۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

ارغوان، پرواز پروانه

پرواز پروانه
سخن ماند از ما همی یادگار/ تو با گنج دانش برابر مدار
۲۰۰۹/۲/۲۰
داستان رستم و اسفندیار - دکتر کزازی- نشست سوم

عکس های گیاه «هوم» از سایت پژوهش های ایرانی


سخن در داستان رستم و اسفنديار بود. برنهاده بوديم كه نخست داستان را كوتاه بازگوييم، هر جا نكته‌اي هم بود، نغز شايسته‌ي درنگ و كاوش و بررسي،‌ از آن درنگذريم، سرانجام بدين پرسش بنيادين پاسخ بدهيم كه چرا رستم در روبارويي با اسفنديار به نيرنگ و فريب و ترفند دست يازيد. دو ديگر اين كه چرا برآنيم كه اين داستان حماسي‌ترين داستان ايران و يا شايد بتوان گفت جهان است. در اين باره تاكنون چندبار سخن گفته شده است.
رستم خشمناك از آن كه اسفنديار پيكي به نزد او نفرستاده است و وي را به خرگاه و خوان خويش فرانخوانده است، پگاهان فردا به نزد اسفنديار مي‌رود و از او گلايه مي‌كند كه آيا اين آيين مردانگي است كه پيمان به سر نبرند؟ اسفنديار پوزش مي‌خواهد، مي‌گويد كه راه دراز بود و روز گرم. نخواستم كه تو را بيازارم و رنجه بدارم، اگر خواهان آني كه با من به بزم بنشيني، هم اكنون مي‌توانيم اين بزم را سامان بدهيم. در كشاكش اين گفتگو همچنان آن هماوردي و ستيز را بازمي‌يابيم. با آن كه نخستين ديدار رستم و اسفنديار، ديداري مهرآميز و دوستانه است، هر دو يكديگر را مي‌ستايند،‌ از اين كه هر كدام بخت آن را يافته است كه ديگري را ديدار كند، خداي را سپاس مي‌گزارند، اما اين مهر و دوستي ديري نمي‌پايد كه به ستيز در سخن مي‌انجامد. اسفنديار، رستم را مي‌نكوهد كه از دودماني نامدار و نژاده نيست. پدر او زال است كه مرغ پرورده است و از لاشه‌هايي كه سيمرغ به جوجه‌گان خود مي‌داده است، توشه برگرفته است. خوب اين خوارداشتي است بزرگ زيرا لاشه در بسياري از آيين‌هاي جهان سخت پلشت و پليد است، از آن ميان در آيين‌هاي ايراني، مردارخوار كسي است كه از پليدي توشه مي‌ستاند. رستم در برابر به ستايش نياكان خود مي‌پردازد و از كردارهاي شگفت پهلواني خويش ياد مي‌آورد، سرانجام مي‌گويد كه اگر او به مازندران نمي‌رفت و كاووس را از چنگ ديو سپيد نمي‌رهانيد، او در مازندران كشته مي‌شد، كيخسروِي پديد نمي‌آمد كه لهراسب را به پادشاهي برساند و فرزند او گشتاسب پس از وي بر اورنگ فرمانروايي ايران برنشيند و اسفندياري پديد بيايد كه در آن روز در برابر رستم لاف بزند و خود را بستايد.
مي‌بينيم كه در پيوند رستم و اسفنديار همواره مهر و كين، آشتي و ستيز، در كنار يكديگرند. از اين گفتگو، اين ناسازي آشكارا ديده مي‌شود اما هنگامي كه سرانجام بزم آراسته مي‌شود، رستم بدان فراخوانده مي‌آيد، رنجشي ديگر مايه‌ي آزار او مي‌شود، اسفنديار گفته بوده است كه جايگاه رستم را در سوي چپ او بيارايند، رستم اين رفتار را ناپسند مي‌شمارد، خوارداشت خود را در آن مي‌بيند زيرا در باورشناسي ايراني، سوي چپ، سوي گجسته و بي‌شگون و اهريمني است،‌ وارونه‌ي سوي راست كه سويي است همايون و بشگون و اهورايي، هم از اين روست كه هنگامي كه سهراب هژير را بر خاك فرومي‌كوبد، هژير پيش از آن كه از سهراب زنهار بجويد، به سوي راست خود اندكي مي‌غلتد، مي‌توان گفت اين رفتار، رفتاري بوده است از سر فال نيك. هنوز هم پدران و مادران ما به ما اندرز مي‌گويند كه هنگامي كه نخست بار به خانه‌اي نو در مي‌آييم، پاي راست را در آن خانه بنهيم يا نمونه‌اي ديگر، اگر ما پگاهان به كسي بازخوريم، بدخوي، ترش‌روي، ستيزه‌جوي، به او مي‌گوييم مگر از دنده‌ي چپ برخاسته‌اي؟ به هر شيوه سوي راست، سويي است خجسته.
در ديگر سامانه‌هاي اسطوره‌اي و باورشناختي جهان هم ما اين ويژگي را مي‌بينيم،‌راست هم سوي را نشان مي‌دهد هم آن چه را به آيين و درست است، در زبان پارسي. واژه‌اي كه با اين واژه‌ي ايراني هم ريشه است، براي نمونه در زبان انگليسي "Right" است كه هر دو كاربرد و معنا را در آن زبان دارد يا در زبان آلماني "Recht" آنجا هم داستان همان است. در زبان فرانسوي واژه‌ي "Droite" بكار برده مي‌شود كه هم سوي خجسته را نشان مي‌دهد، هم در معناي داد و قانون و از اين گونه است، پس بر پايه‌ي اين باور مي‌سزيد كه رستم بر اسفنديار خشم بگيرد كه او را در سوي چپ خود نشانيده بوده است. رستم آن چنان برمي‌آشوبد كه پرهيز و پرواي ميهمانانه را به كناري مي‌نهد، بر بهمن بانگ برمي‌زند آن چنان كه گويي چاكر و فرمان‌بردار اوست كه جايي شايسته‌ي وي براي او بيارايد. من اين بيت‌ها را از شاهنامه براي شما مي‌خوانم زيرا مي‌خواهم به نكته‌اي برسم كه از ديد داستان شناسي نكته‌اي است بسيار نغز و بنيادين، نمونه‌اي است گمان زداي، برهاني است برا در اين كه فردوسي داستان‌سرايي است بزرگ حتي مي‌توانم گفت بي‌مانند؛ پيشتر در شگردهاي داستان‌شناختي در همين داستان رستم و اسفنديار اندكي سخن گفته شد، اين نمونه‌اي است ديگر:
به دست چپ ِ خويش بر، جاي كرد/ ز رستم همي مجلس آراي كرد *
جهان‌ديده گفت اين نه جاي من است/به جايي نشينم كه راي من است

