۱۴۰۵ مهر ۱۵, چهارشنبه

موی گردن اسب باشد، عسجدی گوید: ستیزه بدند عاشقان بساق و میان بلای گیسوی دوشیزگان به بُش دیزه منوچهری گوید: درع بش آتش جبین و گنبد سرین و آتش کتف مشک دم عنبرخوی و شمشاد موی و سرو یال.

 موی گردن اسب باشد، عسجدی گوید:

ستیزه بدند عاشقان بساق و میان
بلای گیسوی دوشیزگان به بُش دیزه
منوچهری گوید:
درع بش آتش جبین و گنبد سرین و آتش کتف مشک دم عنبرخوی و شمشاد موی و سرو یال
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

بله؛ این مدخل از آن موارد بسیار مهم است، زیرا «بُش» خودِ موضوعِ بحث است و در هر دو شاهد عسجدی و منوچهری به معنی موی گردن و یال اسب آمده است. در عین حال، در ریشه‌شناسی آن باید میان آنچه مستند است و آنچه بازسازی زبان‌شناختی است فرق بگذاریم.

۱. معنی و شرح بیت عسجدی

متن:

ستیزه بدند عاشقان بساق و میان
بلای گیسوی دوشیزگان به بُشِ دیزه

معنی روان:

عاشقان بر سر ساق و میانِ معشوقه‌ها در ستیز بودند؛ و گیسوان دوشیزگان بلایی بود که به بُشِ دیزه، یعنی بر یال و موی گردن اسب، می‌رسید.

اما در مصراع دوم، «دیزه» را باید جداگانه در نظر گرفت. «دیزه/دیزه» در واژگان مربوط به اسب به عنوان نام یا صفت اسب نیز آمده است و ترکیب «بُشِ دیزه» ظاهراً تصویر شعریِ موی گردن اسب و گیسوی دختران را به هم می‌پیوندد.

نکته مهم این است که:

بُش = یال، موی گردن و قفای اسب

و نه «گردن» به معنای خودِ عضو بدن.

دهخدا نیز شواهد لغت فرس و فرهنگ‌های قدیم را برای همین معنی آورده و «فُش، فَش، پَش، بشک» را از صورت‌های هم‌معنی یا نزدیک دانسته است.


۲. بیت منوچهری

درع بش آتش جبین و گنبد سرین و آتش کتف
مشک دم عنبرخوی و شمشاد موی و سرو یال

این قطعه در اصل توصیف اسب جنگی یا مرکب آراسته و نیرومند است.

مصراع نخست

درع بش آتش جبین و گنبد سرین و آتش کتف

یعنی:

  • درع: زره؛ پوشش جنگی
  • بش: یال و موی گردن اسب
  • آتش جبین: پیشانی آتش‌گون
  • گنبد سرین: کفل و پشتِ گرد و برجسته
  • آتش کتف: شانه‌هایی آتش‌گون

تصویر اسب، حیوانی است با:

یال = بش، دم = مشک‌بو، موی = عنبرگون، یال = سروگون.

مصراع دوم

مشک دم، عنبرخوی و شمشاد موی و سرو یال

یعنی:

دمش چون مشک، خوی و بویش چون عنبر، مویش چون شمشاد و یالش چون سرو است.

البته «عنبرخوی» را می‌توان «عنبرخوی/عنبرخوینده» در معنای دارای بوی عنبر دانست.


۳. خودِ «بُش» از نظر تاریخی

این قسمت بسیار مهم است.

در فرهنگ‌های فارسی، صورت‌های زیر برای این معنی ثبت شده‌اند:

بُش، فُش، پُش، بشک، فژ، برش

و «بش» در لغت فرس اسدی صریحاً به معنی موی گردن اسب آمده است.

اما دهخدا یک نکته ریشه‌شناختی جالب را نقل می‌کند: برخی لغت‌شناسان «بش/فش» را با صورت اوستایی barəš- / barəš(a)- مرتبط دانسته‌اند؛ واژه‌ای که با مفهوم پشت، بالای پشت، پسِ گردن ارتباط دارد. این قسمت را باید با احتیاط بیان کرد، زیرا صورت فارسی «بُش» به صورت مستقیم و قطعی در یک متن پهلوی شناخته‌شده برای ما باقی نمانده است.

بنابراین من پیشنهاد می‌کنم در پژوهش شما چنین بنویسیم:

بُش، فارسی نو، به معنی «موی گردن و یال اسب»؛ احتمالاً واژه‌ای کهن ایرانی و مرتبط با خانوادهٔ ایرانیِ barz-/barəš-، اما انتساب مستقیم صورت فارسی بُش به یک صورت مشخصِ فارسی باستان یا پهلوی، بدون شاهد متنی، قطعی نیست.

این احتیاط بسیار مهم است.


۴. آیا «بُش» پارسی باستان است؟

اینجا باید سه مرحله را جدا کنیم:

دورهصورت
ایرانی باستان / اوستاییbarəš- / barəš(a)- ← پیشنهادی
فارسی میانه / پهلویصورت مستقیمِ قطعی برای بُش هنوز نیازمند شاهد متنی است
فارسی نوبُش / بَش، فُش، پُش

پس نباید بنویسیم که «بش» قطعاً همان واژهٔ فارسی باستان است.

آنچه می‌توان گفت این است که از لحاظ ریشه‌شناختی، پیوند با واژه‌های کهن ایرانیِ مربوط به «پشت/پس‌گردن/بالا» قابل بررسی است.

در منابع واژگانی نیز صورت اوستایی مرتبط با مفهوم «پس گردن» و «پشت» ذکر شده است.


۵. اما اگر نوشیروان، بزرگمهر یا کرتیر می‌خواستند «بش» را بنویسند چه؟

این دقیقاً جایی است که باید میان زبان و خط تفاوت بگذاریم.

نوشیروان، بزرگمهر و کرتیر اگر در دورهٔ ساسانی می‌نوشتند، به خط فارسی نو نمی‌نوشتند؛ زبان اداری و ادبی آنان فارسی میانه بود و برای فارسی میانه از انواع خط پهلوی استفاده می‌شد.

اما نمی‌توانیم به‌سادگی بگوییم:

«بُش = 𐭡𐭱»

و آن را شاهد تاریخی بدانیم.

چرا؟

زیرا خط پهلوی الفبای کاملِ آوایی مانند فارسی امروز نیست و در آن:

  • واکه‌ها غالباً نوشته نمی‌شوند؛
  • بعضی حروف ارزش‌های متعدد دارند؛
  • در پهلوی کتیبه‌ای و کتابی تفاوت‌هایی وجود دارد؛
  • و به‌خصوص باید معلوم باشد که صورت مورد نظر واقعاً در متون پهلوی attested شده یا فقط بازسازی ماست.

بنابراین برای بُش باید دو چیز را جدا کنیم:

الف) بازسازی آموزشی

اگر بخواهیم صرفاً یک صورت احتمالی برای ریشهٔ ایرانیِ آن نشان دهیم، می‌توان صورت تقریبی مانند:

𐭡𐭫𐭱

را صرفاً به عنوان بازسازی آزمایشی تصور کرد؛

اما من توصیه نمی‌کنم این را در کار شما به عنوان «صورت پهلوی بُش» ثبت کنیم، زیرا شاهد متنی کافی برای آن نداریم.


۶. چرا این احتیاط برای پژوهش شما مهم است؟

چون سؤال شما دربارهٔ نوشیروان، بزرگمهر، موبد مؤید، کرتیر و سپس شاعر پس از اسلام در واقع چهار وضعیت تاریخی متفاوت ایجاد می‌کند.

کرتیر

کرتیر در دورهٔ ساسانی می‌نوشت/کتیبه می‌داشت و زبان او فارسی میانهٔ کتیبه‌ای بود.

بنابراین اگر واژه‌ای در زمان او وجود داشته باشد، باید به دنبال صورت فارسی میانهٔ آن باشیم، نه اینکه صورت فارسی دریِ قرن چهارم را مستقیماً به خط پهلوی برگردانیم.

نوشیروان و بزرگمهر

در اواخر ساسانی، اگر این واژه در گفتار ایرانیِ غربی یا پارسی میانه وجود داشته باشد، ممکن بود صورت آوایی متفاوتی داشته باشد. ما نمی‌توانیم صرفاً بر اساس املای «بُش» اسدی، تلفظ ساسانی را قطعی کنیم.

اسدی، عسجدی و منوچهری

اینان چند قرن بعدند و «بُش» در فارسی نو/دری در اختیارشان بوده است.

پس:

اسدی می‌گوید «بش = موی گردن اسب»؛ این یک شاهد مستقیم برای فارسی نو است، نه یک شاهد مستقیم برای املای پهلوی.


۷. واژه‌های ایرانیِ کهن در همین دو شاهد

اکنون به شیوه‌ای که در بررسی مدخل‌های لغت فرس دنبال می‌کنیم، واژه‌ها را دسته‌بندی کنیم.

ایرانی یا دارای سابقهٔ ایرانی کهن

بُش
یال و موی گردن اسب — واژهٔ فارسی کهن؛ احتمال پیوند با واژگان ایرانیِ کهنِ مربوط به پشت/پس‌گردن.

اسب
واژه‌ای بسیار کهن ایرانی:

  • اوستایی: aspa-
  • پارسی باستان: asa- / aspa- در سنت ایرانی
  • فارسی میانه: asp
  • فارسی نو: اسب / اسپ

برای دورهٔ ساسانی، asp بسیار مطمئن‌تر و مستندتر است.

آتش

واژه‌ای کاملاً ایرانی و بسیار کهن:

  • اوستایی: ātar-
  • فارسی میانه: ādur / ātaxš
  • فارسی نو: آتش

پس «آتش» در بیت منوچهری یک واژه با پیشینهٔ کاملاً پیشااسلامی است.

میان

از واژگان کهن ایرانی است و در دوره‌های مختلف ایرانی تداوم دارد.

موی

واژه‌ای ایرانی و کهن؛ صورت فارسی میانه و تحول آن به فارسی نو باید جداگانه بررسی شود.

سرو

واژه‌ای کهن ایرانی و نام درخت سرو؛ در ادبیات فارسی بسیار قدیم است.

سرین

واژه‌ای ایرانی برای بخش نشیمن/کفل بدن و در زبان حماسی و کهن بسیار مهم است.

یال

واژه‌ای کهن ایرانی/فارسی است و در حوزهٔ اسب‌شناسی سنتی بسیار پایدار مانده است.


۸. واژه‌های غیرایرانی یا متأخرتر

در همین بیت، در برابر واژگان کهن ایرانی، واژه‌هایی داریم که نباید آنها را پیشااسلامی ایرانی تصور کرد.

عربی

عاشق ← عربی
ساق ← عربی
درع ← عربی
جبین ← عربی
کتف ← عربی
دوشیزه البته فارسی است، نه عربی.

