۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۴, جمعه

پسگفتارهای فردوسی بر شاهنامه

به مناسبت پايان سرايش شاهنامه
(در بهمن ماه ۳۷۸ خورشيدی)



اميرحسين خنجي
شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۸۱

سخن ‌گستران بيكران بوده‌اند ، سخنها بي‌اندازه پيموده‌اند
وليك ارچه بودند ايشــان بسي ، همانا نگفته ‌است از اين‌سان كسي
نميرم از اين پس كه من زنده‌ام ، كه تخم سخن را پراكنده‌ام
هرآنكس كه دارد هُش و راي و دين ، پس از مرگ بر من كند آفرين


فردوسي در نخستين پس‌گفتاري كه بر شاهنامه نگاشته است تصريح ميكند كه شاهنامه شامل شصت هزار بيت شعر در بهمن ماه 389ق (برابر با 378خ) به پايان رسيده است؛ و اشاره ميكند كه «جهاندار» تنگدست است و نميتواند ارج‌گذاري شايسته از او به عمل آورَد.

اين «جهاندار» تنگدستي كه فردوسي از او ياد كرده است اميرمنصور دوم- آخرين امير ساماني- است كه دوسال پيش ازآن به سلطنت رسيده بود و با روي كارآمدنش كشور ساماني گرفتار رقابت قدرت افسران ترك ارتش شد (كه در نوجواني توسط امراي ساماني خريده شده وارد ارتش كرده شده بودند و به مرور زمان به مراتب بالاي ارتش رسيده شده بودند). افزون برآن درزمان او خزش بزرگ قبايل ترك ناحيهء سيحون به سوي سمرقند و بخارا دولت ساماني را تهديد به نابودي ميكرد. اين خزش عملا در سال 377خ تحقق يافت. دراين سال ايلك‌خان به همدستي يك افسر ترك ارتش ساماني- به نام به فائق- سمرقند را گرفت و تا بخارا پيش رفت، ولي پس از گرفتن بخارا بيمار شد و ماوراءالنهر را رها كرده با سپاهش به ماوراي سيحون برگشت. همزمان، محمود سبكتكين كه فرماندار غزنه بود از اميرمنصور تقاضا كرد كه حاكميت خراسان را به او واگذار كند. بهانهء محمود دراين تقاضا آن بود كه چهارسال پيش ازآن امير نوح دوم- پدر امير منصور- حاكميت خراسان را به سبكتكين پدر محمود داده بود؛ و اينك محمود خواهان بود كه در خراسان جانشين پدر متوفايش شود. امير منصور بخش غربي و شمالي خراسان را درآن اواخر به يك افسر ترك به نام بكتوزون داده بود، و به محمود پيشنهاد كرد كه علاوه بر غزنه فرمانداري بخش شرقي خراسان (شامل تاجيكستان امروزي و شرق افغانستان) را تحويل بگيرد. ولي محمود كه طالب سراسر خراسان بود نيروهايش را برداشته به نيشابور رفت و بكتوزون را بيرون كرده خود در شهر مستقر شد. اميرمنصور چونكه محمود را مردي نيرومند و شايسته ميدانست تصميم گرفت كه حكم فرمانداري خراسان و فرماندهي ارتش ساماني را براي وي تنفيذ كند. ولي اميرمنصور را بكتوزون و فائق به غدر گرفته كور و زنداني كرده برادر خردسالش عبدالملك را به سلطنت نشاندند. به دنبال اين جريان ايلك‌خان با همدستي فائق به بخارا لشكر كشيد و بخارا را گرفته به عمر دولت ساماني پايان داد. خراسان نيز ازاين پس دردست محمود ماند، و با برچيده شدن دستگاه دولت ساماني عملا سلطان خراسان شد. به قول نويسندهء تاريخ بيهقي: «اميرمحمود، ناانديشيده به آن زودي امير خراسان شد».

