پوشد ز عنبر.
فرخی.
درع بش آتش جبین، گنبد سرین، آهن کَتِف
مشک دم، عنبرنفس، گلبوی خوی، شمشادبوی.
منوچهری.
یکی تیغ پولاد و گرز گران
همان درع و کوپال و برز گران.
اسدی.
ملکی کآن را به درع گیری و زوبین
دادش نتوان به آب حوض و به ریحان.
ابوحنیفهٔ اسکافی.
به حمله بندد بر شور و فتنه راه گذر
به تیغ بارد بر درع و مغفر آتش و آب.
مسعودسعد.
یکایک گذارندهٔ تیغ و نیزه
سراسر گذارندهٔ درع و مغفر.
؟ (از تاریخ بیهق، ص ۱۴).
شد گهر اندر گهر صفحهٔ تیغ سحر
شد گره اندر گره حلقهٔ درع سحاب.
خاقانی.
تیر تو تنیندم شده، زو درع زال از هم شده
بل کوه قاف اخرم شده، منقار عنقا ریخته.
خاقانی.
یافته و بافتهست شاه چو داود و جم
یافته مهرهٔ کمال، بافته درع امان.
خاقانی.
خاقان اکبر کز قدر دارد قدش درع ظفر
یک میخ درعش بر کمر، نه چرخ مینا داشته.
خاقانی.
بس دراز است قد امیدم
درع انعام هم دراز فرست.
خاقانی.
شهنشاهی که درع شرع همبالای او آمد
قدردستی که فرق شرع نطع پای او آمد.
خاقانی.
پی ثنای محمد برآر تیغ ضمیر
که خاص بر قد او بافتند درع ثنا.
خاقانی.
درع رستم به سنبل آراید
تیر آرش ز عبهر اندازد.
خاقانی.
رزم از پیت بدیدهٔ درع و دهان تیر
الماسخورده لعل مصفا گریسته.
خاقانی.
بدخواه چون الف شود از کسوت ظفر
از درع چون کنند سپاه تو لام خویش.
رضیالدین نیشابوری.
عقل داند که چو مهتاب زند دست به تیغ
رد تیغش نه به اندازهٔ درع قصب است.
؟ (از ترجمهٔ تاریخ یمینی، ص ۲۶۲).
چنان میشد به زیر درعها تیر
که زیر پردهٔ گل باد شبگیر.
نظامی.
شه از مستی شتابآور بر شیر
به یکتا پیرهن بیدرع و شمشیر.
نظامی.
زآتش تنها نه که از گرم و سرد
راستی مرد بود درع مرد.
نظامی.
پرندش درع و از درع آهنینتر
قباش از پیرهن تنگآستینتر.
نظامی.
هست حقیقت نظر مقبلان
درع پناهندهٔ روشندلان.
نظامی.
خط ماهرویان چو مشک خطائی
سر زلف خوبان چو درع فرنگی.
سعدی.
از سبزه و آب گشته موجود
دراعهٔ خضر و درع داود.
؟ (از ترجمهٔ محاسن اصفهان آوی).
از یقّه و گریبان هر جاست گیروداری
وز خود و درع و جوشن در هر طرف نبردی.
نظام قاری (دیوان، ص ۱۰۹).
الدرع الحصینة؛ مدینهٔ منوره، شرفها الله. (منتهی الارب).
پولاددرع؛ که زرهٔ پولادین دارد. رجوع به پولاددرع در ردیف خود شود.
درع الحدید؛ زرهٔ آهن. (منتهی الارب).
|| درع المراءة؛ پیراهن زن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). پیراهن زنان. (دهار). مذکر است. ج، أَدْراع. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و گویند آن جامهای است که زنان بر پیراهن خود پوشند.
|| پیراهن و جامهٔ کوچک که دختران خردسال در خانه در بر میکنند. (از اقرب الموارد).
