از نظر شاه نعمت راه حسین (ع)، راه محمد (ص) است اگر کسی مدعی طی طریق نبوی باشد باید که راه حسین (ع) را استمرار بخشد و آن را بپوید. او معتقد است کسی که ترس از امتحان و آزمایش دارد نباید با کربلا مانوس باشد زیرا کربلایی شدن به معنای رسیدن به نقطه نهایی طریقت است...
● شاعران عارف و حسین بن علی
▪ شاه نعمت الله ولی ( ۸۳۴ ۷۳۰ه.ق) از طرفداران و مروجان اصلی عرفان وحدت وجودی و از ارادتمندان محی الدین ابن عربی است و بی شک در بررسی موضوعات مختلف به ساختارها و مولفه های این نظام توجه کافی داشته است.
از نظر شاه نعمت راه حسین (ع)، راه محمد (ص) است اگر کسی مدعی طی طریق نبوی باشد باید که راه حسین (ع) را استمرار بخشد و آن را بپوید. او معتقد است کسی که ترس از امتحان و آزمایش دارد نباید با کربلا مانوس باشد زیرا کربلایی شدن به معنای رسیدن به نقطه نهایی طریقت است.
"سرکوی بلای او مقام مبتلایان است
اگرتو ازبلا ترسی عنان از کربلا درکش"
شاه نعمت الله ولی، در قصیده ای به وصف و مدح امام علی(ع) و خاندان پاکش پرداخته، در نهایت توصیه می کند که طی طریقت جز از مسیر ولایت عبور نمی کند و سالکان باید ازعلی (ع) آغاز و همراه حسین(ع) در صحرای کربلا شاهد وصال را درآغوش بگیرند زیرا اوصاف کبریایی خدا در این بزرگواران عینیت یافته است.
"دم بدم دم از ولای مرتضی باید زدن
دست دل در دامن آل عبا باید زدن
نقش حب خاندان برلوح جان باید نگاشت
مهرمهرحیدری بردل چو ما باید زدن"
▪ عبدالرحمن جامی ( ۸۹۸ ۸۱۷ه ق) فقیه و عارف حنفی مذهب قرن نهم هجری در مدح حسنین اگر چه به طور جداگانه مدیحه ای ندارد اما او خود را مداح اهل بیت دانسته و عشق خود را به آل و اصحاب پیامبر (ص) آشکار می سازد تا جایی که جریان رافضی گری را مطرح می کند و می گوید: اگر دوستی خاندان پیامبر (ص) رفض است پس همه گواه باشند که من "جامی" نیز با تولای به فرزندان فاطمه رافضی هستم.
جامی نیز نظیر شاه نعمت الله ولی جزو عارفان وحدت وجودی است و داستان عاشورا وسایر موضوعات مورد علاقه اش را از این زاویه مورد بررسی قرارمی دهد. او تاکید می کند که حسین (ع) و یارانش بهشتی اند و دشمنانشان جهنمی اند از این جهت لعن یزید را لازم می داند و اعلام نفرت از ایشان را بخشی از طریقت الهی می داند زیرا دوستی ایشان را نشانه ایمان و بغض آن دو و سایر اهل بیت پیامبر (ص) را نشانه کفر می داند.
"مگر آنکس که از رسول خدا
شد مبشر به جنه الماوی
گرچه ده کس بود به آن مشهو ر
اندر آن ده مدارشان محصور
زآنکه جمعی ز آل پاک سرشت
هم بشارت رسیدشان به بهشت"
▪ "سید بن طاووس" (متوفی ۶۶۴ه. ق) هم از جمله کسانی است که به عاشورا و قیام حسینی از منظر عرفان، نظر انداخته است.
او در بیان دیدگاه خود پیرامون عاشورا این گونه می گوید: "دوستان و اولیای خدا هنگامی که پی می برند حیات و بقایشان، مانع از تعقیب و ادامه پیروی از مقصد و مرام الهی است و زنده ماندنشان، حایل و مانع بین آنان و اکرام و بخشش الهی می باشد، لباس های حیات را از تن بیرون می کنند ودرهای لقای محبوب را می کوبند و با بذل جان ها و تقدیم ارواح خویش، در طلب و جستجوی این پیروزی، متلذذ و کامیاب می گردند و بدن های خود را در معرض مخاطرات شمشیرها و نیزه ها و آماج تیرها قرار می دهند."
سید بن طاووس همچنین می نویسد: "قتل امام حسین (ع) را خدا خواسته است. "او در مبنای اندیشه عرفانی خود درباره عاشورا آورده است: "و چون ببیند که زندگی دنیا، آنان را از پیروی خواسته خداوند مانع است و ماندن در این عالم، میان آنان و بخشش های خداوند، حایل است بی تامل، جامه ماندن از تن برکنند و حلقه بر درهای دیدار بکوبند و از اینکه در راه رسیدن به این رستگاری تا سر حد جانبازی فداکاری می کنند و خود را در معرض خطر شمشیرها و نیزه ها قرار می دهند، لذت می برند.
از دیگر کسانی که درباره عاشورا قرائت عرفانی به دست داده "اقبال لاهوری" (متوفی ۱۹۳۸م.) است که فلسفه قیام عاشورا را در حریت بخشی معنوی می داند.
از دیدگاه اقبال، امام حسین (ع) و یارانش برای کسب آزادی و گریز از بندگی طاغوت و غیر خدا و اثبات بندگی نسبت به خدا و برخوردار کردن دیگران از آزادی در سایه تعبد الهی قیام کردند، لذا بهترین درسی که از قیام حسین بن علی(ع) می توان آموخت همین حریت خواهی معنوی است.
"در نوای زندگی، سوز از حسین
اصل حریت بیاموز از حسین"
بنابراین تنها کسانی می توانند پیرو واقعی امام حسین(ع) باشند که در درجه اول، آزادی طلب باشند ودرثانی پس از کسب آن، دیگران را نیزبهره مند سازند. هر چند که عاشورا، آزادی از موانع درونی و بیرونی را به انسان ها ارزانی می دارد ولی از دیدگاه اقبال تقدم با آزادی درونی است، زیرا تا زمانی که آدمی ارزش آن را نداند وقدر آن را نشناسد هرگز در بیرون، بهره کافی را نخواهد برد.
"چون خلافت رشته از قرآن گسیخت
حریت را زهر اندر کام ریخت
خواست آن سر جلوه خیرالامم
چون سحاب قبله باران در قدم"
امام حسین(ع)از دیدگاه اقبال لاهوری نه تنها آزادی بخش است، بلکه حیات بخش است یعنی در روزگاری که آدمیان از حق زیستن هم محروم اند به آنان حیات می بخشد و به دنبال آن آزادی را نخستین و اساسی ترین هدف آنها از زندگی قرار می دهد.
"بر زمین کربلا بارید و رفت
لاله در ویرانه ها کارید و رفت"
از نظر اقبال قیام امام حسین(ع) باعث شد تا پرچم توحید در عالم بر افراشته شود تا موحدان و عارفان بتوانند دور آن جمع شوند. ایشان در باب فلسفه قیام آن حضرت در ادامه می افزاید: اگر قصد آن حضرت نفس حکومت بود عشق را کنار می گذاشت و این چنین حرکت نمی کرد، بلکه به فکر جمع آوری لشکر و سپاهی شد، در حالیکه قیام آن حضرت فقط جهت اصلاح امت و احیای دین و امحای مفسدین بود.
از نظر اقبال حسی ن(ع) سری در دل داشت که پیش از او پیامبر اسلام و حتی پیامبران پیشین در سر داشتند.
"سر ابراهیم و اسمعیل بود
یعنی آن اجمال و تفصیل بود"
به همین دلیل او باید عزم خود را جزم می کرد تا بتواند آن سر را محفوظ نگه داشته در زمان خاصی آشکار سازد، از این رو تمام تلاش آن حضرت محض رضای خدا و دستیابی به وصول او بوده است.
"عزم او چون کوهساران استوار
پایدار و تند سیرو کامکار
تیغ بهر عزت دین است و بس
مقصد او حفظ آیین است و بس"
از دیدگاه اقبال، امام حسین(ع) عبادت آزادانه و عزتمندانه را برای انسان ها به ارمغان آورده است و سر تعظیم فرود آوردنش را در برابر هیچ انسان فرعون صفتی نمی پذیرد.
"خون او تفسیر این اسرار کرد
ملت خوابیده را بیدار کرد
تیغ را چون از میان او برکشید
از رگ ارباب باطل خون کشید
نقش الاالله بر صحرا نوشت
سطر عنوان نجات ما نوشت"
در واقع، می توان اندیشه اقبال را درباره عاشورا در مبارزه عقل و عشق خلاصه کرد زیرا امام حسین(ع) در این میدان نبرد مظهر عشق، و مصلحت جویان دنیا پرست، مظاهر عقل مصلحت جویند.
از دیگر کسانی که به صحنه عاشورا از منظر عرفان نظر کرده است، "عمان سامانی" ( ۱۳۲۲ه.ق) است.
عمان در نگاه عرفانی خود به واقعه جانسوز کربلا، از تجلی حضرت حق در هستی و ظهور عشق و عرضه آن بر موجودات و پذیرش آن از سوی انسان و به دنبال آن صف بندی سعادتمندان و شقاوت پیشگان در طول تاریخ انسان، تصویری منسجم و یکپارچه می پردازد. او عاشورا را میدانی می داند که سالکان در آن سلوک می کنند تا به مراد و مقصود خود برسند، در این میدان امام حسین(ع)، قطب عرفان و مرشد سالکان است و اصحاب او مریدان و رهپویان وصالند. از نظر عمان سامانی مسیر مدینه تا کربلا هفت شهر عشق است که امام و همراهانش باید وادی های طریقت را یکی پس از دیگری پشت سر بگذارند تا به سیمرغ عشق دست یابند.
این اصل که زیر بنای جهان بینی عرفانی است، خود مبتنی بر حدیث قدسی معروفی است که بر طبق آن خداوند بزرگ، در پاسخ به سئوال حضرت داود(ع) از علت و انگیزه آفرینش، چنین می فرماید:
"کنت کنزا مخفیا فاحببت
ان اعرف، فخلقت الخلق لکلی اعرف."
عمان بخش نخست مثنوی خود را با استناد به این حدیث آغاز می کند و تجلی حضرت حق در هستی و طلوع عشق ربانی با آشکار شدن جمال بی مثال خداوندی در آئینه ماسوا را در تصویری شاعرانه در قالب ۲۲بیت می پردازد، که پاره ای از آن بدین قرار است:
"لاجرم آن شاهد بالا و پست
با کمال دلربایی در الست
جلوه اش گرمی بازاری نداشت
یوسف حسنش خریداری نداشت
غمزه اش را قابل تیری نبود
لایق پیکانش نخجیری نبود"
در نگاه عمان شاه شهیدان حسین بن علی(ع) کامل ترین انسان در معرکه عشق و عاشقی است و اوست که درمیان فرزندان آدم، ساغر عشق را به طور کامل نوشیده و دعوت حضرت ساقی را بدون ذره ای کاستی لبیک گفته است. عمان سامانی به وحدت امام با حق، اشارات زیادی کرده و امام(ع) را انسان به حق پیوسته و از همه چیز رسته می داند و این وحدت را حاصل اخلاص و عبادت آن حضرت می داند. از دیدگاه عمان سامانی، مرتبه امام حسین(ع) در عرفان، به اندازه ای است که می تواند با جبرییل به گفتگو نشیند و در یکی از همین گفتگوهاست که به وحدت امام(ع) با حق اشاره شده است.
"جبرییل آمد که ای سلطان عشق
یکه تاز عرصه میدان عشق
دارم از حق بر توای فرخ امام
هم سلام و هم تحیت هم پیام"
از نظر عمان سامانی، شهادت امام حسین(ع)، معلول نازی بود که معشوق کرد و عاشق را طلبید و بهترین راه برای پاسخگویی به ناز او، جز شهادت چیز دیگری نمی توانست باشد زیرا عاشقان تنها چیزی که برایشان مهم است، رضایت و خشنودی معشوق است نه خواست خودشان. از دیدگاه عمان سامانی، هریک از اصحاب عاشورا در مرتبه ای از سلوک قرار داشتند و به فراخور نیازشان از چشمه سار معرفت امام، سیراب می شدند و اما به فراخور هر یک اسراری فاش می کرد.
از نظر او صحنه عاشورا هر چند در ظاهر، نبرد بین دو گروه به رهبری امام حسین(ع) و یزید بن معاویه بود اما در باطن، واقعیت چیز دیگری را نشان می ده دو آن نبرد و مبارزه بین عاقلان مصلحت نگر و عاشقان سوخته جان است
منبع: rahapp.mihanblog.com
سایت سیمرغ ( www.seemorgh.com )
روزنامه آفتاب
امامحسین(ع)
۱۳۸۹ بهمن ۱۹, سهشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۱۶, شنبه
رومانسک
رومی وار، رُمیوار. شیوه معماری هنری زاده ترکیب عناصر معماری رُم دوره امپراطوری وبیزانس که از سر آغازهای سده یازدهم تا واپسین سالهای سده دوازدهم، با ویژگی های گوناگون محلی در کشورهای اروپائی متداول ماند و مبتنی بود بر جرزهای جسیم مفصل بندی شده و قوسهای دورتمام و طاقبندی سنگی توانمند که بیشتر در ساخت کلیساهای چلیپائی کار می گرفتند. Romanesque. از فرهنگ مصور هنرهای تجسمی با کمی آرایش و پیرایش.
پرویز مرزبان
مرزبان، پرویز
( ملیت: ایرانی قرن:14)
پرويز مرزبان در سال 1296 در تهران ديده به جهان گشود.پرويز مرزبان يك دايره المعارف متحرك از هنرهاي تجسمي است. حاصل 50 سال تاليف و ترجمه او چاپ و انتشار كتاب هايي است كه هر يك در حوزه خود كتابي مرجع به حساب مي آيند. براي اولين بار او بود كه چشم ايرانيان را با گستره وسيع هنر جهان، از دوران آغازين تاريخ هنر تا مكاتب متاخر قرن بيستم روشن كرد. كتاب "هنرهاي ايران" ترجمه ،پرويز مرزبان ، در دوره چهاردهم كتاب سال جمهوري اسلامي ايران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به عنوان كتاب سال برگزيده شد. گروه : علوم انساني رشته : زبان و ادبيات فارسي گرايش : ترجمه والدين و انساب : پرويز مرزبان از پدر و مادر خود چنين ياد مي كند:مادرم از اعيان ترك ها بود و پدرم امين الملك، در دربار قاجار چشم پزشكي مي كرد و در دوره پهلوي مورد غضب شاه قرار گرفت و خانه نشين شد. معروف بود كه پدرم حق ويزيت از هيچ بيماري نمي گرفت . اوضاع اجتماعي و شرايط زندگي : پرويز مرزبان در يك خانواده از اعيان قديمي تهران به دنيا آمد. تحصيلات رسمي و حرفه اي : پرويز مرزبان تحصيلات متوسطه را در رشته زبان و ادبيات فرانسه انجام داد و در سال 1319 از دانشسراي عالي در رشته زبان انگليسي موفق به اخذ ليسانس شد. همسر و فرزندان : پرويز مرزبان در مهرماه سال 1323 ازدواج كرد. همسرش هم مثل خودش در كار ترجمه است. مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : پرويز مرزبان در سالهاي 1340-1316 به طور مستمر در دبيرستانهاي تهران به تدريس زبان و ادبيات فارسي، فرانسه و انگليسي اشتغال داشت. همچنين در طول سالهاي 1340 تا 1373 به آموزش زبان و ادبيات انگليسي و تاريخ و نقد هنر را در دانشگاهها پرداخته است. جوائز و نشانها : كتاب "هنرهاي ايران" ترجمه ،پرويز مرزبان ، در دوره چهاردهم كتاب سال جمهوري اسلامي ايران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به عنوان كتاب سال برگزيده شد.
آثار : 1 تاريخ هنر جانسن (1359) 2 ترجمه و ويرايش سلسله مقالات هنري ويژگي اثر : (از يك جلد از بريتانيكا براي دايرةالمعارف اسلامي) 3 خلاصه تاريخ هنر (1367) 4 دو مجلد از تاريخ تمدن ويل دورانت 5 فرهنگ مصور هنرهاي تجسمي(1365) 6 مرداني كه دنيا را عوض كرده اند 7 معلم و شاگرد (1335) 8 معني زيبايي (1366) 9 نظري به هنر نقاشي (1334) 10 هنرهاي ايران ويژگي اثر : ترجمه،اين كتاب در دوره چهاردهم كتاب سال جمهوري اسلامي ايران ،از طرف وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامي معرفي و برگزيده شده است. آشنايي با كتاب: «هنرهاي ايران»: هنرهاي ايران، ر.دبليو. فريه، ترجمه پرويز مرزبان، تهران: نشر پژوهش فرزان روز، 1374. در اين كتاب، همه جلوه هاي شگفت انگيز هنرهاي ايراني از پيش از تاريخ و ايران باستان تا عصر اسلامي، براي نخستين بار در مجلدي واحد و در نوزده بخش، به طرزي مرتبط با هم و مكمل يكديگر، مورد بررسي و تحقيق قرار گرفته است. مقالات كتاب به قلم بيست تن از كارشناسان سرشناس بين المللي نوشته شده است كه هر يك در زمينه تخصصي خود از معماري و گچبري و پيكره سازي عهد باستان گرفته تا قالي بافي و نقاشي و نساجي و فلزكاري و سفالگري و هنرهاي نسخه پردازي و شيشه گري دوران بعد، اثري مستند و آموزنده و معتبر و دلپذير با بيش از 170 لوح رنگي، بر آثار «هنرهاي زيبا» و «هنرهاي كاربردي» جهان افزوده اند.
