برگ بی برگی در ۴ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۱
خرداد ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۴۵ نوشته:
درآ که در دل خسته توان درآید باز
بیا که در تن مرده روان درآید باز
مخاطب اصل یا جانِ اصلیِ انسان است،
درآ یعنی به درون آی و دلِ خسته دلی را گویند که بر اثرِ قرار دادنِ هر چیزِ
بیرونی و ذهنی که انسان آنرا جایگزینِ جانِ اصلیِ خویش می کند زخمی شده است، باز
درآمدن بیانگرِ این مطلب است که این جانِ برگرفته از جانان یک بار پیش از این در
اندرون بوده است اما انسان به خود پیش از این بر اثرِ قرار دادنِ غیر و بیگانه در
دل یا مرکزِ خود موجبِ برون رفتِ او از دل شده است، و اکنون پس از احساسِ دردهایِ
ناشی از خستگیِ دل به این فقدان پیبرده، از آن جانِ عِلوی تمنایِ بازگشت می کند
زیرا که می توان بارِ دیگر او را طلب کرده و همچنین می داند امکانِ ورودِ دوباره ی
او در وجودش وجود دارد. در مصراع دوم حافظ وجودِ بدونِ جانِ اصلی را تنِ مرده ای
بیش نمی داند که با بازگشتِ آن جانِ برآمده از جانان، درواقع روانِ انسان نیز به
او باز می گردد، حافظ با ایهامِ زیبای روان گوشزد می کند که این کارِ بازگشتِ جانِ
اصلی علیرغمِ دشواری هایِ بسیار به روانی و راحتی امکان پذیر می باشد.
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست
که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
حافظ انسانِ دلخسته و زخم خورده ای که
بر اثرِ فِراق و دوریِ از اصلِ خود به چنین روزی افتاده و در بیتِ قبل تنِ مرده اش
نامیده است را انسانی فاقدِ بینایی و چشمان باز توصیف می کند، پس حافظ که این فراق
را موجبِ بسته شدنِ چشمِ جان بینِ انسان می داند ادامه می دهد این چشم آنچنان بسته
شده است که فقط با فتح یا گشایشِ باب و دربِ وصالِ تو ای جانِ جانان امکانِ گشوده
شدنِ دوباره اش وجود دارد و این گشایشِ باب یعنی قرار گرفتن انسان در راهِ عاشقی،
پس بیا و بار دیگر در این دلِ خسته و زخم خورده بنشین، درواقع این درخواست یا طلب
است که اولین مرحله عاشقی می باشد.
غمی که چون سپهِ زنگ مُلکِ دل بگرفت
ز خیل شادی رومِ رُخَت زداید باز
از دیرباز در فرهنگِ عارفانه زنگ
نمادِ سیاهی، تیرگی و غم بارگی و رومِ نمادِ سپیدیِ رخسار یا زیبارویی و شادی بوده
است و حافظ نیز در اینجا از این دو ضد بمنظورِ بیانِ ثمره ی بسته بودنِ چشم و فراق
که زنگ و سیاهی و غم است درمقابلِ روم که سپیدی و زیبایی و شادیِ مُنتج از وصل می
باشد بهره می بَرَد تا مفهومِ مورد نظر را بهتر بیان کند، پسمی فرماید با فتح و
گشایشِ وصال است که سپاهی بیشمار از غم و درد و رنج از دلِ خسته ی انسان زدوده می
گردد و مُلکِ دل همچون روزِ نخست سپید ، زیبا و سرشار از شادی می گردد، شادی و
نشاطی که به عواملِ بیرونی مانندِ افزایشِ ثروت و امثالِ آن بستکی ندارد. از این
لحاظ می فرماید سپاهی از زنگ و سیاهی زیرا که درد و غم هایِ انسان قابل شمارش
نیستند و البته که همگی مربوط به مسائل و مشکلاتِ خودساخته ی ذهنِ انسان می باشند.
به پیش آینه دل هر آن چه میدارم
بجز خیال جمالت نمینماید باز
حافظ در ادامه میفرماید پس از هزیمتِ
سپاهِ سیاهی و غم یا به عبارتی پیروزیِ خیلِ عظیمِ روم و شادی ست که مُلکِ دلِ
انسانِ عاشقی چون حافظ صیقل یافته و او هرچه را در برابرِ آن آیینه قرار دهد بجز
تصویری از جمال و زیباییِ حضرت دوست را در آن نمی بیند و به بیانی دیگر حقیقتِ آن
چیز را تشخیص می دهد نه شکل و زیبایی و جذابیتِ آن را، با چنین بینش و گشادگیِ چشم
است که انسان از مواهبِ دنیوی بهره و لذتِ لازم را می برد اما در ضمنِ آن به ذات و
حقیقت و اتصالِ آن به سر منشأ همه ی آن برکات و زیبایی ها نیز پی می بَرَد.
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو
ستاره میشمرم تا که شب چه زاید باز
ضرب المثلی هست که می گوید شب آبستن
است تا صبحگاهان چه زاید، پس حافظ با اشاره به این ضرب المثل ادامه می دهد ای
خداوند یا زندگی؛ شبِ تاریکِ ذهنِ انسان که زنگ و سیاهی است، روز و سپیدی و
زیباییِ رُخت را از تو آبستن است، پس انسانِ عاشقی همچو حافظ ستاره هایِ
دلبستگی به چیزهایِ بیرونی را که یک به یک می سوزند و افول می کنند بر می
شمارد و در انتظار بسر می بَرَد تا ببیند سرانجام بارِ دیگر از این شبِ ذهن چه
زاییده می شود، البته که با کم فروغ شدن و افولِ ستاره یا چیزهایِ بیرونی که هر
لحظه چشمک زنان انسان را به خود فرا می خوانند صبحِ دولت و روزِ عاشقان از دلِ
سیاهِ شب دمیده و زاده می شود. مولانا نیز در در مَطلَعِ غزلی می فرماید؛
چو آمد رویِ مَهرویم کِی باشم
من، که باشم من
چو زاید آفتابِ جان، کجا مانَد شب
آبستن
آنچنان که در جایِ دیگری می فرماید؛
آفتابی در یکی ذره نهان
ناگهان آن ذره بگشاید دهان
ذره ذره گردد افلاک و زمین
پیشِ این خورشید چون جست از کمین
در اینجا نیز ذره همان شبِ ذهن است که
چون خورشیدِ جان از آن زاییده و بیرون می جهد افلاک و زمین یا ستاره هایِ دلبستگی
ها ذره ذره شده و فرو می ریزند.
بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بوی گُلبُنِ وصل تو میسُراید باز
حافظ که غزل را
با بیا و درآ آغاز کرده است در بیتِ پایانی هم جانِ اصلی و برگرفته از جانان را
فرا می خواند تا بارِ دیگر بلبلِ طبعِ خاطر یا اندیشه هایِ حافظ با اجابتِ این
دعوت و وصالش نغمه سرایی را آغاز کند، در مصرع دوم گُلبُن استعاره از ریشه ی گُل
یا اصلِ خداییِ انسان است که هُشیاریِ خالصِ خدایی ست و بدونِ این ریشه و ساقه
طبعاََ گُلی نیز نخواهد رویید، پسحافظ به بوی و بودنِ این ریشه و وصلش است که
زبانِ عالمِ غیب شده و بار دیگر غزلهایِ پر بار و سرشار از معنیِ خود را می سُراید.
