آقای هخا تکثیر میشود
یادش به خیر ! پانزده بیست سال پیش ما اینجا در امریکا یک مشدی فتح الله داشتیم که ادعا میکرد میخواهد برود کشورمان را از چنگ ملاها در بیاورد!
این مشدی فتح الله که بنظر میآمد فلان بن فلان است نه دوغ ترکمان ؛ هفته ای سه چهار بار میآمد توی یکی از این تلویزیون های لس آنجلسی میگفت میخواهد چند تا هواپیما اجاره بکند گروهی از ایرانی ها را سوار بکند برود در مهر آباد فرود بیاید آخوندها را از ایران بیندازد بیرون ! حتی طرحی داشت که قرار بود همه ما برویم تهران پای بنای شهیاد دست افشان وپای افشان برقصیم !
هر چه پند و نصیحتش میدادیم که آقا جان ! پدرت خوب مادرت خوب « مردیت بیازمای وانگه زن کن » به گوشش نمی رفت که نمی رفت . اسم خودش را هم گذاشته بود هخا، سواد چندانی نداشت ؛ از لوطیگری فقط پاشنه کش اش را داشت ، میان شتر صالح و خر دجال فرق نمیگذاشت ؛ خودش می برید خودش هم میدوخت و از پیچ و خم ها و بغرنج های سیاست هم هیچ حالی اش نبود ، آدم خوش لباس خوش قیافه ای بود ؛ بینی و بین الله با صدتا چشم یک نصفه ایراد از شکل و شمایلش نمیشد گرفت .
من از کراوات هایی که به گردنش میآویخت خیلی خوشم میآمد ولی زورم نمیرسید بروم یکی از آنها را برای خودم بخرم !
آقا فتح الله یواش یواش یابو ورش داشت راست میرفت راست میآمد ماست می خورد سرنا میزد و از انبان ابو هریره اش چیزهایی در میآورد که در هیچ کجای تاریخ و جغرافیا نمیشد پیداشان کرد
میخواست یک ایران هخامنشی بسازد اما از تاریخ ایران هیچ نمیدانست .
زمانی چند؛ عده ای از ساده لوحان و خوش خیالان را فریفت و همگان خیال میکردند لابدکاسه ای زیر نیم کاسه ای هست و پشت اش لابد به کوه احد بند است که میخواهد به چنین کاری دست بزند !
چند ماهی گذشت کفگیر به ته دیگ رسید و پولی را که گویا از فروش داروخانه اش به دست آورده بود ته کشید و چون در دنیا همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد این روزگار کجمدار چنان زد بر بساطش پشت پایی ؛ که هر خاشاک او افتاد جایی
ما گفتیم : پدر آمرزیده ! با همین پاچین میخواستی بروی چین و ماچین ؟ با این ریش میخواستی بروی تجربش؟ مگر آسودگی شاخ به شکم ات میزد ؟
در آن روزگاران وقتی ما خسته و مانده از سگدویی های روزانه بخانه بر میگشتیم پیش از آنکه برویم یک استکان چای تازه دم کهنه جوش میل بفرماییم تا خستگی از تن مان در برود میرفتیم می نشستیم پای فرمایشات آقای هخا آنقدر قاه قاه میخندیدیم که همه خستگی های عالم از تن مان در میرفت !
حیف که این دلخوشی هم از ما گرفته شد ! ای بسا آرزو که خاک شده !
چند ماهی نگذشت سر و کله یک هخای دیگر پیدا شد.
این آقای هخای نوبنیاد میگفت وکیل هستم . میگفت قاضی دادگاه بین المللی لاهه هستم ! میگفت او بوده است که در فرودگاه پاریس ژنرال پینوشه را دستگیر کرده است! خیلی حرف های دیگر هم میزد ؛ از آنها بود که پشه را در هوا نعل میزد !هزار تا مار خورده افعی شده بود . اندک مندک برای خودش چغندر زردک شده بود .
ما که به این راحتی ها گول اینجور آدم های گاگول را نمیخوریم می گفتیم ای آقا ! چطور است کمی آب بخوری کش بیایی؟کون لخت و آتشبازی؟
ای ز دل ها برده صد تشویش را
نوبت تو شد بجنبان ریش را
او با زبانی چرب ونرم ادعا میکرد حکم دادگاه لاهه برای دستگیری خامنه ای و روحانی و چند تای دیگر از بزرگ عمامه داران را در دست دارد اگر پای شان به هرجای دنیا برسد فورا دستگیرشان میکند و به دست عدالت می سپارد !
ما توی دل مان میگفتیم : چه خوش است دوشاب فروشی، هیچکس نخرد خودت بنوشی !
نامش کاوه بود ، ما خیال کردیم لابد کاوه آهنگر دیگری پیدا شده و میخواهد ضحاک را در کوه دماوند به بند بکشد!هر چند با شک و تردید به خودمان میگفتیم :
کاوه ای پیدا نخواهد شد رفیق!
کاشکی اسکندری پیدا شود
طولی نکشید حساب دست مان آمد دیدیم این کاوه آهنگر هم یکی از آن جنود شیطان و از آن حقه بازانی است که با چنین لاف هایی نان تلبیس می خورد ؛ لاجرم گفتیم عمو جان :
تو مپنداری کزین لاف دروغ
هرگز افتد نان تلبیس ات به دوغ!
یک هخای دیگری داشتیم که دو سه سالی است به رحمت خدا رفته است
این بنده خدا بجای اینکه برود فوتبال تماشا بکند برای ما گزارش فوتبال بنویسد یکباره شده بود مفسر و تحلیلگر سیاسی و جای تان خالی چنان تفسیرهایی میکرد انگار با همه سازمان های اطلاعاتی و امنیتی دنیا و همه جاسوسان دو جانبه و سه جانبه انگلستان و فرانسه و روس وپروس و اسراییل و ایتالیا و بورکینافاسو ارتباط دارد و از همه زیر و بم ها و رازهای ناگفته گیتی از جمله شنود و رمزنگاری سایبری با خبر است!
حیف شد که به رحمت خدا رفت و گرنه ما هر شب می نشستیم تفسیرها و تحلیل های عالمانه ایشان را می شنیدیم کلی می خندیدیم .
سالها گذشت و در این فاصله هخاهای دیگری با بوق و کرنا پیدا شدند که سخن شان ده گز به یک گوز !
هخاهایی که جان میدهند برای غاز چرانی !
از یکی پرسیدند : چیکاره ای؟
گفت : خودم خان ام برادرم سلطان! خودم پیرهن ندارم داداشم تنبان
حالا حکایت ماست
