آمریکا با چهرهی عریان، اروپا کالبدی بی جان
آیا دیگر اروپایی در کار نیست تا با ایالات متحده و رئیس جمهور بیثباتش مقابله کند؟ این عکس العمل نخ نما و فرسوده ی رهبران قاره ی کهن، خود گواه بدیهیاتی ست که البته از چشم دونالد ترامپ دور نمانده اند: اتحادیهی اروپا درعرصه های اقتصادی، اجتماعی و دیپلماتیک، دیگر نه اهرم قدرت، بلکه ابزار سر سپردگی ست.

نویسنده Benoît Bréville برگردان ميترا شعباني
همه با هم ضد امپریالیست ! در این روزهای آغازین سال، مبارزه با سلطه جویی آمریکا، که تا کنون کلیشه ای جزمی و چپ گرا، و نشان یک رویکرد « دو قطبی» پیگیر بود، جانی تازه و غیر منتظره یافته است. نیویورک تایمز، حامی پر و پا قرص تهاجمات آمریکا، به ناگاه در شعله های آتشی خونین علیه ماجراجویی آقای ترامپ می سوزد: « پس از یک قرن دفاع از ملل دیگر در برابر تهاجم بیگانه، ایالات متحده اکنون به قدرتی سلطه گر در پی تصرف قلمروی ملی دیگران بدل شده است» ( ۲۰ ژانویه ۲۰۲۶ ) . لوموند به یاد سال های ۱۹۷۰، « نئوامپریالیسم ایالات متحده »، را به باد انتقاد می گیرد، واژه ای که تا به حال تنها در وصف سیاست خارجی روسیه بکار می رفت ( ۲۲ ژانویه ۲۰۲۶) . و گویی خواب می بینیم وقتی آقای تیری بروتون، که سراسر زندگی حرفه ای خود را وقف رواج « مدل آمریکایی » و خصوصی سازی ساختارهای زیر بنایی فرانسه نموده است، اکنون علیه « نخبگان نئو امپریالست » حاکم در واشنگتن می شورد. وشورو خروش او به داریوش روشبین، مجری تلویزیون ال. سِ. ای. ، که اصولاً صدای مؤدب پنتاگون است، نیزسرایت کرده، وی هیجان زده لحن ارنستو « چه» گوارا را به خود می گیرد.
در این جو سرگردانی، که یادآور تب و تاب نخبگان در سالهای ۲۰۰۸-۲۰۰۹، در پی بحران ساب پرایم، و در اعتراض به قدرت های مالی ست، هراس جمعی مفسرین سیاسی در مقابل رفتار نا متعارف رئیس جمهور آمریکا نیز چشمگیر است. اینان، محکوم به « اندیشیدن برضد خویشتن » – بنا بر تکه کلام باب طبع شان – ، هریک به گمان خویش تشخیصی از« دکترین ترامپ » ارائه می دهد، که قرار است صحنه ی آشفته ی جهان حاضر را روشن سازد.
رویکرد نخست عبارتست از جدی گرفتن اظهارات دولت آمریکا و اسناد صادره ی آنان. استفن میلر، مشاور امنیت داخلی، در توجیه عملیات کاراکاس چنین گفت: « ما در جهانی زندگی می کنیم که قدرت، خشونت و زور بر هر چیز تقدم دارد» ، و لذا ایالات متحده مجاز است « ارتش خود را بی محابا برای دفاع از منافع خویش، در نیمکره ی خویش، بکار گیرد. (...) اصلاً معنا نداشت اگر ما به کشوری واقع در حیات خلوت مان اجازه می دادیم تا منابعش را به جای ما، در اختیار رقبای مان قراردهد » ( شبکه ی سی. ان. ان. ، ۵ ژانویه ی ۲۰۲۶).
« سیاست های راهبردی امنیت داخلی» ، که در دسامبر گذشته انتشار یافت، نیز نظریه ی « حوزه ی نفوذ » را از نو زنده کرده است: ایالت متحده از این پس باید به جای ادعای تضمین یک نظم بین المللی جهانشمول، نیروی خویش را حول حوزه های مشخص حیاطی خود متمرکز سازد، و در رأس آنان قاره ی آمریکا، « نیمکره ی ما » .
