۱۴۰۵ مهر ۱۰, جمعه

رَش پیمودنِ زمین بود، نه جامه.



رَش. پیمودنِ زمین بود، نه جامه.

مطلوب است شرح و معنی این قطعه و نمایش لغات پیشا اسلامی آن، اعم از ایرانی یا انیرانی، و نگارش واژه های پارسی باستان مندرج بخط پهلوی یا دیگر خطوط پیشا اسلامی. نوشیروان و بزرگمهر حکیم و موید موبدان، کرتیر شاه پرور، یا شخص سراینده پسا اسلامی، واژگان این بیت را با حروف پهلوی به چه سبک و سیاقی می نگاشتند؟ لطفأ نتیجه نهائی بحث این مدخل؟

در این مدخل، یک نکتهٔ بسیار مهم وجود دارد: «رَش» در اینجا فعل به معنای «پیمودن» نیست؛ بلکه نامِ یک واحد اندازه‌گیری برای پیمایش زمین است. تعبیر «پیمودن زمین بود، نه جامه» نیز دقیقاً برای جدا کردن این کاربرد از «رش» به‌عنوان اندازهٔ پارچه آمده است. دهخدا تصریح می‌کند که این معنی در نسخه‌های دیگرِ لغت فرس نیامده و در نسخهٔ اساس نیز شاهدی برای آن نیست؛ بنابراین باید در انتساب این معنی به اسدی احتیاط کرد.
۱. معنی و شرح مدخل

رَش:
واحدی برای اندازه‌گیری و پیمودن زمین؛ یعنی مقداری از طول که برای تعیین درازا و پهنای زمین به کار می‌رفته است، نه برای اندازه‌گیری جامه و پارچه.

پس عبارت اسدی:


«پیمودن زمین بود، نه جامه.»

را بهتر است چنین بفهمیم:


رش، اندازه‌ای بود که با آن زمین را می‌پیمودند و مساحت یا ابعاد زمین را اندازه می‌گرفتند، نه آن اندازه‌ای که برای گز کردن جامه به کار می‌رفت.

این برداشت با کاربردهای شعری کهن کاملاً سازگار است. مثلاً در شواهدی که دهخدا گرد آورده:


«ز ده رش فزون بود پهنای او
چهل رش بپیمود بالای او»

یعنی پهنای آن بیش از ده رش و درازای آن چهل رش بود. این شاهد به فردوسی نسبت داده شده است. همچنین در متون قدیم «پیمودن» خود به معنی اندازه گرفتن، گز کردن و مساحت کردن نیز آمده است.

بنابراین «رش» در اینجا به حوزهٔ اندازه‌گیری زمین و مهندسی سنتی تعلق دارد.
۲. آیا «رش» واژه‌ای پیشااسلامی است؟

اینجا باید میان قدمت کاربرد و اثبات ریشهٔ پیشااسلامی تفاوت بگذاریم.

«رش» به‌عنوان واحد طول، در شعر فارسی سده‌های چهارم و پنجم و پس از آن کاملاً شناخته شده است و کاربردهایی مانند:

ده رش،


بیست رش،


چهل رش،


صد رش،


رش بپیمودن،


به رش کردن،

نشان می‌دهد که این واژه در سنت اندازه‌گیری فارسی جاافتاده بوده است.

اما برای خودِ صورت «رش» در معنای واحد اندازه‌گیری، فعلاً شاهد مستقیم و قطعی از فارسی باستان یا فارسی میانه در دست نداریم. در جست‌وجوی فرهنگ‌های پهلوی، صورت مشخص و مطمئنی که بتوان با اطمینان گفت همان «رَش» اسدی است، به دست نیامد.

پس در پژوهش ما باید بنویسیم:

ریشهٔ ایرانی/پیشااسلامی: محتمل، اما اثبات‌نشده.
صورت پهلوی: بازسازی‌شده، نه گواهی‌شده.

