۱۴۰۳ اردیبهشت ۲۹, شنبه

فصل نَوَد و شِشُم

کوره های پیه گُدازی

 

  کشتی وال شِکَرد امریکائی، علاوه بر افراخته قاربها، با کوره های پیه گُدازی از بیرون تشخیص داده می شود.  این کشتی نمایانگرِغریب خِرق اِتِصالِ سَخت ترین مَصالِح به بلوط و کنف تشکیل دهنده کامل کشتی است.  چنان که گوئی آجُری کوره ای از دَشتی باز بِروی تخته هایش اِنتِقال یافته باشد.

  کوره های پیه گُدازی را بین دکل های پیشین واصلی، فَسیح ترین جای کشتی می نِشانَند.  الوار های زیرکوره استحکامی خاص داشته مناسب تحمل وزن توده ای تقریبأ یکپارچه از آجر و مَلاط، به مَساحَتِ  حدود ده در هشت، و بُلَندای پنج قدم، شده اند.  شالوده عرشه را سوراخ نمی کند، بلکه سازه  را با گران زانوی آهنی  که به الوار ها بسته اند و از همه طرف کوره را نِگه می دارد، روی سطح عرشه اُستُوار ایستانده اند.  پَهلوها روکِش چوبی دارد و در بالا، کاملا با بسته دریچه ای بزرگ و شیب دار پوشانده شده.  با برداشتن این دَریچه دو کبیر پاتیل روغن گیری را که هر یک چندین بشکه گُنجایِش دارد، هویدا  می کنیم.  این پاتیل ها در مواقعی که بِکار نیست فوق العاده تمیز نگاه داشته می شود.  گهگاه با ماسه و سنگ صابونی صِیقل دهند تا چون سیمین قَدَح پانچ رَخشَد.   برخی کهنه ملاحان کَلبی طی پاس های شب درونشان خزیده بَهرِ چُرتی خود را گِرد کُنَند.   حین صیقل دادنشان- پَهلو به پَهلو، با مردی به هر یک - از فراز آهنین لبه ها بسی خصوصی  گفت و شُنودها صورت گیرَد.  پاتیل، در عین حال، جائی است برای ژَرف تَأَمُلِ ریاضی.  اول بار در پاتیلِ دست چپ پیکواد، در آن حال که سنگ صابونی بّجِدّ گِردَم می چَرخید، غیر مستقیم از این حَقیقَتِ جالِب  دَر شِگِفت شُدَم که در هِندِسه همه اَجسامی که در اِمتِدادِ چَرخ زاد می لغزند، بعنوان مثال همین سنگ صابون خودم، از هر نقطه، در زمانی دقیقأ مُشابِه فرود آیند.

  با برداشتن تخته درپوش از جلوی کوره ها، عریان ساختار آن ضِلع، در حالی که دو آهنین دهانه تون، دُرُست زیر پاتیل ها، در آن رُسوخ کرده اند، هُویدا شود.  این دو دهانه مُجَهَّزَاند به گِران دَرهای آهَنین.  بوسیله تُنُک مَخزَنی گسترده در تمامی زیرین سطح محصور کوره ها، مانع رسیدن گرمای شدید آتش به عرشه می شوند.  با نَفَق گُذارده در پشت کوره، مخزن هم سرعت با تبخیرآب، پُر می شود.  هیچ دودآهنگِ بیرونی در کار نیست، روزن کوره ها نزدیک دیوار عقبی باز می شود. بگذارید در اینجا دَمی به عقب برگردیم.

  حدود نه شب بود که کوره های پیه گدازی پیکوآد برای نخستین بار در سفر جاری بِکار افتاد.  نِظارَت بر امور کار استاب بود.

  "همه آماده اند؟ پس دریچه برگرفته کوره را کار اندازید.  تو آشپز، کوره ها را بِگیران".  کاری آسان، زیرا نَجّار سَراسَرِ سَفَر تراشه های خود را در کوره چَپانده بود.  همینجا بِگویم در سفر وال گیری خوراک نخستین آتش کوره های پیه گداز باید تا مدتی چوب باشد.  پس از آن هیچ چوبی در کار نکنند، مگر بعنوان وسیله اَفروزِش سریع سوخت اصلی.  در یک کلام، پس از نخستین گداز، پیه تُرد و چروکیده که اینک  ضایِعات یا جِزغاله نامند؛ هنوز مقادیر زیادی از خَواص روغنی خود را داراست.  همین جزغاله ها خوراک شعله ها شوند.  همچون آماسیده شهیدی سوزان، یا مَردُم گُریزی خود سوز، وال به محض گیراندَن، سوخت خود تأمین کرده با پِیکر خویش سوزد.  کاش دودِ خویش هم می سوزاند! زیرا استنشاقِ دود، گرچه نِفرَت اَنگیز، ناگُزیر است، و نه تنها این، باید مدتی در آن سَر کَرد.  بویِ تُندِ ناگفتنی جسد سوزی باخود دارد، نظیر آنچه می تواند در جوار تَلِّ هیمه خاکسِپاری، جا خوش کُنَد.  بوئی چون یَسارِ روز داوری؛ حُجَّت وجود هاویه.