اين وقايع زماني اتفاق مي‌افتاد كه فردوسي سرودن شاهنامه را كاملا به پايان رسانده مشغول بازخواني و تصحيح آن بود؛ و وقتي اميرمنصور گرفتار كودتا شده كور و زنداني شد يكماهي از سرودن پسگفتار شاهنامه مي‌گذشت. اين پس‌گفتار را با هم ميخوانيم:
سپاس خداوند دانا كنم /// روان و خرد را توانا كنم
توانا خداوند برهرچه هست /// خداوند بالا و داراي پست
فرستم درود فرستاده‌اش /// گزينِ گزينانِ آزاده‌اش
محمد كه ازبودني‌ها سر او است /// خداوند را از همه‌روي دوست
كه ايزد ز يارانش خشنود باد /// روان بدانديش پردود باد
چو شد آخر اين داستان بزرگ /// سخنهاي آن خسروان سترگ
بروز سِيُم ني بشب، چاشتگاه /// شده پنج و ده روز ازآن شهر و ماه
كه تازيش خوانَد محرم بنام /// وز آزار خوانندش ماه حرام
اگر سال نيز آرزوت آمده است /// نهم سال و هشتاد با سيصد است
مه بهمن و آسمان روز بود /// كه كِلكم به اين نامه پيروز بود
چو خواهشگري و نيازم نبود /// بر اين در ببستم زبان حسود
چو بگذشت سال از برم شصت و پنج /// فزون كردم انديشهء درد و رنج
به تاريخ شاهان نياز آمدم /// به پيش اختر ديرساز آمدم
كهن گشت اين نامهء باستان /// زگفتار وكردار آن راستان
همي نو كنم نامه‌ئي زاين نشان /// كجا يادگار است ازآن سركشان
بُوَد بيت: شش بار بيوَر هزار /// سخنهاي شايستهء آبدار
نبيند كسي نامهء پارسي /// دو بيوَر به ابياتِ هربار سي
كه گر بازجويند ازاو بيتِ بَد /// همانا كه باشد كم از پنج‌صد
بزرگان و بادانش آزادگان /// نوشتند يكسر همه رايگان
نشسته نظاره من از دورشان /// توگفتي بُدم پيش مزدورشان
جز احسنت از ايشان نَبُد بهره‌ام /// بكِفت اندر احسنتشان زهره‌ام
سرِ بدره‌هاي كهن بسته شد /// وازآن بند، روشن‌دلم خسته شد
از آن نام‌وَر نامدارانِ شهر /// علي ديلمي بود كاو را است بهر
كه همواره كارم به‌خوبي روان /// همي‌داشت آن مردِ روشن‌روان
حُيَيِّ قُتَيبه است از آزادگان /// كه ازمن نخواهد سخن رايگان
ازاويَم خور و پوشش و سيم و زر /// از او يافتم جنبش و بال و پر
نِيَم آگه از اصل و فرع و خراج /// همي غلتم اندر ميان دواج
جهاندار اگر نيستي تنگدست /// مرا برسرِ گاه بودي نشست
فردوسي دردومين پسگفتارش كه پس ازبازخواني و تصحيح شاهنامه به سال 384خ نگاشته تصريح كرده است كه سرايش شاهنامه 30 سال وقت گرفته است.
پس اصولا بايد آغاز سرايش شاهنامه درزمان سلطنت اميرمنصور اول (340- 356خ) بوده باشد.

به اين ترتيب آغاز و پايان سرايش شاهنامه تماما در دوران سلطنت ساماني بوده است، و اينكه كساني نوشته‌اند فردوسي شاهنامه را براي سلطان محمود سرود راه به هيچ حقيقتي نميبرد.