این همان تفکیکی است که در مداخل قبلی نیز رعایت کردیم.
۳. «رش» و «اَرَش»

یک نکتهٔ جالب این است که فرهنگ‌های بعدی رَش را در کنار اَرَش آورده‌اند و «ارش» را نیز واحدی از طول، از آرنج تا سر انگشتان، دانسته‌اند. دهخدا از فرهنگ‌هایی چون انجمن‌آرا، آنندراج، جهانگیری، رشیدی و شعوری این کاربرد را گزارش می‌کند.

اما از این هم نمی‌توان فوراً نتیجه گرفت که:

رَش ← اَرَش

یا برعکس، بدون بررسی تاریخی، قطعی است.

به‌خصوص نباید «رش» این مدخل را با:

رَش = پشته و تپه،


رَشّ عربی = پاشیدن/باران ریز،


رِش/رِیش در ترکیبات دیگر،


و نیز عرش عربی

درهم آمیخت.
۴. واژه‌های قطعه از دیدگاه پیشااسلامی

عبارت مورد بحث:

رَش. پیمودنِ زمین بود، نه جامه.
واژهوضعیت تاریخیصورت ایرانی کهنرَش ایرانی بودن محتمل، ولی صورت پیشااسلامی مستقیم نامعلوم raš? بازسازی، نه گواه
پیمودن کاملاً ایرانی فارسی میانه paymūdan / patmādan
زمین ایرانی و بسیار کهن فارسی میانه zamīg؛ از ریشهٔ کهن ایرانی zam-
بود ایرانی فارسی میانه būdan / baw-
نه ایرانی فارسی میانه nē / na
جامه ایرانی فارسی میانه jāmag


برای پیمودن شواهد تاریخی بسیار جالب‌اند: صورت فارسی میانه به صورت patmādan / paymāy- گزارش شده و معنی اصلی آن «اندازه گرفتن» بوده است؛ سپس همین مفهوم به «طی کردن، پیمودن» گسترش یافته است. بنابراین در عبارت اسدی، «پیمودن زمین» کاملاً با معنای کهنِ اندازه‌گیری زمین ارتباط دارد.

زمین نیز واژه‌ای اصیل ایرانی است؛ برای فارسی میانه صورت zamīg ثبت شده و فارسی نو «زمین» از همین خانواده است.

جامه نیز اتفاقاً واژه‌ای ایرانی و بسیار مهم برای بحث ماست. صورت فارسی میانهٔ آن yʾmk' = jāmag ثبت شده است. بنابراین «جامه» برخلاف ظاهر امروزی‌اش واژه‌ای عربی نیست.

بود نیز ادامهٔ فعل بسیار کهن ایرانی است؛ برای فارسی باستان صورت bav- و برای فارسی میانه būdan / baw- گزارش شده است.

پس در این قطعه، از نظر واژگان، هیچ واژهٔ عربیِ آشکاری نداریم.
۵. اگر در دورهٔ ساسانی نوشته می‌شد، چگونه می‌نوشتند؟

اینجا باید بسیار دقیق باشیم.

در دورهٔ ساسانی، زبان فارسی میانه با خط‌های برگرفته از آرامی نوشته می‌شد و پهلوی کتابی و پهلوی کتیبه‌ای دو حوزهٔ مهم آن بودند. نظام پهلوی نیز صرفاً یک نظام آوایی ساده نبود؛ املاء در بسیاری موارد تاریخی و هزوارشی بود و از روی حروف نمی‌توان همیشه تلفظ را مستقیماً به دست آورد. این نکته در فرهنگ پهلوی مک‌کنزی نیز صریحاً مورد تأکید است.

بنابراین نمی‌توان گفت:


«نوشیروان دقیقاً این واژه را چنین می‌نوشت.»

چنین سند شخصی برای نوشیروان یا بزرگمهر نداریم.

اما اگر *صورت ایرانیِ مفروضِ raš در دورهٔ ساسانی وجود داشته باشد، می‌توان برای نمایش پژوهشیِ آن صورت همخوانیِ تقریبی:

rš

را در نظر گرفت.

