باب التاء
لت[1]
پاره
بود [عسجدی[2] گوید :
جغد
که با باز و با کلنگان پَرَّد[3]
بشکندش پر و
مرز[4]
و گرددلت لت]
لت دیگر[5]
لخت باشد و عمود ، لبیبی گفت :
رویت ز درِ[6]
خنده و سبلت ز درِ[7] تیز
گردن ز درِ
سیلی و پهلو ز درِ لت
غلت[8]
غلتیدن بود [عنصری
گوید :
بپیشش بغلتيد وامق[9]
بخاك
زخون دلش[10]
خاك همرنك لاك ]
رُت[11]
چون تهی و برهنه بود، لبیبی گوید :
فرمان کن[12]
و آهك كن و زرنیخ براندای
بر روی و برون آر
همه رویت را[13]
رت
كبت[14]
مگس انگبین بود اعنی زنبور، [رودکی گوید:
همچنان کبتی که دارد انگبین
چون
نماند داستان من بدین[15]
کبت نادان[16] بوی نیلوفر بیافت
خوبش[17]
آمد سوی نیلوفر شتافت
وز بر خوشبوی نیلوفر نشست
چون گه رفتن فراز آمد نجست[18]
تا چو
شد در آب نیلوفر نهان
او بزیر آب ماند از ناگهان[19]]
فَرتوت
سخت پیر و خرف باشد ، رودکی گوید:
پیر فرتوت گشته بودم سخت
دولت
او[20]
مرا بکرد جوان
فَرهَست
جادویی باشد، [ابو نصر
مرغزی گوید :
نیست را هست کند تنبل[21]
اوی
هست را نیست
کند فر هستش
جمست[22]
جنسی هست از جواهر زرد که اندکی بِسرخی زند، [چنانکه
خسروی
گوید :
دین من خسرویست همچو مِیَم
گوهر سرخ چون دهم بجمست[23]]
عنصری گوید :
گرد پرگار چرخ مرکز بست
شَبَه مرجان
شد و بلور جمست[24]]
چیزی بود سست، آغاجی[26]
گفت :
دریغ من که مرا مرگ و زندگانی تلخ
که دل تَبَست و تباه
است و دین[27]
تباه و تبست
دیهی باشد كوچك بر بلندی و اگر نیز خراب بود، دقیقی
گفت:
تیر تو از کلات فرود آورد هزبر
تیغ تو
از فرات بر آرد نهنگ را
گیاهی بود که خر خورد بیشتر و زرد گلی دارد خرد
بسیار گه گاه،
کسائی
گوید:
خاک کف پای رودکی نسزی تو
هم بشوی کوشه (؟) چه خایی برغست[30]]
گست[31]
زشت باشد، [عماره گوید :
دلبرا دو رخ[32]
تو بس خوبست از چه[33]
با بار کار گست کنی]
پلشت
همچون پلید باشد [کسائی گوید:
با دل پاك مرا جامه ناپاک رو است
بد مر آنرا که دل و جامه پلید است و پلشت]
الفحت[34]
چنان بود که گویی بیندوخت و گرد[35]
آورد، رودکی گوید:
با خردمند بی وفا بود این بخت
خویشتنِ[36]
خویش را بکوش[37]
تو يك لخت[38]
بخور و بده[39]
که پُر پشیمان نبود
هر که بخورد و بداد
از آنکه بیلفخت[40]
هملخت
چرم موزه و کفش و پای افزار بود، [کسائی
گوید :
[41]بشاهراه
نیاز اندرون سفر[42]
مسگال
که مرد کوفته گردد
بدان ره اندر سخت
و گر خلاف کنی طمع[43]
را و هم بروی
بدرد ار بمثل
آهنین بود هملخت]
کِفت[44]
کِتف بود یعنی دوش، [عنصری گوید :
فكندش بيك زخم گردن ز کِفت
چو افگنده شد
دست عذرا گرفت
جز این داشتم اومید و جز این داشتم الجخت
ندانستم از او دور
گواژه زَنَدَم بخت[47]
زُفت[48]
بخیل
بود،[عنصری گوید :
صعب چون بیم و تلخ چون غَمِ جُفت[49]
تار چون گور