نیمکره ی ما؟ آقای ترامپ به عنوان معمار صلح در غزه، مدعی اداره ی این سرزمین از راه دور است. او با تهدید به مداخله ی نظامی به منظور براندازی حکومت ایران، در امور داخلی این کشور دخالت می کند. وی اخیراً فرمان بمباران گروه های جهاد ی را در نیجریه و سوریه صادر نموده، و همزمان یک قرارداد فروش تسلیحات – با لغ بر ۱۱ میلیارد دلار – به تایوان را به تصویب رسانده است. او همچنین در نظر دارد بودجه نظامی آمریکا را به میزان ۵۰٪ افزایش داده و به ۱۵۰۰ میلیارد دلار برساند، و بی تردید اهداف قاره ای آمریکا به تنهایی نمی توانند این افزایش بودجه را توجیه نمایند.
دیگر تحلیل گران، فعل و انفعالات آقای ترامپ را به شخصیت او نسبت می دهند. خود شیفته، بی ثبات و آتشی مزاج، رئیس جمهور آمریکا مورد به مورد، به اقتضای خلق و خوی روز خود، روابط شخصی و حساسیت هایش عمل می کند. تصمیمات او، غیر قابل پیش بینی بوده و بر اساس منطق « معامله » ی کوتاه مدت اتخاذ می شوند و مطلقاً از یک طرح راهبردی استوار تبعیت نمی کنند – مگر انحراف اذهان در صحنه ی داخلی و جلب اطمینان جناح های مختلف حزب جمهوری خواه(۱). برخی دیگر از ناظرین ابتکارات رئیس جمهور آمریکا را برعکس به حساب منطقی همه جانبه و منسجم می گذارند. به نظر آ. وس میچل، دیپلمات آمریکایی، آقای ترامپ دنباله روی سیاستی به اصطلاح « استحکامی» ست: یک سیاست راهبردی که همواره در طول تاریخ از جانب قدرت های بزرگ، به منظور « تحکیم فعالانه ی مواضع، در جهت افزایش دیرپای قدرت شان » بکارگرفته شده است. « سیاست استحکامی، از طریق مخاطرات مقطعی، زمینه ی پیروزی دراز مدت را فراهم می سازد »(۲) . برای جان میرشایمر، متفکر علوم سیاسی اما، آقای ترامپ بیش از هر چیزدرپی اختتام نظم بین المللی مولود جنگ جهانی دوم است، نظمی که وی اکنون برای منافع کشورش مضر می داند (۳). لذا او خواهان بازگشت نظام استعماری قرن نوزدهم است، زمانی که قدرت های بزرگ فارغ از حاکمیت ها و مردمان محلی ، سرزمین ها ی آنان را تصرف نموده و میان خود معامله می کردند.
آقای ترامپ دنبال نفت، سنگ معدن و نقره است؟ تصاحب شان می کند!
هواداران آقای ترامپ ، در سیاست خارجی او نشانه ها ی قدرت باز یافته ی ایالات متحده ، پس از دوران انحطاط زمامداری آقایان برک اوباما و جوزف بایدن را می بینند. آرتور هرمن، مورخ روابط بین الملل در ستون وال استریت ژورنال خوشنودی خویش را چنین ابراز می کند:« آمریکا بار دیگر تنها ابر قدرت جهان است » ( ۱ ژانویه ۲۰۲۶) . به اعتقاد مگان مابس، پژوهش گر سیاسی، اقدامات مداخله جویانه ی آقای ترامپ نشان می دهد که « قدرت و اراده ی فرجام نهایی » اکنون تنها دراختیار ایالات متحده است، یعنی آمریکا در کره ی خاک حرف اول را می زند(۴). و تحلیل گران جناح مقابل، عمل بارگی آقای ترامپ را نشان « اعتراف به ناتوانی » و یا « واپسین تلاش های نظامی در آستانه ی فروپاشی »(۵) می دانند. آقای ترامپ ، عاجز از درک جهان، با اقدامات گستاخانه ی پی درپی، درتلاش است تا سیر قهقرایی کشورش را متوقف سازد.
