۱۳۸۹ فروردین ۲۲, یکشنبه
ديگوكسين، دیژیتالین، گل انگشتانه
ديگوكسينDIGOXIN پرمصرف ترین دارو ازمیان داروهای موسوم به دیجیتالین است که براي افزايش قدرت قلب به عنوان تلمبه تجويز مي شود. اين دارو با بهبود تعداد ضربان قلب و ضرباهنگ آن چنين تأثير مي گذارد. در نتيجه ، گردش خون بهبود يافته و علايم ناشي از وضعيت بد كاركرد قلب مثل تنگي نفس و تورم دست ها و پاها كاهش مي يابد.
چگونگي مصرف
ديگوكسين معمولاً روزي يك بار تجويز مي شود. مهم است كه دارو هر روز در ساعت يكساني مصرف شود. معمولاً بهتر است كه صبح ها ناشتا خورده شود تا كمتر فراموش شود. البته اگر عادت داريد براي صبحانه غلات برشته بخوريد، مراقب باشيد ديگوكسين را حداقل يك ساعت قبل يا 2 ساعت بعد از صبحانه مصرف كنيد. (سبوس موجود در اين غلات به ديگوكسين متصل شده از جذب آن جلوگيري مي كند). هر روز پيش از مصرف ديگوكسين ، نبضتان را به يك دقيقه بشماريد. اگر اين كار را بلد نيستيد از يك پزشك يا پرستار بخواهيد آن را براي شما بياموزد. اگر نبضتان 60 دقيقه يا كمتر بود، پيش از مصرف داروي آن روز، با پزشكتان مشورت كنيد، اگر ديگوكسين مايع مصرف مي كنيد فقط از قطره چكان مخصوصي كه در جعبه دارو موجود است براي اندازه گيري مقدار موردنظر استفاده كنيد. از دستورات پزشكتان به دقت پيروي كنيد. اگر يك نوبت را فراموش كرديد، اگر ظرف 4 ساعت به ياد آوريد مصرفش كنيد. در غيراينصورت نوبت فراموش شده را رها كرده به برنامه دارويي معمولتان باز گرديد. مقدار دارو را دو برابر نكنيد. اگر به هر دليل دارو را براي دو يا چند نوبت متوالي مصرف نكرده ايد پيش از آغاز مجدد دارو با پزشكان مشورت كنيد.
هشدارها و عوارض جانبي
درصورت بروز هريك از نشانه هاي زير مصرف ديگوكسين را قطع كرده ، و با پزشكتان تماس بگيريد: بي اشتهايي ، اسهال ، تهوع ، استفراغ ، گيجي ، تاري ديد (مشاهده يك هاله زرد متمايل به سبز اطراف چراغ ها)، تورم دست ها و پاها، تنگي نفس ، افزايش وزن ناگهاني 1/5 كيلوگرم ، در 24 ساعت )، تپش قلب (احساس تكان خوردن شديد قلب در قفسه سينه )، يا نبض زير 60 در دقيقه .
موارد احتياط
در صورت وجود هريك از موارد زير پيش از مصرف ديگوكسين ، پزشكتان را مطلع سازيد:
حساسيت به ديگوكسين
باداري يا شيردهي
مصرف داروهاي ديگر؛ به ويژه ديگر داروهاي ديجيتاليس يا داروهاي قلبي ديگر. (آميودارون ، مسدودكننده هاي كانال كلسيمي ، پروپافنون ، كينيدين )؛ داروهاي پرفشاري خون (مسدودكننده هاي كانال كلسيمي )؛ مهاركننده هاي اشتها (قرص هاي كاهش وزن ، آمفتامين ها)؛ داروهاي آسم ، سرفه ، سرماخوردگي ، و سينوزيت ؛ داروهاي كاهش كلسترول خون (كلستيرامين ، كلستيپول )؛ داروهاي مدر و داروهايي كه موجب دفع پتاسيم از بدن مي شوند؛ و داروهاي حاوي پتاسيم
سابقه يا ابتلا به بيماري هاي كليوي
هنگام مصرف ديگوكسين توصيه مي شود
به طور مستقيم به پزشكان مراجعه كنيد تا بهبودتان را زير نظر داشته باشد.
يك برگه شناسايي پزشكي همراه داشته باشيد كه نشان دهد ديگوكسين مصرف مي كنيد.
ديگوكسين را دور از دسترس كودكان ، و دور از گرما، نور مستقيم ، و حرارت مرطوب نگهداري كنيد (در اين شرايط ديگوكسين فاسد مي شود).
ديگوكسين تاريخ مصرف گذشته را دور از دسترس كودكان در توالت دور بريزيد.
قرص هاي 25% ميلي گرم ديگوكسين كوچك و سفيد بوده ، شبيه برخي قرص هاي مدر مي باشند. مراقب باشيد آنها را با هم اشتباه نكنيد. بهتر است هيچگاه قرص هاي مختلف را داخل يك ظرف مخلوط نكنيد.
هنگام مصرف ديگوكسين نبايد
شكل دارو، مثلاً قرص و كپسول ، را تغيير دهيد. زيرا اگرچه تعداد دارو يكسان باشد، اشكال مختلف دارويي به مقادير متفاوتي جذب مي شوند.
اگر در حال مصرف يك داروي مدر دفع كننده پتاسيم از بدن هستيد، مكمل پتاسيم خود را حذف كنيد. اگر بدنتان پتاسيم كافي نداشته باشد، ممكن است مسموميت با ديگوكسين رخ دهد. اگر نمي توانيد مكمل پتاسيمي مصرف كنيد از پزشكان بخواهيد نوع ديگري از دارو را به شما تجويز كند. از سایت دکتر پارسا
۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه
ایدون با ایدون تر باد
آمد بهار خرم ...
دکتر ناتل خانلری
نوروز اگر چه روز نو سال است، روز کهنه ی قرن هاست. پیری فرتوت است که سالی یک بار جامه ی جوانی میپوشد تا به شکرانه ی آنکه روزگاری چنین دراز بسر برده و با این همه دَمسردی زمانه تاب آورده است، چند روزی شادی کند. از اینجاست که شکوه پیران و نشاط جوانان در اوست.
پیر نوروز یادها در سر دارد. از آن کرانه ی زمان میآید، از آنجا که نشانش پیدا نیست. در این راه دراز رنجها دیده و تلخیها چشیده است. اما هنوز شاد و امیدوار است. جامه های رنگارنگ پوشیده است، اما از آن همه، یک رنگ بیشتر آشکار نیست و آن رنگ ایران است.
در باره ی خلق و خوی ایرانی سخن بسیار گفته اند. هر ملتی عیب هایی دارد. در حق ایرانیان میگویند که قومی خوپذیرند. هر روز به مقتضای زمانه، به رنگی درمیآیند.با زمانه نمی ستیزند، بلکه می سازند. رسم و آیین هر بیگانه ای را می پذیرند و شیوه ی دیرین خود را زود فراموش می کنند. بعضی از نویسندگان این را هنری دانسته اند و راز بقای ایران را در آن جسته اند. من نمی دانم که این صفت عیب است یا هنر است، اما در قبول این نسبت تردید و تأملی دارم.
از روزی که پدران ما به این سرزمین آمدند و نام خانواده و نژاد خود را به آن دادند، گویی سرنوشتی تلخ و دشوار برای ایشان مقرر شده بود. تقدیر چنان بود که این قوم، نگهبان فروغ ایزدی، یعنی دانش و فرهنگ باشد. میان جهان روشنی که فرهنگ و تمدن در آن پرورش می یافت و عالم تیرگی که در آن کین و ستیز می رویید، سّدی شود و نیروی یزدان را از گزند اهریمن نگهدارد.
پدران ما از همان آغاز کار، وظیفه ی سترگ خود را دریافتند. زردشت از میان گروه برخاست و مأموریت قوم ایرانی را درست و روشن معین کرد، فرمود که باید به یاری یزدان، با اهریمن بجنگند تا آنگاه که آن دشمن بدکنش از پادرآید .
ایرانی بار گران این امانت را به دوش کشید. پیکاری بزرگ بود. فرّ کیان، فرّ مزدا آفرید. آن فرّ نیرومند ستوده ی ناگرفتنی را به او سپرده بودند؛ فرّی که اهریمن می کوشید تا بر آن دست بیابد.
گاهی فرستاده ی اهریمن دلیری می کرد و پیش می تاخت تا فرّ را برباید. اما خود را با پهلوان روبه رو می یافت و غریو دلیرانه ی او به گوشش می رسید. اهریمن، گامی واپس می نهاد. پهلوان دلیر و سهمگین بود.
گاهی پهلوان پیش می خرامید و می اندیشید که دیگر فرّ از آن اوست. آنگاه اهریمن شبیخون می آورد و نعره ی او در دشت می پیچید. پهلوان درنگ می کرد. اهریمن سهمگین بود.
در این پیکار، روزگارها گذشت و داستان این زد و خورد، افسانه شد و بر زبانها روان گشت، اما هنوز نبرد دوام داشت. پهلوان، سالخورده شد، فرتوت شد، نیروی تنش سستی گرفت، اما دل و جانش جوان ماند. هنوز اهریمن از نهیب او بیمناک است. هنوز پهلوان، دلیر و سهمناک است. این همان پهلوان است که هر سال جامه ی رنگارنگ نوروز می پوشد وبه یاد روزگار جوانی شادی می کند.
اگر بر ما ایرانیان در این روزگار عیبی باید گرفت، این است که تاریخ خود را درست نمی شناسیم و در باره ی آنچه بر ما گذشته است، هر چه را که دیگران گفته اند و می گویند، طوطی وار تکرار می کنیم.
اروپاییان از قول یونانیان می گویند که ایران، پس از حمله ی اسکندر، یکسره رنگ آداب یونانی گرفت و از جمله ی نشانه های این امر، آنکه مورخی بیگانه نوشته است که در دربار اشکانی نمایشهایی به زبان یونانی می دادند. این درست مانند آن است که بگوییم ایرانیان امروزه، یکباره ملیت خود را فراموش کرده اند، زیرا که در بعضی مهمانخانه ها مطربان و آوازه خوانهای فرنگی به زبان ایتالیایی و اسپانیایی مطربی می کنند.
کمتر ملتی را در جهان می توان یافت که عمری چنین دراز بسرآورده و با حوادثی چنین بزرگ روبه رو شده و تغییراتی چنین عظیم در زندگیش روی داده باشد و پیوسته در همه حال، خود را به یاد داشته باشد و دمی از گذشته و حال و آینده ی خویش، غافل نشود.
مسلمان شدن ایرانیان به ظاهر پیوند ایشان را با گذشته ی دراز و پرافتخارشان برید. همه چیز در این کشور دیگرگون شد و به رنگ دین و آیین نو درآمد. هرچه نشانه و یادگار گذشته بود، در آتش سوخت و بر باد رفت. اما یاد روزگار پیشین مانند سمندر از میان آن خاکستر برخاست و در هوای ایران پرواز کرد.
بیش از آنچه ایرانیان رنگ بیگانه گرفتند، بیگانگان ایرانی شدند. جامه ی ایرانی پوشیدند، آیین ایرانی پذیرفتند، جشن های ایران را برپا داشتند و پیش خدای ایران زانوی ادب بر زمین زدند.
از بزرگانی مانند «فردوسی» بگذریم که گویی رستخیز روان ایران دریکتن بود. دیگران که به ظاهر جوش و جنبشی نشان نمی دادند، همه در دل، زیر خاکستر بی اعتنایی اخگری از عشق ایران داشتند.
«نظامی» مسلمان که ایران باستان را، آتش پرست و آیین ایشان را ناپسند می داند، آنجا که داستان عدالت «هرمز ساسانی» را می سراید، بی اختیار حسرت و درد خود را نسبت به تاریخ گذشته ی ایران بیان می کند و می گوید:
جهان زآتش پرستی شد چنان گرم که بادا زین مسلمانی ترا شرم
«حافظ» که عارف است و می کوشد نسبت به کشمکشها و کین توزیها بی طرف و بی اعتنا باشد و از روی تجاهل می گوید:
ما قصه ی سکندر و دارا نخوانده ایم
از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس
باز نمی تواند تأثیر داستانهای باستانی را از خاطر بزداید؛ هنوز کین «سیاوش» را فراموش نکرده است و به هر مناسبتی از آن یاد می آورد و می گوید:
شاه ترکان سخن مدعیان می شنود
شرمی از مظلمه ی خون سیاووشش باد
کدام ملت دیگر را می شناسیم که به گذشته ی خود، به تاریخ باستان خود، به آیین و آداب گذشته ی خود بیش از این پایبند و وفادار باشد؟ این جشن نوروز که دو سه هزار سال است با همه ی آداب و رسوم در این سرزمین باقی و برقرار است، مگر نشانی از ثبات و پایداری ایرانیان در نگهداشتن آیین ملی خود نیست؟
نوروز، یکی از نشانه های ملیت ماست. نوروز، یکی از روزهای تجلی روح ایرانی است، نوروز، برهان این دعوی است که ایران، با همه ی سالخوردگی هنوز جوان و نیرومند است.
در این روز باید دعا کنیم. همان دعا که سه هزار سال پیش از این، زردشت کرد:
«منش بد، شکست بیابد. منش نیک، پیروز شود. دروغ، شکست بیابد. راستی بر آن پیروز شود.
خرداد و مرداد بر هر دو پیروز شوند. بر گرسنگی و تشنگی. اهریمن بدکنش ناتوان شود.
و رو به گریز نهد».
و نوروز بر شما فرخنده و خرم و خجسته باشد!
منبع: مجله ی «سخن»، دور هفتم، سال 1336، شماره ی دوازدهم
دکتر ناتل خانلری
نوروز اگر چه روز نو سال است، روز کهنه ی قرن هاست. پیری فرتوت است که سالی یک بار جامه ی جوانی میپوشد تا به شکرانه ی آنکه روزگاری چنین دراز بسر برده و با این همه دَمسردی زمانه تاب آورده است، چند روزی شادی کند. از اینجاست که شکوه پیران و نشاط جوانان در اوست.
پیر نوروز یادها در سر دارد. از آن کرانه ی زمان میآید، از آنجا که نشانش پیدا نیست. در این راه دراز رنجها دیده و تلخیها چشیده است. اما هنوز شاد و امیدوار است. جامه های رنگارنگ پوشیده است، اما از آن همه، یک رنگ بیشتر آشکار نیست و آن رنگ ایران است.
در باره ی خلق و خوی ایرانی سخن بسیار گفته اند. هر ملتی عیب هایی دارد. در حق ایرانیان میگویند که قومی خوپذیرند. هر روز به مقتضای زمانه، به رنگی درمیآیند.با زمانه نمی ستیزند، بلکه می سازند. رسم و آیین هر بیگانه ای را می پذیرند و شیوه ی دیرین خود را زود فراموش می کنند. بعضی از نویسندگان این را هنری دانسته اند و راز بقای ایران را در آن جسته اند. من نمی دانم که این صفت عیب است یا هنر است، اما در قبول این نسبت تردید و تأملی دارم.
از روزی که پدران ما به این سرزمین آمدند و نام خانواده و نژاد خود را به آن دادند، گویی سرنوشتی تلخ و دشوار برای ایشان مقرر شده بود. تقدیر چنان بود که این قوم، نگهبان فروغ ایزدی، یعنی دانش و فرهنگ باشد. میان جهان روشنی که فرهنگ و تمدن در آن پرورش می یافت و عالم تیرگی که در آن کین و ستیز می رویید، سّدی شود و نیروی یزدان را از گزند اهریمن نگهدارد.
پدران ما از همان آغاز کار، وظیفه ی سترگ خود را دریافتند. زردشت از میان گروه برخاست و مأموریت قوم ایرانی را درست و روشن معین کرد، فرمود که باید به یاری یزدان، با اهریمن بجنگند تا آنگاه که آن دشمن بدکنش از پادرآید .
ایرانی بار گران این امانت را به دوش کشید. پیکاری بزرگ بود. فرّ کیان، فرّ مزدا آفرید. آن فرّ نیرومند ستوده ی ناگرفتنی را به او سپرده بودند؛ فرّی که اهریمن می کوشید تا بر آن دست بیابد.
گاهی فرستاده ی اهریمن دلیری می کرد و پیش می تاخت تا فرّ را برباید. اما خود را با پهلوان روبه رو می یافت و غریو دلیرانه ی او به گوشش می رسید. اهریمن، گامی واپس می نهاد. پهلوان دلیر و سهمگین بود.
گاهی پهلوان پیش می خرامید و می اندیشید که دیگر فرّ از آن اوست. آنگاه اهریمن شبیخون می آورد و نعره ی او در دشت می پیچید. پهلوان درنگ می کرد. اهریمن سهمگین بود.
در این پیکار، روزگارها گذشت و داستان این زد و خورد، افسانه شد و بر زبانها روان گشت، اما هنوز نبرد دوام داشت. پهلوان، سالخورده شد، فرتوت شد، نیروی تنش سستی گرفت، اما دل و جانش جوان ماند. هنوز اهریمن از نهیب او بیمناک است. هنوز پهلوان، دلیر و سهمناک است. این همان پهلوان است که هر سال جامه ی رنگارنگ نوروز می پوشد وبه یاد روزگار جوانی شادی می کند.
