۱۴۰۴ دی ۳۰, سه‌شنبه

 Hansen Sheykhani

47m 
تراژدی رستم فرخزاد و تراژدی ما
تراژدی رستم فرخزاد- که حکیم فردوسی با مهارتی بی نظیر آنرا در شاهنامه به تصویر کشیده است - یکی از اندوهبار ترین فصل های تاریخ ایران در آستانه فروپاشی ساسانیان است.
نه تنها تراژدی شکست یک سردار ؛ بلکه در حقیقت شکست یک جهان است
رستم فرخزاد یا فرخزادان ، سپهسالار بزرگ ایران ؛ از خاندان نامدار اسپهبدان بود
مردی کار آزموده ، سیاست دان و آگاه به فرسودگی درونی دولت ساسانی.
او نه تنها یک فرمانده نظامی ؛ بلکه آخرین صدای عقل و بانگ هشدار در برابر سقوط بود .
تراژدی رستم فرخزاد نه فقط در میدان نبرد بلکه پیش از آن آغاز شده بود
هرج و مرج سیاسی پس از قتل خسرو پرویز ؛ فروپاشی اقتدار حکومت مرکزی و چند دستگی میان اشراف و موبدان و سرداران ؛ اقتصاد فرسوده و جامعه خسته از جنگ های بی پایان با روم ، و بی اعتنایی به هشدارهای رستم که گوش شنوایی برای آن نبود ، به این تراژدی رنگ واقعیت بخشید .
در جنگ قادسیه - بسال ۶۳۶ میلادی- رستم با سپاهی خسته و ناهمدل روبروی نیرویی ایستاد که ایمان و انگیزه و انسجام داشت ، اما آشفتگی در فرماندهی سپاه ایران و خیانت و بی کفایتی و نا کار آمدی برخی از سرداران ، کار را یکسره کرد و ایران به چنگال خونین بیابانگردان تازی افتاد و ویران شد .
حکیم فردوسی در شاهنامه ، در بیان پادشاهی یزدگرد ، نامه رستم فرخزاد اسپهبد ایرانی در آستانه جنگ قادسیه را با هنرمندی بیمانندی به تصویر میکشد و ضمن یاد آوری نابودی تدریجی دولت ساسانی و آزمندی بیابانگردان تازی ، آینده تیره و تاریکی را برای ایران پیش بینی میکند:
چو با تخت منبر برابر شود
همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنج های دراز
نشیبی دراز است پیش فراز
این نامه نماد سقوط ایران ساسانی است که در ادبیات ملی ما حس اندوه تاریخی و شکست تمدنی سرزمین ما را بازتاب میدهد.
مقایسه تراژدی رستم فرخزاد با تراژدی امروز ایران یک سنجش تاریخی نیست بلکه مقایسه ای وجودی است .
رستم فرخزاد میدانست کشور از درون فرسوده است و دشمن فقط در خارج از مرزهای ایران نیست
او میدانست شکست نظامی دستاورد فروپاشی های سیاسی و اخلاقی است
در زمان رستم فرخزاد ؛ شاهان بی اعتباری یکی پس از دیگری میآمدند و کنار زده میشدند ، اشراف برای حفظ منافع خود سرگرم زد و بندهای پیدا و پنهان بودند و موبدان نیز در پی حفظ قدرت خود .
امروز نیز ساختار قدرت از زندگی مردم بریده و ایدئولوژی بجای عقلانیت نشسته و یک گسست مرگبار بین حاکمیت و مردم بوجود آمده که دیر یا زود به فروپاشی قدرت حاکم خواهد انجامید
زیان کسان از پی سود خویش
بجویند و « دین» اند آرند پیش
بریزند خون از پی خواسته
شود روزگار بد آراسته
مرگ رستم فرخزاد مرگ آخرین توهم قدرت ساسانی بود ؛ تراژدی امروز ما مرگ تدریجی «امید »و عادی شدن «درد » است .
ما به درد خو گرفته ایم ؛ این مرگ بی صدا اما بسیار خطرناک است
رستم فرخزاد میدانست سپاه او‌پیش از آنکه در میدان بشکند در دل ها شکسته است
اسب ها هنوز ایستاده بودند اما « امید» از پای افتاده بود
امروز ملت ما بظاهر رستم فرخزاد ندارد اما اگر امیدمان را از دست ندهیم خواهیم دید هر خانه ای سرداری یا سردارانی چون رستم فرخزاد دارد ، خسته اما پر امید .
دشمن اگر همچنان میکشد و می تازد و مینازد؛ در فرسودگی ماست ؛ در عادت کردن ما به درد هاست ، و در امیدی است که می تواند آهسته آهسته از تقویم زندگانی ما حذف شود
اگر ملتی امیدش‌را دفن کند دیگر تاریخی نمیماند تا ادامه یابد
تراژدی نه در شکست و سقوط بلکه در ماندن بی معناست