۱۴۰۴ شهریور ۳۱, دوشنبه

متن کامل ترجمه موبی دیک، وال زال هرمان ملویل

 




                                                   موبی دیک

                                 یا

                              وال زال 



                

                    هرمان ملویل            

              مهرداد وحدتی دانشمند

       

 برای ناتانیل هاوثورن 

در ستایش نبوغ او.

















ریشه شناسی

(از مرحوم ناظم مسلول مدرسه ای ابتدائی)

ناظم پژمرده را - هنوز با آن بالاپوش و فکر و جسم و جان فرسوده پیش چشم دارم.  همیشه گرمِ گردگیری واژه نامه¬ها و دستور های خود، با دستمالی غریب که افسوس کنان با همه پرچم¬های رنگارنگ تمام ملل شناخته شده جهان آراسته بود. شیفته گردگیری دستورهای کهنه بود، نوعی یادآور ملایم میرائی خویش.   

"وقتی عهده دار تعلیم دیگران می¬شوی و نام ماهی وال در زبان مادری را به آنان می¬آموزی و از سر غفلت از حرف ایچ/H که تقریبا به تنهائی تمامی معنای جمله را می¬سازد می¬گذری چیزی را تعلیم می¬کنی که حقیقت ندارد."- هَکلوت


    " وال/ویل/whale. ... در سوئدی و دانمارکی هووال/ HVAL.  نام این حیوان از گردی/تدویر یا گردیدن/غلطیدن می¬آید؛ زیرا در دانمارکی/دانسک هووالته HVALT به معنای طاقدار، طاقی شکل است. 

-فرهنگ وبستر

    " وال/whale. ... مستقیم¬تر، از هلندی و آلمانی والن  Wallen؛ والیانWALW-IAN/ آنگلوساکسون ، غلطیدن، مراغه کردن."

-فرهنگ ریچاردسون


کیتوس/قیطُسKETOS/κήτος//، یونانی.

چیتُسِ/CETUS، لاتین.

هول/ WHOEL،آنگلوساکسون.

هووالته/ ،دانمارکی/دانسک.

وال/ WAL، هلندی.

هووال/HWAL، سوئدی.

هوال/WHALE/HVAL، در ایسلندی.

ویل/WHALE، در انگلیسی.

بَلِن/بالِن/BALEINE، در فرانسه.

باینا/BALLENA، اسپانیولی.

پِکی-نئی-نوئی/PEKEE-NUEE-NUEE، در فیجیائی.

پِکی-نئی-نوئی/PEKEE-NUEE-NUEE, ERROMANGOAN در ارومانگائی












 گفتار¬ها(به پایمردی وردست نایب کتابدار).

خواهید دید این وردستِ بینوای معاونِ کتابدار با چه مشقتی به تورق شتابان و ژرفکاویِ کتبِ سلسله¬ای درازدامن از کتابخانه¬های بزرگ و کتابفروشی¬های عالم پرداخته به هر طریق ممکن هرگونه اشاره جسته گریخته به وال در هرسنخ کتاب اعم از دینی و دنیوی را فراهم آورده.  از اینرو نباید، دست کم در همه موارد، پریشان دعاوی این گزیده¬ گفتارها درباره وال را، هرچقدر هم که موثق باشند وَحی مُنزَلِ وال¬شناسی شمرد.  به هیچ روی چنین نیست.  مُختاراتِ اقوالِ کل مولفان باستان و شعرایی که در اینجا آمده تنها از آنرو ارزشمند و مفرح است که نگاهی بس اجمالی به آنچه را بسیاری از ملت¬ها و نسل¬ها، از جمله آنِ خودِ ما، بی¬پروا در مورد لویاتان گفته، اندیشیده، پنداشه و سروده¬اند میسر می¬سازد.

پس بدرود دستیار بی نوای نایب کتابدار که شارحت من باشم.  از حلقه آن بی نوا زردرویان عالمی که هرگز هیچ باده دنیوی گرمشان نکند؛ و نزد آنان حتی شریِ خام شرابِ کهنهِ مردافکن نماید و با این همه، گاه  مشتاق شوی در هم¬صحبتی زردرو بی¬نوائی همرنگ شده اشک شوقی ریخته خاکسارانه با چشمی اشکبار و جامی تهی و غمی که در مجموع خالی از لطف نیست سخن دل فریاد کنی که ای وردستانِ نایب کتابدار درنگ!  چه هرچه بیشتر بهرِ رضای عالم رنج برید اجرتان کمتر! کاش می¬شد پیش پای¬تان کاخ¬های همپتون و تویلری از غیر پردازم!  هان اشک¬ها فروخورید و دل¬ها سرِ شاه دکل نشانید که یارانِ رَفته هفت گنبد رُفته در تهنیت موکبتان جبرائیل و میکائیل و اسرافیلی ِاز درگاه رانده¬اند که دیرگاهی در ناز و نعمت جای خوش داشتند.  اینجا تألیفِ دل¬های شکسته و آنجا نوشانوشِ جام-های سرمد!


گفتار¬ها

"و خدا والهای عظیم آفرید."-سِفر پیدایش.

"لویاتان ردّی می¬گذارد که از پی¬اش رخشد؛ توگوئی دریای ژرف سفیدِخاکستر¬فام است." – سِفرایوب.


"هرآینه خداوند ماهی مهیا کرد تا یونس بلعد." – سِفر یونس.


"و در آن کشتی¬ها ‌روند و آن لویاتان که بجهت بازی در آن آفریده‌ای." – سِفر مزامیر.


"در آن‌ روز خداوند به‌ شمشیرِ سختِ عظیمِ محكمِ خود آن‌ مار تیز رو لِوْیاتان‌ را و آن‌ مار پیچیده‌ لِوْیاتان‌ را سزا خواهد داد و آن‌ اژدها را كه‌ در دریا است‌ خواهد كشت‌." – سِفر اشعیا.


"و هرچه به مغاک دهان این غول افتد جانور، زورَق یا سنگ، ناخواسته در بلع بویناک او فرو غلطیده و در ژرفای بی پایان بطنش نابود خواهد شد." - اخلاق پلوتارک ترجمه فیِلمون هالِند. 


اقیانوس هند بیشترین و بزرگترین ماهی¬های دنیا را پرورش می دهد: از جمله وال ها و گرداب¬هائی موسوم به بالِن که طول بدنشان به درازای زمینی چهار جریبی است." - تاریخ جهان، مشهور به تاریخی طبیعی پلینی، ترجمه فیِلمون هالِند.


هنوز دو روز تمام از سفرمان نگذشته بود که نزدیک برآمدن آفتاب کثیری از وال¬ها و دیگر غول¬های دریا پدیدار شدند.  در میان وال¬ها یکی عظیم بود... و همین گشوده دهان و موج افکن گرداگرد خویش در حالی که آبِ پیشِ رو کف آلود می ساخت عزمِ ما کرد". – ترجمه ویلیام توک از "قصه واقعی" لوسین سميساطی.


"یک هدف سفرش به این کشور هم صید فَظّ/مُرس بود که دندانش عاجی است گرانبها و شماری از آن بهر شاه آورد... بهترین وال¬ها در کشور خودش صید می-شد و طول برخی به پنجاه یارد می¬رسید.  گفت از شش تنی بوده که دو روز شصت وال کشته¬اند." – تقریر اُدِر یا اُکتِر تحریر آلفرد شاه 890 م.


"و در حالی که هر چیز دیگر، چه حیوان چه کشتی وارد مهیب دریای دهان هائل این غول (وال) گردد درجا ناپدید و بلعیده ¬شود، گاو ماهی سیاه در امن و امان در آن ¬آرامد." – میشل دو مونتین - دفاع از ریمون سِبو.


"الفرار، الفرار، لعنت بر من اگر همان لویاتانی نباشد که پیامبر شریف موسی در حیات ایوب صبّار آورده." – رابله.


"جگر این وال قدرِ بار دو گردون بود."- سالنامه استو.


"لویاتان عظیم که دریاها را چون دیگی جوشان کند." – روایت لرد بیکن از مزامیر.


"درباره تنه کوه پیکر وال یا نهنگ قاتل اطلاعات متقنی به ما نرسیده.  بسیار فربه می شوند تا بدان پایه که از یک وال مقادیر باور نکردنی روغن گیرند." – همو.  "تاریخ مرگ و زندگی."


"برای اورام داخلی برتر از عنبر چیزی نیست." – شاه هنری


"بسیار شبیه به وال."- هاملت.


[زخمی] "که حذاقت هیچ پزشک درمانش نیارست مگر بازگشت به آن زخم زننده که با نیزه شیطانی سینه اش شکافته دردی چنین بی امانش داده بود.

چونان وال زخمی که خود را از میان دریا به خشکی اندازد." – ملکه پریان.


"به عظمت وال¬ها که حتی حرکت آرام آن کوه پیکران در صلح و سلم هم می¬تواند خروش اقیانوس به جوش رساند."  - سر ویلیام داوِنانت. دیباچه گاندیبرت.

"بسا که اشخاص بحق در ماهیت عنبر شک کنند چرا که حکیم هوسمانوس در فرهنگ حاصل سی سال از عمر گرانمایه خویش بروشنی ¬گوید، ندانم چیست. – سر تامس براون در باره عنبر و نهنگ عنبر.  نک. خطاهای مبتذل او.


"بسان تالوس اسپنسر و گرز امروزین¬اش

تهدید تخریب است با آن گران دُم¬اش.

...

نیزه هاشان را که در پهلویش تثبیت شده با خود دارد و نمایان بر پشتش باغچه¬ای از زوبین ها." - نبرد جزایر سامر، والر.



"آن لویاتان کبیر که مملکت یا کشور گویند ( در لاتین سیوتاس) به صناعت ساخته ¬شود و همانا انسانی مصنوع را ماند." –جمله آغازین لویاتان تامس هابز.


"مانسولیِ نادان چنان  نجویده قورت داد که گوئی خَسی در کام وال است." – سیر و سلوک زائر.


"آن جانور دریائی

لویاتان، که خداوند از همه دیگر مخلوقانش بزرگ¬تر آفرید تا در دریاها شنا کند." – بهشت گمشده. 


- "آنک لویاتان،

عظیم ترین موجود زنده در اعماق دریا در شنا یا خواب خود را همچون دماغه¬ای می گستراند، چونان زمینی روان که دریا را از آب¬شُش مکیده و در بازدم فواره زند."- همان.


"وال¬های عظیم که در دریای آب شنا می¬کنند و دریائی از روغن در اندرونشان شناور است."  فولر، مومن و ملحد. 


"لویاتان عظیم  مترصد صید

چسبیده به پشت دماغه جای گیرد

و گمگشته بچه ماهی¬ها میان آرواره¬هایش

هیچ بختی جز فرو شدن ندارند." – سال معجزه ها، درایدن.


"تا پیکر وال چسبیده به پاشنه کشتی شناور است سر از تنش برداشته با زورَق تا حد امکان نزدیک ساحل می کشند اما در عمق دوازده سیزده پائی به گِل ¬نشیند." – ده سفر تامس اِج به اسپیتزبرگن، در پورچِس.


"در راه بسی نهنگ دیدند که در اقیانوس سیر و گشت زده لاقیدانه آب را از مجاری و منافذی که طبیعت در شانه¬ هاشان قرار داده فواره می¬زدند." - سفرهای آسیا و آفریقای سِر تامس هربرت.  مجموعه جان هریس.


"در اینجا به چنان خیل عظیمی از نهنگ برخوردند که بناچار با احتیاط فراوان پیش رفتند مبادا کشتی زیرشان گیرد." – ششمین سفر دور دنیای شاوتن.


"با برخاستن باد شمال غربی در کشتی یونس در شکم وال از اِلب ، بادبان کشیدیم...بعضی گویند وال دهان گشودن نیارست که افسانه¬ای بیش نیست.  بارها فراز دکل روند تا وال بینند زیرا یک دوکات حق الزحمه نخستین کسی است که والی یابد ... گفتند نزدیک شتلند والی گرفته بودند با بیش از یک بشکه شاه ماهی در شکم ...یکی از زوبین اندازان گفت یکبار در اسپیتزبرگن والی یکسره زال گرفتند." – سفری به گرین لند، 1671 م.، مجموعه جان هریس. 


"چند وال به این ساحل (فایف) آمده¬اند.  بسال 1652 والی بی دندان به طول هشتاد پا به ساحل آمد (که گفته شد) سوای روغن فراوان پنج هاندِرِدوِیت صفحه شانه¬ای بدست داد و آرواره¬هایش را دروازه باغ پیتفرن کرده اند." – فایف و کینروس سیبالد. 


"با خود قرار گذاشته¬ام ببینم توان کشتن این نهنگ عنبر را دارم زیرا هیچگاه نشنیده ام کسی چنین نهنگی کشته باشد، بسکه فِرز و شَرزِه است." –نامه ریچارد استراتفورد از برمودا،  PHIL. TRANS. A.D. 1668. [کذا در متن!  هیچ مرجعی یافت نشد].


"وال¬های دریا گوش بفرمان خدا." کتاب درسی قرائت ابتدائی نیوانگلند.


"همچنین کثیری وال های عظیم دیدیم که تا بدان پایه که می¬توان گفت شمار وال-های دریاهای جنوب صد برابر وال¬های دریاهایِ شمال کشور ماست." – سفر دور دنیای ناخدا کولی، 1729 م.

"و وال غالبا چنان گَنده نَفَس است که مشاعر مختل کند." – سفر جنوب امریکا، فرانسیسکو دِ لویِا. 


"امر خطیر حفاظت از زیردامنی را

به پنجاه گزیده پریِ برجسته  سپاریم 

بسا موارد که حصار هفت لا هم چاره ساز نبوده

هرچند زره وار تنگاتنگ و جوشن گون با دنده نهنگ."  هتک ُطرِّه،. 


"در قیاسِ سترگی ناچیزند جانوران خشکی برابر آنها که در اعماق دریاها زیند.  بیگمان وال کلان¬ترینِ آفریدگان است." – گلداسمیت، تاریخ طبیعی. 


"گر قصه خُرد ماهیان نویسی بکوش وال سان دَم زنند." [توصیه] گلداسمیت به جانسون. 


"بعد از ظهر چیزی دیدیم که گمان می¬رفت صخره باشد و نهنگی از کار درآمد که برخی آسیائی¬ها کشته به ساحل می¬کشیدند.  گوئی می کوشند پشت وال پنهان شوند تا از دید ما پنهان مانند." – سفرهای کوک. 


"کمتر خطر حمله به وال¬های بزرگ¬تر می¬کنند.  از برخی نهنگ¬ها بشدت می-ترسند و در زورَق¬هاشان سرگین، سنگ آهک، چوبِ سرو کوهی و برخی اقلام مشابه دیگر حمل می¬کنند تا آنها را ترسانده نگذارند زیاد نزدیک شوند." – نامه¬های اونو فون ترویل در مورد سفر بنکس و سولاندر به آیسلند در سال 1772.


"نهنگ عنبری که نانتوکتی ها یافتند جانوری است شرزه و پر جنب و جوش که گرفتنش مستلزم مهارت و شجاعت صیاد است." - عریضه تامس جفرسون در مورد وال به وزیر فرانسه در 1778.


"و استدعا دارم عالیجناب بفرمایند چه چیز در جهان با آن برابر است؟" – اشاره ادموند برک به صید نهنگ نانتوکت در پارلمان انگلستان."


"اسپانیا- والی عظیم به سواحل اروپا افکنده شد." –ادموند برک. (جائی).


"بخش دهم درآمد عادی شاه که گفته می¬شود بخاطر پاسداری و حفاظت دریاها در برابر راهزنان و دریازنان به وی تعلق می¬گیرد حق موسوم به ماهی سلطنتی است که همانا عبارت است حصه او از وال و ماهی خاویار.  تمامی این ماهیان چه به ساحل افتند یا نزدیک ساحل صید شوند از آنِ شاهند." – بلاکستون. 


"دیری نمی¬کشد که خدمه کشتار از سر گیرند:

رادموند به دقت فولاد خاردار بالاسر گرفته و هر نوبت فرود آورد" – کشتی شکستگی،  فالکونر.


"سقف¬ها، گنبدها و برج¬های رخشان

 در نور خمپاره¬های پرتابی به آسمان 

تا دمی آذر از  گنبد فلک آویزند


آب نیز هم چشم آسمان 

از روزن وال به آسمان جهد

نمایش سرورِ خشن خویش را." کاوپر، چامه دیدار ملکه از لندن.


"با یک ضربه ده تا پانزده گالن خون با سرعت فراوان فواره زند." – شرح جان هانتر از قصابی وال (والی کوچک).


"آئورت وال از شاه لوله آبرسانی پل لندن قطورتر است و سرعت و شدت آبش در قیاس با خونی که که از قلب وال فواره ¬زند کمتر." – از یزدان شناسی پیلی.


"وال پستانداری است فاقد پاهای خلفی." –بارون کوویه. 


"در 40 درجه جنوبی نهنگ عنبر رویت شد اما تا اول ماه می چیزی نگرفتیم زیرا در سطح دریا مالامالِ نهنگ بود." –کولنِت، سفر به قصد توسعه صید نهنگ عنبر.


"در عنصر آزاد زیر پایم شنا می¬کردند،

ماهیانی از همه رنگ و شکل و صنف به شکلی وصف ناپذیر که دریانوردان هیچگاه ندیده بودند

در شیرجه، بازی، تعقیب¬وگریز و نبرد لاقیدانه تاب می¬خوردند؛

از لویاتان مهیب گرفته تا میلیون¬ها ماهی که حشره وار در هر موج حرکت می-کردند،

در خیل¬هائی عظیم که چونان جزایری شناور 

با هدایت غریزه¬ای مرموز در آن پهنه وحشی و بی نشان حرکت می¬کردند،

هرچند از همه سو دشمنانی پرخور، وال و کوسه و غول های دریا با شمشیر، اره، شاخ¬های پیچ در پیچ یا نیش¬های قلابدارِ کله یا آرواره خود بدانها حمله می¬کردند."- مونتگُمری، سرود عالم پیش از طوفان نوح.


"اِیو! تسبیح گوی! اِیو! بخوان.

در نعت سرورِ کشور ماهیان

نهنگی زورمندتر از او در پهنه اطلس نیست،

و هیچ ماهی فربه¬تر از او گرد دریای قطبی نَفیریده."- از چامه پیروزی وال چارلز لمب.


"در سال 1690 گروهی سر تپه¬ای بلند به تماشای وال¬هائی ایستاده بودند که فواره زنان بازی می¬کردند و در آن وقت بود که یکی از آن جمعیت در اشاره به دریا گفت آنجا چمنزار سبز و خرمی است که نبیره¬های ما برای کسب معاش بدان خواهند رفت."-تاریخ نانتوکت، اوبد میسی.


"کلبه ای برای سوزان  و خود ساخته با افراخت استخوان¬های فک نهنگ طاقی به سبک گوتیک برافراشتم." –هاوثورن، قصه های دوبار گفته شده.


"زن آمده بود سفارش ساخت یادبودی برای نخستین عشق خود دهد که بیش از چهل سال پیش والی در اقیانوس آرام کشته بودش." –همان.


"تام پاسخ داد، خیر قربان این هونهنگ است".  "فواره¬اش را دیدم.  جفتی فواره زد به دلفریبی توسه¬ای که هر نصرانی آرزوی دیدنش دارد.  براستی که انباری است از روغن!" – راهنما، کوپر.


"روزنامه¬ها را آوردند و در برلین گَزت خواندیم در آنجا وال¬ها را روی صحنه معرفی کرده¬اند."  گفتگو¬های اِکِرمان با گوته.


" خدای من!  آقای چیس چه شده؟"  پاسخ دادم وال خُردمان کرد." –"روایت غرق کشتی وال¬گیری اِسِکس نانتوکت که نهنگ عنبر بزرگی در اقیانوس آرام بدان کوبید و سرانجام غرق شد." نگارش اُون چیس نانتوکتی نایب اول کشتی مذکور.  نیویورک، 1821.


"شبی ملاحی میان طناب¬های حائل دکل نشسته بود

و نسیم، سبکبال در ترنم

همراه پرتو ضعیف ماه، گه رخشان و گاه تیره 

گوئی در پی والی فیران به دریا

فسفر رخشد." –الیزابت اوک اسمیت. 


"طول طنابی که از¬ زورَق¬های درگیر صید این تک وال کشیده شد سر به 10.440یارد، حدود شش میل می¬زد...


 گاه وال دم عظیم خود بیرون از آب تکان می¬دهد و صدای شلاق وارش تا سه چهار میل دور تر بگوش رسد." –اسکورزبی 


"نهنگ عنبر شرزه از درد حملات تازه چند غلط ¬زند؛ سر سُتُرگ خود بالا ¬برد و با آرواره¬هائی فراخ¬گشوده به هرچه در اطراف بیند ضربه ¬زند، با سر به زورَق ها کوبد تا شتابان به جلو پرتاب و گاه بکلی نابود ¬شوند... شگفتا که از بررسی حیوانی چون نهنگ عنبر با عاداتی چنین جالب و ارزش تجاری چنین والا یکسره غفلت شده و کمترین کنجکاوی را میان این همه ناظران و بسیاری افراد قابل بر انگیخته؛ کسانی که در سال¬های اخیر بیشترین و راحت¬ترین فرصت¬ مطالعه رفتارهایش را داشته¬اند."- تاریخ نهنگ عنبر تامس بیل، 1839.


"کاشالو" (نهنگ عنبر، حوت) "نه تنها با داشتن اسلحه مهیب در سر و دم خویش مجهز تر از هونهنگ یا وال گروئنلندی است بلکه غالبا تمایل خود به استفاده تهاجمی از آن را به شیوه ای استادانه و همزمان شریرانه نشان می¬دهد و از همینرو حمله به آن خطرناک¬تر از نبرد با هر گونه دیگر از قبیله وال¬ها باشد." - سفر وال¬گیری دور دنیا، فردریک دبل بِنِت، 1840. 


"13 اکتبر از فراز دکل فریاد آمد "آنجا فواره می¬زند."

"کاپیتان پرسید "فاصله؟" 

"سه درجه مخالف جهت باد قربان."

"سکان را بچرخان بالا! ثابت نگاه دار!"

"ثابت، قربان."

"آهای نوک دکل!  حالا هم نهنگه رو می¬بینی؟"

"بله بله قربان! گروهی نهنگ¬ عنبر! آنجا فواره می¬زند!  آنجا از آب بیرون می-جهد!"

"علامت بده!  هر بار علامت بده!"

"بله بله قربان! آنجا فواره می¬زند!  آنجا-جا-جا فواره می¬زند-می زن-ن-ن-ند!"

"فاصله؟"

"دو میل و نیم."  

"ای صاعقه!  به این نزدیکی!  همه ملاحان را خبر کن!" - شرح جان راس براون از یک سفر والگیری، 1846.


"کشتی والگیری گلوب که اعمال دهشتناکی که قصد شرحشان را داریم در آن روی داد از جزیره نانتوکت بود." – روایت شورش گلوب از لی و هوسی که از آن حادثه جان بدر بردند، 1828 م


"یکبار وقتی والی که زخمی کرده بود تعقیبش کرد مدتی کوشید با زوبین حمله را دفع کند اما سرانجام آن دیو شرزه به زورَق زد و او و رفقایش تنها از آنرو جان بدر بردند که وقتی حمله را ناگزیر دیدند در آب پریدند." –روزنامه خاطرات سفرهای برّی و بحری تایرمن و بنت. 


آقای وبستر: "خود نانتوکت بخشی بسیار جالب و منحصر بفرد از منافع ملی است، با حدود هشت نه هزار صیاد که روزگار به دریا گذراند و با دلیرانه ترین سخت کوشی پایدار سالانه بر ثروت ملی فزایند." – گزارش دَنیِل وبستر در سنای امریکا در درخواست احداث موج شکنی برای نانتوکت، 1828.


"وال یکراست رویش افتاد و بسا که درجا کشته باشدش." – وال و وال¬گیران، یا ماجراهای والگیر و سرگذشت وال، تألیف در سفر بازگشت کشتی والگیری کمودور پِرِبل.  پدر روحانی هنری تی. چیور. 


ساموئل پاسخ داد "گر حتی یک لحظه اون صدای لعنتی¬ات در آد می¬فرستمت به درک."  - زندگی ساموئل کامستاک (شورشی) نگارش برادرش ویلیام کامستاک.  روایت دیگری از شورش کشتی والگیری گلوب.


"گرچه هدف اصلی سفرهای هلندیان و انگلیسیان به اقیانوس شمالگان، امکان-سنجی یافتن گذرگاهی به هند، برآورده نشد محل¬های تجمع وال¬ها را یافتند." – فرهنگ تجاری مک کولاک.


"این امور دوسویه¬اند؛ توپ در بازگشت به زمین می¬خورد تا دوباره به جلو پرد؛ حالا که محل تجمع وال¬ها معلوم شده بنظر می¬رسد والگیران تصادفا به سرنخ های تازه ای بسوی همان گذرگاه مرموز شمال غربی رسیده باشند."  - ازچیزی منتشر نشده.


"محال است در اقیانوس به کشتی والگیری برخورید و از ظاهر کوچک¬اش حیرت نکنید.  این نوع کشتی¬ها با بادبادن¬هائی به نسبت جمع شده و دیده بان¬هایی سر دکل که حریصانه پهنه وسیع اطراف خویش را رصد می کنند حال و هوائی بکلی متفاوت با کشتی¬های سفر عادی دارند." –جریانات آبی و والگیری. سفر اکتشافی ایالات متحده 1838–1842.  


"احتمالا عابران حومه لندن و جاهای دیگر یاد دارند منظره سترگ استخوان¬های خمیده راست افراخته بهر ساخت طاق دروازه ها یا مدخل شاه نشین¬ها را و اینکه احتمالا شنیده بودند دنده وال اند." –قصه های مسافر والگیر در اقیانوس شمالگان .


"تا زورَق¬ها از تعقیب نهنگ¬ها باز نگشتند سفیدها درنیافتند کشتی شان به تصرف وحشیانی در آمده که بعنوان خدمه به آنان پیوسته بودند." –خبر تصرف و بازپس گیری کشتی وال گیری هوبوماک در روزنامه.

"همه خوب می دانند انگشت شمارند خدمه کشتی های والگیری (امریکائی) که با همان کشتی که رفتند برگردند." –سفر با کشتی وال گیری.


"ناگهان توده ای عظیم از از آب بیرون زده راست قامت افراشت. خودِ وال بود" –میریام کافین یا وال گیر.


"بیگمان وال نیزه خورده؛ اما تصور کن چگونه توان تنها با بستن طنابی به انتهای دم از پس کره زورمند رام نشده ای بر آمد." – فصلی در وال گیری، مجموعه ای از داستان های مجلات.


"یکبار جفتی از این غول¬ها (وال¬ها) را دیدم که احتمالا نر و لاس بودند و در فاصله یک سنگ انداز از ساحل (سرزمین آتش) که غانی با شاخه هایش بر آن سایه افکنده بود آرام پی هم شنا می کردند." – سفر دریائی یک طبیعت¬شناس، داروین. 


نایب ناخدا که با یک گردش سر آرواره¬های گشوده نهنگ عنبری بس کلان به سمت دماغه زورَق را دید که آنرا به نابودی آنی تهدید می کند فریاد کشید"همه بجُنبید!"، "برای نجات جانتان، همه بجُنبید!" – وارتون وال کُش


"پس شاد باشید فرزندان و بی هراس،

وقتی زوبین انداز دلیر به وال می زند." – چامه نانتوکت.


"وه وه ای نادره وال کهن در قلب باد و طوفان، 

که هماره در خانه ات اقیانوس، جائی که حق با قوی است

غولی غالب خواهی ماند و خداوندِریای بیکران." – سرود وال. 




















فصل اول


اشباح شوم

اسماعیلم خوانید.  چند سال پیش (مهم نیست دقیقا چند سال) در حالی که کم پول یا بی پول بودم و هیچ چیز خاصی در ساحل نبود که به شوقم آرد با خود گفتم مدتی دریانوردی کرده بخش دریائی جهان را ببینم.  این شیوه¬ام برای دفع سودا و تنظیم گردش خون است.  هروقت حس می کنم تلخ کامم، هروقت هوای روحم همچون ماه نوامبر بارانی و مرطوب است؛ هروقت ببینم ناخواسته جلوی انبار های تابوت درنگ می کنم، و به هر تشییعی بر می خورم به انتهای صف مشایعین می پیوندم، و بویژه در مواقعی که افسردگی چنان بر من چیره می¬شود که اصول اخلاقی قوی باید تا مانع شود با قصد قبلی به خیابان رفته عمدا با مردم نزاع کنم می بینم وقت آن است هر چه زود تر به دریا زنم.  این است جایگزین من برای پیشتو و گلوله. کاتو با جلوه¬ای فلسفی خود را روی شمشیرش می¬اندازد و من بی سر و صدا سوار کشتی می¬شوم و هیچ شگفتی در این نیست.  همه مردان، گر بدانند، صرفنظر از جایگاهی که دارند، گهگاه احساسی قریب به آنچه نسبت به اقیانوس دارم در خود می پرورند.

    آنَک شهر جزیره¬ای مانهاتوز محاط در کمربندی از اسکله¬ها، همچون جزایر هند [غربی] در محاصره صخره‌های مرجانی- که تجارت دریائی همچون امواج در میانش گرفته.  همه خیابان¬ها، چپ یا راست، به دریا می رسد.  نهایت ِمرکز شهر بَتِری است، جائی که آن موج¬شکن رفیع با موج¬ها شسته و با باد¬های خوشی که چند ساعت پیش خشکی در دیدشان نبود خنک می شود.  خیل مردمی نگر که به نظاره آب ایستاده¬اند.

    عصر شنبه¬ای آرام گشتی گِرد شهر زن.  از کورلیرز هوک به کونتیس اسلِپ، و از آنجا از طریق وایتهال به سمت شمال. چه می بینی؟  نظاره گران اقیانوس که چون نگهبانانی خاموش گرداگر شهر مستقر شده اند، هزاران انسان میخکوبِ خیال¬اندیشی اقیانوسی.  برخی تکیه داده به تیرهای چوبی و بعضی نشسته سرِ اسکله؛ شماری از فراز نرده دماغه کشتی¬های چینی و گروهی از بالای بادبان¬بندی کشتی¬ها، تو گوئی مایلند چشم¬چرانی دریا کنند. اما اینان همه مردان خشکی اند که روزهای هفته را به توفال¬کوبی و گچ¬کاری گذرانده یا پشت پیشخوان¬ها، میز کار یا تحریر بوده¬اند.  پس علت چیست؟  مرغزارها ناپدید شده اند؟  اینجا چه می کنند؟

    اما بنگرید!  فوج¬های بیشتری از راه رسیده یکراست سوی آب می¬روند تو گوئی قصد شیرجه دارند.  شگفتا!  هیچ چیز جز رسیدن به آخرین حد خشکی راضی شان نمی کند؛ هرزه¬گردی در سایه¬سار دور از بادِ انبارهای آنجا کفاف نکند.  نه.  باید تا حدی که بدون افتادن در آب میسر است بدان نزدیک شوند.  و چندین میل، در واقع چندین فرسنگ از این نظاره کنندگان آب صف بسته¬اند.  گرچه همه این خشکی¬نشینان از نقاطی دور از دریا، از کوی و برزن، خیابان های کوچک و بزرگ، شمال و شرق و جنوب و غرب می¬آیند اینجا بهم پیوندند.  به من بگوئید آیا خاصیت مغناطیسی عقربه قطب¬نمای آن ¬همه کشتی است که جذب ساحلشان ¬کند؟ 

    دو¬دیگر.  فرض کن بیرون شهر در ارتفاعاتی باشی که دریاچه¬هائی دارد.  هر مسیری که پسندی پیش گیر و از هر ده مرتبه نُه بار به دره¬ای می¬رسی کنارِ کولاب نهری.  سِحری در آب است.  بگذار گیج ترین افراد در ژرف ترین رویا-های خود غرق شود-بر پایش کن و راهش انداز و قطعا سوی آبت بَرَد، گر آبی در آن سرزمین باشد.  گر اتفاق را در صحرای بزرگ امریکا لب تشنه شدی و استاد مابعد الطبیعه در کاروان بود این آزمایش را انجام بده.  آری، همانطور که همه می دانند آب و مراقبه پیوند ابدی دارند.  

    اما یک نقاش داریم.  می خواهد رویائی ترین، پُرسایه¬ترین، آرام ترین، تعالی بخش ترین منظره خیال¬پرورانه در کل دره رود ساکو را بکشد. مهم ترین اجزائی که در این پرده کار گیرد کدامند؟  آنجا درختانش قرار دارند، هریک با تنه¬ای تهی، تو گوئی با راهبی یا مصلوبی در دل؛ و اینجا مرغزارش آرمیده و آنجا رمه اش غنوده؛ و از دودکش کلبه آن طرف دودی مخمور بر¬آید.  در دل جنگلِ دور راهی است پیچ¬در¬پیچ و گیج¬کننده که به خط¬الرأس¬های متداخل کوه¬های غوطه¬ور در نیلی تپه¬ها منتهی می¬شوند.  اما این پرده با همه سحر¬انگیزی، با اینکه این درخت کاج فغان خویش چون برگ درختان بر سر این شبان ریزد همه بیهوده است مگر اینکه شبان را چشم دوخته به نهر جادوئی مقابلش نمایش داده باشد.  در ماه ژوئن به مرغزارها رو وقتی که فرسنگ¬ها فرسنگ تا زانو در میان سوسن¬های بلند به سختی راه می روی کدام افسون را کم دارد؟-آب- در آنجا یک قطره آب هم نیست!  گر نیاگارا آبشاری از ماسه بود حاضر می شدی برای دیدنش هزاران مایل سفر کنی؟  چرا شاعر تنگدست تنسی به محض دریافت غیر مترقبه دو مشت نقره در اندیشه می شود بهتر است بالاپوشی را بخرد که متأسفانه سخت بدان نیاز دارد یا پول خود صرف سفر پیاده به ساحل راک اوی کند؟  چگونه است که تقریبا همه پسر¬های تندرست قوی که روحی سالم و نیرومند دارند در مقطعی هوای رفتن دریا کنند؟  چرا وقتی به نخستین سفر دریائی رفتید و اول بار که گفتند خود و کشتی¬تان دیگر از خشکی دیده نمی شوید به چنان اهتزازی عارفانه فتادید؟  چرا ایرانیان باستان دریا را مقدس می¬شمردند؟  از چه رو یونانیان ب خدائی جداگانه اش داده برادر ژوپیترش ساختند؟  بیگمان این همه را معناست.   ژرف¬تر از این قصه نارسیسوس که چون نیارست تصویر نرم آزار¬دهنده چشمه را دریابد به آب زد و جان باخت.  اما همین تصویر را خود ما هم در رودها و اقیانوس ها ¬بینیم.  تصویرِ سرابِ نادریاب زندگی و کلید فهم کل آن.  