زوال آمریکا ؟ چهار سال بیش از جنگ جهانی دوم نگذشته بود که این نغمه آغاز گشت. از نخستین آزمایش هسته ای ( ۱۹۴۹) تا پایان قابلیت تبدیل دلار به طلا ( ۱۹۷۱)، با گذار از پرتاب ماهواره ی اسپوتنیک ( ۱۹۵۷) و باتلاق ویتنام ( ۱۹۶۸)، شماری از برجسته ترین پژوهشگران ، بی وقفه زنگ « پایان هژمونی آمریکا » را به صدا در آورنده اند. در آغاز سال های ۱۹۹۰، زمانی که شرکت سونی استودیوهای فیلم سازی کلمبیا و سی . بی. اس. را خریداری نمود و مرکز راکفلر درنیویورک در اختیار میتسوبیشی درآمد، ژاک آتالی، تحلیلگر فرانسوی، هراسان از « خطرزرد » ، چنین می نویسد: « بیم آن می رود که ایالات متحده مبدل به نوعی حوزه ی نفوذ گردد، که قلب آن اکنون در توکیو قراردارد. آمریکا می تواند به انبار گندم ژاپن بدل شود ، همان طور که لهستان انبار غله ی فلاندر در قرن هجدهم بود» (۶).. شاهکاری از بصیرت و دور اندیشی! چرا که می دانیم ژاپن در سال های ۱۹۹۰ دچار چنان بحرانی گشت که خود آن را « دهه ی از دست رفته » خوانده، و همزمان، مقطعی از سلطه ی بی چون و چرای ایالات متحده در جهان گشوده خواهد شد. یک روز جنایت کار، روز دیگر سلطه گر: افت و خیز جزء لاینفک اسطوره ای به نام آمریکا ست، اسطوره ی ملتی که در برابر فراز و نشیب های تاریخ تاب آورده و هر بار از جا بر می خیزد. با بحران مالی ۲۰۰۸ اما فصلی جدید آغاز می گردد. همگام با فروپاشی نهادهای جهان غرب، کشورهای رو به رشد در اعتراض به نظامی مبتنی بر سلطه ی بلا منازع یک ابر قدرت و یک بلوک واحد سربلند می کنند. نخستین اجلاس سران بریکس ( برزیل، روسیه، هند، چین، آفریقای جنوبی) بر گزار می شود، و واشنگتن که منفعلانه شاهد سقوط سران مستبد مورد حمایت خود در جریان « بهار عربی » در سال ۲۰۱۱ است، گویی تا حدی سر رشته ی امور جهان را از کف می دهد.
بی تردید، جهان بسیار تغییر کرده است : میان سال های ۱۹۹۹ و ۲۰۲۴، سهم تولید ناخالص داخلی (جی. دی. پی.) چین نسبت به جی. دی. پی. جهانی از ۳٪ به ۱۷٪ ارتقاء یافته، و بنا بر مطالعات یک مؤسسه ی استرالیایی، در حیطه ی پژوهش های علمی در جهان، از مجموع شصت و چهار عرصه ی فناوری « خطیر» ، تفوق کامل پکن در پنجاه و هفت عرصه محرز است ( لوگران کنتینان ۲ سپتامبر ۲۰۲۴ ). چین بعلاوه اکنون به عنوان نخستین شریک تجاری بسیاری از کشورهای رو به رشد، جایگزین آمریکا شده است. در عرصه ی ژئوپولیتیک، انزوای واشنگتن در سازمان ملل متحد بیش از پیش آشکار می شود. بین سال های ۱۹۹۱ و ۲۰۲۰، از ۱۵۱۳ قطعنامه ی سازمان ملل که محل منازعه ی آمریکا با چین و روسیه بوده است، در ۸۶٪ از موارد، سایر کشورها ی عضو ، موضعی همگام با پکن و مسکو اتخاذ کرده اند، گرایشی که همچنان رو به رشد است(۷). حتی کشورهایی که به طور سنتی دوست وهمسایه ی آمریکا محسوب می شوند، به تدریج از مواضع این کشور فاصله می گیرند.
اما، به رغم اوج گیری قدرت در آسیا، جهان همچنان بر همان پاشنه می چرخد. ایالات متحده کماکان با حمایت از دولت های دوست، با سرنگون ساختن مخالفان و با تصاحب منابع دیگران، با تهدید، جوسازی و اعمال زور، دستور کار سیاسی جهان را رقم می زند. همان گونه که همیشه عمل کرده است. از سال ۱۷۷۶ تا ۲۰۱۹ ، ایالات متحده به ۳۹۲ مداخله نظامی در خارج از مرزهای خود دست زده است : ۲۰۰ مداخله ی نظامی از سال ۱۹۴۵ ، ۱۱۴ بار از زمان پایان جنگ سرد، ۷۲ بار از سال ۲۰۰۰ تا کنون(۸). علاوه بر آن مداخلات آمریکا در جریان انتخابات دیگر کشورها، که آن را « پادرمیانی » می خواند، نیز بی شمارند : ۸۱ بار بین سال های ۱۹۴۶ و۲۰۰۰(۹).
