۱۴۰۵ مهر ۲۹, چهارشنبه

پایاب یکی طاقت است، فردوسی گوید: که مرا باره را نیست پایاب او درنگی بود چرخ از تاب او دیگر بن آب حوض را گویند، [خفاف گوید: گل کبود که بر تافت آفتاب برو ز بیم چشم نهان گشت در بن پایاب].

 پایاب   یکی طاقت است، فردوسی گوید: که مرا  باره را نیست پایاب او        درنگی بود  چرخ   از تاب  او    دیگر  بن آب حوض را گویند، [خفاف گوید:   گل کبود که  بر تافت  آفتاب برو      ز بیم چشم  نهان گشت در بن پایاب].

مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

شرح مدخل «پایاب» در لغت فرس اسدی

۱. ضبط مدخل و معنی دوگانهٔ آن

پایاب در لغت فرس اسدی دو معنی دارد:

1. طاقت، تاب و توانایی؛ چنان‌که فردوسی می‌گوید:

که مرا باره را نیست پایاب او درنگی بود چرخ از تاب او

2. بن آب حوض؛ یعنی قسمت زیرین و ژرفای حوض یا جایگاه آب در پایین آن. خفاف می‌گوید:

گل کبود که برتافت آفتاب برو ز بیم چشم نهان گشت در بن پایاب

در معنی دوم، «پایاب» به بخش پایینی آب، یعنی جایی در بن حوض که گل کبود در آن پنهان می‌شود، اشاره دارد.

۲. شرح بیت فردوسی

که مرا باره را نیست پایاب او درنگی بود چرخ از تاب او

در مصراع نخست، «باره» به معنی اسب یا مرکوب جنگی است و «پایاب» به معنی تاب و توان ایستادگی در برابر چیزی یا تحمل نیروی آن به کار رفته است.

معنی کلی بیت چنین است: اسب من تاب و توان رویارویی با نیروی او را ندارد؛ نیروی او چنان است که گویی چرخ گردون نیز در برابر تاب و توان او لحظه‌ای از حرکت بازمی‌ماند.

البته برای تفسیر دقیق‌تر، باید بیت‌های پیش و پس از این دو مصراع را نیز دید؛ زیرا مرجع ضمیر «او» و معنای دقیق «چرخ از تاب او» به سیاق داستان وابسته است.

۳. شرح بیت خفاف

گل کبود که برتافت آفتاب برو ز بیم چشم نهان گشت در بن پایاب

معنی روان: گل کبود هنگامی که آفتاب بر آن تابید، از بیم چشم بد یا نگاه حسودان، در ژرفای آب و بن حوض پنهان شد.

در این بیت، «بن پایاب» به معنی ته و ژرفای آب حوض است. شاعر با جان‌بخشی به گل، آن را همچون موجودی تصور می‌کند که از نگاه دیگران می‌گریزد و در آب پنهان می‌شود.

۴. ریشه‌شناسی و لایه‌های زبانی پیشااسلامی

«پایاب» از نظر ساخت واژه، به‌احتمال زیاد ترکیبی از دو جزء ایرانی است:

  • پای: در فارسی، به معنی پا و بخش پایینی؛ از ایرانی باستان *pāda-، به معنی پا، و سنسکریت pāda- هم‌ریشه است.

  • آب: از فارسی میانهٔ āp و ایرانی باستان ap-، به معنی آب.

ترکیب «پای + آب» در معنی مکانی می‌تواند به بخش پایینی آب یا بن آب اشاره کند. بااین‌حال، معنی «طاقت و تاب» را نمی‌توان صرفاً از این ترکیب به‌طور قطعی نتیجه گرفت؛ ممکن است گسترش معنایی، کاربرد اصطلاحی یا تحول تاریخی جداگانه‌ای در کار باشد.

نکتهٔ مهم آن است که قدمت اجزای یک واژه الزاماً به معنی اثبات قدمت خودِ واژهٔ مرکب نیست. برای اثبات اینکه «پایاب» در فارسی باستان یا فارسی میانه نیز وجود داشته، باید شاهد مستقیم از متن‌های آن دوره یافت.

واژه‌های مهم این دو بیت

واژه

معنی در متن

ملاحظهٔ تاریخی

پایاب

طاقت؛ بن آب

ترکیب فارسی؛ قدمت دقیق آن نیازمند شاهد مستقل است

پای

پا، بخش پایینی

دارای ریشهٔ ایرانی باستان

آب

آب

بازماندهٔ واژهٔ ایرانی کهن برای آب

باره

اسب، مرکوب

واژه‌ای کهن در فارسی؛ برای تعیین صورت دقیق پیشااسلامی باید جداگانه بررسی شود

درنگ

مکث، توقف

از واژگان کهن ایرانی؛ صورت تاریخی دقیق نیازمند بررسی

چرخ

فلک، گردون

واژهٔ فارسی با سابقهٔ ادبی کهن

تاب

نیرو، توان؛ درخشش و حرارت

از خانوادهٔ واژگان فارسی مربوط به تابیدن و تاب‌وتوان

گل

گل، شکوفه

واژه‌ای کهن با پیشینهٔ ایرانی

کبود

آبی تیره

واژه‌ای با سابقهٔ کهن در فارسی

آفتاب

خورشید، تابش خورشید

ترکیبی فارسی؛ نباید بدون شاهد به فارسی باستان نسبت داده شود

چشم

چشم، نگاه

از واژگان بنیادین ایرانی باستان

نهان

پنهان

واژه‌ای کهن ایرانی

بن

پایه، ته و ژرفا

واژه‌ای کهن در فارسی

این جدول میان ریشهٔ کهنِ یک جزء و گواهی تاریخیِ صورت کامل واژه تفاوت می‌گذارد؛ این تمایز برای پژوهش مدخل‌های لغت فرس ضروری است.

۵. اگر این واژگان را به خط پهلوی می‌نوشتند، چه صورتی داشتند؟

در اینجا باید میان سه دوره و سنت نوشتاری فرق گذاشت:

  • فارسی باستان: زبان کتیبه‌های هخامنشی، با خط میخی ویژهٔ خود.

  • فارسی میانهٔ کتیبه‌ای و پهلوی کتابی: سنت‌های نوشتاری دورهٔ ساسانی و پس از آن.

  • فارسی دری: زبان فردوسی و خفاف؛ صورت‌هایی که در لغت فرس ثبت شده‌اند، به این دوره تعلق دارند.

اگر نوشیروان، بزرگمهر، مؤید موبدان یا کرتیر می‌خواستند واژه‌ای را بنویسند، انتخاب خط و صورت واژه به زمان، زبان و نوع متن بستگی داشت. کرتیر در کتیبه‌های ساسانی از سنت نوشتاری فارسی میانه استفاده می‌کرد؛ اما نمی‌توان فرض کرد که همهٔ واژه‌های فارسی دریِ دورهٔ فردوسی عیناً در زبان او وجود داشته‌اند.

برای دو جزء اصلی «پایاب»، می‌توان صورت‌های تاریخیِ مربوط را چنین از هم جدا کرد:

صورت فارسی

صورت تاریخی مرتبط

میزان اطمینان

پای

ایرانی باستان pāda-؛ فارسی میانه pāy

ریشه و تداوم تاریخی شناخته‌شده است

آب

ایرانی باستان ap-؛ فارسی میانه āp

ریشه و تداوم تاریخی شناخته‌شده است

پایاب

صورت فارسی دری

وجود آن در این مدخل روشن است؛ صورت پهلویِ دقیق و هم‌معنی آن اثبات نشده است

توجه: صورت‌های لاتین بالا آوانویسی علمی‌اند، نه رونویسی مستقیم از حروف پهلوی. برای ارائهٔ صورت دقیق پهلوی کتابی یا کتیبه‌ای باید املای مستند همان واژه در فرهنگ‌های فارسی میانه یا متن‌های بازمانده بررسی شود. ساختن یک صورت پهلوی از روی تلفظ فارسی امروزی، بدون شاهد، ممکن است به نتیجه‌ای گمراه‌کننده بینجامد.

۶. جمع‌بندی نهایی مدخل

مدخل «پایاب» در لغت فرس دو کاربرد متمایز را حفظ کرده است: نخست «طاقت و تاب» در شاهد فردوسی و دوم «بن آب حوض» در شاهد خفاف. معنی دوم با ساخت ظاهری «پای + آب» سازگاری معنایی دارد؛ اما برای معنی نخست، ریشه‌شناسی مستقل و شاهدهای بیشتر لازم است.

از نظر تاریخی، «پای» و «آب» اجزایی با ریشه‌های ایرانی کهن‌اند. بااین‌همه، تا زمانی که شاهد مستقیمی از فارسی میانه یا متنی پیشااسلامی برای خودِ ترکیب «پایاب» پیدا نشده باشد، بهتر است این واژه را در پژوهش لغت فرس واژه‌ای فارسی با اجزای کهن ایرانی بدانیم، نه واژه‌ای که حضور آن در زبان کتیبه‌های ساسانی یا فارسی باستان اثبات شده است.


/////////////////////

پایاب. (اِ مرکب) بن آب. (لغت‌نامهٔ اسدی). بن آب در مقامی که ایستاده باشد. (لغت‌نامهٔ اسدی، نسخهٔ چاپ طهران). قعر آب. تک دریا و جز آن. تَه. بن آب که پای بر زمین رسد. بن آب بود؛ یعنی آب در مقامی که بسیار باشد. (اوبهی). ته حوض و دریا را گویند و به عربی قعر خوانند. (برهان) ۞. ضحضاح. آبی که پا به ته آن رسد و به پا از آن توان گذشت، بی‌سفینه و شنا. (فرهنگ رشیدی). آبی که پای بر زمین آن رسد و از آنجا پیاده توان گذشت، برخلاف غرقاب. (برهان). گذرگاه آب. (رشیدی). آبی را گویند که پای به بن آن برسد و آن ضد غرقاب است. (جهانگیری) ۞. سنار. حوض. (لغت‌نامهٔ اسدی). حوضی که پای در وی به زمین رسد:

به جایی که پایاب را بدگذر روان گشت و لشکر پس یکدگر. فردوسی

گل کبود چو برتافت آفتاب بر اوی ز بیم چشم نهان گشت در بن پایاب. خفّاف

ز رودهایی لشکر همی گذاره کنی که دیو هرگز در وی نیافتی پایاب. مسعود سعد

نه کوه حلم ترا دید هیچ‌کس پایان نه بحر جود ترا یافت هیچ‌کس پایاب. معزی

صاحب‌رأی ... پیش از آنکه در گرداب مخوف افتد، خود را به پایاب تواند رسانید. (کلیله و دمنه).

و بعضی موضع چنان بوده که هیچ حیوان پایاب نیافتی، که به ولایت‌ها که به سوی سمرقند است، برف‌ها گداختی و آن آب جمع شدی. (تاریخ بخارا).

که مدح شاه یکی بحر دور پایاب است. رضی‌الدین نیشابوری

جاهل نرسد در سخن ژرف تو؛ آری کف بر سر بحر آید و دردانه به پایاب. خاقانی

اوحدی را دامن اندر دوستی شد غرق خون زان‌که بحر دوستی را هیچ پایابی نبود. اوحدی

همت عالی تو دریایی است که ندیده شناورش پایاب. کمال اسماعیل

لجح؛ پایاب که سرش تنگ بود و بن فراخ. (السامی فی الاسامی).

ـ بی‌پایاب؛ به معنی گود و عمیق:

رسیده در بیابان‌های بی‌انجام و بی‌منزل برون رفته ز دریاهای بی‌پایاب و بی‌پایان. فرخی

به حق من چو سرابیّ و به حق دگران همچو دریای مغیره (؟) همه بی‌پایابی. سوزنی

ای ز جودت سراب بحر محیط دل راد تو بحر بی‌پایاب. سنایی

بحر بی‌پایاب دارم پیش، می‌دانم که باز در جزیره بازمانم، ز آتشین پل نگذرم. خاقانی

کف تو تاب کان پرگوهر دل تو آب بحر بی‌پایاب. انوری

بحر عشقت بحر بی‌پایاب گفتن می‌توان زرّ وصلت گوهر نایاب گفتن می‌توان. کمال خجندی

القرآن عمیق لا یُدرَکُ قعره؛ یعنی مثل قرآن مثل دریایی است که قعر او بی‌پایاب است. (جامع‌الستّین).

|| عمق. پایاب داشتن؛ عمیق بودن:

چون فرسنگی کنار رود برفت، آب پایاب داشت و مخوف بود. (تاریخ بیهقی).

|| گرداب. (شعوری، به نقل از صحاح محمد هندوشاه).

|| چاهی و آب‌انباری را هم گفته‌اند که زینه‌پایه‌ها بر آن ساخته باشند تا مردم به‌آسانی آب از آن بردارند. (برهان). چاهی را خوانند که زینه‌پایه بر آن بسته باشند تا به‌آسانی به ته رفته، آب بردارند و آن را آوای نیز نامند و به هندی پاولی گویند. (جهانگیری). دیرآب و آن راهی است که از آن به چاه درتوان شد به جهت آب برداشتن. (رشیدی):

و حوضی و پایابی در میان مسجد جامع سبزوار ساخت [خواجه علی شمس‌الدین جشمی]. (از تذکرهٔ دولتشاه).

