۱۴۰۵ مهر ۲۸, سه‌شنبه

عجما آنکه در هیچ خیر وشر نرسد، محمد عثمان گوید: صورت مردم عقلست نگاریده بر او چو ازو عقل جدا گشت همانا عجماست.

 عجما آنکه در هیچ خیر وشر نرسد، محمد عثمان گوید:   صورت مردم عقلست نگاریده بر او        چو ازو عقل جدا گشت همانا عجماست.

مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

شرح مدخل «عجما» در لغت فرس اسدی

مدخل: عجما. آنکه در هیچ خیر و شر نرسد. محمد عثمان گوید:

صورت مردم عقلست نگاریده بر او چو ازو عقل جدا گشت همانا عجماست.

۱. شرح واژه و معنی بیت

عَجْما در این مدخل به کسی گفته شده است که از عقل و تمییز بی‌بهره باشد و نتواند خیر را از شر بازشناسد یا در کارهای نیک و بد به تشخیص درست برسد.

در بیت، شاعر نخست عقل را گوهر و ویژگی ممتاز انسان می‌شمارد و می‌گوید صورت آدمی با عقل معنا می‌یابد؛ اما اگر عقل از او جدا شود، دیگر آدمی به معنای حقیقی کلمه نیست، بلکه «عجما» است؛ یعنی موجودی بی‌خرد و فاقد نیروی تشخیص.

مصراع نخست را می‌توان چنین به نثر برگرداند:

«صورت انسان با عقل آراسته و نقش‌بسته است؛ چون عقل از او جدا شود، بی‌گمان عجماست.»

در اینجا «نگاریده بر او» تصویر عقل به‌منزله نقشی است که بر صورت انسان نهاده شده است. مصراع دوم نتیجه اخلاقی و حکمی بیت را بیان می‌کند: ارزش انسانی تنها به صورت ظاهری نیست، بلکه به خرد و نیروی تمییز وابسته است.

البته این تفسیر ناظر به معنای بیت است؛ برای تعیین دقیق ریشه تاریخی و صورت کهن واژه «عجما»، باید شواهد لغوی و متون هم‌زمان نیز بررسی شوند.

۲. بررسی واژه‌های بیت از نظر ریشه‌شناسی

واژه

معنی در بیت

بررسی تاریخی و زبانی

صورت

شکل و پیکر ظاهری

واژه‌ای عربی، از ṣūra، به معنی شکل و هیئت.

مردم

انسان، آدمی

واژه‌ای ایرانی با سابقه در زبان‌های ایرانی میانه؛ با فارسی میانه mard، به معنی مرد، از یک خانواده واژگانی است، هرچند صورت و تاریخ تحول آن را باید جداگانه بررسی کرد.

عقل

خرد، نیروی تشخیص

واژه‌ای عربی، از ریشه ʿ-q-l، به معنی بستن و بازداشتن؛ در فارسی به معنی خرد و اندیشه به کار می‌رود.

نگاریده

نقش‌بسته، آراسته‌شده

ساختی فارسی از خانواده «نگاریدن»؛ از واژگان ایرانی است.

جدا

دور، گسسته، منفصل

واژه‌ای ایرانی با سابقه در فارسی و زبان‌های ایرانی.

خیر

نیکی

واژه‌ای عربی، به معنی نیکی و خوبی.

شر

بدی

واژه‌ای عربی، به معنی بدی و زیان.

عجما

بی‌خرد، فاقد تشخیص

در این مدخل معنایی خاص و فرهنگ‌نویسانه دارد؛ برای تعیین ریشه آن نباید تنها بر شباهت ظاهری به واژه‌های عربی یا ایرانی تکیه کرد.

نکته مهم درباره «عجما»

این واژه را نباید بی‌درنگ با عجم به معنی غیرعرب یا ایرانی یکی دانست. هرچند از نظر صورت نوشتاری نزدیک‌اند، معنی «آنکه در هیچ خیر و شر نرسد» در لغت فرس، معنایی خاص است و برای اثبات پیوند تاریخی آن با «عجم» یا با واژه‌ای ایرانی، شواهد بیشتری لازم است.

همچنین در عربی، «عَجَم» و «أَعْجَم» در کاربردهای گوناگون به غیرعرب یا کسی که زبانش روشن و فصیح نیست اشاره می‌کنند؛ اما این شباهت به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که «عجما»ی لغت فرس از همان ریشه آمده باشد.

۳. کدام واژه‌ها پیشااسلامی‌اند؟

باید میان دو موضوع تفاوت گذاشت:

  • ریشه یا سابقه پیشااسلامی واژه: واژه‌ای که در زبان‌های ایرانی باستان یا میانه سابقه داشته باشد.

  • صورت فارسیِ ثبت‌شده در بیت: صورتی که ممکن است قرن‌ها پس از اسلام پدید آمده یا در فارسی دری تثبیت شده باشد.

از میان واژه‌های بیت، «مردم»، «نگاریده» و «جدا» از نظر ایرانی بودن و پیوند با خانواده‌های واژگانی ایرانی اهمیت بیشتری دارند. در مقابل، «صورت»، «عقل»، «خیر» و «شر» واژه‌های عربی‌اند که پس از اسلام در فارسی رواج گسترده یافته‌اند.

این تمایز مهم است: عربی بودن یک واژه به معنای نبودن مفهوم آن در ایران پیش از اسلام نیست؛ مفاهیم صورت، خرد، نیکی و بدی در متون ایرانی پیشااسلامی نیز وجود داشته‌اند، هرچند با واژگان دیگری بیان می‌شده‌اند.

۴. بازسازی فرضی با خط پهلوی

در این بخش باید احتیاط کرد: خط پهلوی برای نمایش زبان فارسی میانه به کار می‌رفت و نمی‌توان واژه‌های فارسی دری این بیت را بدون بررسی تاریخی، عیناً به پهلوی تبدیل کرد. همچنین املای پارسی باستان، خط میخی است و با خط پهلوی تفاوت اساسی دارد.

در جدول زیر، به‌جای ساختن صورت‌های پهلویِ تأییدنشده، واژه‌های ایرانی بیت و نزدیک‌ترین مبنای تاریخیِ قابل بررسی را مشخص می‌کنم.

واژه فارسی

مبنای تاریخی یا توضیح

امکان بازسازی پهلوی

مردم

ایرانی؛ مرتبط با خانواده واژگانی mart-/mard-

نیازمند تعیین صورت دقیق فارسی میانه و شاهد نوشتاری

نگاریده

از خانواده «نگار» و «نگاریدن»

باید اجزای تاریخی و صورت فعل در فارسی میانه جداگانه بررسی شوند

جدا

واژه ایرانی؛ صورت فارسی دری را نمی‌توان خودکار به پهلوی تبدیل کرد

نیازمند شاهد مستقل در متون ایرانی میانه

صورت

وام‌واژه عربی

در یک متن ساسانی اصیل انتظار نمی‌رود همین صورت عربی به کار رفته باشد

عقل

وام‌واژه عربی

برای بازسازی پیشااسلامی باید معادل ایرانی، مانند واژگان خانواده خرد، بررسی شود

خیر و شر

هر دو عربی

در بازسازی پیشااسلامی باید معادل‌های ایرانیِ نیکی و بدی را به کار برد، نه صورت‌های عربی را

آیا می‌توان بیت را به سبک کاتبان ساسانی نوشت؟

می‌توان یک بازآفرینی فرضی انجام داد، اما نباید آن را متن اصیل پهلوی یا املای قطعی روزگار ساسانی معرفی کرد. کاتبی در روزگار انوشیروان یا موبدی در روزگار کرتیر، اگر می‌خواست مفهومی مشابه را بیان کند، احتمالاً از واژگان و ساخت‌های زبان زمان خود بهره می‌گرفت، نه از واژگان عربیِ این بیت.

همچنین باید به تفاوت دوره‌ها توجه کرد: کرتیر به سده سوم میلادی تعلق دارد؛ انوشیروان به سده ششم میلادی؛ و محمد عثمانِ سراینده این بیت در محیط ادبی فارسی پس از اسلام قرار دارد. بنابراین، سه شیوه زبانی و نوشتاری یکسان نبوده‌اند.

۵. نتیجه نهایی مدخل

مدخل «عجما» در لغت فرس، انسانِ بی‌خرد و فاقد نیروی تمییز را وصف می‌کند. بیت محمد عثمان نیز بر این اندیشه تکیه دارد که عقل، ویژگی بنیادی انسان و مایه تمایز او از موجود بی‌تمییز است.

از نظر زبان‌شناختی، بیت آمیزه‌ای از واژگان ایرانی و عربی است: «مردم»، «نگاریده» و «جدا» به حوزه واژگان ایرانی تعلق دارند؛ «صورت»، «عقل»، «خیر» و «شر» عربی‌اند. درباره ریشه «عجما» باید تا یافتن شواهد مستقل، از یکی دانستن قطعی آن با «عجم» یا نسبت دادن آن به یک ریشه ایرانی باستان خودداری کرد.

درباره نگارش پهلوی: در حال حاضر، بدون شاهد لغوی معتبر برای صورت دقیق واژه‌ها، ارائه رشته‌ای از حروف پهلوی به‌عنوان املای قطعی این بیت درست نیست. راه علمی آن است که نخست معادل‌های فارسی میانه برای «مردم»، «خرد»، «نیکی» و «بدی» تعیین شوند و سپس با املای مستند آنها در متون پهلوی مقایسه شوند. این کار امکان بازآفرینی تاریخی را فراهم می‌کند، بی‌آنکه صورت‌های فرضی به‌جای سند اصیل عرضه شوند.

/////////////////

عَجما — شرح مدخل لغت فرس اسدی

مدخل: عجما؛ آن‌که در هیچ خیر و شر نرسد. محمد عثمان گوید:

صورت مردم عقل است نگاریده بر او چو از او عقل جدا گشت، همانا عجماست.

۱. معنی «عجما» در لغت فرس

اسدی برای «عجما» تعریفی دشوار آورده است: «آنکه در هیچ خیر و شر نرسد». از این عبارت ظاهراً کسی مراد است که از تشخیص یا درک خیر و شر بازمانده باشد؛ یعنی موجودی که عقل و تمییز انسانی را از دست داده یا از آن بهره‌ای ندارد.

اما باید میان این معنیِ ثبت‌شده در لغت فرس و صورت‌های مشابه عربی تمایز گذاشت. در عربی، «عجم» و «اعجم» به حوزهٔ معناییِ ناتوانی در بیان روشن یا غیرعرب‌بودن مربوط‌اند و «عجما» نیز ممکن است در متون با صورت‌ها و معانی متفاوتی ظاهر شود. صرف شباهت آوایی، خاستگاه این مدخل را مشخص نمی‌کند.

۲. شرح بیت محمد عثمان

صورت مردم عقل است نگاریده بر او چو از او عقل جدا گشت، همانا عجماست.

معنی تقریبی:

«آنچه صورت و حقیقت آدمی را از دیگر موجودات متمایز می‌کند، عقل است که بر وجود او نهاده شده است؛ چون عقل از او جدا شود، بی‌گمان عجما خواهد بود.»

در مصراع نخست، «نگاریده بر او» به معنی نقش‌بسته یا نهاده‌شده بر اوست. شاعر عقل را ویژگیِ سازندهٔ انسان می‌داند؛ در مصراع دوم نیز می‌گوید با زوال عقل، آن ویژگیِ ممیز از میان می‌رود.

این برداشت با تعریف اسدی سازگار است: «عجما» کسی است که از تشخیص خیر و شر بازمانده باشد. بااین‌حال، چون کاربرد واژه نامعمول است، نباید بدون بررسی شواهد دیگر آن را دقیقاً معادل «دیوانه»، «بی‌خرد» یا واژه‌ای خاص دانست.

۳. آیا «عجما» واژه‌ای ایرانی است؟

در این مدخل، دو احتمال باید از یکدیگر جدا شوند:

  • کاربرد ثبت‌شده در فارسی: اسدی و بیت محمد عثمان واژه را در معنایی مرتبط با فقدان عقل یا تمییز به کار برده‌اند.

  • ریشهٔ تاریخی: برای تعیین اینکه واژه از اصل ایرانی است یا از عربی یا زبان دیگری آمده، باید صورت‌های کهن‌تر و شواهد تطبیقی بررسی شوند.

از نظر زبان‌شناختی، شباهت «عجما» به واژه‌های عربیِ مربوط به «عجم» و «اعجم» توجه‌برانگیز است؛ اما این شباهت به‌تنهایی اثبات نمی‌کند که واژه از عربی گرفته شده است. ممکن است با صورت دیگری روبه‌رو باشیم، یا ضبط نسخه نیازمند بازبینی باشد.