بنابراین مثلاً:

درع بش آتش جبین ...

یک ترکیب بسیار جالب از نظر تاریخ زبان است:

درع = عربی
بش = فارسی کهن
آتش = ایرانی کهن
جبین = عربی

یعنی زبان منوچهری در یک بیت، چند لایهٔ تاریخی را کنار هم نشان می‌دهد.


۹. «دوشیزه» نیز مهم است

دوشیزه را نباید با واژگان عربی اشتباه گرفت.

این واژه فارسی است و برای «دختر جوان/باکره» به کار رفته است. از نظر پژوهش شما، ارزش آن در این است که در کنار گیسو، بش، اسب، موی، یال نشان می‌دهد زبان شاعر هنوز تعداد قابل توجهی از واژگان بومی و کهن ایرانی را در اختیار داشته است.


۱۰. نتیجهٔ بسیار مهم دربارهٔ «بش»

به نظر من برای مدخل شما بهترین نتیجهٔ علمی این است:

بُش در «لغت فرس» اسدی به معنی «موی گردن و یال اسب» است و همین معنی در شعر عسجدی و منوچهری نیز دیده می‌شود. صورت‌های «فُش، پُش، فژ، بشک» نیز در فرهنگ‌های فارسی ثبت شده‌اند. این واژه به احتمال قوی از میراث کهن ایرانی است و در فرهنگ‌های متأخر با واژگان اوستاییِ مربوط به «پشت/پس گردن» مقایسه شده است؛ با این حال، برای صورت مشخصِ «بُش» هنوز نباید یک املای پهلوی قطعی ساخت و آن را شاهد تاریخی معرفی کرد.

و دربارهٔ خط:

اوستایی:
اگر ریشهٔ barəš- را بپذیریم، باید آن را با خط اوستایی بازسازی/نمایش داد، نه پهلوی.

پارسی باستان:
برای «بش» شاهد مستقیمی نداریم؛ بنابراین نباید یک صورت جعلی به نام «پارسی باستان» ارائه کرد.

پهلوی ساسانی:
صورت مستقیم و قطعیِ «بش = ...» در متون پهلوی که بتوانیم به کرتیر یا نوشیروان نسبت دهیم، فعلاً در دست نیست.

فارسی دری اسدی، عسجدی و منوچهری:
صورت موجود و مسلم:

بُش

و معنی آن:

موی گردن، یال اسب.


و یک نکتهٔ بسیار جالب برای ادامهٔ کار ما

در این مدخل، «بش» و «یال» کنار هم آمده‌اند:

«مشک دم ... و سرو یال»

و در منابع حماسی نیز ترکیب‌هایی مانند:

بش و یال اسب

دیده می‌شود.

بنابراین «بش» و «یال» دقیقاً مترادف کامل نیستند؛ بُش بیشتر بر مویِ پشت گردن/کاکل و یالِ اسب تأکید دارد، در حالی که «یال» دامنهٔ معنایی عام‌تری پیدا کرده است. این تمایز برای ریشه‌شناسی بسیار ارزشمند است.

نتیجه نهایی این مدخل:
بُش واژه‌ای بسیار کهن ایرانی در حوزهٔ اسب است؛ معنی آن در فارسی دری به‌طور قطعی «موی گردن و یال اسب» است، اما انتساب مستقیم آن به یک صورت معینِ پارسی باستان یا پهلوی هنوز اثبات نشده است. بنابراین در پژوهش شما باید «بُش = واژهٔ ایرانیِ کهن، با ریشه‌شناسی محتمل اوستایی» نوشت، نه «بُش = واژهٔ قطعی پهلوی با فلان املاء».

بسیار خوب، برویم سراغ نتیجهٔ نهایی مدخل «بش».

۱. معنی اصلی «بش»

در این مدخل دو کاربرد بسیار نزدیک دیده می‌شود:

  • بشِ آدمی: کاکل و موی سر.
  • بشِ اسب: موی گردن و یال اسب، و نیز ناحیهٔ پشت گردن و قفای اسب.

اما از میان شواهد، کاربرد مربوط به اسب روشن‌تر و کهن‌تر است؛ تقریباً همهٔ شواهد شعریِ اصلی همین معنی را تأیید می‌کنند:

بش و یال اسپان کران تا کران
براندوده از مشک و از زعفران

و:

بش و یال بینید و اسب و عنان
دو دیده نهاده بنوک سنان

در ترکیب‌های «بش و یال»، «بش» ظاهراً خودِ یال یا موی گردن است، نه صرفاً گردن به معنی اندام.


۲. نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ صورت اوستایی

دهخدا در این مدخل به برش اوستایی اشاره کرده و آن را با «پس گردن» و «یال اسب» مربوط دانسته است.

این مقایسه از نظر تاریخی مهم است، زیرا در زبان‌های ایرانی، جابه‌جایی و تحول آوایی میان صورت‌هایی مانند:

برش → بش / فش

می‌تواند در انتقال واژه به فارسی میانه و سپس فارسی دری قابل بررسی باشد.

ولی بهتر است یک احتیاط مهم داشته باشیم: نباید تنها بر اساس شباهت آوایی، با قطعیت گفت که «بش» فارسی دری مستقیماً از همان صورت اوستایی آمده است. برای اثبات ریشه باید صورت‌های ایرانی میانه نیز در میان باشد.

بنابراین، در پژوهش ما بهتر است بنویسیم:

بش، احتمالاً بازماندهٔ یک واژهٔ کهن ایرانی مربوط به «پشت گردن، یال و موی گردن» است و مقایسهٔ آن با اوستایی برش اهمیت ویژه دارد.


۳. «بش» و «فش»

این مدخل خودش یک شاهد بسیار مهم در اختیار ما می‌گذارد:

بش ← فش ← فژ

و «لغت فرس اسدی» نیز فُش را ثبت کرده است.

این اختلاف ب/ف می‌تواند نشان‌دهندهٔ دگرگونی یا گویشی‌شدن صورت واژه باشد، نه اینکه الزاماً دو واژهٔ مستقل داشته باشیم.

بنابراین برای لایهٔ تاریخی می‌توانیم صورت‌ها را چنین کنار هم قرار دهیم:

بش / فش / فژ ← صورت کهن ایرانیِ مرتبط با برش

اما در مورد «فژ» باید محتاط‌تر باشیم، زیرا شکل و تحول دقیق آن نیاز به بررسی جداگانه دارد.


۴. آیا «بش» واژه‌ای پیشااسلامی است؟

بله، به احتمال بسیار زیاد ریشهٔ آن پیشااسلامی و ایرانی است.

دلیل اصلی فقط کاربرد آن در شاهنامه نیست. مهم‌تر از آن، وجود صورت مورد استناد فرهنگ‌نویسان در اوستا و پیوند معنایی آن با:

  • پشت گردن
  • سر و پشت اسب
  • یال
  • موی گردن

است.

پس «بش» را می‌توان در شمار واژگانی قرار داد که در فارسی دری باقی‌ماندهٔ یک واژهٔ کهن ایرانی به شمار می‌آید.


۵. «بش» در شعر فردوسی

در این بیت:

گرفتش بش و یال اسب سیاه
ز خون لعل شد خاک آوردگاه

تقابل «بش و یال» بسیار ارزشمند است. اگر «بش» را صرفاً «گردن» ترجمه کنیم، ترکیب کمی متفاوت می‌شود؛ ولی با توجه به سایر شواهد، بهتر است:

بش = موی گردن / یالِ پیشین یا بخش گردن‌پوش اسب

در نظر گرفته شود.

یعنی فردوسی دو ویژگی اسب را کنار هم آورده است: بش و یال.


۶. بیت منوچهری نیز شاهد مهمی است

درع بش آتش جبین، گنبد سرین، آهن کتف
مشک دم، عنبرخوی و شمشاد موی و سرو یال

اینجا نیز «بش» در مجموعه‌ای از اندام و ویژگی‌های اسب آمده است. در برابر:

  • دم
  • موی
  • یال

«بش» باید به ناحیهٔ گردن و موی گردن مربوط باشد.


۷. صورت احتمالی در خط پهلوی

اینجا باید میان صورت زبان‌شناختی و املای قطعی پهلوی فرق بگذاریم.

اگر اصل کهن را barš / barəš یا صورتی نزدیک به آن بدانیم، نمی‌توان بدون داشتن شاهد مستقیم نسخهٔ پهلوی، املای قطعی آن را اعلام کرد.

بنابراین برای کار پژوهشی شما بهتر است فعلاً این‌گونه ثبت شود:

صورت فارسی: بش
صورت‌های فارسیِ دیگر: فش، فژ
صورت اوستاییِ مورد استناد فرهنگ‌ها: برش
معنی کهن: پشت گردن، یال و موی گردن اسب
ریشه: ایرانیِ کهن، احتمالاً پیشااسلامی

و اگر بخواهیم نویسهٔ پهلوی پیشنهادی بدهیم، باید آن را صریحاً «بازسازی» بنامیم، نه املای مستند.


نتیجهٔ نهایی بحث «بش»

بش واژه‌ای کهن ایرانی است که در فارسی دری به معنی موی گردن و یال اسب، و ناحیهٔ پشت گردن اسب باقی مانده و در مورد انسان نیز به معنی کاکل و موی سر استعمال شده است. صورت‌های فش و فژ نیز در منابع فارسی ثبت شده‌اند. ارتباطی که فرهنگ‌های فارسی میان آن و صورت اوستایی برش برقرار کرده‌اند، از نظر تاریخی بسیار محتمل و مهم است، هرچند برای اثبات مسیر دقیق تحول آوایی باید شاهد ایرانی میانه نیز جست‌وجو شود.

پس برای فهرست واژگان پیشااسلامی پروژهٔ ما:

بش — واژهٔ ایرانیِ کهن؛ معنی اصلی: پشت گردن/یال و موی گردن اسب؛ صورت‌های فارسی: بش، فش، فژ؛ مقایسهٔ اوستایی: برش؛ بازمانده در فارسی دری.

نکتهٔ جالب این است که «بش» و «کفش» که در مدخل قبلی داشتیم، از نظر شکل بسیار نزدیک‌اند، اما نباید آنها را بدون دلیل تاریخی یک ریشه فرض کنیم؛ «کفش» در آن مدخل معنای «چُستک» داشت و مسیر ریشه‌شناختی متفاوتی دارد.

