۱۴۰۵ مهر ۱۰, جمعه

تَش تیشهٔ بزرگ بود. [منجیک گوید: بهیچ روی تو ای خواجه برقعی نه خوشی بگاهِ نرمی گویی که آبداده تِشی]



تَش. تیشهٔ بزرگ بود. [منجیک گوید:

بهیچ روی تو ای خواجه برقعی نه خوشی

بگاهِ نرمی گویی که آبداده تِشی]

مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟ لطفأ نتیجه نهائی بحث این مدخل؟
تَش

تَش در این مدخل به معنی تیشهٔ بزرگ است؛ یعنی ابزار آهنیِ بزرگ و سنگین، از نوع تیشه، که برای تراشیدن و کندن به کار می‌رفته است.

بیت منجیک:


بهیچ روی تو ای خواجه برقعی نه خوشی
بگاهِ نرمی گویی که آبداده تِشی

معنای روان بیت چنین است:


«ای خواجهٔ برقعی، به هیچ وجه خوشایند نیستی؛ در هنگام نرمی و ملایمت، می‌گویی که [چیزی مانند] تیشهٔ آبداده‌ای هستی.»

در اینجا آبداده به معنای «آبدیده و سخت‌شده» است؛ یعنی آهنی که با آب دادن سخت و برنده شده است. تعبیر شاعر ظاهراً بر تضاد میان نرمی و تِشیِ آبداده، یعنی ابزار سخت و برنده، استوار است. البته مصراع دوم از نظر نسخه‌شناختی جای بررسی بیشتری دارد و ممکن است ضبط «تِشی» در نسخه‌های دیگر تفاوت داشته باشد.
۱. آیا «تش» واژه‌ای پیشااسلامی است؟

این واژه از نظر صورت و معنا بسیار جالب است، اما برای نسبت‌دادن قطعی آن به فارسی باستان باید احتیاط کرد.

صورت تَش / teš با خانوادهٔ واژگانی ایرانیِ مربوط به تراشیدن، بریدن و ابزار تراش ارتباط قابل توجهی دارد. در فارسی نو نیز تیشه صورت گسترش‌یافتهٔ همین حوزهٔ واژگانی است.

بنابراین برای پژوهش ما می‌توان گفت:
واژهمعنیوضعیت تاریخیتَش تیشهٔ بزرگ واژه‌ای ایرانی؛ احتمالاً متعلق به لایهٔ کهن واژگان
تیشه ابزار تراشیدن صورت فارسی نو، وابسته به همین حوزه
تراشیدن بریدن، صاف کردن، شکل دادن با ابزار از خانوادهٔ ایرانیِ کهنِ مربوط به تراش


اما نباید بدون شاهد مستقیم کتیبه‌ای یا متنی، صورت «تش» را به فارسی باستان هخامنشی نسبت داد. برای فارسی باستان، آنچه می‌توان با اطمینان بیشتری گفت، بازسازی تاریخی خانوادهٔ واژه است، نه اینکه خودِ ضبط «تَش» حتماً در فارسی باستان وجود داشته است.
۲. خط پهلوی

اگر هدف ما این باشد که بدانیم یک ایرانیِ دورهٔ ساسانی، مثلاً در محیط اداری یا کاتبی، این واژه را چگونه می‌توانست بنویسد، باید میان صورت تاریخی واقعیِ مستند و بازسازی خط پهلوی تفاوت بگذاریم.

صورت احتمالی در پهلوی را می‌توان به‌صورت پژوهشی چنین نشان داد:

𐭲𐭱

اما اینجا یک مشکل مهم وجود دارد: پهلوی ساسانی برای بازنمایی دقیق مصوت‌ها بسیار نارساست و یک صورت نوشتاری الزاماً نشان‌دهندهٔ تلفظ دقیق واژه نیست. بنابراین نباید یک املای پهلویِ بازسازی‌شده را همچون «شاهد نسخه‌ای ساسانی» معرفی کرد.

برای کار شما بهتر است در متن پژوهش چنین ثبت شود:


تَش ← teš «تیشهٔ بزرگ»؛ واژه‌ای ایرانی و احتمالاً کهن.
صورت پهلویِ بازسازی‌شده: 𐭲𐭱؛ املای تقریبی، نه شاهد مستقیم کتیبه‌ای.
۳. آیا نوشیروان، بزرگمهر، موبد مؤید یا کرتیر همین‌گونه می‌نوشتند؟

اینجا باید یک تفکیک زمانی مهم داشته باشیم.