    درواقع منظور از اینکه عادت دارم هروقت چشمانم رو به تاری می رود و آغاز افراط در توجه به شُش¬ها ¬کنم به دریا زنم منظور بحر¬پیمائی در جایگاه مسافر نیست.  زیرا سفر دریائی را چنته¬ای باید و تهی چنته نه لتّه¬ای بیش.  از این گذشته به مسافر دریازده-کج¬خلق-بی¬خوابِ شبانه- شده رویهم¬رفته خیلی خوش نمی گذرد؛-نه، هیچگاه بعنوان مسافر نمی¬روم و گرچه کم دریانوردی نیستم هیچگاه بعنوان دریاسالار و ناخدا یا آشپز هم سفر نمی کنم.  شکوه و منزلت این مناصب ارزانی دوستداران.  به سهم خود از کارهایِ تمامی مشقات، رنج ها و محنت های محترم و آبرومندانه، هرچه باشد، متنفرم.  همین بس که شهریار خود باشم بدون مسئولیت کشتی، بارک، بریگ، شونر و جز آن.  اما در مورد سفر در جایگاه آشپز،-گرچه اذعان دارم این کار را فخری چشمگیر است و آشپز در کشتی نوعی صاحب منصب- به هر ترتیب طوری شده که هیچگاه فکر بریان کردن ماکیانی را به مخیله خود راه نداده¬ام؛-هرچند وقتی بریان شده یکنواخت کره مالیده شده و درست نمک فلفل زده شده باشد هیچکس با احترام تر از من، البت نه در حد تقدیس، از ماکیان بریان نخواهد گفت.  از عشق بت¬پرستانه مصریان باستان به ابو منجل کباب و اسب آبی بریان است که مومیائی¬های این موجودات را در تنورستان¬های عظیمشان، اهرام، می بینید. 

    نه، وقتی دریا می¬روم در جایگاه جاشوی ساده است، درست جلوی دکل یکراست سرازیرِ خوابگاه جاشوان زیر سینه¬گاه می¬شوم یا عازم نوک شاه¬دکل.  درست که چپ و راست فرمانم داه و وادارم می کنند چون ملخ در مرغزار تابستان از این دکل به آن یکی وَرجَهَم.  و در آغاز بس ناخوشایند است.  این امر و نهی زخمه بر عزت است بویژه وقتی از خاندان قدیمی و ریشه¬دار کشور چون ون رَنسلیِر، رَندالف یا هاردیکانیوتس باشی.  و از همه مهم¬تر اینکه درست پیش از دست¬آغشتن به قیر در مقام مدیر مدرسه روستائی فرمان رانده تنومند ترین پسرها را واداشته باشی هیبت¬ات نهند.  بیگمان این استحاله از مدیر مدرسه به ملاح نه کاری است خرد و مستلزم رسیدن به لُبِّ لباب فلسفه سنکا و دیگر رواقیون تا توانی خندان تاب آری.  اما حتی این هم در گذر زمان از میان خیزد.  

    چه شود گر آن ناخدای عبوس بد¬قِلِق فرمانم دهد جاروئی گرفته سراسر عرشه روبم؟  این تنازل شأن در ترازوی کتاب مقدس به چه ارزد؟  گمان بری اطاعتِ درجا، دربست و محترمانه فرمان آن ناخدای عبوس بد¬قِلِق در آن مورد خاص از ارج و قربم نزد فرشته مقرب جبرئیل کاهد؟  بگوئید تا بدانم کدامین کس برده نیست؟  خوب، پس گرچه ناخدا¬های پیر چپ و راست فرمانم دهند، با آن همه سقلمه و مشت، رضایم در اینکه دانم اشکالی در این نیست و به طرق مختلف ولی مشابه - زمینی یا آسمانی- خدمت همه رسیده اند و از این طریق سقلمه جهانگیر دست به دست به همگان می رسد و آحاد مردم باید شانه¬های یکدیگر مالیده خشنود باشند.   

    سه¬دیگر، از¬آنرو بعنوان جاشو به دریا می روم که پرداخت اجرت زحماتم برایشان منطقی شود در حالی که نشنیده¬ام هیچگاه پشیزی به مسافری پرداخته باشند.  بر¬عکس این مسافرانند که باید پرداخت کنند.  و بین پرداخت و دریافت یک دنیا فرق است.  احتمالا عمل پرداخت ناخوشایند ترین بلائی است که آن دو دزد باغ سرمان آورده اند.  پرداخت پول به شخص،- چه چیز قابل مقایسه با آن است!  نظر به اینکه بِجِد معتقدیم پول عامل تمامی شرور عالم است و پولدار را  به هیچ روی راهی به بهشت نیست کار محترمانه¬ای که شخص بابتش پول می گیرد حیرت¬آور است.  دریغ که با چه شادمانی تن به تباهی سپاریم!

    ختم کلام اینکه، بخاطر هوای پاک سینه¬گاه و ممارستی مفید همیشه بعنوان جاشو به دریا روم.  زیرا برسم دنیا بادهای مخالف بسی بیش از بادهائی مساعد است (البت در صورتی که هیچگاه پند فیثاغورس پشت گوش نیندازید) و از همین رو بیشتر هوائی که دریاسالار روی عرشه عقبی استشاق می کند هوای دست دوم جاشوان مستقر در سینه¬گاه کشتی است.  فکر می کند نخستین کسی است که هوای تازه استنشاق می کند در حالیکه چنین نیست.  به همین ترتیب عوامند که در بسیاری امور رهبران خود را هدایت می کنند در عین اینکه رهبران چنین گمانی ندارند.  اما اینکه منی که چندین بار بعنوان جاشوی کشتی تجاری هوای دریا را استنشاق کرده بودم از چه روی فکر سفر با کشتی والگیری بسرم زد؛ این باید کار مامور مخفی الهگان تقدیر باشد که پیوسته مرا زیر نظر داشته پنهانی تعقیبم ¬کند و به شکلی توضیح ناپذیر بر من تأثیر گذارد-اوست  که می تواند بهتر از هر کس دیگر علت را توضیح دهد.  و بی¬گمان رفتنم به این سفر والگیری بخشی از برنامه کلان مشیت الهی را تشکیل می¬داد که از مدت ها پیش تنظیم شده بود.  این سفر به شکل نوعی میان پرده و تک¬نوازی کوتاه میان اجراهای بزرگ اتفاق افتاد.  گمانم اعلان برنامه نمایش چیزی مانند این بوده:

          "مبارزه بزرگ انتخاب ریاست جمهوری امریکا"

                      "سفر والگیری اسماعیل نامی"  

                   "جنگ خونین در افغانستان."


     گرچه نمی توانم بگویم دقیقا چرا آن صحنه گردان¬ها، الهگان تقدیر، مرا برای این نقش کم مقدار در سفر والگیری برگزیدند در حالی که نقش های باشکوه تراژدی های عالی و نقش های کوتاه و آسان در کمدی های آقا¬منشانه و نقش های بذله¬گویانه نمایش های فکاهی به دیگران داده شد-هرچند نمی توانم علت دقیق را بگویم اینک که مجموعه شرایط را بخاطر می آورم  بنظرم می توانم مختصر نگاهی بیاندازم به انگیزه ها و محرک هائی که با حیله‌گری و با لباس مبدل‌های مختلف به من ارائه شد، و مرا وادار کرد تا نقشی را که انجام دادم، اجرا کنم، سوای اینکه با این خیال خام فریبم دادند که انتخابی زاده اراده آزاد و قضاوت عادلانه و بری از تبعیضِ خودم است.

 

    مهم¬تراز همه فکر خود وال سُتُرگ بکلی ذهنم را اشغال کرده بود.  چنین غول مهیب و مرموز تمام کنجکاوم می کرد.  دلیل بعدی خروشان دریاهای دوری که تنه جزیره¬گون خود در آن¬ها سیر می¬داد؛ خطرات بی¬نام و وصف¬ناپذیر وال؛ اینها و تمام شگفتی های هزاران دیدنی و شنیدنی موجود در پاتاگونیا کمک کرد به این آرزو میل کنم. شاید اینگونه امور محرک دیگران نباشد اما همیشه در عذابِ خارخار چیز¬های دورم.  عاشق سیر دریاهای ممنوعه¬ و فرود در سواحل بدوی.  بدور از نادیدن خوبی¬ها بسرعت رذل¬ها را تشخیص می دهم و با این همه- گر بگذارندم- با آنها هم محشور خواهم ماندچرا که خیر¬الامور دوستی با تمام سکنه هر آنجائی است که منزل کنی.

بدین دلائل پذیرای سفر والگیری شدم؛ کلان دریچه¬های سیل¬بند عالم عجائب باز شد و در پی افکار دیوانه¬واری که بدین هدف متمایلم کرد صف¬های بی پایان نهنگ¬ها¬ دو به دو در اعماق روحم شناور شدند و در میان این همه شبحی بُرنُس پوش چونان تلی از برف سر به فلک کشیده.   


                    

















فصل دوم


تمچه

    یکی دو پیرهن درون تمچه کهنه تپانده زیر بغل زده عازم دماغه هورن و اقیانوس آرام شدم.  نیک شهرِ مانهاتوز را پشت سر گذاشته سرِ ¬وقت به نیو¬بدفورد رسیدم.  شنبه ¬شبی در دسامبر.  با افسوس فراوان دریافتم پَکت کوچکی که به نانتوکت می رود پیش از رسیدنم بادبان کشیده و تا روز دوشنبه هیچ راه دیگری برای رفتن بدانجا نیست. 

   گرچه بیشتر داوطلبان جوانِ رنج¬ها و مکافات های والگیری در همین نیوبدفورد بیتوته می¬کنند تا از آنجا لنگر کشند باید بگویم من یکی چنین فکری بسر نداشتم.  زیرا عزم جزم کرده بودم جز با کشتی ناتوکتی نروم زیرا چیزی فاخر و سرزنده در باره آن نامی جزیره دیرین هست که به شکلی اعجاب ¬بر¬انگیز شادم ¬کند.  از-این¬گذشته گرچه اخیرا نیو¬بد¬فورد تدریجأ کسب و کار والگیری را به انحصار خود درآورده و مسکین نانتوکت نام¬آورِ دیرین بسی از آن عقب مانده باز هم نانتوکت بر آن فضل تقدم دارد و در حکم صور است برای کارتاژ؛ همانجا که نخستین نهنگ مرده تاریخ امریکا به ساحل افتاد.  آیا جز از نانتوکت بود که آن والگیران اولیه، مردان سرخپوست، برای نخستین بار در زورَق¬های باریک و کشیده خویش به تعقیب لویاتان پرداختند؟  همینطور آیا جز از نانتوکت بود که که گویند نخستین خردک اِسلوپ ماجراجو با بار قلوه¬سنگ وارداتی بادبان کشید تا به سمت وال انداخته فاصله مناسب زوبین اندازی از روی تیرک دماغه به سمت وال را تعین کنند؟

    حال که ناچار بودم پیش از کشتی¬نشینی بسوی بندرِ مقصد شبانه روزی بالای شبی دیگر در نیو¬بد¬فورد بمانم بفکر افتادم در این مدت خور و خُسبَم کجا تواند بود.  شبی بس غریب، نه، ظلمانی، موحِش و غمناک با سرمائی گزنده بود.  هیچ¬کس را در آنجا نمی شناختم.  با دل¬نگرانی اعماق جیب کاویدم و تنها سیمی چند دستم گرفت-پس ایستاده در وسط خیابانِ حزین تمچه بر دوش به قیاس فسردگی جانب شمال و تاریکی سمت جنوب پرداخته با خود گفتم اسماعیل جان هر جا که عقلت اجازه داد شب را گذاری حتما نرخ را بپرس و خیلی سخت مگیر. 

درنگان گام خیابان¬ها پیمودم و از برابر نشان "مهمانخانه نیزه¬های متقاطع" گذشتم-اما زیاده گران و فیران بنظر می¬رسید.  دور ترک، از پنجره¬های سرخِ رخشانِ " مهمانخانه شمشیر ماهی" چنان اشعه گرمی ساطع می شد که گوئی برف و یخ متراکم مقابل سرا را ذوب کرده زیرا همه جا یخ¬زده ده اینچ یخ آسفالت¬وار سنگفرش خیابان را پوشانده و برآمدگی¬های سختش برای من که تخت چکمه¬هایم بر اثر کار¬کشی فراوان و سنگ¬دلانه حالی بس نزار داشت بس خسته کننده بود.  در حالی که لختی درنگیدم تا تابش پهن شده در خیابان را نگریسته و صدای بهم خوردن لیوان¬ها در درون را بشنوم باری دگر با خود فکر کردم زیاده گران و سرخوش است.  سر¬آخر به خود نهیب زدم راه برو اسمعیل؛ نمی¬شنوی؟  از جلوی در کنار برو، چکمه های پینه¬دارت راه را بسته.  پس براهم ادامه دادم.  از روی غریزه پی خیابان¬های منتهی به دریا را گرفتم زیرا بیگمان ارزان ترین و نه دلگشا¬ترین مهمانخانه¬¬ها همانجا بود.   

    چه خیابان¬های غمباری! نه خانه که توده¬هائی از ظلمات در دو ضلع و تک افتاه شمع¬هائی چونانِ شمع مقابر که اینجا و آنجا تاب می خوردند.  در این ساعت از شبِ آخرینِ روز هفته در این محله پرنده پر نمی¬زد.  اما بلافاصله به نور پُر¬دودی رسیدم که از بنائی پهن و کوتاه بیرون می زد که که درش باز بود و رهگذران را به درون می خواند.  ظاهری لاقیدانه داشت چنانکه گوئی برای استفاده عموم در نظر گرفته شده ؛ بنابراین وارد شدم.  اولین کارم این که بود که به خاکستر¬دان دالان خورده سکندری رفتم.  اِه اِه، در حالی که ذرات خاکستر معلق در هوا خفقانم می داد سرفه کنان با خود گفتم آیا این¬ها از شهر نابود شده گوموراست؟ اما با توجه به اسامی «نیزه¬های متقاطع" و "شمشیر¬ماهی"، در اینصورت این یکی هم باید مهمانخانه "تله"باشد.  به هر¬روی خود را جمع و جور کرده و باشنیدن صدائی بلند از داخل با فشار در دوم درونی را گشودم. 

    چون نشست مجلس بزرگ سیاهان در تُفِة بنظر می¬رسید.  صد چهره سیاه در دو ردیف برگشتند تا نگاهی به تازه وارد اندازند؛ و دور تر از آنها یک فرشته عذاب سیاه¬پوست بر کتابی روی منبر وعظ می¬کوفت.  کلیسای سیاهان بود؛ و وعظ واعظ درباره سیاهی ظلمات و اشگ و گریه و دندان¬خائی در آن.  در حالی که عقب عقب بیرون می¬زدم زیر¬لب گفتم اسماعیل این نشان "تله" عجب سرگرمی اسفباری بود! 

      با ادامه راه سر آخِر به نوعی روشنائی نه چندان دور از بارانداز¬ها رسیده غژغژ محزونی در هوا بگوشم خورد؛ سر بالا کرده نشانی دیدم که بالای در تاب می خورد؛ با نقاشی سفید محوی در بالای آن از فواره ای مستقیم، بلند و مِه مانند که زیرش نوشته بود " مهمانخانه اسپاتر:-پیتر کافین." 

    کافین؟- کشتی والگیری؟ این پیوند خاص کمی شوم بنظرم آمد.  اما  گویند این نام در نانتوکت رایج است و غلط نکنم این پیتر از همانجا مهاجرت کرده بود.  از آنجا که چراغ چنان کم¬سو و مکان، در آن لحظه، بسنده آرام بود و خود سرای کوچکِ چوبیِ مخروبه چنان زار و نزار بود که گوئی با گاری از ویرانه های ناحیه¬ای سوخته بدین جا آورده اند و از آنجا که نشان مهمانخانه با نوعی غِژغِژ فقر¬زده تاب می خورد فکر کردم همینجا باید همان محل یافتن اطاق ارزان و بهترین قهوه نخود باشد.

    جای غریبی بود-سرایی قدیمی شیروانی¬پوش که گوئی یک ضلعش فلج و بشکلی رقت¬بار به یکسو کج شده.  بنا در گوشه¬ای تیز و باد¬گیر جای داشت، جائی که آن توفنده¬باد یوروکلیدُن شدید تر از زمانی که کشتی پولس بینوا را دستخوش امواج کرد زوزه می کشید.  با این همه برای آنکه درون خانه است و پای کنار هیمه سوز باده ناب پیش از خواب پیماید یوروکلیدُن نسیمی است بس دلپذیر.  ادیبی کهن که تنها نسخه موجود آثارش را من دارم در مورد آن توفنده¬باد موسوم به یوروکلیدُن گوید "طُرفه تفاوتی است آنگاه که از پشت شیشه پنجره در حالی که بیرون همه یخ و یخبندان است بدان نگری یا از پنجره بی شیشه جائی که یخ در هر دو طرف است و تنها شیشه بُرَش ملک الموت."  وقتی این سخن از خاطر گذشت با خود فکر کردم بس درست؛  ای نگارنده کهن بلک¬لِتِرالحق که خوش گواه آورده ای.  آری این چشمان پنجره اند و این تن سرا.  افسوس که رخنه¬ها و شکاف¬ها را پر نکرده اینجا و آنجا اندک کهنه تپاندند. اما دیگر برای هرگونه اصلاح دیر شده.  کار کائنات را تکمیل، سنگ سرپوش را گذارده و تراشه سنگ-ها را یک میلیون سال پیش دور کردند.  آن عازر بی¬نوا که سر بر بالین سنگی دندان هایش از سرما  بهم ¬خورد و شدت لرز ژنده از تنش فکند توانست کهنه در دو گوش و چوب بلال در دهان تپاند چه سود که این همه را نه یارایِ سَدِّ توفنده یوروکلیدُن.  دایوزِ پیر در سرخ ردای ابریشمین (بعدا ردائی سرختر نصیبش شود) گوید، یوروکلیدُن! فا¬فا! چه شب یخبندان زیبائی؛ چه رخشان است جَبّار، چه شفق قطبی¬ای!  بگذار لافِ تابستان اقلیم شرقی گلخانه¬های دائمی خود زنند و همینم بس که با زغال خویش تابستانِ خود کنم.  

    اما عازر به چه فکر است؟  آیا تواند دستان کبود را با گرفتن برابر نور عظیم شفق قطبی گرم کند؟  آیا ترجیح نمی¬داد بجای اینجا در سوماترا بود؟  آیا به مراتب ترجیح نمی داد در امتداد خط استوا درازش کنند؛ آری ای خدایان چه می¬شد به تن خویش قدم رنجه دارید به آن آتشین مغاک راندن یخ¬بندان را؟

    این فتادن عازر بی کس و تنها روی سنگ جدول دولت¬سرای دایوز شنیع تر از آن است که که کوه یخی به جزایر ملوک بندند.  با این همه دایوز چونان تزاری در قصر یخ برآمده از فسرده آه¬ها زیَد و با ریاست انجمن پرهیز از الکل تنها اشک سرد یتیمان سر کِشد.

  دیگر زاری و فغان بس، به والگیری می رویم و از این دست بسیار بینیم.  فعلا یخ از این فسرده پاها سترده ببینیم این "کشتی والگیری" چگونه جائی توانست بود.  


فصل سوم


مهمانخانه کشتی والگیری

    با ورود به مهمانخانه شیروانی پوش خود را در ورودی پهن، کوتاه¬سقف و ریخته¬وا¬ریخته با ازاره چوبی شیوه قدیم تداعی¬گر یکی از دیواره¬های عرشه کشتی¬ای فرسوده می یابی.  روی دیوار یک طرف پرده رنگ¬روغن بزرگ و یکسره دود¬گرفته¬ای¬ آویزان که همه جوره آسیب دیده بود و در تماشایش در آن نورهای نا¬برابر متقاطع تنها با بررسی مکرر و مجدانه و پرس و جوی دقیق از مجاوران بود که می شد به هر ترتیب مناسبتش را دریافت.  چنان توده¬

های توضیح نا¬پذیر سایه¬ها و رنگ¬های تیره که باعث می شد در نگاه اول تقریبا بدین فکر افتید که پرده کار نقاشی جوان و بلند¬پرواز است که در دوران متهمان جادوگری نیو¬انگلند کوشیده به ترسیم هرج و مرجی افسون شده پردازد.  اما با تفکر زیاد و مجدانه و پس از تأمل مُکَرَّر و بویژه پس از باز کردن کامل پنجره کوچک انتهای ورودی سرانجام به این نتیجه میرسیدی چنین فکری، هرچقدر دور از ذهن نمی تواند در کل توجیه¬نا¬پذیر باشد.

    اما آنچه بیش از همه حیران و سر¬در¬گمتان می¬ساخت توده سیاهِ دراز و نرم و شوم چیزی معلق در کانون تصویر بر فراز سه خطِ عمودِ کبود و تیره بود که گوئی در کفی بی¬نام شناورند.  پرده¬ای براستی تیره و تار، خیس، درهم برهم و آزاردهنده که بخوبی از عهده به جنون کشاندن آدم¬های حساس بر می¬آمد.  با این همه نوعی عُلُوّ بی حد و حصر، نیمه¬کاره و نادریاب داشت که بحق  گرفتارش می شدید تا بدان پایه که ناخواسته عهد کنید معنای این پرده حیرت زا دریابید.  گهگاه فکری درخشان به ذهنتان می رسید که متأسفانه گمراه کننده بود. –دریای سیاه در طوفان نیمه شبی. –نبرد غریب چهار آخشیج.-خلنگ¬زاری لگد¬مال سم ستوران شده – صحنه زمستانی در شمالگان. –تلاشیِ فسرده نهرِ زمان.  اما در نهایت تمامی این خیال¬پردازی ها در برابر آن چیزِ شومِ وسط پرده رنگ می¬باخت.   با فهم آن همه چیز روشن می شد. اما یک حظه¬؛ آیا شباهتی ضعیف به آن ماهی غول آسا ندارد؟ حتی به خود لویاتان کبیر؟

    در واقع طرح نقاش همین¬طور به نظر می گانی است که در این مورد با آنها صحبت کردم.  پرده کیپ¬هورنری را در طوفانی عظیم می نماید؛ کشتی نیم غرقه در حالی که تنها سه دکل شکسته اش بچشم می¬خورد و عنقریب زیر آب می رود کج مج می¬شود؛ و شرزه والی عزمِ پرشی سُتُرگ و انداختن خود روی سه سر دکل دارد.

    بر تمامی سطح دیوارِ روبروی این یکی صفی از گرز¬ها و نیزه¬های غول آسای وحشیان آویزان بود.  برخی آکنده از دندان¬هائی براق شبیه اره عاج¬بری؛ شماری با منگوله هائی از موی انسان؛ و یکی به شکل داسی با کُوله دسته¬ای بزرگ شبیه مقطعی که علف¬بُر دسته بلند در علف نو زده اندازد.  خیره شدن در این¬ها لرزه به پشت می¬اندخت و از خود می پرسیدی کدام وحشی و آدم¬خوار دیو¬صفتی هیچگاه -توانسته با چنین ابزار دهشتناک و برّائی به دروی بنی¬آدم خیزد.  درآمیخته با این-ها، نیزه¬ها و زوبین¬های کهنه و زنگ¬زده والگیران بود، جملگی کُوله و شکسته.  برخی از این سلاح¬ها سرگذشتی داشتند.  با این نیزه که روزگاری بلند بوده و اینک بشدت خم شده پنجاه سال پیش نیتان سوین از طلوع تا غروب خورشید پانزده وال کشت.  و آن زوبین که اینک بیشتر مانند چوب¬پنبه¬کش شده در دریای جاوه پرتاب شد و والی که سال¬ها بعد در ساحل کابو بلانکو در شمال پرو کشته شد آنرا با خود برده بود.  زوبینِ نزدیکِ دم خورده همچو سوزن بی آرام در تن آدمی چهل پای تمام بالا رفته و نشسته در کوهان وال پیدا شد. 

    با گذر از این ورودی تاریک و عبور از آن دالان طاقدار- از راه آنچه در گذشته احتمالادود¬کش بزرگ مرکزی با هیمه¬سوز¬هائی گرداگردش بوده وارد تالار یا اطاق عمومی می شوی.  این یکی از ورودی هم تاریک تر است با چنان تیرهای سنگین در سقف کوتاه و چنین کهن تخته¬های خمیده در کف که گمان بری وارد اطاقک تنگ و تُنُکِ زیر خط آب¬خور کهن کشتی¬ای شده¬ای، آنهم در شبی چنین غُرّان که زمینگیر کشتی چنین تکان های سخت خورد.  در یک ضلع میز دراز، کوتاه و رف¬مانندی است پوشیده از جعبه¬های شیشه¬ شکسته آکنده از نادره ره¬آورد¬هایِ خاک¬گرفته¬ای جُسته از دور ترین و پرت ترین اکناف و اقطار گسترده پهنه عالم.  بیرون¬زده از گوشه دورتر تالار خلوتی است-بار- که خام¬دستانه کوشیده اند چون سر هو¬نهنگش سازند.  به¬هر¬روی بزرگ استخوان کمانی فک وال را در آنجا وا¬داشته اند، با چنان پهنا که کمابیش گردونی از زیرش گذرد.  با رف¬های زبون که دور¬تا¬دورش ردیف¬های تُنگ¬ها، شیشه¬ها و بغلی¬های کهنه چیده¬اند و در آن آرواره¬هایِ مرگِ زود¬رس، چروکیده زالی ریزنقش چونان لعین یونسی دیگر (براستی به همین نام می خواندنش) می کوشد به بهای گزاف مستی و مرگ به ملاحان فروشد.   

    کریه¬اند لیوان¬هائی که سمّ خود درونشان ریزد.  گرچه لیوان¬های زبونِ سبز تیره در بیرون استوانه¬ای شکل¬اند در درون فریبکارانه رو به کف باریک و باریک تر شوند.  خط¬های منصف موازی که خام¬دستانه سوده¬اند این لیوان¬های طراران را در ¬میان گرفته.  تا اینجا پر شود یک پنی؛ تا اینجا یک پنی بیشتر و همینطور بالاتر تا لیوان کامل-که مقیاس دماغه هورن است و می توانی با یک شیلینگ بالا اندازی. 

    به محض ورود شماری دریانورد جوان دیدم که گرد میزی انجمن کرده زیر سوسوی چراغی گرم بررسی نمونه¬های حکاکی روی استخوان نهنگ اند. پی¬جوی مهمانخانه¬دار شده گفتم اطاقی بهر اقامت خواهم و پاسخم این که مهمانخانه پر است-حتی یک تخت خالی هم ندارد.  "اما صبر کن ببینم،" دستی به پیشانی زده افزود با خوابیدن زیر لحف یک زوبین انداز که مشکلی نداری، داری؟  گمانم داری به والگیری می¬روی، پس بهتر است به این قبیل چیزها عادت کنی." 

    گفتمش هیچگاه دوست نداشته¬ام دو¬نفره در تختی بخوابم؛ گر ناچار شوم بستگی دارد که زوبین انداز که باشد و براستی هیچ جای دیگر برای من نبوده و زوبین انداز آشکارا ناخوشایند نباشد؛ در این¬صورت حاضرم بجای سرگردانی در شبی چنین سرد در شهری غریب به نیمی از لحاف هر نجیبی رضا دهم.

    "همینطور فکر می کردم.  خوب؛ بنشین.  شام؟- شام می خواهی؟ شام زودی آماده شود."

    روی نیمکت چوبی پشتی بلندی نشستم که مثل نیمکتی در پارک بَتِری تمام سطحش را کنده¬گری کرده بودند.  در یک سر نیمکت ملاحی غرق تفکر خم شده مجدانه سرگرم کنده¬گری با چاقوی جیبی و افزودن به آذین نیمکت در فضای بین دو ران خویش بود.  سعی داشت نقش کشتی ای با بادبان¬های تمام¬افراشته در آرد ولی بنظرم خیلی پیشرفتی نکرده بود.  

   سر¬آخر چهار پنج تن از ما را برای صرف شام در اطاق مجاور صدا زدند.  اطاق به سردی ایسلند بود-بدون هرگونه بخاری، با این توضیح که استطاعتش را ندارد.  هیچ چیز  جر دو شماله پیهی کم¬سو هر دو کرباس پوش.  بناچار تمام تکمه-های کَوَل ملاحی خود را بسته لب¬هامان را با نیم دوجین انگشت به فنجان¬های چای سوزان چسباندیم.   اما خوراک بس اساسی بود-نه تنها گوشت و سیب زمینی بلکه سنبوسه؛ خدای من! سنبوسه برای شام!  مرد جوانی در سبز پالتوی درشکه¬چیان به وحشتناک¬ترین شکل از خجالت اُماج¬ها درآمد.    

    مهمانخانه¬دار گفت "پسرم، َقدعن کابوس خواهی دید."

    زیر لب گفتم "مدیر این که زوبین انداز نیست، هست؟"

    با نگاهی طیبت آمیز گفت "اوه، نه زوبین¬انداز جوانکی است سیه¬چرده.  هیچوقت سنبوسه نمی خورد، چیزی جز استیک نیم ِبرِشت نپسندد."   

    پاسخم، "حتما! بگذریم، زوبین اندازه کجاست؟  بین ما؟"

گوید، "زودی می رسد."

    دست خودم نبود، اما آغاز بد¬گمانی به زوبین¬انداز "سیه¬چرده" کردم.  به هر روی تصمیم گرفتم چنانچه قرار شد با هم بخوابیم باید پیش از من لباس کنده به بستر رود. 

    با پایان شام همگی به اطاق بار رفتیم و وقتی دیدم نمی دانم با خود چه کنم تصمیم گرفتم واپسین ساعات شبانگاه را نظاره-گر باشم.    

    دیری نپائید که غوغائی از بیرون شنیده شد.  مهمانخانه¬دار از جا پریده فریاد زد، "این¬ها خدمه کشتی گرومپوس اند.  امروز صبح خبر دیده شدنش در آب¬های ساحلی را دیدم، سفری سه ساله و کشتی ای پر و پیمان.  هورا پسران، اینک آخرین اخبار فیجی را می شنویم."

    صدای چکمه¬های دریانوردی در ورودی مهانسرا شنیده، در بشدت باز و مشتی دریانورد بی لگام وارد شدند.  ژنده پاس پالتو  بر تن با سرهائی پیچیده در پشمینه¬ شال¬هائی همه پاره و شلال¬کرده با ریش¬هائی سیخ شده از قندیل چونان فوران ریش از لابرادور.  تازه از زورَق فرود آمده و نخستین جائی بود که وارد می شدند.  پس چه جای شگفتی که یکسره سوی دهان وال-بار- شتافته زال ریز¬نقش، یونس، که تصدی اش داشت جام¬ همه مالامال شراب کرد.  یکی شان از زکامی سخت نالید و یونس معجونی قیرگون از جین و ملاس ساخته سوگند خورد بهترین درمان هر نوع زکام و سرماخوردگی است صرفنظر از اینکه مزمن باشد، در ساحل لابرادور مبتلا شده باشی یا سمت بادگیر کوه یخ.

    دیری نکشید که مشروب به کله¬ها رسید، همان که عموما با قهارترین باده پیمایانی که تازه از دریا برگشته اند کند و آغاز شوخی و خنده¬های پر سر و صدا گرفتند.  

   با این همه دیدم یکی از آن میان اندکی از بقیه کناره می¬گرفت و گرچه بنظر می¬رسید نمی¬خواهد گرفتگی چهره اش عیش هم¬ناویان منغص کند، با این همه بطور کلی از زیاده روی دیگران در غوغا پرهیز داشت.  این مرد درجا توجهم را جلب کرد؛ و از آنجا که خدایان دریا مقدر کرده بودند بزودی هم¬ناوی ام شود (هرچند تا آنجا که به قصه وی مربوط می¬شود شریکی خاموش بود) در اینجا کمی توصیفش کنم.  قدش شش پای تمام بود و چهارشانه و سینه ستبر.  در همه عمر کمتر مردی چنین آفتاب¬سوخته دیده¬ام.  سیمائی برنگ قهوه¬ای تیره و سوخته در تضاد با رخشان سفیدی دندان¬هایش؛ و در سایه¬های اعماق چشمانش خاطراتی موج می زد که بنظر نمی رسید خیلی شادش دارد.  صدایش درجا جنوبی بودنش را عیان می ساخت و از بالابلندیش گمانم سکنه کوهستان¬ آلِگینی در ویرجینیا بود.   با بالا گرفتن پایکوبی و دست افشانی مستانه همراهانش بی سر و صدا از محل دور شد و تا زمانی که رفیق دریایم شد ندیدمش.  اما ظرف چند دقیقه دل هم¬ناویان که به هر دلیل محبوبشان بود برایش تنگ شده صدا می زدند "بالکینگتون!  بالکینگتون!  بالکینگتون کجاست؟ و سر در پی¬اش از مهمانخانه بیرون زدند.

    حالا که حدود ساعت نه بود و تالار بعد از این دست افشانی¬ها بشکلی غریبی آرام بنظر می رسید آغاز تهنیت به خویش بخاطر نقشه کوچکی که درست پیش از ورود دریانوردان به ذهنم رسیده بود کردم.

هیچ مردی دوست ندارد هم بستر غیر شود.  در واقع بسیار ترجیح  می دهید حتی با برادرتان در یک بستر نخوابید.  چرائیش بر من روشن نیست ولی مردم دوست دارند هنگام خواب تنها باشند.  اما وقتی صحبت از هم¬بستری با بیگانه¬¬ای ناشناس در مهمانخانه¬ائی نا آشنا، در شهری ناشناخته باشد و آن¬بیگانه هم زوبین¬انداز، این مخالفت بی¬نهایت تشدید می¬شود.  وانگهی هیچ دلیل فهم¬پذیری برای اینکه چرا من یکی بعنوان دریا¬نورد باید بیش از هر کس دیگر شریک بستر دیگری شوم در میان نیست؛ زیرا روزگاری است که دیگر دریانوردان حتی در دریا دو نفری در یک تخت نخوابند همانطور که در خشکی هیچ دو شاه عزب چنین نکنند.  بی¬گمان همه دریانوردان با هم در یک خوابگاه به بستر می روند اما بانوج خود دارید و زیر پتوی خود و در جلد خویش خُسبید. 

