۱۴۰۵ شهریور ۱۶, دوشنبه

 غاتفر. [ ف َ ] (اِخ ) نام شهری است از ترکستان که در آنجا خوبرویان بسیار باشند و در آن سرزمین سرو خوب شود. (فرهنگ جهانگیری ). شهری است که دراو سرو بسیار بود. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی ). شهری است در ترکستان که زیبارویان بسیار دارد و در شهرمزبور سروهای موزون و لطیف بسیار است . (فرهنگ شعوری ج 2 ص 179). || شهری است که درآن سرو بغایت نیکو آید. (فرهنگ خطی ). نام شهری است از ترکستان خوبان خیز. (غیاث از لطایف ). غاتقر با قاف بر وزن کاشغر، نام شهری است از ترکستان که در آن سرزمین درخت سروآزاد و مشک خوب و صاحب حسنان مرغوب بهم میرسد؛ و نام محله ای هم هست از محلات سمرقند. (برهان قاطع). هدایت در مقدمه ٔ انجمن آرا در اشتباهات برهان گوید: «غاتفر به فاء در جهانگیری و رشیدی و مننسکی به اسناد فرهنگ شعوری آمده و در برهان با قاف «غاتقر» آورده ». درلغت فرس (ص 161) غاتفر (با تاء و فاء) آمده و در غیاث همین صورت اصح دانسته شده ، اما در معجم البلدان آمده : «غانفر، بعدالالف نون بالتقاء الساکنین ثم فاء مفتوحة و آخره راء، و هی محلة بسمرقند». بارتولد (ترکستان 86، 90) «غاتفر» را محله ای از سمرقند یاد کرده است . (نقل از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). صاحب آنندراج گوید: اینکه صاحب برهان غاتقر به قاف نوشته صحیح نیست . و بعضی هم گفته اند نام شهری است و ظاهراً آن محله را بنام آن شهر خوانند ولی صاحب انساب سمعانی غاتفر را یکی از محلات بزرگ سمرقند داند: الغاتفری بفتح الغین و سکون التاء المعجمتین و الفاء و فی آخرهاالراء، هذه النسبة الی موضع بسمرقند فی نفس البلد یقال له رأس قنطرة غاتفر و هی محلة کبیرة حسنة، منها ابوالفضل احمدبن محمدبن اسحاق بن ابراهیم بن یوسف بن اسحاق بن ابراهیم الغاتفری الصفار من اهل غاتفر، کان سمع الکثیر من عبداﷲبن مسعودبن کامل و احتقر و کان ثقة فی الروایة سمع منه ابواسعد الادریسی و کانت ولادته فی ربیع الاَّخر سنة 310 و مات سنة 378 هَ . ق . و ابوالفضل محمدبن احمدالغاتفری روی عن احمدبن علی الافطح مستقیم الحدیث روی عنه ابراهیم بن حمدویه الاستجی . و ابومحمدبن ابی بکربن ابی صادق الغاتفری امام فاضل صالح کثیر العبادة و المجاهدة سمع ابابکر البلدی و ابامحمد القطرانی و غیرهما. سمعت منه بسمرقند ثم قدم علینا مروحاجاً و توفی فی المحرم سنة 669 - انتهی . بنابراین معلوم شد که محله ٔ مزبور به «رأس قنطره » مشهور بوده . اینکه مؤلفان جهانگیری ، غیاث ، رشیدی ، برهان و سراج و آنندراج غاتفر را محله ای از سمرقند دانسته اند که سرو آن بخوبی مشهور است صحیح است ولی غاتفر شهری از ترکستان سروخیز و حسن خیز از نام محلت سمرقند مذکور در فوق جدا نیست :

از روی تو سرای تو گشته ست چون بهشت
وز قامت تو کوی تو گشته ست غاتفر.

؟ (از لغت نامه ٔ اسدی ).


بوستان شد چون بهار چینیان از رنگ وبوی
کوه چون یاقوت و چون پیروزه سرو غاتفر.

قطران (از آنندراج ).


خانه به ماه عارض تو گردد آسمان
مجلس به سرو قامت تو غاتفر شود.

مسعودسعد.


از بهر چیست ویحک کوتاه قامتش
گر هست اصل و نسبتش از سرو غاتفر.

مسعودسعد.


قامتی که سرو غاتفر بدو بنده نوشتی . (ص 20 چهارمقاله چ لیدن ).
نازنین سرو ناز درنگرش
که برد سجده سرو غاتفرش .
شهاب الدین ابورجای غزنوی (از آنندراج و مجمع الفصحاء).
دهقان امام غاتفر ای مهتر سره
در منت تواند چه زیرک چه غتفره
آزاد و سرفرازی چون سرو غاتفر
بر خواجه زادگان سمرقند یکسره
دی کآمدم ز غاتفر آمد مرا به پیش
شیرین خطآوری چو شکر در قمیطره .

سوزنی .


شوم بر غاتفر عاشق اگر معلوم من گردد
که زیبائی چو بالای تو سرو غاتفر دارد.

مجدالدین رشید عزیزی (از لباب الالباب عوفی ج 1).


نبض جست و روی سرخش زرد شد
کز سمرقندی و زرگر فرد شد
گفت و گوی او کدام است و گذر؟
او سرپل گفت و کوی غاتفر.

مولوی .


زی مرز غاتفر به سیاحت چرا رویم
هر جا تو پرده برفکنی غاتفر شود.

قاآنی .


|| نام یکی از پهلوانان تورانی باشد. (جهانگیری ) (آنندراج ) (شعوری ) (برهان ) :
گوی غاتفرنام سالارشان
به رزم اندرون نامبردارشان .

فردوسی .


چنین گفت با سرکشان غاتفر
که ما را چه آمد ز اختر بسر.

فردوسی (از جهانگیری ).


و در فهرست لغات ولف آمده : نام حکمران اهالی هیتال :
بشد غاتفر با سپاهی چو کوه
ز هیتال گرد آوریده گروه .

فردوسی .

/////////////

هپتال . [ هَِ ] (اِخ ) هفتال . هیتال . هیتل . هیطل . هپتالی . هفتالی . ج ، هپتالان . هفتالان . هیاطلة. هپتالیان . هفتالیان . در بندهشن ایرانی : هفتالان . به ارمنی : هپتال . فارسی : هیتل . عربی : هیطل . مقایسه شود با بیلی بولتن شرقی ، 4 و 6 (1932)، ص 946 و مابعد. نام قومی است که در زمان پیروز پادشاه ساسانی از ایالت کانسوی چین ، به نواحی تخارستان که تازه کیداریان از آنجا رفته بودند، هجوم آوردند و پیروز را مغلوب و اسیر ساختند. برای اطلاع بیشتر رجوع به کلمه ٔ هپتالیان شود. قوم هپتال را «هونهای سفید» نیز نامیده اند. اما نمیتوان حقیقةً آنها را از اقوام هون شمردزیر به روایت پروکوپیوس این طایفه از حیث سفیدی پوست و زندگی مدنی ، با اقوام هون اختلاف داشتند. و نیز بنا بر قول مارکوارت (ایرانشهر ص 55 یادداشت 8) ابتدا خیونیان به اسم «هون سفید» خوانده میشدند و این عنوان بعداً به هپتالیان اطلاق شده است . چند سکه از هفتالیان در دست است که روی آن خطوطی با حروف کوشانی ، که از الفبای یونانی مشتق شده ، منقوش است . چند سکه هم به خط هندی معروف به براهمی موجود است . (ایران در زمان ساسانیان ، کریستنسن ، ترجمه ٔ رشید یاسمی ص 316).

////////////

۱۴۰۵ شهریور ۱۵, یکشنبه

ار همه خوبی و نیکی دارد او ماده ور بر کار خویش ار دارد او. رودکی » مثنوی‌ها » ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه »



ماده ور. [ دَ وَ ] (ص مرکب) درد و تهمت بر(؟) بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص 162) :
از همه نیکی و خوبی دارد او
ماده ور بر کار خویش ار دارد او (؟).


رودکی (از لغت فرس ایضاً).

چنین است در لغت فرس و صورت درست کلمه و نیز معنی آن بدرستی معلوم نشد.
////////////
ماده ور درد و تهمت بر (؟) بود، رودکی گوید: از همه نیکی و خوبی دارد او ماده ور بر کار خویش ار دارد او (؟) مطلوب است شرح معانی این قطعه و لغات پیشا اسلامی، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟
///////////////


ار همه خوبی و نیکی دارد او

ماده ور بر کار خویش ار دارد او.  رودکی » مثنوی‌ها » ابیات به جا مانده از کلیله و دمنه و سندبادنامه »
//////////////
بررسی واژه «ماده ور» و بیت رودکی


«ماده ور» (یا مادور/مادوره‌ور) در لغت‌نامه‌ها و متون کهن به معانی تهمت، غوغا، شایعه، داد و فغان و دعوی آمده است. در بیت منسوب به رودکی، واژه «ماده‌ور» با مفهوم دعوی، کارِ دعوی، یا ادعا به‌کار رفته است.


متن و تصحیح بیت
از همه نیکی و خوبی دارد او / ماده‌ور بر کار خویش ار دارد او
(مفهوم کلی: اگر او در کار خود ادعا یا دعوایی داشته باشد، در کنار آن از همه نیکی و خوبی نیز بهره‌مند است.)


ریشه‌شناسی لغوی (پیشااسلامی)

ریشه اوستایی-پهلوی: این واژه از ریشه‌های کهن ایرانی است. بخش نخست آن با واژه‌هایی چون مات (māta در اوستایی به معنی گفتن، یاد کردن) یا مرتبط با دعوی و گفتار حقوقی پیوند دارد. بخش دوم (ور) در پهلوی و اوستایی (var) به معنای گرویدن، باور کردن، آزمون و قسم خوردن یا داوری است. در زبان‌های ایرانی میانه (پهلوی ساسانی و اشکانی)، ترکیب‌هایی برای اثبات دعوی یا ادعا وجود داشته است.


خط پهلوی (کتابی/سجزی): واژه «ماده‌ور» یا اجزای آن به خط پهلوی ساسانی به صورت زیر نگاشته می‌شود:

حرف «م»: 𐭬


حرف «د»: 𐭃


حرف «و»: 𐭥


حرف «ر»: 𐭓
(در خط پهلوی کتیبه‌ای و کتابی، واژه‌ها به صورت پیوسته و با حروف هم‌پوشان نوشته می‌شوند که بازتاب‌دهنده ریشه‌های آرامیِ خط پهلوی است).


چه جنبه‌ای از واژه‌شناسی یا ادبیات دوره انتقال (قرن چهارم) در این بیت بیشتر نظر شما را جلب کرده است؟

گاه کوه بی ستون و گنج بادآور زنند گاه دست سلمکی و پرده ٔ عشرا برند. ضمیری.

شرح معنی بیت و مضمون قطعه
این شعر به مقام‌ها و نواهای موسیقی ایرانی در دوران کهن اشاره دارد. شاعر می‌گوید مطرب گاه آهنگِ «کوه بیستون» و «گنج بادآور» را می‌نوازد و گاه پرده‌های موسیقی مانند «سلمک» و «عشاق» را اجرا می‌کند. «گنج بادآور» در اینجا هم کنایه از گنجینه‌ای افسانه‌ای و تاریخی از دوران ساسانی است (گنجی که باد آورد و بدون تلاش به دست خسرو پرویز رسید) و هم نام یکی از لحن‌ها و پرده‌های موسیقی باستانی باربد است که در خسرو و شیرین نظامی و متون تاریخی موسیقی به آن اشاره شده است.

واژه‌شناسی و ریشه‌یابی (واژه‌های پیشااسلامی)

  • گنج: واژه‌ای ایرانی باستان (مادی یا پارسی باستان)، اوستایی ganza- (به معنای انبار، خزانه)، که بعدها به زبان‌های غربی و عربی نیز راه یافته است.

  • بادآور: ترکیبی از «باد» (واژه ایرانی، اوستایی vāta-) و «آور» (اسم فاعل از آوردن، پهلوی āvartan). در اساطیر، گنج بادآور به گنجی اطلاق می‌شد که کشتی حامل آن بدون پارو و با نیروی باد به سواحل ایران رسیده بود.

  • کوه: واژه‌ای ایرانی میانه (پهلوی کوهْ، اوستایی kaofa- به معنای برآمدگی و تپه).

  • بی‌ستون (بیستون): برگرفته از پهلوی بغستان (جایگاه خدایان)، که در پارسی باستان به صورت Bagastāna آمده است. بخش اول آن یعنی بغ ریشه در ایرانی باستان دارد.

  • سلمک: نام پرده‌ای در موسیقی، که ریشه در موسیقی دوره اسلامی و ایرانی دارد اما برخی ریشه‌های آن را به واژه‌های کهن‌تر موسیقی نسبت می‌دهند.

  • عشاق: واژه‌ای عربی (جمع عاشق) است، اما در دستگاه‌های موسیقی سنتی ایران جایگاه ویژه‌ای یافته و از اصطلاحات کهن موسیقی ایرانی-اسلامی است.

نگارش واژگان منتخب به خط پهلوی (کتیبه‌ای / کتابی)
در خط پهلوی کتابی (پارسیک)، واژگان کلیدی این قطعه به صورت زیر نگاشته می‌شوند:

  • گنج (Ganj): 𐭫𐭭𐭢 (GNZ)

  • باد (Bād): 𐭡𐭠𐭣 (BĀD)

  • کوه (Kōh): 𐭪𐭥𐭧 (KWḤ)

////////////
گنج بادآورد. [ گ َ ج ِ وَ ] (اِ مرکب) نام نوایی است که مطربان زنند. (فرهنگ اسدی) (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). نام نوایی و لحنی هست از جمله سی لحن باربد. گویند چون این گنج به دست خسروپرویز افتاد، باربد این لحن را ساخت و نواخت . (برهان). نام نوایی است از مصنفات باربد مطرب . (جهانگیری ). نام نوایی است از نواهای باربد.(فرهنگ رشیدی ). نام لحن شانزدهم است از سی لحن ساخته ٔ باربد مطرب خسروپرویز. (فرهنگ نظام) :
گاه کوه بی ستون و گنج بادآور زنند
گاه دست سلمکی و پرده ٔ عشرا برند.
ضمیری (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص 62 و حاشیه ٔ فرهنگ اسدی نخجوانی).
چو یاد از گنج بادآورد راندی [ باربد]
ز هر یادی لبش گنجی فشاندی.
نظامی (خسرو و شیرین).

نواسازی که بودش باربد نام
نوائی ساخت آنرا انگبین دام
نهاد از زخمه چون برزد تمامش
نوائی گنج بادآورد نامش.

امیرخسرو دهلوی (از فرهنگ جهانگیری).