۱۴۰۵ فروردین ۱۸, سه‌شنبه



تهدید ترامپ به بازگرداندن ایران «به عصر حجر»؛ توحشِ عریان در پاسخ به استیصال


سخنرانی چهارشنبه، ۱۲ فروردین ۱۴۰۶، دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، درباره عملیات «خشم حماسی» این کشور علیه ایران، نکته‌ای تازه نداشت و همان تکرار حرف‌های اخیر او درباره نابودی کامل توان دفاعی و نظامی ایران و تغییر رژیم تهران بود، اما تهدید او مبنی بر حملات بسیار شدید به ایران و بازگرداندن آن کشور به «عصر حجر»، خشم بسیاری از‌میهن دوستان ایرانی‌ را برانگیخت.
نویسنده سیاوش قائنی


در میانه‌ی این تهدیدها، هولناک‌تر از موشک‌های دشمن، صدای برخی «ایرانی‌نماها» در خارج از کشور است که با وقاحتی بی‌مرز، پروژه‌ی نابودی زیرساخت‌های ملی را به عنوان یک «فرصت» بَزک می‌کنند. هوادارانِ سرسپرده‌ی ترامپ نه تنها با ترویجِ دروغِ «هوشمند بودن بمب‌ها»، مدعی‌اند که هدف از بازگشت به عصر حجر تنها یک ساختار سیاسی است، بلکه وقیحانه استدلال می‌کنند که: «حتی اگر تمام زیرساخت‌های ایران نابود شود، چون به رفتنِ ج.ا منجر می‌شود، چه بهتر!»

این منطق، دیگر یک موضع سیاسی نیست؛ این «شراکتِ رسمی در جنایت جنگی و جنایت علیه بشریت» است. بر اساس حقوق بین‌الملل، محروم کردنِ عمدی یک جمعیتِ غیرنظامی از ابزارهای حیاتی بقا (آب، برق، سوخت و بهداشت)، مصداق بارز جنایت علیه بشریت است. این افراد با «گِرا دادن» به متجاوز و توجیهِ قطعِ شریان‌های زیستِ ۹۲ میلیون ایرانی، عملاً در کنارِ اتاق‌های جنگِ بیگانه ایستاده‌اند تا حقِ حیاتِ یک ملت را قربانی جاه‌طلبی‌های خود کنند.

زیرساخت‌های انرژی، سدها و نیروگاه‌ها، ملکِ شخصی هیچ حکومتی نیستند، بلکه رگ‌های حیاتیِ زندگی مردم‌اند. کسی که نابودیِ «نان و نورِ» هم‌وطن خود را «فرصت» می‌نامد، پیشاپیش شناسنامه‌ی ایرانیِ خود را در مسلخِ خیانت باطل کرده است. این «مترجمانِ بومیِ توحش»، نه اپوزیسیون، بلکه مجرمانِ جنگیِ بالقوه‌ای هستند که آرزوی حکمرانی بر روی خاکسترِ میهنی را دارند که پیشاپیش حکمِ فلاکت و نابودی تمدنی‌اش را در معامله با دشمن امضا کرده‌اند.
بن‌بست راهبردی در سایه انسداد هرمز و انزوای واشینگتن

پس از گذشت ۳۵ روز از آغاز تجاوز نظامی گسترده علیه ایران در قالب عملیات موسوم به «خشم حماسی»، آمریکا–اسرائیل اکنون خود را در برابر واقعیتی تلخ، پیش‌بینی‌نشده و فرساینده می‌بیند. آنچه قرار بود یک «جراحی برق‌آسا» برای فروپاشی ساختارهای دفاعی ایران باشد، به یک باتلاق راهبردی بدل گشته که اعتبار نظامی و ثبات اقتصادی غرب را به چالش کشیده است. انسداد قاطعانه تنگه هرمز از همان نخستین روز نبرد، نه تنها شریان حیاتی انرژی جهان را قطع کرد، بلکه شوکی عظیم به بازارهای بین‌المللی وارد ساخت که پیامد آن جهش مهارناپذیر قیمت نفت و بی‌ثباتی مطلق در نظام پولی جهانی بوده است. این بن‌بست اقتصادی چنان سهمگین بوده که حتی متحدان سنتی واشینگتن در اروپا را نیز به بازنگری واداشته است؛ قاره‌ای که امنیت انرژی و بقای صنعتی خود را در معرض نابودی می‌بیند، اکنون آگاهانه صف خود را از ماجراجویی‌های انتحاری کاخ سفید جدا کرده و ایالات متحده را در یک انزوای دیپلماتیک بی‌سابقه در تاریخ معاصر قرار داده است.