در خط پهلوی کتیبه‌ای، نمایش تایپوگرافیکِ تقریبیِ این دو همخوان را می‌توان چنین نشان داد:

𐭳𐭴

ولی تأکید می‌کنم:


𐭳𐭴 یک بازسازی نمایشی از «rš» است، نه یک کتیبهٔ ساسانیِ گواه‌شده برای همین واژه.

این تمایز برای کار ما بسیار مهم است.
۶. دیگر واژه‌های عبارت در پهلوی

برای واژه‌هایی که سابقهٔ فارسی میانه‌شان روشن‌تر است، وضعیت بهتر است:
پیمودن

صورت تاریخی:

patmādan / paymūdan

و در املای پهلوی، به سبب ماهیت پیچیدهٔ خط پهلوی، نمی‌توان صرفاً حروف فارسی امروزی را به حروف پهلوی تبدیل کرد. صورت‌های تاریخیِ متون پهلوی باید مبنا قرار گیرد.
زمین

فارسی میانه:

zamīg

و این واژه در فرهنگ‌های پهلوی گواه دارد.
جامه

فارسی میانه:

jāmag

با املای پهلویِ گواه‌شده:

yʾmk'

این مورد بسیار ارزشمند است، زیرا نشان می‌دهد که جامه در قطعهٔ اسدی واژه‌ای با ریشهٔ ایرانیِ پیشااسلامی است و نه واژه‌ای متأخر.
نه

فارسی میانه:

nē / na

و برای آن نیز صورت پهلوی گواه‌شده وجود دارد.
بود

فارسی میانه:

būdan / baw-

و ریشهٔ آن حتی به فارسی باستان bav- می‌رسد.
۷. نوشیروان، بزرگمهر، مؤید موبدان و کرتیر

در مورد پرسش بسیار دقیق شما:


«نوشیروان و بزرگمهر حکیم و مؤید موبدان، کرتیر شاه‌پرور، این واژه‌ها را چگونه می‌نوشتند؟»

باید میان زبان و خط فرق بگذاریم.

اگر منظور ما روزگار ساسانی باشد:

زبان اداری و ادبیِ فارسی جنوب‌غربی: فارسی میانه


خط رایج در کتیبه‌های سلطنتی و دینی: پهلوی کتیبه‌ای


برای سنت کتابی و زردشتی: گونه‌های پهلوی کتابی


و در بعضی سنت‌های دیگر، خط مانوی نیز وجود داشت.

کرتیر از این جهت برای ما اهمیت ویژه دارد، زیرا کتیبه‌های خود او مستقیماً شاهد زبان و خط دورهٔ ساسانی‌اند. اما این کتیبه‌ها دلیلی برای وجود واژهٔ raš به همین معنای واحد اندازه‌گیری نیستند.

بنابراین نمی‌توانیم بگوییم:


«کرتیر این کلمه را به شکل 𐭳𐭴 می‌نوشت.»

بلکه می‌توانیم بگوییم:


«اگر *raš در فارسی میانهٔ ساسانی وجود داشته باشد، بازسازی همخوانی آن در خط پهلوی می‌تواند rš باشد؛ اما برای خودِ این واژه در این معنی، شاهد کتیبه‌ای مستقیم نداریم.»

این صورت‌بندی از نظر علمی بسیار محکم‌تر است.
۸. نکتهٔ بسیار مهم دربارهٔ شاعر پس از اسلام

اگر گوینده یا شاعرِ شاهد، فردوسی باشد، دیگر نباید برای او خط پهلوی بنویسیم.

فردوسی و اسدی زبان فارسی دری را با خط فارسی ـ عربی می‌نوشتند.

بنابراین:

ساسانی:
رَش ← raš → بازسازی پهلوی rš

اما:

اسدی/فردوسی:
رش

یعنی همان خط فارسی ـ عربی.

