۱۳۹۶ اسفند ۱۴, دوشنبه

منّ (ترانگبین/خشگ­انگبین) ویراست پنجم


منّ (ترانگبین/خشگ­انگبین)*
21.  واژه منّ، كه ریشه  سامی دارد من (mān عبری، مَنّ mann عربی) از راه مانّا μαννα  یونانی در ترجمه هفتادی‌** و برگردانِ  عهد جدید به ما رسیده است.  مَنّ ماده‌ای است قندی كه در شرایط خاص‌ ‌از سوراخ­هایی كه کرم­ها (=حشرات) ایجاد می‌كنند یا زخمی کردن تنه و شاخه‌ها‌ـ‌ از پوست یا برگ برخی گیاهان ‌تراود.  بدین ترتیب، مَنّ‌هایی با ماهیت و خاستگاه متفاوت هست.  نامی ترین مَنّ تراوشات فَکسیموس اورنوس Fraxinus ornus (یا اورنوسیوروپیا Ornus europaea) بنام زبان گنجشكِ مَنّ‌آور [شیر خشتی] [زبان گنجشک گُل، مُران رمادی در عربی]   است كه از منطقه ‌مدیترانه و هرُم (آسیای صغیر) خیزد.1 اصلی‌ترین ماده  تشكیل دهنده مَنّ، قندِ مَنّ، مَنایت (mannite) یا مانیتول[2] است كه جز زبان گنجشك، در بسیاری گیاهان دیگر نیز هست. 
سالنامه‌های دودمان سوئی (Sui) گیاهی بنام یان تسه  yan ts‛e  ("خارگوسفند") را به منطقه  كائو‌ـ ‌چان (Kao-č‛an)    (تورفان) نسبت داده‌اند كه از بخش زِبَرینش انگبینی ‌آید بس خوش­مزه.2
چن تسان-كی (Čen Ts‛an-k‛i) كه در نیمه نخست سده هشتم می‌نوشت آورده است در ماسه‌های كیائو‌ـ ‌هو (Kiao-ho)   (یارخوتو/Yarkhoto) [یارغول اویغوری][3] گیاهی است كه بر بالایش پرزهایی روییده و از آنها انگبین آید ؛ مردمان هو (ایرانیان) آن را   اص17 (= )  کی-پو-لو k‛ie-p‛o-lo*k‛it (kir)-bwuδ-la نامند3.   بخش نخست  ظاهراً برابر است با xār ("خار") فارسی یا دار  rāδ که صورت این واژه در یكی از گویش­ها است؛4 بخش دوم برابر است با burra یا bura ("بره") فارسی؛5 پس روشن است كه نام  چینی یان تسه yan ts‛e بر گردان واژ به واژه  نامی فارسی (یا بهتر از آن فارسی میانه یا سغدی) است.  در فارسی جدید خارِ شتر و به گفته  ایچِسِن* خارِ بزی/خاربزی نیز به‌كار ‌رود1.
طُرفه این كه چینی‌ها واژه  فارسی میانه‌ای برای "مَنّ" حفظ كرده‌اند كه هنوز در هیچ منبع ایرانی نشانه­ای از آن یافت نشده است.  این گیاه هِدیسِروم الحاگی/جی [4](Hedysarum alhagi) است كه در سرتاسر بیابان­های پست و كم آب ایران فراوان یافت می‌شود تنها در برخی از جاها مَنّ به دست می‌دهد.  هر کجا از این گیاه مَنّ به دست نیاید، شتران آن را می‌چرند (نام "خارِ شتر" هم از همین جاست) و برابر  گفته  صریح و قاطع شلیمر،2 خوراك گوسفندان و بزها نیز می‌شود. 
"Les indigènes des contrées de la Perse, ou se fait la récolte de teren-djebin, me disent que les pasteurs sont obliges par les institutions communales de s'éloigner avec leurs troupeaux des plaines ou la plante mannifere abonde, parce que les moutons et chèvres ne manqueraient de faire avorter la récolte."
كورژینسكی3 درباره یكی از هم‌خانواده های آن هِدیسِروم سِمِنُوی  [5](Hedysarum semenowi) گوید گوسفندان بسیار دوستش دارند و پروارشان ‌كند. 
پن تسائو کان مو  Pen ts‛ao kan mu از کتــاب لیان سه کون تسی کی 1032   Lian se kun tse ki4 چنین می آورد: "در كائو‌ـ ‌چان، مَنّ (تسه می 1033 ts‛e mi) هست.  آقای كی‌یه (Kie)   1035 1034 گوید  در شهر نان‌ـ ‌پین (Nan-p‛in)10365 1037 گیاه یان تسه yan ts‛e برگ ندارد، انگبینش سفید و شیرین‌ است.  برگ­های گیاه yan ts‛e در شهر نمك (  1032 Yen č‛en) بزرگ‌ است و انگبینش تیره 1033 و بی­مزه.  كائو‌ـ‌ چان همان كیائو‌ـ ‌هو (Kiao-ho)[6] در سرزمین بربرهای باختری (ســــــی‌ فان/[7]Si Fan  1038 ) اســــــت؛6 امــــــــــروزه  بــــــخش بــــــــزرگی از تا-چو (ta čou  1039 ) است."
وان ین‌ـ ‌ته (Wan Yen-te) كه در سال 981 ترسائی  به مأموریت تورفان فرستاده شده بود، در سفرنامه خود از این گیاه و مَنّ شیرینش یاد می‌كند1. 
چو كو‌ـ ‌فی (Čou K‛ü-fei) نویسنده لین وای تای تا Lin wai tai ta،  در سال 1178، در توصیف "مَنّ اصیل (ژاله  شیرین) 1041 موصلی (وو-سِ-لی 1042 Wo-se-li) چنین می‌نویسد:2 "این سرزمین چند كوه نامی دارد.  وقتی شبنم پاییز فرو افتد، زیر آفتاب سخت شده چون شكر و برفک ‌گردد كه گرد آورده بکار برند.  این ماده خنك، پاک كننده  خون، شیرین و پرورنده است و آن را مَنّ ناب ‌دانند3."
وان تــــــــا‌ـ‌ یوان (Wan Ta-yüan)  1043 در کتابش، تائو ایچی لیو 1044 Tao i či lio به تاریخ 1349 4، نكته  زیر را در توصیف مَنّ کان-لو (kan lu) در ما‌ـ‌كو‌ـ‌ سه‌ـ ‌لی (Ma-k‛o-se-li)5 آورده : "هر سال در ماه­های هشتم و نهم سال مَنّ از آسمان می‌بارد و مردم گودالی می‌كنند تا آن را گرد كنند.  با برآمدن آفتاب مانند  قطرات آب فشرده و سپس خشك می‌شود.  طعمش مانند بلورِ شكر است.  در كوزه نگه می دارند و آمیخته با آب داغَش را داروی تــــــب لرز (مالاریا) می‌دانند.  بنا به گفته ای کهن، این سرزمــینِ آمریتاراجا‌ـ‌تاتهاگیتا (Armritarāja-tathāgata) 1045 است."6
لی شی‌ـ‌ چن، پس از آوردن نوشته های چن تسان‌ـ‌كی (Č‛en Ts‛an-k‛i)، پی شی Pei ši و جز آن7، به این نتیجه می‌رسد كه این اطلاعات مربوط به همان گیاه مولد انگبین است هرچند روشن نیست مراد از یان تسه yan ts‛e چه گیاهی است. 
نام تركی این گیاه یانتاغ[8] yantaq است و صمغ  شیرینی را كه بر روی آن انباشته می‌شود یانتاغ شکری yantaq šäkärī  ‌گویند1. 
این نام در فارسی جدید ترانگبین tär-ängubīn[9] است (terenjobīn /ترنجبین عربی كه تِرِنیابین tereniabin اسپانیایی نیز از آن آمده)؛ و چنان كه گفته شد، گیاهی كه این ماده  شیرین از آن ‌تراود xar-i-šutur ("خارشتر") نام دارد.  مَنّ نزدیک پایان تابستان بناگاه  در درازنای شب پدیدار می‌شود و بایست در نخستین ساعات بامداد گردآوری شود.  آن را به شكل طبیعی اش بکار برند، یا به شكل شربت (شیره šire) در آسیای مركزی یا در كارخانه‌های قند و شكر مشهد و یزد در ایران به كار‌گیرند2.   چینی‌ها در سمرقند و به صورت آوانگاشت تا-لان-کو-پین ta-lan-ku-pin 1046 با این واژه  فارسی آشنا شدند3.   در توصیف این محصول زیر عنوان کان لو kan lu 1047  ("ژاله  شیرین") گفته شده كه از گیاهی كوچك به دست می‌آید كه بلندایش سی تا شصت سانتی‌متر است و رشدی انبوه دارد و برگ­هایش ظریف است و به Indigofera [نیل] لان (lan) ماند.  ژاله خزانی بر سطح ساقه‌ها سخت می‌شود با طعمی شكرسان.  آن را گردآورده می‌جوشانند تا نبات گردد.  کوان یو کی  Kwan yü ki4 گیاهی كوچك در سمرقند را به همین نام کان-لو kan-lu توصیف کرده كه در پائیز روی برگ­های آن شبنمی بهم رسد به شیرینی انگبین  با برگ­هایی چون گیاه نیل (lan) ؛ و همان کتاب5 این گیاه با نام یان تسه yan ts‛e را از قـره خوجه (Qarā-khoja) خوجو[10] دانسته است.  در سالنامه‌های مینگ‌6 نیز همین نكته آمده است.  هانبری این گیاه را همان خارشتر الهاگی کَمِلوروم (Alhagi camelorum) دانسته كه گیاه كوچك خارداری است از تیره  بنشن‌ها یا پروانه‌واران، لگومینوسائه (Leguminosae) كه در ایران و تركستان ‌روید1. 
در سده چهاردهم اودوریک پوردنونی (Odoric of Pordenone)[11]  نزدیك هوز/خوز[12] (Huz) در ایران مَنّی بهتر و فراوان­تر از هر جای  دیگر در جهان یافت2 در سده شانزدهم،‌ پی‌یر بلون دو مون [13](Pierre Belon du Mons) (64ـ1518)،‌ جهانگرد و طبیعی­دان،3 مَنّ/مانّا ایرانی‌ـ‌‌عربی را به این شرح به اروپاییان معرفی کرد:
"Les Caloieres auoyt de la Manne liquide recueillie en leurs montagnes, qu'ils appellent Tereniabin, a la différence de la dure: Car ce que les autheurs Arabes ont appelle* Tereniabin, est garde en pots de terre comme miel, et la portent vendre au Caire : qui est ce qu' Hippocrates nomma miel de Cedre, et les autres Grecs ont nomine* Rose"e du mont Liban: qui est differente a la Manne blanche seiche.  Celle que nous auons en France, apporte*e de Brianson, recueillie dessus les Meleses a la sommité' des plus hautes montagnes, est dure, differente & la susdites.  Parquoy estant la Manne de deux sortes, Ion en trouve au Caire de 1'vne et de l'autre es boutiques des marchands, exposé en vente.  L'vne est appelée Manne, et est dure: Pâture Tereniabin, et est liquide: et pource qu'en auons fait plus long discours au liure des arbres tousiours verds, n'en dirons autre chose en ce lieu."


