۱۳۸۷ آبان ۲۵, شنبه

تحقيقي پيرامون چشم زخم در برخي از متون ادبي و دينيدكتر محمد حسين كرمي *
مقدمه: ادبيات فارسي آيينة تمام نماي فرهنگ و اعتقادات ايراني است، به گونه اي كه نمي توان عاملي مؤثر در زندگي فردي و اجتماعي را نام برد كه نماد و نمودهاي آن به شكلي زيبا و مؤثر در ادبيات فارسي جلوه گر نباشد.يكي از مقوله هايي كه در اشعار فارسي، تفاسير قرآن كريم، دعاها و در ميان بسياري از مردم مورد توجه بوده است، چشم زخم است. هرچند امروزه ممكن است گروه هايي از مردم آن را امر خيالي و خرافي بشمارند، اما گروههاي بيشتري از مردم ايران و حتي جهان، بدان اعتقاد داشته و هنوز نيز اعتقاد دارند و اغلب براي آن نمونه هاي فراواني سراغ داشته و دارند.وجود نام ها و اصطلاحات فراوان درمورد چشم زخم و راههاي فراواني كه براي پيشگيري و دفع چشم زخم در كتابهاي مختلف آمده است، حكايت از ريشه دار بودن اين انديشه در جامعة‌ما دارد.نگارنده در اين مقاله بدون پيش داوري در تأييد يا تكذيب چشم زخم، اين مسأله را به شيوه اي تحقيقي و همه سويه در متـون مختـلف مـورد بـررسي قـرار داده است و تعمّد داشته تا حاصل تحقيق را به شيوه اي منطقي تنظيم نمايد و تا حد امكان به صورت، مستند و نقل قول مستقيم ارائه نمايد.
الف- چشم زخم چيست؟ در فرهنگ نفيسي آمده است «آزار و نقصاني كه از اثر نظر بد به كسي يا چيزي رسد.» (نفيسي) و در لغـت آمده است: «آسيب و زياني كه از نگـاه پـر محـبت و تحسين يا از نظر آميخته به حسد و حيرت شور چشمان به افراد يا اشيا رسد. اثر چشم شور. (لغتنامه ذيل چشم زخم).نظامي مي گويد:مبادا بي تو هفت اقليم را نورغبار چشم زخم از دولتت دور(خسرو و شيرين, ص330)يا:تير خاري كه در گلستان بود از پي چشم زخم بستان بود(هفت پيكر، ص294)چشم زخمي را كه ديد اقبالها بيند چنانكقدر او بر چشمة خورشيد تازد هر زمان(خاقاني، ص526)تعبيرات و اصطلاحات فراوان و پر كار بردي كه براي بيان اين مفهوم در ادبيات فارسي به كار رفته است حكايت از اهميت آن در ميان جامعه و شاعران دارد، اين اصطلاحات بيش از 50 مورد مي باشد و به صورت هاي زير آمده است:تعبيرات اسمي: چشم زخم، چشم زخ، چشزخ، چشم زد، چشم بد، چشم شور، نظر بد، نظر شور و0 0 0 تعبيرات مصدر و حاصل مصدري: چشم زدن، چشم زخم زدن، نظر خوردن، نظر زدن، پيش نظر آمدن، چشم رسيدن، چشم رساندن، چشم زني كردن، چشم كردن، چشم زخم خوردن، چشم زخم ديدن، چشم زخم رساندن، چشم زخم رسيدن، چشم خوردن، چشم رسيدگي، چشم زدگي، نظر خوردگي و0 0 0 تعبيرات اسم فاعل: چشم زننده، چشم زن، چشم رساننده و چشم رسان، ديده شور، نظر شور. شور چشم، چشم شور، چشم فساي، بد چشم، بد نظر و چشمك زن و 0 0 0تعبيرات مفعولي: چشم رسيده، چشم زده، چشم كرده، چشم خورده، چشم ديده، ديده زده، چشم زخم خورده، چشم زخم رسيده و0 0 0تعبيرات عربي: عين الكمال، الازلاق بالابصار، العين، الاصابه بالعين، العين اللاّمه. اگر شخص چشم زن حرفه اي باشد معيان و عيـون گوينـد و چشـم رسيـده رامَعيــن و مَعيون.در اينجا فقط تعدادي از ابيات نمونه كه برخي از اين تعبيرات در آنها به كار رفته است ذكر مي شود:چشم بدت دور اي بديع شمايلماه من و شمع جمع و مير قبايل(سعدي، كليات، ص539)هرچه در كل جهان نامش بريعاقبت چشمش رسد چون بنگري (مصيبت نامه، ص231)
هر چشم كه از چشم بدش چشم رسيددر چشمه چشم تو چنان چشم مباد(خاقاني، ص718)آبي جز آب تيغ كه از چشم شور خلقلب تشنه را گره نشود در گلو كجاست؟(صائب، ج2، ص915)دفع عين الكمال چون نكندرنگ نيلي كه بر رخ قمر است(خاقاني، ص67)چشم بد دور از او كه ز لطفچشمة عرصة‌نشابور استني خطا گفتم اين دعا ز چه رويزانكه خود چشم بد از او دور است(انوري، ص67)چشم بد دور از من وراهم كه راه آودر عشقرهروان را سرمة چشم روان آورده ام(خاقاني، ص255)«... تا ديدة نامحرمان اغيار بر كمال جمال او نيفتد و چشم زدة هر اهل و نا اهل نگردد كه العين حق» (مرصاد العباد/ ص118).
«ماه را آن كلف كه در روي پديد آمد، سبب آن بود كه انگشت نما و ديده زدة هر اهل و نا اهل گشت...» (مرصاد، ص118).ب- چشم زخم چگونه اتفاق مي افتد؟ شايد سرچشمة اعتقاد به چشم زخم، در اعتقاد گروهي از حكما، در مورد چگونگي ديـدن اشيـاء نهـفته باشد. آنان معتقد بودند كه براي ديدن اشياء بجز جهت و كيفيت و نور و هوا، نور از چشم بيرون مي آيد و برشيء مي افتد و به محض احاطة نور چشم به شيء مورد نظر، آن شيء ديده خواهد شد. در اين فعل و انفعال به همراه نوري كه از چشم بر اشياء مي افتد مي تواند تأثيرات ديگري نيز بر آنها بگذارد و يكي از تأثيرات مي تواند چشم زخم باشد.محمد بن محمود آمُلي در بارة كيفيت ديدن اشياء آورده است: «نظر اكثر حكماي طبيعي و متأخران ارباب تعاليم آن است كه إِبصار بواسطة ورود مبصَر است به بصر و انطباع او در او مذهب. متقدمان ارباب تعاليم آن است كه [ديدن] بواسطة خروج شعاع است از بصر و اتصال او به مبصَر، و آن شعاع ممتد شود بر خطوط مستقيمه كه اطراف آن مستجمع باشند عند مركز البصر0 0 0 و زعم بعضي آن است كه شعاعي مستقيم از بصر خارج شود، چون به مبصر برسد بر سطح او بر طول و عرض حركت كند، حركتي بغايت سريع، چنانكه از غايت سرعت او، حس ادارك او نتواند كردن و بدان حركت مخروطي مصمت حاصل شود كه موجب ابصار گردد.» (نفايس الفنون، مقالة 5، ص213). اما برخي از حكيمان ضمن تأييد تأثير گذاري چشم، اين تأثير را به هوايي كه واسطة ديدن است نسبت داده اند چنانكه در اقبالنامة حكيم نظامي، آنجا كه اسكندر با حكيم هندو روبرو مي شود و با هم مناظره دارند، يكي از پرسش هاي حكيم هندو ازاسكندر در بارة چشم زخم است. نظامي در اين بحث از زبان اسكندر به طور كامل چگونگي حدوث چشم زخم، نشانه هاي چشم زننده و چشم زخم ديده و تأثير اسپند در پيشگيري آن را بيان كرده است و چشم زخم را نه نتيجة تأثير چشم، بلكه نتيجة هوايي دانسته كه واسطة ديدن است.دگرباره هندو در آمد به گفتگهر كرد با نوك الماس جفتكي بي چشم بد شاهيي ده مراز چشم بد آگاهيي ده مراچه نيروست در جنبش چشم بدكه نيكوي خود را كند چشم زد0 0 0جهاندار گفتش كه صاحب قياسچنين آرد از راي معني شناسكه بر هرچه گردد نظر جايگيرگذر بر هوايي كند ناگزيربر آن چيز كارد همي تاختنكند با هوا راي دم ساختنبنه چون در آرد بدان رخنه گاههوا نيز بايد بدان رخنه راههواگر هوايي بود سودمنددر اركان آن چيز نايد گزندمزاج هوا چون بود زهر ناكبيندازد آن چيز را در مغاكهواي بد است آنكه در چشم زدبد آرد به همراهي چشم بد(اقبالنامه، ص118-116) شيخ عبّاس قُمي نيز نوشته است: «فقد يكون ذالك من سمّ يصل من عين العاين في الهواء الي بدن المعيون، و قد نقل عن بعض من كان معياناً. انّه قال اذا رأيتُ شيئاً يعجبني وجدتُ حراره تخرج من عيني0 0 0» (سفينة البحار، ص303).امام محمد غزالي، چشم زخم را از نوع تأثير نفس و تصرف دل دانسته و نوشته است: «و اين پوشيده نيست كه تصرف دل در تن روان است و تن مسخّر دل است، ولكن ببايد دانست كه روا بود كه بعضي از دلها كه شريف تر و قويتر بود و به جواهر ملايكه نزديكتر و ماننده تر بود، اجسام ديگر – بيرون از وي – مطيع وي گردند، تا هيبت وي مثلاً بر شيري افتد، زبون و مطيع وي گردد و چون همت در بيماري بندد، بهتر شود و هم در تندرستي افكند، بيمار شود0 0 0 و اين همه ممكن است به برهان عقلي و معلوم است به تجربت و آنكه او را چشم زدگي گويند و سحر گويند، هم از اين باب است و از جمله تأثير نفس آدمي است در اجسام ديگر؛ تا نفسي كه خبيث و حسود باشد، مثلاً ستوري بيند نيكو، به حكم حسد هلاك وي توهم كند، آن ستور در وقت هلاك شود. چنانكه در خبر است: العين حقّ؛ العين تدخل الرجل القبر و الجمل القدر» (كيمياي سعادت، ج1 ص34 و 33).محمد هادي فخر المحققين ظاهراً تحت تأثير همين مطالب است كه: چشم زخم را چيزي نظير الكتريسته شمرده و احتمال داده، چشم زخم نتيجة شعاعي باشد كه از چشم بر چيزي مي افتد و بدان صدمه مي زند و يا خاصيت برخي از نفوس باشد. «ما هم اين احتمال را مي دهيم كه سبب چشم بد و تأثير آن خروج شعاعي باشد از چشم، نظير الكتريسته كه بر خورد به طرف كرده و او را مورد صدمه قرار مي دهد و ممكن است بگوييم خاصيت پاره اي از نفوس است كه هنگام تعجب از چيزي، ايجاد شعـاع برق آسايي كرده و آن را از چشم بيرون مي دهد و به طرف مقصود روانه مي سازد و او را بر مي اندازد. (دانشنامة شيخ الاسلامي، ص88).ابن سينا نيز در چگونگي رخ دادن چشم زخم در اشارات نوشته است: «موضوع چشم زخم ممكن است از اين قبيل باشد، مبدأ آن يك حالت نفساني اعجاب آور است كه در شيء يا شخص مورد تعجب تأثير بد مي گذارد و اين بر اثر خاصيت آن است كه فقط كسي اين مطلب را بعيد مي داند كه فرض مي كند فقط تماس [جسماني] باعث تأثير در اجسام است، يا جزئي (از علت به سوي معلول) فرستاده شود، يا كيفيتي در واسطه ايجاد كند و هر كس كه اصول ما را مورد تأمل قرار دهد، اين شرط را از درجة اعتبار ساقط مي داند.» (نمط دهم اشارات، به نقل از ج2 حافظ نامه، ص908). در رسـائل إِخوان الصَّفا نيز، آنجا كه از تأثير نفس ناطقه بر نفس شهواني بحث مي شود آمده است: «و رأينا ما تؤثر ايضا النفس الناطقه في النفس الشهوانيه (جلد4، ص308) در آنجا تأثير گذاري عقاقير و داروها بر اعضا مانند مؤثر بودن افسون ها و تعويذها در انفس دانسته شده است: «... فهذا دليل علي انّ الرّقي و العوذ تعمل في الأنفس و تؤثر فيها... (ص209) و در تأييد و چگونگي چشم زخم نوشته است: «و منها ما يعمل فيها بتأثيرات قويه اعمالا مختلفه، فيه اصابه بالعين. و ربما شجه و ربما صرعه. فقد رأينا كثيراً من يصرع الانسان في اقل من ساعه اذا جلس بين يديه! و انما ذالك اثر لطيف يبدر من نفس، فيعمل في نفس اخري...» (رسائل اخوان الصفا، ج4، ص309).شيخ عباس قمي نيز تقريباً همين مطالب را نقل كرده است: «قال بعضهم في وجه تأثير العين لا ينكر ان ينفصل من العين الصائبه الي شيء المستحسن اجزاء لطيفه تتّصل به و تؤثر فيه و يكون هذا المعني خاصّه في بعض الأعين كالخواص في بعض الاشياء» (سفينه البحار، ج2، ص302) چـنانكه ديـديم، چـشم زخـم از مـقـولة تـأثيـر نفس و همت و خاطر و0 0 0 است و مي توان تأثير مثبت چشم و نظر را نقطه مقابل چشم زخم به حساب آورد كه با اصطلاحاتي همچون، عنايت، چشم عنايت، گوشة چشم به چيزي داشتن و به گوشة چشم به چيزي نگريستن آمده است. چنانكه خواجة شيراز فرموده است:آنان كه خاك را به نظر كيميا كنندآيا بود كه گوشة چشمي به ما كنند(حافظ، ص199)يا:دعاي گوشه نشينان بلا بگرداندچرا به گوشة چشمي به ما نمي نگري(حافظ، 343) در لغتنامه نيز «نظر كرده» چنين معني شده است: «به كسي مي گويند كه مورد توجه و عنايت يكي از انبياء و اوليا واقع شده باشد.» (لغ. ذيل نظر كرده). ظاهراً با توجه به آياتي از قرآن كريم، بويژه آية 51 از سورة القلم، (و ليزلقونك بابصارهم...) تقريباً تمام متكلمان، مفسّران و حتي فيلسوفان اسلامي چشم زخم را پذيرفته اند و به تبيين، تفسير و توجيه آن پرداخته اند. بهاء الدين خرمشاهي در حافظ نامه نوشته اند: «در تمدن اسلامي و ايران اسلامي، اعتقاد به چشم زخم، يك اعتقاد خرافي تلقي نشده است... فقط بعضي از معتزله چشم زخم را بي پايه شمرده اند، و گرنه اخوان الصفا، ابن سينا، غزالي، امام فخر رازي، ملا صدرا و بسياري از حكما و محققان براي آن حقيقت قائل بوده، در توجيه آن سخن گفته اند. حتي فيلسوف خردگرايي چون ابن خلدون كه با عرفان و فلسفه نيـز ممـاشات نمي كند، صحت چشم زخم را قبول دارد و نمونه هاي نادري از آن نقل مي كند. (حافظ نامه، ص907). اما در دايره المعارف بريتانيكا، اعتقاد به چشم زخم، اعتقادي قديمي و خرافه اي شايع قلمداد شده، كه در اغلب نقاط دنيا و نزد ملت هاي مختلف كم و بيش معمول است، كه خلاصه شدة آن را از حافظه نامه نقل مي كنيم: «اعتقاد قديمي به اينكه اشخاص خاص مي توانند با نگاه خود به كسي صدمه بزنند يا او را از پاي در آورند، پديده اي شايع، در فرهنگ عامه و جوامع ابتدايي است. در روم باستان به چشم زخم اعتقاد داشتند... بعضي از تركها و عربهاي معاصر اعتقاد به اين دارند كـه اسـب و شتـر هـم آمـاج چشـم زخـم اند. عربهـا، چينيهـا، حبشيهـا و بسياري از اقوام ديگر، دعاها و تعويذهايي كه غالباً بخشي از متون مقدس يا حرزهاي ديگرست به اشخاص يا اسب و شتر مي بندند... بقايايي از اين خرافة شايع در اروپاي غربي و ساير مناطق جهان وجود دارد. (حافط نامه به نقل از evil eye. Britannical 1973 ).چشم زخم در قرآن كريم و تفاسير مفسران قرآن كريم سه آيه از كلام الله مجيد را مربوط به چشم زخم (اصابة بالعين) دانسته اند و اغلب آنها نظرات مشابهي را ذكر كرده اند مگر اينكه ندرتاً اختلاف هايي با هم دارند.اين آيات عبارتند از:
1- آية 51 ازسورة «القلم»، «و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لمّا سمعوا الذكر...»2- آية 66 از سورة «يوسف»: «يا بنيّ لا تدخلوا من باب واحد و ادخلوا من ابواب متفرقه».3- آية آخر سورة فلق: «... و من شرّ حاسد اذا حسد» (فلق / 5). اينك تمامي موارد بالا را در تفاسير مختلف مورد بررسي قرار مي دهيم.يك – آيـة «و ان يـكاد الذيـن كفـروا... در تفسيـر نسفـي چنيـن معنـي شـده است: (مي خواهند كافران، كه به چشم كنندت و از پاي در گردانندت به ديده هاشان.» (نسفي، ج2. ص835).در تفسير كشف الاسرار، از قول حسن بصري اين آيه، داروي چشم زخم شمرده شده است.«قال الحسن: هذه الآية دواء اصابة العين». و روايتي از پيامبر(ص) نقل شده است مبني بر اينكه چشم زخم درست است به طوري كه مرد را به قبر و شتر را به درون ديگ مي فرستد و اگر مي توانست چيزي بر قدر پيشي بگيرد، چشم زخم مي توانست آن كار را انجام دهد. «العين حق، تدخل الرجل القبر و الجمل القدر و لو كان شيء يسبق القدر سبقته العين» (كشف الاسرار/ ج10/ ص199).در مجمع البيان آمده است:«ليزلقونك بابصارهم، أي ليزهقونك و يهلكونك، عن ابن عباس و كان يقـراها كذالـك و قيل ليصرعونك عن الكلبي و قيل يصيبونك بأعينهم عن السدي و الكلّ يرجع في المعني الي الاصابة بالعين و المفسرون كلهم علي انّه المراد في الآية» (مجمع، ج10، ص512) و در تفسير اثني عشري معني هاي: لغزاندن، افكندن و هلاك كردن را با هم آورده است: «بدرستي نزديك بود آنانكه كه كافر شدند كه بلغزانند و بيفكنند و هلاك كنند به چشم هاي خود...» (تفسير اثني عشري، ج13، ص282). در ادامة مطلب پيش شيخ طبرسي افزوده است كه، ابو علي جبائي معتزلي اين اقوال را منكر شده است زيرا كه وي، اصلاً چشم زخم را قبول ندارد: «و انكر الجبائي ذالك و قال انّ اصابه العين لا تصح» (همان).در تفسير ابو الفتوح آمده است: «سبب نزول آيه آن بود كه كافران خواستند كه رسول(ص) را به چشم كنند، قومي از قريش بيامدند و برابر او ايستاند و گفتند: مـا مـانند اين، مـردي نديدم در فصاحت و بلاغت و اظهار بيّنه و گفتند اين جماعتي بودند از بني اسد معروف به چشم بد؛ بيامدند و اين بگفتند. و در خبر آورده اند كه يكي از ايشان به گاوي يا شتري نيكو بگذشتندي كه گفتي چه نيكوست، اين شتر دور نرفتي، تا بيفتـادي به دردي و علتي... و در ميان ايشان مردي بود كه چشم او چنان بود كه بر هر چه آمدي به استحسان، اصابه كردي...» (ابو الفتوح، ج5، ص384-382). اين مطلب در اغلب تفاسير با تفصيل كمتر يا بيشتر تكرار شده است. از جمله (تفسير اثني عشري، ج13، ص283) و مولوي با توجه به همين مطالب در تفسير آية «و ان يكاد» چه زيبا سروده است:يا رسول الله در اين نادي كسانمي زنند از چشم بد بر كركسان... بر شتر چشم افكند همچون حماموانگهان بفرستد اندر پي غلامكه برو از پيه آن اشتر بخربيند اشتر را سقط او راه، برسربريده از مرض آن اشتريكو به تك با اسب مي كردي رمري(مثنوي، ج5، ص34) به هر حال «زلق» در لغت عرب بجز چشم زخم در معني با خشم و تيز به كسي نگاه كردن و كسي را از مرتبه و مقامش فرو افكندن و هدف قرار دادن، نيز آمده است و مي توان آيه را بجز چشم زدن به صورت ديگري نيز معني كرد چنانكه«ازلقه ببصره: احّد النظر اليه و كذالك زلقه زلقا و زلّقه. و يقال زلقه اذا نحاه عن مكانه. و قوله تعالي و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم، أُي ليصيبونك بأعيُنهم عن مقامك الذي جعله الله لك. الغّرا: ليزلقونك اي ليرمون بك و يزيلونك عن موضعك بابصارهم. كما تقول كاد يصرعني شدّه نظـره و هو بَيـّن مـن كلام العرب كثير. قال ابو اسحاق: مذهب اهل اللغه في مثل هذا، ان الكفار من شدّه ابغاضهم لك و عداوتهم، يكادون بنظرهم اليك نظر البغضاء ان يصرعوك؛ يقال نظر فلان اليَّ كادَ يأكلني و كاد يَصرعُني، و قال القتيبي: اراد انّهم ينظرون اليك اذا قرأت نظراً شديداً بالبغضاء يكاد يسقطك و انشد:يتقارضون، اذا التقوا في موطننظراً يزيل مواطيء الأقدام(لسان العرب، ج6، ذيل زلق)دو- مـورد ديـگري كه مـفسران آيـه اي از قرآن كريم را به چشم زخم مربوط دانسته اند آية 96 از سورة يوسف(ع) است. هنگامي كه برادران يوسف(ع) بار دوم براي به دست آوردن آذوقه مي خواهند به مصر بروند، پدرشان حضرت يعقوب(ع) به آنها سفارش مي كند كه همگي از يك در وارد شهر نشوند، بلكه از درهاي متفاوت داخل شوند. «يا بَنِيّ لا تدخلوا من بابٍ واحد و ادخلوا من ابوابٍ متفرّقه». أغلـب مـفسران دليـل سفـارش يـعقوب را به فرزندانش پرهيز از چشم زخم دانسته اند؛ چنانكه شيخ طـبـرسي از قـول ابـن عبـاس و حسـن [بـصـري] و قـتـاده و ضحاك و سدي آورده است كه «خـاف علـيهم العـين، لانّهم كانوا ذوي جمال و هيئه و كمال و هم أخوه، اولاد رجل واحد» (مجمع البيان، ج5، ص380). تـنهـا كسي كه اين سفارش را مبتني بر حسد يا ترس پادشاه مصر از آنها و دست گير كردن و كشتنشان دانسته، جبايي معتزلي است. چنانكه در مجمع البيان آمده است: «و قيلَ خاف عليهم حسد الناس ايّاهم و ان يبلغ الملك قوتهم وبطشهم، فيحبسهم او يقتلهم خوفاً علي مُلكه. عن جبايي (همان منبع) تقريباً همين مطالب در صفحة 103 از جلد 5 كشف الاسرار نيز تكرار شده است. پس از اين جملات درهردو اثر بحثهاي ديگري درمورد چشم زخم مطرح شده است كه در تفسير آية «و ان يكاد» بيان شد؛ اما در مجمع البيان از قول جاحظ نقل شده است كه چشم زخم خاصيت بعضي از چشم ها شمرده شده و برخي نيز آن را نپذيرفته اند: «... فيكون هذا المعني خاصيه في بعض الاَعْيُن، كالخواص في الاشياء و قد اعترض علي ذلك...» (همان، ص380).