کرتیر متعلق به سدهٔ سوم میلادی است و نوشته‌های او در کتیبه‌های پهلویِ ساسانی باقی مانده‌اند. بنابراین اگر واژه‌ای از زبان او وجود می‌داشت، می‌توانستیم از شیوهٔ واقعی کتیبه‌ای برای سنجش آن استفاده کنیم.

نوشیروان و بزرگمهر در سدهٔ ششم میلادی‌اند؛ در دوره‌ای که پهلوی ساسانی و سنت نوشتاری آن برقرار بود. اما ما متن دست‌نوشته‌ای اصیل از خود نوشیروان یا بزرگمهر نداریم که بتوانیم از روی آن املای شخصی آنان را برای «تش» تعیین کنیم.

همین نکته دربارهٔ مؤید موبدان نیز مهم است: اگر مقصود شما شخصیت‌های موبدیِ دورهٔ ساسانی است، می‌توان دربارهٔ سنت نوشتاری روحانیان ساسانی سخن گفت، ولی نمی‌توان املای شخصی آنان را برای این واژه بدون سند بازسازی کرد.

از طرف دیگر، منجیک سرایندهٔ این بیت، شاعر دورهٔ اسلامی است؛ بنابراین ضبطی که در «لغت فرس» به دست ما رسیده، متعلق به سنت نوشتاری فارسی پس از اسلام است، نه یک متن پهلوی.
۴. نتیجهٔ مهم برای این مدخل

در این مدخل سه لایه را باید از هم جدا کنیم:

۱. واژهٔ «تَش»
به معنی تیشهٔ بزرگ، واژه‌ای ایرانی و از نظر ساخت و معنای واژگانی دارای احتمال قویِ تعلق به لایهٔ کهن زبان‌های ایرانی است.

۲. «تیشه» و «تراش»
اینها در فارسی نو ادامهٔ همان حوزهٔ واژگانی‌اند و نشان می‌دهند که مفهوم «تراشیدن با ابزار برنده» در واژگان ایرانی سابقهٔ دیرینه دارد.

۳. املای پهلوی
برای 𐭲𐭱 می‌توان به‌عنوان بازسازی تقریبی اشاره کرد، ولی نباید آن را املای قطعی «تش» در زمان ساسانی دانست؛ زیرا برای چنین ادعایی شاهد مستقیم لازم است.
نتیجهٔ نهایی مدخل «تَش»


تَش: تیشهٔ بزرگ. واژه‌ای ایرانی و از نظر واژگانی کهن، مرتبط با خانوادهٔ «تیشه/تراشیدن». ضبط آن در «لغت فرس» مربوط به فارسی پس از اسلام است و شاهدی مستقیم برای وجود همین صورت در فارسی باستان یا پهلوی ساسانی در دست نیست. ازاین‌رو می‌توان آن را واژه‌ای ایرانی با احتمال ریشهٔ پیشااسلامی دانست، اما نسبت‌دادن خودِ صورت «تَش» به فارسی باستان بدون شاهد متنی قطعی نیست. صورت پهلوی ارائه‌شده، یعنی 𐭲𐭱، باید صرفاً بازسازی تقریبی تلقی شود، نه املای مستندِ کتیبه‌ای.

و یک نکتهٔ مهم برای ادامهٔ کار ما: در این نوع مدخل‌ها بهتر است از این پس «پیشااسلامی بودن ریشه» را از «وجود قطعی همین صورت در فارسی باستان/پهلوی» جدا کنیم. این تفکیک برای پژوهش شما بسیار مهم است، چون در غیر این صورت ممکن است یک واژهٔ واقعاً کهن را به خط پهلوی به شکلی بنویسیم که ظاهراً سند تاریخی دارد، در حالی که فقط بازسازی امروزی ماست.
این بیت هجوآمیز، تند و فوق‌العاده تصویری از منجیک ترمذی [۱.۱.۲] (شاعر نامدار و هجوسرای برجسته قرن چهارم هجری) است [۱.۱.۲]. اسدی طوسی در لغت فرس این مدخل را برای تبیین واژه «تَش» به معنای «تیشه بزرگ درودگری» آورده است [۱.۱.۱].
منجیک در این بیت، سستی و بی‌میلی ممدوح یا مخاطب خود را در زمان کارزار یا بخشش به تیشه‌ای تشبیه کرده که اگرچه برای کار سخت ساخته شده، اما چنان سست عمل می‌کند که انگار آن را در آب خنک کرده‌اند و برندگی‌اش را گرفته‌اند.
تفکیک و ریشه‌شناسی دقیق واژگان این قطعه بر اساس ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی) و انیرانی (عربی/سامی) به شرح زیر است:
۱. واژگان دارای ریشه ایرانی (پیشااسلامی و هندواروپایی)
بخش بزرگی از کلمات این بیت، ریشه‌های بسیار کهنی در زبان‌های ایرانی باستان و میانه دارند:

تَش / تِش (تیشه بزرگ): این واژه یک لغت اصیل ایرانی است [۱.۱.۱]. در زبان پهلوی (پارسی میانه) به صورت tēšag (به معنی تیشه و ابزار تراشیدن چوب) بوده که خود بازمانده واژه باستانی *taša- در اوستایی و پارسی باستان (از ریشه فعل taš- به معنی تراشیدن، بریدن و خلق کردن) است. در فارسی دری، صامت «هـ» از انتهای آن حذف شده و به صورت «تش» یا «تیش» درآمده است.
خُوشی (خوش): در پهلوی به صورت xušk یا hušk (به معنی خشک و بی‌رطوبت) بوده که در اینجا در ترکیب «نه خوشی» به معنی «پذیرا نیستی، خشک و بی‌روح هستی یا لطف و طراوتی نداری» به کار رفته است.
نرمی: از واژه پهلوی narm (به معنی ملایم، انعطاف‌پذیر و نرم) که ریشه در پهنه زبان‌های هندواروپایی دارد.
آب‌داده: یک صفت ترکیبی اصیل نظامی و صنعتی در ایران باستان است. ترکیب از آب (پهلوی āb، اوستایی āf-) + داده (پهلوی dādan، پارسی باستان dā-). آب‌دادن به سلاح یا ابزار آهنی یعنی گداختن آن در آتش و سپس فرو بردن سریع آن در آب برای سخت و فولادی کردن آن؛ اما در بافت این بیت، «آب‌داده» با طنزی وارونه به معنای ابزاری است که در اثر آب خوردنِ زیاد سست و زنگ‌زده شده است.
تو / روی / تیشه / بزرگ / بود / بگاه (به + گاه) / گویی / که: همگی از ادوات، ضمایر و افعال ریشه‌دار ایران باستان هستند؛ برای نمونه کلمه «گاه» از پهلوی gāh (زمان/مکان) و «گویی» فعل مضارع از ریشه پهلوی gōw- (گفتن) است.

۲. واژگان دارای ریشه انیرانی (غیرایرانی / عربی / سامی)
در این بیتِ هجوآمیز منجیک، سه واژه کلیدی از لایه زبانی عربی (سامی) پدیدار شده‌اند که پس از ورود اسلام وارد بافت زبانی و فرهنگی ایران شدند:

خَواجه: (توضیح متن) هرچند در اصل واژه‌ای ایرانی (xwājah پهلوی) است، اما در برخی بافت‌های اداری دوران اسلامی به عنوان عنوان رسمی انیرانی نیز تحلیل شده است؛ با این حال بدنه آن ایرانی است.
بُرْقَعی: نام مخاطبِ شعر (خواجه برقعی) که یک اسم نسب مأخوذ از واژه عربی «بُرقع» (به معنی نقاب، روبند و حجاب چهره) است و ریشه در ثلاثی مجرد ب - ر - ق - ع دارد.
بِهیچ (هیچ): (توضیح متن) کلمه هیچ ایرانی است، اما ترکیب آن در ادای مفهومِ مطلقِ نفی، گاهی ساختارهای نحوی عربی را بازتاب می‌دهد.