//////////////

بش. [بُ / بَ] (اِ) بشک. فش. پش. کاکل آدمی. (برهان) (ناظم‌الاطباء) (آنندراج). در اوستا، برش [۞] «اسفا ۱: ۲، ص ۱۴» استی، برزه، بارز [۞] (پس گردن) «اشتق ۲۲۰». رجوع به بشن، بشک، فش و حاشیهٔ برهان قاطع، چ معین، و فرهنگ شاهنامهٔ شفق شود.

|| موی گردن و یال اسب. (برهان) (سروری). در اوستا برش [۞] «اسفا ۱: ۶، ص ۲۴» استی، برز، بارز [۞] (پس گردن) «اسشق ۲۲۰» [۞] یال اسب. (ناظم‌الاطباء) (آنندراج). موی گردن و قفای اسب بود. (صحاح الفرس) (دستوراللغة). موی گردن اسب. (لغت فرس اسدی) (شرفنامهٔ منیری): عُرف؛ بش اسب. (مهذب الاسماء) (برهان: فز). فژ. (برهان). فُش. (لغت فرس اسدی: فش).

مؤلف فرهنگ شاهنامه آرد: در فرهنگ‌ها به معنی گردن و یال اسب است و بنا به حدس بعضی لغت‌شناسان فرنگ، بش، که فش هم خوانده‌اند، به معنی گردن و یال اسب، از اصل اوستایی بَرِشَ مشتق شده که به معنی سر و پشت اسب است و این لفظ اخیر در لغت‌های دیگر بومی ایران به معنی گردن هم آمده. (از فرهنگ شاهنامه):

گرفتش بش و یال اسب سیاه [اسفندیار]
ز خون لعل شد خاک آوردگاه.
فردوسی.

بش و یال اسپان کران تا کران
براندوده از مشک و از زعفران.
فردوسی.

بش و یال بینید و اسب و عنان
دو دیده نهاده بنوک سنان.
فردوسی.

... کشان دم بر خاک ابر یال و بش
سیه سم و کف‌افکن و بندکش. [۞]
فردوسی.

درع بش آتش جبین، گنبد سرین، آهن کتف
مشک دم، عنبرخوی و شمشاد موی و سرو یال
منوچهری.
درع بش آتش جبین، گنبد سرین، آهن کَتِف
مشک دم، عنبرنفس، گلبوی خوی، شمشادبوی.
منوچهری.

/////////////

حتماً. در این ویرایش، فقط نقطه‌گذاری، فاصله‌گذاری، نیم‌فاصله، جداسازی جمله‌ها و نشانه‌های سجاوندی اصلاح شده و در متن و ترتیب مطالب دست نبرده‌ام.

درع. [دِ] (ع، اِ) جامه‌ای است که از زرهٔ آهنین بافته می‌شود و آن را در جنگ‌ها برای محافظت از اسلحهٔ دشمن در بر کنند. (از اقرب الموارد). زره. (دهار) (غیاث) (نصاب). زره، و آن غیر یلبه است که جوشن باشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). مؤنث است و گاهی مذکر نیز به کار رود. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). از آلات و ابزار سلاح است، و آن جبه‌ای است بافته از زره، و جنگجویان برای محافظت خود از شمشیر و تیر آن را در بر می‌کنند. خداوند در قرآن کریم خبرداده است که آهن برای داود (ع) نرم گردید و او از آن زره می‌ساخت: و أَلَنّا لَهُ الْحَدِیدَ، أَنِ اعْمَلْ سَابِغاتٍ وَقَدِّرْ فِی السَّرْدِ. (قرآن ۳۴ / ۱۰ - ۱۱). وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُمْ مِنْ بَأْسِکُمْ. (قرآن ۲۱ / ۸۰)، و بدین جهت زره‌های خالص و نیکو به داود (ع) نسبت داده می‌شود.

و برخی از زره‌ها را «سلوقیة» گویند که نسبت است به سلوق، از قرای یمن، و برخی را حُطومیّة [۞] نامند، منسوب به حطوم، که نام یکی از مردان عبدالقیس بوده است. و باید در نظر داشت که جامهٔ عرب‌ها در جنگ درع و زره بوده، ولی اکنون غالباً «قرقله» و جامه‌های بدون آستین که از ورقه‌های پیوسته به هم آهنین ساخته شده استفاده می‌کنند. (از صبح الاعشی، ج ۲، ص ۱۳۵).

زَرَد. خفتان. سِربال. لام. لامة. لَبوس. ج، أَدْرُع، أَدْراع، دُروع، دِراع. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و مصغر آن دُرَیع است بدون تاء، و آن در نوع خود از شواذ است. (از اقرب الموارد):

سیاوش است پنداری میان شهر و کوی اندر
فریدونست پنداری میان درع و خوی اندر.
دقیقی.

نش آهن درع بایستی نه دلدل
نه سرپایانْش بایستی نه مغفر.
دقیقی.

بیاورد خفتان و درع و کمان
همان نیزه و تیغ و گرز گران.
فردوسی.

چو خفتان و چون درع و برگستوان
همه کرد پیدا به روشن روان.
فردوسی.

بزد دست و پوشید درعی بزر
میان را ببستش به زرین کمر.
فردوسی.

فرستاد درع سیاوش برش
همان خسروانی یکی مغفرش.
فردوسی.

بپوشید گستهم درع نبرد
ز گردان که را دید پدرود کرد.
فردوسی.

بیاورد گستهم درع نبرد
بپوشید بیژن بکردار گرد.
فردوسی.

بپوشید درع و بیامد چو شیر
همان بارهٔ کوه‌پیکر بزیر.
فردوسی.

چو افتاد بر خواسته چشم گیو
گزین کرد درع سیاوش نیو.
فردوسی.

جهان گفتی از درع و از جوشن است
ستاره ز نوک سنان روشن است.
فردوسی.

گهی لاله را سایه سازد ز سنبل
گهی ماه را درع پوشد ز عنبر.
فرخی.

درع بش آتش جبین، گنبد سرین، آهن کَتِف
مشک دم، عنبرنفس، گلبوی خوی، شمشادبوی.
منوچهری.

یکی تیغ پولاد و گرز گران
همان درع و کوپال و برز گران.
اسدی.

ملکی کآن را به درع گیری و زوبین
دادش نتوان به آب حوض و به ریحان.
ابوحنیفهٔ اسکافی.

به حمله بندد بر شور و فتنه راه گذر
به تیغ بارد بر درع و مغفر آتش و آب.
مسعودسعد.

یکایک گذارندهٔ تیغ و نیزه
سراسر گذارندهٔ درع و مغفر.
؟ (از تاریخ بیهق، ص ۱۴).

شد گهر اندر گهر صفحهٔ تیغ سحر
شد گره اندر گره حلقهٔ درع سحاب.
خاقانی.

تیر تو تنین‌دم شده، زو درع زال از هم شده
بل کوه قاف اخرم شده، منقار عنقا ریخته.
خاقانی.

یافته و بافته‌ست شاه چو داود و جم
یافته مهرهٔ کمال، بافته درع امان.
خاقانی.

خاقان اکبر کز قدر دارد قدش درع ظفر
یک میخ درعش بر کمر، نه چرخ مینا داشته.
خاقانی.

بس دراز است قد امیدم
درع انعام هم دراز فرست.
خاقانی.

شهنشاهی که درع شرع همبالای او آمد
قدردستی که فرق شرع نطع پای او آمد.
خاقانی.

پی ثنای محمد برآر تیغ ضمیر
که خاص بر قد او بافتند درع ثنا.
خاقانی.

درع رستم به سنبل آراید
تیر آرش ز عبهر اندازد.
خاقانی.

رزم از پیت بدیدهٔ درع و دهان تیر
الماس‌خورده لعل مصفا گریسته.
خاقانی.

بدخواه چون الف شود از کسوت ظفر
از درع چون کنند سپاه تو لام خویش.
رضی‌الدین نیشابوری.

عقل داند که چو مهتاب زند دست به تیغ
رد تیغش نه به اندازهٔ درع قصب است.
؟ (از ترجمهٔ تاریخ یمینی، ص ۲۶۲).

چنان می‌شد به زیر درع‌ها تیر
که زیر پردهٔ گل باد شبگیر.
نظامی.

شه از مستی شتاب‌آور بر شیر
به یکتا پیرهن بی‌درع و شمشیر.
نظامی.

زآتش تنها نه که از گرم و سرد
راستی مرد بود درع مرد.
نظامی.

پرندش درع و از درع آهنین‌تر
قباش از پیرهن تنگ‌آستین‌تر.
نظامی.

هست حقیقت نظر مقبلان
درع پناهندهٔ روشندلان.
نظامی.

خط ماهرویان چو مشک خطائی
سر زلف خوبان چو درع فرنگی.
سعدی.

از سبزه و آب گشته موجود
دراعهٔ خضر و درع داود.
؟ (از ترجمهٔ محاسن اصفهان آوی).

از یقّه و گریبان هر جاست گیروداری
وز خود و درع و جوشن در هر طرف نبردی.
نظام قاری (دیوان، ص ۱۰۹).

  • الدرع الحصینة؛ مدینهٔ منوره، شرفها الله. (منتهی الارب).

  • پولاددرع؛ که زرهٔ پولادین دارد. رجوع به پولاددرع در ردیف خود شود.

  • درع الحدید؛ زرهٔ آهن. (منتهی الارب).

|| درع المراءة؛ پیراهن زن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). پیراهن زنان. (دهار). مذکر است. ج، أَدْراع. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و گویند آن جامه‌ای است که زنان بر پیراهن خود پوشند.

|| پیراهن و جامهٔ کوچک که دختران خردسال در خانه در بر می‌کنند. (از اقرب الموارد).



کفش چُستک باشد، رودکی گوید: نه کفش‌گری که دوختستی نه گندم و جو فروختستی.

 کفش. چُستک باشد، رودکی گوید:

نه کفش‌گری که دوختستی
نه گندم و جو  فروختستی.
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

این مدخل را باید میان «کفش» به معنی چُستک/کفش پا و کفش‌گری به معنی پیشهٔ کفش‌دوزی تفکیک کرد. در این بیت رودکی، «کفش» خودِ پای‌افزار است و «کفش‌گری» نام پیشه.

۱. معنی مدخل و بیت

کفش. چُستک باشد.

یعنی «کفش» نوعی پای‌افزارِ سبک و چست و مناسب پا بوده است. «چُستک» در اینجا ظاهراً نام یا وصف نوعی کفش است، نه «چابک» به معنی صفت شخص.

رودکی می‌گوید:

نه کفش‌گری که دوختستی
نه گندم و جو فروختستی.

معنی روان:

«[تو] نه کفشگری بودی که کفش بدوزی،
و نه گندم و جوفروشی بودی که گندم و جو بفروشی.»

ساخت بیت ظاهراً در مقام بیان دو حرفهٔ مشخص و معمول بازار است: کفش‌گری از یک سو و خرید و فروش غله از سوی دیگر.

نکتهٔ مهم این است که کفش‌گری را نباید الزاماً «کفش‌فروشی» ترجمه کرد؛ «دوختستی» صریحاً نشان می‌دهد که مراد، ساختن/دوختن کفش است.


۲. «کفش» از نظر پیشینهٔ ایرانی

خودِ کَفش واژه‌ای بسیار کهن ایرانی است و از آن دست واژه‌هایی است که نمی‌توان آن را صرفاً واژه‌ای اسلامی یا متأخر دانست.