بنابراین، فعلاً بهتر است خاستگاه واژه را نامطمئن بدانیم.

۴. پیشینهٔ پیشااسلامی و نگارش پهلوی

برای «عجما» با معنیِ ثبت‌شده در لغت فرس، شاهد مستقیمی از فارسی باستان، اوستایی یا متون پهلوی در اختیار نداریم. ازاین‌رو، نمی‌توان صورت تاریخیِ قطعی آن را با خط میخی فارسی باستان یا خط پهلوی عرضه کرد.

برای بررسی بیشتر باید به دنبال این موارد بود:

  1. صورت‌های مشابه در متون فارسی کهن و فرهنگ‌های تاریخی؛

  2. کاربردهای عربی یا ایرانیِ هم‌ریخت، همراه با تفاوت معنایی؛

  3. نسخه‌بدل‌های مدخل در نسخه‌های لغت فرس.

تا پیش از یافتن چنین شواهدی، ساختن یک صورت پهلوی بر اساس تلفظ «عجما» بازسازیِ حدسی خواهد بود.

نتیجهٔ نهایی مدخل

عجما در لغت فرس اسدی به کسی اطلاق شده که در خیر و شر تمییز ندارد یا از عقل و تشخیص بازمانده است. بیت محمد عثمان نیز عقل را ویژگیِ ممیز انسان معرفی می‌کند و «عجما» را در برابر انسانِ برخوردار از عقل قرار می‌دهد. بااین‌حال، ریشهٔ دقیق واژه و نسبت آن با واژه‌های عربیِ مشابه روشن نیست؛ همچنین برای صورت مستند آن در فارسی باستان، اوستایی یا پهلوی شاهد مستقیمی در دست نداریم.

//////////////

عجما. [عَ] (ع. ص.) کسی را گویند که به هیچ خیر و شری وانرسیده باشد. (آنندراج) (برهان):

صورت مردم عقل است نگاریدهٔ او چو از او عقل جدا گشت، همانا عجماست.

محمد عثمان (از لغت فرس، از حاشیهٔ برهان).

|| در عربی، حیوان غیر ذی‌عقل و زنی که قادر بر سخن کردن نباشد. (برهان) (آنندراج). رجوع به عجماء شود.


سداهرا نام باغی است بلوهاور، حقیقی گوید: ای سرو کشمری، سوی باغ سداهرا هرگز دمی نیایی [ و ] یك روز نگذری.

 سداهرا   نام باغی است بلوهاور، حقیقی گوید:   ای سرو کشمری، سوی باغ سداهرا     هرگز دمی نیایی [ و ] یك روز نگذری.

مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

سداهرا — شرح مدخل لغت فرس اسدی

مدخل: سداهرا. نام باغی است به بلوهاور؛ حقیقی گوید:

ای سرو کشمری، سوی باغ سداهرا هرگز دمی نیایی و یک روز نگذری.

۱. معنی مدخل و شرح بیت

سداهرا نام باغی است که در لغت فرس به شهر یا ناحیهٔ «بلوهاور» نسبت داده شده است. ضبط «بلوهاور» را باید مطابق نسخه و منابع جغرافیایی مربوط بررسی کرد؛ بدون شاهد مستقل نمی‌توان با اطمینان آن را با نام امروزی شهر یا ناحیه‌ای معین برابر دانست.

معنی بیت چنین است:

«ای سروِ کشمیری، چرا به سوی باغ سداهرا نمی‌آیی؟ هرگز لحظه‌ای به آنجا نمی‌آیی و حتی یک روز نیز از آن دیدار نمی‌کنی.»

در این بیت، سرو کشمری خطاب به معشوق است؛ سرو، نماد قامت بلند و دل‌پسند معشوق در شعر فارسی است و «کشمری» به کشمیر نسبت دارد. شاعر با لحنی گلایه‌آمیز از نیامدن معشوق به باغ سداهرا سخن می‌گوید.

مصراع دوم از نظر ضبط و نحو نیازمند توجه است. اگر متن «هرگز دمی نیایی و یک روز نگذری» درست باشد، «نگذری» می‌تواند به معنای عبور نکردن یا گذر نکردن از آن باغ باشد؛ اما برای تعیین دقیق مرجع فعل، بهتر است ضبط نسخهٔ لغت فرس و صورت بیت در منابع دیگر نیز مقابله شود.

۲. بررسی واژگان از دیدگاه زبان‌های پیشااسلامی

در این مدخل باید میان سه گروه تفاوت گذاشت: واژگان ایرانیِ دارای پیشینهٔ کهن، نام‌های جغرافیایی با ریشهٔ نامعلوم یا غیرایرانی، و واژه‌هایی که تنها صورت فارسیِ پس از اسلام آنها در دست است.

واژه

بررسی ریشه‌شناختی و تاریخی

سداهرا

نام خاص باغ. ریشه و معنای اجزای آن روشن نیست؛ تا یافتن شاهد مستقل، نمی‌توان آن را با اطمینان ایرانی یا انیرانی دانست.

باغ

واژه‌ای ایرانی با پیشینهٔ ایرانی میانه؛ در فارسی میانه صورت bāγ برای آن گزارش می‌شود.

بلوهاور

نام جغرافیایی در ضبط لغت فرس. شناسایی تاریخی و ریشه‌شناختی آن محتاج مقابله با نسخه‌ها و منابع جغرافیایی است.

سرو

نام درختی که در فارسی ادبی نماد قامت معشوق است. ریشهٔ ایرانی آن محتمل است، اما برای نسبت دادن صورت مشخص آن به فارسی باستان باید شاهد تاریخی معتبر ارائه شود.

کشمری

صفت نسبی از کشمیر. نام کشمیر پیشینه‌ای کهن در منابع هندی دارد؛ صورت این نام در بیت، به‌خودی‌خود، دلیل بر ایرانی بودن ریشهٔ آن نیست.

سوی

واژه‌ای ایرانی به معنی جانب و جهت؛ صورت‌های نزدیک آن در فارسی میانه قابل بررسی‌اند.

هرگز

واژه‌ای فارسی به معنی هیچ‌گاه؛ صورت کنونی آن را نباید بدون بررسی تاریخی عیناً به فارسی باستان منتقل کرد.

دم

در اینجا به معنی لحظه و زمان کوتاه. این کاربرد فارسی را باید از کاربردهای دیگر واژهٔ «دم» جدا کرد.

یک

عدد یک؛ از واژگان بنیادی ایرانی، ولی صورت فارسی امروزین آن با صورت‌های کهن الزاماً یکسان نیست.

روز

واژه‌ای با پیشینهٔ ایرانی کهن؛ برای مقایسه می‌توان به اوستایی raocah- و فارسی میانه rōz اشاره کرد.

نیایی

صورت فعلی از «آمدن» با پیشوند نفی «نـ»؛ ساخت و املای آن در فارسی نو را نباید مستقیماً به خط پهلوی بازگرداند.

نگذری

صورت فعلی از «گذشتن»؛ ریشه و تحول تاریخی آن باید جداگانه بررسی شود و نمی‌توان صرفاً بر اساس این بیت املای پهلوی قطعی تعیین کرد.

نکتهٔ روش‌شناختی: «پیشینهٔ ایرانی» لزوماً به معنی «وجود مستند در فارسی باستان» نیست. برای نمونه، اگر واژه‌ای در فارسی میانه ثبت شده باشد، نمی‌توان بی‌واسطه نتیجه گرفت که همان واژه با همان تلفظ در کتیبه‌های هخامنشی نیز وجود داشته است.

۳. این واژه‌ها را به خط پهلوی چگونه می‌توان نوشت؟

در این قسمت باید میان سه شیوه فرق گذاشت:

1. فارسی باستان: زبان کتیبه‌های هخامنشی، با خط میخی ویژهٔ خود.

2. پهلوی کتیبه‌ای: خطی که در کتیبه‌های دورهٔ ساسانی، از جمله کتیبه‌های کرتیر، به کار رفته است.

3. پهلوی کتابی: خط و سنت نوشتاری متون فارسی میانهٔ زردشتی که ویژگی‌های املایی و ابهام‌های خاص خود را دارد.

این سه خط و سنت نوشتاری را نباید یکسان گرفت. همچنین خط پهلوی برای بازنمایی فارسی میانه به کار می‌رفت، نه برای نوشتن مستقیم فارسی دریِ روزگار رودکی و فردوسی با همان املا و قواعد.

برای این مدخل، صورت‌های زیر را می‌توان به‌عنوان صورت‌های مقایسه‌ای و پیشنهادی برای پژوهش در نظر گرفت، نه آوانویسی قطعی از یک نسخهٔ پهلوی:

واژهٔ فارسی

صورت تاریخی یا مقایسه‌ای

وضعیت

باغ

فارسی میانه: bāγ

واژهٔ ایرانی میانه؛ املای پهلوی باید با فرهنگ واژگان فارسی میانه مقابله شود.

سرو

صورت فارسی نو: sarv

برای تعیین صورت دقیق فارسی میانه و املای پهلوی به شاهد واژه‌شناختی نیاز است.

روز

فارسی میانه: rōz

دارای سابقهٔ ایرانی کهن؛ املای پهلوی باید جداگانه مستند شود.

یک

فارسی نو: yek

نباید بدون بررسی تحول آوایی، همان صورت را به فارسی باستان نسبت داد.

دم

فارسی نو: dam

تعیین ریشه و صورت فارسی میانه نیازمند بررسی مستقل است.

سداهرا

Sadāhārā، صرفاً آوانویسی آزمایشی

ریشه، تلفظ و املای تاریخی نام معلوم نیست.

عمداً برای این واژه‌ها رشته‌های ظاهراً پهلوی و بی‌سند نمی‌سازم؛ زیرا شباهت تصویری چند حرف، دلیل بر درست بودن املای تاریخی نیست. به‌ویژه در پهلوی کتابی، املای واژه‌ها ممکن است با تلفظ آنها فاصله داشته باشد و گاه واژه با یک هزوارش نوشته می‌شده است.

۴. نوشیروان، بزرگمهر و کرتیر چگونه می‌نوشتند؟

اگر مقصود بازسازی شیوهٔ نوشتن این بیت در روزگار ساسانی باشد، باید آن را یک بازسازی فرضی دانست، نه نقل یک سند تاریخی.

  • نوشیروان و بزرگمهر: برای بازسازی نوشتار درباریِ فارسی میانه در روزگار ساسانی، باید از رسم‌الخط و واژگان مستند فارسی میانه استفاده کرد. نمی‌توان فرض کرد که آنان واژه‌های فارسی دریِ این بیت را عیناً به پهلوی می‌نوشتند.

  • کرتیر: کتیبه‌های او از منابع مهم شناخت پهلوی کتیبه‌ای‌اند. اما از وجود یک واژه در فارسی دری نمی‌توان نتیجه گرفت که همان صورت در کتیبه‌های او نیز وجود داشته است.

  • حقیقی: اگر مراد شاعرِ فارسی‌گویِ پس از اسلام باشد، صورت‌های «سداهرا»، «کشمری» و دیگر واژه‌های بیت متعلق به سنت نوشتاری فارسی است. تبدیل آنها به خط پهلوی صرفاً یک تمرین بازسازی تاریخی خواهد بود، مگر آنکه شاهد مستقیمی در متون فارسی میانه پیدا شود.

۵. نتیجهٔ نهایی مدخل

در بیت حقیقی، سداهرا نام باغی منسوب به بلوهاور است و شاعر با خطاب «ای سرو کشمری» از نیامدن معشوق به آن باغ شکایت می‌کند. سرو نماد قامت معشوق است و مصراع دوم بر استمرار غیبت او تأکید دارد.

از نظر زبان‌شناختی، «باغ»، «سرو»، «سوی»، «یک» و «روز» ارزش بررسی در لایه‌های تاریخی زبان‌های ایرانی را دارند؛ اما همهٔ این واژه‌ها را نمی‌توان بی‌واسطه به فارسی باستان نسبت داد. مهم‌تر از همه، برای «سداهرا» هنوز ریشه‌شناسی مطمئنی در دست نیست و انتساب آن به زبان ایرانی یا انیرانی باید تا یافتن شاهد مستقل معلق بماند.

از نظر خط نیز باید صورت‌های فارسی نو را از صورت‌های مستند فارسی میانه جدا نگه داشت. بازنویسی تمام بیت با حروف پهلوی، بدون تعیین تلفظ تاریخی واژه‌ها و قواعد املایی مربوط، ممکن است تصویری گمراه‌کننده از سندی تاریخی به دست دهد.