* آن بزم را به پاس رستم آراست

ديگر بار به واژه‌ي جهان‌ديده بازمي‌خوريم، پيشتر هم بود، شيرخون رهنمون بهمن به شكارگاه رستم هم جهان‌ديده خوانده شد. خواست استاد از كاربرد اين واژه آن است كه نشان بدهد چگونه رستم سخت خيره به كردار و رفتار اسفنديار مي‌نگرد به پاس آن هماوردي و كشاكشي كه در ميانه‌ي اين دو پهلوان هست:
به بهمن بفرمود كز دست راست/نشستي بياراي چنان كِت هواست
آن چه من می خواهم، آن است که در سوی راست نشستی برای من بیارایی، به هر شیوه که خود می پسندی:
چنین گفت با شاه زاده* به خشم/که آیین من بین و بگشای چشم
هنر بین و این نامور گوهرم/که از تخمه ی سام گُنداورم
هنر باید از مرد و فر و نژاد/کفی راد باید دلی پر زداد
سزاوار من گر تو را نیست جای/مرا هست پیروزی و فر و رای
وزان پس بفرمود فرزند شاه/که کرسی زرین نهد پیش گاه **

* مقصود اسفندیار است
** اسفندیار فرمان داد به بهمن که کرسی در جایی که رستم می خواهد، پیش تخت او بنهد.