در واقع، یکی از نکات مهم این مدخل همین است که واژه‌ای می‌تواند میراث بسیار کهن ایرانی داشته باشد، ولی صورت نوشتاری آن در متن موجود، کاملاً پس از اسلام باشد.
نتیجهٔ نهایی مدخل «رَش»

رَش. پیمودن زمین بود، نه جامه.

رَش در این مدخل نامِ واحد اندازه‌گیری است، نه فعل «پیمودن».


معنای دقیق‌تر آن: واحدی برای اندازه‌گیری و پیمایش ابعاد زمین.


عبارت «نه جامه» نشان می‌دهد که اسدی/منبع او می‌خواسته این نوع «رش» را از اندازه‌های مورد استفاده برای پارچه و جامه جدا کند.


کاربردهای متعدد در شعر فردوسی، دقیقی، ناصرخسرو و دیگر شاعران نشان می‌دهد که «رش» در سنت فارسیِ کهن واحد شناخته‌شده‌ای بوده است.


«پیمودن» در اینجا معنای قدیمیِ «اندازه گرفتن/مساحت کردن» نیز دارد؛ این نکته با صورت فارسی میانهٔ آن بسیار سازگار است.


پیمودن، زمین، بود، نه و جامه همگی واژگان ایرانی‌اند و برای چندتای آنها صورت‌های فارسی میانهٔ پیشااسلامی مستند داریم.


برای رش خودِ این معنی، هنوز شاهد مستقیم و قطعی فارسی میانه یا فارسی باستان نداریم؛ بنابراین ایرانی‌بودن آن را باید محتمل، نه اثبات‌شده دانست.


صورت احتمالیِ فارسی میانه را می‌توان *raš بازسازی کرد و برای نمایش خط پهلوی، rš / 𐭳𐭴 را پیشنهاد کرد؛ اما این بازسازی است، نه املای گواه‌شده.


نوشیروان، بزرگمهر و کرتیر را نباید صاحبِ این املای خاص دانست؛ تنها می‌توان از شیوهٔ عمومی نگارش فارسی میانه در روزگار ساسانی سخن گفت.


اگر شاهد از فردوسی یا شاعر پس از اسلام باشد، شکل نوشتاری آن همان «رش» با خط فارسی ـ عربی است، نه پهلوی.

حاصل پژوهشی: این مدخل از نظر تاریخ فرهنگ اهمیت خاصی دارد، زیرا نشان می‌دهد «رش» در فارسیِ کهن با اندازه‌گیری زمین پیوند داشته و «پیمودن» نیز در همان عبارت هنوز معنای فنیِ اندازه گرفتن و مساحت کردن را حفظ کرده است. با این حال، برای پیوند مستقیم خودِ «رش» با یک صورت پهلوی، فعلاً باید علامت ستارهٔ بازسازی (*) را حفظ کنیم و آن را به‌عنوان صورت تاریخیِ قطعی معرفی نکنیم.
عجب مدخل نادر و گزیده‌ای را دست‌مایه قرار دادید! این عبارتِ بسیار ظریف و تخصصی، مربوط به تصحیح شادروان عباس اقبال آشتیانی از «لغت فرس اسدی طوسی» است [۱.۱.۱]. اسدی طوسی در این بخش تصریح می‌کند که «رَش، پیمودنِ زمین بود، نه جامه.» [۱.۱.1] این تصریح لغوی، در واقع مرزبندیِ دقیقی است تا واژهٔ اصیل «رَش» (مخفف اَرَش/آرش به عنوان واحد سنجشِ طولِ دشت، دژ، دیوار و مسافت‌های زمینی) [۱.۲.۱، ۱.۵.۳] با «گز» یا دیگر واحدهای پارچه‌بافی اشتباه نشود [۱.۳.۳].
در ادامه، تفکیک و ریشه‌شناسیِ دقیق واژگانِ این قطعهٔ لغوی بر اساس ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی) و انیرانی (عربی/سامی) ارائه می‌شود:
۱. واژگان دارای ریشه ایرانی (پیشااسلامی و هندواروپایی)