از راسخون
نیازمند اصلاح
( ملیت: ایرانی قرن:14)
پرويز مرزبان در سال 1296 در تهران ديده به جهان گشود.پرويز مرزبان يك دايره المعارف متحرك از هنرهاي تجسمي است. حاصل 50 سال تاليف و ترجمه او چاپ و انتشار كتاب هايي است كه هر يك در حوزه خود كتابي مرجع به حساب مي آيند. براي اولين بار او بود كه چشم ايرانيان را با گستره وسيع هنر جهان، از دوران آغازين تاريخ هنر تا مكاتب متاخر قرن بيستم روشن كرد. كتاب "هنرهاي ايران" ترجمه ،پرويز مرزبان ، در دوره چهاردهم كتاب سال جمهوري اسلامي ايران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به عنوان كتاب سال برگزيده شد. گروه : علوم انساني رشته : زبان و ادبيات فارسي گرايش : ترجمه والدين و انساب : پرويز مرزبان از پدر و مادر خود چنين ياد مي كند:مادرم از اعيان ترك ها بود و پدرم امين الملك، در دربار قاجار چشم پزشكي مي كرد و در دوره پهلوي مورد غضب شاه قرار گرفت و خانه نشين شد. معروف بود كه پدرم حق ويزيت از هيچ بيماري نمي گرفت . اوضاع اجتماعي و شرايط زندگي : پرويز مرزبان در يك خانواده از اعيان قديمي تهران به دنيا آمد. تحصيلات رسمي و حرفه اي : پرويز مرزبان تحصيلات متوسطه را در رشته زبان و ادبيات فرانسه انجام داد و در سال 1319 از دانشسراي عالي در رشته زبان انگليسي موفق به اخذ ليسانس شد. همسر و فرزندان : پرويز مرزبان در مهرماه سال 1323 ازدواج كرد. همسرش هم مثل خودش در كار ترجمه است. مشاغل و سمتهاي مورد تصدي : پرويز مرزبان در سالهاي 1340-1316 به طور مستمر در دبيرستانهاي تهران به تدريس زبان و ادبيات فارسي، فرانسه و انگليسي اشتغال داشت. همچنين در طول سالهاي 1340 تا 1373 به آموزش زبان و ادبيات انگليسي و تاريخ و نقد هنر را در دانشگاهها پرداخته است. جوائز و نشانها : كتاب "هنرهاي ايران" ترجمه ،پرويز مرزبان ، در دوره چهاردهم كتاب سال جمهوري اسلامي ايران از طرف وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي به عنوان كتاب سال برگزيده شد.
آثار : 1 تاريخ هنر جانسن (1359) 2 ترجمه و ويرايش سلسله مقالات هنري ويژگي اثر : (از يك جلد از بريتانيكا براي دايرةالمعارف اسلامي) 3 خلاصه تاريخ هنر (1367) 4 دو مجلد از تاريخ تمدن ويل دورانت 5 فرهنگ مصور هنرهاي تجسمي(1365) 6 مرداني كه دنيا را عوض كرده اند 7 معلم و شاگرد (1335) 8 معني زيبايي (1366) 9 نظري به هنر نقاشي (1334) 10 هنرهاي ايران ويژگي اثر : ترجمه،اين كتاب در دوره چهاردهم كتاب سال جمهوري اسلامي ايران ،از طرف وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامي معرفي و برگزيده شده است. آشنايي با كتاب: «هنرهاي ايران»: هنرهاي ايران، ر.دبليو. فريه، ترجمه پرويز مرزبان، تهران: نشر پژوهش فرزان روز، 1374. در اين كتاب، همه جلوه هاي شگفت انگيز هنرهاي ايراني از پيش از تاريخ و ايران باستان تا عصر اسلامي، براي نخستين بار در مجلدي واحد و در نوزده بخش، به طرزي مرتبط با هم و مكمل يكديگر، مورد بررسي و تحقيق قرار گرفته است. مقالات كتاب به قلم بيست تن از كارشناسان سرشناس بين المللي نوشته شده است كه هر يك در زمينه تخصصي خود از معماري و گچبري و پيكره سازي عهد باستان گرفته تا قالي بافي و نقاشي و نساجي و فلزكاري و سفالگري و هنرهاي نسخه پردازي و شيشه گري دوران بعد، اثري مستند و آموزنده و معتبر و دلپذير با بيش از 170 لوح رنگي، بر آثار «هنرهاي زيبا» و «هنرهاي كاربردي» جهان افزوده اند.
از راسخون
نیازمند اصلاح
آسایش، خوشی، نان سنگگ و شکم فولادی
با مشکلات می جنگیم تا به آسایش برسیم و با رسیدن تحمل ناکردنی اش می یابیم .بروکس آدامز. عوام می گویند خوشی زیر دلش زده است. این را هم می گویند که نان سنگگ شکم فولادی می خواد. م.
۱۳۸۹ بهمن ۱۵, جمعه
کس ندیدم که گم شد از ره راست
منشاء كمدی الهی دانته كجاست؟
از: ariusabdulahad
میگوئل آسینپالاسیوس در بررسی نفوذ تصوّر اسلامی از آخرت در كمدی الهی تأثیر ابنعربی را در دانته تحقیق كرده است. رابطهی میان صعود به آسمان در كتاب دانته و معراج در اسلام قبلاً توجّه پارهای از مدرسیان را جلب كرده بود. اوزانام Ozanam ، مدرسی فرانسوی قرن سیزدهم / نوزدهم، در تحقیقات مهمّ خود دربارهی دانته كسانی را كه اثر شاعر توسكانی را «تنها یادگار قرون وسطی» پنداشتهاند به استهزا گرفت و شاعر را دانشمندی شمرد بسیار مطّلع كه از تمام تجربههای گذشته استفاده كرده است. به عقیدهی او «دو راه، یكی به سوی شمال و دیگری به طرف جنوب، دانته را به منابع شرقی كهن هدایت كرده است. او معتقد بود كه در آن موقع ارتباط میان مسلمانان و اروپا بسیار نزدیك بود.» دانته ترجمههای لاتینی آثار بسیاری از حكمای مسلمان و طرفداران تصوّف، لااقل آثار ابنسینا و غزالی ، را خوانده بود. در پی اوزانا و دانكونا d'Ancona ، شارل لابیت Charles Labitte در مقدمهای كه بر كمدی الهی به ترجمهی مترجم فرانسوی بریزو Brizeux نوشت، عقیده داشت كه زمینهی اثر دانته میبایست از عالم اسلام به عاریت گرفته شده باشد. در آن موقع مودی دگویه Modi de Goeje و بعضی مؤلّفان دیگر آراء مشابه داشتند. متأخرترین آثار ادگاربلوشه Edgard Blochet دو رساله راجع به این مسئله منتشر كرد: تحقیقات درباب تاریخ دینی اسلام ، 1307/1889، و منابع كمدی الهی ، 1319/1901. او در این تحقیقات از این نظر دفاع كرد كه تصوّر صعود به آسمان مستقیماً از اسلام گرفته شده است. بنابر عقیدهی بلوشه در آیهای از قرآن اشارهای به معراج هست، هر چند توضیحی دربارهی آن داده نشده است. بسیاری از این تعبیرها محصول تخیل عام در اسلام است و میبایست مربوط به منابع كهنتر بوده باشند. ریشههای این تصوّر را به خصوص در كیش زردشتی باز مییابد. او وصف معراج را به اثر ادبی مبنی بر زند اوستای ارداویراف شاعر زردشتی نسبت میدهد. بارتلمی ، ارداویرافنامه را ترجمه كرد و در مقدمهی خود بر آن تشابهات میان كمدی الهی و این كتاب زردشتی را نشان داد. بلوشه دعوی كرد كه اندیشهی عروج به آسمان هم از منابع پارسی و هم از منابع «اسلامی شده» به دانته رسیده است.
استنتاجهای آسین پالاسیوس دقیقتر است. او كه صرفاً به مقایسهی میان متنها قانع نبود در منابع دانته تحقیق كرد و در نتیجه ثابت كرد كه این منابع چگونه متّكی بر كتب اسلامی یعنی ترجمههای این آثار بودهاند. او با تأكید بر اهمیت خاصّ « سیر و سلوك » ابنعربی مسئله را با موفقیت بسیار حل كرد. ابنمسرّهی جبالی اهل مِرسیه و قرطبه كه در اصول تصوّف ابن عربی تخّصص داشت تأثیر این اصول را به طور كلی در مدرسیان غربی و در كشیشان فرانسیسی Franciscan و بالأخص در دانته كه تا آن زمان به عنوان یكی از پیروان ارسطو و قدیس توماس شناخته شده بود مبرهن كرد.
كتاب پالاسیوس مركب از چهار قسمت است:
1- مقایسهی كمدی الهی با لیلةالاسراء و معراج؛
2- مقایسهی كمدی الهی با تعبیرات مسلمین از عُقبی؛
3- عناصر اسلامی در مكتوبات مسیحی پیش از دانته؛
4- تحقیق و تعیین انتقال آثار اسلامی به اروپایی مسیحی به طور كلّی.
آسین پالاسیوس در قسمت اول شیوع تصوّر معراج را در اسلام تحقیق میكند. این بررسی را با رجوع به متون مختلف و حواشی دنبال میكند و هر یك را جداگانه با كمدی الهی تطبیق میكند. وهمیات بسیار نسبت به آیهای از قرآن دربارهی معراج در تخیل عامّه ایجاد شده بود. (23) همهی این توهمات در اوصاف سقوط به دوزخ در شب (اسراء) و صعود به آسمان در معراج تركیب شدند. مضمون معراج كه تخیل عامه آن را پرداخت به وسیلهی ابنعربی به صورت كنایتی عرفانی به كار رفته است. بسیاری از صوفیان مانند جنید بغدادی ، بایزید بسطامی ، و جز آنها پیش از آن، كنایهی اخلاقی را به كار برده بودند. این كنایهی باطنی در كتاب ابنعربی مقام مهمتری كسب كرد. بعدها واقعهی عروج به آسمان در كتابهای معراجنامه و مخزنالاسرار نظامی گنجوی با تفصیل بسیار نقل شده است. مینیاتورسازان مسلمان این آثار را با تصاویر بسیار دربارهی این سفر روحانی مصوّر ساختند.
ساختمان دوزخ دانته همان ساختمان دوزخ ابن عربی است. هر دو بناهای قیفی شكل بزرگ هستند مركب از طبقاتی چند. پلكانهای پیچ در پیچ به این طبقات منتهی شدهاند، كه در هركدام دستهای از گناهكاران جای گرفتهاند. سنگینی گناهكاران هر قدر رو به پایین نزول میكنند بیشتر میشود. هر طبقه باز به قسمتهای متعدّد تقسیم شده است. در دوزخ ابنعربی طبقهی اول اقیانوسی از آتش است و موافق چیزی است كه دانته آن را Dite خوانده است، كه در كرانههای آن گورهای متعدّد از آتش قرار دارند. دزدان، جنایتكاران، غارتگران، ستمگران و شكمبارگان در حفرههای مشابه عذاب میكشند. مكافات تشنگی كه در كمدی الهی به سازندگان سكهی تقلبی داده شده است در معراجنامه به بادهگساران اختصاص یافته است.
پیامبر در دروازهی آسمان با فرشتهای كه از جانب خدا به خدمت او گماشته شده است دیدار میكند. فرشته، پیامبر را نزد گروهی از حوریان - كه در آسمان، محبوب امرؤالقیس شاعر را احاطه كردهاند - میبرد. به همین طریق هنگامی كه دانته به آسمان وارد میشود با ماتیلدا Matilda دوشیزهی خوبرو روبه رو میشود كه با ادب و ظرافت پرسشهای او را پاسخ میگوید. ساختمان آسمان در هر دو تصوّر یكسان و ملهم از المجسطی بطلمیوس است. ارواح خوشبخت متناسب با مرتبت فضایلشان در یكی از نُه فلك قرار گرفتهاند. هر یك از نُه فلك با نشانهای از بروج مطابقت دارد. این هر دو كتاب یك ساختمان اخلاقی دارند كه فضیلتها را به هر طبقه یا به هم فلك در آسمان تخصیص میدهند. كتب اسلامی با عنوان معراجنامه در توصیف عالم آسمانی همانقدر به شرح جزئیات میپردازند و همانگونه مهارتی را نشان میدهند كه در كمدی الهی میتوان دید. چشمان هر دو مسافر به محض ورود به منزلگاه تازهای از معراج با نزدیكشدن به خدا تاب دیدن را از كف دادهاند. هنگامی كه راهنمای ویژهی آن، جبرئیل یا بئاتریچه Beatrice آنان را از عنایت الهی خبر میدهد دیدگانشان گشوده میشود. جبرائیل و بئاتریچه نه تنها در مقام راهنما به آنان خدمت میكنند بلكه در هر منزل برای آنان دعا نیز میكنند. همچنان كه سرانجام با ورود دانته به عرش اعلی بئاتریچه جای خود را به قدیس برنار میدهد، همچنان نیز جبرائیل، هنگامی كه پیامبر به راهنمایی شعاعی از نور به حضور خدا پیش میرود، او را تنها میگذارد. در تحقیق منابع اسلامی دانته میتوان كمدی الهی را با رسالةالغفران ابوالعلاء معرّی شاعر عرب مقایسه كرد. میان جذبهی دینی، رقّت خیرخواهانه و طنز كه وضع عواطف مصنف این كتاب را تعیین میكند، و جذبهی دینی، نقّادی، هجو و طنز دانته خویشاوندی نزدیكی وجود دارد. از آنجا كه معراج برای كتاب شاعر عرب نیز موضوع اساسی است، در صورت فقدان هرگونه سند تاریخی به منظور تكمیل چنین مقایسهای باز مطالعهی آن مفید است. دانته در بهشت به هم عصران خود پیكاردوی فلورانسی Ricardo of Florence و گونیتزای پادوایی Gunizza of Padua بر میخورد. بنا به گفتهی ابوالعلاء پیامبر با حمدون حلبی و توفیق بغدادی دیدار میكند. هر دو پایانهای مشابه دارند. همین كه در یك مورد پیامبر و در مورد دیگر دانته، به درگاه خدا وارد میشوند، او را دریای عظیمی از نور میبینند.
