باب
الخاء
کاخ
كوشك باشد، [فرخی گفت :
هر روز
شادی تو و بنیاد راستی
زین
باغ جنت آیین وین کاخ کرخ وار]
دیو لاخ[1]
جایی
دشوار بود دور از آبادی، و خارستان، [عنصری گوید :
چریده[2]
دیولاخ آگنده پهلو
بِتَن[3]
فَربِه میان چون موی لاغر]
سنگلاخ
زمین سنگستان بود، [عنصری[4]
گوید :
زمینی همه روی او سنگلاخ
پدیدن درشت و بِپَهنا فراخ]
انجوخ[5]
چین گرفتن بود روی و تن را [و] آنچه بدین ماند، رودکی
گوید:
شدم
پیر بدینسان و تو هم خود نه جوانی
مرا سینه
پر انجوخ و تو چون چفته کمانی[6]]
پیخ[7]
آبی غلیظ بود که بر مژه و چشم بر آید و آنرا
بتازی رمض گویند، عماره گفت :
همواره پر از پیخ است آن چشم فژاگن
گویی که دو بوم آنجا بر[8]
خانه گرفته است.
ستیخ[9]
قد راست باشد چون نیزه و ستون و آنچه بدان
ماند، فردوسی گوید:
خم آورد پشت سنان ستیخ سراپرده بر کند هفتاد میخ
اسب نیک خنگ بود و رشید.
مَخ[11]
لگامی بود سنگین بر اسبان و استران بی فرمان
نهند تا رام شوند، منجیك گفت :
تو هیدخی و همی نهی مخ بر كره توسن بیچاره .[کذا!]
درختی است که آتش نیك گیرد، صفار گفت :
عشق آتش تیز و هیزم تاخ منم
گر عشق بماند این چنین آخ[13] تنم
چوبها بود که بام خانه بدان پوشانند و از فَرَسب
بیرون بود،
کسائی[15]
گوید :
افراز خانه ام ز پِی بام و پوششش
هر چم[16]
بخانه اندر سر شاخ
و تیر بود
سَجّاده بود،[چنانکه ابو العباس گوید:
این سلب من در ماه دی دیده چون تشلیخ در کیشان (؟)] |
آن بود که از نالندگی و بیماری پدر آمده باشد و
بدرستی رسیده، رودکی گوید :
در درستی
آمد و[20]
درواخ شد
ماخ[21]
نَبَهره بود از سیم و زر و مردم دوری [کذا!] را نیز گویند، [عسجدیگوید :
جوان شد حکیم ما جوانمرد و دل فراخ
یکی پیر زن خرید بیك
مشت سیمِ ماخ
قریع الدهر گفت :
همه را همت ماخ و و همه بر راه بساخ
[کذا ]
همه را کون فراخ و
همه را روزی تنگ[22]
شَخ[23]
زمینی بود سخت بر کوه و غیره، [بوشکور گوید :
خرامیدن كیك بینی بشخ
تو گویی ز دیبا
فکنده است نخ]
ژَخ[24]
ناله[25]
زار و حزین بود، [منجیك گوید :
بوی بر انگیخت[26]
گل چو عنبر اشهب
بانگ بر آورد[27]
مرغ با ژخ و طنبور
رودکی گفت:
چون کشف انبوه غوغایی بدید
بانگ و ژخ
مردمان خشم آورید[28]]
آژخ[29]
بتازی ثولول باشد و آن چیزی باشد چون عدس، از
تن مردم بر آید و دیر بماند [کسائی گوید:
از راستی تو خشم[30]
خوری دانم[31]
بر
بام چشم سخت بود آژخ[32]]
سه گونه است یکی طَنفَسه،
دیگر زیلو،
دیگر تار ریسمان، [عنصری گفت:
بیوفا هست دوخته بدو نخ بد گهر هست هیزم[34]
دوزخ
عنصری
گوید :
بجوشید لشکر چو مور و ملخ کشیدند از کوه تا کوه نخ[35]]
دوخ[36]
گیاهی بود نرم در مسجدها افکنند و از و چون
حصیرها و فرشها نیز بافند و دُخ نیز گویندش [شاکر بخاری گفت:
روی مرا هجر[37]
کرده زرد تر از زر
گردن من عشق
کرد[38]،
نرمتر از دوخ ]
شوخ[39]
وَسَخ
و کِرس
بُوَد که بر تن نشیند و گروهی مردم عامه چرک نیز گویند: [خسروی گفت :