  نیمه شب کوره ها در اوج فعالیت بود.  از لاشه خلاص شده بودیم؛ بادبانها افراشته بود و باد  نو می گِرِفت، موج زن دریا در نهایت ظُلمَت بود.  اما شَرزه شراری که گَهگاه چند شاخه ای از دود زده تنوره ها می خاست و همه بُلَند طناب های بادبان بندی را چون نامی آذر یونانی می فُروخت، تاریکی را می بَلعید.  سوزان کشتی پیش می رفت، پِنداری بیرحمانه مأمور نوعی فِعل کین خواهانه شُدَست.  به همان ترتیب که کشتی های دو دکله مَشحون از قیر و گوگرد آن نیوِ هیدرائی، کاناریس، با خروجِ نیم شبی از بَنادِرِ خویش، با پهن شراع های شعله بِجای بادبان، خود را به پاس ناوهای ترکان زده آذرپیچِ شان می کردند.

  اینک که دریچه را از روی کوره ها برگرفته بودند، گُستَرده گُلخَنی پیشِ شان قَرار گِرِفت.   فراز گلخن، دوزَخی اَشکالِ مُشرِک زوبین زَنان، هَمیشه تون تابان کشتی وال شِکَرد، ایستاده بودند.  اینان با کلان دسته های چنگَگ دار، جِزان توده های پیه را درون جوشان پاتیل ها می انداختند، یا آتش های زیرین را شور می دادند تا وقتی مارسان شعله ها چرخ زنان به بیرون درها می جهیدند تا پاشان گیرَند.  دود در توده های کدر غلت زنان دور می شد.   با هر نوسان سینه و پاشنه کشتی، روغن جوشان هم که بنظر می رسید سراپا تَلاشِ وَرجِستَن به صورتشان باشد، لُمبَر می خورد.   روبروی دَهانه کوره های پیه گدازی، در جانب دورترِ گُشوده تونِ زِشت، چرخ بالابَر قرار داشت.  این چرخ کارِ دریا دیوان می کرد.  نِگَهبانان، وقتی گَرمِ کاری دیگر نبودند، همینجا می لَمیدَند و آنقدر به بَراَفروختگی آتش می نگریستند تا احساس کنند چشم در سرشان سوخته.  اَسمَر سیما شان که اینک چِرک از دود و خوی بود، انبوه ریش ها و وحشیانه سِفیدی متضادِ دندانهایشان، جملگی بطرزی غریب در دَمدَمی رَخشانگری های کوره ها روشَن می شد.  در آن هنگام که ماجراهای  کُفر آمیز خویش را برای یکدیگر نَقل می کردند و قصه های دِهشَت شان با واژگانِ نِشاط بیان می شد؛  در آن حال که خنده های وحشیانه شان بِسانِ شعله های کوره آسمان می شِکافت؛  وقتی که زوبین اندازان در برابرشان عظیم نیزه های چنگال و چَمچه دارِ خویش را بتُندی این سو و آن سو حرکت می دادند؛  در آن حین که باد همچنان زوزه می کشید و دریا می جهید و کشتی غِژغِژکِنان سر زیر آب می کرد و با این حال، سَرسَختانه سرخ دوزخ خویش را بسرعت در ظلمات شب و دریا، دورتر و دورتر می جَهاند؛ و به اِحتِقار عاج در دهان می خائید، و در همه سو شریرانه به اطراف خویش تُف می کرد، آن وقت بود که شتابان پیکواد، با بار وحشیان، آکنده از آتش و جسد سوزان،  و هابِط در آن سیاهیِ تاریکی، همتای مادیِ روحِ تک شیدایِ ناخدایِ خود دیده می شد. 

 آنگاه که سر سُکّانَش بودم و ساعاتی آزگار این حَرّاقه را خاموش در دریا هدایت می کردم چنین بنظرم رسید.  در حالی که در آن فاصله خود در پوشش تاریکی بودم، سرخی، دیوانِگی و هولناکی دیگران را بهتر می دیدم.  مُداوِم منظره اشکالِ شیطانی در برابر دیدگان، که نیمی در دود و نیمی در آتش شادی می کردند، به محض آغاز تسلیم به آن خواب آلودگی مرموز که همیشه در سُکان بانی نیم شبی بر من مُستُولی می شود، سرانجام،  خیالاتی مُشابِه در روحم ایجاد کرد.