//////

سَداهَرا — شرح مدخل لغت فرس اسدی

مدخل: سداهرا؛ نام باغی است در بلوهاور. حقیقی گوید:

ای سرو کشمری، سوی باغ سداهرا هرگز دمی نیایی و یک روز نگذری.

۱. معنی مدخل و شرح بیت

اسدی «سداهرا» را نام باغی در بلوهاور معرفی می‌کند. در اینجا با اسم خاصی روبه‌رو هستیم، نه واژه‌ای که لزوماً معنی عمومی و مستقلی داشته باشد.

در بیت، شاعر مخاطب را «سرو کشمری» می‌خواند؛ یعنی سروِ زیبا و بلندبالا، با انتسابی ادبی به کشمیر. سپس از او گله می‌کند که به باغ سداهرا نمی‌آید و حتی یک روز هم از آنجا نمی‌گذرد.

معنی تقریبی بیت:

ای سرو زیبارویِ کشمیری، چرا به باغ سداهرا نمی‌آیی و حتی یک روز نیز از کنار آن نمی‌گذری؟

عبارت «هرگز دمی نیایی و یک روز نگذری» از نظر نحوی قدری نامأنوس است، اما در مجموع لحن بیت، گله از دوری و نیامدن مخاطب به باغ است.

۲. بلوهاور کجاست؟

ضبط «بلوهاور» باید با احتیاط بررسی شود. ممکن است نام جغرافیایی‌ای باشد که در نسخه‌های دیگر به صورت متفاوتی ضبط شده است. بدون مقابله با نسخهٔ لغت فرس و منابع جغرافیایی کهن، نمی‌توان آن را با اطمینان به شهری امروزی نسبت داد.

از سوی دیگر، «سرو کشمری» لزوماً به این معنی نیست که باغ سداهرا در کشمیر بوده است؛ «کشمر» و کشمیر در متون ادبی و تاریخی گاه در بحث سرو و درختان بلند مطرح می‌شوند، اما این تعبیر در شعر می‌تواند صرفاً وصفی ادبی برای زیبایی و قامت مخاطب باشد.

پس در حال حاضر، مکان دقیق باغ و نسبت جغرافیایی آن با کشمیر روشن نیست.

۳. آیا «سداهرا» نامی ایرانی است؟

از آنجا که «سداهرا» اسم خاصِ یک باغ است، ریشه‌شناسی آن با بررسی واژه‌های معمولی تفاوت دارد. ممکن است نامی محلی، نامی برگرفته از زبان منطقه، یا صورتی تغییر‌یافته از نامی دیگر باشد.

برای تعیین خاستگاه آن باید این موارد روشن شود:

  • آیا در نسخه‌های دیگر «سداهرا» همین‌گونه ضبط شده است؟

  • آیا نامی مشابه در متون جغرافیایی، تاریخی یا ادبی فارسی و زبان‌های منطقه دیده می‌شود؟

  • آیا «بلوهاور» نیز ضبطی مستقل و درست دارد یا هر دو نام در انتقال نسخه‌ای دگرگون شده‌اند؟

بدون این شواهد، تجزیهٔ نام به اجزایی فرضی و نسبت‌دادن آن به فارسی باستان، پهلوی، سانسکریت یا زبان دیگری قابل اتکا نیست.

۴. پیشینهٔ پیشااسلامی و نگارش تاریخی

در حال حاضر، شاهد مستقیمی از نام «سداهرا» در کتیبه‌های فارسی باستان، متون اوستایی یا نوشته‌های پهلوی در دست نداریم. بنابراین، نمی‌توان املای مستندی از این نام با خط میخی فارسی باستان یا خط پهلوی عرضه کرد.

اگر این نام به مکانی در آسیای میانه یا شبه‌قاره مربوط باشد، بررسی منابع جغرافیایی و زبان‌های منطقه ممکن است از جست‌وجوی مستقیم در واژگان فارسی باستان ثمربخش‌تر باشد؛ اما ابتدا باید ضبط نام و محل آن تثبیت شود.

نتیجهٔ نهایی مدخل

سداهرا در لغت فرس اسدی نام باغی در مکانی با ضبط «بلوهاور» است. شاعر، در بیت منسوب به حقیقی، از مخاطب زیباروی خود می‌خواهد یا گله می‌کند که به این باغ نمی‌آید. با اطلاعات فعلی، هویت جغرافیایی باغ و ریشهٔ زبانی نام آن قطعی نیست؛ ازاین‌رو، نسبت‌دادن آن به زبان یا خط پیشااسلامی خاصی، بدون شاهد مستقل، موجه نخواهد بود.

/////////

سداهرا. [سَ هَ] (اِخ) نام باغی است به لاهور. (لغت فرس اسدی):

ای سرو کشمری، سوی باغ سداهرا
هرگز دمی نیایی و یک روز بگذری.

حقوری.

آنندراج و برهان، این واژه را به معنی نام مرغی آورده‌اند که جز در لاهور در جای دیگر یافت نشود؛ ولی مؤلف برهان، به‌اشتباه، باغ را مرغ خوانده و آنندراج نیز از او پیروی کرده است.

متن را از نظر خوانش ویرایش کنتفاوت باغ و مرغ را روشن‌تر کنساختار مدخل را یکدست‌تر کن

مُغَمّا تباهی باشد [کدا]، حقیقی گوید: تا خمره بود نام پنیرك نبری هیچ (؟) معقود و مغما بزنی نعره که بگذار.

 مُغَمّا   تباهی باشد [کدا]، حقیقی گوید:   تا خمره بود نام پنیرك نبری هیچ (؟)         معقود و مغما بزنی نعره که بگذار.

مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

شرح مدخل «مُغَمّا» در لغت فرس اسدی

مدخل: مُغَمّا. تباهی باشد [کذا]، حقیقی گوید:

تا خمره بود نام پنیرك نبری هیچ (؟) معقود و مغما بزنی نعره که بگذار.

در بررسی این مدخل باید سه موضوع را از یکدیگر جدا کنیم: معنی واژه در فرهنگ اسدی، معنای بیتِ منسوب به حقیقی، و امکان بازسازی صورت‌های کهن ایرانی یا نوشتار پهلوی آن‌ها. در مورد این بیت، ضبط متن اهمیت ویژه‌ای دارد؛ زیرا ظاهراً بخشی از مصراع نخست یا حتی واژه‌های هر دو مصراع به تصحیح نسخه‌شناختی نیاز دارند.

۱. معنی «مُغَمّا»

اسدی طوسی در این مدخل، «مُغَمّا» را به معنی تباهی آورده است. بنابراین، در فارسی امروز می‌توان آن را به‌طور تقریبی با واژه‌هایی چون تباهی، خرابی، فساد یا ازهم‌گسیختگی توضیح داد؛ اما نباید بدون شاهد مستقل فرض کرد که این واژه در تمام بافت‌ها دقیقاً با یکی از این مترادف‌ها برابر بوده است.

از نظر ساخت واژه، صورت «مُغَمّا» ظاهری عربی‌مانند دارد، ولی این ظاهر به‌تنهایی برای تعیین ریشه کافی نیست. باید احتمال‌های زیر را باز گذاشت:

  • واژه‌ای ایرانی که در فارسی دری به این صورت درآمده است؛

  • واژه‌ای دخیل یا متأثر از عربی؛

  • صورت ضبط‌شده یا خوانشی که در جریان نسخه‌برداری دگرگون شده است.

تا زمانی که شاهدی از متون پهلوی، فارسی میانه یا فرهنگ‌های مستقل برای این صورت پیدا نشود، انتساب قطعی آن به فارسی باستان یا پهلوی موجه نیست.

۲. شرح بیت حقیقی

مصراع نخست، به ضبطی که در اختیار داریم، چنین است:

«تا خمره بود نام پنیرک نبری هیچ»

در این مصراع، «خمره» به معنی ظرف سفالی، به‌ویژه ظرف نگهداری مایعات، روشن است؛ اما پیوند معنایی «خمره» با «پنیرک» در این عبارت به‌درستی معلوم نیست. «پنیرک» در فارسی نام گیاهی نیز هست، ولی نمی‌توان مطمئن بود که در این بیت همین معنی مراد است.

مصراع دوم:

«معقود و مغما بزنی نعره که بگذار.»

  • معقود: واژه‌ای عربی، از ریشهٔ «عقد»، به معنی بسته، گره‌خورده یا محکم‌شده؛ در کاربردهای دیگر، بسته به سیاق، معنای منعقد یا به‌هم‌پیوسته نیز دارد.

  • مغما: بنا بر توضیح لغت فرس، به معنی تباهی؛ ولی کاربرد دقیق آن در این مصراع هنوز روشن نیست.

  • نعره زدن: فریاد کشیدن.

  • بگذار: در این سیاق احتمالاً فرمان به رها کردن یا دست برداشتن از کاری است.

در نتیجه، می‌توان از مصراع دوم تصوری کلی از فریاد و اعتراض به چیزی تباه یا گرفتارِ بستگی به دست داد؛ اما این فقط برداشتی احتمالی است، نه ترجمه‌ای قطعی از بیت.

نکتهٔ تصحیحی: تا هنگامی که ضبط نسخهٔ لغت فرس و شاهدهای دیگر این بیت مقابله نشده باشد، بهتر است مصراع نخست را به زور به معنایی منسجم برنگردانیم. به‌ویژه علامت سؤال پس از «هیچ» نشان می‌دهد که در خواندن این قسمت تردید وجود دارد.

۳. واژه‌های پیشااسلامی ایرانی و انیرانی

در جدول زیر، میان ریشهٔ تاریخی واژه و صرفِ حضور آن در شعر فارسی تفاوت گذاشته‌ام.

واژه

خاستگاه و وضعیت تاریخی

خمره

در فارسی به معنی ظرف؛ برای تعیین ریشهٔ دقیق و صورت پیشااسلامی آن، شاهد تاریخی مستقل لازم است.

پنیرک

واژه‌ای فارسی؛ ارتباط آن با نام گیاه و صورت‌های کهن‌تر باید جداگانه بررسی شود.

معقود

عربی؛ از ریشهٔ «عقد».

مغما

ریشهٔ نامعلوم در وضع فعلی پژوهش؛ انتساب آن به ایرانی یا انیرانی هنوز قطعی نیست.

نعره

واژه‌ای که در فارسی با این صورت کاربرد یافته است؛ برای تعیین مسیر دقیق تاریخی آن، شاهد ریشه‌شناختی لازم است.

بگذار

فعل فارسی، از خانوادهٔ «گذاشتن»؛ صورت تاریخی دقیق آن را نباید بدون بررسی شواهد کهن تعیین کرد.

در این بیت، «معقود» آشکارا عربی است؛ اما دربارهٔ «مغما» نمی‌توان تنها از روی صورت ظاهری حکم قطعی داد. همچنین فارسی بودن یک واژه لزوماً به این معنی نیست که صورت ثبت‌شدهٔ آن در لغت فرس عیناً در فارسی باستان یا فارسی میانه وجود داشته است.

۴. صورت پهلوی و شیوهٔ نگارش در روزگار ساسانی

باید میان دو کار تفاوت گذاشت:

1. بازسازی مستند واژه‌ای که واقعاً در فارسی باستان یا فارسی میانه گواهی شده است؛

2. نوشتن تقریبی یک واژهٔ فارسی دری با خط پهلوی، صرفاً برای نشان دادن اینکه ممکن بود چگونه آن را به شیوه‌ای کهن بازنمایی کنند.

خط پهلوی، به‌ویژه پهلوی کتابی، در بازنمایی واکه‌ها و برخی همخوان‌ها محدودیت داشت و از هزوارش نیز استفاده می‌کرد. بنابراین، تبدیل مکانیکی حروف فارسی امروز به حروف پهلوی، بازسازی تاریخی معتبر به شمار نمی‌رود.

واژهٔ بیت

امکان نگارش پهلوی

خمره

بدون اثبات صورت ایرانیِ هم‌ریشه و تلفظ تاریخی آن، نگارش پهلویِ مستند نمی‌توان پیشنهاد کرد.

پنیرک

نیازمند بررسی ریشه و صورت فارسی میانه یا ایرانی کهن است.

معقود

واژه‌ای عربی است که در دورهٔ ساسانی با این کاربرد فارسی وجود نداشت؛ نگارش آن به خط پهلوی صرفاً فرضی خواهد بود.

مغما

تا زمانی که ریشه و تلفظ تاریخی آن روشن نشده، پیشنهاد صورت پهلوی قابل اتکا نیست.

