فلسفه در دربار پادشاهان ایران
۲) در دربار هخامنشیان (۲)
در میان پادشاهان هخامنشی، داریوش اول، بنابر منابعی که در دست است، در فلسفه دوستی و فیلسوف نوازی ظاهرا گوی سبقت از دیگر پادشاهان هخامنشی ربوده بود. داریوش خود به داشتن خرد و حکمت، و به قول یونانیان «فلسفه»، افتخار میکرد و این خردمندی را هم موهبتی می دانست الهی. در مورد علاقه داریوش به خرد و فلسفه خوشبختانه دو سند مکتوب در دست است. یکی از این سندها کتیبه ایست در نقش رستم که داریوش در آن اظهار میکند که اهورامزدا، خدایی که برای ایرانیان شادی آفرید، دو چیز به داریوش شاه عنایت کرده است، یکی خرد و دیگر اروندی، یکی حکمت و دانایی و فلسفه و دیگر نیرومندی و چالاکی(مجتبایی، شهر زیبای افلاطون ، ص ۸۸). در واقع داریوش در این سنگ نبشته میخواهد بگوید که لازمه کمال پادشاهی دو فضیلت است که یکی به عقل و جان انسان مربوط میشود و دیگری به تن او. و داریوش خود را به لطف پروردگار، اهورامزدا، از هر دو فضیلت برخورد دار میدانست.
سند دیگر برای فلسفه دانی و فیلسوف نوازی داریوش نامه ایست که او به فیلسوف معروف زمان خود هراکلیتوس از شهر افسوس نوشته و از او دعوت کرده تا به دربار شاهنشاهی ایران بیاید و هر اکلیتوس هم به این نامه پاسخ داده است. این نامه را دیوجانس لائرسی در کتاب «زندگی فیلسوفان عظیم الشأن» به یونانی نوشته است و ما قبل از این که از این نامه نگاری سخن گوییم لازم میدانیم که در باره آراء فلسفی و کتاب هراکلیتوس و رابطه آرا و نظریات او با فلسفه ایرانی اجمالا توضیح بدهیم.
هراکلیتوس را گفته اند که مانند فیثاغورس فلسفه را از مغان ایرانی آموخته بود. افسوس در آن زمان متعلق به ایران بود، ولی از لحاظ فرهنگی جزئی از یونان به شمار می آمد. زبان مردم افسوس هم یونانی بود. هراکلیتوس از خانواده ای متمول و حتی گفته اند سلطنتی آمده و اموالی از پدر به ارث برده بود ولی همه را به برادرش بخشیده و زندگی خود را وقف فلسفه و حکمت کره بود. او در همان زمان حیاتش معروف شده بود و حتی در تاریخ فلسفه یکی از معروفترین فلاسفه پیشا سقراطی به شمار می آمد. مهمترین نکته ای که در اینجا به بحث ما مربوط میشود این است آرای فلسفی او از جهاتی نزدیک به فلسفه ایرانی است و ما در اینجا دو نظریه فلسفی او را که با جهان شناسی و بندهش ایرانی مطابقت دارد مطرح میکنیم، یکی موضوع آمد-شدن یا صیرورت در جهان محسوس و دیگر موضوع آتش و مراتب وجودی آن و ارتباطش با لوگوس. منابع ما برای گفته های هراکلیتوس نیز , علاوه بر کتاب دیوجانس، رساله ها یا مکالمه های افلاطون، به خصوص سمپوزیوم و کراتیلوس است که همگی در کتاب «حکمای پیش از سقراط» تالیف کرک و ریون ثبت شده است.
نظریه معروف هراکلیتوس در جهان شناسی این است که وی جهان را پیوسته در حال تغییر و تحول میدانست و معتقد بود که هیچ چیز در گیتی ثابت نیست. این نظریه را افلاطون در رساله کراتیلوس بیان کرده است. رساله کراتیلوس به طور کلی در باره جهان و شناخت آن است، و جهانی که افلاطون در نظر دارد فقط جهان مادی و محسوس نیست بلکه جهانی است که دو وجه دارد، یکی جسمانی و مادی و دیگر مجرد و غیر مادی، یکی محسوس و دیگری معقول، یکی متغیر و دائم در حال تغییر و آمد-شدن و دیگری ثابت و پابرجا. به قول ایرانیان یکی گیتی و دیگری مینو.
یکی از چیزهایی که، به قول افلاطون، به وجه معقول و ثابت و مینوی این جهان دلالت دارد زبان است. سقراط در کراتیلوس میگوید ما مفاهیمی داریم چون نیکویی مطلق یا نکویی مطلق که به چیزهای نیکو (زیبا) یا نکو ( خوب) اطلاق میکنیم. و آن مفهوم نیکویی یا نکویی خودش ثابت است در حالی که چیزهای نیکو مثل گل یا چیزهای خوب ثابت نیستند. زیبایی گل بزودی از بین میرود و گل هم پرپر میشود ، درحالی که آن نامها و کلمات و معانی آنها ثابت میمانند ( من این توضیح را با تعبیر و بیان خودم دارم میدهم). افلاطون از زبان سقراط در واقع دارد به دو ساحت هستی که ما به آنها گیتی و مینو میگوییم اشاره میکند و میگوید که در حالی که زبان و معانی کلمات ( که به آنها ایده گفته میشود) مربوط به ساحت مینوی و معقول است ، چیزهایی که در عالم وجود دارد و این کلمات به آنها اطلاق میشود متعلق به ساحت محسوس و گیتی است. افلاطون سعی میکند در اینجا به دو نوع هستی که یکی متعلق به جهان محسوس است و دیگری به جهان معقول اشاره کند، در حالی که ما در فلسفه ایرانی خیلی راحت این مسئله را با دو کلمه در زبان پارسی حل کرده ایم. این دو کلمه یکی « بوشن» است و دیگر « هم- بوشنیک» ( نک. دینکرد سوم ،کرده ۳۶۲، ص ۱۲۲۹). به هر حال چهره ای که افلاطون از هراکلیتوس ترسیم میکند این است که او به جهان به منزله رودخانه ای نگاه میکرده که همه چیز در آن دائم در حال حرکت و جریان است. مثال معروف هراکلیتوس که گفته است این جهان همچون رودخانه ایست که دو بار نمی توان در آن قدم گذاشت ابتدا در همین رساله کراتیلوس آمده است.در قدم اول رودخانه هست، ولی در قدم دوم نیست. البته حتی در همان قدم اول هم رودخانه هم هست و هم نیست، چون در حال حرکت است ،«هم بوشنی» فارسی دقیقا به این نوع بودن در عین نبودن اشاره میکند. ( مترجمانی که «هم بوشنیک »را به «هم بودگی» ترجمه کرده اند به معنی «هم بوشنیگ » توجه نکرده اند. حتی شائول شاکد هم در این مورد اشتباه کرده است.)
باری، افلاطون در کراتیلوس طوری در باره هراکلیتوس سخن گفته که گویی او فقط به جهان به مثابه همان رودخانه در حال حرکت که هستی در آن فقط « هم- بوشنیگ» است نگاه میکرده است، در حالی که سخنانی که از هراکلیتوس به جای مانده است نشان میدهد که او نه فقط به گیتی بلکه به مینو هم معتقد بوده است، یعنی به جهانی که همه چیز در آن به طور ثابت هست و به قول ایرانیان همه چیز دارای بوشن است. این ثبات را هم عقل درک میکند، نه حواس ما که همه چیز را در حال تغییر و تحول میبیند، در حالیکه در ورای این تغییرات و تحولات یک حقیقت ثابت هست و همین حقیقت است که به این جهان متحول نظم و سامان میبخشد. مبنای این نظم و سامان را هراکلیتوس «لوگوس» میخواند که میتوان آنرا به «کلمه» ترجمه کرد. در ضمن چیزی را که باعث حرکت و زندگی و جنب و جوش می گردد ( به قول امروزیها « انرژی» جهانی) را هراکلیتوس آتش میداند، و در این مورد او مستقیماً تحت تاثیر فلسفه ایرانی است.
در باره آتش و اقسام آن از نظر فلسفه ایرانی مقالات متعددی نوشته شده است ( یکی از آنها نوشته دکتر محمد معین است). اما یکی از بهترین تبیین های فلسفی در این خصوص مطالبی است که افلوطین در نه گانه ها( ۲، فصل ۶) گفته و خلاصه ای از اراء افلوطین هم در ابتدای میمر هشتم از کتاب اثولوجیا آمده است. افلوطین خواسته است نظر افلاطون را در باره آتش بیان کند ولی در حقیقت او مقدمه ای بر فلسفه ایرانیان در باره آتش را نوشته است.
میمر هشتم که بیشتر در باره عالم عقلی یا عالم برین( مینو) است با این جمله آغاز میشود که : آتش همانا کلمه ایست در هیولی و مراد از کلمه ( لوگوس) هم نیروی حیاتی است، مانند جان یا نفس. آتش درست است که از اصطکاک دو چیز پدید می آید ولی اتش در آن دو چیز آتش زنه نیست. اصل آتش درمینوست. درست مثل زیبایی که اصل آن از نظر افلوطین در عالم محسوس و جسمانی نیست، بلکه در مینوست. در حقیقت زیباییهای این جهان همه نمود یا نمایش زیبایی در مینوست. آتش هم همینطور. ما وقتی شمعی را روشن میکنیم با کبریت، دریچه ای باز میکنیم تا آتش به ساحت محسوس بیاید. البته خود آن آتشی که در مینو هست از مرتبه بالاتر هستی میآید که مرتبه ایزدیست. به همین جهت ایرانیان آتش را ایزد میدانستند، یعنی به تعبیر متکلمین مسلمان یکی از صفات حق تعالی میدانستند و هراکلیتوس هم در این مورد تحت تاثیر ایرانیان بود. بنابر این اگر ایرانیان آتش را میپرستیدند، این آتش محسوس را نمی پرستیدند، بلکه اصل اصل آتش را که از اوصاف حق بود پرستش میکردند. در میمر هشتم اثولوجیا این آتش محسوس را «صنم» گفته است که در یونانی به آن آیکون میگفتند. پس اگر ایرانیان را آتش پرست میخواندند منظور این نبود که آنها صنم پرست بوده اند. آنها ایزد آتش را میپرستیدند. مولانا و سعدی و حافظ هم وقتی میگفتند عشق آتش است در واقع حرف موبد موبدان را در قرن دوم تکرار میکردند که در مجلس یحیی برمکی، در حضور همه فلاسفه و دانشمندان زمان، گفته بود که به عقیده ما ایرانیان عشق آتش است، و منظور او از آتش نه صنم آتش، بلکه منظور آتشی بود که در حق آن حافظ میگفت:
زین آتش نهفته که در سینه من است
خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت
( تحلیل نامه داریوش به هراکلیتوس در پست بعدی)