مَنّ براینکون [14](Briançon) كه بلون نام برده از درخت كاج پینوس لاریکس (Pinus larix) در جنوب فرانسه به دست می‌آید1.   گارسیا دا اورتا (Garcia Da Orta)2 چندین گونه مَنّ توصیف کرده كه یكی از آنها را از سرزمین ازبكان به هرمز آرند به نام شیرخشت  xirquest یا xircast "یعنی شیرِ درختی خشت quest نام*، زیرا xir [بخوانید šir] در زبان فارسی شیر است، پس  شیرخشت ژاله‌ای است كه از این درختان می‌چكد، یا صمغی است كه از آنها تراوش می‌كند".[15][؟!]
پرتغالی­ها این واژه را به صورت سیراکوست  siracost تحریف كرده ‌اند." گونه دیگر را tiriam-jabim یا trumgibim ترنگبین (tär-ängubīn فارسی) می‌نامد.  "می‌گویند این ماده لابلای خارها و به صورت تکه های كوچك و به رنگی سرخ فام یافت می‌شود.  گویند آن را با زدن چوب به خارها به دست می‌آورند، و خشك شده  آن بزرگتر از تخم گشنیز است و رنگش، همان‌طور كه گفتم، بین قرمز و شنگرفی است.  عوام آن را میوه می‌دانند، هرچند  از دید من صمغ  یا رزین است." به باور آنها  از مَنّ ما خوشگوارتر و سودمند تر است و در ایران و هرمز بسیار کارگیرند."  "گونه  دیگر آن در قطعات درشت همراه با برگ است.  این گونه مانند ترانگبین كالابریا[16] است و نرخش گران‌تر و از راه  بکورا[17] (Boçora)، از شهرهای نامی ایران صادر می‌شود.  گونه دیگر را گاه می‌توان در گوآ (Goa)[18] یافت و شربتش که مانند انگبینِ سفیدِ رُسّ کرده است در مشک عرضه می‌شود.  از هرمز برایم فرستادند، چرا كه در كشور ما زود خراب می‌شود هرچند در قرابه محفوظ می‌ماند.  چیز دیگری درباره این دارو نمی‌دانم".  جان فرایر4 از ژاله‌ای خوشگوار یاد می‌كند كه شب­ها تبدیل به مَنّ می‌شود، سفید و دانه‌دانه که کم از مَنّ كالابریایی ندارد.  به گفته وات5، شیرخشت shirkhist [به عربی قطنية، سفرجلية؛ درترکی دوشان الماسی؛ در پشتو کنخری، در ترکی استانبولی داغ ماسمولاسی، در تاجیکی، قزاقی و ازبکی ایرگای(Ирғай, Irgʻay)در روسی گیزینیک (Кизильник))  نام توده‌های سفیدرنگ‌دانه‌دانه‌ای است كه در ایران روی بوته کاتن­ایسترن مالِمریا  Cotoneastern ummularia[19] یافت می‌ شود؛ ترنجبین سفید از خارشتر [20](A.  maurorum, Alhagi camelorum) كه در ایران می‌روید به دست می‌آید و گونه ایی قند خاص بنام مانجیفرین/مِلِزیتوز [21](melezitose) و قند نیشكر در آن است.  شیرخشت را بیشتر  از هرات می‌آورند و از آترافاکسیس اِسپینوزا atraphaxis spinosa[22]  (پُلیگُناسه polygonaceae/ تیره  ریواسیان) نیز به دست می‌آید1. 
بدین ترتیب از نقطه نظر­های فقه اللغه/زبانشناسی و تاریخی نیز روشن شد مراد  چینی‌ها از یان تسه yan ts‛e و کی-پو-لو k‛ie-p‛o-lo گونه الهاگی کَمِلوروم Alhagi camelorum است.
نام فارسی دیگر مَنّ xoškenjubīn [خشك‌انگبین] است به معنی "انگبین/عسل خشك".  در یكی از روایات  عربی آمده این ماده ژاله‌ای است كه در كوه­های ایران روی درختان می‌نشیند؛ هرچند  نویسنده عرب دیگری گوید، "انگبین خشك است كه از كوه­های ایران می‌آورند.  بویی ناپسند دارد، گرم و خشك است؛ گرمتر و خشك­تر از انگبین.  به طور كلی نیروبخش‌تر از انگبین است2."  این محصول، كه در هند گزانگبین guzangabin نامیده می شود،  از گیاه گزانگبین ([23]Tamarix gallica, var.  mannifera Ehrenb.  )[24] در دره‌های شبه‌جزیره  سینا و نیز ایران به دست می‌آید3.    در ایران گزانگبین اشاره به مَنّی است كه از اَستراگالوس فلورولِنتوس Astragalus florulentus[25] و اَستراگالوس ادسِندِنس [26]A.  adscendens در بخش­های كوهستانی چهارمحال و فّریدِن و بویژه پیرامون خونسار در جنوب باختری اصفهان به دست می‌آید.  بهترین انواع این مَنّ كه گز علفی یا گز خونسار (از شهرستان خونسار) است در ماه مرداد با تكان دادن شاخه‌ها به دست می‌آید وسرشگ­های كوچك سرانجام به یكدیگر چسبیده توده ای سخت سفید چرك خاكستری  فام سازند.  به گفته  شلیمر4 بوته‌ای كه این مَنّ  روی آن تشكیل می‌شود در همه جا یافت می‌شود، هرچند كوچكترین نشانی از مَنّ روی آن نتوان یافت، زیرا این ماده تنها  از بوته‌های خُنسار یا خونسار به دست می‌آید.  علت این پدیده را وجود حشره کوکوس مانیفر [27]Coccus mannifer در آنجا و نبودش در دیگر صفحات ایران دانسته‌اند.  چندین پزشک ایرانی از اصفهان، و برخی نویسندگان اروپایی تشکیل مَنّ در خونسار را به سوراخ­هایی كه این حشره در می آورد بسته اند و شلیمر پیشنهاد می دهد آن را به سرزمین­هائی كه درخت گز/تاماریکس Tamarix خودروست برده با آب و هوای آنجا خوگر كنند. 
گفته اند کهن ترین اشاره به گز مَنّ آور را در تاریخ هرودت ‌توان یافت،1 كه درباره  مردان شهر كالاتبوس/ساریقُل [28](Callatebus) در هرُم (آسیای صغیر)  گوید از دانه گندم و میوه  درخت گز/تاماریکس ‌عسل سازند.  به هر روی، سخن او دیگر است و از تراوش این ماده از درخت یاد نكرده است. 
استوارت2 گوید مَنِّ تاماریسك* را چِن ژو 1049 če‛n žu ‌گویند.  گز/تاماریسك از گیاهان چین است و سه گونه آن شناخته شده3.   تا آنجا كه من می‌دانم، چینی‌ها نامی از مَنّ هیچ یك از این سه گونه نبرده اند و آنچه استوارت یاد کرده تنها به شیره  درون درخت اشاره دارد كه بنا بر پن تسائو Pen ts‛ao در مفردات داروئی بکار می رود.  چن تسیائو(Čen Tsiao) 1050  از دوره  سونگ در کتابش تون-چی ،1051 T‛un-či4، در تعریف چِن- ژو č‛en žu تنها گوید : "شیره موجود در چوب یا تنه گز/تاماریسك5."
افزون بر این، گونه­ای مَنّ بلوط هست که از [30]Quercus vallonea Kotschy و Q.  persica[31] [مازوج ایرانی/بلوط ایرانی] به دست می‌آید.  در مرداد ماه بی‌شمار کرم­ها/حشرات  كوچك سفیدرنگ (Coccus)[32] روی درخت ‌نشسته از سوراخ­هایی كه در درخت در می آورند ماده‌ای قندی برون تراود که بسان دانه‌های كوچك سخت می‌شود.  مردم پیش ازبر آمدن آفتاب بیرون شده دانه‌های ترانگبین را با تكان دادن شاخه‌ها روی پارچه‌های كتانی كه زیر درخت­ها گسترده اند می‌تكانند.  این تراوشات را با فروبردن شاخه‌های كوچكی كه این ماده بر روی آن بهم رسیده در آب جوش و جوشاندن این محلول قندی و تبدیل آن به شربتی غلیظ نیز جمع‌آوری کرده برای شیرین كردن خوراک  بکار زنند یا با آرد آمیخته گونه­ای كلوچه سازند1. 
سوای مَنّ‌های بالا، شلیمر2 دو گونه دیگر را نیز وصف کرده است كه در كار هیچ نویسنده دیگری ندیده ام.  نام فارسی یكی از آنها را شكر تیغال* šiker eighal بر شمرده گوید  در پی سوراخی كه كرم در گیاه در می‌آورد بهم رسد.  خود وی این كرم را در نمونه تازه یافته است.  این مَنّ را کشتکاران البرز، Lawistan [كذا‌ در متن! ‌لارستان؟] و دماوند به تهران می‌آورند، هرچند  این گیاه اطراف تهران و بخش­های دیگر نیز یافت می‌شود.  گرچه این مَنّ کمابیش  هیچ  شیرینی ندارد خلط ‌آور بسیار خوبی است و سرفه‌های سخت درمان را آرام می کند.  دیگری مَنّ اَپونیکوم سیریاکوم [33]Apocynum syriacum است كه آن را در ایران به نام شكرالعشر** šiker āl-ošr می‌شناسند و از یمن و حجاز وارد می‌شود.  به گفته داروشناسان ایرانی این گیاه محصول تراوش­های شبانه است كه در درازنای روز سخت و چون تكه‌های كوچك نمك سان می‌شود كه سفید، خاكستری یا  حتی سیاه است.  این ماده نیز کاربرد  دارویی دارد. 
