Nasrollah Pourjavady commented.
فلسفه در دربار پادشاهان ایران
۲) در میان هخامنشیان (۱)
تاریخ فلسفه در عهد هخامنشیان را بهتر است با بررسی لفظ « هخامنش» و ارتباط آن با لفظ « فیلسوف » ( به معنی دوستدار سوفیا/ خردمندی) آغاز کرد. برخی از محققان، از قبیل پی یر ادو، پنداشته اند که کلمه های «فیلسوف» و «فلسفه » از زمان سقراط پدید امده است. اما این درست نیست، چه سابقه فیلسوف و فلسفه، همانطور که قدیس آگوستین در کتاب «شهر خدا» گفته، به زمان فیثاغورس میرسد ، یعنی به قرن ششم پیش از میلاد. فیثاغورس وقتی از مصر و بابل/ ایران به ایتالیا بازگشت شروع به آموزش حکمت به کسانی کرد که آنان را فیلسوف یعنی دوستدار دانایی و حکمت میخواند. همانطور که فیثاغورس آموزه های فلسفی خود را از مصر و بینالنهرین نزد مغان آموخته بود، کلمه «فیلسوف» را هم چه بسا از همان حکمای بین النهرین آموخته بود. لفظی که شنیده بود و به فیلسوف ترجمه کرده بود «هخامنش» بود، چه «هخا» به معنی دوستدار و «منش» که از « منه» گرفته شده است همان خردمندی و حکمت یا به یونانی « سوفیا» است. البته «منش» و «منه» که در اصل از وهومنه صادر شده است یک مفهوم ذهنی نیست. در فرهنگهای امروزی، مانند « فرهنگ زبان فارسی باستان » نوشته چنگیز مولایی، « منه» را اندیشه معنی کرده اند. و این مثل این است که وقتی از ما بپرسند عقل فعال یا عقل کلی در فلسفه های مشایی و اشراقی چیست بگوییم اندیشه. وهومنه که همان بهمن است یکی از امشاسپندان است یعنی مقدسان نامیرا. از این رو وهومنه و آنچه از او صادر میشود یعنی «منش» دارای حیات است - حیات جاودان . لذا وهومنه و منش زنده است و به قول فرهنگی ها « تشخص» دارد. سوفیا را هم عرفای مسیحی (گنوسیستها) زنده میانگاشتند و یکی از ایزدان میدانستند. همین طور عقل کلی یا عقل فعال در میان فیلسوفان دوره اسلامی زنده است و مثلاً در حی بن یقظان ابن سینا به صورت پیری جوان دیدار( یعنی پیری با صورت جوانان) به سالک راه حقیقت (فیلسوف) ظاهر میشود. همه اینها از فلسفه قدیم ایران متاثر شده اند. دوستی حقیقی انسان هم با این مقدسان نامیرا ست. در ایران قدیم از دوستی میان انسانها کمتر سخن گفته میشده است. مفهوم دوستی در میان انسانها بیشتر توسط پیروان ارسطو و اپیکوریان و رواقیون مطرح شد و ایرانیها هم در دوره ساسانی از این بابت تحت تاثیر همین یونانیان بودند. خود ایرانیان در قدیم بیشتر از دوستی با ایزدان و وجودهای مینوی سخن میگفتند. این نوع تلقی از دوستی بعدا در مانویت و تصوف اسلامی هم تاثیر گذاشته است. در اوستا (یسنا ۴۳, بند ۴) از متقیان یا «اشون » به عنوان دوستان یا دوستداران « اشه » یاد شده است، یعنی دوستداران و پیروان حق و حقیقت. در جای دیگر ( یسنا ۴۴, بند ۱) زرتشت اشه را دوست خود میخواند. افلاطون در جمهوریت ( آثار افلاطون ، ص ۴۸۵) اشه یا راستی را دقیقا همانند حکمت و سوفیا دانسته است. حکیم از نظر افلاطون همواره عاشق راستی است ( ص ۴۹۰). در آیین زرتشت هم انسان در وهله اول و اصالتا با ایزدان و حقایق مینوی باید دوستی پیشه کند و از بالاترین دوستی ها دوستی و عشق او با اشه است. دوستی بدکاران و گمراهان هم با دیو هاست ( یسنا ۳۲). زرتشت هم اگر با کسی میخواهد دوستی برقرار کند با دوستداران راستی یا اشه برقرار میکند و اگر با کسی میخواهد دشمنی کند با دوستداران دروغ دشمنی میورزد. در یسنا ۴۳ وقتی وهومنه از زرتشت میپرسد : تو که ای؟ از آن کیستی؟ زرتشت در پاسخ می گوید: تا جایی که بتوانم دشمن راستین دروغزنان و دوست نیرومند راستی گرایان خواهم بود. در متون اسلامی هم وقتی از مطلق خصم سخن به میان میآید منظور شیطان است که همان اهریمن و انگره مینوست. پس« هخامنش» در اصل و در میان مغان به معنی کسانی بوده که دوست یا دوستدار منش یا منه ( آموزه های نورانی عقل فعال ؟)بوده اند و همین مضمون را ظاهراً فیثاغورس به یونانی«فیلسوف» ترجمه کرده است. ( در دوره اسلامی که بر توحید تاکید میورزیدند فقط از« دوستان خدا» سخن گفتند که در عربی به ایشان «اولیاء الله» می گفتند).