سه – سومين مورد مربوط به سورة فلق است. مفسران قرآن كريم آية «مِنْ شَرِ حاسدٍ اذا حَسَد» را به چشم زخم مربوط دانسته اند. شرح آيه در مجمع البيان چنين است: «و قيـل انـّه اراد من شرّ نفس الحاسد و من شرّ عينه، فانّه ربّما اصاب بهما فعـاب و ضرّ و قد جاء في الحديث «ان العين حق و قد مضي الكلام فيه [منظورسورة يوسف است] ... و روي اَنَس أنّ النبي(ص) قال: من راي شيئاً يعجبه فقال: الله الله، ما شاءالله، لا قوه الاّ بالله، لم يضر شيئاً. و روي ان النبي(ص) كان كثيراً، يعوّذ الحسن و الحسين(ع) بهاتين السورتين» (مجمع البيان، ج10، ص866). آية «و من شرّ حاسد اذا حسد» در كشف الاسرار چنين معني شده است: «و از بد آن بد چشم بد نيّت بد خواه كه بد خواهد يا به بد نگرد.» (كشف الاسرار، ج10، ص667). و در تفسير آيه آورده است: «من شرّ حاسد اذا حسد» يعني اليهود، فانهم كانوا يـحسـدون النبـي(ص) ... و قيـل مـن شـرّ حاسد اذا حسد» يعني: من شرّ عينه و نفسه. و الحاسد هو العيون الذي يقلع بعينه و نفسه. و في السوره استدفاع الشرور من الله...» (كشف الاسرار، ج10، ص670). با ملاحظة تمامي آنچه در قرآن كريم و تفاسير در بارة چشم زخم آمده است، اين نتيجة كلي به دست مي آيد كه در قرآن كريم به چشم زخم اهميّت چنداني داده نشده است و فقط مي توان آية «و ان يكاد» را مستقيماً به چشم زخم مربوط دانست كه همين مورد را نيز بعضي از مفسران و اهل لغت نپذيرفته اند. در حالي كه در تفاسير و در فرهنگ عمومي به اين امر اهميّت زيادي داده شده و در ادبيات فارسي نيز بسامد نسبتاً فراواني دارد.چشم زخم عمدي است يا غير عمدي؟ با مطالعه و بررسي در قرآن كريم و تفاسير، متون ادبي و اعتقادات مردم، گاهي چشم زخم امري كاملاً تعمدي است، و گاه هيچ گونه تعمدي در چشم زخم دخالت ندارد. چنانكه ملاحظه شد در آية 51 سورة «القلم» و تفاسير اين آيه (و ليزلقونك بأبصارهم) اين امر كاملاً عمدي است. و چنانكه مفسران آورده اند، كافران مردي از قريش را كه به شور چشمي معروف بود و با چشم زخم گاو و شتر را از پـاي در مي آورد، برانگيختند تا پيامبر اكرم(ص) را چشم بزند و از پاي دراندازد، و خداوند با نزول اين آيه، آن حضرت(ص) را مصون داشت. (نسفي، كشف الاسرار، ابوالفتوح و ...) همچنين در آية «و من شرّ حاسد اذا حسد» (فلق/5) حسودان به عمد و از روي حسد، زوال نعمت يا هر چيز خوب و دلخواه ديگران را خواهانند. در سخناني كه از قول غزالي و ابن سينا نقل شد، اولي حالت عمدي بودن و دومي غير عمدي بودن چشم زخم را مي رساند. برخي از مفاهيمي كه در فرهنگها براي چشم زخم آورده اند نيز حكايت از تعمدي بودن آن دارد. مفاهيمي چون: نظر دشمن، نظر حسود و نظر كسي كه فاقد و طالب چيزي است. (دايره المعارف فارسي ذيل چشم زخم) در شعر فارسي نيز ابياتي است كه تعمدي بودن آن را مي رساند.خاكستر مرا ز حسد چشم مي زنندپروانة مرا ز نظرها نهان بسوز(صائب، ج5، ص2324)يا:او مايل شكار و من آشفته كز حسدآهو مباد چشم كند آن نگاه را(مير نجات (از آنندراج) براي اينكه چشم زخم به طور عمدي صورت بگيرد علاوه بر اينكه چسم رسان بـايـد داراي قـدرت چـشم زني بـاشد، بايد شرايط و مقدمات ديگري را نيز رعايت مي كرده است، مثلاً بايد سـه روز گـرسنه مي مانـد و سپـس اقـدام به چشـم زدن مي نمود. بعلاوه بايد جملاتي از قبيل سوگند به خدا من هنوز مالي بيش از اين و بهتر از اين نديده ام، به زبان مي آورد. «و كان الواحد اذا اراد ان يعينَ شيئاً، يجوع ثلاثة ايام ثمّ يعرض له فيقول تالله ما رأيت مالاً و لا احسن من هذا، فيتساقط ذالك الشيء فارادوا مثل ذلك برسول الله(ص) فعصمه الله من ذلك و انزل هذه الآيه. (كشف الاسرار، ج10، ص199). اين مطلب عيناً در عجايب المخلوقات قزويني آمده است. (ص310). اما چشم زخم اغلب ناخواسته و غير عمدي است و به صرف اينكه شخصي داراي چشم شور يا چشم بد، به چيزي يا كسي بنگرد كه در آن نيكويي و كمالي وجود دارد به آن چيز يا كسي آسيبي مي رسد كه دلخواه چشم زننده هم نيست. چنانكه شاعر مي گويد جرأت نمي كنم كه به طور كامل به تو بنگرم چون مي ترسم تو را چشم برسانم.به جان تو كه نيارم تمام كرد نگاهز بيم چشم رسيدن بدان دو چشم سياه(فَزُّخي، ص357) مفهوم «عين الكمال» هم همين است كه چشم، چيزي را كامل و بي نقص ببيند و در نتيجه به آن چيز آسيبي برسد. چه هر جا كمال و جمالي نباشد چشم زخمي نيست. هر چند در شرح سودي بر حافظ، «كمال» را شخصي از قبيلة هذيل دانسته كه به هر چيزي كه با آرزوي نفساني مي نگريست، بلا فاصله خطري متوجه آن شي مي شد، آسيبي مي ديد و از بين مي رفت، و بعدها به طريق تشبيه و استعاره هر چشمي كه سبب نظر خوردگي مي شد «عين كمال» گفتند. (شرح سودي، ج4، ص1738) اما اين مطلب كاملاً ساختگي به نظر مي رسد. چشم زخم اغلب غير عمدي است به طوري كه حتي انسان ممكن است خودش به خودش چشم زخم برساند. حكيم نظامي در خردنامه از قول ارسطو چنين سروده است:به هر جا كه باشي تنومند و شادسپندي به آتش فكن بامدادمباش ايمن از ديدن چشم بدنه از چشم [بد] بلكه از چشم خودچنين زد مثل مرد گوهر شناسكه گر خوبي ازخويشتن در هراس(خِرَدْ نامه،‌ص142)نظامي در خسرو و شيرين نيز گفته است:مبادا چشم كس بر خوبي خويشكه زخم چشم، خوبي را كند ريش(حسرو شيرين، ص319) به هر حال چنانكه در كشف الاسرار آمده است بعضي را اعتقاد است بر اينكه اگر چشم كسي خاصيت چشم زني داشته باشـد، هميـن كـه شيء را نيكـو و زيبـا ببينـد و بدان تمايل داشته باشد، آن شيء مورد چشم زخم قرار مي گيرد و عكس آن يعني نظر از روي بغض و حسد نيز ممكن است: «و قال بعضهم انّما يصيب الانسان بالعين ما يستحسنه و تميل نفسه اليه و كان نظرهم الي النّبي(ص) نظره البغض و ذالك ضدّه» (كشف الاسرار، ج10، ص199). به هر حال شرط چشم زدن را ديدن به چشم و تعجب كردن دانسته اند، چنانكه شيخ عباس قمي از قول بعضي از حكما نوشته است: «بشرط آن يَراه و يتعجّبُ به» (سفينه، ج2، ص302) و سر انجام اينكه، اعتقاد داشتن يا نداشتن به چشم زخم و تأثير رواني آن، مي تواند در تأثير يا بي تأثيري آن دخالت داشته باشد.چه چيزها و چه كساني مورد چشم زخم قرار مي گيرند هر چيز خوب، نيك، زيبا و دلپسندي مي تواند مورد چشم زخم واقع شود؛ خرد فراوان، دانش زياد، شكل پسنديده و زيبا، خوشبختي و سعادت، فرزندان توانمند، سالم و زيبا، مال و اموال، عنايت و توجه مردم نسبت به شخص، باغ، كاخ و خانة آبادان، حتي آبادي كشور و سرزمين به هر حال كامل و نيكو به نظر رسيدن چيزي يا كسي مي تواند موجب چشم زخم شود.حكيم نظامي مي گويد:هرچه را چشم در پسند آردچشم زخمي در او گزند آرد(هفت پيكر، ص120)گشت از يك نگاه گنبد قابچون عمارات چشم خورده خراب(غياث از قول يحيي كاشي)چشم ما زاغش شده پر زخم زاغچشم نيك از چشم بد با درد و داغ(مثنوي، ج3، ص434) خاقاني براي حفظ جان و عقل ممدوح از چشم زخم با اشعار خويش تعويذ ساخته است:پار آن قصيده گفت كه تعويذ عقل بودو امسال اين قصيده همه حرز جان اوست(ديوان، ص74) خاقاني مرگ فرزند و همسر و پريشان شدن زندگيش را نيز از تأثير چشم بد شمرده و در مرثية همسر خود گفته است:
چشم بد دريافت كارم تيره كردگرنه روشن روي كاري داشتم(ديوان، ص307) زماني كه خراسان و نيشابور آباد در سال 548 هـ . ق. مورد حملة وحشيانة غزان قرار گرفت و غارتگري و كشتار و اسارت سنجر و قتل محمد يحيي فقيه بزرگ روزگار، اتفاق افتاد، خاقاني چنين سرود:گفتم به گوش صبح كه اين چشم زخم چيست؟كاشكال و حال چرخ چنين ناصواب شد؟صبح آه آتشين ز جگر بر كشيد و گفتدردا كه كارهاي خراسان ز آب شد!(ديوان، ص156)اما بر عكس:ابله از چشم زخم كه رنج استاكمه از چشم درد كم ضرر است(خاقاني، ص66)چگونه مي توان چشم رسيده و چشم رسان را شناخت؟ حكيم نظامي در اقبالنامه از قول اسكندر در پاسخ به پرسش حكيم هندو گفته است كـه، هـر كس به او چشم زخم برسد، ناگهان به دهن دره مي افتد و آنكس كه چشم مي رساند بخاري از پيشانيش بيرون مي آيد.كسي را كه چشمي رسد ناگهاندهن دره اش افتد اندر دهانرسانندة چشم را جوش خونبخاري ز پيشاني آرد بردنبه اين هر دو معني شناسند و بسكه اين چشم زن بود و آن چشم رس(اقبالنامه، ص117)

همچنين اگر شخصي بويژه كودكان، يكباره و بي دليل، بيمار شود، اطرافيانش احتمال مي دهند كه مورد چشم زخم واقع شده است. از راههاي ديگر شناختن چشم رسان، استفاده از تخم مرغ است. بدين ترتيب كه شخصي كه در اين كار مهارت دارد دو سر يك تخم مرغ را كه ميان دو سكه قرار دارد مـيان انگـشتان گرفـته و قـطعه اي از لبـاس چشم خورده را روي دست خود مي اندازد و پس از خواندن دعايي خاص، نام اشخاصي را كه مظنون به چشم زني هستند در ذهن خود مرور مي كند و آنقدر به اين كار ادامه مي دهد تا تخم مرغ در دسـتش شـكسته شـود. شكـستن تخم مرغ با مرور نام هر كس همراه شد، آشكار مي شود كه چشم زننده اوست، اما كسي كه دعا را خوانده و تخم مرغ در دستش شكسته، نام او را فاش نمي كند. ضمناً از اين شيوه براي درمان چشم رسيده استفاده مي شود، نه شناختن چشم رسان.راههاي پيشگيري از چشم زخم در متنهاي ادبي و غير ادبي، براي پيشگيري از چشم زخم و آسيب هاي آن، راههاي زيادي پيشنهاد شده است، از انواع تعويذها، دعاها و آيات قرآن كريم تا انواع اشياء و چيزهايي كه به صورت بر آتش ريختن و دود كردن و به گردن آويختن و بر بازو شانه ها نصب كردن و يا اعمالي كه به جاي آوردن آنها از چشم زخم پيشگيري مي كند يا چشم زده را درمان مي نمايد. راههاي پيشگيري و دفع چشم زخم را در سه دسته، طبقه بندي كرده و موارد هر طبقه را به شكل الفبايي تنظيم نموده ايم. اين سه طبقه عبارتند از: تعويذهاي نوشتاري و خوانشي، اشياء و موادي كه براي پيشگيري و رفع چشم زخم در ادبيات فارسي منعكس شده است، اعمال و شيوه هاي پراكندة ديگر. به بررسي هر كدام از طبقات سه گانه مي پردازيم.الف – تعويذهاي نوشتاري و خوانشي تعويذ در لغت از مادة عاذَ يَعوذُ، عوذاً و عياذاً است و به معني پناه بردن و پناه دادن مي باشد. اين اصطلاح برگرفته از آغاز سوره هاي مبارك «فلق و ناس» است كه با «قل اعوذ» آغاز شده اند و به آنها معوّذتين مي گويند. در اين دو سوره به پيامبر اكرم(ص) و به تبع او به ديگر انسانها سفارش شده است كه از شرّ و بديها به خداوند پناه ببرند. در برخي از فرهگنها براي مفهوم اصطلاحي آن، اين توضيحات آمده است: آنچه از عزائم و آيات قرآني و جز آن نوشته، جهت حصول مقصد و دفع بلاها با خود دارند (منتهي الأرب) مجازاً به معني آنچه از ادعيه و اعداد و اسماء الهي نوشته در گلو و بازو بندند به جهت پناه دادن از بليّات: (آنندراج) در شعر خاقاني آمده است:خاك پاي تو چو تسبيح به رخ در مالمخط دست تو چو تعويذ به بر در گيرم(خاقاني، ص544)و حافط گفته است:اي دوست دست حافظ تعويذ چشم زخم استيا رب ببينم آن در گردنت حمايل(حافظ، ص258) در قاموس كتاب مقدس آمده است: «تا به حال در آفريقا همچون گوشواره و گردن بند و سنگـهاي گرانبهايي كه داراي علامات و قوّة موهومات بـود استعمـال مي شـد و الفاظ مقدّسه را به طور و طرز مخصوص در آنها ترتيب مي دادند...» (ص359). به هر حال استفاده و اعتقاد به تعويذ نزد اغلب ملل جهان رواج دارد از قارة پهناور آسيا گرفته تا آفريقا و اروپا و0 0 0 شايد بتوان تمامي ادعيه، آيات، وردها و حتي اشيائي را كه براي دفع و رفع چشم زخم پيشنهاد شده است، تعويذ خواند. اما در اين جا فقط مواردي كه به صورت نوشتاري يا خواندني پيشنهاد شده است و در گروه تعويذها قرار داديم كه موارد آن عبارتند از:يك- برخي از آيه هاي قرآن كريم و سوره هاي كوتاه1- آية 51 سورة القلم: «و ان يكاد الذين كفروا ليزلقونك بابصارهم لمّا سمعوا الذكر...» اين آيه در تفاسير از قول حسن بصري و ديگران داوري چشم زخم شمرده شده است.2- معوذتين: يعني سوره هاي فلق و ناس كه با «قل اعوذ» آغاز مي شوند و اصطلاح «تعويذ» از همين جا اقتباس شده است. كمال الدين اسماعيل گفته است:گردون «و ان يكاد» همي خواند و «قل اعوذ»از بهر چشم زخ كه نه اش نام و نه نشان3- خواند «قل هو الله»به فلك مي رود از روي چو خورشيد تو نورقل هو الله احد چشم بد از روي تو دور(سعدي، كليات، ص521)4- خواندن «ياسين» نـام سـورة 36 از قـرآن كريـم است و آن را از اسامي پيامبر اكرم(ص) نيز شمرده اند. خاقاني در بيتي زيبا همراه با حسن تعليل سروده است:از چشم بد ايمني كه دارددندان و لب تو شكل ياسين(خاقاني، ص652) در مجمع البيان از جملة تعويذهايي كه براي پيشگيري از چشم زخم سفارش شده عبارتند از: خواندن معوّذتين، به زبان آوردن «الله الله»، «ماشاء الله و لا قوه الا بالله كه در هنگام اعجاب از چيزي خوانده مي شوند (مجمع، ج10، ص866) . در حاشية مفاتيح الجنان عوذات (تغويذهاي فراواني براي انواع چشم زخمها روايت شده است از جمله خواندن «ان يكاد» و «ما شاءالله و لا قوه الا بالله» العلي العظيم، خواندن دو قل اعوذ و. . (حاشية مفاتيح، ص 680-675) به اين موارد بايد بسم الله و چهل بسم الله را اضافه كرد. براي كوتاه كردن اين بحث ديدن تعويذهاي مذهبي و ديني را به مجلد دعا (ج4) از كتـاب بـحار الانوار، و به مجـمع الدعوات و براي بررسي تاريخ آنها به الذريعه مجلد 8 حوالت مي دهيم.دو- تعويذهاي ديگر بجز آيه هاي قرآني و جمله هاي دعايي كه در بالا بيان شد، تعويذهاي ديگري نيز وجود دارد كه لزوماً محتواي آنها قرآني نيست، اين تعويذها عبارتند از:- افسون: به معني عزيمت‌(آنندراج) عزيمه و چيزي كه شخص را از آفت و صدمة چشم زخم و زهر حيوانات زهردار محفوظ مي دارد. (لغ از ناظم الاطبا) نظامي در بيتي زيبا، چشمان زيباي شيرين را وسيلة افسون و پيشگيري از چشم زخم شمرده است:فسونگر كرده بر خود چشم خود رازبان بسته به افسون چشم بد را(خسرو و شيرين، ص50)چشم آور: تعويذي كه جهت محافظت از جشم بد، بر كسي و يا جايي آورند. (نفيسي).چشم آويز: آن را چشم پنام نيز گويند (آنندراج) چشم آور، چيزي كه جهت دفع چشم زخم نويسند. تعويذ، باطل السحر. (لغ با شاهد بيت زير).سحر چشمان تو باطل نكند چشم آويزمست چندانكه بكوشند نباشد مستورچشم بند: يكي از دعاها و تعويذهاي ديگر پيشگيري از چشم زخم، چشم بند است، كه با آن چشمِ چشم زن را از ديدن فرو مي بندند.چشم پنام: دعا و تعويذي باشد كه بجهت دفع چشم زخم نويسند، چه پنام اعمالي بـاشد كـه بـه جهـت چشـم زخم كـنند. (بـرهان قاطع) در لـغت نامه از فرهنگ اسدي و آنندراج دو بيت شاهد نقل شده است:بتا نگارا از چشم بد بترس و مكنچرانداري با خود هميشه چشم پنام(شهيد بلخي)حرز: پنام، چشم پنام، طلسم، عوذه، دعاي مأثور، اعم از خواندني و آويختني. (لغ) خاقاني در مدح افضل الدين ساوي گفته است:هر هشت حرف افضل ساوي است نزد منحرزي كه هفت هيكل رضوان شناسمش(خاقاني، ص895)و در بيتي ديگر گفته است:دشمنانش همره غولند گر خود بهر حرزهشت جنت هفت هيكل واد در بر ساختند(ديوان، ص115)رقيه: سحر و افسون (غياث) نُشره كه بر ديوانه و مريض دهند. در دميدن افسون خود بر ديگري، و آن مباح است اگر به زبان عربي و اسماي الهي و صفات واردة خداي تعالي باشد و نيز بر رقيه تكيه نبود. (منتهي الارب) در هفت پيكر آمده است:چون به نزديك آن طلسم رسيدرخنه اي كرد و رقيه اي بدميد(هفت پيكر، ص226) در سفينه البحار نقل شده است كه جعفر بن ابي طالب پسران سپيد و زيبايي داشت. اسما دختر عميس به پيامبر(ص) گفت يا رسول الله چشم زخم بر آنها سريعاً تأثير مي كند و پيامبر(ص) گفتند آري. و جبرئيل به رسول الله رقيه دادند و به ايشان اين رقيه را آموختند «بسم الله ارقيك من كلّ عين حاسدٍ، الله يشفيك» (سفينه، ص302).عزيمه: يا عزيمت، افسوني كه افسونگر خواند. (فرهنگ فارسي) هيپنوتيزم (يادداشت دهخدا) در قاموس كتاب مقدس ذيل عزيمه خوان آمده است: «كساني كه مدعي بودند بر اينكه ارواح خبيثه را از اشخاص يا اماكن بواسطة عزائم اخراج مي نمايند و از انجيل چنين بر مي آيد كه عدة آنها بسيار بود و قوم را اعتقاد اين بود كه آنان اين صفت را بواسطة تحصيل و متّصف گشتن به صفات سليمان و استعمال ادويّه جات و بخورات به دست مي آورند...» (قاموس، ص66). علاوه بر تمامي مواردي كه بر شمرديم، همة جمله هاي دعايي كه شاعران در شعر خويش مي آورند، براي پيشگيري از چشم زخم است: همچون «بنام ايزد، بارك الله، تبارك الله، تعالي الله، چشم بد دور، چشمش مرساد، ما شاءالله و...»