مَنّ از جمله فرآورده های خوراکی ایرانیان باستان بود و از دیرباز در سفره  آنها جای داشته است.  وقتی شاه‌شاهان در مادستان اقامت می کرد، همه روزه صد سبد مَنّ، كه وزن هر یك ده مینا [34](mine) بود، به سفره‌خانه‌اش تحویل داده می‌شد.  آن را چون انگبین بکار شیرین كردن نوشیدنی­ها  می کردند1.   بگمانم ایرانیان این روش را در آسیای مركزی گسترش دادند. 
در یو یان تسا تسو Yu yan tsa tsu در اشاره به مَنّ هند چنین آمده است: "در شمال هند گیاهی انگبینی هست كه چون پیچك رشد می‌كند، با برگ­های بزرگ كه در پائیز و زمستان خزان نمی‌كند.  وقتی روی آن ژاله و شبنم می بندد انگبین  بهم رسد."  به گفته  وات،2 سیزده، چهارده گیاه در هند شناخته شده‌اند كه زیر تأثیر زندگی انگلی کرم­ها (حشرات) یا به شیوه های دیگر ماده‌ای شیرین بنام "مَنّ" آرند.  این ماده پیوسته گردآوری می‌شود و مانند  انگبین  بسیار بیشتر از شكر در قرابادبن هندوان بکار است. 
دانه‌های سخت سیلیسی که چون بلور روی ساقه یا بندهای خیزران هندی بامبوسا آروندیناسه­آ [35](Bambusa arundinacea) یافت می‌شود و آن را تباشیر*  tabashir می‌شناسند، در هند "مَنّ خیزران" نیز نامیده می شود که به روشنی نادرست است.  از سوی دیگر، گاه گونه ای مَنّ راستین برروی گره‌های گونه ای خاصی از خیزران در هند یافت می‌شود3.   موضوع  تباشیر هیچ ربطی به مَنّ ندارد و به روابط ایران و چین نیز، هرچند از آنجا كه سرگذشت اولیه این ماده هیچ‌گاه به درستی شرح داده نشده،  باشد که کوتاه نوشته­های زیر سودمند افتد4.   نمونه‌های تباشیر كه در سال 1902 در چین گردآوری كرده‌ام در موزه  تاریخ طبیعی نیویورك موجود است.5
اكنون می‌دانیم كه تباشیر کشفی باستانی در هند است و در دوران کهن به چین و مصر برده می‌شد.  در سالیان اخیر همین نــــــام به صورت تباسیس  tabasis (1052) در پاپیروسی یونانی پیدا و در آنجا گفته شده است كه این سنگ متخلخل از مصر [علیا] [به اسكندریه] آورده می‌شود: کالای هندی پس از گذر از دریای سرخ و رسیدن به بندرهای مصر از راه آبی نیل به دلتای این رودخانه (دلتای نیل در دریای مدیترانه) برده می‌شد1.   خاستگاه  هندی این كالا پیش ازهر چیز با این حقیقت ثابت می‌گردد كه نام یونانی tabasis (با ظاهر آوایی مشابه تباشیر tabāšīr فارسی) با تواک-کیسیرا tavak-kisīrā سنسكریت (یا tvak-ksīra؛ ksirā، "شیره  گیاهی") ارتباط دارد، و اجازه می‌دهد صورت پراكریتی (Prākrit) tabašīra را بازسازی كنیم؛ زیرا روشن است که وارد كنندگان یا صـادر كنندگان یونانی این واژه را نه از سنسكریت بلکه از نامی از یکی از زبان های بومی رایج در جایی در دریابار باختری هند گرفته اند.  یا اینكه باید گمان كرد كه یونانیان این نام را از ایرانیان و ایرانیان از پراكرتی هندی گرفته‌اند2. 
چینی‌ها هم به همــین ترتیب نخست این كالا را از هنــــد وارد كرده آن را "زردِ هند" (تیِن-چو هوان   1053 T‛ien-ču hwan) می‌نامیدند.  این كالا نخستین بار با این نام به عنوان یكی از فرآورده های هند در مفردات داروئی در دوره  كایی‌ـ ‌پائو (K‛ai-pao) (976ـ 968 ترسائی ) به نام کائی پائو پن تسائو K‛ai pao pen ts‛ao آمده؛ هرچند در عین حال چنین آورده كه این ماده در آن روزگار از تمامی   خیزران­های چین به دست می‌آمد،3 و چینی­ها به شیوه مألوف آن را متقلبانه با استخوان سوخته، نشاسته موسوم به ارو-روت* برگرفته از پَکی­ریزوس اِنگیولیتوس pathyrhitus angulatus (در عربی لوبيا بصلية) و مواد دیگر در می آمیختند4.  پن تسائو ین یی  Pen ts'aos yen i از سال 1116 ‌5 این ماده را محصول طبیعی بامبو خوانده كه مانند  لوس [خاك بادرفتی] زرد رنگ است.  این نام در اندك مدتی به "زرد خیزرانی" (چو هوان1054 ču hwan) یا "روغن خیزران" چو کائو(ču kao) تغییر یافت1.   خوب است یادآور شویم چینی‌ها تباشیر را در رده سنگ­ها نیاورده فرآورده ای از خیزران می‌دانند، در حالی كه هندوان آن را گونه ایی مروارید به شمار  می‌آورند. 
نخستین نویسنده عـــرب [عربی نویس!]  كه این ماده را شرح کرده ابو دَلف[36] از دربار سامانیان در بخاراست و دور وبر سال 940 ترسائی به سفر آسیای مركزی رفت.  وی گوید  این ماده محصول مندوراپاتن[37] (Mandūrapatan) (Patan Mandure) در شمال باختری هند است (ابوالفدا و دیگران می‌گویند تانه [38](Tana) در جزیره  سالسته (Salsette)[39] در بیست مایلی بمبئی محل اصلی کشتش بود)، و از آنجا به تمامی  كشورهای جهان صادر می‌شود.  این ماده از نی‌های بوریا (بامبو) آید كه وقتی خشك باشند و باد آنها را جنبانده به یكدیگر ساید گرما و آتش آرند.  گاه آتش در پهنه‌ای به گستردگی پنجاه فرسنگ یا حتی بیش از آن گسترش می‌یابد.  تباشیر محصول این نی بوریاست2.   دیگر نویسندگان عرب كه ابن‌ابیطار از آنها نقل كرده آن را مشتق از نیشكر هندی ‌دانسته‌ ‌گویند از همه  کرانه های هند صادر می‌شود، و به تفصیل در خواص دارویی آن قلم فرسوده‌اند.3  گارسیا دا اورتا (1563) كه با این دارو آشنا بود نیز به سوزاندن نی‌ها اشاره می‌كند و با بی گمانی گوید آتش زدن نی ها برای دستیابی به مغزشان  است؛ هرچند  همیشه  چنین نمی کنند چنان كه بسیاری نمونه‌های آن هست كه آتش نگرفته‌اند. به درستی گوید نام عربی (تباشیر، كه در  نگارش  پرتغالی او تباخیر tabaxir شده) برگرفته از فارسی است، به معنی "شیر، شیره، یا نم".  بهای معمول این محصول در ایران و عربستان هموزنش سیم بود.  به گفته  او نی‌ها، كه به بلندا و بزرگی درختان زبان گنجشگ‌اند،  بین گره‌ها رطوبت فراوان ایجاد می‌كنند كه وقتی می‌ بندد به نشاسته ماند.  نجاران هندی كه با این نی‌ها كار می‌كنند شیره یا مغزی غلیظ در آنها می‌یابند كه آن را روی ناحیه  كمر یا شانه‌ها و در صورت سردرد بر پیشانی خود می‌نهند؛ پزشكان هندی در علاج گرمی بیش از حد، اعم از درونی یا برونی، و تب و اسهال تجویز می‌كنند1.   همچنان جالبترین روایات داستان اودوریك پوردنونی (درگذشت به سال 1331) است كه گرچه از این محصول نام نمی‌برد و شاید کمابیش آن را با بازهر/پادزهر (bezoar)[40] جابجا می‌گیرد، به سنگ­هایی ویژه اشاره‌ها می‌كند كه در نی‌های بورنئو یافت می‌شود و گوید  این سنگها "چنان‌اند كه اگر مردی آن را همراه داشته باشد هیچ‌گاه از آهن به هر شكل كه باشد آسیب نبیند و زخمی نشود و از همینروست که بیشتر مردان آنجا همراه دارند2."
ماندلسلو3 درباره  تباشیر چنین نوشته است: "روشن است كه در کرانه های مالابار، كوروماندل، بیسناگر/ویشناگر [41](Bisnagar) و نزدیك مالاكا  از این گونه نی (كه اهل جاوه‌ مامبو mambu می‌نامند) نوعی دارو به نام شكر مامبو sacar mambus به دست می‌آید.  اعراب، ایرانیان و مورها آن را تباشیر tabaxir می‌نامند كه در زبان آنها به معنای شیره‌ای بسته و سفیدرنگ است.  این نی‌ها به بلندای تنه سپیدار و دارای شاخه‌های راست‌اند با برگ­هاشان كمی درازتر از برگ زیتون دار.  گره‌های پرشمار  دارند باماده ای سفیدرنگ  نشاسته مانند در درون، كه اعراب و ایرانیان همسنگ آن سیم ‌دهند، زیرا در پزشکی در درمان تبهای سوزان، اسهال خونی و بخصوص در مراحل آغازین همه بیماری ها کار گیرند."