در دومين پسگفتار شاهنامه كه در زماني سروده شده كه خراسان و سيستان دردست سلطان محمود بوده و او رسما لقب سلطان برخود داشته، نيز نام و نشاني از سلطان محمود به دست داده نشده است. اين پسگفتار را نيز ميخوانيم:
چو سال اندرآمد به هفتاد و يك /// همي زير بيت اندر آمد فلك
زمانم سرآورد گفت و شنيد /// چو روز جواني به پيري رسيد
چو اين ناموَر نامه آمد به بُن /// زمن روي كشور شود پرسخُن
هرآنكس كه دارد هُش و راي و دين /// پس از مرگ برمن كند آفرين
نميرم ازاين پس كه من زنده‌ام /// كه تخم سخن را پراكنده‌ام
من اين نامهء شهرياران پيش /// بگفتم بدين نغزگفتار خويش
ز ابيات غرا دوره سي هزار /// مرآن جمله در شيوهء كارزار
زشمشير و تير و كمان و كمند /// زكوپال و از تيغهاي بلند
زبرگستوان و زخفتان و خود /// زصحرا و دريا و ازخشك‌رود
زگرگ و ز پيل و زشير و پلنگ /// زعفريت و از اژدها ونهنگ
زنيرنگ غول و زجادوي ديو /// كاز ايشان بگردون رسيده غريو
زمردان نامي به روز مصاف /// زگُردان جنگي گهِ رزم و لاف
همان نامداران با جاه و آب /// چو تور و چو سلم و چو افراسياب
چو شاه آفريدون و چون كيقباد /// چو ضحاكِ بدكيشِ بي‌دين وداد
چو گرشاسب و سام و نريمان گرد /// جهان پهلوانان با دست‌بُرد
چو هوشنگ وتهمورس ديوبند /// منوچهر وجمشيدشاه بلند
چو كاووس وكيخسرو تاج‌وَر /// چو رستم چو روئين‌تنِ نامور
چو گودرز وهشتار پور گزين /// سواران ميدان و شيران كين
همان نام‌وَر شاه لهراسب را /// زرير سپهدار و گشتاسب را
چو جاماسب كاندر شمار سپهر /// فروزنده‌تر بُد زتابنده مهر
چو داراي داراب و بهمن همان /// سكندر كه بُد شاه شاهنشاهان
چو شاه اردشير و چو شاپورِ او /// چو بهرام و نوشيروانِ نكو
چو پيروزهرمز چو پورش قباد /// چو خسرو كه پرويز نامش نهاد
چنين نامداران وگردنكشان /// كه دادم يكايك ازايشان نشان
همه مرده از روزگار دراز /// شد ازگفت من نامشان زنده باز
چو عيسا من اين مردگان را تمام /// سراسر همه زنده كردم به نام
بناهاي آباد گردد خراب /// ز باران و ازتابش آفتاب
پي افكندم از نظم كاخي بلند /// كه از باد و باران نيابد گزند
بدين نامه بر عمرها بگذرد /// بخوانَد هرآنكس كه دارد خرد
اگر منصفي بودي از راستان /// كه انديشه كردي دراين داستان
بگفتي كه من در نهاد سخن /// بداده‌استم ازطبع داد سخن
جهان ازسخن كرده‌ام چو بهشت /// ازاين بيش تخم سخن كس نكِشت
سخن‌گستران بيكران بوده‌اند /// سخنها بي‌اندازه پيموده‌اند
وليك ارچه بودند ايشان بسي /// همانا نگفته‌است ازاين‌سان كسي
بسي رنج بردم دراين سالِ سي /// عجم زنده كردم بدين پارسي
البته فردوسي به سببي كه كاملا قابل توجيه است، بعدها شاهنامه را براي سلطان محمود برده تا آنرا به وي تقديم دارد. بي‌شك هدف او ازاين اقدام، نه انتظار پاداش بلكه كسب حمايت براي كار عظيمش بوده است. زيرا كه ما ميدانيم كه در آن زمان فقط كتابهائي ميتوانستند ازدستبرد حوادث روزگار مصون بمانند كه توسط كتابخانه‌هاي بزرگ وابسته به دربارهاي حاكمان نگهداري و تكثير و حمايت شوند. فردوسي در اسفندماه سال 388خ كه شاهنامه را به سلطان محمود تقديم كرد، ابياتي نيز در ستايش محمود سرود. يعني او پس از سومين بازخواني و تصحيح شاهنامه ازسلطان محمود نام برد، و انتظار داشت كه سلطان محمود فرماني براي نساخي و تكثير شاهنامه صادر كند. اين پسگفتار چنين است:
سرآمد كنون قصهء يزدگرد /// بماه سپندارمد روز ارد
زهجرت شده پنج هشتاد بار /// كه گفتم من اين نامهء شاهوار
تن شاه محمود آباد باد /// سرش سبز بادا دلش شاد باد
چنانش ستودم كه اندر جهان /// سخن ماند از آشكار و نهان
مرا از بزرگان ستايش بوَد /// ستايش ورا در فزايش بوَد
بدو ماندم اين نامه را يادگار /// به شش بيوَر ابياتش آمد هزار
زمانم سرآورد گفت و شنيد /// چو روز جواني به پيري رسيد
چو اين ناموَر نامه آمد به بُن /// زمن روي كشور شود پرسخُن
هرآنكس كه داردهُش و راي و دين /// پس ازمرگ برمن كند آفرين
نميرم ازاين پس كه من زنده‌ام /// كه تخم سخن را پراكنده‌ام
ولي انتظار فردوسي از سلطان محمود بيهوده بود. سلطان محمود مسلماني بسيار متعصب بود و عمرش را وقف جهاد براي نشر اسلام كرده بود. او توسط جماعتي از فقيهان احاطه شده بود كه عموما از بقاياي عربهاي فارسي‌زبان شدهء خراسان بودند و نه تنها علاقه‌ئي به گذشته‌هاي ايران نداشتند، بلكه آنچه افتخارات ايران و ايراني بود را مربوط به كساني ميدانستند كه ازنظر آنها مجوسان بي‌دين و خدانشناس به شمار ميرفتند، و نه شايستهء ستايش بلكه درخور لعنت و نفرين بودند. محمود نه تنها از مطالب شاهنامه خوشش نيامد بلكه فردوسي را بخاطر آنهمه ستايش كه از گذشته‌هاي ايران كرده بود متهم به بي‌ديني و تعلق خاطر به مجوسان كرد. فردوسي از اين موضوع چنين ياد كرده است:
چو شد ساخته بردمش نزدِ شاه /// بدان تا مرا زاو دهد دستگاه
مرا گفت رستم كه بوه است ‌و گيو /// فريدون و كيخسرو آن شاه نيو
چو شاهي مرا درزمانه نو است /// بسي بندگانم چو كيخسرو است
چو اندر تبارش بزرگي نبود /// نيارست نام بزرگان شنود
ندارم زدينارِ خسرو سپاس /// كه او نيست شاه حقيقت شناس
به نيكي نبُد شاه را دستگاه /// وگرنه مرا برنشاندي به گاه
محمود چون اين سروده‌ها را شنيد فردوسي را تهديد كرد كه اگر زبانش را نبندد اورا خواهد گرفت و درپاي پيلان خواهد افكند. بعد ازاين تهديد، فردوسي متواري شد وخشم خويش را متوجه محمود كرده تصريح نمود كه شاهنامه را بخاطر محمود نسروده بوده است تا ازاو انتظار پاداشي داشته باشد؛ زيرا كه كه محمود يك ناپاك‌زاده و بدگوهر است و نشايد كه چشم نيكي از چنين مردي داشت.
ايا شاه محمود كشورگشاي /// زكس گر نترسي بترس ازخداي
كه پيش ازتو شاهان فراوان بُدند /// همه تاجداران كيهان بُدند
فزون ازتو بودند يكسر به جاه /// به گنج و سپاه و به تخت وكلاه
نكردند جز خوبي و راستي /// نگشتند گرد كم و كاستي
همه داد كردند بر زيردست /// نبودند جز پاك يزدان پرست
نجُستند ازدهر جز نامِ نيك /// وَزآن نام جُستن سرانجامِ نيك
هرآن شه كه دربندِ دينار بود /// بنزديك اهل خرد خوار بود
جهان تا بوَد شهرياران بوَد /// پيامم برِ تاج‌داران بوَد
كه فردوسيِ طوسيِ پاك جفت /// نه اين نامه برنام محمود گفت