نعره

صورت فارسی ثبت‌شده را نمی‌توان بی‌واسطه به صورت پهلوی تبدیل کرد.

بگذار

برای بازسازی، باید صورت تاریخی فعل «گذاشتن» در زبان‌های ایرانی میانه بررسی شود.

آیا نوشیروان، بزرگمهر، موبد مؤید یا کرتیر این واژه‌ها را چگونه می‌نوشتند؟

اگر مقصود، شیوهٔ نگارش در عصر ساسانی باشد، پاسخ تاریخی چنین است:

  • کرتیر در کتیبه‌های ساسانی از گونه‌ای از خط کتیبه‌ای پهلوی استفاده می‌کرد؛ زبان و صورت‌های واژگانی آن دوره را باید از روی کتیبه‌های واقعی شناخت.

  • نوشیروان و بزرگمهر در محیط فرهنگی فارسی میانه می‌زیستند؛ اما نمی‌توان برای هر واژه‌ای که در شعر فارسی چند قرن بعد آمده، صورت املایی مشخصی را به آنان نسبت داد.

  • مؤید موبدان نیز اگر منظور شخصیتی در سنت ادبی یا روایی باشد، بدون تعیین منبع تاریخی نمی‌توان شیوهٔ نگارش شخصی او را بازسازی کرد.

  • حقیقی، سرایندهٔ این بیت، در محیط فارسی پس از اسلام قرار می‌گیرد؛ ازاین‌رو، نگارش فرضی شعر او به پهلوی، بازنویسیِ امروزی است، نه نسخه‌ای تاریخی از شعر.

۵. نتیجهٔ نهایی مدخل

«مُغَمّا» در لغت فرس به معنی «تباهی» ثبت شده است. بااین‌حال، بیت حقیقی در ضبط موجود به‌اندازه‌ای روشن نیست که بتوان معنای دقیق آن را با اطمینان تعیین کرد. «معقود» واژه‌ای عربی است و دربارهٔ خاستگاه «مغما» به شواهد بیشتری نیاز داریم.

برای این مدخل، فعلاً صورت پهلویِ مستند و قابل دفاعی برای «مغما» یا کل بیت نمی‌توان عرضه کرد. بهتر است به‌جای ساختن املای فرضی، نخست ضبط بیت و ریشهٔ واژه روشن شود؛ سپس اگر معادلی در فارسی میانه یا یکی دیگر از زبان‌های ایرانی کهن یافت شد، می‌توان صورت خطی آن را با احتیاط بازسازی کرد.

مهم‌ترین گام بعدی یافتن ضبط کامل‌تر بیت در نسخهٔ لغت فرس یا فرهنگ‌های ناقل آن است؛ زیرا ممکن است پاسخ ریشه‌شناختی «مغما» در همان اختلاف نسخه‌ها نهفته باشد.

////////////////

مُغَمّا — شرح مدخل لغت فرس اسدی

مدخل: مُغَمّا؛ تباهی باشد [کذا]. حقیقی گوید:

تا خمره بود نام پنیرک نبری هیچ (؟) معقود و مغما بزنی نعره که بگذار.

این مدخل از نظر ضبط شعر و نیز صورت واژهٔ «مغما» دشوار است. بنابراین، باید معنی ثبت‌شده در لغت فرس را از تفسیر احتمالی بیت و از ریشه‌شناسی تاریخی جدا کنیم.

۱. معنی «مغما»

اسدی «مغما» را به معنی تباهی آورده است؛ یعنی فساد، خرابی یا از میان رفتن سامان چیزی.

اما هنوز روشن نیست که این واژه صورت مستقلی در فارسی کهن بوده، از واژه‌ای دیگر تحول یافته، یا ضبط نسخه‌ای آن دچار تغییر شده است. برای پاسخ قطعی باید صورت‌های دیگر آن در نسخه‌ها و فرهنگ‌های تاریخی بررسی شوند.

۲. شرح بیت حقیقی

تا خمره بود نام پنیرک نبری هیچ (؟) معقود و مغما بزنی نعره که بگذار.

در مصراع نخست، «خمره» به معنی ظرفی بزرگ برای نگهداری مایعات است. «پنیرک» نام گیاهی شناخته‌شده است، اما در اینجا روشن نیست که مراد خود گیاه است یا واژه‌ای با ضبطی دیگر. عبارت «نام پنیرک نبری هیچ» نیز به سبب علامت پرسش در نقل شما، نیازمند مقابله با متن معتبر است.

در مصراع دوم:

  • معقود: بسته‌شده، گره‌خورده یا منعقدشده؛ بسته به بافت می‌تواند معنی دقیق‌تری داشته باشد.

  • مغما: بر پایهٔ توضیح اسدی، تباهی.

  • بزنی نعره که بگذار: فریاد بزنی که رها کن یا دست بردار.

با ضبط فعلی نمی‌توان ارتباط معنایی «معقود» و «مغما» را با اطمینان بازسازی کرد. شاید شاعر وضعیتی آشفته یا تباه را توصیف می‌کند، اما این برداشت احتمالی است، نه شرح قطعی بیت.

۳. آیا «مغما» واژه‌ای ایرانیِ کهن است؟

برای تعیین ریشهٔ واژه باید صورت آن را با واژگان هم‌معنی در فارسی میانه، پارتی، سغدی و دیگر زبان‌های ایرانی مقایسه کرد. همچنین باید احتمال اختلاف ضبط یا تأثیر واژه‌های عربی را بررسی کرد؛ به‌ویژه آنکه «معقود» در همین بیت واژه‌ای عربی است.

بااین‌حال، مجاورت «معقود» و «مغما» به‌تنهایی دلیل نمی‌شود که «مغما» نیز عربی باشد. از سوی دیگر، معنی «تباهی» هم به‌تنهایی ریشهٔ ایرانی آن را ثابت نمی‌کند.

در حال حاضر، بدون شاهد مستقل از فرهنگ‌های ریشه‌شناختی یا متون کهن‌تر، نمی‌توان برای این واژه ریشه‌ای قطعی تعیین کرد.

۴. صورت پیشااسلامی و نگارش پهلوی

برای «مغما» با معنی «تباهی»، در این بررسی شاهد مستقیمی از فارسی باستان، اوستایی یا متون پهلوی در دست نیست. ازاین‌رو، نمی‌توان صورت مستندی در خط میخی فارسی باستان یا خط پهلوی برای آن معرفی کرد.

پیشنهاد یک املای پهلوی بر اساس تلفظ امروزی، بدون یافتن صورت تاریخیِ واژه، بازسازی فرضی خواهد بود و نباید به‌عنوان املای زمان ساسانیان ثبت شود.

۵. نکتهٔ نسخه‌شناختی

در این مدخل، سه مورد بیش از همه به بررسی متن اصلی نیاز دارد:

1. صورت «مغما»؛ آیا در نسخه‌ها همین ضبط آمده است؟

2. عبارت «نام پنیرک نبری هیچ»؛ آیا «پنیرک» درست خوانده شده یا واژه‌ای دیگر در اصل بوده است؟

3. ترکیب «معقود و مغما»؛ آیا این دو واژه از نظر نحوی و معنایی به یکدیگر مربوط‌اند یا در ضبط بیت تغییری رخ داده است؟

اگر تصویر یا متن چاپی این مدخل در دسترس باشد، مقابلهٔ دقیق آن می‌تواند از حدس‌های بی‌پایه جلوگیری کند.

نتیجهٔ نهایی مدخل

مغما در لغت فرس اسدی به معنی تباهی و خرابی ثبت شده است؛ اما معنی دقیق آن در بیت حقیقی به سبب دشواری ضبط شعر روشن نیست. برای تعیین ریشهٔ ایرانی یا غیرایرانی و یافتن صورت پیشااسلامی آن، شاهد مستقل لازم است. فعلاً نمی‌توان املای مستندی در فارسی باستان، اوستایی یا پهلوی برای این مدخل ارائه کرد.

/////////////

مغما. [مُغَمْما] (اِ) تباهی باشد (کذا). (لغت فرس اسدی، چاپ اقبال، ص ۱۷). تباهه. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). تباهه باشد. (فرهنگ اوبهی):

تا خمره بود، نام پنیرک نبری هیچ
معقود و مغما بزنی نعره که بگذار.

حقیقی (از لغت فرس اسدی، چاپ اقبال، ص ۱۷).

معنی بیت مغما را روشن‌تر کنساختار مدخل مغما را منسجم‌تر کن

لبینا نام نوا است که در مطربی بود، میزانی گوید: تا مطربان زنند لبینا و هفتخوان در پرده عراق سرِ زیر و سلمکی.

 لبینا   نام نوا است که در مطربی بود، میزانی گوید: تا مطربان زنند لبینا و هفتخوان         در پرده عراق سرِ زیر و سلمکی.

مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

شرح مدخل «لبینا» در لغت فرس اسدی

مدخل: لبینا — نام نوایی است که در مطربی بود. میزانی گوید:

تا مطربان زنند لبینا و هفتخوان در پردهٔ عراق سرِ زیر و سلمکی.

این مدخل از جهت تاریخ موسیقی ایران اهمیت دارد؛ زیرا نام «لبینا» را در کنار «هفتخوان»، «عراق»، «سرِ زیر» و «سلمکی» می‌آورد؛ اصطلاحاتی که به نواها، پرده‌ها یا شیوه‌های اجرای موسیقی مربوط‌اند. بااین‌حال، باید میان معنایی که لغت‌فرس صریحاً برای واژه ثبت کرده و آنچه از تاریخ موسیقی می‌توان با اطمینان یا احتمال استنباط کرد، تفاوت گذاشت.

۱. معنی بیت و شرح اصطلاحات

معنی روان بیت:

تا نوازندگان نغمهٔ لبینا و هفتخوان را بنوازند و در پرده یا مقام عراق، نغمه‌های سرِ زیر و سلمکی را اجرا کنند.

در اینجا «زنند» به معنای نواختن ساز یا اجرای نغمه است، نه زدن به معنای ضربه‌زدن معمولی.

  • لبینا: نام یک نوا یا آهنگ، به تصریح لغت‌فرس.

  • هفتخوان: نامی که در این بیت در شمار اصطلاحات موسیقایی آمده است. نباید بدون شاهد مستقل، آن را با «هفت‌خان» داستان رستم یکی دانست.

  • پردهٔ عراق: اصطلاحی در نظام مقام‌ها و پرده‌بندی موسیقی ایرانی. «عراق» در این کاربرد نام یک مقام موسیقایی است، نه اشاره‌ای به کشور امروزی عراق.

  • سرِ زیر: احتمالاً نام یا وصفی فنی در اجرای موسیقی؛ تعیین معنای دقیق آن به شواهد دیگر از متون موسیقایی کهن نیاز دارد.

  • سلمکی: نامی در اصطلاحات موسیقایی قدیم که در این بیت در کنار دیگر نام‌های نوا آمده است. ضبط و معنای دقیق آن را باید با نسخه‌ها و فرهنگ‌های موسیقی سنجید.

واژهٔ «میزانی» نیز در عبارت «میزانی گوید» ظاهراً به نام یا نسبت شاعر اشاره دارد؛ اما برای تعیین هویت سراینده، همین ضبط به‌تنهایی کافی نیست.

۲. آیا «لبینا» واژه‌ای پیشااسلامی است؟

در وضع کنونی شواهد، نمی‌توان پیشااسلامی بودن «لبینا» را اثبات کرد. ثبت آن در لغت‌فرس اسدی و کاربردش در شعر میزان، وجود این نام را در سنت موسیقایی فارسیِ پس از اسلام نشان می‌دهد؛ اما برای بردن آن به روزگار ساسانی یا هخامنشی، شاهد جداگانه‌ای لازم است.

برای بررسی تاریخی، باید سه احتمال را از هم جدا کرد:

1. واژه‌ای ایرانی که از دورهٔ پیشااسلامی به فارسی دری رسیده باشد.

2. اصطلاحی که در موسیقی ایران پس از اسلام پدید آمده یا در این دوره رواج یافته باشد.

3. نامی با ریشهٔ غیرایرانی که وارد اصطلاحات موسیقی ایران شده باشد.

دربارهٔ «لبینا» فعلاً نمی‌توان با اطمینان یکی از این سه احتمال را برگزید. به‌ویژه، شباهت ظاهری یک واژه به واژه‌ای در زبان دیگر، بدون تطبیق آوایی و شاهد تاریخی، برای اثبات ریشه‌شناسی آن کافی نیست.

۳. بررسی واژه‌ها از نظر پیشینهٔ زبانی

واژه

تحلیل تاریخی و زبانی

لبینا

نام نوا در این شاهد فارسی است؛ ریشهٔ نهایی و پیشینهٔ پیشااسلامی آن نامعلوم است.