توجه جهان به عارفان اسلامی
34-10- صوفیان مسلمان به استثنای ابنمسرّهی اسپانیایی (270-319/883-931) و ابن عربی مانند «فلاسفه» در اروپا معروف نبودند. ابن مسرّه بنیانگذار نحلهی اشراقی بود. افكار این نحله از اسپانیا به مدرسیان اوگوستینی از قبیل دانزاسكوتس و راجربیكن و رامون لول منتقل شده بود. (24) با وجود این گوته دیوان شرقی را در سالهای رشد خود پس از خواندن حافظ نوشت. فیتزجرالد رباعیات خیام را به انگلیسی ترجمه كرد و این كتاب با علاقهی زیاد روبهرو شد. نیكلسن علاوه بر منتخباتی از مثنوی و دیوان مولوی ترجمهی انگلیسی مثنوی رومی را در چندین مجلّد منتشر كرد. ماسینیون تمام عمر خود را وقف تحقیق در احوال منصور حلّاج كرد. اخیراً تحقیق دربارهی آثار حارث محاسبی فزونی یافته است. الدوس هكسلی Aldus Huxley در حكمت جاویدان خود به كرّات به ملّای رومی اشاره میكند، و متفكّرانی همچون رنه گنون Rene Guenon مستقیماً از تصوف الهام گرفتهاند. (25)
در زمان خود ما كربن با انتشار قسمت اعظم آثار سهروردی مقتول [شهید] در دو مجلّد با اصل فارسی و عربی آنها در استانبول و تهران با عنوان مجموعهی مابعدالطبیعه و عرفان (26) توجّه طرفداران مذهب اصالت وجود و مذهب اصالت وجود بشری را به این شهید بزرگ جلب كرد. (27)
نوشته شده در Thu 30 Sep 2010ساعت 7:16 PM توسط ariusabdulahad| آرشیو نظرات
از: ariusabdulahad
میگوئل آسینپالاسیوس در بررسی نفوذ تصوّر اسلامی از آخرت در كمدی الهی تأثیر ابنعربی را در دانته تحقیق كرده است. رابطهی میان صعود به آسمان در كتاب دانته و معراج در اسلام قبلاً توجّه پارهای از مدرسیان را جلب كرده بود. اوزانام Ozanam ، مدرسی فرانسوی قرن سیزدهم / نوزدهم، در تحقیقات مهمّ خود دربارهی دانته كسانی را كه اثر شاعر توسكانی را «تنها یادگار قرون وسطی» پنداشتهاند به استهزا گرفت و شاعر را دانشمندی شمرد بسیار مطّلع كه از تمام تجربههای گذشته استفاده كرده است. به عقیدهی او «دو راه، یكی به سوی شمال و دیگری به طرف جنوب، دانته را به منابع شرقی كهن هدایت كرده است. او معتقد بود كه در آن موقع ارتباط میان مسلمانان و اروپا بسیار نزدیك بود.» دانته ترجمههای لاتینی آثار بسیاری از حكمای مسلمان و طرفداران تصوّف، لااقل آثار ابنسینا و غزالی ، را خوانده بود. در پی اوزانا و دانكونا d'Ancona ، شارل لابیت Charles Labitte در مقدمهای كه بر كمدی الهی به ترجمهی مترجم فرانسوی بریزو Brizeux نوشت، عقیده داشت كه زمینهی اثر دانته میبایست از عالم اسلام به عاریت گرفته شده باشد. در آن موقع مودی دگویه Modi de Goeje و بعضی مؤلّفان دیگر آراء مشابه داشتند. متأخرترین آثار ادگاربلوشه Edgard Blochet دو رساله راجع به این مسئله منتشر كرد: تحقیقات درباب تاریخ دینی اسلام ، 1307/1889، و منابع كمدی الهی ، 1319/1901. او در این تحقیقات از این نظر دفاع كرد كه تصوّر صعود به آسمان مستقیماً از اسلام گرفته شده است. بنابر عقیدهی بلوشه در آیهای از قرآن اشارهای به معراج هست، هر چند توضیحی دربارهی آن داده نشده است. بسیاری از این تعبیرها محصول تخیل عام در اسلام است و میبایست مربوط به منابع كهنتر بوده باشند. ریشههای این تصوّر را به خصوص در كیش زردشتی باز مییابد. او وصف معراج را به اثر ادبی مبنی بر زند اوستای ارداویراف شاعر زردشتی نسبت میدهد. بارتلمی ، ارداویرافنامه را ترجمه كرد و در مقدمهی خود بر آن تشابهات میان كمدی الهی و این كتاب زردشتی را نشان داد. بلوشه دعوی كرد كه اندیشهی عروج به آسمان هم از منابع پارسی و هم از منابع «اسلامی شده» به دانته رسیده است.
استنتاجهای آسین پالاسیوس دقیقتر است. او كه صرفاً به مقایسهی میان متنها قانع نبود در منابع دانته تحقیق كرد و در نتیجه ثابت كرد كه این منابع چگونه متّكی بر كتب اسلامی یعنی ترجمههای این آثار بودهاند. او با تأكید بر اهمیت خاصّ « سیر و سلوك » ابنعربی مسئله را با موفقیت بسیار حل كرد. ابنمسرّهی جبالی اهل مِرسیه و قرطبه كه در اصول تصوّف ابن عربی تخّصص داشت تأثیر این اصول را به طور كلی در مدرسیان غربی و در كشیشان فرانسیسی Franciscan و بالأخص در دانته كه تا آن زمان به عنوان یكی از پیروان ارسطو و قدیس توماس شناخته شده بود مبرهن كرد.
كتاب پالاسیوس مركب از چهار قسمت است:
1- مقایسهی كمدی الهی با لیلةالاسراء و معراج؛
2- مقایسهی كمدی الهی با تعبیرات مسلمین از عُقبی؛
3- عناصر اسلامی در مكتوبات مسیحی پیش از دانته؛
4- تحقیق و تعیین انتقال آثار اسلامی به اروپایی مسیحی به طور كلّی.
آسین پالاسیوس در قسمت اول شیوع تصوّر معراج را در اسلام تحقیق میكند. این بررسی را با رجوع به متون مختلف و حواشی دنبال میكند و هر یك را جداگانه با كمدی الهی تطبیق میكند. وهمیات بسیار نسبت به آیهای از قرآن دربارهی معراج در تخیل عامّه ایجاد شده بود. (23) همهی این توهمات در اوصاف سقوط به دوزخ در شب (اسراء) و صعود به آسمان در معراج تركیب شدند. مضمون معراج كه تخیل عامه آن را پرداخت به وسیلهی ابنعربی به صورت كنایتی عرفانی به كار رفته است. بسیاری از صوفیان مانند جنید بغدادی ، بایزید بسطامی ، و جز آنها پیش از آن، كنایهی اخلاقی را به كار برده بودند. این كنایهی باطنی در كتاب ابنعربی مقام مهمتری كسب كرد. بعدها واقعهی عروج به آسمان در كتابهای معراجنامه و مخزنالاسرار نظامی گنجوی با تفصیل بسیار نقل شده است. مینیاتورسازان مسلمان این آثار را با تصاویر بسیار دربارهی این سفر روحانی مصوّر ساختند.
ساختمان دوزخ دانته همان ساختمان دوزخ ابن عربی است. هر دو بناهای قیفی شكل بزرگ هستند مركب از طبقاتی چند. پلكانهای پیچ در پیچ به این طبقات منتهی شدهاند، كه در هركدام دستهای از گناهكاران جای گرفتهاند. سنگینی گناهكاران هر قدر رو به پایین نزول میكنند بیشتر میشود. هر طبقه باز به قسمتهای متعدّد تقسیم شده است. در دوزخ ابنعربی طبقهی اول اقیانوسی از آتش است و موافق چیزی است كه دانته آن را Dite خوانده است، كه در كرانههای آن گورهای متعدّد از آتش قرار دارند. دزدان، جنایتكاران، غارتگران، ستمگران و شكمبارگان در حفرههای مشابه عذاب میكشند. مكافات تشنگی كه در كمدی الهی به سازندگان سكهی تقلبی داده شده است در معراجنامه به بادهگساران اختصاص یافته است.
پیامبر در دروازهی آسمان با فرشتهای كه از جانب خدا به خدمت او گماشته شده است دیدار میكند. فرشته، پیامبر را نزد گروهی از حوریان - كه در آسمان، محبوب امرؤالقیس شاعر را احاطه كردهاند - میبرد. به همین طریق هنگامی كه دانته به آسمان وارد میشود با ماتیلدا Matilda دوشیزهی خوبرو روبه رو میشود كه با ادب و ظرافت پرسشهای او را پاسخ میگوید. ساختمان آسمان در هر دو تصوّر یكسان و ملهم از المجسطی بطلمیوس است. ارواح خوشبخت متناسب با مرتبت فضایلشان در یكی از نُه فلك قرار گرفتهاند. هر یك از نُه فلك با نشانهای از بروج مطابقت دارد. این هر دو كتاب یك ساختمان اخلاقی دارند كه فضیلتها را به هر طبقه یا به هم فلك در آسمان تخصیص میدهند. كتب اسلامی با عنوان معراجنامه در توصیف عالم آسمانی همانقدر به شرح جزئیات میپردازند و همانگونه مهارتی را نشان میدهند كه در كمدی الهی میتوان دید. چشمان هر دو مسافر به محض ورود به منزلگاه تازهای از معراج با نزدیكشدن به خدا تاب دیدن را از كف دادهاند. هنگامی كه راهنمای ویژهی آن، جبرئیل یا بئاتریچه Beatrice آنان را از عنایت الهی خبر میدهد دیدگانشان گشوده میشود. جبرائیل و بئاتریچه نه تنها در مقام راهنما به آنان خدمت میكنند بلكه در هر منزل برای آنان دعا نیز میكنند. همچنان كه سرانجام با ورود دانته به عرش اعلی بئاتریچه جای خود را به قدیس برنار میدهد، همچنان نیز جبرائیل، هنگامی كه پیامبر به راهنمایی شعاعی از نور به حضور خدا پیش میرود، او را تنها میگذارد. در تحقیق منابع اسلامی دانته میتوان كمدی الهی را با رسالةالغفران ابوالعلاء معرّی شاعر عرب مقایسه كرد. میان جذبهی دینی، رقّت خیرخواهانه و طنز كه وضع عواطف مصنف این كتاب را تعیین میكند، و جذبهی دینی، نقّادی، هجو و طنز دانته خویشاوندی نزدیكی وجود دارد. از آنجا كه معراج برای كتاب شاعر عرب نیز موضوع اساسی است، در صورت فقدان هرگونه سند تاریخی به منظور تكمیل چنین مقایسهای باز مطالعهی آن مفید است. دانته در بهشت به هم عصران خود پیكاردوی فلورانسی Ricardo of Florence و گونیتزای پادوایی Gunizza of Padua بر میخورد. بنا به گفتهی ابوالعلاء پیامبر با حمدون حلبی و توفیق بغدادی دیدار میكند. هر دو پایانهای مشابه دارند. همین كه در یك مورد پیامبر و در مورد دیگر دانته، به درگاه خدا وارد میشوند، او را دریای عظیمی از نور میبینند.
توجه جهان به عارفان اسلامی
34-10- صوفیان مسلمان به استثنای ابنمسرّهی اسپانیایی (270-319/883-931) و ابن عربی مانند «فلاسفه» در اروپا معروف نبودند. ابن مسرّه بنیانگذار نحلهی اشراقی بود. افكار این نحله از اسپانیا به مدرسیان اوگوستینی از قبیل دانزاسكوتس و راجربیكن و رامون لول منتقل شده بود. (24) با وجود این گوته دیوان شرقی را در سالهای رشد خود پس از خواندن حافظ نوشت. فیتزجرالد رباعیات خیام را به انگلیسی ترجمه كرد و این كتاب با علاقهی زیاد روبهرو شد. نیكلسن علاوه بر منتخباتی از مثنوی و دیوان مولوی ترجمهی انگلیسی مثنوی رومی را در چندین مجلّد منتشر كرد. ماسینیون تمام عمر خود را وقف تحقیق در احوال منصور حلّاج كرد. اخیراً تحقیق دربارهی آثار حارث محاسبی فزونی یافته است. الدوس هكسلی Aldus Huxley در حكمت جاویدان خود به كرّات به ملّای رومی اشاره میكند، و متفكّرانی همچون رنه گنون Rene Guenon مستقیماً از تصوف الهام گرفتهاند. (25)
در زمان خود ما كربن با انتشار قسمت اعظم آثار سهروردی مقتول [شهید] در دو مجلّد با اصل فارسی و عربی آنها در استانبول و تهران با عنوان مجموعهی مابعدالطبیعه و عرفان (26) توجّه طرفداران مذهب اصالت وجود و مذهب اصالت وجود بشری را به این شهید بزرگ جلب كرد. (27)
نوشته شده در Thu 30 Sep 2010ساعت 7:16 PM توسط ariusabdulahad| آرشیو نظرات
۱۳۸۹ بهمن ۱۳, چهارشنبه
لوپار، سن مارینو
Lopar
Lopar is situated on the island of Rab, which is a part of Kvaerner archipelago. It is 110 kilometers far from administrative centre Rijeka, 190 kilometers from Zagreb and close to large European cities such as Ljubljana (230 kilometers), Vienna (550 kilometers), Munich (630 kilometers) and Milan (580 kilometers).
It takes ten minutes to get to lopar by ferry-line Jablanac - Mišnjak. You can also use ferry line Valbiska ( on the island of Kirk ) - Lopar, which has recently become more interesting to many guests because of nearness to Rijeka and its airport.
This especially attractive drive lasts approximately 50 minutes.
Coming by car from direction of Rab first thing we see is a sign which reminds us of st. Marin, stone-cutter and founder of republic of San Marino, who was born in lopar in the 4th century. In his honor, hotel settlement and motor camp bear name "San Marino".
Lopar is abundant in beautiful sandy beaches. There are 22 of them, with 3 being -nudist beaches (Ciganka, Sahara and Stolac).
The largest and the most famous is "Rijeka plaza - Paradise beach" which is 1,5 kilometers long and along which there are the most important tourist facilities.
In 2003 it was decorated with "the blue flag", international symbol of quality and preservation of environment , as well as safety of bathers.
HISTORY::
A thousand-year-old town of Rab is situated on a small peninsula. Four church-towers, strong walls, numerous churches and small streets are witnesses of its chequered past. In the summertime, the streets and squares! Are flooded with numerous tourists, souvenir merchants and old ladies with . Traditional assortment of home made products. In honor of the king ljudevit the great, who liberated Rab from venetians, and in memory of st. christophorus, on 21st of July 1364. Great council of the town of Rab established two municipal holidays : 9th May, liberation of Rab from Normans in 1075., through the intercession of st.Christophorus and 27th July-the day of martyr's death of st.Christophorus, which church celebrates as day of birth for heaven. Festivity used to last 15 days and during that period neither court nor city officials were allowed to work. Head of st.Christophorus was carried around town in a holy procession and knight-games were played. In recent times, festivities have been shortened to three days. Present-day festivity "Rab's fair" is a reminiscence of Rab from the past when it celebrated its freedom and independence/and it is, by all accounts, one of the greatest attractions of the island.
More than 17 centuries ago a boy by the name Marin was born at Lopar. He later learned the craft of stonemason and in search of a job left his home, crossed the Adriatic Sea and landed at a place near today's Rimini on the Apennine peninsula. His diligence and virtue soon earned him the sympathy of the Christian community he was living in, so eventually bishop Gaudentium made him his deacon. Persecuted because of his propagation of Christianity, Marin fled to the hardly accessible hill Titan and built a small church there. It was to become the foundation of a new city and state - San Marino - in which the remains of the saint are still kept.
WHAT TO SEE::
There are two churches in lopar. The first is parochial church of st.John the Baptist patron of lopar parish, which is situated in the very centre of the village and it's open to all its parishioners and their guests. During summer season, holy masses in foreign languages are being served. concerts of island's vocal groups ( so called "klape" ) and classical music also take place here. The other church is votive church of holy virgin Mary from 14T century of which local residents are especially proud of. Situated on the hill, in a pine wood near ferry port, it is a target of numerous tourists and pilgrims. The church celebrates its day on 18th September when believers from all over the island, accompanied by many tourists, go on a pilgrimage, celebrating birth of virgin Mary. Among people it is also known as "nativity of the virgin Mary".
On that day., residents of lopar host the biggest festivity on the island. Unavoidable guests on that jjccasion are Rab's cross-bowers. One of the most interesting island's attractions on recent history with their presence enrich various tourist fairs all around Europe, thus casting the most beautiful light on that part of their island's tradition.
For all the guests of lopar, on the occasion of nativity of the virgin Mary, traditional tournament in crossbow shooting is being organized. That is when brave knights show off their skills, good eye and safe hand. For the most skilled there will be prizes of "the court of honour", but the biggest actual prize is the honour and pride of the winner. On that same day, traditional mini-football tournament, which is considered to be one of the strongest in Croatia, as well as bowling tournament and tug of war - also take place lamb and ox meat barbecue/is traditionally part of festivity, as well as rich assortment of fish and meat specialties. In the evening, festivity moves to a giant tent with live music and rich programme, accompanied by excellent mood of all participants who celebrate until the early morning hours.
Lopar is situated on the island of Rab, which is a part of Kvaerner archipelago. It is 110 kilometers far from administrative centre Rijeka, 190 kilometers from Zagreb and close to large European cities such as Ljubljana (230 kilometers), Vienna (550 kilometers), Munich (630 kilometers) and Milan (580 kilometers).
It takes ten minutes to get to lopar by ferry-line Jablanac - Mišnjak. You can also use ferry line Valbiska ( on the island of Kirk ) - Lopar, which has recently become more interesting to many guests because of nearness to Rijeka and its airport.
This especially attractive drive lasts approximately 50 minutes.
Coming by car from direction of Rab first thing we see is a sign which reminds us of st. Marin, stone-cutter and founder of republic of San Marino, who was born in lopar in the 4th century. In his honor, hotel settlement and motor camp bear name "San Marino".
Lopar is abundant in beautiful sandy beaches. There are 22 of them, with 3 being -nudist beaches (Ciganka, Sahara and Stolac).
The largest and the most famous is "Rijeka plaza - Paradise beach" which is 1,5 kilometers long and along which there are the most important tourist facilities.
In 2003 it was decorated with "the blue flag", international symbol of quality and preservation of environment , as well as safety of bathers.