گر ايدون كه شاهي به گيتي تو رااست /// نگوئي كه اين خيره گفتن چرااست
نديدي تو اين خاطر تيز من /// نينديشي از تيغ خونريز من
كه بددين و بدكيش خواني مرا /// منم شير نر، ميش خواني مرا
مرا سهم دادي كه درپاي پيل /// تنت را بسايم چو درياي نيل
هرآنكس كه شعر مرا كرد پست /// نگيردش گردون گردنده دست
بدانش نبُد شاه را دستگاه /// وگرنه مرا برنشاندي به گاه
چو ديهيم‌دارَش نبُد در نژاد /// زديهيم‌داران نياورد ياد
اگر شاه را شاه بودي پدر /// به سر برنهادي مرا تاجِ زر
وگر مادرِ شاه بانو بُدي /// مرا سيم و زر تا به زانو بُدي
چو اندر تبارش بزرگي نبود /// نيارست نام بزرگان شنود
كف شاه محمود عالي‌تبار /// نُه اندر نُه آمد سه اندر چهار
چو سي سال بردم به شهنامه رنج /// كه شاهم ببخشد به پاداش گنج
مرا زاين جهان بي‌نيازي دهد /// ميان يلان سرفرازي دهد
به پاداش گنج مرا درگشاد /// به من جز بهاي قفيزي نداد
فقاعي نيرزيدم ازگنج شاه /// ازآن من فقاعي خريدم به راه
پشيزي به از شهرياري چنين /// كه نه كيش دارد نه آئين و دين
پرستارزاده نيايد به كار /// اگر چند دارد پدر شهريار
سر ناسزايان برافراشتن /// واز ايشان اميد بهي داشتن
سر رشتهء خويش گم كردن است /// به جيب اندرون مار پروردن است
درختي كه تلخ است ويرا سرشت /// گرش برنشاني به باغ بهشت
وَر از جوي خلدش به هنگام آب /// به بيخ انگبين ريزي و شهد ناب
سرانجام گوهر به كار آورَد /// همان ميوهء تلخ بار آورَد
به عنبرفروشان اگر بگذري /// شود جامهء تو همه عنبري
وگر بگذري سوي انگِشت‌گر /// ازاو جُز سياهي نيابي دگر
زبدگوهران بد نباشد عجب /// نشايد ستردن سياهي زشب
به ناپاك‌زاده مداريد اميد /// كه زنگي به شستن نگردد سپيد
ز بداصل چشم بهي داشتن /// بُوَد خاك در ديده انباشتن
چو پروردگارش چنين آفريد /// نيابي تو بربندِ يزدان كليد
بزرگي سراسر به گفتار نيست /// دوصدگفته چون نيم‌كردار نيست
جهاندار اگر پاك‌نامي بُدي /// دراين راه دانش گرامي بُدي
شنيدي چو زاين گونه گونه سخن /// ز آئينِ شاهان و رسمِ كهن
دگرگونه كردي به كامم نگاه /// نگشتي چنين روزگارم تباه
ازآن گفتم اين بيتهاي بلند /// كه تا شاه گيرد ازاين كار پند
دگر شاعران را نيازارد او /// همان حرمت خود نگه دارد او
كه شاعر چو رنجد بگويد هجا /// بماند هجا تا قيامت به جا
بنالم به درگاه يزدان پاك /// فشاننده برسر پراكنده خاك
كه يارب روانش به آتش بسوز /// دلِ بندهء مستحق برفروز
هرچند كه- چنانكه ديديم- فردوسي سرانجام خود را مجبور ديد كه شاهنامه را به سلطان محمود تقديم دارد، ولي حقيقت اين است كه زماني كه فردوسي شاهنامه را ميسرود نه تنها از محمود بلكه از پدرش سبكتكين هم خبري در ميانه نبود و دوره دورهء سامانيان و ايرانگرائي شديد و سلطهء فكري آزادانديشان معتزله در ايران و دوران ثمردهي بزرگمرداني همچون فارابي و پورسينا و امثال آنها بود، كه همه درزمان خودشان توسط فقيهان متهم به بي‌ديني بودند، و پس از سقوط دولت ساماني و روي كار آمدن سلطان محمود مورد تعقيب قرار گرفته متواري شدند.