    هرچه بیشتر در مورد این زوبین¬انداز اندیشه می کردم نفرت انگیزی شراکت در تخت وی در نظرم فزونتر بالا می گرفت.  گزاف نبود گر حدس می زدم بعنوان یک زوبین انداز زیرجامه کتانی یا پشمی¬اش چندان نظیف نبوده قطعا از بهترین جنس هم نباشد.  تمام تنم به لرزه افتاد.  از این گذشته داشت دیر¬وقت می شد و زوبین انداز محتشمِ من باید تا حالا برگشته و عازم بستر شده باشد.  فرض که  نیمه شب سکندری رفته رویم افتد، از کجا دانم از کدام سگدانی آمده؟  

    "مدیر! نظرم درباره آن زوبین انداز تغییر کرد.-با او نخواهم خوابید.  همین نیمکت را امتحان می کنم."

    "هرطور میلت است، ببخش که رومیزی اضافی ندارم تا تشکت کنم و تخته این نیمکت با این گره¬ها و شکافه¬ها سخت مشقت¬بار است.  اما عاج تراش لختی درنگ؛ رنده¬ای در بار دارم-صبرکن فکر کنم بتوانم بقدر کافی گرم و نرمت کنم."  با گفتن این سخنان رنده را آورد و با دستمال ابریشمی کهنه خویش ابتدا نیمکت را گردگیری کرد و با لبخندی به پهنای صورت بشدت به رندیدن بسترم پرداخت.  تراشه های چوب چپ و راست می پرید تا اینکه تیغه رنده به گره¬ای سخت و صُلب خورد.  چیزی نمانده بود مچ خود کوفته کند که گفتم محض رضای خدا دست بردارد-نرمی بستر فراخور حال من بود و نمی دانستم حتی به تدبیر عالم و آدم چون توان تخته کاج را پَرِ بَط ساخت.  بنابراین با لبخندی دیگر پوشال¬ها را جمع کرده درون بخاری وسط اطاق ریخته پی کار خود رفت و مرا دل افکار گذارد.

    نیمکت را اندازه زدم و معلوم شد یک پا کوتاه است؛ هرچند می شد با صندلی جبران کرد.  اما یک پا هم باریک بود و دیگر نیمکت اطاق حدود چهار اینچ بلندتر از نیمکت رندیده -پس نمی¬شد جفتشان کرد.  سپس نیمکت اول را در جهت طولی کنار تنها فضای آزاد روبروی دیوار قرار داده کمی فاصله ای برای جای گرفتن پشتم در نیمکت در نظر گرفتم.   اما خیلی زود دریافتم سوزی چنان سرد از پاشنه پنجره به سمتم می آید که این نقشه هرگز عملی نخواهد شد، بویژه از آنرو که جریان دیگری از جانب در زهوار¬در¬رفته وارد می شد و پس از برخورد به باد سرد پنجره چسبیده به نقطه ای که برای بیتوته در نظر گرفته بودم مجموعه گردبادهای کوچکی تشکیل می¬شد. 

با خود گفتم یا حضرت فیل زوبین اندازه رو برسون، اما صبر کن ببینم نمیشه پیشدستی کنم- در را کلون کرده توی تختش پریده هرچه سخت بدر کوبند بیدار نشوم؟   فکر بدی بنظر نمی رسید، اما با بررسی مجدد صرف¬نظر کردم.  زیرا چه تضمینی بود که بامداد فردا بمحض در گشودن زوبین¬انداز ایستاده در آستانه ناکارم نکند!

    در حالی که باز هم به دور و بر خود نگاه می کردم و هیچ امکانی برای گذران شبی قابل تحمل جز با بیتوته در تخت دیگری نمی یافتم بفکرم رسید شاید تعصب ناروا علیه این زوبین انداز ناشناس در دل می پرورم.  با خود گفتم مدتی صبر می¬کنم، باید بزودی برسد.  آنوقت خوب وراندازش می کنم و کی میدونه شاید هم از همه این¬ها گذشته هم¬بسترهای خوبی شدیم.

    اما در حالی که دیگر ساکنان مهمانخانه یک به یک، یا در گروه های دو تائی و سه تائی می آمدند و به بستر می رفتند هیچ نشانی از زوبین¬انداز نبود.  

    پرسیدم، "مدیر این بابا چه جور آدمی است-همیشه تا دیروقت بیرون می ماند؟  الان نزدیک ساعت دوازده است.  

    مهمانخانه¬دار دوباره ¬خنده¬ای تحویلم داد و بنظر می رسید چیزی ورای درک من به خنده¬اش می اندازد.  پاسخ داد، "نه، معمولا سحرخیز است- زود خسب و صبح خیز- آری چون آن پرنده کرم گیر کامیاب است.   اما امشب او برای فروش جنس خود درِ خانه¬ها می¬رود و نمی دانم چه چیز می توان موجب این همه تاخیر باشد جز اینکه نتوانسته کله¬اش را بفروشد."

    از شدت خشم خروشیدم "نتوانسته کله-اش را بفروشد! این چه قصه ریشخند¬ آمیزی است که تحویلم دهی؟"  مدیر آیا وانمود می¬کنی می گوئی زوبین¬انداز ما در این شنبه شب سعید یا بهتر بگویم بامداد یکشنبه در این شهر برای فروش کَلّه اش به این در و آن در می زند؟  

    گفت، "دقیقا همینطوره و بهش گفتم بازار اشباع است و نمی تواند آنرا اینجا آب کند."

    فریاد زنان پرسیدم، "از چه؟"

    گفت، بیگمان از کله، زیادی کله در عالم نیست؟" 

    با آرامش تمام گفتم، "مدیر بزار بهت بگم، بهتر است از قصه بافی برای من دست برداری-من خام نیستم."

    در حالی که تکه چوبی در¬آورده خلال دندانی می¬تراشید گفت "شاید نباشی.  اما حدس می زنم اگر آن زوبین¬انداز بشنود به کله اش بد گفته ای کبابت کند."

    در خشمی دوباره از این گفته های غامض و مرموز گفتم، "می شکنم براش."

    گفت، "از پیش شکسته."

    گفتم، شکسته، واقعا؟"

    گفت، شک نکن، حدس میزنم به همین دلیل نمی تواند بفروشدش."  

    در حالی که با آرامش کوه هلکا در بوران به سمتش می رفتم گفتم- "مدیر دمی دست از تراش بدار، ما باید حرف هم را بفهمیم، آنهم بی¬درنگ."  به مهمانخانه¬ات می آیم و بستری برای خواب می خواهم؛ می¬گوئی تنها می توانی نیم بستری به من دهی؛ اینکه نیمِ دیگر به فلان زوبین¬انداز تعلق دارد.  و درباره این زوبین¬انداز که هنوزش ندیده¬ام پیوسته مرموز¬ترین و مشوش کننده¬ترین قصه ها را می گوئی تا حسی ناراحت کننده نسبت به کسی که بعنوان هم¬بسترم در نظر گرفته¬ای ایجاد کنی-درحالی¬که، مدیر، این صنف ارتباط از بالا¬ترین نوع ارتباط نزدیک و شخصی است.  اینک تقاضا دارم رُک و راست بگوئی این زوبین¬انداز کی و چکاره است و اینکه گذراندن شبی با وی از هر حیث برایم امن است.  و در وهله اول آنقدر آقا باش که داستان فروش کله اش را پس بگیری زیرا اگر حقیقت داشته باشد دلیلی است استوار بر جنون او و به هیچ روی خیال ندارم با دیوانه¬ای در یک تخت بخوابم و شما جناب، منظورم شمائید آقای مدیر با کوشش عامدانه عالمانه در وا¬داشتنم به اینکار خود را قابل تعقیب کیفری می سازید."  

    مهمانخانه¬دار نفسی عمیق کشید و گفت "خوب، برای جوانی که گهگاه کمی حرف های تند می زند وعظی طویل بود.  اما آرام  باش و سخت مگیر، این زوبین اندازی که درباره¬اش بهت گفتم تازه از دریاهای جنوب رسیده. همانجا کلی کله مومیائی شده نیوزلاندی خریده است (که تحفه هائی است ارزشمند) و همه را جز یکی فروخته و آن یکی را هم می خواهد امشب به پول نزدیک کند زیرا فردا یکشنبه است و نمی شود در روزی که مردم دسته دسته به کلیسا می روند در خیابان¬ها راه افتاد و کله آدم فروخت.  یکشنبه گذشته می خواست اینکار را بکند اما درست در لحظه¬ای که با چهار کله که چون رشته پیاز از بندی آویخته بود عازم بود دم در مانعش شدم."

    این قصه رازی را که در غیر اینصورت توضیح ناپذیر بود روشن کرد و نشان داد که مهمانخانه¬دار قصد دست¬انداختنم نداشته- اما در عین حال چه تصوری می توانستم از زوبین اندازی داشته باشم که شنبه شب تا پاسی از طلوع فجرِ سبت مقدس بیرون مانده سرگرم کاری آدم¬خوارانه چون فروش کله های بت¬پرستان مرده می شود؟

    "مدیر باور کن این زوبین انداز مرد خطرناکی است."

    پاسخم اینکه "مرتب کرایه اش را می پردازد."  "اما بیا، دیروقت است و بهتر است به بستر روی-تخت خوبی است؛ سَل و من شب زفافمان را در آن خوابیدیم.  یک عالمه جا برای لگد¬پراکنی دو نفر هست.  تخت بزرگ با¬شکوهی است.  خوب قبل از اینکه ازش دست شوئیم سَل سام و جانی را پائین آن می خواباند.  اما شبی خوابی دیده و بیش از حد کش آمدم و سام به طریقی زمین افتاد و چیزی نمانده بود دستش بشکند.  پس از آن بود که سَل گفت تخت برای چهار نفر کافی نیست.  بیا اینجا چشم بهم زنی راه را برایت روشن می کنم و با گفتن این جمله شمعی افروخته سمت من گرفته پیشنهاد کرد پیش بیفتم.  اما من مردد ایستاده بودم؛ وقتی نگاهی به ساعت انداخت گفت قسم می خورم که یکشنبه شده-اون زوبین¬انداز رو امشب نخواهی دید؛ جائی لنگر انداخته-پس بیا جلو، بیا دیگه، نمی خوای بیائی؟"  

    یک لحظه مسئله را بررسی کردم و سپس از پلکان بالا رفته به درون اطاقی هدایت شدم سرد چون صدف و براستی مجهز به تختی چنان بزرگ  که عملا چهار زوبین¬انداز پهلو به پهلو در آن خسبند.

    مدیر با گذاردن شمع روی کهنه صندوقِ ملوان زوار¬در¬رفته¬ای که کارکرد دوگانه میز وسط اطاق و جای آفتابه لگن داشت گفت، "بفرما، حالا استراحت کن و شبت بخیر."  بعد از ورانداز تخت برگشتم اما ناپدید شده بود.

    با عقب زدن رو¬تختی روی تخت خم شدم و گرچه ممتاز نبود از امتحانم نسبتا سربلند بیرون آمد.  سپس نگاهی به گرداگرد اطاق انداختم که غیر از روتختی و میز وسط متعلقات دیگری نداشت جز یک رف زمخت، چهار دیوار و تخته کاغذ-پوش پیش¬بخاری نمایانگر مردی در زدن نهنگی.  یکی از چیزهائی که تعلق مقتضی به اطاق نداشت بانوچی جمع شده بود یله در گوشه¬ای از کف اطاق ؛ همینطور کیسه ملوانی بزرگی حاوی البسه و لوازم زوبین¬انداز که بی¬گمان جایگزین جامه¬دان خشکی بود.  همچنین بسته ای قلاب¬های ماهیگیری استخوانی خارجی روی رف بالای بخاری و زوبین بلندی جای گرفته در کله تخت.  

اما ببینم روی صندوق چه گذارده اند.  بَرَش داشته نزدیک نور برده لمس و بو کرده از آزمودن هیچ طریق ممکن برای رسیدن به نتیجه¬گیری رضایت¬بخش دریغ نکردم.  به هیچ چیز جز  پادری بزرگی که لبه¬هایش با زنگوله های کوچک، چیزهائی مانند پر رنگی جوجه تیغی پاپوش سرخ¬پوستان تزئین شده باشد شباهت نداشت.  در میان این پلاس سوراخ یا چاکی بود نظیر پانچو¬های امریکای جنوبی.  اما مگر امکان داشت زوبین اندازی هوشیار پادری به تن با چنین شکل و شمایلی در شهری مسیحی جولان کند؟  تنم کردم تا امتحانش کنم و چون غُل پائینم کشید بس که ستبر و پشمالو و بنظرم کمی مرطوب بود، تو گوئی زوبین انداز مرموز در روزی بارانی به تن کرده.  در حالی که آنرا به تن داشتم برابر تکه آینه چسبیده به دیوار رفتم.  هرگز در عمرم چنین منظره ای ندیدم.  با چنان شتابی کندمش که گردنم پیج خورد. 

    یک طرف تخت نشستم در اندیشه زوبین انداز مرموزی که دوره می افتاد و کله می فروخت با آن پادری¬اش.  پس از مدتی تفکر روی لبه تخت برخاسته بالاپوش دریانوردی خود را کنده وسط اطاق به تفکر ایستادم.  سپس کُتم را کنده پیرهن پوش کمی بیشتر تأمل کردم.  اما وقتی خیلی سردم شد چون نیمه برهنه شده بودم با یاد قول مهمانخانه¬دار که زوبین انداز به هیچ وجه آن شب را بر نمی گردد و اینکه خیلی دیروقت بود دیگر نِکّ و نالی نکرده بسرعت زیر¬شلواری و چکمه ها را کنده شمع را کُشته داخل تخت پریده خود را به خدا سپردم.  

    تشک چنان سفت بود که نمی شد گفت از چوب¬بلال پر شده یا خرده سفالینه اما خیلی این پهلو آن پهلو شدم و مدت مدیدی خوابم نمی برد.  سرآخر غنوده راه نسبتأ درازی در مسیر سرزمین خواب پیموده بودم که صدای گام هائی سنگین در راهرو شنییده و سو¬سوئی که از زیر در وارد شد دیدم.  

    خود را به خدا سپرده حدس زدم باید این دروه¬گرد کَلّهِ¬فروش دوزخی باشد.  اما یکسره بی حرکت مانده عزم کردم تا صحبتی نشده خاموش مانم.  غریبه با شمعی در یک دست و کله نیوزلندی موصوف در دستی دیگر پا به اطاق نهاد و بدون نگاه کردن به تخت شمع خود را دور از من در گوشه ای کف اطاق گذارده و سپس آغاز باز کردن گره ریسمان¬های کیسه بزرگی کرد که پیش¬تر از وجودش در اطاق گفته بودم.  سراپا اشتیاق دیدن رویش بودم ولی در مدتی که گرم باز کردن دهانه کیسه بود روی به جانبی دیگر داشت.  اما وقتی در کیسه باز شد برگشت- خدای من! چه منظره¬ای!  چه صورتی!  رنگ زرد تیره یاقوت¬فام که اینجا و آنجا چارگوش¬های مشکی بدان چسبیده بود.  آری دقیقا همانی است که فکر کرده بودم، هم¬بستری وحشتناک؛ نزاعی کرده، وحشتناک زخمی شده و حالا یکراست از نزد جراح بدینجا آمده است.  از قضا در آن لحظه صورتش را رو به نور برگرداند طوریکه بوضوح دیدم آن مربع های مشکی روی گونه هایش به هیچ وجه نمی توانند چسب زخم باشند. نوعی لکه بودند.  اول معنایشان نمی دانستم اما خیلی زود به حقیقت امر پی بردم.  داستان مرد سفید¬پوستی- که والگیر هم بود- بیادم آمد که گرفتار آدمخواران شده بود و همان¬ها خال¬کوبی¬اش کرده بودند.  به این نتیجه رسیدم که احتمالا این زوبین¬انداز در سفرهای دور و دراز خویش ماجرائی مشابه داشته است.  با خود اندیشیدم از همه اینها گذشته چه اهمیتی دارد!  این فقط ظاهر اوست و مرد می تواند در هر نوع پوستی شریف باشد.  اما از طُرفه بشره¬اش چه استنباط کنم، منظور تمامی پوست سوای آن خال کوبی¬های چارگوش است.  مطمئنا می توانست چیزی جز یک لایه آفتاب استوا خورده نباشد اما هیچگاه نشنیده بودم آفتاب پوستِ سفید چنان سوزد که برنگ زرد یاقوت¬فام در آید.  وانگهی هیچگاه به دریاهای جنوب نرفته¬ام و شاید آفتاب آنجا این اثرات خارق العاده بر پوست گذارد.  در گذر برق¬آسای تمامی این افکار از ذهنم زوبین انداز به هیچ روی متوجه من نشد.  اما پی برخی دشواری کیسه¬اش گشود و آغاز کورمالی درون آن کرد و درجا نوعی تبرزین و کیف بغلی پوست فُکِ دباعی نشده در آورد.  پس ازگذاردن این¬ها روی کهنه صندوق وسط اطاق کله نیوزلندی را-که براستی هولناک بود-برداشته داخل کیسه چپاند.   حالا کلاه از سر گرفت-کلاهب نو از پوست بیدستر – و چیزی نمانده بود از فرط حیرت فریاد زنم.  سرش هیچ موئی نداشت-دست کم نه در حد قابل ذکر-هیچ چیز جز طره کوچکی از موی جمجمه بافته در فرق سر.  اینک سر بی موی کبود¬فام وی شبیه جمجمه¬ای کپک¬زده بنظر می رسید.  گر غریبه میان من و در نایستاده بود چون برق و باد، سریع تر از بلع شام از اطاق بیرون می زدم.  

    با همه این احوال بسرم زد از پنجره دک شوم ولی اطاق عقب طبقه دوم بود.  آدم بزدلی نیستم اما به هیچ وجه نمی دانستم با این رذلِ یاقوت فامِ کله فروش چه کنم.  جهل پدر ترس است و اعتراف می کنم من که در مورد غریبه بکلی حیران و پریشان شده بودم اینک چنان از او می ترسیدم که گوئی خود شیطان است که نصفه شبی وارد اطاقم شده.  در واقع چنان از او ترسیده بودم که شهامت کافی نداشتم تا با او صحبت کرده توضیحی رضایت بخش در مورد آنچه در در وجودش توضیح پذیر می نمود بخواهم.

    در این بین گرم لخت شدن بود و سرانجام سینه و بازو¬هایش نمایان شد.  براستی که بخش های پوشیده تنش نیز با مربع هائی همانند آنها که بر صورت داشت شطرنجی شده بود؛ پشتش نیز یکسره همین مربع های سیاه را داشت؛ توگوئی در جنگ های سی ساله بوده و تازه با پیراهنی از چسب زخم از جبهه گریخته.  حتی ساق¬هاش هم منقش بود گوئی شماری غوک برنگ سبز تیره از تنه بُرنا خرما¬بنی بالا روند.  اینک  چون روز روشن بود این بابا باید وحشی نفرت انگیز یا چیزی در همین حدود باشد که با کشتی وال¬گیری از دریاهای جنوب ارسال و در کشوری مسیحی فرود آمده.  فکرش هم لرزه به تنم می انداخت.  کله فروش دوره¬گرد هم که بود-شاید کله برادران خودش.  ممکن است تو نخِ سر من هم برود.  خدایا!  تبرزین را نگر!

    اما هیچ فرصت ترس و لرز نبود زیرا اینک وحشی بکاری مشغول شد که میخکوبم کرد و به این باور رسیدم که باید براستی بت¬پرست باشد.  سوی کَپَنَک، بُرنُس یا بارانی ضخیمی که پیشتر  از صندلی آویخته بود رفته لختی جیب¬هایش را کاوید و سرانجام تندیسکی غریب، بدقواره و کوژپشت درست برنگ نوزاد سه روزه کنگوئی بیرون کشید.  با یادِ سر ِمومیائی شده ابتدا حدس زدم این آدمک سیاه بچه¬ای است واقعی که به شکلی مشابه حفاظت شده است.  اما وقتی دیدم به هیچ روی نرم نیست و مانند آبنوس صیقلی بسیار براق است به این نتیجه رسیدم که نمی تواند چیزی چون بتی چوبی باشد و درواقع همین هم بود.  اینک وحشی سمت بخاری خالی می رود و با برداشتن تخته کاغذ¬پوش پیش¬بخاری لعبت کوژپشت را چون میله بولینگ میان سه پایه ¬بخاری وا می دارد.  چارچوب دودکش و آجرهای درون آن بسیار دودگرفته بود طوریکه فکر کردم این بخاری آرامگاه یا نمازخانه ای کوچک بس مناسب این صنم کنگوئی است.  

    حالا سخت به لعبت نیم پنهان چشم دوختم تا به هر زحمت ببینم بعدا چه می شود.  نخست حدود دو مشت پوشال از جیب بارانی خود در آورده بدقت برابر لعبت می گذارد، سپس تکه¬ای  فطیر دریا روی پوشال ها گذارده با استفاده از شعله چراغ پوشال ها را گیرانده آذرِ قربانی افروخت.  بلافاصله بعد از چند بار دست در آتش کردن سریع و پس کشیدن سریع ترِ انگشتانش (که بنظر می رسید بدجور می سوزاندشان) سرانجام موفق شد فطیر را برون کشیده با اندک فوت کردن برای خنک سازی و خاکسترزدائی مودبانه تقدیم سیاه کوچک کند.  اما بنظر نمی رسید شیطان کوچک چندان علاقه ای به چنین غذای خشکی داشته باشد؛ کوچکترین حرکتی به لب¬هایش نداد.  تمامی این حرکات غریب همراه با اصواتِ حلقی حتی عجیب ترِ مومن بود که بنظر می ¬رسید گرم سرود خوانی یا نوعی ترتیل مزمور است که در جریان آن صورتش بشکلی بس غیر طبیعی حرکت می کرد.  در پایان با خاموش کردن آتش بت را خیلی عادی و بدون تشریفات برداشت و دوباره درون جیب بارانی گذاشت به همان لاقیدی که نخچیروان ایبای مرده در کیسه اندازد.

    تمامی این اعمال غریب بی¬آرامی¬ام فزود و حالا که می دیدم نشانه های قوی پایان اعمال و پریدن به بستر در کنار من را نشان می دهد فکر کردم بهترین فرصت است، یا حالا یا هیچ¬وقت- که پیش از خاموش شدن چراغ طلسمی را که در آن گرفتار شده بودم بشکنم. 

    دریغ، فترتی که صرف اندیشه در چه گویم شد مهلک بود.  تبرزین¬چپقی خود از روی میز برداشته یک لحظه سر آن را وارسی کرده با نگهداشتنش برابر نور و قرار دادن دهانش روی دسته ابری از دود تنباکو بیرون داد.  به آنی چراغ کشته شد و آدمخوار وحشی تبرزین چپقی به دندان به میان بستر  کنار من جهید.  بی-اختیار فریاد زدم و با خِرخِر ته حلقی ناگهانی زاده تعجب شروع به کورمالی من کرد.

    چیزی که ندانم از دهانم پرید و خود را با غلط به عقب به دیوار چسبانده ملتمسانه خواهش کردم هرکه و هرچه هست ساکت باشد و بگذارد دوباره چراغ را روشن کنم.  اما پاسخ¬هایش که از ته حلق ادا می شد فورا به این نتیجه¬ام رساند که درست منظورم را نمی فهمد.  

    بالاخره گفت "تو لعنت دیگه کی هستی؟  یک کلمه حرف بزنی می کشمت."  با گفتن این کلمات در تاریکی تبرزین چپقی اش را نزدیک من جولان می داد.

    فریاد زدم، "بخاطر خدا مدیر! پیتر کافین! مدیر! نگهبان! کافین! فرشتگان! نجاتم دهید!" 

    در حالی که جولان ترسناک تبرزین¬چپقی اش چنان خاکستر داغ  تنباکو گرداگردم پخش می کرد که فکر کردم زیر¬جامه¬ام آتش می گیرد  آدم¬خوار دوباره غرید "حرف بزن، بگو کی هستی ورنه می¬کشمت!"   اما شکرِ خدا در آن لحظه مهمانخانه¬دار چراغ بدست وارد اطاق شد و از روی تخت پائین پریده سوی او دویدم.  

    در حالی که دوباره خنده تمام صورتش را گرفته بود گفت، "کوئیکوئِک موئی از سرت کم نکند."

    فریاد زدم نیشِت رو ببند و بگو چرا نگفتی این زوبین انداز دیوسیرت آدم¬خوار است؟"   

"فکر کردم فهمیدی. نگفتمت دور شهر می گردد برای کله فروشی؟-اما حالا دوباره شیرجه تو تخت و خواب.  کوئیکوئِک، منو ببین- تو حرفِ منو می فهمی و من حرف تو رو می فهمم-این مرد با تو می¬خوابه- می فهمی؟"

    کوئیکوئِک در حالی که پُکی به چپق می زد و روی تخت می نشست غرید- می فهمم خیلی." 

    با کنار زدن روتختی با تبرزین¬چپقی اش به من اشاره کرد "برو تو تخت."  اینکار را نه تنها متمدنانه بلکه براستی مهربانانه و سخاوتمندانه انجام داد.  یک لحظه ایستاده به او نگریستم.  با همه خالکوبی¬هایش رویهم رفته آدمخوار تمیز و خوبروئی بنظر می¬رسید.  با خود فکر کردم این چه جنجالی بود بپا کردم-این مرد انسانی است به همان اندازه که من هستم: همانقدر که من از او می ترسم او هم دلیل ترس از من دارد.  خوابیدن با آدمخواری هشیار به ز مسیحیِ مست.

    گفتم "مدیر بهش بگو تبرزینش را آنجا بگذارد، تبرزین، چپق یا هر چیز دیگر که می نامید را؛ خلاصه اینکه دست از چپق کشیدن بردارد و من در رختخواب به او ملحق خواهم شد.  اما در مخیله ام نمی گنجد مردی در تخت من چپق بکشد.  خطرناک است.  از این گذشته بیمه نیستم.

    وقتی این مطلب به کوئیکوئِک گفته شد بی درنگ اطاعت کرد و دوباره مودبانه اشاره کرد به بستر روم- تا می¬شد کوشه ای کِز کرد تا این مطلب را برساند که-حتی پایت را هم لمس نخواهم کرد. 

    گفتم، "شب بخیر مدیر، می تونی بری."

    به بستر رفتم و همه عمر بهتر از آن نخوابیدم.   









فصل چهارم

روتختی


حدود سپیده¬دم روز بعد در حالی بیدار شدم که بازوی کوئیکوئِک به مهربانانه ترین و دوستدارانه ترین شیوه ممکن روی من افتاده بود.  تو گوئی همسرش هستم.  روتختی چل تکه¬ای بود از قطعات کوچک و غریب رنگارنگ به شکل مربع و مثلث؛ و سراسر بازویش خالکوبی شده با هزارتوی کِرِتی بی پایان از نقشی که هیچ¬یک از دو بخش آن رنگ دقیقا مشابه نداشت- و حدس زدم دستش را در دریا به به یکسان در آفتاب و سایه نگاه نداشته و در اوقات گوناگون آستین پیراهن خود را کم و زیاد بالا زده- می توانم بگویم بازوی مذکور بسیار شبیه نواری از روتختی چل تکه بود.  درواقع  مثل وقتی که بیدار شدم بخشی از بازو روی روتختی بود و به سختی توانستم از روتختی تمییزش دهم بسکه رنگ¬هاشان درآمیخته بود؛ و تنها با احساس وزن و فشار بود که می توانستم بگویم کوئیکوئِک بغلم کرده. 

احساسات غریبی داشتم.  بگذارید شرحشان دهم.   خوب یاددارم در کودکی دچار وضعیتی کمابیش مشابه شدم؛ هیچوقت نتوانستم درست بفهمم حقیقت بود یا خیال.  اوضاع از این قرار بود.  در حال نوعی ورجه وورجه بودم-گمانم سعی می کردم مثل جاروی کوچکی که چند روز پیش دیده بودم از دودکش بالا روم و نامادریم که همیشه به بهانه¬های مختلف نوازشم می داد و وادارم می کرد سرِ بی¬شام زمین گذارم پاهایم را گرفته از دودکش بیرون کشیده روانه بسترم کرد در حالی که ساعت دو بعد از ظهر 21 ژوئن، طولانی ترین روز سال در نیمکره غربی بود.  سخت دلتنگ بودم.  اما چاره ای نبود و ناچار پله ها را گرفته به اطاقم در اشکوب سوم رفته شروع به کندن لباسهایم در نهایت تأّنی بمنظور وقت کشی کرده با آهی تلخ میان ملافه ها رفتم.  

اندوهگین در تخت دراز کشیده حساب می کردم باید شانزده ساعت تمام بگذرد تا بتوان به رستاخیز امید بست.  شانزده ساعت در رختخواب! حتی فکرش پشتم را به لرزه می انداخت.  هوا کاملا روشن بود و نور خورشید از پنجره داخل اطاق می¬تافت و صدای ترق تروق چرغ کالسکه¬ها در خیابان¬ها و صداهای شاد از تمام خانه بگوش می¬رسید.  حالم بدتر و بدتر می شد-سرآخر برخاسته لباس پوشیده پایِ باجوراب بی سر و صدا پائین رفته نامادری ام را جسته بی مقدمه خود را به پایش انداخته خواهش کردم لطفی خاص کرده بخاطر خطایم حسابی با دمپائی نوازشم دهد؛ در واقع هر تنبیهی جز فرستادنم به بستر به مدتی چنان دراز و طاقت¬فرسا.  اما او بهترین و باوجدان ترین نامادری بود و مجبور بودم به اطاقم برگردم.  چندین ساعت در بستر دراز کشیدم در حالی که کاملا بیدار بودم، بمراتب دُژکام تر از زندگی¬ام تا امروز، حتی نژند تر از شوربختی های بعد.  سرانجام گویا در چُرت خود کابوسی دیده بودم؛ در حالی که به آرامی بیدار شده- نیم غرقه در رویا-چشم گشودم اطاقِ غرقه در نور پیچیده در تاریکی بیرون شده بود.  درجا لرزه بر تنم افتاد، نه چیزی دیده می¬شد نه شنیده؛ جز اینکه گوئی دستی فراطبیعی در دستم گذارده¬اند.  بازویم از روتختی آویزان بود و شکل یا شبحی بی نام و درنیافتنی که دست به او تعلق داشت چسبیده به کنار تخت نشسته بود.  به مدتی که به درازی دوران¬ها می نمود یخ¬زده از مهیب¬ترین بیم¬ها نشسته بودم، بی جرأت پس کشیدن دستم؛ در حالی که پیوسته فکر می¬کردم حتی اگر بتوانم بند انگشتی تکانش دهم طلسم دهشتناک بشکند.  ندانم این هشیاری سرانجام کی از من دور شد؛ اما صبح خیزان در حالی که لرزه به تنم می افتاد تمام آن¬را بخاطر آوردم و روزها و هفته¬ها و ماه¬ها بعد خود را غرق تلاش های پریشان کننده توضیح این راز می کردم.  بهتر است بگویم تا همین اکنون اغلب حیران حل این معما می شوم.        

اینک، آن ترس شدید بکنار، احساساتم از دست فراطبیعی در دستم از نظر غرابت بسیار شبیه احساساتی بود که هنگام بیدار شدن از خواب و دیدن بازوی مشرکانه کوئیکوئِک گرد خود تجربه کردم.  اما سرانجام تمامی رویدادهای شب گذشته یک به یک، در واقعیتِ واضح بشدت تکرار شد و آنوقت بود که به  مخمصه مضحک خود پی بردم.  زیرا با این که سعی کردم دستش را حرکت دهم-درآغوش¬گیری دامادانه را- با این همه چون خواب بود سخت مرا در بغل گرفته بود چنانکه هیچ چیز جز مرگ جدامان نکند.  پس کوشیدم بیدارش کنم- کوئیکوئِک-اما تنها خرناسی تحویل گرفتم  سپس به پشت غلطی زدم چنان سخت که گوئی طوق اسب بر گردنم بود و ناگاه خراش مختصری احساس کردم .  وقتی روتختی را کنار زدم تبرزین-چپق آرمیده کنار وحشی را دیدم، تو گوئی نوزادی است با چهره¬ای تبرگون.  فکر کردم چه بلبشوئی؛ اینجا در خانه ای غریب، در روز روشن، هم-بستر با یک آدمخوار و یک تبرزین!  "کوئیکوئِک-تو رو بخدا کوئیکوئِک بیدار شو!  سرانجام با تکان دادن¬های بسیار و سر و صدای بلند و بی وقفه در اعتراض به آغوش¬گیری مزدوج وار مرد خِرخِرش را در آورم ودرجا دست پس کشید و خود را چون سگ نیوفانلندی آب کشیده تکان داده شق و رق چون چوب نیزه در تخت نشسته خیره به من چشم¬ می¬مالید تو گوئی رویهم رفته یاد ندارد چگونه از آنجا سر در آورده¬ام، هرچند بنظر می رسید کم کم به نوعی آگاهی مبهم در موردم می رسد.  در این بین آرام دراز کشیده وراندازش می¬کردم و بی هیچ ترس و بدگمانی مهم میل داشتم چنین موجود غریبی را بدقت بررسم.  سرآخر وقتی بظاهر ذهنش به درک ماهیت هم¬بالین خود نزدیک شد و با حقیقت کنار آمد کف اطاق پرید و با ایماء و اشاره و اصواتی خاص واقفم کرد گر می پسندم نخست او لباس پوشد و من پس از خروجش چنین کنم.  فکر کردم با توجه به اوضاع و احوال این حرکت بس متمدنانه است؛ اما در حقیقت این وحشیان نوعی حس ظرافت درونی دارند صرفنظر از اینکه چه نامی بدان دهید؛ ادب اساسی آنها شگفت آور است.  از آنرو چنین تمجید ویژه¬ای از کوئیکوئِک دارم که رفتارش با منی که مرتکب چنان جسارت بزرگی شده بعلت غلبه حس کنجکاوی بر تربیتم از روی تخت خیره بدو تمامی اعمال لباس پوشی¬اش را نظاره می کردم آکنده از نزاکت و مراعات بود.  با این همه مردی چون ¬او نه هر روز بینید و رفتارش در خور ستایشی ویژه. 

    شروع به لباس پوشیدن از بالا کرد و نخست کلاه بیدستر را که ضمنا خیلی هم بلند بود  بسر گذاشت و بعد-بی شلوار چکمه هایش را برداشت.  چرایش را نمی دانم اما حرکت بعدی اش این بود که کلاه بسر و چکمه بدست به هر زحمتی بود خودش را زیر تخت مچاله کرد و آنوقت بود که از نفس زدن و تقلای شدیدش حدس زدم سخت می کوشد چکمه¬ها را پا کند؛ هرچند طبق هیچ¬یک از اصول نزاکت که تاکنون بگوشم خورده لازم نیست شخص در خلوت چکمه پوشد.   اما توجه دارید که کوئیکوئِک موجودی در مرحله دگردیسی، نه کرم و نه پروانه بود.  تنها در همان حد متمدن بود که غرابت خود را به غیر¬عادی ترین شکل ممکن نشان دهد.  هنوز تعلیمش تکمیل نشده و تازه¬کار بود.  اگر اندکی متمدن نشده بود به احتمال زیاد به هیچ¬روی زحمت چکمه به خود نمی داد و در عین حال گر هنوز وحشی نبود هرگز خوابِ رفتن زیر تخت برای پوشیدنشان نمی دید.  سرانجام از زیر تخت بیرون شد، با کلاهی فرو¬رفته در اینجا و آنجا و پائین شده تا روی چشمان، و غژغِژ کنان و لنگان شروع به اینسو آنسو شدن در اطاق کرد چنانکه گفتی در آغاز روزی چنان سرد گزنده چندان عادتی به آن چکمه¬های خیس و ورچروکیده چرم گاو که احتمالا سفارشی¬ هم نبود و پایش را می زد و آزارش می داد ندارد.