HISTORY::
A thousand-year-old town of Rab is situated on a small peninsula. Four church-towers, strong walls, numerous churches and small streets are witnesses of its chequered past. In the summertime, the streets and squares! Are flooded with numerous tourists, souvenir merchants and old ladies with . Traditional assortment of home made products. In honor of the king ljudevit the great, who liberated Rab from venetians, and in memory of st. christophorus, on 21st of July 1364. Great council of the town of Rab established two municipal holidays : 9th May, liberation of Rab from Normans in 1075., through the intercession of st.Christophorus and 27th July-the day of martyr's death of st.Christophorus, which church celebrates as day of birth for heaven. Festivity used to last 15 days and during that period neither court nor city officials were allowed to work. Head of st.Christophorus was carried around town in a holy procession and knight-games were played. In recent times, festivities have been shortened to three days. Present-day festivity "Rab's fair" is a reminiscence of Rab from the past when it celebrated its freedom and independence/and it is, by all accounts, one of the greatest attractions of the island.
More than 17 centuries ago a boy by the name Marin was born at Lopar. He later learned the craft of stonemason and in search of a job left his home, crossed the Adriatic Sea and landed at a place near today's Rimini on the Apennine peninsula. His diligence and virtue soon earned him the sympathy of the Christian community he was living in, so eventually bishop Gaudentium made him his deacon. Persecuted because of his propagation of Christianity, Marin fled to the hardly accessible hill Titan and built a small church there. It was to become the foundation of a new city and state - San Marino - in which the remains of the saint are still kept.
WHAT TO SEE::
There are two churches in lopar. The first is parochial church of st.John the Baptist patron of lopar parish, which is situated in the very centre of the village and it's open to all its parishioners and their guests. During summer season, holy masses in foreign languages are being served. concerts of island's vocal groups ( so called "klape" ) and classical music also take place here. The other church is votive church of holy virgin Mary from 14T century of which local residents are especially proud of. Situated on the hill, in a pine wood near ferry port, it is a target of numerous tourists and pilgrims. The church celebrates its day on 18th September when believers from all over the island, accompanied by many tourists, go on a pilgrimage, celebrating birth of virgin Mary. Among people it is also known as "nativity of the virgin Mary".
On that day., residents of lopar host the biggest festivity on the island. Unavoidable guests on that jjccasion are Rab's cross-bowers. One of the most interesting island's attractions on recent history with their presence enrich various tourist fairs all around Europe, thus casting the most beautiful light on that part of their island's tradition.
For all the guests of lopar, on the occasion of nativity of the virgin Mary, traditional tournament in crossbow shooting is being organized. That is when brave knights show off their skills, good eye and safe hand. For the most skilled there will be prizes of "the court of honour", but the biggest actual prize is the honour and pride of the winner. On that same day, traditional mini-football tournament, which is considered to be one of the strongest in Croatia, as well as bowling tournament and tug of war - also take place lamb and ox meat barbecue/is traditionally part of festivity, as well as rich assortment of fish and meat specialties. In the evening, festivity moves to a giant tent with live music and rich programme, accompanied by excellent mood of all participants who celebrate until the early morning hours.
۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سهشنبه
گُل گفته ها، وحدت وجود، مولوی و ... باروخ بندیکت اسپینوزا (Baruch Benedict Spinoza
خلاصه و عصاره مطالب پست گذشته این بود که وحدت وجود در عرفان با وحدت وجود در فلسفه چند تفاوت کلی داره که باعث شده تفاوتهایی اساسی در دیدگاه عرفانی و فلسفی پیش
بیاد. فیلسوف میگه که وجود یک حقیقت واحده که مراتب مختلف داره. بالاترین مرتبه این حقیقت واحد رو واجب الوجود و مراتب دیگه رو ممکن الوجود میگن. اما در عرفان گفته میشه که وجود یک حقیقت واحده که اقسام نداره. بلکه وجود منحصر در واجب الوجوده ولاغیر. نکته دیگه اینکه فیلسوف میگفت که وجود یکحقیقت مشکک است که اختلاف موجودات به خاطر وجود این تشکیک است. اما عارف میگه که وجود اصلا تشکیک پذیر نیست. آنچه تشکیک داره و دارای مراتبه وجود نیست، بلکه تجلیات و ظهورات وجود است که تشکیک داره. یعنی فیلسوف معتقد به تشکیک در اصل وجود است و عارف معتقد به تشکیک در مظاهر و تجلیات وجود. توحید عارف به اینصورته که میگه خدا نه تنها در احکام و صفات و ... شریک نداره بلکه در وجود هم شریک نداره. اگر یک دانه خردل در عالم حقیقتا وجود داشته باشه، در اینصورت ان دانه خردل شریک برای واجب تعالی در وجود محسوب میشه. بنده امروز میخوام بررسی کنم ببینم که آیاتوحیدی رو که قران به ما معرفی میکنه بر چه اساسی است؟؟؟؟ آیابراساس حرف عوام که موجودات را کثیر میدونند و هیچ وجه مشترکی برای اون قائل نیستند یا براساس حرف فیلسوف و یا براساس حرف عارف؟؟؟؟ قبل از اینکه وارد اصل مطلب بشم یه برهان ساده جدلی بیارم که وحدت وجود عرفانی اثبات بشه بعدش ببینیم حرف قران در این زمینه چیه. ببینید دوستان : برهان این مطلب رو اثبات میکنه که خدا یعنی واجب الوجود بی نهایته و هیچ حدی نداره. واجب الوجود از همه جهاته. خدا هم که قبلا صحبت شد و اثبات شد که وجود محضه و ماهیت نداره. پس خدا یک وجودی است بینهایت. حالا اگه ما برای یک شیء ممکن الوجود، حتی اگر یک دانه خردل باشه یا یه موجود خیلی کوچیک، ذره ای وجود قائل بشیم، به همون اندازه خدا محدود میشه. در صورتی که عقل اثبات کرد که واجب نمیتونه محدود باشه. پس موجوداتی رو که ما فکر میکنیم وجود هستند، اصلا وجود نیستند. بلکه تجلی وجودند. با دقت در این مطلب میتونید به خیلی از سوالای احتمالی که پیش میاد جواب بدید. اما قران : در قران ایاتی هست که دلالت داره بر اینکه واجب الوجود تبارک و تعالی، یک حقیقت واحده و وجودی به غیر از اون موجود نیست. نظیر آیه (هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ) و (اللَّهُ الصَّمَدُ) و (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ) و ایات دیگه ای که ذکر اونها طول میکشه. بنده فقط دو آیه (اللَّهُ الصَّمَدُ) و (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ) رو بررسی میکنم و معارف کمی از اونا رو براتون بیان میکنم تا واضح بشه توحید قرانی علی الظاهر با توحید عرفانی مطابقت داره. اول آیه الله الصمد رو بررسی کنیم. الله که در فلسفه بهش میگن واجب الوجود و در عرفان بهش میگن حق. در این آیه داره بیان میشه خدا صمد است. صمد به چیزی میگن که جوف نداشته باشه. جوف یعنی جای خالی. یعنی تو پر. (ال) که بر سر کلمه صمد اومده دلالت بر حصر میکنه. دردسرتون ندم معنای جمله اینه که واجب الوجود تبارک و تعالی جای خالی برای غیر نگذاشته. چون اگر غیری در کار باشه در حقیقت به منزله جوف محسوب میشه. پس درعالم جز خدا صاحب وجود نیست. از طرفی کسی که صمده و جای خالی نداره نه میخوره نه می آشامه نه بچه میاره و نه از کسی متولد میشه. چون همه اینها به منزله جوف برای صمد محسوب میشن. صمد هم که جوف نداره. تمام عبارت (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ) تفسیری است برای عبارت (اللَّهُ الصَّمَدُ). در اینجا اومده که خدا نه ولد و فرزندی داره و نه والد و پدر و مادری داره. دقت کنید که در قران عبارت (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ) اومده و نفرموده (لم له ابن و لم اب =برای او نه فرزندی است و نه پدری). سِرّی در اینجا هست که باید بهش دقت و عنایت بشه. ولد و تولید یک کلمه مطلق و عامی است که در مورد هر موجودی میتونه بکار برده بشه. اما کلمه اَب و اِبن مخصوص انسانها است و شاید در مورد حیوانات هم بکار برده بشه. اما ولد و والد اینگونه نیست. یه کلمه ایه که در مورد هرچیزی میتونه بکار بره. مثلا ما میتونیم بگیم از آب، بخار تولید میشه. از نور، نور تولید میشه. در هر صورت کلمه تولید رو میشه همه جا بکار برد. یعنی کلمه اب و ابن مخصوص یک قسم خاصی از موجوداته. اما کلماتی مانند ولد و والد و تولید و امثالهم مخصوص به موجود خاصی نیست. در این عبارت (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ)، در حقیقت خداوند چند تا لطیفه قشنگ قرار داده. یکیش اینه که خودش رو تنزیه کرد از اینکه شبیه به موجودات دیگه باشه (کما اینکه در عبارت ولم یکن له کفوا احد هم به این معنا اشاره میکنه ). اگر کلمه اب و ابن رو بکار برده بود در حقیقت خودش رو تشبیه کرده بود به قسمی از موجودات که مثلا انسانها باشند. در حالیکه خدا با هیچکدوم از موجودات عالم تشابهی نداره. این معنا رو با بکار بردن دو کلمه یلد و یولد به ما فهمانید. لطیفه دیگه و اصلی و اساسی که این آیه داره اینه که ولد هر چیزی مشابه خود اون چیز است. مثلا ولد خرگوش که نمیشه موش باشه. ولد خرگوش حتما خرگوشه. ولد انسان حتما انسانه. پس ولد هرچیزی مشابه خود اون چیزه. (دقت بفرمایید) حالا ولد خدا (که اثبات شد وجود محضه) چه معنایی میتونه داشته باشه. چون خدا وجود محضه ولدش هم منظور باید وجود باشه. ولد وجود که نمیشه عدم باشه یا ماهیت. ولد وجود محض باید وجود باشه. کما اینکه ولد ماهیت غیر از ماهیت نیست. مثلا از ماهیت انسان، تنها ماهیت انسان تولید میشه. از ماهیت خرگوش تنها ماهیت خرگوش تولید میشه. از وجود محض هم تنها وجود میتونه تولید بشه. پس معلوم شد که کلمه ولد و والد در این آیه منظورش وجوده. حالا با مطالبی که عرض کردیم میشه گفت که معنای عبارت اینطوری میشه که وجودی در عالم غیر از خدا نیست. چون قبل از او وجودی نبوده که خدا از آن متولد شود و بعد از او هم چون او صمد است و جای خالی برای غیر نگذاشته وجودی نخواهد بود. و چقدر زیباست این جملات. در جمله کفوا احد هم نفی مثل را برای خدا میکند. والد قاعدتا بالا تر از مولود است. با عبارت لم یولد خداوند نفی موجود بالاتر از خود را کرد. اما باعبارت لم یلد، نفی وجودی پایین تر از خود را کرد. این سوال باقی میماند که ولد که موجود پایینتر است. والد هم که موجود بالاتر است. پس موجود همانند و هم ردیف چه؟؟؟؟آیامی شود موجودی هم ردیف خداوند باشد ؟؟؟؟ این جواب را در ادامه با عبارت (ولم یکن له کفوا احد ) پاسخ داد. چون کفو یعنی هم ردیف. میگویند زن و شوهر باید کفو همدیگر باشند. یعنی باید در همه چیزشان با هم برابر باشند. در این عبارت خداوند موجود هم ردیف را هم نفی کرد. در حقیقت این سه آیه( اللَّهُ الصَّمَدُ ﴿2﴾ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ ﴿3﴾ وَلَمْ یَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ ﴿4﴾) برهان کاملی بر وحدت وجود عرفانی است. تقریر برهان به این صورت است که خداوند صمد است. صمد یعنی چیزی که جایی برای غیر نگذاشته است. (دقت بفرمایید که خود کلمه الصمد چه قدر میتواند بار معنایی داشته باشد و چه قدر میتواند معارف باخود داشته باشد). چیزی که الصمد است، باید بی نهایت باشد. ماهیت نداشته باشد. چون ماهیت حد است و محدودیت. ال که بر سر کلمه صمد آمده ال حصر است و دلالت دارد بر اینکه تنها چیز صمد خداست و معارف بسیار دیگری که در کلمه صمد نهفته است. وقتی که خدا صمد است یعنی بی نهایت است. پس با این حساب جایی برای وجود بالاتر که خدا از او تولید شود، و جایی برای وجود پاینتر که از خدا تولید شود، و جایی برای وجود هم ردیف و هم عرض خدا نمی ماند. حال باید عرض کنم که همه این مطالب و جمع این سه آیه تفسیر آیه (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ) است. بنده قصد ندارم که وارد این مطلب شوم چون بحث طولانی میشود. اما مطالبی که عرض کردم تنها گوشه کوچکی از معانی نهفته در سوره اخلاص یا همان سوره توحید است. این سوره دریایی است که هرچه در آن غور و غواصی شود، مطالب عظیم و عجیب بیشتری دستگیر آدمی میشود. در روایات آمده که خدا این سوره را برای افراد متعمقی نازل کرده که به اسرارش در آخر الزمان پی میبرند. و وارد شده که نهایت توحید در این سوره و آیات اول سوره حدید آمده است. بیشتر از آن درمورد خدا نباید فکر کرد. و عباراتی نظیر این. اما تحلیل خداوند در قران در مورد موجودات عالم چیست ؟؟؟. تکلیف این همه چیزهایی که در عالم هست چیست؟؟؟؟ قران نیز در اینجا عباراتی دارد که دلالت میکند موجودات عالم چیزی جز تجلی و وجه و آیه و مظهر خدا نیستند. خدا در قران میفرماید (فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ=به هرجا و هر سو که رو کنید انجا وجه خداوند است). یعنی موجودات عالم تماما مظاهر و تجلیات وجود محض هستند، نه وجود. توحید قرانی اینگونه است. اینقدر عمیق است.
نوشته شده توسط مهم نیست ساعت 11:07 ق.ظ موضوع مطلب : ..::خانه::.. ,
ویرایش شده در - و ساعت -
لینك ثابت | .-*-.گُل گفته ها.-*-. ( 38)
حقوق این وبلاگ محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است.
باروخ بندیکت اسپینوزا
بندیکت د اسپینوزا (متولد ۲۴ نوامبر ۱۶۳۲ - فوت ۲۱ فوریه ۱۶۷۷) در زادگاه خود آمستردام به «بنتو د اسپینوسا» معروف بود. او یکی از فیلسوفان بزرگ خردگرای سده ۱۷ بشمار میآید.
اسپینوزا تحصیل علم را در مدرسهی یهودیان آغاز کرد اما رفته رفته نشانههای تردید در مورد کتاب مقدس یهودیان به عنوان وحی الهی در او آشکار شد. اسپینوزا تحت تأثیر فلسفهی دکارت بود. اما در تاملات متافیزیکی خود تلاش میکرد بر ثنویت دکارتی چیره گردد و خدا، روح و ماده را در پیوندی واحد به اندیشه درآورد.
باروخ (بندیکت) د اسپینوزا در یک خانوادهی مذهبی یهودی در آمستردام متولد شد. خانوادهٔ او در اوایل همان سده به همراه بسیاری از دیگر یهودیان پرتغالی و اسپانیایی، از بیم پیگرد توسط دستگاه تفتیش عقاید کلیسا، به هلند پناه آورده بودند. هلند در آن زمان از نظر مذهبی سرزمین نسبتاً رواداری بود.
پدر اسپینوزا او را به مدرسهی یهودیان سپرد تا با آموزش در حوزهی تئولوژی خاخام شود. اسپینوزا در سن ۱۵ سالگی شاگردی استثنایی در حوزهی امور دینی بود، اما یادگیری در این زمینه او را راضی نمیساخت. به دلیل آشنایی به چند زبان، به طور مستقل به مطالعهی آثار فلسفی پرداخت. در سن ۱۸ سالگی، نشانههای تردید در مورد کتاب مقدس یهودیان به عنوان وحی الهی در او آشکار شد و به تدریج موضوعاتی چون دخالت یک خدای شخصی در امور انسانی، برگزیدگی قوم یهود از طرف خداوند و نیز حقوق ویژهی روحانیان را مورد شک و پرسش قرار داد.
اسپینوزا مراسم عبادی و دینی را بیاهمیت و زاید خواند و به این نظر رسید که متون کتاب مقدس را نباید لغت به لغت فهمید. از همین رو، او را در سن ۲۴ سالگی به جرم افکار انحرافی از جامعهی یهودیان هلند اخراج و ورودش را به کنیسهها ممنوع کردند. نظریاتش دشمنان زیادی برای او تراشیده بود و پس از اینکه سوء قصدی به جان او نافرجام ماند، از آمستردام گریخت و گوشهگیری و انزوا پیشه کرد و خود را یکسره وقف فلسفه نمود.