و تنگ چون دل زُفت
پیخُشت[50]
از بن کنده بود بیکبارگی، غیاثی گفت :
[چندان گرداندش که از پی دانگی
با پدر و مادر
و نبیره زند مشت[51]]
اُف ز چونين[52]
حقیر و بی هنر از عقل
جان ز تن آن
خسیس بادا پیخُشت
پَرگَست[53]
چون معاذ الله بود و مبادا
بود، کسائی گفت :
رودکی استاد شاعران جهان بود
صد يك از وی تویی
کسائی پرگست[54]
جزیره را گویند و پایخوست
آن باشد که بپای در گرفته و آبخوست آب در هم گرفته باشد، عنصری گفت[56]:
تنی چند از موج دریا برست
رسته بود چون[59]
صف، [خسروی گوید :
چون ملك
الهند است از ریدکانش[60]
گردش بر خادم هندو دو رست]
غوشت[61]
برهنه بود مادر زاد، رودکی
گفت :
[گفت هنگامی یکی شهزاده بود
گوهری
و پر هنر آزاده بود]
شد بگرمابه درون استاد[62]
غوشت
بود
فربی و کلان[63] بسیار گوشت[64]
پَت
آهار جولاهان[65]
باشد و آن چیزی بود که در جامه مالند تا تاريك [كذا] شود و صیقل گیرد، [عماره
گفت :
ریشی چگونه ریشی چون ماله[66]
پت آلود
گویی که دوش تا روز بر
ریش گوه[67]
پالود
پَت دیگر[68]
سریش باشد .
پسادست[69]
نسیه بود و پیشادست[70]
نقد بود، [لبیبی گوید :
سِتَد و داد جز بپیشادست
داوری باشد و
زیان و شکست]
جغبوت[71]
حشو آگنده باشد، [طیان گوید:
چون یکی جغبوت پستان بند اوی
شیر دوشی
زو بروزی يك سبوى]
رخت
رحل[72]
و بُنه
باشد [دقیقی گفت :
چو گشتاسب را داد لهراسب تخت
فرود آمد
از تخت و بر بست رخت]
شست
آهنی باشد[73]
که بدان ماهی گیرند، [معروفی گوید :
من شست بدریا فرو فكندم
ماهی
برمید و ببرد شستم[74] ]
شست دیگر [75]
چون خدمت کنند بانگشبه.
چرخشت[76]
آنجای که انگور برای شراب بپالاید، [رودکی
گوید:
این کارد نه از بهر ستم کاران کردند
انگور نه از
بهر نبیدست بچرخشت]
اَنگِشت[77]
زگال آهنگران باشد [فردوسی گفت :
هر آنگه که بر زد یکی باد سرد
چو زنگی بر
انگیخت ز انگشت گرد]
پَست[78]
چیزی باشد که با زمین راست کنند[79]،
[عنصری گفت:
چون آب ز بالا بگراید سوی پستی
وز پست
چو آتش بگراید سوی بالا]
چُست[80]
چابك باشد، [ شهيد گويد :
برگزیدم بخانه تنهایی از همه کس درم بِبَستَم چست]
انفست[81]
پرده تنه عنکبوت باشد، [خسروی
گفت :
عنکبوتِ بَلاش بر دل من گِرد کرد بر تنید انفست]
زَفت[82]
ضَخِم و فربه بود،
[و زُفت بخیل باشد، علی قرط اندگانی گوید :
از لئیمان بطبع ممتازی[83]
از خبسیسان بعقل بی جفتی[84]
منظرت به ز مَخبَرَست پدید که بتن زَفتی و بدل زُفتی ]
کت[85]
تخت باشد، [بوشکور گوید :
روز اور مزد است شاها شادزی
برکت شاهی نشین و
باده خور ]
ورغشت[86]
تره باشد از هر گونه،
جمشت[87]
جواهر بی قیمت بود،
جمشت[88]
دیگر
بلور بود،
خار پشت[89]
بِخارپشت نگه کن که از درشتی موی
بپوست او نکند طمع
پوستین پیرای]
بیگانگی[91]
باشد .