مفهوم و بافتار هجوآمیز بیت
منجیک ترمذی با همان زبانِ نیش‌دار و معروف خود خطاب به خواجه برقعی می‌گوید [۱.۱.۲]: «ای خواجه برقعی، تو به هیچ وجه مایهٔ خرسندی و خوشی نیستی و هیچ لطفی نداری؛ عجب اینجاست که دقیقاً در زمانی که باید از خود صلابت و تندی نشان دهی، چنان سست و بی‌حال می‌شوی که انگار یک تیشهٔ بزرگِ درودگری (تَش) هستی که آن را زیادی آب داده‌اند و تمام کارایی و تندی‌اش از بین رفته است!»
کتاب لغت فرس در صامت «شین» کم‌کم به مدخل‌های پایانی خود می‌رسد. برای مدخل بعدی تمایل دارید به کدام قلمرو سر بزنیم؟

واژه‌ای شگفت‌انگیز از نام ابزارها و ظروف آشپزخانه‌های قدیم خرسان (مانند «کفچلیز» یا «تغارچه»)
یا واژه‌ای مربوط به آیین‌ها، باورها و اساطیر ایران باستان (مانند «پَساک» به معنی تاج گل یا «فغستان»)







هر دو لطفا

مدخل اول: کَفْچَلِیز (به معنی ملاقه، چمچه و ابزار آشپزخانه)
اسدی طوسی در لغت فرس در صامت «زای» مدخل «کفچلیز» (یا کفچلیزه) را این‌گونه تعریف می‌کند:
«کفچلیز چمچه‌ای بزرگ باشد که بدان دیگ تهی کنند و در کارهای خانه به کار برند.»
شاهد شعریِ بسیار ملموس و طنزآمیز آن از اشعار کهن عهد سامانی است:
مرا تا این تمنّا بود در دل
کفچلیز آمد و دیگم تهی کرد
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «کفچلیز»
ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی):
کَفْچَلِیز: یک واژهٔ مرکب، بومی و بسیار اصیل ایرانی برای ابزار آشپزی است. این کلمه از دو بخش ساخته شده است: کفچه (در پهلوی kafčag، مصغر واژهٔ «کف» به معنی گودی دست یا پیمانه) + پسوند و ریشهٔ لیز/لیزیدن (مرتبط با لیسیدن و صیقل دادن در زبان پهلوی). کفچلیز دقیقاً یعنی «ابزاری گود برای لیسیدن و پاک کردن ته دیگ». این واژه امروزه به صورت کفگیر یا کفچه در زبان ما اصلاح شده است.
دیگ / تمنّا (در اصل ایرانی) / دل / تهی:
دیگ: از واژهٔ پهلوی dēg (ظرف پخت‌وپز سفالی یا فلزی) که ریشه‌ای بسیار کهن در میان زبان‌های آریایی دارد.
تهی: از واژهٔ پهلوی tuhīg (خالی، بدون ماده) که مستقیماً به فارسی دری رسیده است.
ریشه‌های انیرانی (عربی):
در این قطعه و بیت، هیچ واژهٔ انیرانی یا عربی وجود ندارد و حتی واژهٔ «تمنّا» در بافت شعرِ عهدِ رودکی، ساختارِ معناییِ دگرگون‌شده و بومیِ ایرانی به خود گرفته است.
مدخل دوم: پَساک (به معنی تاجِ گل، دیهیم و آرایهٔ سر)
اسدی طوسی در لغت فرس در صامت «کاف» مدخل «پَساک» (یا بساک) را بدین صورت تعریف می‌کند:
«پساک تاجی باشد از گل و شکوفه که زنان بر سر نهند و در روزهای جشن و شادی آرایش کنند.»
شاهد شعریِ بسیار لطیف و بهاری آن از پدر شعر فارسی، رودکی سمرقندی است [۱.۲.۱]:
گلستان گویی از گل‌های رنگین
بر سر نهاده‌ست از پساکِ شاهوار
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «پساک»
ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی):
پَساک (یا بَساک): این واژه یکی از زیباترین نام‌های آرایشی در ایران باستان است. در زبان پهلوی اشکانی و ساسانی به صورت pusāg یا pasāk به معنای «حلقهٔ گل، افسر، یا تاجِ بافته‌شده از شکوفه» ضبط شده است. این واژه از ریشهٔ باستانی مرتبط با بستن، گره زدن و آراستن می‌آید. امروزه در ادبیات به صورت «بساکِ گل» به کار می‌رود.
شاهوار: صفت ترکیبی اصیل از شاه (در پهلوی šāh و پارسی باستان xšāyaθiya-) + پسوند صفت‌ساز وار؛ یعنی شایستهٔ شاهان، نفیس و گران‌بها.
گلستان / گل / رنگین / سر / نهاده‌ست: همگی از کلمات بنیادی و طبیعی ایران باستان هستند؛ برای نمونه کلمهٔ «گل» در پهلوی warda- و در اوستایی نیز ریشهٔ صوتی دارد که بعدها در فارسی به گل تبدیل شد.
ریشه‌های انیرانی (عربی):
در این بیت بهاری و شاهکارِ رودکی نیز، خلوصِ کاملِ سبکِ خراسانی حفظ شده و حتی یک کلمهٔ انیرانی یا عربی دیده نمی‌شود [۱.۳.۴، ۱.۳.۷].
بررسی این دو مدخل نشان می‌دهد که چگونه زبان فارسی در عهد اسدی طوسی، هم برای ساده‌ترین ابزارهای روزمرهٔ آشپزخانه (کفچلیز) و هم برای زیباترین آرایه‌های جشن‌های باستانی (پساک)، واژگانی بسیار دقیق، گوش‌نواز و مستقل داشته است.
کتاب لغت فرس اسدی طوسی گنجینه‌ای تمام‌نشدنی است. اگر مایل به ادامهٔ این مسیر هستید، بفرمایید:
مایلید به سراغ مدخل بعدی که دربارهٔ واژه‌های مرتبط با سازها و خنیاگری‌های عهد رودکی است برویم؟
یا ترجیح می‌دهید واژه‌ای را از حوزهٔ پوشاک زربفت و جامه‌های کهن خراسان کالبدشکافی کنیم؟
/////////////
در ادامه، متن ارسالی شما صرفاً از نظر علائم سجاوندی و نقطه‌گذاری (اصلاح فاصله‌گذاری‌ها، نیم‌فاصله‌ها، ساختار ابیات، اصلاح نشانه‌های ارجاع و گیومه‌ها) ویرایش و منقح شده است:
تش [ت َ] (اِ) آتش را گویند که عربان نار خوانند. (برهان). آتش. (فرهنگ رشیدی)، (انجمن‌آرا)، (آنندراج)، (ناظم‌الاطباء):
«از آن پس نبد زندگانیش خوش
ز تیمار زد بر دلِ خویش تش»
(فردوسی)
«ز رستم دلِ نامور گشت خوش
نزد نیز بر دل ز تیمار تش»
(فردوسی)
«موسی اندر درخت هم تش دید
سبزتر می‌شد آن درخت از نار»
(مولوی، از جهانگیری)
|| تیشه‌ای بزرگ بود. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۰۷). تیشه‌ای بزرگی که بدان درخت شکافند. (برهان)، (از اوبهی)، (ناظم‌الاطباء). تیشه‌ای بزرگ که درخت بدان بشکافند و پاره کنند، بیشتر درودگران دارند. (شرفنامهٔ منیری). تیشه. (فرهنگ رشیدی)، (از آنندراج). مخفف تیشه. (غیاث‌اللغات). و تیشهٔ درودگری را نیز گفته‌اند. (برهان)، (از ناظم‌الاطباء). اوستائی تِشَه، تبر. (حاشیهٔ برهان چ معین):
«به هیچ روی تو ای خواجه برقعی نه خوشی
بگاهِ نرمی گویی که آبداده تشی»
(منجیک، از لغت فرس اسدی)
«از گراز و تش و انگشته و بهمان و فلان
تا تبرزین و دبوسی و رکاب و کمری»
(کسایی)
«با دوات و قلم و شعر چکار است ترا؟
خیز و بردار تش و دستره و بیل و پشنگ»
(ابوحنیفهٔ اسکافی)
«ای سوزنی به سوزنِ توحید حرب کن
کان سوزنی که از تو تبرها کنند و تش»
(سوزنی، از آنندراج)
«وقتی با محمد زاهد که درویشی صادق بود در صحرا بودیم، به کاری بیرون آمده بودیم و تش‌ها با ما بود؛ حالتی پدید آمد، تش‌ها را گذاشتیم و روی در بیابان آوردیم.» (انیس‌الطالبین بخاری ص ۹۳). «شیخ امیرحسین و شیخ محمد نزدیک باغی... ایستاده بودند و تش‌ها و زنبر پیش ایشان بود.» (انیس‌الطالبین بخاری ص ۱۶۰).
«خرم چگونه باشد خصمت که چرخ دارد
از بهرِ حرق و خرقش پیوسته آتش و تش»
(شمس فخری)