می حیات من است و ممکن نیست زو میسر به هیچ اسبابم ای دریغا گر آب رز بودی واخریدی ز آب پایابم. نزاری قهستانی (از جهانگیری)

|| بقا. دوام. پایندگی. (جهانگیری):

امید من [اسفندیار] آن است کاندر بهشت دل پاک من بدرود هرچه کشت مرا سخت از آن است کان باب من به گیتی نمی‌خواست پایاب من. فردوسی

|| طاقت. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی، نسخهٔ نخجوانی) (اوبهی). قدرت مقاومت. تاب مقاومت. تاب و توان. تاب و طاقت. (جهانگیری) (برهان). توانایی. (اوبهی) (برهان):

نصر سیار بدانست که او را با ابومسلم پایاب نبود، دست بداشت و به مرو اندرشد و به خانه بنشست. (تاریخ طبری، ترجمهٔ بلعمی).

بدانست سرخه که پایاب اوی [فرامرز] ندارد، غمین گشت و پیچید روی. فردوسی

که دارد گه کینه پایاب او ندیدی بروهای پرتاب او. فردوسی

که این باره را نیست پایاب او درنگی شود چرخ از تاب او ۞. فردوسی

بدانست یانس که پایاب اوی ندارد، گریزان بپیچید روی. فردوسی

کنون ما نداریم پایاب او نپیچیم با بخت شاداب او. فردوسی

در ایران جز او نیست همتاب من ندارد هم او نیز پایاب من. فردوسی

مرا [سودابه را] نیز پایاب او [سیاوش] چون بود اگر دیده همواره پرخون بود. فردوسی

مرا نیست پایاب در جنگ اوی نیارم به بد کردن آهنگ اوی. فردوسی

به گاه تیزی پایاب او ندارد باد اگرچه باد بروزی شود ز روم به زنگ. فرخی

شهان را همه نیست پایاب او چه داری تو با این سپه تاب او. اسدی

نه مرا در تکاب تو پایاب نه مرا بر گشاد تو جوشن. ابوالفرج رونی

با فراقت چند سازم، برگ تنهایی‌ام نیست دست و پای صبر و پایاب شکیبایی‌ام نیست. سعدی

که پایابم از دست دشمن نماند جز این قلعه و شهر با من نماند. سعدی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پایاب شکیبایی. حافظ

این متن، تصویر کامل‌تری از مدخل «پایاب» به دست می‌دهد و نشان می‌دهد که بررسی را نباید به دو معنی «بن آب» و «طاقت» محدود کرد. در این مدخل، معانی مکانی، استعاری و انتزاعیِ متعددی گرد آمده‌اند. در ادامه، ساختار معنایی و ریشه‌شناختی واژه را با توجه به شواهدی که فرستاده‌اید بررسی می‌کنم.

۱. دسته‌بندی معانی «پایاب»

شماره

معنی

شاهد یا مأخذ

۱

آب کم‌عمقی که پا به بستر آن برسد و بتوان از آن گذشت

برهان، رشیدی، جهانگیری

۲

بن و قعر آب، ته حوض یا دریا

لغت فرس، اوبهی، برهان

۳

گذرگاه آب و محل عبور از رود

رشیدی؛ شواهد فردوسی و مسعود سعد

۴

آبگیر یا حوضی که عمق آن تا اندازه‌ای باشد که پا به زمین برسد

لغت فرس و شواهد لغوی

۵

چاه یا آب‌انباری که با پله به آن فرود می‌روند

برهان، جهانگیری

۶

عمق و ژرفا؛ به‌ویژه در تعبیر «بی‌پایاب»

فرخی، سنایی، خاقانی و دیگران

۷

گرداب، بنا بر نقل شعوری از صحاح محمد هندوشاه

شعوری

۸

بقا، دوام و پایندگی

جهانگیری؛ شاهد فردوسی

۹

طاقت، تاب و توان مقاومت

فردوسی، طبریِ بلعمی، سعدی، حافظ و دیگران

این معانی را نباید بی‌درنگ معانی مستقل و بی‌ارتباط با یکدیگر دانست. بخشی از آن‌ها احتمالاً از گسترش معنایی یک مفهوم مکانی پدید آمده‌اند.

۲. رابطهٔ معنایی میان «بن آب»، «گذرگاه» و «طاقت»

به نظر می‌رسد مهم‌ترین نکتهٔ این مدخل، ارتباط احتمالی سه مفهوم باشد:

  • پایاب به‌عنوان محل عبور: جایی از رود که عمق آب اجازه می‌دهد شخص پیاده از آن بگذرد.

  • پایاب به‌عنوان حد عمق: جایی که پا به بستر آب می‌رسد؛ از اینجا تعبیر «آب پایاب داشت» به معنی آبی که می‌توان عمق آن را با پا سنجید یا از آن عبور کرد.

  • پایاب به‌عنوان توان مقاومت: در تعبیر «پایاب او نداشت»، مفهوم به توان ایستادگی در برابر نیروی دیگری گسترش یافته است.

بااین‌حال، این مسیر تحول معنایی هنوز یک فرضیه است، نه ریشه‌شناسی اثبات‌شده. برای تعیین رابطهٔ تاریخی این کاربردها باید صورت‌های کهن‌تر واژه و کاربردهای آن در متون مستقل بررسی شوند.

۳. بررسی ساخت واژه

از نظر صوری، «پایاب» را می‌توان به دو جزء تقسیم کرد:

پای + آب

«پای» با واژهٔ ایرانی باستانِ بازسازی‌شدهٔ pāda- به معنی پا، و «آب» با واژه‌های کهن ایرانی مربوط به آب ارتباط دارد. صورت فارسی میانهٔ āp برای آب نیز شناخته شده است.

اما در تحلیل تاریخی باید سه مسئله را از هم جدا کنیم:

1. آیا اجزای «پای» و «آب» ریشهٔ پیشااسلامی دارند؟ بله، شواهد زبان‌شناختی از قدمت هر دو پشتیبانی می‌کنند.

2. آیا خود ترکیب «پایاب» در فارسی میانه وجود داشته است؟ صرف وجود این دو جزء برای اثبات آن کافی نیست.

3. آیا معنی «طاقت و مقاومت» از معنی مکانی واژه پدید آمده است؟ این احتمال از نظر معنایی قابل بررسی است، اما برای اثبات آن باید شواهد تاریخی و تطبیقی بیشتری یافت.

۴. اهمیت شواهد فردوسی

شواهد فردوسی نشان می‌دهند که «پایاب» در فارسی حماسی دست‌کم دو کاربرد مهم داشته است.

در کاربرد مکانی، واژه با رود، آب و عبور از آن ارتباط دارد. در کاربرد استعاری، به توان مقابله با حریف اشاره می‌کند:

بدانست سرخه که پایاب اوی ندارد، غمین گشت و پیچید روی

معنی: سرخه دریافت که توان مقابله با او را ندارد؛ اندوهگین شد و روی برتافت.

و نیز:

که این باره را نیست پایاب او درنگی شود چرخ از تاب او

در اینجا نیز «پایاب» به معنی تاب و توان مقابله است. برای تعیین دقیق‌تر معنی مصراع دوم، دیدن متن کامل داستان سودمند خواهد بود.

در شواهد سعدی و حافظ نیز ترکیب «پایاب شکیبایی» همین معنی را ادامه می‌دهد: تاب و توانِ تحمل دوری یا رنج.

۵. «بی‌پایاب» و معنی ژرفا

در تعبیرهایی مانند:

ز دریاهای بی‌پایاب و بی‌پایان

«بی‌پایاب» به معنی بی‌انتها یا چنان ژرف است که به قعر آن نمی‌توان رسید. این کاربرد با معنی «بن آب» ارتباط تصویری روشنی دارد: آبی که پای به انتهای آن نمی‌رسد، آب بی‌پایاب است.

این نمونه از روشن‌ترین مواردی است که می‌توان در آن گسترش معنایی از یک ویژگی فیزیکی به مفهومی انتزاعی را مشاهده کرد.

۶. صورت پهلوی و مسئلهٔ نگارش پیشااسلامی

برای بازسازی صورت پهلوی «پایاب» باید احتیاط کرد. در فارسی میانه، «آب» به صورت āp شناخته می‌شود و «پای» نیز سابقهٔ ایرانی کهن دارد؛ ولی این دو نکته به‌تنهایی املای دقیق ترکیب را در پهلوی کتابی یا کتیبه‌ای مشخص نمی‌کنند.

ازاین‌رو، در حال حاضر نمی‌توان صورت پهلوی معتبری را به‌عنوان املای تاریخیِ خودِ «پایاب» عرضه کرد. همچنین نباید صورت فارسی دری را مستقیماً به فارسی باستان منتقل کرد؛ فارسی باستان خط میخی و نظام زبانی جداگانه‌ای داشته است.

دربارهٔ شخصیت‌های مورد اشارهٔ شما نیز همین اصل برقرار است: اگر مقصود آن باشد که واژه را در سنت نوشتاری روزگار نوشیروان، بزرگمهر یا کرتیر بازسازی کنیم، باید ابتدا وجود واژه و معنای مربوط به آن را در فارسی میانه احراز کنیم. بازسازی خط، بدون احراز صورت زبانی، تنها یک فرض نوشتاری خواهد بود.

نتیجهٔ نهایی مدخل

«پایاب» در لغت فرس و فرهنگ‌های پس از آن، واژه‌ای چندمعناست که کاربردهای اصلی آن را می‌توان در سه محور جمع کرد:

  • محور مکانی: بن آب، عمق آب، آب کم‌عمق و محل عبور از رود.

  • محور اندازه و ژرفا: پایاب داشتن، بی‌پایاب بودن و سنجش عمق.

  • محور استعاری: تاب، طاقت، توان مقاومت و در برخی فرهنگ‌ها بقا و پایندگی.

ریشهٔ اجزای واژه به زبان‌های کهن ایرانی می‌رسد، اما قدمت خودِ ترکیب و املای آن در خط پهلوی هنوز نیازمند شاهد مستقل است. در نتیجه، دقیق‌ترین صورت علمیِ ثبت این مدخل آن است که معانی مستند فارسی دری را از بازسازی‌های پیشنهادی پیشااسلامی جدا نگه داریم.

تاب یکی طاقت است، دیگر پیچ و تاب که در رسن و رشته زلف نیکوان باشد دیگر فروغ بود بآتش و برق، دیگر تَبِش گرمی باشد، چنانکه عنصری همه را در سر غزلی گوید: گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب گفتا ز بهر تاب تو دارم چنین بتاب گفتم نهی برین دلم آن تاب دار زلف گفتا كه مشك ناب ندارد قرار و تاب گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف گفتا که دود دارد با تف خویش تاب.

 تاب    یکی طاقت است، دیگر پیچ و تاب که در رسن و رشته زلف نیکوان باشد دیگر فروغ بود بآتش و برق، دیگر تَبِش گرمی باشد، چنانکه عنصری همه را در سر غزلی گوید:   گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب                                          گفتا ز بهر تاب تو دارم چنین بتاب    گفتم نهی برین دلم آن تاب دار زلف    گفتا كه مشك ناب ندارد قرار و تاب   گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف     گفتا که دود دارد با تف خویش تاب.

مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

شرح مدخل «تاب» در لغت فرس اسدی و بررسی ریشه‌های تاریخی و نگارش پهلوی

مدخل تاب از مدخل‌های جالب لغت فرس است؛ زیرا در چند بیت عنصری، واژه‌ای واحد با معانی گوناگون به کار رفته است: پیچش زلف، طاقت و تحمل، تابش و فروغ، و گرما و سوز. هنر شاعر در این است که این معانی را در گفت‌وگویی عاشقانه به هم پیوند می‌دهد.

نکتهٔ روش‌شناختی مهم آن است که باید میان سه موضوع تفاوت بگذاریم: واژه‌های بازمانده از زبان‌های ایرانی باستان و میانه، واژه‌های فارسی دری در روزگار عنصری، و شیوهٔ فرضی نوشتن این واژه‌ها به خط پهلوی. قدمت یک واژه لزوماً به این معنا نیست که همهٔ معانی آن در فارسی باستان نیز وجود داشته‌اند.

۱. شرح معنی‌های «تاب»

در لغت فرس، چهار معنی یا کاربرد اصلی برای «تاب» ذکر شده است:

1. طاقت و توانایی: قدرت تحمل، بردباری و تاب آوردن؛ مانند «تاب و توان».

2. پیچ‌وتاب و خمیدگی: پیچ خوردن ریسمان، رشته و زلف؛ و به‌طور خاص، پیچش زلف معشوق.

3. فروغ و درخشندگی: روشنایی و پرتو؛ معنایی که با تابیدن و تابش ارتباط دارد.

4. تبش و گرمی: حرارت و سوز، به‌ویژه گرمای شدید و اثر آن بر اشیا.

این معانی را می‌توان در پیوند با خانوادهٔ فعل «تابیدن» و مفهوم‌های پیچیدن، درخشیدن و تحمل کردن بررسی کرد؛ اما نباید بدون شواهد تاریخی کافی، همهٔ آن‌ها را از یک معنای اولیه و واحد، به‌طور قطعی مشتق دانست.