هفتخوان

ترکیبی فارسی از «هفت» و «خوان»؛ اجزای آن ایرانی‌اند، اما این بیت به‌تنهایی قدمت موسیقایی اصطلاح را ثابت نمی‌کند.

پرده

واژه‌ای فارسی با پیشینهٔ ایرانی؛ کاربرد موسیقایی آن را باید جداگانه تاریخ‌گذاری کرد.

عراق

نام جغرافیایی‌ای که در اینجا به‌صورت نام مقام موسیقی به کار رفته است. نباید آن را واژه‌ای فارسی با ریشهٔ باستانی دانست.

زیر

واژه‌ای ایرانی با کاربردهای گوناگون، از جمله کاربردهای موسیقایی؛ معنای فنی آن در ترکیب «سرِ زیر» هنوز نیازمند بررسی است.

سلمکی

اصطلاح موسیقایی که ریشه و صورت تاریخی آن بدون شواهد تکمیلی روشن نیست.

نکتهٔ مهم این است که ایرانی بودن ریشهٔ یک واژه با وجود آن در موسیقی ایران پیش از اسلام یکسان نیست. همچنین، کاربرد واژه‌ای در فارسی دری به‌خودی‌خود ثابت نمی‌کند که آن واژه در فارسی باستان یا فارسی میانه نیز وجود داشته است.

۴. اگر این واژه‌ها را به خط پهلوی می‌نوشتند، چه صورتی داشتند؟

باید میان سه موضوع فرق بگذاریم:

  • فارسی باستان: زبان دورهٔ هخامنشی، با خط میخی ویژهٔ خود.

  • فارسی میانه: زبان دورهٔ ساسانی که یکی از شیوه‌های نگارش آن خط پهلوی است.

  • فارسی دری: زبان شعر میزان و لغت‌فرس اسدی، در دورهٔ پس از اسلام.

خط پهلوی برای ثبت زبان فارسی میانه به کار می‌رفت؛ بنابراین نمی‌توان هر واژهٔ فارسی دری را بدون بررسی تاریخی، مستقیماً به صورت پهلوی بازنویسی کرد.

برای مدخل حاضر، نتیجه چنین است:

صورت فارسی دری

صورت بازسازی‌شده برای بررسی

وضعیت نگارش پهلوی

لبینا

labīnā

صورت پهلوی مستند در دست نیست.

هفتخوان

haft-xwān

صورت پهلویِ این ترکیب در کاربرد موسیقایی مستند نیست.

پرده

parda

برای تعیین املای تاریخی، باید صورت فارسی میانه و شواهد متنی بررسی شود.

عراق

ʿErāq

نام مقام در این شاهد، متعلق به سنت موسیقایی فارسی پس از اسلام است؛ املای پهلوی برای آن قابل اثبات نیست.

زیر

zīr

برای تعیین صورت فارسی میانه و املای پهلوی باید شواهد واژه‌شناختی مستقل بررسی شود.

سلمکی

salmakī

ریشه و املای پهلوی آن نامعلوم است.

صورت‌های لاتینی بالا فقط برای نشان دادن تلفظ و ساخت واژه‌اند؛ آن‌ها املای پهلوی نیستند. عمداً برای واژه‌هایی که شاهد تاریخی نداریم، شکل‌هایی از خط پهلوی نمی‌سازم تا صورت فرضی با سند باستانی اشتباه نشود.

۵. نوشیروان، بزرگمهر، مؤید موبدان و کرتیر چگونه می‌نوشتند؟

اگر مقصود شما بازسازی شیوهٔ نگارش این اشخاص یا هم‌روزگاران آنان باشد، باید میان آن‌ها نیز تفاوت گذاشت:

  • نوشیروان و بزرگمهر: در فرض نگارش به زبان فارسی میانه و خط پهلوی، واژه‌هایی را که در زبان آن روزگار شناخته بودند با قراردادهای املایی همان دوره می‌نوشتند؛ اما نمی‌توان فرض کرد که اصطلاحات موسیقایی ثبت‌شده در شعر میزان را نیز می‌شناخته‌اند.

  • کرتیر: کتیبه‌های او از شواهد مهم زبان و خط پهلوی کتیبه‌ای‌اند. سبک نگارش کتیبه‌ای را نباید با املای کتابی پهلوی یا فارسی دری یکی گرفت.

  • مؤید موبدان: اگر مقصود شخص تاریخی مشخصی است، برای تعیین دوره و سبک نگارش او باید هویت و شواهد مربوط به وی روشن شود.

  • شاعر میزان: چون در این شاهد با متنی فارسی پس از اسلام روبه‌رو هستیم، شکل اصیل و مستند واژه‌ها همان ضبط فارسی متن است، نه بازنویسی فرضی آن‌ها به خط ساسانی.

نتیجهٔ نهایی مدخل

«لبینا» در این مدخل نام یک نوا یا آهنگ است. بیت، آن را در کنار چند اصطلاح موسیقایی دیگر قرار می‌دهد و از این جهت برای تاریخ موسیقی فارسی ارزشمند است. بااین‌حال، هنوز ریشهٔ دقیق «لبینا»، معنای فنی «سرِ زیر» و «سلمکی» و پیشینهٔ تاریخی این اصطلاحات روشن نشده است.

از منظر زبان‌شناسی تاریخی، «پرده»، «زیر» و اجزای «هفتخوان» قابلیت بررسی در لایه‌های کهن زبان ایرانی را دارند؛ اما برای «لبینا» و «سلمکی» نمی‌توان بدون شاهد مستقل، ریشهٔ ایرانی یا غیرایرانی یا املای پهلوی قطعی پیشنهاد کرد.

پیشنهاد پژوهشی: برای پیش بردن این مدخل، مهم‌ترین گام یافتن شاهدی مستقل از متون موسیقی قدیم برای «لبینا» و «سلمکی» است. چنین شاهدی می‌تواند روشن کند که با نام یک نوا، اصطلاحی فنی یا واژه‌ای با منشأ بیرونی روبه‌رو هستیم.

////////////////

لبینا — شرح مدخل لغت فرس اسدی

مدخل: لبینا؛ نام نوایی است که در مطربی بود. میزانی گوید:

تا مطربان زنند لبینا و هفتخوان در پردهٔ عراق، سرِ زیر و سلمکی.

۱. معنی مدخل و شرح بیت

اسدی «لبینا» را نام نوایی در موسیقی می‌داند. بیت منسوب به میزانی نیز آن را در کنار «هفتخوان»، «عراق»، «سرِ زیر» و «سلمکی» آورده است؛ مجموعه‌ای از نام‌ها که به نظر می‌رسد به نغمه‌ها، پرده‌ها یا شیوه‌های اجرای موسیقی قدیم مربوط باشند.

در این بیت:

  • مطربان زنند: نوازندگان بنوازند.

  • لبینا و هفتخوان: دو نام موسیقایی که در اینجا در کنار هم آمده‌اند.

  • پردهٔ عراق: عراق از نام‌های شناخته‌شدهٔ مقام‌ها و شعبه‌های موسیقی در سنت موسیقی ایرانی ـ اسلامی است.

  • سرِ زیر و سلمکی: ظاهراً نام دو نغمه یا شیوهٔ موسیقایی‌اند؛ تعیین دقیق جایگاه تاریخی هرکدام نیازمند بررسی منابع موسیقی کهن است.

معنی کلی بیت این است که مطربان نغمه‌های گوناگون را در فضای موسیقاییِ مربوط به پردهٔ عراق اجرا کنند. بااین‌حال، از این بیت به‌تنهایی نمی‌توان نتیجه گرفت که «لبینا» دقیقاً یک مقام مستقل، شعبه‌ای از مقام، یا نغمه‌ای در نظام موسیقایی خاص بوده است.

۲. «لبینا» نامی ایرانی است یا وام‌واژه؟

در این مرحله باید میان دو پرسش تفاوت بگذاریم:

1. آیا «لبینا» نامی واقعی در اصطلاحات موسیقی قدیم بوده است؟ ثبت آن در لغت فرس و کاربردش در شعر میزانی، نشان می‌دهد که این صورت در سنت ادبی و موسیقایی فارسی شناخته شده بوده است.

2. ریشهٔ واژه چیست؟ برای تعیین ریشه، لازم است صورت‌های مشابه آن در رساله‌های موسیقی عربی و فارسی، فرهنگ‌های قدیمی و فهرست نام نغمه‌ها بررسی شود. شباهت آواییِ «لبینا» با نامی در زبان دیگر، به‌تنهایی اثبات‌کنندهٔ خاستگاه آن نیست.

بنابراین، فعلاً نمی‌توان با اطمینان آن را واژه‌ای اصیل ایرانی، یا برعکس، وام‌گرفته از یونانی، سریانی، عربی یا زبان دیگری دانست.

۳. پیشینهٔ موسیقیایی: «لبینا» در کنار «هفتخوان» و «عراق»

ترکیب نام‌ها در بیت اهمیت دارد. «عراق» در نظام مقام‌های موسیقی دورهٔ اسلامی شناخته شده است؛ اما قرار گرفتن «لبینا» در کنار آن لزوماً به این معنی نیست که هر دو در یک سطح نظری قرار داشته‌اند.

برای شناخت دقیق‌تر «لبینا» باید این موارد بررسی شوند:

  • آیا در رساله‌های موسیقی قدیم، به‌ویژه آثار مربوط به ادوار و شعبه‌های موسیقی، نامی مشابه ثبت شده است؟

  • آیا «لبینا» در منابع دیگر به صورت‌هایی مانند «لبینا»، «لبینه» یا با ضبطی متفاوت آمده است؟

  • آیا این نام به یک نغمهٔ مستقل اشاره دارد یا نامی محلی و اجرایی بوده که در دوره‌ای از رواج افتاده است؟

تا زمانی که شاهد مستقلی پیدا نشود، مناسب‌تر است «لبینا» را نامی از اصطلاحات موسیقی قدیم با جایگاه نظریِ نامعلوم بنامیم.

۴. آیا «لبینا» پیشااسلامی است؟

وجود اصطلاحات موسیقی ایرانی در دورهٔ ساسانی و پیش از آن، موضوعی مهم در تاریخ موسیقی است؛ بااین‌حال، نباید هر نام نغمه‌ای را که در شعر فارسی کهن آمده، خودبه‌خود ساسانی یا پیشااسلامی به شمار آورد.

برای اثبات قدمت پیشااسلامی «لبینا» باید شاهدی از متون پهلوی، گزارش‌های تاریخی معتبر یا تطبیق مستند با اصطلاحات موسیقیِ دورهٔ ساسانی در دست باشد. بیت میزانی و مدخل اسدی به‌تنهایی چنین قدمتی را ثابت نمی‌کنند.

۵. نگارش در خط پهلوی یا دیگر خطوط پیشااسلامی

در حال حاضر، صورت مستندی از نام موسیقایی «لبینا» در متون پهلوی یا کتیبه‌های فارسی باستان در اختیار نداریم. بنابراین، نمی‌توان املای پهلوی یا فارسی باستانی آن را با اطمینان عرضه کرد.

اگر در آینده صورتی هم‌نام در یک رسالهٔ موسیقی یا متن پهلوی پیدا شود، باید نخست مشخص شود که همان اصطلاح است و سپس املای تاریخیِ خودِ آن منبع نقل شود؛ بازسازی صرفاً بر پایهٔ تلفظ فارسی امروز، شاهد تاریخی محسوب نمی‌شود.

نتیجهٔ نهایی مدخل

لبینا در لغت فرس اسدی نام نغمه‌ای در موسیقی است و در بیت میزانی در کنار «هفتخوان» و اصطلاحات موسیقایی دیگری چون «عراق»، «سرِ زیر» و «سلمکی» آمده است. این شاهد، کاربرد موسیقایی واژه را تأیید می‌کند؛ اما جایگاه دقیق آن در نظام مقام‌ها و ریشهٔ زبانی‌اش هنوز روشن نیست. بدون شاهد مستقل نمی‌توان آن را اصطلاحی قطعاً پیشااسلامی یا واژه‌ای با املای مستند پهلوی دانست.

//////////////////

لبینا. [لَ] (اِ) نام نوایی است. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). نام نوایی است از موسیقی. (برهان). نام نوایی از نواها که مطربان زنند:

بامدادان بر چکک زن، چاشتگاهان بر شخج
نیمروزان بر لبینا، شامگاهان بر دنه.
منوچهری.

تا مطربان زنند لبینا و هفت‌خوان
در پردهٔ عراق، سرزیر (؟) و سلمکی.
میزانی.

