فنُود. فریفته بود گویند بِنفود و همی فنود یعنی غره و فریفته میشود [رودکی گوید: بِفنوده است جهان بر درم و آب و زمین دل او بر خرد و دانش و خوبین و بفنود رودکی گوید:
بدان مرغک مانم که همی دوش بر آن شلنك گلبن همی فنود (؟)]. واژگان پهلوی؟
- فرضیه تصحیف (دگرگونی خطی): ملکالشعرا بهار در یادداشتهای خود بر لغت فرس اسدی و به تبع او دکتر محمد معین معتقدند که واژه «فنودن» احتمالاً تصحـیف (غلط الکتابه) و دگرگونی واژه «غنودن» است. در خط پهلوی و همچنین در نویسههای آغازین فارسی دری، شکل نوشتن «فـ» و «غـ» یا «عـ» بسیار به هم نزدیک بوده و کاتبان در نسخهبرداری دچار اشتباه شدهاند.
- بنابراین ریشه پهلوی آن به مصدر «غنودن» (Xnūdan / Xnowdan) به معنی آسودن، خفتن و آرام گرفتن بازمیگردد. [1]
- فرضیه ریشه مستقل هندواروپایی: برخی دیگر احتمال میدهند این واژه با ریشه اوستایی -van (به معنی غلبه کردن، فریفتن یا آسیب زدن) یا ریشههایی مرتبط با «فنا» و «افسوس» در پیوند باشد، اما فرضیه اول (دگرگونی از غنودن) در میان زبانشناسان پذیرفتهتر است. [1]
- بیت اول:
بِفنوده است جهان بر درم و آب و زمین / دل او بر خرد و دانش و خوبین بفنود (؟)
[1, 2]
در فرهنگ رشیدی این بیت به صورت مصحَّحتر و روانتر اینگونه ضبط شده است که فرضیه «آسودن و غنودن» را تقویت میکند:
بفنود تنم بر درم و آب و زمین / دل بر خرد و علم به دانش بفنود
(معنی: جسم من با مادیات [درهم و آب و زمین] آسودگی یافت و دلم با دانش و علم آرام گرفت.) - بیت دوم:
بدان مرغک مانم که همی دوش / بر آن شلنك گلبن همی فنود
[1]
در اینجا نیز «همی فنود» دقیقاً در معنی «همی غنود» (مرغکی که دیشب بر شاخه گل بنشسته و خوابیده بود یا منقار زیر پر کشیده بود) معنای کاملاً دقیق و طبیعی به شعر میدهد.
واژه «فنودن» یک واژه بسیار نادر (شاذ) در شعر سبک خراسانی است که به احتمال قوی ریشه در واژه پهلوی «Xnūdan» (غنودن/آسودن) دارد و تغییر شکل آن به «فنودن» ناشی از اشتباه کاتبان در بازخوانی خطهای کهن بوده که بعدها به عنوان یک لغت مستقلِ مجهول وارد فرهنگها شده است. [1]
بفنود تنم بر درم و آب و زمین / دل بر خرد و علم به دانش بفنود [1]
- اگر معنی «فریفته شدن» باشد: «جسم من به درهم و آب و زمین فریفته شد / دلم بر خرد و علم به دانش فریفته شد!»
- اشکال: فریفته شدن و غره شدن به «خرد و علم و دانش» در ادبیات ستایشی و حکمتآمیز رودکی معنای مثبتی ندارد. رودکی هیچگاه خرد و دانش را مایهٔ «فریبخوردگی» یا «غرور کاذب» دل نمیداند؛ بلکه دانش نزد او مایهٔ آرامش، روشنی و ثبات دل است.
- اگر معنی «غنودن/آسودن» باشد: «جسم من با مادیات (مال و زمین) آسایش و آرامش یافت / و دلم به وسیلهٔ خرد و علم و دانش آرام گرفت و آسود.»
- نتیجه: این معنا کاملاً با جهانبینی رودکی و تقابل زیبای «تن/مادیات» و «دل/معنویات و دانش» همخوانی دارد. [1]
بفنوده ست جهان بر درم و آب و زمین
دل تو بر خرد و دانش و خوبین بفنود (؟).
در رشیدی این بیت چنین آمده است:
بفنود تنم بر درم و آب و زمین
دل بر خرد و علم به دانش بفنود.
در لغت فرس اسدی بیتی دیگر هم از رودکی شاهد آمده که مغلوط مینماید. ملک الشعراء بهار در یادداشتهای خود بر لغت فرس این لغت را محرف غنودن دانسته است. در مورد معنی دیگر یعنی آسودن و خوابیدن که بعضی فرهنگ نویسان برای این کلمه آورده اند احتمال قوی این است که محرف غنودن باشد. (فرهنگ فارسی معین). || آرام گرفتن . (یادداشت مؤلف). || توقف کردن درگفتار و رفتار. (یادداشت مؤلف). || نالیدن و زاری کردن. (یادداشت مؤل).
