طراز. کارگاه شکر بود، شعر:
شکر لبی و دهان شکر چو طراز
کار دل عاشقان بیچاره بیاز.
مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟
بله. این مدخل از آن نمونههای بسیار جالبِ لغتنامهٔ اسدی است که یک واژهٔ ظاهراً آشنا را در معنایی بسیار کهن و محلی ثبت کرده است. در اینجا «طراز» به معنی رایجِ «نقش و نگار جامه» نیست، بلکه به معنی کارگاه شکر / کارخانهٔ شکر در خوزستان و نواحی گرمسیر آمده است. دهخدا نیز همین شاهد را از صحاح الفرس نقل کرده است.
۱. ضبط و معنی بیت
صورتِ ضبط شده در منبعی که بررسی کردم چنین است:
شکرلبی و دهان شکر چو طراز
کارِ دلِ عاشقانِ بیچاره بساز
و در مدخل «طراز» دهخدا تصریح شده است:
«کارگاه شکر بود در ولایت خوزستان و گرمسیر. (صحاح الفرس).»
پس «طراز» در این شاهد، کارگاه شکرپزی یا شکرسازی است، نه «نقش جامه».
معنای بیت، با حفظ فضای شاعرانه، تقریباً چنین است:
ای آنکه لبت شیرین و دهانت شکرین است، همانندِ طراز، کارِ دلِ عاشقانِ بیچاره را سامان ده.
یعنی شاعر میان شیرینیِ لب و دهان معشوق و کارگاه تولید شکر جناس و تناسب معنایی ساخته است:
شکرلبی ← لبی شیرین چون شکر
دهان شکر ← دهانی که سخن و بوسهاش شیرین است
طراز ← در اینجا «کارگاه شکر»
کار دل ← کار و حال عاشقان
بساز ← سامان بده، درست کن، بهبود بخش.
بنابراین «طراز» در این بیت با کار پیوند نحوی و معنایی دارد:
طرازکار / کارگاه شکر.
۲. نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ «طراز»
در تاریخ واژه باید میان دو چیز فرق بگذاریم:
| صورت | معنی | خاستگاه |
|---|---|---|
| تراز | رشته، تار، نقش و نگار، آرایش و مانند آن | ایرانی |
| طراز | صورت عربیشدهٔ «تراز» در بسیاری از کاربردها | فارسی ← عربی |
| طِراز | نقش و نگار جامه، نوار کتیبهدار جامه، کارگاه تولید چنین منسوجاتی | عربی و فارسی |
| طراز در این شاهد | کارگاه شکر | کاربرد خاص و محلیِ فارسی |
دهخدا در همین مدخل، «طراز» را در معانی گوناگون آورده و دربارهٔ یکی از مهمترین معانی میگوید:
«اصل این کلمه تراز فارسی و معرب است.»
و از جمله معانی آن را نگار جامه، نقش و نگار جامه، کارگاه دیبابافی و نیز همین «کارگاه شکر» میشمارد.
این نکته برای پروژهای که شما دربارهٔ لغت فرس دنبال میکنید بسیار ارزشمند است، زیرا نشان میدهد که یک واژه میتواند در فارسیِ سدههای نخست اسلامی، چند شاخهٔ معنایی کاملاً متفاوت داشته باشد.
۳. «طراز» واقعاً پیشااسلامی است؟
اینجا باید با احتیاط علمی سخن گفت.
اصل ایرانیِ واژه بسیار کهن است، اما نباید شکل «طراز» عربی را مستقیماً به دورهٔ هخامنشی نسبت داد.
در پژوهشهای زبانشناختی، برای این خانواده صورت میانهٔ ایرانیِ tarāzēn- و مصدر tarāzēnīdan گزارش شده و معنای آن با آراستن، زیباسازی و تزیین جامه پیوند دارد. همچنین «طراز» عربی به عنوان وامواژهای ایرانی شناخته شده است. موزهٔ متروپولیتن نیز تصریح میکند که tiraz از واژهٔ فارسی مربوط به گلدوزی آمده و در دورهٔ اسلامی هم برای خود منسوجات و هم نوارهای تزئینی و هم کارگاه تولید آنها به کار رفته است.
