یهودی زاده ای به دنبال حذف تاریخ هجری از تقویم ایران
یکی از گستاخانه ترین اقدامات محمدرضا پهلوی که ضدیت او را با فرهنگ اسلامی جامعهٔ ایران آشکارتر از همیشه کرد، تبدیل تقویم هجری به تقویم شاهنشاهی در اسفند ١٣۵۴ بود. این تاریخ که مبدأ آن، تاریخ تاج گذاری کوروش بود، جایگزین تاریخ «هجری شمسی» با مبداء هجرت رسول اکرم (ص) از مکه به مدینه می شد. امام خمینی (ره) در پیام عید فطر ١٣۵۵ به کارگیری تاریخ شاهنشاهی را حرام اعلام نموده و فرمودند:
برای تضعیف اسلام و محو اسم آن، نغمهٔ شوم تغییر مبدأ تاریخ را ساز کردند؛ این تغییر از جنایات بزرگی است که در این عصر به دست این دودمان کثیف واقع شد. بر عموم ملت است که با استعمال این تاریخ جنایتکارانه مخالفت کنند و چون این تغییر، هتک اسلام و مقدمهٔ محو اسلام است، خدای نخواسته، استعمال آن بر عموم، حرام و پشتیبانی از ستمکار و ظالم، مخالف با اسلام عدالتخواه است
این سرشاخ شدن آشکار با اعتقادات مذهبی جامعه به بهانهٔ احیای فرهنگ باستانی و شاهنشاهی، آن اندازه از غرور و تفرعن شاه برخاسته و دور از درایت سیاسی بود، که خود او خیلی زود به اشتباه بودن آن پی برد و در ١٢ شهریور ۵٧، با بالا گرفتن شعله های قیام مردم مسلمان ایران، جزو اولین اقداماتی که از سوی شاه به منظور «آشتی شاه و ملت» انجام گرفت، لغو تقویم شاهنشاهی و بازگرداندن آن به تاریخ هجری شمسی بود. اما در پشت پردهٔ این حرکت جنون آمیز سیاسی، یک نام بیشتر از همه خودنمایی می کرد: شجاع الدین شفا شجاع الدین شفا را با کتب ضالّه ای که پس از انقلاب، بی شرمانه علیه ادیان ابراهیمی و اعتقادات مذهبی در خارج از کشور نوشت، می شناسند. اما او پیش از انقلاب دبیرکل شورای فرهنگی سلطنتی و در واقع مشاور فرهنگی محمدرضا پهلوی بود.
شجاع الدین شفا سال ١٢٩٧ در شهر مقدس قم، در خانواده ای که نسل اندر نسل طبیب بودند، به دنیا آمد. نکتهٔ بسیار مهمی که دربارهٔ پیشینهٔ خانوادگی شفا وجود دارد، یهودی بودنِ اَعقاب اوست.
در کتاب «فرزندان استر»، که سیری در تاریخ «خاندان های یهودی ایران» است، از خاندانی موسوم به «شفا» به عنوان یکی از خاندان های بازمانده از یک طبیب مشهور یهودی در شهر کاشان به نام حکیم هارون یاد شده است:
حکیم هارون، رئیس خانوادهٔ بزرگی بود که بسیاری از فرزندان، نوه ها و نتیجه هایش راه وی را پیش گرفتند و پزشک شدند. خانواده های نهورای، شفا، بقراطی، ارجمند، میثاقیه، منتخب، ثابت خاوری، خوش لسان و برجیس خود را اعقاب حکیم هارون می دانند.
از طرف دیگر، پدر شجاع الدین شفا، هم کاشانی و هم پزشک بوده است. پدر شفا در زمانی طبابت می کرده که طبابت نه از دانشگاه که بیشتر از طریق پدر و به صورت موروثی آموخته می شد. بر این اساس می توان شجاع الدین را از نسل حکیم هارون یهودی دانست. علاوه بر این ها، شفا عضو لژ ماسونی «برادری جهانی» بود و همسرش هم یک یهودی بود.