رَش (یا اَرَش / آرش): یک واژهٔ عمیقاً کهن و اصیل ایرانی برای سنجش طول است [۱.۲.۱]. در زبان پهلوی (پارسی میانه) این واژه به صورت arišn یا araš به معنی «فاصلهٔ بین آرنج تا نوک انگشتان دست (ذراع الید)» بوده است [۱.۳.۳، ۱.۵.۳]. این واژه بازماندهٔ واژهٔ باستانی aračni- در پارسی باستان و اوستایی است که خود مستقیماً به ریشهٔ هندواروپایی *h₂el-كد (به معنی آرنج و ساعد، هم‌ریشه با Elbow انگلیسی) بازمی‌گردد. در متون عهد سامانی و شاهنامه، این واحد همیشه برای اندازه گرفتن ارتفاع دژ، پهنای رودخانه یا مساحت زمین به کار می‌رفته است [۱.۱.۱، ۱.۲.۱]؛ مانند این بیت فردوسی: «ز ده رش فزون بود پهنای او / چهل رش بپیمود بالای او» [۱.۱.۱].
پیمودن (پیمودنِ): از واژهٔ پهلوی paymūdan و پارسی باستان pati-mā- (به معنی سنجیدن، اندازه گرفتن و مقایسه کردن)؛ ریشهٔ فعلی آن -mā (به معنی متر کردن و سنجیدن) در پهنهٔ هندواروپایی بسیار کهن است.
زمین: در پهلوی به صورت zamīg و در اوستایی به صورت zam- یا zəmā- (به معنی خاک و کرهٔ زمین) بوده که از اصیل‌ترین نام‌های اساطیری و طبیعی ایران باستان است.
جامه: از واژهٔ پهلوی jāmag (به معنی لباس، پوشاک یا پارچهٔ بافته‌شده) گرفته شده که مستقیماً و بدون تغییرِ جوهری به فارسی دری رسیده است.
بود / نه:
بود: از پهلوی būdan و پارسی باستان bav- (بودن، شدن).
نه: از پهلوی nē و پارسی باستان na (حرف نفی کهن).

۲. واژگان دارای ریشه انیرانی (غیرایرانی / عربی / سامی)
در این تعریف کوتاه و هندسیِ اسدی طوسی، هیچ کلمه انیرانی یا عربی وجود ندارد [۱.۱.۱]. تمام کلماتِ به کار رفته در جملهٔ «پیمودن زمین بود نه جامه» از کلمات پایه، دستوری و کهن زبان‌های ایرانی هستند که فصاحت و استقلال لغوی فرهنگ‌نویسی سنتی ما را نشان می‌دهد [۱.۱.۱].
نکتهٔ شگفت‌انگیز این مدخل این است که اسدی با قیدِ «نه جامه»، بر هویتِ باستانی و جغرافیایی این واژه تأکید کرده است؛ چرا که در ایران باستان، مسافت‌های زمینی را با «آرش/رش» می‌سنجیدند [۱.۱.۱، ۱.۵.۳]، اما قماش و جامه را با مقیاس‌های دکانیِ دیگری اندازه می‌گرفتند [۱.۳.۳].
با توجه به این که به بخش‌های ظریفِ کتاب لغت فرس در صامت «شین» پرداخته‌ایم، برای مدخل بعدی تمایل دارید به کدام قلمرو برویم؟

واژه‌ای از نامِ ابزارهای نجومی و نام‌های تقویمی ایران باستان (مانند خود واژهٔ «رَش» در معنای روز هیجدهمِ ماه شمسی) [۱.۲.۳]
یا واژه‌ای مربوط به ابزارها و تسلیحاتِ رزمی عهدِ رودکی و فردوسی (مانند «تَخش» به معنی کمانِ سخت) [۱.۲.۱۰]