ملحقات
حرف تاء
لغات ذیل در ع یعنی
نسخه اصل نیست :
گُرُفت[92]
گِرِفت باشد، خسروی گوید :
بشگفتم از آن دو کژدم تیز[93]
که چرا لاله[94]
را بجفت گرفت
با دو کژدم نکرد رفتی هیچ
با
دل من چراش بیدم زُفت[95]
گیاهی باشد طلخ[97]،
اورمزدی گوید :
روز من گشت از فراق تو شب
نوش من شد از
آن دهانت کبست[98]
***
مُست[99]
گِلِه بود، لبیبی گفت:
ای از ستیهش تو همه مردمان بِمُست
دعویت صعب و منكر و معنيت
خام و سست
گَمَست
بفارسی جمست باشد، فرخی گفت:
میان خواجه و تو و میان خواجه و من
تفاوتست چنان
چون میان زر و گمست
گِرَست
یعنی نالید، عنصری گفت :
از تزیینی (؟)[100]که
او نرست همی
دل پولاد خون گرست همی
پَست
پست و بخیل [کذا[101]]
و کوتاه و پهن شده همه پهن بوند، مُنجيك گفت:
چرات ریش دراز آمده است و بالا پست
محال باشد بالا چنان و ریش چنین
بَست
قسمت آب باشد که برزگران بر هم
بخشند، خسروانی گفت :
و گرش آب نبودی و حاجتی بودی
ز نوك هر مژه ای آب
راندمی صد بست
لت
چیزی قوی و البان (؟) باشد، لبیبی گفت :
گر سیر شدی بتاز من در خور هست
زیرا که
ندارم ای صنم جوزه لست[102]
از هستی تو بیانگ بینم پیوست (؟)
بر دیده کس بلفچ و بر كون الست
الست
سُرین کون فربه باشد، عسجدی گفت :
همچون رطب اندام و چو روغش سرین
همچون شبه زلفگان و
چون دنبه الست[103]
پُشت بَست
گلیمی باشد که زنان و برزگران زیر بغل درشت [ظ
- و پشت]
بندند، عنصری گفت :
ستی پس پشت پشت بستی بستست
پیش پشتی
سنی بسی بشتست[104]
شِکست و مِکست
اتباع است، رودکی گفت :
آی از آن چون چراغ پیشانی آی از آن زلفک شکست و مکست
پیخست
کسی که در جایی گرفتار آید و نتواند جستن گویند
پیخسته شد، عسجدی گفت :
شادی و بقا بادت و زین بیش نگویم
كاين
قافيه تنگ مرا نيك بپيخست
و پیخسته همان بود، خسروانی گفت :
من مانده بخانه در[105]
پیخسته و خسته
بیمار و
بتیمار نژند و غم خورده
کوست و کوس
آسیب بود، بوشعیب گفت :
شاكر نعمت نبودم یا فتی
تا
زمانه زد مرا ناگاه کوست
گران و بغيض بود، معروفی گفت :
حاکم آمد یکی بغیض و شبشت
ریشکی گنده و پليدك و زشت
چیزی که از هم فرو ریزد چون
کوشکی یا جامه کهن شده را گویند
رَشت شده است، فرالاوی گفت:
چون نباشد بنای خانه درست
بی
گمانم که زیر رَشت آید
تیر[107]
باشد ، عماره گفت :
ای مسلمانان زنهار از کافر بچگان
که بدروشت بتان چِگِلی گشت دلم
***
ن در
حاشیه لغات ذیل را اضافه دارد که در هيچيك از نسخ دیگر نیست:
خشم بود، بارانی گوید :
بر من ای سنگدل وروت مکن
ناز
بر من تو با بروت
مکن
هر چه بینی ز مردمان بستان[108]
هر چه پایی
ز حرص کوت مکن
هُد هُد بود، منجيك كويد :
محال را نتوانم شنید هزل و دروغ
که هزل گفتن کفر است در مسلمانی
سرای و قصر بزرگان طلب تو در دنیا[109]
چو مار چند
گزینی تو جای ویرانی
غَمروات
به باشد که با تازی سفر جل گويند، منجيك
گويد:
رنگ رخ من چو غمروات شد
از غم
موی سر من
سپید گشت چو مهرب[110]
جبغوت[111]
توبره
ای بود که از لیف کنند، طیان گوید:
غم عیال نبود و غم تبار نبود
دلم براش
بیاکنده بود چون جیغوت
گیاهست و پندارم لیف است، نجمی
گوید:
رویش اندر میان ریش تو گفتی
پنهان گشته است زیر جبغت
کفتار
کشکفت(؟)
یعنی بشکفت باشد، خسروی گوید :
لالہ کاشکفت کشفته کشگفت(؟)
خود شکفته است بر رخ تو شگفت
امرد باشد، طیان گوید:
همه بفرستم و همه لوتم(؟)
خرد
بر نتابد آن لو تم(؟)
زُست
تند و روش [کذا] بود، بوشکور
گوید :
بدانک کیفت گردد درست (؟)
بدیدار
زشت و بکردار زست
نام ولایتیست، کسائی گوید :
بگور تنگ سپارد ترا دهان فراخ
اگرت مملکت از حد
روم تا حد زاست
تَرت و مَرت
تباه و تَبَست باشد، خجسته گوید :
آن مال و نعمتش همه کردید ترت و مرت
آن خیل و آن حشم همه
گشتند زار وار
کُنِشت
نیایش گاه یهودان باشد، شاعری گوید :
سخن دوزخی را بهشتی کند
سخن مرکتی را کُشِتی کند
مَزکِت
بپارسی مسجد باشد.