بنام ايزد آراسته پيكريزهر گوهر آراسته گوهري(شرفنامه، ص224)برون آمد ز طَرْف هفت پردهبنام ايزد رخي هر هفت كرده(خسرو و شيرين، ص390)روايان كايت انشاي من انشاد كنندبارك الله همه بر صاحب انشا شنوند(خاقاني، ص104)سرم به دنيي و عقبي فرو نمي آيدتبارك الله از اين فتنه ها كه در سرماست(حافظ، ص107)روي است بنام ايزد يا ماه تمام است آنزلف است تعالي الله،(1) يا تافته دام است آن(خاقاني، ص652)بجز آن نرگس مستانه كه چشمش مرسادزير اين طارم فيروزه كسي خوش ننشست(حافظ، ص108)نظر بند: يكي ديگر از تعويذها و دعاهاي پيشگيري از چشم زخم به كار گرفتن نظربند است. در واقع با اين تعويذ چشمانِ چشم زن را مي بندند كه نيكويي و زيبايي كسي يا چيزي را نبيند و چشم نزند. در لغتنامه آمده است: «عملي به دعا و طلسمات كه كسي چشم بد نزند چيزي يا كسي را» (يادداشت مؤلف) دعا و طلسمي كه بدان چشم شور شور چشمان را فرو بندند تا از چشم زخم ايشان در امان مانند.» (لغ)چشم جادوي تو كرده است نظربند مراهر كجا مي نگرم روي توأم در نظر است(شفيع از آنندراج) تذكر: بسياري از اين تعويذها در اصل چيزي واحد است و فقط نام آنها در جاهاي مختلف متفاوت بوده استب- اشياء و موادي كه براي رفع چشم زخم سفارش شده اند به كار گرفتن برخي از اشياء و مواد با آداب و شيوه اي خاص براي پيشگيري يا رفع چشم زخم لازم يا مفيد دانسته اند كه عبارتند از: اسپند يا اسفند سوزاندن، پَتَر، تخم مرغ شكستن، تعويذهاي ساختني از مواد، چشمارو، چشم زد، زاج، فيروزه، زغفران و آب زعفران (نشره آب)، نمك بر دوش و بازو بستن يا در آتش ريختن، نيل كشيدن بر چهره، هيكل و هفت هيكل و. . . كه اينك به ترتيب به بررسي و ذكر شواهد آنها مي پردازيم.- اسپند:اين پير زن ز دانة دل مي دهد سپندتا دفع چشم بد كند از منظر سخاش(خاقاني، ص231)تا رخ و راي تو را در نرسد چشم زخممردم آن چشمها جمله سپند تو باد(خاقاني، ص587)و نظامي در شرفنامه سروده است:سپندي بيار اي جهانديده پيربر آتش فشان در شبستان ميركه چشمك زنان پيشه اي مي كنمز چشم بدانديشه اي مي كنموليكن چو مي سوزم از دل سپندبه من چشم بد چون رساند گزند(شرفنامه، ص238) نظامي در اقبالنامه آنجا كه از زبان اسكندر به حكيم هندي، در بارة چشم زخم پاسخ مي دهد، دو نظر در بارة اينكه چگونه مي تواند سوختن اسپند در چشم زخم مؤثر واقع شود، ارائه كرده است. نخست اينكه چون اسپند افروخته مي شود، آتش آن فتنه را مي سوزاند. ديگر اينكه چون مبدأ هر كاري آسمان است، زماني كه دود اسپند به آسمان مي رسد، آسمان خود راه گزند را مي بندد.سپند از پي آن شد افروختهكه آفت به آتش شود سوختهفسونگر دگرگونه گفته است رازكه چون با سپند آتش آمد فرازرسد بر فلك دود مشكين سپندفلك خود ز ره باز دارد گزند(اقبالنامه، ص118)پَتَر:چشم بد كز پتر و آهن و تعويذ نگشتبند تعويذ ببريد و پتر باز دهيد(خاقاني، ض174) پتر بر وزن شرر، تنِكة طلا و نقره و مس و برنج و امثال آن را گويند كه در آن اسماء و طلسمات و تعويذ نقش كنند. (برهان) مرحوم دكتر معين در حاشية برهان درباره ريشة اين واژه نوشته است: «در سانسكريت Patra از ريشة Pat (پت) افتادن و بريدن. به معني برگ درخت، بال پرنده. در ازمنة گذشته روي برگ درختان چيزي مي نوشتند و هر ورقة نوشته را Patra (پترا) مي ناميدند. طلسم ها را نيز روي اين پتره ها مي نوشتند. (حاشية برهان از قول كونهن را جا).تخم مرغ شكستن: يكي از اعمالي كه براي از ميان بردن آثار چشم زخم استفاده مي شده و امروزه نيز كما بيش مورد استفاده قرار مي گيرد، شكستن تخم مرغ با آدابي خاص است، براي كسي كه معتقدند مورد چشم زخم واقع شده است.تعويذ: ظـاهراً عـلاوه بـر تعـويذهايـي كـه از آيـات قـرآن كـريم و دعـاها و . . . ترتيب مي داده اند، تعويذهايي با تركيب كردن زغفران و مشك به وجود مي آورده اند. چنانكه خاقاني سروده است.از زغفران روي من و مشك زلف دوستتعويذ كرده ام، ز من آن ديو از آن گريخت(خاقاني، ص568) در غزل ديگري كه پس از اين غزل قرار گرفته است نيز خاقاني موي مشكين يار را تعويذ خوانده است:به دو تا موي كه تعويذ من استيادگار از سر مشكين رسنت(خاقاني، ص569) شايد اين بيت شاهنامه نيز با همين مفهوم در ارتباط باشد، هنگامي كه زال و سام با سپاهي فراوان براي خواستگاري رودابه به كابل رفته اند:بش و يال اسبان كران تا كرانبر اندوده از مشك و از زغفران(شاهنامه، مول. ج1، ص173)تميمه: يكي ديگر از انواع تعويذها تميمه است كه مهره هاي پيسة سياه و سفيد را به صورت رشته در آورده، براي پيشگيري از چشم زخم به گردن مي آويزند و بيشتر به گردن كودكان. ظاهراً تفاوت آن با چشم زد و انواع مهره هاي ديگر كه پس از اين مي آيد، در پيسه بودن مهره هاي آن است. در منتهي الارب حديثي نقل شده كه نشان مي دهد، تميمه تعويذي است، حاوي آيات قرآن و اسماء الله. و اشياء و انواع ديگري كه به عنوان تعويذ استفاده مي شود مورد نكوهش قرار گرفته است: «و في الحديث من عَلَقّ تميمهً فلا اتّم الله له. و امّا المعاذات اذا كتب فيها القرآن و اسماء الله تعالي فلا بأس بها. (منتهي الارب) خاقاني گفته است:پيش چنين تحفه كو تميمة عقل استوا حزن از جان بو تمام بر آمد(ديوان، ص147)چشماروچو چشمارو آنگه خورند از تو سيركه از بام پنجه گز افتي به زير(بوستان، يوسفي، ص96)بحر دست تو بهر چشماروشايد از بركشد هزار چو نيل(كمال الدين اسماعيل، ص483) در بارة چشمارو مرحوم احمد علي رجايي تحقيقي كرده است كه درمجلة ادبيات دانشگاه مشهد سال اول 1344 شماره 4 به چاپ رسيده و خلاصه آن به شرح زير است: «چشمارو: معني آن در لغت چيزي است كه به منظور دفع چشم زخم از انسان، حيوان، باغ، كشتزاز، خانه و جز آن بسازند. اما بنا بر توصيف عطار نيشابوري در اسرار نامه و رسم موجود در برخي از روستاهاي ايران، چشمارو كوزه يا سفالي است كه بر آن چشم و روي آدمي را به زيبايي مي كشيده اند و آن را با پارچه اي رنگين مي آراسته اند و براي دفع چشم زخم از اهل خانه و اموال و باغ و كشتزار در آن سكه هاي سفيد و سياه مي ريخته اند و در شب چهار شنبه سوري از بام خانه به كوچه مي افكنده اند تا بشكند و سكه هايش را منتظران و عابران بردارند...» (شرح بوستان يوسفي، ص294)عطار در ضمن داستاني شيوة ساختن چشمارو را بيان كرده و صورت و تن آدمي را به چشماروي آراسته مانند كرده است.سفالي را بيارايند زيبافرو پوشند او را شعر ديباكنند از حيله چشماروي آغازكه چشماروي دارد چسم بد باز(اسرار نامه، ص98)اينكه چشمارو در پشت بام قرار داشته يا از پشت بام مي افكنده اند و داراي چشم و رويي بوده است، در اين بيت اسعد گرگاني ديده مي شود:چرا از تو كس نيابد خوشيّ و كامچه رو توچه چشماروي بر بام(ويس و رامين، ص114)چشم زدمهره اي باشد از شيشة سياه و سفيد و كبود كه به جهت دفع چشم زخم برگردن اطفال بندند. (ف. نفيسي) رجوع شود به مهره.زاج (زاغ) معرب زاك است كه به هندي پهنگري گويند. (غياث) ماده اي است شبيه نمك كه از چربي و نمك و گوگرد به هم مي رسد و از نمك سبكتر است و رنگهاي مختلف سفيد، سيـاه، سبـز، زرد و سـرخ دارد. قـطعة كوچكي از آن براي دفع چشم زخم به آتش مي افكنند. نگارنده در سالهاي دور موارد بسياري از در آتش افكندن زاج را به چشم ديده است. براي كسي كه تصور مي شد چشم خورده است،‌قطعه اي زاج را همراه مقداري اسفند در آتش مي انداختند. با حرارت آتش زاج باد مي كرد و اغلب به صورت چشم در مي آمد، سپس رخنه اي در آن پديدار مي شد و باد درون زاج بيرون مي آمد. ناظرين با ديدن آن باور داشتند كه آنچه ديده اند، چشم شور حسود بوده است كه اينك كور شده و اثر چشم زخم او از ميان خواهد رفت.فيروزه در لغت نامه از قول نوروزنامه آمده است: «و خاصيتش [خاصيت فيروزه] آنكه چشم زدگي باز دارد.» حجر العين هم بدان گفته اند. معمولاً قطعة كوچكي از فيروزه را بر دوش و بازوي كودكان نصب مي كردند تا از چشم زخم جلوگيري كند.مهره ها از اشياء ديگري كه براي دفع گونه هايي از چشم زخم بويژه براي كودكان استفاده مي كرده اند، از انواع مهره هاي بوده است. در فرهنگها از اين مهره ها به عنوان دافع چشم زخم نام برده اند. مطلق مهره، مهرة ارزق يا كبود كه بر خود مي آويخته اند، مهرة گهواره يا نظر قرباني كه بر بالاي گهواره مي آويخته اند. مهرة گيس بند كه به گيسوي كودكان مي آويخته اند و مهرة افسون كه بدان چشم زخم را دفع كنند و زنان و مردان را بند كنند.همي جانش از رفتن من بخستيكي مهره بر بازوي من ببست(شاهنامه)مهرة ارزق آوريد به دستوز پي چشم بد در ايشان بست(هفت پيكر، ص332) تو نياز عشق چون فرهاد و مجنون نيستمبود از سنگ ملامت مهرة گوهواره ام (2)(صائب، ج5، ص2561)به دكّان او مهرة گيس بندفرو ريخته بهر دفع گزند(ميرزا طاهر وحيد، از آنندراج)نشرة زعفران چنانكه در توضيح تعويذ ملاحظه شد، ظاهراً از زعفران و مشك به عنوان تعويذ استفاده مي شده است، اما از آب زعفران كه با آن دعاهايي مي نوشته و آن را نشره مي گـفـتـه اند، بدون ترديد براي دفع چشم زخم و امور خارق العاده ديگر استفاده مي كرده اند.از زعفران چهره مگر نُشره اي كنمكابستني به بخت سترون در آورم(خاقاني، ص240)خاقاني در بيتي ديگر نيز گفت است:
هان رفيقا نُشره آبي يا زُكال آبي سازكز دل و چهره زُكال و زعفران آورده ام(خاقاني، ص256) نُشره آب را در لغت،‌آب دعا، نُشره يا ماء النشره معني كرده اند، بدين گونه كه دعا را با زعفران بنويسند و با آب باران نيساني بشويند و براي شفا بياشامند، دكتر كزازي در توضيح بيت اخير نوشته اند «نُشرة آب،‌آبي رنگين بوده است كه با زعفران مي ساخته اند و بدان لوح كودكان را مـي آراستـه اند، يا دعاي چشم زخم مي نوشته اند.» (سراچة آوا و رنگ، ص108) خاقاني در بيتي ديگر، برگ زرد شدة درخت رز را به خاطر رنگ زعفراني آن به خط تعويذ گران تشبيه كرده است.خمّ چو پري گرفته أي يافته صرع و كرده كفخط معرّمان شده برگ رز از مزعفري(خاقاني، ص430)نمك بر آتش افشاندن يا بر دوش و بازو آويختن يكي از مواد ديگري كه از آن براي پيشگيري از چشم زخم استفاده مي شد، نمك بود. قطعه هاي كوچك و چهار گوش نمـكهاي بلـورين را در پـارچه اي مي دوختنـد و آن را بر شانة كودكان نصب مي كردند. نوع ديگر استفاده از آن براي پيشگيري از چشم زخم، بر آتش افكندن مقداري نمك نرم بود. خاقاني دربيتي سروده است:شو نمك بر آتش افكن كزسر خوان بهشتخوش نمك در طبع و شكر در زبان آورده ام(ديوان، ص256) دكتر كزاري در توضيح اين بيت نوشته اند: «نمك بر آتش افكندن، مانند اسپند سوختن, كناية ايماست از به شگفت آمدن از زيبايي و سرآمدگي چيزي يا كسي. در گذشته براي پرهيز از چشم زخم، نمك بر آتش مي افشانده اند... نمك به آتش افكندن دو كـاربـرد و معـني مي تـواند داشـت، يـكي دوري از گزند چشم است و ديگري بهره بردن از ارمغان خاقاني.» (سراچة آوا و رنگ، ص108) شايد كاربرد نمك براي دفع چشم زخم، با شوري نمك و چشم شوري ارتباط داشته باشد.نيل بر چهره كشيدن يكي ديگر از راههاي پيشگيري از چشم زخم، كشيدن نيل بر چهره است. خاقاني شرواني در ابياتي سردوه است:دفع عين الكمال چون نكندرنگ نيلي كه بر رخ قمر است(ديوان، ص67)يا: تو نيل بر كشي به مه از بيم چشم بدمن غرق نيل چشم نيلوفر آيمت(ديوان، ص573)نظامي:هر نيل كه بر رخش كشيدندافسون دلي بر آن دميدند(ليلي و مجنون، ص59)انوري ابيوردي نيز گفته است:بختت نه سميني است كه ره گم كند اقبالكر نيل كشد دشمن بدبخت ورم را(انوري، ج1، ص7) استـاد دكتر شهيـدي در توضيـح اين بيـت از شـرح فراهاني بر ديوان انوري نوشته اند: «و متعارف است بر پيشاني و رخسارة اطفال فربه كه در نظر مردم خوش آيند و مردم را رغبت به ديدن ايشان باشد، بواسطة دفع چشم زخم نيل كشند.» (شرح ديوان انوري، ص42) چنانكه شواهد بالا نشان مي دهد نيل بر چهره كشيدن براي دفع چشم زخم اختصاص به كودكان نداشته است.هفت هيكليكي ديگر از تعويذهايي چشم زخم، هيكل هفت هيكل است. در غياث اللغات هفت هيكل چنين توضيح شده است: «هفت دعاست كه در هر روز هفته يك دعا از او خوانند كه موجب امن و سلامت باشد. (غياث)خاقاني در مدح ممدوحان خود گفته است:در حمايل، حوريان از نام اوهشت جنت، هفت هيكل كرده اند(ديوان، ص517)و:هر هشت حرف افضل ساوي است نزد منحرزي كه هفت هيكل رضوان شناسمش(ديوان، ص895)هيكل يكي ديگر از تعويذهايي كه ظاهراً شكل پيكر و هيكل شخص داشته و چيزهايي روي آن مي نوشته اند، هيكل نام دارد. در توضيح هيكل نوشته اند:«دعا كه به بازو بندند چشم زخم را. (لغ)خاقاني در مرثيه فرزندش سروده است:هيكل و نشره و حرزي كه اجل باز نداشتهم به تعويذ گر شعوذه گر باز دهيد(خاقاني، ص164)خاص از براي وسوسة ديو نفس راشايد گر اين سخن بنويسي به هيكلي(لغ، از سعدي) هركدام از اين راههاي پيشگيري از چشم زخم، اختصاص به مناطقي خاص داشته، يا در برخي از مناطق كاربرد بيشتري داشته اند.ج- اعمال و شيوه هاي ديگر پيشگيري از چشم زخم نظامي در خردنامه يكي از راههاي پيشگيري از چشم زخم را دادگري و مهرباني با مردم دانسته است. او از قول اسكندر، پس از آنكه همة جهان را گشت و مردم را به دينداري دعوت كرد، و مرگ خويش را نزديك ديد، به مادرش سفارش نامه اي نوشت كه با مردم دادگري و مهرباني نما و طوري رفتار كن كه:به پروردن داد و دين زينهارنگهدار فرمان پروردگارگر آيم چنان كن كه از چشم بدنه تو خيره باشي نه من چشم زد(خردنامه، ص167) يـكي ديـگر از جمـله كارهايـي كه بـراي دفع چشم زخم مي كردند اين بود كه لباس هاي فردي كه در مظان چشم رسيدگي بود به كيفيتي ويژه با دست راست اندازه گيري مي كردند و اين كار را آن قدر تكرار مي كردند كه به زعم خودشان «نظر در رفته» باشد. و بالاخره يكي از راههاي درمان چشم خورده،‌درمان به وسيلة پزشك است. نظامي در خردنامه افسانه اي نقل كرده است، بدين مضمون كه اسكندر از عشق يكي از كنيزكان زيبايش كه دچار بيماري سختي شده بود بسيار دلگير و ناراحت بود. در همان احوال شبان پير و سالخورده يي را ديد، از او خوشش آمد و از او خواست كه از تجربيات شباني اش برايش ماجراهايي نقل كند. شبان با تجربه كه خدمت شاهان ديگر كرده بود، پس از آگاهي از انگيزة اسكندر داستان شاهزاده اي را براي او نقل كرد كه به معشوقة زيبايش چشم زخم رسيده بود:عروسي ز پايين پرستان اوكز او بود خرّم شبستان اوشد از گوشة چشم زخمي نژندتب آمد شد آن نازنين دردمند
در آن تب كه جز داغ دودي نداشتبسي چاره كردند و سودي نداشتسهي سرو لرزنده چون بيد گشتبدان حد كز از خلق نوميد گشت(خرد نامه، ص52) شاهزاده كه تحمل چنين وضعي را نداشت، پيش از مرگ عروس زيبايش، دل بر مـرگ نهـاد و بـراي نابـودي خويش راهي بياباني شد كه بدان بيابان مرگ مي گفتند و هر كس به آنجا مي رفت ديگر بر نمي گشت. يكي از دوستان شاهزاده چون از اين ماجرا آگاه شد، سواره و نقابدار راه شاهزاده را بست، او را دستگير كرد و به طور ناشناس در زير زمين خانه اش زنداني نمود و براي درمان كنيزك طبيبي ماهر را به بالينش برد و سرانجام معشوقة شاهزاده را درمان كرد.پريرخ ز درمان آن چيره دستاز آن تاب و آن تب به يكباره رستهمان آب و رنگش در آمد كه بودتماشا طلب كرد و شادي نمود(خردنامه، ص54) ادامة ماجرا بر خواننده معلوم است. به نظر مي رسد كه داستان كنيزك در مثنوي از همين داستان فراهم آمده باشد. به هر حال در اين داستان شخص چشم زخم رسيده بوسيله طبيب درمان مي شود.نتيجه گيري نخستين نتيجة اين مقاله، آشنايي خوانندگان با تمام اصطلاحات مربوط به چشم زخم است. سپس خواننده از چگونگي روي دادن چشم زخم و با ميزان اعتقاد گذشتگان با آن آشنا مي شود. نكتة مهم ديـگر اينـكه، علي رغم نظـر عامة مردم كه چشم زخم را امـري قـرآني و ديني قلمـداد مي كنند و اعتقـاد نداشتن به آن را ناديده گرفتن امري ديني مي دانند و محققين نيز معتقدند كه چشم زخم در ايران، مربوط به دورة اسلامي است؛ اما در قرآن كريم، به آن چندان اعتنايي نشده است و در تنها مورد مهم از سه موردي كه اغلب مفسران آن را مربوط به چشم زخم دانسته اند، يعني آية «ليزلقونك بابصارهم»مي توان با توجه به معاني فراوان «يزلقون» از قبيل هدف قرار دادن، انداختن، از پاي در آوردن، هلاك كردن و از مرتبه اي فرو افكندن، در مفهومي غير از چشم زخم توجيه كرد. چنانكه ملاحظه شد در لسان العرب و برخي تفاسير «ليزلقونك بابصارهم» را چيزي مانند «نزديك است فلاني با چشمش مرا بخورد و مرا بيندازد»، دانسته اند. و آيه را چنين معني كرده اند؛ طوري با غضب به تو مي نگرند كه نزديك است ترا از مرتبه اي كه هستي با چشمشان فرو بيفكنند و هلاك نمايند. و اين در حالي است كه در تفاسير، دعاها، ادبيات و اعتقادات عمومي مردم، چشم زخم جايگاه پر اهميتي دارد. امّا از سوي ديگر اعتقاد داشتن به چشم زخم مي تواند امري خرافي و غير علمي تلقّي نگردد، زيرا تأثير چشم، مي تواند از مقولة تأثيراتي باشد كه عارفان و حكيمان، تأثير نفس، همت، نظر، خاطر و. . . مي خوانده اند و امروزه نيز هيپنوتيزم، خوابهاي مصنوعي و مغناطيسي، انرژي درماني، تله پاتي، حس ششم و. . . كه طرفداران فراواني دارد، از همين نوع است. بعلاوه، اعتقاد داشتن يا نداشتن به چشم زخم و پذيرش و آمادگي رواني، مي تواند در رخ دادن يا ندادن آن نقش مهمّي داشته باشد و براي آناني كه چشم زخم را باور دارنـد، انـواع تعـويذها و اشيائـي كه بـه عنـوان دافع چشم زخم استفاده مي شود، مي تواند تأثير رواني واقعي و شگفت انگيزي در پيشگيري و درمان آن داشته باشد. نتيجة ديگر مقاله، آشنايي با انواع راهها و شيوه هاي متنوعي است، كه براي پيشگيري و درمان چشم زخم در متون مختلف آمده است و خود اين امر نشانة اعتقاد داشتن و نگراني فراواني است كه نسبت به اين موضوع داشته اند.