آن کاربرد درخشان، از دید هنر داستان سرایی در لخت دوم این بیت است:
بیامد بر آن کرسی زر نشست/پر از خشم، بویا تُرُنجی به دست

شاید کسی بپرسد چرا یک باره سخن از ترنجی بویا و خوشبوی گفته شده است و رستم هنگامی که بر آن کرسی زرین می نشیند، آن را در دست می گیرد؟ این همان شگرد داستان سرایی است، صحنه آرایی فردوسی است به هنگام بازگفتن و سرودن داستان؛ رستم سخت خشمناک است از رفتار اسفندیار، از آن روی که می خواهد بر خشم خود لگام بر زند، خویشتن دار و آرام بماند، ترنجی را برمی گیرد و با آن بازی می کند. روان شناسانه هم می توان این رفتار رستم را بر رسید؛ ما هنگامی که برافروخته و خشگمین هستیم، می کوشیم سر خود را با چیزی گرم بداریم تا بتوانیم خشم خود را لگام برزنیم. نکته هایی چنین نغز، کنارین که شاید در نگاه نخستین برخواننده ی شاهنامه آشکار نمی شود، هنر والای فردوسی را در سرودن داستان آشکار می دارد.
به هر روی بزم به پایان می رسد، رستم همچنان خشمناک است، هنگامی که از سراپرده ی اسفندیار بیرون می آید، با سراپرده به تلخ کامی سخن می گوید، می گوید که روزگاری بزرگانی مانند جمشید در تو می آرمیدند، دریغا بر تو که امروز دیگر کسان را در خود جای می دهی، این گفته ها را اسفندیار می شنود، همچنان ستیزه ای در سخن در میانه ی این دو پهلوان در می گیرد، اسفندیار می گوید می سزد که دانشی، زابلستان را غُلغُلسِتان بنامد چون زابلیان همه مرد هنگامه و هیاهوی و غل غل و چند و چون و گفت و گویند. دستانی را به کار می گیرد که چون میهمان از میزبان خشمگین است اما نمی تواند خشم خود را آشکارا بر او نشان بدهد، این خشم را بر پالیزبان – باغبانِ سرای – می ریزد، آن چنان که پیشتر هم گفته آمد، دم به دم ما این ستیز ناسازها را در داستان رستم و اسفندیار به شیوه های گوناگون می بینیم.
پگاهان فردا برمی نهند که با یکدیگر به نبرد بپردازند زیرا نه اسفندیار از خواست خود در می گذرد، نه رستم خواست او را که تن در دادن به بند است، می پذیرد.
نبرد آغاز می گیرد از پگاهان تا شامگاهان اما اسفندیار رویین تن است، هیچ جنگ ابزاری بر او کارگر نیست. یک نکته ی نغز در داستان رستم و اسفندیار این است که رویینه گی اسفندیار در این داستان بسیار کم فروغ آورده شده است، به نمونش یعنی اشارت تنها یک بار رستم آشکارا از رویین تنی اسفندیار یاد می کند، در همان ستیزه های در سخن می گوید: اگر تو خودکامه ای، به بیداد می کوشی، از آن روست که در شهر خود شنیده ای که هیچ سلاحی بر تو کارگر نیست.
این که چرا رویینه گی اسفندیار بازتابی گسترده در شاهنامه ندارد، نکته ای است که اگر نیاز بود در جای خود بدان بازخواهیم گشت. رستم ده ها تیر به اسفندیار می زند بی آن که آسیبی به او برسد اما پیداست تیرهای اسفندیار، رستم را می خلند، بر تن او فرو می روند، خونی بسیار از زخم جای این تیرها روان می شود به گونه ای که رستم نخستین بار در نبرد و آورد به سستی و بی توشی دچار می آید. از سوی دیگر شامگاهان هم فرا می رسیده است، به اسفندیار می گوید نبرد را وانهیم به پگاهان فردا، اسفندیار می پذیرد، می گوید: من تو را زنهار می دهم اما پیمان ببند که خواست مرا برآوری وگرنه می دانی که جان به در نخواهی برد در نبرد با من.
به همان سان نخست بار رخش - یار همواره ی رستم - از زخم هایی بسیار که برمی دارد، بی خداوند خویش به سرای باز می رود، تنها در این نبرد است که رخش رستم را در آوردگاه فرو می گذارد زیرا رخش هم توش و توان خود را از دست داده است:
ببینیم تا اسب اسفندیار/سوی آخور آید همی بی سوار
وگر باره ی رستم جنگجوی/به ایوان نهد بی خداوند روی