    وقتی دیدم پنجره پرده¬ ندارد و کوی بس باریک است و خانه روبرو یکسره مشرف به درون، از آنجا که جولان کوئیکوئِک در حالی که جز کلاه و چکمه چندان چیزی به تن نداشت دم به دم بی نزاکتی بیشتری می شد هر طور که می¬شد التماسش کردم قدری در  لباس¬پوشیدن، بخصوص پا¬کردن زیرشلواری تعجیل کند.  درخواستم برآورده آغاز شست و شوی کرد.  در آن دوران هر مسیحی نخست صورت خود را می¬شست اما در میان حیرتم به شست و شوی سینه، بازوان و دست¬ها اکتفا کرد.  سپس جلیقه به تن کشیده تکه ای صابونی سخت از روی میز مرکزی که در عین حال جای آفتابه لگن هم بود برداشته در آب فرو برده آغاز کف مالی صورت کرد.  نگاه کردم ببینم تیغش را کجا نگه می دارد و در کمال تعجب دیدم زوبین را از گوشه تخت برداشته چوب بلندش بیرون کرده نوکش از غلاف در¬آورده با کمی کشیدن بر چرم چکمه تیز کرده سمت تکه آئینه دیوار رفته باقدرت شروع به اصلاح یا درست تر بگویم  زوبین کشی برگونه هایش کرد.  با خود گفتم کوئیکوئِک این یعنی استفاده رضا مندانه از بهترین کارد¬های راجرز.   بعدها که دانستم سر زوبین از بهترین فولاد ساخته می شود و چگونه لبه¬های صاف آنرا همواره تیز نگاه می دارند حیرتم از این ابزار و شیوه اصلاح کم شد.

    دنباله کار آرایشش زودی انجام شد و در بالاپوش بزرگِ سر ناویان  در حالی که زوبینش را چون تعلیمی اُمرا حرکت می¬داد از اطاق بیرون شد.


















فصل پنجم

صبحانه


    زودی پیروی¬اش کرده از پله ها به اطاق بار سرازیر شده برخورد بسیار خوشایندی با مهمانخانه¬دار خندان داشتم.  با اینکه در قضیه همبسترم کم سر بسرم نگذاشته بود هیچ کینه¬ای بدل نداشتم.

   وانگهی شکر¬خند ابزاری است ممتاز، چیزی خوب و کم¬یاب و صد حیف.   ازاینرو، گر کسی، در وجود خویش استعداد شوخی با کسی را دارد نه تنها مانعش نشوید بلکه بگذارید شادمانه عمر خود و دیگران گذارد.  و بی گمان آنکه در وجودش به فور مایه خنده¬ دارد بس بزرگتر از آنی است که گمان برید.  

    اکنون اتاق بار پر از مهمانانی بود که شب پیش وارد شده بودند و هنوز درست ندیده بودمشان.  کمابیش جملگی والگیر بودند، نایب اول، نایب دوم، نایب سوم، نجار کشتی، چلیک¬ساز کشتی، آهنگر کشتی، زوبین¬انداز و کشتی¬پاس، گروهی پرزورِ آفتاب سوختهِ ریش¬انبوهِ گیسودراز که جملگی بجای جامه صبح بالاپوش ملوانی تن کشیده بودند.  

    می¬شد به سادگی مدت ساحل بودن هر یک را حدس زد.  رنگ گونه¬های بی-گزند این جوان گلابی آفتاب خورده را ماند و بنظر می رسد همانقدر مشک¬بار باشد؛ نمی تواند بیش از سه روز از بازگشتش از    سفر هند گذشته باشد.   مردی که پهلویش نشسته چند پرده روشن تر بنظر می رسد؛ گوئی اثری از صندل زرد در اوست.  در سیمای سومی هنوز سبزه¬روئی استوائی هست، هرچند اندکی سفید شده؛ بی¬گمان چندین هفته  در ساحل پَرسه زده.  اما چه کس توانست سیمائی چون کوئیکوئک رو کند؟ با آن خطوط الوان شبیه دامنه غربی کوه¬های آند با صف به صف و منطقه به منطقه اقلیم¬های متضاد.

    اینک بانگِ خوراکِ! مهمانخانه دار که همزمان در را به ضرب باز می کرد، و ما که برای صبحانه وارد شدیم.

    گویند جهاندیده در رفتار بس آرام و در جمع سخت متین است.  اما نه همیشه: لدیارد، سیاح بزرگ نیوانگلندی و مانگو پارک جهانگرد اسکاتلندی در سالن کمترین اعتماد به نفس را از خود نشان می دادند.  اما در مورد صِرف گذر از سیبری در سورتمه ¬سگی بشیوه لدیارد، یا ره¬نوردی انفرادی با شکم خالی در قلب سیاه آفریقا که حاصل جمع عملکرد مانگوی بی نوا بود- می¬توان گفت شاید این نوع سفر بهترین شیوه نیل به هَذَب اجتماعی نباشد.  با این حال در بیشتر مواقع نتیجه چنین می¬شود. 

    آوردن این تأملات در اینجا از آنست که پیِ نشستن جمع گِرد میز و آماده کردن خود بهر شنیدن تَر قصه¬های والگیری در میان حیرتی که اندک هم نبود جملگی را در سکوتی عمیق یافتم.  نه تنها این، که خجول و حیران بنظر می رسیدند.  آری این جمع ملوانان کهنه کار که در اقیانوس¬های بکلی ناشناخته جسورانه کلان والها به کشتی کشیده بی چشم بر هم نهادن کشته بودند و همزمان، همین¬ها که جملگی سلیقه و پیشه واحد داشتند، در اینجا، سر میز صبحانه جمعی چنان محجوبانه میان یکدیگر چشم می گرداندند که گوئی هیچگاه فراتر از منظره آغل گوسفند در رشته کوه¬های گرین ندیده اند.  صحنه¬ای است غریب؛ این خرس¬های شرمگن، این جنگنده والگیران هراسان!

    اما کوئیکوئک، او هم به سردی قندیلی در جمع و از قضا سر میز نشسته بود.  قطعا نمی توانم چیز زیادی از تربیتش بگویم.  حتی بزرگترین ستایشگرش هم نمی توانست از ته دل آوردن زوبیننش سر میز صبحانه و استفاده بی اندام از آن، دراز کردنش بهر کشیدن صبحانه بسوی خویش با بخطر انداختن حتمی کله¬های  بسیار را توجیه کند.  اما یقینا اینکار را در کمال خونسردی انجام می داد و همه می دانند بیشتر مردم انجام خونسردانه عمل را آقامنشانه شمارند.

    در اینجا از بی¬اندامی های کوئیکوئک نگوئیم؛ این¬که چگونه پروای قهوه و گِرده نان¬های داغ نکرده تمامی توجه خویش معطوفِ تر بیفتک¬ها ساخت.  تنها ذکر همین بس که وقتی صبحانه تمام شد مثل بقیه به تالار عمومی برگشته چپق¬تبرزین خود را روشن کرده در حالی کلاهش را که هیچگاه از خود دور نمی کرد بسر داشت آرام نشسته بود دود کردن چپق و گوارش را و همان دم برای قدم زدن بیرون شدم.


فصل ششم

خیابان

  حیرتی که در اولین نگاه به آدم غریبی چون کوئیکونک و جولانش در جامعه مودب شهری متمدن دست داده بود با اولین گشت در خیابان های نیوبدفورد در روز روشن رنگ باخت.  

    در بیشتر خیابان¬های نزدیک بارانداز هر بندرِ مهم غریب ترین آدم¬های فاقد مشخصات متمایز که از اکناف عالم آمده اند بچشم می خورند.  حتی در خیابان های برادوی منهتن و چست¬نات گاه دریانوردان مدیترانه ای تنه به هراسان بانوان محترم زنند.  خیابان ریجنت برای مالایایی¬ها و لَسکِر¬ها بیگانه نیست، و بسا که یانکی¬های واقعی در آپولو گرین بومیان را ترسانده اند.  اما نیو بد فورد تمام واپینگ¬ها و واتر ¬استریت¬ها را پشت سر می گذارد.  در این¬ها تنها دریانورد بینی اما در نیوبدفورد آدمخواران واقعی؛ کاملا وحشی؛ که بسیاری از آن ها هنوز گوشت حرام بر استخوان دارند نبش خیابان¬ها در گفتگویند.  همین¬هاست که چشمان تازه¬واردان را خیره می کند.  

اما علاوه بر فیجیائی¬ها؛ تونگاتابو¬ها، ارومانگاوئی¬ها، پنانگی¬ها و بریگاگیائی¬ها  در کنار انواع دست اندرکاران صنعت والگیری که بدون توجه در خیابان¬ها تلوتلو می خورند صحنه هائی غریب¬تر و قطعا خنده¬دار¬تر بینید.  

    همه هفته ده¬ها جوان نور رس ورمونتی و نیوهمشایری به این شهر می رسند، همه تشنه منفعت و عظمت والگیری¬.  بیشتر جوان اند و ستبر اندام¬ که درخت می انداختند و نک در صرافت وانهادن تبر و برگرفتن زوبین والگیری.  بسیاری به نورسیدگی کوه¬های سرسبز خاستگاه خویش و در برخی امور چنان خام که گوئی چند صباحی بیش از زادنشان نگذشته.  آن جوانک نگر که سر نبش می چَمَد.  کلاه بیدستر بر سر و لباس رسمی به بر، مزین به کمربند دریانوردان و چاقوی نیام¬دار.  این یکی با ساووِستِر و ردای بامبِزین.

    هیچ خود¬آرای شهری به گَردِ خودآرای روستائی نرسد-منظورم خود¬آرای دهاتی است-کسی که در گرم¬ترین روزهای تابستان محصول دو جریب خویش با دستکش جیر درو کند مبادا دستش آفتاب زند.  آنگاه که چنین دهاتی خود¬آرای به صرافت شهرتی بارز افتاده به صنعت خطیر والگیری پیوندد کارهای مضحکش پس از رسیدن به بندر دیدنی است.  در سفارش لباس دریانوردی دستور جلیقه¬ تکمه فلزی و شلوار نخی یراق¬دوز دهد.  آه، روستائی بی¬نوا!  وه که در هنگامه نخستین تند¬باد وقتی خود و تکمه و یراقت به کام طوفان غلطید به چه شدتی کنده شود. 

    اما گمان مبرید در این نامی شهر تنها زوبین اندازان، آدم¬خواران و خود¬آرایان روستائی بچشم می¬خورند.  به هیچ روی.  با این همه نیو¬بد¬فورد جای غریبی است.  گر نبودیم ما والگیران این تکه زمین احتمالا  به همان متروکی ساحل لابرادور بود.  درواقع بخش¬هائی از پس¬کرانه آنقدر خشک هست که هراس در دل اندازد.  شاید خود شهر در تمامی نیو¬انگلند محبوب¬ترین باشد.  درست که سرزمین روغن است؛ اما نه چونان کنعان که در عین حال سرزمین غلّه و شراب هم باشد.  نه شیر در خیابان¬ها شیر روان است و نه خیابان¬های بهاری خاگ¬فرش.   با این همه در هیچ کجای امریکا چون نیو¬بد¬فورد این همه خانه اشرافی، باغ و بوستان نیست.  از کجا آمده¬اند؟  چگونه در این محل که روزی زمینی سترون و آتشفشانی بود کاشته شده¬اند.    

    رو نگاهی بدان زوبین های نمادین گرداگرد آن عمارت انداز تا پاسخ یابی.  آری، تمامی این خانه های ممتاز و باغ¬های پر گل از اقیانوس های اطلس، آرام و هند آمده اند.  تمامی اینها را زوبین زده از ته دریا بدین جا کشیده¬اند.  آیا جناب اسکندر فتحی چنین نمایان یارِست؟

    گویند در نیو¬بدفورد پدران نهنگ جهیزیه دختران دهند و به هر یک از خواهرزاده¬ها و برادر زاده¬ها چند گرازماهی.  برای دیدن عروسی¬های پر زرق و برق باید به به نیوبدفورد رفت زیرا نَقل است یکایک خانه¬ها را مخزنی است از روغن و درازنایِ همه شب بی مهابا شمع¬ کافوری سوزند.

   تماشای شهر در تابستان، آکنده از افراهای زیبا-خیابان های طویل سبز و زرد-دلکش است.  و تیرماه، انبوه شاه¬بلوط¬ هندیِ زیبایِ سر به فلک کشیده افراخته مخروطِ¬ شکوفه¬هایِ مجتمع خویش شمعدان¬وار ارزانی رهگذران دارند.  به قدرت هنر بسیاری برزن¬های نیو¬بدفورد را رخشان تراس¬های گل فرازِ سترون صخره-های مازادی است که روزِ آخر آفرینش مردود شده¬اند.   

    و زنان نیو¬بدفوردی به شکوفایی ورد¬های خویش.  سوری تابستانه است ولی زیبا قرنفلِ گونه¬شان چونان آفتاب بهشتی.  هیچ کجا جز سِیلم شکوفه¬های این گونه-ها نیابی، جائی که گویند دختران نو¬رس چنان مُشک بوی¬اند که عشاق دریانورد فرسنگ¬ها دور از ساحل بویشان استشمام کنند؛ گوئی بجای شنزار پاک¬دینان به جزایر ادویه نزدیک شوند. 













فصل هفتم

کلیسای کوچک

  در همین نیوبدفورد کلیسای والگیران جای دارد و انگشت¬شمارند والگیران دل-افگار که در آستانه سفر اقیانوس هند یا آرام از دیدار یکشنبه آن مانند.   بی¬گمان من یکی که نماندم. 

    پیِ بازگشت از پیاده روی صبح، دوباره بهرِ همین بیرون زدم.  آسمان از صاف سرد آفتابی به بورانی سخت و مه گرفته منقلب شده بود.  خود را در پشمینه بالاپوش پوست خرسی پیچیده در ستیز با طوفانِ سخت راه تا کلیسا را پیمودم.  پیِ ورود  چشمم به گروهی کوچک از پراکنده ملاحان، همسران و بیوه¬های آنان افتاد.  سکوتی خفه حاکم بود که تنها گهگاه با غرش طوفان شکسته می شد.  بنظر می-رسید هر نیایشگرِ خاموش بعمد به فاصله از دیگری نشسته تو گوئی اندوه¬ها اختصاصی است و ناگفتنی.  کشیش هنوز نرسید بود و این جزایر خاموش زنان و مردان نشسته سخت خیره به چند لوح مرمرین حاشیه سیاه که طرفین منبر در دیوار کار گذاشته شده بود.  بی تظاهر به نقل دقیق متون،  سه لوح چیزی قریب بدین مضون می گفت: 

در گرامی داشت یاد و خاطره

جان تالبوت،

  که در هجده سالگی روز اول 

               نوامبر 1836 نزدیک جزیره دسولیشِن 

            برابر ساحل پاتاگونی از عرشه پرت شد.

                     این لوح توسط خواهرش

                         نصب می شود.


  در گرامی داشت یاد و خاطره 

  رابرت لانگ، ویلیس اِلری، 

         نیتان کُلمن، والتر کَنی، ست میسی 

       و سموئیل گلَیگ،

                        خدمه یکی از زورَق های

                      کشتی الیزا

         که در سی و یکم دسامبر 1839 

در آف¬شور گراوند اقیانوس آرام،

                       والی کشید و محوشان کرد.

این لوح مرمر توسط هم¬ناویان

جان بدر برده نصب می شود.


در گرامی داشت یاد و خاطره

   مرحوم

   ناخدا حزقیل هاردی،

که  سوم اوت 1833 در ساحل ژاپن

         در دماغه زورَق خویش توسط نهنگ عنبر کشته شد.

                     توسط بیوه اش

              این لوح نصب می شود.

    با تکاندن ریز¬برفها از کلاه و بالاپوش قندیل بسته نزدیک در  نشستم و چشم دواندن به طرفین از مشاهده کوئیکوئک نزدیک خود جا خوردم.  تحت تأثیر هیبت صحنه نوعی نگاه شگفت زده ناشی از کنجکاوی شکاکانه در چهره اش بود.  بنظر می رسید این وحشی تنها کسی بود که متوجه ورود من شد زیرا تنها کسی بود که خواندن نیارست و از اینرو آن نوشته های فسرده بر دیوار را نمی خواند.  نمی دانم کسی از خویشان دریانوردانی که نامشان بر دیوار آمده بود در جمع حضور داشت یا نه؛ اما بسیاری حوادث والگیری جائی ثبت نمی شود و از همین رو بسیاری از زنان حاضر چنان بوضوح چهره، گر نگوئیم رخت عزائی، بی¬پایان داشتند که یقین داشتم اینجا در برابرم کسانی جمع شده اند که دیدن آن الواح غمبار  باعث می¬شود زخم های دیرین غمخوارانه در قلب های تسکین ناپذیرشان سر باز کند. 

    ای کسانی که رفتگانتان  زیر سبزه ها آرمیده¬اند و ایستاده در میان گلها توانید گفت-اینجا، اینجا عزیزم آرمیده، کجا دانید پریشانی مأوا گرفته در چنین سینه ها را.  چه نادانسته¬های تلخی است در آن مرمر¬های دور سیاه بی خاکستر!  چه یأسی است در آن کتیبه های خشک!  چه تُهیگی مهلک و خباثت ناخوانده¬ای در سطوری که گوئی چون خوره تمامی ایمان بلعد و احیا از جان¬هائی دریغ می دارد که بی جا و گوری از دست رفته اند.  همین الواح می توانست بجای اینجا در غارهای اِلِفانته باشد.

    درگذشتگان بشر در کدام سرشماری موجودات زنده جای گیرند؟  چگونه است که حسب آن اندرز جهان¬روا مردگان حرف نزنند، هرچند رازهائی بس فزونتر از شن¬های گادوین در سینه دارند؛ چطور به آن که هم دیروز به سرای باقی شتافته لقبی پر¬معنا و ملحدانه [چون راحل] دهیم درحالی که حتی مسافر اقصی نقاط عالم را سزاوار آن نمی دانیم؛ چگونه است که بنگاه¬های بیمه عمر غرامت مرگِ افرادی پردازند که روح جاودان دارند؟ آدمِ عتیق که شصت قرن پیش درگذشت هنوز در کدام فلج بی تحرک ابدی و نشئه استیصال شدید قرار دارد، چگونه است که هنوز از پذیرش تسلی مرگ کسان طفره می¬رویم در عین اینکه معتقدیم قرین رحمتی وصف¬ناپذیرند؛ چرا همه زندگان می کوشند همه مردگان را ساکت نگاه دارند؛ چه چیز جز شایعه تقه خوردن در گوری کل شهری بوحشت اندازد.  هیچکدام از اینها نمی توانند معنای خود را نداشته باشند.  

    اما ایمان شغال¬وار از بین گورها خوراک یابد و حتی از این شک¬های مرده قوی¬ترین امیدهای خویش گرد کند.

    چندان حاجتِ گفتن نیست که در شب سفر به نانتوکت با چه حسی و حالی بدان لوح¬های مرمرین توجه و در نور تیره آن روز تاریک و حزین سرنوشت والگیرانی را که پیش از من روانه شده بودند می خواندم.   آری، اسماعیل چه بسا تو هم همین سرنوشت یابی.  اما به هر رو دوباره شاد شدم.  هیجانات لذت¬بخش آغاز، فرصت خوب عُلُوّ-آری زورَقی درهم شکسته به جاودانگی ترفیع افتخاری¬ام دهد.  بی¬گمان در والگیری مرگ هم هست-ارسال جبری انسان به ابدیت با سرعت و دُش¬آمیختگی وصف¬ناپذیر.  اما بعدش چه؟  گاسم در این امرِ زندگی و مرگ خطائی فاحش کرده¬ایم.  بفکرم آنچه سایه¬ام در زمین نامند گوهر راستین من است.  بنظرم در نگرش به امور روحانی صدف¬هائی را مانیم که از ورای آب به خورشید نگرند با این خیالِ خام که آبِ کثیف به لطافت هواست.  فکرم که این جسم جز رسوبِ حیات متعالی ام نیست.  در واقع گویم هرکه خواهد جسمم گیرد، و آن، خودِ من نیست.  بنابراین سه هورا به افتخار نانتوکت؛ و ای زورَق شکسته و پیکر درهم شکسته هروقت که خواستید بیائید زیرا حتی خود ژوپیتر درهم شکستن روحم نیارست.








فصل هشتم

منبر


    هنوز چیزی از نشستنم نگذشته بود که استوار مردی مقدس درآمد؛ بمحض بسته شدن در طوفان زده پیِ ورودش، نگاه سریع و احترام¬آمیز جمع گواهی مکفی بود بر کشیشیِ کهن نیک¬مرد.  آری، او پدر میپِلِ نامی بود، این لقبی بود که والگیرانی که بینشان محبوبیت زیادی داشت بدو داده بودند.  درجوانی دریانورد و زوبین انداز بوده اما سال¬هاست که زندگی خود وقف کشیشی کرده.  در زمان نگارش این سطور پدر میپل در زمستانِ کهنسالیِ پر¬طاقت همراه با سلامت بود، آن نوع کهنسالی که بنظر می رسد با شکوفائی مجدد جوانی عجین می شود، زیرا میان همه¬ی چین و چروک هایش نوعی رخشش ملایم نو شکوفائی بچشم می خورد-سبزی بهاری که از زیر برف¬های فوریه سرک می کشید.  هیچ¬کس نبود که از قبل سرگذشتش شنیده باشد و در نخستین دیدار با نهایت علاقه بدو ننگرد زیرا نوعی خصوصیات کشیشی مرتبط با پیشینه دریانوردی ماجراجویانه¬ در وجودش بهم رسیده بود.  متوجه شدم بهنگام ورود چتری بدست نداشت؛ یقینا با کالسکه خودش هم نیامده بود زیرا ریز¬برف آب شده از کلاهِ بارانی اش سرازیر شده بود و چنین می نمود که بالاپوش پارچه ای بزرگ ناخدایان از وزن آب جذب شده تقریبا به پائینش می کشید.  به هر روی کلاه و بالاپوش و روکفشی را یک به یک درآورده در فضای کوچکی در گوشه مجاورِ در آویخت و در این حالت آراسته در کت و شلواری مناسب آرام روانه منبر شد.  

    همچو بیشتر منبرهای قدیمی بسیار بلند بود و از آنجا که پلکان¬های متداول برای صعود از منبری چنین رفیع بخاطر زاویه گشوده¬ با زمین فضای کوچک کلیسا را بیشتر تنگ و ترش می کرد بنظر می رسید معمار به اشاره پدر میپل آن را بدون پله ساخته و بجایش نردبان عمودی جانبی، شبیه آنها که در دریا برای بالا رفتن از زورَق به کشتی بکار می رود تعبیه کرده. همسر ناخدای یک کشتی والگیری زوجی طناب سرخ زیبای پشمی محکم بعنوان نرده این نردبان دارای قبه¬های زیبای آبنوسی¬رنگ بافته بود و کل این تمهید با توجه به نوع کلیسا به هیچ روی نمایانگر کج سلیقگی نبود.  پدر میپل با لحظه¬ای درنگ پای نردبان و گرفتن قبه¬های زینتی نرده طنابی نگاهی به بالا انداخته و با مهارتی براستی ملوان وار و همزمان محترمانه دست بالای دست از پله ها بالا رفت چنانکه گوئی به نوک شاه-دکل کشتی خود صعود می کند.  

    بخش¬های عمودی این نردبان جانبی، مثل همه نردبان¬های آویختنی از طنابِ دارای روکش پارچه¬ای بود و تنها قبه ها از جنس چوب، طوریکه هر پله مفصلی داشت.  در اولین نگاه به منبر متوجه شده بودم این مفصل¬ها هرچقدر هم برای کشتی راحت باشد در اینجا اضافی است.  علت هم این بود که گمان نمی بردم پدر میپل پس از رسیدن به بالا اندکی به راست پیچیده با خم شدن از فرار منبر بعمد نردبان را پله به پله بالا کشد تا کل آن در درون منبر قرار گیرد و خود را در کِبِک کوچک خویش دور از دسترس سازد.     

     مدتی در اندیشه این عمل شدم بدون اینکه علت را کاملا دریابم.  پدر میپل چنان به قداست و خلوص شهره بود که نمی شد ظن بدنامی استفاده از حقه های صحنه آرائی بدو برد.  با خود گفتم چنین نیست و اینکار باید دلیلی متین داشته و فراتر از این، نماد چیزی نادیده باشد.  در اینصورت بسا که با آن انزوای جسمانی گسست موقت معنوی خویش از کلیه علائق و تعلقات بیرونی را نماید؟  آری برای مخلص مرد خدایِ جان گرفته از گوشت و شرابِ کلمه حق منبر را دژی خودکفا می¬بینم- ایِرنبراین¬اشتاینی رفیع با چشمه¬ای سرمدی در درون.   

    اما نردبان جانبی برگرفته از سفرهای دریائی گذشته کشیش تنها خصیصه غریب کلیسا نبود.  بین آن مرمرهای نمادین¬گورها دیواری که پشت منبر را تشکیل می¬داد مزین به نقاشی بزرگی بود نمایانگر کشتی¬ای شجاع در نبرد با طوفان دهشتناک ساحل بادگیر صخره¬هائی سیاه و موج¬شکن¬های برفی.  اما فراز ابرهای شتابان و ابرهای سیاه غلطان جزیره کوچکی از آفتاب شناور بود و در میانش سیمای مَلِکی رخشان و این چهره نورانی نقطه¬ای مشخص از نور بر عرشه¬ی دستخوش امواج می انداخت، چیزی شبیه لوح برنجی سیم اندود پیروزی نمایانگر محل زدن نلسون.  گوئی فرشته صلا دهد "ای کشتی شریف،  با سکانی استوار بجنگ، بجنگ زیرا وه که خورشید می دمد و ابرها دامن برچینند- و اینک آرام¬ترین آسمان آبی."

    در خود منبر هم آثار همان سبک دریائی که نقاشی و نردبان پدید آورده بود بچشم می خورد.  بخش پیشین تُنُکه دارش تجسم دماغه گِرد کشتی بود و انجیل مقدس روی قطعه¬ای بیرون زده¬ای با تزئینات طوماری که به شکل منقار ویلون شکلِ کشتی ساخته بودند جای داشت.

    چه چیز پر¬معنا تر از این؟- زیرا منبر همواره مقدمِ عالَم است و همه چیز در پی اش؛ منبر است پیشاهنگ عالم.  از منبر است که پیش از هر جای دیگر طوفان غضب الهی رویت شود و دماغه کشتی پذیرای نخستین ضربات.  از آن فراز است که از خدای بادها ، چه برین چه دَبور، درخواست تبدیل به باد موافق شود.  آری کشتی جهان رهسپار سفری است ناگزارده و منبر دماغه¬اش. 











فصل نهم

وعظ


    پدر میپِل برخاست و با لحنی نماینگر اقتداری فروتنانه به حضار پراکنده در ردیف های صندلی ها دستور داد جمع¬تر نشینند.  سمت راستی¬ها راه بدید!  به چپ روید.  سمت چپی¬ها براست!  به وسط، به وسط! 

    صدای خفه چکمه¬های سنگین دریانوردان همراه با صدای ملایم تر کفش¬های زنانه بگوش رسید و دوباره سکوت برقرار شد، همه چشم دوخته به واعظ.  

    اندکی درنگ کرد و سپس زانو¬زنان در دماغه منبر اسمر دستان بزرگ  بر سینه، چشمان بسته بالا کرده به نیایشی چنان خاشعانه پرداخت که گوئی زانو زده کف دریا عبادت کند.  

    این نیایش با لحن آئینی ممتد، چونان زفیرِ زنگِ کشتی غرقه در دریای مه¬گرفته پایان گرفت-با چنین لحنی آغاز خواندن سرود زیر گرفت و در انتهای هر بند لحن را تغییر داده با سرور وخرمی بانگ می زد-

"دنده¬ها و دهشت¬های اندرون حوت

"اندوهی موحش به جانم می انداخت، 

وقتی امواج روشن از آفتاب خداوند

کنار حوت غلطان بودند  

در ضلالت خود فروتر می شدم. 


"باز شدن درهای دوزخ را 

با آن درد و اندوه بی پایان دیدم؛ 

که جز مبتلایان  شرح نیارست  

آوخ که بسر در نومیدی فرو می رفتم.


"در اوج پریشانی فریاد خدا کردم،

و آنگاه که یکسره امید بریده بودم  

فغان هایم نیوشید و 

دیگر نبود وال زندانم.


"بسرعت به دستگیری¬ام شتافت،

توگوئی سوار بر دُخسی نورانی.

مهیب و رخشان چون آذرخش بود

سیمای خدای منجی¬ام.


"سرودم برای همیشه ثبت می کند

آن لحظه موحش، آن دَمِ فرح بخش؛

شکوه خداوندی راست، 

که رحمان است و متعال.

    تقریبا همه همآواز این سرود با صدائی بس رساتر از غریو طوفان شدند.  وقفه-ای کوتاه در پی آمد؛  واعظ به آرامی صفحات انجیل را ورق زد و سرانجام با خم کردن دستش روی صفحه مناسب گفت:"همناویان گرامی به آخرین آیه باب اول سوره یونس-"و خدا ماهی بزرگی برای بلع یونس آماده بود،" متمسک شوید.

    "همناویان، این سِفر تنها چهار باب-چهار رشته در حبل المتین کتاب مقدس است.  با این همه چون طناب عمق یاب چه ژرفای عظیمی در روح یونس را نماید!  این پیامبر چه درس پر معنائی برای ماست!  چه چیز شریفی است در آن سرود در دل حوت! چقدر به عظمت خیزاب¬های بلند و سترگ ماند!  حس می¬کنیم سیلاب¬ها از رویمان موج می زند؛ با او به ژرف¬ترین اعماق آب¬ها سیر کنیم، جائیکه خزه¬ها و گل و لای دریا احاطه مان کرده.  اما این سِفر یونس چه درسمان دهد؟  همناویان این درس دو شق دارد یکی برای همه ما مردم خاطی و یکی هم برای منِ سفّان خدای حَیّ.  بعنوان افراد گناهکار این قصه همه ماست زیرا قصه گناه، قساوت، هراس¬های ناگهانی، مکافات عاجل، توبه و انابه، دعا و سر آخر رستگاری و سرور یونس است.  مثل همه انسان¬های خاطی گناه این پورِ متی سرپیچی خیره¬سرانه از فرمان الهی بود- کار نداشته باشید که فرمان چه بود و چگونه ابلاغ شد-فرمانی که در نظرش سخت بود.  اما از یاد مبرید همه اموری که خداوند انجامش را از ما می خواهد دشوارند و از همینروست که بیشتر فرمان می دهد تا بکوشد متقاعدمان کند.  و گر طاعت خدا کنیم باید از خودبگذریم و دشواری طاعت خدا در همین است. 

    یونس با همه گناهِ نافرمانیِ خدا با تلاش گریز به او اهانت هم می کند.  گُمان برد کشتی انسان¬ساز تواند به کشورهائی بیرون از حکمرانی خدا بردش، جائی که تنها کشتی¬بانان زمینی دارد.  دزدانه به حوالی جاپا رفته سراغ کشتی ای گیرد که به ترشیش رود.  شاید آنچه تاکنون بیش از همه مغفول مانده در همین نهفته باشد.  هر طور حساب کنی ترشیش نمی تواند جائی جز غادش امروزی باشد. این نظر دانشمندان است.  اما همناویان غادش کجاست؟  در اسپانیا و دورترین آبها از جاپا که یونس در روزگار باستان امکان کشتی¬رانی بدان داشت، دورانی که اقیانوس اطلس دریائی تقریبا ناشناخته بود. زیرا، همناویان، جاپا، یافای امروزی، در شرقی ترین ساحل مدیترانه، شام، قرار گرفته و ترشیش یا غادش بیش از دو هزار مایل دور تر در شرق و بیرون تنگه جبل الطارق. همناویان نمی بینید که یونس می کوشید میان خود و پروردگارش دنیائی فاصله اندازد؟  بیچاره مرد! ای خوارترین و شایای هر ملامت؛  با کلاهی لبه تا ابرو پائین کشیده دولا دولا و چشمانی گنهکار در فراری دزدانه از پروردگارش؛ در جستجوی نهانی میان کشتی¬ها چون شبروئی حقیر در شتاب گذر از دریا.  با ظاهری چنان آشفته و گنهکار که گر پاسبانی گشت می¬زد پیش از آنکه پایش به کشتی ای رسد به ظنّ خلافکاری بازداشتش کرده بود.  چه عیان بود فراری بودنش!  نه بُنِه¬ای، نه کلاهدان، جامه¬دان یا تمچه¬ای،- هیچ رفیقی بهر بدرقه و بدرود فرا اسکله ای.  سرآخر پیِ بسی جستجوی نهانی کشتی¬ای عازم ترشیش یابد، گرم بار زدن آخرین محموله¬ها؛ همینکه پای به عرشه گذارد تا ناخدا را در اطاقکش بیند تمام جاشوان دمی از بارزدن دست کشند تا چشمِ شریر غریبه نگرند.  این را در می یابد اما بیهوده می کوشد آرام و مطمئن بنظر رسد؛ بیهوده می کوشد لبخندِ یأس به لب نشاند.  فراست¬های قوی بشر به ملاحان می¬گوید نمی تواند بی¬گناه باشد.  به هزل و جد یا یکدیگر نجوا کنند-"جک، این بابا بیوه زنی را غارتیده؛" یا، جو می بینیش، دو زنه است؛" یا، هری پسر، گمانم زناکاری است که در گومورای قدیم از زندان گریخته، یا، گاسم یکی از آدمکشان گم شده سدوم باشد."  یکی دیگر سوی اعلان مُشعِر برجایزه پانصد دیناری دستگیری پدر¬کُشی با فلان و بهمان مشخصات چسبانده¬ به الوار ضخیم زمین¬کوب شده¬ لنگرگاه که طناب کشتی را بدان بسته اند می¬دود.  می¬خواند ونگاهی به یونس و نگاهی به اعلان، در حالی که اینک تمام هم-ناویان مرافق گرد یونس جمع شده¬اند آماده گرفتنش.  یونس بیمناک بخود می لرزد و با همه جمع کردن تمام شجاعت در چهره بیشتر ترسو بنظر می رسد.  به مظنون بودن خویش اقرار نمی کند و همین خود ظنّی است قوی است.  پس بهترین استفاده را از این فرصت می کند و وقتی ملاحان می بینند مردی که در اعلان آمده نیست اذن عبورش می دهند و خود را به اطاقک ناخدا می رساند. 