لطفاً بفرمایید تمایل دارید بر روی مفاهیم نجومی و تقویم کهن تمرکز کنیم یا به سراغ ابزارهای رزمی عهد سامانی برویم؟






لطفا هر دو
با کمال میل، به بررسی هر دو مدخل جذاب و شناسنامه‌دار از لغت فرس اسدی طوسی می‌پردازیم که یکی ما را به اعماق گاه‌شماری و نجوم ایران باستان می‌برد و دیگری ابعاد فناوری نظامی و رزمی عهد سامانی را آشکار می‌کند:
بخش اول: رَش در معنای نجومی و تقویمی (گاه‌شماری کهن)
واژه «رَش» علاوه بر آنکه واحد پیمایش زمین بود، در نظام گاه‌شماری یزدگردی و اوستایی نو، نام روز هیجدهم از هر ماه شمسی است (که امروزه آن را بیشتر به صورت رَشن می‌شناسیم). اسدی طوسی و دیگر فرهنگ‌نویسان کهن به این معنا نیز اشاراتی دارند.
ریشه‌شناسی واژگان این قلمرو
ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی):
رَش / رَشْن: این واژه مستقیماً از نام ایزد اوستایی Rashnu (رَشْنُو) می‌آید. در اساطیر ایران باستان، رشن ایزدِ «دادگری، عدالت و راست‌پیمانی» است که همراه با مهر و سروش، بر پل چینوَد به حساب اعمال مردگان رسیدگی می‌کند. به دلیل همین ویژگیِ «سنجش دقیق و بی‌طرفانه»، نام او هم بر روی واحدِ سنجش مسافت (رَش) و هم بر روز هیجدهم ماه قرار گرفت. ریشه باستانی آن به فعل اوستایی raz- (راست کردن، جهت دادن و داوری کردن) بازمی‌گردد.
گاه‌شماری / تقویم کهن: واژه «گاه» در پهلوی gāh (به معنی زمان و مکان) بوده و «شمار» از مصدر پهلوی šmārdan (شمردن، حساب کردن) می‌آید که هر دو عمیقاً ایرانی هستند.
ریشه‌های انیرانی (عربی):
واژه «نجوم» (ریشه ن-ج-م) و «تقویم» (ریشه ق-و-م) که برای نام‌گذاری این حوزه به کار می‌روند، انیرانی و عربی هستند، اما خودِ واژه «رَش/رشن» خالص و بی‌تغییر مانده است.
بخش دوم: تَخْش (به معنی کمانِ سخت، ابزار جنگی)
اسدی طوسی در لغت فرس در صامت شین، مدخل «تَخْش» را بدین صورت تعریف می‌کند:
«تخش، کمانِ گروهه باشد که بدان تیرِ چرخ اندازند یا همان کمانِ سخت.»
شاهد شعریِ بسیار حماسی و تصویری آن از اشعار کهن خراسانی است:
بزد تیر و بگشاد دست از تخش
که با تیر او برنیامد دو رخش
ریشه‌شناسی واژگان مدخل «تخش»
ریشه‌های ایرانی (پیشااسلامی):
تَخْش: یک واژه رزمیِ بسیار کهن ایرانی است. در زبان پهلوی اشکانی و ساسانی، ریشه taxš- به معنی «کوشیدن، شتافتن، کشیدن و با قدرت پرتاب کردن» بوده است (هم‌ریشه با واژه تاختن و تخت). در اصطلاح نظامی عهد سامانی و غزنوی، تخش به نوعی کمان بسیار سخت و مکانیکی (شبیه به کراس‌بو یا زنبورک‌های بعدی) گفته می‌شد که قدرت پرتاب فوق‌العاده‌ای داشت.
تیر / دست / کمان: هر سه از اصیل‌ترین واژگان رزمی هندواروپایی هستند:
تیر: در پهلوی tīr و در اوستایی tiγri- (به معنی تیز و برنده).
کمان: در پهلوی kamān (از ریشه خم شدن و قوس داشتن).
رُخش: نام اسب مشهور رستم، اما در ریشه‌شناسی عام به معنی اسب تیزرو، سرخ‌رنگ یا درخشنده است (از پهلوی ruxš به معنی درخشان).
ریشه‌های انیرانی:
در بیتِ حماسیِ مربوط به واژه «تخش»، هیچ واژه عربی یا انیرانی به کار نرفته است و شعر کاملاً در بافت حماسی و پهلوانی ایران باستان سروده شده است.
هم نشاندنِ ایزدِ دادگری (رشن) بر روزهای ماه و هم ساختِ کمان‌های مکانیکیِ سخت (تخش)، نشان از تمدن مادی و معنوی پیشرفته در ایران پیشااسلامی دارد که لغت فرس پاسدارِ واژگان آن بوده است.
کتاب لغت فرس سرشار از این شگفتی‌هاست. برای ادامه این مسیر هم‌گام، مایلید به کدام قلمرو قدم بگذاریم؟
بررسی نامِ ابزارهای موسیقی و سازهای کهن عهد رودکی (مانند «شَهرود» یا «بربط»)یا بررسی واژه‌های مربوط به آیین‌ها و جادوهای باستانی خراسان (مانند «پَساک» یا «فَغْستان»)
لطفاً بفرمایید کدام حوزه برایتان جذاب‌تر است؟





