۱۴۰۴ آذر ۱۸, سه‌شنبه

 Hadi Javan

14h 
شهبانو فرح می‌گوید: روز چهارم مردادماه بود… دلم آرام نمی‌گرفت. سه تا از بچه‌هایم را فرستادم اسکندریه، تنها برای اینکه از آن حال و هوای تلخ بیمارستان، که یک ماه تمام در آن نفس کم می‌آوردیم، کمی دور شوند. اما هنوز شب کامل نشده بود که حال همسرم ناگهان به هم ریخت… و در یک چشم به هم زدن، به اغما فرو رفت. در کتاب کهن دیارا نوشته‌ام که پروفسور فلاندرن پزشکی که تا آخرین لحظه بر بالین شاه بود آن شب را این‌طور تعریف می‌کند: روایت پروفسور فلاندرن از شبی که هرگز فراموش نمی‌شود: «همه‌چیز ناگهانی بود… حال بیمار در عرض چند ساعت به شدت وخیم شد و ما حتی از اتفاقی که دو ساعت پیش‌تر رخ داده بود هم خبر نداشتیم. خون‌ریزی داخلی آن‌قدر شدید بود که دیگر نه نبضی مانده بود و نه فشاری. ترس و بهت خانوادهٔ شاه، مثل موجی بزرگ، تمام بیمارستان را گرفت. پرستاران مصری همان‌ها که همیشه بی‌چشم‌داشت کنارمان بودند اشک می‌ریختند و زیر لب دعا می‌کردند. خیلی از پزشکان حتی خبر نشده بودند؛ همان لحظه در خانه‌هایشان سر سفرهٔ افطار نشسته بودند. با عجله توانستیم دکتر ، متخصص بیهوشی و یار همیشگی‌مان را پیدا کنیم. خون تزریق شد… امید برگشت… و بعد از ساعتی، اعلیحضرت چشمانش را باز کرد. چند لحظه با شهبانو، با ولیعهد و با بچه‌هایش صحبت کرد. اما صحنه‌ای که هیچ‌وقت از یادم نمی‌رود، فرح‌ناز دختر بزرگش بود که کنار تخت پدر زانو زده بود، دستش را می‌بوسید و به زبان فارسی آرام آرام با او حرف می‌زد… کنار تخت، ما مدام فشار خون را کنترل می‌کردیم و خون می‌زدیم؛ راستش تنها کاری بود که در آن لحظات می‌شد کرد. بامداد که رسید… شاهنشاه به آرامی نفس آخر را کشید. درست همان لحظه دیدم که شهبانو فرح، با دستانی لرزان، کیسهٔ کوچکی را از زیر بالش بیرون آورد کیسه‌ای پر از خاک ایران… خاک وطن… که تا آخرین لحظه همرازش کرده بود.» شهبانو در اخر نوشته: پادشاه دو نفس کوتاه و سپس عمیق کشید و آنگاه خاموش شد... همه چیز تمام شد! لحظه ای حیران شدیم که شاهدخت اشرف گفت: چشمانش را ببند