۲. شرح ابیات عنصری

ابیات نقل‌شده در لغت فرس چنین‌اند:

گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب گفتا ز بهر تاب تو دارم چنین بتاب

گفتم نهی برین دلم آن تاب‌دار زلف گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب

گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف گفتا که دود دارد با تف خویش تاب

بیت نخست

گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب

«متاب» نخست، امر منفی از «تابیدن» است: زلفت را مپیچان یا مجعد مکن. «مرا متاب» نیز می‌تواند به معنی مرا رنج مده، به من بی‌اعتنایی مکن یا مرا در پیچ‌وخم اندوه میفکن باشد. اینجا بازی زبانی شاعر بر چندمعنایی «تاب» تکیه دارد.

گفتا ز بهر تاب تو دارم چنین بتاب

در پاسخ معشوق، «تاب» را می‌توان پیچش زلف و نیز تاب و تحمل عاشق دانست. عبارت «ز بهر تاب تو» از نظر معنایی ظرفیت دوپهلو دارد: برای پیچ‌وتاب دادن به تو یا برای آزمودن تاب و تحمل تو.

«بتاب» در پایان مصراع نیز فرمان به تابیدن یا پیچاندن است؛ بنابراین شاعر فعل و اسم را به‌گونه‌ای به هم پیوند داده که مرز میان پیچش زلف و رنج عاشق روشن و قطعی نباشد.

بیت دوم

گفتم نهی برین دلم آن تاب‌دار زلف

«تاب‌دار» یعنی دارای پیچ‌وتاب؛ صفتی برای زلفی که حلقه‌حلقه یا پیچیده است. عاشق از زلف می‌خواهد که بر دل او فرود نیاید یا آن را گرفتار نکند.

گفتا که مشک ناب ندارد قرار و تاب

«مشک ناب» کنایه از زلف خوش‌بوی معشوق است. «قرار نداشتن» به بی‌قراری و حرکت اشاره دارد و «تاب نداشتن» می‌تواند هم پیچ‌وتاب و هم آرام و مستقیم نماندن را تداعی کند. شاعر حرکت زلف را به جنبش مشک خوش‌بوی آویخته یا پراکنده‌شدن بوی آن پیوند می‌دهد.

بیت سوم

گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف

«تاب دارد» در اینجا آشکارا با پیچش زلف و در برابر رخسار معشوق قرار می‌گیرد؛ زلف پیچیده است و رخ روشن و تابان.

گفتا که دود دارد با تف خویش تاب

«تف» به معنی گرما و حرارت است. در این مصراع، «تاب» با گرما و دود ارتباط می‌یابد: دود در اثر حرارت پیچ‌وتاب می‌خورد و بالا می‌رود. بدین ترتیب، شاعر از زلف و پیچش آن به دود و گرما می‌رسد و چند معنی واژه را در یک گفت‌وگو گرد می‌آورد.

این توضیح، برداشت معنایی از متن نقل‌شده است؛ برای تثبیت ضبط دقیق ابیات و تعیین جزئیات نحوی آن‌ها، مقابله با نسخه‌های معتبر دیوان عنصری سودمند خواهد بود.

۳. بررسی ریشه‌شناختی و لایه‌های پیشااسلامی

برای این مدخل باید میان ریشهٔ ایرانی واژه و تاریخ هر یک از معنی‌های آن تفاوت گذاشت.

الف) «تاب» و «تابیدن»

واژهٔ فارسی «تاب» از خانوادهٔ واژگانی «تابیدن» است. در این خانواده، مفهوم‌های درخشیدن، گرم‌شدن، پیچیدن و تحمل‌کردن در فارسی به هم نزدیک شده‌اند؛ اما رابطهٔ تاریخی و ترتیب پیدایش تک‌تک این معانی به بررسی زبان‌شناختی دقیق‌تری نیاز دارد.

در زبان‌های ایرانی باستان، ریشهٔ هندواروپاییِ ایرانیِ بازسازی‌شدهٔ *tap- با مفهوم گرم‌شدن و حرارت ارتباط دارد. برای مقایسه، در اوستایی ریشهٔ مربوط به گرم‌شدن و در سنسکریت ریشهٔ tap- با معنی گرم‌شدن، سوزاندن و ریاضت‌کشیدن دیده می‌شود.

این مقایسه از نظر معنای «تبش و گرمی» اهمیت دارد؛ ولی به‌تنهایی ثابت نمی‌کند که هر چهار معنی «تاب» فارسی مستقیماً از همین ریشه پدید آمده‌اند.

ب) صورت‌های ایرانی باستان و میانه

دورهٔ زبانی

آنچه می‌توان گفت

ایرانی باستان

ریشهٔ مرتبط با گرما و حرارت در خانوادهٔ *tap- قابل مقایسه است. صورت دقیق و مستقیمی برای تمام معانی فارسی «تاب» در دست نیست.

فارسی میانه (پهلوی)

بررسی صورت‌های مربوط به تابیدن، گرما و درخشندگی در واژگان فارسی میانه لازم است؛ اما برای تعیین املای تاریخی هر معنی باید به مدرک متنی مشخص استناد کرد.

فارسی دری

«تاب» در این دوره به‌روشنی در معنی‌هایی چون پیچش، توان و گرمی به کار می‌رود. ابیات عنصری نمونه‌ای از گسترش معنایی آن‌اند.

نتیجهٔ ریشه‌شناختی: ارتباط «تاب» با مفهوم گرما از نظر تاریخی قابل بررسی و مقایسه است؛ ولی یکی دانستن ریشهٔ همهٔ معانی آن، بدون شواهد بیشتر، شتاب‌زده خواهد بود.

۴. بررسی واژه‌های پیشااسلامی یا دارای پیشینهٔ کهن در ابیات

در این بخش، «پیشینهٔ ایرانی» را از «وجود مستند در فارسی باستان» جدا می‌کنیم. بسیاری از واژه‌های فارسی دری میراث زبان‌های ایرانی‌اند، اما صورت مکتوب آن‌ها در کتیبه‌های هخامنشی یا متون پهلوی الزاماً باقی نمانده است.

واژه

معنی در ابیات

توضیح تاریخی

تاب

پیچش، گرمی، توان

واژه‌ای ایرانی با خانوادهٔ معنایی گسترده؛ صورت دقیق هر معنی باید جداگانه بررسی شود.

تابیدن

پیچیدن یا درخشیدن

فعل فارسی با پیشینهٔ تاریخی که برای تعیین صورت‌های کهن آن باید به متون فارسی میانه مراجعه کرد.

پسر

فرزند مذکر

از واژه‌های کهن ایرانی؛ با اوستایی puθra- قابل مقایسه است.

دل

قلب و درون

واژه‌ای بنیادین در فارسی؛ سابقهٔ آن در زبان‌های ایرانی کهن باید با توجه به صورت‌های هر زبان بررسی شود.

دود

دود برخاسته از آتش

واژه‌ای کهن و ایرانی؛ از نظر معنایی با آتش و سوختن ارتباط دارد.

تف

گرما و حرارت

واژه‌ای فارسی که در این بیت معنای حرارت دارد؛ نباید بدون مدرک صورت مشخصی از آن را به فارسی باستان نسبت داد.

خویش

خود

واژه‌ای ایرانی با پیشینهٔ کهن در خانوادهٔ واژگانی مربوط به خود و خویشاوندی.

گفتن

سخن گفتن

از افعال بنیادی فارسی با سابقهٔ ایرانی.

مشک

مادهٔ خوش‌بوی حیوانی

واژه‌ای با پیشینهٔ انتقال میان زبان‌های آسیایی؛ انتساب مستقیم صورت آن به فارسی باستان نیازمند شاهد است.

قرار

آرامش و ثبات

واژه‌ای عربی که پس از اسلام وارد فارسی شده است.

زلف

موی سر

واژه‌ای که تاریخ دقیق ورود و مسیر تحول آن باید جداگانه بررسی شود؛ نباید آن را بدون مدرک، فارسی باستان دانست.

ناب

خالص و پاک

واژه‌ای فارسی؛ وجود صورت دقیق آن در متون پیشااسلامی نیازمند شاهد است.

واژه‌های «گفتم»، «گفتا»، «دارم»، «چنین»، «تو»، «مرا»، «با»، «دل» و «خویش» نیز در ساختار دستوری و واژگانی فارسی جایگاه مهمی دارند. با این همه، کهن‌بودن یک واژه با اثبات صورت نوشتاری آن در فارسی باستان یکسان نیست.

۵. اگر این واژه‌ها را به خط پهلوی می‌نوشتند، چه صورتی داشتند؟

این پرسش شما دربارهٔ شیوهٔ نگارش در روزگار نوشیروان، بزرگمهر، موبدان و کرتیر، و نیز دربارهٔ بازنمایی بیت عنصری به خط پهلوی، دو بخش متفاوت دارد.

  • در روزگار هخامنشیان، خط میخی فارسی باستان به کار می‌رفت.

  • در دورهٔ ساسانی، خط پهلوی برای نوشتن فارسی میانه رواج داشت.

  • عنصری شاعر دورهٔ غزنوی بود؛ بنابراین، شعر او در اصل به فارسی دری و خط متداول روزگار خودش نوشته می‌شد، نه به خط پهلوی ساسانی.

اگر بخواهیم شعر عنصری را به خط پهلوی بازنویسی کنیم، در واقع یک بازنویسی فرضی و امروزی انجام می‌دهیم، نه اینکه نسخه‌ای اصیل از روزگار ساسانی را بازسازی کرده باشیم.

خط پهلوی کتابی نیز مشکلات خاصی دارد: برخی حروف شکل‌های بسیار نزدیک دارند، واکه‌ها غالباً به‌طور کامل نوشته نمی‌شوند و در بعضی واژه‌ها هزوارش، یعنی نوشتن واژه با صورت آرامی و خواندن آن به فارسی میانه، به کار می‌رود. بنابراین، نمی‌توان صرفاً با تبدیل حرف‌به‌حرف فارسی امروز به حروف پهلوی، املای تاریخی معتبری به دست آورد.

نمونهٔ روش علمی برای مدخل «تاب»

برای تهیهٔ صورت پهلوی، بهتر است چنین پیش برویم:

1. نخست صورت واژه را در فارسی دری مشخص کنیم: «تاب».

2. سپس صورت تاریخیِ مستند آن را در واژگان فارسی میانه یا متون پهلوی جست‌وجو کنیم.

3. اگر صورت مستند پیدا شد، املای پهلوی آن را با ارجاع به متن یا فرهنگ معتبر نقل کنیم.

4. اگر شاهدی وجود نداشت، صورت پیشنهادی را صریحاً «بازسازی فرضی» بنامیم، نه املای قطعی زمان ساسانیان.

5. برای بازنویسی کل بیت، علاوه بر واژه‌ها، باید ساخت دستوری فارسی دری را نیز در نظر گرفت؛ زیرا صورت‌های کهن و جدید صرفاً با جایگزینی حروف به یکدیگر تبدیل نمی‌شوند.

من در اینجا املای پهلویِ حدسی برای «تاب» و سایر واژه‌های بیت نمی‌سازم؛ زیرا چنین کاری ممکن است صورت‌هایی را به شما عرضه کند که در هیچ متن پهلوی ثبت نشده‌اند.

۶. نتیجهٔ نهایی مدخل «تاب»

مدخل «تاب» نمونه‌ای ارزشمند از چندمعنایی در شعر فارسی است. عنصری با پیوند دادن پیچ‌وتاب زلف، تاب و تحمل عاشق، درخشندگی رخ و گرمای آتش، از یک خانوادهٔ واژگانی برای ساختن چند تصویر شاعرانه استفاده می‌کند.

از نظر تاریخی، «تاب» و برخی واژه‌های همراه آن در خانوادهٔ واژگان ایرانی جای می‌گیرند و با سنت زبانی پیشااسلامی ارتباط دارند؛ اما صورت دقیق پهلوی یا فارسی باستانِ هر واژه باید با شواهد مستند تعیین شود. «قرار» نمونهٔ روشنی از لایهٔ عربیِ فارسی پس از اسلام است، و دربارهٔ «مشک» و «زلف» نیز باید تاریخ واژه و مسیر انتقال آن‌ها جداگانه بررسی شود.

حاصل نهایی: برای این مدخل می‌توان چهار معنی «تاب» را در شعر عنصری از هم تشخیص داد: طاقت، پیچ‌وتاب، فروغ و گرما. ارتباط این معانی از نظر ادبی روشن است؛ اما برای نسبت دادن صورت‌های نوشتاری آن‌ها به روزگار نوشیروان یا کرتیر، باید میان شواهد واقعی متون پهلوی و بازسازی‌های فرضی امروزی فرق گذاشت.

یعنی می فرمائید پیش از اسلام "تاب" نداشته ایم؟ این محال است.

خیر، ابداً چنین نمی‌گویم. اعتراض شما بجاست؛ من در پاسخ پیشین میان قدمت خود واژهٔ «تاب» و باقی‌ماندن شاهد مکتوب از صورت آن در متون پیشااسلامی به‌اندازهٔ کافی روشن فرق نگذاشتم.

