۱۴۰۴ دی ۷, یکشنبه

هفت کچلان

*حکایت همچنان باقی است*
ایرج پزشکزاد، طنزنویس برجسته و خالق اثر ماندگار دایی‌جان ناپلئون، حدود هفتاد سال پیش ـ بخوان سه‌ربع قرن پیش ـ حکایت کوتاه اما تلخ و پرمعنایی نقل می‌کندکه محتوای آن همچنان دامن گیر نظام سیاسی، نظام اجتماعی و نظام آموزشی ایرانیان است:
من در کلاس سوم دبستان شاگردی بسیار درس‌خوان، مرتب و تمیز بودم.
یک روز مدیر مدرسه، من و سه چهار دانش‌آموز دیگر که مثل من شیک و مرتب بودیم را صدا کرد، پرونده‌هایمان را زیر بغل‌مان گذاشت و ما را از مدرسه اخراج کرد!
شب، گریان ماجرا را برای پدرم تعریف کردم. فردای آن روز پدرم دستم را گرفت و به مدرسه برد و با عصبانیت از مدیر علت اخراج مرا پرسید.
مدیر پاسخ داد:
«بچه‌های این مدرسه همه به بیماری کچلی مبتلا هستند. از مرکز دستور داده‌اند برای اینکه بچه‌های سالم مبتلا نشوند، هر بچه‌ای که کچل است را اخراج کنیم!»
پدرم گفت:
«اما پسر من که کچل نیست!»
مدیر گفت:
«بله، خودم هم می‌دانم. اما اگر قرار بود کچل‌ها را اخراج کنیم، باید درِ مدرسه را می‌بستیم!»
و این‌گونه بود که چهار پنج بچه‌ای را که کچل نبودند اخراج کردیم تا مدرسه تعطیل نشود!
این داستان طنزآمیز و در عین حال عمیقاً تلخ، فراتر از یک خاطره شخصی است؛ الگویی تحلیلی برای فهم وضعیت‌های بحرانی در ساختارهای مدیریتی و سیاسی.
اینجا با وضعیتی روبه‌رو هستیم که در آن «اقلیت سالم» قربانی «اکثریت فاسد» می‌شود. اخراج «غیرکچل‌ها» نمادی است از آنچه در علم سیاست و مدیریت از آن با عنوان «وارونگی ساختاری» یاد می‌شود.
در مدیریت استاندارد، منطق بر حذف عنصر فاسد برای نجات کل سیستم است. اما زمانی که فساد یا ناکارآمدی از حد آستانه عبور می‌کند و فراگیر می‌شود، مدیران ضعیف برای حفظ ظاهر سازمان ـ برای باز نگه داشتن درِ مدرسه ـ به جای حل مسئله، صورت‌مسئله را پاک می‌کنند.
در این وضعیت، سیستم به‌جای اصلاح خود، به «پاکسازی معکوس» دست می‌زند؛ یعنی هر آنچه با بدنه فاسد ناهمگون است ـ شفافیت، صداقت، تخصص ـ حذف می‌شود تا تنش و رسوایی به حداقل برسد.
در شرایط فساد سیستمی (Systemic Corruption)، هزینه اخراج فاسدان معادل فروپاشی کل ساختار است. مدیر به یک بن‌بست اخلاقی می‌رسد:
اگر فاسدها بروند، کسی برای اداره سیستم باقی نمی‌ماند؛
پس «سالم‌ها» باید بروند تا تضاد دیده نشود.
دقیقاً در همین نقطه است که فساد به هنجار و سلامت به ناهنجاری تبدیل می‌شود.
در عرصه سیاست، استراتژی‌هایی چون «خالص‌سازی» یا «یکدست‌سازی» ـ که پزشکزاد با ظرافت به آن طعنه می‌زند ـ به فرار مغزها، خروج سرمایه و تهی‌شدن نهادها می‌انجامد. وقتی معیار ماندن نه کارآمدی بلکه همرنگی با وضع موجود باشد، نیروهای سالم یا حذف می‌شوند یا ناچار به ترک میدان.
در نهایت، جامعه‌ای که برای تعطیل نشدن، فرزندان سالم خود را اخراج می‌کند، شاید درِ مدرسه‌اش باز بماند؛ اما دیگر «آموزشی» در آن رخ نمی‌دهد. فقط کچلی تکثیر می‌شود!
حکایت پزشکزاد هشدار می‌دهد که فساد الزاماً با «دزدی» آغاز نمی‌شود؛ بلکه از جایی شروع می‌شود که مصلحت حفظ صندلی، بر حقیقت اصلاح پیشی می‌گیرد. وقتی برای سر پا نگه داشتن یک ساختار بیمار، افراد سالم را قربانی می‌کنیم، آن ساختار را از درون تهی کرده‌ایم.
مدرسه باز است؛ اما همه کچل‌اند.
حکایت کوتاه و طنزآمیز ایرج پزشکزاد را می‌توان فراتر از یک خاطره شخصی یا شوخی تلخ دانست. این روایت، در واقع مدلی فشرده برای فهم بحران‌های ساختاری در نظام‌های مدیریتی و سیاسی است؛ وضعیتی که در آن عقلانیت نهادی، اخلاق اداری و کارکرد سازمانی دچار وارونگی می‌شوند.
۱. از «کارکرد آشکار» تا «کارکرد نهفته یا پنهان» (رابرت مرتن)
به تعبیر مرتن، هر نهاد اجتماعی دارای کارکرد آشکار و کارکرد نهفته ( پنهان) است.
در روایت پزشکزاد، کارکرد آشکار تصمیم مدیر مدرسه، «جلوگیری از سرایت بیماری» و «تعطیل نشدن مدرسه» است. اما کارکرد نهفته ـ و در واقع تعیین‌کننده ـ تصمیم او، نرمال‌سازی بیماری و حذف اقلیت سالم است.
اینجا با نمونه‌ای کلاسیک از ناهمخوانی کارکردی (Dysfunction) مواجه‌ایم:
تصمیمی که ظاهراً برای حفظ سیستم اتخاذ شده، در سطح نهفته، سیستم را از معنا و کارکرد اصلی خود تهی می‌کند. مدرسه می‌ماند، اما آموزش از میان می‌رود.
۲. عقلانیت ابزاری و قفس آهنین (ماکس وبر)
این وضعیت را ذیل مفهوم عقلانیت ابزاری توضیح می‌دهد؛ جایی که هدف، نه حقیقت یا ارزش، بلکه صرفاً تداوم صوری ساختار است.
مدیر مدرسه دقیقاً درون همان «قفس آهنین» وبر عمل می‌کند:
هدف: باز ماندن مدرسه
ابزار: اخراج غیرکچل‌ها
نتیجه: بقای نهادیِ تهی از معنا
در اینجا، اخلاق و عقلانیت ارزشی کاملاً حذف شده‌اند. تصمیم مدیر «غیرمنطقی» نیست؛ بلکه بیش از حد عقلانی است ـ عقلانی به معنای بوروکراتیک، سرد و فاقد ارزش.
وبر هشدار می‌داد که بوروکراسی، اگر از کنترل ارزشی خارج شود، به ماشینی بدل می‌شود که انسان و معنا را قربانی کارآمدی ظاهری می‌کند. مدرسه پزشکزاد، نمونه‌ای مینیاتوری از همین منطق است.
۳. قدرت انضباطی و حذف ناهمگون‌ها (میشل فوکو)
از منظر فوکو، مدرسه یکی از نهادهای اصلی قدرت انضباطی است؛ نهادی که وظیفه‌اش «نرمال‌سازی» بدن‌ها و رفتارهاست.
در این روایت، «کچلی» به هنجار غالب تبدیل شده و «سلامت» به انحراف.
آنچه رخ می‌دهد، نه درمان بیماری، بلکه مدیریت انحراف از هنجار غالب است. فوکو نشان می‌دهد که قدرت، همیشه از طریق سرکوب مستقیم عمل نمی‌کند؛ بلکه با تعریف «نرمال» و «غیرنرمال» کار می‌کند.
در اینجا:
کچل‌ها = بدن‌های نرمال
غیرکچل‌ها = بدن‌های مسئله‌دار
قدرت انضباطی، به‌جای اصلاح اکثریت بیمار، اقلیت سالم را حذف می‌کند تا نظم ظاهری حفظ شود. این همان چیزی است که فوکو آن را تولید هنجار از دل انحراف می‌نامد.
۴. فساد سیستمی و پاکسازی معکوس
در علوم سیاسی و نظریه سازمان، این وضعیت با مفهوم فساد سیستمی (Systemic Corruption) توضیح داده می‌شود؛ حالتی که در آن فساد آن‌قدر فراگیر شده که حذف فاسدان به فروپاشی کل ساختار می‌انجامد.
در این نقطه، سیستم وارد پاکسازی معکوس می‌شود:
نه فاسدان، بلکه سالم‌ها حذف می‌شوند؛
نه ناکارآمدی، بلکه شایستگی تهدید تلقی می‌شود.
مدیر مدرسه پزشکزاد به یک بن‌بست اخلاقی کلاسیک می‌رسد:
اگر کچل‌ها بروند، مدرسه تعطیل می‌شود؛
پس غیرکچل‌ها باید بروند تا مدرسه بماند.
۵. نتیجه‌گیری: مدرسه‌ای که باز است، اما آموزش نمی‌دهد
حکایت پزشکزاد نشان می‌دهد که فساد الزاماً با سرقت یا رانت آغاز نمی‌شود؛
بلکه از لحظه‌ای شروع می‌شود که بقای ساختار بر اصلاح آن اولویت می‌یابد.
جامعه‌ای که برای تعطیل نشدن، افراد سالم خود را حذف می‌کند، ممکن است از بیرون «باثبات» به نظر برسد، اما درون آن تهی شده است.
مدرسه باز است،
نظم برقرار است،
اما همه کچل‌اند.
و این همان هشداری است که وبر، مرتن و فوکو ـ هر یک از منظری متفاوت ـ درباره آن سخن گفته‌اند:
وقتی نهادها برای حفظ خود، معنا، اخلاق و انسان را قربانی می‌کنند، آنچه می‌ماند، پوسته‌ای منظم از یک نظم بیمار است.
رضا فاضل

 به دوسه بار خواندش می ارزد