منابع و مآخذ
1- قرآن كريم.2- آملي، محمد بن محمود، نفايس الفنون. شيراز: معرفت، 1382.3- ابن منظور، لسان العرب. انتشارات دار الاحياء، طبعه جديده، الطبعه الاولي 1408 هـ . ق.4- ابـو الفتـوح رازي، تفسيـر قرآن. قم: انتشارات كتابخانة آيت الله مرعشي، 1404 هـ. ق.5- اسعد گرگاني، فخرالدين، ويس و رامين. تصحيح محمد روشن، انتشارات صداي معاصر، 1377.6- انوري ابيوردي، اوحدالدين، ديوان اشعار. به اهتمام محمد تقي مدرس رضوي، تهران: علمي و فرهنگي، چاپ سوّم، 1364. 7- حسيني، حسين بن احمد، تفسير اثني عشري. تهران: ميقات، چاپ اول، 1364.8- حافظ، شمس الدين محمد، ديوان اشعار. تصحيح قزويني – غني، به كوشش ع. جربزه دار، تهران: اساطير، 1367.9- خاقاني شرواني، ديوان اشعار. تصحيح ضياء الدين سجادي، تهران: زوار، چاپ دوم، 1357.10- خرمشاهي، بهاء الدين، حافظ نامه. تهران: علمي و فرهنگي، چاپ دوم، 1367.11- خلف تبريزي، محمد حسين، برهان قاطع. به اهتمام محمد معين، تهران: امير كبير، چاپ پنجم، 1362.12- دايه (رازي) نجم الدين، مرصاد العباد. تصحيح محمد امين رياحي، تهران: علمي و فرهنگي، چاپ سوم، 1366.13- دهخدا، علي اكبر، لغتنامه. زير نظر محمد معين و سيد جعفر شهيدي، چاپ جديد، بهار 1373.14- رسائل اخوان الصفا. چاپ بيروت، سال 1957 ميلادي، ج4.15- رامپوري، غياث الدين، غياث اللغات. بكوشش منصور ثروت، تهران: امير كبير، چاپ اوّل، 1363.16- ستار زاده، عصمت، ترجمه شرح سودي بر حافظ. تهران: حقيقت، چاپ دوم، 1351.17- سعدي، مصلح الدين، كليات. تصحيح محمد علي فروغي، تهران: امير كبير، چاپ سوم، 1362.18- شهيـدي، سيـد جعفـر، شـرح لغـات و مشـكلات ديـوان انـوري. تهران: علمي و فرهگني، چاپ دوم، 1362.19- شيخ الاسلامي، محمد هادي، دانشنامة شيخ الاسلامي. شيراز: كتابفروشي محمدي، 1375 هـ . ق.20- صائب تبريزي، ديوان. به كوشش محمد قهرمان، تهران: علمي و فرهنگي، چاپ دوم، 1370.21- طبرسي، ابي علي فضل بن حسن، مجمع البيان. بيروت: نشر دار المعرفه، چاپ اول، 1406 هـ . ق.22- عبدالرحيم بن عبدالكريم، منتهي الارب. تهران: سنايي، بدون تاريخ.23- عطار، فريدالدين، اسرار نامه. صادق گوهرين، تهران: چاپ صفي عليشاه، 1338.24- غـزالي، امـام محمد، كيمياي سعادت. به كوشش حسين خديو جم، تهران: علمي و فرهنگي، چاپ سوم، 1364.25- قمي، شيخ عباس، مفاتيح الجنان. مصحح، ناطق نوري و موسوي دامغاني، تهران: فراهاني، بدون تاريخ.26- سفينـه البحـار. انتشـارات كتـابخانة سنايي، چاپ كتابخانة علمية نجف، 1355 هـ . ق.27- كزازي، ميرجلال الدين، سراچة آوا و رنگ. تهران: سازمان سمت، 1376.28- كمال الدين، اسماعيل، ديوان اشعار. به كوشش حسين بحر العلومي، كتابفروشي دهخدا، 1348.29- مستر هاكس، قاموس كتاب مقدس. تهران: اساطير، چاپ اول، 1377.30- مولوي، جلال الدين، مثنوي معنوي. به همت نيكلسون، تهران: مولي، چاپ چهارم، 1365.31- ميبدي، رشيدالدين، كشف الاسرار. به كوشش علس اصغر حكمت، تهران: امير كبير، چاپ پنجم، 1371.32- نسفي، نجم الدين عمر، تفسير نسفي. تصحيح دكتر جويني، تهران: بيناد فرهنگ، 1354.33- نظامي گنجوي، اقبالنامه. تصحيح و شرح حسن وحيد دستگردي، تهران: علمي، بدون تاريخ.34- شرفنامه. تصحيح و شرح حسن وحيد دستگردي، تهران: علمي، 1317.35- خسرو و شيرين. تصحيح و شرح حسن وحيد دستگردي، تهران: علمي، بدون تاريخ.36- ليلي و مجنون: تصحيح و شرح حسن وحيد دستگردي، تهران: علمي، بدون تاريخ.37- هفت پيكر. تصحيح و شرح حسن وحيد دستگردي، تهران: علمي و فرهنگي، بدون تاريخ.38- نفيسي، علي اكبر (ناظم الاطباء)، فرهنگ نفيسي. تهران: كتابفروشي خيام، چاپ مروي، بدون تاريخ.39- يوسفي، غلامحسين، شرح بوستان. تهران: خوارزمي. چاپ چهارم، 1369.
سينه مشروح (تحليل تحمل پذيري مولانا در دو داستان مثنوي)
دكتر محمود براتي*
مقدمه:تحمـل و سعـه صـدر مـولانا هـم در زنـدگي و هم در آثـاري وي نقشـي روشـن و برجسته افكنده است و در هر دو حوزه قابل تأمل و بررسي است تحمل پذيري در فارسي معادلهايي چون حلم، سعه صدر و ظرفيت، بردباري، شيكيبايي، خويشتنداري و صبر در برابر امور مختلف بيروني و دروني انسان دارد و بيان قرآني آن شرح صدر است. تحمل پذيري در زندگي جلال الدين محمد بلخي محصول گذر از سه مرحله پر فراز و نشيب عمر وي است چنانكه در اين بيت آمده است كه:حاصل عمر سه سخن بيش نيستخام بدم پخته شدم سوختمسير استكمالي مولانا بي تحمل رنج و هموار كردن مشكلات حاصل نشده است محصول اين تجربه زندگي بعدا در آثارش كه در بخش پاياني عمر وي پديد آمده نـقش افـكنده است در اين مـقاله مـي كـوشيم در سه بخش تجربه زندگي، پيش دانسته هاي مولوي و الگوهاي اصلي دلبرده وي به تحليل و بررسي تحمل پذيري وي بپردازيم.الف: تجربه زندگي دوره نخست حيات مولانا از همان آغاز كودكي به اقتضاي شغل پدرش كه چون طبيبي دوار گرد شهرها مي گشت، پيوسته بي آرام و قرار گذشت. سفر بي بازگشت و ناگزير جلال الدين نوجـوان و خوانـده اش از وطـن مالـوف به غـرب عالـم اسـلام و رسيـدن پـي در پـي خبـرهاي وحشت زاي حمله مغولها به ايران و بويژه خراسان و آوارگيهـاي دائم پدرش به او آموخت كه مدرسه اي در موطني آرام نخواهد داشت و بايد همه دانش ها را ضمن سفر از شهرهاي مختلف و پر از مقيم و مهاجر از جمله بغداد سالهاي 620 هجري از دست و دهان همراهان موافق بويژه پدر و شاگردان او بگيرد و بر مطالعه و آموختن بر پشت مركب و ضمن كوچ و گذر صبوري ورزد. كسب دانش از دغدغده هاي جواني او بود و چنانكه نقل شده روح جستجو گر او در درس و بحث در ديار غربت چنان درگير بود كه فرصت خور و خواب نمي يافت و از فرط خستگي نالان مي شد(1) از دست دادن عزيزاني چون مادرش در لارند و پدرش در قونيه (628 هـ ) در غربت مولاناي جوان را آبديده حوادث تلخ و ناگوار زندگي كرد حدود سال (638 هـ) لالاي پير او محقق كه براي او بجاي پدر بود رخت به ديگر سراي كشيد و عيش وي را منغص كرد و در سال (640 هـ ) همسرش گوهر خاتون در گذشت البته اين حوادث براي هر كس در زندگي رخ مي دهد و مولانا نيز در برابر اين مصائب از راه نماند اما اگر قدري به منحني زندگي او توجه شود برخي از اين حوادث زودرس و پي در پي بود گرچه به شكيبايي او مي افزود و هر فراق و هجراني تجربه اي براي صبر در مصائب بود و او را پله پله پيش مي برد. مـولانا وقتي در سي و سه سالگي از شام به قونيه باز آمد بزرگ عصر شناخته مي شد اما اين هنوز دوران پختگي وي نبود. دوران پختگي او زماني آغاز شد كه تمام دانش هاي اندوخته دوران خامي اش در پرتو شمس قرار گرفت. و رسيدن به پختگي ساده نبود و صبر طاقت سوزي را طلب مي كرد شمس با بي پروايي تمامي اعتبارات اجتماعي و علمي و محصول زهد و پرهيز او را گرفت تا به وي عشق را هديه كند. او سجاده نشين با وقار را بازيچه كودكان كوي كرد. آنچه در اين مرحله در مورد مولانا اهميت فراوان دارد قرباني كردن همه آن تعلقات و دلبستگي هاي دوران شهرت است به پاي عشق كه تسليم و تواضع و شرح صدري مردانه را مي طلبيد همان چيزي كه در پاسخ شمس دريانوشي محمد(ص) در برابر تنگ حوصله بودن با يزيد قلمداد كرد و در هر مرحله براي اثبات دريايي و شكيبايي چنان تسليم و تواضعي از خود نشان مي داد كه شمس را با همه عظمت روحي شگفت زده مي كرد زماني كه مولانا خود را به دست تربيت شمس سپرده بود و تقاضاهاي گوناگون وي را بر آورده مي كرد، شمس از سرشگفتي و تحسين شرح صدر وي را ستوده مي گويد «اگر صد سال بكوشم ده يك علم و هنر او حاصل نتوانم كردن آن را نادانسته انگـاشتـه اسـت و چنـان مي پنـدارد خـود را پيـش من وقت استماع كه شرم است نمي توانم گفتن كه بچه ي دو ساله پيش پدر يا همچو نو مسلماني كه هيچ از مسلماني نشنيده باشد زهي تسليم»(2) با وجود آنكه شمس اصراري بر آزمايشهاي سخت در باره مولانا ندارد و او را در انتخاب فرو شكستن غرور و شكيبايي ورزيدن يا با اعتبار اجتماعي زيستن آزاد گذاشته است. و مي گويد «تو به پاي من نمي تواني راه بروي من درويش بي نام و نشاني هستم كه تنها فارغ هر جايي بگردم و بر دكاني بنشينم و مرد اهل مفتي شهر را نتوانم بر هر دكاني و بر هر جايي با خود بردن در هر تولي سر بر كنم. . . هرچه دشوارت آيد بر تو لازم نيست»(3) اما مولانا بر اين شرايط صبر مي كند زيرا كمالي در آن مي بيند بنابر اين از پي آفتاب مي رود تا راز شريف بيابد.چون مه پي آفتاب رفتم گه كاهيدم گهي فزودمتفهيم تو تيز كرد گوشم كان راز شريف را شنيدم(ديوان شمس غزل 1560) مولانا در پذيرش تكاليف سخت از سوي شمس ترديدي بخود راه نمي دهد و در تحمل هر فداكاري جانش دلير است و در پرتو شمس و همرهمي خضري پي خجسته چون او طي اين مراحل مي كند در غزل زير التزام مولانا نسبت به شمس بخوبي آشكار است.مرده بدم زنده شدم گريه بدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پاينده شدمگفت كه سر مست نه اي رو كه از اين دست نه ايرفتم و سرمست شدم وز طرب آكنده شدمگفت كه تو كشته نه اي وز طرب آغشته نه ايپيش رخ زنده كنش كشته و افكنده شدمگفت كه ديوانه نه اي اين خانه نه ايرفتم و ديوانه شدم سلسله بندنده شدمگفت كه تو شمع شدي قبله اين جمع شديجمع نيم شمع نيم دود پراكنده شدمگفت كه شيخي و سري پيشرو راهبريشيخ نيم پيش نيم امر تو را بنده شدمگفت كه تو زير ككي مست خيالي و شكيگول شدم هول شدم وز همه بر كنده شدمديده سير است مار جان دلير است مرازهره شير است مرا زهره تابنده شدم(ديوان شمس غزل 1393) پس از گذشتن از اين مراحل است كه سينه تنگ او فراخ تر از فلك مي شود و به آرامش و طمئنينه اي مي رسد كه سينه جوانمرد او هر خشم و غضب اضطراب و شغبي را دفع و ترك مي كند و بر اين دريا دلي و سينه فراخي مفاخره مي كند كه:فراخ تر ز فلك گشت سينه تنگملطيف نر ز قمر گشت چهره زردمشرابخانه عالم شده است سينه منهزار رحمت بر سينه جوانمردم(ديوان شمس غزل 1772)و ايـن در دوران سوختگي است كه مولانا با سرودن غزليات شمس مرهمي بر سوز و گداز ناشي از هجران شمس مي نهد.
ب- پيش دانسته هاي مولانا مولانا با نكته هاي قرآني و آموزه هاي عرفاني بخوبي آشناست و در طول زندگي خود با آن دانسته ها زيسته است و هندسه فكري او با همين دانشهاي ديني شكل گرفته است. در قرآن بيش از صد بار از ريشه صبر كلماتي آمده است(4) صبر از ويژگيهاي پيامبران است بويژه پيامبران اوالعزم است و پيامبر اسلام به صبر دعوت شده است همانطور كه پيامبران اوالعزم صبر كرده اند و مؤمنان به استعانت از صبر و صلوه توصيه شده اند گرچه امر دشوار است، در قرآن سفارش به حق در كنار سفارش به صبر آمده است. واژه حليم نيز از واژه هاي كليدي قرآن در اين زمينه است گرچه معادل صبر نيست و بيشتر در قرآن صفت خدا قلمداد شده است اما انسانها نيز به قدر ظرفيتشان مي توانند از اين صفت برخوردار شوند چنانكه مولانا حلم پيامبر را عكسي از حلم الهي و كف بحر حلم خدا مي داند (1/ ص164، س 267) با اينكه پيامبر صد هزاران حلم دارد (4/ ص 401، 209) و هر حلمي از آن چون صد كوه است. واژه حليم نزديك به بيست بار در قرآن آمده است و يكي دوبار درباره پيامبران بخصوص حضرت ابراهيم و پيامبر اكرم بكار رفته است.(5) موضوع شرح صدر پنج بار در قرآن مطرح شده است و از آن به عنوان نعمتي كه خداوند به بندگان خاص خود عنايت مي كند ياد شده است بويژه بر پيامبر اكرم(ص)
بـواسطه اين نعمـت كه از سـوي خـدا بـوي عـطا شـده اسـت منـت نهاده شده است و حضرت موسي براي مقابله با فرعون از خداوند تقاضاي شرح صدر مي كند.(6) در آموزه هاي عرفاني نيز صبر يكي از مقامهاي عرفاني است و تسليم و تواضع صوفي در برابر مصائب و ابتلائات بر وي فرض است بويژه صبر در هر بلا امتحان از شرايط سلوك است كه سالك در اين زمينه بايد فرمانپذير پير باشد. مولانا بارها بر پير گزيدن در مثنوي اشاره دارد ( ر.ك 1/ 2943- 2974 – 2975 – و 2/3454 - 2455 - 1984 - 3454 و 6/3784 - 424) در دفتر اول با عنوان «در صفت پيرو مطاوعت وي پير را» براي حسام الدين پير را وصف مي كند. پس از تأكيد بر انتخاب پير وصيت رسول الله(ص) را به حضرت علي آورده است كه يا علي به صحبت عاقل و بنده خاص تقرب جو تا از ايشان هم پيش قدم تر باشي.يا علي از جمله طاعات رابرگزين تو سايه خاص اله(دفتر اول 1/ب 2970)از همه طاعات اينت بهتر استسبق يابي بر هر آن سابق كه هست(1/2973)پس از اين توصيه تسليم در برابر پير و نازكدل نبودن و صبوري ورزيدن از شرايط راه است.