اگر شوخ بر جامه من بود[40]
چه باشد دلم از طمع هست پاک
شُکُوخ[41]
کسی که پایش بچیزی اندر آید و قدری بسر اندر
شود پس گویند
شکوخید [رودکی[42]
گفت :
چون بگردد پای او از پایدان[43]
آشکوخیده[44]
بماند همچنان
و هم در این معنی رودکی گوید جای دیگر [45]:
آشکوخد برزمین هموار بر
همچنان
چون بر زمین دشخوارتر]
کُخ[46]
صورتی باشد زشت که کودکان را بدان ترسانند [فرخی
گوید:
آیم و چون کخ[47]
بگوشه ای بنشینم
پوست بیك ره برون كنم ز ستغفار[48]]
گَبرَخ[49]
مرقع را گوید،
سماخ[50]
مسخرگی باشد،
-----***---------
ملحقات
حرف خاء
لغات ذیل در نسخه اصل نیست ولی
نسخ دیگر هر کدام بر بعضی از آنها مشتملند بقرار ذیل :
نخ دیگر[51]
ریسمان
بافته بود از ابریشم چنانکه فردوسی گوید :
گدازنده
همچون طراز نَخَم توگویی که در
پیش آتش یَخَم
كلوخ[52]
خشت
پاره بود چنانکه منجیك گوید :
اندر
جهان کلوخ فراوان بود
ولی روی تو آن
کلوخ كزو كون كنند پاك
چرخ[53]
فلك ستارگان بود چنانکه ابوشکور گوید:
جهان دیده ای دیدم از شهر بلخ
زهر
گونه گشته بسر برش چرخ
چرخ
دیگر
دایره جامه بود یعنی گریبان چنانکه منجیك
گوید:
بر آب ترا غیبه
های جوشن بر خاک ترا چرخهای
گریبان
کیسه ای گرد باشد که با خویشتن دارند از بهر
درم و شانه،
بوشکور
گفت :
بَرَد چخماخ من از جامه من جامه نبرد
جامه از
مشرعه بردند هم از اول تیر
چهل و پنج درو سوزن و انگشتریی
قلم و
کارد ببرده است یکی شوم حقیر[55]
چخ[56]
چخیدن باشد چون کوشیدن، کسائی گفت :
ما را بدان لب تو نیاز است در جهان
طعنه مزن که باد
و لب من چرا چخی[57]
فَلخ[58]
ابتدای کارها باشد، خسروانی گفت:
همت او بر فلك ز فلخ بنا کرد
بر سر کیوان فکند بُنِ پِیِ ایوان
و طَیّان
گفت :
مرا زندگانی بدین جای طلخ
همه جای دیگر کنندم ز فلخ[59]
رُخ[60]
سه نوع باشد یکی روی دوم رخ شطر نج سوم عنان را
گویند، عنصری گوید :
شطرنج فریب را تو شاه و ما رخ
مر اسب
نشاط را رکابی با رخ
***
ن
(در حاشیه) لغات ذیل را بر جمیع نسخ دیگر اضافه دارد :
گفتم میان گشایی گفتا که هیچ نایم
زد دست بر کمر بند بگسست او پرنداخ
کخ کخ
حراره
بود و حال صوفیان، حقیقی صوفی گوید:
آهی کن و زین جای بِجَه گَرد بر انگیز
کخ کخ
کن و برگرد بدر بر پس ابزار
پرنیخ
تخته سنگ باشد، رودکی گوید:
فکندند بر لاد پرنیخ سنگ
نکردند در کار
موبد درنگ
ستاخ
شاخی بود که از شاخ بر جهد، رودکی گوید:
ستاخی بر آمد از برِ شاخ درخت عود
ستاخى زمنك وشاخ
زعنبر درخت عود(؟)
پیاز بود، کسائی گوید:
می نیابم
نان خشک و سوخ شب
تو همه حلوا کنی در شب طلب
وسخ
شوخ و چرک بود، کسائی گوید:
فرزند من یتیم و سر افکنده کرد کوی
جامه وسخ
گرفته و در خاک خاکسار
[1] - چ: دیولاخ سردسیر باشد و در معنی شورستان آید چنانکه گوئی سنگ لاخ یعنی
سنگستان در یک حال (کذا؟ ، س: دیولاخ جایی بود دور از آبادانی و خارستان، ن:
دیولاخ جایی بود دور از آبادانی و خارستان و سنگلاخ که در آن بیابان خاک و ریگ کم
بود.
