۱۴۰۵ فروردین ۱۹, چهارشنبه

 Soleyman Bayazidi

 
Follow

2d 
صلحی که هنوز پایان نیافته است: بازخوانی تبارشناسانه خاورمیانه مدرن در آینه‌ی خشونت‌های ۲۰۲۶
______________
آنچه صلحی که همه صلح‌ها را بر باد داد به‌مثابه یک روایت تاریخی عرضه می‌کند، در خوانش دقیق‌تر، نه بازگویی گذشته بلکه کالبدشکافی یک وضعیت ممتد است؛ وضعیتی که هنوز در اکنون ما تنفس می‌کند، در تصمیمات نظامی و سیاسی جاری تکرار می‌شود و در بدن خاورمیانه، به‌صورت زخمی کهنه اما همواره تازه، باقی مانده است. اثر دیوید فرامکین را نمی‌توان صرفاً در چارچوب تاریخ‌نگاری کلاسیک جای داد، زیرا او نه فقط وقایع ۱۹۱۴ تا ۱۹۲۲ را بازسازی می‌کند، بلکه سازوکارهایی را آشکار می‌سازد که هنوز هم منطق مسلط بر مداخلات قدرت‌های بزرگ را شکل می‌دهند؛ سازوکارهایی که اکنون، در میانه‌ی تنش‌های ۲۰۲۶، بار دیگر با همان صراحت و خشونت، خود را بازتولید کرده‌اند.
فروپاشی امپراتوری عثمانی در روایت فرامکین، نه یک پایان طبیعی بلکه یک گسست مهندسی‌شده است. این امپراتوری که برای قرن‌ها به‌مثابه یک نظام پیچیده‌ی مذهبی-اداری عمل می‌کرد، در آستانه جنگ جهانی اول به موجودی نیمه‌جان تقلیل یافته بود که بقای آن بیش از هر چیز محصول توازن شکننده‌ی قدرت‌های اروپایی بود. اما آنچه این توازن را بر هم زد، نه ضرورتی درونی، بلکه تغییر پارادایم استراتژیک در سیاست بریتانیا بود؛ جایی که «حفظ» جای خود را به «انهدام» داد. گذار از سیاست مهار به سیاست مداخله، با کشف نفت و تبدیل آن به شریان حیاتی امپراتوری، خاورمیانه را از یک منطقه حائل به یک میدان مرکزی رقابت بدل کرد. این لحظه، در واقع لحظه‌ای است که تاریخ منطقه از درون خود خارج و به‌طور کامل در مدار تصمیمات بیرونی قرار گرفت.
در این میان، نقش گروه اتحاد و ترقی، یا همان ترکان جوان، به‌مثابه یک تراژدی سیاسی ظاهر می‌شود. آنان که در ابتدا حامل نوعی میل به مدرنیزاسیون بودند، در برخورد با تحقیر دیپلماتیک و اقدامات خصمانه بریتانیا—از جمله مصادره ناوهای جنگی به دستور وینستون چرچیل—به‌سمت آلمان سوق داده شدند. این چرخش، نه صرفاً یک انتخاب ژئوپلیتیک، بلکه واکنشی به یک تجربه‌ی تحقیر تاریخی بود؛ تجربه‌ای که بعدها در اشکال مختلف در حافظه‌ی جمعی منطقه تثبیت شد. از همین‌جا، سیاست «تخریب از درون» آغاز شد؛ سیاستی که بر تحریک شکاف‌های قومی و مذهبی استوار بود و به‌تدریج ساختار درونی امپراتوری را از هم گسست.
در مرکز این مهندسی پیچیده، چهره‌ای چون لرد کیچنر قرار داشت؛ مردی که جهان اسلام را نه به‌عنوان یک واقعیت تاریخی زنده، بلکه به‌عنوان یک مسئله اداری قابل مدیریت می‌دید. ایده‌ی انتقال خلافت به حجاز و ایجاد یک رهبری مذهبی تحت کنترل لندن، بیش از آنکه یک طرح سیاسی باشد، تجسم یک تخیل شرق‌شناسانه بود؛ تخیلی که در آن، دین و هویت، به ابزارهایی قابل جابه‌جایی تقلیل یافته بودند. این همان نقطه‌ای است که سیاست امپریالیستی به‌طور کامل از فهم واقعیت اجتماعی فاصله می‌گیرد و وارد حوزه‌ی توهم می‌شود.