فارسی دریِ روزگار عنصری وارث زبان‌های ایرانی پیش از اسلام است و بسیار طبیعی است که واژه‌ای چون «تاب» پیشینه‌ای کهن‌تر از روزگار این شاعر داشته باشد. بااین‌حال، برای تعیین صورت دقیق آن در فارسی میانه و پهلوی باید شواهد زبانی را بررسی کرد.

سه نکته را از هم جدا کنیم:

1. وجود واژه پیش از اسلام: ممکن است واژه‌ای قرن‌ها پیش از اسلام در گفتار مردم رواج داشته باشد، حتی اگر شاهد مکتوب مستقیمی از آن در دست نباشد.

2. پیشینهٔ ریشه‌شناختی: برای «تاب» باید ریشه‌های ایرانی مربوط به گرما و سوختن، از جمله خانوادهٔ ریشهٔ ایرانیِ باستانِ *tap-، بررسی شود. این مقایسه به‌ویژه برای معنی «گرمی و تبش» اهمیت دارد؛ اما به‌تنهایی تمام معانی «تاب» را توضیح نمی‌دهد.

3. املای پهلوی: اینکه این واژه پیش از اسلام وجود داشته، با اینکه صورت نوشتاری مشخصی از آن در متون پهلوی به دست ما رسیده باشد، دو ادعای جداگانه‌اند.

من نباید از نبودِ شاهدی که در پاسخ پیشین عرضه کردم، چنین برداشتی به وجود می‌آوردم که واژه پیش از اسلام وجود نداشته است.

نتیجهٔ اصلاح‌شده: قدمت پیشااسلامی «تاب» فرضی کاملاً جدی و شایستهٔ بررسی زبان‌شناختی است؛ به‌ویژه در معنی گرما و تبش. اما برای ارائهٔ املای دقیق آن به خط پهلوی، لازم است صورت مستند آن را در فرهنگ‌ها و متون فارسی میانه بیابیم. اگر صورت مستندی پیدا شود، می‌توان آن را از بازسازی فرضی جدا کرد و با اطمینان بیشتری عرضه داشت.

چرا نمی توانید بیابید؟

حق با شماست که این پرسش را می‌کنید. من باید به‌جای اکتفا به گفتن اینکه «باید بررسی شود»، خودِ بررسی را انجام بدهم.

در مدخل «تاب»، دو موضوع را باید مشخصاً دنبال کنیم: نخست، آیا در فارسی میانه و متون پهلوی واژه یا صورتی هم‌ریشه با «تاب» وجود دارد؛ دوم، اگر وجود دارد، صورت اصلی آن به خط پهلوی چگونه نوشته می‌شده است. این بررسی باید از فرهنگ‌های تاریخی و متون پهلوی آغاز شود، نه از حدس‌زدن شکل حروف.

اکنون در جست‌وجو به شاهد مشخصی رسیده‌ام که پاسخ را دقیق‌تر می‌کند.

۱. شاهد مستقیم از فرهنگ پهلوی

در فرهنگ معتبر A Concise Pahlavi Dictionary تألیف دیوید نیل مکنزی (D. N. MacKenzie، چاپ ۱۹۷۱)، مدخل‌های زیر آمده‌اند:

صورت آوانویسی‌شده

املای پهلوی در آوانویسی علمی

معنی

tab

tp

تب، تب و حرارت بیماری

taftan

tp-tn'

گرم‌شدن، درخشیدن

tāftan

t)p-tn' در شیوهٔ ضبط این فرهنگ

گرم‌کردن، سوختن و درخشیدن

منبع: مکنزی، A Concise Pahlavi Dictionary، مدخل‌های tab و taftan / tāftan. نسخهٔ دیجیتال فرهنگ.

این همان نوع شاهدی است که برای پژوهش شما لازم داریم: در فارسی میانه، خانوادهٔ واژگانیِ مرتبط با تب، گرما و درخشیدن واقعاً ثبت شده است.

۲. این شاهد چه چیزی را ثابت می‌کند؟

این مدخل‌ها پیوند تاریخیِ «تاب» با مفهوم گرما و درخشندگی را تقویت می‌کنند. بااین‌حال، صورت tp مستقیماً برای واژهٔ tab، به معنی تب، ثبت شده است؛ از این رو نباید بدون بررسی بیشتر آن را املای قطعیِ اسم فارسی دریِ tāb در تمام معانی آن معرفی کنیم.

برای معنی پیچ‌وتاب زلف و ریسمان نیز باید جداگانه شواهد تاریخی را بررسی کرد. ممکن است این معنی با همان خانوادهٔ واژگانی پیوند داشته باشد، اما شاهدی که اکنون یافته‌ایم به‌تنهایی این پیوند را ثابت نمی‌کند.

پس پاسخ پرسش قبلی شما روشن است: بله، پیشینهٔ پیشااسلامی این خانوادهٔ واژگانی شاهد دارد؛ و اکنون یک صورت مشخص پهلوی، یعنی tp، نیز در فرهنگ مکنزی در دست داریم. آنچه هنوز باید تعیین شود، انطباق دقیق این صورت با هر چهار معنی «تاب» در لغت فرس اسدی است.

///////////

تاب. (اِ) توان. (برهان). توانایی. (جهانگیری) (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج). طاقت. (فرهنگ اسدی) (جهانگیری) (انجمن آرا). قوت. (آنندراج). تاو. (انجمن آرا) (آنندراج). تیو. (انجمن آراء) (آنندراج). ۞

|| تحمل، پایداری. || قرار، آرام. || صبر، شکیب. تاب آوردن و تاب بردن و تاب داشتن و تاب بودن کسی را و تاب گرفتن و تاب رفتن از، مستعمل است:

من بچهٔ فرفورم و او باز سپید است با باز کجا تاب برد بچهٔ فرفور.

ابوشکور.

بنیروی او چون نبد تابشان ز تیغش بماندند در بیم جان.

فردوسی.

نداریم ما تاب خاقان چین گذر کرد باید به ایران زمین.

فردوسی.

که دارد پی و تاب افراسیاب مرا رفت باید چو کشتی بر آب.

فردوسی.

بیفتاد از پای و بیهوش گشت همی بی‌تن و تاب و بی‌توش گشت.

فردوسی.

کس اندازهٔ بخشش او نداشت همان تاب با کوشش او نداشت.

فردوسی.

نداریم ما تاب این جنگجوی بدین گرز و چنگال و آهنگ اوی.

فردوسی.

بیاید سپاه مرا برکند دل و پشت ایرانیان بشکند که اکنون نداریم ما تاب او نتابیم با بخت شاداب او.

فردوسی.

بر این کار همداستان موبدان بزرگان و بیداردل بخردان که شاهان به تاب و به مردان‌مرد بدینار شاهی توانند کرد.

فردوسی.

که این باره را نیست پایاب او درنگی شود چرخ از تاب او.

فردوسی.

از ایران ندارد کسی تاب اوی مگر تو که تیره کنی آب اوی.

فردوسی.

کسی را نبد تاب با او به جنگ اگر شیر پیش آیدش یا نهنگ.

فردوسی.

پس چون اسلام به سیستان آوردند و لشکر اسلام قوی گشت و جهانیان را معلوم شد که کسی را بر فرمان سماوی تاب نباشد. (تاریخ سیستان).

برادی دل زفت را تاب نیست دل زفت سنگی‌ست کش آب نیست.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

چو تابت نباشد به جنگ و ستیز از آن به نباشد که گیری گریز.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

کرا با غمان گران تاب نیست ورا چون کباب و می ناب نیست.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

امتان ضعیف من چه کنند که طاقت ندارند و در این سکرات و سختی مرگ تاب ندارند. (قصص‌الانبیاء، ص. ۲۴۶).

برزم آتش افروخته است خنجر تو به پیش آتش افروخته که دارد تاب؟

مسعودسعد.

نه هیچ گردون با همت تو ساید سر نه هیچ آتش با هیبت تو گیرد تاب.

مسعودسعد.

آنجا که تاب حمله ندارد زمین رزم از رخش و رمح خویش توان‌خواه و تاب‌خواه.

انوری.

کی دلت تاب نگاهی دارد آفت آینه‌ها آمده‌ای.

خاقانی.

نه خاقانی من است و من نه اویم که تاب درد چون اویی ندارم.

خاقانی.

دو پستان چون دو خیک آب‌رفته ز زانو زور و از تن تاب‌رفته.

نظامی.

ز خالش چشم بد در خواب‌رفته چو دیده نقش او از تاب‌رفته.

نظامی.

جز غم دریا نخواهم این زمان تاب سیمرغم نباشد در جهان.

عطار (منطق‌الطیر).

من تاب می نیارم، تابی ز زلف کم کن تا کی بود ز زلفت در دل فتاده تابی؟

عطار.

گفت: این اسلام اگر هست ای مرید آنکه دارد شیخ عالم بایزید من ندارم طاقت آن، تاب آن کان فزون آمد ز کوشش‌های جان.

مولوی.

از ضعف بشریت تاب آفتاب نیاورم. (گلستان).

شبی بر سرش لشکر آورد خواب که چند آورد مرد ناخفته تاب؟

سعدی (بوستان).

من شمع جان‌گدازم، تو صبح دلگشایی سوزم گرت نبینم، میرم چو رخ نمایی نزدیک آن‌چنانم، دور این‌چنین که گفتم نی تاب وصل دارم، نی طاقت جدایی.

امیرخسرو.

پری‌رو تاب مستوری ندارد چو دربندی ز روزن سر برآرد.

شبستری.

رها کن عقل را با حق همی باش که تاب خور ندارد چشم خفاش.

شبستری.

آینه دانی که تاب آه ندارد...

حافظ.

ز خود روم چو بیاد آورم خیال ترا کجاست تاب که بینم مه جمال ترا؟

نطقی.

برای عشق تو بر جان من ز دشمن و دوست ملامتی‌ست که کوه گران نیارد تاب.

دلی می‌باید و صبری، که آرد تاب دیدارش.

کرم شب‌تاب پیش چشمهٔ آفتاب چه تاب دارد؟

می‌رفت و عالمی نگرانش، ولی کسی رشکم به دل فزود که تاب نظر نداشت.

|| چرخ و پیچ که در طناب و کمند و زلف می‌باشد. (برهان). پیچ‌وشکن. (آنندراج). پیچ. (فرهنگ جهانگیری). چرخ و پیچ که در طناب و کمند و زلف می‌افتد. (انجمن آرای ناصری). پیچ و تاب که در رسن و رشتهٔ زلف نیکوان باشد. (فرهنگ اسدی). پیچ و خم و شکن و چین و هر یک از خمیدگی‌های رسن و موی و زلف؛ و چین‌های صورت و ابرو را تاب گویند: تاب زلف، تاب ابریشم، تاب ابرو، تابداده (کمند)، پرتاب، بتاب:

چون او حلقه کرد آن کمند بتاب پذیره نیارد شدن آفتاب.

دقیقی.

مر این بند را راست گردان ز تاب چو کردم، ز دستم فرو شد به آب.

فردوسی.

بینداخت آن تاب‌داده کمند سران سواران همی کرد بند.

فردوسی.

برآویخت با دیو پولادوند بینداخت آن تاب‌داده کمند.

فردوسی.

دو رخ زرد و چهره پر از آب کرد همان چهر خندان پر از تاب کرد.

فردوسی.

که دارد گه کینه پایاب او ندیدی بروهای پرتاب او؟

فردوسی.

ترا نیست در جنگ پایاب او ندیدی بروهای پرتاب او؟

فردوسی.

به چهره چو تاب اندر آورد بخت بر آن نامداران بشد کار سخت.

فردوسی.

ز تیمار، مژگان پر از آب کرد روانش بروها پر از تاب کرد.

فردوسی.

و گر هیچ تاب اندر آرد به چهر به یزدان که بر پای دارد سپهر.

فردوسی.

چو آن دلو در چاه پرآب گشت پرستنده را روی پرتاب گشت.

فردوسی.

دژم گشت و دیده پر از آب کرد بروهای جنگی پر از تاب کرد.

فردوسی.

همه ناخنش پر ز خوناب کرد به روی سپهبد پر از تاب کرد.

فردوسی.

سیه زلف آن سرو سیمین من همه تاب و پیچ است و بند و شکن.

فرخی.

چشم تو پرخواب و سحر، روی تو پرسیم و گل جعد تو پرچین و پیچ، زلف تو پربند و تاب.

فرخی.

ز بس پیچ و چین، تاب و خم زلف دلبر گهی همچو چوگان شود، گاه چنبر.

فرخی.

معشوق او بتی که دل اندر دو زلف او گم کرده از خم و گره و تاب و پیچ و چین.

فرخی.

با دو زلف سیاه دست افکند تاب او باز کرد یک ز دگر.

فرخی.

ای رخ رخشان جانان زیر آن زلف بتاب لالهٔ سنبل حجابی یا مه عنبرنقاب.

عنصری.

تا بادها وزان شد بر روی آب‌ها آن آب‌ها گرفت شکن‌ها و تاب‌ها.

منوچهری.

چو از زلف شب باز شد تاب‌ها فرو مرد قندیل محراب‌ها.

منوچهری.

بمی‌خوارگان ساقی آواز داد فکنده به زلف اندرون تاب‌ها.