چون گرفتت پير هين تسليم شوهمچو موسي زير حكم خضر رو 1/ 2974 و 2975صبر كن بر كار خضري بي نفاقتا نگويد خضر رو هذا فراق بعـد از اين اشاراتي به داستان خضر و موسي دارد و تسليم و تواضع و پايداري و شكيبايي را توصيه مي كند.چون گزيدي پير نازكدل مباشسست وريزيده چو آب و گل مباش 1/2984ور بهر زخمي تو پر كينه شويپس كجايي صيقل آئينه شوي 1/2985 آنگاه داستان آن پهلوان كم تحمل را مي آورد كه از استاد دلاك مي خواهد تا بر شـانه گـاهش نقش شير زند، اما بر زخم سوزن طاقت نمي آورد و شكيب نمي ورزد و مولانا در نتيجه داستان، چاره كار در رهايي از بينش نفس را صبر بر ناملايمات عنوان مي كند.اي برادر صبر كن بر درد نيشتا رهي از نيش نفس گبر خويش 1/3007علاوه بر اين راه عشق راهي مرد افكن است و ز عاشق جز پاكبازي و فنا نمي طلبد نازك دلان ناز پرورده تنعم را به راهي چنين خوني و پر خطر راه نيست.بس شكنجه كرد عشقش بر زمينخود چرا دارد ز اول عشق كين؟
عشق از اول چرا خوني بود؟تا گريزد آنكه بيروني بود 3/4749 - 4750 بنابر اين مولانا بر تمامي مشكلات و سختي هاي راه سلوك واقف است و صبوري مي ورزد و ميزان تحمل خويش را بالا مي برد و به ديگران نيز توصيه مي كند. در دفتر دوم مثنوي «در بيان امتحان هر چيزي تا ظاهر شود خير و شري كه در ويست» به تفسير آيات قرآن در اين زمينه مي پردازد و عوارض طبيعي و امتحانات و آزمونها و سرد و گرم روزگار را لازمه كمال انساني مي داند.حق تعالي گرم و سرد و رنج و دردبر تن ما مي نهد اي شير مردخوف و جوع و نقص اموال و بدنجمله بهر نقد جان ظاهر شدن 2/2968 و 2969 تا 3973 در بسياري از داستانها و تمثيل هايي كه در آثار او بكار رفته است و به نحوي از متـون پيـش از وي بـر گرفته شـده است بر ادب تسليـم پـاي مي فشرده و درويشي و خرسند را در مقام بندگي سفارش مي كند و بي ادب را از لطف حق محروم مي داند و خود را نيز عاشق قهر و لطف معشوق مي داند و داشتن درد و تحمل آن را موجب رسيدن به مقصد معرفي مي كند و تاكيدي ورزد كه داشتن درد و فقر، دوا و نوا را در پي خـواهد آورد و صبـر بر تشنگي باعث جوشيدن آب از بالا و پست وجود آدمي مي شود و نياز و درد صبر و سكوت مريم است كه موجب معجزه وي شد و خرماي خشكيده برايش رطب تازه آورد.آن نياز مريمي بوده است و دردكه چنان طفلي سخن آغاز كردهر كجا دردي در آنجا رودهز كجا فقري نوا آنجا رودآب كم جو تشنگي آورد به دستتا بجوشد آبت از بالا و پست مولانا در مثنوي با آوردن تمثيل نخودها از درون ديگ آنها را به انسانها بي تشبيه مي كنـد كـه بـراي مـرد خدا شدن و كمال يافتن بايد تحمل مصائب و شدايد را بكنند و در نظر وي «ملازمه دائمي فناي في الله و بقاي بالله از جمادي تا عدم حركتي كمالي است».(7) در غزليات شمس با آنكه از رنج فراق بي تاب است و دوران سوختن و ساختن وي است اما در بسياري از مورد صبر را مفتاح فرج مي داند و در غزلي يازده بيتي با همين رديف بر ضرورت صبر در عشق تأكيد مي ورزد.اي دل فرو رو در غمش كالصبر مفتاح الفرجتا رو نمايد مرهمش كالصبر مفتاح الفرجچندان فرو خور اندهان تا پيشت آيد ناگهانگرمي و عرش اعظمش كالصبر مفتاح الفرجباري دلم از مرد و زن بر كند مهر خويشتنتا عشق شد خال و عيش كالصبر مفتاح الفرجديوان شمس، ج1 / غ 519/ 5524-5525-5527 علاوه بر اين مولانا شمس را نيز به خاطر سينه مشروحش مي ستايد و دولت منصور مي نامد.نوح تويي، روح تويي فاتح و مفتوح توييسينه مشروح تويي بر در اسرار مراقطره تويي بحر تويي، لطف تويي قهر توييقند تويي، زهر تويي، بيش ميازار مراديوان شمس – ج1/ غ 37/478-480 البته تسليم و رضا در كف شير نرخونخواره كه از محورهاي اصلي فكر اشعريّت است و مولانا در بيان اصول آن جزمي بي گذشـت اسـت نيـز از زمينـه هاي فكـري و اعتقادي مولاناست و خداي اشعريان خداي خودكامه و بي منطقي است كه هيچ مجوزي عقلي و اخلاقي براي رفتارش نيست و همه كار تواند كرد(8) و وظيفه بنده در بـرابـرش تسليم و رضاست و هرچه آن خسرو كند شيرين بود مي بينيم كه هم دانـش هـاي ايـماني هـم علوم قـرآني و هـم آموزه هـاي عـرفـاني در تحمل پذيري مولانا و شكل دهي شخصيت و آثارش مؤثر بوده است.ج- الگوهاي مولانا در تحمل پذيري بلاكش ترين مردمان انبيا و سپس اوليا و صالحان اند «اشد الناس بلاء الانبياء ثم الصالحون ثم الامثل فالامثل» و مولانا در آثار خود از بسياري از آنان نام برده است يـا به داستان زندگي آنها اشاره دارد حضرت ابراهيم بـلاكش امتحانات سختي است و همه را تحمل مي كند همچنين نوح، موسي، ايوب، يعقوب، يوسف، يونس لقمان؛ ولي مولانا دلبرده شخصيت هايي است كه نقش آنان بر وجود مولانا خورده است و در شعاع تأثيـر آنهاسـت در ايـن ميـان شكيبايـي حضـرت ابراهيـم در قربانـي كردنهـا و امتحانات سخت، بلا جويان دشت كربلايي، تحمل پذيري حضرت علي(ع) در برابر بي ادبي دشمن مغلوب در ميدان كارزار و سعه صدر پيامبر اكرم(ص) در مواجه با كافري آشفته كار كه مهمان او شده بود براي او جذّاب و دلربا و براي ما قابل تأمل است كه دو مورد اخير در اين مجال مورد تحليل قرار مي گيرد. مولانا در دفتر پنجم داستان شگفت انگيزي را در مورد شيوه برخورد پيامبر با كافران بيان مي كند و نمونه اي علمي و روشن از حلم پيامبر را پيش رو مي نهد قصه از آنجا آغاز مي شود كه كافران مهمان پيغمبر شدند چون به مسجد در آمدند و شب فرا رسيد هر يك از اصحاب يكي از آنها را به رسم ميهماني به امر پيامبر به خانه بردند اما از آن ميان كافري درشت هيكل بود وجسم ضخمي داشت او را كس نبردماند در مسجد چو اندر جام درد پيامبر اين مهمان زفت فراخ معده را خود به منزل برد و تمامي شير هفت بز دوشايي را كه روزي بقيه اهل خانه نيـز بـود ايـن ابـو قحط خـورد و در حجـره اي رفت و كنيزي از اهالي خانه از خشم حضور اين ميهمان پر خور رفت و در حجره بر وي بست. ميهمان شكم پرست نيمه شب به قضاي حاجي نياز پيدا كرد و دردي در دلش پيچيد اما چون در را بسته ديد، ناگزير به بستر برگشت و خفت و در خواب خود را در ويرانه اي يافت و بستر به حدث آلود. صبحگاه پيامبر متوجه ماجرا شد، براي اينكه ميهمان بي ادب شرمنده نشود در را گشود و خود را نشان نداد، تا كافر از خانه گريخت در حاليكه جامه ارزشمند خويش را جا گذاشت و چون پيامبر را خبر كردنـد آب خـواست تـا خـود بـا دسـت خـويش رختخـواب را از پليدي حدث بشويد و هرچه اطرافيان اصرار كردند كه آنها اين كار را به عهده بگيرند نپذيرفت و خود دست بكار شد ناگهان كافر براي برداشتن لباس مورد علاقه اش بازگشت و پيامبر را در آن حال ديد، از بزرگواري و حلم پيامبر منقلب شد.هيكلش از ياد رفت و شد پديداندرو شوري گريبان را دريدمي زد او دو دست را بر رو و سركله را مي كوفت بر ديوار و درچون ز حد بيرون بلرزيد و طپيدمصطفي اش در كنار خود كشيدساكنش كرد و بسي بنواختشديده اش بگشاد و داد اشناختشتا نگريد ابركي خندد چمنتا نگريد طفل كي جوشد لبنگريه ابر است و سوز آفتاباستن دنيا همين دو رشته تابآفتاب عقل را در سوز دارچشم را چون ابر اشك افروز دار 5 / 122 تا 142 عاقبت در سايه عقل و سعه صدر پيامبر آن كافر از خواب گران بيدار شد و ايمان آورد.خواست ديوانه شدن عقلش رميددست عقل مصطفي بازش كشيد
گفت اين سوآ بيامد آنچنانكه كسي برخيزد از خواب گرانآب بروو زد در آمد در سخنكاي شهيد حق شهادت عرضه كن 5/169 تا 172 داستان دلكش ديگري كه مولانا به عنوان الگو براي اخلاص عمل و حلم و بردباري در راه حق بطور مفصل در مثنوي آورده است داستاني با عنوان «خدو انداختن خصم در روي امير المؤمنين(ع) كرم الله وجهه و انداختن امير المؤمنين علي شمشير از دست» است. علاوه بر باز نمودن اخلاص عمل در كار علي(ع) يكي از محورهاي اصلي اين ماجرا تفصيل و بيان صبر و حلم در برابر خشم ناشي از بي حرمتي خصم شكست خورده فرو افتاده است كه اوج داستان بحساب مي آيد.از علي آموز اخلاص عملشير حق را دان از دغلدر غزا بر پهلواني دست يافتزود شمشيري بر آورد و شتافتاو خدو انداخت بر روي عليافتخار هر نبي و هر وليآن خدو زد بر رخي كه روي ماهسجده آرد پيش او در سجده گاهدر زمان انداخت شمشير آن عليكرد و اندر غزايش كاهليگشت حيران آن مبارز زين عملوز نمودن عفو و رحمت بي محل 1/3732 - 3727 در اينجا مولانا نه تنها شگفتي خصم علي(ع) را در برابر اين عمل بيان مي كند بلكه خود نيز شگفت زده مي شود و تعجب خود را پنهان نمي كند و اصلا بجاي قهرمان داستان پرسشهاي عاطفي و تعجبي را طرح مي كند.آن چه ديدي كه چنين خشمت نشستتا چنان برقي نمود و باز جست 1/3735 پس از چند سئوال پي در پي با (آن چه ديدي؟) پاسخي در قالب سئوال از سوي مولانا تقرير مي شود.در شجاعت شير ربا نيستيدر مروت خود كي داند كيستي و پـس از ابيـات تفصيـلي ديـگر لـوازم اين اخلاق كريمه را بيان مي كند و ارزش و اهميت و تحول و بخشي حلم را ياد آور مي شود گويي كسي كه از عقل و ديده برخـوردار باشد يا بالاتر از آن، جمله عقل و ديده باشد به اين درجه از كمال دست مي يابد زير جهل و بي خبري اضطراب و بي تابي و تعجيل و شتاب كاري به دنبال مي آورد و در مرتبه اي ديـگر گـوش بودن و شنيدن تنها نيز كافي نيست و توهمات و تصورات گوناگون را به دنبال دارد و در مرحله شنيداري انسان به يقين نمي رسد بلكه چشم حق است و يقينش حاصل است از اينرو ديدن حقايق سكينه و آرامش به دنبال دارد و مولانا خود خطاب مي كند كه:اي علي كه جمله عقل و ديده ايشمه اي واگو از آنچه ديده ايتيغ حلمت جان ما را چاك كردآب علمت خاك ما را پاك كرد 1/3751 و 3752بازگو اي باز عرش خوش شكارتا چه ديدي اين زمان از كردگارچشم تو ادراك غيب آموختهچشمهاي حاضران بر دوخته 1/3756 و 3757سحر عين است اين عجب لطف خفيست بر تو نقش گرگ بر من يوسفيستراز بگشاي اي علي مرتضياي پس از سوء القضا حسن القضايا تو واگو آنچ عقلت يافتستيا بگويم آنچ بر من تافست 1/3761 و 3763 و 3764 پـس از التمـاس خصـم و اصـرار خـود مولانا بر راز گشايي اين كار شگفت آور و پـرسش بـرانگيز مولانا از زبان علي(ع) به سخن در مي آيد و پاسخ آنهمه سئوال مي سرايد:گفت من تيغ از پي حق مي زنمبنده حقم نه مأمور تنمكه نيم كوهم ز حلم و صبر و دادكوه را كي در ربايد تند بادآنك از بادي رود از جا خسيستزانك باد ناموافق خود بسيستباد خشم و باد شهوت باد آزبرد او را كه نبود اهل نمازخشم بر شاهان شه و مار اغلامخشم را هم بسته ام زير لگامتيغ حلمم گردن خشمم ز دستخشم حق بر من چو رحمت امده است 1/3794 تا 3804د: تحليل تحمل پذيري در اين دو داستانموضوع تحميل پذيري را در اين دو داستان بايد موشكافي شود:اول: اخلاق در صحنه عمل متجلي مي شود و به گفتار فريبا و سخنان دلفريب اخلاق بروز و ظهور نمي كند چنانكه مولانا براي تبيين حلم و بردباري و شكيبايي و سعه صـدر در دو داستـان مـذكور بـر كانون عملي داستان تكيه و تأكيد دارد نه بر اقوال و گفتارهاي شيرين و الغريب، عمل خالي از رياي افراد حليم، جوهر خلق نيكوي آنان را آشكار مي كند.دوم: روشن است كه همه اعمال انسان به نحوي در حوزه خلق و خوي طبيعي او قرار مي گيرد اما خلق حسن و اخلاق كريمه زماني جلوه گر مي شود و حسن و كريم نام مي گيرد كه از شكل عادي و طبيعي فراتر رود و بقول حافظ خلاف آمد عادت باشد.از خلاف آمد عادت بطلب كام كه من كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم عمـل خـلاف آمـد عـادت از ويـژگيهاي عـرفاست، بطـور طبيعـي اگـر بـه كسـي بي احترامي شود فرد مورد بي احترامي قرار گرفته خشمگين مي شود ولي خلق خوب و حلم و بردباري او وقتي معني پيدا مي كند كـه در برابـر ناملايمـات نامنتظـر و بي احترامي فرد مقابل خويشتنداري از خود نشان دهد و بر نياشوبد و به مشتي خشم آلود و زباني تلخ پاسخ نگويد. در داستان نخست از دو داستان مذكور پيامبر(ص) در برابر عمل كافر پليد و پلشت و ياوه تازيهاي او يعني مهمان شكمباره و بي پروا كه مرتكب عملي ناپسند وغير قابل تحمل شده بود بطور طبيعي بايد خشمگين مي شد و وي را از خانه و كاشانه اش به خواري مي راند اما پيامبر با حلم و بردباري و سعه صدر بر خلاف عادت همگان نه تنهـا خشـم خـويش را فـرو خـورد بـلكه به دست مبارك كه پاكي و روشني از آن مي تراويد نجاست آن كافر را از جامه خواب خانه خود سترد و تعمدا علي رغم اصرار ياران و روحي فداك گفتـن آنهـا از پـذيرش كمك و ياري آنها خودداري كرد و به تنهايي و به تن خويش اين كار سخت و مشمئز كننده را بر عهده گرفت. در داستان دوم نيز حضرت علي(ع) بر خلاف انتظار همگان كه اگر بجاي او بودند در محل قهر لطف و رحمت بكار نمي بستند و با تمام خشم خشونت موجود در دست و شمشير سر از تن مرد خدو افكن بي ادب، بي درنگ جدا مي كردند اما علي(ع) در اينجا بر خلاف عادت مألوف ديگران به جاي بكار بردن شمشير خشم و سلاح قهر تيغ حلم و آب علم و لطف را به كار مي بندد و جان همه را چاك مي كند تا قشر ظواهر را بر كند و جانهاي روشن را به صحنه آورد و آب حيات جان از ظلمت كالبدها بيرون كشد.سوم: لازمه ظهور يك اخلاق آگاهي است عقل و ديده داشتن و بهتر از آن عقل و ديده بودن است و اگر آگاهي نباشد عاقبت بيني نخواهد بود و آنگاه، صبوري و شكيبايي رخ نمي نمايد و مولانا در اين دو داستان بر اين نكته اشارت دارد در داستان اول پيامبر احوال آن عرب كافر را مي دانست و گويي آينده وي را پيش بيني مي كرد.مصطفي مي ديد احوال شبشليك مانع بود فرمان ربش 5/103ليك حكمت بود و امر آسمانتا ببيند خويش را او آنچنان 1/105117 و 116 و 114 بو در برابر اصرار ديگران براي شستشو مي گويدگفت آن دانم و ليك اين ساعتستكه در اين شستن بجوشم حكمتستاو بجد مي شست آن احداث را خاصخاص ز امر حق نه تقليد و رياكه دلش مي گفت كين را تو بشوكه در اينجا هست حكمت تو به تو 5 / 114 و 116 و 117 مولانا در همين داستان و به موضوع مشورت و همايش عقلها اشاره دارد و آيه قرآن را در بيتي درج كرده سفارش مي كند كه:عقل را با عقل ياري يار كنامر هم شوري بخوان و كار كن 5 / 167و اندكي پائين تر ابياتي مي آورد كه بيانگر نجات آن كافر به دست عقل مصطفي(ص) است.خواست ديوانه شدن عقلش رميددست عقل مصطفي بازش كشيد 5/169 و در داستان دوم حضرت علي(ع) از نظر مولانا عقل و ديده است و مي داند چكار مي كند بويژه كار او از وري خودنمايي و ريا نيست بلكه بر خلاف تصور ديگران براي اخلاص در عمل است و شائبه اي از كار براي جز خدا در آن متصور نيست؛ بنابـر ايـن در اخـلاق آگـاهي و عـاقبت بيني لازم است و اينكه فرد مي داند چه كار مي كند براي چه مقصودي دست به عمل مي زند و به نتيجه عمل و كمالي كه در پي آنست مي انديشد و بيهوده و ناآگاهانه زحمت و رنج بر خود نمي بندد و چون برزيگري در خزان دانه مي افشاند و بر جوانه زدنها و باليدنها و به خوشه نشستها شكيبايي مي ورزد تا كشت به حاصل و خوشه به خر مي آيد و درخت به ميوه بنشيند از اينرو مولانا از زبان خصم به علي(ع) مي گويد كه راز بگشا و در دانايي بر ما باز كن زيرا گرچه ماه خود روشنگر راه است اما اگر در سخن آيد نور و علي نور مي شود.ماه بي گفتن چو باشد رهنماچون بگويد شد ضيا اندر ضياچون تو بابي آن مدينه علم راچون شعاعي آفتاب حلم راباز باش أي باب هرجوياي بابتا رسد از تو قشور اندر لبابباز باش أي باب رحمت تا ابدبارگاه ماله كفواً احد 1/3768 تا 3771در همين جا ارتباط بين علم و حلم بسيار قابل توجه و تأمل است؛ حلم در عمل نياز به علم دارد و علم با حلم به كمـال مي رسـد و خـداوند عليـم و حليـم و حكيـم است و دست يافتن بشر به حكمت بي علم و حلم ممكن نيست بنابر اين رسيدن به ارزش در سايه دانش است و دانش بي ارزش بي ارزش مي ماند و به چيزي نمي ارزد ضمناً‌علي(ع) درِ (باب) شهر علم رسول و چون شعاعي از آفتاب حلم او است.چهارم: عمل اخلاقي هدف مند است اينكه فردي دست به عمل اخلاقي مي زند يا كاري خلاف آمد طبيعت و عادت خويش مي كند بايد پاسخ اين سئوال مقدر را بداند كه براي چه دست به اين كار مي زند؟ پاسـخ آن هـرچـه باشد مراتب اهميت آن عمل را روشن مي سازد. اجمالاً هدف مي تواند خود يا خلق يا خدا باشد نظر گاه مولانا در اين زمينه چيست؟ گرچه پاسخ روشن است اما توجه به دو متن مورد بحث مسئله را روشن تر مي كند. هدف پيامبر از بر خود نهادن آن رنج طاقت سوز چه بود؟ هدف حضرت رسول(ص) آگاه كردن كافر نسبت به جان تاريك خود او است و ايمان آوردن او به خدا و در اين شيوه پيامبر به هدف خويش نايل مي شود و در پايان داستان شهادت بر زبان كافر جاري مي شود و به تعبيرمولانا از دهليز تاريك تن به ايوان جان روشن مي آيد و به دعوت الستُ بِربّكُم پاسخ بَلي مي دهد، ولي مولانا بي درنگ در پي همين داستان اين هدف مندي را به همه اعمال از جمله عبادات نيز تسري مي دهد مي گويد اصولاً‌بايد هر عمل بيروني گواهي دهد از نوري دروني و اعمال هدفمند است يا بايد باشد، تا اخلاص در عمل رخ نمايد.اين نماز و روزه حج و جهادهم گواهي دادن است از اعتقاداين زكات و هديه و ترك حسدهم گواهي دادنست از سر خودخوان و مهماني پي اظهار استكاي مهمان ما با شما گشتيم راستهديه ها و ارمغان و پيش كششد گواه آنك هستم با تو خوشهر كسي كوشد به مالي يا فسونچيست؟ دارم گوهري دراندرونگوهري دارم ز تقوي يا سخااين زكات و روزه در هر دو گواهروزه گويد كرد تقوي ازحلالدر حرامش دادن كه نبود اتصالوان زكاتش گفت كو از مال خويشمي دهد پس چون بدزدد ز اهل كيشگربه طرّا ري كند پس دو گواهجرح شد در محكمه عدل الههست صياد ار كند دانه نثارنه ز رحم و جود بل بهر شكارهست گربه روزه داراندر صيامخفته كرده خويش بهر صيد خام