دُخت
دختر باشد، شاعر گوید :
مر اوستاد او را بر خویش خواند
زیبیگانگان
جای بر دخت ماند
زردهشت و زردشت
پیغمبر آتش پرستان بود، شاعر گوید:
شاہ ایران کی پذیرفتیش دین زردهشت
گر نه از باجت نشان
دادی نه از تیغت خبر
آوازه سازها که از او تار باشد.
سُفت
تن سپید بود نیکو.
تَبَّت
نام شهر [ی] بود بنزديك خطا كه ازو
نيز مشك خيزد، سلمان [كذا]گوید :
در مشك كيسوى تو بت چین است مر تاتار را
بر رشک آهوی تبت
چین است مر تاتارا
باب
الثاء
نیامد[112]
[1] - ن: لت یکی لخت بود یعنی یاره [کذا]، س و چ لت
لت بمعنی پاره پاره بود.
[2] - س: رودکی.
[3]- ن: با پلنگ
بکوشد.
[4]- س: بال، مرز بضم را بمعنی مقعد است.
[5] - ن (در حاشیه): لت دیگر گرز بود، س: لت دیگر بمعنی لخت
بود، آلت کارزار و عمود، چ: لت لخت باشد.
[7]- ع: بدر.
[8] - ن (در حاشیه): غلت غلتیدن بود و بپهنا گردیدن.
[9] - ن: سامش.
[10] - س: رُخَش.
[11] - ن: رت تهی باشد از پوشش، چ:رت تهی و برهنه بود
[12] - س: فرمان بر.
[13] - ن: از، چ: ازو
[14] - ن: کبت مگس انگبین بود آنکه نحل گویند، چ:
کبت نحل انگبین باشد، س: کبت مگس انگبین باشد.
[15]- چ: بماند داستان من برین.
[16] - چ: نا گه.
[17] - چ: خوشش.
[18] - این بیت فقط در ن هست و در آنجا : بجست بجای نجست که ظاهرا
همین دومی باید صحیح باشد.
[19] - از این قطعه ع تمام ابیات را ندارد، س بیت سوم را، ن
بیت اول را و چ سه بیت اخیر را.
[20] - ن: تو.
[21] - تنبل بضم اول و سوم یعنی مکر و حیله.
[22] - س: جمست از جوهرهای فرومایه کبودی که بسرخی زند، ن:
جمست جنسی است از جواهر زردکه بسرخی زند، چ این لغت را ندارد فقط تلفظ دیگر آنرا
که گمست باشد در محلی دیگر قید کرده چنانکه بیاید.
[23] - این متن فقط در س هست.
[24] - این مثال فقط در ن هست.
[25] - س این لغت را ندارد، ن: تبست چیزی باشد سست و از کار
افتاده، تبه و تبست اتباع بود هر دو بمعنی تباه.
[26] - چ: [احمد] جامی (کذا!].
[27] - ن:تن، چ: که دل تباه و تبست و جان...
[28] - چ: کلات دیهی کوچک باشد و بیشتر بر کوه باشد چون دِزگاهی.