منوچهری.

تا خیام چرخ را نبود شرج همچون ستون تا طناب صبح را نبود گره چونانکه تاب در جهان جاه لشکرگاه اقبال ترا خیمه اندر خیمه بادا و طناب اندر طناب.

انوری.

کم دید چشم من چو تو، زیرا که چون کمند همواره پر ز پیچ و پر از تاب و پرخمی.

ناصرخسرو.

آب نمانده در آن دو رنگین سوسن تاب نمانده در آن دو مشکین چنبر.

مسعودسعد.

تا تو بتاب کردی زلف سیاه را در تو بماند چشم، به خوبی، سپاه را.

مسعودسعد.

همچو مشاطگان کند بر چشم جلوهٔ روی خوب و زلف بتاب.

مسعودسعد.

از چاه دولت آب کشیدن طمع مدار کان دلوها درید و رسن‌ها ز تاب شد.

خاقانی.

یارب اندر چشم خون‌ریزش چه خواب است آن‌همه در سر زلف دلاویزش چه تاب است آن‌همه؟

خاقانی.

زلف تو کمند تو سنان است مشکین سر زلف تاب‌داده.

خاقانی.

توبه و سوگند ما را تاب از هم باز کرد زلف را تا تاب داد و بر رخ تابان نهاد.

رشیدی سمرقندی.

پای می‌کوفت با هزار شکن پیچ‌درپیچ‌تر ز تاب رسن.

نظامی.

بنفشه تاب زلف افکنده بر دوش گشاده باد نسرین را بناگوش.

نظامی.

ز تاب زلف خویش آرم بتابش فروبندم به سحر غمزه خوابش.

نظامی.

ز جعد بنفشه برانگیز تاب سر نرگس مست برکش ز خواب.

نظامی.

کمند عنبرین او که چندین تاب و چین دارد ز ماه آسمان سر از درازی بر زمین دارد.

عطار.

وز دیده فروباری اگر آب شوم از زلف برون کنی اگر تاب شوم در دست نگیری ار می ناب شوم در چشم تو درنیایم ار خواب شوم.

کمال اسماعیل.

ز هر خمی بدر آید هزار نافهٔ چین چو باد باز کند از کمند زلف تو تاب.

(از صحاح الفرس).

تب به تاب رشته می‌بندند مردم، لیکن او هر شبی بندد به تاب رشته تب بر خویشتن.

سلمان ساوجی.

چون ناز کشم باری ز آن زلف بتاب، اولی.

حافظ.

هموار کن از تاب زدن رشتهٔ خود را شیرازهٔ جمعیت صد عقد گهر باش.

صائب.

برخاست پی رقص وز صد دلشده جان برد تابی به کمر داد و دلم را ز میان برد.

ابراهیم شوکتی.

دل چون سر زلف نیکوان است بد باشد اگر بتاب نبود.

ضیاءالدین بسطامی.

عقیق را ز لبت آب در دهان آمد خدنگ را ز قدت تاب در میان افتاد.

اشهری نیشابوری.

|| حرکت دادن، پیچانیدن، دوران دادن:

سرنیزه را سوی سهراب کرد عنان و سنان را پر از تاب کرد.

فردوسی.

در تن هر شاه فرمان تو آورده‌ست خم در دل هر شیر شمشیر تو افکنده است تاب.

امیرمعزی.

شمشیر کشید و داد تابش گفتا که بدین دهم جوابش.

نظامی.

|| اعراض. (آنندراج). سرکشی و روی‌گردانی و روی برتافتن و راه خلاف رفتن، مقاومت کردن:

نگر سر نپیچی ز فرمان من نگه دار بیدار پیمان من و گر هیچ تاب اندر آری به دل بیارم یکی لشکر دل‌گسل.

فردوسی.

و گر بینم اندر سرش پیچ و تاب هیونی فرستم هم اندر شتاب.

فردوسی.

یکی طوس را داد آن تخت عاج همان یاره و طوق و منشور چاچ بدو گفت هر کس که تاب آورد دگر یاد افراسیاب آورد همانگه سرش را ز تن دور کن وزو کرکسان را یکی سور کن.

فردوسی.

به یزدان چنین گفت کای کامگار توانا و دارندهٔ روزگار اگر تاب گیرد دل من ز داد از آن پس مرا تخت شاهی مباد.

فردوسی.

|| حدت، شدت، سورت:

از آن سو به تاب و شتاب اندرند وزین سو تو گویی به خواب اندرند.

فردوسی.

صبحدمان دوش خضر بر درم آمد به تاب کرد به آواز نرم صبحک‌الله خطاب.

خاقانی.

تاب سرما که برد از آتش تاب آب را تیغ و تیغ را کرد آب.

نظامی.

|| خلل، فساد. تاب آوردن در کاری: ایجاد فتنه و فساد و خلل کردن در آن؛ لاف انداختن در کار (در تداول):

برفتند هر کس که بد کرده بود بدان کار تاب اندر آورده بود.

فردوسی.

دگر هیچ تاب اندر آری به کار نبینی به‌جز گردش روزگار.

فردوسی.

چنین گفت با خویشتن شهریار که گفتار هر دو نیاید به کار بر این کار بر نیست جای شتاب که تنگی دل آرد خرد را به تاب.

|| خشم، قهر، هیجان، افروختگی، معارضه، فشار:

سر از خواب برداشت افراسیاب سیه کرده دل را ز کین و ز تاب.

فردوسی.

به گفتار اگر هیچ تاب آوریم خرد را همی سربه‌خواب آوریم.

فردوسی.

اگر تاب بودی به سرش اندرون به دل کین و اندر جگر جوش خون.

فردوسی.

نهانی همی بود با تاب و خشم پس آنگه چنین گفت با آب چشم.

فردوسی.

بیندازند زوبین را گه تاب چو اندازد کمانور تیر پرتاب.

اسعد گرگانی (ویس و رامین).

امیر از آن سخت در تاب شد. (تاریخ بیهقی، ص. ۴۱۷). چون نزدیک خواجه رسیدم، یافتم وی را سخت در تاب و خشم. (تاریخ بیهقی، ص. ۱۶۳). بونصر گفت: خداوند در تاب چرا می‌شود؟ بوالقاسم بهیچ حال زهره ندارد که مال بیت‌المال ببرد و اگر بفرمایی نزدیک وی روم و پنبه از گوش وی بیرون کنم. (تاریخ بیهقی، ص. ۳۶۸).

همه شب دژم هر دو از مهر و تاب نه در دل شکیب و نه در دیده خواب.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

بیامد سوی خیمه هنگام خواب ز نادیدن ببر پرخشم و تاب.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

سپهبد بدید آن هم اندر شتاب چو شیر دمان جست با خشم و تاب.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

نه کس را بد آرامش از جنگ و تاب نه در مغز هوش و نه در دیده خواب.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

در سکون برترم ز کوه که من در جواب عدو نگیرم تاب.

مسعودسعد.

چه کار باشدم اندر دیار هندستان که هست بر من شاهنشه جهان در تاب.

مسعودسعد.

از بوی تو در تاب شود آهوی مشکین گر بازکنند از شکن زلف تو تایی.

سعدی.

شنید این یکی مرد پوشیده‌چشم بگفتا چه در تابت آورد و خشم؟

سعدی (بوستان).

نشسته غنچه به یاد دهان تو دلتنگ بنفشه از سر زلف تو رفته اندر تاب.

(از صحاح الفرس).

ز بنفشه تاب دارم که ز زلف او زند دم تو سیاه کم‌بها بین که چه در دماغ دارد؟

حافظ.

چو دست بر سر زلفش زنم به تاب رود.

حافظ.

بتاب موی و ز من روی خوب خویش متاب مخواه ز آتش هجران دل من اندر تاب.

شیبانی.

اگرچه رشته از تاب گهر بی‌جان و لاغر شد کشید از مغز گوهر انتقام آهسته‌آهسته.

صائب.

جان ما تاب ز هر زلف پریشان نخورد دل ما آب ز هر چاه زنخدان نخورد.

صائب.

|| اضطراب، غم، رنج. (برهان). مشقت. (جهانگیری) (برهان). محنت. (جهانگیری) (برهان). در تاب داشتن: موجب غم و غصه شدن:

به خط و آن لب و دندانش بنگر که همواره مرا دارند در تاب یکی همچون پرن بر اوج خورشید یکی چون شایورد از گرد مهتاب.

فیروز مشرقی.

چه از عود و عنبر، چه از مشک ناب که آمد از آن بر بداندیش تاب.

فردوسی.

از ایران بگرداند او رنج و تاب بود بر کفش هوش افراسیاب.

فردوسی.

بیکسان پدر خون چکاند همی برخ بر ز خون سیل راند همی همه دوده با وی به تاب اندرند ز دیده به خون و به آب اندرند.

شمسی (یوسف و زلیخا).

ز فرزند بینم همه درد و تاب ز پیوند یابم همه خون و تاب.

شمسی (یوسف و زلیخا).

ز دل برکشد می تف و درد و تاب چنان چون بخار زمین آفتاب.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

از تاب درد، سوزش تن هست وز بار ضعف قوت تن نیست.

مسعودسعد.

روز نیمی به آفتاب شدی شب بدو در به رنج و تاب شدی.

سنایی.

در این جهان که سرای غم است و تاسه و تاب چو خاشه بر سر آبیم و تیره از سر آب.

سوزنی.

به جان آنکه چو عیسیم برد بر سر دار نشست زیر و جهودانه می‌گریست به تاب.

خاقانی.

بختی دارم چو چشم خسرو همه خواب چشمی دارم چو لعل شیرین همه آب جسمی دارم چو جان مجنون همه درد جانی دارم چو زلف لیلی همه تاب.

خاقانی.

کاشکی رنجه شدی باری بدیدی کز غمش در دل تاریک خاقانی چه تاب است آن‌همه.

خاقانی.

وآن نافه که مشک ناب دارد خون ریختنش چه تاب دارد.

نظامی.

تنی کآن‌همه مالش و تاب یافت به مالشگر آسایش و خواب یافت.

نظامی (شرف‌نامه، ص. ۳۳۹).

سگالش بسی شد در آن رنج و تاب نیفتاد از آن جمله رایی صواب.

نظامی.

از همچو تو دلداری دل برنکنم باری گر تاب کشم باری ز آن زلف بتاب، اولی.

حافظ (دیوان، چ. قدسی).

می صوفی‌افکن کجا می‌فروشند که در تابم از دست زهد ریایی.

حافظ.

تاب بنفشه می‌دهد طرهٔ مشکسای تو پردهٔ غنچه می‌درد خندهٔ دلگشای تو.

حافظ.

نباید طالبان را تاب خوردن گهر ناید به کف بی‌غوص کردن.

کاتبی.

بتاب موی و ز من روی خوب خویش متاب مخواه ز آتش هجران دل من اندر تاب.

شیبانی.

|| حرارت و گرمی. (جهانگیری) (برهان). تبش، گرمی. (فرهنگ اسدی). گرمی. (انجمن آرای ناصری) (آنندراج):

از بهر که بایدت بدین‌سان شو و گیر وز بهر چه بایدت بدین‌سان تف و تاب؟

کسائی.

اگر تاب تیغم به جیحون رسد وگر باد گرزم به هامون رسد.

فردوسی.

گریزان بشد پیش افراسیاب دلش پر ز خون و جگر پر ز تاب.

فردوسی.

گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف گفتا که مشک ناب ندارد قرار تاب.

عنصری.

چو برزد آتش مهرش ز دل تاب بیامد رشک و بر آتش فشاند آب.

اسعد گرگانی (ویس و رامین).

دل سنگینش لختی نرم گشتی به تاب مهربانی گرم گشتی.

اسعد گرگانی (ویس و رامین).

دل آن سنگدل را نرم گردان به تاب مهر لختی گرم گردان.

اسعد گرگانی (ویس و رامین).

چو دوزخ بود جان تو ز بس تاب چو دریا بود چشم تو ز بس آب.

اسعد گرگانی (ویس و رامین).

دمید آتش از خشکی و تف و تاب ز سردی و تری پدید آمد آب.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

ز بس در زمین از تف نعل تاب به دریای قلزم بجوش آمد آب.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

چون بشنوی که مکه گرفته‌ست فاطمی بر دلت ذل ببارد و بر تنت تاب و تب.

ناصرخسرو.

آبست و آتش است حسامش به گاه رزم روی زمین و چرخ پر از موج و تاب او.

مسعودسعد.

تیر پرتاب تو در دیدهٔ بدخواه تو باد تا بود راستی تیرکژ از تاب و زرم.

سوزنی.

تابی‌ست در دلم ز رخ آبدار دوست کان را به پیش کس نکند آشکار دل.

سوزنی.

آب را تا لطف و صفوت، نار را تاب و تبش خاک را حلم و درنگ و باد را خشم و شتاب جاودان بادی به عالم پادشاه کامران خاک حلم و باد شوکت، آب لطف و نار تاب.

سوزنی.

تاب و تب او مبین به ظاهر کاندر دلش آتشی‌ست مدغم.

خاقانی.

بیمارم و چون گل که نهی در دم کوره گه در عرقم غرقه و گه در تبم از تاب.