اگر بر ما ایرانیان در این روزگار عیبی باید گرفت، این است که تاریخ خود را درست نمی شناسیم و در باره ی آنچه بر ما گذشته است، هر چه را که دیگران گفته اند و می گویند، طوطی وار تکرار می کنیم.
اروپاییان از قول یونانیان می گویند که ایران، پس از حمله ی اسکندر، یکسره رنگ آداب یونانی گرفت و از جمله ی نشانه های این امر، آنکه مورخی بیگانه نوشته است که در دربار اشکانی نمایشهایی به زبان یونانی می دادند. این درست مانند آن است که بگوییم ایرانیان امروزه، یکباره ملیت خود را فراموش کرده اند، زیرا که در بعضی مهمانخانه ها مطربان و آوازه خوانهای فرنگی به زبان ایتالیایی و اسپانیایی مطربی می کنند.
کمتر ملتی را در جهان می توان یافت که عمری چنین دراز بسرآورده و با حوادثی چنین بزرگ روبه رو شده و تغییراتی چنین عظیم در زندگیش روی داده باشد و پیوسته در همه حال، خود را به یاد داشته باشد و دمی از گذشته و حال و آینده ی خویش، غافل نشود.
مسلمان شدن ایرانیان به ظاهر پیوند ایشان را با گذشته ی دراز و پرافتخارشان برید. همه چیز در این کشور دیگرگون شد و به رنگ دین و آیین نو درآمد. هرچه نشانه و یادگار گذشته بود، در آتش سوخت و بر باد رفت. اما یاد روزگار پیشین مانند سمندر از میان آن خاکستر برخاست و در هوای ایران پرواز کرد.
بیش از آنچه ایرانیان رنگ بیگانه گرفتند، بیگانگان ایرانی شدند. جامه ی ایرانی پوشیدند، آیین ایرانی پذیرفتند، جشن های ایران را برپا داشتند و پیش خدای ایران زانوی ادب بر زمین زدند.
از بزرگانی مانند «فردوسی» بگذریم که گویی رستخیز روان ایران دریکتن بود. دیگران که به ظاهر جوش و جنبشی نشان نمی دادند، همه در دل، زیر خاکستر بی اعتنایی اخگری از عشق ایران داشتند.
«نظامی» مسلمان که ایران باستان را، آتش پرست و آیین ایشان را ناپسند می داند، آنجا که داستان عدالت «هرمز ساسانی» را می سراید، بی اختیار حسرت و درد خود را نسبت به تاریخ گذشته ی ایران بیان می کند و می گوید:
جهان زآتش پرستی شد چنان گرم که بادا زین مسلمانی ترا شرم
«حافظ» که عارف است و می کوشد نسبت به کشمکشها و کین توزیها بی طرف و بی اعتنا باشد و از روی تجاهل می گوید:
ما قصه ی سکندر و دارا نخوانده ایم
از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس
باز نمی تواند تأثیر داستانهای باستانی را از خاطر بزداید؛ هنوز کین «سیاوش» را فراموش نکرده است و به هر مناسبتی از آن یاد می آورد و می گوید:
شاه ترکان سخن مدعیان می شنود
شرمی از مظلمه ی خون سیاووشش باد
کدام ملت دیگر را می شناسیم که به گذشته ی خود، به تاریخ باستان خود، به آیین و آداب گذشته ی خود بیش از این پایبند و وفادار باشد؟ این جشن نوروز که دو سه هزار سال است با همه ی آداب و رسوم در این سرزمین باقی و برقرار است، مگر نشانی از ثبات و پایداری ایرانیان در نگهداشتن آیین ملی خود نیست؟
نوروز، یکی از نشانه های ملیت ماست. نوروز، یکی از روزهای تجلی روح ایرانی است، نوروز، برهان این دعوی است که ایران، با همه ی سالخوردگی هنوز جوان و نیرومند است.
در این روز باید دعا کنیم. همان دعا که سه هزار سال پیش از این، زردشت کرد:
«منش بد، شکست بیابد. منش نیک، پیروز شود. دروغ، شکست بیابد. راستی بر آن پیروز شود.
خرداد و مرداد بر هر دو پیروز شوند. بر گرسنگی و تشنگی. اهریمن بدکنش ناتوان شود.
و رو به گریز نهد».
و نوروز بر شما فرخنده و خرم و خجسته باشد!
منبع: مجله ی «سخن»، دور هفتم، سال 1336، شماره ی دوازدهم
زندگی
اون نگاه گرم تو جام شرابه
اما سرابه !
زندگی بی چشم تو رنج و عذابه
رنج و عذابه
با دلم بازی نکن ، عاشق و اسیره
ترسم بمیره
یک شب از روی صفا ای بلای دل
با ما وفا کن
یا وفا کن با دلم یا منو رها کن
یا دلم رها کن
می شکنی شیشه ی دلم ، قدرشو ندونی
قدرشو ندونی
مهربونی با همه ، با من و دل من نامهربونی !
۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه
چرا Nowruz ؟ برای اینکه بیشترين بسامد کاربرد را داشته است
دوستان عزیز
· کانون فرهنگی ایرانیان، در سن دیگو، گزارشی را، دربارهء پذیرش نام نوروز از سوی یونسکو، ارسال داشته که در ماهنامه این کانون در اردببهشت ،1384 به چاپ رسیده است. بنابر این گزارش در سال 1988 UNESCO کمیته ای را مرکب از چند کشور برای انتخاب نام نوروز تعیین کرد. به پیشنهاد این کمیته یونسکو در سال 2004 نام Nowruz را تصویب نمود که امسال هم در تقویم سازمان ملل ثبت گردید.
http://pccsd.org/newsletter/No96/No96-Farsi.pdf
(مقاله در صفحه 10 مجله دیده میشود)
BBC بتازگی بمناسبت نودمین سال تولد یارشاطر گفت و گوئی با او ترتیب داد:
http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2008/12/000000_ptv_hardtalk.shtml
· عده ای بر این باورند که نوشتن نوروز بشکل Norooz آسان تر و متداول تر از Nowruz است درحالیکه همانطور که درپاسخ زیر مشاهده میکنید استفاده از Nowruz در اینترنت هم اکنون نزدیک به دو برابر استفاده از اشکال دیگرآن است.
با برسمیت شناخته شدن Nowruz از طرف سازمان ملل و دیگر نهادهای جهانی بطور یقین استفاده از آن سریعا بیشتر هم خواهد شد.
· کسانی معتقدند، قوانین تلفظ زبان انگلیسی دراین شکل برسمیت شناخته شدهء نوروز رعایت نشده اند. بقول یکی از پاسخ های رسیده - زبان انگلسی از لحاظ تلفظ یکی از بیقاعده ترین زبان ها است!
· یکی از دوستان نوشته است که قورمه سبزی را چه با "ق" بنویسید و چه با "غ" هردو خوشمزه است. در خوشمزه بودن قرمه سبزی حرفی نیست ولی اولا قورمه سبزی را با "ق" مینویسند و دوم اینکه اساس بر این است که ما برای نوروزمان ارزش بیشتری قائل هستیم تا برای قورمه سبزی.
· بسیاری از شما نوشته اید که از این ببعد نوروز را بشکل Nowruz خواهید نوشت.
میراث فرهنگی ایرانیان در انگلستان پیام داده است که در باره بکار بردن نام برسمیت شناخته شده نوروز به موزه های بریتانیا و به ایرانشناسانی که از سراسر جهان برای بزرگداشت هزاره Shahnameh به لندن میایند تذکر خواهد داد.
خانم A. J. Cave نویسنده داستانهای تاریخ کهن ایران بزبان انگلیسی که در گذشته نوروز را بشکل دیگری مینوشتند در پیام اخیرشان شکل Nowruz را بکار برده اند.
امسال بیشتر رهبران جهان سال نو را تنها به دولت تبریک نگفتند بلکه فرا رسیدن Nowruz را به مردم ایران شادباش گفتند. بیایید در بکار بردن یکسان این نام بکوشیم نه بخاطر اینکه یارشاطر چنین گفته است بلکه اکنون بخاطر همبستگی مردم ایران.
با سپاس
فریدون هژبری
----------------------------------------------------------------------------------------------
Dear Dr Hojabri
I am really grateful for the efforts you put in trying to get a common agreement on this matter.
I am a graduate of Sharif University, and have searched Google for various spelling of Nowruz, here are the results:
Nowruz 601,000
Nowroz 37,900
Nowrooz 86,300
Norooz 330,000.
As you could see Nowruz is by far the most widely used spelling on the Internet.
Please let me know if you require any additional information.
Khosrow Hejazian, Ph.D.
In my humble opinion, “No,” the word itself, or when used as a prefix, gives a negative meaning to a word; as in: no way, nobody, no one, no show, nowhere, etc. The words “Noruz,” ”Norooz,” or “Noruz,” and any other combination of the two words in its written form give the reader a negative connotation (similar to “none”).
Shahla Salah
---------------------------------------------------------------
I am a student of Persian literature.
For those that question the pronunciation of NOWRUZ, I like to remind them that English language is one of the craziest of languages in this regard.
Look at letter C. It is pronounced S in CITY, it is pronounced K in CAT and it is pronounced SH in SOCIAL. Look at thousand and thousand of words starting with K at the beginning of the word and it is NOT pronounced at all.
Why CH in the word CHURCH is pronounced differently than in SCHOOL or MACHINE?(3 different pronunciation in 3 words)
I hope this explanation will convince those who reject the spelling of NOWRUZ.
Best wishes,
Majid Roshangar,
Editor, The Persian Book Review
· کانون فرهنگی ایرانیان، در سن دیگو، گزارشی را، دربارهء پذیرش نام نوروز از سوی یونسکو، ارسال داشته که در ماهنامه این کانون در اردببهشت ،1384 به چاپ رسیده است. بنابر این گزارش در سال 1988 UNESCO کمیته ای را مرکب از چند کشور برای انتخاب نام نوروز تعیین کرد. به پیشنهاد این کمیته یونسکو در سال 2004 نام Nowruz را تصویب نمود که امسال هم در تقویم سازمان ملل ثبت گردید.
http://pccsd.org/newsletter/No96/No96-Farsi.pdf
(مقاله در صفحه 10 مجله دیده میشود)
BBC بتازگی بمناسبت نودمین سال تولد یارشاطر گفت و گوئی با او ترتیب داد:
http://www.bbc.co.uk/persian/tv/2008/12/000000_ptv_hardtalk.shtml
· عده ای بر این باورند که نوشتن نوروز بشکل Norooz آسان تر و متداول تر از Nowruz است درحالیکه همانطور که درپاسخ زیر مشاهده میکنید استفاده از Nowruz در اینترنت هم اکنون نزدیک به دو برابر استفاده از اشکال دیگرآن است.
با برسمیت شناخته شدن Nowruz از طرف سازمان ملل و دیگر نهادهای جهانی بطور یقین استفاده از آن سریعا بیشتر هم خواهد شد.
· کسانی معتقدند، قوانین تلفظ زبان انگلیسی دراین شکل برسمیت شناخته شدهء نوروز رعایت نشده اند. بقول یکی از پاسخ های رسیده - زبان انگلسی از لحاظ تلفظ یکی از بیقاعده ترین زبان ها است!
· یکی از دوستان نوشته است که قورمه سبزی را چه با "ق" بنویسید و چه با "غ" هردو خوشمزه است. در خوشمزه بودن قرمه سبزی حرفی نیست ولی اولا قورمه سبزی را با "ق" مینویسند و دوم اینکه اساس بر این است که ما برای نوروزمان ارزش بیشتری قائل هستیم تا برای قورمه سبزی.
· بسیاری از شما نوشته اید که از این ببعد نوروز را بشکل Nowruz خواهید نوشت.
میراث فرهنگی ایرانیان در انگلستان پیام داده است که در باره بکار بردن نام برسمیت شناخته شده نوروز به موزه های بریتانیا و به ایرانشناسانی که از سراسر جهان برای بزرگداشت هزاره Shahnameh به لندن میایند تذکر خواهد داد.
خانم A. J. Cave نویسنده داستانهای تاریخ کهن ایران بزبان انگلیسی که در گذشته نوروز را بشکل دیگری مینوشتند در پیام اخیرشان شکل Nowruz را بکار برده اند.
امسال بیشتر رهبران جهان سال نو را تنها به دولت تبریک نگفتند بلکه فرا رسیدن Nowruz را به مردم ایران شادباش گفتند. بیایید در بکار بردن یکسان این نام بکوشیم نه بخاطر اینکه یارشاطر چنین گفته است بلکه اکنون بخاطر همبستگی مردم ایران.
با سپاس
فریدون هژبری
----------------------------------------------------------------------------------------------
Dear Dr Hojabri
I am really grateful for the efforts you put in trying to get a common agreement on this matter.
I am a graduate of Sharif University, and have searched Google for various spelling of Nowruz, here are the results:
Nowruz 601,000
Nowroz 37,900
Nowrooz 86,300
Norooz 330,000.
As you could see Nowruz is by far the most widely used spelling on the Internet.
Please let me know if you require any additional information.
Khosrow Hejazian, Ph.D.
In my humble opinion, “No,” the word itself, or when used as a prefix, gives a negative meaning to a word; as in: no way, nobody, no one, no show, nowhere, etc. The words “Noruz,” ”Norooz,” or “Noruz,” and any other combination of the two words in its written form give the reader a negative connotation (similar to “none”).
Shahla Salah
---------------------------------------------------------------
I am a student of Persian literature.
For those that question the pronunciation of NOWRUZ, I like to remind them that English language is one of the craziest of languages in this regard.
Look at letter C. It is pronounced S in CITY, it is pronounced K in CAT and it is pronounced SH in SOCIAL. Look at thousand and thousand of words starting with K at the beginning of the word and it is NOT pronounced at all.
Why CH in the word CHURCH is pronounced differently than in SCHOOL or MACHINE?(3 different pronunciation in 3 words)
I hope this explanation will convince those who reject the spelling of NOWRUZ.
Best wishes,
Majid Roshangar,
Editor, The Persian Book Review
۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه
زرگفته ها: Sayings
I base my fashion taste on what doesn't itch.
- Gilda Radner
Never offend people with style when you can offend them with substance.
- Sam Brown
I despise the pleasure of pleasing people that I despise.
- Lady Mary Wortley Montagu
- Gilda Radner
Never offend people with style when you can offend them with substance.
- Sam Brown
I despise the pleasure of pleasing people that I despise.
- Lady Mary Wortley Montagu
جیحون، آمودریا، اکسس، وخش، Oxus
جیحون (یا آمودریا) ، رودی در آسیای میانه، به طول حدود 540 ، 2 كیلومتر، با مسیر عمومی شرقی ـ غربی كه به دریاچه آرال (بحر خوارزم *) میریزد.
جیحون از یخچالهای دائمی وَخْجیر در رشتهكوه هندوكش سرچشمه میگیرد و پس از عبور از درههای تنگ و كوهستانی، وَخان دریا نامیده میشود. سپس، رود پامیر از سمت راست به آن میپیوندد و دریای پامیر را به وجود میآورد كه در مغرب، مرز بین افغانستان و جمهوری خودمختار بَدخشانِ *كوهستانی را تشكیل میدهد. در ادامه مسیر، پنج (آبْپنج) نامیده میشود (بولشایا، ج 2، ص 304؛ د. تاجیكی، ج 1، ص170؛ نیز رجوع کنید به نقشه راههای كشورهای آسیای مركزی ). جیحون از خاروغ (مركز بدخشانِ كوهستانی) به بعد مُرغاب * نامیده میشود. در افغانستان، با نام آبْپیانْج مرز شمالی كشور افغانستان و مرز جنوبی كشور تاجیكستان را تشكیل میدهد و پس از گذشتن از شهر پیانج، در جنوب تاجیكستان، با نام جیحون به سوی مغرب ادامه مییابد. از سرچشمه جیحون تا نزدیكی ایواج در جنوب تاجیكستان، علیای رود جیحون است.
جیحون از شهر تِرْمِذ *، كه بندر رودخانهای است، میگذرد و با خروج از افغانستان وارد مشرق تركمنستان میشود ( د. تاجیكی، همانجا؛ نیز رجوع کنید به < اطلس جهان تایمز>، نقشه 43) و پس از آبیاری مشرق تركمنستان و گذشتن از شهرهای خلاچ، چارجو (یا آمل*) و قاباقلی، مسافتی از مرز بین دو كشور ازبكستان (در كران راست) و تركمنستان (در كران چپ) را تشكیل میدهد و سپس وارد كشور ازبكستان میشود، جنوب و مغرب آن را آبیاری میكند و با گذشتن از قزل رباط، هزاراسپ، اورگَنج و خوجیلی ، در این كشور ادامه مسیر میدهد. سپس از نوكوس، مركز جمهوری خودمختار قراقالپاق، میگذرد و در سطح آبهای آزاد (< اطلس جغرافیای طبیعی >، ص 14ـ15)، از جنوب وارد دریای آرال میشود (رجوع کنید به نقشه راههای كشورهای آسیای مركزی ). این رود در انتهای مسیر، دریالیك یا كهنهدریا نامیده میشود ( بولشایا، همانجا).