[2] - چ: چرنده.
[3]- چ: تنی.
[4]- در چ بجای بیت عنصری این دو بیت آمده یکی از فرخی:
بر سنگلاخ
دشت فرود آمدی خَجِل
اندر میان
خاره و اندر میان خار
دیگری از بوشکور:
من اندر نهان زین جهان فراخ بر آورده کردم یکی سنگلاخ
[5]- س: انجوخ چین که گرفته بود بر روی و تن و آنچه بدینها
ماند، ن انجوخ پژمرده بود و چین در روی اندام، چ: انجوع چین پوست بهم گرفتن بود چون پژمردن میوه که پوستش
ترنجیده شود.
[6] در س این بیت بشکل ذیل آمده:
من شدم پیر بدینسان و ت هم خود نه جوانی
وآنگهت سینه پر
انجوخ و چنین سخت کمانی
[7]- این لغت در چ نیست، ن (در حاشیه): پیخ و آژخ که بجفن های چشم آمده باشد، س: پیخ آبی
غلیظ باشد بر مژه چشم آنرا رمض خوانند.
[8] - ن (در حاشیه): از "بر او" بجای "آنجا
بر"، س: دو بجای بر.
[9] - س: ستیخ راست باشد چون نیزه و ستون و غیره، ن (در
حاشیه): ستیخ چیزی راست قد بود چون نیزه یا چون درخت و ستون و قد مردم و هرچه بدین
ماند، چ این لغت را ندارد.
[10] - س: هیدخ اسبی نیک جنگی بود، ن: هیدخ اسب نو زین باشد و
کره توسن، چ این لغت و لغت بعد را ندارد.
[11] -س: مخ لگامی بود سنگی که بر سر اسبان و استران بی فرمان کنند
تا نرم شوند، ن: مخ لجام سنگی بود بر سر ستوران سرکش نهند تا رام گردند.
[12] - س: تاخ درختی است، ن: تاخ درختی است که هیزم او سخت
خشک بود، چ این لغت را ندارد.
[13] - س: وای.
[14] - س: سرشاخ چوبها بود که بر بام خانه پوشند و از فرسپ سرشان
بیرون آید، ن (در حاشیه) مثل متن تا "بپوشانند" و از آن ببعد را
ندارد، چ این لغت را فاقد است.
[15] در ن (در حاشیه): بونصر.
[16] - ن (در حاشیه): هم خود.
[18] - س: درواخ آن بود که از بیماری بتندرستی آمده باشد، ن:
درواخ درست باشد چون کسی که از
بیماری خوش و درست شده باشد گویند درواخ گشت و چون بکسی بدرستی گمان برند گویند
بفلانی گان بد مبر درواخ است یعنی درست است، چ: درواخ درستی باشدگوئی گمانم
بفانی درواخست.
[19]- چ: مالیده بدو، ن: مالیده بر او.
[20]- چ و ن: کار مالیده بدو.
[21] - ماخ بود از هر نوع از سیم و زر و مردم و مانند اینها، ن: ماخ
سیم ناسره و مردم دون همت بود، چ: ماخ سیم برهنه [ظ=نبهره] بود و مردم دون
همت را گویند که همتی ماخ دارد
[22] - این بیت فقط در چ هست.
[23] - س: شخ زمینی باشد سخت در کوه و دره، چ:شخ زمین سخت
باشد بر کوه و دامن کوه، ن: شخ زمین سخت باشد و دامن کوه که گیاه نروید.
[24] - چ: ژخ زخم [ظ=زحم] باشد.
[25] - ن و س: بانک.
[26] - س: برآمیخت.
[27] - س: برانگیخت.