با مقایسهٔ صورت‌های ایرانی، ریشهٔ آن را معمولاً با خانوادهٔ ایرانیِ مربوط به پای‌افزار و پوشش پا مرتبط می‌دانند. صورت فارسی میانه/پهلوی را می‌توان به صورت بازسازی‌شدهٔ تقریبیِ:

𐭪𐭯𐭱 — kafš

نشان داد؛ اما اینجا یک احتیاط بسیار مهم لازم است:

صورت پهلوی بالا بازسازی/نمایش تقریبی است، نه نقل یک املای قطعی از یک کتیبهٔ ساسانی که دقیقاً واژهٔ «کفش» در آن ثبت شده باشد.

در خط پهلوی، مشکل بزرگ این است که خط، واکه‌ها را به روشنی خط فارسی امروز نشان نمی‌دهد و بعضی حروف نیز ارزش‌های آوایی چندگانه دارند. بنابراین از روی یک املای پهلوی نمی‌توان همیشه با اطمینان گفت که خوانش دقیق آن مثلاً kafš بوده است.


۳. «کفش‌گری»

«کفش‌گری» از دو جزء فارسی ساخته شده است:

کفش + ـگر

و ـگر پسوند بسیار کهن ایرانی برای نام پیشه و کنندهٔ کار است؛ مانند:

  • آهنگر
  • زرگر
  • درودگر
  • کمانگر

بنابراین:

کفش‌گر = سازنده/دوزندهٔ کفش

و

کفش‌گری = پیشهٔ کفشگر

خودِ این ساخت، از نظر واژه‌سازی، کاملاً با سنت ایرانیِ ساخت نام پیشه‌ها سازگار است.


۴. آیا «کفش» در روزگار ساسانی وجود داشته است؟

اینجا باید میان وجود مفهوم و واژه و ثبت مستقیم همان صورت فرق بگذاریم.

از نظر فرهنگی و واژگانی، وجود پای‌افزار و صنعت ساخت آن در ایران پیش از اسلام بدیهی است و واژه‌های مربوط به پوشاک و کفش نیز در زبان‌های ایرانی سابقهٔ کهن دارند.

اما اگر پرسش این باشد:

«آیا می‌توانیم یک کتیبهٔ ساسانی پیدا کنیم که دقیقاً همین واژهٔ فارسیِ kafš را با همین معنی نوشته باشد؟»

پاسخ محتاطانه این است:

نه، نباید چنین شاهد مستقیمی را بدون مأخذ کتیبه‌شناختی ادعا کرد.

بنابراین در پژوهش «لغت فرس» بهتر است آن را چنین طبقه‌بندی کنیم:

کفش — واژهٔ ایرانیِ کهن، با تداوم در فارسی نو؛ اما انتساب مستقیمِ همین صورت نو به یک شاهد مکتوب هخامنشی/ساسانی نیازمند سند مستقل است.


۵. اگر نوشیروان، بزرگمهر یا موبد ساسانی می‌خواستند آن را بنویسند چه؟

این قسمت بسیار جالب است، ولی باید سه دوره را از هم جدا کنیم.

الف) پارسی باستان هخامنشی

اگر بخواهیم برای دورهٔ هخامنشی دنبال معادل باشیم، نباید «کفش» فارسی نو را عیناً به خط میخی پارسی باستان بنویسیم و سپس آن را واژهٔ تاریخی هخامنشی معرفی کنیم.

خط میخی پارسی باستان ابزار نوشتن زبان پارسی باستان بود و واژگان آن زبان با فارسی نو یکی نیستند.

بنابراین برای «کفش» بهتر است صورت پارسی باستان را بازسازی نکنیم مگر اینکه شاهد زبان‌شناختی معتبر داشته باشیم.


ب) دورهٔ ساسانی: خط پهلوی

برای نوشیروان، بزرگمهر، موبد موبدان و کرتیر، اگر مقصودمان زبان نوشتاری اداری/دینی دورهٔ ساسانی باشد، خط مناسب‌تر پهلوی است.

برای نمایش تقریبی «کفش» می‌توان نوشت:

𐭪𐭯𐭱

و خوانش پیشنهادی:

kafš

اما تأکید می‌کنم که این بازسازی آموزشی است، نه اینکه ادعا کنیم این دقیقاً املای ثبت‌شدهٔ «کفش» در سند ساسانی است.


۶. کرتیر و موبدان چگونه می‌نوشتند؟

اینجا یک نکتهٔ بسیار مهم تاریخی وجود دارد.

کرتیر و دیگر کاتبان/موبدان ساسانی، اگر متنی را به پهلوی می‌نوشتند، از نظام نوشتاری پهلوی دورهٔ خود استفاده می‌کردند؛ ولی نوشته‌های رسمی ساسانی را نباید با املای فارسی امروز تطبیق یک‌به‌یک داد.

در پهلوی:

  • واکه‌ها غالباً نوشته نمی‌شدند؛
  • برخی حروف چند ارزش آوایی داشتند؛
  • هزوارش‌ها در متون پهلوی وجود داشتند؛
  • فاصلهٔ میان صورت نوشتاری و تلفظ واقعی می‌توانست قابل توجه باشد.

پس ممکن بود چیزی که کاتب می‌نوشت، از نظر ظاهر بسیار کوتاه‌تر از صورت خوانده‌شده باشد.

این دقیقاً یکی از دلایلی است که در کار شما بر روی «لغت فرس» باید میان سه چیز فرق بگذاریم:

صورت نوشتاری پهلوی ≠ خوانش پهلوی ≠ صورت فارسی نو


۷. اگر خود رودکی می‌نوشت چه؟

رودکی در قرن چهارم هجری می‌زیست، یعنی چند قرن پس از پایان دورهٔ ساسانی.

بنابراین رودکی، اگر شعرش را می‌نوشت، دیگر از خط پهلوی ساسانی برای فارسی استفاده نمی‌کرد؛ بلکه در محیط اسلامی از خط فارسی-عربی استفاده می‌کرد.

صورت:

کفش

با همین ساخت، برای فارسی سدهٔ چهارم هجری کاملاً طبیعی است.

پس اگر سؤال را دقیق کنیم:

شخص/دورهنظام نوشتاری محتمل
کاتب هخامنشیخط میخی پارسی باستان
کاتب ساسانی، نوشیروان، بزرگمهرخط پهلوی
موبد و کاتب زرتشتی ساسانیخط پهلوی، با سنت نوشتاری دینی/اداری مربوط
کرتیرخط و سنت کتیبه‌ای پهلوی
رودکیخط فارسی-عربی
اسدی طوسیخط فارسی-عربی

بنابراین نباید واژهٔ «کفش» رودکی را عیناً به خط پهلوی برگردانیم و سپس بگوییم رودکی چنین می‌نوشت. آنچه می‌توانیم انجام دهیم، این است که صورت تاریخیِ احتمالی واژهٔ ایرانی را برای مقایسه با فارسی نو بازسازی کنیم.


۸. جمع‌بندی نهایی مدخل «کفش»

کفش در این مدخل به معنی چُستک، یعنی نوعی پای‌افزار است.

کفش‌گر = سازنده/دوزندهٔ کفش
کفش‌گری = پیشهٔ کفشگر

از نظر تاریخی، کفش واژه‌ای ایرانی و کهن است و نمی‌توان آن را واژه‌ای پدیدآمده در فارسی پس از اسلام دانست. با این حال، برای نسبت دادن همین صورت دقیق kafš به پارسی باستان یا پهلوی ساسانی، باید شاهد مستقیم یا بازسازی زبان‌شناختی داشته باشیم.

صورت پهلوی پیشنهادی برای نمایش پژوهشی:

𐭪𐭯𐭱 — kafš

ولی با برچسب «بازسازی/پیشنهاد»، نه «شاهد قطعی کتیبه‌ای».

و از همه مهم‌تر، برای پروژهٔ شما بهتر است در مدخل‌های بعدی همین روش را ادامه دهیم: هر واژه را جداگانه از نظر ایرانی/انیرانی بودن، صورت ایرانی باستان یا میانه، امکان نوشتن در پهلوی، و سپس وضعیت آن در فارسی رودکی و اسدی بررسی کنیم. این از نسبت دادن شتاب‌زدهٔ واژه‌های فارسی نو به کتیبه‌های ساسانی دقیق‌تر است.

کفش

کفش در این مدخل به معنی چُستک آمده است؛ یعنی چیزی که چست و چالاک، سبک و مناسبِ حرکت باشد. اما در بیت رودکی، صورت کفش‌گری آمده و باید آن را جداگانه بررسی کرد.

نه کفش‌گری که دوختستی
نه گندم و جو فروختستی.

معنی بیت

رودکی در اینجا ظاهراً از کسی سخن می‌گوید که نه کفشگری کرده و کفش دوخته است و نه گندم و جو فروخته است؛ یعنی شغل و پیشه‌ای از این دو نداشته است.

بنابراین کفش‌گری در این بیت به‌احتمال قوی همان کفش‌دوزی / پیشهٔ کفشگر است و ارتباط معنایی مستقیم با «کفش = چُستک» ندارد. لغت‌فرس ظاهراً کفش را به صورت یک واژهٔ مستقل با معنی «چستک» ثبت کرده و شاهد رودکی در اصل برای کاربرد مشتق یا ترکیب آن آورده شده است.

لایهٔ پیشااسلامی

کَفش واژه‌ای بسیار مهم برای بررسی زبان‌های ایرانی است. از نظر ساخت و معنی، این واژه با خانوادهٔ ایرانیِ واژه‌های مربوط به پوشش پا و کفش ارتباط دارد و نمی‌توان آن را صرفاً واژه‌ای متأخر و اسلامی دانست.

با این حال، باید میان کفش به معنی پوشش پا و کفش = چستک احتیاط کرد؛ زیرا معنی دوم ممکن است تحول معنایی یا واژه‌ای هم‌شکل باشد و برای انتساب قطعی آن به یک ریشهٔ ایرانیِ باستان، شاهد تاریخی بیشتری لازم است.

از نظر خط و صورت تاریخی، برای یک صورت ایرانی میانه می‌توان به صورت تقریبی:

  • پارسی میانه: kafš / kafš
  • پهلوی: صورت همخوان با کفش، با توجه به املای تاریخی پهلوی و دشواری بازسازی دقیق مصوت‌ها

را در نظر گرفت. اما نباید املای پهلوی را با قطعیت کامل برای این مدخل تعیین کرد، زیرا املای پهلوی برای واژه‌های متأخر و صورت‌های تحول‌یافتهٔ فارسی همیشه یک‌به‌یک قابل بازسازی نیست.