این توهم، در سطح عملی نیز خود را در شکست‌های اطلاعاتی آشکار کرد. اتکای بریتانیا به ادعاهای ساختگی افرادی چون محمد شریف الفاروقی، نشان‌دهنده نوعی میل به باور کردن چیزی بود که مطلوب سیاست‌گذار بود، نه آنچه واقعیت داشت. این الگو، با فاصله‌ای بیش از یک قرن، در مداخلات نظامی جدید نیز تکرار شده است؛ جایی که تحلیل‌های مبتنی بر اپوزیسیون‌های تبعیدی یا داده‌های گزینشی، مبنای تصمیماتی قرار می‌گیرند که پیامدهای آن‌ها برای میلیون‌ها انسان تعیین‌کننده است. در سال ۲۰۲۶ نیز، تصور فروپاشی سریع ساختار سیاسی ایران، بر پایه همین خطای محاسباتی شکل گرفت؛ خطایی که پیش‌تر در حمله به عراق نیز مشاهده شده بود.
اما شاید هیچ‌چیز به‌اندازه‌ی توافق سایکس-پیکو و اعلامیه بالفور، ماهیت واقعی این نظم جدید را آشکار نکند. در اینجا، با نوعی چندگانگی ساختاری مواجه‌ایم که در آن، قدرت‌های بزرگ به‌طور همزمان وعده‌هایی متناقض را به بازیگران مختلف می‌دهند. وعده استقلال به اعراب، تقسیم منطقه با فرانسه، و ایجاد وطن ملی برای یهودیان، نه صرفاً نشانه‌ی بی‌اخلاقی سیاسی، بلکه بیانگر منطقی است که در آن، تعهدات سیاسی فاقد هرگونه انسجام درونی‌اند. نتیجه این وضعیت، تولید نظمی است که از همان آغاز، بر پایه تناقض بنا شده است؛ نظمی که نمی‌تواند به ثبات منجر شود، زیرا در ذات خود حامل بی‌ثباتی است.
شکست در نبرد گالیپولی نیز نقطه عطفی در تغییر راهبردهای نظامی بود. از این پس، جنگ دیگر صرفاً در میدان‌های کلاسیک رخ نمی‌داد، بلکه به درون جوامع نفوذ می‌کرد. چهره‌هایی چون لارنس عربستان نماد این تغییر بودند؛ تغییری که امروز در قالب جنگ‌های نیابتی، عملیات سایبری و استراتژی‌های «قطع سر» ادامه یافته است. در حملات ۲۰۲۶ علیه ایران نیز، همین منطق مشاهده می‌شود: تلاش برای فروپاشی ساختار از طریق ضربه به نقاط کلیدی، بدون ورود به یک جنگ تمام‌عیار.
پس از پایان جنگ، آنچه به‌عنوان صلح معرفی شد، در واقع تثبیت همین بی‌ثباتی بود. کنفرانس قاهره ۱۹۲۱، به رهبری چرچیل، نه تلاشی برای ایجاد نظم مشروع، بلکه کوششی برای مدیریت کم‌هزینه‌ی یک منطقه بحران‌زده بود. انتصاب پادشاهان در عراق و اردن، بدون پشتوانه اجتماعی، دولت‌هایی را پدید آورد که از همان ابتدا با بحران مشروعیت مواجه بودند. این دولت‌ها، نه بر اساس قرارداد اجتماعی، بلکه بر پایه ضرورت‌های امپریالیستی شکل گرفتند؛ و همین امر، آن‌ها را به ساختارهایی شکننده بدل کرد.
در این چارچوب، رویدادهای ۲۰۲۶ را نمی‌توان صرفاً به‌عنوان یک بحران معاصر تحلیل کرد. عملیات موسوم به «خشم حماسی»، با هدف تخریب زیرساخت‌های استراتژیک ایران، بازتابی از همان منطق تاریخی است که فرامکین توصیف می‌کند: مداخله‌ای مبتنی بر برتری تکنولوژیک، همراه با نادیده‌گرفتن پیچیدگی‌های اجتماعی و سیاسی منطقه. حمله به تأسیسات حیاتی، از جمله نیروگاه‌ها و بنادر، نه‌تنها یک اقدام نظامی، بلکه نوعی بازتولید سیاست «مجازات جمعی» است؛ سیاستی که پیش‌تر در سرکوب قیام‌های محلی نیز به‌کار گرفته شده بود.