غنودن. [غُ دَ] (مص) به خواب اندرشدن. (فرهنگ اسدی نخجوانی). خواب رفتن و چشم از خواب گرم کردن. (فرهنگ اوبهی). در خواب شدن. (برهان قاطع). خواب گران کردن. (آنندراج) (انجمن آرا). خواب کردن. (فرهنگ رشیدی). مژه گرم کردن. خواب سبک کردن. چرت زدن. پینگی. غنویدن. (برهان قاطع) (فرهنگ رشیدی). اِخفاق. خُفوق. (منتهیالارب). سِنَة. (ترجمان القرآن تهذیب عادل) (دهار). نُعاس. (دهار) (تاجالمصادر بیهقی). اغتماض. (صراح) (منتهیالارب). سُبات. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی):
به ناپارسایی نگر نغنوی ۞
نیارم نکو گفت اگر نشنوی ۞
ابوشکور (از فرهنگ اسدی).
یک امشب شما را نباید غنود
همه شب سر نیزه باید بسود.
فردوسی.
سحرگه مرا چشم بغنود دوش
ز یزدان بیامد خجسته سروش.
فردوسی.
وگر بد کنی جز بدی نَدْرَوی
شبی در جهان شادمان نغنوی.
فردوسی.
ز درد دل آن شب بدانسان نوید
که از نالهاش هیچکس نغنوید.
لبیبی.
شاهی که هیچ شاه نیارد بشب غنود
از بیم او جز آنکه از او یافتهست امان.
فرخی.
بخت اگر کاهلی کرد و زمانی بغنود
گشت بیدار و به بیداری نو گشت و جوان.
فرخی.
گفتند زندگانی خداوند دراز باد... در خواب امن و آسایش غنودهایم. (تاریخ بیهقی).
کرا چشم دل خفت و بختش غنود
اگر چشم سر بازدارد چه سود!
اسدی.
تو سالیانها خفتی و آنکه بر تو شمرد
دم شمردهٔ تو یک نفس زدن نغنود.
ناصرخسرو.
ز بس نشاط که در طبع مردمان آویخت
در این دو هفته بشبها یک آدمی نغنود.
مسعودسعد.
از روان شرع را متابع شو
پس مرفه به کام دل بغنو.
سنایی (از فرهنگ رشیدی).
شبی که از تو فقیری دوصد غنی نشوند
بروز آری تا بامداد و کم غنوی.
سوزنی.
گیرم آن فرزانه مرد آخر خیالش هم نمرد
هم خیالش دیدمی در خواب اگر بغنودمی.
خاقانی.
روز از پی هجر تو بفرسود دلم
شب در پی وصل نغنود دلم.
خاقانی.
بخرمی همه شب تا گه دمیدن صبح
چو بخت خویش نخفتهست و هیچ نغنودهست.
ظهیر فاریابی.
چون بر آن داستان غنود سرم
داستانگوی دور شد ز برم.
نظامی.
به آسایش توانا شد تن شاه
غنود از اول شب تا سحرگاه.
نظامی (خسرو و شیرین).
منتظر بنشست و خوابش درربود
اوفتاد و گشت بیخویش و غنود.
مولوی (مثنوی).
نغنوم زیرا خیالش را نمیبینم به خواب
دیدهٔ گریان من یک شب غنودی کاشکی.
سعدی (بدایع).
شب تا سحر مینغنوم، و اندرز کس مینشنوم
این ره بقاصد میروم، کز کف عنانم میرود.
سعدی (طیبات).
جفای چنین کس بباید شنود
که نتواند از بیقراری غنود.
سعدی (بوستان).
همه شب غنودند تا صبحدم
از این سو به شادی وز آن سو به غم.
امیرخسرو.
جامهای دارد ز لعل و نیمتاجی از حباب
عقل و دانش برد و شد، تا ایمن از وی نغنوید.
حافظ.
|| آسودن. آرمیدن. (فرهنگ جهانگیری) (برهان قاطع). آسودن و واکشیدن. (آنندراج). آسوده ماندن. بازایستادن از چیزی:
ز هر دانشی چون سخن بشنوی
ز آموختن یک زمان نغنوی.
فردوسی.
یکایک بنزد فریدون شویم
بدان سایهٔ فرّ او بغنویم.
فردوسی.
از این کشور آید به دیگر شود
ز رنج دو مار سیه نغنود.
فردوسی.
با بخردان نشین چو بخواهی همی نشست
با نیکوان غنو چو بخواهی که بغنوی.
فرخی.
تو روز در غم دنیا و شب غنوده به خواب
ز کار آخرتت کی خبر تواند بود؟
ناصرخسرو (از فرهنگ جهانگیری).
گر همی دانی بحق آن را که هرگز نغنود
گشت واجب بر تو کاندر طاعت او نغنوی.
ناصرخسرو.
دل نغنوده بی او بغنوادت
چنان کز دیده رفت از دل روادت.
نظامی.
صد قدح خونش بباید گریست
هرکه دمی خوش بغنود ای غلام.
عطار.
|| مجازاً به معنی مانده شدن. (از آنندراج):
غنوده تن مردم از رنج و تاب
نظر هر زمانی درآمد ز خواب.
نظامی (از آنندراج).
|| کنایه از مردن و خواب ابدی: آه از غنودن این امیر جلیل که جان جهانیان به فدای او روا بودی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی، چ ۱۲۷۲، ص ۴۴۲).
|| غلطیدن. || تنبل شدن. (ناظمالاطباء).