رجوع به «نوش لبینا» شود.

نوش لبینا. [لَ] (اِ مرکب) نام نوایی است از موسیقی. (رشیدی، جهانگیری، برهان قاطع، انجمن آرا). نوش لبینان. (فرهنگ فارسی معین). نوش لپینا. (ناظم‌الاطباء):

قمریان راه گل و نوش لبینا دانند
صلصلان باغ سیاوشان با سرو ستاه.

منوچهری.

معنی دو بیت را توضیح بدهتلفظ و ضبط واژه‌ها را یکدست کن

جا بمعنی کجا باشد و این لفظ مرغوب است، عسجدی گوید: عسکری شکر بود تو کو پیامی شکرم (؟) ای نموده ترش روی از جا بد این شوخی ترا.

 جا   بمعنی کجا باشد و این لفظ مرغوب است، عسجدی گوید:   عسکری شکر بود تو کو پیامی شکرم (؟)     ای نموده ترش روی از جا بد این شوخی ترا.

مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

مدخل «جا» در لغت فرس اسدی — شرح لغوی، تاریخی و خط‌شناختی

۱. ضبط مدخل و معنی بیت

مدخل: جا. به معنی «کجا» باشد و این لفظ مرغوب است. عسجدی گوید:

عسکری شکر بود تو کو پیامی شکرم (؟) ای نموده ترش‌روی از جا بد این شوخی ترا.

در این مدخل، اسدی طوسی واژهٔ «جا» را به معنی «کجا» ثبت کرده و آن را لفظی مرغوب، یعنی واژه‌ای پسندیده و شایستهٔ کاربرد ادبی، شمرده است. اهمیت این مدخل در آن است که با یکی از ویژگی‌های زبان شعر کهن فارسی روبه‌رو هستیم: کاربرد واژه‌ای کوتاه و ساده در معنایی که ممکن است در فارسی امروز کمتر به آن توجه شود.

بااین‌حال، ضبط بیت در صورت نقل‌شده آسیب‌دیده یا مبهم است؛ به‌ویژه عبارت «تو کو پیامی شکرم» و ترکیب «از جا بد» نیازمند مقابله با نسخه یا چاپ معتبر است. بنابراین، بهتر است معنی نهایی بیت را تا روشن شدن ضبط آن قطعی ندانیم.

از بخش پایانی بیت، «ای نموده ترش‌روی»، می‌توان دریافت که شاعر مخاطب خود را به سبب ترش‌رویی یا ناخشنودی خطاب می‌کند؛ اما رابطهٔ دقیق این تعبیر با «جا» به ضبط درست مصراع وابسته است.

۲. ریشه و تحول واژهٔ «جا»

واژهٔ فارسی جا در معنی مکان، جایگاه و محل، از واژگان دیرینهٔ ایرانی است. برای بررسی تاریخی آن باید میان دو کاربرد تمایز بگذاریم:

  • جا به معنی مکان و جایگاه: کاربردی که در فارسی میانه و فارسی نو سابقه دارد.

  • جا به معنی کجا: کاربرد پرسشی که در این مدخل ثبت شده و باید در بافت تاریخی خود بررسی شود.

در فارسی امروز، «کجا» واژهٔ پرسشی رایج است؛ اما در شعر کهن ممکن است صورت‌های کوتاه‌تر یا کاربردهای نحوی متفاوتی از آن دیده شود. ثبت اسدی نشان می‌دهد که «جا» در سنت لغوی او با معنای «کجا» شناخته می‌شده است؛ این شاهد را نباید بی‌بررسی شواهد دیگر، به همهٔ دوره‌های زبان ایرانی تعمیم داد.

از نظر ریشه‌شناسی، واژهٔ فارسی «جا» را معمولاً با فارسی میانهٔ gyāg، به معنی «جای، مکان»، مرتبط می‌دانند. این صورت، برای بحث تاریخی مهم‌تر از آن است که صرفاً واژهٔ فارسی نو را به خطی باستانی برگردانیم.

۳. صورت‌های ایرانی پیش از اسلام و شیوهٔ نگارش

gyāg

فارسی میانه

گیـاگ / جایگاه

صورت شناخته‌شدهٔ فارسی میانه برای «جای، مکان». در آوانویسی علمی معمولاً آن را gyāg می‌نویسند. صورت خطی آن در خط پهلوی کتابی با حروف آرامی‌تبار نوشته می‌شد.

جا

فارسی نو

صورت شعر عسجدی

این صورت متعلق به فارسی نو است. اگر بخواهیم آن را به خط پهلوی بازنویسی کنیم، باید میان بازنویسی آواییِ واژهٔ فارسی نو و بازسازی صورت تاریخی فارسی میانه تفاوت بگذاریم؛ این دو الزاماً یکسان نیستند.

آیا می‌توان «جا» را به خط پهلوی نوشت؟

بله، می‌توان صورت فارسی نو را به‌طور تقریبی با حروف پهلوی بازنمایی کرد؛ اما برای آنکه شکل نوشتاری دقیق و قابل استناد ارائه شود، باید نوع خط پهلوی، ارزش آوایی حروف و شیوهٔ بازنویسی مشخص باشد. ازاین‌رو، صورت علمی gyāg را در اینجا به‌عنوان واژهٔ تاریخی فارسی میانه عرضه می‌کنم، نه اینکه آن را بی‌قیدوشرط املای باستانی «جا» بدانیم.

آیا در فارسی باستان هخامنشی نیز همین واژه وجود داشته است؟

برای نسبت‌دادن همین واژه به فارسی باستانِ کتیبه‌های هخامنشی، شاهد مستقیم و مطمئنی در اختیار نداریم. واژه‌های مربوط به مکان در زبان‌های ایرانی باستان سابقه‌ای دیرینه دارند، اما وجود یک مفهوم مشترک به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که صورت «جا» با همین تلفظ و ساخت در فارسی باستان به کار می‌رفته است.

همچنین نباید برای این مدخل، بدون شاهد کتیبه‌ای، املایی ساختگی به خط میخی فارسی باستان عرضه کرد.

۴. واژگان بیت از دیدگاه ایرانی و انیرانی

در جدول زیر، واژه‌ها را بر پایهٔ منشأ تاریخیِ محتمل دسته‌بندی کرده‌ام. این دسته‌بندی مقدماتی است؛ به‌ویژه در مورد برخی واژه‌های منفرد، تعیین ریشهٔ قطعی به شواهد زبان‌شناختی بیشتری نیاز دارد.

واژه

توضیح تاریخی

جا

واژه‌ای ایرانی؛ مقایسه با فارسی میانهٔ gyāg

تو

ضمیر شخص دوم، از عناصر کهن و موروثی زبان‌های ایرانی

ای

حرف ندا، از عناصر موروثی فارسی

نمودن

فعل ایرانی و موروثی؛ دارای سابقه در فارسی میانه و فارسی نو

ترش

واژه‌ای ایرانی با سابقهٔ کهن در خانوادهٔ زبان‌های ایرانی

روی

واژه‌ای ایرانی؛ در اینجا به معنی چهره

شوخی

ساخته‌شده از «شوخ» با پسوند فارسی «ـی»؛ تاریخ دقیق کاربرد این معنی باید جداگانه بررسی شود

ترا

صورت کهن ضمیر «تو» در حالت مفعولی یا غیرمستقیم

پیام

واژهٔ فارسی؛ برای تعیین دقیق پیشینهٔ آن باید صورت‌های تاریخی و شواهد متنی را بررسی کرد

شکر

واژه‌ای با منشأ نهایی هندی؛ در فارسی از راه انتقال تاریخی واژگان شکر وارد شده است

عسکری

واژه‌ای عربی‌تبار، مرتبط با «عسکر» به معنی سپاه؛ البته در این بیت ضبط و نقش نحوی آن هنوز روشن نیست

نکتهٔ مهم این است که ایرانی یا انیرانی بودن واژه، با پیشااسلامی یا پسااسلامی بودن کاربرد آن یکی نیست. واژه‌ای با ریشهٔ ایرانی ممکن است در متنی پس از اسلام ثبت شده باشد و واژه‌ای با ریشهٔ عربی یا هندی نیز ممکن است پیش از اسلام وارد زبان‌های ایرانی شده باشد.

۵. اگر نوشیروان، بزرگمهر یا کرتیر این واژه‌ها را می‌نوشتند، چه می‌کردند؟

برای پاسخ دقیق باید میان سه دوره فرق گذاشت:

  • کرتیر: از شخصیت‌های دینی و سیاسی دورهٔ ساسانی است که کتیبه‌هایش به زبان فارسی میانه و با خط کتیبه‌ای پهلوی نوشته شده‌اند.

  • نوشیروان و بزرگمهر: به دورهٔ ساسانی تعلق دارند؛ اما نمی‌توان بدون سند تاریخی ادعا کرد که شخصاً همین بیت یا همین صورت از واژهٔ «جا» را نوشته‌اند.

  • عسجدی و اسدی طوسی: به دورهٔ اسلامی تعلق دارند و آثارشان در سنت کتابت فارسی نو و با خط فارسی ـ عربی منتقل شده است.

اگر هدف، بازسازی زبان یک دبیر یا موبد ساسانی باشد، صورت تاریخی gyāg نقطهٔ شروع مناسب‌تری است. اگر هدف، بازنمایی خود بیت عسجدی به خط پهلوی باشد، باید آن را یک بازنویسی فرضی و آوایی از فارسی نو بنامیم، نه متن اصیل ساسانی.

همچنین واژگان عربی‌تبار مانند «عسکری» را نمی‌توان صرفاً به این دلیل که در بیت آمده‌اند، جزو واژگان کتیبه‌ای عصر ساسانی شمرد. برای آنکه چنین واژه‌ای در بازسازی یک متن ساسانی جای گیرد، باید وجود آن در آن دوره و در آن معنا مستقلاً اثبات شود.

۶. نتیجهٔ نهایی مدخل

1. اسدی طوسی «جا» را به معنی «کجا» ثبت کرده و آن را لفظی مرغوب دانسته است.

2. برای بررسی تاریخیِ واژه، فارسی میانهٔ gyāg به معنی «جای، مکان» شاهد مهمی است؛ بااین‌حال، این صورت را نباید بدون توضیح، املای قطعی فارسی باستان یا معادل مستقیمِ تمام کاربردهای «جا» در فارسی نو تلقی کرد.

3. در بیت عسجدی، ضبط «تو کو پیامی شکرم» و عبارت «از جا بد» هنوز به مقابلهٔ نسخه‌ای نیاز دارند. بنابراین، تفسیر کامل بیت و تعیین دقیق نقش «جا» را باید موقت دانست.

4. بازنویسی فرضی بیت به خط پهلوی ممکن است، اما باید با برچسب «بازنویسی آوایی فارسی نو» از بازسازی تاریخی فارسی میانه و فارسی باستان جدا شود.

پیشنهاد پژوهشی: برای تثبیت این مدخل، مهم‌ترین گام یافتن ضبط دقیق بیت عسجدی در نسخه‌ها یا چاپ‌های معتبر دیوان اوست؛ زیرا روشن شدن همین ضبط می‌تواند تعیین کند که «جا» در این شاهد واقعاً معنای «کجا» دارد یا در ترکیب دیگری به کار رفته است.

///////////

جا — شرح مدخل لغت فرس اسدی

مدخل: جا؛ به معنی «کجا» باشد و این لفظ مرغوب است. عسجدی گوید:

عسکری شکر بود تو کو پیامی شکرم (؟) ای نموده ترش‌روی از جا بد این شوخی ترا.

این بیت، به‌ویژه مصراع نخست و عبارت «از جا بد»، ضبط دشواری دارد؛ بنابراین، لازم است میان معنی‌ای که اسدی برای واژه ثبت کرده و تفسیری که از بیت به دست می‌آید، تفاوت بگذاریم.

۱. معنی «جا» در این مدخل

اسدی «جا» را به معنی کجا آورده و افزوده است که این لفظ «مرغوب» است؛ یعنی در نظر او واژه‌ای پسندیده یا شایستهٔ کاربرد ادبی بوده است.

در فارسی امروز، «جا» معمولاً به معنی مکان و جایگاه است؛ اما در این مدخل، گویا با کاربردی پرسشی روبه‌رو هستیم که معنی «کجا؟» می‌دهد. این معنی را باید به‌عنوان گزارشی از کاربردی کهن حفظ کرد، نه اینکه آن را بی‌دلیل با معنی رایج «مکان» یکی بدانیم.