    "کیست آنجا؟" ناخدا که شتابان روی میز درهم و برهمش اوراق گمرک را آماده می کند بانگ می زند "کیست آنجا؟"  وای که همین پرسش بی آزار چگونه یونس را خرد می کند!  زیرا در یک آن تقریبا می چرخد تا دوباره بگریزد.  اما خود را جمع جور کرده می گوید "قصد سفر به ترشیش با این کشتی را دارم، کی بادبان بردارید جناب؟"  تا اینجای کار ناخدای گرفتار نظری به یونس ایستاده در برابرش نیفکنده بود؛ اما به مجرد شنیدن آن صدا که گوئی از ته چاه می¬آمد تیز براندازش کرد.  سرآخِر با تأنّی و ژرف¬نگری در او پاسخ داد، "با اولین مَدّ بعدی بادبان کشیم."  "نه زودتر از آن جناب؟-برای هر مرد درستکاری که به سفر می رود بقدر کفایت زود است."  بفرما یونس، این هم طعنی دیگر.  اما بسرعت ناخدا را از آن حال و هوی درآورده می گوید، "با شما سفر می کنم جناب، اما کرایه مسافر چقدر است؟  حالا می پردازم."  همناویان غرض از ذکر این نکته این است که "پرداخت کرایه پیش از بادبان برداشتن کشتی" در این سرگذشت مغفول نماند.  و با توجه به فحوای کلام آکنده از معناست.

    اما همناویان، این ناخدای کشتی یونس کسی بود که جنایت را در همه کس تشخیص می داد مگر حرص و آز مانع شود این قدرت جز در مورد بی¬نوایان ظاهر کند.  آری همناویان در این عالم رذیلتی که کرا پردازد راحت و بی تذکره سفر کند و فضیلتِ بی برگ و نوا را در همه مرزها بازدارند.  از ایراست که ناخدای کشتی یونس بر آن می شود مقدم بر هر داوریِ آشکار ژرفای بدره اش یابد.  سه برابر مبلغ متعارف طلبد و یونس دهد.  از همین می فهمد یونس فراری است و با این حال تصمیم کمک به فرار گیرد چرا که زرِ بی رنج به کیسه اش ریزد.  با این همه قتی یونس تمام بدره بیرون کشید هنوز هم احتیاط و سوء ظن ناخدا را آزار می دهد.  تک تک سکه ها را روی میز انداخته صدایشان سنجد.  زیر لب گوید هرچه باشد قَلّاب نیست؛ و یونس راهی می شود.  اینک یونس کاپیتان را گوید، "اطاق مجللم را نشان دهید جناب، خسته سفرم و محتاجِ خواب."  ناخدا گوید، "همینطور بنظر آئی و آنجاست اطاق."  یونس وارد می شود و مایل است در را قفل کند اما قفل را کلیدی نیست.  ناخدا با شنیدن صدای تقلای ابلهانه یونس در اطاق  با خنده زیر لبی چیزی قریب به این مضمون زمزمه کند که هیچگاه نگذارند درِ حجره محکومان از داخل کلید شود.  سراپا در لباسِ گَرد آلود خود را روی تخت می اندازد و می بیند سقف مجلل اطاق کوچکش تقریبا به پیشانی¬اش چسبیده.  هوا خفه است و یونس هِنّ و هِنّ می¬کند.  آنگاه فرورفتگی در آن تنگ مغاک نازل تر از  خط آبگیر دیواره کشتی پیش¬آگهی رویداد شوم آن لحظه خفه کننده ای است که وال در کوچکترین زوایای اندرونه خویش به بندش کشد.    

    "آویخته چراغی که از محور به دیوار پیچ شده در اطاق یونس ملایم تابی می خورد؛ و کشتی که بخاطر وزن آخرین لنگه های بار شده به سمت بارانداز شیب یافته، چراغ و شعله و همه چیز، گرچه در حرکتی جزئی، همچنان انحراف دائمی خود نسبت به اطاق را حفظ می کنند، و چراغ گرچه درواقع خود را به شکلی خطاناپذیر قائم نگاه می دارد باز هم سطوح قلابی و دروغ¬زن سطوحی را که برابرشان آویخته شده برملا کند. چراغ مایه انذار و وحشت یونس است؛ درازکش در بستر چشمانِ معذب خویش گرد اطاق دواند و این فراریِ تا این دم موفق هیچ ملجأئی برای نگاه بیقرار خویش نیابد.  اما آن تضاد چراغ بیشتر و بیشتر به وحشتش اندازد.  کف و سقف و اضلاع همه مورب اند.  نالد که"اوه! وجدانم نیز همین وضع در درونم دارد، قائم افراخته سوزد و زوایای روحم بیغوله هائی کج و کول!" 

    "بسان آن عیاش که پی باده¬گساری شبانه دچار عذاب وجدان است و چون اسب مسابقه رومی که با کشیدن دهنه فولادی برای جهش بیشتر زجرش کنند دوار سر سوی بستر شتافت، همچون کسی که در آن مخمصه تیره¬روزی در دلتنگی سرگیجه¬آور می¬چرخد و می¬چرخد و تا حمله برطرف نشده طلب مرگ از خدا کند و سر¬آخِر در آ« گرداب شوربختی که حس می کند چُرتی عمیقش رباید چون بیحالی مستولی بر آن که با خونریزی جان دهد، زیرا وجدان همان زخم است و چیزی بهر قطع خونریزی اش نیست.  بدین شکل پس از تقلائی سخت در بستر فلاکتِ سخت شگرفِ یونس غرقه خوابی عمیقش کند.

    "اینک زمان مد رسیده؛ کشتی غمزده مهار¬ها افکنده جلدی بدریا سریده از ساحل متروک عازم ترشیش شود.  دوستان آن کشتی نخستین کشتی ثبت شده قاچاق¬چیان! است و محموله ممنوعه¬اش یونس.  اما دریا بر آشوید؛ تحمل این بار  فاسد نیارد.  طوفانی موحش در گیرد و کشتی در شرف شکستن.  اما وقتی سرناوی عرشه برای سبک کردن کشتی استمداد می کند، وقتی جعبه¬ها، لنگه¬ها و قرابه¬ها روی عرشه بهم می خورند، باد زوزه و مردان فریاد می کشند و هر تخته درست بالای سر یونس از صدای پا می غرد و در تمام این غوغای خشمگنانه یونس در خواب مخوف خویش است.  نه سیه¬آسمان بیند و نه خروشان دریا، صدای کج شدن تخته ها نشنود و از هجوم وال عظیم در دوردست که از هم اکنون با دهانی باز و دریا¬شکاف سر در پی¬اش گذاشته نه چندان شنود و نه پروا کند.  آری هم¬ناویان یونس در پهلوی کشتی فرو رفته بود- آنطور که من فهمیده¬ام بستری در اطاقکی، و در خوابی سنگین.  اما کشتی¬بان هراسان نزدش آمده در گوش ناشنوایش فریاد می-کند، "ای حقیر خواب برده!  بر خیز!"  یونس که با  تلو تلو خوران به عرشه رفته چنگ در طناب بندی دکل زند تا نگاهی به دریا فکند.  اما در همان لحظه خیزابی سهمگین از زیر کشتی بالا آمده از فراز دیواره کشتی بر او ریزد. موج پی موج پلنگ وار به درون کشتی جهد و چون راه خروج سریعی نیابد پس و پیش دود تا بدان حد که چیزی نمانده دریانوردان، بدریا نیفتاده، غرقه شوند.  و چونان ماهی که سیمای هراسانش از ته ژرف دره¬ها در تاریکی آسمان دیده شود یونس مبهوت تیر مورب جَیب بیند که به آسمان رود و بلافاصله به ژرفای عذاب¬آور برگردد.  

    "غریو وحشت پی وحشت روحش درنوردد.  در همه حالات ذلت¬بارش خدا گریزی بیش از حد عیان است.  ملاحان این ها را در او می بینند و ظنشان بیشتر و بیشتر مبدل به یقین شود و سرآخر بهر اطلاع تام و تمام از حقیقت امر و با ارجاع کل مسئله به خدای متعال نظرشان بر قرعه قرار می گیرد تا ببنید مسبب نزول چنین توفان عظیم بر آنان کیست.  قرعه بنام یونس می افتد و پی روشن شدن ماجرا گرداگردش جمع شده خشمگنانه به باد سوأل¬ش گیرند.  "شغلت چیست؟  از کجا می آئی؟  بَلَد؟  قوم؟"  اما هم¬ناویان اینک رفتار یونس مسکین نگرید.  ملاحان بیم¬ناک صرفا می پرسند کیست و از کجا؛ در حالی که نه تنها پاسخِ آن پرسش ها بلکه پاسخی دیگر به سوأل نپرسیده را گیرند، اما این پاسخ ناخواسته به دست جبار الهی که بر او تسلط دارد از دهانش بیرون کشیده شود.  

    "فریاد می¬زند، "عبرانیم" و می افزاید، "از پروردگار خدای آسمانی خالق بَرّ و بَحر ترسم. "خدای ترسی ای یونس؟  بهتر نبود بهنگام می¬ترسیدی!  بلافاصله آغاز اعترافی بی کم و کاست کند و وحشت ملاحانی که هنوز دل¬رحم¬اند فزون در فزون.  یونس هنوز هم طلب رحمت الهی نمی کند چرا که سیاهی سزای خود نیک داند؛ بی نوا به فریاد لابه کند به دریاش اندازند چون خوب می داند بخاطر اوست که این سترگ طوفان بر ایشان نازل شده اما با ترحم روی از او گردانده پی راه¬های دیگر نجات کشتی گردند.  همه بی¬حاصل و شرزه طوفان هردم خروشان تر؛ بناچار با دستی در طلب یاری خدا در آسمان و با دستی دیگر، به طیب خاطر، یونس گیرند. 

    "نََک یونس نِگَر که چون لنگری برش داشته به دریا اندازند و درجا آرامشی نرم از سمت شرق بر دریا مستولی گردد و طوفان که گوئی یونس پی غرق شدن با خود پائین فرو کشیده کاستی گیرد و دریا پشت سرش آرام.  در قلبِ گَردانِ اغتشاشی چنان اراده غلطد که پروای فروشدن در گشوده آرواره¬های وال منتظر  نکند و نه در پی آن، وقتی که وال همه دندان های عاجی خود چون پیچ و مهره-های سفید پرشمار گرد زندانش بندد.  آنجاست که یونس در شکم ماهی بدرگاه خدا استغاثه می کند. اما استغاثه¬اش نگرید و درسی ارزشمند گیرید.  زیرا یونس با همه گنهکاری بهرِ رستگاری مستقیم شیون و زاری نکند.  حس می¬کند سزاوار این مکافات دهشتناک است.  کل امر رستگاری را بخدا واگذاره دلخوش به همین که با همه درد و رنج هنوز هم روی به آستان مقدس حق تعالی دارد.  همناویان، توبه راستین و مخلصانه در همین است؛ نه در آه و فغان التماس بخشش، بل  در حق-گزاریة جَزا.   اینکه این سلوک یونس تا چه پایه خدای را خوش آید در رستگاری پایانی یونس از شکم ماهی و دل دریا نشان داده می شود.  همناویان قصه یونس را از آن نیاوردم که گناه او را تقلید کنید بلکه بعنوان الگوی توبه و انابه پیش چشمتان گذاردم.  گِرد گناه مَگردید ور نِه، همت توبه¬ی یونس¬."

بنظر می رسید حین ادای این کلمات غریو زوزه طوفانِ اُریب¬وَز بیرونِ در توان واعظ فزاید؛ گوئی در توصیف طوفان دریائی یونس خود از طوفانی در تلاطم است.  ژرف سینه¬اش چونان خیز زمین بالا می¬آمد با دستانی افراشته چون معارک آخشیجان، بهمراه رعدی که از جبین آفتاب سوخته¬اش بر می¬شد و برقی که از چشمانش می جهیده تا همه فروتن مستمعان با رُعبی غریب و ناگهانی درو نگرند.

    اینک که باری دگر بی صدا گرم تورق کتاب شد نگاهش آرامشی یافت و سر-آخر ساکن ایستاده با چشمانی بسته دمی بنظر آمد گرم مناجات با خدای خویش است.

    اما دوباره سوی جمع خم شده با اندک فرود آوردن سر در ژرف¬ترین و در عین حال مردانه ترین فروتنی چنین گفت:

    "همناویان، پروردگار تنها دستی بر شما گذارده و حصه من هر دوست.  بر شما خواندم درسی را که یونس به همه گنهکاران دهد چه تیره¬ نوری نصیبم کند و از¬اینرو این درس برای من خاطی تر بیش از شما آموزنده است.  وه چه خوش بود از این سرُ دکل فرود آمده چون شما نشسته در آن روزن¬ها از یکی از این جمع آن درس مهیب نیوشم که یونس به من بعنوان ناخدای کشتی خدای حیّ قیّوم دهد.   چگونه پیامبر-رهنمای تدهین شده، یا شارحِ حقایق، که فرمان یافته آن حقایق ناخوشایند در گوش نابکار نینوا فرو کند، از بیم خصومتی که بر انگیزد، از انجام رسالت تن زده کوشید با کشتی نشینی در جاپا از انجام وظیفه و خدای خویش گریزد. اما خدا واسع است و هرگز به ترشیش نرسید.   همانطور که دیدیم خدا به هیئت وال سروقتش رفت و بکام گرداب¬های زنده ظلالتش کشید و با سرازیر کردن سریع "به دل دریاهایش کشاند،" جائی که گرداب¬های اعماق دریا ده¬هزار باع پائینش کشیدند و "خزه¬ها

گرد سرش پیچید"، و تمامی دنیای آبی محنت بر سرش خراب شد.  با این همه، حتی در آن لحظه ودر عمقی بس بیشتر از برد هر ژرف¬پیما-"بیرون از دلِ دوزخ"- وقتی وال بر دورترین استخوان¬های اقیانوس¬ها فرود آمد، حتی در آن لحظه خداوند صدای فریاد پیامبر تائب نواریده شنود.  آنگاه خدا ماهی را فرمان داد وحوت از سرمای سخت و ظلمات دریا سوی آفتاب گرم و دل¬نشین و تمامی بهجت و سرور زمین و هوا دریا شکاف به سطح آمد و "یونس بر زمین خشک هراشید؛" و اینجا بود که ندای پروردگار دوباره نازل شد و یونس کوفته و کبود-با گوش¬هائی چون صدف دریا همچنان آکنده از زمزمه کر کننده اقیانوس- به فرمان قادر متعال گردن نهاد.  اینک همناویان آن فرمان چه بود؟  ترویج حق در برابر باطل!  این بود آن فرمان!     

    "آری ای همناویان درس دوم این بود و وای بر آن مُرشدِ خدای حیّ که در این مهم اِهمال کند.  وای بر آن¬ که زخارف دنیوی از اجرای وظایف انجیلی اش بدارد!  وای بر آن کس که وقتی پروردگار آبها به طوفان افرازد بکوشد به روغن فرو نشاند!  وای بر او که بجای انذار پی استمالت باشد!  وای بر کسی ¬که نیک نامی بر نیکی مرجح  دارد!  وای بر او که در این خاکدان بد¬نامی نجوید!  وای بر کسی که صادق نباشد حتی بدانگاه که نجات در کِذب است!  آری وای بر کسی که به گفته رَهنُمای بزرگ پولس واعظ غیر متعظ باشد. 

    لَختی سر در¬گریبان از خود بیخود شد؛ سپس دوباره صورت را رو به جمع بالا گرفت در حالی که با شوری عِلوی بانگ می زد- اما ای همناویان! در یمینِ هر مصیبت بهجتی است قطعی و هر چه عمق مصیبت بیش اوجِ سُرور والاتر.  آیا برجک دیده¬بانی سر دکل والاتر از  تیر طولی روی مازه کشتی نیست؟   سرور عِلوی و درونی کسی راست که برابر حاکمان و دریاسالاران گردن فراز این خاکدان همواره خویشتن مهار ناپذیر خویش ماند. سعادت کسی راست که وقتی سفینه دنی دنیای غدار زیر پایش خالی کند پُر¬توان بازوان همچنان متّکایش باشد.  بهجت کسی راست که در راه حق گنه را هیچ امان نداده حتی از زیر ردای سناتور¬ها و قضات بیرون کشیده زند، سوزد و براندازد.  سعادت-والاترین سرور،  کسی راست که هیچ قانون و خدایگانی جز پروردگار خویش ندانسته تنها آشیانش خلد برین باشد.  بهجت آنِ کسی است که تمامی امواج و خیزاب¬های هفت محیطِ غوغائیان هیچگاه این مازه متین قرون و اعصارش بلرزه نیارد.  و سعادت سرمدی و دلفروزی حصه کسی است که دمِ رفتن تواند با آخرین نفس گفت-ای پدر! که  عمدتا ترا به هدایتت شناختم- حال که چه میرا چه نا¬میرا از این خاکدان درگذرم کوشیده¬ام بیشتر آنِ تو باشم تا خود یا این کهن سِپَنج.  هرچند که این همه به هیچ نیرزد:  جاودانگی به تو گذارم؛ زانرو که انسان که باشد که فزون بر پروردگار خویش عُمر گذارد؟"

    خاموشی گزید و آرام دستی به تبرک حضار برداشته سپس صورت در دست¬ها پنهان کرده به زانو ماند تا جمع بترکش گفته تنهایش گذاردند.   



    









فصل دهم

یار جانی

    پی بازگشت از کلیسا به مهمانخانه کشتی والگیری کوئیکوئک را دیدم که مدتی پیش از تبرک کشیش کلیسا را ترک کرده و تنها نشسته. روی نیمکتی کنار آتش نشسته پاهایش را نزدیک آتش قرار داده و لعبت سیاه خود را با با یکدست جلوی صورت گرفته به دقت به صورتش نگریسته با چاقوی جیبی به نرمی دماغش تراشد و به شیوه ملحدانه با خود زمزمه می کند. 

اما چون ورودم وقفه در کارش انداخت لعبت را کنار گذارده سمت میز رفته کتاب بس بزرگی برداشته روی زانو گذاره و صفحاتش به دقت می شمرد و بنظرم سر هر پنجاه صفحه لحظه ای درنگ کرده نگاهی تُهی به اطراف انداخته و به نشان تحیر صفیر گنگ بلندی می کشید. سپس شمارش پنجاه صفحه بعدی را آغاز می کرد و ظاهرا هر بار از شماره یک آغاز می کردتو گوئی شمارش بالاتر از پنجاه را نیارست و تنها از این که چنان تعداد بزرگی از پنجاه ها جمع آمده بود در شگفت می شد.

با علاقه فراوان به نظاره¬اش نشستم.  گرچه وحشی بود و صورتش –دست کم طبق سلیقه من- بشکلی دهشتناک خالکوبی شده بود چیزی در سیمایش وجود داشت که به هیچ روی کریه نبود.  روح را نتوان پنهان کرد.  بگمانم از ورای آن خالکوبی غریب نشانه های قلبی فروتن و شریف می دیدم و در ژرف چشمان سیاهِ آذرگون درشت و دلیرش نشانه های روحی بود که پروای هزار شیطان نداشت.  افزون بر همه اینها این ملحد نوعی سلوک والا داشت که حتی خشونتش نمی توانست مشوه سازد. به مردی می¬مانست که هیچگاه به ذلت نیفتاده و مدیون کسی نشده.  شاید از آن جهت که سر تراشیده بود پیشانی اش به نسبت سر مودار نیمرخ رخشان تر، بلند تر و آزاد تری داشت و گرچه نمی خواهم داوری کنم به لحاظ جمجمه شناسی کله ای عالی داشت.  ممکن است چرند به نظر آید اما مرا بیاد کله ژنرال واشنگتن بدان صورت که در نیم¬تنه¬های محبوبش آمده می انداخت.  با همان شیب منظم تدریجی به عقب از فراز ابروهای بسیار برجسته مُطَوَل بیرون زده، شبیه دو دماغه پردرخت در بالا.  کوئیکوئک جوج واشنگتنی بود با تربیت آدمخواران.

در حالی که چنی به دقت اش می کردم و همزمان با تظاهری نصفه نیمه به این که از روزن طوفان را می نگرم هرگز اعتنائی به حضورم نکرد و حتی زحمت یک نگاه به خود داد و بنظر می رسید گرم ادامه شمارش صفحات کتاب شگفت انگیز است.  با توجه به دمسازی در اشتراک بستر دوشین، بویژه با عنایت به بازوئی که صبح خیز متوجه شدم رویم افتاده این بی تفاوتی بسیار عجیب بنظرم می رسید.  اما وحشیان موجوداتی غریب اند . برخی مواقع دقیقا نمی دانید چه برخوردی با آنها داشته باشید. در آغاز بیش از حد مهیب اند؛ و خویشتن¬داری آرام و فروتنانه شان نوعی حکمت سقراطی بنظر رسد. متوجه این هم شده بودم که   کوئیکوئک به هیچ وجه با کسی نمی¬جوشید و کمترین ارتباط را با دیگردریانوردانِ مهمانخانه داشت. به هیچ کس نزدیک نمی شد و ظاهرا هیچ تمایلی به گسترش حلقه آشنایان خود نداشت.  همه این¬ها بنظرم بسیار شگفت¬انگیز بود و با این همه با تأمل بیشتر چیزی کمابیش والا در این بود.  با مردی روبرو بودم که با سفر از تنها راه ممکن، دماغه هورن، بیش از بیست هزار میل دور از خانه میان مردمی چنان بیگانه افتاده بود که گوئی به سیاره زاوش پرتاب شده و با این حال در نهایت آرامش و وقار مأنوس خودی بود هماره همتای خویشتن خویش.  بی گمان این از اثر فلسفه ای والا بود، هرچند حتی وجود چنین چیزی به گوشش هم نخورده بود.  اما شاید لازمه فیلسوف راستین شدن ما انسان¬ها بی خبری از چنین زندگی و چنین کاری باشد.  و از همین روست که تا می شنوم کسی خود را فیلسوف می خواند به این نتیجه میرسم که باید مثل آن پیرزن کج خُلق "دیگ بخارش خراب شده باشد."  

هنگامی که در آن اطاقِ اینک خلوت نشسته بودم و آتش بخاری با رسیدن به مرحله میانی با اندک شعله¬ای می سوخت، پس از آنکه شدت الویه اش اطاق را گرم کرده و تنها از آن رخشد که نگاهش کنند، اشباح و سایه¬هایی که حول روزن ها گرد آمده در سکوت به ما دو گوشه نشین می نگریستند و طوفان در بیرون غرش کنان بالا می¬گرفت احساسات غریبی در وجودم شکل گرفت. احساس سبک شدگی می کردم.  دیگر دریده قلب و ژیان دستانم علیه عالم گرگ صفت نبود.  این وحشی آرام¬بخش نجاتش داده بود. نشسته در آنجا همان بی تفاوتی¬اش نمایانگر سرشتی که هیچ دوروئی متمدنانه و فریب دل¬آزار نبود. بله وحشی بود و دیدنی تر از هر دیدنی و با این همه احساس می کردم بشکلی مرموز بسویش کشیده می شوم.  و همان چیز ها که  بیشتر افراد دیگر را دور می ساخت چونان آهن ربا بسوی او می کشیدم.  با خود فکر کردم دوستی مُشرِک را امتحان خواهم کرد چرا که محبت مسیحی چیزی جز ادب تو خالی نبوده. نیمکتم را نزدیک برده با برخی علائم و نشانه های دوستانه هرچه در توان داشتم بکار گرفتم تا با او حرف زنم.  در آغاز چندان التفاتی به این تلاش کاهش فاصله نکرد اما به محض اشاره به میهمان نوازی دوشین کوشید بپرسد دوباره شریک بستر خواهیم شد.  پاسخ مثبت دادم بنظرم خوشحال شد و اندکی هم سرفراز.  سپس به تورق کتاب پرداختیم و کوشیدم نقش مطالب و معنای تعدادی تصاویر را توضیح دهم.  بدین ترتیب علاقه اش جلب شد و به وراجی درباره بهترین نقاطی که می شد در این شهر مشهور دید پرداختیم.  زودی پیشنهاد کردم دودی کنیم و با ارائه کیسه توتون و تبرزین¬چپقی به آرامی خواندم تا پُکی بزنم.  آنگاه بود که به کشیدن آن چپق بومی او نشسته نوبتی پُکی میزدیم.

اگر هنوز اثری از یخ بی¬تفاوتی نسبت به من در سینه این مشرک بود آن دود دوستانه زدود و رفیق شدیم.  بنظر می¬رسید  در او هم نسبت به من همان کشش طبیعی و بی اختیاری که نسبت به او دارم وجود دارد و با پایان گرفتن چپق کشی پیشانی به پیشانی¬ام گذارده دستی دور کمرم انداخته گفت زین پس قرین یکدیگریم که به زبان کشور او یعنی یار جانی شده ایم و در صورت نیاز بخاطر من شادمانه مرگ را پذیرا خواهد شد.در نظر هموطنان این شعله ناگهانی دوستی در بیش از حد نابهنگام و مشکوک بود اما این قواعد مرسوم در مورد این وحشی ساده دل صدق نمی کرد.

بعد از شام و دود و گپی دوستانه با هم به اطاقمان رفتیم.  سر مومیائی شده اش را به من هدیه کرد، کیسه توتون کلان خود را بیرون کشیده و با دستمالی زیر توتون ها حدود سی سیم سکه دلار در آورده روی میز پهن کرده لاقیدانه تقسیم به دو کرده یک بخش به سمت من راند و گفت ان من است.  می خواستم شدیدا مخالفت کنم اما با ریختن درون جیب های شلوارم ساکتم کرد. گذاشتم پول همانجا بماند.  سپس عزم نیایش شامگاهی کرده لعبت را بیرون آورده و مقوای پیش بخاری را برداشت.  از برخی علائم و نشانه ها گمان بردم مایل است به او ملحق شوم؛ اما با علم به این که چه در پی خواهد آمد یک لحظه در اندیشه شدم چنانچه دعوتم کند بپذیرم یا خیر.  

مسیحی راستین زاده و پرورش یافته دامن کلیسای منزه از خطای پرسبیتری بودم.  چگونه می توانستم در عبادت این تکه چوب به این بت پرست وحشی بپیوندم؟  اما با خود اندیشه کردم عبادت چیست؟  آیا ای اسماعیل گمان کنی رحمان خدای زمین و آسماناز جمله تمام مشرکان- تواند به تکه  چوب سیاه بی مقدار حسد برد؟  محا است!  اما عبادت چیست؟ اجرای خواسته خدا- این است عبادت. و خواست خدا چیست؟  با همنوعان خود همان کنم که انتظارش را از آنان دارم.  این است خواست خدا.  اینک کوئیکوئک همنوع من است.  و چه انتظاری از او نسبت به خود دارم؟  جز اینکه شریک عبادت پرسبیتری من شود.  پس من هم باید شریک عبادتش شوم؛ بنابراین بایست بت پرست شوم.  پس تراشه ها را اتش زده به واداشتن لعبت کوچک ساده کمک کرده همراه کوئیکوئک نان سوخته ملوانی پیشش گذارده، دو سه بار جلویش سلام داده، دماغش را بوسیده پس از پایان کار لباس کنده در صلح و صفا با وجدان خود و عالم و آدم به بستر رفتیم.  اما پیش از خواب مدتی حرف زدیم.

نمی دانم چرا ولی برای افشای راز دل دوستان هیچ کجا بهتر از بستر نیست.  گویند زن و شوهر در آنجا نهانی ترین اسرار به یکدیگر گویند و و برخی زوج های سالخورده تا دم صبح بیدار دراز کشیده درباره گذشته های دور نجوا کنند.  من و کوئیکوئک نیز در ماه عسل وحدت دلهامان چون زوجی دلداده صمیمی چنین کردیم.


فصل یازدهم

خواب¬جامه      

به شکل موصوف در بستر دراز کشیده حرف و گهگاه چُرتی زده و کوئیکوئگ هَر زِگاهی پای آفتاب سوخته خالکوبی شده را مهربانانه روی پای من انداخته و بعد پس کشیده بود و تا بدین پایه صمیمی و آزاد و بی قید بودیم و وقتی سرانجام بعلت درد دلها همان اندک خواب آلودگی جا مانده هم زدوده شد میل برخاستن دوباره کردیم در حالی که هنوز مدتی تا سرزدن روز مانده بود.

بله بکلی بیدار شده بودیم تا بدان حد که حالت درازکش بیشتر و بیشتر برایمان خسته کننده شد و کم کم خود را نشسته یافتیم در حالی که لباس ها را دور خود پیچانده به کله¬گی تخت تکیه داده چسبیده به هم چهار زانوی خود را بغل گرفته دو بینی برویشان خم کرده بودیم توگوئی آیینه هاشان تابه بستر¬گرم کُن¬اند.  احساس گرم و نرمی داشتیم، بیشر بخاطر سردی هوا در بیرون و حتی بیرون از لحاف بعلت نبود بخاری در اطاق. حتی پا را فراتر گذارده گویم برای لذت بردن از گرمی تن باید بخشی از از وجودتان سرد باشد زیرا در این جهان کیفیتی نیست که جز به ضدش شناخته نشود.  هیچ چیز بخودی خود وجود ندارد.  گر لاف راحتِ تن زده گوئید مدتها از چنین راحتی برخوردار بوده اید نمی توانید راحت تر از آن شوید. اما گر مانند من و کوئیکوئگ در بستر نوک بینی و فرق سرتان کمی سرد باشد بی گمان بطور کلی لذت بخش ترین و قطعی ترین گرمی را حس خواهید کرد.  از همین رو اطاق خوابی که دارای بخاری  باشد یکی از تجملاتِ ناراحت اغنیاست.  زیرا نهایت چنین خوشایندی این است که حائلی جز پتو میان خوابتان و هوای سرد بیرون نباشد.  در آنصورت چون بارقه¬ای گرم در بلور یخ قطبی خواهید بود.

مدتی همین طور زانو به بغل نشسته بودیم که ناگاه بفکرم رسید ترجیح دهم چشم باز کنم.، زیرا عادت دارم لای ملافه، چه شب و چه روز، چه خواب و چه بیدار برای تمرکز بیشتر بر گرمای بستر  چشم¬ها بندم.  چون جز با چشمان بسته هیچ کس بدرستی هویت خویش درنیابد، تو گوی تاریکی براستی یکی از عناصر اساسی ذات ماست، گرچه نور بیشتر با بخش گِلین مان تجانس دارد.  با گشودن چشم و خروج از تاریکیِ خوشایندِ خودساخته به دل تاریکی خشن تحمیلی و بی روشنی محیط بیرونی نیم شبی وحشتی ناخوشایند به جانم افتاد.  با توجه به این که کاملا بیدار بودیم و تمایل شدید کوئیکوئگ به چند پُک به چپق تبرزینی هیچ مخالفتی با اشاره اش به نیاز چراغ افروزی نکردم.  از این که بگذریم با وجود مخالفت شدید دوشین با دود کردنش در تخت بنگرید چگونه جزمیات سف و سخت متعصبانه مان با ورود محبت نرم شود.  اینک هیچ چیز را خوش تر  از اینکه کوئیکوئگ کنارم، حتی در تخت دود کند نداشتم زیرا در آن حالت آکنده از سرور متین خانه بنظر می رسید.  دیگر بیش از حد نگران برنامه بیمه مهمانخانه دار نبودم.  تنها با راحت شخصی فراوان شراکت در تخت و چپق با دوستی راستین زنده بودم.  حال با پشمینه مندرس بر دوش چپق تبرزینی را دست به دست می کردیم تا آنجا که کم کم سایبانی از دود آبی بالای سرمان شکل گرفت که نور چراغ تازه افروز روشنش می کرد. 

نمی دانم این سایبان مواج دود بود که وحشی را به صحنه های دور دست برد یا چه، اما آغاز صحبت از جزیره موطنش کرد و من که مشتاق شنیدن سرگذشتش بودم خواهش کردم ادامه داده تعریف کند.  با خوشحالی اجابت کرد. گرچه در آن زمان برخی کلماتش درست در نمی یافتم وقتی به شناخت عباراتی که  کار می بُرد رسیدم فاش گوئی های بعدی اش توانائی فعلی را به من داد تا بتوانم صرفا چارچوبی از کل داستانش بیاورم.  























فصل دوازدهم

شرح حال   


کوئیکوئگ اهل روکووکو، جزیره ای دور دست جنوب و غرب اقانوس آرام بود که نامش در هیچ نقشه ای نیامده، در واقع نام جاهای راستین هیچگاه نیاید.

حتی آنگاه که کوئیکوئگ نوباوه ای وحشی چونان سبز نهالی با دامن حصیری بود گرم جست و خیز در بیشه های زادگاهش و بزهای چرا در پی اش روح بلند پروازش شوقی شدید داشت تا عالم مسیحیت را در پهنه ای گسترده تر از تماشای یکی دو نمونه کشتی والگیری بیند.  پدرش رئیسی ارشد، شاه، بود و عمویش روحانی ارشد، و خاله هایش همسران جنگاورانی بزرگ.  خونی والا، از نوع شاهوار در رگ هایش جاری بود، هرچند متاسفانه بیم آن دارم با گرایش به آدمخواری در جوانی تباهش کرده باشد.

کشتی ای از سَگ هاربر وارد خلیج پدرش شده و کوئیکوئگ خواستار سفر به کشورهای مسیحی شده بود. اما کشتی که جائی برای پذیرش ناوی جدید نداشت نپذیرفته  و همه قدرت پدرش نتوانسته بود تغییری ایجاد کند.  اما کوئیکوئگ عهدی داشت دیرین تا تصمیم خود عملی کند.  یکه و تنها در ناوش نشسته مسافت طولانی تا تنگ ای را که می دانست کشتی پس از ترک جزیره ناچار به عبور از آن است پارو زد.  یک سوی تنگه صخره ای مرجانی بود و در دیگر سو زبانه ای پست پوشیده از جنگل حرّا  ریشه دوانده در آب.  قاربِ هنوز شناور را روبه دریا در بیشه مخفی کرده و نشسته در پاشنه پارو هار را پائین آورده به هنگام عبور کشتی چون برق و باد از مخفیگاه بیرون جهیده به دیواره کشتی آویزان شده با لگدی به عقب ناوِ خود واژگون و غرق کرده از زنجیرهای کشتی بالارفته درازکش در عرشه خوابیده حلقه عبور طناب را گرفته و سوگند خورده بود حتی به قیمت تکه تکه شدن دست نکِشَد.  