اما چه ارتباطی میان هخامنش و پادشاهی وجود داشته است، غیر از اینکه نام جد کورش بزرگ هخامنش بوده است؟ برای پاسخ به این پرسش میتوان به مفهوم فیلسوف - شاه (philosopher-king) افلاطون توجه کرد. هخامنشیان کسانی بودند اهل فرهنگ و دانش و فلسفه که به شاهی رسیده بودند و در واقع مصداق فیلسوف - شاه افلاطون شده بودند. بی جهت نیست که گفته اند افلاطون در مورد ایده فیلسوف- شاه به ایرانیان ( هخامنشیان) نظر داشته است. استاد فتح الله مجتبایی در موارد دیگر هم افلاطون را متاثر از نظام اجتماعی و سیاسی ایران دانسته است ( شهر زیبا، ص ۳۹, پانوشت). حتی گفته اند که افلاطون کوروش کبیر را نمونه اعلا و مصداق کامل فیلسوف - شاه میدانسته است. نه فقط افلاطون، بلکه نویسندگان دیگر از جمله گزنفون هم در کتاب «کورشنامه» این معنی را قبول داشته است، چنان که متیو واترز در کتاب « شاه جهان: زندگانی کوروش بزرگ» (ترجمه کامیار عبدی، ص ۱۷۸) مینویسد: « بیشتر نویسندگان یونانی از کورش تمجید کرده و از او در حکم نمونهٔ الگوی رفتار بیعیب و نقص، درایت، حکومت خردمندانه و پسندیده یادمیکنند. در عمل کورش به فرمانروای فرهیخته و آرمانی بدل شد. تردیدی نیست که گزنفون کورش را به این چشم میدید و ما نشانه هایی از این دیدگاه را در نوشته های افلاطون نیز شاهدیم.»
نه تنها یونانیان بلکه یهودیان هم کورش را به عنوان مسیحا (تدهین شده) ، و به اصطلاح ایرانیان کسی که هم از فر کیانی برخوردار بوده و هم از فر دینی، یاد کرده اند. در کتاب اشعیا آمده است : « خداوندگار به تدهین شدۀ خود، کورش، چنین می فرماید که من دست راستش را گرفتم تا ملل در مقابل او به زانو درآیند و کمر شاهان در برابرش خم شوند.» (همان، ص ۱۸۳). اشعیا همچنین کورش را « نوری برای تمام ملل » میخواند.
این سخنان چه بسا از نظر بعضیها مبالغه آمیز باشد یا آنها را حمل بر ملی گرایی و تعصب در ایرانیت نویسنده بکنند. اما اگر معنای فلسفه و فیلسوف را آنچنان که در قدیم میفهمیدند در نظر بگیریم، اطلاق این صفات به کورش چیز غریب و مبالغه آمیزی نخواهد بود. فلسفه امروزه بار ارزشی و فرهنگی سنگینی با خود حمل میکند و ما عنوان فیلسوف را برای کسانی چون ارسطو و افلاطون و سقراط و در فرهنگ خودمان برای اشخاصی چون فارابی و ابن سینا به کار می بریم نه برای پادشاهان. در حالی که در گذشته های دور ، فیلسوف یا حکیم خواندن پادشاهانی چون کورش و داریوش چیز عجیبی به نظر نمی آمده است. در واقع فیلسوف خواندن برخی از شاهان یا امپراطوران نزد یونانیان و رومیان هم معمول بوده است. برخی از نویسندگان و شعرای ما هم این کار را در گذشته میکرده اند. مثلاً تصویری که حکیم نظامی در اقبالنامه از اسکندر مقدونی ترسیم کرده است تصویر یک پادشاه حکیم و فیلسوف است و چه بسا این تصویر خیالی را هم یونانیان و هم رومیان و هم ایرانیان اصلا از روی تصویر کورش و داریوش و برخی دیگر از پادشاهان ایران ساخته باشند.
( بخش بعد در باره فیلسوفی داریوش خواهد بود)