آخرین گزارش‌ها از صحنه نبرد حاکی از آن است که در جریان درگیری‌های (۱۴ فروردین ۱۴۰۵)، یک فروند جنگنده استراتژیک F-15E Strike Eagle نیروی هوایی آمریکا بر اثر اصابت آتش پدافند هوایی ایران در مناطق جنوب غربی (حوالی مرز استان‌های خوزستان و کهگیلویه و بویراحمد) سرنگون شده است. این رخداد که از زمان آغاز تهاجم گسترده ایالات متحده و اسرائیل (عملیات «خشم حماسی» و «شیر غران») در ۲۸ فوریه (۹ اسفند) تاکنون، یکی از جدی‌ترین خسارات هوایی نیروهای مهاجم محسوب می‌شود، نشانه‌ای روشن از پایداری شبکه‌ی دفاعی ایران در برابر موج حملات سنگین است.

بنا بر تأیید منابع میدانی، عملیات جست‌وجو و نجات بلافاصله پس از سقوط آغاز شد. خلبان این جنگنده توسط نیروهای آمریکایی نجات یافته، اما تلاش‌ها برای یافتن خدمه دوم (افسر سیستم‌های تسلیحاتی) که وضعیت وی همچنان نامشخص است، در محیطی بسیار پرخطر ادامه دارد.

در تحولی مهم‌تر، گزارش شده است که در جریان این عملیات نجات، دو فروند بالگرد بلک‌هاوک که برای تخلیه خلبانان به عمق خاک ایران نفوذ کرده بودند، هدف آتش سنگین پدافند و سلاح‌های سبک قرار گرفتند. اگرچه این بالگردها موفق به خروج از منطقه شدند، اما یکی از آن‌ها دچار آسیب جدی شده و تعدادی از خدمه آن مجروح گشته‌اند.

همزمان با این درگیری‌ها در خشکی، گزارش‌های تایید شده نشان می‌دهد که یک فروند هواپیمای جنگنده ای-۱۰ نیز در منطقه خلیج فارس (نزدیک به تنگه هرمز) سقوط کرده است که خلبان آن با سلامت کامل توسط تیم‌های امدادی نجات یافت.

مجموعه این وقایع در کنار هم، نشان‌دهنده افزایش چشمگیر هزینه‌های میدانی برای نیروهای متجاوز و پیچیدگیِ روزافزونِ نبرد در آسمان ایران است که علی‌رغم بمباران‌های وسیع زیرساختی، همچنان با مقاومت فعال روبروست.

در این فضای آکنده از شکست، دونالد ترامپ با سخنرانی‌های آشفته، ضدونقیض و عصبی خود، تصویری از یک قدرت در حال افول را به نمایش می‌گذارد که دیگر هیچ ابزار عقلانی یا دیپلماتیکی برای مدیریت بحران در اختیار ندارد. واکنش سرد بازارهای جهانی به لفاظی‌های او و ناکامی ماشین جنگی‌اش در درهم‌شکستن اراده ملی ملت ایران پس از یک ماه بمباران بی‌وقفه، او را به سمتی رانده تا نقاب از چهره برداشته و به «توحش عریان» روی آورد. تهدید آخرالزمانی مبنی بر «بازگرداندن ایران به عصر حجر»، فراتر از یک بلوف سیاسی، اعتراف صریح به استیصال است؛ این ادبیات، بازتاب خشم لجام‌گسیخته متجاوزی است که چون در میدان نبرد نظامی به بن‌بست رسیده، اکنون تمدن، زیرساخت‌های زیستی و حق حیات یک ملت را هدف قرار داده است.