كرده بد ظن زني كژي صد قوم راكرده بد نام اهل جود وصدمه را5 / ب 183 تا ب 194 بنابر اين عمل اخلاقي بر حسب هدف گذاري مناسب و بروز ظهور نتايج آن ارزش، شنـاخته مي شـود و صـرف صـورت عمل نه تنها مثبت و با ارزش نيست بلكه كثـر و باژگونه است و بجار برآوردن از چاه رذات ها به سوي باغ فضيلت، خود را در ژرفاي ظلمات آن بيشتر فرو مي برد علاوه بر اين اهل عملِ به آن خلقيات و عبادات را هم بد نام مي كند و بنابر اين غايت و هدف و نتيجه عمل مهم است. در داستان دوم نيز مولانا هدف مندي را بهتر و بيشتر تبيين مي كند و از زبان علي(ع) داد سخن مي دهد و در پاسخ اين سؤال كه چرا علي بجاي خشم و قهر لطف و مهر را بكار گرفت؟ هدفش چه بود؟ چه ديد؟ و چه علتي در جنگ پيروزمندانه پديد آمد كه تيغ نهان كردن سزا و شايسته آمد؟ چه عطايي روي نمود كه اين لقارخ فرو پوشيد؟ و سئوالهاي ديگر. مولانا از زبان علي(ع) ما را متوجه هدف بلند حضرت مي كند بطوريكه حتي نفس عمل و عظمت آن در برابر عظمت و شكوه هدف ناچيز مي نمايد.گفت من تيغ از پي حق مي زنمبنده حقم نه مأمور تنمشير حقم نيستم شير هوافعل من بر دين من باشد گواهمارميت اذ رميتم در حرابمن چو تيغم وان زننده آفتابرخت خود را من ز ره برداشتمغير حق را من عدم انگاشتمسايه اي ام كه خدا ام آفتابحاجبم من نيستم او را حجابمن چو تيغم پر گهرهاي وصالزنده گردانم نه كشته در قتالخون نپوشد گوهر تيغ مراباد از جا كي برد ميغ مراجز به باد او نجنبد ميل مننيست جز عشق احد سر خيل منغرق نورم گرچه سقفم شد خرابروضه گشتم گرچه هستم بوترابچون در آمد علتي اندر غزاتيغ را ديدم نهان كردن سزاتا احب لله آيد نام منتا كه ابغض الله آيد كام منتا كه اعطا لله آيد جود منتا كه امسك لله آيد بود منبخل من لله عطا لله و بسجمله لله ام نيم من آن كسيبش از اين با خلق گفتن روي نيستبحر را گنجايي اندر جوي نيستپست مي گويم به اندازه عقولعيب نبود اين بود كار رسول 1/3794 تا 3819هـ: نتيجه گيري نتيجه اينكه خويشتنداري و تحمل پذيري از پلكانهاي تعالي بشر است و هر عمل اخلاقي اگر خالصانه انجام پذيرد نتايج بزرگي خواهد داشت و انسانهاي بزرگ در آزمونهاي بزرگي آزموده مي شوند كه يكي از مهمترين موادش بلاكشي و صبر بر بلا و ابتلاست و آنگاه كه از اين آزمون پيروز برآمدند شايستگيهايي پيدا مي كنند كه سزاوار نعمت ها و رحمت هاي الهي مي شوند در سايه اين سعه صدر است كه رشد براي ديگران نيز اتفاق مي افتد در داستان اول در سايه حلم و خويشتنداري پيامبر، آن كافر ايمان مي آورد و به روشني و فلاح مي رسد و در داستان دوم نيز مولانا داستان را بگونه اي پايان مي دهد كه خصم كشته نمي شود بلكه خودش و عده اي از همكيشان او ايمان مي آورند و پس از پاسخ حضرت به آن پهلوان و دليل خويشتنداريش، خصم منقلب و متنبه مي شود.گبر اين بشنيد و نوري شد پديددر دل او تا كه زناري بريدگفت من تخم جفا مي كاشتممن تو را نوعي دگر مي پنداشتم 1/3978 تا 3989تو ترازوي احد خو بوده ايبل زبانه هر ترازو بوده اي 1/ 397عرضه كن بر من شهادت را كه منمرتو را ديدم سرافراز زمن 1/ب 3993 تا 3996قرب پنجه كس زخويش و قوم اوعاشقانه سوي دين كردند رواو به تيغ حلم چندين حلق راوا خريد از تيغ و چندين خلق راتيغ حلم از تيغ آهن تيزتربل ز صد لشكر ظفر انگيزتر بنابـر اين فـرو خـوردن خـشم و خويـشتنداري نه تنها بـركاتي براي انسان حليم و ديگر همنوعان دارد بلكه ترك خشم خويش انسان را از خشم خدا كه صعب ترين امور است مصون مي دارد چنانكه مولانا در دفتر چهارم با نقل حكايتي و قولي از حضرت عيسي(ع) بدان صراحت دارد.گفت عيسي را يكي هشيار سرچيست در هستي ز جمله صبعترگفتش: اي جان صعب تر خشم خداكه از آن دوزخ همي لرزد چو ماگفت از اين خشم خدا چه بود امان؟گفت ترك خشم خويش اندر زمان 4/12

بررسی تطبیقی ترجمه های سوره حمد
دکتر شاهرخ محمد بیگی
چكيده
نويسندة مقاله، سورة حمد را بر اساس هفت ترجمه:1- مهدي الهي قشمه اي.2- محمد كاظم معزي.3- عبدالمحمد آيتي.4- جلال الدين فارسي.5- ابوالقاسم امامي.6- محمد مهدي فولادوند.7- بهاءالدين خرمشاهي.مورد بررسي تطبيقي قرار داده و به ترجمه آيات از بعد علم نحو و فصاحت و بلاغت توجه نموده و در پايان ترجمة پيشنهادي خود را بيان كرده است.

كلمات كليدي:قرآن، سورة حمد، ترجمه، قرائت، صرف، نحو.
(ترجمه الملخّص بالعربيه)
قام كاتب المقال بمقابله سبع ترجمات لسورة الحمد هي:ترجمات: 1) مهدي إلهي قُمشه اي، 2) محمد كاظم معزّي، 3) عبدالمحمد آيتي، 4) جلال الدين فارسي، 5) ابوالقاسم إمامي، 6) محمد مهدي فولادْوَند، 7) بهاء الدين خُرّمشاهي.و تناول بالبحث هذه الترجمات من وجهات نظر علوم النحو و الفصاحه و البلاغه. بعد الفراغ من ذلك قدّم للقاريء ترجمه مقترحه يري أنها الأقرب الي المتن العربي. الكلمات المفاتيح للبحث، القرآن، سورة الحمد، الترجمه، القراءات، الصرّف، النّحو.

مقدمه
بررسي تطبيقي ترجمه هاي قرآن بمنظور دست يابي به ترجمه دقيق تر راهي است كه نتايج سودمندي را در بر دارد در اين مقاله نيز هفت ترجمه سورة حمد مورد نقد و بررسي قرار گرفته است و روش تحقيق به اين صورت بوده است كه:1- در وهلة اول هر كلمه از سوره در هفت ترجمه ذكر شده است.2- در وهلة دوم با عنوان «توضيح» ترجمه ها مورد نقد و بررسي قرار گرفته و نظر خود را بيان داشته ام.3- در وهلة سوم به ترجمه آيه از بعد علم نحو و نكات فصاحت و بلاغت توجه شده است.4- در وهلة چهارم ترجمه پيشنهادي خود را بيان كرده ام.

بررسي تطبيقي ترجمه هاي سورة حمد
دكتر شاهرخ محمد بيگي(*)
سورة الفاتحهبسم الله الرحمن الرحيم (1)
الحمدلله رب العالمين (2) الرحمن الرحيم (3) ملك يوم الدين (4) اياك نعبد و اياك نستعين (5) اهدنا الصراط المستقيم (6) صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم و لا الضالين (7).
سورة الفاتحهبنام خداوند بخشندة مهربان (1)ستايش خدايرا كه پروردگار جهانيانست «آفريننده جهانهاست» (2)، خداييكه بخشنده و مهربانست (3)، پادشاه روز جزاست «روز كيفر نيك و بد خلق» (4)، پروردگارا تنها تو را مي پرستيم واز تو ياري مي جوييم و بس (5)، تو ما را به راه راست هدايت فرما (6)، راه آنان كه بآنها انعام فرمودي «مانند اولياء و انبياء» نه را كسانيكه بر آنان خشم فرمودي «مانند جهود» و نه راه گمراهان عالم «چون اغلب نصاري» (7) (1)بنام خداوند بخشاينده مهربان(1)سپاس خداي را پروردگار جهانيان (2) بخشاينده مهربان (3) كه فرمانرواي روز رستاخيز است (4) خدايا ترا پرستش كنيم و از تو ياري خواهيم (5) ما را به راه راست هدايت فرما (6) راه آنانكه برايشان روزي فرستادي نه راه غضب شدگان و نه راه گمگشتان (7).(2)
به نام خداوند بخشاينده مهربان (1)سپاش خدا را كه پروردگار جهانيان است (2) آن بخشاينده مهربان (3) آن فرمانرواي روز جزا (4) تو را مي پرستيم و از تو ياري مي جوييم (5) ما را به راه راست هدايت كن (6) راه كساني كه ايشان را نعمت داده اي، نه خشم گرفتگان بر آنها و نه گمراهان (7).(3)
به نام خداوند بخشاينده مهربان (1)ستايش خداي راست پروردگار عالمهاي آفريدگان (2) بخشاينده مهربان (3) فرمانرواي دوران پاداش (4) تنها تو را مي پرستيم و تنها از تو كمك مي خواهيم (5) ما را به راه راست هدايت كن (6) راه كساني كه به آنان نعمت داده اي نه آنان كه برايشان خشم گرفته اي و نه گمراهان (7).(4)به نام خداوند بخشاينده مهربان (1)ستـايش خداي راست، پروردگار جهانيان (2) بخشاينده مهربان (3) خداوند روز شمار (4) تو را مي پرستيم و بس، و از تو ياري مي جوييم و بس (5) راه راست را به مـا بنـماي (6) راه آن كسـاني كـه بنواختي شان نه راه خشم شدگان و نه راه گمراهان (7).(5)
به نام خداوند رحمتگر مهربان (1)ستايش خدايي را كه پروردگار جهانيان (2) رحمتگر مهربان (3) [و] خداوند روز جزاست (4) [بارالها] تنها تو را مي پرستيم، و تنها از تو ياري مي جوييم (5) ما را به راه راست هدايت فرما (6) راه آنان كه گرامي شان داشته اي، نه [راه] مغضوبان و نه [راه] گمراهان (7).(6)
به نام خداوند بخشندة مهربان (1)سپاس خداوند را كه پروردگار جهانيان است (2) خداي رحمان مهربان (3) دادار روز جزا (4) [خداوند] تنها تو را مي پرستيم و تنها از تو ياري مي خواهيم (5) ما را بر راه راست استوار بدار (6) راه كساني كه آنان را نواخته اي، آنان نه كه از نظر انداخته اي، و نه گمراهان (7).(7) در مقاله ترجمه هاي قرآن براي اختصار با شماره هاي زير به آن ها ارجاع داده شده است: 2- ترجمه محمد كاظم معزي 1- ترجمه مهدي الهي قمشه أي 4- ترجمه جلال الدين فارسي 3- ترجمه عبدالمحمد آيتي 6- ترجمه محمد مهدي فولادوند 5- ترجمه دكتر ابوالقاسم امامي 7- ترجمه بهاء الدين خرمشاهي
بسم الله الرحمن الرحيم
آيه اول، مفردات1- الله: خداوند (1-7) توضيح: تمام مترجمين الله را خداوند ترجمه كرده اند ولي بنظر اين جانب كلمه الله را ترجمه نكنيم بهتر است چون الله بعنوان اسم علم و اسم خاص است.2- الرحمن: بخشنده (1-7). بخشاينده (2-5). رحمتگر (6). توضيح: رحمن از لحاظ علم صرف صيغه مبالغه است، كه بايد در ترجمه آن معناي مبالغه ملحوظ باشد، پس ترجمه بسيار بخشنده مناسب تر است.3- الرحيم: مهربان (1-7)توضيح: تمام مترجمين رحيم را مهربان ترجمه كرده اند، شهيد مطهري هم در اين مورد اشكال گرفته است مترجمين الرحمن الرحيم را بخشنده مهربان ترجمه كرده اند در صورتي كه مقابل كلمه بخشنده كلمه جواد و مقابل كلمه مهربان كلمه رؤوف را در زبان عربي داريم.(8) با توجه به اينكه رحيم از لحاظ علم صرف صفت مشبهه است كه بايد در ترجمة آن معناي دوام ملحوظ باشد، بس ترجمة هميشه بخشنده مناسبت تر است.

آيه اول، نحو توضيح: بـا تـوجه به اينكه بسم، از لحاظ علم نحو جار و مجرور مي باشد و جار و مجرور بايد متعلق به يك فعل و يا شبه فعل باشد و اكثر مفسرين آنرا متعلق به فعل «ابتدات» و «ابتدائي» گرفته اند. پس معناي «شروع مي كنم» بايد در ترجمه لحاظ شود.
آيه اول – ترجمه پيشنهادي: به نام الله بسيار بخشندة هميشه بخشنده (شروع مي كنم).


الحمد لله رب العالمين
آيه دوم – مفردات1- الحمد: ستايش (1، 3، 4، 5، 6) سپاس (2، 7) توضيح: در مقابل كلمه حمد ترجمه ستايش درست است چون كلمه سپاس در مقابل كلمه شكر بكار مي رود.
2- رب: پروردگار (1-7) توضيح: تمام مترجمين كلمه رب را پروردگار ترجمه كرده اند، شهيد مطهري اين ترجمه را رسا نمي داند چون مي گويد كلمه ربّ از ريشة « ر، ب، ب» است نه از ريشة (ر،ب،ي) كه از آن كلمه تربيت داريم و ايشان ربّ را، «صاحب اختيار و كمال رسان» ترجمه مي نمايند.(9) ولـي بنظـر اين جانب كلمه ربّ را «خدا» ترجمه نمائيم بهتر معناي «صاحب اختيار و كمال رسان» و يا «مالك مدبر» را مي رساند چون در زبان فارسي خدا بمعناي صاحب و مالك بكار رفته است مانند كه خدا، ناخدا، دهخدا و. . .
3- عالمين: جهانيان (1-3، 5-7) عالمهاي آفريدگان (4)
توضيح: عالَم بمعناي جهان، دنيا است ولي با توجه با كلمه (ين) جمع بسته شده است ترجمه جهانيان خوب است.
آيه دوّم، نحو: توضيح: با توجه به اينكه آيه دوم از لحاظ تركيب نحوي در پايان آيه چهارم كامل مي شود يعني آيات 3 و 4 اوصاف الله است، بايد كلمه «است» بعنوان اتمام جمله در آخر آيه چهار آورده شود و اين مورد در ترجمه هاي (2، 6) رعايت شده است.
آيه دوّم – ترجمه پيشنهادي: ستايش الله را كه خداي جهانيان.


مَلك بوم الدينآيه چهارم – مفردات:1- ملك: پادشاه (1) فرمانروا (2-4) خداوند (5-6) دادار (7) توضيح: كلمه ملك از لحاظ علم قراءت بدو صورت تلاوت شده است:1- مالك (بنا بر قراءت عاصم و كسائي)2- مَلِك (بنابر قراءت حمزه، ابن عامر، نافع، ابن كثير، ابو عمرو)(10)عشقت رسد به فرياد ور خود به سان حافظقرآن زبر بخواني با چهارده روايت(11)كه قراءت ملك بنابر اختيار علامه طباطبائي درست تر بنظر مي آيد چون: در عرف ادبيات فارسي و عربي كلمه ملك به يوم اضافه مي شود نه مالك، هميشه مي پرسند ملك و فرمانروا و پادشاه اين زمان كيست نه مالك اين زمان(12) و نيز قرائت «ملك» از معصوم نقل شده است.(13) ديگر آن كه ترجمه دادار كلمه مناسبي نمي باشد، چون دادار در زبان فارسي بمعناي آفريننده است نه بمعناي ملك يا مالك چنانكه در ادبيات فارسي ميانه چنين داريم:Dadar en dam pad xrad dad(14)آفريدگار اين آفريدگان را به خرد آفريد.كـه «دادن» بـه مـعني «آفريدن» در حالـت فاعـلي «دادار» و در حالت مفعولي «دام» مي شود.2- يوم: روز (1-3، 5-7) دوران (4)توضيح: با توجه به اينكه كلمه «روز» در مقابل «شب» هم بكار مي رود و كلمه «دوران» اگرچه بمعني «عهد و روزگار و زمان» مي باشد ولي معناي اوليه آن بمعني «گردش گرد چيزي» است. پس بهتر است يوم را «زمان» ترجمه نمائيم.
3- دين: جزا (1، 3، 6، 7) رستاخيز (2) پاداش (4) شمار (5) توضيح: كلمه «دين» بمعناي جزا و پاداش است ولي ترجمه به پاداش مناسب تر است چون يك واژه فارسي است. ديگر آنكه ترجمه دين به رستاخيز درست نيست چون رستاخيز در زبان فارسي مركب از كلمات «رست + ا + خيز» است. كه رست بمعني مرده است پس روز رستاخيز بمعناي زماني كه مردگان بر مي خيزند كه معادل يوم القيمه است. همچنين ترجمه دين به «شمار» صحيح نيست چون بمعناي آن اعم از پاداش است.آيه چهارم: ترجمه پيشنهادي فرمانرواي زمان پاداش استاياك نعبد و اياك نستعينآيه پنجم، نحو با توجه به اينكه وقتي مفعول به مقدم مي شود معناي انحصار به جمله مي دهد ترجمه هاي (1، 4، 6، 7) كه كلمة «تنها» و ترجمه (5) كه كلمات «و بس» را آورده اند، دقيق تر است.ترجمه پيشنهادي:تنها ترا مي پرستيم و تنها ترا به ياري مي خواهيم.
اهدنا الصراط المستقيمآيه ششم، مفرداتاهد: هدايت فرما (1، 2، 6) هدايت كن (3، 4) بنماي (5) استوار بدار (7)توضيح: اهدِ فعل امر از مصدر هدايه است به معناي راهنمايي كردن نه بمعناي استوار داشتن است.مستقيم: راست (1-7) توضيح: مستقيم از مصدر استقامت، كه معناي «استواري» هم در آن لحاظ شده است پس بهتر است مستقيم به «راست و درست» ترجمه كنيم.ترجمه پيشنهادي: ما را به راه راست و درست راهنمائي فرما.صراط الذين انعمت عليهم غير المغضوب عليهم ولا الضّالين
آيه هفتم، مفردات:1- انعمت، انعام فرمودي (1) روزي فرستادي (2) نعمت داده اي (3، 4) بنواختي (5) گرامي داشته اي (6) نواخته اي (7)
توضيح: انعمت از مصدر انعام، بمعنا نيكوئي و خوبي كردن و نعمت دادن است.