نکتهٔ مهم دربارهٔ «کفش‌گری»

در ترکیب کفش‌گری، پسوند ـگری از همان الگوی بسیار کهن ایرانیِ ساخت نام پیشه‌هاست؛ مانند:

زرگر، آهنگر، مسگر، کفشگر

بنابراین خودِ ساخت کفشگر / کفشگری نیز از نظر واژه‌سازی، کاملاً در سنت ایرانی قرار می‌گیرد.

نتیجهٔ نهایی مدخل

کَفش در لغت‌فرس: چُستک.
شاهد رودکی: کفش‌گری، یعنی پیشهٔ کفش‌دوزی.

از نظر لایهٔ زبانی، کفش و کفشگر/کفشگری را می‌توان از عناصر ایرانی دانست؛ ولی برای معنی خاص «چستک» بهتر است تا یافتن شاهدهای قدیم‌تر، آن را با احتیاط از معنی «پوشش پا» جدا نگه داریم.

درفش دیگر.  آلت کفشگران و موزه‌دوزان و غیر آنها باشد، منجیک گوید: از شَعر جُبّه باید و از گبر پوستین بادخزان بر آمد ای بولبصر درفش.

درفش دیگر.  آلت کفشگران و موزه‌دوزان و غیر آنها باشد، منجیک گوید:
از شَعر جُبّه باید و از گبر پوستین
بادخزان بر آمد ای بولبصر درفش.
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

بسیار خوب. این مدخل از نظر پژوهش شما جالب‌تر از «درفش = پرچم» است، زیرا اینجا درفش نام افزار کفاش و موزه‌دوز است؛ و بیت منجیک نیز دقیقاً در فضای پوشاک و فرا رسیدن سرما سروده شده است.

۱. معنی بیت منجیک

بیت را با نشانه‌گذاری معنایی بهتر است چنین بخوانیم:

از شَعرِ جُبّه باید و از گَبر پوستین
بادِ خزان برآمد، ای بوالبصر، درفش.

معنی واژه‌ها:

  • شَعر = موی، پشم و موی حیوان؛ در اینجا به احتمال زیاد موی و پشمِ به‌کاررفته در جامه است.
  • جُبّه = جامهٔ رویین و بلند؛ واژه‌ای عربی.
  • گَبر در این بیت به معنی زردشتی نیست؛ بلکه یکی از نام‌های قدیم جامه/پوشش جنگی، زره یا پوشش ضخیم تن است.
  • پوستین = جامه‌ای از پوست که موی پوست بر آن باقی مانده باشد.
  • باد خزان = باد پاییزی و آغاز سرما.
  • درفش در این مدخل = مِخْرَز، افزار نوک‌تیز کفاشان برای سوراخ کردن چرم.

بنابراین مضمون بیت تقریباً چنین است:

«با آمدن باد پاییزی، هنگام آن رسیده است که جامهٔ مویی و پوستین فراهم کنیم؛ ای بوالبصر! [و برای کار با پوستین و چرم] درفش را آماده کن.»

یا آزادتر:

باد پاییز وزیدن گرفته است؛ اکنون جامهٔ گرمِ مویی و پوستین لازم است و ابزار کارِ پوست و چرم، یعنی درفش، به کار می‌آید.

البته ساختمان نحوی بیت بسیار کهن است و نباید «از شعر جبه باید و از گبر پوستین» را به صورت نثر امروزی کلمه‌به‌کلمه بازسازی کرد.


۲. نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ «گبر»

در اینجا نباید گبرِ = زردشتی را با گبرِ = جامه/زره جنگی یکی گرفت.

دهخدا نیز برای همین شاهد، «گبر» را در معنی پوشاک جنگی آورده و شواهد فردوسی را کنار آن قرار داده است؛ مانند کاربردهای «خود و گبر»، «جوشن و گبر» و غیره.

پژوهش جدید دربارهٔ پوشاک و افزارهای جنگی فارسی نیز گبر را در کنار خفتان به عنوان نوعی پوشش/پوشاک جنگی می‌شناسد.

پس در بیت منجیک:

گبر ≠ زردشتی

بلکه:

گبر = پوشش جنگی/تن‌پوش ضخیم، و در این بافت احتمالاً جامه‌ای که از آن پوستین یا پوشش گرم ساخته می‌شود.

این تمایز برای کار شما بسیار مهم است.


۳. لایهٔ پیشااسلامی واژگان بیت

اگر واژه‌ها را از دید تاریخی دسته‌بندی کنیم:

واژهمعنیوضعیت تاریخی
درفشمخرز، افزار سوراخ کردن چرمایرانی بسیار کهن
شَعرمو، موی حیوانعربی
جُبّهجامهٔ رویینعربی
گبرپوشش/زرهاحتمالاً ایرانی، ولی صورت تاریخی دقیق نیازمند احتیاط
پوستپوستایرانی
پوستینجامهٔ پوستینساخت فارسی از پوست + -ین
بادبادایرانی کهن
خزانپاییزواژه‌ای ایرانی شرقی/آسیای میانه، احتمالاً مرتبط با باختری؛ در هر حال عربی نیست
ایحرف نداایرانی
بوالبصرکنیهٔ مخاطبعربی

یک نکتهٔ بسیار جالب این است که خزان برخلاف تصور نخستین، واژه‌ای عربی نیست. این واژه در فارسی دری قدیم وجود داشته و منشأ آن را به حوزهٔ ایرانی شرقی، احتمالاً باختری، مرتبط دانسته‌اند؛ بیرونی نیز آن را واژه‌ای تخاری گزارش کرده است.


۴. مهم‌ترین واژه: «درفش»

برای درفش پشتوانهٔ بسیار محکمی داریم.

صورت‌های تاریخی آن چنین‌اند:

اوستایی:

𐬛𐬭𐬀𐬟𐬴𐬀
drafša-

به معنی درفش، پرچم، نشان.

در فارسی میانه:

drafš

و در یک شیوهٔ نگارش پهلویِ کتیبه‌ای، صورت تاریخی آن به صورت:

<dlpš>

بازسازی/خوانده شده است.

منبع مهم برای این موضوع Encyclopaedia Iranica است که صریحاً می‌گوید:

Av. drafša-, Mid. Pers. drafš

و پژوهش مربوط به ترجمه‌های پهلوی اوستا نیز نشان می‌دهد که واژهٔ اوستایی drafša- در پهلوی به drafš برگردانده شده است.

بنابراین اینجا با یک واژهٔ واقعاً پیشااسلامی ایرانی روبه‌رو هستیم.


۵. اما آیا «درفش = مخرز» همان واژهٔ «درفش = پرچم» است؟

اینجا باید احتیاط کنیم.

در فارسی جدید و کلاسیک، دو معنی بسیار مشخص داریم:

  1. درفش = پرچم، علم، نشان
  2. درفش = مخرز، افزار نوک‌تیز کفاش

منابع لغوی جدید معمولاً هر دو را ذیل درفش می‌آورند؛ اما از نظر ریشه‌شناسی، نمی‌توان فقط به دلیل یکسانی صورت، با اطمینان گفت که معنی «مخرز» مستقیماً همان واژهٔ «درفش = پرچم» بوده است.

برای معنی «پرچم»، مسیر تاریخی کاملاً روشن است:

اوستایی drafša- → ایرانی میانه drafš → فارسی درفش

اما برای معنی «مخرز» باید جداگانه دربارهٔ رابطهٔ معنایی یا هم‌ریشگی تحقیق کرد.

پس در کار پژوهشی شما بهتر است فعلاً بنویسیم:

درفش، در این مدخل، واژه‌ای ایرانی است؛ صورت فارسی میانهٔ drafš برای آن مسلم است، اما اتحاد قطعیِ معنای «مخرز» با واژهٔ «درفش = پرچم» نیازمند اثبات جداگانه است.

این از نظر علمی محکم‌تر است.


۶. «درفش» را نوشیروان و کرتیر چگونه می‌نوشتند؟

اینجا باید یک تفکیک زمانی بسیار دقیق داشته باشیم.

اگر منظور شما کرتیر باشد

کرتیر در دورهٔ ساسانی می‌زیست و کتیبه‌های او به فارسی میانه با خط کتیبه‌ای پهلوی نوشته شده‌اند.

بنابراین برای drafš، صورت کتیبه‌ایِ شناخته‌شده:

𐭣𐭫𐭯𐭮
dlpš

است.

این نکته بسیار ارزشمند است، زیرا نشان می‌دهد چیزی که ما امروز drafš می‌خوانیم، الزاماً با حروفی که مستقیماً صدای «d-r-a-f-sh» را نشان دهند نوشته نمی‌شده است.

خط پهلوی هزوارش و املاهای تاریخی پیچیده دارد و خواندن آن بر اساس سنت زبان و مقایسهٔ متون انجام می‌شود.


۷. نوشیروان، بزرگمهر و موبدان

در مورد خسرو انوشیروان، بزرگمهر و موبد موبدان باید یک احتیاط مهم را رعایت کنیم:

ما نمونه‌ای در دست نداریم که بتوانیم بگوییم:

«این دقیقاً دست‌خط شخص نوشیروان بود»

یا:

«بزرگمهر این واژه را دقیقاً به این شکل می‌نوشت.»

آنچه می‌توانیم بگوییم این است که اگر یک دبیر ساسانی در زمان آنان می‌خواست drafš را به خط پهلوی ساسانی بنویسد، از سنت نوشتاری فارسی میانه استفاده می‌کرد؛ و شکل کتیبه‌ایِ شناخته‌شدهٔ آن:

dlpš

است.

بنابراین:

نوشیروان ← خط پهلوی ساسانی، نه خط فارسی عربی

بزرگمهر ← اگر نوشته‌ای فارسی میانه داشته باشد، در همان سنت پهلوی

موبد موبدان ← پهلوی و در متون دینی احتمالاً سنت‌های متفاوت کاتبان زردشتی

کرتیر ← خط پهلوی کتیبه‌ای ساسانی


۸. و سرایندهٔ پس از اسلام، یعنی منجیک؟

این قسمت بسیار روشن‌تر است.

منجیک شاعر سدهٔ چهارم هجری است؛ یعنی زمانی که خط فارسی با الفبای عربی برای نوشتن فارسی به کار می‌رفت.

پس منجیک، اگر همین واژه را می‌نوشت، نه:

𐭣𐭫𐭯𐭮

بلکه با خط فارسی می‌نوشت:

درفش

و واژه‌های عربیِ بیت نیز در همان خط نوشته می‌شدند:

شعر، جبه، بوالبصر

در نتیجه، اینجا یک پدیدهٔ بسیار مهم تاریخی داریم:

واژهٔ ایرانیِ بسیار کهن «drafš» در زبان منجیک باقی مانده، ولی خطِ نوشتن آن عوض شده است.

یعنی:

drafša- ← اوستایی
drafš / dlpš ← فارسی میانه/پهلوی
درفش ← فارسی دری و فارسی کلاسیک با خط عربی


۹. «پوستین» از این نظر جالب است

پوستین از نظر ساخت فارسی بسیار طبیعی است:

پوست + ـین

و خود پوست واژه‌ای ایرانی است. بنابراین اگر بخواهیم لایهٔ ایرانی بیت را برجسته کنیم، «پوستین» را باید در کنار باد، پوست، درفش قرار دهیم.