اختلاف ارتفاع بین سرچشمه رود جیحون و مصب (در اینجا سطح آبهای آزاد) بیش از چهارهزار متر است ( < اطلس جغرافیایی طبیعی>، همانجا). میانگین آبدهی رود بین 66 تا 72 میلیارد متر مكعب در سال است. رود جیحون در بهار و تابستان طغیان میكند. عرض جیحون در مسیر سفلای آن از مسیر علیا بیشتر و كران آن غالباً ریگزار است (بارتولد، 1977، ص 66؛ نیز رجوع کنید به نقشه راههای كشورهای آسیای مركزی ). جیحون تا دره ایلچیك به شاخههایی تقسیم میشود و جزیرههایی ایجاد میكند ( د. تاجیكی، همانجا). اهمیت شاخههای آن برای آبیاری بیشتر از خودِ رود است (بارتولد، 1350 ش، ص 99). دلتای رود حدود هفتاد هزار كیلومتر مربع است ( د. تاجیكی؛ بولشایا، همانجاها).
بیش از 400 ، 1 كیلومتر از این رود و شاخههای آن، به سبب عرض مطلوب و مناسب (از 4 تا 25 كیلومتر) قابل كشتیرانی است ( د. تاجیكی، همانجا).
گنجینه جیحون در كران جیحون، در مسیر جاده بازرگانی در سرزمین قبادیان، نزدیك ملتقای رودهای كافرنهان و جیحون، پیدا شده است (آذرپی، ص 1143).
بندرهای مهم و معروف جیحون عبارتاند از: چارجو، فاراب *، فِرَبْر*، تورْتْكول، خوجیلی و كركی (ملور، ص 326).
قدیمترین نام جیحون در تاریخ، اكسس/ اكسیوس است. نخستین بار یونانیان در لشكركشی اسكندر (متوفی 323 ق م) با این نام آشنا شدند و آن را در نوشتههای یونانی و رومی حفظ كردند. هندیان دستكم از سده هفتم میلادی نام این رود را ذكر كردهاند (ماركوارت، 1938، ص 31؛ برای نام یونانی و لاتینی جیحون رجوع کنید به پاولی، ذیل "Oxos"؛ اشپولر، ص 231). به نوشته ماركوارت (1938، ص 33)، ریشه اكسس از وَخْش بوده كه در فارسی باستان به معنای روینده و آماسنده است و خوارزمیان نیز آن را بهكار میبردند. از سوی دیگر، بر اساس آثار به دست آمده، جیحون در سرزمین اصلی كوشان (بلخ) وخش نام داشت و نماد آن خدایی نرینه با نام وَخشوا و در خوارزم خدای مادینه آب با نام وَخش بود. نقش مسكوكات كوشان، پیكر مردی است با یك ماهی در دست چپ او (كه نشانه دریاخدا یا رود خدای است) و نام او OAXPO نوشته شده است (ماركوارت، 1938، ص 33، 41). جیحون در دوره ساسانیان (ح 226ـ ح 652 میلادی) وِهْروذ، بِهْرود، بهروذ یا وِهْروت، مأخوذ از نام ایرانی وَخ ـ آب، خوانده میشد (همان، ص 35؛ برای نامهای دیگر جیحون رجوع کنید به همو، 1901، ص 148؛ اشپولر، ص 231ـ232). نام جیحون به صورت گِحُون، شاخهای كه از عدن سرچشمه گرفته و در سرزمین كُوش جاری است، در تورات (سفر پیدایش، 2:10ـ13) آمده و احتمالاً همان اُكسس است كه به دریای قزوین میریزد. لفظ جیحون به معنای تندرو (از ویژگیهای این رود) است و برخی گفتهاند كه همان اكسس است (هاكس، ذیل مادّه؛ قس ماركوارت، 1938، ص 35، كه جیحون را معرّب گحون ذكر كرده است). چینیان از آن با نامهای كوئی ـ شویی، وو ـ هو، پوـ تسو (اشپولر، ص 232) و نیز آمو ـ مو ـ لین یا آموُموران (موُران یا مولین در مغولی به معنای رود است؛ برتشنایدر، ج 1، ص 85 و پانویس 213) یاد كردهاند. با آمدن مغولان، واژه جیحون از رواج افتاد و در منابع جغرافیایی و تاریخی، آمودریا هم به كار رفت (رجوع کنید به ادامه مقاله). با توجه به اهمیت شهر بلخ، بدون در نظر گرفتن فاصله زیاد آن با رود جیحون، آن را بلخْ آب یا رود بلخ نیز میخواندند (رجوع کنید به یعقوبی، ص 278؛ مسعودی، ص 183؛ سهراب، ص 144ـ 145؛ یاقوت حموی، ذیل مادّه؛ نیز رجوع کنید به بلخاب*). ابوالفداء نیز در تقویمالبلدان (ص 61) اشاره كرده كه رود بلخ همان رود جیحون است. به نوشته محمدبن نجیب بكران در قرن هفتم، مردم رود بزرگ را جیحون مینامیدند (ص 45). سرزمینی كه جیحون در آن جاری است (ماوراءالنهر)، در یونانی باستان ترانساكسانیا و در فارسی وَرَزْرود (وَرارود) خوانده میشد. در منابع اسلامی به زبان عربی، ناحیه واقع در شمال جیحون ماوراءالنهر * نامیده شده است (لسترنج، ص 433). دولتهایی كه در كرانههای جیحون به وجود آمدند، در زمان قدیم به اكسس مشهور بودند ( بولشایا ، همانجا).
در آثار جغرافیانویسانی مانند ابنخرداذبه، قرن سوم (ص 33)، ابنرسته (قرن سوم؛ ص 91)، ابنفقیه (قرن سوم؛ ص 324)، مقدسی (قرن چهارم؛ ص 22)، حدودالعالم (قرن چهارم، ص 40)، اصطخری (قرن چهارم؛ ص 287)، گردیزی (قرن پنجم؛ ص 154) و یاقوت حموی (متوفی 626؛ ذیل «اَرْثَخشْمِیثَنْ» و «جیحون») نام رود، جیحون ثبت شده، ولی محمدبن نجیب بكران (قرن هفتم؛ ص 48) نام آن را جیحونِ خوارزم ذكر كرده است و به نوشته حافظابرو (متوفی 833؛ ج 1، ص 169)، به آن در عربی جیحون و در خراسان آب آمویه گفتهاند و دلیل آن قرار گرفتن قریه آمویه بر سر راه خراسان ـ بخاراست. ابنرسته سرچشمه رود جیحون را شهرهای تَبّت و مسیر آن را به سوی مشرق و در جهت باد صبا ذكر كرده است (همانجا)، كه از معادن این مسیر طلا استخراج میشود (همان، ص 93؛ جیهانی، ص 181).
رود جیحون مسیر مناسبی برای عبور كاروانها بود، زیرا مناطق گوناگون جمعیتی را به هم متصل میكرد و حمل و نقل مسافر و كالا با كشتی آسانتر بود. در فصل سرما، كه سطح آب دو تا پنج ماه یخ میبست، كاروانها با چهارپایان و ارابه و بارهای سنگین از روی آن میگذشتند. ضخامت یخ پنج وجب و گاه بیشتر میشد. اهالی خوارزم در زمستان، برای آب مصرفی خود و چهارپایان، در میان یخ چاه حفر میكردند و با ظرفهای بزرگ آب آن را به محل زندگی خود میبردند (اصطخری، ترجمه فارسی، ص 238؛ ابنحوقل، ص 481؛ قزوینی، ص 353ـ 354). به نوشته بكران (ص 49)، یخبستن جیحون از جَند آغاز میشده و به طرف بالا ادامه مییافته است. یاقوت حموی در معجمالبلدان (همانجا)، سفر خود را از مرو به سمرقند شرح داده است. در زمستان 616، هنگام عبور او از جیحون با كشتی، آب آن ناگهان یخ بست و مسافران ناگزیر به راه خود در خشكی ادامه دادند. در قرن هفتم، ابنبطوطه كه از خوارزم دیدن كرده، نوشته است كه در خارج از خوارزم نهر جیحون، یكی از چهار نهر بهشت، جاری بود و آب آن همانند رودخانه اتیل/ اَتِل (ولگا)، پنج ماه در سال منجمد میشد. مردم روی آن راه میرفتند و در مواقعی كه یخها در حال آب شدن بودند، مسافران در معرض هلاك قرار میگرفتند (ج1، ص366).
جغرافیانویسان به شرح مفصّل شاخههای رود جیحون پرداختهاند. به نوشته اصطخری (همانجا)، عمود جیحون (شاخه اصلی جیحون) رود جَریاب (پنج) است كه از حدود بدخشان سرچشمه میگیرد و پس از پیوستن وخش و رودهای دیگر، جیحون نام میگیرد.
رود جیحون در طول تاریخ مرز طبیعی برخی مناطق را تشكیل میداد، برای نمونه مرز ایران و توران بود كه دو سرزمین ایرانیان را از هم جدا میكرد (بارتولد، 1977، ص 64). محل داستانهای شاهنامه نیز عمدتاً در اطراف جیحون بوده است (بهار، ص 132). داریوش هخامنشی در كتیبه بیستون از كشورهای زیر فرمان خود، كه در دو سوی رود جیحون بودند، نام برده است (رجوع کنید به داندامایف، ص 343). خسرو انوشیروان ساسانی، پس از برانداختن دولت هفتالیان (هونهای سفید)، جیحون را سرحد ایران و سرزمینِ خاقانِ تُرك نمود (كریستنسن، ص 373).
بهنوشته حافظ ابرو (ج 2، ص 101)، در گذشته از جیحون تا فرات را بلاد فارس مینامیدند.
مصب جیحون، در طول تاریخ چندین بار تغییر كرده است. استرابون (متوفی بعد از 20 میلادی؛ ج 5، ص 253، 287)، به نقل از آریستوبولوس ، اكسوس را بزرگترین رود آسیا ذكر كرده است كه در آن كشتیرانی میشد و كالاهای هند را از این رود به دریای خزر در هیركانیه میرساندند. به نوشته بطلمیوس ، مسیر آمودریا در ناحیه كالف و زمّ تقریباً رو به مغرب (هماكنون شمالغربی) بود كه وارد بیابان قراقوم میشد (هماكنون آبراهه قراقوم به آن محل میریزد؛ رجوع کنید به اشپولر، ص 236) اما كشاورزی و آبیاری در خوارزم ــ كه قرنها سابقه دارد ــ بدون جیحون امكانپذیر نبود. بر اساس تحقیقات زمینشناسان، از دوره نوسنگی، جیحون مسیر ثابتی به سوی دریاچه آرال داشت و فقط از سده هفتم تا اواسط سده دهم شاخهای از آن از طریق شاخه كهنهدریا به دریاچه ساریقَمیش میریخت و دریاچهای با عمق هشت متر تشكیل میداد، سپس از طریق آبراهه اوزبوی ، در نزدیكی كراسنوودسك (تركمنباشی) یا قزل سو به دریای خزر میریخت. طبق تحقیقات زمینشناسان، اوزبوی پیش از دو هزار سال قبل خشك شده بود ( بولشایا ، ج 2، ص 304). براساس منابع متعدد، در قرن چهارم پیش از میلاد و قبل از لشكركشی اسكندر، جیحون به دریای خزر میریخت (پاولی، ذیل "Oxos" ). دخویه مطالبی از منابع تاریخی نقل كرده است كه نشان میدهد این رود در دوران تاریخی همیشه از طریق چند شاخه اصلی به دریای آرال میریخته است (رجوع کنید به اشپولر، ص 239).
معلوم نیست در چه زمانی مسیر جیحون از دریای خزر به دریای آرال تغییر یافته است و با اینكه امروزه، رود جیحون به دریای آرال میریزد، هنوز بقایای مسیر قدیم جیحون به دریای خزر موجود است (لسترنج، ص 455).
در 617، مغولها برای تصرف شهر اورگنج، آب بندهای رود جیحون را خراب كردند كه موجب سرازیر شدن شاخههایی از جیحون به شهر و خرابی آن شد. از آن موقع، مسیر جیحون به سوی مشرق اورگنج تغییر كرد و وارد بستر قدیم خود شد و در محل مَنْقَشْلاَغ * / منگشلك به دریای خزر ریخت (ابناثیر، ج 12، ص 394؛ لسترنج، ص 456). یاقوت حموی (ذیل «مَنْقَشْلاغ») نیز این امر را تأیید كرده است. به نوشته حمداللّه مستوفی (ص 239)، در گذشته جیحون به دریای مشرق میریخت كه محاذی دیار یأجوج و ماجوج بود، اما نزدیك خروج مغول مسیر آن عوض شد و به دریای آبسكون ریخت. حافظ ابرو (ج 1، ص 135ـ136) نیز به مسیر جدید جیحون اشاره كرده است كه در گذشته به سمت خوارزم بود و پس از تغییر مسیر از قرنچه میگذشت و به دریای خزر میریخت (نیز رجوع کنید به كلاویخو، ص 204ـ 205؛ بارتولد، 1973، ج 8، ص 77ـ 83). به نظر میرسد این تغییر قبل از اواخر قرن دهم صورت گرفته باشد، زیرا ابوالغازی بهادرخان، كه خود اهل اورگنج بود، به این موضوع اشاره كرده است (رجوع کنید به ص 207؛ نیز رجوع کنید به لسترنج، ص 457). به علت جابهجا شدن مجراهای جیحون در دلتای آن، نخستین پایتخت اسلامی خوارزم، كاث، رو به انحطاط نهاد (لسترنج، ص 446).
در قرن سیزدهم، از كنار دلتا (در جنوب دریاچه آرال) آبراهه جدیدی ساخته شد كه به طرف چپ متوجه بود و شهر قدیم اورگنج تا حدودی احیا شد (اشپولر، ص 245). در اواخر قرن سیزدهم و اواسط قرن چهاردهم، برای انحراف رود جیحون به سوی دریای خزر طرحهایی پیشنهاد شد. در 1290 اعلام شد كه بهتر است مسیر از چارجو و از طریق اونگوز آغاز شود. حدود هشتاد سال بعد، در 1332 ش نیز طرح انحراف این رود را از طریق قسمتی از اوزبوی از سر گرفتند. در این طرح، تأسیس نیروگاههای برق در تَشِز و طَشْ در مسیر قدیم رود پیشبینی شده بود. بر اساس آن، جیحون در مجرایی به طول 100 ، 1 كیلومتر به اوزبوی سفلا میپیوست و در كراسنوودسك به دریای خزر میریخت. چندین سد نیز برای تولید برق و تأمین آب كشاورزی و آشامیدنی پیشبینی شده بود (همانجا؛ بولشایا ، ج 2، ص 305).
منابع: علاوه بر كتاب مقدّس. عهد عتیق؛ ابناثیر؛ ابنبطوطه، رحله ابنبطوطه، چاپ محمد عبدالمنعم عریان، بیروت 1407/ 1987؛ ابنحوقل؛ ابنخرداذبه؛ ابنرسته؛ ابنفقیه؛ ابوالغازی بهادرخان، شجره ترك ، چاپ پیتر دمزون، سن پطرزبورگ 1287/1871، چاپ افست آمستردام 1970؛ اسماعیلبن علی ابوالفداء، كتاب تقویمالبلدان، چاپ رنو و دسلان، پاریس 1840؛ اصطخری؛ همان، ترجمه فارسی؛ واسیلی ولادیمیروویچ بارتولد، آبیاری در تركستان، ترجمه كریم كشاورز، تهران 1350 ش؛ محمدبن نجیب بكران، جهاننامه، چاپ محمدامین ریاحی، تهران 1342 ش؛ مهرداد بهار، جستاری چند در فرهنگ ایران، تهران 1373 ش؛ ابوالقاسم بن احمد جیهانی، اشكال العالم، ترجمه علیبن عبدالسلام كاتب، چاپ فیروز منصوری، تهران 1368 ش؛ عبداللّهبن لطفاللّه حافظابرو، جغرافیای حافظابرو، چاپ صادق سجادی، تهران 1375 ش ـ ؛ حدودالعالم؛ حمداللّه مستوفی، نزهه القلوب ؛ محمد داندامایف، ایران در دوران نخستین پادشاهان هخامنشی: قرن ششم قبل از میلاد، ترجمه روحی ارباب، تهران 1373 ش؛ دائره المعارف بزرگ اسلامی ، زیرنظر كاظم موسوی بجنوردی، تهران 1367 ش ـ ، ذیل «آمودریا» (از ایرانپور جزنی)؛ سهراب، كتاب عجائب الاقالیم السبعه الی نهایه العماره، چاپ هانس فون مژیك، وین 1347/1929؛ زكریابن محمد قزوینی، كتاب آثار البلاد و اخبارالعباد ، چاپ فردیناند ووستنفلد، گوتینگن 1848، چاپ افست ویسبادن 1967؛ روی گونثالث د كلاویخو، سفرنامه كلاویخو ، ترجمه مسعود رجبنیا، تهران 1344 ش؛ عبدالحیبن ضحاك گردیزی، زینالاخبار ، چاپ عبدالحی حبیبی، چاپ افست تهران 1347 ش؛ مسعودی، تنبیه؛ مقدسی؛ نقشه راههای كشورهای آسیای مركزی: ازبكستان، تاجیكستان، تركمنستان، قرقیزستان، قزاقستان ، مقیاس 000 ، 500 ،3: 1، تهران: گیتاشناسی، [بیتا.]؛ جیمز هاكس، قاموس كتاب مقدس ، بیروت 1928، چاپ افست تهران 1349 ش؛ یاقوت حموی؛ یعقوبی، البلدان؛
Guity Azarpay, "The development of the arts in Transoxiana", in The Cambridge history of Iran , vol.3, pt.2, ed. Ehsan Yarshater, Cambridge 1983; Vasily Vladimirovich Barthold, Sochineniia , vol.8, Moscow 1973; idem, Turkestan down to the Mongol invasion] , English translation], London 1977; Bol'shaya Savetskaya Ensiklopediya 2 , [Moscow] 1949-1958; E. Bretschneider, Mediaeval resarches , London 1967; Arthur Emanuel Christensen, L'Iran sous les Sassanides , Osnabruck 1971; Ensiklopediyayi Savetii Tajik , Dushanbe 1978-1988; Fizicheskaya geografii atlas , Tashkent 1998; Guy Le Strange, The lands of the Eastern Caliphate , Cambridge 1930; Joseph Marquart Eransahr nach der Geographie des Ps. Moses Xorenac ـ i , Berlin 1901; idem, Wehrot und Arang: Untersuchung zur Mythischen und geschichtlichen Landeskunde von Ostiran , Leiden 1938; Roy E. H. Mellor, Sowjetunion , Munchen 1966; August Friedrich von Pauly , Der Kleine Pauly: Lexikon der Antike , Stuttgart 1964-1975; Bertold Spuler, "Der Amu Darja", in Jean Deny Armogan= Melanges Jean Deny , ed. Janos Eckmann, Agah Sirri Levend, and Mecdut Mansuroglu, Ankara 1958; Strabo, The geography of Strabo , with an English translation by Horace Leonard Jones, vol.5, London 1961; The Times atlas of the world , London: Times Books, 1992; The Times comprehensive atlas of the world , London: Times Books, 2005.