شاهنامه پژوهی این دو بیت را از دیدگاهی نغز بر رسیده است و گزارده است. آن هم این است که زمینه سخن در هر دو بیت یکی است. سخن از بازگشت اسب پهلوان است بی سوار اما هنگامی که استاد از اسفندیار و اسب او یاد می کند، واژه ی اسب را به کار برده است، هیچ ویژگی برای اسفندیار نیاورده است. این اسب به سوی آخُر روان می شود، بی سوار، واژه ها، واژه های شکوه مند و درخشانی نیستند اما هنگامی که همین نکته را درباره ی رستم می گوید، واژه ی باره را به کار می برد، واژه ای است گرانمایه تر از اسب، رستم را جنگجوی می خواند، از او با واژه ی خداوند یاد می آورد، باره ی رستم جنگجوی به آخُر نمی رود، به ایوان می رود. این نمودی دیگر از هنر سخنوری فردوسی است. استاد چون رستم را گرامی می دارد، پهلوان پسندیده ی اوست، چنین بشکوه و گرانمایه از وی سخن می گوید.
رستم نالان، افتان و خیزان از جای برمی خیزد و از رود خروشان هیرمند می گذرد، به گونه ای که مایه ی شگفتی و سرگشتگی اسفندیار می شود که از پس بدو می نگریسته است:
چو اسفندیار از پسش بنگرید/ بر آن روی رودش به خشکی بدید
همی گفت کاین را مخوانید مرد/یکی ژنده پیل است با دار و برد
گذر کرد باخستگی ها بر آب/از آن زخم پیکان شده پرشتاب
شگفتی بمانده بُد اسفندیار/همی گفت کای داور کردگار
چنان آفریدی که خود خواستی/زمین و زمان را تو آراستی