اما نباید شکل پوستین فارسی دری را بدون مدرک عیناً به فارسی میانه یا فارسی باستان نسبت دهیم.

یعنی:

ریشهٔ ایرانی: بله
صورت دقیق «پوستین» در فارسی باستان: قابل اثبات نیست
بازسازی صورت فارسی میانه: نیازمند شاهد مستقل است.

این همان احتیاطی است که در پروژهٔ «لغت فرس» بهتر است در همهٔ مدخل‌ها رعایت کنیم.


۱۰. نتیجهٔ نهایی این مدخل

به نظر من برای پروندهٔ پژوهشی شما، نتیجهٔ نهایی درفش در این شاهد چنین باشد:

درفش در این مدخل به معنی مِخرَز و افزار نوک‌تیز کفاشان و موزه‌دوزان برای سوراخ کردن چرم است. شاهد منجیک نشان می‌دهد که این واژه در فارسی سدهٔ چهارم هجری زنده و شناخته‌شده بوده است.

از میان واژه‌های بیت، درفش، پوست، پوستین، باد و احتمالاً گبر دارای زمینهٔ ایرانی‌اند؛ شعر، جبه و بوالبصر عربی‌اند. خزان نیز واژه‌ای ایرانیِ شرقی است و عربی نیست.

برای درفش پشتوانهٔ پیشااسلامی بسیار قوی داریم: اوستایی drafša- و فارسی میانه drafš؛ در سنت کتیبه‌ای پهلوی، نگارش آن به صورت dlpš گزارش شده است.

بنابراین اگر کرتیر یا یک کاتب ساسانی می‌خواست واژهٔ مورد نظر را بنویسد، باید آن را در سنت پهلوی ساسانی و نه با خط فارسی عربی می‌نوشت؛ در مقابل، منجیکِ پس از اسلام آن را با صورت درفش و خط فارسیِ مبتنی بر الفبای عربی می‌نوشت.

نکتهٔ احتیاطی: هنوز نباید با قطعیت گفت که «درفش = مخرز» و «درفش = پرچم» از آغاز یک واژه و یک معنای واحد بوده‌اند. برای معنای «پرچم» ریشهٔ drafša-/drafš به‌خوبی مستند است؛ رابطهٔ آن با معنای «مخرز» باید جداگانه بررسی شود.

این مدخل، به‌خصوص به سبب drafša- اوستایی → drafš پهلوی → درفش فارسی، از نمونه‌های بسیار خوب برای نشان دادن تداوم یک واژهٔ ایرانی از دورهٔ پیش از اسلام تا فارسی دری است.



/////////////////

این مدخل «درفش» را می‌توان چنین تحلیل کرد:

۱. معنی و مقصود مدخل

درفش در اینجا به معنی ابزار کار کفشگران، موزه‌دوزان و مانند آنان است؛ یعنی وسیله‌ای که کفاش برای سوراخ کردن یا آماده‌کردن چرم به کار می‌برد. این معنی با «درفش» به معنی پرچم یا «درفش» به معنی داغ و نشان که در مدخل‌های دیگر دیده می‌شود، متفاوت است.

بیت منجیک نیز چنین است:

از شَعرِ جُبّه باید و از گبر پوستین
بادِ خزان برآمد، ای بولبصر، درفش

یعنی با فرارسیدن باد و سرمای خزان، برای پوشش مناسب باید از موی جُبّه و پوستین گبر استفاده کرد؛ و شاعر در پایان، «درفش» را در ارتباط با ابزار کفاشی/دوختن به کار آورده است.

۲. «درفش» در این معنی

از نظر ساختمان واژه، درفش در اینجا به احتمال بسیار زیاد واژه‌ای ایرانی است و با واژهٔ فارسی درفش به معنی «پرچم» یکی نیست، هرچند صورت نوشتاری یکسان شده است.

برای ابزار کفاشی، مقایسه با خانوادهٔ واژه‌های ایرانیِ مربوط به دریدن، شکافتن، سوراخ کردن و ابزار نوک‌تیز می‌تواند راهگشا باشد. با این حال، نباید صرفاً بر اساس شباهت آوایی، ریشه‌ای قطعی برای آن تعیین کرد.

۳. لایهٔ پیشااسلامی

این درفش از نظر کاربرد، واژه‌ای کاملاً طبیعی در حوزهٔ صنایع چرمی و کفاشی ایران است و اصل ایرانی آن محتمل است؛ اما برای انتساب قطعی به فارسی باستان یا پهلوی، شاهد مستقیم لازم است.

نکته مهم این است که در فارسی میانه، برای ابزارهای کارگاهی و چرم‌گری واژگان تخصصی فراوانی وجود داشته و ممکن است این واژه از یک صورت ایرانی میانه به فارسی دری رسیده باشد.

۴. نگارش پهلوی

برای صورت فارسی میانهٔ احتمالی، فعلاً بهتر است بازسازی قطعی ارائه نکنیم. صورت فارسی درفش را نمی‌توان بدون شاهد کتیبه‌ای یا متنیِ پهلوی، با اطمینان به یک املای خاص پهلوی برگرداند؛ زیرا خط پهلوی در نمایش واکه‌ها و برخی همخوان‌ها ابهام دارد.

بنابراین در کار پژوهشی شما بهتر است ثبت شود:

درفش ← فارسی دری؛
صورت پهلوی: نامطمئن / نیازمند شاهد مستقیم.

نتیجهٔ نهایی

درفش در این مدخل، ابزار کفاش و موزه‌دوز، احتمالاً ابزاری نوک‌تیز برای کار بر چرم است. از نظر حوزهٔ معنایی، واژه‌ای کهن و ایرانی به نظر می‌رسد، ولی برای ارائهٔ صورت فارسی باستان یا پهلوی آن هنوز دلیل کافی نداریم. همچنین این «درفش» را نباید با درفش = پرچم یا درفش = داغ یک واژهٔ واحد فرض کرد؛ احتمال هم‌ریشگی آن‌ها باید جداگانه اثبات شود.

////////////////

ترکش. [تَ کَ] (اِ مرکب) تیردان. (لغت فرس اسدی، چ. اقبال، ص ۲۱۸). مخفف تیرکش است که تیردان باشد. (برهان). در اصل تیرکش بود، به معنی جای تیرکشیدن؛ بجهت کثرت استعمال، کسره برای تخفیف به فتح بدل شده و یا را حذف کردند. (غیاث اللغات) (آنندراج). به معنی تیردان است و آن را مخفف تیرکش دانسته‌اند و آن را شغاوشگا، به کاف فارسی نیز گفته‌اند. (انجمن آرا). تیردان و تیرکش. (ناظم الاطباء). ظرفی است که تیرها و پیکان‌ها را در آن گذارند. (قاموس کتاب مقدس). کیش. فضه. جعبه. خوله:

گر کوک ترکشت ریخته شد
من دیده به ترکش برنشانم.

عماره.

بفرمای تا اسب و زین آورند
کمان و کمند گزین آورند
همان نیزه و خود و خفتان جنگ
یکی ترکش آگنده تیر خدنگ.

فردوسی.

پیاده به‌کردار آتش بدند
سپردار با تیر و ترکش بدند.

فردوسی.

کماندار با تیر و ترکش هزار
بیاورد با خویشتن شهریار.

فردوسی.

کوکب ترکش کنند از گوهر تاج ملوک
وز شکسته دست بت، بر دست بت‌رویان سوار.

فرخی.

گر ملک تیر و کمان درخور بازو کندی
بر سر که بردی ترکش او، ترکشگر
از بر و بازوی او چشم همی خیره شود
چشم بد دور کناد ایزد از آن بازو و بر.

فرخی.

ترکش، ای ترک، به‌یک‌سو فکن و جامهٔ جنگ
چنگ برگیر و بنه درعه و شمشیر از چنگ.

فرخی.

هوا رزمگه، کوهش این ابرش است
درخشش کمان آسمان، ترکش است.

اسدی.

چنان دست زی تیغ و ترکش کشید
که یارد بنزدیک تیغش چخید.

اسدی.

از بر جود تو پر تیری
که برآرد زمانه از ترکش.

سوزنی.

امیدم باندازهٔ دل رسیده‌ست
خدنگم ۞ به بالای ترکش فتاده‌ست.

خاقانی.

وز فم‌الحوت نهادی دندان
بر سر ترکش ترکان اسد.

خاقانی.

ترکش خیری تهی از تیر خار
گاه سپر خواسته، گه زینهار.

نظامی.

تیر اندازد بسوی سایهٔ او
ترکشش خالی شود در جست‌وجو.

مولوی.

چون به ترکش بنگرید آن بی‌نظیر
دید کم از ترکش‌اش یک چوب تیر.

مولوی.

ترکش عمرش تهی شد، عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت.

مولوی.

  • آخرین تیر ترکش؛ آخرین چاره. آخرین وسیله.

  • ترکش انداختن؛ دو وجه می‌تواند باشد: یا از جهت خالی شدن ترکش از تیر بسبب تیراندازی، یا از جهت حمله بر دشمن؛ زیرا که وقت جنگ، هر چه به دست آید، بر دشمن انداخته شود. (از آنندراج). حمله کردن از روی خشم. (ناظم الاطباء):

سواران همه تیر پرداخته
گهی تیر و گه ترکش انداخته.

نظامی.

  • || احتمال دارد که ترکش انداختن به معنی انداختن کیش فدا بود و آن چنان است که امرا و سلاطین ترکش مرصعی با خود دارند تا اگر حریف قصد ایشان بکند و ایشان بر او دست نیابند و بگریزند، ترکش مزبور را در راه بیندازند تا دشمن مشغول گرفتن آن شود و آنها در این فرصت از چنگ دشمن رهایی یابند. (از آنندراج).

  • ترکش بستن؛ آمادهٔ جنگ و خونریزی شدن:

ندیدمش روزی که ترکش نبست
ز پولاد پیکانش آتش نجست.

(بوستان).

  • || فارغ شدن از جنگ و پیکار. (ناظم الاطباء).

  • || بیزار شدن از زندگانی. (از ناظم الاطباء).

  • ترکش جوزا؛ ستاره‌هایی را گویند در برج جوزا که به‌صورت ترکش واقع شده‌اند. (برهان) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء):

ز کیش ماست که پر تیر ترکش جوزاست
ز آس ماست که شد آسمان به مه انور.

نظام قاری.

  • || تارهای روی سازها را نیز گفته‌اند. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).

  • ترکش دوز؛ آنکه ترکش می‌سازد و ترکش مرمت می‌کند. (ناظم الاطباء):

ماه ترکش‌دوز قربان شد دل زارم از او
سینه همچون ترکش قیمه است افکارم از او.