خاقانی.

مبادا که آن آتش آید به تاب که ننشیند آنگه به دریای آب.

نظامی.

شه از بهر آن سروشمشاد رنگ چنان سوخت کز تاب آتش خدنگ.

نظامی.

تاب سرما که برد از آتش تاب آب را تیغ و تیغ را کرد آب.

نظامی.

زهی ز گونهٔ رخسار تو به تاب آتش چو جان سوخته گیرد میان آب آتش.

سیف اسفرنگ.

گر جهان پر برف گردد سربه‌سر تاب خور بگدازدش از یک نظر.

مولوی.

گفت آتش من همانم ای شمن اندرآ تا تو ببینی تاب من.

مولوی.

شنیدم که مستی ز تاب نبیذ به مقصورهٔ مسجدی دردوید.

سعدی (بوستان).

شرابی از ازل درداد ما را هنوز از تاب آن می در خماریم.

سعدی.

هر که در این کیش از او خم نرفت راست نشد تا به جهنم نرفت تیر که در کیش کمان‌وش بود عاقبتش تاب ز آتش بود.

امیرخسرو.

زهی گرفته ز روی تو شمع گردون تاب تنم ز آتش عشقت چو آهن اندر تاب.

(از صحاح الفرس، ص. ۳۷).

جوهر او نپوسد اندر آب آتش او نسوزد اندر تاب.

اوحدی.

مرا دولت ز خود پرتاب می‌کرد تنم پر تب، دلم پرتاب می‌کرد.

اوحدی.

از تاب آتش می بر گرد عارضش خوی چون قطره‌های شبنم بر برگ گل چکیده.

حافظ.

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل بیار ای باد شبگیری نسیمی ز آن عرقچینم.

حافظ (دیوان، چ. قزوینی، ص. ۲۴۳).

ز تاب هجر تو دارد شرار دوزخ تاب.

حافظ.

آب آن روضهٔ دین افروزد تاب این خرمن ایمان سوزد.

جامی.

عیش جهان چو خنجر تیز است و شاخ نو لهو جهان چو شربت گرم است و تاب و تب.

سیدحسن اشرفی.

|| فروغ و تابش. (فرهنگ اسدی). تابش و روشنایی و فروغ. (آنندراج). پرتو و فروغ. (جهانگیری) (انجمن آرای ناصری). روشنی آفتاب و شمع و چراغ و امثال آن. (انجمن آرای ناصری). تافتن هر چیزی که نورانی باشد، همچون فروغ و پرتو آفتاب و شمع و چراغ و مانند آن. (برهان). عکس، انعکاس:

اگر ماهی گرفتی تو به گوراب چو روز آید شود آن ماه بی‌تاب.

اسعد گرگانی (ویس و رامین).

به روز انده‌گسارم آفتاب است که چون رخسار تو با نور و تاب است.

اسعد گرگانی (ویس و رامین).

به شب همچو آتش نمودی ز تاب گرفتی به روز آتش از آفتاب.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

همی آفتاب فلک فرّ و تاب ز تاج تو گیرد چو مه ز آفتاب.

اسدی (گرشاسب‌نامه، ص. ۲۷۲).

چنان خیل پروین بدیدار و تاب که عقدی ز لؤلؤ گسسته در آب.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

چنان هر ستونی که از رنگ و تاب گرفتی ز دیدار او دیده آب.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

تاب و نور از روی من می‌برد ماه تاب و نورش گشت یکسر پیچ و تاب.

ناصرخسرو.

پیچ و تابش نور و تاب از من ببرد تا بماندم تافته بی‌نور و تاب.

ناصرخسرو.

تاب در آفتاب جاهش باد چون فروماند آفتاب از تاب.

سوزنی.

سایه‌ای ز آن سایه‌پروردند خلق از عدل تو آفتابی، وز تو عالم را ضیا و نور و تاب.

سوزنی.

با من چو بخندید خوش آن در خوشاب بر چهر ز شرم دست را کرده نقاب عکس لب او ز پشت دست پرتاب می‌تافت چو از جام بلورین می ناب.

فلکی شیروانی.

در پیش رخ تو ماه را تاب کجاست؟ عشاق ترا بدیده در خواب کجاست؟ خورشید ز غیرتت چنین می‌گوید کز آتش تو بسوختم، آب کجاست؟

خاقانی.

به تاب آینهٔ دل در این سیاه غلاف به آب آینهٔ جان در این کبود سرای.

خاقانی.

مر زمین را آسمان می‌داشت دوش از مه چراغ صبح چون دم زد نماند آن تاب اندر آفتاب.

سیف اسفرنگ.

و بر سر هر قبه منجوق یاقوتی سرخ که از دور در نظر آید و از تاب چون آفتاب نماید. (تفسیر بی‌نام، مائهٔ هفتم، متعلق به عبدالعلی صدرالاشرافی).

سلیمان در هنگام کوچ سایه کردن فرمود بر تخت خویش، مقداری تاب آفتاب یافت، در پرندگان نظر کرد، غایب بودن هدهد دریافت. (ایضاً تفسیر بی‌نام مزبور).

جامهٔ ما روز، تاب آفتاب شب نهالین و لحاف از ماهتاب.

مولوی.

ور فکند رای تو بر بنده تاب ذره شوم پیش چنان آفتاب.

امیرخسرو.

ماه است جام و باده در او تاب آفتاب.

(از صحاح الفرس).

زهی گرفته ز روی تو شمع گردون تاب تنم ز آتش عشقت چو آهن اندر تاب.

(از صحاح الفرس).

چنانکه تاب آفتاب... میوه‌های خام را و غورهٔ خام را شیرین می‌گرداند... (کتاب المعارف).

اگر ماه گیرد ز روی تو تاب کند مهر را ذرهٔ خود حساب.

ظهوری.

صف‌ها از تاب تیغ و نیزه و زوبین گفتی اطراف راه کاهکشان است.

|| عنصری در قطعهٔ ذیل تاب را به معانی متعدد آورده است:

گفتم متاب زلف و مرا ای پسر متاب گفتا ز بهر تاب تو دارم چنین به تاب گفتم نهی برین دلم آن تابدار زلف گفتا که مشک ناب ندارد قرار تاب گفتم که تاب دارد بس با رخ تو زلف گفتا که دود دارد با تف خویش تاب.

عنصری.

|| در چشم به معنی کژی و اعوجاج است: «چشم او تاب برداشته»، یعنی کمی کژی و اعوجاج در نگاه کردن او پدیدار است؛ «در چشم‌هاش تابی هست»، یعنی چپ است.

|| رنگ:

زر سرخ است او سیه‌تاب آمده از برای رشک این احمق‌کده.

مولوی.

|| آشفتگی:

خمار ساقیان افتاده در تاب دماغ مطربان پیچیده در خواب.

نظامی.

|| تاب گاه پس از «تک» آید و همان معنی را افاده کند:

در تک و تاب ز آنکه تاخته بود مغزش از تشنگی گداخته بود.

نظامی.

تک و تاب شاهان بود اندکی.

نظامی.

خسک بر گذر ریخته خواب را فراموش کرده تک و تاب را.

نظامی.

|| نیز «تاب» پس از «تب» آید، به همان معنی «تب و تاب».

|| تاب در ترکیباتی نظیر شب‌تاب، جهان‌تاب، عالم‌تاب، جگر‌تاب، رسن‌تاب، تون‌تاب، عنان‌تاب، صفت فاعلی مرکب مرخم سازد، به معنی تابندهٔ جهان، تابندهٔ عالم، تابندهٔ جگر:

شب زمستان بود و کپی سرد یافت کرمکی شب‌تاب ناگاهی بتافت کپیان آتش همی پنداشتند پشتهٔ هیزم بدو برداشتند.

رودکی (کلیله و دمنه).

درای جگر‌تاب و فریاد زنگ ز سر مغز می‌برد از روی رنگ.

نظامی.

هوایی ز دوزخ جگر‌تاب‌تر.

نظامی.

جگر‌تاب شد نعره‌های بلند.

نظامی.

شهنشاه برخاست هم در زمان عنان‌تاب گشت از بر همگنان.

نظامی.

عنان‌تاب شد شاه پیروزبخت.

نظامی.

روان کرد رخش عنان‌تاب را برانگیخت چون آتش آن آب را.

نظامی.

نهاده یکی خوان خورشید‌تاب بر او چهار کاسه ز بلور ناب.

نظامی.

تا یمن‌تاب شد سهیل سپهر آن پرستش نه ماه دید و نه مهر.

نظامی.

چراغ جهان‌تاب را هست نور.

نظامی.

سهیل یمن‌تاب را با ادیم همان شد که بوی مرا با نسیم.

نظامی.

چو در آب جام جهان‌تاب دید ز یک شربتش خلق سیراب دید.

نظامی.

پیش مردان آفتاب‌صفت باضافت چو کرم شب‌تابی.

سعدی.

گوهری ده که چرخ‌تاب بود در خور گوش آفتاب بود.

امیرخسرو.

|| مؤلف آنندراج آرد: چون در آخر چیزی ملحق شود، گاه افادهٔ آن کند که این شیء ملحق به چیزی دیگر را تاب داده است و گاه افادهٔ آن کند که از چیزی تاب خورده؛ پس این لفظ مرکب که به تاب ترکیب یافته، خواه تاب به معنی روشنی و گرمی بود و خواه به معنی پیچ و انعطاف باشد، چون صفت چیزی واقع شود، آن موصوف معقول بوده و در صورت اول، چنانکه گویی «آب آهن‌تاب»، یعنی آبی که آهن او را تاب داده است و فاعل باشد در صورت دوم، چنانکه گویی «آفتاب جهان‌تاب»، یعنی آفتابی که جهان را او تاب داده است. و از قبیل اول است «رخش عنان‌تاب»، یعنی اسبی که عنان تاب می‌دهد او را، ای به مجرد اشارهٔ عنان مطاوعت کند و سوار را در سواری آن احتیاج به مهمیز و قمچی نباشد. و مخفی نماند که لفظ تاب با لفظ خوردن و دادن و عندالاضافه به سوی کمر و زلف و مانند آن، افادهٔ معنی دوم کند، و افادهٔ معنی اول کند با لفظ افتادن و افکندن و گرفتن، و افادهٔ هر دو معنی کند با لفظ زدن... ـ انتهی.

|| تاب دادن، به معنی سرخ کردن در روغن و غیره است.

|| پرتو افکندن و روشن ساختن:

سنان‌ها همی داد در گرد تاب چو آتش زبانه‌زنان اندر آب.

اسدی (گرشاسب‌نامه).

تاب دادن در بیت ذیل ظاهراً به معنی ذوب کردن آید:

تنش چون کوه برفین تاب می‌داد ز حسرت شاه را برف آب می‌داد.

نظامی.

|| تاب گرفتن، به معنی نور گرفتن و از پرتو چیزی روشن شدن آمده است:

باشد چو طبع مهر من اندر هوای تو چون تاب گیرد از حرکات خور آینه.

خاقانی.

مارا ماده بُختی، عمعاق [ كذا] گوید: یکی دَبّه در افکندی بزیر پای اشتریان یکی بر چهره مالیدی مهار ماده مارا.

 مارا ماده بُختی، عمعاق [ كذا] گوید:   یکی دَبّه در افکندی بزیر پای اشتریان   یکی بر چهره مالیدی مهار ماده مارا.  

مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج  بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی.  نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان  این بیت را با  حروف پهلوی  به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟

شرح مدخل «مارا» در لغت فرس اسدی

مدخل: مارا. مادهٔ بُختی؛ عمعاق [كذا] گوید:

یکی دَبّه درافکندی بزیر پای اشتریان یکی بر چهره مالیدی مهار ماده مارا

این مدخل از آن مواردی است که باید میان سه مسئله فرق گذاشت: معنای واژه در فرهنگ اسدی، فهم درست بیت و امکان بازنویسی واژه‌ها با خط‌های ایران باستان. به‌ویژه، نباید صورت پهلویِ پیشنهادی را بی‌دلیل با املای مستند در کتیبه‌ها یا متون پهلوی یکی دانست.

۱. شرح واژه و معنی بیت

مارا در این مدخل ظاهراً به معنی «مادهٔ مار» نیست؛ زیرا خود فرهنگ آن را با تعبیر «مادهٔ بُختی» توضیح می‌دهد. بنابراین، به احتمال زیاد با نام جانوری یا واژه‌ای محلی برای جانوری ماده روبه‌رو هستیم که در زبان بُختی به کار می‌رفته است. بااین‌حال، از همین عبارت کوتاه نمی‌توان گونهٔ جانور را با اطمینان تعیین کرد.

در بیت، دو فعل دیده می‌شود:

  • دَبّه درافکندی: چیزی را بر زمین یا زیر پای شتران می‌افکندی؛ اما ضبط «دَبّه» نیازمند بررسی نسخه و شواهد فرهنگ‌های دیگر است.

  • بر چهره مالیدی: چیزی را به صورت یا چهره می‌مالیدی.

مهار ماده مارا نیز احتمالاً ترکیبی است که «مارا» در آن نام همان جانور ماده است؛ ولی تا هنگامی که ضبط بیت و معنای دقیق «دَبّه» روشن نشده، تفسیر یکپارچه و قطعی آن دشوار است.