/ معصومه رضازاده شفارودی /
جیحون از یخچالهای دائمی وَخْجیر در رشتهكوه هندوكش سرچشمه میگیرد و پس از عبور از درههای تنگ و كوهستانی، وَخان دریا نامیده میشود. سپس، رود پامیر از سمت راست به آن میپیوندد و دریای پامیر را به وجود میآورد كه در مغرب، مرز بین افغانستان و جمهوری خودمختار بَدخشانِ *كوهستانی را تشكیل میدهد. در ادامه مسیر، پنج (آبْپنج) نامیده میشود (بولشایا، ج 2، ص 304؛ د. تاجیكی، ج 1، ص170؛ نیز رجوع کنید به نقشه راههای كشورهای آسیای مركزی ). جیحون از خاروغ (مركز بدخشانِ كوهستانی) به بعد مُرغاب * نامیده میشود. در افغانستان، با نام آبْپیانْج مرز شمالی كشور افغانستان و مرز جنوبی كشور تاجیكستان را تشكیل میدهد و پس از گذشتن از شهر پیانج، در جنوب تاجیكستان، با نام جیحون به سوی مغرب ادامه مییابد. از سرچشمه جیحون تا نزدیكی ایواج در جنوب تاجیكستان، علیای رود جیحون است.
جیحون از شهر تِرْمِذ *، كه بندر رودخانهای است، میگذرد و با خروج از افغانستان وارد مشرق تركمنستان میشود ( د. تاجیكی، همانجا؛ نیز رجوع کنید به < اطلس جهان تایمز>، نقشه 43) و پس از آبیاری مشرق تركمنستان و گذشتن از شهرهای خلاچ، چارجو (یا آمل*) و قاباقلی، مسافتی از مرز بین دو كشور ازبكستان (در كران راست) و تركمنستان (در كران چپ) را تشكیل میدهد و سپس وارد كشور ازبكستان میشود، جنوب و مغرب آن را آبیاری میكند و با گذشتن از قزل رباط، هزاراسپ، اورگَنج و خوجیلی ، در این كشور ادامه مسیر میدهد. سپس از نوكوس، مركز جمهوری خودمختار قراقالپاق، میگذرد و در سطح آبهای آزاد (< اطلس جغرافیای طبیعی >، ص 14ـ15)، از جنوب وارد دریای آرال میشود (رجوع کنید به نقشه راههای كشورهای آسیای مركزی ). این رود در انتهای مسیر، دریالیك یا كهنهدریا نامیده میشود ( بولشایا، همانجا).
اختلاف ارتفاع بین سرچشمه رود جیحون و مصب (در اینجا سطح آبهای آزاد) بیش از چهارهزار متر است ( < اطلس جغرافیایی طبیعی>، همانجا). میانگین آبدهی رود بین 66 تا 72 میلیارد متر مكعب در سال است. رود جیحون در بهار و تابستان طغیان میكند. عرض جیحون در مسیر سفلای آن از مسیر علیا بیشتر و كران آن غالباً ریگزار است (بارتولد، 1977، ص 66؛ نیز رجوع کنید به نقشه راههای كشورهای آسیای مركزی ). جیحون تا دره ایلچیك به شاخههایی تقسیم میشود و جزیرههایی ایجاد میكند ( د. تاجیكی، همانجا). اهمیت شاخههای آن برای آبیاری بیشتر از خودِ رود است (بارتولد، 1350 ش، ص 99). دلتای رود حدود هفتاد هزار كیلومتر مربع است ( د. تاجیكی؛ بولشایا، همانجاها).
بیش از 400 ، 1 كیلومتر از این رود و شاخههای آن، به سبب عرض مطلوب و مناسب (از 4 تا 25 كیلومتر) قابل كشتیرانی است ( د. تاجیكی، همانجا).
گنجینه جیحون در كران جیحون، در مسیر جاده بازرگانی در سرزمین قبادیان، نزدیك ملتقای رودهای كافرنهان و جیحون، پیدا شده است (آذرپی، ص 1143).
بندرهای مهم و معروف جیحون عبارتاند از: چارجو، فاراب *، فِرَبْر*، تورْتْكول، خوجیلی و كركی (ملور، ص 326).
قدیمترین نام جیحون در تاریخ، اكسس/ اكسیوس است. نخستین بار یونانیان در لشكركشی اسكندر (متوفی 323 ق م) با این نام آشنا شدند و آن را در نوشتههای یونانی و رومی حفظ كردند. هندیان دستكم از سده هفتم میلادی نام این رود را ذكر كردهاند (ماركوارت، 1938، ص 31؛ برای نام یونانی و لاتینی جیحون رجوع کنید به پاولی، ذیل "Oxos"؛ اشپولر، ص 231). به نوشته ماركوارت (1938، ص 33)، ریشه اكسس از وَخْش بوده كه در فارسی باستان به معنای روینده و آماسنده است و خوارزمیان نیز آن را بهكار میبردند. از سوی دیگر، بر اساس آثار به دست آمده، جیحون در سرزمین اصلی كوشان (بلخ) وخش نام داشت و نماد آن خدایی نرینه با نام وَخشوا و در خوارزم خدای مادینه آب با نام وَخش بود. نقش مسكوكات كوشان، پیكر مردی است با یك ماهی در دست چپ او (كه نشانه دریاخدا یا رود خدای است) و نام او OAXPO نوشته شده است (ماركوارت، 1938، ص 33، 41). جیحون در دوره ساسانیان (ح 226ـ ح 652 میلادی) وِهْروذ، بِهْرود، بهروذ یا وِهْروت، مأخوذ از نام ایرانی وَخ ـ آب، خوانده میشد (همان، ص 35؛ برای نامهای دیگر جیحون رجوع کنید به همو، 1901، ص 148؛ اشپولر، ص 231ـ232). نام جیحون به صورت گِحُون، شاخهای كه از عدن سرچشمه گرفته و در سرزمین كُوش جاری است، در تورات (سفر پیدایش، 2:10ـ13) آمده و احتمالاً همان اُكسس است كه به دریای قزوین میریزد. لفظ جیحون به معنای تندرو (از ویژگیهای این رود) است و برخی گفتهاند كه همان اكسس است (هاكس، ذیل مادّه؛ قس ماركوارت، 1938، ص 35، كه جیحون را معرّب گحون ذكر كرده است). چینیان از آن با نامهای كوئی ـ شویی، وو ـ هو، پوـ تسو (اشپولر، ص 232) و نیز آمو ـ مو ـ لین یا آموُموران (موُران یا مولین در مغولی به معنای رود است؛ برتشنایدر، ج 1، ص 85 و پانویس 213) یاد كردهاند. با آمدن مغولان، واژه جیحون از رواج افتاد و در منابع جغرافیایی و تاریخی، آمودریا هم به كار رفت (رجوع کنید به ادامه مقاله). با توجه به اهمیت شهر بلخ، بدون در نظر گرفتن فاصله زیاد آن با رود جیحون، آن را بلخْ آب یا رود بلخ نیز میخواندند (رجوع کنید به یعقوبی، ص 278؛ مسعودی، ص 183؛ سهراب، ص 144ـ 145؛ یاقوت حموی، ذیل مادّه؛ نیز رجوع کنید به بلخاب*). ابوالفداء نیز در تقویمالبلدان (ص 61) اشاره كرده كه رود بلخ همان رود جیحون است. به نوشته محمدبن نجیب بكران در قرن هفتم، مردم رود بزرگ را جیحون مینامیدند (ص 45). سرزمینی كه جیحون در آن جاری است (ماوراءالنهر)، در یونانی باستان ترانساكسانیا و در فارسی وَرَزْرود (وَرارود) خوانده میشد. در منابع اسلامی به زبان عربی، ناحیه واقع در شمال جیحون ماوراءالنهر * نامیده شده است (لسترنج، ص 433). دولتهایی كه در كرانههای جیحون به وجود آمدند، در زمان قدیم به اكسس مشهور بودند ( بولشایا ، همانجا).
در آثار جغرافیانویسانی مانند ابنخرداذبه، قرن سوم (ص 33)، ابنرسته (قرن سوم؛ ص 91)، ابنفقیه (قرن سوم؛ ص 324)، مقدسی (قرن چهارم؛ ص 22)، حدودالعالم (قرن چهارم، ص 40)، اصطخری (قرن چهارم؛ ص 287)، گردیزی (قرن پنجم؛ ص 154) و یاقوت حموی (متوفی 626؛ ذیل «اَرْثَخشْمِیثَنْ» و «جیحون») نام رود، جیحون ثبت شده، ولی محمدبن نجیب بكران (قرن هفتم؛ ص 48) نام آن را جیحونِ خوارزم ذكر كرده است و به نوشته حافظابرو (متوفی 833؛ ج 1، ص 169)، به آن در عربی جیحون و در خراسان آب آمویه گفتهاند و دلیل آن قرار گرفتن قریه آمویه بر سر راه خراسان ـ بخاراست. ابنرسته سرچشمه رود جیحون را شهرهای تَبّت و مسیر آن را به سوی مشرق و در جهت باد صبا ذكر كرده است (همانجا)، كه از معادن این مسیر طلا استخراج میشود (همان، ص 93؛ جیهانی، ص 181).
رود جیحون مسیر مناسبی برای عبور كاروانها بود، زیرا مناطق گوناگون جمعیتی را به هم متصل میكرد و حمل و نقل مسافر و كالا با كشتی آسانتر بود. در فصل سرما، كه سطح آب دو تا پنج ماه یخ میبست، كاروانها با چهارپایان و ارابه و بارهای سنگین از روی آن میگذشتند. ضخامت یخ پنج وجب و گاه بیشتر میشد. اهالی خوارزم در زمستان، برای آب مصرفی خود و چهارپایان، در میان یخ چاه حفر میكردند و با ظرفهای بزرگ آب آن را به محل زندگی خود میبردند (اصطخری، ترجمه فارسی، ص 238؛ ابنحوقل، ص 481؛ قزوینی، ص 353ـ 354). به نوشته بكران (ص 49)، یخبستن جیحون از جَند آغاز میشده و به طرف بالا ادامه مییافته است. یاقوت حموی در معجمالبلدان (همانجا)، سفر خود را از مرو به سمرقند شرح داده است. در زمستان 616، هنگام عبور او از جیحون با كشتی، آب آن ناگهان یخ بست و مسافران ناگزیر به راه خود در خشكی ادامه دادند. در قرن هفتم، ابنبطوطه كه از خوارزم دیدن كرده، نوشته است كه در خارج از خوارزم نهر جیحون، یكی از چهار نهر بهشت، جاری بود و آب آن همانند رودخانه اتیل/ اَتِل (ولگا)، پنج ماه در سال منجمد میشد. مردم روی آن راه میرفتند و در مواقعی كه یخها در حال آب شدن بودند، مسافران در معرض هلاك قرار میگرفتند (ج1، ص366).
جغرافیانویسان به شرح مفصّل شاخههای رود جیحون پرداختهاند. به نوشته اصطخری (همانجا)، عمود جیحون (شاخه اصلی جیحون) رود جَریاب (پنج) است كه از حدود بدخشان سرچشمه میگیرد و پس از پیوستن وخش و رودهای دیگر، جیحون نام میگیرد.
رود جیحون در طول تاریخ مرز طبیعی برخی مناطق را تشكیل میداد، برای نمونه مرز ایران و توران بود كه دو سرزمین ایرانیان را از هم جدا میكرد (بارتولد، 1977، ص 64). محل داستانهای شاهنامه نیز عمدتاً در اطراف جیحون بوده است (بهار، ص 132). داریوش هخامنشی در كتیبه بیستون از كشورهای زیر فرمان خود، كه در دو سوی رود جیحون بودند، نام برده است (رجوع کنید به داندامایف، ص 343). خسرو انوشیروان ساسانی، پس از برانداختن دولت هفتالیان (هونهای سفید)، جیحون را سرحد ایران و سرزمینِ خاقانِ تُرك نمود (كریستنسن، ص 373).
بهنوشته حافظ ابرو (ج 2، ص 101)، در گذشته از جیحون تا فرات را بلاد فارس مینامیدند.
مصب جیحون، در طول تاریخ چندین بار تغییر كرده است. استرابون (متوفی بعد از 20 میلادی؛ ج 5، ص 253، 287)، به نقل از آریستوبولوس ، اكسوس را بزرگترین رود آسیا ذكر كرده است كه در آن كشتیرانی میشد و كالاهای هند را از این رود به دریای خزر در هیركانیه میرساندند. به نوشته بطلمیوس ، مسیر آمودریا در ناحیه كالف و زمّ تقریباً رو به مغرب (هماكنون شمالغربی) بود كه وارد بیابان قراقوم میشد (هماكنون آبراهه قراقوم به آن محل میریزد؛ رجوع کنید به اشپولر، ص 236) اما كشاورزی و آبیاری در خوارزم ــ كه قرنها سابقه دارد ــ بدون جیحون امكانپذیر نبود. بر اساس تحقیقات زمینشناسان، از دوره نوسنگی، جیحون مسیر ثابتی به سوی دریاچه آرال داشت و فقط از سده هفتم تا اواسط سده دهم شاخهای از آن از طریق شاخه كهنهدریا به دریاچه ساریقَمیش میریخت و دریاچهای با عمق هشت متر تشكیل میداد، سپس از طریق آبراهه اوزبوی ، در نزدیكی كراسنوودسك (تركمنباشی) یا قزل سو به دریای خزر میریخت. طبق تحقیقات زمینشناسان، اوزبوی پیش از دو هزار سال قبل خشك شده بود ( بولشایا ، ج 2، ص 304). براساس منابع متعدد، در قرن چهارم پیش از میلاد و قبل از لشكركشی اسكندر، جیحون به دریای خزر میریخت (پاولی، ذیل "Oxos" ). دخویه مطالبی از منابع تاریخی نقل كرده است كه نشان میدهد این رود در دوران تاریخی همیشه از طریق چند شاخه اصلی به دریای آرال میریخته است (رجوع کنید به اشپولر، ص 239).
معلوم نیست در چه زمانی مسیر جیحون از دریای خزر به دریای آرال تغییر یافته است و با اینكه امروزه، رود جیحون به دریای آرال میریزد، هنوز بقایای مسیر قدیم جیحون به دریای خزر موجود است (لسترنج، ص 455).
در 617، مغولها برای تصرف شهر اورگنج، آب بندهای رود جیحون را خراب كردند كه موجب سرازیر شدن شاخههایی از جیحون به شهر و خرابی آن شد. از آن موقع، مسیر جیحون به سوی مشرق اورگنج تغییر كرد و وارد بستر قدیم خود شد و در محل مَنْقَشْلاَغ * / منگشلك به دریای خزر ریخت (ابناثیر، ج 12، ص 394؛ لسترنج، ص 456). یاقوت حموی (ذیل «مَنْقَشْلاغ») نیز این امر را تأیید كرده است. به نوشته حمداللّه مستوفی (ص 239)، در گذشته جیحون به دریای مشرق میریخت كه محاذی دیار یأجوج و ماجوج بود، اما نزدیك خروج مغول مسیر آن عوض شد و به دریای آبسكون ریخت. حافظ ابرو (ج 1، ص 135ـ136) نیز به مسیر جدید جیحون اشاره كرده است كه در گذشته به سمت خوارزم بود و پس از تغییر مسیر از قرنچه میگذشت و به دریای خزر میریخت (نیز رجوع کنید به كلاویخو، ص 204ـ 205؛ بارتولد، 1973، ج 8، ص 77ـ 83). به نظر میرسد این تغییر قبل از اواخر قرن دهم صورت گرفته باشد، زیرا ابوالغازی بهادرخان، كه خود اهل اورگنج بود، به این موضوع اشاره كرده است (رجوع کنید به ص 207؛ نیز رجوع کنید به لسترنج، ص 457). به علت جابهجا شدن مجراهای جیحون در دلتای آن، نخستین پایتخت اسلامی خوارزم، كاث، رو به انحطاط نهاد (لسترنج، ص 446).