اسپینوزا زندگی سادهی خود را از راه تراش شیشههای ذرهبین تامین میکرد. در سال ۱۶۷۳ شهریار پفالتس که با نظریات فلسفی اسپینوزا آشنا بود، به وی پیشنهاد کرسی استادی فلسفه در دانشگاه هایدلبرگ را داد، مشروط بر آنکه او از آزادی پژوهش فلسفی برای براندازی دین عمومی سوءاستفاده نکند. اسپینوزا این دعوت را رد کرد، چون نمیخواست استقلال فکری خود را قربانی مقام و عقل را تابع ایمان سازد. وی در پاسخ به دعوت آن شهریار نوشت: «از آنجا که نمیدانم مرزهای آزادی فلسفی، برای اینکه دین برانداخته نشود کجاست، نمیتوانم از فرصت به دست آمده استفاده کنم».
در سال ۱۶۷۵ یک دیندار کاتولیک به نام آلبرت بورگ در نامهای به اسپینوزا نوشت: «من این نامه را بنابر وظیفهی دینی خود برایتان مینویسم تا عشق به همسایه را حتا به شما که یک کافر هستید نشان دهم. شما را فرا میخوانم که روح خود را به موقع نجات دهید و به مسیحیت بگروید. شما مدعی هستید که سرانجام، فلسفهی حقیقی را یافتهاید. اما از کجا میدانید که فلسفهی شما بهترین است؟ آیا میخواهید کفرگوییهای ناگفتنی موجودی نکبتزده، کرمی حقیر و انسانی خاکی را که سرانجام غذای کرمها میشود، گستاخانه بر حکمت بیانتهای پدر جاودانی برتر شمارید؟ از شما خواهش میکنم بس کنید و دیگران را نیز همراه خود به فساد نکشانید».
اسپینوزا در پاسخ این مؤمن مسیحی نوشت: «من ادعا نمیکنم که بهترین فلسفه را یافتهام، اما میدانم که حقیقت را میتوان شناخت. تمام دلایلی که شما در نامهی خود اقامه کردید، فقط در طرفداری از کلیسای رومی است. آیا معتقدید که با آنها میتوان اقتدار این کلیسا را به روش ریاضی اثبات کرد؟ و چون این چنین نیست چگونه میخواهید باور کنم که بُرهانهای من ساخته و پرداختهی ارواح خبیث است و سخنان شما ملهم از پروردگار؟ افزون بر آن، من میبینم و نامهی شما نیز آشکارا نشان میدهد که بردهی این کلیسا شدهاید، نه به خاطر عشق به خداوند، بلکه از بیم آتش دوزخ که تنها علت خرافهاست. این خرافه را از خود دور سازید و خردی را که خداوند به شما ارزانی داشته به رسمیت بشناسید و اگر نمیخواهید جزو موجودات فاقد خرد به شمار آیید، از آن بهره گیرید. بس کنید و خطاهای ابلهانه را معما و رازورزی جلوه ندهید!».
اسپینوزا کتاب مقدس را حاوی قوانینی اخلاقی میدانست که فرمانبری میطلبد، اما کمکی به شناخت حقیقت نمیکند. اگر کسی این سخن را در ایتالیا یا اسپانیا بر زبان میآورد، بیتردید کلیسا او را در آتش میسوزاند. همعصران اسپینوزا نمیدانستند او را چگونه آدمی ارزیابی کنند. حتا بسیاری از هوشمندان زمانهاش او را رهزن عقل سلیم میدانستند، اما معدودی نیز یک قدیس.
مهمترین اثر اسپینوزا «اخلاقیات» نام دارد. اما این کتاب بر خلاف عنوانش، به معنای گستردهی کلمه بیشتر متافیزیک است و فلسفهی اخلاق در آن جایگاه اصلی را ندارد. اسپینوزا در زمان حیاتش، این اثر را فقط در اختیار معدودی از دوستانش قرار داد و به اصرار شخصی او، انتشار این کتاب پس از مرگش صورت گرفت.
اسپینوزا از جوانی دچار بیماری سل بود و تقریباً تمام عمر ناچار شد از یک رژیم سخت غذایی پیروی کند. اهل خوشگذرانی و معاشرت نبود. در نهایت سادگی می¬زیست و پول بازنشستگی ایی را که بنابر وصیت دوستی دریافت میکرد، خود از پانصد گولدن به سیصد گولدن کاهش داد. وی هشت ماه پیش از مرگش نامهای نوشت که نشان میدهد علیرغم جسمی فرسوده و بیمار، ذهنی از نظر فلسفی و علمی تیز و شاداب داشتهاست. اسپینوزا در ۲۱ فوریهی ۱۶۷۷ در سن ۴۵ سالگی در لاهه چشم از جهان فروبست.
مفاهیم بنیادی اسپینوزا برای ارائهی دیدگاهش دربارهی هستی، که با آگاهی او از خدا تذهیب شدهاند، اینچنین هستند. ممکن است در نگاه اول عجیب به نظر آیند. در پاسخ به پرسش «چه هست؟» اسپینوزا میگوید "جوهر، ویژگیها و وجوه آن".
و اما نگاهی گذرا بیندازیم به آرای این متفکر سدهی هفدهم. اسپینوزا تحت تأثیر فلسفهی دکارت بود. اما در تاملات متافیزیکی خود تلاش میکرد بر ثنویت دکارتی چیره گردد و خدا، روح و ماده را در پیوندی واحد به اندیشه درآورد. خدا برای اسپینوزا، خدایی آن جهانی نیست که جهان را از نیستی آفریده باشد. جهان ناآفریدهاست. نه آغازی داشته و نه پایانی برای آن در نظر گرفته شده. جهان برای اسپینوزا، خدای جاودانی و به عبارت دیگر صورت پدیداری الوهیت است. برای وی، خدا و طبیعت و جوهر این همانند. این، عالی¬ترین مفهوم متافیزیک اسپینوزاست.
اسپینوزا بر خلاف آموزههای دکارت که به یک جوهر ناکرانمند (خدا) و دو جوهر کرانمند (روح یا اندیشه و ماده یا گستردگی) قائل بود، فقط خدا را به عنوان جوهر معتبر میدانست. برای او اندیشه و گستردگی، صفات جوهر یگانه هستند، ویژگیهای عمومی ذاتی خدا.
اسپینوزا جوهر را چنین تعریف میکند: جوهر آن چیزی است که بخودی خود است و از طریق خود فهمیده میشود. مفهوم جوهر وابسته به هیچ مفهوم دیگری نیست. جوهر کاملترین ذاتی است که به اندیشه درمیآید و به جان هستی و به طبیعت آن تعلق دارد. سایر تعیینات جوهر: ناکرانمندی، بیزمانی، یگانگی، تقسیمناپذیری و آزادی است. اسپینوزا جوهر را آزاد میداند، زیرا که از ضرورت طبیعت خود ناشی میشود و از طریق خود رفتارش را مقرر میکند.
روش اسپینوزا بصورتی سرسختانه ریاضی و خردگرا است. در استنتاج منطقی او که مدعی قطعیت مطلق است، تجربیات، نقشی بازی نمیکنند. در مهمترین اثرش یعنی «اخلاقیات» تعاریف و اصلهای موضوعه (آکسیومها) را مبنا قرار میدهد، گزارههای آموزشی را بر آنها استوار میسازد، برهانها را ارائه میدهد و توضیحات و نتیجهگیریها را به آنان میپیوندد.
شناخت برای اسپینوزا در سه مرحله صورت میگیرد: در مرحلهی نخست، به یاری دریافت حسی و تصورات که هر دو پذیرشی غیرفعال و بدون بصیرت نسبت به دلایل و ارتباطات بر میانگیزند. دومین مرحله به یاری فهم صورت میگیرد که در آن انسان بطور فعال مفاهیم عمومی را در مورد تصورات و دیدهها و شنیدههای خود به کار میگیرد و به بصیرت در مورد دلایل و علتها نایل میشود. با این حال به نظر اسپینوزا این هنوز عالیترین مرحلهی شناخت نیست. زیرا برای درک واپسین علتهای تمام اشیا یعنی جوهر، باید فهم محدود انسانی را در مورد زنجیرهی نامحدود علتها به کار برد و این از توانایی فهم ما خارج است. برای اسپینوزا سومین و عالیترین مرحلهی شناخت آن است که به کمک شناخت شهودی به دست میآید. شناخت شهودی، شناخت درونی زنده و نگرش روحی جوهر و پیبردن به ذات واقعی همهی اشیا است. اسپینوزا این شناخت را «عشق روحی به خدا» می¬نامد. در پرتو چنین شناختی است که انسان به ذاتهای واقعی، امور پایدار و صورتها از یکسو و قوانین یعنی رویدادهای یکسان از دیگر سو پی میبرد.
پس برای اسپینوزا، عالیترین هدف شناخت، شناخت جوهر است. به نظر او خطا، شناخت نادرست نیست، بلکه کمبود شناخت است. نظریهی شناخت اسپینوزا بر ایدههای فطری در انسان استوار است که او آنها را مفاهیم عمومی (notions communes) مینامد. این مفاهیم عمومی مقدم بر تجربه و در نفس انسانی وجود دارند. جوهر، آگاهی و مادیت از جملهی این مفاهیم هستند که قوانین اندیشهی منطقی به شمار میروند. همین مفاهیم عمومی هستند که تعیینات دیگری را که صفات جوهر هستند میسر میسازند.
صفت (attribute) برای اسپینوزا چیزی است که نیروی فهم به عنوان ذات متعلق به جوهر میشناسد. جوهر دارای بینهایت صفات است و دلیل اینکه ما فقط دو صفت اندیشه و گستردگی آن را درک میکنیم، به شعور محدود انسان باز میگردد. اسپینوزا نفس انسان را وجهی (mode) از صفت اندیشهی جوهر و جسم انسان را وجهی از صفت گستردگی آن میداند. وی اما زمان را جزو مفاهیم عمومی نمیداند و آن را تصوری کمکی برای انسان به عنوان موجودی فانی به شمار می¬آورد.
به نظر اسپینوزا، در فعالیتهای روحی انسان باید اندیشه را از خواست و اراده تفکیک کند، اما نزد خدا، روح و اراده یکی است. اسپینوزا به غایتمندی در جهان باور نداشت. او میگفت که در جهان غایتی وجود ندارد، زیرا جهان در کل خود نمیتواند در خدمت غایتی باشد وگرنه غایت آن میباید بیرون از جهان قرار داشته باشد. اما بیرون از جهان چیزی وجود ندارد. اشیاء جداگانه نیز، نمیتوانند مطابق غایتی بوجود آمده باشند، چرا که غایتها پیششرطی برای آن هستند که اشیاء میتوانستند طور دیگری باشند، در صورتی که همه چیز با ضرورت روشن چنین شدهاست.
اسپینوزا فلسفهی اخلاق خود را بر نگرشهای متافیزیکی و روانشناختی استوار میسازد. به نظر وی، وظیفه و هدف اخلاقی انسان باید «حفظ خویشتن» باشد. حفظ خویشتن، دربرگیرندهی شناخت، فضیلت، آزادی، توانمندی، قدرت و نیکبختی است. در نقطهی مقابل حفظ خویشتن، «ویرانسازی خویشتن» قرار دارد. خطا، رذیلت، بندگی، ناتوانی، درماندگی و نکبت در خدمت ویرانسازی خویشتن قرار دارند. به این ترتیب میتوان گفت که برای اسپینوزا آنچه که در خدمت حفظ خویشتن است نیک و آنچه که در خدمت ویرانی خویشتن است شر است.
حکم تکفیر
عقیدهٔ همه خدایی اسپینوزا منجر به صدور حکم تکفیر او از سوی روحانیون یهودی شد:
به قضاوت فرشتگان و روحانیون، ما باروخ اسپینوزا، را تکفیر میکنیم، از اجتماع یهودی خارج میکنیم و او را لعنت و نفرین میکنیم. تمامی لعنتهای نوشته شده در قانون (منظور تلمود و تورات است) بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد، وقتی بیرون میرود بر او لعنت باد و وقتی باز میگردد بر او لعنت باد. خداوند او را نبخشد و خشم و غضب خدا علیه او مستدام باد، خداوند نام او را در زیر این خورشید محو کند و او را از تمامی قبایل اسرائیل خارج کند. ما شما را نیز هشدار میدهیم، که هیچ کس حق ندارد با او سخن بگوید، چه به طور گفتاری و چه بطور نوشتاری. هیچکس حق ندارد به او لطفی بکند، کسی حق ندارد با او زیر یک سقف بماند، و در دو متری او قرار بگیرد، و هیچ کس حق ندارد هیچ نوشتهای از او را بخواند.
ویکی پدیا
[تا کی از تزویر باشــــــم رهــــنمای
تا کی از پندار باشم خود پرست...]
باروخ بندیکت اسپینوزا
باروخ بندیکت اسپینوزا (Baruch Benedict Spinoza) در 24 نوامبر 1632 میلادی در کشور هلند و در شهر آمستردام در یک خانواده سرشناس یهودی مارونی سفارادی (اسپانیایی ـ پرتغالی) به دنیا آمد. والدینش وی را باروخ (یعنی فرخ) نام نهادند. اما او پس از رانده شدن از جامعه یهود نامش را به بندیکت که مرادف لاتینی باروخ عبری است تغییر داد و پس از آن در نوشتهها و نامههایش همواره از خود با نام بندیکت نام برد.
دوران کودکی و نوجوانی را در رفاه و آسایش گذرانید. با ادب دینی تربیت یافت و از امکانات تربیتی خوبی برخوردار شد. در مدرسه عبرانی آمستردام به نام یشیباه در محضر مدرسان و معلمان نامداری همچون منسخ بن اسرائیل وارد و ماهر کابالا و ساول مورتر یا تلمود شناس عصر به تحصیل زبان عبری و در دروس دینی همت گماشت و در فراگیری زبان و دروس مذکور به زودی تا آن حد پیشرفت کرد که در سنین جوانی به خوبی از عهده خواندن و فهمیدن کتب معتبر عبری برآمد. به تامل در متن تورات و رموز و اسرار تلمود همت گماشت و در فرهنگ عرفانی کابالا و تاریخ و سرگذشت قومش به کاوش و پژوهش پرداخت. اطلاعات و معلوماتی عمیق و وسیع به دست آورد. ولی روح کنجکاوش ارضاء نشد و آن مقولات را در تبیین و توجیه مسائل دینی نارسا یافت. از این رو بر آن شد که زبان لاتینی بیاموزد تا بدین وسیله با دنیای دیگری از علم و فرهنگ آشنا شود. برای به مدرسه فرانسیس فان دن انده طبیعت و ادیب و عالم وسائس هلندی و ملحد معرف زمان رفت و در محضر استاد جامع و ذوفنون علاوه بر زبان لاتینی طب و ریاضیات و علوم و فنون دیگر آموخت و از حکومت مدرسی، به ویژه حکمت توماس اکونیاس و از فلسفه دکارت و بیکن و هابز آگاهی یافت و از الحاد و افکار ضد دینی استاد نیز مطلع و احیاناً متاثر گردید. طبق نظر دکتر لند در تعلیم به مقام معاونت استاد رسید و به روایتی هم عاشق دختر او "کلاراماریا" شد. وی ماهروئی بود که عشق او در دل اسپینوزا با عشق اسپینوزا به فرا گرفتن لاتین رقابت میکرد. حتی یک دانشجویی امروزی نیز می تواند به همین علت به فرا گرفتن زبان لاتین مبادرت ورزد. ولی دختر جوان چندان پابند امور معنوی نبود که به خاطر آن از امور دنیاوی چشم بپوشد و همین که خواستگار دیگری با سرمایه بیشتری پا به میدان نهاد اسپینوزا در نظرش حقیر نمود؛ شکی نیست که قهرمان ما در همین هنگام فیلسوف گردید.
اسپینوزا به واسطه مراوده با فان دن انده با افکار برونو (1600ـ1548) متفکر وحدتگرای و زندیق متهوّر ایتالیایی نیز آشنا شد و در آثار او به مطالعه پرداخت و از وی چیزهایی آموخت که بلاشک در ابداع نظام فلسیفش موثر افتاد.
اسپینوزا به احتمال قوی از افکار ضد دینی داکوستا هم که مانند وی عقلگرای محض بوده و چندی پیش از وی به مخالفت دین سنتی و حاکمیت احبار یهود برخاسته و مطرود شده بود مطلع و متاثر شد.
مقصود اینکه تفکرات و تاملات فلسفی و آشنایی با فلسفهها و اندیشههای ضد دینی در اسپینوزا موثر افتاد و به تدریج از رفت و آمد خود به کنیسه کاست و احیانا به گفتن سخنان آمیخته به زندقه و پراکندن اندیشههای آلوده به هر حلقه پرداخت. اولیای کنیسه از افکار و اقوال ضد دینی وی آگاه شدند و به تطمیع و تهدیدش پرداختند، اما نه تطمیع و نه تهدید هیچ یک موثر نیفتاد، زیرا او در آنچه میاندیشید و میگفت قاطع و استوار میبود. به ناچار در سال1656 وی را به محکمه کشاندند و به محاکمهاش پرداختند و محکومش کردند و کافرش پنداشتند و لعنت نامهای بسیار غلیظ و شدید که در نوع خود کم نظیر است برایش نوشتند و در کنیسه در حضور عده کثیری خواندند و بدین ترتیب از جامعه یهود طردش کردند.