ناخدا بیهوده تهدید کرد به دریاش انداخته و با قمه مچ بی حفاظش قطع کند اما او که پسر شاه بود تکان نخورد.  تحت تأثیر جرأت ناشی از استیصال و عشق شدیدش به دیدن عالم مسیحیت کپیتان نرم شد و گفت می تواند در کشتی راحت باشد.  با این همه وحشیِ جمیل، این شاهزاده ولز بحری، هیچگاه به کابین ناخدا راه نبرد و صرفا میان جاشوانش جای داده والگیرش ساختند.  او هم چون تزار پتر که تن به کار در کشتی سازی در شهرهای غریب داد در راه کسب شادمانه قدرت تعلیم هم میهنان مکتب ندیده از تن سپاری به هیچ خواری ظاهری پروا نمی کرد.  چرا که می گفت در بُنِ جان محرکش میلی شدید به این بود که در میان مسیحیان مهارت هائی فراگیرد که مردم خود را شاد تر و بهتر سازد.  اما افسوس که دیری نپائید رفتارهای والگیران متقاعدش کرد مسیحیان هم توانند نابکار و تیره روز باشند، حتی بسی بیشتر از همه ملتِ مشرکِ پدرش.  وقتی کوئیکوئگ سرآخر به سَگ هاربر قدیم رسیده اعمال ملاحان دید و در پی اش در نانتوکت هم شاهد اتلاف دستمزدشان شد بکلی دست شست. به خود گفت هرجا روی آسمان در نابکاری همین رنگ است و بر آئین مشرکانه خود خواهم ماند. 

بدین ترتیب بود که با همه زندگی در میان این مسیحیان و پوشیدن لباس و بلغور کردن زبانشان در دل همان بت پرست دیرین بود.  و همین علت رفتارهای غریبش با اینکه مدت زیادی دور از وطن گذرانده بود.  به اشاره فهماندم نمی خواهد برگردد و و به تخت نشیند، با توجه به این که احتمالا می دانست پدر پیرش که همان هنگام عزیمت وی پیر و فرتوت بود باید تا حالا درگذشته و تخت سلطنت به ترک گفته باشد.  پاسخ داد نه، نه حالا؛ و اضافه کرد بیم آن دارد مسیحیت یا بهتر بگویم مسیحیان او را فاقد صلاحیت جلوس بر تخت طَیِّب و طاهر سی شاه مُشرکِ پیش از خود کرده باشد.  اما با گذر زمان و به محض آنکه حس کند دوباره تطهیر روحی یافته بر می¬گردد.  فعلا قصد سفر و تجربه اندونزی در چهار اقیانوس عالم دارد.  زوبین اندازش کرده بودند و فعلا آن خاردار پولاد جایگزین عصای سلطنتش بود.  

پرسیدم هدف بلافصلش که بر اقدامات بعدی اش تأثیر  گذارد چیست.  گفت برگشت به دریا با پیشه دیرین.  با شنیدن این گفتم والگیری هدف خود من هم هست و قصدم عزیمت از نانتوکت است که خوش آتیه ترین بندر برای شروع والگیری است ماجراجو.  درجا تصمیم گرفت همراهم بدان جزیره آمده، با من به یک کشتی، یک پاس، یک قارب و یک معرکه درآمده بطور خلاصه انباز هر رویداد زندگی ام باشد؛ دست در دستان هم شریک دنیا و آخرت یکدگر باشیم.  شادمانه پذیرای همه این ها شدم زیرا گذشته از مِهرش که اینک در دلم افتاده بود زوبین انداز ورزیده ای بود و از این نظر می توانست برای چون منی که با وجود آشنائی با دریا در حد ملوان کشتی تجاری هیچ چیز از رموز والگیری نمی دانستم بس سودمند باشد.

وقتی قصه اش با آخرین پک چپق پایان پافت در آغوشم گرفت و پیشانی به پیشانی ام فشرد و با کشتن چراغ هر یک به جانبی از تخت غلطیده و زود درخواب شدیم.




فصل سیزدهم

فُرگون

صبح بعد، دوشنبه، بعد از واگذاری کله مومیائی شده به آیینه داری بهر ساخت و نمایش کلاه گیس بر رویش، صورتحساب خود و رفیق، هرچند با پول خودش پرداختم.  مهمانخانه دار خندان و مهمانخانه نشینان حیرت زده از دوستی ناگهانی که میان من و گوئیکوئک شکل گرفته بود-بویژه با آن داستان های بی سر و ته قبلی پیتر کافین در مورد کوئیکوئگ که باعث وحشتم شده از او شده و حالا همراهم دیده می شد در خنده بودند.

فُرگونی قرض کرده وسائلمان از جمله تمچه خودم و کیسه پارچه ای و چپق تبرزینی کوئیکوئگ را بار زده نزد "ماس" کشتی متوسط بار و مسافر سه دکله نانتوکتی لنگر انداخته کنار اسکله رفتیم.  در راه مردم نگاهمان می کردند-کمتر به کوئیکوئگ چرا که به دیدن آدمخوارانی چون او در خیابان ها عادت دارند- بلکه صمیمیت غریب ما انظار را جلب می کرد.  اما پروایشان نکرده به نوبت فُرگون می راندیم و گهگاه کوئیکوئگ درنگی می کرد کشیدن غلاف روی خارهای زوبین را.  پرسیدم چرا چنین چیز زحمت زائی را با خود به ساحل آورد و مگر تمامی کشتی های والگیری زوبین های خود را ندارند.  مفاد پاسخش این بود که گرچه اشاره ام درست است با این حال دلبستگی خاصی به زوبین خودش دارد چرا که جنسی مطمئن داشته در چندین نبرد مهلک امتحان پس داده و قرابتی تام با قلب وال ها یافته.  مَخلَص کلام این که همچون بسیاری از دروگران و علف زنان خشکی که با داس خویش به مرغزارهای کشاورزان روند در حالی که به هیچ شکل اجباری در این کار نیست، کوئیکوئگ به دلائل شخصی زوبین خویش را ترجیح دهد. وقتی فرگون را به او دادم داستانی خنده دار از نخستین فرگونی که دیده بود آورد.  محل رویداد بندر سَگ هاربر بود.  گویا مالک کشتی کوئیکوئگ فرگونی داده بودش تا صندوق سنگین خود به فنتُق بَرَد.  کوئیکوئگ که بنظر نمی رسیده راه درست استفاده از فرگون را نداند و در واقع نمی دانسته صندوق بر فرگون گذارده سفت می بندد و فرگون و صندوق را باهم بر شانه گذارده در امتداد اسکله براه می افتد.  گفتم "چرا؟  انتظار می رود آگاه تر از این حرف ها باشی.  مردم نخندیدند؟"

با شنیدن پاسخ من قصه ای دیگر آورد.  گویا مردم موطنش، جزیره روکووُکو، در  جشن عروسی فشرده آب عطرآگین نارگل های نورس را در کدوی بزرگ منقشی چون قدح ریزند و این قدح همیشه بزرگترین و مهم ترین زینت روی حصیر مزین محل برگزاری جشن است.  اتفاق چنان افتاد که کشتی تجاری بزرگی به روکووُکو رفت و فرمانده اش که دست کم در جایگاه ناخدای سفینه ای بحر پیما از هر لحاظ نجیب زاده ای بس موقر و مهذب بود به جشن ازدواج خواهر کوئیکوئگ، زیبا شاهدختی تازه ده ساله، دعوت شد.  خوب؛ پس از جمع شدن همه میهمانان در کَپَر عروس ناخدای ما با کَرّ و فَرّ وارد شد و در جایگاهی که از باب تکریم یافته بود روبروی قدح میان روحانی ارشد و اعلیحضرت پادشاه، پدر کوئیکوئگ نشست.  پس از نیایش-زیرا آن مردم هم نیایش خود را دارند-گرچه به گفته کوئیکوئگ برخلاف ما که سر پائین نیایش کنیم به اقتفای اردک ها در سپاس خدایِ همه جشن ها سر بالا کنند- بله می گفتم که پس از نیایش روحانی ارشد ضیافت را با رسم دیرین جزیره، فرو کردن انگشتان مقدس و تقدیس کننده اش به داخل قدح پیش از به گردش درآمدن نوشابه مقدس آغاز می کند.  ناخدا که خود را نشسته در جوار روحانی–وناخدای کشتی-  و برتر از شاه یک جزیره، بخصوص در خانه خود شاه می بیند، با خونسردی دست¬ها در قدح شوید؛-به گمانم آنرا با آفتابه لگنی بزرگ مشتبه کند.  کوئیکوئگ پرسید "چی فکر می کنی؟  مردم ما نخندیدند؟"

 سرانجام با پرداخت کرایه و سپردن بُنه روی عرشه کشتی ایستادیم. بادبان افراشته نرم در رود اکوشنِت روان شدیم.  یک طرف نیو بِدفورد بود با خیابان بندی تختانی و رخشان درختان برف پوش در هوای سرد و پاکیزه. در سوی دیگر تپه ها و کوه¬هایی عظیم از چلیک روی چلیک انباشته در باراندازها  و کشتی¬های گیتی پیمای والگیری که در انتهای اسکله بغل به بغل امن و خاموش لنگر انداخته بودند.  در حالی که از کشتی های دیگر صدای کار نجاران و چلیک سازان توام با صدای آتش و کوره های ذوب قیر بر می خاست که جملگی خبر از آغاز سفرهای جدید می داد و این که با پایان پرخطرترین سفر دور و دراز دومی آغاز می شود و پس از آن سومی و بعدی و بعدی.  چنین است بی پایانی زجرآور تمامی تلاش دنیوی.

وقتی به آب های باز تر رسیدیم نو نسیم فرحبخش بالا گرفت؛ خردک ماس کف-های تند و تیز را از قوس می پراکند، چونان نفس زدن های نو رسته کره¬ای.  وه که چه سان تَتَری هوا را استنشاق می کردم!               

تا چه مایه باج راهِ زمین خار می داشتم!  آن شارع عامِ سراسر کوفته با رد پای بردگان و سُم چارپایان که باعث می شد ستایشگر گشاده دستی دریایی شوم که حفظ هیچ پیشینه ای مجاز نَشمُرَد.  

بنظر می رسید کوئیکوئگ هم چون من مستِ همان چشمه کف آلود است. با گشوده منخرین آفتاب سوخته دندان های تیز سوهان خورده آشکار می کرد.  رفتیم و رفتیم و چشم انداز گشوده تر شد و ماس چونان برده ای نزد سلطان باد در تعظیم.  با هر کج شدن مَج می شدیم و تار تارِ هر طناب طنین انداز چون سیمی؛ و دو دکل بلند که چون نیشکر در طوفان های خشکی خم می شد.  ایستاده بر کنار تیرک دماغه کشتی که بالا و پائین می رفت چنان گرم این صحنه تلاطم بودیم که تا مدتی متوجه نگاه های پُر فسوس مسافران، جمعی جوجه ملوان، که چنان در حیرت رفاقت دو انسان بودند که گوئی سفید پوست چیزی جز سیاهی است سفیدکاری شده نشدیم.  اما در میانشان شماری ابله و کودن بودند که از شدت خامی بنظر می رسید تازه از ناف جنگل آمده اند.  کوئیکوئگ مُچ یکی از این جوجه جوانان را که پشت سرش شکلک در می آورد گرفت.  یک آن فکر کردم عمر آن ابله سر آمده. وحشی آفتاب سوخته با انداختن زوبین و با مهارت و قدرتی معجزه آسا با دو دست بلندش کرده به هوا انداخت و سپس در میانه معلق زدن آرام به پشتش زد و نفس نفس زنان روی دو پا فرود آمد و کوئیکوئگ پشت به او چُپُق تبرزینی چاق کرده دستم داد، بهرِ پُکی. آن ابلَه با فریاد "ناخدا! ناخدا!" بسوی او دویده گفت "ناخدا خود شیطان اینجاست."  

ناخدای لاغرمیان نزد کوئیکوئگ بانگ زد "هی آقا این چه کار لعنتی بود که کردی؟ نمی دانی ممکن بود بِکُشیش."

کوئیکوئگ به آرامی بطرف من برگشته پرسید "چی گفته؟"

در اشاره به آن نوچه ملوان گفتم "حرفش این است که نزدیک بود اون بابا رو بکشی."

کوئیکوئگ درحالی که صورت خالکوبی شده اش را به حالت تمسخری غریب کوله کرده بود فریاد زد، "بکشمش، این ماهی کوچولو رو؛ کوئیکوئگ ریزه ماهی نکشه، کوئیکوئگ گُنده وال کشه!"

ناخدا غرید، "ببین اگر تو آدمخوار بار دیگر در این کشتی از این جنغولک بازی ها در آری می کشمت، پس حواستو جمع کن."

اما از قضا در همان لحظه طوری شد که کاپیتان بایست حواس جمع می کرد.  فشار شدید روی بادبان اصلی باعث شد طناب تنظیم زاویه بادبان کنده شود و اینک تیر زیرین بادبان یله از این سو بدان سو تاب می خورد و کل بخش عقب عرشه را می پیمود.  آن بیچاره که کوئیکوئگ چنان خشن با او برخورد کرده بود به دریا پرت شد؛ همه وحشت زده بودند و هر تلاش گرفتن و تثبیت تیر دیوانگی می نمود.  طی یک ثانیه از راست به چپ می رفت و بر می گشت و هر لحظه بیم خورد شدنش می رفت.  هیچ کاری نشد و بنظر هم نمی آمد کاری شدنی باشد؛ آنها که روی عرشه بودند به سمت دماغه کشتی شتافته چنان به تیر نگاه می کردند که گوئی آرواره زیرین شرزه والی است. در بحبوحه این آشفتگی کوئیکوئگ استادانه به زانو در آمده از زیر مسیر تیر خزیده سر طنابی را به دیواره کشتی محکم کرده سر دیگر را چون کمندی گردن تیر که از بالای سرش می گذشت انداخت و در حرکت بعدی تیر مهار شد و همه چیز امن.  کشتی در مسیر باد افتاده بود و در حالی که ملوانان می کوشیدند قاربی به آب اندازند کوئیکوئگ بالا تنه عریان کرده با جهش قوسی بلند از کنار کشتی به درون آب شیرجه زد.  حدود سه دقیقه یا بیشتر در حالی که چون سگی شنا و دستان بلندش را مستقیم به جلو پرتاب می کرد دیده شد که شانه های آفتاب سوخته اش به نوبت از دل کف های منجمد کننده نمایان می شد.  نگاهی به این وجود بزرگ با شکوه انداختم ولی کسی دیده نمی شد که نجات یابد.  نوچه ملوان زیرآب رفته بود.  کوئیکوئگ راست از آب بالا آمده نگاهی سریع به پیرامون انداخته ظاهرا با بررسی اوضاع به عمق شیرجه رفت و از دیده نهان شد.  پی گذر دو سه دقیقه دوباره بالا آمد در حالی که با یک دست شنا می کرد و با دیگری جسمی بی جان را می کشید. قارب جلدی از آبشان گرفت.  کودنِ بی نوا احیا شده بود.  همه کوئیکوئگ را شخصی شریف شناختند؛ ناخدا پوزش خواست.  از آن دم چون سرخاب به کوئیکوئگ چسبیدم؛ درست تا روزی که بی نوا کوئیکوئگ آخرین شیرجه را زد. 

آیا هرگز چنین بیخودی وجودی داشته؟  بنظر نمی رسید حتی بفکرش رسد شایایِ دریافت نشان جوامع رحیم و بلند همت باشد.  تنها درخواست آب کرد، آب شیرین، شستن آب شور را؛ سپس لباس خشک پوشید، چپقی چاق کرد و متکی به دیواره کشتی و تماشای ملایم اطرافیان بنظر رسید با خود گوید –"عالم در همه اقطار شرکتی است تعاونی. ما آدمخواران باید دستگیر این مسیحیان شویم."          

         

   

 

   

   










فصل چهاردهم

نانتوکت

در سفر رویداد مهمی رخ نداد و پس از سیری دلپذیر به نانتوکت رسیدیم.  نانتوکت! نقشه تان را در آورده نگاهی بدان اندازید.  ببینید در کدام کنج راستین عالم جای گرفته، چگونه تک افتاده، تنها تر از فانوس دریائی ادی استون.  نگاهش کن-گریوه ای صرف و باریکه ای زانوئی از ماسه، همه ساحل، بی پس¬کرانه.  آنقدر ماسه هست که کفاف بیست سال استفاده بجای کاغذ خشک کن دهد. به گفته برخی سرزندگان باید آنجا علف هرز کاشت چون خود نروید؛ اینکه ذنب السبع وارد می کنند؛ این که میخ چوبی سوراخ گیری چلیک روغن باید از ماوراء دریاها آید؛ اینکه در نانتوکت تکه های چوب را با احترامی چون تکه های صلیب راستین در رُم حمل کنند؛ این که مردم جلوی خانه قارچ چتری کارند تا تابستان در سایه اش آرامند؛ این که یک الف سبزی حکم واحه ای دارد و دیدن سه الف تفرجی است یک روزه در چمنزار؛ پای افزار خوردِ ریگ روان پوشند چون پاچَیِله  سامی های لَپلَند؛ این که چنان محبوس، دور تا دور آب گرفته، از هر جهت بسته، محصور و جزیره ای مطلق در اقیانوس شده که گاه حتی به میز و صندلی شان صدف های کوچک چسبد، به همان شکل که از لاک پشت در آویزند.  اما جمع بند همه این خیال پردازی ها نه جز این که نانتوکت ایلی نوی نشود.

نَک شگرف روایت سنتی چند و چون اسکان سرخ پوستان در این جزیره.  آورده اند که در روزگار قدیم عقابی در ساحل نیو انگلند شیرجه رفته نوزاد سرخ پوستی را به چنگال ربود.  اولیاء نوزاد شیون کنان فرزند خویش دیدند که با گذر از فراز آب ها از دیده نهان شد.  بر آن شدند تا خط سیر عقاب پی¬گیرند.  در قارب ها عازم شدند و پس از سفری پر خطر جزیره را کشف کرده در آن نعشی عاج یافتند-استخوان های بینوا نوزاد سرخ پوست.   

چه جای شگفتی که این نانتوکتی¬هایِ ساحل زاد در تلاش معاش به دریا زنند.  در آغاز در ماسه خرچنگ و صدف کوهاگ می گرفتند و پی پُردلی بیشتر تور بدست به آب زدند در طلب ماهی خال¬مخالی؛ مجرب تر که شدند قارب نشین دور از ساحل قَد گرفتند؛ و سر آخِر با به آب انداختن ناوگانی از کشتی های بزرگ به اکتشاف این جهان آبی پرداخته کمربندی بی انقطاع از کشتیرانی دور دنیا ایجاد کرده نگاهی به تنگه برینگ انداخته و در تمام فصول و همه دریاها اعلام نبرد ابدی با بزرگترین توده زنده جان بدر برده از طوفان نوح، شریر ترین و کوه پیکر ترین موجودات کردند.  آن هیمالیائی، ماستودونِ شور دریا، پیچیده در قدرت نابخودی چنان عظیم که سراسیمگی اش ترسناک تر از شریرانه ترین حملات بی باکانه اش.

چنین شد که این عریان نانتوکی ها، این گوشه¬گیران دریا، از آن مورتپه میان دریا برخاسته چون خیلی از سکندران بر عالم آبی تاخته پیِ فتح، اقیانوس های اطلس، آرام و هند را چون لهستان بدست آن سه قدرت راهزن میان خود تقسیم کردند. گیرم امریکا مکزیک به تگزاس مُنضم کند و کوبا به کانادا فزاید؛ انگلستان سراسر هند اشغال کره رخشان پرچم از خورشید زند باز هم دو سوم این عالم آبی-خاکی آنِ نانتوکت است.  زیرا دریا آنِ اوست و بر آن مالکیت دارد، آنسان که شهنشاهان مالک پادشاهی خودند و حصه دیگر دریانوردان صرفا حق عبور.  کشتی های بازرگانی چیزی جز پل توسیع نیستند و کشتی¬هایِ مُسلَّح نه بیش از دژهای شناور؛ حتی دزدان دریائی و قراصین مجاز ارچه بحر پیمایند بدان نهج که قاطعان طریق، صرفا کشتی¬های دیگر تاراج کنند، دیگر پاره های زمین همتایان خودشان، بدون اینکه بکوشند معاش خود از اعماق بی پایان جویند.  تنها نانتوکتی است که در دریا زید و بر آن شورَد، تنها اوست که به لسان انجیل با کشتی به انتهای دریا رفته همه جا چون کشتزار شخصی خود شخمش زند.  آنجاست خانه اش، آنجاست کسبش که هیچ طوفان نوح وقفه نیارست، حتی اگر میلیونها نفوس در چین غرقه کند. نانتوکتی در دریا زید چون سیاه¬خروس جنگلی در مرغزار؛ میان امواج مخفی شود و از موج بالا رود چونان شکارچی که پی بزکوهی از آلپ بالا رود. سال ها گذرد و زمین نبیند، نا بدان چند که وقتی سرانجام فرود آید بوی عالمی دیگر دهد، غریب تر از بوی ماه برای زمینیان.  نانتوکتی نیز چون مرغان نوروزی زمین¬گُریز که ایوار بالها هم کشیده میان خیزابها خسبند، شامگاه دور از دیدرس خشکی بادبان پیچده و کشتی آساید با گله های وال و فیل دریائی روان زیر بالشش.                 

  

.











فصل پانزدهم

شُله

شامگاه دیرهنگام ماسِ کوچک امن و امان به لنگر رسید و کوئیکوئگ و من به ساحل؛ و از همین رو هیچ کاری جز شام و خواب ممکن نبود.  صاحب مهمانخانه کشتی والگیری توصیه کرده بود به مهمانخانه پاتیل پسرخاله¬اش هوشع هاسی رویم که به گفته او صاحب یکی از بهترین هتل های نانتوکت بود و فراتر از این اطمینان داده بود پسرخاله هوشع بخاطر شُله هایش نامی است.  جان کلام اینکه به صراحت گفت کاری به ز آزمون ماحضری در پاتیل نِه.  اما آن نشانی بس پیجیده که به ما داده و گفته بود در جهتی که انبار زردرنگ در جانب دریا مان باشد حرکت کنیم تا برسیم به کلیسائی سفید در سمت چپ مان و در حالی که کلیسا همچنان در جانب چپ ماست سه درجه به راست پیچیده و از نخستین عابر سراغ محل گیریم، در آغاز ما را حسابی گیج کرد، بویژه از آنرو که در همان بدو امر کوئیکوئگ اصرار داشت انبار زرد-نخستین نقطه عزیمتمان-باید در سمت چپ باشد در حالی که مطابق دریافت من از گفته پیتر کافین انبار زرد می بایست سمت راست قرار می گرفت.  به هر روی به لطف اینور و آنور زدن در تاریکی و درکوفتن چند صاحبخانه خوشخو سرانجام به محلی رسیدیم که نتوانست جز مقصد ما باشد. 

دو پاتیل بزرگ چوبی سیاهرنگ آویخته از آویزهای گوش¬وار شاخک¬های کهن دکلی که روبروی ورودی قدیمی کاشته بودند تاب می خورد. نوک شاخک¬ها را بریده بودند طوری ¬که سردکل بی شباهت به دار نبود.  شاید در آن زمان نسبت به این صنف تصورات زیادی حساس بودم اما بی اختیار با نوعی بدگمانی مبهم به این دارها خیره شدم.  وقتی سر بالا به دو شاخک بجا مانده، بله دو شاخک، یکی برای کوئیکوئگ و یکی برای خودم، خیره شدم انقباضی در گردن خود احساس کردم.  با خود گفتم این شوم است.  وقتی برای والگیری پا به اولین بندر می گذارم مهمانخانه د¬ارم کافین است و در کلیسای والگیران سنگ قبرها روبرویم و اینجا این دارها به همراه دو سیه پاتیل ترسناک!  آیا این دو تای آخری اشاراتی مبهم به توفة دارند؟ 

دیدن کک¬مکی زنی زرد موی زردپوش ایستاده در دالان ورودی مهمانخانه گرم چوبکاری مردی در پیرهن پشمی ارغوانی زیر آونگی چراغی سرخ و دود گرفته با شباهتی تام به چشمی رنجور، رشته افکارم برید. 

به مرد گفت "کارت رو بکن ورنه حسابی خدمتت می رسم!"

گفتم، "بیا کوئیکوئگ اینم خانم هاسی."

معلوم شد آقای هاسی که حضور نداشت رسیدگی به همه امور خود را به خانم هاسی مقتدر سپرده.  وقتی درخواست شام و اطاق کردیم خانم هاسی با تعویق موقت شماتت¬های خود ما را به اطاقی کوچک هدایت کرد و با نشاندنمان سر رومیزی با آثار خوراکی تازه صرف شده بر رویش گفت-صدف یا قَد؟"

   با ادب بسیار پرسیدم، "خودتون در مورد قَد چه نظری دارید؟"

   تکرار کرد، "صدف یا قد؟"

  گفتم، "صدف برای شام؟  صدف سرد، این چیزی است که در نظر دارید خانم هاسی؟  اما صدف برای فصل زمستان زیادی سرد و مرطوب نیست خانم هاسی؟"

   اما خانم هاسی که سخت در شتاب بود توبیخ مرد ارغوانی پوش را که در آستانه در منتظر بود از سر گیرد در حالی که بنظر می رسید جز "صدف" چیزی نشنیده سمت دری که رو به آشپزخانه باز می شد شتافته فریاد زد "صدف برای دو نفر" و ناپدید شد.  

     گفتم کوئیکوئگ، "فکر می¬کنی دو تائی با یک خوراک صدف سیر شویم؟"به هر روی بنظر می رسید بخار خوشبوئی که از آشپزخانه بر می¬خاست خلاف چشم انداز تیره ما باشد.  اما وقتی شُله سوزان وارد شد معمای صدف به نحوی دلپذیر حل شد.  ایا گرامی دوستان گوشتان هست!  خوراک با صدف های کوچک آبدار نه چندان بزرگتر از فندق، آمیخته با خورده نان ملوانی و قیمه خوک نمک¬سود، آکنده از کره و نمک وفلفل پخته شده بود.  با آن سفر سرد که اشتهایمان تحریک کرده بود، بویژه کوئیکوئگ که غذای محبوب ماهیگیری خود را پیش رو می دید و شله ای براستی عالی بسرعت خوراک را فرو دادیم: پس از تکیه دوباره به صندلی و یک لحظه اندیشه در باره اعلان صدف و قد خانم هاسی فکر کردم تجربه کوچکی کنم.  نزدیک در آشپزخانه رفته با تأکید فراوان فقط گفتم "قَد" و برگشتم سر جایم.  چند لحظه بعد دوباره بخار خوشبو این بار با طعمی دیگر  بلند شد و قَد¬شُله در زمان مناسب برابرمان گذاشته شد.

کار را از سر گرفتیم و در حالی که قاشق به درون کاسه می کردیم بفکرم رسید این خوراک در اینجا چه تأثیری بر ذهن تواند داشت.  خاستگاه آن روایت احمق نما در مورد افراد شُله فِکر کجاست؟   "نگاه کن کوئیکوئگ اون مارماهی نیست تو کاسه ات؟  پس زوبینت کجاست؟"

  این پاتیل سرآمد همه اماکن ماهی ورز و براستی شایسته نامش بود زیرا دیگش همواره می جوشید.  صبحانه شُله، نهار شُله، شام شُله، تا بدان حد که از لای لباست استخوان ماهی سر زند.  محوطه جلوی مهمانخانه را با کپه صدف فرش کرده بودند.  خانم هاسی گردن بندی صیقلی از مهره های ماهی قَد داشت و دفاتر حساب هوشع هاسی یا پوست نفیس کوسه جلد شده بود.  حتی شیر هم بدلیلی که نمی توانستم توضیح دهم طعم ماهی داشت تا اینکه یک روز صبح در حین گشتی در ساحل میان قارب های ماهیگیران، گاو ابَلَق هوشع را دیدم که بقایای ماهی می خورد و قطعا لاقیدانه در میان کله های جدا شده قَد ماهیان در امتداد ساحل یله بود.

  شام که تمام شد خانم هاسی چراغی دادمان با نشان دادن نزدیک ترین مسیر به تخت خواب، اما وقتی کوئیکوئگ خواست از پله بالا رود بازویش را گرفته طلب زوبین کرد و گفت بردن زوبین به اطاق مجاز نیست.  گفتم "چرا نه؟ هر والگیر راستین با زوبینش می خوابد-چرا ممنوع است؟"  پاسخ داد "زیرا خطرناک است.  از وقتی استیگز جوان که از سفر ناموفق چهار ساله تنها با حصه سه بشکه راغن نهنگ برگشته بود با زوبینی در پهلو در اطاق پشتی طبقه اول مهمانخانه ام پیدا شد اجازه نمی دهم مهمانان شب ها چنین سلاح خطرناکی به اطاق برند.  از اینرو آقای کوئیکوئگ (نامش را یاد گرفته بود) "اینجا این فولاد را از شما گرفته و فردا تحویلتان دهم.  اما در مورد شُله صبحانه، صدف یا قَد آقایان؟"  گفتم، "هردو و یک دوتا شاه ماهی دودی هم محض تنوع."





فصل شانزدهم

کشتی.

در بستر برنامه فردای خود را تنظیم کردیم.  اما آنچه موجب شگفتی و نگرانی بسیارم شد این بود که کوئیکوئگ دریاباندم که بجد در رایرنی با یوجو-نام سیاه صنمکش- بوده و در این مدت دو یا سه بار به او گفته و از هر جهت تأکید کرده بجای دو تائی سرزدن به ناوگان وال¬گیری در بندر و مشارکت در انتخاب کشتی؛ بجای اینکار، یوجو صمیمانه سفارش کرده کار انتخاب کشتی منحصرا بر عهده من باشد زیرا یوجو می خواست دوستمان باشد و برای این منظور از پیش نظرش بر کشتی ای قرار گرفته طوریکه گر انتخاب بعهده من، اسماعیل، گذارده شود بدون خطا دست روی آن خواهم گذارد، زیرا گویا کل عالم و آدم ار اتفاق آن کشتی را مقرر کرده و باید در حال حاضر بدون توجه به وضعیت کوئیکوئک بی درنگ در آن کشتی جای گیرم.

از ذکر این نکته غافل شدم که در بسیاری امور کوئیکوئگ اعتماد فراوان به اصابت رای یوجو  و پیش بینی حیرت آورش در باب رویدادها داشت و احترامی فوق العاده برایش قائل بود و خدائی بسیار خوبش می شمرد که احتمالا در کل قصد خیر داشت اما در همه طرح های خیرخواهانه اش موفق نمی شد. 

   اما این برنامه کوئیکوئک، یا بهتر بگویم یوجو، در مورد کشتی گزینی را به هیچ روی نپسندیدم.  روی دانائی کوئیکوئک در انتخاب بهترین کشتی والگیری برای حمل بی خطر خود و ثروتمان حساب کرده بودم.  اما وقتی همه اعتراضاتم هیچ تأثیری بر کوئیکوگ نگذاشت بناچار تسلیم شدم و بر این اساس آماده انجام این کار با اراده ای آکنده از قدرت و توان شتابان شدم تا این خرده کار را به سرعت تمام کنم.  روز بعد صبح زود با ترک کوئیکوئک و یوجو در در خوابگاه کوچکمان-چون بنظر می رسید رسیدن نوعی چله روزه یا رمضان، مناسبتی برای روزه، خاکساری و نیایش کوئیکوئک و یوجو باشد.  هیچ وقت آدابش را درنیافتم زیرا با وجود چند بار کوشش هیچگاه نتوانستم بر مناجات نامه و سی و نُه بندش مسلط شوم و از همینرو کوئیکوئگ را در روزه با چپق تبری اش و یوجو رادر گرم کردن خویش با آتش پوشال نذری تنها گذارده بیرون زده میان کشتی ها رفتم.  پس از پرسه طولانی و پرسش تصادفی از این و آن دریافتم سه کشتی عازم سفری سه ساله اند- مامِ شیطان، لقمه و پیکوآد. معنای مام شیطان ندانم، آنِ لقمه واضح است و پیکوآد که بیگمان بخاطر دارید نام قبیله مشهوری از سرخ¬پوستان ماساچوست بود که اینک به همان اندازه خاموشند که مادهای باستان. در مام شیطان یرکی کشیده نگاهی به اطرافش انداختم و از آن به لقمه پریدم و سرانجام به عرشه پیکوآد رفته چشمی گردانده به این نتیجه رسیدم همان کشتی راست کار ماست.

  بسا که در روزگار خویش بسی کشتی¬های غریب، چه می دانم؛ لاگر های پَهن دماغه، جَنک های کوه¬پیکر ژاپنی، گَلیوت¬های تخته صندوقی و  الی ما شاءالله اصناف کشتی دیده باشید، اما باور کنید هرگز کشتی قدیمی کمیابی چون پیکوآد پیر ندیده اید.  سفینه ای بود از نوع کشتی¬های فاخر قدیمی و به نسبت کوچک، با طرحی به حالت پنجه کلاغی قدیم.  کشتی ای که طوفان ها و آرامش های مدید چهار اقیانوس عالم آبدیده کرده پیکرش آثار هوازدگی بر پیکرش گذارده نمای بدنه سالدیده اش را برنگ سیمای آن نارنجک انداز فرانسوی در آورده که هم در مصر و هم در سیبری جنگیده.  قوس¬ شکوهمندش ریشو بنظر می رسید.  دکل هایش- جائی در ژاپن تراشیده شده بود، همانجا که در طوفانی دکل های اصلی را از دست داده بود- دکل هایش همچون ستون مهره های سه مغ  کلیسای جامع کلن شق و رق ایستاده بود.  کهن عرشه¬هایش فرسوده و آژنگ گرفته چون سنگفرش کلیسای جامع کنتربری، مشهد تامس بکت که زیارتگاه مومنان شد.  اما به همه این قِدمَت امکانات شگفت انگیز مرتبط با کار خشنی که بیش از نیم قرن در پی اش بود افزوده شده بود.  پِلِگ پیر که سال ها، تا وقتی که فرماندهی کشتی خودش را عهده دار شد نایب اولش بود و در حال حضر بعنوان دریانوردی بازنشسته یک از مالکان عمده پیکوآد بود،- این پِلِگ پیر، در دوران نایب اولی به غرابت کشتی افزوده با استفاده از مواد و مصالح سراسرش مرصع ساخته بود تا بدان حد که جز سپر یا چارچوب منقور تخت تورخیل-هایک تالی نداشت.  ملبس به پوشاکی چون شاه وحشی حبشه با گردنی در زحمت از سنگینی از آویزهای عاج صیقلی.  کشتی ای برساخته از نشان های افتخار.  کشتی آدمخوار در تعقیب میان استخوان های دشمنان.  دورتا دور دیواره¬های باز و بی تخته اش چون آرواره¬ای ممتد دندان های تیز و بلند نهنگ عنبر را سنجاق وار نشانده بودند تا کهن زرد¬پی¬ها و عضلات کنفی¬اش چِفت و سِفت کند. آن عضلات با بسی مهارت نه از روی جعبه قرقره چوبِ خشکی بل چرخ قرقره های عاج دریا می گذشت.  در سُخره چرخِ گردانِ سکان اهرمی داشت متشکل از حجمی یکپارچه که به شکلی غریب از زیرین فک دراز و باریکِ دشمن ذاتی اش ساخته شده بود.  سکاندارانی که با آن اهرم کشتی رانند احساس تاتاری را دارند که اسب آتشین مزاج خود را با گرفتن فک مهار کند.  کشتی¬ ای شریف و در عین حال به نوعی محزو ترین.  همه چیزهای شریف صبغه ای از حزن دارند. 