//////////////
در ادامه، متن ارسالی شما صرفاً از نظر علائم سجاوندی و نقطه‌گذاری (اصلاح فاصله‌گذاری‌ها، نیم‌فاصله‌ها، تنوین‌ها، همزه‌ها، ساختار ابیات و پیوند نقل‌قول‌ها) ویرایش و منقح شده است:
رش [رَ] (اِ) بازو؛ یعنی از سر دوش تا آرنج. (ناظم‌الاطباء)، (از برهان)، (لغت محلی شوشتر، نسخهٔ خطی کتابخانهٔ مؤلف). بازو. (فرهنگ فارسی معین)، (فرهنگ خطی)، (فرهنگ سروری). ساعد. (دهار). بازو که به عربی عضد گویند و سر انگشت است تا آرنج. (غیاث‌اللغات). || مسافت میان دو دست چون آن‌ها را از هم باز کنند. (ناظم‌الاطباء)، (از برهان)، (فرهنگ خطی)، (لغت محلی شوشتر)، (از غیاث‌اللغات). واحد طول و آن برابر است با فاصلهٔ هر دو دست چون از هم باز کنند؛ گز. (از فرهنگ فارسی معین). آن را بغل نیز گویند. (لغت محلی شوشتر). مسافت دو دست باشد چون از هم بگشایند، و آن را ارش نیز گویند. (فرهنگ سروری):
«رش و سنگِ کم و ترازوی کژ
همه تدبیرِ مردِ غدار است»
(ناصرخسرو)
گز و ذرع. (ناظم‌الاطباء). گز. (برهان). مطلقِ گز. (لغت محلی شوشتر). || ارش؛ یعنی از آرنج تا سر انگشتان. (از انجمن‌آرا)، (ناظم‌الاطباء)، (از آنندراج)، (از فرهنگ خطی)، (لغات شاهنامه)، (از شعوری ج ۲ ورق ۸). واحد طول و آن برابر است با فاصلهٔ سر انگشت میانهٔ دست تا آرنج. (از فرهنگ فارسی معین). مخفف ارش، و آن از آرنج تا سر انگشتان دست است. (از برهان)، (از فرهنگ جهانگیری)، (از فرهنگ رشیدی). مخفف ارش از آرنج تا سر انگشتان، آن را گزِ دست نیز گویند و به عربی ذراع‌الید خوانند. (از لغت محلی شوشتر). پیمودن زمین بود نه جامه. (لغت فرس اسدی، نسخهٔ عباس اقبال ص ۲۰۷). این لغت بر این معنی در هیچ‌یک از نسخ دیگر نیست و در نسخهٔ اساسی هم امثال ندارد. (حاشیهٔ همان صفحه):
«ز بالا فزون است ریشش رشی
تنیده در او خانه صد دیوپای»
(معروفی)
«چهل رش به بالا و پهنا چهل
نکرد از بنه اندر او آب و گل»
(دقیقی)
«ز صد رش فزون است بالای او
همان سی و هشت است پهنای او»
(فردوسی)
«به رش کرده بالای این پل هزار
بخواهی ز گنج آنچه خواهی بکار»
(فردوسی)
«کمندی فروبرده بالای او