این تهدید، مانیفست یک «جنگ کثیف» است که در آن مرز میان اهداف نظامی و غیرنظامی به کلی محو شده است. وقتی یک ابرقدرت از «عصر حجر» سخن می‌گوید، در واقع در حال تئوریزه کردن نابودی بیمارستان‌ها، تصفیه‌خانه‌های آب، شبکه‌های برق و پالایشگاه‌هاست تا با شکنجه دسته‌جمعی ۹۲ میلیون انسان، شکست‌های راهبردی خود را جبران کند.

برای درک عمیق‌تر منطق پشت این تهدید و پیامدهای گسترده آن، در ادامه تحلیل مکس بلومنتال، روزنامه‌نگار و مستندساز آمریکایی، درباره سیاست‌ها و استراتژی محور آمریکا–اسرائیل علیه ایران ارائه می‌ شود.
استراتژی تجاوز به ایران در نگاه مکس بلومنتال

مکس بلومنتال، روزنامه‌نگار، نویسنده و مستندساز آمریکایی، که از یک خانواده یهودی برخاسته و فرزند سیدنی بلومنتال، از مشاوران نزدیک و قدیمی بیل کلینتون، رئیس‌جمهور پیشین آمریکا، و همسرش هیلاری کلینتون، وزیر خارجه سابق، است، درباره تجاوز آمریکا و اسرائیل به ایران می‌نویسد:

در ایران، محور آمریکا–اسرائیل در پی آن است که کارزار تخریب تدریجی دولت را که در سال ۲۰۱۲ در سوریه آغاز شد، این‌بار با سرعتی بیشتر تکرار کند. اسرائیل به این نتیجه رسیده که در این مقطع، تغییر حکومت در ایران ممکن نیست؛ از این‌رو تلاش دارد زیرساخت‌های صنعتی و پایه‌های دانشی‌ای را که به ایران امکان داده تحت تحریم‌ها دوام آورد، نابود کند.

به باور او، دستگاه‌های نظامی–اطلاعاتی این محور امیدوارند که طی یک سال یا بیشتر، ایران آن‌چنان تضعیف شود که از تأمین نیازهای جمعیت رو به رشد خود ناتوان گردد؛ وضعیتی که می‌تواند به شورش‌های مردمی یا حتی شکل‌گیری یک شورش مسلحانه در داخل کشور بینجامد—سناریویی که امکان بهره‌برداری از آن، مشابه آنچه غرب در سوریه دنبال کرد، فراهم شود.

بلومنتال تأکید می‌کند که در غیاب یک راهبرد منسجم از سوی دونالد ترامپ، رئیس‌جمهور آمریکا، ارتش این کشور عملاً در امتداد اهداف اسرائیل عمل می‌کند و مراکز درمانی، تأسیسات آب‌شیرین‌کن، زیرساخت‌ها، انبارهای نفت، کارخانه‌های فولاد و حتی مناطق شهری را هدف قرار می‌دهد.

از نظر او، کارزار آمریکا در ایران، تجسمی هولناک از سیاست دیرینه و دوحزبی «تروریسم مالی» است؛ سیاستی که در چارچوب آن، واشینگتن بیش از یک‌سوم جمعیت جهان را زیر بار تحریم‌ها قرار داده، صدها میلیون نفر را از طبقه متوسط به ورطه فقر رانده، پویایی جوامع را فرسوده، بنیان خانواده‌ها را متزلزل کرده و موج‌های پی‌درپی مهاجرت را رقم زده است.