اما او این تکفیر و طرد را به چیزی نگرفت و در برابر آن هرگز از خود ضعفی نشان نداد، زیرا حکمتش ایجاب میکرد که:"در مقابل حوادث ولو هر قدر ناگوار باشد استقامت ورزد و به آنچه پیش آمده رضا دهد، خطای خطاکاران و لغزش جاهلان را ببخشد و آنچه را بد و بدبختی مینامید به چیزی نگیرید، زیرا همه امور طبق حکم سرمدی خداوند جریان مییابد و در نظام عالم شری وجود ندارد". لذا پس از دریافت خبر تکفیر با خونسردی گفت:"این مرا به چیزی که نمیبایست انجام دهم وادار نمیکند".در این وقت بود که نامش را از باروخ عبری به بندیکت لاتینی تغییر داد. و گویا بدین ترتیب خواست رابطه خود را به کلی از جامعه یهود قطع کند. پس از دریافت خبر تکفیر و محکومیت دائمی یا کمی پیش از آن، یعنی در دوره تعلیق و بلا تکلیفی از آمستردام خارج و در قریه کوچک اورکرک واقع در جنوب آمستردام یا در بیرون شهر در جاده اورکوک در اطاقی که در زیر یک شیروانی واقع بود منزوی شد و برای امرار معاش به شغل عدسی تراشی که آن را در جامعه یهود آموخته بود اشتغال ورزید و از این راه اندک روزی حلالی به دست آورد و با جمعیت خاطر و مناعت نفس به تفکرات و تاملات علمی و فلسفی و تالیف و تصنیف پرداخت که به راستی قرین موفقیت و در خور ستایش و غبطه بود. در همین جا برای دفاع از خود رساله دفاعیهای به زبان اسپانیایی نگاشت که مفقود شد. در پایان سال 1660یا آغاز سال 1661از این مکان به قریه یا شهرک رانیسبورگ نزدیک لیدن رفت و در خانهای محقر ـ که هنوز هم پا بر جاست ـ و در کوچهای باریک که اکنون به نام اسپینوزا معروف است به خلوت نشست و به تحقیق و تصنیف همت گماشت و چنان سرگرم و مجذوب کارهای علمی و فلسفی شد، که گاهی ایام متوالی خانه را ترک نکرد و یک بار اتفاق افتاد که سه ماه از خانه بیرون نیامد.
در این مکان علاوه بر تالیف و تصنیف کتب با برخی از علما و حکمای بزرگ عصرش، همچون نیکلا زاستنو کالبدشناس نامدار و استاد تشریح دانشگاه کپنهاگ و هانری اولرنبورگ متکلّم معروف و رجل سیاسی عصر و دیگران در مسائل علمی و فلسفی به مکاتبه پرداخت. در سال 1663، یا 1664، یا 1665، به قصد دیدار دوستانش به شهر آمستردام رفت، اما اقامتش در این شهر بسیار کوتاه شد که از آنجا به زودی به قصد وربورگ دهکده کوچکی نزدیک لاهه خارج شد و در آنجا اقامت گزید و مثل همیشه به تفکرات و تاملات علمی و فلسفی مشغول شد و با عالمان و فیلسوفان معروف عصرش، همچون اولدنبورگ، دکتر باومیستر طبیب و فیلسوف مشهور و دکتر جان هود طبیب و ریاضیدان معروف به مباحثه و مکاتبه پرداخت و شهرتی عظیم یافت. در سال 1670 به شهر لاهه رفت و تا پایان عمر در آنجا ماند. ظاهرا دوستیش با جان دوویت سیاستمدار متنفذ و روشنفکر عصرش وی را بدانجا کشانید.
در این شهر نخست به خانه مجلل بیوه فان فلدن رفت و بعد به منزل محقر هندریک فاندر سپیک نقل مکان کرد و در قسمت فوقانی آن سکنی گزید و مثل گذشته زندگی فیلسوفانه پیش گرفت. در نهایت صرفهجویی و قناعت و مناعت نفس و جمعیت خاطر روزگار گذرانید و به تفکرات و تاملات فلسفی پرداخت و به تالیف و تصنیف همت گماشت. بر شهرت و عظمت خود افزود و دوستان و یاران فراوان یافت. با لایب نیتس فیلسوف و عالم نامدار عصرش دیدار کرد و با اولدنبورگ و به توسط وی با رابرت بویل (1691ـ1627) شیمیدان بزرگ زمانش به مکاتبه پرداخت. بیش از پیش بر شهرتش افزوده شد. عده کثیری دورش گرد آمدند که صحبتش را غنیمت میشمرند و نه تنها در مسائل علمی و فلسفی از افاضاتش بهرهمند میشدند، بلکه در امور سیاسی و کشور داری نیز با وی به کنکاش می نشستند، که او این گونه امور را هم خوب درک میکرد و نظرهای صائب ابراز میداشت.
خلاصه روزگار به آرامی میگذراند و ایام عمر قرین عزت و موفقیت میبود که ناگهان واقعه مهمی رخ داد و آسایش و آرامش فیلسوف را به هم زد. واقعه از این قرار بود که در سال 1627 پادشاه فرانسه با سپاهی عظیم به هلند حمله کرد، ارتش هلند را شکست داد وارد اوترخت شد. مردم لاهه جان دووبیت یار مهربان و حامی اسپبنوزا را مسئول این شکست پنداشتند و در بیستم اوت همان سال او را کشتند. پس از این واقعه شاهزاده دو کنده فرمانده سپاه فرانسه که اسپینوزا را میشناخت و از مقام فضل و دانش او آگاه بود، وی را به مقر فرماندهی خود در اوترخت دعوت کرد و او ـ شاید به این نیت خیر که برای صلح چارهای بیندیشد ـ دعوت شاهزاده را پذیرفت و راهی اوترخت شد. ولی به علت غیبت طولانی شاهزاده از مقر فرماندهی دیدار حاصل نشد و او به خانه محقرش در لاهه بازگشت. به دنبال این واقعه شدیدا مورد تهمت قرار گرفت و در شهر پیچید که او جاسوس فرانسه است. مردم یک هنگام غروب در برابر خانهاش ازدحام کردند و خانه و اهل خانه را مورد خطر قرار دادند. ولی به خطر به زودی رفع شد. زیرا مردم به حسن نیتش پیبرده بیگناهش شناخته از جلوی خانهاش پراکنده شدند. او پس از این واقعه نیز تا پایان عمر در این خانه زندگی کرد. در سال 1673 استادی كرسی فلسفه دانشگاه هیدلبرگ بسیار محترمانه به وی پیشنهاد شد. اما او بسیار مودبانه و هوشمندانه آن را نپذیرفت، زیرا دریافت که پذیرش این شغل رسمی آزادیش را محدود خواهد ساخت. در این ایام بیش از بیش به خلوت و عزلت گرایید. گاه می شد که ماهها از خانه بیرون نمیرفت و بیشتر اوقات خود را در تفکر و تامل و تحقیق و تصنیف میگذرانید. با صاحب خانهاش آمیزش بسیار دوستانهای داشت. بعد از ظهرها وقتی که از مطالعه و تالیف خسته میشد با صاحبخانه و خانوادهاش درباره هر چیزی حتی امور بسیار جزیی و پیش پا افتاده سخن میگفت. غالبا بچهها را پند میداد که به کلیسا بروند و در اطاعت والدین خود باشند زن صاحبخانه که بانویی پارسا و ساده لوح بود روزی ازاسپینوزا پرسید آیا دینش وی را رستگار خواهد کرد. او پاسخ داد دینش دین خوبی است نباید در آن شک و تردید روا دارد و در جستجوی دینی دیگر باشد. اگر راه پارسایی پیش گیرد البته رستگار خواهد بود. خلاصه او در نهایت خلوت و عزلت و آسایش و آرامش و نشاط علمی و زهد فلسفی در این خانه زندگانی گذرانید تا اجل محتوم فرا رسید و ساعت سه بعدازظهر روز یکشنبه سال 1677 در حالی که اهل خانه به کلیسا رفته بودند و فقط دوست و طبیب معالجش دکتر میر به روایتی دکتر شولر بر بالینش بود با مرض سل در 44 سالگی از دنیا رفت و به تعبیر هگل فردیتش به جوهر واحد بازگشت. جنازهاش را در کلیسای نو در جوار دوست مقتولش جان دوویت به خاک سپردند. بر سر آرامگاهاش از پیروان هر دین و مذهبی دیده میشدند. اکثر مردم شهر از مرگ وی اندوهگین شدند، زیرا مردم عادی برای سادگی و مهربانیش وی را دوست میداشتند و حکیمان به خاطر حکمتش به وی احترام میگذاشتند و اتباع و ادیان مختلف به واسطه بیغرضی بینظیرش به وی ارج مینهاد. از آنجا که به راستی فیلسوفانه زندگی کرده و از دنیا به چیزی جز به علم و حکمت دل نبسته بود از خود نه فرزندی و همسری به یادگار گذاشت و نه مال و ثروتی. او کتب و رسالات ارزندهای به جای گذاشت که نامش را برای همیشه در تاریخ فرهنگ بشری جاودانه ساخت.
این جفای خلق با تو در نهان گر بدانی گنج زر آمد نهان
خلق را باتو چنین بدخو کند تا ترا ناچار رو آنسو کند
از : ایران پردیس
گندم
ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خرپشته ام رقصان نماید
میا بی دف به گور من ای برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید
زنخ بربسته و در گور خفته
دهان افیون و نقل یار خاید
بدری زان کفن بر سینه بندی
خراباتی ز جانت درگشاید
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر کاری به لابد کار زاید
مرا حق از می عشق آفریده است
همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می به جز مستی چه آید
به برج روح شمس الدین تبریز
بپرد روح من یک دم نپاید
مولوی
________________________________________
بیاد. فیلسوف میگه که وجود یک حقیقت واحده که مراتب مختلف داره. بالاترین مرتبه این حقیقت واحد رو واجب الوجود و مراتب دیگه رو ممکن الوجود میگن. اما در عرفان گفته میشه که وجود یک حقیقت واحده که اقسام نداره. بلکه وجود منحصر در واجب الوجوده ولاغیر. نکته دیگه اینکه فیلسوف میگفت که وجود یکحقیقت مشکک است که اختلاف موجودات به خاطر وجود این تشکیک است. اما عارف میگه که وجود اصلا تشکیک پذیر نیست. آنچه تشکیک داره و دارای مراتبه وجود نیست، بلکه تجلیات و ظهورات وجود است که تشکیک داره. یعنی فیلسوف معتقد به تشکیک در اصل وجود است و عارف معتقد به تشکیک در مظاهر و تجلیات وجود. توحید عارف به اینصورته که میگه خدا نه تنها در احکام و صفات و ... شریک نداره بلکه در وجود هم شریک نداره. اگر یک دانه خردل در عالم حقیقتا وجود داشته باشه، در اینصورت ان دانه خردل شریک برای واجب تعالی در وجود محسوب میشه. بنده امروز میخوام بررسی کنم ببینم که آیاتوحیدی رو که قران به ما معرفی میکنه بر چه اساسی است؟؟؟؟ آیابراساس حرف عوام که موجودات را کثیر میدونند و هیچ وجه مشترکی برای اون قائل نیستند یا براساس حرف فیلسوف و یا براساس حرف عارف؟؟؟؟ قبل از اینکه وارد اصل مطلب بشم یه برهان ساده جدلی بیارم که وحدت وجود عرفانی اثبات بشه بعدش ببینیم حرف قران در این زمینه چیه. ببینید دوستان : برهان این مطلب رو اثبات میکنه که خدا یعنی واجب الوجود بی نهایته و هیچ حدی نداره. واجب الوجود از همه جهاته. خدا هم که قبلا صحبت شد و اثبات شد که وجود محضه و ماهیت نداره. پس خدا یک وجودی است بینهایت. حالا اگه ما برای یک شیء ممکن الوجود، حتی اگر یک دانه خردل باشه یا یه موجود خیلی کوچیک، ذره ای وجود قائل بشیم، به همون اندازه خدا محدود میشه. در صورتی که عقل اثبات کرد که واجب نمیتونه محدود باشه. پس موجوداتی رو که ما فکر میکنیم وجود هستند، اصلا وجود نیستند. بلکه تجلی وجودند. با دقت در این مطلب میتونید به خیلی از سوالای احتمالی که پیش میاد جواب بدید. اما قران : در قران ایاتی هست که دلالت داره بر اینکه واجب الوجود تبارک و تعالی، یک حقیقت واحده و وجودی به غیر از اون موجود نیست. نظیر آیه (هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ) و (اللَّهُ الصَّمَدُ) و (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ) و ایات دیگه ای که ذکر اونها طول میکشه. بنده فقط دو آیه (اللَّهُ الصَّمَدُ) و (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ) رو بررسی میکنم و معارف کمی از اونا رو براتون بیان میکنم تا واضح بشه توحید قرانی علی الظاهر با توحید عرفانی مطابقت داره. اول آیه الله الصمد رو بررسی کنیم. الله که در فلسفه بهش میگن واجب الوجود و در عرفان بهش میگن حق. در این آیه داره بیان میشه خدا صمد است. صمد به چیزی میگن که جوف نداشته باشه. جوف یعنی جای خالی. یعنی تو پر. (ال) که بر سر کلمه صمد اومده دلالت بر حصر میکنه. دردسرتون ندم معنای جمله اینه که واجب الوجود تبارک و تعالی جای خالی برای غیر نگذاشته. چون اگر غیری در کار باشه در حقیقت به منزله جوف محسوب میشه. پس درعالم جز خدا صاحب وجود نیست. از طرفی کسی که صمده و جای خالی نداره نه میخوره نه می آشامه نه بچه میاره و نه از کسی متولد میشه. چون همه اینها به منزله جوف برای صمد محسوب میشن. صمد هم که جوف نداره. تمام عبارت (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ) تفسیری است برای عبارت (اللَّهُ الصَّمَدُ). در اینجا اومده که خدا نه ولد و فرزندی داره و نه والد و پدر و مادری داره. دقت کنید که در قران عبارت (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ) اومده و نفرموده (لم له ابن و لم اب =برای او نه فرزندی است و نه پدری). سِرّی در اینجا هست که باید بهش دقت و عنایت بشه. ولد و تولید یک کلمه مطلق و عامی است که در مورد هر موجودی میتونه بکار برده بشه. اما کلمه اَب و اِبن مخصوص انسانها است و شاید در مورد حیوانات هم بکار برده بشه. اما ولد و والد اینگونه نیست. یه کلمه ایه که در مورد هرچیزی میتونه بکار بره. مثلا ما میتونیم بگیم از آب، بخار تولید میشه. از نور، نور تولید میشه. در هر صورت کلمه تولید رو میشه همه جا بکار برد. یعنی کلمه اب و ابن مخصوص یک قسم خاصی از موجوداته. اما کلماتی مانند ولد و والد و تولید و امثالهم مخصوص به موجود خاصی نیست. در این عبارت (لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ)، در حقیقت خداوند چند تا لطیفه قشنگ قرار داده. یکیش اینه که خودش رو تنزیه کرد از اینکه شبیه به موجودات دیگه باشه (کما اینکه در عبارت ولم یکن له کفوا احد هم به این معنا اشاره میکنه ). اگر کلمه اب و ابن رو بکار برده بود در حقیقت خودش رو تشبیه کرده بود به قسمی از موجودات که مثلا انسانها باشند. در حالیکه خدا با هیچکدوم از موجودات عالم تشابهی نداره. این معنا رو با بکار بردن دو کلمه یلد و یولد به ما فهمانید. لطیفه دیگه و اصلی و اساسی که این آیه داره اینه که ولد هر چیزی مشابه خود اون چیز است. مثلا ولد خرگوش که نمیشه موش باشه. ولد خرگوش حتما خرگوشه. ولد انسان حتما انسانه. پس ولد هرچیزی مشابه خود اون چیزه. (دقت بفرمایید) حالا ولد خدا (که اثبات شد وجود محضه) چه معنایی میتونه داشته باشه. چون خدا وجود محضه ولدش هم منظور باید وجود باشه. ولد وجود که نمیشه عدم باشه یا ماهیت. ولد وجود محض باید وجود باشه. کما اینکه ولد ماهیت غیر از ماهیت نیست. مثلا از ماهیت انسان، تنها ماهیت انسان تولید میشه. از ماهیت خرگوش تنها ماهیت خرگوش تولید میشه. از وجود محض هم تنها وجود میتونه تولید بشه. پس معلوم شد که کلمه ولد و والد در این آیه منظورش وجوده. حالا با مطالبی که عرض کردیم میشه گفت که معنای عبارت اینطوری میشه که وجودی در عالم غیر از خدا نیست. چون قبل از او وجودی نبوده که خدا از آن متولد شود و بعد از او هم چون او صمد است و جای خالی برای غیر نگذاشته وجودی نخواهد بود. و چقدر زیباست این جملات. در جمله کفوا احد هم نفی مثل را برای خدا میکند. والد قاعدتا بالا تر از مولود است. با عبارت لم یولد خداوند نفی موجود بالاتر از خود را کرد. اما باعبارت لم یلد، نفی وجودی پایین تر از خود را کرد. این سوال باقی میماند که ولد که موجود پایینتر است. والد هم که موجود بالاتر است. پس موجود همانند و هم ردیف چه؟؟؟؟آیامی شود موجودی هم ردیف خداوند باشد ؟؟؟؟ این جواب را در ادامه با عبارت (ولم یکن له کفوا احد ) پاسخ داد. چون کفو یعنی هم ردیف. میگویند زن و شوهر باید کفو همدیگر باشند. یعنی باید در همه چیزشان با هم برابر باشند. در این عبارت خداوند موجود هم ردیف را هم نفی کرد. در حقیقت این سه آیه( اللَّهُ الصَّمَدُ ﴿2﴾ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ ﴿3﴾ وَلَمْ یَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ ﴿4﴾) برهان کاملی بر وحدت وجود عرفانی است. تقریر برهان به این صورت است که خداوند صمد است. صمد یعنی چیزی که جایی برای غیر نگذاشته است. (دقت بفرمایید که خود کلمه الصمد چه قدر میتواند بار معنایی داشته باشد و چه قدر میتواند معارف باخود داشته باشد). چیزی که الصمد است، باید بی نهایت باشد. ماهیت نداشته باشد. چون ماهیت حد است و محدودیت. ال که بر سر کلمه صمد آمده ال حصر است و دلالت دارد بر اینکه تنها چیز صمد خداست و معارف بسیار دیگری که در کلمه صمد نهفته است. وقتی که خدا صمد است یعنی بی نهایت است. پس با این حساب جایی برای وجود بالاتر که خدا از او تولید شود، و جایی برای وجود پاینتر که از خدا تولید شود، و جایی برای وجود هم ردیف و هم عرض خدا نمی ماند. حال باید عرض کنم که همه این مطالب و جمع این سه آیه تفسیر آیه (قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ) است. بنده قصد ندارم که وارد این مطلب شوم چون بحث طولانی میشود. اما مطالبی که عرض کردم تنها گوشه کوچکی از معانی نهفته در سوره اخلاص یا همان سوره توحید است. این سوره دریایی است که هرچه در آن غور و غواصی شود، مطالب عظیم و عجیب بیشتری دستگیر آدمی میشود. در روایات آمده که خدا این سوره را برای افراد متعمقی نازل کرده که به اسرارش در آخر الزمان پی میبرند. و وارد شده که نهایت توحید در این سوره و آیات اول سوره حدید آمده است. بیشتر از آن درمورد خدا نباید فکر کرد. و عباراتی نظیر این. اما تحلیل خداوند در قران در مورد موجودات عالم چیست ؟؟؟. تکلیف این همه چیزهایی که در عالم هست چیست؟؟؟؟ قران نیز در اینجا عباراتی دارد که دلالت میکند موجودات عالم چیزی جز تجلی و وجه و آیه و مظهر خدا نیستند. خدا در قران میفرماید (فَأَیْنَمَا تُوَلُّواْ فَثَمَّ وَجْهُ اللّهِ=به هرجا و هر سو که رو کنید انجا وجه خداوند است). یعنی موجودات عالم تماما مظاهر و تجلیات وجود محض هستند، نه وجود. توحید قرانی اینگونه است. اینقدر عمیق است.