بنابراین برای طبقهبندی واژگان شما بهتر است بنویسیم:
تراز ← واژهٔ ایرانیِ پیشااسلامی / میانهٔ ایرانی
طراز ← صورت عربیشده و سپس بازورودیافته/رواجیافته در فارسی
و نه اینکه بگوییم «طراز با همین املا در فارسی باستان وجود داشته است».
۴. اگر نوشیروان، بزرگمهر، موبدان یا کرتیر میخواستند آن را بنویسند، چه مینوشتند؟
این قسمت پرسش شما بسیار جالب است، ولی یک نکتهٔ اساسی دارد:
نمیتوانیم شکل یک واژه را صرفاً با تبدیل حروف فارسی امروز به حروف پهلوی بازسازی کنیم.
خط پهلوی، برخلاف فارسی امروز، یک نظام نوشتاری بسیار متفاوت داشت و از هزوارشها (Aramaic heterograms) نیز استفاده میکرد. بنابراین چیزی که ما امروز به صورت tarāz بازسازی میکنیم، الزاماً همان چیزی نیست که کاتب ساسانی روی کاغذ یا سنگ مینوشت.
از سوی دیگر، کتیبههای پهلوی ساسانیِ زمان خسرو انوشیروان واقعاً با گونهای از خط پهلوی کتیبهای/دستنویسِ نزدیک به Book Pahlavi نوشته میشدند. مثلاً کتیبههای داربند از سدهٔ ششم میلادی، یعنی تقریباً همزمان با خسرو انوشیروان، به خط پهلوی نوشته شدهاند. پژوهش ایرانیکا آنها را کتیبههایی به زبان فارسی میانه و با خطی نزدیک به Book Pahlavi معرفی میکند.
پس برای دورهٔ خسرو انوشیروان باید میان این سه مرحله فرق بگذاریم:
فارسی باستان → فارسی میانهٔ ساسانی → فارسی دری
و بیت اسدی متعلق به مرحلهٔ سوم است.
۵. واژههای بیت از نظر پیشینهٔ زبانی
برای کاری که شما انجام میدهید، من پیشنهاد میکنم واژهها را اینگونه طبقهبندی کنیم:
| واژهٔ بیت | وضعیت تاریخی | توضیح |
|---|---|---|
| شکر | وامواژهٔ بسیار کهنِ پیش از اسلام | از مسیر زبانهای ایرانی به فارسی رسیده؛ با هندیِ باستان śarkarā مرتبط دانسته میشود |
| لب | ایرانی/بسیار کهن | واژهای کهن برای لب؛ صورتهای ایرانی میانه برای آن قابل مقایسهاند |
| دهان | ایرانی | خانوادهٔ واژهٔ ایرانیِ dahān؛ بسیار کهن |
| چو | ایرانی | از صورتهای کهنِ مقایسهای/پیوندی فارسی |
| تراز | ایرانیِ کهن | خانوادهٔ tarāz / tarāzēn-؛ پیوند با آرایش و تار و نقش |
| کار | ایرانیِ کهن | از واژههای بنیادی ایرانی؛ در فارسی میانه نیز وجود داشته است |
| دل | ایرانیِ بسیار کهن | فارسی میانه dil و همریشه با دیگر زبانهای ایرانی |
| عاشقان | عربی + فارسی | «عاشق» عربی است؛ «ـان» جمع فارسی |
| بیچاره | فارسی | «چاره» ایرانی؛ «بیـ» پیشوند فارسی |
| بساز | فارسی | از ساختن؛ بن و ساختی کاملاً فارسی |
بنابراین در خود بیت، مجموعهای از واژگان ایرانی بسیار کهن در کنار یک واژهٔ عربیِ پس از اسلام، یعنی عاشق، دیده میشود.