امپریالیسم آمریکا با آقای ترامپ زاده نشده است، اما این بار چهره ی عریان خویش را نشان می دهد. رئیس جمهور حاضر نه تنها ابایی از مداخله ندارد، بلکه بر خلاف اسلاف خویش آن را در لفاف یک گفتمان اخلاقی جهان گرا نمی پیچد و در شبکه های اجتماعی اعلام می کند. دکترین مونرو ادعا ی حفاظت از آمریکای لاتین در مقابل استعمار اروپا را داشت؛ سیاست مهار راهبردی دوران جنگ سرد، در ظاهر مدعی حمایت از « جهان آزاد » علیه گسترش استبداد بود؛ عملیات تغییر رژیم در سال های ۲۰۰۰ دغدغه ی صدور دموکراسی را داشت (رجوع شود به مقاله ی ژیلبر اشار،«تغییر رژیم یا مطیع کردن آن» در همین شماره). آقای ترامپ دنبال منفعت است – نفت ، سنگ معدن و یا نقره؟ – تصاحب شان می کند.
چرا که نه؟ مستأجر کنونی کاخ سفید خود را برخوردار از یک مصونیت قضایی کامل می داند. قدرت اقتصادی و نظامی اش می تواند هر نیروی سرکشی را به زانو در آورد. وقتی ایالات متحده حقوق بین الملل را لگد مال می کند، باقی کشورها نگاهشان را می دزدند، تا مبادا با واشنگتن درگیر شوند. روسیه نمی خواهد که ایالات متحده دوباره وارد معرکه ی اوکراین شود؛ اتحادیه ی اروپا می ترسد که او خود را از این معرکه کنار بکشد. هند و برزیل از مجازات های گمرکی بیم دارند. و اما چین، تا جایی که منافعش در خطر نباشد در امور دیگران دخالت نمی کند. چین در حال حاضر نه اراده و نه توانایی نظامی آن را دارد که نقش ژاندارم بین المللی را ایفا کند.
بدین ترتیب، هژمونی آمریکا یکه تاز صحنه ی جهانی ست. در طول قرن بیستم، تشکیلات کارگری بین المللی، احزاب سوسیالیست و کمونیست ، خیزش های رهایی بخش ملی، جنبش های عدم تعهد و حتی آلتر موندیالیست قادر بودند همبستگی، بسیج همگانی، و نیز گفتما نی یک صدا و یک پارچه علیه امپریالیسم را رواج دهند. اما اکنون جنبش چپ خود در سراسرقاره ها دچار بحران است. و اما بریکس، اعضاء آن منافعی گوناگون دارند، تبعیت شان از معادلات اقتصاد جهانی و پای بندی نا استوار شان به امر بهروزی توده ها مانع از آنست که بتوانند راهکاری متقابل و منسجم ارائه دهند. درحال حاضر هیچ جبهه ی مشترک بین المللی، قادر به هدایت خشم اخلاقی مردم در جهت تکوین یک نیروی سیاسی به نظر نمی رسد. آقای ترامپ نیازی ندارد تا دیگران را متقاعد سازد، وی فرمان خویش را صادر می کند، و فقدان واکنش دیگران، برایش در حکم رویه ی قضایی ست.
این مصونیت، به آقای ترامپ دل و جرئت داده تا هر بار میخ خود را محکم تر بکوبد، به ویژه بر علیه « متحدین » خویش در قاره ی کهن، چرا که خاطرش از سرسپردگی کامل آنان جمع است. واشنگتن مجاز است که مقامات و رهبران اروپا را تحت شنود قرار دهد (مانند برک اوباما)، در خفا وارد معامله شود و قرارداد های تسلیحاتی آنان را از چنگ شان در آورد (مانند ژوزف بایدن) و یا به ازای جریمه های هنگفت، شرکت های اروپایی را وادار به رعایت روند تحریم علیه برخی کشورها نماید (مانند تمام رؤسای جمهور آمریکا از سی سال پیش تا حال). اروپایی ها، که در عرصه های نظامی، اقتصادی ، دیجیتالی و مسائل مربوط به انرژی به شدت به آمریکا وابسته اند، ناچار دندان روی جگر گذاشته و دم نمی زنند : هرگز نه خبری از تهدید اخراج کادر دیپلماتیک آمریکا ست، و نه از افزایش حقوق گمرکی، نه از طرد شرکت ها ی آمریکایی، نه از برچیدن پایگاه های نظامی، نه از مجازات جاسوسان، و نه از تحریم رقابت های ورزشی....