[29] - ن: بر غست گیاهی است که بیشتر خر خورد و گل زرد دارد، و در
حاشیه ن برغست نام گیاهی است (بدون مثال)، س: برغست تره بهاری بود
که آنرا بیزند. و آدمی و چهارپایان خورند، چ (ص 12) - برغست گیاهی باشد که بیزند
و بخورند و پارسیانش سبزه گویند، لمعانی [ظ – بلعباس] عباسی
راست:
ای میر شاعرانت همه ژاژند من ژاژ نی ولیکن فرغستم
و در آنجا مصراع اول چنین آمده
: ای میر شاعر است همه آنك، و ما قياساً آنرا تصحيح کردیم. چ (ص 46) :
برغست قنایری باشد که شیرازیانش سبزه خوانند، ندانم کراست، و در حاشیهٔ ن: فرغست گیاهی است
که شیر از وی جهد چون بّکَنَند. [متن اصلی نا خوانا و این سطر حدسی و ظنی
است].
[31] - ن: گست [در نسخه: برگست که غلط کتابتی است] زشت باشد از دیدن، س:
گست زشت باشد بدیدن، چ این لغت را ندارد
[32] - س: این رخ.
[33] - س: گرچه.
[34]- س: بلفخت یعنی جمع کرد و اندوخت و گرد آورد، چ: الفخت بیندوخت
است.
[35]- ن: جمع.
[36]- خویشتن در این مورد بمعنی نفس است.
[37]- استعمال قدیم: بکش.
[38]- این بیت فقط در چ هست.
[39] - بای ابتدای بخور و بده را باید ممدود خواند همچنانکه بای ابتدای
مصراع اول را و این نوع استعمال در اشعار رودکی بسیار دیده می شود (رجوع کنید به
کتاب المعجم فی معابیر اشعار العجم ص 270-271
از چاپ آقای قزوینی).
[40] - ن: رو بخور و هم بده ورنه شوی پشیمان [کذا] هر که نخورد و
نداد هیچ نیلفخت، س: خود خور و خود ده کجا نبود پشیمان هر که بخورد و بداد از
آنچه که بلفخت.
[41] - چ این بیت را ندارد
[42] - ن: بُتا.
[43] - س: طبع.
[44]- این لغت فقط در ع و حاشیه ن هست: در ن (در
حاشیه) کفت دوش ها باشد یعنی کتفها.
[45] - چ: امید.
[46]- در ع نام قائل بیت نیست.
[47] - س:
جز این داشتم امید جز این داشتم انجخت [کذا]
ندانستم
کزو دور گواژه زندم بخت، ن:
جزین بودم اومید و جزین داشتم الجخت
ندانستم کز دور گواژه
همی زند بخت [کذا]، چ:
جهان جای بتلخیست تهی بهر و پردخت [کذا]
جزین بود
مرا طمع و جزین بودم الچخت.
[48] س این لغت را ندارد، چ آنرا در ذیل باب الفاء (ص 40) آورده
(!) و در باب التاء می نویسد زَفت بزرگ و فربه باشد و زُفت بخیل باشد، علی قرظ
اندکانی گوید:
از لئیمان بطبع ممتازی از خسیسان بعقل بی جفتی
منظرت به ز مَخبَرَست پدید که بتن زفتی و بدل زفتی
ن: (در حاشیه) زُفت بخیل و ناکس یود
[49] - ن: همجفت.
[50] - در اصل نسخه یعنی در ع بنجست و در ن بیخست، ضبط متن
مطابق س و چ است و مثال این لغت که بیت اول آن فقط در س هست موید همین ضبط
است. چ: پیخشت از بیخ کنه باشد و
در نفرین نیز گویند پیخشت و برکنده باد (مثال ندارد).
[51]- این بیت فقط در س هست.
[53] - ن: برگشت [کذا] چنان بود که گوئی معاذ الله مباد، چ:برگست
چنان بود که کسی گوید معاذالله، س مثل متن.
[54] - ن: شد ز یکی آرزو کسائی پرگست (؟)، چ: صد از او هستی
ای کسائی پرگست.