۲. شرح بیت عسجدی

مصراع نخست، به صورت نقل‌شده، چنین است:

عسکری شکر بود تو کو پیامی شکرم (؟)

ترکیب «عسکری شکر بود» و عبارت «پیامی شکرم» روشن نیست. علامت پرسش پس از «شکرم» نیز نشان می‌دهد که ضبط واژه مورد تردید است. از این صورت نمی‌توان ترجمه‌ای پیوسته و مطمئن به دست داد.

مصراع دوم:

ای نموده ترش‌روی از جا بد این شوخی ترا.

در این مصراع، «ترش‌روی» به معنی اخمو یا ناخشنود است. اما عبارت «از جا بد» در ضبط حاضر روشن نیست و معلوم نیست «جا» دقیقاً چگونه در جمله به کار رفته است. اگر «جا» در اینجا همان کاربرد پرسشیِ ثبت‌شده به معنی «کجا» را داشته باشد، باید رابطهٔ نحوی آن با باقی مصراع مشخص شود؛ متن موجود برای اثبات این برداشت کافی نیست.

نتیجهٔ نسخه‌شناختی: تا وقتی ضبط معتبرتری از بیت پیدا نشده، بهتر است از بازسازی قطعی مصراع‌ها پرهیز کنیم.

۳. پیشینهٔ ایرانی و سنجش تاریخی

«جا» در فارسی به معنی مکان و جایگاه واژه‌ای دیرپا است. بااین‌حال، اینکه «جا» در این مدخل به معنی «کجا» آمده، مسئله‌ای جداگانه است.

برای تحلیل تاریخی باید این دو کاربرد را از هم جدا کرد:

  • جا به معنی مکان: کاربرد شناخته‌شده و گسترده در فارسی.

  • جا به معنی کجا: کاربردی که اسدی برای آن شاهد آورده و باید با شواهد دیگر متون کهن سنجیده شود.

در فارسی، واژه‌های پرسشی و مکانی گاه در ترکیب‌ها و ساخت‌های گوناگون ظاهر می‌شوند؛ ولی از این اصل کلی نمی‌توان نتیجه گرفت که «جا» به‌تنهایی در همهٔ دوره‌ها معادل «کجا» بوده است.

۴. آیا این کاربرد پیشااسلامی است؟

برای اثبات اینکه «جا» به معنی «کجا» در فارسی باستان یا فارسی میانه نیز به کار می‌رفته، باید شاهد متنی یا واژه‌نامه‌ای معتبر یافت. در این مدخل، شاهد مستقیم ما از فارسی دورهٔ اسلامی است: توضیح اسدی و بیتی که به عسجدی نسبت داده شده است.

ازاین‌رو، باید از نسبت‌دادن همین معنی خاص به فارسی باستان، اوستایی یا پهلوی بدون سند پرهیز کرد.

۵. نگارش در خط پهلوی یا فارسی باستان

برای صورت «جا» با معنی خاص «کجا»، در این بررسی شاهد مستندی از کتیبه‌های فارسی باستان یا متون پهلوی در دست نداریم. بنابراین، ارائهٔ صورت پهلوی یا میخی و معرفی آن به‌عنوان املای تاریخی این مدخل، قابل دفاع نیست.

البته می‌توان واژهٔ «جا» به معنی مکان را در پژوهشی مستقل از نظر ریشه‌شناسی بررسی کرد؛ اما نتیجهٔ چنین پژوهشی را نباید خودبه‌خود به کاربرد پرسشیِ ثبت‌شده در لغت فرس تعمیم داد.

نتیجهٔ نهایی مدخل

جا در لغت فرس اسدی به معنی کجا ثبت شده و اسدی این کاربرد را «مرغوب» دانسته است. بااین‌حال، بیت عسجدی در ضبط نقل‌شده دشوار است؛ به‌ویژه عبارت‌های «پیامی شکرم» و «از جا بد» برای تفسیر قطعی کافی نیستند. واژهٔ «جا» در معنی مکان در فارسی سابقه‌ای کهن دارد، اما برای اثبات کاربرد پرسشیِ آن در زبان‌های ایرانی پیشااسلامی و تعیین املای پهلوی یا فارسی باستان، هنوز شاهد مستقیم لازم است.

/////////////

جا. (اِ) معروف است که مکان و مقام باشد. (برهان). محل. مَعان. مستقر. موضع: عَثار؛ جای هلاک و بدی. خُنُس؛ جای آهوان. وَأطَه؛ جای ژرف از آب و جای بلند و مرتفع. نَجد؛ جای بلند. مندح، معاث؛ جای فراخ. اَذین؛ جایی که بانگ نماز از هر جهت در آنجا شنوده شود. کَر؛ جایی که آب را در آن جمع کنند تا صاف و روشن گردد. قماءة، مقماءة؛ جایی که آفتاب نرسد. کلاء؛ جایی که باد کم گذرد. قِتل؛ جایی که به زدن بر آنجا مردم هلاک گردد. کریص؛ جایی که در آن پنیر سازند. ملموءة؛ جایی که در آن چیزی سازند. مسیک؛ جایی که آب ایستد در وی، محلی که آب در آن جا گیرد. (منتهی‌الارب):

ز پیران بپرسید افراسیاب که این دشت جنگ است یا جای خواب.

فردوسی.

سبک بر سر آبگیر گلاب بفرمودشان ساختن جای خواب.

فردوسی.

گذر کرد باید اَبَر هفت کوه ز دیوان به هر جا گروهی گروه.

فردوسی.

به هر جا که در جنگ بنهند روی نمانند سنگ و نه رنگ و نه بوی.

فردوسی.

برای مهمی وی را به جایی فرستاده آید. (تاریخ بیهقی).

ز بهر آنکه بنمایندمان آن جای پنهانی دُمادُم شش تن آمد سوی ما پیغمبر از یزدان.

ناصرخسرو.

شکم هر جا و به هر چیز سیر می‌شود. (کلیله و دمنه). و بر سبیل شاگردی به هر جا می‌رود. (کلیله و دمنه).

مرا صورتگری آموختستند قبای جان دگر جا دوختستند.

نظامی.

میوه‌فروشی که یمن جاش بود روبهکی خازن کالاش بود.

نظامی.

بسا جایی که محمودش بنا کرد که از رفعت همی با مه مرا کرد.

نظامی.

چو آوردش به سوراخی که بودش نبودش جای آن اشترچه سودش.

عطار.

آنکه ناگاه کسی گشت به جایی نرسید این بتمکین و بزرگی بگذشت از همه چیز.

سعدی.

بر همه عالم همی تابد سهیل جایی انبان می‌کند، جایی ادیم.

سعدی.

چسان پرد مگس جایی که ریزد بال و پر عنقا.

هاتف.

|| کجا:

عسگری شکر بود تو کو بیامی شکرم ای نموده ترش‌روی از جا بد این شوخی ترا؟

عسجدی (از لغت فرس).

|| بستر. رختخواب. جامهٔ خواب.

|| جرأت. توانایی:

راه بنمایم ترا گر کبر بندازی ز دل جاهلان را پیش دانا جای استکبار نیست.

ناصرخسرو.

|| منزل. مأوی. حیّز.

|| ظرف. کاسه. بشقاب: «بخور آش، بشکن جاش».

|| قدر. حد. اندازه. مقام:

سخن چون به تندی بجایی رسید که این ماه را سر بباید برید.

فردوسی.

تا آنجا که ممکن بود، شد.

- از جا اندر آوردن؛ حرکت دادن:

اگر من ز جا اندر آرم سپاه ببندند بر مور و بر پشه راه.

فردوسی.

- از جایی به جایی افتادن.

- از جایی به جایی رفتن؛ تحول. تنقل. مَیز.

- از جایی به جایی شدن؛ شُخوص. (دهار). انتقال.

- از جایی پا کشیدن؛ بدانجا نشدن. دیگر بدانجا نرفتن.

- از جا برآمدن؛ بی‌حوصلگی کردن. (غیاث‌اللغات).

- از جا برآوردن و درآوردن؛ متزلزل کردن. به حرکت درآوردن از غضب و نشاط و جز آن. سراسیمه کردن. بی‌تاب کردن. بی‌قرار کردن:

کوه را از جا درآرد شوخی تمثال حسن نقش شیرین را به سنگ خاره چون فرهاد بست.

صائب.

نباشد هیچ در یکجا قرارم عجب حسنی مرا از جا برآورد.

تأثیر (از آنندراج).

- از جا برجهیدن؛ از جا برجستن. از جا برخاستن به چابکی:

اگر خفته‌ای زود برجه ز جای اگر خود بپایی زمانی مپای.

دقیقی.

- از جا برخاستن؛ حرکت کردن. قیام کردن:

چو برخاست از جا، گو پهلوان فرامرز را گفت اندر زمان.

فردوسی.

- از جا برداشتن؛ چیزی را از جای خود بلند کردن؛ چیزی را از محلی که در آن هست برگرفتن.

- || کسی را ترقی دادن. (غیاث‌اللغات). بر قدر کسی افزودن:

رفعت دنیای دون معراج پستیها بود گشت قارون هر کرا برداشت از جا آسمان.

سالک یزدی (از آنندراج).

- از جا بردن؛ بنیان‌کن کردن. نابود ساختن. استیصال:

جام مینائی می سدّ ره تنگدلی‌ست منه از دست که سیل غمت از جا ببرد.

حافظ.

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد نهیب حادثه بنیاد ما ز جا ببرد.

حافظ.

- از جا جنبیدن؛ حرکت کردن. تکان خوردن:

نجنبد ز جا ای پسر چون درخت به باد سحرگاه کوه ثبیر.

ناصرخسرو.

اگر تیغ عالم بجنبد ز جای نبرد رگی تا نخواهد خدای.

- از جا درآمدن؛ از حالت نیک به حالت بد رفتن. (غیاث‌اللغات).

- || متلاطم شدن؛ به هم آمدن:

گر آن ژرف دریا درآید ز جای ندارد در آن داوری کوه پای.

نظامی.

- از جا دررفتن؛ یکباره سخت خشمگین شدن. برآشفتن. از جای بشدن.

- || بیرون آمدن استخوانی از جای طبیعی خود؛ بشدن استخوانی از تن و جای خود، چنان‌که استخوان ران و دست و غیره.

- از جا شدن؛ خویشتن گم کردن. خود را باختن:

به قبول کسان ز جای مشو عندلیب سخن‌سرای مشو.

اوحدی.

- از جا نرفتن؛ ثابت ماندن. استوار ماندن:

مرد ثابت‌قدم آن است که از جا نرود.

- از جای رفتن؛ بی‌حوصلگی کردن و مضطرب شدن. (غیاث‌اللغات).

- || غضبناک شدن. (غیاث‌اللغات).

- || لرزیدن. لغزیدن. متزلزل شدن:

سیل است آب دیده و بر هر که بگذرد گر خود دلش ز سنگ بود هم ز جا رود.

حافظ.

- به‌جا؛ به‌موقع. در جای خود:

بخل به‌جا به همت حاتم برابر است.

صائب.

- || ثابت. باقی. موجود:

آنچه به خروار ترا داده‌اند با تو نه خروار به‌جا نه قفیز.

کسایی.

یکایک نشانی بمن برنما اگر سر به تن خواهی و جان به‌جا.

فردوسی.

به عدل و رادی ماند به‌جای ملک جهان بلی و چون تو ندیده‌ست شاه عادل و راد.

مسعودسعد.

هستی حجرالاسود و کعبه علم شاه تا کعبه به‌جاست در آن کعبه به‌جایی.

خاقانی.

عهدی‌ست مرا که تا به‌جایم عهد تو بود رفیق رایم.

نظامی.

- به‌جا آوردن و به‌جای آوردن؛ دریافتن. فهمیدن: اما تجلدی تمام نمود تا به‌جای نیاوردند که وی از جای بشده است. (تاریخ بیهقی، چ. ادیب، ص. ۵۷). مگر درویشی که به‌جای آورد. (گلستان).

- || انجام دادن؛ ادا کردن، چنان‌که نماز و اعمال حج و شکر را:

اگر اینکه گفتی به‌جای آوری هنر با زبان رهنمای آوری.

فردوسی.

و واقف گردان او را به‌درستی اختیار کردنت در آنچه جسته‌ای آن را و صواب بودن به آنچه اراده کرده‌ای و آن را به‌جای آورده‌ای. (تاریخ بیهقی، چ. ادیب، ص. ۳۱۴). مرا مهلت دهید تا توبه تمام بکنم و عبادت به‌جای آورم. (فارسنامهٔ ابن‌البلخی، ص. ۱۰۱). و رسم جشن به‌جا آورد... و گفت این آیین به‌جا بماند. (نوروزنامه).