پیامدهای این مداخله، همانند گذشته، فراتر از میدان جنگ است. انسداد تنگه هرمز، حملات تلافی‌جویانه و بحران انرژی جهانی، نشان می‌دهد که خاورمیانه همچنان گره‌ای مرکزی در نظم جهانی است؛ گره‌ای که هرگونه دستکاری در آن، پیامدهایی جهانی دارد. در این میان، آنچه بار دیگر نادیده گرفته شده، «عامل بومی» است؛ همان عاملی که فرامکین بر آن تأکید می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه اراده و هویت‌های محلی، در برابر فشارهای خارجی، مقاومت می‌کنند و حتی رادیکال‌تر می‌شوند.
اهمیت بازخوانی این کتاب در وضعیت کنونی، دقیقاً در همین نقطه نهفته است. این اثر به ما نشان می‌دهد که مرزهایی که امروز موضوع نزاع‌اند، محصول تصمیماتی هستند که در اتاق‌های بسته و دور از واقعیت‌های محلی گرفته شده‌اند. همچنین آشکار می‌سازد که نگاه شرق‌شناسانه، هنوز هم در تحلیل‌های راهبردی حضور دارد و منجر به همان خطاهای تکراری می‌شود. مهم‌تر از همه، هشدار می‌دهد که مداخلات خارجی—حتی اگر با زبان آزادی بیان شوند—در عمل به بازتولید اشکال جدیدی از سلطه منجر می‌شوند.
در نهایت، آنچه از این خوانش برمی‌آید، نه صرفاً یک تحلیل تاریخی، بلکه نوعی هشدار است. خاورمیانه امروز، همچنان درون همان پارادایمی تنفس می‌کند که یک قرن پیش شکل گرفت. تا زمانی که این پارادایم—که بر مداخله، تحقیر، و نادیده‌گرفتن سوژگی ملت‌ها استوار است—تغییر نکند، هر صلحی که اعلام شود، صرفاً وقفه‌ای موقت در یک چرخه بی‌پایان خواهد بود. این همان تراژدی‌ای است که فرامکین با دقتی بی‌رحمانه به تصویر می‌کشد: صلحی که نه پایان جنگ، بلکه آغاز شکل پیچیده‌تری از آن است.
در امتداد این افق تحلیلی، آنچه بیش از هر چیز خود را به‌مثابه یک ضرورت نظری و تاریخی تحمیل می‌کند، بازاندیشی در خودِ مفهوم «نظم» است؛ نظمی که در روایت‌های رسمی همواره به‌عنوان غایت مداخلات خارجی تصویر شده، اما در واقع چیزی جز صورت‌بندی خاصی از بی‌نظمی مدیریت‌شده نبوده است. اگر از منظر تبارشناختی به این مسئله بنگریم، درمی‌یابیم که آنچه به نام ثبات در خاورمیانه تثبیت شده، نه محصول توافق درونی ملت‌ها، بلکه نتیجه‌ی تعلیق دائمی تعارض‌ها در چارچوبی تحمیلی است؛ چارچوبی که در آن، هرگونه امکان خودتعیینی به‌نفع موازنه‌های ژئوپلیتیک سرکوب شده است. در این میان، رخدادهای ۲۰۲۶ را می‌توان نه یک گسست، بلکه لحظه‌ای از تشدید همان منطق دانست؛ لحظه‌ای که در آن، فناوری‌های نوین جنگی—از حملات دقیق موشکی تا عملیات‌های سایبری—تنها ابزارهایی تازه برای اجرای سناریویی کهنه‌اند. آنچه در پس این ابزارها پنهان می‌ماند، استمرار همان ذهنیتی است که جغرافیا را به سطحی برای ترسیم خطوط قدرت تقلیل می‌دهد و انسان را به متغیری قابل حذف در معادلات امنیتی فرو می‌کاهد. از این منظر، بحران کنونی بیش از آنکه یک بحران منطقه‌ای باشد، نشانه‌ای از بن‌بست یک عقلانیت سیاسی است که هنوز در اسارت الگوهای قرن بیستم باقی مانده و قادر به درک پیچیدگی‌های سوژگی معاصر نیست؛ سوژگی‌ای که دیگر نه در قالب دولت-ملت‌های کلاسیک، بلکه در شبکه‌ای از هویت‌های متداخل، حافظه‌های تاریخی زخمی و اشکال نوین مقاومت تکوین می‌یابد. آنچه در این وضعیت غایب است، نه قدرت نظامی یا توان تکنولوژیک، بلکه تخیل سیاسی‌ای است که بتواند فراتر از منطق سلطه و مداخله بیندیشد؛ تخیلی که اگر شکل نگیرد، خاورمیانه همچنان در مدار تکرار باقی خواهد ماند، جایی که هر انفجار، پژواکی از گذشته‌ای است که هرگز به‌راستی سپری نشده است.
____________
سلیمان بایزیدی