در قرن سیزدهم، از كنار دلتا (در جنوب دریاچه آرال) آبراهه جدیدی ساخته شد كه به طرف چپ متوجه بود و شهر قدیم اورگنج تا حدودی احیا شد (اشپولر، ص 245). در اواخر قرن سیزدهم و اواسط قرن چهاردهم، برای انحراف رود جیحون به سوی دریای خزر طرحهایی پیشنهاد شد. در 1290 اعلام شد كه بهتر است مسیر از چارجو و از طریق اونگوز آغاز شود. حدود هشتاد سال بعد، در 1332 ش نیز طرح انحراف این رود را از طریق قسمتی از اوزبوی از سر گرفتند. در این طرح، تأسیس نیروگاههای برق در تَشِز و طَشْ در مسیر قدیم رود پیشبینی شده بود. بر اساس آن، جیحون در مجرایی به طول 100 ، 1 كیلومتر به اوزبوی سفلا میپیوست و در كراسنوودسك به دریای خزر میریخت. چندین سد نیز برای تولید برق و تأمین آب كشاورزی و آشامیدنی پیشبینی شده بود (همانجا؛ بولشایا ، ج 2، ص 305).
منابع: علاوه بر كتاب مقدّس. عهد عتیق؛ ابناثیر؛ ابنبطوطه، رحله ابنبطوطه، چاپ محمد عبدالمنعم عریان، بیروت 1407/ 1987؛ ابنحوقل؛ ابنخرداذبه؛ ابنرسته؛ ابنفقیه؛ ابوالغازی بهادرخان، شجره ترك ، چاپ پیتر دمزون، سن پطرزبورگ 1287/1871، چاپ افست آمستردام 1970؛ اسماعیلبن علی ابوالفداء، كتاب تقویمالبلدان، چاپ رنو و دسلان، پاریس 1840؛ اصطخری؛ همان، ترجمه فارسی؛ واسیلی ولادیمیروویچ بارتولد، آبیاری در تركستان، ترجمه كریم كشاورز، تهران 1350 ش؛ محمدبن نجیب بكران، جهاننامه، چاپ محمدامین ریاحی، تهران 1342 ش؛ مهرداد بهار، جستاری چند در فرهنگ ایران، تهران 1373 ش؛ ابوالقاسم بن احمد جیهانی، اشكال العالم، ترجمه علیبن عبدالسلام كاتب، چاپ فیروز منصوری، تهران 1368 ش؛ عبداللّهبن لطفاللّه حافظابرو، جغرافیای حافظابرو، چاپ صادق سجادی، تهران 1375 ش ـ ؛ حدودالعالم؛ حمداللّه مستوفی، نزهه القلوب ؛ محمد داندامایف، ایران در دوران نخستین پادشاهان هخامنشی: قرن ششم قبل از میلاد، ترجمه روحی ارباب، تهران 1373 ش؛ دائره المعارف بزرگ اسلامی ، زیرنظر كاظم موسوی بجنوردی، تهران 1367 ش ـ ، ذیل «آمودریا» (از ایرانپور جزنی)؛ سهراب، كتاب عجائب الاقالیم السبعه الی نهایه العماره، چاپ هانس فون مژیك، وین 1347/1929؛ زكریابن محمد قزوینی، كتاب آثار البلاد و اخبارالعباد ، چاپ فردیناند ووستنفلد، گوتینگن 1848، چاپ افست ویسبادن 1967؛ روی گونثالث د كلاویخو، سفرنامه كلاویخو ، ترجمه مسعود رجبنیا، تهران 1344 ش؛ عبدالحیبن ضحاك گردیزی، زینالاخبار ، چاپ عبدالحی حبیبی، چاپ افست تهران 1347 ش؛ مسعودی، تنبیه؛ مقدسی؛ نقشه راههای كشورهای آسیای مركزی: ازبكستان، تاجیكستان، تركمنستان، قرقیزستان، قزاقستان ، مقیاس 000 ، 500 ،3: 1، تهران: گیتاشناسی، [بیتا.]؛ جیمز هاكس، قاموس كتاب مقدس ، بیروت 1928، چاپ افست تهران 1349 ش؛ یاقوت حموی؛ یعقوبی، البلدان؛
Guity Azarpay, "The development of the arts in Transoxiana", in The Cambridge history of Iran , vol.3, pt.2, ed. Ehsan Yarshater, Cambridge 1983; Vasily Vladimirovich Barthold, Sochineniia , vol.8, Moscow 1973; idem, Turkestan down to the Mongol invasion] , English translation], London 1977; Bol'shaya Savetskaya Ensiklopediya 2 , [Moscow] 1949-1958; E. Bretschneider, Mediaeval resarches , London 1967; Arthur Emanuel Christensen, L'Iran sous les Sassanides , Osnabruck 1971; Ensiklopediyayi Savetii Tajik , Dushanbe 1978-1988; Fizicheskaya geografii atlas , Tashkent 1998; Guy Le Strange, The lands of the Eastern Caliphate , Cambridge 1930; Joseph Marquart Eransahr nach der Geographie des Ps. Moses Xorenac ـ i , Berlin 1901; idem, Wehrot und Arang: Untersuchung zur Mythischen und geschichtlichen Landeskunde von Ostiran , Leiden 1938; Roy E. H. Mellor, Sowjetunion , Munchen 1966; August Friedrich von Pauly , Der Kleine Pauly: Lexikon der Antike , Stuttgart 1964-1975; Bertold Spuler, "Der Amu Darja", in Jean Deny Armogan= Melanges Jean Deny , ed. Janos Eckmann, Agah Sirri Levend, and Mecdut Mansuroglu, Ankara 1958; Strabo, The geography of Strabo , with an English translation by Horace Leonard Jones, vol.5, London 1961; The Times atlas of the world , London: Times Books, 1992; The Times comprehensive atlas of the world , London: Times Books, 2005.
/ معصومه رضازاده شفارودی /
۱۳۸۹ فروردین ۱۳, جمعه
بالقاسون و بلاساغون
Pasha:
به نام نامی ایران
بالقاسون و بلاساغون شهرهای قبلی و بعدی دختران اساتیری آمازون (هونها،قرقیزها) بوده اند
پایتخت دیرین هونها (گرازسروران، آمازون یعنی همه زنان کاملاً مسلح نزد سکاها) در آسیای میانه که به نام بالقاسون (بالخاسون یعنی شهر مردمانی که توتم شان گراز است= شهر هونها) یاد شده است، باید همان شهری باشد که نامش بر روی شهر بالخاش و دریاچه بالخاش در شرق قزاقستان باقی مانده است. می دانیم قرقیزان پیش از آمدنشان به قرقیزستان کنونی بین دریاچه های بایکال و بالخاش بوده است یعنی همان ناحیه که محل استقرار اصلی نیاکان هون ایشان بوده است. این بدان معنی است که شهر بالقاسون (شهر هونها) به غیر که بلاساغون (شهر سکاها) پایتخت بعدی اعقاب هونها (یعنی قرقیزان) است که نامش در اخبار مورخین عهد تسلط اعراب به صورزونگاریا (به سکایی شهر زنان؛ به مغولی یعنی شهر سمت چپ)، قزبالیغ (به ترکی شهر زنان) و قربالیغ (شهر جنگجویان) و بلدة النساءهم ذکر شده است. جای این شهر باستانی در کنار رودخانه چو در غرب دریاچه ایسیک گول ذکر شده است. نگارنده حال با توجه به نتایج تحقیقاتی اخیر خود در باب یکی بودن هونها با اسلاف قرقیزان متوجه این نکته گردیده است که از آمازونهای اساتیری یونانیان (قوم همه زنان مسلح و جنگجو) همان قبایل فرمانرواییهون، حاکمان بالا دست کهن استپهای آسیا بوده است و اینان به غیر از متحدان سکایی شان ووسونها (مردم سگپرست اسلاف بلغاران) مراد بوده اند؛ چون هرودوت نیز که جایگاه قوم آمازون (هون یا همان انارر یعنی مرمان زن سیمای بی ریش و کم ریش) را در سمت شرق قبایل سئورومات و سکاها نشان میدهد و ایشان را قومی بی ریش و گیس وری بیگانه زبان با سکاها می آورد که در اتحاد و مجاورت مردمانی سکایی (در اینجا منظور ووسونها یعنی اسلاف بلغاران) می زیسته اند. هرودوت ضمناً قبیله سئوروماتها (قوم سلم، اسلاف صربوکرواتها) را مرکب از اختلاط و امتزاج سکاهای آریایی و همین آمازونهای آلتایی (هونها) می آورد. نام شهر بلاساغون را به چهار صورت می توان معنی نمود: شهر سکاها (شهر مردم گوزن پرست= آلان)، شهر جنگجویان سلاخ گر، شهر سمت راست، شهر سلامتی که از این میان اولی مفهوم درست تر و اساسی تری را اراده می نماید. گرچه در مقام مقابله نام بخش زونگاریا به معنی سکایی یعنی شهر زنان و به مغولی یعنی شهر جناح چپ نیز برای آن مفاهیم جا افتاده بوده است؛ چنانکه از نامهای مختلف این شهر بر می اید ازآنها همچنین مفاهیم شهر جنگجویان و شهر سالم و زیبا نیزاراده میشده است. در موقع رانده شدن تخاران (مه یوئه چیها، مأجوج یعنی یوئه چیهای بزرگ، یأجوج بزرگ) از سمت ترکستان چین که توسط موتو (مته، ماناس اسطوره ای قرقیزان) رهبرهونها صورت گرفت، شهر بلاساغون و حوضهً دره چو نه در دست هونها بلکه در دست متحدین ایشان ووسونها یعنی اسلاف بلغاران بوده است و ایشان تخاران را از آن ناحیه به سوی سغد راندند. در ترکان اوغوز-اویغور نیز در دره رود اورخون پایتختی به نام قرابالقاسون (شهر بزرگ "مردم گراز پرست= اوغوز") داشته اند که به غیر از بالقاسون شمال دریاچه بالخاش بوده است. به احتمال زیاد این شهر پایتخت جنوبی هونها در زمان حکومت ایشان بر نواحی واقع در شمال مرزهای چین بوده است. نام بوغوخان که به عنوان سازنده اساتیری شهر بلاساغون ذکر شده در زبان مغولی به معنی گوزن نر (آلان؛ ماساک) است که نام سکائیان شرقی بوده است و این همچنین عنوانی بوده است برای شمنان و جادوگران مغول. لابد از اینجاست که افراسیاب تورانی جادوگر (مادیای اسکیتی فرمانروای جهانگشای شمال دریای سیاه) و بوغوخان به عنوان بانی شهر بلاساغون به هم رسیده اند. نظر به نام هون (خیون= مردم گراز پرست) میتوان اصل نام قرقیز را به معنی گرازپرستان جنگجو گرفت. ولی در نزد سکاها از آن مفهوم قوم دختران جنگجو مستفاد شده و ایشان به نام آمازون یعنی دختران تمام سلاح خوانده شده اند که یونانیان باستان نیز به نوبه خود در زبان یونانی از آن مفهوم دختران تیرانداز بی پستان را اراده نموده اند. شهری که در سمت محل تلاقی رودهای کورا و ارس به عنوان مرکز اران به نام ترکی بیلقان (بیل خان= شهر شاهی) و بلاشجان (بَی-اَیلَش-گان= شهر شاهنشین) خوانده شده است به خطا با نامهای بالقاسون (شهر هونهای گراز پرست) و بلاساغون (شهر سکاهای گوزن پرست) در آسیای میانه مقایسه و مقابله شده است. نام ایرانی این شهر پایتاکاران نیز به معنی پایتخت و شهر شاهی اران است. در مورد اینکه معنی لفظی اصلی و اولی بلاساغون شهر سکاها (گوزن پرستان آلانی و وسونی) بوده است همین بس که نام بنیانگذار اساتیری آن یعنی بوقوخان به معنی زبان مغولی گوزن سرخ فام است.
جالب است که نام خیتانها را هم که منشأ نام سرزمین ختی (چین شمالی کهن) است به همان معنی مردم گراز پرست یا در میان گرازان می باشد که اکنون در نام مردم تونقوز (گراز) زنده مانده است. نزد چینیان نام عام تاتار (مردم صحراگرد کناری، به ترکی قراختائیان=مردم جنگاور کناری گرازپرست، رعایای قیراخ خان/قره خان اساتیری) برای قبایل صحراگرد هون (قرقیز و تونقوز وغیره) به کار رفته است. از اینجا این نتیجه گیری نیز قابل کسب است که نام قرقیز را در اساس می توان از ریشه ترکی قیراخ-اوز یعنی سروران کناری یعنی مترادف همان نام تاتار گرفت. بسیار جالب است که هرودوت در اسطوره معروف اسکیتی مربوط به اسکیتان پادشاهی شمال دریای سیاه نام پادشاه اساتیری هونها /تاتاران را در سمت جنوب سیبری را به صورت لیپوکسائیس (لیپو خشائیس) یعنی "پادشاه سرزمین واقع در لبه و انتهای زمین" ذکر می نماید و نام مردم وی را ائوکاتیان (ائیوی کاتیان) می آورد که به معنی "مردم سرزمین کناری" است یعنی مترادف همان نامهای تاتار و قرقیز و قراختای. خود نام تاتار را که با توجه به کلمه چینی تهاتا در زبان هم به معنی مردم کناری معنی نموده اند، در اصل در زبان سکایی به صورت ته تار به معنی "مردم سمت انتهای زمین" است یعنی همان مردمی که یونانیان و رومیان سکائیان ماوراء حدود نامیده اند. بنابراین ائوکات، هون (از ریشه چینی های=گراز) و تاتار و قرقیز نامهای مختلف یک قوم واحد صحراگرد نیرومند شمال مرزهای چین بوده اند که این قوم تاریخی در مراحل زمانی مختلف تاریخ خود تحت یکی از این اسامی خود بیشتر برجسته شده است. در باب معنی نام همسایگان مغول ایشان گفتنی است که چهار نام چینی و ترکی و مغولی ایشان یعنی قنقرات (از ریشه چینی یونگ- و یا گُنگ-)، کالموک، آوار (در هیئت آگوا-ار) و مغول جملگی به معنی مردم دارای روح و آتش جاودانی می باشند. لابد این اعتقاد به جاودانگی روح مغولان را شجاع و بی باک از مرگ می نموده است.
مطابق فرهنگنامه دهخدا "بلاساغون شهری است بزرگ در ماوراءالنهر نزدیک به کاشغر و پایتخت افراسیاب بود و تا زمان سلطنت گورخان تعلق به اولاد افراسیاب داشته . (برهان) (از آنندراج ) (ازانجمن آرا). شهری است بزرگ در ثغور ترک در ماورای نهر سیحون درنزدیکی کاشغر. (از معجم البلدان). مملکت وسیع است [ازولایات نصف الشرقیه] و از اقلیم ششم و هفتم و هوایش بغایت سرد است و بیشتر مردمش صحرانشین ، و مواشی و دواب بسیار دارند و علفزارهای نیکو باشد واز ارتفاعات، غله اندکی دارند. (نزهة القلوب ج 3 ص 256). پایتخت خانیه ترکستان ، واقع در ساحل راست رود چو در شمال غربی ایسیک کول . (فرهنگ فارسی معین ). این لغت ترکی است ولی در اشعار شعرا استعمال شده و ترکان آن را قوبالیغ خوانند. (از آنندراج ) (از انجمن آرا).و رجوع به بلاساقون و نخبة الدهر دمشقی ص 221 و جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ص 519 شود:
آسمان فعلی که هست از رفتن او برحذر
هم قدرخان در بلاساغون و هم خان در طراز. منوچهری .
آفرین زین هنری مرکب فرخ پی تو
که به یک شب ز بلاساغون آید به طراز. منوچهری .
و گر خان را به ترکستان فرستد مهر گنجوری
پیاده از بلاساغون دوان آید به ایلاقش . منوچهری .
رومیان یک سر گریزند از خطر سوی خطا
قیصر از بیم بلا سوی بلاساغون شود. معزی .
گوئی به بلاساغون ترکی دو کمان دارد
گر زین دو یکی گم شد ما را چه زیان دارد. مولوی . "
در فرهنگنامه ویکیپدیا چنین اطلاعاتی از شهر بلاساغون تدوین شده است:
" بَلاساغون (نامهای دیگر: بلاسغون، بلاساقون) شهری کهن در سغد بود که بعدها از تختگاههای خاقانهای ترک آسیای میانه شد و بازماندههای آن در محدوده قرقیزستان کنونی قرار دارد.[۱]
این شهر توسط مردم ایرانیتبار سغد بنیاد شد و زبان سغدی دست کم تا سدهٔ ۱۱ میلادی در آن رواج داشت.