نوشته شده توسط مهم نیست ساعت 11:07 ق.ظ موضوع مطلب : ..::خانه::.. ,
ویرایش شده در - و ساعت -
لینك ثابت | .-*-.گُل گفته ها.-*-. ( 38)
حقوق این وبلاگ محفوظ است و هرگونه كپی برداری از آن با ذكر منبع بلامانع است.
باروخ بندیکت اسپینوزا
بندیکت د اسپینوزا (متولد ۲۴ نوامبر ۱۶۳۲ - فوت ۲۱ فوریه ۱۶۷۷) در زادگاه خود آمستردام به «بنتو د اسپینوسا» معروف بود. او یکی از فیلسوفان بزرگ خردگرای سده ۱۷ بشمار میآید.
اسپینوزا تحصیل علم را در مدرسهی یهودیان آغاز کرد اما رفته رفته نشانههای تردید در مورد کتاب مقدس یهودیان به عنوان وحی الهی در او آشکار شد. اسپینوزا تحت تأثیر فلسفهی دکارت بود. اما در تاملات متافیزیکی خود تلاش میکرد بر ثنویت دکارتی چیره گردد و خدا، روح و ماده را در پیوندی واحد به اندیشه درآورد.
باروخ (بندیکت) د اسپینوزا در یک خانوادهی مذهبی یهودی در آمستردام متولد شد. خانوادهٔ او در اوایل همان سده به همراه بسیاری از دیگر یهودیان پرتغالی و اسپانیایی، از بیم پیگرد توسط دستگاه تفتیش عقاید کلیسا، به هلند پناه آورده بودند. هلند در آن زمان از نظر مذهبی سرزمین نسبتاً رواداری بود.
پدر اسپینوزا او را به مدرسهی یهودیان سپرد تا با آموزش در حوزهی تئولوژی خاخام شود. اسپینوزا در سن ۱۵ سالگی شاگردی استثنایی در حوزهی امور دینی بود، اما یادگیری در این زمینه او را راضی نمیساخت. به دلیل آشنایی به چند زبان، به طور مستقل به مطالعهی آثار فلسفی پرداخت. در سن ۱۸ سالگی، نشانههای تردید در مورد کتاب مقدس یهودیان به عنوان وحی الهی در او آشکار شد و به تدریج موضوعاتی چون دخالت یک خدای شخصی در امور انسانی، برگزیدگی قوم یهود از طرف خداوند و نیز حقوق ویژهی روحانیان را مورد شک و پرسش قرار داد.
اسپینوزا مراسم عبادی و دینی را بیاهمیت و زاید خواند و به این نظر رسید که متون کتاب مقدس را نباید لغت به لغت فهمید. از همین رو، او را در سن ۲۴ سالگی به جرم افکار انحرافی از جامعهی یهودیان هلند اخراج و ورودش را به کنیسهها ممنوع کردند. نظریاتش دشمنان زیادی برای او تراشیده بود و پس از اینکه سوء قصدی به جان او نافرجام ماند، از آمستردام گریخت و گوشهگیری و انزوا پیشه کرد و خود را یکسره وقف فلسفه نمود.
اسپینوزا زندگی سادهی خود را از راه تراش شیشههای ذرهبین تامین میکرد. در سال ۱۶۷۳ شهریار پفالتس که با نظریات فلسفی اسپینوزا آشنا بود، به وی پیشنهاد کرسی استادی فلسفه در دانشگاه هایدلبرگ را داد، مشروط بر آنکه او از آزادی پژوهش فلسفی برای براندازی دین عمومی سوءاستفاده نکند. اسپینوزا این دعوت را رد کرد، چون نمیخواست استقلال فکری خود را قربانی مقام و عقل را تابع ایمان سازد. وی در پاسخ به دعوت آن شهریار نوشت: «از آنجا که نمیدانم مرزهای آزادی فلسفی، برای اینکه دین برانداخته نشود کجاست، نمیتوانم از فرصت به دست آمده استفاده کنم».
در سال ۱۶۷۵ یک دیندار کاتولیک به نام آلبرت بورگ در نامهای به اسپینوزا نوشت: «من این نامه را بنابر وظیفهی دینی خود برایتان مینویسم تا عشق به همسایه را حتا به شما که یک کافر هستید نشان دهم. شما را فرا میخوانم که روح خود را به موقع نجات دهید و به مسیحیت بگروید. شما مدعی هستید که سرانجام، فلسفهی حقیقی را یافتهاید. اما از کجا میدانید که فلسفهی شما بهترین است؟ آیا میخواهید کفرگوییهای ناگفتنی موجودی نکبتزده، کرمی حقیر و انسانی خاکی را که سرانجام غذای کرمها میشود، گستاخانه بر حکمت بیانتهای پدر جاودانی برتر شمارید؟ از شما خواهش میکنم بس کنید و دیگران را نیز همراه خود به فساد نکشانید».
اسپینوزا در پاسخ این مؤمن مسیحی نوشت: «من ادعا نمیکنم که بهترین فلسفه را یافتهام، اما میدانم که حقیقت را میتوان شناخت. تمام دلایلی که شما در نامهی خود اقامه کردید، فقط در طرفداری از کلیسای رومی است. آیا معتقدید که با آنها میتوان اقتدار این کلیسا را به روش ریاضی اثبات کرد؟ و چون این چنین نیست چگونه میخواهید باور کنم که بُرهانهای من ساخته و پرداختهی ارواح خبیث است و سخنان شما ملهم از پروردگار؟ افزون بر آن، من میبینم و نامهی شما نیز آشکارا نشان میدهد که بردهی این کلیسا شدهاید، نه به خاطر عشق به خداوند، بلکه از بیم آتش دوزخ که تنها علت خرافهاست. این خرافه را از خود دور سازید و خردی را که خداوند به شما ارزانی داشته به رسمیت بشناسید و اگر نمیخواهید جزو موجودات فاقد خرد به شمار آیید، از آن بهره گیرید. بس کنید و خطاهای ابلهانه را معما و رازورزی جلوه ندهید!».
اسپینوزا کتاب مقدس را حاوی قوانینی اخلاقی میدانست که فرمانبری میطلبد، اما کمکی به شناخت حقیقت نمیکند. اگر کسی این سخن را در ایتالیا یا اسپانیا بر زبان میآورد، بیتردید کلیسا او را در آتش میسوزاند. همعصران اسپینوزا نمیدانستند او را چگونه آدمی ارزیابی کنند. حتا بسیاری از هوشمندان زمانهاش او را رهزن عقل سلیم میدانستند، اما معدودی نیز یک قدیس.
مهمترین اثر اسپینوزا «اخلاقیات» نام دارد. اما این کتاب بر خلاف عنوانش، به معنای گستردهی کلمه بیشتر متافیزیک است و فلسفهی اخلاق در آن جایگاه اصلی را ندارد. اسپینوزا در زمان حیاتش، این اثر را فقط در اختیار معدودی از دوستانش قرار داد و به اصرار شخصی او، انتشار این کتاب پس از مرگش صورت گرفت.
اسپینوزا از جوانی دچار بیماری سل بود و تقریباً تمام عمر ناچار شد از یک رژیم سخت غذایی پیروی کند. اهل خوشگذرانی و معاشرت نبود. در نهایت سادگی می¬زیست و پول بازنشستگی ایی را که بنابر وصیت دوستی دریافت میکرد، خود از پانصد گولدن به سیصد گولدن کاهش داد. وی هشت ماه پیش از مرگش نامهای نوشت که نشان میدهد علیرغم جسمی فرسوده و بیمار، ذهنی از نظر فلسفی و علمی تیز و شاداب داشتهاست. اسپینوزا در ۲۱ فوریهی ۱۶۷۷ در سن ۴۵ سالگی در لاهه چشم از جهان فروبست.
مفاهیم بنیادی اسپینوزا برای ارائهی دیدگاهش دربارهی هستی، که با آگاهی او از خدا تذهیب شدهاند، اینچنین هستند. ممکن است در نگاه اول عجیب به نظر آیند. در پاسخ به پرسش «چه هست؟» اسپینوزا میگوید "جوهر، ویژگیها و وجوه آن".
و اما نگاهی گذرا بیندازیم به آرای این متفکر سدهی هفدهم. اسپینوزا تحت تأثیر فلسفهی دکارت بود. اما در تاملات متافیزیکی خود تلاش میکرد بر ثنویت دکارتی چیره گردد و خدا، روح و ماده را در پیوندی واحد به اندیشه درآورد. خدا برای اسپینوزا، خدایی آن جهانی نیست که جهان را از نیستی آفریده باشد. جهان ناآفریدهاست. نه آغازی داشته و نه پایانی برای آن در نظر گرفته شده. جهان برای اسپینوزا، خدای جاودانی و به عبارت دیگر صورت پدیداری الوهیت است. برای وی، خدا و طبیعت و جوهر این همانند. این، عالی¬ترین مفهوم متافیزیک اسپینوزاست.
اسپینوزا بر خلاف آموزههای دکارت که به یک جوهر ناکرانمند (خدا) و دو جوهر کرانمند (روح یا اندیشه و ماده یا گستردگی) قائل بود، فقط خدا را به عنوان جوهر معتبر میدانست. برای او اندیشه و گستردگی، صفات جوهر یگانه هستند، ویژگیهای عمومی ذاتی خدا.
اسپینوزا جوهر را چنین تعریف میکند: جوهر آن چیزی است که بخودی خود است و از طریق خود فهمیده میشود. مفهوم جوهر وابسته به هیچ مفهوم دیگری نیست. جوهر کاملترین ذاتی است که به اندیشه درمیآید و به جان هستی و به طبیعت آن تعلق دارد. سایر تعیینات جوهر: ناکرانمندی، بیزمانی، یگانگی، تقسیمناپذیری و آزادی است. اسپینوزا جوهر را آزاد میداند، زیرا که از ضرورت طبیعت خود ناشی میشود و از طریق خود رفتارش را مقرر میکند.
روش اسپینوزا بصورتی سرسختانه ریاضی و خردگرا است. در استنتاج منطقی او که مدعی قطعیت مطلق است، تجربیات، نقشی بازی نمیکنند. در مهمترین اثرش یعنی «اخلاقیات» تعاریف و اصلهای موضوعه (آکسیومها) را مبنا قرار میدهد، گزارههای آموزشی را بر آنها استوار میسازد، برهانها را ارائه میدهد و توضیحات و نتیجهگیریها را به آنان میپیوندد.
شناخت برای اسپینوزا در سه مرحله صورت میگیرد: در مرحلهی نخست، به یاری دریافت حسی و تصورات که هر دو پذیرشی غیرفعال و بدون بصیرت نسبت به دلایل و ارتباطات بر میانگیزند. دومین مرحله به یاری فهم صورت میگیرد که در آن انسان بطور فعال مفاهیم عمومی را در مورد تصورات و دیدهها و شنیدههای خود به کار میگیرد و به بصیرت در مورد دلایل و علتها نایل میشود. با این حال به نظر اسپینوزا این هنوز عالیترین مرحلهی شناخت نیست. زیرا برای درک واپسین علتهای تمام اشیا یعنی جوهر، باید فهم محدود انسانی را در مورد زنجیرهی نامحدود علتها به کار برد و این از توانایی فهم ما خارج است. برای اسپینوزا سومین و عالیترین مرحلهی شناخت آن است که به کمک شناخت شهودی به دست میآید. شناخت شهودی، شناخت درونی زنده و نگرش روحی جوهر و پیبردن به ذات واقعی همهی اشیا است. اسپینوزا این شناخت را «عشق روحی به خدا» می¬نامد. در پرتو چنین شناختی است که انسان به ذاتهای واقعی، امور پایدار و صورتها از یکسو و قوانین یعنی رویدادهای یکسان از دیگر سو پی میبرد.
پس برای اسپینوزا، عالیترین هدف شناخت، شناخت جوهر است. به نظر او خطا، شناخت نادرست نیست، بلکه کمبود شناخت است. نظریهی شناخت اسپینوزا بر ایدههای فطری در انسان استوار است که او آنها را مفاهیم عمومی (notions communes) مینامد. این مفاهیم عمومی مقدم بر تجربه و در نفس انسانی وجود دارند. جوهر، آگاهی و مادیت از جملهی این مفاهیم هستند که قوانین اندیشهی منطقی به شمار میروند. همین مفاهیم عمومی هستند که تعیینات دیگری را که صفات جوهر هستند میسر میسازند.
صفت (attribute) برای اسپینوزا چیزی است که نیروی فهم به عنوان ذات متعلق به جوهر میشناسد. جوهر دارای بینهایت صفات است و دلیل اینکه ما فقط دو صفت اندیشه و گستردگی آن را درک میکنیم، به شعور محدود انسان باز میگردد. اسپینوزا نفس انسان را وجهی (mode) از صفت اندیشهی جوهر و جسم انسان را وجهی از صفت گستردگی آن میداند. وی اما زمان را جزو مفاهیم عمومی نمیداند و آن را تصوری کمکی برای انسان به عنوان موجودی فانی به شمار می¬آورد.
به نظر اسپینوزا، در فعالیتهای روحی انسان باید اندیشه را از خواست و اراده تفکیک کند، اما نزد خدا، روح و اراده یکی است. اسپینوزا به غایتمندی در جهان باور نداشت. او میگفت که در جهان غایتی وجود ندارد، زیرا جهان در کل خود نمیتواند در خدمت غایتی باشد وگرنه غایت آن میباید بیرون از جهان قرار داشته باشد. اما بیرون از جهان چیزی وجود ندارد. اشیاء جداگانه نیز، نمیتوانند مطابق غایتی بوجود آمده باشند، چرا که غایتها پیششرطی برای آن هستند که اشیاء میتوانستند طور دیگری باشند، در صورتی که همه چیز با ضرورت روشن چنین شدهاست.