اتحادیه ی اروپا برای آقای ترامپ شکار ساده ایست، چرا که وزنه ی اروپا در صحنه ی بین المللی به مراتب کاهش یافته و این اتحادیه از شماری از پرونده های عمده کنار گذاشته شده است، ازغزه تا ونزوئلا، و حتی مذاکرات صلح در اوکراین، که در آن نقش هوچی بی خاصیت را ایفا می کند (رجوع شود به مقاله ی اِلن ریشار،«بنبست اروپا در رویارویی با مسکو » در همین شماره). در سال ۲۰۰۴، سهم اروپا در جی. دی. پی. جهانی ۳۱٪ بود، اکنون بیست سال بعد به زحمت به ۱۷٪ می رسد. نشان بارزی از روابط نا متقارن میان دو سوی اقیانوس آتلانتیک، تنزلی شگفت انگیز. در سال ۲۰۰۸، نسبت جی. دی. پی اروپا به آمریکا (به نرخ دلار) ۱۱۰٪ بود؛ امروز، این رقم به ۶۷٪ تقلیل یافته است. یک سوم کاهش رشد ، قاره ی کهن را در صف شاگردان تنبل کره ی زمین جای داده است.
امپریالیسم عریان آقای ترامپ حاکی از ضعف اروپا ست، که بر هر حکمی از جانب رئیس جمهوری آمریکا گردن می نهد. بدین سان از یک سال پیش، اروپا بودجه ی نظامی خود را به ابعاد قابل ملاحظه ای افزایش داده، و میزان خرید گاز روس را به نفع گاز آمریکا کاهش داده است. آنان طی یک قرارداد تجاری، بر کالاهای اروپایی وارده به ایالات متحده مالیات بسته، و برعکس کالاهای آمریکا وارده به اروپا را معاف کرده اند، و در عین حال متعهد شده اند که صد ها میلیارد دلار در این کشور سرمایه گذاری کنند. قراردادی که خانم اورسلا وان در لِیِن، رئیس کمیسیون اروپا، بدان مفتخر است: « توافق نامه ای مناسب که ثبات به همراه خواهد آورد ». اما، گلوبال تایمز، روزنامه ی چینی آن را چنین به استهزاء می گیرد: « اروپا در هر فرصتی در برابر ایالات متحده سر تعظیم فرود می آورد، ولو به زیان منافع خویش، اما در ازاء آن نه احترام و نه مناسبات متقابل، بلکه تنها حقارت و بردگی نصیبش می شود » (۱۹ ژانویه ۲۰۲۶).
تملق گویان اتحادیه ی اروپا، مطابق معمول، کشور های عضو را به اتحادی گسترده، توانا و یکپارچه، قادر به مقاومت در برابر امیال آقای ترامپ فرا می خوانند. بنا به سخنان پرشور تیری برتون : ما باید « اروپای دفاع، انرژی، اتحاد بازار، سرمایه و بهداشت، اروپای سلامتی و خود کفایی غذایی، اروپای دیجیتال و نو سازی صنایع کلیدی را بسازیم » ( گراند کنتینان، ۲۱ ژانویه ۲۰۲۶). اما نباید فراموش کرد که از نظر تاریخی، تأسیس اتحادیه ی اروپا ، به منظور دفاع از منافع ایالات متحده ، که همواره هم و غم خود را در ممانعت از پیدایش یک اروپای مستقل به کار بسته بود، صورت پذیرفت . آمریکا، در سال ۱۹۶۳، پیمان الیزه، به ابتکار ژنرال دوگل به عنوان ابزار نزدیکی فرانسه و آلمان و نطفه ی یک اروپای مستقل، را از محتوی تهی کرد. و تحت فشار آمریکا، بوندستاگ، مجلس نمایندگان آلمان، مقدمه ای آتلاتتیست مبتنی بر همبستگی خدشه ناپذیر جمهوری فدرال آلمان با پیمان آتلانتیک شمالی و اتحاد با ایالات متحده، ضمیمه ی پیمان نمود.