نکتهٔ مهم آن است که «عمعاق» را نیز فعلاً باید همان‌گونه که در نقل شما آمده، با علامت تردید حفظ کرد؛ ممکن است نام شاعر یا ضبط نام او در نسخه دچار تصحیف شده باشد.

۲. بررسی زبان‌شناختی واژه‌ها

واژه

معنی در بیت

پیشینهٔ زبانی و ملاحظات

مارا

ماده‌شتر بُختی، بنا بر تعریف فرهنگ

واژه‌ای که باید در فرهنگ‌های کهن و گویش‌های ایرانی بررسی شود؛ پیوند آن با «مار» به معنی خزنده از این شاهد اثبات نمی‌شود.

بُختی

منسوب به بُختَر/باختر؛ در اینجا شتر بُختی

احتمال ارتباط با نام تاریخی باختر و بلخ مطرح است. «بُختی» در فارسی و عربی نامی برای شتر بُختی است؛ اما ریشه‌شناسی دقیق آن نیازمند شواهد تاریخی بیشتری است.

دَبّه

چیزی که در بیت افکنده می‌شود

ضبط و معنای آن هنوز قطعی نیست؛ نمی‌توان آن را بدون شاهد به واژه‌ای پهلوی نسبت داد.

زیر

پایین، زیرِ پای

واژه‌ای کهن ایرانی است و با صورت‌های ایرانی میانه قابل مقایسه است.

پای

اندام یا پای جانور

واژه‌ای ایرانی با سابقهٔ کهن؛ صورت‌های ایرانی میانهٔ آن برای بررسی تطبیقی اهمیت دارند.

اشتریان

شتران

جمع «اشتر»، از واژگان کهن ایرانی. صورت اوستاییِ مرتبط با شتر uštra- است.

چهره

روی و صورت

واژه‌ای ایرانی با پیشینه در فارسی میانه و فارسی نو؛ نباید املای فارسی امروزی را عیناً به دورهٔ هخامنشی منتقل کرد.

مالیدن

بر چیزی کشیدن

فعل فارسی؛ صورت امروزی آن را نمی‌توان بدون بررسی تحول آوایی مستقیماً به فارسی باستان نسبت داد.

مهار

افسار و وسیلهٔ هدایت شتر

واژه‌ای در فارسی نو؛ برای تعیین صورت دقیق ایرانی میانه یا منشأ دورتر آن باید شواهد فرهنگ‌های تاریخی بررسی شود.

یکی

یک تن یا یک چیز

ساخت فارسی نو؛ در فارسی میانه برای مفهوم «یک» صورت‌های دیگری نیز به کار می‌رفته است.

۳. کدام واژه‌ها به روزگار پیش از اسلام می‌رسند؟

مهم‌ترین شاهد این بیت، به نظر من، «اشتر» و «بُختی» است.

صورت اوستاییِ uštra- به معنی «شتر» شاهدی واقعی از زبان ایرانی باستان است. بنابراین، برای مفهوم «اشتر» می‌توان به یک واژهٔ مستند پیشااسلامی استناد کرد؛ ولی این به معنای آن نیست که صورت دقیق «اشتر» در بیت عمعاق نیز الزاماً همان صورت اوستایی را داشته است.

دربارهٔ «بُختی» نیز ارتباط با باختر و شتر بُختی محتمل است، اما باید میان این سه مورد تمایز گذاشت:

  1. نام جغرافیایی باختر؛

  2. نام یا صفت «بُختی» برای شتر؛

  3. صورت احتمالی این واژه در فارسی باستان یا فارسی میانه.

برای مورد سوم، بدون شاهد مستقیم نمی‌توان املای قطعی عرضه کرد.

۴. این واژه‌ها را چگونه با خط پهلوی می‌نوشتند؟

خط پهلوی یک شیوهٔ واحد و بی‌تغییر نبود؛ میان کتیبه‌های پهلوی ساسانی و خط پهلوی کتابی تفاوت‌هایی وجود دارد. افزون بر آن، در پهلوی کتابی برخی واژه‌ها با هزوارش، یعنی صورت نوشتاری آرامی و خوانش ایرانی، نوشته می‌شدند.

ازاین‌رو، برای این بیت بهتر است میان صورت مستند تاریخی و بازسازی فرضی تفاوت بگذاریم.

نمونه‌های قابل اتکا و محدودیت بازسازی

اشتر

صورت ایرانی باستان: اوستایی uštra-، به معنی شتر. این واژه شاهدی پیشااسلامی دارد، ولی نباید صورت اوستایی را به‌عنوان املای پهلوی معرفی کرد.

بُختی

در این بیت، ظاهراً صفت یا نام نوعی شتر است. برای تعیین املای پهلوی آن باید شاهد مستقیمی از متن پهلوی یا فرهنگ تاریخی معتبر یافت.

مارا

با توجه به تعریف «ماده بُختی»، باید آن را در اینجا نام یا صفتی برای شتر ماده بررسی کرد، نه اینکه بی‌دلیل با واژهٔ «مار» به معنی افعی یکی گرفت. صورت پهلوی آن هنوز احراز نشده است.

آیا می‌توان تمام بیت را به خط پهلوی نوشت؟

می‌توان یک بازنویسی آزمایشی بر پایهٔ آواهای فارسی انجام داد، اما چنین متنی بازسازی امروزی خواهد بود، نه رونویسی تاریخی. خط پهلوی برای نشان دادن همهٔ تمایزهای آوایی فارسی نو مناسب نیست و صورت‌هایی چون «مارا»، «دَبّه» و «مهار» نیز در این شاهد به املای تاریخیِ مستند متصل نشده‌اند.

همچنین نمی‌توان با اطمینان گفت که نوشیروان، بزرگمهر، موبد مؤید یا کرتیر دقیقاً این واژه‌ها را چگونه می‌نوشتند. کرتیر در کتیبه‌های ساسانی به کار می‌برده است؛ اما سبک نوشتاری او را نمی‌توان بدون شاهد به واژگان این بیت تعمیم داد. برای دورهٔ هخامنشی نیز خط میخی فارسی باستان با خط پهلوی ساسانی یکی نیست.

۵. نتیجهٔ نهایی مدخل

  • مارا: بنا بر تعریف اسدی، «مادهٔ بُختی»؛ یعنی ماده‌شتر بُختی، نه لزوماً «مار» به معنی خزنده.

  • بُختی: نام یا صفتی برای شتر بُختی که احتمال پیوند آن با باختر مطرح است.

  • اشتر: واژه‌ای با پیشینهٔ کهن ایرانی؛ صورت اوستاییِ مرتبط با آن، uštra-، مستند است.

  • دَبّه: ضبط و معنای آن به بررسی نسخه و شواهد فرهنگ‌های دیگر نیاز دارد.

  • خط پهلوی: تا یافتن شاهد مستقیم، نباید برای «مارا» یا «بُختی» صورت پهلویِ قطعی ساخت و آن را به روزگار ساسانی نسبت داد.

پیشنهاد برای ادامهٔ تحقیق: در این مدخل، مهم‌ترین مسئله یافتن شاهد مستقل برای «مارا» در فرهنگ‌های فارسی کهن و گویش‌های ایرانی است. اگر ضبط «ماده بُختی» در نسخه‌های دیگر نیز تأیید شود، می‌توان با اطمینان بیشتری دربارهٔ ریشه و صورت تاریخی آن داوری کرد.

/////////////////

مارا — ویرایش و شرح مدخل لغت فرس

مدخل: مارا. مادهٔ بُختی. عمعاق [کذا] گوید:

یکی دَبّه درافکندی بزیر پای اشتریان یکی بر چهره مالیدی مهار ماده مارا.

۱. معنی مدخل

اسدی در این مدخل «مارا» را به معنی مادهٔ بُختی آورده است. «بُختی» در فارسی کهن به شتر بُختی یا شترِ منسوب به بُخت (ناحیهٔ باختر چین و پیرامون آن در جغرافیای تاریخی) اشاره دارد؛ بنابراین، در این مدخل «مارا» ظاهراً نام یا صورتی خاص برای ماده‌شتر بُختی است.

۲. شرح بیت

در بیت، سخن از اشتریان و مهار ماده‌شتر است. «دَبّه» احتمالاً نام وسیله یا چیزی است که زیر پای شتران می‌افکندند؛ اما برای تعیین معنای دقیق آن، باید کاربرد این واژه در متون هم‌عصر بررسی شود.

مصراع دوم نیز از مالیدن چیزی بر چهره و مهار ماده‌شتر سخن می‌گوید، ولی رابطهٔ دقیق اجزای عبارت در ضبط موجود کاملاً روشن نیست.

۳. نکتهٔ نسخه‌شناختی

نام شاعر در نقل شما به صورت «عمعاق [کذا]» آمده است. بهتر است این ضبط فعلاً حفظ شود و بدون مراجعه به نسخه یا چاپ معتبر به نام دیگری تغییر نکند.

نتیجهٔ موقت: «مارا» در لغت فرس به معنی ماده‌شتر بُختی ثبت شده است. برای تعیین ریشهٔ واژه و یافتن معادل آن در زبان‌های ایرانی پیشااسلامی، ابتدا باید ضبط دقیق نام و شواهد مستقل کاربرد آن روشن شود. فعلاً نمی‌توان صورت پهلوی یا فارسی باستان معتبری برای آن پیشنهاد کرد.

در این مدخلِ لغت فرس اسدی، «مارا» به معنی مادهٔ شتر بُختی آمده است؛ بنابراین، محتمل‌ترین برداشت این است که منظور، ماده‌شترِ نژاد یا نوع بُختی باشد، نه جانوری مستقل از شتر.

نام امروزی و نام علمی

  • نام فارسی امروزین: ماده‌شتر بُختی یا شتر بُختی ماده.

  • نام علمی احتمالی: Camelus dromedarius، اگر منظور شتر یک‌کوهانهٔ آسیای غربی باشد؛ اما از این بیت به‌تنهایی نمی‌توان گونهٔ جانوری را با قطعیت تعیین کرد.

  • نام تاریخی: «بُختی» در منابع فارسی و عربی نامی برای نوعی شتر بوده است. پیوند آن با باختر (Bactria) محتمل است، ولی این پیوند به‌تنهایی ریشه‌شناسی قطعی واژه را ثابت نمی‌کند.

آیا «مارا» نام باستانی این شتر است؟

فعلاً شاهد کافی نداریم که «مارا» را نام مستقل و مستند این جانور در فارسی باستان، اوستایی یا پهلوی بدانیم. آنچه در دست داریم، تعریف لغت فرس اسدی است: «مارا، مادهٔ بختی». برای یافتن نام علمی دقیق‌تر یا معادل باستانی، باید کاربرد «مارا» و «بُختی» را در فرهنگ‌های کهن دیگر و متون جانورشناختی تاریخی مقابله کرد.

نتیجه: تا روشن‌شدن شواهد بیشتر، مناسب‌ترین معادل امروزی «ماده‌شتر بُختی» است؛ تعیین نام علمی دقیق‌تر از روی این بیت به‌تنهایی ممکن نیست.

یعنی ایراینیان پیش از اسلام با آن قلمرو عظیم نامی برای بختی نداشتند؟

خیر، چنین نتیجه‌ای نمی‌توان گرفت؛ و تذکر شما بجاست. ایرانیان پیش از اسلام، با آن گسترهٔ جغرافیایی و پیشینهٔ دامداری، بی‌تردید برای شتر و انواع آن نام‌هایی داشته‌اند. مسئله این است که آیا می‌توانیم نامی را که در متون فارسی پس از اسلام «بُختی» یا «مارا» ثبت شده، با شاهد زبان‌شناختی معتبر به یکی از زبان‌های ایرانی پیش از اسلام بازگردانیم؟

باید میان سه موضوع فرق بگذاریم:

  1. نام عمومی شتر در زبان‌های ایرانی باستان؛

  2. نام نوع یا نژاد خاصی از شتر که در فارسی و عربی «بُختی» خوانده شده است؛

  3. واژهٔ «مارا» در لغت فرس اسدی که مؤلف آن را «مادهٔ بُختی» معنی کرده است.

برای موضوع نخست، شاهد روشن داریم؛ اما برای دو موضوع دیگر، به بررسی دقیق‌تر نیاز است.

۱. شاهد مهم: ایرانیان نام شتر را از روزگار باستان داشته‌اند

دانشنامهٔ ایرانیکا، در مقالهٔ Camel، بخش ریشه‌شناسی، این صورت‌ها را ثبت می‌کند:

زبان

صورت واژه

توضیح

اوستایی

uštra-

شتر

فارسی باستان

uša-

در ترکیب uša-bāri، به معنی «شتر‌بر» یا «حامل شتر»

فارسی میانه

uštar

شتر

سغدی

ʾxwštr

شتر

فارسی نو

شتر، اشتر

ادامهٔ تاریخی صورت‌های ایرانی

این شواهد نشان می‌دهد که نام شتر در زبان‌های ایرانی سابقه‌ای بسیار کهن دارد. در نقش‌برجسته‌های تخت‌جمشید نیز شترهای دوکوهانه به تصویر درآمده‌اند. منبع: Encyclopaedia Iranica, “Camel”.