[55]- ن (در حاشیه): [آب] خست جزیره باشد و آب خست دیگر آنکه آب
در هم گرفته باشد، معنی پایخوست فقط در ع و س هست، در چ این لغت دوبار آمده یک بار
در باب التاء که محل واقعی ذکر آن استدیگر در ص 46 در باب السین که مثل یک عده
لغات دیگر مختوم بتاء بغلط در این موضع بطبع رسیده.
[56]- چ در ص 12 این بیت بوالمثل را شاهد آورده:
رفت در دریا بتنگی آبخوست راه دور از نزد مردم دور دست
و در ص 46 این بیت این بیت عنصری
را:
بر سر باد تند و موج بلند تا بیک آبخوستشان افگند
[57] - ن (در حاشیه): آب خست.
[58]- چ: رست رسته بود از بازار و رده نیز گویند و بتازی صف
خوانند.
[59] - س و ن (در حاشیه): یعنی.
[60] - در همه نسخ: دیدگانش، متن تصحیح قیاسی است
[61] - چ (ص 11): غوشت چیزی باشد که بر تن او هیچ مستوی [کذا،
ظ=ستری]نباشد، بوشکور گفت:
مریدان ز بازوش بر کند گوشت مر آن کوبه را داد با یک دو غوشت
و در ص 53 در باب السین چنین
آمده: غوشت برهنه بود با ذکر مثال مذکور در متن)
[62] - چ (ص 53): یک روز، بجای: درون استاد.
[63] - ع: فربه کلان ]کذا].
[64] - ن مثال را ندارد.
[65] - چ: جولاهگان، ن: (در حاشیه)جلّاهان [کذا] قسمت بعد از "باشد" در هیچ یک
از نسخ دیگر نیست.
[66] - س: خامه (؟).
[67] - گوه شکل قدیم کلمه گُ است.
[68] - این لغت فقط در ع هست و مثال هم ندارد.
[69] - این لغت فقط در ع و چ
هست.
[70] - در چ: دستادست، جهانگیری و رشیدی مطابق متن.
[71] - چ: جغبوت پنبه باشد که در جبه و قبا زده باشد و از آنجا باز
گرفته، رودکی گفت: موی سر جغبوت و جامه ریمناک از برون سو باد سرد و بیمناک، سایر نسخ مطابق
متن، جهانگیری و رشیدی این بیت دیگر طیان مرغزی را شاهد آورده اند:
آن ریش نیست جغبوت دلال خانهاست
وقت جماع زیر
حریفان فگندنیست
[72] - چ: بنگاه.
[73] - چ اضافه دارد: چون معلاقی تیز، س و ن (در
حاشیه)کلمه کژ (=کج) را اضافه دارند.
[74]- این بیت ولی با اندکی اختلاف فقط در س و چ هست، در
س: من شست بهجر درفگندم ماهی
برمید و برد شستم، چ این بیت معزی را نیز علاوه دارد:
زلفی چو شست در دل مسکین من فگند
تا بر دلم
جهان چو خم شست باز کرد
[76] - این لغت در س و ن نیست، چ (ص 11) چرخشت چَرَس
باشد و در (ص 44) چرخشت معصره باشد، فرخی گفت:
دو چشم من چو دو چرخشت کرد فرقت دوست
دو دیده همچو
بچرخشت زیر پای انگور.
[77] - س و ن این لغت را ندارن، چ (ص 11) فحم باشد، (ص 54)
زگال باشد عنصری گفت:
حربگاهش چو زنگیانی زشت که
بیزند خرده انگشت
[78] - ای لغت فقط در ع و چ هست.
[79] - چ: کنی.
[80] - س این لغت را نداردو در چ و ن هم معانی که برای
آن آمده اندکی با تعریف متن فرق دار د از این قرار، در چ (ص12) چست محکم
باشد و در ص 45: چست هرچه تنگ و باندام در جائی نشیند گویند چستست و میان را که
گویند تنگ ببندگویند چست ببند، بوشکور گفت:
بار بسته شد فرمان ده نون تا میان خدمت را بندم چست
و نون در اینجا بمعنی اکنون
است، در ن چست محکم باشد چون بندی یا چیزی که محکم کنند.
[81]- س این لغت را ندارد، در ن: انغشت [کذا] پرده عنکبوت
باشد، در چ (صفحات 12 و 46): انفست پرده عنکبوت باشد.