وقتی در جست و جوی فردی صاحب اختیار بمنظور  نامزد کردن خود برای سفر با آن کشتی نگاهی به عرشه افسران انداختم در آغاز کسی را ندیدم اما نتوانستم چادری غریب یا بهتر بگویم چادر سرخپوستی را که اندکی پشت دکل اصلی مستقر شده بود نادیده بگیرم.  چنین می نمود که موقتی است و تنها برای استفاده در بندر افراشته اند.  مخروطی بود به ارتفاع حدود سه متر، متشکل از باریکه های منحنی سیاهرنگِ بزرگ و بلند برگرفته از میانه و بالاترین بخش فک هونهنگ.   این باریکه ها را از سرِ پهن روی عرشه وا داشته دور تا دورشان را چنان به هم بسته بودند که متقابلا سر به جانب یکدیگر  فرود آورده و در تارک، در نقطه¬ای قُنبَره دار بهم می رسیدند؛ جائی که رها الیاف موئین چونان کاکل رئیس بومیان پوتووُتامی پس و پیش می رفت.  روزنی سه گوش سوی تیرک سینه کشتی گشوده بود طوریکه چادرنشین بر منظر جلوی خویش اِشراف کامل داشت.  

  سرانجام در این اطاقک غریب فردی را که شکل و شمایل صاحب اختیار می-داشت در وضعیتی نیمه پنهان یافتم که چون نیمروز بود و کار کشتی متوقف، موقتا از زحمت فرماندهی می آسود.  روی صندلی بلوط قدیمی سراسر پوشیده از کنده کاری غریب با نشیمنی از جنس همان پارچه کشسان بود که  چادر سرخپوستی را با آن برپا کرده بودند. 

  احتمالا چیز خیلی خاصی در ظاهر مرد سالدیده ای که دیدم نبود، نیرومند بود و آفتاب سوخته چون بیشتر دریانوردان و کل پوشاکش از پارچه ضخیم و آبی رنگ دریانوردان  و خیلی ساده به طرز کویکرها، جز این که شبکه ای ظریف و بسیار ریز از چین و چروک گرد چشمانش در هم تنیده بود، احتمالا زاده دریانوردی در بسیاری طوفان های سخت و نگاه همواره به سمت باد،؛-زیرا اینکار سبب می شود عضلات دور چشم جمع شود.  این دست چروک های گرد چشم هنگام اخم سخت بکار آید.  

  با نزدیک شدن به در چادر گفتم، "شما ناخدای پیکوآد هستید؟"

  پرسید، "بفرض که باشم، از ناخدا چه خواهی؟"

  "در پی ملاحی ام."

  که اینطور؟  می بینم نانتوکتی نیستی-هیچ در شکسته کشتی بوده ای؟

  "نه قربان، هیچوقت."

  "بگمانم از والگیری هیچ ندانی درسته؟"

  "هیچ چیز قربان.  اما بی شک خیلی زود یاد خواهم گرفت.  چند سفر با کشتی های تجار داشته ام و فکر می کنم-"

  "لعنت بر کشتیرانی تجاری، جلوی من حرفش رو هم نزن.  اون ساق رو می بینی!  همون رو از پشت قطع می کنم اگر دوباره از کشتیرانی تجاری حرف بزنی.  کشتی رانی تجاری، واقعا که!  گمانم از این که چند سفر با آن کشتی های تجاری رفته ای خیلی به خود بالی.  بگذریم، ای مرد، چه شد فکر والگیری بسرت زد، هان؟-کمی مشکوک می¬زند، نه؟-دزد دریائی که نبوده¬ای؟-ناخدای آخری را که لُخت نکردی؟ فکر قتل ضابطان بمحض رسیدن به دریا که نیستی؟"

  در اِعراض از همه این ها تبرّا جُستم. دریافتم این دریانورد پیر، بعنوان کواِیکِری نانتوکتی بریده از جهان در پوشش این افسوس¬ کاری نصفه نیمه، آکنده از تعصبات جزیره¬نشینی و بی اعتمادی به همه بیگانگان جز اهالی دماغه کاد یا واینیارد است.   

  "اما چه چیز به والگیریت کِشانَد؟  می خواهم پیش از اندیشه در اجیر کردنت برای کشتی بدانم."

  "خوب قربان می¬خواهم ببینم والگیری چیست.  میل دارم دنیا را ببینم."

   "دیدن والگیری، هان؟  هیچ نگاهی به ناخدا آخاب انداخته ای؟"

  "ناخدا آخاب کیست؟"

  "بله فکر می کردم ندانی.  ناخدا آخاب ناخدای این کشتی است.  

  "پس در خطا بوده ام.  در این تصور که با ناخدای کشتی صحبت می کنم.

  "با ناخدا پِلِگ در صحبتی.  این کسی است که باهاش حرف میزنی جوان.  کار من و ناخدا بیلداد مهیای سفر کردن پیکوآد و برآوردن نیازهایش از جمله تأمین خدمه است.  مالک بخشی از کشتی و همزمان کارگزاریم.  اما داشتم می گفتم گر آنطور که گوئی بخواهی بدانی والگیری چیست می توانم پیش از آن¬ که آلوده اینکار شوی به طریقی نشانت دهم.  یک نگاه به ناخدا آخاب نشانت دهد یکپا دارد.

  "منظورتان چیست قربان؟  دیگر پا به وال باخته؟

به وال باخته!  جوان نزدیک تر بیا.  در دهان آن هولناک ترین نهنگ عنبر که تاکنون کشتی ای متلاشی کرده خرد شد، جویده شد، بلعیده شد! آوخ! آوخ!

  از شِدَّت و حِدَّت لَحَنش کمی مضطرب شدم و شاید هم کمی تحت تأثیر اندوه صمیمانه واپسین ندایش قرار گرفتم اما با همه آرامشی که در توان داشتم گفتم، "بی گمان آنچه گوئید حقیقت دارد، قربان؛ اما چگونه توان دانست درنده خوئی غریبی در آن وال خاص هست، هرچند می شود از صرف وقوع این رویداد چنین استنتاجی کرد."

  "ببین جوان، هنوز شش هایت بنوعی نرم است.  نباید خیلی دریانوردانه صحبت کنی هرچند که قطعا سابقه دریانوردی داری و تردیدی در آن نیست."

  گفتم "قربان، فکر کنم گفتم چهار سفر با کشتی تجاری-"

  "اصلا حرفش را هم نزن، فراموش نکن راجع به کشتی رانی تجار ی چه گفتم-من رو خشمگی نکن- تحمل نخواهم کرد.  اما بگذار یکدیگر  را دریابیم.  اشاره ای به ماهیت والگیری کردم؛ فکر می کنی تمایلی به این کار داری؟"

  "بله دارم قربان."

  "بسیار خوب.  حال بگو مرد این هستی زوبین به گلوی وال زنی و پی آن بپری؟  پاسخ سریع."

  "بله قربان آماده ام گر قطعا انجامش ضروری باشد، نه برای از سر وا کردنم که گمان نمی کنم چنین باشد."

  باز هم بسیار خوب. پس گفتی قصدت صرفا والگیری و تجربه کردن این فن نیست، بلکه می خواهی بروی تا جهان بینی؟  این همان چیزی نیست که گفتی؟  گمانم همین رو گفتی.  خوب در اینصورت برو اون جلو و نگاهی به سمت باد سینه کشتی انداز و بگرد و بگو آنجا چه دیدی.

  لحظه ای با کمی حیرت از این درخواست غریب در جای خود ایستادم و درست نمی دانستم به هزلش گیرم یا به جِد.  اما ناخدا پِلِگ با تمرکز تمام چین و چروک های دور چشم در اخمی روی ترش مرده محرک انجام ماموریت شد. 

با پیش روی و نگاه از فراز سینه دیدم کشتی که با بالا و پایین رفتن کِشَند  از لنگرش تاب می خورد حالا اُریب روی به دریای آزاد دارد.   چشم انداز را کرانی نِه اما بس مهیب و یکنواخت، بدون کم ترین تنوعی که توان دید. 

  وقتی برگشتم پِلِگ گفت "خوب، چه خبر، چه دیدی؟" 

  گفتم، "نه چندان در خور ذکر، هیچ چیز جز آب و افق گسترده به چشم نمی خورد و بگمانم طوفانی در پیش است."

  "خوب، حال در مورد جهان دیدن چه نظری داری؟  مایلی برای دیدنش از دماغه هورن بگذری، ها؟  از همین جا نتوانی دنیا دید؟"

  کمی گیج شدم، اما حتما باید به والگیری روم و اینکار را خواهم کرد و پیکوآد هم کشتی خوبی است-و از نظر من بهترین-و همه این ها را به پلگ گفتم.  وقتی مرا چنین پابرجا دید از تمایلش یه اجیر کردنم گفت.  

   و اضافه کرد، "در عین حال می توانی همین حالا اوراق را امضا کنی-با من بیا."  و با گفتن این کلمات پیشاپیش من سوی اطاقک زیر عرشه روان شد.  نشسته بر سکو کسی بود بنظرم در حد شگفت انگیز ترین و غیرعادی ترین اشخاص.  معلوم شد ناخدا بیلداد است همراه ناخدا پِلِگ عمده مالکان کشتی بودند و بقیه سهام، همانطور که گاه در بنادر دیده می شود متعلق به موظفین قدیمی، کودکان یتیم و بچه های تحت نظر اداره سرپرستی بود که هر یک بعضا صاحب چیزی در حد سر دکل، یک پا تخته یا یکی دو میخ بودند.  مردم نانتوکت پولشان را در کشتی های والگیری سرمایه گذاری می کنند، به همان نحو که شما با خرید اوراق تضمینی دولتی که سود خوبی می دهند سرمایه گذاری می کنید.  

  این بیلداد، مانند پِلِگ و در واقع بسیاری از نانتوکتی ها، کواِیکِر بود، چرا که در آغاز پیروان این فرقه ساکن این جزیره شده بودند و تا امروز نیز ساکنان جزیره رویهم رفته تا حدود زیاد خصوصیات کواِیکِرها را حفظ کرده اند اما به اشکال گوناگون و غیر متعارف توسط اموری کلا بیگانه و نامتجانس تغییر کرده اند.  زیرا برخی از همین کواِیکِرها خون آشام ترین دریانوردان و والگیران اند.  کواِیکِرهایی جنگاور و منتقم. 

  از اینرو در میانشان نمونه مردانی که گرچه-طبق رسم شگرف متداول در جزیره- نام های انجیلی داشته طبیعتا در کودکی خیلی موقرانه و با شکوه به شیوه کواِیکِری لفظ قلم می گفته اند در نتیجه ماجراهای جسورانه و بی باکانه مراحل بعدی زندگی که به شکلی شگرف با این خصایص غریبِ بی تا در آمیخته صدها فروزه شجاعانه شایای دریاخدا-وایکینگ های اسکاندیناوی یا مشرکان اشعار رُمی یافته اند.  وقتی این فروزه ها در مردی با قدرت فراطبیعی، با سری فکور و دلی نژند فراهم آید، همراه آرامش و انزوای بسی نگهبانی شبهای دراز در دور ترین دریاها زیر صورت های فلکی که هیچگاه در اینجا، واقع در شمال زمین، نبینی، باعث شود به شکلی مستقل و غیر متعارف فکر کند و با دریافت تمامی تاثیرات خوش و ناخوش از دلِ بکر طبیعت که به میل خویش رازها با او گفته و عمدتا از این طریق، و البته به لطف برخی فضائل عَرَضی، زبانی یابد شجاعانه شامخ و ترسناک-چنین مردی در کل نفوس کشور بی تاست-موجودی بس شکوهمند، خوردِ تراژدی های شریف.  همچنین از نگاه نمایش، چنانچه فطرتأ یا تحت تأثیر برخی شرایط از چیزی چون بیماری فائقِ نیم ارادی در کُنه طبیعتش در رنج باشد چیزی از عظمتش نکاهد.  زیرا همه مردانی که به شکلی سوگناک بزرگند از اثر نوعی ناخوشی چنین شده اند.  ایا بُرنا جاه¬طلب، کُلِّ عظمتِ فانی جز بیماری نیست.  اما از آنجا که فعلا نه با چنان عظمت بل با عظمتی بکلی دیگر سر و کار داریم که هنوز انسان است و گرچه براستی غریب، این هم تنها زاده مرحله ای دیگر از کواِیکِر بودن است که اوضاع و احوال تغییرش داده.  

  ناخدا بیلداد هم چون ناخدا پِلِگ توانگر والگیری بازنشسته بود. اما برخلاف ناخدا پِلِگ-که خیلی پروای تعجیل در پرداختن به آنچه امور عمیق گویند نداشت و در واقع همانها را در زمره مسلم ترین پوچ ها می شمرد- ناخدا بیلداد نه تنها اساسا منطبق بر آموزه های سختگیرترین فرقه کواِیکِر نانتوکت تربیت شده بود، بلکه کل زندگی بعدی اش در دریا و دیدن آن همه برهنه موجودات دوست داشتنی جزایر آنسوی دماغه-هیچیک از این ها ذره ای تغییر در طبیعت کواِیکِر مادرزادی او نداده حتی تریج قبایش هم هم آوخی نگفته بود.  با همه این جُمود نوعی نبود ثبات متداول در نا خدا بیلداد توانا بود.  با همه وسواس وجدانی در نبرد با مهاجمان خشکی همین آدم بی حد و حصر در اطلس و آرام حمله¬ور شده و با ابن که دشمن پر و پا قرص ریختن خون مردم بود با این حال در آن بالاپوش دراز دراز خروارها خروار خون لویاتان ریخته بود.  ندانم بیلداد پارسا حالا، در خزان دل افکار  عمر خویش چگونه این امور را خاطرات خود وفق می داد اما بنظر نمی رسید چندان نگرانش کند و به احتمال زیاد به این نتیجه معقول و حکیمانه رسیده بود که دین فرد یک امر و دنیای عملی او امری بکلی دیگر است.   این عالم سود سهام پردازد.   همانطور که پیشتر گفتم بیلداد در پی ارتقاء از جایگاه پادوی کشتی در کم فروغ ترین کوته جامه ها تا زوبین انداز ملبس به نیم تنه بزرگ چسبان،  و طی مدارج فرماندهی قارب، نایب اولی، ناخدائی و سرانجام مالکیت کشتی، حال با کناره گیری تام از زندگی فعالانه در سن مناسب شصت سالگی عمر مانده را صرف دریافت بی دردسر درآمد حقه خود می کرد.

  متاسفانه باید بیفزایم شهرت داشت این بیلداد  بد نهادی  اصلاح ناپذیر و در روزگار دریانوردی بهره کشتی بی امان بود.  در نانتوکت شنیدم، وقتی کهن کشتی والگیری کاتگات می راند، بیشتر خدمه اش در بازگشت به نانتوکت از شدت خستگی و ماندگی یکراست از بندر به بیمارستان برده شدند.  دست کم توان گفت در سلک پارسایان، آن هم  از نوع کواِیکِر بیگمان سنگدل بود.  می گرچه هیچگاه خدمه خود را ناسزا نمی گفت؛ اما نوعی قساوت مفرط داشت و سخت از گرده شان کار می کشید.   وقتی بیلداد نایب اول بود با خیره کردن چشمان خاکستری بر خدمه آنان چنان آشفته کند تا دست در چیزی زند، چکشی یا پازویی و دیوانه وار سرگرم کاری شوی، هر چه امکان داشت و نوعش هیچ فرقی نمی کرد.  تن آسائی و بطالت در برابرش رنگ می باخت.  خودش تجسم دقیق شخصیتی فایده گرا بود.  بدون هیچ گوشت اضافی در پیکر بلند لاغرش  که جز کمترین ته ریش نرم پُرز گونه بر چانه، نه بی شباهت به پرز فرسوده کلاه لبه پهنش، هیچ ریش زائدی نداشت.  

  باری آن شخص که در پی ناخدا پلگ هنگام ورود به اطاقک کشتی نشسته بر سکو دیدم چنین آدمی بود.  فضای بین دو عرشه محدود بود و بیلداد پیر مثل همیشه شق و رق نشسته بود؛ وی هیچگه تکیه نمی داد تا دنباله پالتوش سلام ماند.  کلاه لبه پهن در کنارش بودو پاها را محکم رویهم انداخته بود؛ تکمه های لباس رسمی خاکستری اش را تا زیر چانه انداخته بود و عینک به چشم در حال مطالعه کتابی وزین دیده می شد. 

ناخدا پِلِگ بانگ زد، "بیلداد با هم مشغولی هان؟ یقین دارم سی سالی می شود که در خواندن کتاب مقدس بوده ای.  کجا رسیده ای بیلداد؟"  

  بیلداد چنانکه گوئی مدت هاست به سخنان کفر آمیز هم ناویش خو کرده بدون اعتنا به بی ادبی فعلی اش آرام نگاهی به بالا کرد و با دیدن من دوباره نگاهی پرسشگرانه سوی پِلِگ انداخت.   

   پِلِگ گفت، "می گوید فرد مورد نظر ماست، می خواهد در این کشتی اجیر شود."

  بیلداد رو به من کرده با صدائی خشک گفت، "چنین قصدی داری؟" 

  چنان کواِیکِر دو آتشه ای بود که بی اختیار گفتم، "داری"

  پِلِگ گفت، بیلداد نظرت راجع با این چیست؟

  بیلداد  نگاهی به من انداخته گفت، "از عهده بر میاد" و سپس به زمزمه مطالب کتاب پرداخت در حالی که صدایش کاملا بگوش می رسید. 

  بنظرم غریب ترین کواِیکِری بود که در عمرم دیدم، بویژه از آن رو که دوست و هم ناویش پِلِگ چنین پر سر و صدا بود.  اما من هیچ نگفتم و صرفا به دققد به اطرافم نگریستم.  اینک پِلِگ صندوقچه ای را باز کرد و با بیرون کشیدن قراردادهای کشتی قلم و دوات پیش خود گذاشته سر میز کوچکی نشست.  شروع به اندیشه در این کردم که اینک بهترین موقع است که با خود توافق کنم تحت چه شرایطی حاضرم به این سفر روم.  از پیش می دانستم در کار والگیری دستمزدی در کار نیست و نصیب همه، از جمله ناخدا سهم معینی از سود است که لی می گفتند و این لی متناسب با اهمیت وظائف هر یک از دریانوردان کشتی است.   این را هم می دانستم که با توجه به تازه کاریم در امر والگیری سهم چندان بزرگی نخواهم داشت، اما با در نظر گرفتن آشنائیم با دریانوردی و توانائی هدایت کشتی و طناب تابی و جز آن شک نداشتم که بر پایه شنیده ها باید 275 لی-یعنی 275/1 از سود خالص سفر، صرفنظر ازمقدارش، پیشنهادشان باشد.  و گرچه به گفته آنها 275/1 سهمی ناچیز شمرده می شده یهتر از هیچ بود و گر سفری خجسته می داشتیم تقریبا هزینه پوشاک سفرم را تأمین می کرد، سوای اینکه سه سالی پشیزی بابت خورد و خوراک و خابگاه نمی پرداختم.  

  ممکن است تصور شود این راه مناسب بهم زدن ثروتی شاهوار نیست-ودقیقا همیطور است و به هیچ روی مناسب نیست.  اما از آنانم که هیچگاه بفکر ثروت شاهوار نبوده چنانچه تا ساکن این سپنجی سرایم روزگار خورد و خوراک و جا و مکانم دهد کاملا خشنود خواهم بود.  رویهم رفته فکر می کردم 275/1 لی سهمی منصفانه باشد و با توجه به این که آدمی چهارشانه ام حتی پیشنهاد 200/1 هم شگفت انگیز نمی بود.  

  اما با همه این ها تنها چیزی که باعث می شد تا حدودی نسبت به دریافت سهمی گشاده دستانه از سود بی اعتماد باشم این بود: در ساحل در مورد ناخدا پِلِگ و رفیق قدیمی وصف ناپذیرش بیلداد شنیده بودم چگونه دیگر سهامداران جزء و پراکنده پیکوآد تقریبا تمامی مدیریت و تمشیت امور کشتی را  به این دو تن، به عنوان مالکان عمده کشتی، واگذارده اند.  این را هم نمی دانستم که بیلداد پیر خسیس تا چه پایه حق اظهار نظر در باره خدمه کشتی دارد، بویژه حالا که او را در پیکوآد می دیدم که راحت در اطاقک کشتی گرم خواندن اجیل خویش نشسته که گوئی کنار بخاری خانه خویش است.  باری در حالی که پِلِگ بیهوده می کوشید مدادی را با چاقوی جیبی خود تراشد، بیلداد پیر، با توجه به این که در این مذاکرات کاملا ذینفع بود، در کمال تعجب بی اعتنا به ما در زمزمه انجلیش می خواند، "در زمین بهر خویش گنج میندوزید، جائی که بید-"

  پِلِگ در زمزمه اش دویده گفت، "خوب ناخدا بیلداد نظرت چیست، حصه این جوان چه باشد؟"  

  با صدائی حُزن انگیز پاسخ داد، "خودت بهتر می دانی، 777/1 نباید خیلی زیاد باشد؟-جائی که بید و پوسش تباهش کند، آنرا جائی-"

  با خود اندیشیدم، عجب حصه ای است این!  یک هفتصد و هفتاد و هفتم!  خوب بیلداد پیر خواهی من یکی در این عالم سُفلی که بید و پوسِش گنج تباهد چندان نصیبی نبرم.  براستی که حصه ناچیزی بود و گرچه ممکن است بزرگی عدد در آغاز خشکی نشین را فریبد با این همه کمترین بررسی نشان می دهد گرچه هفصد و هفتاد و هفت عدد به نسبت بزرگی است وقتی کَسری بودن عدد را در نظر گیرید در می یابید یک هفتصد و هفتاد و هفتم فارتینگ بمراتب از هفتصد و هفتاد و هفت دابلون زر کمتر است، و در آن دم چنین فکر می کردم.

  بیلداد فریاد زد، "چرا بیلداد؛ کور شی، مگر قصد فریب این جوان را داری!  سهمش باید بیش از این باشد.

  بیلداد بدون بالا نگاه کردن دوباره گفت، "یک هفتصد و هفتاد و هفتم" و دوباره به زمزمه برگشت-"زیرا دلت همانجاست که گنجت."

  پِلِگ گفت، "در ردیف یک سیصدم منظورش می کنم، گوشِت با منه بیلداد! گفتم 300/1."

  بیلداد کتاب فرو گذارده موقرانه سوی پِلِگ چرخیده گفت، "ناخدا پِلِگ قلبی سَخی داری، اما باید وظیفه خود نسبت به دیگر مالکان کشتی-خیلی از بیوگان و یتیمان- را در نظر گیری و گر اجرت این این جوان زیاده کنی نان از دهان آن بیوگان و یتیمان گرفته ای.  777/1 ناخدا پِلِگ."

  ناخدا پِلِگ از جا جست و در حالی که اطاقک را روی سرش گذاشته بود گفت، "ای بیلداد خدا به کمرت بزنه، اگر در این امور صلاحدید تو در کار کرده بودم تا به حال وجدانی چنان سنگین یافته بودم که توانست بزرگترین کشتی را که تاکنون از دماغه هورن گذشته غرقه سازد."

  بیلداد با متانت گفت، "ناخدا پِلِگ، نمی دانم، شاید عمق وجدانت ده اینچ یا ده قامت باشد، اما از آنجا که هنوز توبه ناپذیری سخت نگرانم وجدانت سوراخ باشد و عاقبت به درک اسفلت کشاند ناخدا پِلِگ." 

  "درک اسفل!، درک اسفل!  توهین می کنی مرد؛ فراتر از تحمل طبیعی اهانتم کنی.  بدترین اهانت به انسان این است که جهنمی اش خوانی.  اعماق  و آتش!  بیلداد  گر دوباره  چنینم خوانی بکلی از کوره در میروم و  بزی زنده، بله بزی زنده را با تمام پشم و پیله و شاخ هاش خواهم خورد.  از اطاق برو بیرون جا نماز آبکش زردنبو تخم حروم- خدا بیک جو عقلت بده!"

  در حالی که این اوصاف را رعد آسا بیرون می ریخت سمت بیلداد هجوم برد ولی بیلداد با چالاکی به یک سو مایل شد و جا خالی داد.

  مضطرب از این غضب وحشتناک میان دو دو مسئول و مالک عمده کشتی و مردد در زدن قید کشتی رانی با سفینه ای با مالکیتی چنین بحث انگیز و تحت چنین فرماندهی موقت از جلوی در کنار رفتم تا به بیلدادی در رو دهم که بی گمان سراپا مشتاق بود از برابر خشم بر افروخته پِلِک بگریزد.  اما د کمال تعجب دوباره آرام روی سکو نشست و بنظر نمی رسیدن کوچکترین قصد خروج داشته باشد.  گوئی کاملا به پِلِگ توبه ناپذیر و کارهایش آشناست.  اما پِلِگ پس از خالی کردن خشمش کاملا آرام بنظر می رسید و او نیز چون بره ای آرام نشست، هر چند هنوز کمی گرفته می نمود تو گوئی اعصابش بهم ریخته.  سر آخر با  صفیر فیو شکر کنان گفت، "گمانم تُندباد رو رد کردیم."  بیلداد، "روزگاری استاد تیز کردن نیزه بودی، ممکنه این مداد رو بتراشی.  چاقوی جیبی من نیاز به تیز کردن دارد."  "بیلداده دیگه، ممنون بیلداد."  خوب جوانِ من گفتی اسمت اسماعیل بود، نه؟  بسیار خوب نامت را در ردیف 300/1 نوشتم.

  گفتم، "ناخدا پِلِگ، دوستی همراه دارم که او هم می خواهد اجیر شود-فردا بیاورمش؟"

   پِلِگ گفت، "حتما، بیاورش ببینیم."

  بیلداد با برگرفتن نگاه از کتابی که خود را غرق آن کرده بود سری بالا کرد و با شِکوِه پرسید، "چه سهمی می خواهد؟"

  پِلِگ گفت، "بیلداد هیچوقت خودت رو مشغول این امور نکن."  رو به من کرده پرسید، "هیچ والی گرفته؟"

  "آنقدر که شمردنش نتوانم ناخدا پِلِگ."

 "خوب در اینصورت بیارِش." 

  پس از امضای اوراق بیرون شدم، مطمئن از اینکه کار صبحگاهی ام خوب و پیکوآد همان کشتی است که یوجو برای سفر من و کوئیکوئک گرد دماغه هورن آماده.

  اما خیلی دور نشده بودم که بفکر افتادم ناخدائی را که قرار است با او دریا نَوَردَم ندیده ام؛ هر چند در واقع در بسیاری موارد وقتی کشتی والگیری از هر جهت آماده شد و تمامی خدمه سوار شدند ناخدای کشتی که برای بدست گرفتن فرماندهی می رسد دیده می شود؛ زیرا این سفر ها چنان دور و دراز و فترت های زندگی در خانه چنان کوتاه و کوتاه تر شده که چنانچه ناخدا متأهل بوده یا دلمشغولی جالبی از همان دست داشته باشد خیلی بابت کشتی اش در بندر خود را به زحمت نمی اندازد و کار را به مالکان کشتی وا می گذارد تا همه چیز مهیای سفر گردد.  با این حال همیشه این هم خوب است که قبل از تعهد به خدمت زیر دستش دست کم نگاهی بدو انداخته باشی.   برگشتم و با ناخدا پِلِگ روبرو شده پرسیدم کجا توانم ناخدا آخاب بینم.  

  "با آخاب چکار داری؟  همه چیز مرتب است و اجیر شده ای."

  "بله ولی بهتر است او را ببینم."

  "اما گمان نکنم فعلا بتوانی.  دقیقا نمی دانم مشکلش چیست، اما خود را در خانه حبس کرده؛ نوعی بیماری، گرچه بیمار هم بنظر نمی رسد.  در واقع بیمار نیست؛ هرچند سلامت هم نیست.  به هر حال جوان مرا هم همیشه نمی بیند و از اینرو گمان نکنم تو را هم بپذیرد.  این ناخدا آخاب مردی است غریب-یا برخی چنین انگارند- ولی آدم خوبی است.  بقدر کفایت دوستش خواهی داشت، هیچ بیمی نداشته باش، هیچ.  بزرگمردی است بی دین و هم خدای وَش، این ناخدا آخاب، کم گوست و وقت گویش خوب بنیوش.  بدان و از یاد مبر آخاب فرا انسان است.  دانشگاه¬ها دیده و میان آدمخواران بوده؛ آشنای عجایبی شگرف تر از امواج؛ زوبینِ آذرگون در تن دشمنانی قوی تر و غریب تر از وال ها نشانده.  نیزه اش بُرّا ترین و دقیق ترین در جزیره مان.  نه ناخدا بیلداد است و نه ناخدا پِلِگ؛ آخاب است، پسر؛   آخاب کهن که میدانی شاهی تاجدار بود!" 

  "و شاهی بس فرومایه  همان شاه نابکاری که وقتی کشته شد سگان خونش لیسیدند؟"

  پِلِگ با نگاهی چنان پر معنا که کمابیش وحشت زده¬ام کرد گفت، "بیا اینجا پهلوی من، اینجا، اینجا.  نگاه کن پسر، هیچوقت  در کشتی پیکوآد چنین حرفی را بر زبان میار.  هیچگاه جائی مگو.  ناخدا آخاب که این نام را بخود نداده.  انتخاب این نام زاده هوس سبکسرانه مادر بی سواد خل وضع بیوه اش بود که وقتی آخاب دوازده ماه بیش نداشت درگذشت.  با این همه دایه تیستیگ، پیرزن سرخ پوست گی¬هدی گفت این نام به نوعی پیشگویانه است.  شاید هم دیگر ابلهان همانند او همینت گویند.  مایلم هشدارت دهم.  این¬ها همه دروغ است. ناخدا آخاب را خوب می شناسم؛ سال¬ها پیش در مقام نایبش سفر کرده ام؛ از ماهیتش خبر دارم-مردی نیک-نه پارسای نیک چون بیلداد، بل نیک مردی کُفرگوی-چیزی است مانند من-جز این که بس بهتر از من است.  آوخ، آوخ، می دانم که هیچگاه خیلی شاد نبود؛ و می دانم در سفر بازگشت کوتاه زمانی کمی پریشان فکر شده بود، اما علت تیر کشیدن های پای بریده خون ریزش بود و هر کسی این را می فهمد. این را هم می دانم که از وقتی در سفر اخیر  پای خود به وال لعنتی باخت بنوعی بدخو شده-ترشروی مستأصل و گاه وحشی؛ اما این هم گذرا خواهد بود.  جوان بگذار یکبار برای همیشه بگویم و اطمینانت دهم سفر با ناخدایی خوب و ترشرو به به از ناخدایِ ناقابل خندان.  پس خدا به همراه و در مورد ناخدا آخاب بدین خاطر که از قضا اسم بدی دارد  فکر بد نکن.  از این گذشته، پسرم آخاب زن دارد- تنها سه سفر از ازدواجش می گذرد-دختری دلنشین و سازگار.  به این فکر کن که پیر مرد از آن دلنشین زن فرزندی دارد.  پس دمی بیندیش آیا می شود در آخاب آسیبی تام و جبران ناپذیر باشد؟   نه، نه، پسرم آخاب با همه ضربه ای که خورده و خرد و خمیر شده انسانیت های خود دارد."  

  غرق در افکار خود از آنجا دور شدم و آنچه تصادفا در مورد آخاب بر من عیان شده بود وجودم از نوعی احساس درد شدید مبهم نسبت باو آکند.  و در آن زمان ندانم از چه رو، شاید بخاطر از دست دادن ظالمانه پایش نوعی احساس همدردی و اندوه نسبت به او پیدا کردم.  با این حال بیمی عجیب از او داشتم، هر چند به هیچ روی نتوانم توضیحش دهم، دقیقا بیم نبود و ندانم چه بود.  اما حسش می کردم؛ و مرا بیزار از او نمی کرد، هرچند با این که در آن زمان او را درست نمی شناختم بخاطر چیزی که چون رازی در او بنظر می رسید آرام و قرار از کف داده بودم.  به هر روی سرانجام افکارم به جهات دیگر کشیده شد طوری که در آن لحظه آخاب نژند از ذهنم بیرون شد. 


       

  

.

  فصل هفدهم

رمضان.

  از آنجا که رمضان، یا روزه داری و خاکساری کوئیکوئک تمام روز به درازا می کشید بر آن شدم تا شامگاه  خلوتش به هم نزنم؛ زیرا احترامی خاص برای واجبات دینی مردم، هر قدر هم مضحک باشند، قائلم و حتی دلم رضا ندهد جمع موران در پرستش قارچی پریشان کنم؛ یا آن دیگر مخلوقات برخی نقاط عالم را که با درجاتی از چاپلوسی بکلی بی سابقه در دیگر سیارات برابر نیم تنه زمین داری متوفی صرفا بخاطر اموال عظیم ناموجهی که هنوز در قباله نام اوست و اجاره داده می شود سر فرود آرند.  

  حرفم این که خوب است ما مسیحیان مشایخی در اینگونه امور مهربان بوده صرفا بخاطر عقاید شبه احمقانه دیگر خاکیان، مشرک یا مومن، در این مباحث، خود را خیلی برتر از آنان نپنداریم.   همین کوئیکوئک بی گمان پوچ ترین اعتقادات را درباره یوجو و رمضان خویش داشت؛ اِشکال این چیست؟  گمانم کوئیکوئک بر این باور بود که می داند چه می خواهد؛ و بنظر می رسید خشنود است؛ پس بگذاریم چنان بماند.  از دید من هرگونه بحث با او بی فایده است و به حال خودش گذاریم و رحمت خدا نصیب همه مان- خواه مشایخی، خواه مُشرِک-زیرا همه ما بطور نسبتا وحشتناک مغزمان درست کار نمی کند و نیاز به ترمیم دارد.  