دربارهء مذهب فردوسي هيچ اطلاعي دردست نيست. داستان شيعه بودنِ فردوسي و ابياتِ سُستي كه در اثبات شيعه بودنِ او وارد شاهنامه كرده شده است نيز، ميتواند بعد از فردوسي توسط كساني به هدف تخريب فردوسي در دستگاه سلطان محمود و پسرش مسعود كه شديدا ضدشيعه بودند انجام گرفته باشد تا شاهنامهء فردوسي بطور رسمي ممنوع اعلام شود. وقتي ما ابياتي كه در اثبات تولاي فردوسي به امامان شيعه را در كنار ابياتي كه راجع به دين بهي اززبان بزرگمردان ساساني در شاهنامه سروده است بگذاريم، آنوقت به خوبي برايمان روشن خواهد شد كه اين ابيات را با هيچ وصله‌ئي نميتوان به فردوسي چسباند. آنچه كه سلطان محمود و فقيهان دربارش از بي‌ديني به فردوسي نسبت دادند، درارتباط با افتخاراتي است كه او از ايران و ايرانيان ياد كرده است، نه در ارتباط با عقيدهء او به مذهب شيعه؛ و هرچه دراين باره نوشته‌اند، عموما ميتواند ساختگي باشد.

ابياتي كه بعدها توسط كساني به هدف خاصي بر سروده‌هاي فردوسي افزوده شده است با كلِ جهتِ سخنهاي فردوسي در شاهنامه ناهمساني آشكار دارد. اين سروده‌ها فردوسي را يك سخن‌فروش قلم به مزد نشان ميدهد كه شاهنامه را بخاطر دريافت پاداش سروده، و وقتي محمود از پاداش دادن به او خودداري كرده او يكسره نااميد و پريشانحال شده و احساس كرده كه زحمتهايش بيهوده رفته است. اين درحالي است كه فردوسي در نخستين پسگفتارش صراحتا ميگويد كه انتظار پاداش مادي از هيچ كس نداشته، و نيازش هم به كمك مادي كسي نبوده است. همينقدر كه كارگزاران ساماني از زمينهايش ماليات نميگرفته‌اند، ازآنها سپاسگزاري نموده است (چو خواهشگري و نيازم نبود، بر اين در ببستم زبان حسود. … نيم آگه از اصل و فرع خراج، همي غلتم اندر ميان دواج). سروده‌هاي ساختگي كه با شماري از سروده‌هاي فردوسي درهم آميخته‌اند تا آنها را به فردوسي نسبت بدهند، به قرار زير است:
چو عمرم به نزديك هشتاد شد /// اميدم به يكباره برباد شد
سي و پنج سال ازسراي سپنج /// بسي رنج بردم به اميد گنج
چو برباد دادند گنجِ مرا /// نبُد حاصلي سي و پنجِ مرا
مرادم ازاين زندگاني سخن /// به حب نبي و علي شد كهن
چو از مصطفا من حكايت كنم /// چو محمود را صد حمايت كنم
چو سلطان دين بُد نبي ‌وعلي /// به فيض الاهي اميد ولي
منم بندهء هردو تا رستخيز /// اگر شه كند پيكرم ريزريز
مرا غمز كردند كآن بدسخن /// به مهر نبي وعلي بُد كهن
هرآنكس كه در دلش ‌كين ِ‌علي است /// ازاو در جهان خوارتر گو كه كيست
منم بندهء هردو تا رستخيز /// اگر شه كند پيكرم ريزريز
من ازمهر اين هردو شه نگذرم /// اگر تيغ شه بگذرد برسرم
نباشد جز از بي‌پدر دشمنش /// كه يزدان به آتش بسوزد تنش
منم بندهء اهل بيت نبي /// ستايندهء خاك پاي وصي
مرا سهم دادي كه درپاي پيل /// تنت را بسايم چو درياي نيل
نترسم كه دارم ز روشن‌دلي /// به دل مهر جان نبي و علي
چه گفت آن خداوند تنزيل و وحي /// خداوند امر و خداوند نهي
كه من شهر علمم علي‌ام در است /// درست اين سخن گفت پيغمبر است
گواهي دهم كاين سخن راز او است /// توگوئي دوگوشم بر آواز اواست