[1]1. نک: تحقیق گرانسنگ هانبری:
 D. Hanbury, Science Papers, pp. 355-368.
* تَرَنجبین (به فتح یا کسرِ جیم ) ، مادّه ای «به شیرینی و قِوام شَهْد ( = عسل ) » (شاد، ذیل واژه ) که از ساقه ها و برگهای دو گونه از گیاه خاردار بیابانی ، معمولاً موسوم به «خار شُتُر» (از تیرة پروانه آسایان ) می تراود و امروزه عمدتاً به عنوان داروی مُلیّنِ مزاج و شُشها خورده می شود.

واژگان . ترنجبین (به همین صورت معرَّب در همه منابع قدیم عربی و فارسی ) مرکّب از دو واژة فارسی تَر (= تَر و تازه ) و اَنگَبین ( > فارسی میانه ، اَنگُبین ؛
= شهد، عسل ) روی هم به معنای «عسلِ تَر»، است (قس خُشک انگبین / خُشکنجبین که در مآخذِ ما نخستین بار علی بن عباس مجوسی ( سدة چهارم ) آن را ذکر و وصف کرده ( به نقل ابن بیطار، ج 2، ص 61 ) و به نوشتة صادق مقدّم ( ص 103 ) همان «گزانگبین »/ «گزِ خونسار» است که در اثر گزش حشره ای مخصوص ، از انواعی درختچة گز ، عمدتاً تاماریکس گالّیکا گونة مانیفرا ، می تراود؛
رجوع کنید به گز * و مَنّ * ؛
نیز رجوع کنید به حکیم مؤمن ، ص 346 ؛
تعلیقات لوکلر بر ترجمة فرانسوی الجامع ابن بیطار، ج 2، ص 32 ؛
لاوفر ، ص 348). لذا، معنای لفظیِ «عسل النَّدی '» (شهدِ شَبنَم ) که اسحاق بن عِمران ( متوفی ح 292 ؛
به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 137 ) و شاید به تبع او، بعض مؤلفان غربی (مثلاً، فولرس ، ج 1، ص 440 ؛
رنو و کلن ، شرح بر تحفة الاحباب ، ش 295 ، ص 115ـ116) و شرقی ، یا «عسل الوَرْد» (= شهدِ گُل ( سرخ ) ) (لیوی و الخالدی ، تعلیقات بر اقراباذین سمرقندی ، ش 248، ص 202) انگاشته اند، نادرست است . در منابع ما، داوود انطاکی (متوفی 1008) ظاهراً قدیمترین دانشمندی است که معنای درست این واژه را تحقیق کرده (ص 134): «واژه ای فارسی ... به معنای ' عسل رَطْب ` و نه ، چنانکه گمان برده اند، ' طلّ النَّدی ' ` .». به نقل ابوریحان بیرونی (ص 147) از حمزة اصفهانی (نیمة دوم سدة چهارم ) ترنجبین را در اصفهان «اُشتُرْ انگبین » می گفتند.
گیاهان ترنجبین آور. از لحاظ گیاه شناسی ، نام عامِّ خار شتر (در عربی : اَلحاج یا عاقول ) را بر چندین نوع درختچة کوتاه خاردار بیابانْزی از جنس . (اسم جنس لاتینی مأخوذ از همان الحاج عربی ) اطلاق می کنند. رشینگر (ص 470ـ 475) پنج تا از آنها را در حوزة گیاهْ جغرافیایی فلورا ایرانیکا (شامل ایران کنونی ، افغانستان ، بخشی از غرب پاکستان ، شمال عراق ، جمهوری آذربایجان و ترکمنستان ) گزارش و وصف کرده است ، که سه تای آنها (و یک دورَگه ) در ایران کنونی به فراوانی یافت می شوند. از اینها فقط این دو گونه ترنجبین ترشح می کنند: 1) (لفظاً، «الحاج مَنّ آور»؛
مترادفهای اکنون متروکِ آن : رویشگاه : بویژه در غرب و جنوب ایران (شامل جزیرة قشم ) فراوان است . در عراق ، شمال شرقی عربستان ، فلسطین ، سوریه و شمال افریقا نیز بومی است . 2) (لفظاً ، «الحاج ایرانی »؛
مترادف قدیمتر آن : لفظاً، «الحاجِ شُتری »). رویشگاه : در ایران تقریباً در همة نواحی بیابانی ؛ در شرق آناطولی ، عراق ، ترکمنستان و افغانستان نیز به فراوانی یافت می شود (برای تصویرهای رنگی از اجزای این نوع ، وصف کوتاه ریخت شناختی و رویشگاههای آن در ایران رجوع کنید به قهرمان ، ج 7، ش 755). دورگة را از فارس گزارش کرده اند (رشینگر، ص 475). برای ریخت شناسی مشروح انواع رجوع کنید به بواسیه ، ج 2 (به لاتینی ؛ ترجمه فرانسوی بخش مربوط به در مقدّم ، ص 82 ـ83 ؛
برای جدیدترین بحث ریخت شناسی و تفصیل رویشگاههای پنج گونة مذکور در بالا رجوع کنید به رشینگر، همانجا ( به لاتینی ) ؛ در بارة خارشتر و ترنجبین رجوع کنید به ایرانیکا ، مقالة ).
به سبب گستردگی رویشگاهها و فراوانی «خار شتر» در نواحی ای که بومیان آنها به زبانهای ایرانی یا گویشهای فارسی سخن می گویند، نامهای محلی بسیاری برای به کار می رود، که پارسا (ج 8 ، ص 9ـ10) شماری از آنها را ضبط کرده است : علفِ شتر ، شترْخار ، مَخ ، تَنْدَن / تَنْوَن / تینْدن ، زَزْ ، خَروش (در بلوچستان ) ؛
اُشترْخار (در اراک ، تفرش )؛ یانْداغ (در بختیاری )؛ تیغْ شتری (در باغ فیض در مرکز ایران )؛ کَنْدَر / کَنْدِرا / کَنْدیرا (در ناحیه ای نامعیّن ). ( واژة یانداغ مذکور، نیز به صورتهای یانْتاق / یانْدِق / یَنْدِق / یَندک ، ترکی جغتایی ، و مترادف آن ، لفظاً «شترْخار»، است . ترنجبین را به ترکی یانْتاق شَکَری می گویند؛
لاوفر، ص 345) .
به گزارش شلیمّر (ص 357)، اولاً، تراوش ترنجبین در ایران در همه جا به یک اندازه نیست و ظاهراً بستگی به بعض احوال اقلیمی (دمای هوا، جنس خاک ، و غیره ) دارد (چنانکه ، مثلاً، در مورد کتیرا هم دیده می شود)؛
ثانیاً، این تراوش «فقط در بعض نواحی ــ خراسان ، طبس ، زَرَند، طَغَرود (نزدیک قم )، بندر بوشهر، تبریز ــ و آن هم در دمای شدید، روی می دهد و ترنجبین به شکل قطره های کوچکی بر شاخ و برگ خارشتر منعقد می گردد»؛
دیگر اینکه برعکس گزارش ( دانشمند آلمانی ) لاندرر ، که «در لبنان ، الحاج فقط پس از این که بُزها برگها و جوانه های آن را چریدند، ترنجبین می دهد»... بومیان «نواحی ترنجبین خیز ایران ... می گویند که طبق قراردادهای عُرفی ، شبانان مجبورند که با گلّه های خود از دشتهای ترنجبین خیز دور شوند زیرا گوسفندها و بزها با چَرای خود، محصول ترنجبین را سخت ضایع می کنند». انواع خارشتر خوراک مرغوبی برای مواشی در نواحی بیابانی و نیمه بیابانی در ایران و مناطق دیگر است ( رجوع کنید بهدینوری ( سدة سوم ؛ ج 1، ص 120، ش 249 ) که از قول یک اعرابی ، ابو زیاد، می گوید که «الحاج را الماشیة ( چهارپایان اهلی ) بیش از یَنْبوت ( = خُرنوب ) دوست می دارند». ظاهراً بویژه شتران الحاج را می جویند و به خوردن آن سخت راغبند (وجه تسمیه این گیاهان به «خارشتر» و ترکیبهای نظیر آن ــ مثلاً
 در انگلیسی ــ حاکی از این رغبت است ). البته در جایهایی که انواع خارشتر هیچ محصول شیرینی ندارند، روستاییان آنها را بریده برای تعلیف زمستانی دامهای خود ذخیره می کنند.
فرآوردة دیگر خارشتر عَرَقی است که از آن می گیرند. شگفتا که پیشینیان این عرق را که اکنون خواص درمانی مهمی به آن نسبت می دهند و به طور تجارتی در داروخانه ها در جزو «عرقیّات سنّتی » عرضه می کنند، نمی شناختند و ذکری از آن در تألیفات قدیم نیست . مجتمع کشت و صنعت ایران تَرگل در دَفتَرَک (بروشور) تبلیغاتی خود آن را چنین وصف کرده است : ( عرق ) خارشتر طبیعت سرد دارد. خواص : مُدرّ قوی ، تصفیه خون و کبد، شستشوی کلیه ها؛ مفید برای ( دفع ) سنگ کلیه و مثانه ، ( و برای درمان ) سیاهْسرفه و تبهای نوبه ای و گرم
ترکیب شیمیایی ترنجبین . شیرینی ترنجبین ناشی از وجود دو گونه مادّه قندی ، ساکارز و ملزیتوز ، در آن است ، ولی مقدّم فقط ساکارز در آن یافته است (برای تفصیل چگونگی بازشناخت این قند ( ها ) در ترنجبین رجوع کنید به وصف نادقیق و مغشوش زرگری از خارشتر ( ج 2، ص 30ـ31 ) و برای گزارشی دقیقتر و علمیتر رجوع کنید بهمقدّم ، ص 79ـ93 ( به زبان فرانسه)).
پیشینة شناخت ترنجبین . پزشکان ـ داروشناسان قدیم یونانی (دیوسکوریدس ، جالینوس و پسینیان ایشان ) این مادّه را نمی شناختند. به گزارش لاوفر (ص 346)، پی یر بلن مُنْسی ، سیّاح و طبیعیدان فرانسوی (1518ـ1564 میلادی )، آن را در سدة شانزدهم در اروپا شناسانید. لذا «کشف » و مصارف درمانی آن را ظاهراً به بعض حکیمان دورة اسلامی (مسلمان و غیرمسلمان ) مدیونیم . در منابع ما، قدیمترین ذکر این مادّه و بعض خواص آن محتملاً از ابوجُرَیجِ راهب (به اغلب احتمال ، سدة دوم ) است (به نقل رازی ( 250ـ313 ) ، ج 20، ص 189): «ترنجبین تشنگی ، لهیب سینه و لهیب تب را فرو می نشاند؛ مُسهل ملایمی ( نیز ) هست .» چون از تألیفات ابوجریج بجز منقولات رازی در الحاوی و منقولات ابوریحان بیرونی در الصیدنة چیزی نمانده است ( رجوع کنید به سزگین ، ج 3، ص 208ـ 209)، نمی دانیم او به ماهیت یا منشأ ترنجبین نیز اشاره کرده بوده یا نه . به هر حال ، در مآخذ ما قدیمترین اشاره به ماهیت آن در فردوس الحکمة طبری (تألیف در 236) است (ص 394) که آن را «طَلّ» (شبنم )ی دانسته که «در خراسان بر بوته ها/ درختچه ها ( «الشَّجَر» ) واقع می شود/ می نشیند». در همان سدة سوم ، اسحاق بن عِمران نیز، که شاید قدیمترین وصف نسبتاً مشروح خارشتر و ترنجبین از او باشد، ترنجبین را «طلّ» انگاشته است (به نقل ابن بیطار، ج 1، ص 137): «طلّی است مانند عسل ، جامد و دان دان («مُتحبّب ») که از آسمان بر بوتة حاج / عاقول که در شام و خراسان می روید، می نشیند. بهترینِ آن سفیدِ خراسانی است . حاج ... گلهایی سرخ دارد ( اما ) میوه نمی دهد» (نیز رجوع کنید به ادامة مقاله ). تقریباً همة مؤلفان سپسین این ماهیت نادرست را، بدون تحقیق ، تکرار کرده اند، مثلاً : ابن سینا (370ـ 428؛ ج 1، کتاب دوم ، ص 752): «ترنجبین طلّی است که بیشتر در خراسان و ماوراءالنهر... و در بلاد ما پیشتر بر حاج می افتد ( ! ) » (نیز رجوع کنید بهابن جَزْلة ( متوفی 493 ) ، به نقل غَسّانی ، ص 50 ؛
انطاکی ( ص 134 ) ؛ حکیم مؤمن ، ص 210، 266؛ و حتی عقیلی علوی شیرازی در مخزن الادویة ( تألیف در ? 1185 ) ، ص 270: «شبنمی است که بر خار شتر می نشیند و مانند ریزه های نبات منعقد می گردد»).
در این میان ، در منابع ما قدیمترین و شاید یگانه رأی درست در بارة ماهیت ترنجبین آنِ دانشمند ایرانی ، ابوحنیفة دینوری ، گیاه شناس جزیرة العرب باشد، زیرا این مادّه را، نه شبنمی نازل از آسمان ، بلکه از «مَغافیر» (صمغهای ) مترشّح از بعض گیاهان بادیه دانسته است . او در فصل مربوط به صمغها نوشته (ج 3، ص 86 ، ش 359) که «مغافیر مانند صمغ است ، جُز اینکه شیرین است ، ( پس از تراوش ) می خشکد، و همچون قند/ شکر می شود». سپس (ج 3، ص 95، ش 388) چنین گفته است : «از انواع مغافیر، عسل جامدی است که نزد ما ( ایرانیها ) ترنجبین نام دارد، و آن نبع ( عَرَق ، ترشح ؟ ) درختچة خارداری است ؛ لذا در ( ترنجبین ) خارهای بسیار یافت می شود.» اما شگفتا که دینوری در وصف درختچة حاج (ج 1، ص 120، ش 249) هیچ اشاره ای به مغافیر آن (= ترنجبین ) نکرده است . وی ، پس از ذکر نظر ابو زیاد در بارة حاج (که «اهل عراق آن را عاقول می گویند») و وصفی از برگهای کوچک و خارهای درازِ بسیار تیز آن ( رجوع کنید بهنگاره ) ، می گوید: «نزد ما ( = در ایران ) حاج از گیاهانِ همیشه سبز است ؛( در طلب رطوبت ) ریشه های بسیار عمیقی در زمین می دواند؛ جوشاندة این ریشه ها در تداوی به کار می رود ( ؟! ) ». (نیز رجوع کنید به نظر انصاری شیرازی ( 729ـ806 ) ، ص 104: «حاج خاری است که ترنجبین از او حاصل می شود... و ( آن را ) به شیرازی خارْ دارو گویند.»(

چون گیاه بیابانی ای که مادّة خوراکیِ ترنجبین از آن به دست می آید در بیابان شبه جزیرة سیناء (فلسطین ) نیز فراوان است ، بعضی در گذشته ترنجبین را آن «مَنّ»ی پنداشته اند (که همراه با سَلْوی ' ( = بلدرچین * ) ) برای خوراک بنی اسرائیل در دورة چهل سالة سرگردانیشان در بیابان پس از خروج از مصر، سحرگاهان هر روز (بجز شنبه ها) از آسمان نازل می شد ( رجوع کنید بهسِفْرِ خروج ، 16: 4، 8، 12ـ15). پژوهشهای مبسوط دانشمندان غربی در بارة گیاهان فلسطین منجر به اتفاق نظر در بارة ماهیت و منشأ مَنِّ عبرانیان نشده (ضمناً ترادفِ منّ = ترنجبین منتفی گشته است ). طبق یکی از سه نظریة غالب در این باره ، «مَنِّ» منظور از نوعی گز ( تاماریکس مذکور)، می تراود (برای تفصیل این مسائل رجوع کنید به گَز * ؛ مَنّ * ؛ مقدّم ، ص 123ـ 135؛و مقالة در د.جودائیکا (.
طبع و خواص درمانی . در منابع ما، قدیمترین یادکرد طبع ترنجبین از ابن ماسویه (متوفی 243؛ به نقل رازی و طبری ، همانجاها) است . طبری آن را «معتدل ( یعنی از حیث گرمی و سردی طبع ) ، لطیف و لَیّ ِن ( یعنی مُلیّن شکم ) » دانسته و ابن ماسویه ، با اندکی توضیح گفته است : «رَطْب '( تَر ` ؛ از طبایع چهارگانه ) و در گرمی و سردی ، معتدل ... و ( لذا ) برای تب حادِّ همراه با یبوست مزاج سودمند است » ( رجوع کنید به نظر مشابه ماسَرْجویة بَصْری ( رونقش در اواخر سدة دوم و اوایل سدة سوم ) ، به نقل رازی ، همانجا). اما حکیمان قدیم کم کم خواص دیگری برای آن دریافته اند. ابوجُرَیج (مذکور) آن را برای «تسکین لَهیب سینه » نیز سودمند دانسته است ، و ثابت بن قُرَّه (221ـ 228)، علاوه بر این که در مبحث «صُداع » (سَرْدرد) ترکیبی از ترنجبین با چیزهای ملیّن دیگری (مثلاً، آب آلو، جوشاندة هلیلة زرد، و تَباشیر) را برای درمان سَردردِ ناشی از (یا همراه با) یبوست تجویز کرده (ص 16، 19)، آن را در جزو اجزای «جوشانده »ای «خوب / شایسته برای معده و جگر» ذکر کرده است (ص 71ـ72).
اسحاق بن عمران (به نقل از ابن بیطار، همانجا)، پس از تکرار خواص پیشین افزوده است : «خیساندة آن در آب آلو و عُنّاب سینه را ترطیب می کند و برای مَحروران ( = مبتلایان به گرمی مزاج ، گرمْ مزاجان ) سود دارد.» حُبَیش بن الحسن ، شاگرد حُنَین بن اسحاق (194ـ260)، بعض نکات پیشینیان را چنین ایضاح یا تکمیل کرده است (به نقل ابن بیطار، همانجا): «جَلاء ( = پاک کنندگی اَخلاط و فضولات از سینه و غیره ) آن بیش از جلای قند است ؛ لهیب تبهای تیز را تسکین می دهد و تشنگی ( تَبداران ) را فرو می نشاند... و برای سُرفه سود دارد

در دورة دوم پزشکی اسلامی ، دستاوردهای دیگری در بارة طبیعت و موارد درمانی ترنجبین یافت می شود، که بعض آنها را در اینجا ذکر می کنیم (با حذف نوشته های تکراری پیشین ): ابومنصور علی هِرَوی (سدة چهارم ؛ ص 80): «طبعش قریب به شیرْخِشت * ( یعنی ) گرم و نرم است اندر درجة دوم ... مثانه را نیز ( یعنی علاوه بر سینه ) جَلا دهد؛ ادرار بول آرد، قَی ء را یاوری دهد ( یعنی کمک به استفراغ ) و قولنج بگشاید.» ابن سینا (همانجا؛ فقط مطالب غیرتکراری او را می آوریم ): طبعش «معتدلِ مایل به گرمی است ...؛ به خاصیتی که در آن است ، ( دفع ) زردآب را آسان می کند... مقدار خوراکش از ده تا بیست ( مثقال ؟ ) است .» انطاکی (همانجا) این چند نکته را به نوشته های پیشین افزوده است : «گرم است در درجة اول و تَر در درجة دوم ، یا معتدل ( ! ) ؛ از شیرْخُشک ( کذا؛
= شیرْخِشت ) ( در تلیین ) لطیفتر... و برای ( رفع ) غَثَیان و دردهای سینه سودمند است . ( خوردن ) یک أوقیه از آن در نیم رَطْل شیر بدن را فربه و باه را تحریک می کند...؛ با روغن گاو عُسْرالبول را درمان می کند. برای سِپُرز زیان دارد. مُصلح آن آب عُنّاب و آلو، و قدر خوراکش از ده تا شصت و سه ( مثقال ؟ ) است .» دو پزشک سپسین ایرانی ، یعنی انصاری شیرازی و حکیم مؤمن ، که منبع عمدة اطلاعاتشان تذکرة انطاکی بوده ، چیز تازه ای نیاورده اند مگر این چند نکته : مُصلح آن تَمرِهندی * و عُنّاب ، قدر خوراکش ده دِرْهَم تا بیست مثقال (انصاری شیرازی ، همانجا) یا هفت تا سی مثقال (حکیم مؤمن ، ص 210) نیز رجوع کنید به عقیلی علوی شیرازی ، ص 270ـ271، که علاوه بر تقریباً همة مطالب مذکور، مطالب جدیدی هم از بعض مآخذ دیگر و از روی تجربة خود ذکر کرده است ).

نکتة مُتطبّبانة آخر این که ، چون هیچیک از منابع ما اشاره ای به سودمندی ترنجبین برای درمان «خَفَقان » (= طپش نابهنجار قلب ) نکرده اند، توجیه این بیت عاشقانة سعدی (سدة هفتم ؛ ص 729) برای ما ممکن نشد: «ترنجبین وِصالم بده که شربت صَبر/ نمی کُند خفقان فؤاد را تسکین

منابع :
(1)  علاوه بر کتاب مقدّس . عهد عتیق ؛
 (2) ابن بیطار؛
 (3) ابن سینا، القانون فی الطب ، چاپ ادوار قش ، بیروت 1408/ 1987؛
 (4) ابوریحان بیرونی ، الصیدنة ؛
 (5) علی بن حسین انصاری شیرازی ، اختیارات بدیعی (قسمت مفردات )، چاپ محمد تقی میر، تهران 1371 ش ؛
 (6) انطاکی ؛
ثابت بن

 (7) قُرّه ، کتاب الذخیرة فی علم الطب ، چاپ صُبحی ، قاهره 1928؛


(8)  حکیم مؤمن ؛
 (9) احمد بن داوود دینوری ، کتاب النبات ، ج 1: حروف ا ـ ز، چاپ ب . لوین ، اوپسالا 1953، ج 3، و نیم اول ج 5 ، چاپ ب . لوین ، ویسبادن 1974؛
 (10) محمد بن زکریا رازی ، کتاب الحاوی فی الطب ، حیدرآباد دکن 1374ـ1390 / 1955ـ1971؛
 (11) علی زرگری ، گیاهان داروئی ، ج 2، تهران 1367 ش ؛
مصلح بن عبد اللّه سعدی ، متن

 (12) کامل دیوان شیخ اجل سعدی شیرازی ، چاپ مظاهر مصفا، تهران 1340 ش ؛
 (13) محمد پادشاه بن غلام محیی الدین شاد، آنندراج : فرهنگ جامع فارسی ، چاپ محمد دبیرسیاقی ، تهران 1363 ش ؛
علی بن

 (14) سهل طبری ، فردوس الحکمة فی الطب ، چاپ محمد زبیر صدیقی ، برلین 1928؛
 (15) عقیلی علوی شیرازی ؛
یوسف بن عمر غَسّانی ، المعتمد

 (16) فی الادویة المفردة ، چاپ مصطفی سقا، بیروت ?( 1370/ 1951 ) ؛
(17)  احمد قهرمان ، فلور ایران ، ج 7، تهران 1364 ش ؛
مجتمع کشت و

(18)  صنعت ایران ترگل ، عرقیّات سنّتی ( برگچة (بروشور) تبلیغاتی ) ، تهران ( بی تا. ) ؛
 (19) هروی ؛


/ هوشنگ اعلم /
** Septuaginta برگردان  دوران  عتیق به زبان یونانی به دست هفتاد تن از علمای یهود.


2. Sui šu, Ch. 83, p. 3 b.
همین نوشته را می‌توان در Wei šu و Pei ši یافت؛ در تائی-پین هوان یو کی T‛ai p‛in hwan yü ki (Ch. 180, p. 11b) از محصولات كو‌ـ‌شی (Kü-ši)  * در تورفان دانسته شده است.

3. استوارت (Chinese Materia Medica, p. 258) نویسه نخست را به غلط   نوشته است. نتوانسته این گیاه را شناسایی كند.
4. P. Horn, Grundriss der iranischen Philologie, Vol. I, pt. 2, p. 70.
5. در گویش­های شمال ایران  varre و varra و werk نیز به‌كار می‌رود:
J. de Morgan, Mission en Perse, Vol. V. p. 208.
D. Hooper, Journal As. Soc. Bengal, Vol. V, 1909, p. 33.
2. Schlimmer, Terminologie, p. 357.
*Aitchison.
3. S. Koržinski, Vegetation of Turkistan (in Russian) p. 77.
4. کار چان یوئه (Čan Yüe) (667 تا 730 م)؛ نک: الماس، کتاب پیش رو،  ص 6.
6. گویا این نام که بیشتربه معنای تبّت است، ولی بی گمان نه در اینــجا، استوارت را گـــــــــــمراه کرده (Chinese Materia Medica, p. 258) و واداشته تا گوید، می‌گویند این ماده را از تنغوت/شیای غربی (Tangut)* می‌آورند.

1. Cf. W. Schott, Zur Uigurenfrage II, p. 47 (Abh. Berl. Akad., 1875).
2. Ch. 3, p. 3b (ed. of Či pu tsu čai ts‛un šu).
در مورد نام کان لو kan lu كه برگردان  واژه سنسكریت آمریتا amrita نیز هست، نک:
Chavannes and Pelliot, Traité manichéen, p.155.
3. همین متن را چائو ژو‌ـ‌كوا (Čao Žu-kwa) (برگردان  هیرت، ص 140) با تغییرات جزئی رونویسی كرده است.
Pelliot, Bull. de l‛Ecole française, Vol. IV, p. 255.
5. روشن نیست كجاست. برخلاف نظر راك‌هیل، دور است که موصل باشد.
6. Rockhill, T‛oung Pao, 1915, p. 622.
این نام  بودایی به این دلیل به اینجا راه یافته كه کان لو kan lu (’’ژاله شیرین‘‘) برگردان  واژه سنسكریت آمریتا amrita (’’شهد/شراب خدایان‘‘) و نامی است برای مَنّ.
7. همچنین یو یان تسا تسو Yu yan tsa tsu، اما در این نوشته  اشاره به هند و گیاهی متفاوت است،‌ و بنابراین بعدا در جای خود بدان پردازیم.
[8] . https://www.parsi.wiki/fa/wiki/topicdetail/7949598c09e64a738f0f9e633ff25647
1. A. v. Le Coq, Sprichwörter und Lieder aus Turfan, p. 99.
اگر حدس مانكکِسی درست باشد *(B. Munkacsi, Keleti szemle, Vol. XI, 1910, p. 353) كه ممکن است gyanta (gyánta،  jánta، gyenta، ’’صمغ‘‘) و gyantár (’’جلا‘‘)  در زبان مجاری وام واژه هائی از زبان تركی باشند، دور نیست که نام تركی بالا اشاره به خاصیت صمغ‌آوری گیاه داشته باشد.

2. Vámbéry, Skizzen aus Mittelasien, p. 189.
3. Ta Min i t'un či, Ch. 89, p. 23.
این نوشته  در چاپ نخست سال 1600 نیامده است (نک: ص 251 كتاب پیش رو درجستار چاپ­های گوناگون این کتاب).
5. Ch. 24, p. 6 چاپ نخست؛ و Ch. 24, p. 30 b چاپ سال 1744.
1.  در منابع اسلامی ، قوچو را معمولاً قره خوجه یا قره خوجو می نامند که به شهر مجاور اما جدا از ویرانه های شمال شرقی محدود می شود. در متون تحقیقاتی، منطقه ای باستانی و بسیار بزرگتر از قره خوجه ، به نام کائو ـ چانگ یا قوچو شناخته شده است .



6. Ch. 329 (cf. Bretschneider, Mediæval Researches, Vol. I

1. می‌گویند این گیاه در هند ( با نام ویکالادا viçāladā و قندهاری gāndhārī سنسكریت؛ به معنای از قندهار)، عربستان و مصر هم می‌روید، اما شگفت اینكه در این كشورها ماده شكرسان از آن تراوش نمی‌شود. پس نمی‌توان گفت همان گیاهی است كه در صحرا بهر بنی‌اسرائیل منّ می‌آورد (نک: Dictionnaire de la Bible‛ F. Vigouroux, Vol. I, col, 367). دیر زمانی نیست که مردم چین  با مَنّ شمال هند آشنا شده اند؛ نک:
Lu č‛an kun ši k‛i  , p. 44, in Ts‛in čao t‛an ts‛un šu.
2. Yule, Cathay, new ed., Vol. II, p. 109; Cordier's edition of Odoric, p. 59.
3. Les Observations de plusieurs singularitez, pp. 228-229 (Anvers, 1555).
1. Flückiger and Hanbury, Pharmacographia, p. 416.
2. C. Markham, Colloquies, p. 280.
[15] . . ریشه‌شناسی گارسیا تا حدی درست است. واژه‌ فارسی šīr-xešt [شیر خشت] است به معنی "شیرِ بز." [؟]* širixišd،  sirxešd،  širaxušg یا širaxuž ارمنی هم از همین واژه است (نک: E. Seidel, Mechithar, p. 210).
* ایرانیان نظر دیگری دارند:
http://www.beytoote.com/health/cure-herbaceous/shirkhesht-properties.html
خشت از خوشت، مطلق صمغ را گویند. لغتنامه دهخدا.
4. John Fryer, New Account of East India and Persia, Vol. II, p. 201.
5. G. Watt, Agricultural Ledger, 1900, No. 17, p. 188.
1. نک: Flückiger and Hanbury, op. cit., p. 415. به گفته شلیمر (Terminologie, p. 357)، این مَنّ از هرات، خراسان، و بخش لر‌ـ ‌شهرستانك می‌آید.*



2. L. Leclerc, Traité des simples, Vol. II, p. 32.
[23] . https://en.wikipedia.org/wiki/Tamarix_gallica

3. به‌ویژه، نک:
D. Hooper, Tamarisk Manna, Journal As. Soc. Bengal, Vol. V, 1909, pp. 31-36.
4. Terminologie, p. 359.
* تاماریسک . (اِ( تاماریس و تاماریکس اثل است . رجوع به اثل شود.

اثل [اَ ] (ع اِ)  نوعی از درخت گز را گویند و ثمرآن را گزمازه و بعربی حب الاثل خوانند. و طبیخ آن را اگر با مویز بیاشامند جذام را زایل کند و بخور آن بواسیر را نافع است . این لغت عربی است . (برهان قاطع). قسمی از طرفاء یعنی گز. (زمخشری ). داود ضریر انطاکی گوید: اثل طرفاء (گز) بزرگ است که در بربریّه اغرطا و به یونانی قسطارین و ثمره  آن گزمازک یا گزمازج است و به عراق ابهل گویند و در مصر آن را عذبه یا عذبه الصغار نامند و آن نزدیک به سرو است لکن برگ آن درشت تر و خشن تر و مزغب (پرزدار) است و شکوفه ندارد و میوه  آن چون نخود است که به غبرت و صفرت زند و آب آن سرخ باشد. و بهترین آن آن است که در حزیران گیرند یعنی بماه یونیه و یولیه . حکیم مومن در تحفه آرد: اثل به لغت عربی اسم نوع بزرگ درخت گز است بقدر درخت سروو عظیم و برگش خشن و با زغب اندکی و ثمرش بی شکوفه وبقدر نخودی و بزرگتر از آن و تیره رنگ مایل به زردی و در جوف او دانه های ریزه و بهم چسبیده و گویند آب اوسرخ است و آن بار را عذبه و ثمره الاثل نامند و مولف اختیارات و جامع انطاکی و مغنی و جامع الادویه و منهاج و کامل الادویه و صیدنه و قانون،  اقسام سرو کوهی و درخت گز را مشتبه ذکر کرده اند. و از جامع ابن بیطارو جامع بغدادی ظاهر می شود که ابهل و عرعر اقسام سروکوهی و طرفا و اثل اقسام گز است و جوزالابهل غیر ثمره العرعر و عذبه غیر ثمرهالطرفا است .  لغت نامه دهخدا.  شوره گز، گز شور.