2- المغضوب: خشم فرمودي (1) غضب شده (2) خشم گرفته (4) خشم گرفته (3) خشم شده (5) مغضوب (6) از نظر انداخته اي (7)توضيح: مغضوب عليهم، اسم مفعول از مصدر غضب است بمعناي «خشم شدگان» است.
3- الضالين: گمراه (1، 3-7) گمگشته (2)توضيح: ضال اسم فاعل از مصدر ضلاله: بمعناي گمراه شدن و يابي راه شدن است.
ترجمه پيشنهادي: راه كساني كه به آنان نعمت داده اي نه خشم شدگان و نه گمراهان.

نتيجه
در اين بررسي تطبيقي ترجمه هاي سوره حمد به اين نتايج مي رسيم كه:1- هر يك ازين ترجمه هاي محسناتي دارد، يكي از بعد ترجمه لغت به لغت و ديگري از بعد ترجمه روان فارسي و ديگري گاهي از هر دو بعد بيشتر توجه كرده است.2- راه ترجمه هميشه براي محققين باز است كه بكوشند ترجمه دقيق تري از آيات الهي بيان نمايند.3- ترجمه پيشنهادي من نيز خود مي تواند بوسيله ديگران مورد نقد و بررسي قرار گيرد.4- در پايان ترجمه پيشنهادي آورده مي شود:به نام الله بسيار بخشندة هميشه بخشنده (شروع مي كنم) (1)ستايش الله را كه خداي جهانيان (2)بسيار بخشندة هميشه بخشنده (3)فرمانرواي زمان پاداش است (4)تنها ترا مي پرستيم و تنها ترا به ياري مي خواهيم (5)ما را به راه راست و درست راهنمايي فرما (6)راه كساني كه به آنها نعمت داده اينه خشم شدگان و نه گمراهان (7)
فهرست منابع1- آيتي – عبدالمحمد، ترجمه قرآن مجيد، تهران، انتشارات سروش، 1367 هـ . ش.2- الهي قمشه اي، مهدي، ترجمه قرآن مجيد، تهران، انتشارات جاويدان.3- امامي – ابوالقاسم، ترجمه قرآن كريم، تهران، انتشارات نگار، 1370 هـ . ش.4- پور فر زيب – ابراهيم، تهذيب القرآءه – تهران، انتشارات كعبه، 1368 هـ .ش.5- جوادي آملي – عبدالله، درسهاي تفسير موضوعي قرآن.6- خرمشاهي – بهاءالدين، ترجمه قرآن كريم، تهران، انتشارات جامي – انتشارات نيلوفر، 1374 هـ . ش.7- طباطبائي – سيد محمد حسين، الميزان، ترجمه سيد محمد باقر موسوي همداني، قم، دار العلم.8- فارسي – جلال الدين، ترجمه قرآن كريم، تهران، انجام كتاب، 1369.9- فـولادونـد – محمـد مهدي، تـرجمـه قـرآن مجيد – تهران، دار القرآن الكريم،1373 هـ . ش.10- مجلسي – محمد باقر، بحار الانوار الجامعه لِدُرَرْ أخبار الائمه الاطهار، بيروت. مؤسسه الوفاء، 1403 هـ . ش. 11- محمد بيگي – شاهرخ، بررسي دستگاههاي فعلي فارسي ميانه در كتاب مينوي خرد (پايان نامه كارشناسي ارشد)، دانشگاه شيراز – 1364 هـ . ش.12- مطهري – مرتضي، آشنائي با قرآن، سوره حمد و بقره – قم، انتشارات صدرا.13- معزّي – محمد كاظم، ترجمه قرآن كريم، تهران، 1377 هـ . ش.14- . . . ، مينوي خِرَدْ، نسخه K43، كاتب، مهرآبان پِسَر أَنوشك رَوان، copenhagen، 1589، 1936.
بازتاب مفهوم قرآني صبر در مخزن الأسرار نظاميدكتر طاهره خوشحال دستجردي*
مقدمهصبر يكي از واژه هايي است كه به طور مكرر در قرآن به كار رفته و به علت نقش بسيار مهم و اساسي كه در تكامل فردي و اجتماعي بشر به عهده دارد، خداوند در بيش از هفتاد آيه آن را مطرح كرده است.معني واژة صبر راغب اصفهاني در بارة مفهوم لغت صبر مي گويد: «صبر به معني در تنگنا نگه داشتن است و وقتي گفته مي شود صَبَرْتُ الدّابّه يعني حبس كردم چهار پا را بدون علف يا بدون اينكه بتواند علف بخورد و صَبَرْتُ فلاناً يعني زنداني كردم او را به طوري كه راه خروجي نداشته باشد و صبر نگه داشتن نفـس اسـت بـر آنـچـه عـقل و شرع آن را اقتضا كند و يا بازداشتن نفس است از آنچه عقل و شرع بازداشتن از آن را اقتضا كند. (1) خواجه نصيرالدين طوسي در بارة لغت صبر مي گويد: «صبر در لغت حبس نفس است از جزع به وقت وقوع مكروه و لا بُدَّ آن منع باطن باشد از اضطراب و بازداشتن زبان از شكايت و نگاهداشتن اعضاء از حركات غير معتاد».(2) و امام محمّد غزالي در كتاب معروف احياء علوم الدين در بارة صبر و اهميت آن از لحاظ دين و عرفان بحث گسترده و مفصلي دارد وي در تعريف صبر مي گويد «صبر عبارت است از پايداري و ثبات لشكري در مقابل لشكر ديگري كه به علت تضاد بين خواسته ها تمايلاتشان با يكديگر به درگيري و جنگ پرداخته اند... پس بايد اين صفتي (3) را كه در پرتو آن انسان در سركوبي شهوات و غلبه بر آنها از حيوانات متمايز مي شود انگيزة ديني و شهوت طلبي را انگيزة نفساني ناميد و بايد دانست كه بين اين دو انگيزه جنگ و درگيري جريان دارد و صحنه اين جنگ قلب انسان است. ياري دهندگان انگيزة ديني از ملائكه ايي هستند كه به حزب خدا ياري مي رسانند، در حالي كه ياري دهندگان انگيزه نفساني از شيطانهايي هستند كه دشمنان خداوند را ياري مي دهند. پس صبر عبارت است از پايداري انگيزة دين در مقابله با انگيزة شهوت، چنانچه اگر انگيزة ديني در انسان ثابت و راسخ شده و بر انگيزة شهوت غلبه نمايد و به طور مستمر با خواسته هاي شهواني مبارزه كند چنين انساني در زمرة صابرين، خداوند را ياري مي دهد و اگر انگيزة ديني در انسان ضعيف و پست شود و به طوري كه انگيزة شهواني بر آن غلبه كند و انسان به دفع شهوت صبر ننمايد از زمرة پيروان شيطان خواهد بود، بنابر اين ترك اعمالي كه نيروي شهواني انسان تمايل به انجام آن دارد منجر به وجود حالتي در او مي گردد كه صبر ناميده مي شود»(4)صبر از ديدگاه قرآن و حديث با توجه به تأمل در آيات قرآن و با توجه به تعاريف مفسران از صبر مي توان گفت صبر به معني استقامت و پايداري در برابر تمامي علل و عوامل است كه انسان را از رسيدن به كمالي كه خداوند بشر را براي آن خلق كرده باز مي د اند. صبر در قرآن داراي انواع مختلفي است،‌ولي معمولاً صبر را به سه نوع كلي تقسيم مي كنند كه عبارت است از: 1- صبر در برابر گناه و معصيت 2- صبر در برابر سختيهاي عبادت 3- صبر در برابر مصائب.1- صبر در برابر گناه و معصيت در قرآن آيات متعددي وجود دارد كه خداوند انسان را به صبر و استقامت در مقابل گناه و معصيت فرا مي خواند. خداوند در سورة يوسف آية 90 مي فرمايد: «قالوا انَّك لانْتَ يوسف قال انا يوسفُ و هذا اخي قد مَنَّ الله علينا اِنّه مَنْ يَتَّقِ فَاِنَّ الله لا يُضيعُ أجرَ المُحسنين.» ابو الفتوح رازي درتفسير اين آيه گفته است «هر كس كه او متقي باشد و از معاصي بپرهيزد و واجبات بگذارد و صبر كند از محارم (فأن الله لا يضيع اجر المحسنين) خداي تعالي رنج نيكوكاران را ضايع نكند و مزد ايشان بدهد».(5)2- صبر در عبادت و واداشتن نفس به تحمل مشقت و سختي آن خداوند در آيات متعددي پيامبر و مؤمنين را در برابر سختيهاي عبادت به صبر دعــوت مي كنـد، از جمله اينـكه در آيـة 67 سـورة مريـم مي فرمايد: «رَبُّ السَّمواتِ و الارضِ و ما بينهما فاعبدهُ و اصْطَبِرْ لعبادته هلْ تعْلمُ له سميّاً». در تفسير كشف الاسرار ميبدي در تفسير اين آيه چنين آمده است: «صبر كن بر عبادتش دليل است بر آنكه عبادت سخت و خسته كننده است و ملال آور و مؤمن بر صبر بر آن امر شده است زيرا صبر مقرون به سختي و ناخوشايند است».(6)
3- صبر در برابر مصائب و رويدادهاي سخت خداوند در بعضي آيات قرآن مسلمين را در برابر حوادث و رويدادهاي سخت همانند مرگ عزيزان، از دست رفتن اموال و دارايي، و پيش آمدن حوادثي كه قلبها را از خوف لبريز مي كند و گرسنگي و فقر را به همراه مي آورد به صبر و پايداري فرا مي خواند از جمله اينكه در آية 151 سورة بقره مي فرمايد: «ولنبلونِّكمْ بشيءٍ منْ الخوفِ و الجوعِ و نقصٍِ منَ الاموالِ و الأنفسِ و الثمراتِ و بشّر الصابرين». (7) استقامت و پايداري در مقابل اين رويدادها كه در عرفان و تصوف ابتلا يا الطاف خفيه پروردگار ناميده مي شود موجب شگفته شدن استعدادها و قدرت هاي نهفته روح مي گردد و انسان را به خدا يا منبع كمال پيوند مي دهد. بطور كلي از ديدگاه قرآن صبر در رشد و تعالي انسان بر عهده دارد پيامبر و ائمة معصومين عليهم السلام به طور وفور در بارة آن سخن گفته اند و صبر را يكي از اركان مهم ايمان و گاهي برابر با كل ايمان دانسته اند، از جمله اينكه پيامبر مي فرمايد: «الايمانُ نصفانِ نصفٌ صَبْر و نصفٌ شكر، يعني ايمان دو نيمه است يك نيمه صبر است و يك نيمه شكر».(8)و حضرت علي(ع) مي فرمايد: «و عليكم بالصبر، فانَّ الصَبْرَ من الايمان كالرأس من الجسد، و لا خَيْرَ في جسدٍ لا رأس معه و لا في ايمان لا صَبْرَ معه».(9)
همچنين در نهج البلاغه آمده است: «و سئل عن الايمان فقالَ: علي أَرْبعِ دعائمَ: علي الصبر، و اليقين و العدل و الجهاد. (10) و يكبار از پيامبر در بارة ايمان پرسيدند فرمود الصبر.(11)صبر از ديدگاه عرفان و تصوف به علت نقش اساسي و بنياديني كه صبر در سير و سلوك بر عهده دارد عرفا در كتب خود به طور وفور در بارة آن بحث كرده اند و در تعليمات خود در مورد آن بسيار تأكيد ورزيده اند. بخشهايي از كتب مهم صوفيه از جمله التعرف لمذهب اهل التصوف، قوت القلوب، ترجمة رسالة قشيريه، احياء علوم الدين، و التصفيه في احوال المتصوفه و غيره به صبر اختصاص دارد و مؤلفين اين كتب با استناد به آيات متعددي از قرآن و احاديث پيامبر و آوردن روايات و حكايات زياد اهميت و نقش صبر را در تكامل روحي و معنوي انسان بيان كرده اند. در كتاب اسرار التوحيد از قول شيخ ابو سعيد ابو الخير آمده است: «لا يصلُ المخلوقُ الي المخلوقِ الاّ بالسير اليـه و لا يـصلُ المخلـوقُ الي الخالقِ الاّ بـالصبرعليه و صَبْرُ عليه بقتل النفسِ و الهوي». (12) و در تذكره الاولياء از قول ابو علي جوزجاني آمده است «هر كه ملازمت كند بر درگاه مولي، بعد از ملازمت چه بود جز در گشادن؟ و هر كه صبر كند بخداي؛ بعد از صبر چه بود جز وصول به حق؟(13)
به علت آيـات فراوانـي كه خداونـد در قـرآن پيـامبـر را به صبـر فـرا مي خـوانـد و همچنين به علت نقش مهمي كه صبر در سير الي الله بر عهده دارد صوفيه آن را يكي ازمقامات مهم عرفاني مي دانند كه به پيامبر اكرم(ص) اختصاص دارد. در شرح تعرف آمده است «و صبر مقامي بزرگ باشد و خدا مصطفي را عليه السلام صبر فرمود و گفت: «اصبر و ما صَبْرُك الاّ بالله».(14) مـولانا هـر نـوع پيـروزي و موفقيت در سير و سلوك را بر اثر صبر و پايداري مي داند و در مبارزه و جهاد با نفس صبر را به يك سپر آهنين تشبيه كرده كه خداوند بر روي آن نوشته است «جاء الظفر» يعني پيروزي آمد.اسپر آهن بود صبر اي پدر حق نوشته بر سپر جاءَ الظفر(15) مولانا در مثنوي آن قدر به نقش صبر در سير و سلوك اهميت مي دهد كه معتقد است پيامبر بر اثر صبر توانست به آسمانها عروج كند و در عرش حق را ملاقات نمايد.چون قلاوزي صبرت پر شود جان به اوج عرش و كرسي بر شودمصطفي بين كه چو صبرش شد براق بر كشانيدش به بالاي طباق(16)
متن حكيم نظامي گنجه ايي عارف وشاعر داستان سراي بزرگ ايران در قرن ششم هجري است. وي علاوه بر ديوان اشعار داراي پنج اثر منظوم است كه عبارت است از مخزن الاسرار، ليلي و مجنون، خسرو و شيرين، اسكندر نامه و بهرام نامه. بيشترين انديشه هاي عرفاني نظامي در مخزن الاسرار بيان شده است. ديگر منطوم هاي نظامي اگرچه تاريخي و يا بزمي و غنايي اند اما به طور نمادين و رمزي در بردارنده جهان بيني عرفاني نظامي اند. اين آثار از لحاظ داشتن شيوة نوين در بيان و همچنين داشتن خلاقيت و ابتكار در روش داستان پردازي از بهترين شاهكارهاي ادبيات فارسي است و قرن ها مورد تقليد و نظيره گويي شاعران قرار گرفته است.جهان بيني عرفاني نظامي نظامي نه تنها در مخزن الاسرار بلكه در تمامي آثار خود دنيا و عالم خاك را مورد مذمت و نكوهش قرار مي دهد. به اعتقاد نظامي در سير معنوي و روحاني انسان به سوي منبع كمال يا خدا؛ زهد و ترك دنيا نقش عمده و اساسي را بر عهده دارد بنابر اين تصوف او تصوفي زاهدانه است و زهد مهمترين ركن جهان بيني اوست، بدين جهت صبر به معني استقامت و پايداري در برابر گرايش هاي نفس به دنيا در بينش نظامي بسيار حائز اهميت است و در آثار او بازتاب گسترده ايي داشته است.صبر در برابر گرايش هاي نفس به دنيا نظامي در مخزن الاسرار ضمن بيان داستان آفرينش آدم و خوردن او از دانه گندم و رانده شدنش از بهشت جهان بيني عرفاني خود را مطرح كرده است. در اين داستان گندم رمز نعمت ها و تمتعات زودگذر و ناپايدار مادي و دنيوي است و قرص جوين نماد قناعت كردن به حد اقل ماديات براي گذران زندگي است. نظامي معتقد است انسـان بـايد در مـقابل وسـوسه هاي فريبنده و گمراه كنندة شيطان نفس صبر و استقامت كند و از خوردن گندم (رمز نعمت هاي دنيوي) بپرهيزد و به قرص جوين (حد اقل ماديات) قناعت كند تا از مقام و منزلت معنوي خود دور نشود.اي به تو سر رشتة جان گم شده دام تو آن دانة گندم شدهقرص جوين مي شكن و مي شكيب تا نخوري دانة آدم فريبپيك دلي، پيرو شيطان مباش شير اميري، سگ دربان مباش(17) در بينش نظامي صبر (استقامت و پايداري) در برابر گرايش نفس به دنيا و تمتعات فريبنده و ناپايدار آن موجب رسيدن انسان به مقام خلافت و جانشيني خداوند بر روي زمين مي شود. او ضمن نتيجه گيري از داستان آفرينش آدم اين حقيقت عرفاني را بيـان مي كـند و مي گـويد همان گـونه كـه حضرت آدم از خوردن گندم توبه كرد و خداوند مقام خلافت و جانشيني خود بر روي زمين را به او بخشيد ما نيز با توبه كردن از روي آوردن به دنيا و لذات و خوشي هاي مادي و زودگذر آن مي توانيم همانند حضرت آدم جانشين و خليفة خداوند بر روي زمين باشيم.چرك نشايد ز اديم تو شست تا نكني توبة آدم نخستعذر به آن را كه خطايي رسيد كادم از آن عذر به جايي رسيدچون ز پي دانه هوسناك شد مقطع اين مزرعة خاك شد. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .چون دلش از توبه لطافت گرفت ملك زمين را به خلافت گرفتتخم وفا در زمي عدل كشت وقفي آن مزرعه بر ما نوشت(18) نظـامي در بـحث عـرفاني خـود ضمـن بيـان داستـان آفرينش آدم به مرگ ارادي و اختياري مي پردازد. او معتقد است صبر در برابر گرايش هاي نفس به دنيا موجب رسيدن به مرگ ارادي و اختياري مي شود و عارف با رسيدن به مرگ ارادي از سكون و ركود عالم خاك رهايي مي يابد و راه عروج به آسمان ها و افلاك (رمز راه يافتن به عوالم غيبي و الهي) را در پيش مي گيرد.كشتي گل باش به موج بهار تا نشوي لنگر بستان چو خارراه به دل شو چو بديدي خزان كاب به دل مي شود آتش به جانصورت شيري دل شيريت نيست گرچه دلت هست، دليريت نيستشير توان بست ز نقش سراي ليك به صد چوب نجنبد ز جايخلعت افلاك نمي زيبدت خاكي و جز خاك نمي زيبدت(19) نظامي در آثار خود به مناسبت هاي گوناگون در مورد اين مطلب تأكيد مي كند كه زهد و ترك دنيا موجب مي شود كه انسان بتواند قواي دروني و روحاني خود را پرورش دهد و با آزاد شدن از تنگناي زندان تن و عالم خاك به فراخناي عالم الهي عـروج كند همان گونه كه حضرت مسيح(ع) از طريق زهد و عدم تعلق به دنيا به آسمان ها عروج كرد.هر چه درين پردة ميخي است بازي اين لعبت زرنيخي استباد درو چو مسيح از دماغ باز رهان روغن خود زين چراغچند چو پروانه پر انداختن پيش چراغي سپر انداختنپاره كن اين پردة عيسي گراي تا پر عيسيت برويد ز پايهر كه چو عيسي رگ جان را گرفت از سر انصاف جهان را گرفت(20) محتوي كلي بحث نظامي در داستان آفرينش آدم در بردارنده مفهوم اين گفتة حضرت مسيح است كه فرموده است: «لَن يَبلُغَ الملكوتَ السمواتِ مَن لم يولد مرّتين»(21) و منظور از آن مرگ و مردن اختياري يا رسيدن به مقام فناي في الله است كه با صبر در برابر گرايش هاي نفس به دنيا و لذت هاي ناپديدار آن حاصل مي شود و تولد دوباره رسيدن به مقام بقاي الله است كه سر آغاز سير معنوي انسان به سوي كمال بي منتهاست. پس به اعتقاد نظامي زهد و اعراض از دنيا و صبر در برابر گرايش هاي نفس به تمتعات دنيوي موجب مي شود كه وجود نفساني عارف كه بزرگترين حجاب و مانع بين او و خداوند تلقي مي شود محو و فاني شود و او يك سير و حركت دروني و معنوي نامحدودي را به سوي كمال مطلق آغاز كند. اين بينش پايه و اساس عرفان و تصوف نظامي را تشكيل مي دهد. نظامي آن قدر به نقش تجريد و زهد در عروج انسان اهميت مي دهد كه معتقد است ترك وابستگي هاي دنيوي و صبر در برابر گرايش هاي نفس بدنيا و عالم خاك نه تنها موجب عروج روح مي شود بلكه به جسم مادي نيز قابليت عروج مي بخشد و روح هنگام اوج كرفتن و پرواز از خاك به سوي افلاك جسم را نيز همراه خود خواهد برد همان گونه كه حضرت مسيح(ع) و حضرت محمد(ص) با جسم خود به آسمان ها عروج كردند.