مکان جغرافیایی: درباره جای دقیق این شهر اختلاف وجود داشته، اما از پژوهشهایی که در سده ۲۰ به انجام رسید چنین برمیآید که بلاساغون در گستره رودخانه چو نهاده است. بارتولد که خود در این نواحی به پژوهش پرداخته این گمانه را مطرح میکند که بلاساغون در محل ویرانههای کنونی آق پشین در منطقه فرونزه قرار داشته است. به نوشته او ویرانههای بورانه در تقماق قدیم، که در پنج-شش کیلومتری این ویرانهها نهاده بوده است، نیز بخشی از بلاساغون کهن بوده است. گویا بورانه تلفظ قرقیزی واژه تازی مناره است.
تاریخ: جوینی درباره تاریخ و چگونگی بنای این شهر روایتی افسانهای بدست میدهد. به نوشته او:
بوقوخان *[۲] شخصی پیر را با جامهها و عصای سپید به خواب دید که سنگ یشمی صنوبری شکل بدو داد و گفت اگر این سنگ را محافظت توانی کرد، چهار حد عالم در ظل امر تو شود. وزیر نیز موافق آن خوابی دید. بامداد باز استعداد لشکر آغاز نهادند و متوجه اقالیم غربی گشت و چون به حد ترکستان رسید، صحرایی متنزه دید، علف و آب بسیار. به نفس خود آنجا مقام کرد و شهر بلاساغون که اکنون قربالیغ میگویند بنا نهاد.
در سدههای نخستین اسلامی بلاساغون تختگاه خاقان ترکش بود. چون این خاقان ترکش نسب خود را به افراسیاب اسطیری میرسانید، بعدها در متون فارسی و تازی دوره اسلامی دودمان شاهی او آل افراسیاب خوانده میشد.
هارون بغراخان قراخانی(۳۹۲) و طغانخان قراخانی(۴۰۴) آن را تختگاه خویش کردند. آوازه بلاساغون در این زمان چنداد بلند بود که عین القضات همدانی در یکی از نامههای خود از آن چنین یاد کرده است:*[۳]
گویند به بلاساغون مردی دو کمان دارد گرزان دو یکی بشکست ما را چه زیان دارد؟
به نوشته کاشغری، مردم بلاساغون در این زمان به زبانهای سغدی و ترکی سخن میگفتهاند.
زمان دقیق پایان یافتن زندگی شهرنشینی در بلاساغون روشن نیست، اما به نظر میرسد این موضوع ربطی به فرآیند خشکسالی عمومی ترکستان نداشته باشد. چنین مینماید که پایان یافتن زندگی شهرنشینی در بلاساغون، همچون دیگر شهرهای گستره رود چو و ایله، نتیجه سیاست مغولان در تخصیص گستره این دو رود به کوچنشینان و راندن مردمان شهرنشین به نواحی دیگر باشد.
در نیمه سده سده ۱۳ خانهای خوقند بر آن شدند که زندگی شهری را در بلاساغون بازگردانند، اما این شهر دیگر هرگز رونق گذشته را بازنیافت.
مهمترین اثر بجا مانده از معماری بلاساغون، منارهای است که چه بسا در روزگار قراخانیان بنا شده است.
برداشتها و پانویسها:
انوشه، حسن(به سرپرستی). دانشنامه ادب فارسی: ادب فارسی در آسیای میانه. چاپ اول(ویراست دوم)، تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۸۰، ISBN 964-422-417-5 (جلد اول).
1. ↑ ۱٫۰ ۱٫۱ Barthold, W. "Balāsāg̲h̲ūn or Balāsaḳūn." Encyclopaedia of Islam. Edited by: P. Bearman, Th. Bianquis, C.E. Bosworth, E. van Donzel and W.P. Heinrichs. Brill, 2008. Brill Online. UNIVERSITEITSBIBLIOTHEEK LEIDEN. 11 March 2008
2. ↑ خان افسانهای ترکان که همان افراسیاب است.
3. ↑ در کلیات شمس تبریزی غزلی هست که مطلع آن همین بیت است. "
سرانجام مشروحترین اطلاعات از نوشته احمد زکی ولیدی طوغان به دست می آید:
بلاساغون (بلاسغون): از پایتختهای خاقانهای ترک آسیای مرکزی در قرن اول و دوم . نام این شهر در متون تاریخی بسیارآمده است . چون سمعانی (رجوع کنید به فاراب * ) این نام را به صورت «بلادسغور» ضبط کرده و یاقوت دو جزء آن را درهم ادغام کرده و بلاساغون خوانده درباره محل شهر اختلاف پیدا شده است ( رجوع کنید به بارتولد 1897 ص 35). سرانجام در قرن گذشته معلوم شده است که بلاساغون شهری در حوضه رود چو بوده است (برتشنایدر ج 1 ص 226ـ 272). بارتولد نیز که شخصا در این نواحی تحقیق کرده (1897 ص 39) ادعا می کند که به احتمال قریب به یقین بلاساغون در محل خرابه های فعلی آق پشین قرار داشته و خرابه های بورانه در تقماق قدیم واقع در پنج تا شش کیلومتری این خرابه ها نیز بقایای شهر دیگری درکنار بلاساغون بوده است . خرابه های بورانه را ترکان محلی «شو» می نامیده اند (بارتولد 1935 ص 80). حیدر میرزا دوغلات که این ناحیه را شخصا دیده نوشته است که بورانه تلفظ قرقیزی کلمه عربی «مناره » است ومغولها در قرن دهم آن خرابه ها را به این نام می خوانده اند. قبر امام محمد فقیه بلاساغونی که در 711 وفات یافته در اینجاست و سنگ قبر آن نیز هم اکنون موجود است .
بویژه از نوشته های بیرونی و محمود کاشغری بوضوح فهمیده می شود که بلاساغون و شهر شو (یا شویاب ) درمحل خرابه های آق پشین و تقماق قدیم (بورانه) قرار داشته است . بیرونی در جدولی که برای تعیین طول و عرض جغرافیایی بلاد معروف زمان خود تنظیم کرده طول و عرض بلاساغون ونقاط همجوار آن ـ چون اسفیجاب (اسپیجاب / سیرام ) چادقال (چاتقال ) طراز قوچقارباشی برسغان و آت باشی را به درجه و دقیقه تعیین کرده است (رجوع کنید به طوغان <توصیف بیرونی از جهان > ص 50 ـ 52). در این جدول بلاساغون در ده درجه شرقی طراز (اولیاآتا) هفت درجه غربی برسغان (بارسکائون در کرانه جنوب شرقی ایسیق گول ) و فقط در بیست دقیقه شمالی قوچقارباشی (جلگه مرتفع قوچقارآتای فعلی ) نشان داده شده است . محمود کاشغری (ج 3 ص 325) نیز معبر «زانپی » را که امروزه معبر شمسی نامیده می شود «گذرگاه بین قوچونقارباشی و بلاساغون » و همچنین معبر «یوان اریق » را که همان جوان آریق فعلی است «جلگه مرتفعی در جوار بلاساغون » معرفی می کند (همان ج 3 ص 106). قصبه «أردوا» نیز که در آثار عربی در عداد شهرهای حوضه رودچو نام برده شده ( رجوع کنید به مقدسی ص 275) در کتاب محمود کاشغری (ج 1 ص 112) قصبه ای در جوار بلاساغون معرفی شده است . همین مؤلف (ج 3 ص 306) قلعه شو یا شویاب (حصن شو و حصن شویاب ) را قلعه ای در جوار بلاساغون معرفی می کند و روایتی دارد مشعر براینکه شو فرمانروای ترک پس از بازگشت از کوههای «آلتین طاغ » و آمدن به بلاساغون این قلعه را در نزدیکی شهر بنا کرده است . قلعه کهن شو یا شویاب بنابه منابع چینی نیز در جنوب رودخانه چو بوده ( رجوع کنید به بارتولد 1897 ص 31) و با توجه به مسافات ذکر شده موقعیتی منطبق با حوالی تقماق فعلی داشته است . به این ترتیب شو (شویاب و در منابع چینی «سوئی ـ یه ـ چینگ » یا «قلعه شو») در «تقماق قدیم » که امروزه نیز به همان نام است در محل خرابه های بورانه قرار داشته است . اگر از قوچقارباشی حرکت کنیم و از طریق معبر شمسی (زانپی ) به شهر «تقماق جدید» در کرانه رود شمسی روانه شویم نخستین بقایایی که در دشت دیده می شود خرابه های آق پشین است . در وقایع نامه تانگ (گینی ج 1 بخش 2 ص شصت و شش ضمیمه ) شهر «فی ـ لو ـتسیان ـ کیون » نیز که نشانی آن در فاصله بیست لی (شش تا ده کیلومتری ) مشرق (در واقع جنوب شرقی ) «صو ـ یه » داده شده با آق پشین مطابقت دارد. بدین سان باید گفت که این هرسه شهر یکی بوده اند.
شهری هم که در ابن خرداذبه (ص 29) از آن به عنوان «ولایت خاقان ترکش » (مدینه خاقان الترکشی ) و درکتاب الخراج تألیف قدامه بن جعفر (ص 206) «شهرخاقان ترک » یاد شده با در نظر گرفتن مسافاتی که ارائه داده اند با بلاساغون و آق پشین قابل تطبیق است . بلاساغون با نامهای غز اردو غزاولوش و غز بالیغ نیز شناخته شده است (رجوع کنید به کاشغری ج 1 ص 60 112). نام غز اردو در منابع چینی نیز مشاهده می شود ( رجوع کنید به برتشنایدر ج 1 ص 226: هو ـ ز ـ و ـ لو ـ دو). این نام که در منابع عربی و فارسی به صورت «بلاساقون » و «بلاساغون » ضبط شده در کتاب مقدسی به اشکال ولاسکون و بلاساکن آمده است . جزء دوم قره بالقاسون پایتخت اویغوری در کنار رودخانه اورخون و نام بالقاس در صحرای قزاق احتمال دارد که با بلاساقان پایتخت هونها که به قفقاز جنوبی مهاجرت کرده اند یکی باشد (رجوع کنید به طوغان ابن فضلان ص 193). اگر ضبط بالقاسون اصیل باشد و جزء آخر آن را «سین » و به معنای قبر و شهر بگیریم این کلمه به صورت بالقاسین و یا بالیق یسین قابل توضیح است . اما نام فی ـ لو ـ تسیان ـ کیون که در تاریخ خاندان تانگ آمده است تقریبا همین ضبط بلاساغون را منعکس می کند.
بنیانگذاری شهر به زمانهای افسانه ای نسبت داده می شود. جوینی (ج 1 ص 43) روایتی نقل می کند دایر بر این که بلاساقون را بوقوخان افراسیاب پی افکنده است . کاشغری (ج 3 ص 306) قولی درباره وجود این شهر درزمان لشکرکشی اسکندر مقدونی به آسیای میانه روایت کرده است . به نظرمی رسد که در سده های نخستین اسلامی این شهر پایتخت خاقان ترکش بوده و «مدینه »ای که ابن خرداذبه در کتاب خود ذکر می کند همان «بلاساغون » است .
مقدسی (ص 275) بلاساغون را شهری بزرگ و ثروتمند و پرجمعیت خوانده است . نظام الملک (ص 189) اشاره می کند که این شهر را ترکان کافر در 333 به تصرف درآورده اند و سامانیان برای نجات آن لشکرکشی کرده یا قصد لشکرکشی داشته اند. از این اشاره می توان استنباط کرد که بلاساغون پیش از 333 مدتی در دست سامانیان بوده است (رجوع کنید به بارتولد 1977 ص 243 256 ] ترجمه کریم کشاورز ج 1 ص 548 [ ). در حدودالعالم (گ 18) و زین الاخبار گردیزی ( رجوع کنید به بارتولد 1897 ص 102) که در قرن چهارم تألیف یافته اند وضع حوضه رود چو در دوران حکومت یبغوهای قرلق (149ـ225) شرح داده شده است و با اینکه قریه ها و قصبات متعدد آن معرفی شده نامی از بلاساغون به میان نیامده و به ذکر قلعه سویاب ] شویاب [ که در نزدیکی آن بوده اکتفا شده است . ظاهرا چون در آن زمان قلعه شویاب اهمیت بیشتری کسب کرده بود نام آن بر بلاساغون نیز دلالت می کرده است .
یک قرن بعد بلاساغون را یکی از مراکز قره خانیان می یابیم چنانکه هارون بغراخان بن موسی (متوفی 382) و طغان خان ( رجوع کنید به بیهقی چاپ مورلی ص 98 665 ] چاپ فیاض ص 106 [ ) آن را پایتخت خود قرار داده اند. یوسف خاص حاجب که کتاب قوتادغو بیلیگ را در 462 تألیف کرده است اهل بلاساغون بوده است . ] در نامه های عین القضات همدانی (مقتول در 525) در مثلی به شعر نام این شهر آمده است : گویند ببلاساغون مردی دو کمان دارد/ گر زان دو یکی بشکست ما را چه زیان دارد (ج 1 ص 303) [ . کاشغری (ج 1 ص 31) می گوید که اهالی بلاساغون به زبانهای سغدی و ترکی سخن می گفته اند و در ترکی اهالی نواحی آرغو که از اسفیجاب تا بلاساغون امتداد می یافته نارسایی وجود داشته است . کاشغری در جای دیگری از کتابش (ج 1 ص 391 و بعد) می نویسد که گروهی از سغدیان حوالی بخارا و سمرقند به بلاساغون مهاجرت کرده و عادات وسنن و کسوت ترکان را پذیرفته بودند و اشاره می کند که اینان را «سغدک » می نامیده اند. در سکه های زمان قره خانیان نام شهر به جای بلاساغون «قزاردو» ضرب می شد (در فهرست واسمر «قزاردو» نوشته شده که «قرااردو» خوانده شده است ). قره ختاییان در 519 بلاساغون را به تصرف درآوردند و پایتخت خود کردند. در منابع چینی ضمن شرح این واقعه نام شهر «غز اردو» آمده است ( رجوع کنید به برتشنایدر ج 1 ص 18). میرخواند ( روضه الصفا ج 5 ص 22) ضمن اشاره به همان رویداد متذکر می شود که مغولان بلاساغون را «غوبالیغ » می نامیده اند که به معنای «شهر زیبا» است . بارتولد نیز با استناد به نوشته میرخواند می پذیرد که به این شهر نام غوبالیغ و غوآبالیغ نیز داده شده است . اما در تاریخ جهانگشای جوینی (ج 2 ص 87) که منبع میرخواند بوده در ذکر همان حادثه آمده است که مغولان بلاساغون را قزبالیغ می نامیده اند (غزبالیغ در نسخه های دیگر این اثر به صورتهای «قربالیغ » و «غربالیغ » نیز ضبط شده و مارکوارت عنوان غزبالیغ را پذیرفته و به معنای «شهر اوغوز» گرفته است ). به هر صورت آشکار است که «قزبالیغ » ضبط دیگری از «غزبالیغ » است. هنگامی که محمد خوارزمشاه در 607 گورخان قره ختایی را در نزدیکی تلس شکست داد اهالی مسلمان بلاساغون قیام کردند و به فرمان گورخان به طرزی فجیع قتل عام شدند. بلاساغون هنگام آمدن مغولان در قلمرو بوزارخان ملک آلمالیق قرار داشت که ظاهرا او نیز از قره خانیان بود. او در 615 به میل خود از چنگیزخان اطاعت کرد و اولاد چنگیزخان نیز از طریق وصلت با این خاندان خویشاوند شدند. بلاساغون در زمان مغولان نیز همچنان مرکزی فرهنگی بود و دانشمندان زیادی در این شهر به ظهور رسیدند. جمال قرشی مؤلف کتاب ملحقات الصراح (کتابی که حاوی اطلاعات مهمی درباره تاریخ قره خانیان ومغولان است و در 700 تألیف شده ) نیز اصلا بلاساغونی است . حیدرمیرزا دوغلات کاشغری اسامی دانشمندان متعدد برخاسته از بلاساغون را در همین اثر جمال قرشی خوانده و باور نکرده است شهری که در زمان وی خرابه ای بیش نبوده روزگاری مرکز فرهنگی آنچنان مهمی بوده باشد (دوغلات ص 364). در نسخه ای از ملحقات الصراح که برجای مانده ( رجوع کنید به بارتولد > ترکستان در عهد هجوم مغول < ج 1 ص 128ـ 152 ] ترجمه کریم کشاورز ج 1 ص 138 [ ) از دانشمندانی سخن می رود که از شهرهای کاشغر ختن فرغانه و چاچ برخاسته اند اما از بخش راجع به بلاساغون خبری نیست و فقط استطرادا نام دو دانشمند ـ احمدبن ایوب بلاساغونی که استاد خود مؤلف بوده و پدر او ایوب بن احمد البلاساغونی ـ ذکر شده است (ص 141). جمال قرشی در کتاب خود به درگذشت دانشمند تیگین نوه بوزارخان که به روزگار او نواحی آلمالیق و بلاساغون را اداره می کرده در 657 در غزبالیغ اشاره کرده است . نام غزبالیغ در رسالات مربوط به شجره قره خانیان نیز که امروزه در دست است دیده می شود ( > صورتجلسه علمی باستانشناسی ترکستان < ج 4 ص 88).