او در نهایت نتیجه می‌گیرد که آنچه این محور در تلاش است بر ایران تحمیل کند —و پیامدهای اقتصادی جهانی ناشی از آن— می‌تواند به فصلی تعیین‌کننده در تاریخ قدرت آمریکا پس از جنگ بدل شود. اگر ایران بتواند حاکمیت خود را حفظ کند، این فصل ممکن است به نقطه پایانی یک دوره تاریخی تبدیل شود؛ پایانی که برای بخش بزرگی از جهان، با نوعی آسودگی همراه خواهد.
بمباران انستیتو پاستور و پل کرج؛ سلاخی تمدن و سلامت در مسلخ استیصال

در زنجیره جنایات جنگی که از ۹ اسفند ۱۴۰۴ آغاز شده، حمله به انستیتو پاستور ایران و پل هوایی کرج (بلندترین پل هوایی خاورمیانه)، نماد جدیدی از کینه‌توزی تمدنی آمریکا-اسرائیل است. پس از فاجعه مدرسه شجره طیبه با ۱۷۰ شهید دانش‌آموز و ترور ملوانان ناوشکن دنا، اکنون نوبت به زیرساخت‌های علمی و نمادهای مهندسی ایران رسیده است تا قربانی راهبرد «بازگشت به عصر حجر» شوند.

حمله به مؤسسه‌ای با بیش از یک قرن سابقه (تأسیس ۳۱ مرداد ۱۲۹۹ خورشیدی)، که قطب تولید واکسن و مرجع کنترل اپیدمی‌ها در منطقه است، تنها یک تخریب فیزیکی نیست. بمباران مرکزی که محل نگهداری سویه‌های حساس ویروسی و میکروبی است، ریسک انتشار ناخواسته بیماری‌ها را در کل منطقه افزایش داده و مصداق بارز جنایت علیه سلامت بشری است.

در همین زمینه، رئیس انستیتو پاستور ایران اعلام کرد: «ساختمان‌های مختلفی از انستیتو پاستور ایران مانند بخش‌های مالاریا، بانک سلولی، تحقیقات بالینی، بیوتکنولوژی و یک سری از بخش‌های پشتیبان مانند دفتر فناوری‌های اطلاعاتی و دفتر فنی مهندسی تخریب شده است.» این گزارش نشان می‌دهد که دامنه تخریب نه محدود، بلکه گسترده و هدفمند بوده و مستقیماً قلب زیرساخت علمی کشور را نشانه گرفته است.

انستیتو پاستور با ۱۳۰۰ پرسنل متخصص، میراث‌دار ریشه‌کنی آبله در غرب آسیا و پیشرو در تولید واکسن‌های حیاتی مانند هپاتیت B، هاری و سل بود. نابودی این مرکز، تلاشی آشکار برای محروم کردن ملت ایران از امنیت بهداشتی در میانه جنگ است.

هدف قرار دادن بلندترین پل هوایی منطقه در کرج نیز هیچ ضرورت نظامی فوری نداشت. این پل نه‌تنها یک شریان حیاتی مواصلاتی، بلکه نماد توانمندی مهندسان ایرانی در دوران تحریم بود. تخریب این سازه عظیم پیامی روشن از سوی مهاجمان است: «ما نه‌تنها حال، بلکه نمادهای افتخار و پیشرفت شما را ویران می‌کنیم.» این اقدام در راستای فلج کردن زندگی روزمره میلیون‌ها شهروندی است که میان تهران و البرز در تردد هستند.

وقتی ترامپ از بازگرداندن ایران به عصر حجر سخن می‌گوید، دقیقاً به دنبال چنین صحنه‌هایی است: کشوری بدون واکسن، بدون آزمایشگاه‌های مرجع ژنومیک و بدون زیرساخت‌های حمل‌ونقل مدرن. بمباران انستیتو پاستور، نقطه تلاقی «توحش نظامی» و «کینه‌توزی علمی» است؛ جایی که متجاوز به دلیل استیصال در میدان نبرد، به جنگ با سلامت عمومی و حافظه علمی یک ملت برمی‌خیزد.

