بگذار بگویند من در زمانهای زیستم که یک پیرمرد عصا به دست گرفت و به چشمان بزرگترین، ویرانگرترین و جنایتکارترین نیروی نظامی تاریخ بشر خیره شد و قدرت آن را به سخره گرفت.
قرن ۲۱ به نام این مرد رقم خورد
او بی پروا به استقبال مرگ رفت تا به همهی مردمان جهان گفته باشد؛ برای شکستن شاخ هیولای تمامیتخواهی امریکا، باید با همه هستی خود به جنگ آن بروید. باید چشم در چشم این هیولا بایستید و ترس را به سخره بگیرید.
آیت الله علی خامنهای ارادهاش را در برابر قدرت سهمگین امریکا قرار داد تا درسی باشد برای همهی مقاومتگران دنیا. تا تردید را از دل مقاومتگران بیرون کند. تا بگوید اراده میتواند قدرت های بزرگ را به زانو درآورد.
علی خامنهای به اردوگاه رویکرد و برداشت غربی شبیخون زد و معادله را با بازی متفاوت چنان عوض کرد که آنچه نیروی مهاجم نقطهای پیروزی خود تلقی میکرد، به گرهگاه شکست او مبدل شد.
خامنهای از مرگ خود حیات ساخت، چیزی که اساساً در تفکر غرب قابل درک نیست. در تفکر غربی، مرگ پایان پیروزیست و علی خامنهای نشان داد که مرگ میتواند آغاز پیروزی باشد.
شما میتوانید با علی خامنهای، با مکتبش، تفکرش، عملکردش مخالف باشید، اما هیچ وجدان منصفی نمیتواند منکر این باشد که علی خامنهای هم بر ترس (به عنوان مهیب ترین آفت شخصیت انسان) پیروز شد و هم بر امریکا و تفکر غربی (به عنوان اندیشهای مبتنی بر سود) پیروز گردید.
علی خامنهای در زندگی انسانی بود با تجربهی زیستی که میتوان به دید نقد به آن نگاه کرد، اما در انتخاب چگونگی مرگ خود، خود را به ابر انسان مبدل کرد. ابر انسانی که همهی تمایلات بنیادین انسان را به چالش میکشد و ارادهاش را بر همه چیز غالب میسازد.
خامنهایی قبل از ۲۸ فبروری ۲۰۲۶ یک پدیدهای مادی مستعد سنجش عینی است و بعد از آن روز یک امر معنوی که فقط میتوان با درکی شهودی با او رابطه برقرار کرد.
بگذار بگویند من در زمانهای زیستم که یک پیرمرد عصا به دست گرفت و در برابر بزرگترین، ویرانگرترین و جنایتکارترین نیروی نظامی تاریخ بشر ایستاد و قدرت آن را به سخره گرفت.