به هرحال این شهر در زمان مغولان بلاساغون نام نداشته و به غزبالیغ معروف بوده است اما دانشمندان آن دیار به شیوه سابق همچنان خود را «البلاساغونی » می خوانده اند. آخرین دانشمندی که نسبت بلاساغونی داشته وما می شناسیم محمد فقیه است که حیدرمیرزا تاریخ وفات او را برسنگ قبرش 711 خوانده است . به گفته همین مؤلف این سنگ قبر را عمرخوجا آهنگر نوشته است . از این معلومات چنین برمی آید که غزبالیغ در 711 وجود داشته است . پایان یافتن زندگی شهرنشینی در بلاساغون همانطور که طوغان در > خطوط اصلی تاریخ ترک < (ص 39) نیز آورده است ربطی به نظریه ادامه خشکسالی در ترکستان ندارد.
انقراض بلاساغون نیز مانند شهرهای دیگر حوضه های دو رود چو و ایله در نتیجه اجرای تصمیمات قوریلتای (شورای ) خانهای مغول در 668 در تخصیص حوضه های این دو رود به کوچ نشینان و انتقال دادن شهرنشینان به مناطق دیگر صورت گرفته است ( رجوع کنید به طوغان > ترکستان امروزی و گذشته نزدیک آن < چاپ دوم ص 61 111). در اواسط قرن سیزدهم / نوزدهم بر اثر تدابیر خوانین خوقند زندگی شهری در این منطقه احیاشد. در خرابه های آق پشین که پیشتر شهر بلاساغون بوده و شویاب که تقماق قدیم بوده است سنگ قبرهایی متعلق به مسیحیان به دست آمده که به زبان ترکی و حروف سریانی نوشته شده است . بارتولد عکس مناره (بورانه )ای را که این خرابه ها به نام آن خوانده شده اند منتشر کرده است ( رجوع کنید به 1897 لوحه ششم ). این مناره چنانکه از معماریش برمی آید اثری است از زمان قره خانیان اما در آنجا هیچ کتیبه اسلامی بر جای نمانده است .
برداشتها : ابن خرداذ به کتاب المسالک و الممالک چاپ دخویه لیدن 1967 ] واسیلی ولادیمیروویچ بارتولد ترکستان نامه : ترکستان در عهد هجوم مغول ترجمه کریم کشاورز تهران 1366 ش [محمدبن حسین بیهقی تاریخ چاپ مورلی] همو تاریخ بیهقی چاپ علی اکبر فیاض تهران 1356 ش [ عطاملک بن محمد جوینی کتاب تاریخ جهانگشای چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی لیدن 1911ـ1937 ] حدودالعالم من المشرق الی المغرب چاپ منوچهر ستوده تهران 1340 ش ص 84 ـ 85 عبدالله بن محمد عین القضاة نامه های عین القضات همدانی چاپ علینقی منزوی و عفیف عسیران تهران 1348ـ1350 ش [ قدامة بن جعفر کتاب الخراج چاپ دخویه لیدن 1967 محمودبن حسین کاشغری دیوان لغات الترک محمدبن احمد مقدسی کتاب احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم چاپ دخویه لیدن 1967 محمدبن خاوندشاه میرخواند تاریخ روضه الصفا بمبئی 1271/1856 حسن بن علی نظام الملک سیاستنامه چاپ شفر...."
احمد زکی ولیدی طوغان (د. ا. ترک) / (مهران بهاری، وبلاگ تورکولوژی ایران)
به نام نامی ایران
بالقاسون و بلاساغون شهرهای قبلی و بعدی دختران اساتیری آمازون (هونها،قرقیزها) بوده اند
پایتخت دیرین هونها (گرازسروران، آمازون یعنی همه زنان کاملاً مسلح نزد سکاها) در آسیای میانه که به نام بالقاسون (بالخاسون یعنی شهر مردمانی که توتم شان گراز است= شهر هونها) یاد شده است، باید همان شهری باشد که نامش بر روی شهر بالخاش و دریاچه بالخاش در شرق قزاقستان باقی مانده است. می دانیم قرقیزان پیش از آمدنشان به قرقیزستان کنونی بین دریاچه های بایکال و بالخاش بوده است یعنی همان ناحیه که محل استقرار اصلی نیاکان هون ایشان بوده است. این بدان معنی است که شهر بالقاسون (شهر هونها) به غیر که بلاساغون (شهر سکاها) پایتخت بعدی اعقاب هونها (یعنی قرقیزان) است که نامش در اخبار مورخین عهد تسلط اعراب به صورزونگاریا (به سکایی شهر زنان؛ به مغولی یعنی شهر سمت چپ)، قزبالیغ (به ترکی شهر زنان) و قربالیغ (شهر جنگجویان) و بلدة النساءهم ذکر شده است. جای این شهر باستانی در کنار رودخانه چو در غرب دریاچه ایسیک گول ذکر شده است. نگارنده حال با توجه به نتایج تحقیقاتی اخیر خود در باب یکی بودن هونها با اسلاف قرقیزان متوجه این نکته گردیده است که از آمازونهای اساتیری یونانیان (قوم همه زنان مسلح و جنگجو) همان قبایل فرمانرواییهون، حاکمان بالا دست کهن استپهای آسیا بوده است و اینان به غیر از متحدان سکایی شان ووسونها (مردم سگپرست اسلاف بلغاران) مراد بوده اند؛ چون هرودوت نیز که جایگاه قوم آمازون (هون یا همان انارر یعنی مرمان زن سیمای بی ریش و کم ریش) را در سمت شرق قبایل سئورومات و سکاها نشان میدهد و ایشان را قومی بی ریش و گیس وری بیگانه زبان با سکاها می آورد که در اتحاد و مجاورت مردمانی سکایی (در اینجا منظور ووسونها یعنی اسلاف بلغاران) می زیسته اند. هرودوت ضمناً قبیله سئوروماتها (قوم سلم، اسلاف صربوکرواتها) را مرکب از اختلاط و امتزاج سکاهای آریایی و همین آمازونهای آلتایی (هونها) می آورد. نام شهر بلاساغون را به چهار صورت می توان معنی نمود: شهر سکاها (شهر مردم گوزن پرست= آلان)، شهر جنگجویان سلاخ گر، شهر سمت راست، شهر سلامتی که از این میان اولی مفهوم درست تر و اساسی تری را اراده می نماید. گرچه در مقام مقابله نام بخش زونگاریا به معنی سکایی یعنی شهر زنان و به مغولی یعنی شهر جناح چپ نیز برای آن مفاهیم جا افتاده بوده است؛ چنانکه از نامهای مختلف این شهر بر می اید ازآنها همچنین مفاهیم شهر جنگجویان و شهر سالم و زیبا نیزاراده میشده است. در موقع رانده شدن تخاران (مه یوئه چیها، مأجوج یعنی یوئه چیهای بزرگ، یأجوج بزرگ) از سمت ترکستان چین که توسط موتو (مته، ماناس اسطوره ای قرقیزان) رهبرهونها صورت گرفت، شهر بلاساغون و حوضهً دره چو نه در دست هونها بلکه در دست متحدین ایشان ووسونها یعنی اسلاف بلغاران بوده است و ایشان تخاران را از آن ناحیه به سوی سغد راندند. در ترکان اوغوز-اویغور نیز در دره رود اورخون پایتختی به نام قرابالقاسون (شهر بزرگ "مردم گراز پرست= اوغوز") داشته اند که به غیر از بالقاسون شمال دریاچه بالخاش بوده است. به احتمال زیاد این شهر پایتخت جنوبی هونها در زمان حکومت ایشان بر نواحی واقع در شمال مرزهای چین بوده است. نام بوغوخان که به عنوان سازنده اساتیری شهر بلاساغون ذکر شده در زبان مغولی به معنی گوزن نر (آلان؛ ماساک) است که نام سکائیان شرقی بوده است و این همچنین عنوانی بوده است برای شمنان و جادوگران مغول. لابد از اینجاست که افراسیاب تورانی جادوگر (مادیای اسکیتی فرمانروای جهانگشای شمال دریای سیاه) و بوغوخان به عنوان بانی شهر بلاساغون به هم رسیده اند. نظر به نام هون (خیون= مردم گراز پرست) میتوان اصل نام قرقیز را به معنی گرازپرستان جنگجو گرفت. ولی در نزد سکاها از آن مفهوم قوم دختران جنگجو مستفاد شده و ایشان به نام آمازون یعنی دختران تمام سلاح خوانده شده اند که یونانیان باستان نیز به نوبه خود در زبان یونانی از آن مفهوم دختران تیرانداز بی پستان را اراده نموده اند. شهری که در سمت محل تلاقی رودهای کورا و ارس به عنوان مرکز اران به نام ترکی بیلقان (بیل خان= شهر شاهی) و بلاشجان (بَی-اَیلَش-گان= شهر شاهنشین) خوانده شده است به خطا با نامهای بالقاسون (شهر هونهای گراز پرست) و بلاساغون (شهر سکاهای گوزن پرست) در آسیای میانه مقایسه و مقابله شده است. نام ایرانی این شهر پایتاکاران نیز به معنی پایتخت و شهر شاهی اران است. در مورد اینکه معنی لفظی اصلی و اولی بلاساغون شهر سکاها (گوزن پرستان آلانی و وسونی) بوده است همین بس که نام بنیانگذار اساتیری آن یعنی بوقوخان به معنی زبان مغولی گوزن سرخ فام است.
جالب است که نام خیتانها را هم که منشأ نام سرزمین ختی (چین شمالی کهن) است به همان معنی مردم گراز پرست یا در میان گرازان می باشد که اکنون در نام مردم تونقوز (گراز) زنده مانده است. نزد چینیان نام عام تاتار (مردم صحراگرد کناری، به ترکی قراختائیان=مردم جنگاور کناری گرازپرست، رعایای قیراخ خان/قره خان اساتیری) برای قبایل صحراگرد هون (قرقیز و تونقوز وغیره) به کار رفته است. از اینجا این نتیجه گیری نیز قابل کسب است که نام قرقیز را در اساس می توان از ریشه ترکی قیراخ-اوز یعنی سروران کناری یعنی مترادف همان نام تاتار گرفت. بسیار جالب است که هرودوت در اسطوره معروف اسکیتی مربوط به اسکیتان پادشاهی شمال دریای سیاه نام پادشاه اساتیری هونها /تاتاران را در سمت جنوب سیبری را به صورت لیپوکسائیس (لیپو خشائیس) یعنی "پادشاه سرزمین واقع در لبه و انتهای زمین" ذکر می نماید و نام مردم وی را ائوکاتیان (ائیوی کاتیان) می آورد که به معنی "مردم سرزمین کناری" است یعنی مترادف همان نامهای تاتار و قرقیز و قراختای. خود نام تاتار را که با توجه به کلمه چینی تهاتا در زبان هم به معنی مردم کناری معنی نموده اند، در اصل در زبان سکایی به صورت ته تار به معنی "مردم سمت انتهای زمین" است یعنی همان مردمی که یونانیان و رومیان سکائیان ماوراء حدود نامیده اند. بنابراین ائوکات، هون (از ریشه چینی های=گراز) و تاتار و قرقیز نامهای مختلف یک قوم واحد صحراگرد نیرومند شمال مرزهای چین بوده اند که این قوم تاریخی در مراحل زمانی مختلف تاریخ خود تحت یکی از این اسامی خود بیشتر برجسته شده است. در باب معنی نام همسایگان مغول ایشان گفتنی است که چهار نام چینی و ترکی و مغولی ایشان یعنی قنقرات (از ریشه چینی یونگ- و یا گُنگ-)، کالموک، آوار (در هیئت آگوا-ار) و مغول جملگی به معنی مردم دارای روح و آتش جاودانی می باشند. لابد این اعتقاد به جاودانگی روح مغولان را شجاع و بی باک از مرگ می نموده است.
مطابق فرهنگنامه دهخدا "بلاساغون شهری است بزرگ در ماوراءالنهر نزدیک به کاشغر و پایتخت افراسیاب بود و تا زمان سلطنت گورخان تعلق به اولاد افراسیاب داشته . (برهان) (از آنندراج ) (ازانجمن آرا). شهری است بزرگ در ثغور ترک در ماورای نهر سیحون درنزدیکی کاشغر. (از معجم البلدان). مملکت وسیع است [ازولایات نصف الشرقیه] و از اقلیم ششم و هفتم و هوایش بغایت سرد است و بیشتر مردمش صحرانشین ، و مواشی و دواب بسیار دارند و علفزارهای نیکو باشد واز ارتفاعات، غله اندکی دارند. (نزهة القلوب ج 3 ص 256). پایتخت خانیه ترکستان ، واقع در ساحل راست رود چو در شمال غربی ایسیک کول . (فرهنگ فارسی معین ). این لغت ترکی است ولی در اشعار شعرا استعمال شده و ترکان آن را قوبالیغ خوانند. (از آنندراج ) (از انجمن آرا).و رجوع به بلاساقون و نخبة الدهر دمشقی ص 221 و جغرافیای تاریخی سرزمینهای خلافت شرقی ص 519 شود:
آسمان فعلی که هست از رفتن او برحذر
هم قدرخان در بلاساغون و هم خان در طراز. منوچهری .
آفرین زین هنری مرکب فرخ پی تو
که به یک شب ز بلاساغون آید به طراز. منوچهری .
و گر خان را به ترکستان فرستد مهر گنجوری
پیاده از بلاساغون دوان آید به ایلاقش . منوچهری .
رومیان یک سر گریزند از خطر سوی خطا
قیصر از بیم بلا سوی بلاساغون شود. معزی .
گوئی به بلاساغون ترکی دو کمان دارد
گر زین دو یکی گم شد ما را چه زیان دارد. مولوی . "
در فرهنگنامه ویکیپدیا چنین اطلاعاتی از شهر بلاساغون تدوین شده است:
" بَلاساغون (نامهای دیگر: بلاسغون، بلاساقون) شهری کهن در سغد بود که بعدها از تختگاههای خاقانهای ترک آسیای میانه شد و بازماندههای آن در محدوده قرقیزستان کنونی قرار دارد.[۱]
این شهر توسط مردم ایرانیتبار سغد بنیاد شد و زبان سغدی دست کم تا سدهٔ ۱۱ میلادی در آن رواج داشت.
مکان جغرافیایی: درباره جای دقیق این شهر اختلاف وجود داشته، اما از پژوهشهایی که در سده ۲۰ به انجام رسید چنین برمیآید که بلاساغون در گستره رودخانه چو نهاده است. بارتولد که خود در این نواحی به پژوهش پرداخته این گمانه را مطرح میکند که بلاساغون در محل ویرانههای کنونی آق پشین در منطقه فرونزه قرار داشته است. به نوشته او ویرانههای بورانه در تقماق قدیم، که در پنج-شش کیلومتری این ویرانهها نهاده بوده است، نیز بخشی از بلاساغون کهن بوده است. گویا بورانه تلفظ قرقیزی واژه تازی مناره است.
تاریخ: جوینی درباره تاریخ و چگونگی بنای این شهر روایتی افسانهای بدست میدهد. به نوشته او:
بوقوخان *[۲] شخصی پیر را با جامهها و عصای سپید به خواب دید که سنگ یشمی صنوبری شکل بدو داد و گفت اگر این سنگ را محافظت توانی کرد، چهار حد عالم در ظل امر تو شود. وزیر نیز موافق آن خوابی دید. بامداد باز استعداد لشکر آغاز نهادند و متوجه اقالیم غربی گشت و چون به حد ترکستان رسید، صحرایی متنزه دید، علف و آب بسیار. به نفس خود آنجا مقام کرد و شهر بلاساغون که اکنون قربالیغ میگویند بنا نهاد.
در سدههای نخستین اسلامی بلاساغون تختگاه خاقان ترکش بود. چون این خاقان ترکش نسب خود را به افراسیاب اسطیری میرسانید، بعدها در متون فارسی و تازی دوره اسلامی دودمان شاهی او آل افراسیاب خوانده میشد.
هارون بغراخان قراخانی(۳۹۲) و طغانخان قراخانی(۴۰۴) آن را تختگاه خویش کردند. آوازه بلاساغون در این زمان چنداد بلند بود که عین القضات همدانی در یکی از نامههای خود از آن چنین یاد کرده است:*[۳]
گویند به بلاساغون مردی دو کمان دارد گرزان دو یکی بشکست ما را چه زیان دارد؟
به نوشته کاشغری، مردم بلاساغون در این زمان به زبانهای سغدی و ترکی سخن میگفتهاند.
زمان دقیق پایان یافتن زندگی شهرنشینی در بلاساغون روشن نیست، اما به نظر میرسد این موضوع ربطی به فرآیند خشکسالی عمومی ترکستان نداشته باشد. چنین مینماید که پایان یافتن زندگی شهرنشینی در بلاساغون، همچون دیگر شهرهای گستره رود چو و ایله، نتیجه سیاست مغولان در تخصیص گستره این دو رود به کوچنشینان و راندن مردمان شهرنشین به نواحی دیگر باشد.
در نیمه سده سده ۱۳ خانهای خوقند بر آن شدند که زندگی شهری را در بلاساغون بازگردانند، اما این شهر دیگر هرگز رونق گذشته را بازنیافت.
مهمترین اثر بجا مانده از معماری بلاساغون، منارهای است که چه بسا در روزگار قراخانیان بنا شده است.
برداشتها و پانویسها:
انوشه، حسن(به سرپرستی). دانشنامه ادب فارسی: ادب فارسی در آسیای میانه. چاپ اول(ویراست دوم)، تهران: سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، ۱۳۸۰، ISBN 964-422-417-5 (جلد اول).