در چشم اسفندیار، رستم پهلوانی است شگرف و بی همانند. هنگامی که رستم به ایوان می رسد و رخش پیش از وی، زال و رودابه و دیگر وابستگان، سخت بیمناک می شوند بر جان رستم اما رستم بیش از خویش، نگران رخش است و می گوید به رخش بپردازید و او را درمان کنید اما هیچ درمانی سودمند نمی افتد، سرانجام زال از سر ناچاری فرا یاد پرورنده ی خویش سیمرغ می آید، به شیوه ی آیینی بر کوهساری می رود و مجمری را پر از آتش می افروزد و پر سیمرغ را به آتش می کشد، سیمرغ پس از چندی پدید می آید مانند ابری سیاه و پهناور که آسمان را فرو می پوشد. زال داستان را با سیمرغ در میان می نهد، سیمرغ می فرماید به هر شیوه که هست رستم و رخش نالان و رنجور را نزد او بیاورند، چنین می کنند، او با منقار تیرها را از تن رستم و رخش بیرون می کشد، پر خود را بر زخم ها می مالد، زخم ها به هم می پیوندند و بهبود می یابند. زال می گوید که چه می بایدمان کرد، این داستان فردا هم در نبرد با اسفندیار روی خواهد داد. سیمرغ چاره ی کار را در چیرگی بر اسفندیار به رستم می آموزد اما چندین بار به درنگ می گوید که تو تنها زمانی که ناچار شدی، باید این چاره را به کار بگیری. او را راه می نماید که از درخت گز که در آبخُستی (جزیره ای) در میانه ی دریا رُسته است، چوبی را که سر آن ستبرتر از دنباله باشد، برگزیند، پیکانی کهن را برگیرد، آن را در آب رز (باده) بنهد، آن پیکان را بر این چوبه بنشاند، چوبه ای که دو شاخه بوده است و به چشم اسفندیار بزند.
ما در این بخش از داستان هم به دو بن مایه ی نمادشناختی می رسیم؛ یکی چوب گز است، گز درختی است که هنوز هم در ایران ارزش آیینی دارد و ایرانیان آن را گرامی می دارند، یک نمود این گرامی داشت آن است که پاره ای از شهرها و دهستان های ایران بدین نام نامیده شده است، در ریخت "گز" یا گاهی در ریخت تازی شده ی آن "جز"، دو دیگر آب رز است، باده است، باده در آیین های آریایی نوشابه ای گرامی بوده است، ایرانیان کهن گیاه "هوم" را می چیده اند، آن را در هاون می کوفته اند، از آن نوشابه ای آیینی می ساخته اند، این کار را هر موبدی نمی توانسته است انجام دهد، موبدان بلندپایه، راز آشنای که می توانیم آنان را "موبدان هوم" بنامیم، تنها می توانسته اند این نوشابه را پدید بیاورند و بپرورند. یکی از این موبدان، "آبتین" یا "آتبین" پدر فریدون است، دو دیگر "اَترَت" پدر گرشاسب، سه دیگر "پورشَسپ" پدر زرتشت، زرتشتیان نخستین نماز از نمازهای پنجگانه ی خویش را که بامدادان گزارده می شود، "هاون گاه" می نامند، زیرا در این زمان بانگ هاون ها از آتشکده ها برمی خاسته است، هنگامی که موبدان گیاه هوم را در هاون می کوفته اند.
این نوشابه را در دم های نیایش می نوشیده اند، باور آنان بر آن بوده است که با نوشیدن هوم می توانند با جهان نهان، با ایزدان پیوند بگیرند، در آیین های یونانی و رومی هم شما می دانید که باده ارزشمند بوده است، "دیونیزوس" خدای باده است در یونان، "باکوس" خدای باده است در روم، نکته ای هم در پیوند با باکوس با شما بگویم، نکته ای است نغز از همان نکته ها که به سزا ما را برمی انگیزد که به ایرانی بودن خود بنازیم و سربرافرازیم، به گمان بسیار باکوس ریخت لاتینی شده "بغ" است، "بغ" یا "بک" با پساوند "اوس" شده است باکوس. نکته ای بسیار نازک در آن میان این است که رومیان، کهن زادگاه باکوس را نسا می دانسته اند، بیشتر نام این شهر همراه با واژه ی سپند به کار برده شده است. نسای سپند و آیینی، نسا یکی از شهرهای بزرگ ایران بوده است در روزگار اشکانی.
به هر روی سپندی و ارجمندی باده نزد ایرانیان تا بدان پایه بوده است که در ایران پس از اسلام در ادب نهان گرایانه و رازآلود پارسی به ویژه در نمودی این ادب که گاهی آن را مغانه سرایی می نامیم، باده پرستی برابر می افتد با خداپرستی. واژه های "خرابات" که ریختی است از "خورآباد" در معنی پرستشگاه مهر، مهرابه، ساقی، ساغر، می فروش همه کاربردهایی رمزی یافته اند:
به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب/که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن

خواست من آن بود که روشن بدارم چرا آن پیکان را رستم به راهنمونی سیمرغ می بایست در آب رز بپرورد.
پگاهان روز سپسین، اسفندیار دل آسوده در خرگاه خود آرمیده است. کمترین بیم و گمانی ندارد که رستم بتواند به نبرد با او بیاید اما خروش رخش را می شنود و بانگ رستم را که می گوید چرا از سراپرده بیرون نمی آیی، مگر نمی خواهی بجنگی؟ اسفندیار سرگشته، شگفت زده، تن به جنگ ابزارها می پوشد و بیرون می آید و به رستم می گوید تو می بایست می مردی، اگر زنده و تندرست در برابر من ایستاده ای، بی گمان فریبی، فسونی در کار توست. سپس سخنی می گوید که همچنان شایسته ی درنگ است. اسفندیار می گوید:
شنیدم که دستان جادو پرست/به هنگام یازد به خورشید دست
چو خشم آرد از جادوان بگذرد/نکردم برابر پس این با خرد