پس از آغاز جنگ جهانی دوم و اشغال فرانسه، شجاع الدین شفا از پاریس به کشور بازگشت و به عنوان مترجم در رادیو استخدام شد، هم زمان فعالیت سیاسی را نیز آغاز کرد و از بنیانگذاران حزبی شد به نام میهن پرستان، با روزنامه ای به همین نام که سرمقاله هایش را شجاع الدین شفا می نوشت.
حزب میهن پرستان، حزبی به شدت ناسیونالیست بود که با شعار بیزاری از بیگانگان، به حزب توده می تاخت و در واقع نوعی ابزار سیاسی انگلستان برای مقابله با نفوذ شوروی محسوب می شد. بساط این نوع احزاب ناسیونالیست و بعضاً شوونیستی در آن برهه در ایران بسیار داغ بود. حزب میهن پرستان تنها ١.۵ سال دوام داشت و سپس همراه با احزاب دیگر هم مشی خود، بخشی از تشکّل سیاسی تازه ای به نام «حزب میهن» شد.
ظاهراً سابقهٔ سیاسی شفا در همین جا تمام می شود و او عمدتاً به کار نوشتن مقاله و ترجمه می پردازد. جالب این که، آن چه نامی برای او در عرصهٔ ادب دست و پا کرد، ترجمه مجموعه سه گانه کمدی الهی اثر دانته، نویسندهٔ کلاسیک ایتالیایی بود که کتبی به شدت ضداسلامی هستند و در آن توصیفات هتاکانه ای دربارهٔ پیامبر اکرم (ص) آمده است.
زندگی سیاسی شفا با سِمَت رئیس اداره تبلیغات در دولت محمد مصدق شروع شد، که در این دوره، در سفر نخست وزیر به سازمان ملل برای مواجهه با دولت انگلستان، در تیم همراه دکتر مصدق بود. اندکی پس از آن، این همکاری با کناره گیری شفا به پایان رسید.
5⃣ وی به واسطهٔ پیوند با حسین علاء، وزیر دربار، خود را به دربار پهلوی نزدیک کرد و کم کم به عنوان یکی از نویسندگان نطق های شاه به سِلک درباریان درآمد و خیلی زود، به واسطهٔ آن که به خودبزرگ بینی شاه کاملاً آشنا بود، با تحریک محمدرضا به ترویج فرهنگ باستان گرایی به جای اسلام، به طراح و همه کارهٔ روند استحالهٔ فرهنگ مذهبی به فرهنگ شاهنشاهی تبدیل شد.پ
شجاع الدین شفا کسی بود که اندیشهٔ برگزاری یک جشن مفصل را در بزرگداشت سالگرد ٢۵٠٠سال پادشاهی به ذهن شاه انداخت و خود طراح اصلی این جشن شد که به جشن های٢۵٠٠ساله شهرت پیدا کرد. این جشن که به مدت ۵روز (٢٠ تا ٢۴ مهر ١٣۵٠) با شرکت شاهان و رؤسای کشورها از ۶٩ کشور در تخت جمشید برگزار شد، به نماد تجمل گرایی و اسراف خاندان پهلوی از کیسه ملت ایران بدل گشت.
در این جشن که تک تک اجزاء برگزاری آن به گران ترین قیمت از خارج از کشور تهیه شد، ۴٠٠ میلیون دلار (به اذعان خود شفا) هزینه شد تا در گرمای سوزان مرودشت، رؤسای کشورها شاهد رژه گروه هایی با آرایش و لباس و ساز و برگ بعضاً خنده دار در یادبود سلسله های پادشاهی باستانی ایران باشند!
و نکتهٔ تلخ این که مردم ایران هیچ سهمی در آن نداشتند و حتی حق نداشتند به چند کیلومتری محوطهٔ برگزاری جشن نزدیک شوند. به تحریک شفا، شاه این جشن را برگزار کرد تا مثلاً وجههٔ «شاهنشاهی» خود را در چشم جهانیان فرو کند، لیکن نتیجهٔ عکس گرفت و بسیاری از مطبوعات دنیا، این بریز و بپاش حیرت آور را (در زمانی که بالای ٨٠درصد کشور در شرایط ماقبل مدرنیته زندگی می کردند) نشان جنون عظمت طلبیِ یک دیکتاتور جهان سومی دانستند.
مهم ترین بخش این رویداد، خطابهٔ معروف محمدرضا پهلوی خطاب به کوروش بود:
کورش! کبیر شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه هخامنشی، شاه ایران زمین، از جانب من، شاهنشاه ایران، و از جانب ملت من، بر تو درود باد. ما امروز در برابر آرامگاه ابدی تو گرد آمده ایم تا به تو بگوییم: آسوده بخواب، زیرا که ما بیداریم! نویسندهٔ این خطابه کسی نبود جز شجاع الدین شفا. تحلیل گران بعدها نوشتند که رژیم اسرائیل از حامیان این جشن بود، چرا که آن ها «کوروش» را به عنوان منجی بزرگ قوم یهود از دست پادشاه آشوری می دانند و از طریق هم کیش خود، شجا ع الدین شفا، این فکر را در ذهن شاه ایران انداختند که با برجسته کردنِ کوروش، برای کم رنگ کردن اعتقادات اسلامی در ذهن ملت ایران تلاش کند. محمدرضا پهلوی فرمان ساخت کتابخانه شاهنشاهی را در سال ١٣۵٢ صادر کرد و شجاع الدین شفا را (که معاون فرهنگی وزارت دربار بود) مأمور کرد کتابخانه را بسازد و ریاست آن را در دست بگیرد.
قرار شد «کتابخانه ملی پهلوی» در قلب تهران ساخته و ظرف ١٠سال به بهره برداری برسد و در همان آغاز، ۶٠٠هزار کتاب و بیش از ٢۵هزار نشریه را در خود جای دهد. این پروژه با انقلاب اسلامی ناکام ماند.
محور کار شفا از همان زمانِ مسئولیت فرهنگی دربار، برجسته کردنِ ایران باستان، حملهٔ غیرمستقیم به اعتقادات اسلامی به عنوان «خرافات ضدملی» از طریق برجسته کردن حملهٔ اعراب به ایران و سرنگونی پادشاهی ساسانی و ایجاد کینه نسبت به اعراب و اسلام بود.
بعد از برگزاری «جشن های ٢۵٠٠ساله»، جنون باستان گرایی شاه بالا گرفت و قصد داشت مظاهر دینی را هرچه بیشتر از ساحت عمومی جامعه بزداید.
این گرایش را حتی در نامگذاری اماکن عمومی از جمله خیابان های پایتخت و نام هایی چون اکباتان، آپادانا، تخت جمشید، بزرگراه داریوش و فروشگاه های کوروش و شیروخورشید و امثال آن و از همه مهم تر استفادهٔ عام از پسوند «شاهنشاهی» برای پارک، خیابان، میدان و مؤسسات و نهادهای دولتی شاهد بودیم. بسیاری از نویسندگان و چهره های ادبی، ارتقاء مقام شجاع الدین شفا را به حمایت کانون های مرموز و چاپلوس صفتیِ شخصی او مربوط می کردند. از جمله علی دشتی، نویسنده و سناتوری که خود وابستگی به دربار داشت و دارای افکار ضد دینی هم بود، شفا را صرفاً یک «مترجم میان مایه» می دانست.
علی دشتی در نامه به محمدرضاشاه در اعتراض به جشن بزرگداشت ٢۵سال نویسندگی شجاع الدین شفا می نویسد:
ایشان هرگز اثری نیافریده و از خود چیزی بیرون نداده، مخصوصاً در شناساندن فرهنگ ایران به دنیای خارج، کاری نکرده اند، تا شورای فرهنگی سلطنتی بخواهد از وی تجلیل کند. دشتی در این نامه مقام شفا را در حد یک مترجم می خواند: آیا سزاوار است که نخستین اقدامِ شورای فرهنگی سلطنتی، تجلیل از یک مترجم متوسط باشد؟!
دشتی دربارهٔ خصلتِ عامِ چهره های فرهنگی دربار می نویسد:
شاه از هر کسی که شبههٔ استقلال رأی و فکر در او می رفت، بدش می آمد… او تیپ جمشید اعلم و شجاع الدین شفا را می پسندید.
ابراهیم گلستان، نویسنده و مستندسازی که خودِ او هم با سفارت انگلستان رابطه ای تنگاتنگ داشت و هم از طریق شمس پهلوی و شوهرش، مهرداد پهلبد (وزیر فرهنگ و هنر) به دربار وصل بود، حتی پا را از دشتی فراتر گذاشت و صحت انتساب همان ترجمه های میان مایه به شفا را هم زیر سوال برد:
قصهٔ اولی را که از همینگوی به زبان فارسی خواندم، آقای خیلی محترمی که پدر مملکت را هم درآورد، ترجمه کرده بود. اما اصلاً همینگوی نبود... این آقا قصهٔ همینگوی، آن هم چه قصه ای: «برف های کلیمانجارو» را طوری ترجمه کرده بود که اگر همینگوی آن را خوانده بود، خیلی زودتر خودش را می کشت.
او در مصاحبه ای با بی بی سی دربارهٔ شفا چنین می گوید:
...آقای کاروزو... مشاور فرهنگی سفارت ایتالیا در تهران... و خانمش “کمدی الهی دانته” را برای شجاع الدین شفا ترجمه می کردند و دیکته می کردند و آقای شفا آن را به اسم خودش که ادعا کرد از ایتالیایی شخصاً ترجمه کرده، درآورد. شما ترجمه های شفا چه “نغمه های شاعرانه لامارتین” و چه “برف های کلیمانجارو” همینگوی را بخوانید و از عمق بی اطلاعی و جرأت این مشاور مطبوعاتی شاه سابق شاخ دربیاورید. این جور آدم ها کم نبودند که کاش در برابرشان آدم هایی بودند که شعور و رسم شرافت ادبی را در ایران این جور خراب نمی کردند.
شجاع الدین شفا با بالا گرفتن کار انقلاب اسلامی، مانند بخش عمده کارگزاران رژیم پهلوی از کشور گریخت و به پاریس رفت. او در دورهٔ جدید کاریِ خود، پرده از ماهیتِ اسلام ستیز و از آن بالاتر، خداستیز خود برداشت و تمرکز کاریِ خود را به حمله به ادیان ابراهیمی و مفهومِ خدا اختصاص داد.
مشهورترین کتاب او در این دوره: «تولدی دیگر: ایران کهن در هزارهٔ نو» است که سرتاسر به دروغ و جعل آیات قرآن و منابع تاریخی و مطالعات اسلامی با هدف حمله به اسلام و سایر ادیان ابراهیمی اختصاص یافته است.
او در کتاب «توضیح المسائل» که با عنوان «از کلینی تا خمینی» شهرت یافت، قلم هتاک خود را به تحریف و استهزاء تاریخ پرافتخار شیعه چرخاند تا ماهیت توحیدستیز خود و مأموریت تاریخی اش را (که با پیشینهٔ اجدادی او مرتبط است) که همان مسخ اعتقادات ریشه دار مردم است، به طور کامل عیان کند.
در نقد این دورهٔ کاری شفا، کتاب های زیادی نوشته شده که می توان به «دین ستیزی نافرجام» (سیدمصطفی طباطبایی)، «نقدی بر تولدی دیگر، پاسخ به تحریفات قرآنی» (صدر حسینی)، «هزار تقلب دیگر از شجاع الدین شفا در تولدی دیگر» (مهدی چهل تنی، محمد لامعی) و «دروغ و خیانت در علم و دیانت» (شجاع الدین شهنواز) اشاره کرد.
نکتهٔ تأسف بار این که، کتابی از شفا، با عنوان افسانه خدایان در سال ٨٣ از وزارت ارشاد مجوز انتشار گرفت و هم اکنون هم در فروشگاه های اینترنتی کتاب نسخه های آن قابل خریداری و یا حتی دریافت رایگان است. محتوای این کتاب، در جهت حمله به مفهوم خدا و ماهیت دین و اسطوره خواندنِ این پایهٔ اعتقادیِ دین داری است.
شجاع الدین شفا در ٢٧ فروردین ١٣٨٩ در پاریس از دنیا رفت تا پروندهٔ یکی از دین ستیزترین چهره های فرهنگی عصر پهلوی در بهشت اومانیست ها و دین ستیزان جهان (پاریس) بسته شود.
