۱۴۰۳ اسفند ۲۰, دوشنبه

فصل یکصد و بیست و نهم موبی دیک یا وال زال هرمان ملویل، کابین

 

فصل یکصد و بیست و نهم

کابین

 

(آخاب راهی عرشه می شود و پیپ دستش گیرد تا پی اش رود.)

پسر، پسر، گویمت حالا نباید پِی آخاب آئی.  آید زمانی که آخاب تو را از خودش نترساند، با این که ترجیح می دهد کنارش نباشی.  مسکین پسر، چیزی در توست که جِدَّأ دَرمان درد خویشش دانم.  همجنس درمان همجنس کند؛ و در این شکار، بیماریم مطلوب ترین سلامتم گردد.  پس حتما همین پائین بمان، جائی که چنان خدمتت کنند که ناخدائی.  آری پسر، این جا در صندلی خود من که به کف پیچ شده نشینی و باید پیچی دیگرَش باشی."

  "نه،  نه، نه! تن سالم ندارید، قربان؛ فقط من ناچیز را جای رفته پای کار گیرید؛ همین با من گام بردارید؛ بیش از این نخواهم؛ از این راه بخشی از وجودتان مانَم."

  "با همه وجود کرور کرور ناکِس، این عمل مرا بدل به طرفدار متعصب اخلاص ابدی انسان می کند -آنهم سیاه و شوریده سر  اما بگمانم، همجنس درمان همجنس کند در مورد او هم صادق است؛ دارد دوباره بسیار عاقل می شود."

  "قربان، به من می گویند روزی استاب براستی مسکین پیپ کوچک را به حال خود رها کرد و حالا  استخوان هاش با همه سیاهی پوستش در زمان حیات، سفید دیده شوند.  اما من قربان، هرگز آنطور که استاب با او رفتار کرد شما را بحال خود رها نخواهم کرد.  باید با شما بیایم."

  "گر بیش از این چنین گوئی  اراده آخاب تضعیف می شود، به تو می گویم نه؛ امکان ندارد."

 "اوه نیک ناخدا، ناخدا، ناخدا!

  "همینطور گریه کن تا بِکُشَمَت! احتیاط کن، چون آخاب هم دیوانه ست.  گوش سپار و بارها صدای استخوانی پایم روی عرشه را خواهی شنید و دانی که هنوز آنجایم.  و حالا ترکت کنم.  حال دانِستَم!  براستی که مُخلِصی پسر، چونان مُحیط به میانَش.  خدا هماره برکتت دهد؛ و گر بلائی رسد  خداوند در هرآنچه پیشت آید نگهدار باد

                           (آخاب می رود؛ پیپ گامی پیش گذارد.)

 

 "همین دَم اینجا ایستاده بود؛ جایش را گرفته ام – اما تنهایم.  حال گر دست کم پیپ اینجا بود تاب توانِستم، اما گم شده.  پیپ! پیپ! دینگ، دونگ، دینگ! کی پیپ را دیده؟  باید همینجا باشد، بگذار در را امتحان کنم.  چی؟  نه قفلی، نه کلونی، نه میله ای؛ با این همه بِنَگشایَد.  باید از افسون باشد؛ گفتم اینجا بمانم؛ آری، این را هم گفت که پیچ شده صندلیش مَراست.  پس اینجا، برابر نعل درگاه، درست میان کشتی، نشینم و کل تیر مازه و هر سه دَکَلَش برابرم.  پیر ملاحانمان گویند،  گهگاه امیر البحرهای بزرگ رزمناوهای هفتاد و چهار توپه، با لباس های سیاه سر میز نشسته، بر صفوف سروان ها و ستوان ها ریاست کنند.  ها! این چیست؟ سَردوشی! سردوشی! سردوشی داران همه جمعند!  ابریق ها دست به دست کنید؛ از زیارتتان خوشوقتم؛ جام ها لبالب کنید آقایان!  چه احساس غریبی است وقتی سیاه پسرکی میزبان سفید مردانی با زرین قیطان بر جامه شود! -آقایان پیپ را دیده اید – ریزه پسرکی سیاه، قد پنج قدم، با ظاهری شرمنده، و بزدل!  روزی از قارب وال شکرد پرید؛- دیده اید؟  نه!  خوب در اینصورت دوباره جام ها لبالب کرده با شرم بر بُزدلان نوشیم!  نام کسی نَبَرَم.  ننگ بر آنان باد. یک پا روی میز گذارید.  ننگ بر همه بزدلان. - هیس!  آن بالا صدای استخوان شنوم- آه ناخدا! ناخدا!  واقعا غمگین می شوم وقتی بالای سرم راه می روی.  اما همینجا می مانم، حتی اگر این پاشنه از برخورد به صخره بشکافد و صدف هام پیوندند.