حمله به این دو مرکز ثابت کرد که هدف مثلث مهاجم، نه «تغییر سیاسی»، بلکه «انحطاط تمدنی» ایران است. نابودی پاستور یعنی بازگشت به دوران اپیدمی‌های مرگبار و تخریب پل کرج یعنی بستن رگ‌های ارتباطی مدرن؛ این‌ها گام‌های عملیاتی دشمن برای تحقق وعده‌ی «عصر حجر» است که با سکوت مرگبار مجامع بین‌المللی همراه شده است.

همدستان «استراتژی عصر حجر»؛ کولابوراتورهای مُدرن مام میهن

در حالی که اتاق‌های جنگ در تل‌آویو و واشینگتن، وقاحت را به اوج رسانده و از «بازگرداندن ایران به عصر حجر» سخن می‌گویند، در لایه‌ای متعفن‌تر، شاهد ظهور جریانی از «ایرانی‌نماها» هستیم که نقش دلالِ بومیِ ویرانی را بر عهده گرفته‌اند. این‌ها نه منتقد سیاسی‌اند و نه معترض؛ این‌ها پیمانکارانِ رسانه‌ایِ یک نسل‌کشی زیرساختی هستند که شهوت قدرت، کورشان کرده است.
لایه‌ی لمپنیسم سیاسی؛ انتحار برای قدرت (امثال قاضی‌زاده و شاهین نجفی)

منطق این افراد ساده و در عین حال جنایت‌بار است:

على حسين قاضى زاده:


«اكر انتخاب بين باقى ماندن ج.ا. وآغاز كردن با پهلوى از عصر حجر باشد، با اطمينان مى كويم حكومت پهلوى كه از عصر حجر آغاز كرده باشد، كمتر از ده سال از مقتدرترين شكل ج.ا. سبقت مى گيرد. ج.ا. بايد برود. نه يك كلمه كم، نه يك كلمه بيش.»

این نه تحلیل است و نه مبارزه؛ این یک سقوطِ کاملِ اخلاقی است. کسی که آرزوی تاریکی و ویرانی را برای هم‌وطن خود می‌کند تا بر تلی از خاکسترِ خانه‌ی پدری حکمرانی کند، پیش از اصابتِ هر بمبی، وجدان و شرافت خود را به زرادخانه‌ی دشمن فروخته است. این‌ها «کاسبانِ خون» هستند که بوی گوشتِ سوخته و دودِ کابل‌های نیروگاه‌ها برایشان شمیمِ به قدرت رسیدن می‌دهد.
رمانتیزه کردنِ جنایت؛ دلالانِ ویرانی (تیپ نجفی):

اوج وقاحت را شاهین نجفی به نمایش می گذارد:

«منطق «رضا» ساخت و ساز است، ويرانه بده و تمدن تحويل بكير، حجر يا قجر؛ ايران را دوباره مى سازيم».

این بزرگترین و کثیف‌ترین تبلیغ یک کارگزار اسرائیل است. کدام تمدنی از دل بمب‌های سنگر‌شکن و نابودیِ شبکه‌ی برق و آبِ یک ملت جوانه زده است؟ این‌ها جاده‌صاف‌کن‌های فرهنگیِ تجاوز هستند که می‌خواهند «خودزنی ملی» و پذیرش حقارتِ بمباران را به عنوان «پیش‌نیاز پیشرفت» به خوردِ ملت بدهند. ادبیات این‌ها، خنجری است با دسته‌ی مطلا که قلب اراده‌ی ملی را نشانه گرفته تا امید را در ذهن مردم ذبح کند.
تئوریسین‌های استیصال و «استادانِ» توجیه ( امثال میلانی):