بگذر از اين مرغ طبيعت خراش بر سر اين مرغ چون سيمرغ باشمرغ قفس پر كه مسيحاي تست زير تو پر دارد و بالاي تستياز قفس چنگل او كن جدا يا قفس خويش بدو كن رهاتا بنه چون سوي ولايت برد در پر خويشت به حمايت برد(22) نظامي معتقد است بر اثر زهد و صبر در برابر دنيا و تمتعات و نعمت هاي فريبندة آن كه موجب فنا شدن وجود نفساني مي شود، عارف شايستگي رسيدن به مقام قرب حق تعالي را پيدا مي كند و به علت سنخيّت و تجانس روحي و معنوي با پيامبران از رموز و اسرار الهي آگاهي مي يابد.چون گذري زين دو سه دهليز خاك لوح ترا از تو بشويند پاكختم سپيدي و سياهي شوي محرم اسرار الهي شويسهل شوي بر قدم انبيا اهل شوي در حرم كبريا(23) در بينش نظامي انسان از طريق صبر نسبت به تمايلات دنيوي و كناره گيري از دنيا و رسيدن به مرگ ارادي و اختياري و يا فنا مي تواند فرمانروايي بر عالم يا مقام ولايت تكويني را به دست بياورد و بر روابط علت و معلولي حاكم بر طبيعت و جهان ماده سلطه و فرمانروايي پيدا كند.رجم كن اين لعبت شنگرف را در قلم نسخ كش اين حرف رادست بر اين قلعة قلعي برآر پاي در اين ابلق ختلي در آرتا فلك از منبر نه خرگهي بر تو كند خطبة شاهنشاهي(24) زهد و تجريد كه مهمتريـن ركـن جهـان بينـي نظامـي و مـوجب فـنا شدن وجـود و هستي نفساني عارف در وجود و هستي مطلق و بي نهايت حق مي شود همان مقام فقر و يا صبر در فقر است كه در آثار عطار، مولانا، عين القضاه و ديگر عرفا در بارة آن بحث شده و به اعتقاد بعضي از بزرگان صوفيه از برترين مقامات عرفاني است.(25)عطار صبر در فقر را اصل و ريشة تصوف مي داند و در الهي نامه مي گويد:تصوّف چيست؟ در صبر آرميدن طمع از جملة عالم بريدن(26) در بينش عطار فقر يعني ترك تعلق از دو جهان و گذشتن از هستي است. بدين جهت در آثار عطار اصطلاح فقر و فنا هر دو به يك مفهوم است. وي در منطق الطير هفتمين و آخرين مقام سير الي الله را فقر و فنا مي نامد و مي گويد:هفتمين وادي فقر است و فنا بعد از اين روي روش نبود ترادر كشش افتي روش گم گرددت گر بود يك قطره قلزم گرددت(27)و در مصيبت نامه گويد:ليك اگر فقر و فنا مي بايدت نيست در هست خدا مي بايدتسايه ايي شو گم شده در آفتاب هيچ شو و الله اعلم بالصواب(28) عرفا در كتب خود در بارة حضرت سليمان(ع) و مقام فقر و يا زهد آن حضرت بحث هاي فراواني داشته اند آنان معتقدند اگرچه حضرت سليمان فرمانروا و پادشاه بود و نعمت و ثروت هاي زيادي در اختيار داشت اما از آنها بهره اي نمي برد و براي گذران زندگي خود زنبيل بافي مي كرد و غذاي مختصر و فقيرانه اي را كه از اين راه تهيه مي كرد با فقرا و مساكين مي خورد(29) و به علت داشتن مقام فقر و فنا يا به اصطلاح نظـامـي زهـد، وجـود و هـستـي وي فنـاي در هستـي حـق بـود و صـفـات و قدرت هاي الهي در وجودش تجلي كرده بود به همين جهت بر جن و انس و وحوش و طيور فرمانروايي داشت و همه تحت اختيار و فرمان او بودند. نظامي نيز معتقد است فرمانروايي و بزرگي بر اثر مقام فقر و درويشي و يا زهد حـاصل مي شـود همان گـونه كه حضرت سليمان ملك و فرمانروايي خود را بر جن و انس بر اثر مقاومت و صبر در برابر گرايش نفس به نعمت هاي دنيوي و يا عدم رغبت به آنها به دست آورده بود. نظـامي به فرمانروايان و پادشاهان سفارش مي كند كه در مقابل نفس خود صبر و مقاومت كنند و فريب نعمت هاي ناپايدار و زودگذر دنيا را نخورند و از آنها براي خدمت به خلق استفاده كنند تا همانند حضرت سليمان(ع) با به دست آوردن ولايت تكويني بر جهان و همة موجودات بتوانند فرمانروا باشند.يك نفس اي خواجة دامن كشان آستني بر همه عالم فشانرنج مشو، راحت رنجور باش ساعتي از محتشمي دور باشحكم چو بر عاقبت انديشي است محتشمي بندة درويشي استملك سليمان مطلب كان كجاست ملك همان است سليمان كجاست؟(30) نظامي معتقد است زهد كه صبر و مقاومت در برابر تمايل نفس به دنيا است يك امر باطني و دروني است به همين دليل در لباس فرمانروايي و پادشاهاي نيز مي توان زاهد بود.باركش زهد شو، ار تر نه اي بار طبيعت مكش، ار خر نه ايتا خط زهد تو مزوّر نشد ديده بدو تر شد و او تر نشدزهد كه در زركش سلطان بود قصة زنبيل و سليمان بودشمع كه هر شب به زر افشاني است زير قبا زاهد پنهاني استزهد غريب است به ميخانه در گنج عزيز است به ويرانه در(31)صبر در برابر سختي ها و مصائب در بينش نظامي به طور كلي در جهان خلقت هر نوع تكاملي بر اثر روبرو شدن با سختي ها و شدائد به وجود مي آيد و اين يك قانون عمومي و فراگير الهي است كه بر تمام عالم خلقت حكم فرماست. نظامي معتقد است اصالت انسان به جسم كه مشتي گل ناپايدار و فاني شونده است نيست بلكه اصالت انسان به روح اوست. بنابر اين در سير الي الله كه يك تغيير و تحول دروني و روحي به سوي كمال مطلق است انسان بـايد از جـسم و به طـور كلي عـالم خاك و طبيعت كناره گيري كند و قواي روحاني و باطني خود را پرورش بدهد و براي رسيدن به اين منظور بايد با سختي ها و بلاها درگير شود و در مقابل آنها صبر و استقامت كند تا بتواند روند تكاملي خود را به سوي مبدأ كمال ادامه بدهد.تن چه بود؟ ريزش مشتي گل است هم دل و هم دل كه سخن با دل استبندة دل باش كه سلطان شوي خواجة عقل و ملك جان شوينرمي دل مي طلبي نيفه وار نافه صفت تن به درشتي سپاراي كه ترا به ز خشن جامه نيست حكم بر ابريشم بادامه نيستخوبي آهو ز خشن پوستي است رقّش از آن نامزد دوستي استمشك بود در خشن آرام گير گردد پر گنده چو پوشد حريرگر شكري، با نفس تنگ ساز ور گهري با صدف سنگ ساز(32) يكي از انواع سختي ها رنج و سختي عبادت در هنگام سحر و رياضت و مبارزه با نفس است كه نظامي در آثار خود روي اين مطلب بسيار تأكيد مي كند.گاه چو شب نعل سحرگاه باش گه چو سحر زخمه گه آه باشبار عنا كش به شب قيرگون هرچه عنا بيش عنايت فزونز اهل وفا هر كه به جايي رسيد بيشتر از راه عنايي رسيدنزل بلا عافيت انبياست و آنچه ترا عافيت آيد بلاست(33) نظامي در مخزن الاسرار در خلوت اول و دوم كه از رسيدن خود به مقام شهود در قالب رمز و استعاره صحبت مي كند مي گويد بر اثر تحمل رياضت و صبر در برابر سختي هاي عبادت و راز و نياز و گريه سحر گاهي سر انجام معشوق پنهان من نقاب از چهره گشود و با نشان دادن جمال مطلق خود وجود و هستي مرا به آتش كشانيد.اي به تبش ناصيت از داغ من بي خبر از سبزه و از باغ منسبزه فلك بود و نظر تاب او باغ سحر بود و سر شك آب اوو آنكه رخش پردگي خاص بود آينة صورت اخلاص بودبس كه سرم بر سر زانو نشست تا سر اين رشته بيامد به دستاين سفر از راه يقين رفته ام راه چنين رو كه چنين رفته ام(34) نظـامي معتقـد است هر نوع حركتي به سوي مبد،أ كمال بر اثر درگيري با رنج ها و سختي ها صورت مي گيرد و پيامبران الهي بيش از ديگران با مصائب و رويدادهاي سخت درگير مي شدند بدين جهت بيش از ديگران مراتب كمال را طي كردند و به اوج قرب حق راه يافتند. در بينش نظامي همان گونه كه تلخي شراب موجب رسيدن به لذت و شيريني مستـي و از خـود بي خبـري است زخم و آسيب بلا موجب درمان بيماري خودبيني و نفسانيت انسان است بنابر اين عارف بايد با صبـر و استقـامت در مقابل بلا و درد و رنج از قيد و بند نفسانيت خود رها بشود و به كمك و ارشاد پيشرو غم سفر به سوي آزادي و رهايي را در پيش بگيرد تا به لذت و خوشي مشاهدة معشوق ازلي نائل آيد.زخم بلا مرهم خود بيني است تلخي مي ماية شيريني استحارسي اژدرها گنج راست خازني راحت ها رنج راستسرو شو از بند خود آزاد باش شمع شو از خوردن خود شاد باشرنج ز فرياد بري ساحت است در عقب رنج بسي راحت استچرخ نبندد گرهي بر سرت تا نگشايد گرهي ديگرتدر سفري كان ره آزادي است شحنة غم پيشرو شادي است(35) روباهي بـه صيـاد مـي گويـد سـگ تـو بـه هلاكت رسيده و نبايد منتظر او باشي و سعي مي كند در دل صياد نا اميدي و يأس به وجود بياورد اما صياد يقين خود را از دست نمي دهد و با او به مناظره مي پردازد در اين هنگام سگ از راه مي رسد. نظامي در قالب اين داستان اين حقيقت ديني و عرفاني را مطرح مي كند كه هر كس طبق احكام دين و آيات قرآن در مصائب و سختي ها صبر و استقامت كند سرانجام به پيروزي و رستگاري خواهد رسيد. نظامي اين حقيقت را از زبان سگ شكاري خطاب به صياد بيان مي كند. سگ خطاب به صياد مي گويد: صبر كردن تو طبق احكام دين همانند طوقي بود كه به گردن من افكنده شد و مرا به سوي تو باز گردانيد و يقين تو مانع شد كه روباه بتواند با مكر و فريب ترا از راه حق دور كند.طوق من آويزش دين تو شد كُندة روباه يقين تو شدهركه يقينش به ارادت كشد خاتم كارش به سعادت كشد(36)
صبر و افشا نكردن اسرار حق نظامي در مخزن الاسرار در بارة نوع ديگري از صبر بحث مي كند و آن صبر در مقابل رغبت نفس به سخن گفتن و افشا نكردن اسرار است. وي به همين مناسبت «داستان جمشيد با خاصگي محرم» را نقل مي كند و بسياري از حقايق عرفاني را در قالـب ايـن داستـان بيـان مي كند. خـلاصه داستـان چنيـن است كه جمشيـد پـادشاه و فـرمـانـرواي بزرگ ايران باستان از ميان خاصيگان و مقرّبان خود جواني را بر مي گزيند و خزينة اسرار خود را به او مي سپارد آن جوان براي افشا نكردن اسرار شاه از ديگران دوري مي كند و با كسي سخن نمي گويد و از ترس به زبان آوردن سِرّ شاه روز به روز لاغر و زرد مي شود. پير زني به آن جوان مي گويد با اين كه از خاصان و محرمان اسرار شاه هستي چرا شاد و دلخوش نيستي و اين چنين لاغر و زرد شده اي؟ جوان به او چنين پاسخ مي دهد: گفت جوان راي تو زين غافل است بي خبري ز آنچه مرا در دل است صبر مرا همنفس درد كرد روي مرا صبر چنين زرد كرد شاه نهاده است به مقدار خويش در دل من گوهر اسرار خويش هست بزرگ آنچه درين دل نهاد راز بزرگان نتوانم گشاد در سخنش دل نه چنان بسته ام كز سر كم كار زبان بسته ام زان نكنم با تو سر خنده باز تا به زبان بر نپرد مرغ راز گر ز دل اين راز نه بيرون شود دل نهم آن را كه دلم خون شود ور بكنم راز شهان آشكار بخت خورد بر سر من زينهار(37) نظامي در قالب اين داستان اين حقيقت عرفاني را مطرح مي كند كه هر گاه كسي از مقربان و محرمان درگاه خداوند شد و خداوند اسراري را به او سپرد بايد طبق احكام دين صبر و استقامت كند و آن اسرار را به زبان نياورد و براي ديگران افشا نكند. نظامي معتقد است در دل شب بسياري از گنجينه هاي اسرار و رازهاي الهي نهفته و پنهـان است و عرفايي كه شب ها به عبادت و رياضت مشغولند آن گنجينها رامي بيننـد امـا نسبت به آنها غيرت نشان مي دهند و در مودر آنها با ديگران سخن نمي گويند. در بينش نظامي عرفـاي درون گـرا كه حـواس ظاهـري خـود مثل چشـم و گوش و زبان را از فعاليت باز مي دارند و با تمام قوا به پرورش درون و باطن خود مي پردازند به سرعت مراحل كمال را طي مي كنند و به اوج قرب حق راه مي يابند. در بينش نظامي عشق تا زماني كه پنهان است مانند كرامت و معجزه مقدس و با ارزش است اما وقتي آشكار شود ارزش و اعتبار خود را از دست مي دهد و به يك هوس خراباتي مبدّل مي شود. نظامي معتقد است اين دين است كه به ما مي گويد كه اسرار عشق خدا بايد مخفي باشد و چون منصور حلاج طبق دستور دين و شريعت عمل نكرد و اسرار عشق را افشا كرد ثمرة مجاهدت هاي او بر باد رفت و به چنان سرنوشت دردناكي دچار گرديد. همان گونه كه غنچه راز عشق را با جان پرده پوشي مي كند اما وقتي دهان باز كند و آن را افشاء كند غرف در چشمة خون مي شود. در بينش نظامي سِرّ عشق را فقط دل درك مي كند و مي فهمد و فقط زبان دل بايد آن را بيان كند بنابر اين بي زباني و خاموشي فصيح ترين زبان براي بيان راز عشق است و صبر و درنگ سريع ترين اقدام برا افشاي آن است. عشق كه در پرده كرامات شد چون به درآمد به خرابات شد اين گره از رشتة دين كرده اند پنبة حلاج بدين كرده اند عنچه كه جان پردة اين راز كرد چشمة خون شد چو دهن باز كرد كي دهن اين مرتبه حاصل كند قصة دل هم دهن دل كند اين خورش از كاسة دل خوش بود چون به دهان آوري، آتش بود اينت فصاحت كه زبان بستگي است اينت شتابي كه در آهستگي است(38)
نتيجه از بيـان مطـالب فـوق بـه أيـن نتيجه مي رسيم كه تصوّف نظامي تصوّفي زاهدانه و عابدانه است و صبر در مقابل گرايش هاي نفس به دنيا پايه و اساس تصوّف او را تشكيل مي دهد. در بينش نطامي از طريق زهد و صبر در مقابل گرايش هاي نفس به دنيا عارف مي تواند به مقام خلافت و جانشيني خداوند بر روي زمين نائل شود. نظامي معتقد است صبر در برابر گرايش هاي نفس به دنيا موجب مي شود وجود نفساني عارف فناي در وجود و هستي حق شود و با رسيدن به مقام بقاي بالله سيري دائمي و بي پايان را به سوي كمال مطلق در پيش بگيرد. در بينش نظامي صبر در مقابـل گـرايش نفس به دنيا مـوجب مي شود عارف به مرگ ارادي و اختياري برسد و بتواند به سوي آسمان ها و افلاك عروج كند. نظامي معتقد است زهد و تجريد حتي به جسم نيز خاصيت عروج مي بخشد. در بينش نظامي عارف از طريق صبر در مقابل گرايش نفس به دنيا و رسيدن به مرگ ارادي و اختياري مي تواند بر روابط علت و معلولي حاكم بر جهان خلقت سلطه و غلبه پيدا كند. نظامي معتقد است استقامت و صبر در بر ابر سختيهاي عبادت و نماز و راز و نياز سحرگاهي عارف را به مقام شهود و ديدار حق مي رساند. نظامي معتقد است عارف بايد طبق دستور دين اسرار عشق حق را مخفي و پنهان نگـه بدارد و در مقابل راز عشق صبر و استقامت داشته باشد تا بتواند سير معنـوي و دروني خود را به سوي مبدأ كمال ادامه بدهد.



فهرست منابع و مآخذ:1- قرآن مجيد با تصحيح هفت نفر از علما حوزة علمية قم، انتشارات محمد علي علمي.2- حرّاني، ابو محمد حسن بن علي، تحف العقول عن آل الرسول، به تصحيح علي اكبر غفّاري، مكتبه الصدوق، تهران، 1376 هـ .3- رازي، ابو الفتوح، روح الجَنان و روح الجِنان،‌جلد 1 و 6، به تصحيح و حواشي حاج ميرزا ابو الحسن شعراني، به تصحيح علي اكبر غفّاري، انتشارات اسلاميه، تهران، 1382 هـ .4- راغب اصفهاني، ابوالقاسم حسين بن محمّد، المفردات في غريب القرآن، ناشر مرتضوي، چاپ دوم، 1362.5- شريف رضي، گردآوري نهج البلاغه، به تصحيح دكتر صبحي الصالح، چاپ اول، بيروت، 1378 هـ . ، 1976.6- طوسي، نصيرالدين، اوصاف الاشراف، انتشارات هدي، تهران، 1361.7- عطار نيشابوري، فريدالدين، تذكره الاولياء، به تصحيح دكتر محمد استعلامي، چاپ دوم، 2536، شاهنشاهي، تهران، انتشارات زوّار.8- عطّار نيشابوري، فريدالدين، الهي نامه، به تصحيح فُؤاد روحاني، انتشارات كتابفروشي زوّار، تهران، 1351.9- عطّار نيشابوري، فريدالدين. مصيبت نامه، به اهتمام و تصحيح دكتر نوراني وصال، انتشارات زوّار، تهران، 1338.10- عطّار نيشابوري، فريدالدين، منطق الطير، به اهتمام و تصحيح سيّد گوهرين، انتشارات علمي و فرهنگي، چاپ چهارم، تهران، 1365.11- غزالي، ابو حامد محمّد بن محمّد، احياء علوم الدين، جلد 4، ناشر دارالهادي، بيروت – لبنان، چاپ اوّل، 1412 هـ . ، 1992م.12- كاشاني، عزالدين محمود بن علي، مصباح الهدايه و مفتاح الكفايه، به تصحيح استاد علامه جلال الدين، همايي نشر هما، چاپ سوم 1367.13- مـحمّد بـن منـوّر، أَسرار التوحيد في مقامات شيخ ابو سعيد، جلـد 1، با مقدمه و تصحيح و تعليقات دكتر محمّد رضا شفيعي كد كني، انتشارات آگاه، چاپ سوم، 1371.14- مستملي بخاري، ابو ابراهيم اسماعيل بن محمّد، شرح التعرّف لمذهب التصوّف، جلـد3، بـا مقدمه و تصحيح و تحشيه محمّد روشن، انتشارات اساطير، چاپ اول، 1365 هـ . ش. ، تهران.15- مولوي، جلال الدين محمّد، مثنوي معنوي، جلد 2 و 3، به تصحيح رينولد.ا. نيكلسون، به اهتمام دكتر نصرالله پور جوادي. انتشارات امير كبير، چاپ اوّل، تهران، 1363.16- ميبدي، ابوالفضل رشيدالدين، كشف الاسرار و عدّه الأبرار، جلد 5، 6 و 9، به سعي و اهتمام علي اصغر حكمت، انتشارات دانشگاه تهران، 1338 هـ . ش.17- نظامي گنجه اي، مخزن الاسرار، با تصحيح و حواشي حسن وحيد دستگردي، به كوشش دكتر سعيد حميديان، نشر قطره، چاپ سوم، 1378.18- هجـويـري، ابـوالحـسن، علـي بـن عثمـان، كشـف المـحجوب، به تصـحيح و – ژوكوفسكي، با مقدمة قاسم انصاري، انتشارات طهوري، چاپ دوم، 1371.