2. Chinese Materia Medica, p. 259.
3. Bretschneider, Bot. Sin., pt. II, No. 527; Pen ts‛ao kan mu, Ch. 35 B, p. 9.
5. نام تركی گز/تاماریسك یولگان yulgun است. در فارسی gaz [گز] یا gazm [گزم] ‌نامند ( گِزو gazo یا gezu كردی)، و میوه اش را گَزمازَک یا gazmazak  یا گَزمازو gazmāzū ( گَز برش  gaz basrah، مَنّ درخت) ‌گویند؛ افزون بر این­ها، پَلَنگ موش belangmuši، پَلَنگ مُشک balangmusk، یا پَلَنج مُشک balanjmušk،  و گزمازج* kizmāzaj عربی‌ـ‌ فارسی نیز هست.
* گزمازج . [ گ َزْ زَ ] (اِ مرکب ) نوعی ازطرفاء. شیخ الرئیس در مفردات قانون گوید: هو ثمرةالطرفا. رجوع به گزم و گزمازو و گزمازک و طرفاء شود.  دهخدا
1. Flückiger and Hanbury, Pharmacographia, p. 416; Hanbury, Science Papers, p. 287;
شلیمر (Terminologie, p. 358) مَنّ بلوط را محصول کوه­های کردستان ایران دانسته است.
* «شکر تیغال: گیاهی است خاردار از تیره مركبان به شكل خارخسك ... روی برگها و ساقه این گیاه. حشره‌ای از راسته قاب‌بالان به نام خزوكك جهت حفظ تخمها و نوزاد خود پیله‌ای می‌تند به قدر یك فندق که سفیدرنگ است جنس پیله ... ترکیبی از مواد سلولزی، ازُته و حدود 25 درصد قند مخصوصی به نام ترهالوز است. در طب قدیم به عنوان ملین استفاده می‌کردند. در بازار منظور از شكر تیغال همین گل تیغال پیله خزوكك است و خود گیاه را به نام تیغال می‌گفتند. خارشكر، رعی‌الابل، شوك الجمال ... آن جزء شیرین را، در دركه قندك و خود گیاه را تیغ قندك نامند » (لغتنامه دهخدا).
** «تیغال: آشیان جانوران را گویند و به این معنی به جای حرف ثالث (غ) حای نقطه‌دار هم به نظر آمده است. چیزی است دوایی مانند  به نمك و همچون ترنجبین برخار می‌بندد و بعضی گویند آشیان كرمی است كه بر بوته خار می‌سازد و در آن حلاوتی به اندك عفوصتی هست و به عربی سكراُلعشر می‌خوانند و بعضی گویند صمغی است كه از درخت عشر برآید (برهان، آنندراج (از ناظم الاطباء). سكرالعشر به فارسی شكرك كوهی است (از الفاظ الادویه). در دركه آن را تیغ قندك گویند. (لغتنامه دهخدا).
[34] . در ایران باستان هر مینا برابر با 60 شکل معادل 504 گرم بوده است.



1. C. Joret, Plantes dans l‛antiquité, Vol. II., p. 93.
درباره ترانگبین در ایران، نیز نک: E. Seidel, Mechithar, p. 163.
2. G. Watt, Commercial Products of India, p. 929.
* تباشیر. [ ت َ ] (اِ) چیزی باشد سفید که از میان نی هندی که بابانس و بنبو گویند برآید. (فرهنگ جهانگیری ) (فرهنگ رشیدی ). چیزی باشد سفیدرنگ مانند استخوان سوخته و آنرا از درون نی هندی برمی آورند که بنبو  باشد. (برهان ). نام داروی سردمزاج که آنرا بهندی بنسلوخیا  گویند. (شرفنامه  منیری ). و آن دوائی باشدسپید قدری مایل به کبودی که از میان نی پیدا شود...و تباشیر دوای سپید که از نی پیدا میشود، فارسی است و طباشیر به طای مطبقه معرب آن است . (غیاث اللغات ).صمغی است که از چوب خیزران بیرون می آورند. (فرهنگ نظام ). چیزی سپید که از میان نی هندی بیرون آید. (آنندراج ) (انجمن آرا). و در دواها بکار برند. (فرهنگ جهانگیری ) (برهان ) (آنندراج ) (انجمن آرا) (از فرهنگ نظام ). معرب آن طباشیر است . (برهان ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (آنندراج ) (از فرهنگ نظام ) (از غیاث اللغات ). اگر قدری از آن در کوزه  آب اندازند تشنگی را فرونشاند. (برهان ). و آن نیکو رفع عطش کند. (انجمن آرا) (آنندراج ). تحثرات سیلیکی که مرکب شده اند از سیلیکات پتاس و سیلیکات آهک و متشکل میشوند در تجویف عقود یک قسم نی هندی موسوم به بنبو و گل سفید و نوع گل و گچ . (ناظم الاطباء). دوایی است که از جوف نی هندی بهم رسد... و گویند چون نی از شدت باریکی بر دیگری بهم میخورد از آنجا آتش برآید و در نیستان افتد، تباشیر بندهای نی است که از خاکستر آن جدا کنند و بهترین آن سپید گردد با اندک تندی و گزیدگی زبان و مغشوش آن که ازاستخوان سر گوسفند میسازند با اندک شوری و بی حدت می باشد...  لغت نامه دهخدا.

 G. Watt, Agricultural Ledger, 1900, No. 17, pp. 185-189.
G. F. Kunz, The Magic of Jewels and Charms, pp. 233-235, Philadelphia, 1915.
5. به شماره ثبت 70،13834.  این نکته را به شکل ضمنی در اینجا آورده ام، زیرا دكتر كونتس گوید  مقادیر بسیار ناچیزی از این ماده به ایالات متحده رسیده است.
1. H. Diels, Antike Technik, p. 123.
2. نخستین بار ابومنصور تباشیر را توصیف کرده است (آخوندوف، ص 95)، و هنوز هم از خوراک­های خوش­مزه زنان  ایران است (همان، ص 247). در ارمنی دباشیر dabašir ‌گویند.
3. در Č‛en lei pen ts‛ao (Ch., 13, p. 48) همین متن از کتابی به نام  Lin hai či نقل شده كه گویا كتابی است سوای Lin hai i wu či كه برتشنایدر  (Bot. Sin., pt. i, p. 169) نام برده است.
4. ادعای زیر از جانب استوارت (Chinese Materia Medica, p. 64) خطاست: «مردم چین احتمالاً این ماده را در اصل از هند نگرفتند، اما محتمل است كه دانش مربوط به كاربردهای دارویی آن را از آن سرزمین گرفته باشند كه از سال­ها سال پیش در آنجا ارزش زیادی برای آن قائل بوده‌اند. » دانش مربوط به این محصول و خود محصول نخستین بار از هند به چین رسید، و طبعاً آن­ها را برانگیخت تا در خیزران­های خود به جستجوی این ماده برآیند.
1. Pen ts‛ao kan mu, Ch. 37, p. 9.
* قسمی نشاسته که از زمین ­ساقه/ریزوم شماری از گیاهان استوائی گیرند:

1. در همین دوره، امیرنصر ابودلف را به سفارت روانه چین کرد. ابودلف، پس از بازگشت، گزارشی پرارزش از سفر خود، حاوی اطلاعات بس سودمند در باب چین و آداب و رسوم آن سرزمین، به امیر تقدیم کرد. فایده مهمی که از مراوده با چینیان عاید ایرانیان گشت این بود که ایرانیان طریقه ساختن کاغذ مرغوب را از آنان آموختند و این امر در گسترش و نشر علوم و فنون در ایران تأثیری به سزا داشت.

.
[37] . https://villageinfo.in/maharashtra/satara/patan/mandure.html
2. G. Ferrand, Textes relatifs à l'Extrême-Orient, p. 225.
3. L. Leclerc, Traité des simples, Vol. II, pp. 399-401.
1. C. Markham, Colloquies of Garcia da Orta; pp. 409-414.
اشمیت فهرستی از نام­های مترادف برای تباشیر در زبان سنسكریت ارائه كرده است:
 (ZDMG. Vol. LXV, 1911, p. 75).
2. Yule, Cathay, new ed. by Cordier, Vol. II, p. 161.
3. J. A. de Mandelslo Voyages and Travels, p. 120 (London, 1669).