در لایه‌ای پیچیده‌تر، با «خیانتِ اتوکشیده» مواجهیم. کسانی که در تالارهای دانشگاه‌های فرنگ، با کلماتی فاخر، تمام بارِ جنایتِ متجاوز را پیشاپیش به گردنِ مقتول می‌اندازند. این تئوریسین‌های استیصال، با مقصر جلوه دادنِ مدافع، عملاً به جنایتکار جنگی «چراغ سبز اخلاقی» می‌دهند. وظیفه‌ی این‌ها فلج کردنِ ذهن نخبگان و مشروعیت‌زدایی از دفاع مشروع است تا راه برای توحشِ عریانِ دشمن هموار شود.
نقشه‌بردارانِ خیانت و زبانِ گویای موساد (تیپ قاسمی‌نژاد):

اما وقیحانه‌ترین بخشِ این پازل، عملکردِ امثال سعید قاسمی‌نژاد است. او که در جایگاه مشاور ارشد رضا پهلوی نشسته، رسماً از فازِ تحلیل به فازِ «مشارکت در جنایت» وارد شده است. او در رسانه‌ها نقشِ «افسرِ گرا‌دهنده» را بازی می‌کند و با دقتِ یک متخصصِ تخریب، آدرسِ دقیقِ شریان‌های انرژی و پالایشگاه‌های کشور را به دشمن می‌دهد. قاسمی‌نژاد امروز زبانِ فارسیِ موساد است؛ کسی که مأموریت یافته نابودیِ «نان و نورِ» مردم ایران را به عنوان یک «ضرورتِ فنی» بازاریابی کند. حضور چنین فردی در کنار مدعیِ سلطنت، ثابت می‌کند که برای این جریان، ایران نه یک «وطن»، بلکه یک «گروگان» است که اگر به آن‌ها تسلیم نشود، باید در آتش بسوزد.

هم‌صدایی این افراد با تهدیدات عصر حجریِ ترامپ و نتانیاهو، یک «پیوستِ رسانه‌ای-اطلاعاتی» برای عملیات نظامی است. آن‌ها مأموریت دارند پیش از آنکه بمب‌ها زیرساخت‌های ما را هدف بگیرند، «غیرت و اراده‌ی ملی» ما را منهدم کنند. تاریخ ایران هرگز نام این «شغال‌های در انتظارِ ویرانی» را که بر سرِ نابودیِ خانه‌ی پدری با دشمن معامله کردند، فراموش نخواهد کرد. این‌ها نه اپوزیسیون، که همدستانِ توحشی هستند که هدفش محوِ موجودیتِ تاریخیِ ایران از روی نقشه‌ی جهان است. این‌ها خنجرهایی هستند که از پشت، پهلویِ مامِ میهن را در حساس‌ترین لحظه‌ی تاریخ دریده‌اند.

دشمنان قسم‌خورده‌ی این خاک با وقاحتی بی‌سابقه از «بازگرداندن ایران به عصر حجر» و انهدام زیرساخت‌های حیاتی سخن می‌گویند. تهدید واقعی، همان تهدید خارجی است؛ اما کسانی که از ایرانیت تنها زبان فارسی را حفظ کرده‌اند، به جای دفاع از وطن، کارگزاران و مترجمین این تهدید به زبان فارسی شده‌اند. این افراد عملاً دست دشمن را در خاک کشور خود باز می‌گذارند و پیام و نقشه ویرانی را به زبان مردم خود منتقل می‌کنند. آن‌ها نه منتقد سیاسی، بلکه پیمانکاران رسانه‌ای، اطلاعاتی و عملیاتی پروژه‌ای هستند که هدف آن نه «تغییر سیاسی» بلکه ویرانی تمدنی ایران است.
چکیده سخن

آنچه امروز تحت عنوان تهدید به «بازگرداندن ایران به عصر حجر» از زبان ترامپ و نتانیاهو بیان می‌شود، نه یک استعاره ادبی است و نه یک بلوف سیاسی؛ بلکه بازتاب نوعی توحش عریان با پیشینه‌ای خونین در تاریخ معاصر است. این همان منطقی است که ژنرال‌های آمریکایی در جنگ ویتنام با صراحت بیان می‌کردند: «باید تسلیم شوند، وگرنه آنان را چنان بمباران می‌کنیم که به عصر حجر بازگردند.» امروز نیز همین راهبرد «زمین سوخته» در مقیاسی هولناک، پیش از ۷ اکتبر و هم‌زمان با آن، در غزه به نمایش گذاشته شده است.