چو باشد تورا عقل و تدبير و راي /// بنزد نبي و علي گير جاي
گرت زاين بد آيد گناه من است /// چنينست و اين رسم وراه منست
براين زاده‌ام هم براين بگذرم /// چنان دان كه خاك پيِ حيدرم
ابا ديگران مرمرا كار نيست /// براين در مرا جاي گفتار نيست
اگر شاه محمود ازاين بگذرد /// مر اورا به يك جو نسنجد خرد
چو برتخت شاهي نشانَد خداي /// نبي وعلي را به ديگر سراي
گر ازمهرشان من حكايت كنم /// چو محمود را صد حمايت كنم
جهان تا بوَد شهرياران بوَد /// پيامم برِ تاجداران بوَد
كه فردوسيِ طوسيِ پاك جفت /// نه اين نامه برنام محمود گفت
به نام نبي و علي گفته‌ام /// گهرهاي معني بسي سفته‌ام
چو فردوسي اندر زمانه نبود /// بدان بُد كه بختش جوانه نبود
براي آنكه جهتگيريِ فردوسي نسبت به فتوحاتِ اسلامي درايران، و به عبارت ديگر، عقيدهء فردوسي دربارهء خلفا و دولتمردان اسلام برايمان روشن شود، كافي است كه ابياتي را بخوانيم كه او تحت عنوان نامهء رستم فرخزاد به برادرش سروده است. اين ابيات درحقيقت، زبانِ حال فردوسي است كه به اين شكل بازگوئي كرده و كل تاريخ ايران بعد از اسلام تا زمان خودش را درآن تفسير كرده است.
چو با تخت منبر برابر شود /// همه نام بوبكر و عمر شود
تبه گردد اين رنجهاي دراز /// نشيبي دراز است پيش فراز
شود بندهء بي‌هنر شهريار /// نژاد و بزرگي نيايد به كار
نه تخت و نه ديهيم بيني نه شهر /// كاز اختر همه تازيان را است بهر
نه تخت و نه تاج و نه زرينه كفش /// نه گوهر نه افسر نه رخشان درفش
زپيمان بگردند و ازراستي /// گرامي شود كژي و كاستي
پياده شود مردم رزمجوي /// سوار آنكه لاف آرد و گفتگوي
كشاورز جنگي شود بي‌هنر /// نژاد و بزرگي نيايد به بر
ربايد همي اين ازآن آن ازاين /// زنفرين ندانند باز آفرين
زيان كسان ازپيِ سود خويش /// بجويند و دين اندر آرند پيش
نهاني بتر زآشكارا شود /// دل مردمان سنگ خارا شود
برنجد يكي ديگري برخورد /// به داد و به بخشش كسي ننگرد
شب آيد يكي چشم رخشان كند /// نهفته كسي را خروشان كند
به گيتي نمانَد كسي را وفا /// روان و زبانها شود پرجفا
بدانديش گردد پدر برپسر /// پسر همچنين برپدر چاره‌گر
همه گنجها زير دامن نهند /// بكوشند و كوشش به دشمن دهند
نه جشن و نه رامش نه گوهر نه كام /// به كوشش زهرگونه سازند دام
نباشد بهار اززمستان پديد /// نيارند هنگام رامش نبيد
زپيشي و بيشي ندارند هوش /// خورش نان كشكين و پشمينه‌پوش
بريزند خون ازپيِ خواسته /// شود روزگار بد آراسته
چنان فاش گردد غم و رنج و شور /// كه رامش به هنگام بهرام گور
چو بسيار ازاين داستان بگذرد /// كسي سوي آزادگان ننگرد
زدهقان و ازترك و ازتازيان /// نژادي پديد آيد اندر ميان
نه دهقان نه ترك و نه تازي بوَد /// سخنها به كردار بازي بُوَد
چو روز اندر آيد به روز دراز /// شودشان سر ازخواسته بي‌نياز
بپوشند ازايشان گروهي سياه /// زديبا نهند ازبرِ سر كلاه
دل من پر ازخون شد و روي زرد /// دهان خشك و لبها پر ازباد سرد






[بازگشت به صفحه اول]
[iran emrooz © 1998 - 2002] editor@iran-emrooz.de

هیچ نظری موجود نیست: