۱۴۰۵ شهریور ۸, یکشنبه

 و ژاغر را حوصله خوانند [بهرامی گوید:                                                                                                                       بیفگنی تو خورش پاک را ز بی اصلی

بیاگنی بپلیدی ماهیان تو گژار 

مطلوب است معانی لعات پیشا اسلامی و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟                معانی لغات پیشا اسلامی


  • ژاغر (Žāɣar / Žāγar): به معنای حوصله، چینه دان مرغ و طیور و معده دوم پرندگان است. در این بیت به صورت کنایی و تمثیلی به کار رفته است. ریشه آن به زبان‌های ایرانی میانه (پهلوی ساسانی یا اشکانی) بازمی‌گردد.

  • گژار (Gužār): به معنی مایه فساد، تباه‌کننده، آلوده‌کننده یا زشت‌کننده است. این واژه در ارتباط با «بپلیدی» (آلودگی) در بیت آمده و صفت فاعلی یا اسم مصدر است.

  • خورش پاک (Xwarš-e pāk): به معنی خوراک پاک، روزی حلال یا طعام پاکیزه و اهورایی است. واژه «خورش» در پارسی میانه به صورت $xwaršn$ (خورشنی) یا $xwarag$ به کار می‌رفته است.

  • بی اصلی (Bī-aslī): به معنی بی‌اصالتی، ناخالصی، ریشه نداشتن و تباهی گوهر است. ترکیب پیشوند عربی/فارسی «بی» با واژه «اصل» در متون کهن دیده می‌شود.

  • بیاگنی (Byāgenī): از مصدر «آگنیدن» یا «آکندن» (در پهلوی $ākanom$ / $ākanīdan$) به معنی انباشتن، پر کردن، آکنده کردن و انباشتن از چیزی ناپاک.

نگارش واژه‌های پارسی میانه (خط پهلوی کتابی)

برگردان دقیق واژه‌های کلیدی این قطعه به خط و زبان پهلوی ساسانی (پارسیک کتابی):

  • ژاغر (حوصله):
    نگارش پهلوی: 𐭠𐭩𐭥𐭤𐭠𐭥 (āywgān یا واژه‌های همسنگ مانند gēd یا chindān برای چینه دان، اما فرم اوستایی/پهلوی آن به صورت واژه‌گزینی‌های کهن čēdān ثبت شده است).

  • خورش (خوراک):
    نگارش پهلوی: 𐭧𐭥𐭠𐭥𐭱𐭭 (xwarsn / xwaršn)

  • پاک (خالص):
    نگارش پهلوی: 𐭯𐭠𐭪 (pāk)

  • ماهی (ماهیان):
    نگارش پهلوی: 𐭬𐭠𐭧𐭩𐭪𐭠𐭭 (māhyān)

نگارش با خط اوستایی (دین‌دبیره‌)

برای نمایش دقیق‌تر واژه‌ها به شکل باستانی‌تر (پیشا اسلامی)، استفاده از خط اوستایی به دلیل داشتن واک‌های دقیق‌تر مناسب‌تر است:

  • خورش پاک: 𐬵𐬎𐬎𐬀𐬭𐬆𐬛 𐬞𐬁𐬐 (Huxwar / Pāk)

  • ماهیان: 𐬨𐬁𐬵𐬌𐬌𐬁 (Māhiyā)

از چه جنبه‌ای از این متن یا واژه‌شناسی شعر کهن ایرانی علاقه‌مند به بررسی بیشتر هستید؟        

کردگار نام ایزد تعالی است، عزیز آن کس باشد که کردگار جهان کند عزیزش بی سیر کوکب سیار. ابوحنیفه (از تاریخ بیهقی ص 278).

      کردگار 

  نام ایزد تعالی است، عزیز آن کس باشد که کردگار جهان

کند عزیزش بی سیر کوکب سیار.

ابوحنیفه (از تاریخ بیهقی ص 278).


    مطلوب است معانی لعات پیشا اسلامی و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟    

تحلیل ریشه‌شناختی و واژه‌شناسی واژه «کردگار»

ریشه و معانی پیشااسلامی

  • کردگار (در فارسی میانه: kardagār / kirdagār، در پهلوی کتابی: $krtkʾl$، در پارتی مانوی: $\text{𐫐𐫏𐫡𐫅𐫃𐫀𐫡}$) به معنای آفریننده، کننده، فاعل و آفریدگار است.

  • این واژه از دو بخش تشکیل شده است: بخش نخست کرد (بن گذشته‌ی فعل کردن/ساختن در فارسی میانه kardan) و پسوند فاعلی -گار ($\text{-gār}$ < ایرانی باستان *-kāra- به معنی کننده و عامل).

  • در متون مانوی و زرتشتی میانه پارسی (پهلوی ساسانی و پازند)، این واژه هم برای «اهورامزدا» (به عنوان آفریدگار جهان) و هم به طور عام برای «فاعل و انجام‌دهنده کار» به کار رفته است.

معادل در پارسی باستان (هخامنشی)

  • در کتیبه‌های پارسی باستان، فعل «کردن» به صورت kṛ- (کَر) و اسم فاعل یا صفت فاعلی ساخته شده با پسوند -kāra- به صورت aθa-gauca- یا ترکیبات مشابه به کار رفته است؛ اما خود واژه دقیق «کردگار» با پسوند -gār تحول یافته‌ی دوره‌ی میانه است. شکل بازسازی‌شده‌ی احتمالی آن در پارسی باستان بر اساس قواعد آواشناسی -*kāra- به صورت kṛ-kāra- (کرکار) قابل تصور است.

نگارش در خطوط پیشااسلامی

  • خط پهلوی کتابی (سجزی / ساسانی):
    این واژه با حروف هزوارش یا به صورت فشرده‌ی پهلوی نوشته می‌شود. نگارش آن در خط پهلوی کتابی (به شیوه تحریر منفصل حروف) به‌صورت زیر است:

    $$\text{𐭪𐭥𐭲𐭪𐭠𐭫} \quad (\text{k-w-t-k-ʾ-l})$$
  • خط پهلوی مانوی (دبیره مانوی):
    در متون مانوی پارسی میانه، این واژه با دقت آوایی بالاتری نوشته شده است:

    $$\text{𐫐𐫏𐫡𐫅𐫃𐫀𐫡} \quad (\text{k-y-r-d-g-ʾ-r})$$
  • خط اوستایی (دين‌دبیره):
    برای بازتاب واژه در بستر زبان‌های ایرانی باستان و میانه‌ی دینی، نگارش آوایی آن با الفبای دین‌دبیره‌ی اوستایی (که برای ثبت دقیق اصوات اوستایی و متون متأخر پهلوی زابلی به کار می‌رفته) به شکل زیر خواهد بود:
    $$\text{𐬐𐬆𐬭𐬛𐬔𐬁𐬭} \quad (\text{k-ə-r-d-g-ā-r})$$

////////////

    کردگار. [ ک ِ دْ / ک ِ دِ ] (ص مرکب ) فاعل . عامل . (یادداشت مؤلف ). کننده . (از فرهنگ فارسی معین ) :

ز گردش شود کردگی آشکار
نشان است پس کرده بر کردگار.

(گرشاسبنامه ).


|| بسیار عمل کننده . فعال . (فرهنگ فارسی معین ). || (اِخ ) نام خدای تعالی . (صحاح الفرس ). نامی از نامهای خدای تعالی . (برهان ) (ناظم الاطباء). آفریننده . خالق . جهان آفرین . صانع. آفریدگار. پروردگار. (یادداشت مؤلف ) :
خدای را نستودم که کردگار من است
زبانم از غزل و مدح بندگانش بسود.

رودکی .


چون جامه ٔ اشن بتن اندر کند کسی
خواهد ز کردگار به حاجت مراد خویش .

رودکی .


نکشتم که فرزند بد در نهان
بترسیدم از کردگار جهان .

فردوسی .


گر از بخشش کردگار سپهر
مرا زندگی ماند و تازه چهر
بمانم بگیتی یکی داستان
ازین نامه ٔ نامور باستان .

فردوسی .


همی راند جمشید خون در کنار
همی کرد پوزش [ از ناسپاسی خود ] بر کردگار.

فردوسی .


نشستند سالی چنین سوگوار
پیام آمد از داور کردگار.

فردوسی .


ز لشکر بشد تا بجای نماز
ابا کردگار جهان گفت راز.

فردوسی .


وین کمال ملک او جوید بسعد از اختران
وآن دوام عمر او خواهد بخیر از کردگار.

منوچهری .


آنانکه مفسدان جهانند و مرتدان
از ملت محمد و توحید کردگار.

منوچهری .


عزیز آن کس باشد که کردگار جهان
کند عزیزش بی سیر کوکب سیار.

ابوحنیفه (از تاریخ بیهقی ص 278).


هرچه بر ما رسد ز نیک و ز بد
باشد از حکم کردگار قدیم .

(تاریخ بیهقی چ ادیب ص 388).


چنان دان که هود اندران روزگار
پیمبر بد ازداور کردگار.

اسدی (گرشاسبنامه ).


کردگارت من اندر تو همی بینم
بر دو چشم دل ای گنبد زنگاری .

ناصرخسرو.


آن همی گوید که گرتان نیستی دو کردگار
نیستی واجب که هرگز خار با خرماستی .

ناصرخسرو.


مراد کردگار این از این چیست
در این معنی چه داری یاد از استاد.

ناصرخسرو.


اینت گوید کردگار ما همه
چرخ و خاک و باد و آب و آذرست .

ناصرخسرو.


آسمان و زمین را جز او کردگار نه . (کشف الاسرار از فرهنگ فارسی معین ).
چو تو در علم خود زبون باشی
عارف کردگار چون باشی .

سنائی .


گر بخوری شکر کن ور نخوری صبر کن
پس مکن از کردگار از پی روزی گله .

سنائی .


هرکه از کردگار ترسنده ست
خلق عالم از او هراسنده ست .

سنائی .


هرکه را کردگار کرد عزیز
نتواند کسی که خوار کند.

عمادی شهریاری .


صد لطف از کردگار و ز دل تو یک سخن
صد ستم از روزگار وز دل تو یک جفا.

خاقانی .


کار از این و آن نگردد نیک
کارها نیک کردگار کند.

خاقانی .


از خط کردگار ملک راست محضری
المقتفی خلیفتنا مهر محضرش .

خاقانی .


امر دهد کردگار کای ملکوت احتیاط
پند دهد روزگار کای ثقلین اعتبار.

خاقانی .


آفریننده ٔ خزاین جود
مبدع جود و کردگار وجود.

نظامی .


که ای کهبذ بحق کردگارت
که ایمن کن مرا درزینهارت .

نظامی .


کنون چون اسپری شد روزگارش
روانش باد شاد از کردگارش .

نظامی .


چو کردگار جهان وضع روزگار نهاد
اساس کار بر ارکان پایدار نهاد.

هندوشاه نخجوانی .


گفت فلیبکوا کثیراً گوش دار
تا بریزد شیر فضل کردگار.

مولوی .


ترا نیست آن تکیه بر کردگار
که مملوک را بر خداوندگار.

سعدی (بوستان ).


نماند ستمکار بدروزگار
بماند بر او لعنت کردگار.

سعدی (بوستان ).


برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتری است معرفت کردگار.

سعدی .


نشناسد که کردگارش کیست
نه بداند که اصل کارش چیست .

اوحدی .


عارف کردگار زر چه کند
ولی اﷲ بار و خر چه کند.

اوحدی .


|| (ق مرکب ) بعضی دانسته و عمداً گفته اند. (برهان ). عمداً. (صحاح الفرس ) (شعوری ). قصداً. (شعوری ).جهانگیری این معنی را آورده و شاهد ذیل را نقل کرده است :
نه چون پور میر خراسان که او
عطا را نشسته بود کردگار.

و شعر بگفته ٔ رشیدی از رودکی است . رجوع به احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی ج 3 ص 995 شود. مصحح فرهنگ رشیدی در حاشیه نوشته است :محل تأمل است چه در بیت «کرده کار» هم توان خواند بمعنی همه کارکرده و فارغ شده یا بمعنی جلد و مجرب . (ازحاشیه ٔ برهان چ معین ). مؤلف در یادداشتهای خویش نوشته است : در این شعر لفظ کردگار بمعنی عمداً نیست ، بلکه بمعنی مهیا و آماده و مستعد می نماید.