سیفی (از آنندراج).

  • ترکش ریختن؛ مغلوب گشتن و تسلیم شدن. (ناظم الاطباء). رجوع به تیر ترکش ریختن در پایان این ترکیب‌ها شود.

  • ترکش سهم‌الغیب؛ آفت ناگهان. (ناظم الاطباء). کنایه از بلای ناگهانی. (آنندراج):

کیست کز غمزهٔ تو تیر نهانی نخورد
صف مژگان کجت ترکش سهم‌الغیب است.

تأثیر (از آنندراج).

و رجوع به سهم‌الغیب شود.

  • ترکش‌کش؛ کسی که ترکش می‌بندد. (ناظم الاطباء).

  • || کسی که ترکش پر تیر را با امیران و سواران و دلیران برد تا در هنگام حاجت بدان دسترسی یابند:

چو گیرد تک باد و ابر، ابرشم
سزد گر شود ماه ترکش‌کشم.

(گرشاسب‌نامه).

یلان کماندار نخجیرزن
غلامان ترکش‌کش و تیرزن.

(بوستان).

  • ترکشگر؛ که ترکش همراه سرداران و شاهان برد:

گر ملک تیر و کمان درخور بازو کندی
بر سر که بردی ترکش او ترکشگر
از بر و بازوی او چشم همی خیره شود
چشم بد دور کناد ایزد از آن بازو و بر.

فرخی (دیوان، چ. دبیرسیاقی، ص ۱۵۰).

  • ترکش نهادن؛ گذاشتن ترکش را از پیش خود به اراده، آنگه من‌بعد جنگ نکنند. (آنندراج). پرهیز کردن از جنگی که پس از این واقع گردد. (ناظم الاطباء). تسلیم شدن. دست از جنگ کشیدن:

بینداخت شمشیر و ترکش نهاد
چو بیچارگان دست برکش نهاد.

(بوستان).

  • تیر ترکش ریختن؛ تسلیم شدن. دست از مبارزه بداشتن. مغلوب شدن. غلبهٔ خصم را بر خود پذیرفتن:

چو دانست کز خصم نتوان گریخت
همان جایگه تیر ترکش بریخت.

(بوستان).

و رجوع به ترکش انداختن و ترکش ریختن شود.

ترکش. تیردان بود، عماره گوید: گر کوکب ترکشت ریخته شد من دیده بترکشت بر نشانم [کذا].

 ترکش. تیردان بود، عماره گوید:

گر کوکب ترکشت ریخته شد
من دیده بترکشت بر نشانم [کذا]
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

این مدخل از موارد نسبتاً روشن است، زیرا خودِ اسدی معنی ترکش را صریحاً «تیردان» آورده است. با این حال، در خواندن بیت دوم باید همان علامت [کذا] را جدی گرفت.

۱. معنی مدخل و بیت

ترکش = تیردان؛ یعنی جعبه یا کیسه‌ای که تیرها را در آن می‌گذاشتند و معمولاً بر پشت یا کنار بدن حمل می‌کردند.

بیت عماره:

گر کوکب ترکشت ریخته شد
من دیده بترکشت بر نشانم

صورت بیت ظاهراً در نسخه/نقل دچار دشواری است؛ به‌خصوص «بترکشت بر نشانم» از نظر معنایی و نحوی روشن نیست. بنابراین بهتر است فعلاً متن را تصحیح نکنیم و فقط بر اساس ضبط موجود تحلیل کنیم.

اگر ترکشت در هر دو مورد از «ترکش» باشد، احتمالاً شکل صرفی/اضافه‌ای یا پیوسته‌ای از همان واژه است؛ ولی بدون مقابله با نسخه‌ها نمی‌توان با اطمینان گفت که دقیقاً چه ساخت نحوی‌ای مراد شاعر بوده است.


۲. «ترکش» از نظر ساختمان واژه

واژهٔ ترکش را می‌توان به دو جزء تقسیم کرد:

تیر + کش

یعنی به‌صورت تحت‌اللفظی چیزی که تیر را می‌کشد/حمل می‌کند.

این نوع ترکیب در فارسی بسیار طبیعی است و با ساخت‌های کهن ایرانیِ «اسم + کش» قابل مقایسه است.

بنابراین برخلاف بسیاری از واژه‌های دشوار لغت فرس، در اینجا با یک واژهٔ کاملاً طبیعیِ فارسی روبه‌رو هستیم.


۳. واژگان ایرانی و غیرایرانی بیت

اگر متن موجود را عیناً در نظر بگیریم:

گر کوکب ترکشت ریخته شد
من دیده بترکشت بر نشانم

واژگان ایرانی

  • گر ← اگر
  • کوکب ← در اینجا واژهٔ دشوار و باید جداگانه بررسی شود؛ اصل واژه عربی است.
  • ترکش ← ایرانی
  • ریخته ← ایرانی
  • شد ← ایرانی
  • من ← ایرانی
  • دیده ← ایرانی
  • بر ← ایرانی
  • نشانم ← ایرانی

واژهٔ غیرایرانی

کوکب واژه‌ای عربی است و در فارسی پس از اسلام وارد شعر شده است.

پس این بیت از نظر واژگان، برخلاف بسیاری از ابیات کهن، یک عنصر عربیِ روشن دارد: کوکب.


۴. آیا «ترکش» پیشااسلامی است؟

اینجا باید میان اجزای واژه و خودِ ترکیب فرق بگذاریم.

تیر واژه‌ای بسیار کهن ایرانی است و پیشینهٔ آن به دوره‌های پیش از فارسی دری می‌رسد.

اما اینکه ترکش دقیقاً با همین ساخت و همین معنی در فارسی میانه وجود داشته، احتیاج به شاهد مستقیم دارد.

بنابراین فعلاً می‌توان گفت:

تیر ← ایرانی و بسیار کهن، با پیشینهٔ پیشااسلامی
کش ← جزء ایرانی و کهن
ترکش ← ترکیب فارسی کهن؛ اما صورت دقیق فارسی میانهٔ آن باید با شاهد متنی اثبات شود.

این همان تمایزی است که در بررسی مدخل‌های لغت فرس باید رعایت کنیم.


۵. فارسی باستان

برای تیر در فارسی باستان شاهد مهمی داریم.

صورت فارسی باستانِ «تیر» به صورت ciça- در منابع هخامنشی شناخته شده است؛ البته باید توجه داشت که کاربردها و معنای این واژه در فارسی باستان با فارسی نو دقیقاً یکسان فرض نشود.

بنابراین نمی‌توانیم بنویسیم:

«ترکش» در فارسی باستان = فلان صورت

چنین شاهدی نداریم.

به عبارت دیگر، پیشینهٔ باستانیِ جزء «تیر» را می‌توان نشان داد، ولی خودِ ترکیب «ترکش» را نباید به فارسی باستان نسبت داد.


۶. فارسی میانه و پهلوی

در فارسی میانه، برای «تیر» واژهٔ مرتبطی وجود دارد که در سنت پهلوی به صورت tīr بازسازی/خوانده می‌شود و در منابع ایرانی میانه با واژگان مربوط به تیر و کمان ارتباط دارد.

اما برای ترکش، مسئله فرق می‌کند.

ما نمی‌توانیم صرفاً:

تیر + کش

را برداریم و سپس با حروف پهلوی یک شکل بسازیم و بگوییم:

«این همان چیزی است که ساسانیان می‌نوشتند.»

این کار از نظر روش‌شناسی درست نیست.

بنابراین برای پژوهش شما:

صورت پهلوی مستندِ خودِ «ترکش» را فعلاً نمی‌توانم با اطمینان ارائه کنم.

اگر در یک متن فارسی میانه شاهدی برای آن پیدا شود، آنگاه می‌توانیم دقیقاً نوع خط و املای آن را نیز مشخص کنیم.


۷. نوشیروان، بزرگمهر و کرتیر

در اینجا همان قاعدهٔ مدخل قبلی کاملاً برقرار است.

کرتیر

کرتیر از خط پهلوی کتیبه‌ای استفاده می‌کرد. اگر «ترکش» در کتیبه‌های او وجود می‌داشت، باید صورت مستند آن را در همان کتیبه نشان داد. چنین شاهدی نداریم.

نوشیروان و بزرگمهر

برای آنها نیز نمی‌توانیم یک «املای شخصی» برای ترکش تعیین کنیم. اگر واژه در فارسی میانهٔ روزگار آنان وجود داشته باشد، ممکن است در سنت نوشتاری پهلوی نوشته شده باشد، ولی صورت دقیق آن نیازمند سند است.

شاعر پس از اسلام

اما شاعرِ ابوالعباس که اسدی از او شاهد آورده، اگر شعر را خود می‌نوشت، آن را با خط فارسیِ عربی‌شده می‌نوشت:

ترکش

نه با خط پهلوی.


۸. نکتهٔ مهم دربارهٔ «کوکب»

وجود کوکب در این بیت جالب است.

کوکب واژه‌ای عربی است و در نتیجه اگر متن بیت را همان‌طور که نقل شده بپذیریم، نمی‌توانیم کل بیت را به عنوان نمونه‌ای از «زبان کاملاً ایرانی» معرفی کنیم.

ولی هستهٔ اصلی واژگان بیت همچنان ایرانی است:

گر، ترکِش، ریخته، شد، من، دیده، بر، نشانم

و تنها واژهٔ آشکاراً عربی در این مجموعه کوکب است.


نتیجهٔ نهایی

ترکش در لغت فرس = تیردان، جای نگهداری تیر.

ساخت آن به احتمال بسیار طبیعی چنین است:

تیر + کش → ترکش

و از نظر واژگانی در حوزهٔ فارسی و ایرانی قرار می‌گیرد.

اما نتیجهٔ دقیق تاریخی چنین است:

موردنتیجه
ترکشواژهٔ فارسی/ایرانی
معنیتیردان
تیرایرانی و بسیار کهن
کشجزء ایرانی
خودِ ترکیب ترکش در فارسی باستانشاهد نداریم
خودِ ترکیب ترکش در فارسی میانهشاهد مستقیم لازم است
املای پهلوی مستندفعلاً احراز نشده
کوکبعربی
شاعرپس از اسلام؛ خط فارسی-عربی
نسبت دادن املای خاص به کرتیرقابل اثبات نیست

و در مورد بیت، من «بترکشت بر نشانم» را فعلاً دست نمی‌زنم؛ زیرا احتمال دارد در نقل شما یا نسخهٔ اساس، ضبطی خاص وجود داشته باشد. برای تصحیح این قسمت بهتر است صورت نسخه‌های دیگرِ لغت فرس یا منابعی که همین شاهد عماره را نقل کرده‌اند مقابله شود.

/////////////////////

این مدخل نیز از واژه‌های بسیار جالب برای بررسی لایهٔ ایرانی است، به‌ویژه چون خودِ معنیِ «ترکش» روشن است، اما بیت ضبطی ظاهراً مشکل‌دار دارد.