چرا اسفنديار هنگامي كه مي‌خواهد از آن فسون ياد كند، مي‌گويد زال هر زمان ناچار باشد، از خورشيد ياري مي‌جويد؟ بر پايه‌ي اين سخن و گفته‌هايي ديگر از اين دست،‌مي‌توانيم بر آن بود كه از خورشيد، سيمرغ خواسته شده است.
سيمرغ نمادي مهري است. بازمي‌گردد به بزرگداشت خورشيد يا مهر اما اين نكته در اين جا كمابيش آشكارا پديدار شده است. يك انگاره درباره‌ي نام سيمرغ كه در آن چند و چون است اين است كه پاره‌اي از اين نام به معناي خورشيد است. سيمرغ از دو پاره‌ي "سي" با "مرغ" ساخته شده است. معناي مرغ روشن است اما آن سي به چه معناست؟ اين نام در اوستايي بوده است "مِر ِغو سَاِنا در پارسي ميانه شده است "سِنْمُورْوْ " آن مرغو در ريخت مرغ به پارسي دري رسيده است، واژه‌اي كه ما هنوز به كار مي‌بريم در معناي پرنده است نه ماكيان. كاربرد معناي كهن و نژاده‌ي آن پرنده است. اما "سَاِنَ" يا "سي" چيست؟ گمان اين است كه اين واژه به معناي خورشيد است و مي‌توان آن را با sun در انگليسي سنجيد، شاید واژه ی تازی سنه که در معنای سال خورشیدی است، همچنان از این واژه ی کهن برآمده باشد. ما این واژه را در ریخت هایی دیگر در نام ها و آمیغ هایی دیگر نیز می یابیم، نمونه را سیندخت که بر این پایه به معنای دختر خورشید است.
به هر روی رستم همچنان به لابه و با فروتنی بسیار از اسفندیار درمی خواهد که کین و دشمنی را فرو بنهد، به سرای او برود، میهمان او بشود حتی می پذیرد که دوشادوش وی به نزد گشتاسب برود، از او بپرسد که چرا چنین رفتاری می بایست با چون اویی بشود؟ اما اسفندیار نمی پذیرد، رستم به ناچار تیر گزین را بر کمان می نهد و به چشم اسفندیار می افکند:
بدانست رستم که لابه به کار/نیاید همی پیش اسفندیار
کمان را به زه کرد و آن تیر گز/که پیکانش را داده بد آب رز
چو آن تیر گز راند اندر کمان/ سر خویش کرده سوی آسمان
همی گفت کای پاک دادار هور/فزاینده ی دانش و فر و زور
همی بینی این پاک جان مرا/توان مرا هم زیان مرا
که چندین بکوشم که اسفندیار/مگر سر بپیچاند از کارزار
تو دانی که بی داد کوشد همی/همه جنگ و مردی فروشد همی
به پادافره این گناهم مگیر/تو ای آفریننده ی ماه و تیر





ارغوان

این چه رازی است که هر بار بهار

با عزای دل ما می آید؟

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است؟

وین چنین بر جگر سوختگان

داغ بر داغ می افزاید

ارغوان

پنجه ی خونین زمین

دامن صبح بگیر

وز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی بر این دره غم می‌گذرند؟

ارغوان

خوشه ی خون

بامدادان که کبوترها

برلب پنجره ی باز سحر غلغه می‌آغازند،

جام گلرنگ مرا

بر سر دست بگیر،

به تماشاگه پرواز ببر

آه بشتاب که هم پروازان

نگران غم هم پروازند

ارغوان

بیرق گلگون بهار

تو بر افراشته باش

شعر خونبار منی

یاد رنگین رفیقانم را

بر زبان داشته باش

تو بخوان نغمه ی ناخوانده من

ارغوان،

شاخه ی همخون جدا مانده من



«هوشنگ ابتهاج»

هیچ نظری موجود نیست: