۱۴۰۵ فروردین ۵, چهارشنبه

اَزو بی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی بِتیمار جهان دل را چرا باید که بخسانی. رودکی.

 بخسان . [ ب َ ] (نف ) پژمرده وفراهم آمده . (برهان قاطع) (آنندراج ). پژمرده و درهم کشیده . (ناظم الاطباء). || رنج دیده و الم کشیده . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). || گدازان . (برهان قاطع) (صحاح الفرس ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). گداخته شده . (ناظم الاطباء). || خرامان . || (اِ) گداختن . (برهان قاطع) .(آنندراج ) (ناظم الاطباء). و رجوع به بخسانیدن شود.


بخسانیدن. [ ب َ دَ ] (مص ) گدازانیدن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (فرهنگ سروری ). گداختن . (نسخه ای از فرهنگ اسدی ). گداختن و حل کردن و آب کردن .(ناظم الاطباء). || پژمرده ساختن . (برهان قاطع) (فرهنگ سروری ). || پژمردن . ترنجیدن از غم یا درد. (یادداشت مؤلف ). || در رنج داشتن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (فرهنگ سروری ). آزردن . (ناظم الاطباء). || خرامیدن . (برهان قاطع) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). و رجوع به بخسان و پخسان و پخسانیدن و بخس و بخسی و بخسیدن و پخسیدن شود.