به‌جا آور ای خام، شکر خدای که چون ما نه‌ای خام بر دست و پای.

سعدی.

دیدی که وفا به‌جا نیاوردی رفتی و خلاف دوستی کردی.

سعدی.

کی این شکر نعمت به‌جا آورم و گر پای گردد به خدمت سرم.

سعدی.

ورنه سزاوار خداوندیش کس نتواند که به‌جا آورد.

سعدی.

سپاس نعمت حق به‌جای آوردم. (گلستان).

وعده خلاف کردی و شرط وفا به‌جا نیاوردی. (گلستان). چرا خدمتی نکردی و شرط ادب به‌جا نیاوردی. (گلستان).

- به‌جا ماندن؛ برجا ماندن. باقی ماندن: ... و گفت این آیین به‌جا بماند. (نوروزنامه).

- به‌جایی رسیدن؛ مقام یافتن. ارتقاء. به مقصود رسیدن:

توقع مدار ای پسر گر کسی که بی‌سعی هرگز به‌جایی رسی.

سعدی.

چو دید آنکه کارش به‌جایی رسید کز او شاه را دولت آسوده دید.

سعدی.

- به‌جایِ؛ در حق. دربارهٔ:

نه ساز داد که از بهر خویش سازم ملک نه خواسته که به‌جای شما کنم احسان.

فرخی.

بدان کرامت کآنجا به‌جای او کردی سزد که شکر تو گوید به صد هزار زبان.

فرخی.

بد کردم که به‌جای تو جفا کردم نه نکو کردم، دانی که خطا کردم.

منوچهری.

اگر خواهی که رنج تو به‌جای مردمان ضایع نشود، به‌جای خویش ضایع مکن. (قابوس‌نامه).

به‌جای خویش بد کردی، چه بد کردی کرا شائی، چه مر خود را نشایستی.

ناصرخسرو.

تو چه دانی که من از وفا چه نمودم به‌جای تو علم‌الله که جان من چه کشید از جفای تو.

خاقانی.

چه کرده‌ام به‌جای تو که نیستم سزای تو نه از هوای دلبران بری شدم برای تو.

خاقانی.

آنکه آن بد به‌جای خود می‌کرد خویشتن را دعای بد می‌کرد.

نظامی.

نکویی با بدان کردن چنان است که بد کردن به‌جای نیک‌مردان.

سعدی.

پدر به‌جای پسر هرگز این کرم نکند که دست جود تو با خاندان آدم کرد.

سعدی.

- || به‌موقع. مناسب:

گفت بر من ترا گمان بد است گر عذابت کنم به‌جای خود است.

نظامی.

- || عوض. بدل. ازاء:

همان که درمان باشد به‌جای درد شود و باز درد همان کز نخست درمان بود.

رودکی.

به‌جای مشک نبویند هیچ‌کس سرگین به‌جای باز ندارند هیچ‌کس ورکاک.

ابوالعباس ربنجنی.

همیشه کفش و پیش را کفیده بینم من به‌جای کفش و پیش دل کفیده بایستی.

معروفی.

فردا نروم جز به مرادت به‌جای سه بوسه بدهم شش.

خفاف.

فرزند شایستهٔ خوارزمشاه را به‌جای پدر خوارزمشاهی داده، به خوارزم فرستد. (تاریخ بیهقی).

رضای تو طلبم تا رضای من طلبند به‌جای تو فلک پیر، دولت برنا.

سوزنی.

هست به‌جای تحف طبع من در، شبه و سیم، سرب، زر، خزف.

سوزنی.

تا ترا جای شد ای سرو روان در دل من هیچ‌کس می‌نپسندد که به‌جای تو بود.

سعدی.

- به‌جای گذاشتن؛ چیزی را که همراه است، عمداً یا سهواً و یا اجباراً ترک کردن و با خود نبردن:

قرةالعین مرا عمداً به‌جا بگذاشتند یا خود آنان از ره دیگر مگر بازآمدند.

کمال اسماعیل.

رجوع به جاماندن شود.

- برجا، برجای؛ باقی. موجود: پادشاهان ما را آنان که گذشته‌اند، ایزدشان بیامرزاد و آنچه برجایند باقی داراد. (تاریخ بیهقی).

تقدم هست یزدان را چو بر آحاد واحد را زمان حاصل مکان باطل حدث لازم قدم برجا.

ناصرخسرو.

و آن باغ که در او تخم انگور بکشتند هنوز برجاست. (نوروزنامه).

نبینی ز آن همه یک خشت برپای ثنای عنصری مانده‌ست برجای.

نظامی.

هزار دشمنی افتد میان بدگویان میان عاشق و معشوق دوستی برجاست.

سعدی.

مادام که این یکی برجاست، آن دگر برپاست. (گلستان).

شادتر گردم چو دلبر می‌کند با من عتیب زانکه باشد دوستی برجای تا باشد عتاب.

ابن یمین.

- || ثابت. ساکن:

هر روز منزلی ببری زین ره هرچند کارمیده و برجایی.

ناصرخسرو.

اکنونیان روان و تو برجایی زیرا که نیست جسم تو اکنونی.

ناصرخسرو.

- || بر جای خود؛ به‌موقع. مناسب:

گر از رزمگه کاهل آیند پیش بود حمله‌هاشان نه برجای خویش.

اسدی.

گفتم سخن تو هست برجای ای آینه‌روی آهنین‌پای.

نظامی.

- || به‌جای. به‌عوض. بدل:

دارو که پس از هلاک باشد برجای حریر خاک باشد.

امیرخسرو دهلوی.

رجوع به جای... شود.

- برجا داشتن؛ من چون آن را بدیدم، روح از تن من بشد و لرزه بر من افتاد، اما خود را به مردی برجا داشتم. (مجمل‌التواریخ).

- پابرجا؛ ثابت. استوار:

تا بدانی که بدل نقطهٔ پابرجا بود همچو پرگار بگردید، به سر باز آمد.

سعدی.

- || متین؛ باعزم. آنکه هوی و هوس در او نباشد:

چنین جوان که توئی، برقعی فروآویز وگرنه دل برود پیر پای‌برجا را.

سعدی.

رجوع به پابرجا و پای‌برجا شود.

- جا آمدن حال؛ به شدن. بهبود یافتن.

- جا آمدن حواس؛ افاقه. به هوش آمدن.

- جا آمدن دل؛ آرامش یافتن. مطمئن شدن.

- جا آوردن؛ شناختن. دریافتن. فهمیدن. رجوع به به‌جا آوردن... شود.

- جا انداختن؛ رختخواب گستردن: «جای مرا بیندازید»؛ رختخواب مرا بگسترانید. رختخواب مرا پهن کنید. رجوع به همین عنوان شود.

- جابجا افتادن؛ فی‌الفور افتادن. در حال افتادن. رجوع به همین عنوان شود.

- جابجا مردن؛ فی‌الحال مردن. فی‌الفور مردن.

- جادار؛ ظرفی که مظروف بسیار تواند داشت.

- جا زدن؛ چیز بدی را به‌جای چیزی خوب به فریب به کسی دادن یا فروختن. رجوع به همین عنوان شود.

- جا کردن؛ گنجاندن. درشدن:

بگذار خودم را جا کنم ببین با تو چه‌ها کنم.

- جا گرم کردن؛ در جایی مستقر شدن. در جایی ساکن گردیدن و بدان الفت گرفتن.

- جا ماندن؛ فراموش شدن چیزی از کسی. به‌جای ماندن چیزی از کسی عمداً یا سهواً. رجوع به به‌جای گذاشتن شود.

- جا نیاوردن؛ نشناختن. نادریافتن. نفهمیدن.

- جای آن است؛ سزاوار است. درخور است. می‌زیبد:

میش با گرگ ز عدل تو همی آب خورد جای آن است که خوانند ترا نوشروان.

معزی.

- چه جایِ؛ نه چنین. نه آن چنین:

چو با عامه نشینی مسخ گردی چه جای مسخ، بلکه نسخ گردی.

شبستری.

- درجا زدن؛ پاها را به نوبت چپ و راست به زمین کوبیدن، بدون راه رفتن، چنان‌که سربازان را مشق دهند.

- || کار عبث کردن. کار بی‌فایده کردن.

- || در یک شغل باقی بودن و ترقی نکردن.

- || زمان و عمر را بیهوده و به بطالت گذراندن.

- در جای سرد شدن؛ در حال مردن. فی‌الفور مردن. رجوع به درجای مردن شود.

- درجای مردن؛ فی‌الفور مردن. برجای خود در حال گذشتن. موت مُذعِف.

- سر جاش نشاندن؛ کسی یا کسانی را با قولی یا فعلی، حد و مرتبهٔ او یا آنان را نمودن که سپس تخطی نکنند.

- هرجایی؛ هرزه. آنکه در هر زمان پیش کسی یا جایی باشد. آنکه هر زمان دل در یکی بندد:

طبع تو سیر آمد از من، جای دیگر دل نهاد من کرا جویم که چون تو طبع هرجائیم نیست.

سعدی.

- || زن هرجایی. روسپی. بدکاره. رجوع به هرجایی شود.

- هیچ جا؛ هیچ مکان. هیچ منزل. هیچ وقت؛ هیچ زمان: و در آن طاعت به هیچ جا خجلت را به خویشتن راه ندهند. (تاریخ بیهقی).

- یک جا؛ یک‌باره. یک مرتبه. تماماً.

امثال:

تا شب نروی، روز به‌جایی نرسی. نظیر: تروم العز ثم تنام لیلا. و رجوع به «از تو حرکت، از خدا برکت» شود.

جا تر است، بچه نیست. نظیر: «مرغ از قفس پریده است»:

چشم چو بگشود در آن دامنه دید که جا تر بود و بچه نه.

ایرج میرزا.

جای ارزن نیست؛ همهٔ مجلس یا محل انباشته از مردم است:

کس از مرد در شهر و از زن نماند در آن بتکده جای ارزن نماند.

سعدی.

جای دزدزده یا راه دزدزده تا چهل روز ایمن است؛ فعلاً بیم خطری نیست.

جای سوزن انداختن نیست؛ گربه را مجال گذر نیست. مجلس یا مکان انباشته است. رجوع به «جای ارزن نیست» شود.

جای شکرش باقی‌ست؛ باید سپاس داشت که از این سخت‌تر و بدتر نشده است. ولی این تعبیر بیشتر به طنزی آمیخته به مزاح، در خلاف این معنی گفته می‌شود.

جای شیران شغالان لانه دارند؛ بدان جای نیکان را گرفته‌اند. نظیر: «به‌جای شمع کافوری، چراغ نفت می‌سوزد».

جای گنج ویرانه است. رجوع به «گنج در ویرانه است» شود.

جای مهر گذاشتن را باقی نهاده؛ جای مهر گذاشتن مکانی است که مأموم در صف جماعت، شانه یا مهر یا سبحه در آن می‌گذارد تا پی انجام حاجت برود و برگردد. و این مثل کنایه است از بهانهٔ کوچکی برای تجدید دعوی.

جایی بنشین که برنخیزانندت؛ حد خود را بشناس. از حد خود بی‌جا برتری مجوی.

جایی رفت که عرب نی انداخت؛ به آنجا رفت که بازگشتی برای او نیست:

تا باد صبا پرده ز رخسار وی انداخت دل رفت به جایی که عرب رفت و نی انداخت؛

به آنجا رفت که بازگشتن برای او نیست.

جایی که بود گردی، امید سواری هست (از خاک وجود من شاید که گلی روید...). ابن یمین دوم؟

نظیر: البعرة تدل علی البعیر و القدم یدل علی المسیر.

جایی که راز گویند، گوش مدارید. (منسوب به انوشیروان).

جایی که شتر بود به یک غاز، خر قیمت واقعی ندارد.

نظیر:

جایی که عقاب پر بریزد از پشهٔ لاغری چه خیزد.

جایی که چو زن شود همی مرد، آنجا مرد است ابوالفضائل. (از کلیله و دمنه).

جایی که میوه نیست، چغندر سلطان‌المرکبات است؛ در نبودن راجح، مرجوح مطلوب است. نظیر:

دستت که نمی‌رسد به بی‌بی دریاب کنیز مطبخی را.

جایی نمی‌خوابد که آب زیرش برود؛ او را نتوان فریفت.

هرکسی جایی دارد؛ مرتبهٔ هرکس باید محفوظ بماند. حد هرکس معین است.

همه جا خوب و بد هست؛ همیشه خوب و بد با هم می‌باشند. نظیر: ما من عزة الا و الی جنبها عرة. رجوع به «گنج و مار...» شود.