اسپینوزا فلسفهی اخلاق خود را بر نگرشهای متافیزیکی و روانشناختی استوار میسازد. به نظر وی، وظیفه و هدف اخلاقی انسان باید «حفظ خویشتن» باشد. حفظ خویشتن، دربرگیرندهی شناخت، فضیلت، آزادی، توانمندی، قدرت و نیکبختی است. در نقطهی مقابل حفظ خویشتن، «ویرانسازی خویشتن» قرار دارد. خطا، رذیلت، بندگی، ناتوانی، درماندگی و نکبت در خدمت ویرانسازی خویشتن قرار دارند. به این ترتیب میتوان گفت که برای اسپینوزا آنچه که در خدمت حفظ خویشتن است نیک و آنچه که در خدمت ویرانی خویشتن است شر است.
حکم تکفیر
عقیدهٔ همه خدایی اسپینوزا منجر به صدور حکم تکفیر او از سوی روحانیون یهودی شد:
به قضاوت فرشتگان و روحانیون، ما باروخ اسپینوزا، را تکفیر میکنیم، از اجتماع یهودی خارج میکنیم و او را لعنت و نفرین میکنیم. تمامی لعنتهای نوشته شده در قانون (منظور تلمود و تورات است) بر او باد، در روز بر او لعنت باد، در شب بر او لعنت باد. وقتی خواب است بر او لعنت باد، وقتی بیدار است بر او لعنت باد، وقتی بیرون میرود بر او لعنت باد و وقتی باز میگردد بر او لعنت باد. خداوند او را نبخشد و خشم و غضب خدا علیه او مستدام باد، خداوند نام او را در زیر این خورشید محو کند و او را از تمامی قبایل اسرائیل خارج کند. ما شما را نیز هشدار میدهیم، که هیچ کس حق ندارد با او سخن بگوید، چه به طور گفتاری و چه بطور نوشتاری. هیچکس حق ندارد به او لطفی بکند، کسی حق ندارد با او زیر یک سقف بماند، و در دو متری او قرار بگیرد، و هیچ کس حق ندارد هیچ نوشتهای از او را بخواند.
ویکی پدیا
[تا کی از تزویر باشــــــم رهــــنمای
تا کی از پندار باشم خود پرست...]
باروخ بندیکت اسپینوزا
باروخ بندیکت اسپینوزا (Baruch Benedict Spinoza) در 24 نوامبر 1632 میلادی در کشور هلند و در شهر آمستردام در یک خانواده سرشناس یهودی مارونی سفارادی (اسپانیایی ـ پرتغالی) به دنیا آمد. والدینش وی را باروخ (یعنی فرخ) نام نهادند. اما او پس از رانده شدن از جامعه یهود نامش را به بندیکت که مرادف لاتینی باروخ عبری است تغییر داد و پس از آن در نوشتهها و نامههایش همواره از خود با نام بندیکت نام برد.
دوران کودکی و نوجوانی را در رفاه و آسایش گذرانید. با ادب دینی تربیت یافت و از امکانات تربیتی خوبی برخوردار شد. در مدرسه عبرانی آمستردام به نام یشیباه در محضر مدرسان و معلمان نامداری همچون منسخ بن اسرائیل وارد و ماهر کابالا و ساول مورتر یا تلمود شناس عصر به تحصیل زبان عبری و در دروس دینی همت گماشت و در فراگیری زبان و دروس مذکور به زودی تا آن حد پیشرفت کرد که در سنین جوانی به خوبی از عهده خواندن و فهمیدن کتب معتبر عبری برآمد. به تامل در متن تورات و رموز و اسرار تلمود همت گماشت و در فرهنگ عرفانی کابالا و تاریخ و سرگذشت قومش به کاوش و پژوهش پرداخت. اطلاعات و معلوماتی عمیق و وسیع به دست آورد. ولی روح کنجکاوش ارضاء نشد و آن مقولات را در تبیین و توجیه مسائل دینی نارسا یافت. از این رو بر آن شد که زبان لاتینی بیاموزد تا بدین وسیله با دنیای دیگری از علم و فرهنگ آشنا شود. برای به مدرسه فرانسیس فان دن انده طبیعت و ادیب و عالم وسائس هلندی و ملحد معرف زمان رفت و در محضر استاد جامع و ذوفنون علاوه بر زبان لاتینی طب و ریاضیات و علوم و فنون دیگر آموخت و از حکومت مدرسی، به ویژه حکمت توماس اکونیاس و از فلسفه دکارت و بیکن و هابز آگاهی یافت و از الحاد و افکار ضد دینی استاد نیز مطلع و احیاناً متاثر گردید. طبق نظر دکتر لند در تعلیم به مقام معاونت استاد رسید و به روایتی هم عاشق دختر او "کلاراماریا" شد. وی ماهروئی بود که عشق او در دل اسپینوزا با عشق اسپینوزا به فرا گرفتن لاتین رقابت میکرد. حتی یک دانشجویی امروزی نیز می تواند به همین علت به فرا گرفتن زبان لاتین مبادرت ورزد. ولی دختر جوان چندان پابند امور معنوی نبود که به خاطر آن از امور دنیاوی چشم بپوشد و همین که خواستگار دیگری با سرمایه بیشتری پا به میدان نهاد اسپینوزا در نظرش حقیر نمود؛ شکی نیست که قهرمان ما در همین هنگام فیلسوف گردید.
اسپینوزا به واسطه مراوده با فان دن انده با افکار برونو (1600ـ1548) متفکر وحدتگرای و زندیق متهوّر ایتالیایی نیز آشنا شد و در آثار او به مطالعه پرداخت و از وی چیزهایی آموخت که بلاشک در ابداع نظام فلسیفش موثر افتاد.
اسپینوزا به احتمال قوی از افکار ضد دینی داکوستا هم که مانند وی عقلگرای محض بوده و چندی پیش از وی به مخالفت دین سنتی و حاکمیت احبار یهود برخاسته و مطرود شده بود مطلع و متاثر شد.
مقصود اینکه تفکرات و تاملات فلسفی و آشنایی با فلسفهها و اندیشههای ضد دینی در اسپینوزا موثر افتاد و به تدریج از رفت و آمد خود به کنیسه کاست و احیانا به گفتن سخنان آمیخته به زندقه و پراکندن اندیشههای آلوده به هر حلقه پرداخت. اولیای کنیسه از افکار و اقوال ضد دینی وی آگاه شدند و به تطمیع و تهدیدش پرداختند، اما نه تطمیع و نه تهدید هیچ یک موثر نیفتاد، زیرا او در آنچه میاندیشید و میگفت قاطع و استوار میبود. به ناچار در سال1656 وی را به محکمه کشاندند و به محاکمهاش پرداختند و محکومش کردند و کافرش پنداشتند و لعنت نامهای بسیار غلیظ و شدید که در نوع خود کم نظیر است برایش نوشتند و در کنیسه در حضور عده کثیری خواندند و بدین ترتیب از جامعه یهود طردش کردند.
اما او این تکفیر و طرد را به چیزی نگرفت و در برابر آن هرگز از خود ضعفی نشان نداد، زیرا حکمتش ایجاب میکرد که:"در مقابل حوادث ولو هر قدر ناگوار باشد استقامت ورزد و به آنچه پیش آمده رضا دهد، خطای خطاکاران و لغزش جاهلان را ببخشد و آنچه را بد و بدبختی مینامید به چیزی نگیرید، زیرا همه امور طبق حکم سرمدی خداوند جریان مییابد و در نظام عالم شری وجود ندارد". لذا پس از دریافت خبر تکفیر با خونسردی گفت:"این مرا به چیزی که نمیبایست انجام دهم وادار نمیکند".در این وقت بود که نامش را از باروخ عبری به بندیکت لاتینی تغییر داد. و گویا بدین ترتیب خواست رابطه خود را به کلی از جامعه یهود قطع کند. پس از دریافت خبر تکفیر و محکومیت دائمی یا کمی پیش از آن، یعنی در دوره تعلیق و بلا تکلیفی از آمستردام خارج و در قریه کوچک اورکرک واقع در جنوب آمستردام یا در بیرون شهر در جاده اورکوک در اطاقی که در زیر یک شیروانی واقع بود منزوی شد و برای امرار معاش به شغل عدسی تراشی که آن را در جامعه یهود آموخته بود اشتغال ورزید و از این راه اندک روزی حلالی به دست آورد و با جمعیت خاطر و مناعت نفس به تفکرات و تاملات علمی و فلسفی و تالیف و تصنیف پرداخت که به راستی قرین موفقیت و در خور ستایش و غبطه بود. در همین جا برای دفاع از خود رساله دفاعیهای به زبان اسپانیایی نگاشت که مفقود شد. در پایان سال 1660یا آغاز سال 1661از این مکان به قریه یا شهرک رانیسبورگ نزدیک لیدن رفت و در خانهای محقر ـ که هنوز هم پا بر جاست ـ و در کوچهای باریک که اکنون به نام اسپینوزا معروف است به خلوت نشست و به تحقیق و تصنیف همت گماشت و چنان سرگرم و مجذوب کارهای علمی و فلسفی شد، که گاهی ایام متوالی خانه را ترک نکرد و یک بار اتفاق افتاد که سه ماه از خانه بیرون نیامد.
در این مکان علاوه بر تالیف و تصنیف کتب با برخی از علما و حکمای بزرگ عصرش، همچون نیکلا زاستنو کالبدشناس نامدار و استاد تشریح دانشگاه کپنهاگ و هانری اولرنبورگ متکلّم معروف و رجل سیاسی عصر و دیگران در مسائل علمی و فلسفی به مکاتبه پرداخت. در سال 1663، یا 1664، یا 1665، به قصد دیدار دوستانش به شهر آمستردام رفت، اما اقامتش در این شهر بسیار کوتاه شد که از آنجا به زودی به قصد وربورگ دهکده کوچکی نزدیک لاهه خارج شد و در آنجا اقامت گزید و مثل همیشه به تفکرات و تاملات علمی و فلسفی مشغول شد و با عالمان و فیلسوفان معروف عصرش، همچون اولدنبورگ، دکتر باومیستر طبیب و فیلسوف مشهور و دکتر جان هود طبیب و ریاضیدان معروف به مباحثه و مکاتبه پرداخت و شهرتی عظیم یافت. در سال 1670 به شهر لاهه رفت و تا پایان عمر در آنجا ماند. ظاهرا دوستیش با جان دوویت سیاستمدار متنفذ و روشنفکر عصرش وی را بدانجا کشانید.
در این شهر نخست به خانه مجلل بیوه فان فلدن رفت و بعد به منزل محقر هندریک فاندر سپیک نقل مکان کرد و در قسمت فوقانی آن سکنی گزید و مثل گذشته زندگی فیلسوفانه پیش گرفت. در نهایت صرفهجویی و قناعت و مناعت نفس و جمعیت خاطر روزگار گذرانید و به تفکرات و تاملات فلسفی پرداخت و به تالیف و تصنیف همت گماشت. بر شهرت و عظمت خود افزود و دوستان و یاران فراوان یافت. با لایب نیتس فیلسوف و عالم نامدار عصرش دیدار کرد و با اولدنبورگ و به توسط وی با رابرت بویل (1691ـ1627) شیمیدان بزرگ زمانش به مکاتبه پرداخت. بیش از پیش بر شهرتش افزوده شد. عده کثیری دورش گرد آمدند که صحبتش را غنیمت میشمرند و نه تنها در مسائل علمی و فلسفی از افاضاتش بهرهمند میشدند، بلکه در امور سیاسی و کشور داری نیز با وی به کنکاش می نشستند، که او این گونه امور را هم خوب درک میکرد و نظرهای صائب ابراز میداشت.
خلاصه روزگار به آرامی میگذراند و ایام عمر قرین عزت و موفقیت میبود که ناگهان واقعه مهمی رخ داد و آسایش و آرامش فیلسوف را به هم زد. واقعه از این قرار بود که در سال 1627 پادشاه فرانسه با سپاهی عظیم به هلند حمله کرد، ارتش هلند را شکست داد وارد اوترخت شد. مردم لاهه جان دووبیت یار مهربان و حامی اسپبنوزا را مسئول این شکست پنداشتند و در بیستم اوت همان سال او را کشتند. پس از این واقعه شاهزاده دو کنده فرمانده سپاه فرانسه که اسپینوزا را میشناخت و از مقام فضل و دانش او آگاه بود، وی را به مقر فرماندهی خود در اوترخت دعوت کرد و او ـ شاید به این نیت خیر که برای صلح چارهای بیندیشد ـ دعوت شاهزاده را پذیرفت و راهی اوترخت شد. ولی به علت غیبت طولانی شاهزاده از مقر فرماندهی دیدار حاصل نشد و او به خانه محقرش در لاهه بازگشت. به دنبال این واقعه شدیدا مورد تهمت قرار گرفت و در شهر پیچید که او جاسوس فرانسه است. مردم یک هنگام غروب در برابر خانهاش ازدحام کردند و خانه و اهل خانه را مورد خطر قرار دادند. ولی به خطر به زودی رفع شد. زیرا مردم به حسن نیتش پیبرده بیگناهش شناخته از جلوی خانهاش پراکنده شدند. او پس از این واقعه نیز تا پایان عمر در این خانه زندگی کرد. در سال 1673 استادی كرسی فلسفه دانشگاه هیدلبرگ بسیار محترمانه به وی پیشنهاد شد. اما او بسیار مودبانه و هوشمندانه آن را نپذیرفت، زیرا دریافت که پذیرش این شغل رسمی آزادیش را محدود خواهد ساخت. در این ایام بیش از بیش به خلوت و عزلت گرایید. گاه می شد که ماهها از خانه بیرون نمیرفت و بیشتر اوقات خود را در تفکر و تامل و تحقیق و تصنیف میگذرانید. با صاحب خانهاش آمیزش بسیار دوستانهای داشت. بعد از ظهرها وقتی که از مطالعه و تالیف خسته میشد با صاحبخانه و خانوادهاش درباره هر چیزی حتی امور بسیار جزیی و پیش پا افتاده سخن میگفت. غالبا بچهها را پند میداد که به کلیسا بروند و در اطاعت والدین خود باشند زن صاحبخانه که بانویی پارسا و ساده لوح بود روزی ازاسپینوزا پرسید آیا دینش وی را رستگار خواهد کرد. او پاسخ داد دینش دین خوبی است نباید در آن شک و تردید روا دارد و در جستجوی دینی دیگر باشد. اگر راه پارسایی پیش گیرد البته رستگار خواهد بود. خلاصه او در نهایت خلوت و عزلت و آسایش و آرامش و نشاط علمی و زهد فلسفی در این خانه زندگانی گذرانید تا اجل محتوم فرا رسید و ساعت سه بعدازظهر روز یکشنبه سال 1677 در حالی که اهل خانه به کلیسا رفته بودند و فقط دوست و طبیب معالجش دکتر میر به روایتی دکتر شولر بر بالینش بود با مرض سل در 44 سالگی از دنیا رفت و به تعبیر هگل فردیتش به جوهر واحد بازگشت. جنازهاش را در کلیسای نو در جوار دوست مقتولش جان دوویت به خاک سپردند. بر سر آرامگاهاش از پیروان هر دین و مذهبی دیده میشدند. اکثر مردم شهر از مرگ وی اندوهگین شدند، زیرا مردم عادی برای سادگی و مهربانیش وی را دوست میداشتند و حکیمان به خاطر حکمتش به وی احترام میگذاشتند و اتباع و ادیان مختلف به واسطه بیغرضی بینظیرش به وی ارج مینهاد. از آنجا که به راستی فیلسوفانه زندگی کرده و از دنیا به چیزی جز به علم و حکمت دل نبسته بود از خود نه فرزندی و همسری به یادگار گذاشت و نه مال و ثروتی. او کتب و رسالات ارزندهای به جای گذاشت که نامش را برای همیشه در تاریخ فرهنگ بشری جاودانه ساخت.
این جفای خلق با تو در نهان گر بدانی گنج زر آمد نهان
خلق را باتو چنین بدخو کند تا ترا ناچار رو آنسو کند
از : ایران پردیس
گندم
ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خرپشته ام رقصان نماید
میا بی دف به گور من ای برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید
زنخ بربسته و در گور خفته
دهان افیون و نقل یار خاید
بدری زان کفن بر سینه بندی
خراباتی ز جانت درگشاید
ز هر سو بانگ جنگ و چنگ مستان
ز هر کاری به لابد کار زاید
مرا حق از می عشق آفریده است
همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می به جز مستی چه آید
به برج روح شمس الدین تبریز
بپرد روح من یک دم نپاید
مولوی
________________________________________
اشتراک در:
پستها (Atom)
