.
به نظر میرسد اختلاف ساعت نیمروزهی ایران با غرب آمریکا سبب شده در تاریخ مرگ بهرام بیضایی اختلاف پیش بیاید. بیضایی در ایران در ۶ دی و در آمریکا ۵ دی مُرده است. دیروز گفتم فوت شده و دیگران گفتند درگذشته، از دنیا رفته یا اصطلاحاتی مثل اینها، اما من چرا میگویم مُرده است و آن را درست میدانم؟ چون در طبیعت مرگ و مُردن داریم و فوت و درگذشت و از این دنیا رفتن و امثال آنها مفاهیم تعارفآمیزِ تماما دینی هستند که مردمان برای قبول نکردن مرگ عزیزانشان، و با وعدهی ادامهی زندگی در یک دنیای دیگر که بعضیها میگویند مختصات و تعداد طبقات آن را هم میدانند، در همهی ادیان و حتا آیینها، و سفر به دیار باقی و تناسخ و رستاخیز و... دست کم چون بیضایی همچه عقایدی نداشت و به زبان هم آورد که مذهب او فرهنگ است، اگر چه فرهنگ میتواند دینی باشد، اما او آنطور نبود، به دلایلی که اشاره خواهم کرد.
بیضایی نه اسطوره بود و نه مقدس، و این را او به ما یاد داد، ما را آموخت که هیچ چیزی را مقدس ندانیم، نه کسی را و نه کتابی را و نه فکر و نظری را. قداست، انتقاد از سوژه را ممنوع بلکه جرم و گناه میداند و ناقد یا مخالف اگر سرش را به باد ندهد و زبانش گره نخورد، حتماً زندگی فرهنگی و اجتماعی دشواری خواهد داشت، همچنان که او داشت. حالا کسانی که، به گفتهی بیضایی حتا از همکاران و نزدیکان، که مسبب بیکار شدنش و لاجرم ترک خانه برای یک سال تدریس در آمریکا شدند، حالا مجلسگردانِ عزاداری شدهاند، و بیضایی به ما یاد داد که جهالت و جهلدوستی و خرافات و خرافاتپرستی و رفیقبازی از نوع رفیق را بیعیب دانستن و جلوی انتقاد از او را گرفتن، در یک کلام، که این را بهصراحت در سالن کانون پرورش فکری، احتمالا سال۱۳۷۰، گفتند، از افکار و رفتار و منش شخصی و اجتماعی و فرهنگی و سیاسی و اصولاً همهحانبهی «قبیلهای» نفرت دارند، و زندگی قبیلهای میتواند در ویترینی بسیار مفخم و معظم و نفیس و گران هم دیده شود، که بسیار میبینیم. بنابراین من که از نوجوانی چه در حضور و مخصوصاً چه از طریق آثار از ایشان بسیار آموختم، حالا وظیفهی خود دانستم این چند کلمه را بنویسم. حالا ما ایشان را از دست دادیم، و هیچ چارهای نداریم غیر از این که این واقعیت تغییرناپذیر را بپذیریم، و این واقعیت برای من از روزی احتمالاً یک سال قبل شروع شد که خبر بیماری ایشان و شیمیدرمانی رسید، درواقع هرروز من به ایشان فکر کردم، و فکر مرگ ایشان راحتم نگذاشت، و حالا این وضعیتی که برای دوسدارانشان که بسیاریم، مثل آوار شدن تاق روی سرمان است، برای من گسترده شده در یک سال، به همین خاطر من ایشان را در اوراق کتابهای پرشمارشان، و آنها که بسیارند و بعداً چاپ خواهند شد، و فریم فیلمهاشان، و یادآوری کلاسهای درسشان و مصاحبهها و عکسهای پرشماری که در نشریات قدیم دیدم و مَجازستانهای جدید میبینم برای من زندهاند، زنده به دانش و فرهنگ و سلیقه و آداب و منش انسانیای که به من میآموزند. وقتی در سرم جستوجو میکنم میبینم حافظهی من بیش از آن که از حافظ و بیهقی و کوروساوا و برسون و آنتونیونی و تنسی ویلیامز و استراوینسکی و مالر و تخت جمشید و ایوان مدائن و بیشمار اشخاص و آثار فرهنگی هنری انباشته شده باشد، از بهرام بیضایی و آنچه از ذهن و خیال و اندیشهی او منتشر شده، از یادها و خاطرهها و دیدارها پُر است، و این وضعیت کارم را برای نگاهی انتقادی به ایشان که منش فرهنگی همیشگی او بود و الزام چنین بودنش را به دیگران یادآور میشد و درواقع درسش را میداد، میآموخت، برای من دشوار میشود، اما اگر شاگرد خوبی بوده باشم باید از پس این درس بهخوبی بربیایم، و دشوارتر است که از خود ایشان شروع کنم، آن هم یک یا دو روز بعد از مرگشان.
فکر میکنم همهی آنچه در بالا کفتم از احساس درماندگیام به خاطر فقدان ایشان است، از هراسی که به جانم افتاده بزرگترین و تاثیرگذارترین هنرمند و اندیشمند و فرهنگساز را از دست دادیم و هرچه جستوجو... در نمایش فیلم «آی بیکلاه، والی» (سارا عابدی) دربارهی جعفر والی، که آقای علی نصیریان هر خاطرهای تعریف کرد، افراد در خاطره مُرده بودند، و ایشان چند بار پیدا بود از فضای سالن خارج شدهاند و گفتند: همه مُردند، همه مُردند، فقط من موندم!» و درک احساس ایشان از تنهایی و در نوبت دیدن خودشان، کار آسانی نبود.
#بهرام_بیضایی
#بهرام_بیضائی
(عکس از عزیز ساعتی، در حیاط سازمان گسترش صنایع سینمایی کشور،۱۳۵۵. توپ کناری، که ساختگی است، در فیلم «بیابان تاتارها» استفاده شد.)
