رز. [ رَ ] (اِ) باغ انگور. (ناظم الاطباء) (لغت محلی شوشتر) (از برهان ). باغ انگورستان. (آنندراج ) (انجمن آرا). رزستان. تاکستان: و کم کسی بود اندر مکه که نه در طایف او را رزی بودی . (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). و به راه یک رز بود مر عقبه و شیبه پسران ربیعه را... و بدان رز اندر بودند...عقبه و شیبه در باغ بودند و آن وقت انگور رسیده بود... و حوضی بود پرآب بر در آن رز. (ترجمه ٔ تفسیر طبری ). و حمیریان را کشت و برز است و مراعی و رز. (حدودالعالم ).
روزی شدم به رز به نظاره دو چشم من
خیره شد از عجایب الوان که بنگرید.
خیره شد از عجایب الوان که بنگرید.
حوضی ز خون ایشان [دختران رز ] پر شد میان رز
از بسکه شان ز تن به لگدکوب خون دوید.
سراسر همه رز پر از غوره بود
بفرمود تا کهتران را درود
از آن خوشه ای چند ببرید و برد
به ایوان و خوالیگرش را سپرد.
بفرمود تا کهتران را درود
از آن خوشه ای چند ببرید و برد
به ایوان و خوالیگرش را سپرد.
بیامد خداوند رز در زمان
بدان مرد گفت ای بد بدگمان.
نگهبان آن رز نبودی به رنج
نه دینار دادی بها را نه گنج .
رو همان پیشه که کردی پدرت
هیزم آور ز رز و چین غوشا.
الا تا زمی از کوه پدید است و چه از ره
به کوه اندر شخ است و به ره بر رز و راود.
دهقان به سحرگاهان کز خانه بیاید..
نزدیک رز آید در رز را بگشاید.
از بسکه در این راه رز انگورکشانند
این راه رز ایدون چو ره کاهکشان است .
بسی خواهرانند بر راه رز
سیه موزگان و سمن چادران .
تا بباشند بدین رز در مهمان منند
رز فردوس منند ایشان ولدان منند.
دریغ سی وسه پاره رز و دوازده ده
دریغ حائط و قصر و زمین و انهارم .
کس از محلت مرد یک از رز و یخدان
نه میوه آرد نه یخ نماند پندارم .