سرش بیست رش بد به پهنای او»
(فردوسی)
«تو زآن مرز یک رش مپیمای پای
چو خواهی که پیمان بماند به پای»
(فردوسی)
«ز ده رش فزون بود پهنای او
چهل رش بپیمود بالای او»
(فردوسی)
«نه من و نیمش تیغی که بدو جوید کین
سه رش و نیم درازیّ و یکی قبضه ازین»
(منوچهری)
«جگرِ بیست مبارز ستدن روزِ مصاف
نیزهٔ بیست رشِ دست‌گزایِ تو کند»
(منوچهری)
«به بالای صد رش فزون از درخت
همه پر سر و بیخ بر سنگِ سخت»
(اسدی)
«به منقار بگرفته یکی نهنگ
چهل رش فزون اژدهایی به چنگ»
(اسدی)
«ز دریا فتاده به صحرا برون
درازیّ او چارصد رش فزون»
(اسدی)
«دژآگاه دیوی بدو منکر است
به بالا چهل رش ز تو برتر است»
(اسدی)
«یک رش هنوز برنشدستی نه یک بدست
پنجاه سال شد که درین سبز پیکری»
(ناصرخسرو)
«موسی به قولِ عام چهل رش بود
وز ما فزون نبود رسولِ ما»
(ناصرخسرو)
تذرّع؛ اندازه کردن چیزی را به رش. (از منتهی‌الارب). || در این شواهد به معنی ساعد یا ساق دست است: ذراع؛ داغِ رشِ دست. مذرّع؛ گاوی که بازو و رش‌های او پر خال‌های سیاه باشد. (از منتهی‌الارب). و رجوع به ذراع و ارش شود.
رش خسروی؛ ظاهراً ذراع سلطانی است؛ شاه‌رش:
«رش خسروی بیست پهنای او
سوارِ سرافراز بالای او»
(فردوسی)
رجوع به ترکیب شاه‌رش و نیز ذرع و ذراع سلطانی شود.
رش رش؛ ظاهراً ذراع ذراع؛ ارش ارش:
«یکی کوه دان مر مرا پر ز گوهر
به من پایه پایه برآیند و رش رش»
(ناصرخسرو)
شاه‌رش؛ باع و شاه‌ارش؛ یعنی ارش بزرگ که عبارت از اندازه‌ای باشد از سر انگشت میانین دست راست تا سر انگشت میانین دست چپ چون دست‌ها را از هم بگشایند. (ناظم‌الاطباء):
«به رش بود بالاش صد شاه‌رش
چو هفتاد رش برنهی از برش»
(فردوسی)
«همان‌جا یکی سهمگین چاه بود
که ژرفیش صد شاه‌رش راه بود»
(اسدی)
و رجوع به مادهٔ شاه‌رش شود.
|| وجب و بدست که به عربی شبر گویند. (از شعوری ج ۲ ورق ۸). || مقدار. (ناظم‌الاطباء)، (برهان)، (از لغت محلی شوشتر). || دستوانه. (دهار). در این معنی که گویا منظور ساعدبند مردان باشد، در متن دیگری دیده نشد.
لطفاً متن یا مدخل واژهٔ بعدی را ارسال کنید تا ویرایش نقطه‌گذاری آن را انجام دهم.