اما یک نکتهٔ ظریف دربارهٔ شکر بسیار مهم است: این واژه را بهتر است «ایرانیِ اصیلِ هندواروپایی» ننامیم. ریشهٔ آن در خانوادهٔ هندی، یعنی Sanskrit śarkarā، قرار میگیرد و به نظر میرسد واژه از راه تماسهای ایرانی ـ هندی وارد حوزهٔ ایرانی شده باشد. پس پیشااسلامی بودنِ کاربرد آن در ایران با ایرانیالاصل بودنِ ریشهٔ آن دو موضوع متفاوتاند.
۶. و یک تصحیح مهم در مورد «عاشق»
اگر هدف ما تهیهٔ فهرست دقیق واژگان پیشااسلامی باشد، عاشق را نباید در آن فهرست قرار دهیم.
«عاشق» از عربی ʿāšiq است و در فارسیِ پس از اسلام وارد شده است.
اما:
دل، کار، لب، دهان، چو، تراز، ساختن، چاره
همگی از نظر تاریخی ظرفیت بررسی در لایههای پیشااسلامی زبان ایرانی دارند.
۷. دربارهٔ «خط پهلوی» یک احتیاط بسیار مهم
من برای این مرحله پیشنهاد نمیکنم مثلاً بنویسیم:
تراز = «فلان چند حرف پهلوی»
و آن را به عنوان املای قطعی زمان نوشیروان عرضه کنیم.
چرا؟
چون برای اثبات چنین چیزی باید یکی از اینها وجود داشته باشد:
خود واژه در یک کتیبهٔ فارسی میانه؛
واژه در یک متن پهلوی ساسانی؛
ضبط آن در واژهنامههای معتبر فارسی میانه؛
یا صورت بازسازیشدهای که پژوهشگران ایرانشناس بر اساس قواعد آوایی و املایی پذیرفتهاند.
صرفاً تولید یک رشتهٔ حروف پهلوی از روی تلفظ فارسی امروز، بازسازی علمی نیست.
نتیجهٔ فعلی
برای مدخل طراز، من فعلاً این صورت را برای کار پژوهشی شما پیشنهاد میکنم:
طراز
معنی در این شاهد: کارگاه شکر، شکرخانه؛ بنا بر صحاح الفرس، در ولایت خوزستان و گرمسیر.
معنیهای دیگر: نقش و نگار جامه، علم جامه، آرایش جامه، کارگاه دیبابافی، و سپس مجازاً زینت و آرایش.
ریشه: مرتبط با ایرانیِ تراز؛ صورت عربی طِراز از فارسی گرفته شده است.
لایهٔ زبانی: اصل واژه پیشااسلامی و ایرانی؛ صورت عربی «طراز» صورتِ وامگرفته و عربیشده است.
صورت فارسی میانهٔ مرتبط: tarāzēn- / tarāzēnīdan، با معنای آراستن/تزیین کردن.
نکته: برای تعیین املای دقیق پهلویِ خودِ «تراز» باید به فرهنگهای تخصصی فارسی میانه و شواهد متنی مراجعه کرد و نباید آن را از روی الفبای امروزی حدس زد.
این دقیقاً از آن مواردی است که میتوانیم در ادامهٔ کار لغت فرس برای هر مدخل یک «شناسنامهٔ تاریخی واژه» بسازیم:
معنی اسدی → شاهد شعر → معنیهای دیگر → ریشهٔ ایرانی/انیرانی → صورت اوستایی/پارسی باستان در صورت وجود → صورت فارسی میانه → شکل پهلوی مستند → صورت فارسی دری → میزان قطعیت بازسازی.
برای «طراز» این روش بسیار بهتر از صرفاً نوشتن چند حرف پهلویِ حدسی خواهد بود.