ماشین جنگی مشترک آمریکا و اسرائیل با نابودی سیستماتیک بیمارستان‌ها، مدارس، نیروگاه‌ها و شبکه‌های آب، عملاً الگویی از جنایت علیه زیرساخت‌های تمدنی را اجرا کرده است تا یک ملت را به پیش از عصر مدرن بازگرداند. اکنون همین منطق ویرانگر، به‌عنوان پروژه‌ای علیه موجودیت تاریخی ایران صورت‌بندی و پیگیری می‌شود.

در این میان، ظهور جریان‌هایی با شناسنامه های ایرانی در خارج از کشور که در نقش پیمانکاران رسانه‌ای و اطلاعاتی دشمن، این توحش را به زبان فارسی تئوریزه و بازتولید می‌کنند، لکه ننگی ماندگار در حافظه تاریخی خواهد بود. کسانی که با مشاهده ویرانی‌های غزه و تجربه ویتنام، نه‌تنها متنبه نشده‌اند، بلکه داوطلبانه نقش «دلال بومی ویرانی» را برای تخریب زیرساخت‌های میهن خود پذیرفته‌اند، نه اپوزیسیون، بلکه همکاران عملیاتی پروژه نابودی هستند.

تاریخ ایران، عملکرد افرادی را که آشکار یا پنهان، به بهانه‌ی مبارزه و براندازی علیه جمهوری اسلامی ایران، تخریب زیرساخت‌های کشور را تبلیغ و توجیه کردند، فراموش نخواهد کرد؛ کسانی که در حساس‌ترین لحظه، «تخریب ملی» را به‌عنوان پیش‌شرط «تغییر سیاسی» معرفی کردند و عملاً در نقش گرا‌دهندگان جنگ، مسیر حمله به شریان‌های حیاتی معیشت مردم را هموار ساختند. این افراد در حافظه جمعی، به‌عنوان نمادهای خیانت و ویرانی باقی خواهند ماند.

با این حال، ایران با ایستادگی در برابر این «منطق عصر حجری»، نه‌تنها از یک حمله نظامی–تمدنی عبور خواهد کرد، بلکه می‌تواند فصل تازه‌ای از ثبات، خودباوری و حاکمیت ملی را رقم بزند. عبور از این آزمون تاریخی، نشان خواهد داد که حتی در برابر شدیدترین تهدیدهای خارجی و پیچیده‌ترین اشکال همدستی داخلی، یک ملت ریشه‌دار قادر است هویت، دانش و تمدن خود را حفظ کند.

اگر ایران بتواند در برابر این توحش ایستادگی کند، نه تنها از یک حمله نظامی–تمدنی جان سالم به در می‌برد، بلکه فصل جدیدی از ثبات، خودباوری و حاکمیت ملی را رقم خواهد زد؛ فصلی که بازخوانی آن، به تمامی ملت‌های جهان نشان خواهد داد که حتی در برابر شدیدترین تهدیدها، یک ملت می‌تواند هویت، دانش و تمدن خود را حفظ کند.

ایستادگی امروز، میراث فردای ایران است؛ پاسداری از «نان، نور و تمدن»، تنها راه پاسخ به تهدید عصر حجر و تضمین بقای تاریخی این سرزمین است.

ایران خواهد ماند و تمدن کهن آن، بر هر منطق ویرانگر و هر پروژه‌ی نابودی، غلبه خواهد کرد.


نویسنده سیاوش قائنی

اشتراک این مقاله


مهم ترین مطالب

















- 2026 Le Monde diplomatique - لوموند ديپلوماتيك