۱۴۰۴ مهر ۲, چهارشنبه

 Yourik Karimmasihi

4h 
از اول دهه‌ی شصت، حتا از پنجاه‌ونه، زیاد می‌رفتم جلوی دانشگاه و آنجا می‌توانستم با پول‌توجیبی پسر‌مدرسه‌ای کلی کتاب بخرم، بیشتر هم از چندتا کتابفروشی که نشان‌ کرده بودم، یعنی مروارید و آگاه و نیل و پیام و شباهنگ و خانه‌ی کتاب که جمع شد، که اگر خودشان ناشر کتاب بودند و بیست‌درصد تخفیف هم می‌دادند. آگاه ناشر ساعدی بود و شباهنگ مرگ یزدگرد بیضایی را درآورد و نیل ناشر اصلی‌ترین و برجسته‌ترین نمایشنامه‌های تألیفی و ترجمه‌ای بود و پیام هم داستان و رمان و چخوف و اینها.
انتخاب اولم مروارید بود که کلی کتاب ارزشمند درآورده بود، نمایش در چین بهرام بیضایی، دفترهای شعر فروغ و دیگران. مرواریدی‌ها خیلی خوب و حرفه‌ای بودند، مهربان و خوش‌برخورد، و به همه‌ی سوال‌های باسروته و بی‌سروته من جواب می‌دادند، و یک کاری هم می‌کردند که سنت و عادت بود، اما همه نمی‌کردند، این که شما اگر حتا یکدانه کتاب می‌خریدید آن را برای شما توی یک لفاف کاغذیِ نارک بسته‌بندی می‌کردند. مروارید داده بود روی کاغذ لفاف آرم و اسم انتشارات مروارید را چاپ زده بودند، آن زمان این کار احترام به خریدار بود، نه تبلیغات یا پول دور ریختن، اما امروز صبح که جلوی دانشگاه بودم (جلوی دانشگاه در زبان قدیم یعنی روبه‌روی دانشگاه، وگرنه جلوی دانشگاه غیر از یک پیاده‌رو عریض و قشنگ برای قدم زدن، چیزی دیگر نیست) خیلی زود بود و خیلی‌ها هنوز باز نکرده بودند، همان اول که مروارید را دیدم خیال کردم آنها هم هنوز مانده تا باز کنند، اما نوشته‌ی روی کرکره، با دوتا موتورِ جلوش، که می‌گفت کتاب‌های مروارید را از فلان‌جا تهیه کنید، احتمالا بعد از فوت آقای حسن‌زاده مدیر نشر این اتفاق افتاده و فروشگاه تعطیل شده است. امید که برداشتم غلط باشد.
من از همان سال‌ها راسته‌ی کتابفروشی‌ها را از انتشارات فرزانه، که اولی بود و حالا سال‌هاست نوشت‌افزارفروشی شده، می‌گرفتم و بعد مروارید بود و بعد جایی که یادم نیست، اما بعد شد انتشارات تیراژه که لیلا دختر ادریس بیضایی را درآورد، بعد پاساژ بود و نبش پاساژ انتشارات معرفت، همان معرفت قدیم با کارنامه‌ای تابناک از انتشار رمان‌ها و داستان‌های عمدتاً ترجمه، که من یک بار تو رفتم و خود آقای معرفت، سالخورده، اما آراسته، با کت‌شلوار و کراوات، و ازشان چرند و پرند دهخدا را خریدم، پونزه‌زار. بگذریم.
دیدنِ کرکره‌ی پایین مروارید بدجوری حالم را گرفت، بیشتر از کلی کافه‌ی شیک‌وپیک براق و تسخیر کتاب‌های افست و درسی و دانشگاهی و پایان‌نامه... برگشتنا هم از توی بی‌آرتی نگاه کردم شاید باز کرده باشد، اما همچنان کرکره پایین بود.