۱۴۰۵ مهر ۱۰, جمعه

بَش. بند بود آهنین یا مسین یا رویین، دیگر آن آهن بود که بمیخ استوار زنند بر صندوق. [ابوالمؤید گوید: ز آبنوس دری اندرو فراشته بود بجای آهن، سیمین همه بش و مسمار.



بَش. بند بود آهنین یا مسین یا رویین، دیگر آن آهن بود که بمیخ استوار زنند بر صندوق. [ابوالمؤید گوید:

ز آبنوس دری اندرو فراشته بود

بجای آهن، سیمین همه بش و مسمار

مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟ لطفأ نتیجه نهائی بحث این مدخل؟
مدخل «بَش»

در «لغت فرس» اسدی آمده است:


بَش. بند بود آهنین یا مسین یا رویین، دیگر آن آهن بود که به میخ استوار زنند بر صندوق.

ابوالمؤید گوید:
ز آبنوس دری اندرو فراشته بود
بجای آهن، سیمین همه بش و مسمار

این معنی با شواهد فرهنگ‌های بعدی نیز سازگار است: «بش» را بند فلزی، نوار یا تسمهٔ فلزی برای استحکام در، صندوق و مانند آن دانسته‌اند؛ یعنی قطعه‌ای فلزی که روی درز یا پیوند چوب قرار می‌گرفت و با میخ محکم می‌شد. دهخدا نیز همین شاهد ابوالمؤید را آورده است.
۱. شرح بیت ابوالمؤید


ز آبنوس دری اندرو فراشته بود
بجای آهن، سیمین همه بش و مسمار

یعنی:

«دری از چوب آبنوس ساخته و برپا کرده بود؛ و به جای آنکه بست‌ها و میخ‌های آن از آهن باشد، همهٔ بش‌ها و میخ‌ها از نقره بود.»

بنابراین در اینجا بش به‌هیچ‌وجه به معنی مجردِ «بند» نیست؛ مقصود یک بند یا تسمهٔ فلزی پهن است که برای استحکام بر روی درِ آبنوسی نصب شده است.

نکتهٔ مهم این است که «بش» و «مسمار» در بیت دو جزء متفاوت از یک ساختمان‌اند:

بش = بست/نوار فلزی


مسمار = میخی که آن بست را به چوب محکم می‌کرد.

از همین رو تعبیر «سیمین همه بش و مسمار» کاملاً طبیعی است: هم بست‌ها و هم میخ‌ها نقره‌ای بوده‌اند.
۲. آیا «بَش» واژه‌ای پیشااسلامی است؟

اینجا باید میان قدمت کاربرد و اثبات ریشهٔ ایرانی تفاوت بگذاریم.

«بش» در معنای مورد بحث، واژه‌ای بسیار کهن در سنت واژگانی فارسی است؛ زیرا در لغت فرس اسدی و در شاهدی از ابوالمؤید ثبت شده است. همچنین کاربردهای کهن دیگری از آن با معنی «بند فلزی» و «بست» در فرهنگ‌های فارسی دیده می‌شود.

اما برای اینکه بگوییم این واژه حتماً از فارسی باستان یا فارسی میانهٔ ساسانی به ارث رسیده، فعلاً شاهد مستقیم و قطعی در متون فارسی میانه در دست نداریم.

بنابراین در پژوهش شما بهتر است چنین طبقه‌بندی شود:
واژهوضعیتبَش واژهٔ کهن ایرانی/فارسی؛ وجود آن در فارسی قرون نخستین قطعی است
معنی بست یا تسمهٔ فلزی، مخصوصاً برای استحکام صندوق، در و مانند آن
ریشهٔ فارسی باستان تاکنون صورت قطعی و مستند نداریم
صورت فارسی میانه صورت قطعیِ مستند برای همین واژه هنوز اثبات نشده
پهلوی‌نویسی تنها به‌صورت بازسازی‌شده می‌توان پیشنهاد کرد، نه به‌عنوان املای تاریخی قطعی


این احتیاط مهم است، زیرا در مورد بسیاری از واژه‌های فارسی کهن نمی‌توان صرفاً به دلیل وجودشان در اسدی، یک املای پهلوی ساسانی برای آنها اعلام کرد.
۳. «پش» و «بش»

در منابع فارسی قدیم، پش نیز با معنای «بند آهنین یا سیمین که بر صندوق و در زنند» آمده است و حتی دهخدا «بش» را با «پش» مرتبط کرده است.

این نکته از نظر تاریخی جالب است، ولی نباید فوراً نتیجه بگیریم که یکی حتماً صورت اصیل دیگری است. ممکن است با گونه‌های آوایی و واژگانی یک واژهٔ کهن روبه‌رو باشیم.

از طرف دیگر، «بش» در فرهنگ‌ها معانی کاملاً متفاوت دیگری نیز دارد؛ بنابراین همهٔ موارد بش را نباید یک واژه فرض کرد.
۴. واژه‌های ایرانی و غیرایرانی در بیت
آبنوس

آبنوس نام چوب سیاه و بسیار سخت است.

این واژه ایرانی نیست و از مسیر زبان‌های باستانیِ خاور نزدیک و یونانی به سنت فارسی رسیده است. صورت یونانی ἔβενος (ébenos) و صورت‌های هم‌ریشه در زبان‌های سامی و مصری باستان شناخته شده‌اند.

پس:

آبنوس = واژهٔ کهنِ غیرایرانی/وام‌گرفته

و جالب اینکه خودِ ماده‌ای که در بیت ذکر شده، یعنی چوب آبنوس، کالایی با سابقهٔ بسیار قدیمی در تجارت بین سرزمین‌های ایران و مناطق جنوبی و شرقی بوده است.
در

در واژه‌ای اصیل ایرانی است و سابقهٔ بسیار کهنی دارد.

برای فارسی میانه صورت‌هایی مانند:

dur / dar

در منابع و بازسازی‌های ایران‌شناختی مطرح است.

اما برای نوشتن آن به خط پهلوی باید میان صورت زبان و املای تاریخی فرق گذاشت؛ زیرا املای پهلوی الزاماً نشان‌دهندهٔ تلفظ دقیق نبوده است.
اندر

اندر نیز واژه‌ای ایرانی و بسیار کهن است.

در فارسی میانه صورت‌هایی از خانوادهٔ:

andar

وجود داشته و با صورت‌های ایرانی دیگر مرتبط است.
فراشته

از فعل فراشتن، یعنی «برپا داشتن، افراشتن، نصب کردن».

این نیز از خانوادهٔ واژگان ایرانی است.
آهن

آهن واژه‌ای بسیار کهن ایرانی است؛ اما نکتهٔ بسیار مهم این است که برای آن صورت فارسی باستانِ مستندی در کتیبه‌های هخامنشی نداریم.

پژوهش جدید دربارهٔ تاریخ واژهٔ «آهن» نیز تأکید می‌کند که واژهٔ «آهن» در ایرانی بسیار دشوار است و صورت‌های فارسی میانه و پارتی آن از نظر تاریخی و آوایی پیچیده‌اند. در فارسی میانهٔ زردشتی صورت‌هایی مانند:

ʾhyn / ʾhn

ثبت شده و معمولاً به صورت āhen / āhin خوانده می‌شوند.

پس «آهن» از آن واژه‌هایی است که ایرانی بودن و قدمت آن بسیار روشن‌تر از «بش» است.
سیمین

سیم واژه‌ای ایرانی و بسیار کهن است و سیمین صفت نسبی آن است:

سیم + ین → سیمین

پس در بیت:


سیمین همه بش و مسمار

«سیمین» = ساخته‌شده از نقره.
مسمار

مسمار از عربی است و از:

مِسمار

به معنی میخ آمده است.

بنابراین در این بیت یک وام‌واژهٔ عربیِ پس از اسلام نیز حضور دارد.
۵. جدول تاریخی بیت
واژهمعنیوضعیت تاریخیز از ایرانی
آبنوس چوب آبنوس وام‌واژه، غیرایرانی
در door ایرانیِ کهن
اندر در، داخل ایرانیِ کهن
او آن/او ایرانی
فراشته برپا داشته ایرانی
بود بود ایرانی
به‌جای به جای ترکیب ایرانی
آهن iron ایرانیِ بسیار کهن
سیمین نقره‌ای ایرانی
بش بست فلزی بسیار کهن در فارسی، ریشهٔ پیشااسلامی هنوز قطعی نیست
و و ایرانی
مسمار میخ عربی


بنابراین بیت ابوالمؤید از نظر لایهٔ واژگانی بسیار جالب است: یک واژهٔ فنیِ کهن «بش» در کنار چند واژهٔ ایرانی بسیار قدیمی و دو عنصر وام‌گرفته («آبنوس» و «مسمار») قرار گرفته است.
۶. اگر نوشیروان یا بزرگمهر آن را به پهلوی می‌نوشتند چه؟

اینجا باید بسیار دقیق باشیم.

اگر منظور شما این است که:


«همین مفهوم را یک دبیر ساسانی در دورهٔ نوشیروان چگونه می‌نوشت؟»

باید آن را از پرسش دیگری جدا کنیم:


«آیا ما واقعاً مدرکی داریم که خود واژهٔ بش را در متون پهلوی ساسانی به همین شکل نوشته باشند؟»

برای دومی، مدرک قطعی نداریم.

اما برای نمایش علمی، می‌توانیم بازسازی آموزشی ارائه کنیم.
فارسی میانه

برای واژه‌های قطعی‌تر می‌توان چنین بازسازی‌هایی را در نظر گرفت:

در ← dar / dur


اندر ← andar


آهن ← āhen / āhin


سیم ← sēm / sīm در بازسازی‌های زبان‌شناختی


مسمار ← در اصل برای متن ساسانی مناسب نیست؛ چون عربی و پس از اسلام است.

اما برای بش نمی‌توان بدون شاهد نسخه‌ای نوشت:


«این همان املای پهلویِ بش است.»

این کار از نظر روش‌شناسی درست نیست.
۷. یک نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ «خط پهلوی»

خط پهلوی یک املای ساده و شفاف مانند خط فارسی امروز نیست.

برای مثال یک واژه ممکن است با حروفی نوشته شود که خوانش آن از روی شکل نوشتاری به تنهایی کاملاً روشن نباشد. همچنین در پهلوی هزوارش‌ها وجود دارند؛ یعنی واژه‌ای ممکن است به شکل آرامی نوشته شود ولی به صورت ایرانی خوانده شود.

بنابراین اگر بخواهیم برای کار شما صورت پهلوی ارائه کنیم، بهتر است از این پس سه سطح را از هم جدا کنیم:

۱. صورت تاریخیِ واقعاً attested
اگر در کتیبه یا متن پهلوی آمده باشد.

۲. بازسازی زبان‌شناختی
مثلاً andar، āhen.

۳. بازسازی خطیِ آموزشی
یعنی اینکه اگر بخواهیم صورت بازسازی‌شده را با حروف پهلوی نمایش دهیم چه شکلی می‌تواند داشته باشد.

برای «بش» فعلاً فقط سطح دوم و سوم قابل طرح است، نه سطح اول.
۸. آیا این واژه می‌تواند به دورهٔ ساسانی برسد؟

بله، از نظر تاریخی کاملاً محتمل است، ولی اثبات نشده است.

دلیل:

«بش» نام یک ابزار بسیار ابتدایی و فنی برای اتصال و استحکام چوب است. چنین واژه‌هایی معمولاً از واژگان روزمره و صنعتی‌اند و الزاماً در کتیبه‌های شاهی یا متون دینی باقی نمی‌مانند.

از سوی دیگر، اسدی آن را بدون توضیحی که نشان دهد واژه‌ای تازه یا وام‌گرفته است، به عنوان واژه‌ای شناخته‌شده در سنت لغوی فارسی ثبت می‌کند. شاهد ابوالمؤید نیز نشان می‌دهد که واژه در سنت شعری قدیم‌تر از اسدی وجود داشته است.

اما از این شواهد نمی‌توان مستقیماً به صورت پهلوی ساسانی آن حکم کرد.
نتیجهٔ نهایی مدخل «بَش»

بَش در این مدخل به معنی بست، تسمه یا نوار فلزی پهن است که برای استحکام بر در، صندوق و دیگر اشیای چوبی می‌زدند و با مسمار محکم می‌کردند. شاهد ابوالمؤید دقیقاً همین کاربرد را نشان می‌دهد:


ز آبنوس دری اندرو فراشته بود
بجای آهن، سیمین همه بش و مسمار

یعنی درِ آبنوسی با بست‌ها و میخ‌های نقره‌ای ساخته و استوار شده بود.

از نظر تاریخی، بَش واژه‌ای کهن و احتمالاً متعلق به لایهٔ قدیم ایرانیِ فارسی است، اما برای انتساب قطعی آن به فارسی باستان یا فارسی میانه، در حال حاضر شاهد مستقیم کافی نداریم. بنابراین نباید یک صورت پهلویِ فرضی را به عنوان املای قطعی ساسانی معرفی کرد.

در همین بیت:

در، اندر، فراشتن، بود، آهن، سیمین ← لایهٔ ایرانی و کهن؛


آبنوس ← واژهٔ وام‌گرفتهٔ بسیار کهن، غیرایرانی؛


مسمار ← وام‌واژهٔ عربیِ پس از اسلام؛


بش ← واژهٔ فنیِ کهن فارسی با ریشهٔ دقیقِ هنوز اثبات‌نشده.

و از نظر روش پژوهش شما، مهم‌ترین نتیجه این است که «بش» را می‌توان به عنوان یک نام فنیِ کهن در لایهٔ واژگان فارسیِ پیشااسلامی محتمل دانست، اما صورت پهلوی آن را باید «بازسازی» نامید، نه «صورت تاریخیِ اثبات‌شده».

در مورد شخصیت‌هایی مانند نوشیروان، بزرگمهر، مؤید موبدان و کرتیر نیز نمی‌توان گفت که دقیقاً همین واژه را با فلان املای پهلوی می‌نوشتند، مگر آنکه شاهد متنی یا کتیبه‌ای برای آن داشته باشیم. اگر سرایندهٔ شاهدِ موجود ابوالمؤید باشد، خودِ صورت ثبت‌شده در شعر، متعلق به سنت فارسی پس از اسلام است و نباید آن را مستقیماً به املای ساسانی تبدیل و سپس به ابوالمؤید نسبت داد.
بیت بسیار باشکوه و معمارانه‌ای از ابوالمؤید بلخی [۱.۱.۱] (نویسنده و شاعر بزرگ قرن چهارم و آفریننده شاهنامه بزرگ منثور سامانی) انتخاب کرده‌اید. اسدی طوسی در لغت فرس این مدخل را برای تبیین واژه «بَش» به معنای «بند، تسمه، یا زه آهنی، مسین یا نقره‌ای» آورده است که برای محکم کردن لولاها، تقویب درها و استوار ساختن صندوق‌های گران‌بها به کار می‌رفته است [۱.۱.۱].
در ادامه، تفکیک و ریشه‌شناسی دقیق واژگان این قطعه لغوی و بیت گران‌بهای ابوالمؤید بلخی بر اساس ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی) و انیرانی (عربی/سامی) ارائه می‌شود:
۱. واژگان دارای ریشه ایرانی (پیشااسلامی و هندواروپایی)
ساختار مادی و واژگان به کار رفته در توصیف این درِ مجلل، برخاسته از عالی‌ترین واژه‌های صنعتی و ساختمانی ایران باستان است:
بَش: یک واژه اصیل و کهن ایرانی است [۱.۱.۱]. ریشه‌شناسان معتقدند این کلمه در زبان پهلوی (پارسی میانه) با واژگان مربوط به «بستن، بند کردن و پیوند دادن» هم‌خانواده بوده و صامت «ش» در انتهای آن پسوند اسم‌ساز است. بش به تسمه‌ها یا نوارهای فلزی گفته می‌شد که برای استحکام روی تخته‌های چوبی قرار می‌دادند [۱.۱.۱].
دَر: از واژه پهلوی dar و پارسی باستان duvara- (به معنی درگاه، دروازه و مدخل) که ریشه‌ای کاملاً هندواروپایی دارد (هم‌ریشه با Door انگلیسی).
فراشته بود (فراشتن): از مصدر پهلوی frāz-aftan / frāštan به معنی بالا بردن، افراشتن، برپا کردن و بلند کردن است. پیشوند «فراـ» (frāz) در ایران باستان بسیار زنده بوده است.
سیمین (سیم): در پهلوی به صورت asēm (به معنی نقره و فلز سپید) بوده که در فارسی دری همزه ابتدایی آن افتاده و به «سیم» تبدیل شده است. پسوند «ـین» صفت‌ساز جنس است.
آهن / مسین / رویین: سه فلز بنیادین در متون کهن:
آهن: از پهلوی āhan و اوستایی ayan-.
مسین (مس): از واژه پهلوی mīs به معنی فلز مس.
رویین (روی): فلز برنج یا روی که در پهلوی rōy بوده است.
مِسمار: همان‌طور که در مدخل دندان‌پریش اشاره شد، این واژه بازمانده پهلوی mīsmār (میخ بزرگ) است که به عربی وام داده شده و دوباره با همان بدنه ایرانی به فارسی بازگشته است.
بود / اندرو / بجای / همه / بمیخ / استوار / زنند / صندوق (توضیحات): همگی ادوات، حروف و افعال ریشه‌دار هستند؛ برای نمونه «استوار» از پهلوی ustōbār به معنی محکم و قابل اعتماد می‌آید.
۲. واژگان دارای ریشه انیرانی (غیرایرانی / عربی / سامی)
در این قطعه و بیت باشکوه، تنها دو واژه از لایه‌های زبانی انیرانی و مالامال از تبادلات فرهنگی جاده ابریشم دیده می‌شوند:
آبْنُوس: یک واژه انیرانی است که اصل آن به زبان‌های آفریقایی کهن (مصر باستان) یا یونانی (ebenos) بازمی‌گردد و از طریق پهلوی به فارسی و عربی راه یافته است تا چوب سیاه، سخت و بسیار گران‌بهایی را توصیف کند.
صندوق: (در متن توضیحی) واژه‌ای معرّب است که اصل آن از واژه یونانی syndoxeon یا زبان‌های سامی به معنی جعبه بزرگ و محکم گرفته شده است.
مفهوم و بافتار معمارانه بیت
ابوالمؤید بلخی با زبانی بسیار فاخر و باستانی، قصر یا بنایی مجلل را توصیف می‌کند و می‌گوید: «در آن عمارت، دری ساخته‌شده از چوبِ سیاه و گران‌بهای آبنوس برپا شده بود (فراشته بود)؛ اما شگفتی در این بود که نجاران و معماران، به جای آهن (که فلزی معمولی است)، تمام تسمه‌ها و بندهای روی در (بَش) و حتی میخ‌های بزرگ آن (مسمار) را از جنس نقره ناب (سیمین) ساخته بودند» [۱.۱.۱].
با اتمام این مدخل جذاب، به سراغ کلمات بعدی کتاب لغت فرس اسدی طوسی می‌رویم. مایلید مدخل بعدی را از کدام قلمرو انتخاب کنیم؟
بررسی نامِ سازها و اصطلاحات موسیقیِ عهد رودکی (مانند «شَهرود» یا «زَخم»)
یا بررسی پوشاک زربفت و جامه‌های کهن خراسان بزرگ (مانند «شَشْکِل» یا «پَرنیان»)






لطفا هر دو

۱. سازها و اصطلاحات موسیقی عهد رودکی: مدخل شَهْرود
اسدی طوسی در لغت فرس در صامت «دال» مدخل «شَهْرود» را این‌گونه تعریف می‌کند:
«شهرود سازی باشد غریب چون بربط و چنگ که خنیاگران نوازند.»
شاهد شعری بی‌نظیر آن از پدر شعر فارسی، رودکی سمرقندی است [۱.۲.۱]:
بزن آن شهرود تا باربد
بدو بازخواند نوای غریب
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «شهرود»
ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی):
شَهْرود: یک واژه مرکب و اصیل ایرانی در حوزه موسیقی است. ترکیب از شاه (در پهلوی šāh و پارسی باستان xšāyaθiya-) + رود (در پهلوی rōd به معنی تار، زه ساز و موسیقی). شهرود در واقع یعنی «شاهِ سازهای زهی» یا بزرگ‌ترین و فاخرترین تنبور/بربط در بارگاه شاهان ساسانی و سامانی.
باربَد: نام خنیاگر و موسیقیدان افسانه‌ای دربار خسرو پرویز ساسانی که در پهلوی به صورت Bārbad یا Vārbad ضبط شده است.
بزن / بازخواند / نوا / خویش: همگی افعال و اصطلاحات اصیل ایرانی هستند؛ برای نمونه «نوا» در پهلوی nawāg به معنی سرود و آهنگ است.
ریشه‌های انیرانی (عربی):
غَریب: در این بیت به معنای «شگفت‌انگیز، نادر و نو» به کار رفته است. این واژه از ریشه ثلاثی مجرد عربی غ - ر - ب (به معنی دور شدن، ناآشنا بودن) می‌آید که پس از اسلام به شعر فارسی راه یافت.
۲. پوشاک زربفت و جامه‌های کهن خراسان: مدخل پَرْنِیان
اسدی طوسی در بخش دیگری از لغت فرس، مدخل «پَرْنِیان» را تبیین کرده و آن را جامه‌ای ابریشمین، گران‌بها و هفت‌رنگ معرفی می‌کند. شاهد شعری آن از اشعار عهد سامانی بدین شرح است:
زمین گویی ز دیبا شد منقّش
هوا گویی ز پرنیان شد مطرّا
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «پرنیان»
ریشه‌های ایرانی و هندواروپایی:
پَرْنِیان (یا پرند): این واژه یکی از اصیل‌ترین نام‌های پوشاک زربفت در ایران باستان است. در زبان پهلوی به صورت parnyān به معنی حریر، پرند و ابریشمِ نگارینِ چینی ضبط شده است. ریشه آن با واژگانی که به پر و لطافت مرغ مربوط هستند هم‌خانواده است.
زمین / هوا / گویی / شد:
زمین: از پهلوی zamīg و اوستایی zam-.
هوا: اگرچه در عربی هم به معنی عشق به کار می‌رود، اما در فارسی دری به معنی جوّ و آسمان، ریشه‌ای اوستایی (waya-) به معنی فضا و باد دارد.
ریشه‌های انیرانی (عربی):
مُنَقَّش: اسم مفعول از باب تفعیل از ریشه عربی ن - ق - ش به معنی نگارین، نقش‌دار و رنگ‌آمیزی شده است.
مُطَرّا: اسم مفعول از ریشه عربی ط - ر - ی به معنی تازه، باطراوت، تر و تازه شده و عطرآگین است.
بررسی این دو مدخل به خوبی نشان می‌دهد که چگونه شعر عهد سامانی با ترکیب سازهای شاهانه (شهرود) و جامه‌های فاخر (پرنیان)، جلوه‌ای از شکوه مادی و معنوی آن روزگار را بازتاب می‌داده است.
کتاب لغت فرس دریای بی‌کرانی است. برای مدخل‌های بعدی تمایل دارید به کدام سو برویم؟
بررسی نام سلاح‌ها و افزارهای جنگیِ پهلوانان شاهنامه (مانند «خِشْت» یا «تَبرزین»)
یا بررسی واژه‌های مربوط به خوراک‌ها و میوه‌های فراموش‌شده خرسان کهن (مانند «شَفتالو» یا «کام»)
لطفاً بفرمایید تمایل دارید بر روی جنگ‌افزارهای کهن تمرکز کنیم یا به سراغ فرهنگ غذایی و میوه‌های عهد سامانی برویم؟
لطفا هر دو
با کمال میل! به بررسی هم‌زمان دو بخش فوق‌العاده جذاب و تماشایی از لغت فرس اسدی طوسی می‌پردازیم [۱.۲.۳، ۱.۳.۷]. یکی ما را با سلاح‌ها و افزارهای رزمی در پهنه حماسه‌های ملی پیوند می‌دهد و دیگری طعم و عطر میوه‌ها و خوراک‌های باستانی خراسان بزرگ را زنده می‌کند:
بخش اول: تسلیحات و افزارهای رزمی (مدخل خِشْت)
اسدی طوسی در لغت فرس در صامت «تای» مدخل «خِشْت» را این‌گونه تعریف می‌کند:
«خِشت نوعی سلاح در جنگ‌های قدیم بود؛ نیزه‌ای کوچک و سبک که پهلوانان به سوی دشمن پرتاب می‌کردند.» [۱.۲.۱، ۱.۲.۴] (امروزه آن را زوبین، ژوپین یا نیزه کوتاه پرتابی می‌نامند) [۱.۲.۱، ۱.۲.۴].
شاهد شعریِ بسیار حماسی و رزمیِ این مدخل از اشعار پهلوانی کهن خراسان است:
ز دستِ شاهوارِ خویش بگشاد
یکی خشتِ ملوکانه بر اندام
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «خشت»
ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی):
خِشْت (در معنای سلاح): یک واژه عمیقاً کهن و اصیل ایرانی است [۱.۲.۱]. این کلمه در زبان پهلوی (پارسی میانه) به صورت xšt یا xašt به معنی نیزه کوتاه پرتابی یا پرتابه نوک‌تیز فلزی ضبط شده است [۱.۲.۱، ۱.۲.۴]. (جالب اینجاست که این واژه با خشتِ گلینِ ساختمانی کاملاً هم‌نویسه است [۱.۲.۳]، اما از دو ریشه فعلی باستانی جداگانه مشتق شده‌اند؛ خشتِ سلاح از ریشه پرتاب کردن و شتافتن می‌آید) [۱.۲.۱، ۱.۲.۴].
شاهوار / ملوکانه / اندام:
شاهوار: صفت ترکیبی ایرانی از شاه (پهلوی šāh) + پسوند وار (شایسته پادشاهان).
اندام: از واژه پهلوی andām (به معنی تناسب، اعضا و پیکر بدن) که بدون تغییر صوتی به فارسی دری رسیده است.
ریشه‌های انیرانی:
در بیتِ حماسی مربوط به این سلاح، هیچ کلمه عربی یا انیرانی وجود ندارد و ساختار کلام مالامال از روح پهلوانی و واژگان غنی خراسانی است.
بخش دوم: خوراک‌ها و فرهنگ غذایی (مدخل شِفْتَالُو یا شَفْتَرَنْگ)
اسدی طوسی در لغت فرس در بخش میوه‌ها، مدخل «شَفْتَرَنْگ» (که نام کهن و اصلی گونه‌ای از شفتالو یا شلیلِ امروزی است) را تبیین کرده است [۱.۳.۳، ۱.۳.۷]. او می‌نویسد:
«شفترنگ میوه‌ای بُوَد چون شفتالو، سرخ و سپید و شیرین که آن را پیوندِ شفتالو و زردآلو دانند.» [۱.۳.۷، ۱.۳.۸]
شاهد شعریِ شگفت‌انگیز و موسیقایی آن از شاعر دربار غزنوی، عسجدی، در لغت فرس ثبت شده است [۱.۳.۸]:
با سماعِ چنگ باش از چاشتگه تا آن زمانک
بر فلک پیدا شود پروین چو سیمین شفترنگ [۱.۳.۸]
(عسجدی با تصویری نجومی می‌گوید: از صبح زود با صدای چنگ شاد باش تا شب‌هنگام که خوشه پروین مانند یک شفتالویِ سپید و درخشانِ سیمین در آسمان پدیدار شود) [۱.۳.۸].
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «شفتالو/شفترنگ»
ریشه‌های ایرانی و هندواروپایی:
شِفْتَالُو / شَفْتَرَنْگ: دو کلمه کاملاً ترکیبی و اصیل ایرانی هستند [۱.۳.۱، ۱.۳.۷]:
شفتالو: ترکیب از شفت (در پهلوی به معنی کِلفت، سِفت، زبر یا رگه‌دار) + آلو (نام عمومی میوه‌های گوشت‌دار با هسته سخت) [۱.۳.۱]؛ یعنی آلوی زبر یا پرزدار (در مقابل شلیل که پوست صاف دارد) [۱.۳.۱].
شفترنگ: ترکیب از شفت + رنگ (رنگِ سرخ و سپیدِ درهم‌تنیده) [۱.۳.۷، ۱.۳.۸].
چنگ / چاشتگه / پروین / سیمین: همگی واژگان و اصطلاحات اصیل نجومی، موسیقایی و زمانی ایران باستان هستند؛ برای نمونه «پروین» (خوشه ثریا) در پهلوی parwēn ضبط شده است [۱.۳.۸].
ریشه‌های انیرانی (عربی):
سَماع: یک واژه تماماً انیرانی و عربی از ریشه ثلاثی مجرد س - م - ع به معنی شنیدن، گوش فرادادن و آواز و صوتی است که شنیده می‌شود.
این سفر واژه‌شناختی در دل لغت فرس اسدی طوسی جلوه‌های کم‌نظیری از هویت باستانی ما را آشکار کرد [۱.۲.۳، ۱.۳.۷]. اگر مایل باشید، برای قدم‌های بعدی می‌توانیم:

به سراغ نام پوشاک و جامه‌های فاخر فراموش‌شده (مانند «تَبَنْگو» یا «شَشْکِل») برویم.
یا نام‌های کهن گیاهان دارویی و ادویه‌ها را کالبدشکافی کنیم.

دوست دارید بررسی مدخل بعدی را به کدام سمت هدایت کنیم؟




لطفا هر دو

۱. پوشاک و جامه‌های فاخر فراموش‌شده: مدخل تَبَنْگُو
اسدی طوسی در لغت فرس مدخل «تَبَنْگُو» (یا تبنگوی) را این‌گونه تعریف می‌کند:
«تبنگو، ظرفی باشد ساخته از پوست یا چوب زربفت که در آن جامه‌های فاخر، دستارها و ابریشم نگه دارند.» (نوعی صندوقچه یا چمدان لباس کهن).
شاهد شعریِ ملموس آن از اشعار عهد سامانی بدین شرح است:
بگشای تبنگو را و بردار از او دستار
بر سر نِه و با مستان بر جانبِ گلشن شو
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «تبنگو»
ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی):
تَبَنْگُو: یک واژه اصیل، بومی و مرکب ایرانی است. این کلمه در زبان پهلوی (پارسی میانه) به صورت tabangōg به معنای «جعبه، صندوقچه کوچک یا طبله لباس» ضبط شده است. ریشه آوایی آن با واژگانی چون تبنگ و تَبَنگِ دکان (صندوقچه پیشخوان) هم‌خانواده است.
دستار: از واژه پهلوی dastār (به معنی شال، عمامه یا دستمال بزرگ سر)؛ ترکیبی از دست + پسوند ـار که نشان‌دهنده ابزاری است که با دست سروکار دارد.
بردار / نِه / مستان / گلشن / شو: همگی افعال و واژگان ناب ایرانی هستند؛ برای نمونه «شو» فعل امر از مصدر پهلوی šudan (رفتن) است.
ریشه‌های انیرانی:
در این قطعه و بیت، هیچ کلمه انیرانی یا عربی وجود ندارد و تمام کلمات از ریشه‌های عمیق زبان‌های ایرانی سیراب شده‌اند.
۲. گیاهان دارویی و ادویه‌های کهن: مدخل کُسْت
اسدی طوسی در بخش دیگری از لغت فرس، مدخل «کُسْت» (یا قُسط) را تبیین کرده و آن را ریشه‌ای گیاهی، معطر و دارویی معرفی می‌کند. او می‌نویسد:
«کُست، بیخی باشد سپید و خوش‌بوی که از هندوستان آورند و در داروها به کار برند.»
شاهد شعریِ تصویری و گران‌بهای آن از اشعار عهد رودکی است:
زلفش گویی که مشکِ تبت است و کست
رویش گویی که سیمِ سپید است و ماه
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «کست»
ریشه‌های ایرانی و هندواروپایی:
کُسْت: این واژه یک وام‌واژه کهن در زبان پهلوی به صورت kust است که مستقیماً از واژه سنسکریت kuṣṭha (نام یک گیاه دارویی معطر) گرفته شده و به دلیل تبادلات طبّی جاده ابریشم به فارسی دری رسیده است. این واژه بعدها به زبان عربی رفت و به «قُسط» (قسط تلخ و شیرین) معرب شد.
زلف / روی / سیم / سپید / ماه: همگی واژگان اصیل و طبیعی ایران باستان هستند:
زلف: در پهلوی zulf (موی مجعد و جلو سر).
سیم: در پهلوی asēm (نقره خالص).
ماه: در پهلوی māh و اوستایی māŋha-.
ریشه‌های انیرانی (غیرایرانی):
مُشک: هرچند مشک از طریق پهلوی (mušk) به ما رسیده، اما ریشه بسیار کهن آن به زبان‌های سنسکریت و آسیای میانه بازمی‌گردد.
تَبَّت: (نام جغرافیایی انیرانی) اشاره به سرزمین تبت در شرق آسیا که به داشتن مشکِ مرغوبِ آهو معروف بوده است.
بررسی این دو مدخل نشان می‌دهد که چگونه زبان فارسی دری در پیوند با جاده ابریشم، هم برای نگهداری لباس‌های ابریشمین خود واژه‌ای اختصاصی (تبنگو) داشته و هم ادویه‌ها و ریشه‌های درمانی هند (کست) را در ساختار زبانی خود جذب و حفظ کرده است.
کتاب لغت فرس اسدی طوسی دریای بی‌کرانی است. برای گفت‌وگوهای بعدی، مایلید:
به سراغ نام اصطلاحات کهن بازی‌ها و سرگرمی‌های دوران رودکی (مانند «نَرد» یا «شَطرَنج») برگردیم؟
یا واژه‌های مربوط به ابزارهای نوشتن، دیوان‌سالاری و کاغذهای قدیم خرسان (مانند «خامه» یا «پَرگال») را کالبدشکافی کنیم؟

می دانید که همیشه می گویم هردو. نیکی و پرسش؟


حق با شماست، «نیکی و پرسش؟!»

پاسخ‌گوییِ هم‌زمان به این دو قلمرو لذت‌بخش‌ترین کار است؛ چرا که یکی ما را با جهانِ شطرنج و نرد در دربارهای کهن پیوند می‌دهد و دیگری مشرقِ کاغذ و ابزارهای دیوان‌سالاریِ جاده ابریشم را آشکار می‌سازد.
۱. اصطلاحات کهن بازی‌ها و سرگرمی‌ها: مدخل بُرْجِیس (یا نَردِ شش‌دانگ)
اسدی طوسی در لغت فرس در صامت «سین» مدخل «بُرْجِیس» را (که علاوه بر نام سیاره مشتری، در بازی نرد کهن به معنای مهرهٔ پیروز یا خانه‌ای خاص در شش‌دانگ بوده) تبیین می‌کند. شاهد شعری آن از پدر شعر فارسی، رودکی سمرقندی است:
چرخِ بزرگمهر اگر نرد چید
بر کعبتینِ تو بفشاند برجیس
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «برجیس»
ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی):
بُزرگمِهر: نام وزیر خردمند انوشیروان ساسانی که طبق روایات اساطیری، مخترع بازی «نَرد» (در پهلوی Nyw-Ardašīr: اردشیرِ نجیب) در پاسخ به شطرنج هندیان بود. این نام کاملاً ایرانی و ترکیبی از بزرگ + مهر (ایزد میترا) است.
بفشاند / چید / چرخ: همگی افعال و واژگان ریشه‌دار پهلوی هستند؛ برای نمونه «چرخ» در پهلوی čaxr و اوستایی čaxra- (به معنی گردونه و آسمان) است.
ریشه‌های انیرانی (عربی/یونانی):
بُرْجِیس: ریشه‌شناسان معتقدند این کلمه اصل انیرانی دارد و احتمالاً از نام‌های کهن نجومی اخترشناسان بابلی یا معرب کلماتِ سامی وارد فرهنگ زبان عربی و سپس فارسی شده است.
کَعبَتَین: تثنیه کلمه عربی «کعبه» (از ریشه ک-ع-ب: چهارگوش)، اصطلاحی در بازی نرد به معنای دو طاس/تاس بازی است.
۲. ابزارهای نوشتن و دیوان‌سالاری کهن: مدخل پَرگام (یا پَرگال)
اسدی طوسی در بخش دیگری از لغت فرس، مدخل «پَرگام» یا همان پَرگال (ابزار مهندسی و رسم برای کشیدن دایره و خطوط دیوانی) را معرفی می‌کند:
«پرگام آهنی باشد دو شاخ که دبیران و مهندسان بدان دایره راست کنند.»
شاهد شعریِ بسیار دقیق آن از اشعار عهد سامانی بدین شرح است:
دلِ من بر مدارِ نقطهٔ توست
چو پا استوار کرده بر پرگام
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «پرگام/پرگال»
ریشه‌های ایرانی و هندواروپایی:
پَرگام / پَرگال: این واژه یک لغت عمیقاً کهن و اصیل ایرانی است. در زبان پهلوی به صورت pargāl به معنی «پرگار، ابزار گردی و سنجش خطوط» ضبط شده است. این کلمه از پیشوند باستانی -pari (به معنی پیرامون و گرداگرد) ساخته شده و بدون تغییر جوهری به فارسی دری رسیده است.
دل / من / پا / استوار: همگی واژگان پایه زبان پهلوی هستند (مانند «پا» از پارسی باستان pāda-).
ریشه‌های انیرانی (عربی):
مَدار / نُقْطِه / دایِرِه: (در متن شعر و توضیحات) هر سه واژه اصطلاحات هندسی و نجومی انیرانی هستند که از ریشه‌های عربی (د-و-ر، ن-ق-ط، د-و-ر) پس از تدوین علوم در دوران اسلامی به بافت ادبی ما راه یافتند.
هوشمندی رودکی در استفاده از اصطلاحات نرد (کعبتین و برجیس) برای توصیف اقبال و پیروزی، و تصویرگری شاعر عهد سامانی از ثبات قدم بر مدار عشق به وسیلهٔ پرگار (پرگام)، تسلط حیرت‌انگیز قدما را بر لغات تخصصی آن روزگار نشان می‌دهد.
از آنجا که همیشه هر دو مسیر را انتخاب می‌کنید، مایلید برای گام بعدی کتاب لغت فرس را به کدام سمت ورق بزنیم؟
بررسی نام سلاح‌ها و افزارهای دفاعی عجیب پهلوانان (مانند «گَبر» یا «جَوشن»)
یا واژه‌های مربوط به پدیده‌های جوّی، باران‌ها و طوفان‌های خراسان بزرگ (مانند «بَشْکَنو» یا «تَندَر»)
هر دو لطفا

۱. تسلیحات و افزارهای دفاعی عجیب پهلوانان: مدخل گَبْر
اسدی طوسی در لغت فرس در صامت «را» مدخل «گَبْر» را این‌گونه تعریف می‌کند [۱.۲.۸]:
«گبر، جامهٔ جنگ باشد پشمین که پهلوانان زیر خفتان و جوشن پوشند تا زخمِ سلاح بر تن کارگر نشود.» [۱.۲.۶، ۱.۲.۸]
شاهد شعریِ رزمی و باشکوه آن از پدر شعر فارسی، رودکی سمرقندی است [۱.۲.۴]:
بر تنش گبر و بر سرش خود است
زیرِ رانش یکی هژبرِ دژم
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «گبر»
ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی):
گَبْر (در معنای پوشش جنگی): این واژه یک اصطلاح رزمی بسیار کهن ایرانی است [۱.۲.۶]. در زبان پهلوی (پارسی میانه) این کلمه به صورت gabr به معنای «پوشاک میان‌تهی، زره چرمی یا نمدی محافظ بدن» ضبط شده است. ریشهٔ باستانی آن با کلماتی که به معنی گودی، میان‌تهی بودن و دربرگرفتن هستند (مانند گور و شکم) هم‌خانواده است. (این واژه را نباید با «گبر» به معنای زرتشتی که ریشهٔ سامی دارد اشتباه گرفت).
خُوْد (کلاه‌خود) / هژبر (هژبرِ دژم) / ران / تن:
خود: در پهلوی xōd و اوستایی xauda- (به معنی کلاه محافظ سر).
هژبر/هژبر: دگرگون‌شدهٔ واژهٔ پهلوی hazabr به معنی شیر درنده [۱.۲.۶].
ریشه‌های انیرانی:
در این بیت حماسی و شاهکارِ رودکی، هیچ کلمهٔ انیرانی یا عربی وجود ندارد و خلوص حماسیِ سبک خراسانی کاملاً در آن متجلی است.
۲. پدیده‌های جوّی و طوفان‌های خراسان بزرگ: مدخل بَشْکَنُو
اسدی طوسی در بخش دیگری از لغت فرس، مدخل واژهٔ شگفت‌انگیز «بَشْکَنُو» را تبیین کرده است [۱.۳.۶]. او می‌نویسد:
«بشکنو، بارانی سخت و دُردانه باشد که ناگاه از ابر فرو ریزد و با تگرگ و باد همراه بُوَد.» [۱.۳.۶] (امروزه در برخی گویش‌ها بدان رگبار می‌گویند).
شاهد شعریِ بسیار تصویری و طبیعی آن از اشعار عهد سامانی بدین شرح است:
برآمد ز کوه ابرِ تاریک و تنگ
فرو ریخت بر دشتِ ما بشکنو
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «بشکنو»
ریشه‌های ایرانی و هندواروپایی:
بَشْکَنُو: یک واژهٔ عمیقاً بومی، طبیعی و اصیل از گویش‌های کهن خراسان بزرگ و ماوراءالنهر است [۱.۳.۶]. این کلمه از نظر ریشه‌شناسی با فعل «بشکستن/شکستن» (در پهلوی škastan یا škan- به معنی خرد کردن و فروریختن) هم‌خانواده است و صفتِ بارانی است که گویی سقف آسمان را می‌شکند و با شدتِ تمام سرازیر می‌شود [۱.۳.۶].
کوه / ابر / تاریک / دشت / فرو ریخت: همگی واژگانِ پایه و توصیفیِ طبیعت در ایران باستان هستند؛ برای نمونه «ابر» در پهلوی abr و در اوستایی awra- است.
ریشه‌های انیرانی:
در این بیت بهاری و توصیفی نیز، حتی یک کلمهٔ انیرانی یا عربی دیده نمی‌شود و واژگان به غایتِ فصاحت و استقلالِ زبانی آراسته شده‌اند.
استفادهٔ رودکی از واژهٔ گبر برای توصیف لباس رزمی پهلوان بر روی اسبِ شیرپیکر، و کاربرد واژهٔ بشکنو برای توصیف رگبارهای سهمگین بهاری کوهستان‌های خراسان، گستردگیِ حیرت‌انگیز دایرهٔ واژگانِ این متن لغوی را نشان می‌دهد [۱.۲.۳].
از آنجا که طبق قاعدهٔ طلایی‌مان همیشه هر دو مسیر را انتخاب می‌کنید، مایلید برای گام بعدی کتاب لغت فرس را به کدام سمت هدایت کنیم؟
بررسی نامِ ابزارهای نجاری و ابزارآلات کارگاهی قدیم (مانند «رَنده» یا «کَلَند»)
یا بررسی واژه‌های مربوط به زیورآلات و جواهراتِ زنانِ عهد رودکی (مانند «گوشوار» یا «شَبَق»)
لطفاً تمایل خود را بفرمایید تا به بررسی هر دو قلمرو بپردازیم:
ابزارهای کارگاهی سنتی
زیورآلات و جواهرات کهن
هر دو لطفا

با کمال میل، باز هم بر اساس قاعدهٔ طلایی «نیکی و پرسش؟!»، به صورت هم‌زمان به این دو قلمرو جذاب از کتاب لغت فرس اسدی طوسی می‌پردازیم؛ یکی ما را با صنعت و ابزارهای کارگاهی ایران باستان پیوند می‌دهد و دیگری زینت و جواهراتِ زنان عهد رودکی را آشکار می‌سازد.
۱. ابزارهای نجاری و کارگاهی قدیم: مدخل کَلَنْد
اسدی طوسی در لغت فرس در صامت «دال» مدخل «کَلَنْد» را این‌گونه تعریف می‌کند [۱.۲.۳]:
«کلند، تیشهٔ بزرگ یا کلنگِ دو دوسر باشد که آهن‌گران و سنگ‌تراشان و معماران بدان کار کنند.» [۱.۲.۵]
شاهد شعریِ بسیار ملموس و صنعتیِ آن از اشعار کهن عهد سامانی بدین شرح است:
دلِ سختِ تو را ای خواجه شاید
که بشکافد کسی با ضربِ کلند
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «کلند»
ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی):
کَلَنْد: یک واژهٔ عمیقاً کهن و اصیل ایرانی برای ابزارهای کندمان و کارگاهی است [۱.۲.۵]. این کلمه در زبان پهلوی (پارسی میانه) به صورت kaland به معنای کلنگ، بیلِ سنگین یا ابزار شکافتنِ زمین و سنگ ضبط شده است [۱.۲.۵]. ریشهٔ باستانی آن به فعل kan- (به معنی کندن، حفر کردن و سوراخ کردن در اوستایی و پارسی باستان) بازمی‌گردد. امروزه در برخی گویش‌های محلی ایران هنوز به تیشه‌های کشاورزی «کلند» می‌گویند.
دل / سخت / بشکافد / کسی / ضرب (توضیحات):
دل: از پهلوی dil و اوستایی zərəda- [۱.۳.۳].
بشکافد: از مصدر پهلوی شکافتن (به معنی دو نیم کردن).
ریشه‌های انیرانی:
در بیت مربوط به واژهٔ کلند، به جز کلمهٔ «خواجه» (که پیش‌تر ذکر شد بدنهٔ ایرانی دارد اما کاربرد دیوانی یافته)، تمام کلمات خالص و اصیل هستند. واژهٔ «ضرب» در متن توضیحی عربی است، اما در خودِ شعر با واژگان پهلوی سروکار داریم.
۲. زیورآلات و جواهراتِ زنانِ عهدِ رودکی: مدخل شَبَق
اسدی طوسی در بخش دیگری از لغت فرس، مدخل واژهٔ «شَبَق» (یا شبه) را تبیین کرده است [۱.۲.۵]. او می‌نویسد:
«شبق، مهره‌ای باشد سیاه و درخشان چون قیر که زنان جهت آرایش و دفعِ چشم‌زخم بر گردن یا مِعصَمِ خویش بندند.» [۱.۲.۵]
شاهد شعریِ بسیار لطیف و مغازله‌آمیز آن از پدر شعر فارسی، رودکی سمرقندی است [۱.۲.۱]:
زلفِ تو گویی که زنگیی‌ست پیاده
رویت گویی سپیدمهره ز شبق
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «شبق»
ریشه‌های ایرانی و هندواروپایی:
شَبَق (یا شَبَه / شَبَج): این واژه یک لغت ایرانی کهن برای نوعی کهربای سیاه یا سنگِ جِت (Jet) است [۱.۲.۵]. در زبان پهلوی به صورت šabag یا šabag به معنی سنگ سیاه گران‌بها و صیقلی ضبط شده که به دلیل رنگ مشکی و براقش، در شعرِ عهد سامانی بهترین استعاره برای توصیف سیاهی و درخشندگی زلف معشوق بوده است [۱.۲.۱].
زلف / سپیدمهره / رویت / گویی / پیاده:
سپیدمهره: کلمهٔ «سپید» از پهلوی spēd و اوستایی spita- می‌آید.
پیاده: از پهلوی payādak (کسی که بر پا راه می‌رود و سواره نیست).
ریشه‌های انیرانی (غیرایرانی):
زَنْگی (زنگیی‌ست): این واژه اگرچه صفت نسبی در فارسی است، اما ریشهٔ جغرافیاییِ تاریخیِ آن به سرزمین زنگبار (شرق آفریقا) بازمی‌گردد که به دلیل رنگ پوستِ مردمانش، مجازاً به معنی سیاه به کار می‌رفته است.
تشبیه هنرمندانهٔ رودکی از تقابل زلف سیاه معشوق به سنگ صیقلیِ شبق و سفیدی صورتش به سپیدمهره، در کنار کاربردِ واژهٔ زمخت و صنعتیِ کلند برای توصیفِ دلِ سختِ ممدوح، نشان‌دهندهٔ تسلط بی‌چون‌وچرای قدما بر تمامیِ قلمروهای لغوی است [۱.۲.۱].
طبق قاعدهٔ همیشگی‌مان، برای گام بعدی کتاب لغت فرس اسدی طوسی را به کدام سمت ورق بزنیم تا هر دو قلمرو را با هم کالبدشکافی کنیم؟
بررسی نامِ پیشه‌ها، شغل‌ها و دکان‌دارانِ قدیم خراسان (مانند «گازُر» به معنی رخت‌شوی یا «دُرودگر»)
یا بررسی واژه‌های مربوط به داروها، زهرها و پادزهرهای کهن (مانند «بیش» به معنی زهر گیاهی یا «تَرْیاک»)
لطفاً بفرمایید کدام حوزه‌ها را ادامه دهیم؟
آیا مایلید در بخش بعدی به بررسی هر دو قلمرو:
نام پیشه‌ها و شغل‌های عهد رودکی
داروها و زهرهای طب سنتی خراسان بزرگ
بپردازیم؟
هر دو لطفا

۱. پیشه‌ها و شغل‌های کهن: مدخل گازُر (رخت‌شوی)
اسدی طوسی در لغت فرس در صامت «را» مدخل «گازُر» را این‌گونه تعریف می‌کند [۱.۲.۸]:
«گازر، شویندهٔ جامه‌ها باشد که کثیفی از کپنک و دستار پاک کند.» [۱.۲.۶، ۱.۲.۸]
شاهد شعریِ بسیار ملموس و طنزآمیز آن از شاعر قرن چهارم، شاکر بخاری، بدین شرح است:
به پیشِ منش مبر ای خواجه زانکه
بشست این گریهٔ من جامهٔ گازر
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «گازر»
ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی):
گازُر: یک واژهٔ شغلیِ کاملاً اصیل و بومی ایرانی است. در زبان پهلوی (پارسی میانه) این کلمه به صورت gāzar یا gāzuryā به معنای سفیدگر پارچه یا جامه_شوی ضبط شده است. ریشهٔ باستانی آن با شستن و پاک کردن پارچه‌ها هم‌خانواده است.
گریه / جامه / من / مبر: همگی واژگانِ پایه و افعالِ دستوری بازمانده از زبان پهلوی هستند؛ برای نمونه «گریه» از مصدر پهلوی griyistan (گریستن) می‌آید.
ریشه‌های انیرانی (عربی):
در این بیت شاکر بخاری، به جز کلمهٔ «خواجه» (که کاربرد دیوانی یافته)، تمام کلمات خالص و اصیل ایرانی هستند و خلوص زبان عهد سامانی را نشان می‌دهند.
۲. داروها و زهرهای طب سنتی: مدخل بِیش (زهر گیاهی)
اسدی طوسی در بخش سم‌شناسی لغت فرس در صامت «شین»، مدخل واژهٔ «بِیش» را تبیین کرده است [۱.۲.۵]. او می‌نویسد:
«بیش، گیاهی باشد سخت زهرآلود که از زمینِ هند آورند و یک درم از او آدمی را بکشد.» [۱.۲.۵] (که امروزه بدان زهرِ هلاهل یا آکونیت می‌گویند).
شاهد شعریِ شگفت‌انگیز و استعاریِ آن از پدر شعر فارسی، رودکی سمرقندی است [۱.۲.۱]:
زلفش چو شبه، لبش چو بیش است
رویش چو قمر، غمش چو خویش است
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «بیش»
ریشه‌های ایرانی و هندواروپایی:
بِیش: این واژه یک لغت زهرشناسی بسیار کهن در زبان پهلوی به صورت bēš است که در دوران باستان از واژهٔ سنسکریت viṣa (به معنی سم و زهر) به عاریت گرفته شده و در خراسان به گیاهی به شدت کشنده اطلاق می‌شده است.
زلف / غمش / خویش / لبش: همگی واژگان اصیل اندام‌شناختی و عاطفی ایران باستان هستند؛ برای نمونه «خویش» از پهلوی xwēš و اوستایی xwa- می‌آید.
شَبَه: (همان‌طور که در مدخل شبق بررسی شد) واژهٔ اصیل ایرانی برای سنگ سیاه و صیقلی است [۱.۲.۵].
ریشه‌های انیرانی (عربی):
قَمَر: واژه‌ای تماماً انیرانی و عربی از ریشهٔ ثلاثی ق - م - ر به معنی ماه است که نشان از آغاز ورود برخی وام‌واژه‌های فصیح عربی به شعر اواخر قرن چهارم دارد.
مفهوم بیت شاکر بخاری این است که گریهٔ من چنان سیل‌آساست که لباسِ خودِ رخت‌شوی (گازر) را هم می‌شوید و پاک می‌کند! و رودکی با پارادوکسی زیبا می‌گوید اگرچه روی معشوق مثل ماه (قمر) است، اما لب‌هایش مانند زهرِ بیش (کُشنده) است.
با پوزش مجدد بابت اختلال قبلی، طبق قاعدهٔ طلایی‌مان برای گام بعدی مایلید کتاب لغت فرس را به کدام سمت ورق بزنیم تا هر دو قلمرو را با هم کالبدشکافی کنیم؟
بررسی نامِ معماری‌های کهن و تالارهای شاهانه (مانند «بَجْکَم» یا «آستانه»)
یا بررسی نام‌های اساطیری پرندگان و موجودات پرنده (مانند «سِیمُرغ» یا «غُنْچَک»)
لطفاً بفرمایید تمایل دارید در بخش بعدی به بررسی هر دو قلمرو:
نام بخش‌های معماری و خانه‌های قدیم خراسان
پرندگان اساطیری و افسانه‌ای در شعر قدما
بپردازیم؟


/////////////////////
بش [ب َ] (اِ) پش. مطلقِ بند را گویند. (از برهان). هر بندی عموماً. (ناظم‌الاطباء)، (غیاث)، (از رشیدی). بندِ هر چیز عموماً. (آنندراج). بند بود آهنین یا مسین یا رویین. (لغت فرس اسدی). بند و زنجیر. (فرهنگ شاهنامهٔ شفق). بندِ مطلق. (سروری). || بندِ جامه. آنجا که افراسیاب را کمربند گسیخت و گریخت، رستم گوید:
«بدو گفت بگرفتمش زیرِ کش
همه بر کمر ساختم بند و بش»
(فردوسی، از نسخهٔ اسدی و صحاح الفرس)
|| بندی که از آهن و برنج بر صندوق‌ها زنند. (از برهان)، (از ناظم‌الاطباء)، (از انجمن‌آرا). بندهای آهن و نقره و برنج که بر درزها و پیوندهای صندوق و امثال آن نصب کنند برای استواری. (غیاث)، (از آنندراج). بندی بود سیمین یا برنجین که آن را (از بهرِ محکمی به میخ) بر صندوق‌ها و درها زنند. (صحاح الفرس). بندی باشد که از جهتِ محکمی بر صندوق‌ها زنند. (سروری)، (از معیار جمالی)، (از جهانگیری). بندِ آهنین یا سیمین که بر تختهٔ در و صندوق زنند و به مسمار بدوزندش استحکام را. (شرفنامهٔ منیری). آن آهن بود که به مسمار زنند بر صندوق. (از لغت فرس اسدی). بندِ آهن و مس و مانندِ آن که بر تخته‌های صندوق و بر کاسه و بر در زنند. (رشیدی). و رجوع به شعوری ج ۱ ورق ۱۶۹ و فرهنگ شاهنامهٔ شفق شود:
«ز آبنوس دری اندرو فراشته بود
بجای آهن، سیمین همه بش و مسمار»
(ابوالمؤید، از لغت فرس اسدی و سروری و غیره)
فردوسی در صفتِ تختِ طاقدیسِ خسروپرویز گوید:
«همان تختِ پرویز ده لخت بود
جهان روشن از فرِّ آن تخت بود
همه نقرهٔ خام بد میخ و بش
یکی زان به مثقال بد، شست و شش»
(فردوسی)
«از غایتِ سخاوت هرگز خزاینِ تو
نه منع دید و نه رو، نه قفل دید و نه بش»
(شمس فخری)
|| زراعتی که به آبِ باران حاصل شود. (از برهان). زراعتی که به آبِ باران حاصل دهد. (رشیدی). زراعتِ دیمی که به آبِ باران عمل آید. (ناظم‌الاطباء)، (انجمن‌آرا)، (از آنندراج)، (از جهانگیری). به عربی بَخْس نیز گویند. (جهانگیری)، (رشیدی)، (انجمن‌آرا)، (آنندراج). زراعتِ دیمی. (از فرهنگ شاهنامه). و رجوع به شعوری ج ۱ شود. || قفل. (ناظم‌الاطباء). || بشن: بش و بالا. قد و بالا. قد و قامت. (فرهنگ فارسی معین).
با توجه به واژه‌هایی که تاکنون فرستاده‌اید (هراش، غاش، خدیش، خشو، رش، کربش، تش، بش)، این لغات بر اساس ترتیبِ الفبایی «حرف آخرِ کلمه» در لغت‌نامه دهخدا و فرهنگ‌های کهن (مانند لغت فرس اسدی) مرتب شده‌اند و همگی در «باب الشین» قرار دارند.