[28] - این بیت که ظاهراً از کلیله و دمنه منظوم رودکی و راجع بحکایت سنگ
پشت و ماهیخوار است فقط در چ آمده و از سایر نسخ ساقط است.
[29] - ن: آژخ چیزی بود چند عدسی که بر اندام مردم بر آید و آنرا
بتازی ثولول گویند و بپارسی بالو، س: آژخ چیزی باشد که از تن
مردم بیرون آید و بتازی تولول باشد و بزبان عام مَهَک.
[30] - س: چشم.
[31] - چ: آری دائم.
[32] - چ این بیت مرادی را نیز اضافه دارد:
آن سرخ عمامه بر سر او چون آژخ زشت بر سر کیر
[33] - س: نخ دو گونه باشد یکی طنفسه ده [کذا] و خرگاه لشکر و دیگر
زلو را نیز گویند، ن: نخ دو نوع است یکی تای ریسمان و گستردن زیلو، چ:
نخ تای ریسمان بود.
[34] - چ: هیمه.
[35]- این بیت فقط در س هست بجای بیت دیگر عنصری که در ن
و چ آمده.
[36] - ن: دوخ گیاهیست که ا او چیزها بافند، چ: دخ و دوخ
گیاهی باشدکه آنرا بافند بسان فرش و در مسجد ها بگسترانند و آنرا زیخ نیز خوانند، س:
دوخ گیاهی بود که در مسجد ها فگنند و از وی حصیر نیز بافند.
[37] - ن: کرد هجر.
[38] - ن: کرد عشق.
[39]- چ: شوخ و کلخج چرک باشد، س: شوخ وَسَخ و کِرس بود یعنی
ریم و چرک که بر تن و جامه بود، ن: شوخ کِرس و چرک بود.
[40] - ن: اگر شوخ گیرد همی جای من.
[41] - شکوخ کسی باشد که پایش بچیزی درآید و لختی بسر اندر آید گویندکه
بشکوخید، ن: شکوخ کسی را گویند که پای بچیزی افتد و بسر اندر آید و پس
بانگشت بایستد و نیفتد گویند فلان بشکوخید، چ: آشکوخ کسی که پایش بچیزی
اندر آید و بانگشت پای بایستد و خویشتن را از افتادن بپاید گویند بشکوخید.
[42] - س: کسائی.
[43] - چ: پای دار.
[44] - س: خود شکوخیده.
[45] - چ: همو گفت، س: این مثال دوم را ندارد.
[46] س: کخ صورتی زشت باشد که بنگارند و کودکان
را ترسانند، ن: چیزی بود زشت که کودکان را بدان ترسانند، چ: بُخ و
کُخ چیزی بود که ترس کودکان را بسازند بدیدار زشت و آنرا بتازی فازوع گویند.
[47] - چ: بخ.
[48] - [کذا؟] س: خونت بخورم اگر ترا بنبینم.
[49] - این لغت فقط در ع هست
و مثالی هم برای آن در نسخه نیست.
[50] - این لغت در سایر نسخه ها و فرهنگ ها نیست.
[51] - نخ باین معنی فقط در س هست و از سایر نسخ ساقط.
[52] - این لغت هم فقط در س هست.
[53] - چرخ بهر دو معنی فقط در س دیده می شود و سایر نسخآنرا بهیچک
از این معانی ندارد.
[54] - ضبط این لغت درست معلوم نشد.
در ن: جخماق ولی کسی آن را محوکزده در س و چ و سایر
فرهنگ ها چخماق، ن: چخماخ کیسه ای باشد که آنرا در میان دارند.
[55]- این بیت ثانی فقط در چ هست.
[56] - این لغت فقط در ن و چ هست، ن:
چخ چخیدن بود چنانکه بکسی بجلدی گویند مَچَخ.
[57] - چ: طعنه مزن که با دو لب من چرا چخی اندیشه
نيك دار كه ياقوت نشکنی.
[58] - در ن زِ
فلخ ولی در چ و فرهنگ ها فلخ، ع و س این لغت را ندارند.
[59] این بیت را چ اضافه
دارد.
[60] این لغت فقط در ن هست.
[61] - سختیان بمعنی پوست بز دباغی شده است و ظاهراً کلمه ایست مُعَرَّب.