هنگامی که رئیس جمهور آمریکا پیامک های نوکرمآبانه ی همتای فرانسوی خودرا بر ملا می کند
واشنگتن در عین حال حامی روند گسترش مداوم دامنه ی اروپا ست، با علم به آن که این امر ضعف اروپا، فقدان صدایی واحد، و وقفه ی آشکار در روند تصمیم گیری را به همراه خواهد داشت. در پی موج گسترش اروپا در سال ۲۰۰۴، خانم آ. الیزابت جونز، معاون وزیر امور اروپا از تحقق « هدف سیاسی دراز مدت آمریکا » ابراز خشنودی نمود. آقای نیکلا برنس، معاون سابق وزیر امور سیاسی، چنین اصرار می ورزد: « اتحادیه ی اروپا باید پذیرای گسترشی تازه باشد، چرا که این امر منطبق بر منافع ماست. منظور ما بوسنی و صربستان است ، منظور ما آلبانی، مقدونیه و کرواسی ست. منظور ما اوکراین و گرجستان است، و معتقدیم همه ی این کشورها باید به اتحادیه ملحق شوند »(۱۰). و این سیاست راهبردی به نحو احسن به اجرا گذاشته شده است.
هیاهوی گروئنلند گویی بر طرف شده است؟ هیاهویی دیگر اما در راه است. سرانی که فرآیند تسلیم اروپا در مقابل ایالات متحده را رقم زده اند، معماران مقاومت اروپا نخواهند بود. آقای امانوئل مکرون، که وقتی پای دفاع از دانمارک و گروئنلند در میان باشد، برخلاف معمول بسیار دقیق و نکته سنج می شود، دررابطه با تهدید دیگر ملت ها، کاملا گوش به فرمان است. رئیس جمهور فرانسه، در پیامکی که آقای ترامپ روز ۲۰ ژانویه برملا نمود، به وی چنین نوشت : « در مورد سوریه ما کاملاً با شما موافقیم. برای ایران کار زیادی از ما ساخته نیست. اما، نمی توانم بفهمم که شما در گروئنلند چه می کنید. » به عبارت دیگر، همه چیز مجاز است، جنگ، مداخله، بی ثبات سازی، به شرطی که دامان قاره ی کهن را نگیرد.
۱- Cf. par exemple « The National Security Strategy is less a strategy than a mood board », The Washington Post, 5 décembre 2025.
۲- A. Wess Mitchell, « The Grand Strategy behind Trump’s foreign policy », Foreign Policy, 14 janvier 2026.
۳- Entretien avec John Mearsheimer dans South China Morning Post, Hongkong, 19 janvier 2026.
۴- Meaghan Mobbs, « The U.S. is the sole superpower », RealClearDefense, 19 janvier 2026.
۵-
۵- Arnaud Orain, اقتصاددان , Le Monde, 15 janvier 2026 ; Guillaume Duval, مورخ , مشاور مؤسسه ی ژاک دولور, 2 janvier 2026, www.legrandcontinent.eu
۶- Cité dans Emmanuel Lozerand, « Le Japon de Jacques Attali », Écrire l’histoire, n° 7, CNRS Éditions, Paris, printemps, 2011.
۷- Dmitriy Nurullayev et Mihaela Papa, « Bloc politics at the UN : How other states behave when the United States and China-Russia disagree », Global Studies Quaterly, vol. 3, n° 3, Oxford, juillet 2023.
۸- Monica Duffy Toft et Sidita Kushi, Dying by the Sword : The Militarization of US Foreign Policy, Oxford University Press, 2023.
۹- Dov Levin, Meddling in the Ballot Box : The Causes and Effects of Partisan Electoral Interventions, Oxford University Press, 2020.
۱۰- Cités dans Youri Devuyst, « American Attitudes on European Political Integration — The Nixon-Kissinger Legacy » (PDF), Institute for European Studies, IES Working Papers, n° 2, Bruxelles, 2007.
.
Benoît Bréville
عضو هیئت تحریریه لوموند دیپلماتیک
آمریکا با چهرهی عریان، اروپا کالبدی بی جان

اشتراک این مقاله
ترجمه مقاله به زبانهاى ديگرFrançais L'Amérique sans fard, l'Europe sans vie

