.
من مجموعهی «سلطان صاحبقران» را فقط یک بار دیدم، سال۱۳۵۴، در اولین نمایش تلویزیونیاش. بعدها به صورت پراکنده دقایقی از آن را دیدم، اما صحنهی موردنظرم بین آنها نبود، صحنهای که میرزارضا کرمانی ناصرالدینشاه را ترور کرده و در تمشیتخانه و موقع استنطاق زباندرازی میکند و جواب سربالا میدهد و وقتی مستنطق میپرسد: «این پنجتیر را از کجا آوردی؟» و او میگوید: «این دهتیرِ روسیه!» و مستنطق را خیط میکند، خیطشده هم برای خفیف کردن او و درهمشکستن اعتمادبهنفسش میگوید: «حالا سید (جمالالدین اسدآبادی [افغانی]، که دستور ترور را به میرزارضا داده بود) نشسته و داره به ریش تو میخنده!» و رضا که کم نمیآوَرَد جوابِ تودهنیطوری میدهد که: «اگر سید به ریش ما میخنده، لابد ریش ما خنده داره!»
جذابیتِ این طرز سرسپردگی و خودباختگی به کسی یا چیزی، عقیدهای و ایدئولوژیای، فضیلتداشتنِ این شکل مریدی و گوشبهفرمانی و سوال نکردن و اطاعت کردن، و خودبرتربینی در انتخاب پیادهنظامِ فرقهای بودن و شدن، برای منِ نوجوانِ یازدهسالهی قهرمانطلب که سهل بود، برای بزرگسالان جذابیتِ حلاوتیای داشت که دستنیافتن بهش اسباب سرافکندگی در راه بندگی و اطاعت و مریدیِ یک مراد بود، و خیلی طول کشید تا عقلرس بشوم و وقایع پرشماری در این نیم قرن ببینم تا بتوانم نتیجه بگیرم که این شکل و شیوهی نگریستن به اوضاع و احوال دنیا، و جستوجو کردن برای یافتن کسی که مطیع او باشند، که الیماشالا فراوانند، خود نشانهی عدم بلوغ شخصیتی و فکری و روانی، و ناتوانی در پذیرش آزادیِ تصمیم و انتخاب و مسئولیت است، مثل شوفر تاکسیای که سالها قبل در مسیر دراز حرفمان گل انداخته بود و تعریف کرد که اول انقلاب وقتی پدرش به رحمت خدا رفت و ارثیهی کلانی گذاشت، نزدیک به هشت میلیون تومان (بیشتر از یک میلیون دلار)، که امانی دستش و به اسمش بود تا بین خودش و مادرش و خواهربرادرهاش قسمت کند و از سر اهمالکاری و کوتهفکری و طمعکاری و سادهلوحی همهاش را به باد داده بود، با سبابه اشاره به بالا کرد و گفت: «خودش داده، خودشم گرفته!» بیتوجه به این که پدرش لابد با کار و سختی فراوان در سالیان دراز آن را به دست آورده بوده، مسئول از دست رفتن آن سرمایهی کلان امانی را خود خدا دانست، نه خودش.
عکس اول: #میرزا_رضا_کرمانی در غلوزنجیر
عکس دوم: #سعید_نیکپور در نقش میرزارضا در سریال #سلطان_صاحبقران