  اما، در آن شبِ بِخُصوص چیزی غریب (که تاکنون توصیف ناپذیرمانده) به ذِهنَم رسید.  از آغاز کوتاه چُرتی ایستاده، بشکلی دِهشَتناک از چیزی آگاه شدم که بشدت ناجور بود.  اَهرُم سکان برساخته از استخوان فَکّ که بدان تکیه داده بودم، به پَهلوم  می خورد.؛ پِچ پِچ بادبان ها که تازه آغاز لرز در باد گرفته بودند در گوشم بود؛ گمان می بردم چشمانم باز است؛ نیم آگَه از اینکه انگشتان بر جُفون  گذارده  نابِخود باز تَرِشان کرده ام.  اما؛ با همه این احوال، هیچ قُطب نَما پیشَم نبود تا حَسَبَش رانَم، هر چند بنظر می رسید تنها یک دقیقه از زمانی که زیر نور ثابِت چِراغ پایه قُطب نَما که آنرا روشن می کرد بر کنباص می نگریستم، گذشته است.  جز تیرگی قیرگونی که گهگاه با رَخشِشی سرخ هولناک می شد هیچ چیز بَرابرَم نبود.  مهم تَر از همه، این اِحساس که آن چابُک وسیله شتابان که بر آن ایستاده ام، صرف نظر از ماهیت، همانسان که شتابان از هر اَندَخسواره پشت سر گریزد، راهی هیچ مَلاذ پیشِ رو هم، نیست.  شدید حِسِّ حیرتی، چون مرگ، بر من مستولی شد.   دستانم با تَشَنُبج چَنگ در اَهرُم سُکّان زده بود، هر چند با این تَصَوُّر اَحمقانه که  که دسته سکان، هر جور که بود، به نحوی اَفسون زده معکوس شده.  اندیشیدم، ای خدا! مرا چه می شود؟   بنگر! چگونه در پینکی رو به پاشنه گَشته و پشت به دماغه و قطب نما داشتم.  در یک آن،  روی به عقب کردم، درست به هنگام تا نَگذارَم کشتی بر باد رَوَد و مانع واژگونی بس مُحتَمَلَش شَوَم.  وه که فَراغَت از این شبانه تَوَهُّمِ غیر طبیعی و مُهلِک اِحتِمالِ بادزاد، چه مایه شادمانه و سپاسگزارانه بود!

  هان ای بشر زیاده نَظَر در رویِ آذر مَکُن! هرگز دست بر سکان رویا مبین!  پشت به قطب نما مکن؛ نخستین اشاره  مهار اهرم سکان را بپذیر؛ به آتش صَناعی، بدانگاه که سُرخیش هرچه هست هولناک نماید، اِعتِماد مَکُن.   فردا در طبیعی نور خورشید، گَرَزمان رَخشان خواهَد بود؛ همانان که چون شیاطین در زبانه کِش شَعله ها چشم را خیره می کردند، فردا زیر خُجَسته خورشید زَرّین تابان، یکه چِراغ راستین همه دیگر چراغ ها، نه جُز دُروغ زَن!- در نَقشی بَس متفاوت و دست کم مِهربان تَر جِلوِه کُنَند.

  با این حال خورشید نه غَمبار باطلاق ویرجینیا، نه بَد فرجام اراضی پَستِ کامپانا پیرامونِ رُم، نه فراخ صحرای آفریقا، نه میلیون ها مایل صحاری و احزانِ زیر ماه، نَپوشَد.  خورشید اقیانوس را، که سمت تاریک کره زمین است و دو سِوُّم آنرا تشکیل دهد نپوشاند.  به همین ترتیب، آن انسان فانی که بیش از مِحنَت بِهجَت دارد، نتانِست فربود بود – چه نا فَربود چه خام.  کتاب ها نیز.  فربود ترین همه مردان، مَرد مِحنَت ها بود و صحیح ترین همه کتابها، اَمثالِ سلیمان؛ و سِفرِ جامعه، خوب کوفته پولادِ مِحنَتِ.  "همه یاوه است".  همه.  این عالمِ خودسَر هنوز حِکمَت غیر مسیحی سلیمان را در نیافته.  اما آن که از مارستان و زِندان دوری کُنَد و تند از گورستان گُذَرَد و تَرجیحَش صحبت از اُپِراست تا جَحیم؛ کاوپر، یانگ، پاسکال و روسو، همگی را، مسکین مردانی بیمار خوانَد؛ و در سراسر دورانِ زندگی لاقیدانه به رابله  بعنوان بَس فرزان و بنابراین شاد، تکیه کند؛- مردی نیست که شایسته نِشَست بر سنگ قبرها و شِکَست سبز کَلاشِ نَمگین همراه سلیمانی باشد که به شکلی گیج کننده نادریاب است.

  اما حتی شخص سلیمان گوید، "انسانی که از صراط عقل مُنحرِف شود،" (حتی در حیات) "در جَمع مردگان خواهد ماند".  پس خود را تسلیم آتش مکن، مبادا، نِگونسارَت کُنَد، کُشَدَت، بسان مُدَّتی که مرا کُشت.   حکمتی هست که نِکبَت است؛ اما نکبتی هم هست که شیدایی است.  و در برخی ارواح عقاب کوهستان کَت اِسکیلی است که به یکسان توانست به قَعر ظلمانی ترین ژرف دره ها شیرجه زده و دوباره اوج گیران برون شُده در فضاهای آفتابی نهان گردد.  و حتی اگر همیشه در ژَرف دره پَروازَد، آن دره در کوهستان است؛ نتیجه این که عقاب کوهستان، حتی در نازل ترین شیرجه خود بالاتر از پرندگان فراز هامون است حتی گَر اوج گیرند.