1. ↑ ۱٫۰ ۱٫۱ Barthold, W. "Balāsāg̲h̲ūn or Balāsaḳūn." Encyclopaedia of Islam. Edited by: P. Bearman, Th. Bianquis, C.E. Bosworth, E. van Donzel and W.P. Heinrichs. Brill, 2008. Brill Online. UNIVERSITEITSBIBLIOTHEEK LEIDEN. 11 March 2008
2. ↑ خان افسانهای ترکان که همان افراسیاب است.
3. ↑ در کلیات شمس تبریزی غزلی هست که مطلع آن همین بیت است. "
سرانجام مشروحترین اطلاعات از نوشته احمد زکی ولیدی طوغان به دست می آید:
بلاساغون (بلاسغون): از پایتختهای خاقانهای ترک آسیای مرکزی در قرن اول و دوم . نام این شهر در متون تاریخی بسیارآمده است . چون سمعانی (رجوع کنید به فاراب * ) این نام را به صورت «بلادسغور» ضبط کرده و یاقوت دو جزء آن را درهم ادغام کرده و بلاساغون خوانده درباره محل شهر اختلاف پیدا شده است ( رجوع کنید به بارتولد 1897 ص 35). سرانجام در قرن گذشته معلوم شده است که بلاساغون شهری در حوضه رود چو بوده است (برتشنایدر ج 1 ص 226ـ 272). بارتولد نیز که شخصا در این نواحی تحقیق کرده (1897 ص 39) ادعا می کند که به احتمال قریب به یقین بلاساغون در محل خرابه های فعلی آق پشین قرار داشته و خرابه های بورانه در تقماق قدیم واقع در پنج تا شش کیلومتری این خرابه ها نیز بقایای شهر دیگری درکنار بلاساغون بوده است . خرابه های بورانه را ترکان محلی «شو» می نامیده اند (بارتولد 1935 ص 80). حیدر میرزا دوغلات که این ناحیه را شخصا دیده نوشته است که بورانه تلفظ قرقیزی کلمه عربی «مناره » است ومغولها در قرن دهم آن خرابه ها را به این نام می خوانده اند. قبر امام محمد فقیه بلاساغونی که در 711 وفات یافته در اینجاست و سنگ قبر آن نیز هم اکنون موجود است .
بویژه از نوشته های بیرونی و محمود کاشغری بوضوح فهمیده می شود که بلاساغون و شهر شو (یا شویاب ) درمحل خرابه های آق پشین و تقماق قدیم (بورانه) قرار داشته است . بیرونی در جدولی که برای تعیین طول و عرض جغرافیایی بلاد معروف زمان خود تنظیم کرده طول و عرض بلاساغون ونقاط همجوار آن ـ چون اسفیجاب (اسپیجاب / سیرام ) چادقال (چاتقال ) طراز قوچقارباشی برسغان و آت باشی را به درجه و دقیقه تعیین کرده است (رجوع کنید به طوغان <توصیف بیرونی از جهان > ص 50 ـ 52). در این جدول بلاساغون در ده درجه شرقی طراز (اولیاآتا) هفت درجه غربی برسغان (بارسکائون در کرانه جنوب شرقی ایسیق گول ) و فقط در بیست دقیقه شمالی قوچقارباشی (جلگه مرتفع قوچقارآتای فعلی ) نشان داده شده است . محمود کاشغری (ج 3 ص 325) نیز معبر «زانپی » را که امروزه معبر شمسی نامیده می شود «گذرگاه بین قوچونقارباشی و بلاساغون » و همچنین معبر «یوان اریق » را که همان جوان آریق فعلی است «جلگه مرتفعی در جوار بلاساغون » معرفی می کند (همان ج 3 ص 106). قصبه «أردوا» نیز که در آثار عربی در عداد شهرهای حوضه رودچو نام برده شده ( رجوع کنید به مقدسی ص 275) در کتاب محمود کاشغری (ج 1 ص 112) قصبه ای در جوار بلاساغون معرفی شده است . همین مؤلف (ج 3 ص 306) قلعه شو یا شویاب (حصن شو و حصن شویاب ) را قلعه ای در جوار بلاساغون معرفی می کند و روایتی دارد مشعر براینکه شو فرمانروای ترک پس از بازگشت از کوههای «آلتین طاغ » و آمدن به بلاساغون این قلعه را در نزدیکی شهر بنا کرده است . قلعه کهن شو یا شویاب بنابه منابع چینی نیز در جنوب رودخانه چو بوده ( رجوع کنید به بارتولد 1897 ص 31) و با توجه به مسافات ذکر شده موقعیتی منطبق با حوالی تقماق فعلی داشته است . به این ترتیب شو (شویاب و در منابع چینی «سوئی ـ یه ـ چینگ » یا «قلعه شو») در «تقماق قدیم » که امروزه نیز به همان نام است در محل خرابه های بورانه قرار داشته است . اگر از قوچقارباشی حرکت کنیم و از طریق معبر شمسی (زانپی ) به شهر «تقماق جدید» در کرانه رود شمسی روانه شویم نخستین بقایایی که در دشت دیده می شود خرابه های آق پشین است . در وقایع نامه تانگ (گینی ج 1 بخش 2 ص شصت و شش ضمیمه ) شهر «فی ـ لو ـتسیان ـ کیون » نیز که نشانی آن در فاصله بیست لی (شش تا ده کیلومتری ) مشرق (در واقع جنوب شرقی ) «صو ـ یه » داده شده با آق پشین مطابقت دارد. بدین سان باید گفت که این هرسه شهر یکی بوده اند.
شهری هم که در ابن خرداذبه (ص 29) از آن به عنوان «ولایت خاقان ترکش » (مدینه خاقان الترکشی ) و درکتاب الخراج تألیف قدامه بن جعفر (ص 206) «شهرخاقان ترک » یاد شده با در نظر گرفتن مسافاتی که ارائه داده اند با بلاساغون و آق پشین قابل تطبیق است . بلاساغون با نامهای غز اردو غزاولوش و غز بالیغ نیز شناخته شده است (رجوع کنید به کاشغری ج 1 ص 60 112). نام غز اردو در منابع چینی نیز مشاهده می شود ( رجوع کنید به برتشنایدر ج 1 ص 226: هو ـ ز ـ و ـ لو ـ دو). این نام که در منابع عربی و فارسی به صورت «بلاساقون » و «بلاساغون » ضبط شده در کتاب مقدسی به اشکال ولاسکون و بلاساکن آمده است . جزء دوم قره بالقاسون پایتخت اویغوری در کنار رودخانه اورخون و نام بالقاس در صحرای قزاق احتمال دارد که با بلاساقان پایتخت هونها که به قفقاز جنوبی مهاجرت کرده اند یکی باشد (رجوع کنید به طوغان ابن فضلان ص 193). اگر ضبط بالقاسون اصیل باشد و جزء آخر آن را «سین » و به معنای قبر و شهر بگیریم این کلمه به صورت بالقاسین و یا بالیق یسین قابل توضیح است . اما نام فی ـ لو ـ تسیان ـ کیون که در تاریخ خاندان تانگ آمده است تقریبا همین ضبط بلاساغون را منعکس می کند.
بنیانگذاری شهر به زمانهای افسانه ای نسبت داده می شود. جوینی (ج 1 ص 43) روایتی نقل می کند دایر بر این که بلاساقون را بوقوخان افراسیاب پی افکنده است . کاشغری (ج 3 ص 306) قولی درباره وجود این شهر درزمان لشکرکشی اسکندر مقدونی به آسیای میانه روایت کرده است . به نظرمی رسد که در سده های نخستین اسلامی این شهر پایتخت خاقان ترکش بوده و «مدینه »ای که ابن خرداذبه در کتاب خود ذکر می کند همان «بلاساغون » است .
مقدسی (ص 275) بلاساغون را شهری بزرگ و ثروتمند و پرجمعیت خوانده است . نظام الملک (ص 189) اشاره می کند که این شهر را ترکان کافر در 333 به تصرف درآورده اند و سامانیان برای نجات آن لشکرکشی کرده یا قصد لشکرکشی داشته اند. از این اشاره می توان استنباط کرد که بلاساغون پیش از 333 مدتی در دست سامانیان بوده است (رجوع کنید به بارتولد 1977 ص 243 256 ] ترجمه کریم کشاورز ج 1 ص 548 [ ). در حدودالعالم (گ 18) و زین الاخبار گردیزی ( رجوع کنید به بارتولد 1897 ص 102) که در قرن چهارم تألیف یافته اند وضع حوضه رود چو در دوران حکومت یبغوهای قرلق (149ـ225) شرح داده شده است و با اینکه قریه ها و قصبات متعدد آن معرفی شده نامی از بلاساغون به میان نیامده و به ذکر قلعه سویاب ] شویاب [ که در نزدیکی آن بوده اکتفا شده است . ظاهرا چون در آن زمان قلعه شویاب اهمیت بیشتری کسب کرده بود نام آن بر بلاساغون نیز دلالت می کرده است .
یک قرن بعد بلاساغون را یکی از مراکز قره خانیان می یابیم چنانکه هارون بغراخان بن موسی (متوفی 382) و طغان خان ( رجوع کنید به بیهقی چاپ مورلی ص 98 665 ] چاپ فیاض ص 106 [ ) آن را پایتخت خود قرار داده اند. یوسف خاص حاجب که کتاب قوتادغو بیلیگ را در 462 تألیف کرده است اهل بلاساغون بوده است . ] در نامه های عین القضات همدانی (مقتول در 525) در مثلی به شعر نام این شهر آمده است : گویند ببلاساغون مردی دو کمان دارد/ گر زان دو یکی بشکست ما را چه زیان دارد (ج 1 ص 303) [ . کاشغری (ج 1 ص 31) می گوید که اهالی بلاساغون به زبانهای سغدی و ترکی سخن می گفته اند و در ترکی اهالی نواحی آرغو که از اسفیجاب تا بلاساغون امتداد می یافته نارسایی وجود داشته است . کاشغری در جای دیگری از کتابش (ج 1 ص 391 و بعد) می نویسد که گروهی از سغدیان حوالی بخارا و سمرقند به بلاساغون مهاجرت کرده و عادات وسنن و کسوت ترکان را پذیرفته بودند و اشاره می کند که اینان را «سغدک » می نامیده اند. در سکه های زمان قره خانیان نام شهر به جای بلاساغون «قزاردو» ضرب می شد (در فهرست واسمر «قزاردو» نوشته شده که «قرااردو» خوانده شده است ). قره ختاییان در 519 بلاساغون را به تصرف درآوردند و پایتخت خود کردند. در منابع چینی ضمن شرح این واقعه نام شهر «غز اردو» آمده است ( رجوع کنید به برتشنایدر ج 1 ص 18). میرخواند ( روضه الصفا ج 5 ص 22) ضمن اشاره به همان رویداد متذکر می شود که مغولان بلاساغون را «غوبالیغ » می نامیده اند که به معنای «شهر زیبا» است . بارتولد نیز با استناد به نوشته میرخواند می پذیرد که به این شهر نام غوبالیغ و غوآبالیغ نیز داده شده است . اما در تاریخ جهانگشای جوینی (ج 2 ص 87) که منبع میرخواند بوده در ذکر همان حادثه آمده است که مغولان بلاساغون را قزبالیغ می نامیده اند (غزبالیغ در نسخه های دیگر این اثر به صورتهای «قربالیغ » و «غربالیغ » نیز ضبط شده و مارکوارت عنوان غزبالیغ را پذیرفته و به معنای «شهر اوغوز» گرفته است ). به هر صورت آشکار است که «قزبالیغ » ضبط دیگری از «غزبالیغ » است. هنگامی که محمد خوارزمشاه در 607 گورخان قره ختایی را در نزدیکی تلس شکست داد اهالی مسلمان بلاساغون قیام کردند و به فرمان گورخان به طرزی فجیع قتل عام شدند. بلاساغون هنگام آمدن مغولان در قلمرو بوزارخان ملک آلمالیق قرار داشت که ظاهرا او نیز از قره خانیان بود. او در 615 به میل خود از چنگیزخان اطاعت کرد و اولاد چنگیزخان نیز از طریق وصلت با این خاندان خویشاوند شدند. بلاساغون در زمان مغولان نیز همچنان مرکزی فرهنگی بود و دانشمندان زیادی در این شهر به ظهور رسیدند. جمال قرشی مؤلف کتاب ملحقات الصراح (کتابی که حاوی اطلاعات مهمی درباره تاریخ قره خانیان ومغولان است و در 700 تألیف شده ) نیز اصلا بلاساغونی است . حیدرمیرزا دوغلات کاشغری اسامی دانشمندان متعدد برخاسته از بلاساغون را در همین اثر جمال قرشی خوانده و باور نکرده است شهری که در زمان وی خرابه ای بیش نبوده روزگاری مرکز فرهنگی آنچنان مهمی بوده باشد (دوغلات ص 364). در نسخه ای از ملحقات الصراح که برجای مانده ( رجوع کنید به بارتولد > ترکستان در عهد هجوم مغول < ج 1 ص 128ـ 152 ] ترجمه کریم کشاورز ج 1 ص 138 [ ) از دانشمندانی سخن می رود که از شهرهای کاشغر ختن فرغانه و چاچ برخاسته اند اما از بخش راجع به بلاساغون خبری نیست و فقط استطرادا نام دو دانشمند ـ احمدبن ایوب بلاساغونی که استاد خود مؤلف بوده و پدر او ایوب بن احمد البلاساغونی ـ ذکر شده است (ص 141). جمال قرشی در کتاب خود به درگذشت دانشمند تیگین نوه بوزارخان که به روزگار او نواحی آلمالیق و بلاساغون را اداره می کرده در 657 در غزبالیغ اشاره کرده است . نام غزبالیغ در رسالات مربوط به شجره قره خانیان نیز که امروزه در دست است دیده می شود ( > صورتجلسه علمی باستانشناسی ترکستان < ج 4 ص 88).
به هرحال این شهر در زمان مغولان بلاساغون نام نداشته و به غزبالیغ معروف بوده است اما دانشمندان آن دیار به شیوه سابق همچنان خود را «البلاساغونی » می خوانده اند. آخرین دانشمندی که نسبت بلاساغونی داشته وما می شناسیم محمد فقیه است که حیدرمیرزا تاریخ وفات او را برسنگ قبرش 711 خوانده است . به گفته همین مؤلف این سنگ قبر را عمرخوجا آهنگر نوشته است . از این معلومات چنین برمی آید که غزبالیغ در 711 وجود داشته است . پایان یافتن زندگی شهرنشینی در بلاساغون همانطور که طوغان در > خطوط اصلی تاریخ ترک < (ص 39) نیز آورده است ربطی به نظریه ادامه خشکسالی در ترکستان ندارد.
انقراض بلاساغون نیز مانند شهرهای دیگر حوضه های دو رود چو و ایله در نتیجه اجرای تصمیمات قوریلتای (شورای ) خانهای مغول در 668 در تخصیص حوضه های این دو رود به کوچ نشینان و انتقال دادن شهرنشینان به مناطق دیگر صورت گرفته است ( رجوع کنید به طوغان > ترکستان امروزی و گذشته نزدیک آن < چاپ دوم ص 61 111). در اواسط قرن سیزدهم / نوزدهم بر اثر تدابیر خوانین خوقند زندگی شهری در این منطقه احیاشد. در خرابه های آق پشین که پیشتر شهر بلاساغون بوده و شویاب که تقماق قدیم بوده است سنگ قبرهایی متعلق به مسیحیان به دست آمده که به زبان ترکی و حروف سریانی نوشته شده است . بارتولد عکس مناره (بورانه )ای را که این خرابه ها به نام آن خوانده شده اند منتشر کرده است ( رجوع کنید به 1897 لوحه ششم ). این مناره چنانکه از معماریش برمی آید اثری است از زمان قره خانیان اما در آنجا هیچ کتیبه اسلامی بر جای نمانده است .
برداشتها : ابن خرداذ به کتاب المسالک و الممالک چاپ دخویه لیدن 1967 ] واسیلی ولادیمیروویچ بارتولد ترکستان نامه : ترکستان در عهد هجوم مغول ترجمه کریم کشاورز تهران 1366 ش [محمدبن حسین بیهقی تاریخ چاپ مورلی] همو تاریخ بیهقی چاپ علی اکبر فیاض تهران 1356 ش [ عطاملک بن محمد جوینی کتاب تاریخ جهانگشای چاپ محمدبن عبدالوهاب قزوینی لیدن 1911ـ1937 ] حدودالعالم من المشرق الی المغرب چاپ منوچهر ستوده تهران 1340 ش ص 84 ـ 85 عبدالله بن محمد عین القضاة نامه های عین القضات همدانی چاپ علینقی منزوی و عفیف عسیران تهران 1348ـ1350 ش [ قدامة بن جعفر کتاب الخراج چاپ دخویه لیدن 1967 محمودبن حسین کاشغری دیوان لغات الترک محمدبن احمد مقدسی کتاب احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم چاپ دخویه لیدن 1967 محمدبن خاوندشاه میرخواند تاریخ روضه الصفا بمبئی 1271/1856 حسن بن علی نظام الملک سیاستنامه چاپ شفر...."
احمد زکی ولیدی طوغان (د. ا. ترک) / (مهران بهاری، وبلاگ تورکولوژی ایران)
اشتراک در:
پستها (Atom)