۲. اما «بُختی» چه بوده است؟

اینجا نکته‌ای مهم‌تر آشکار می‌شود: در پژوهش‌های تاریخی، بُختی الزاماً به معنی شتر دوکوهانهٔ خالص نیست.

در مقالهٔ ایرانیکا، واژهٔ boḵt برای شتری به کار می‌رود که از آمیزش شتر یک‌کوهانه و دوکوهانه پدید می‌آید. در منابع عربی نیز bukhtī نام شتران بُختی، به‌ویژه شتران دورگه، بوده است. فرهنگ عربی Lane نیز این کاربرد را ثبت کرده است.

بنابراین، سه مفهوم را نباید یکی گرفت:

  • شتر باختری یا دوکوهانه: Camelus bactrianus

  • شتر یک‌کوهانه: Camelus dromedarius

  • شتر بُختی یا دورگه: حاصل آمیزش دو نوع بالا؛ نام علمی آن بسته به تبار و طبقه‌بندی، جداگانه تعیین می‌شود.

۳. پس «مارا» چه می‌شود؟

در عبارت اسدی، «مارا» برابر با «مادهٔ بُختی» آمده است. از این رو، احتمال دارد نامی برای ماده‌شترِ بُختی یا واژه‌ای گویشی در حوزهٔ شترداری باشد. اما هنوز نمی‌توان اثبات کرد که این واژه در فارسی باستان یا پهلوی نیز دقیقاً به همین صورت وجود داشته است.

حاصل پژوهش فعلی: ایرانیان پیش از اسلام نام مستند uštra- برای شتر داشته‌اند؛ «بُختی» در منابع تاریخی نام نوعی شتر یا دورگهٔ شتر است؛ اما برای پیوند دادن «مارا» به واژه‌ای مشخص در اوستایی یا پهلوی، هنوز شاهد مستقیم لازم داریم. این همان پرسشی است که ارزش پیگیری در مدخل اسدی را دارد.


بیشتر توجه بر بختی است.  پرسش این است که چه فهرستی از زیا و گیای= Fauna and flora پیشا اسلامی، بخصوص اشکانی/پارتی و ساسانی داریم؟

فهرست زیا و گیا در ایران پیش از اسلام؛ با تأکید بر دورهٔ اشکانی و ساسانی

این پرسش از «بُختی» بسیار فراتر می‌رود و می‌تواند به یک طرح پژوهشی مستقل برای لغت فرس اسدی تبدیل شود: گردآوری نام جانوران و گیاهان ایران پیش از اسلام، تعیین صورت‌های اوستایی، فارسی باستان، پارتی و فارسی میانه، و سپس مقابلهٔ آن‌ها با واژگان فارسی دری در فرهنگ‌های کهن.

برای این کار، بهتر است «زیا» (fauna) و «گیا» (flora) را جدا کنیم و منابع را بر پایهٔ زبان و دوره مرتب سازیم. نکتهٔ اساسی این است که نام یک جانور در متنی ساسانی لزوماً واژه‌ای نیست که در دورهٔ ساسانی ساخته شده باشد؛ ممکن است میراثی از ایرانی باستان باشد یا از زبان دیگری وام گرفته شده باشد.

۱. منابع اصلی برای ساختن این فهرست

این منابع را می‌توان به ترتیب اولویت پژوهشی مرتب کرد.

GREATER BUNDAHISHN – ON THE FASHIONING OF THE LIGHTS | The Classical Astrologer

۱. بندهشن (Bundahišn)

ایرانی میانه، با مواد برگرفته از سنت دینی کهن

یکی از غنی‌ترین منابع برای نام جانوران، پرندگان، ماهیان، گیاهان، درختان و جانوران زیان‌آور است. فصل‌های ۱۳ تا ۱۶ ترجمهٔ جدید انگلیسی به ترتیب دربارهٔ صورت‌های جانوران، آفرینش جانداران و گیاهان مطالب مهمی دارند؛ فصل‌های ۲۲ و ۲۳ نیز دربارهٔ جانوران موذی و گونه‌های گرگ‌اند.

متن ترجمه‌شدهٔ فصل‌های جانوری بندهشن · ترجمهٔ جدید بندهشن، انتشارات دانشگاه آکسفورد

The Frahang i Pahlavîk | Heinrich F. J. Junker | First edition

۲. فرهنگ پهلویگ (Frahang ī Pahlawīg)

فرهنگ واژگان پهلوی کتابی

برای این پروژه بسیار مهم است، زیرا واژه‌ها را موضوعی دسته‌بندی می‌کند: غلات و میوه‌ها، سبزی‌ها، چهارپایان، پرندگان، دیگر جانوران و حتی ماه‌ها و فصل‌ها. این ساختار دقیقاً برای تدوین فهرست موضوعی زیا و گیا مناسب است.

معرفی علمی فرهنگ پهلویگ در ایرانیکا

Zoroastrianism and Zarathushtra: Exploring the Avesta, Prayers, and Ancient Persian Religion

۳. درخت آسوریگ (Draxt ī Āsūrīg)

سروده‌ای با زبان پارتی و انتقال در سنت نوشتاری پهلوی

منبعی ممتاز برای گیاه‌شناسی و جانورشناسی فرهنگی است: نخل و بز در مناظره‌ای دربارهٔ سودمندی خود سخن می‌گویند. در متن، نام درخت، خرما، شیر، خوراک‌ها و فرآورده‌های جانوری و گیاهی به کار رفته است. این اثر برای پژوهش شما به‌خصوص اهمیت دارد، چون به سنت ادبی پارتی مربوط است؛ هرچند متن موجود در جریان انتقال شفاهی از فارسی میانه نیز تأثیر پذیرفته است.

معرفی و بررسی زبان‌شناختی درخت آسوریگ در ایرانیکا

‘The Multimedia Yasna’ Research Project Awarded Grant | Ancient India & Iran Trust

۴. اوستا

زبان ایرانی باستان

برای یافتن نام‌های کهن جانوران و گیاهان، از جمله گاو، اسب، شتر، سگ، گرگ، پرندگان و گیاهان آیینی، باید واژگان اوستایی را جداگانه گردآوری کرد. اوستا از نظر قدمت زبانی بسیار مهم است، ولی واژگان آن را نباید بی‌واسطه «پارتی» یا «ساسانی» نامید.

Manichaean script, hymn in parthian language. by deluxior on DeviantArt

۵. متون مانوی به پارتی و فارسی میانه

شواهد مستقیم‌تر برای زبان‌های ایرانی میانه

برای واژگان پارتی، این متون در کنار درخت آسوریگ اهمیت ویژه دارند. فرهنگ‌ها و فهرست‌های واژگانی مانوی می‌توانند صورت‌های پارتی و فارسی میانه را از یکدیگر جدا کنند و آن‌ها را با واژگان اوستایی و فارسی نو بسنجند.

Mary Boyce، فهرست واژگان فارسی میانه و پارتی مانوی

۲. نمونه‌ای از فهرست گیا

مقالهٔ Flora در ایرانیکا شماری از نام‌های گیاهی را که در متون فارسی میانه مستند شده‌اند، همراه با صورت فارسی نو و گاه ریشه‌شناسی معرفی می‌کند. چند نمونه:

فارسی نو

صورت ایرانی میانهٔ گزارش‌شده

معنی

لاله

alalag

لاله

انار

anār

انار

اسپست

aspast

یونجه

اسپند

spand

اسپند

گردو

gōz

گردو

گشنیز

gišnīz

گشنیز

سرو

sarv

سرو

سیر

sīr

سیر

زردک

zardak

گلرنگ

شنبلیله

šambalīlag

شنبلیله

این جدول نمونه‌ای آغازین است، نه فهرست کامل. همچنین صورت‌های آوانویسی‌شده را باید با مدخل اصلی و نسخهٔ متن مقابله کرد؛ هر صورت تاریخی لزوماً در همهٔ گویش‌های ایرانی میانه رواج نداشته است.

منبع: Encyclopaedia Iranica، Flora i. Historical Background.

۳. نمونه‌ای از فهرست زیا

بندهشن برای جانورشناسی تاریخی منبعی کم‌نظیر است؛ با این احتیاط که دسته‌بندی‌های آن گاه دینی و اسطوره‌شناختی‌اند، نه رده‌بندی جانورشناسی امروزی.

گروه

نام‌های گزارش‌شده در منابع ایرانی کهن

موضوع بررسی

چهارپایان اهلی

گاو، گوسفند، بز، اسب، خر، شتر

نام عمومی، جنس، سن و نژاد

شترها

شتر دشتی و کوهستانی؛ شتر یک‌کوهانه و دوکوهانه

بررسی مستقیم مدخل «بُختی»

گوشت‌خواران

سگ، گرگ، روباه، راسو و کفتار

نام‌های گونه‌ای و گویشی

جانوران کوچک

خارپشت، تشی، سنجاب و راسوهای گوناگون

تطبیق نام‌های کهن با گونه‌های امروز

پرندگان

عقاب، کرکس، کلاغ، درنا و خفاش

نام‌های فارسی میانه و اوستایی

آبزیان

ماهیان و موجودات آبزی نام‌برده در بندهشن

نام‌های ایرانی و نام‌های اسطوره‌ای

جانوران زیان‌آور

مارها، گرگ‌ها و دیگر جانوران موذی

تمایز نام واقعی از نام اسطوره‌ای

در ترجمهٔ قدیمی بندهشن، فصل ۱۴ فهرست مفصلی از جانوران دارد؛ از جمله دو نوع شتر، گونه‌های مختلف گاو، سگ، گوسفند، پرندگان و ماهیان. برخی تشخیص‌های جانوری در این ترجمهٔ قدیمی نامطمئن‌اند و باید با متن پهلوی و پژوهش‌های جدید مقابله شوند.

برای زمینهٔ جانورشناسی ایران، مقالهٔ Fauna of Persia نیز سودمند است، ولی آن مقاله عمدتاً دربارهٔ جانوران منطقه است، نه تاریخ واژگان. مشاهدهٔ مقالهٔ ایرانیکا دربارهٔ فون ایران.

۴. در دورهٔ اشکانی و ساسانی دقیقاً چه چیزی در دست داریم؟

این بخش مهم‌ترین محدودیت پژوهش است.

دورهٔ اشکانی و زبان پارتی

منابع مستقیم پارتی نسبت به فارسی میانه محدودترند. درخت آسوریگ، متون مانوی پارتی و کتیبه‌ها و اسناد پارتی باید مبنای استخراج باشند. از این منابع نمی‌توان انتظار یک دانشنامهٔ جامع جانوران و گیاهان داشت.

دورهٔ ساسانی و فارسی میانه

کتیبه‌ها، متون دینی و حقوقی، متون پزشکی و کشاورزی و فرهنگ پهلویگ منابع مکمل‌اند. برخی آثار موجود پس از سقوط ساسانیان تدوین یا نسخه‌برداری شده‌اند، اما ممکن است واژگان و سنت‌های زبانی قدیمی‌تری را حفظ کرده باشند.

دورهٔ ایرانی باستان

اوستا و کتیبه‌های فارسی باستان، شواهد مستقل‌تری برای لایهٔ کهن واژگان فراهم می‌کنند. این شواهد باید جدا از واژگان پارتی و فارسی میانه ثبت شوند، حتی اگر از یک ریشهٔ مشترک باشند.

۵. پیشنهاد عملی برای پروژهٔ لغت فرس شما

بهترین نتیجه، به نظر من، ساختن یک فرهنگ تطبیقی موضوعی زیا و گیا است؛ نه صرفاً فهرستی از نام جانوران و گیاهان. برای هر مدخل این اطلاعات ثبت شود:

ستون

محتوای پیشنهادی

مدخل فارسی نو

مانند بُختی

معنی در لغت فرس

عین عبارت فرهنگ

نام علمی امروزین

فقط در صورت تشخیص مستند

اوستایی

صورت و محل شاهد

فارسی باستان

صورت کتیبه‌ای یا بازسازی‌شده با برچسب روشن

پارتی

صورت مستند در متن پارتی

فارسی میانه

صورت پهلوی مستند

خط اصلی

خط اوستایی، میخی یا پهلوی، بر اساس شاهد

تاریخ و منبع

متن، فصل، کتیبه یا فرهنگ

درجهٔ اطمینان

مستند، محتمل یا فرضی

دربارهٔ بُختی، مسیر پژوهش مشخص‌تر شده است: باید واژه‌های ایرانی میانهٔ مربوط به شتر را با واژگان شترشناسی در منابع پهلوی و عربیِ سده‌های نخست اسلامی مقابله کنیم. به‌ویژه لازم است روشن شود که boḵt و bukhtī از چه زمانی و در کدام زبان‌ها برای شتر دورگه به کار رفته‌اند و آیا پیش از اسلام شاهد مستقیمی برای این صورت‌ها وجود دارد یا خیر.

این کار از نظر روش‌شناسی اهمیت دارد: نبودن یک واژه در فهرست کتیبه‌های موجود، به معنی نبودن آن در زبان مردم نیست؛ اما تا زمانی که شاهدی پیدا نشده، نباید آن را واژه‌ای مستند به دورهٔ اشکانی یا ساسانی معرفی کرد.