خَرَنبار آن بود که بجوقی [کذا] یکی را حمل کنند، لبیبی گوید:
یکی موآجر و بیشرم و ناخوشی که ترا
هزار بار خرنبار بیش کرده عسس
مطلوب است شرح بیت و معانی لغات پیشا اسلامی، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان این قطعه بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی؟
معنی این بیت با توجه به لغتنامههای ذکر شده (برهان قاطع، آنندراج و...)، به شرح زیر است:
- مواجر: کسی که خود را در ازای مزد اجاره میدهد (در اینجا به معنی تنفروش).
- ناخوشی: ناخوشایند، کریه.
- خرانبار: جماع کردن گروهی و پیاپی چند مرد با یک نفر.
- عسس: شبگرد، پاسبان، داروغه.
- معنی دقیقتر واژه «مواجر» در سبک خراسانی
- معرفی دیگر اشعار و سبک ادبی لبیبی
- بررسی واژههای عامیانه قدیمی در فرهنگ برهان قاطع
- یکی: از پارسی میانه (ēk) و پارسی باستان (aiva-).
- بیشرم: واژه «شرم» از پارسی میانه (šarm) و پیشوند نفی «بی» از پارسی میانه (abē-).
- ناخوشی: واژه «خوش» از پارسی میانه (hūš) و پیشوند «نا» که هر دو ریشه در اوستایی و پارسی باستان دارند.
- که: حرف ربط، بازمانده از پارسی باستان (ka- / kaya-).
- ترا (تو + را): ضمیر مفعولی که ریشه در زبانهای ایرانی باستان دارد.
- هزار: از پارسی میانه (hazār) و واژه اوستایی (hazahra-).
- بار: به معنی دفعه و مرتبه، از پارسی میانه (bār).
- بیش: به معنی زیادتر، از پارسی میانه (wēš).
- کرد کرده: از مصدر کردن، بازمانده از پارسی میانه (kardan) و ریشه باستان (kar-).
- خرانبار: یک واژه مرکب کاملاً ایرانی است. «خر» از پارسی میانه (xar) و باستان (khara-)؛ «انبار» (به معنی توده و انباشته) از پارسی میانه (anbār) و ایرانی باستان (ham-bāra-).
واژههای پس از اسلام (عربی) در این بیت:
- مواجر: اسم فاعل عربی (مُؤاجِر) به معنی اجارهدهنده.
- عسس: واژه عربی به معنی شبگرد، پاسبان و داروغه.
- بررسی دگرگونی معنایی واژه «خرانبار» در گذر زمان
- تحلیل واژگان پیشااسلامی در اشعار دیگر سبک خراسانی (مانند رودکی یا فردوسی)
//////////////
خرانبار. [ خ َ اَم ْ ] (اِ مرکب ) جمعیت و هجوم عوام الناس باشد بجهت کاری . (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری ) (از آنندراج ) :
بمدح او و قصد دشمنانش
همی سازند انس و جان خرانبار.
|| جماع کردن چند شخص با یکنفر. (برهان قاطع)(انجمن آرای ناصری ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) :
یکی مواجر بی شرم ناخوشی که ترا
هزار بار خرانبار بیش کرده عسس.
|| خر جسته. || شلتاق. || فتنه و آشوب. (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری از فرهنگ جهانگیری )(آنندراج از فرهنگ جهانگیری):
ابلق چرخ سزد مرکب تو همچو مسیح
خرخری لایق تو نیست خرانبار و مخر.
|| جماع. وِقاع. (یادداشت بخط مؤلف):
آنکه ز حمدان خوشگوار لطیفش
کَنده و شَلف آرزو برند خرانبار.
////////////////
جوق . [ ج َ ] (معرب ، اِ) مطلق جماعت از جن و انس و گروه مرغان و جز آن . (آنندراج ). کل قطیع من ای غانی هم واحد. (ذیل اقرب الموارد):
هر کجا باشند جوق مرغ کور
بر تو جمع آیند ای سیلاب شور.
شب نیست که از برج فلک زآه دمادم
تأثیر دو صد جوق کبوتر نپرانند.
چشم نااهل اگر با سخن من افتد
خیل صد جوق پری رم کند از دیوانم .
/////////////////
جوق . [ ج َ ] (معرب ، اِ) مطلق جماعت از جن و انس و گروه مرغان و جز آن . (آنندراج ). کل قطیع من ای غانی هم واحد. (ذیل اقرب الموارد) :
هر کجا باشند جوق مرغ کور
بر تو جمع آیند ای سیلاب شور.
شب نیست که از برج فلک زآه دمادم
تأثیر دو صد جوق کبوتر نپرانند.
چشم نااهل اگر با سخن من افتد
خیل صد جوق پری رم کند از دیوانم .