[82] - این لغت فقط در ع و چ هست و قسمت بین دو قلاب را که چ
بر ع اضافه دارد سابقأ در ذیل لغت زُفت آوردیم.
[83]- تصحیح قیاسی، در چ: می نازی.
[84] - تصحیح قیاسی، در چ: می خفتی.
[85] - چ و س این لغت را ندارن، ن: کت تختی باشد
میانه، و در حاشیه ن:کت تخت بود، عمعاق [کذا] گوید:
این سر و تاج غز و آن کت مهراج هند
این کله خان چین و آن کمر قیصری
[86] - ظاهرأ شکلی دیگر باشند از برغست و فرغست که سابقا ذکر شد.
[87] - ظاهرأ شکلی دیگر باشد از جمست که ذکر آن گذشت.
[88] - ظاهرأ شکلی دیگر باشد از جمست که ذکر آن گذشت.
[89] - این لغت فقط در ع و چ هست.
[91] - در سایر نسخ نیست و در غالب فرهنگ ها نیز
بنظر نرسید فقط در رشیدی آنرا باملای متن بمعنی یگانگی [کذا] آورده ولی مثالی برای
آن بدست نداده.
[92] - این لغت فقط در س و ن (در حاشیه هست).
[93] - س: دو نرگس تیره [کذا].
[94] - س: که مر آن.
[95] - این بیت فقط در ن (در حاشیه) هست.
[96] - این لغت فقط در چ و ن (در حاشیه) هست.
[97] - ن: (در حاشیه) گیاهی
است زهر.
[98] - چ: نوش من از اندهایت شد کبست [کذا].
[99] - لغاتی که از این ببعد بیاید تا لغت "دروشت" منحصرا در چ
آمده ولی نه چنانکه بایست در ذیل باب تاء، بلکه در ذیل باب سین و شین و ما آنها را
در اینجا آوردیم.
[100]- شاید: پریشی.
[101] - شاید: پخش.
[102] - در فرهنگ رشیدی، چیزی لست.
[103] - در چ این بیت چنین آمده:
همچون رطب اندام و چون روغنش سرایای همچون شبه زلفکان (؟)
که هم وزن آن خراب است و هم شاهد مثال را ندارد،
متن را از روی فرهنگها و قیاس تصحیح کردیم.
[105] در چ: اندر.
[106] - این لغت را باین شکل در هیچیک از فرهنگها نیافتم بهمین جهت تلفظ و
معنی آن درست مفهوم نشد.
[107] - در چ: بستر.
[108]- ظاهرأ: مستان.
[109]- ظاهرا: تو همچو ربوت، زیرا که این قطعه چنانکه واضح بشکلی که در
حاشیه ن آمده متضمن شاهد مثال نیست.
[110] - رجوع کنید بلغت "مهر" در ذیل باب باء.
[111]- ظاهرأ جبغوت و چغبوت و جغبت همه اشکال مختلفه یک لغتند و کم و
بیش بیک معنی، در فرهنگ رشیدی هر سه شکل مستور است و مولف آن کتاب گوید که صحیح
تلفظ مردم بخارا و سمرقندجبغوت و و جبغ است بتقدیم باء بر غین.
[112] - در نسخه اصل همچنین است و در سایر نسخ هم چنانکه طبیعی است در ذیل این
باب هیچ لغتی مذکور نیست اما ن در حاشیه لغات ذیل را بعنوان باب الثاء
آورده بدون ذکر مثال و اصلا معلوم نشد که این لغات بچه زبانی است شاید چنانکه در
همین نسخه در ذیل سایر ابواب هم نمونه هایی از آن دیده میشود بتوان احتمال داد که
این کلمات لغات یکی از لهجه های فارسی ماوراء النهر و خوارزم و سند باشد، بهر حال
برای آنکه چاپ ما از این الفاظ خالی نماند آنها را عیناً نقل میکنیم .
جثوث: روی پاکیزه بود که هیچ در وی اثر چیزی نباشد.
ملٍث: زدودن باشد از زنگ و شوخ و هر چه بدان ماند.
ولث : کمان باشد .
هلث: خوردنی شور باشد.
بلث: بوته کوه(؟)باشد .
كلث: مرد ناقص اعضا باشد.
تلث : ستبر اندام باشد.
جلث : امرد بی حیا را خوانند و ستیزه.