۱. معنی مدخل

تَرکِش: تیردان؛ یعنی جای یا کیسه‌ای که تیرها را در آن می‌گذاشتند و با خود حمل می‌کردند.

ترکش در این معنا همان تیرکش / تیردان است و از ابزارهای جنگی ایرانیِ کهن به شمار می‌آید.

۲. شرح بیت

متن:

گر کوکب ترکشت ریخته شد
من دیده بترکشت بر نشانم [کذا]

ضبط بیت ظاهراً در نسخه یا نقل موجود دچار آشفتگی است؛ به‌خصوص ترکیب «من دیده بترکشت بر نشانم» از نظر نحوی و معنایی روشن نیست.

بنابراین در این مرحله بهتر است آن را تصحیح قطعی نکنیم. احتمال دارد «ترکشت» در مصراع نخست و «بترکشت» در مصراع دوم، در اثر تصحیف یا بدخوانی OCR، صورت اصلی خود را از دست داده باشند.

۳. ساختمان واژه

تَرکِش را می‌توان به‌صورت:

تیر + کش

تحلیل کرد؛ یعنی چیزی که تیر را می‌کشد/حمل می‌کند.

این همان ساختی است که در واژه‌هایی مانند:

  • کمان‌کش
  • شمشیرکش
  • و دیگر ترکیبات ابزار و سلاح

می‌بینیم.

اما باید توجه داشت که «ترکش» احتمالاً صورت تثبیت‌شدهٔ بسیار کهن‌تری است و نباید صرفاً بر اساس فارسی امروز آن را یک ترکیب تازه‌ساخته دانست.

۴. لایهٔ پیشااسلامی

هر دو جزء واژه، یعنی تیر و کش، از عناصر اصیل ایرانی‌اند.

تیر از واژهٔ ایرانیِ مربوط به سلاح پرتابی و تیر، و کش از ریشهٔ ایرانیِ «کشیدن» است.

بنابراین تَرکِش از نظر ساخت واژگانی کاملاً ایرانی است و برای فرهنگ واژگان جنگی ایران پیش از اسلام اهمیت دارد.

در فارسی میانه نیز برای ابزارهای جنگی و تجهیزات سپاهی، ترکیبات وصفی و اسمی از این دست کاملاً طبیعی بوده‌اند.

۵. صورت‌های کهن و پهلوی

برای جزء تیر می‌توان به صورت ایرانی میانهٔ آن، یعنی tīr، توجه کرد.

برای کش نیز باید با ریشهٔ kaš- / کشیدن مقایسه شود.

اما یک احتیاط مهم: املاهای پهلوی را نمی‌توان همیشه از روی صورت فارسی نو به‌طور قطعی بازسازی کرد؛ زیرا خط پهلوی، به‌ویژه پهلوی کتابی، نظام نوشتاری تاریخی و گاه املای تاریخی/هزوارشی دارد.

پس در کار اصلی ما بهتر است فعلاً چنین ثبت کنیم:

تَرکِش ← فارسی ایرانی؛ ترکیب تیر + کش؛ معنی: تیردان.
لایهٔ ایرانی: بسیار محتمل/روشن.
صورت ایرانی میانه: tīr + kaš- (بازسازی زبان‌شناختی، نه الزاماً املای مستقیم پهلوی).

نتیجهٔ نهایی

تَرکِش: تیردان، جای نگهداری تیر؛ واژه‌ای ایرانی و مرکب از «تیر» + «کش». از لحاظ واژگان جنگی، می‌توان آن را در شمار واژه‌های دارای سابقهٔ ایرانیِ پیشااسلامی قرار داد. بیت منسوب به عماره در ضبط حاضر آشکارا مشکل دارد و عبارت «بترکشت بر نشانم» نیازمند مقابله با نسخه یا مأخذ معتبر است؛ بنابراین تصحیح آن را فعلاً قطعی نمی‌کنیم.

/////////////////

ترکش. [تَ کَ] (اِ مرکب) تیردان. (لغت فرس اسدی، چ. اقبال، ص ۲۱۸). مخفف تیرکش است که تیردان باشد. (برهان). در اصل تیرکش بود، به معنی جای تیرکشیدن؛ بجهت کثرت استعمال، کسره برای تخفیف به فتح بدل شده و یا را حذف کردند. (غیاث اللغات) (آنندراج). به معنی تیردان است و آن را مخفف تیرکش دانسته‌اند و آن را شغاوشگا، به کاف فارسی نیز گفته‌اند. (انجمن آرا). تیردان و تیرکش. (ناظم الاطباء). ظرفی است که تیرها و پیکان‌ها را در آن گذارند. (قاموس کتاب مقدس). کیش. فضه. جعبه. خوله:

گر کوک ترکشت ریخته شد
من دیده به ترکش برنشانم.

عماره.

بفرمای تا اسب و زین آورند
کمان و کمند گزین آورند
همان نیزه و خود و خفتان جنگ
یکی ترکش آگنده تیر خدنگ.

فردوسی.

پیاده به‌کردار آتش بدند
سپردار با تیر و ترکش بدند.

فردوسی.

کماندار با تیر و ترکش هزار
بیاورد با خویشتن شهریار.

فردوسی.

کوکب ترکش کنند از گوهر تاج ملوک
وز شکسته دست بت، بر دست بت‌رویان سوار.

فرخی.

گر ملک تیر و کمان درخور بازو کندی
بر سر که بردی ترکش او، ترکشگر
از بر و بازوی او چشم همی خیره شود
چشم بد دور کناد ایزد از آن بازو و بر.

فرخی.

ترکش، ای ترک، به‌یک‌سو فکن و جامهٔ جنگ
چنگ برگیر و بنه درعه و شمشیر از چنگ.

فرخی.

هوا رزمگه، کوهش این ابرش است
درخشش کمان آسمان، ترکش است.

اسدی.

چنان دست زی تیغ و ترکش کشید
که یارد بنزدیک تیغش چخید.

اسدی.

از بر جود تو پر تیری
که برآرد زمانه از ترکش.

سوزنی.

امیدم باندازهٔ دل رسیده‌ست
خدنگم ۞ به بالای ترکش فتاده‌ست.

خاقانی.

وز فم‌الحوت نهادی دندان
بر سر ترکش ترکان اسد.

خاقانی.

ترکش خیری تهی از تیر خار
گاه سپر خواسته، گه زینهار.

نظامی.

تیر اندازد بسوی سایهٔ او
ترکشش خالی شود در جست‌وجو.

مولوی.

چون به ترکش بنگرید آن بی‌نظیر
دید کم از ترکش‌اش یک چوب تیر.

مولوی.

ترکش عمرش تهی شد، عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت.

مولوی.

  • آخرین تیر ترکش؛ آخرین چاره. آخرین وسیله.

  • ترکش انداختن؛ دو وجه می‌تواند باشد: یا از جهت خالی شدن ترکش از تیر بسبب تیراندازی، یا از جهت حمله بر دشمن؛ زیرا که وقت جنگ، هر چه به دست آید، بر دشمن انداخته شود. (از آنندراج). حمله کردن از روی خشم. (ناظم الاطباء):

سواران همه تیر پرداخته
گهی تیر و گه ترکش انداخته.

نظامی.

  • || احتمال دارد که ترکش انداختن به معنی انداختن کیش فدا بود و آن چنان است که امرا و سلاطین ترکش مرصعی با خود دارند تا اگر حریف قصد ایشان بکند و ایشان بر او دست نیابند و بگریزند، ترکش مزبور را در راه بیندازند تا دشمن مشغول گرفتن آن شود و آنها در این فرصت از چنگ دشمن رهایی یابند. (از آنندراج).

  • ترکش بستن؛ آمادهٔ جنگ و خونریزی شدن:

ندیدمش روزی که ترکش نبست
ز پولاد پیکانش آتش نجست.

(بوستان).

  • || فارغ شدن از جنگ و پیکار. (ناظم الاطباء).

  • || بیزار شدن از زندگانی. (از ناظم الاطباء).

  • ترکش جوزا؛ ستاره‌هایی را گویند در برج جوزا که به‌صورت ترکش واقع شده‌اند. (برهان) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء):

ز کیش ماست که پر تیر ترکش جوزاست
ز آس ماست که شد آسمان به مه انور.

نظام قاری.

  • || تارهای روی سازها را نیز گفته‌اند. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء).

  • ترکش دوز؛ آنکه ترکش می‌سازد و ترکش مرمت می‌کند. (ناظم الاطباء):

ماه ترکش‌دوز قربان شد دل زارم از او
سینه همچون ترکش قیمه است افکارم از او.

سیفی (از آنندراج).

  • ترکش ریختن؛ مغلوب گشتن و تسلیم شدن. (ناظم الاطباء). رجوع به تیر ترکش ریختن در پایان این ترکیب‌ها شود.

  • ترکش سهم‌الغیب؛ آفت ناگهان. (ناظم الاطباء). کنایه از بلای ناگهانی. (آنندراج):

کیست کز غمزهٔ تو تیر نهانی نخورد
صف مژگان کجت ترکش سهم‌الغیب است.

تأثیر (از آنندراج).

و رجوع به سهم‌الغیب شود.

  • ترکش‌کش؛ کسی که ترکش می‌بندد. (ناظم الاطباء).

  • || کسی که ترکش پر تیر را با امیران و سواران و دلیران برد تا در هنگام حاجت بدان دسترسی یابند:

چو گیرد تک باد و ابر، ابرشم
سزد گر شود ماه ترکش‌کشم.

(گرشاسب‌نامه).

یلان کماندار نخجیرزن
غلامان ترکش‌کش و تیرزن.

(بوستان).

  • ترکشگر؛ که ترکش همراه سرداران و شاهان برد:

گر ملک تیر و کمان درخور بازو کندی
بر سر که بردی ترکش او ترکشگر
از بر و بازوی او چشم همی خیره شود
چشم بد دور کناد ایزد از آن بازو و بر.

فرخی (دیوان، چ. دبیرسیاقی، ص ۱۵۰).

  • ترکش نهادن؛ گذاشتن ترکش را از پیش خود به اراده، آنگه من‌بعد جنگ نکنند. (آنندراج). پرهیز کردن از جنگی که پس از این واقع گردد. (ناظم الاطباء). تسلیم شدن. دست از جنگ کشیدن:

بینداخت شمشیر و ترکش نهاد
چو بیچارگان دست برکش نهاد.

(بوستان).

  • تیر ترکش ریختن؛ تسلیم شدن. دست از مبارزه بداشتن. مغلوب شدن. غلبهٔ خصم را بر خود پذیرفتن:

چو دانست کز خصم نتوان گریخت
همان جایگه تیر ترکش بریخت.

(بوستان).

و رجوع به ترکش انداختن و ترکش ریختن شود.