  حوالی غروب وقتی احساس کردم قطعا کلیه اعمال و شعاعرش باید پایان یافته باشد بالا جلوی اطاقش رفته در زدم اما پاسخی نیامد.  کوشیدم در را باز کنم ولی از داخل بسته بود.  از سوراخ کلید به آرامی صدا زدم، "کوئیکوئک":-سکوت محض.  "میگم، کوئکوئک، چرا حرف نمیزنی؟ منم-اسماعیل."  اما همه چیز به همان سکون قبلی بود.  شروع به احساس وحشت کردم.  این همه به او وقت داده بودم؛ فکر کردم شاید سکته و غش کرده.  از سوراخ کلید نگاه کردم اما در رو به گوشه ای تک افتاده از اطاق بود و آنچه از درون سوراخ کلید دیده می شد کج و کوله.  تنها می شد بخشی از تخته پائین¬پای تخت و خط دیوار را دید نه بیشتر.  از اینکه دیدم دسته چوبی زوبین کوئیکوئک که شب پیش مهمانخانه¬دار پای پلکان ازش گرفته بود به دیوار تکیه کرده در حیرت شدم.  با خود گفتم عجیب است؛ اما به هر حال چون زوبین آنجاست و بندرت، یا هیچگاه، بدون آن خارج نمی شود، رد خور ندارد که باید درون اطاق باشد.  

  "کوئیکوئک!- کوئیکوئک!"-سکوت کامل.  سکته مغزی! کوشیدم در بشکنم اما نشد که نشد.  از پلکان پائین دویده ظنّ خود را به نخستین کسی که دیدم، خدمتکار اطاق ها، اعلام کردم.  زَنَک فریاد زد، "لا! لا!، حدس زدم باید اتفاقی افتاده باشد.  بعد از صبحانه رفتم تخت را مرتب کنم و در قفل بود؛ صدای جنبنده ای نمی آمد؛ و از آن موقع تا حال همینطور ساکت بوده.  با خود گفتم شاید هر دو بیرون رفته و محض ایمنی بار سفر در را قفل کرده اید.  لا! لا! خانوم!-مدیر!  قتل!  خانم هوسی!  سکته مغزی!"- و با این فریادها سوی آشپزخانه دوید و من در پی اش. 

  خانم هوسی بسرعت پدیدار شد، با قوری خردل در دستی و تُنگ سرکه در دیگری، تازه دست کشیده از رسیدگی به روغن¬فشان و سرکه¬فشان ها و گرم سرکوفت پادوی سیاه کوچک.  

فریاد زدم، "هیمه خانه کجاست؟  خدای را، شتاب؛ چیزی آرید در شِکَنیم-تبر!-تبر! حتما سکته کرده"- و با گفتن این حرف ها دیوانه وار و تُهی دست باری دگر  سه پله یکی می کردم که خانم هوسی قوری خردل و سرکه¬فشان بدست و روی تُرُش کرده، راهم بست.  

  "چِت شده جوون؟"

  تبر آرید، شمارو به خدا، تا در شکنم یکی پِی دکتر شتابد!

    مهمانخانه¬دار در حالی که به سرعت سرکه فشان زمین می¬گذاشت تا دستی آزاد کند گفت، ببینم می خواهی یکی از درهای منو بشکنی؟-و با گفتن این جمله دستم گرفته گفت، چِت شده؟ چِتِه، همناوی؟"

  در نهایت آرامش و سرعت ممکن کل ماجرا را فهماندم.  ناخودآگاه سرکه فشان به یک بَرِ بینی زده دمی تأمل  کرد و بانگ زد، "نه! از وقتی اونجا گذاشتم ندیدمش."  سوی گنجه کوچکی زیر پاگرد پله ها دویده نگاهی به داخل انداخته برگشت و گفت زوبین کوئیکوئک گم شده.  فریاد زد، "خودشو کشته، تکرار کار اِستیگز بخت برگشته و از دست رفتن یک روتختی دیگه-خدا به مادر بیچاره اش رحم کنه!-خانه خراب میشم!  جوانک بیچاره خواهری هم داره؟  این دختره کجاست؟-بتی بی درنگ نزد اسنارلز مُصَوِر رفته بگو تابلوئی نویسد به این مضمون-خودکشی در این مکان و دودکردن در سالن مجاز نیست؛-بلکه یک تیر و دو نشان شود. خودکشی؟  رحمت خدا بر او باد!  اون صدا چیه؟  با شمام جوان، دست نگهدار."

  پشت سرم بالای پلکان دوید و مچم را در تلاشِ زورگشائی در گرفت. 

  اجازه نمی دم.  نمی گذارم ملکم تباه شود.  برو دنبال کلید ساز.  یکی حدود یک مایل پائین تر از اینجا هست. اما صبر کن ببینم.  دستی در جیب بغلی پیرهنش کرده گفت، فکر کنم این کلید به قفل می خوره؛ بگذار امتحان کنم.  با این جمله کلید را درون قفل راند، ولی دریغ! چفت مکمل پشت در تکان نخورد. 

  گفتم، "ناچارم در شِکَنَم"، و کمی در راهرو دورخیز کردم و همان موقع بود که مهمانخانه دار دستم گرفت و دوباره شرط کرد نباید به ملکش صدمه زنم؛ اما دست آزاد کرده با تمامی وزن بدن به در کوبیدم. 

  در با صدائی مهیب باز شد و دستگیره محکم به دیوار خورد و تکه گچی سوی سقف پرید؛ و آنجا، خدای من، کوئیکوئک با یوجو بر فرقِ سر، درست وسط اطاق چار زانو نشسته بود؛ کاملا خونسرد و خوددار.  نه چپ می نگریست و نه راست، بَل چونان تراشیده تندیسی بی اندک نشانه حیات.  

  نزدش رفته پرسیدم، "کوئیکوئک، کوئیکوئک چِت شده؟"

  مهممانخانه دار پرسید، "تمام روز که ننشسته، نشسته؟"

  اما هرچه گفتیم کلمه ای بر نیاورد؛ احساس می کنم تقریبا هُلِش دادم بلکه حالت نشستنش تغییر دهم چرا که آن گونه نشستن بسیار دردناک و بشکلی غیر طبیعی شاق بود، بویژه از آنرو که احتمال می رفت بیش از هشت یا ده ساعت بدون وعده های غذایی منظم به آن حالت نشسته باشد.  

  گفتم، "خانم هوسی، هرچه هست زنده است، پس لطفا تنهامان گذارید و خود به این ماجرای غریب می پردازم."

  پس از بستن در بروی مهمانخانه دار بیهوده کوشیدم قانعش کنم روی صندلی نشیند.  همانجا نشسته بود و واکنشش به همه ترفندهای مودبانه و نوازش¬هایم نه تکانی بود ونه ادای کلمه ای و نه نگاهی به من و نه کمترین توجه به حضورم.

  با خود می¬گفتم این باید بخشی از آداب رمضانش باشد و در جزیره موطنش دوزانو روزه داری کنند.  بله، قاعدتا باید همینطور باشد و گمانم این بخشی از طریقت اوست و در این صورت بهتر است بگذارم در همان حال بماند و بی¬گمان دیر یا زود بر می خیزد.  شکر خدا رمضانش نمی تواند همیشگی باشد و تنها سالی یکبار فرا می رسد و آن را هم نه هنگام مُعَّیَنی.  

  برای شام پائین رفتم.  پس از نشستن طولانی به قصه های درازدامن ملوانانی که تازه از به قول خودشان سفر پودینگ-آلو(نوعی سفر والگیری کوتاه با شونر یا بریگ در محدوده شمال استوای اقیانوس اطلس) برگشته بودند گوش سپردم؛ پس از شنیدن قصه های این پلام-پودینگی ها تا حدود یازده شب بقصد خواب از پله ها بالا رفتم، مطمئن از این که به احتمال قریب به یقین کوئیکوئک رمضان خویش به فرجام رسانده.  اما نه، هنوز همان جا بود و حتی یک اینچ نجنبیده بود.  کم کم از او خشمگین می شدم؛ مثل روز روشن بود که یک روز و نیم شب دو زانو نشستن در اطاقی سرد با تکه چوبی بر سر مطلقا احمقانه و بی معناست. 

  "کوئیکوئک بخاطر خدا برخیز و تکانی به خودت بده؛ بلند شو شامکی بخور.  از گرسنگی می میری، خودت رو به کشتن میدی."  اما دریغ از یک کلمه پاسخ.

  با دست شستن از او بر آن شدم تا به بستر رفته بخوابم؛ بی شک طولی نمی کشد که او هم خواهد آمد.  اما پیش از رفتن به بستر بالاپوش سنگین پوست خرسی خود را برداشته رویش انداختم چرا که معلوم بود شبی بسیار سرد خواهیم داشت و هیچ چیز جز نیم¬تنه  مستدیر معمولی نپوشیده بود.  یک مدت هر چه کوشیدم حتی مختصر چرتی هم نزدم.  شمع را خاموش کرده بودم و صرف فکر کوئیکوئک-که کمتر از چهار پائی من- در آن حالت دشوار تک و تنها در سرما و ظلمات نشسته بود واقعا بیچاره ام می کرد. مجسم کنید؛ خوابیدن کل شب در یک اطاق با مشرکی کاملا بیدار دوزانو نشسته در این رمضان غم انگیز وصف ناپذیر!

  سرانجام هرطور که بود خوابم در ربود و تا صبح که با نگاه از کنار تخت کوئیکوئک را دیدم چنان چندک زده که گوئی به کف اطاق پیچ شده، چیزی نفهمیدم.  اما بمحض دیدن نور خورشید که وارد اطاق می شد با مفاصلی خشک و کوفته، هر چند بوضوح مسرور، از جا برخاسته لنگان سوی من آمده پیشانی به پیشانی ام فشرده گفت روزه رمضانش  پایان گرفته.

  همانطور که پیش¬تر گفتم هیچ مخالفتی با دین هیچ کس، هر چه باشد، ندارم، اما این رواداری تا زمانی است که شخص بدان خاطر که دیگری بر آئینش نیست نه بدو توهین کند و نه َکُشد.  اما وقتی دین کسی براستی دیوانه¬وار می شود؛ وقتی قطعا شکنجه اش دهد و نهایتا زمین مان را مهمانسرایی ناراحت کند آنوقت است که فکر می کنم مقتضی است فرد را کناری کشیده در این مورد با او بحث کنم.   

  دقیقا همین کار را با کوئیکوئک کردم.  گفتم، "کوئیکوئک به بستر رو، دراز کش و گوش بگیر."  در ادامه از ظهور و پیشرفت دین های بدوی آغاز کرده به ادیان رنگارنگ امروزی رسیده در خلال صحبت کوشیدم به کوئیکوئک دریابانم که تمامی این چِله روزه¬ها و رمضان¬ها و دوزانو نشینی¬های دور و دراز در اطاق های سرد غمبار یکسره یاوه؛ مخل سلامت؛ بی¬فایده برای روح؛ و بطور مختصر در تعارض با اصول مسلم بهداشت و عقل سلیم است.  این را هم گفتمش که برایم بسیار درد¬آور است که او را که در امور دیگر وحشی¬ای بسیار معقول و هوشمند است در مورد این رمضان مسخره چنین اَسَفناک نابخرد باشد.  افزون بر این استدلال کردم روزه موجب سستی تن و در نتیجه ناتوانی روح گردد و کلیه افکار زاده روزه ضرورتا ناقص است.  از اینروست که بیشتر دین باوران بَدگوار آراء چنین اندوهباری درباره عالم پس از مرگ دارند.  به شکلی نسبتا گریز زنانه گفتمش کوئیکوئک مَخَلص کلام این که جهنم انگاره ای است که اول بار در سوء هضم ناشی از سنبوسه سیب و زان پس از طریق سوء هاضمه های موروثی رمضان ها تداوم یافته. 

  سپس برای این که درست منظور را در یابد با توضیح خیلی ساده شکل گیری ایده جهنم در نتیجه بَدگواری از کوئیکوئک پرسیدم هیچوقت از سوء هضم در رنج بوده.  پاسخ منفی بود جز یک مورد بیاد ماندنی.  این سوء هضم در پی ضیافت بزرگی بود که پدرش، پادشاه، بخاطر پیروزی در جنگی بزرگ داده بود؛ جنگی که در حدود ساعت دو بعد از ظهر رخ داد و پنجاه تن از دشمن کشته و همان شب جملگی پخته و خورده شدند.

  بخود لرزیده گفتم، "بس است دیگر کوئیکوئک، همین مقدار کفایت می کند؛"  زیرا بی نیاز از توضیحات او نتایج را می دانستم.  ملوانی را دیده بودم که از همان جزیره دیدن کرده بود و مرا گفت رسم دارند وقتی جنگی بزرگ در می گیرد تمامی کشتگان را در حیاط یا باغ فاتح کباب کرده یک به یک در طبق های چوبی بزرگ گذارده دورشان را چون پلو با نارگیل و میوه نان آراسته با قدری جعفری در دهان بهمراه تعارفات فاتح برای کلیه دوستان ارسال کنند، درست مثل شمار بزرگی از بوقلمون های کریسمس.   

  از همه این¬ها گذشته گمان نکنم ملاحظاتم در مورد دین چندان تأتیری بر کوئیکوئک گذارده باشد زیرا نخست این که نشان می داد چندان علاقه ای به شنیدن در مورد این موضوع مهم ندارد مگر از دیدگاه خودش بدان پرداخته شود؛ دو دیگر، هر چقدر هم که در ساده سازی نظرات خود می کوشیدم بیش از یک سوم حرف هایم را در نمی یافت و سرآخر این که بی گمان بر آن بود که بیش از من از دین راستین داند.  با نوعی دلواپسی و شفقت فروتنانه در من می نگریست تو گوئی در این اندیشه که صد حیف که چون من جوانی معقول چنین لاعلاج  در پارسائی مشرکانه تبشیری از دست شده ام. 

  سرآخر برخاسته جامه تن کردیم و کوئیکوئک صبحانه ای مفصل و مقوی از همه سنخ شُله خورد تا مهمانخانه دار بابت روزه داریش خیلی سودی نکرده باشد و در حالی که با تیغ هلیبوت دندان خلال می کردیم گردش کنان عازم عرشه پیکوآد شدیم. 















فصل هجدهم

نِشانَش.

  

با کوئیکوئکِ زوبین بدوش در حال گام¬زَنی به انتهای بارانداز سوی کشتی¬ها بودیم که ناخدا پِلِگ با صدای دورگه خود از چادر سرخپوستی اش درود رسائی گفتمان و افزود گمان نمی برده دوستم آدمخوار باشد و اعلام داشت هیچ آدمخواری را جواز سوار شدن به کشتی ندهد مگر ابتدا مدارک ارائه کند.

  از روی نرده به عرشه پریده رفیقم را ایستاده در اسکله جا گذارده گفتم، "ناخدا پِلِگ منظورت چیست؟"

  پاسخ داد، "این که باید اوراقش را نشان دهد."

  ناخدا بیلداد با بیرون کردن سرِ از پشت سر ناخدا پِلِگ از درون چادر سرخپوستی با صدائی خشک گفت، باید ثابت کند به مسیحیت گرویده.  رو به کوئیکوئک کرده گفت، "پسر ظَلام، آیا در آئین عشای ربانی هیچ کلیسائی حاضر می شوی؟"

  گفتم، "چرا، پیرو نخستین کلیسای کنگره¬گرایان است.  در اینجا این را هم بیافزایم بسیاری از وحشیان خالکوبی شده که در کشتی¬های نانتوکت دریانوردی کنند سرآخر به کلیساها می گروند."  

  بیلداد فریاد زد، "نخستین کلیسای کنگره¬گرایان، چی! او در جلسات  شمّاس دیوترونومی کُلمن شرکت می کند؟" و با گفتن این جمله عینک در آورده با دستمال بزرگِ زردِ گلدارش پاک کرده به دقت بر چشم گذارده از چادر سرخپوستی بیرون آمده سفت و سخت از روی دیواره دور کشتی خم شده کوئیکوئک را برانداز کرد. 

  آنگاه پرسید، چه مدت عضو بوده ای؟ پس رو به من کرده گفت، "بگمانم خیلی نبوده، جوان."

  پِلِگ گفت، "نه، غسل تعمید درستی هم نیافته وگرنه قدری از آن آبی شیطانی صورتش پاک شده بود."

  بیلداد فریاد کشید، "بگو ببینم آیا این وحشی منظما به جلسات  شمّاس  دیوترونومی می رود.  هر روزِ خدا از آنجا می گذرم و هیچگاه ندیدم بدانجا رود."

  گفتم، "چیزی از شمّاس  دیوترونومی یا جلساتش نمی دانم؛ صرفا می دانم این کوئیکوئک عضو نخستین کلیسای کنگره¬گرایان است؛ برای خودش یک پا شمّاس است." 

  بیلداد با اخم گفت، جوان داری برام بازی در میاری-منظورت چیست هیتی جوان.  بگو ببینم منظورت کدام کلیساست؟

  وقتی دیدم چنین سخت تحت فشار قرار گرفته¬ام پاسخ دادم، منظورم همان کهن کلیسای جامع عالم است که شما و من و ناخدا پِلِگ آنجا و کوئیکوئک اینجا و همه ما و فرزندان همه مادران و روح همه مان بدان تعلق دارد،  نحستین کنگره بزرگ و جاودان تمامی عابدان؛ همه ما عضو آنیم؛ جز این که برخی از ما برخی بوالهوسی های کوچک غریب داریم  که به هیچ طریق تأثیری بر آن اعتقاد کلان که همه در آن متحدیم ندارد.

  پِلِگ در حالی که نزدیک تر می شد فریا زد، "به هم تابیم، منظورت این است که سخت دست های یکدیگر می گیریم.  مرد جوان بهتر بود بعنوان مبلغ مسیحی استخدام شوی تا ملوان عادی؛ هرگز موعظه ای بهتر از این نشنیدم.  شمّاس  دیوترونومی-که سهل است خود پدر ماپل هم بهتر از این نتاند و این در حالی است که خیلی هم روی او حساب می شود.  بیا روی عرشه، بیا روی عرشه، اوراق را فراموش کن.  به اون کوهوک-چی صداش میکنی؟ به کوهوک بگو بیاد جلو.  بخدا قسم طُرفه زوبینی دارد!  بنظر می رسد از جنس عالی است و درست هم کارش گیرد.  میگم کوهوک یا هرچه اسمت هست، هیچ کله قارب-والگیری ایستاده¬ای، هیچ وقت به والی زده ای؟"

  کوئیکوئک بدون ادای یک کلمه، به شیوه وحشیانه خویش روی دیواره کشتی و از آنجا در سینه یکی از قارب های شکار وال که از دیواره کشتی آویزان بود پریده با محکم کردن زانوی چپ و میزان کردن زوبینش چیزی قریب به این مضمون بفریاد گفت:-

  ناخدا، "اونجا اون قطره کوچک قیر روی آب رو می بینی؟  می بینی؟  خوب فرض کن چشم وال باشه، خوب نگاه کن!"  با هدف گیری دقیق فولادش را درست از بالای کلاه لبه پهن بیلداد پرتاب کرد که با عبور از عرض عرشه به رخشان قطره قیر خورد و ناپدیدش ساخت.

  اینک در حالی که به آرامی ریسمان زوبین سوی خود جمع می کرد گفت، "فکر کن چشم وال بود؛ خوب واله مرد." 

  پِلِگ به شریکش بیلداد که مبهوت از نزدیکی زوبین پرتابی به سمت تخته پل اطاقک کشتی عقب نشسته بود گفت.  بیلداد، سریع اوراق کشتی را بیار.  باید اسم هجهاوک، همون کوهوک رو، در فهرست اسامی نفرات یکی از قارب ها وارد کنیم.  ببین کوهوک بهت سهم 90/1 از کل سود رو می دیم و این از سهمی که تاکنون به هر زوبین¬انداز نانتوکتی داده شده بیشتر است.



  پس رفتیم پائین داخل اطاقک کشتی و در اوج خوشحالی من دیری نکشید که عضوی از خدمه همان کشتی شد که من هم در آن خدمت می کردم.   

  وقتی تمامی کارهای مقدماتی انجام شد و  پِلِگ همه چیز را آماده امضا کرده بود رو به من کرده گفت، "گمانم این کوئیکوئک نوشتن نداند، درسته؟  میگم کوئیکوئک، خدا بزندت! نامت را امضا می کنی یا نشانی می گذاری؟

  اما از آنجا که پیشتر دو تا سه بار در مراسم مشابه شرکت کرده بود به هیچ شکل از این پرسش دستپاچه نشد؛ بلکه مدادِ پیش آورده را گرفته در جای مناسب سطح کاغذ مشابه دقیق نقشی را که روی بازویش خالکوبی شده بود رسم کرد و بعلت خطای سرسختانه ناخدا پِلِگ در ادای نامش نتیجه این شد:

 

  همه این مدت ناخدا بیلداد نشسته بود و با خلوص نیت یکسره به کوئیکوئک می نگریست و سر آخر موقرانه برخاست و با دستمالی در جیب های کلان بالاپوش خاکستری درازدامنش رساله ای چند بیرون کشیده با گزیدن یکی از آن ها را با عنوان "آخر¬الزمان نزدیک است، یا مجال اتلاف نیست"، در دستان کوئیکوئک نهاده سپس کتاب و دستانش را در دو دست خود گرفته مخلصانه به چشمانش نگریسته گفت، "پسر ظُلام، باید وظیفه¬ام را نسبت به تو انجام دهم؛ من مالک بخشی از این کشتی¬ام و نگران روح تمامی خدمه آنم، گر هنوز پای بند مشرکانی و متاسفانه بیمناکم که همیمطور هم باشد خواهشت می کنم  بنده بلیعال نمان.  پشت پا به بت بَعل و اِژدهای شیطانی زن؛ از خشمی که نازل شود بپرهیز؛ مراقب چشمانت باش؛ گویم بحق خدای مهربان! از آتش دوزخ دور شو!

  هنوز اثرات دریای شور در گزندگی زبان بیلداد پیر، ملقمه ای ناهمگن از الفاظ و عبارات محلی و کتاب مقدس، بجا مانده بود. 

  پِلِگ گفت، "صبر کن، دست نگه دار بیلداد، از ضایع کردن زوبین اندازمان دست بدار."  "زوبین اندازان پارسا هیچگاه مسافران خوبی نخواهند شد-پارسائی درندگی کوسه وار را از آنان گیرد؛ هیچ زوبین انداز بَری از درندگی قوی خَسی نیرزد.  نَت سوئین جوانی داشتیم که زمانی پردل ترین وال کُش در میان همه سر-قارب¬ها، از تمامی نانتوکت گرفته تا واین¬یارد بود؛ به جلسات کواِیکِرها رفت و هیچگاه بِه نشد.  چنان بیمناک روح مضطرب خویش بود که از خوف نامه اعمال سرای باقی در صورت کشتی شکستگی و رفتن به قعر دریا از برابر وال ها پس نشسته می گریخت."

  بیلداد در حالی که بالا می نگریست و دست بالا می آورد گفت، "پِلِگ، پِلِگ! خودِ تو همچو خودِ من بسی لحظات پُرخطر دیده ای؛ پِلِگ تو می دانی بیم از مرگ چیست؛ پس چگونه توانی با این نقاب بی¬دینانه یاوه¬درائی کنی. تو به قلب خودت هم دروغ می گوئی.  بگو ببینم وقتی هر سه دکل همین پیکوآد در آن طوفان دریای ژاپن شکسته بود، همان سفری که نایب ناخدا آخاب بودی فکر مرگ و روز جزا نیفتادی؟"

  پلگ در حالی که سوی دیگر اطاق می رفت و دست ها را بیشتر در جیب ها فرو می کرد فریاد زد، آقارو باش، گوش کنید، همه گوش کنید آقا چه گوید.  فکر مرگ و روز جزا!  وقتی هر دم بفکر غرق شدن کشتی بودیم!  فکر مرگ! وقتی هر سه دکل شکسته بی وقفه با صدائی چنان رعد آسا به بدنه کشتی می خورد و آب همه دریاها از پس و پیش بر سرمان می ریخت.  آن حال و روز و فکر مرگ و روز جزا؟  نه، در آن لحظه هیچ مجال اندیشه در مورد مرگ نبود.  زندگی چیزی بود که من و ناخدا آخاب بدان می اندیشیدیم؛ و این که چگونه همه را نجات دهیم-چگونه دکل های موقت سازیم- چطور به نزدیک ترین بندر رسیم؛ این بود چیزی که بدان می اندیشیدم."

  بیلداد دیگر چیزی نگفت و با انداختن تکمه های پالتو روی عرشه رفت و ما هم در پی اش. آنجا ایستاده بود و آرام کار بادبان سازانِ گرمِ تعمیر بادبان دوم عرشه میانی را نظاره می کرد.  گهگاه خم می شد وصله یا ته ریسمان قطران خورده ای را که زیر دست و پا تبه می شد بردارد. 












فصل نوزدهم

پیشگو


  "همناویان، در آن کشتی اجیر شده اید؟"

  من و کوئیکوئک تازه پیکوآد را ترک کرده بودیم و گردش¬کنان از آب دور می شدیم و در آن لحظه هریک غرق افکار خود بودیم که غریبه ای جلوی ما درنگید و کلان سبابه را سوی کشتی مورد نظر گرفته پرسش بالا را مطرح کرد.  ژنده پوشی در کُتی رنگ و رو رفته و شلواری مرقع؛ با کهنه دستمالی سیاه به گردن.   آثار آبله بی امان دویده در همه جهات صورتش نمایان، تا بدان پایه که سیمایش چونان خشکیده اشکال درهم و برهم بجا مانده از گذر سیلاب در بستر رود می نمود. 

  دوباره پرسید، "در آن کشتی اجیر شده اید؟"

 در حالی که می کوشیدم اندک مجال بیشتری یابم تا نگاهی ممتد بر او اندازم گفتم، "گمانم منظورت از کشتی پیکوآد است."

  با پس کشیدن کل دست و پرتاب سریع و مستقیم دست به بالا، در حالی که نوک ثابت و تیز سرنیزه مانند انگشتش را مستقیم به سوی کشتی گرفته بود گفت، "بله پیکوآد، آن کشتی."

  گفتم، "بله تازه قرارداد امضا کرده¬ایم."

  "چیزی هم درباره روحتان در آن منظور شده بود؟"

  "در باره چه؟

  بسرعت پاسخ داد، "او، شاید اصلا روحی ندارید."  هرچند مهم نیست، بسی جوان شناسم که ندارند،-بخت یارشان باشد؛ و بی آن بهترند؛ روح نوعی چرخ پنجم درشکه است.

  گفتمش، "از چی وِر می زنی همناوی؟"

  غریبه به تندی گفت، اما او آنقدر دارد تا کلیه نقصان های گوناگون در دیگر جوان ها را پوشش دهد، ضمن این که به شکلی عصبی تأکیدی بر او گذارد.    

  گفتم، "کوئیکوئک بیا بریم، این بابا باید از جائی گریخته باشد و درباره چیزی یا کسی حرف می زند که ما ندانیم."

  غریبه "فریاد زد،ایست! هنوز تندر پیر را ندیده اید؛ نه!"

  در حالی که دوباره از اخلاص دیوانه وار رفتارش میخکوب شده بودم گفتم، "تندر پیر کیست؟" 

" ناخدا آخاب."

 "چی! ناخدای کشتی ما، پیکوآد؟"

  "بله، در میان برخی از ما کهنه دریانوردان چنین نام دارد.  هنوزش ندیده اید، نه؟"

  "نه، ندیده ایم.  گویند بیمار است، اما بهتر می شود و بزودی کاملا خوب شود".

  غریبه با خنده توأم با تقلید تمسخر آمیز سخنانم گفت، "بزودی خوب شود!"  "ببین، هروقت این بازوی چپ من خوب شد ناخدا آخاب هم خوب شود."

  "درباره اش چه دانی؟

  "بگو بدانم، درباره اش چه تحویلتان دادند؟"

  نه چندان، فقط شنیده ام والگیری است کارآمد و ناخدائی خوب برای خدمه اش."

  "درسته، درسته-بله هر دو کاملا درسته.  اما وقتی فرمان دهد باید پرید.  لُند لُند کنان راهی شوید؛  لُند لُند کُنید و انجام دهید-این که در وصف ناخدا آخاب.  اما هیچ چیز در باره آنچه مدت ها پیش حوالی دماغ هورن سرش آمد و سه روز و سه شب تمام چون جنازه افتاده بود نگفتند، هیچ چیز از جدال با اسپانیائی برابر محراب در سنتا؟  هیچ چیز از آن بگوشتان نخورده، ها؟ هیچ چیز در باره خدو افکنی در کدوی سیمین؟  هیچ چیز درباره از دست دادن پایش در واپسین سفر، مطابقِ پیشگوئی.  هیچ چیز در باره این موضوع و مطالب دیگر نشنیدید، هان؟  نه، فکر نکنم شنیده باشید.  چگونه توانید؟  چه کسی داند؟  گمان نکنم در کل نانتوکت کسی داند.  اما به هرحال ممکن است به نحوی ماجرای پایش و چگونگی از دست دادنش را شنیده باشید.  بله به جرأت توان گفت شنیده اید.  بله، همه آن را تقریبا می دانند-منظورم این است که می دانند یک پا دارد و دیگری را نهنگ عنبر بُرید."

  گفتم، "دوست من نمی دانم کل این یاوه ها در مورد چیست و خیلی هم اهمیت نمی دهم چرا که بنظرم سرت بجائی خورده.  اما اگر درباره ناخدا آخاب و آن کشتی، پیکوآد، صحبت می کنی بگذار بگویم کل ماجرای قطع شدن پایش را می دانم."

  "کُلِش را هان، مطمئنی کلش دانی؟"

  "تقریبا مطمئنم."

  غریبه گداوَش در حالی که چشم و دست سوی پیکوآد گردانه بود لختی چنان درنگید که گوئی از خیالاتی ناخوش نژند است و پس آنگاه مختصر تکانی خورده برگشت و گفت:-"اجیر شده اید، درسته؟  نامتان در قرارداد آمده؟ خوب خوب، چیزی که امضا شده امضا شده؛ و آنچه باید بشود خواهد شد؛ و اضافه کرد شاید هم اصلا نشود.   به هر روی بگمانم همه چیز از پیش معین و مرتب شده؛ و شماری ملاح، چه شمایان و چه دیگران، باید با او بروند، خدا رحمشان کند!  صبحتان بخیر، صبح بخیر همناویان؛ برکت خدای وصف ناپذیر نصیبتان؛ پوزش از این که سد راهتان شدم."

  گفتم، "ببین رفیق، اگر حرف مهمی برای گفتن داری خوب بگو، اما اگر تنها پی ریشخندی سخت در اشتباهی، این همه حرف من است."  

  "خیلی خوب گفتی و خوش دارم کسی اینجوری حرف زند؛ شما و شمایان راستِ کار اوئید.  صبحتان بخیر همناویان، صبح! او! وقتی کشتی رفتید بگید به این نتیجه رسیده ام از خیل¬شان نباشم".

  "بله دوست من، خام کردن¬مان نتانی-نتوانی ما را رنگ کنی.  ساده ترین کار در این عالم تظاهر به این است که شخص حامل سِرّ اعظم است."  

  "صبحتان بخیر همناویان، صبح."

  "گفتم، صبح که هست. بیا بریم کوئیکوئک و این مشنگ به حال خود گذاریم.  اما، یک لحظه، نامت را به من بگو،  میگی؟"

  "الیاس."

 با اندیشه در الیاس!، دور شدیم و هر یک به شیوه خویش درباره این کهنه ملوان پاره پوش گفتیم و به این نتیجه رسیدیم که صرفا فریبکاری است که خواهد لولو نماید.  اما بگمانم هنوز بیش از صد قدم دور نشده بودیم که هنگام گذر از نبش خیابان نگاهی به پس سر انداخته الیاس را دیدم که هر چند با فاصله پی ما روان است.  دیدنش بدان صورت که گوئی در تعقیب ماست بنوعی تکانم داد اما به کوئیکوئک نگفتم پشت سرمان است و با رفیقم به حرکت خود ادامه دادیم، ضمن این که دلواپس شدم ببینم آیا از همان نبش می پیچد.  پیچید، و بنظرم آمد در تعقیبمان است، اما به جان خودم سوگند نمی توانستم تصور کنم به چه منظور.  این وضعیت توأم با سخنان مبهمِ  ملفوفِ نیم تصریح و نیم تلمیح موجب انواع حیرت و نیم دلهره کلا در ارتباط با پیکوآد؛ و ناخدا آخاب؛ و پایِ از دست رفته؛ و غش در دماغه هورن؛ و کدوی سیمین؛ و آنچه ناخدا پِلِگ روز پیش به هنگام ترک کشتی از او گفته بود؛ و پیش بینی پیرزن سرخپوست، تیستیگ؛ و سفری که خود را متعهد بدان کرده بودیم؛ و صد امر تیره و تار من شد.  

  بر آن شدم مطمئن شوم آیا الیاس رقعه پوش واقعا در تعقیب ماست و با این قصد با کوئیکوئک به آنسوی خیابان رفته آغاز حرکت در مسیر مخالف کردیم.  اما الیاس از ما گذشت، ظاهرا بدون این که متوجه ما باشد.  این آرامم کرد و باری دیگر و بنظرم برای آخرین بار در دل خویش فریبکارش نامیدم.           

            

             

 

   

    

   


فصل بیستم

همه در تکاپو

  روزی، شاید دو، گذشت و بسی جنب و جوش در عرشه پیکوآد.  نه تنها بادبان های قدیمی را احیاء کردند بلکه شراع های نو به عرشه می آوردند با توپ های کرباس و کلاف های طناب؛ و در یک کلام، همه چیز گویای شتابان به فرجام رساندن آمادِ کشتی.  ناخدا پِلِگ کمتر، یا هرگز ساحل می رفت و بجای اینکار در کَپَر سرخپوستی اش می نشست و بدقت بر کارها نظارت می کرد.  بیلداد تما خرید ها و تدارکات در فروشگاه ها انجام می داد و افرادی که برای کار در انبارها و امور بادبان بندی اجیر شده بودند تا پاسی از شب کار می کردند. 

  روز بعد از امضای قرارداد به تمام مهمانخانه هائی که کارکنان کشتی مقیم بودند اطلاع داده شد باید صندوق هاشان باید پیش از شامگاه روی عرشه باشد زیرا نمی شده دقیقا پیش بینی کرد کشتی کی عزیمت کند.  از اینرو من و کوئیکوئک توشه خود را سپردیم، هرچند تصمیم گرفتیم تا آخرین شب در ساحل خوابیم.  اما بنظر میرسد در این موارد اخطار ها را خیلی زود تر از موعد حرکت می دهند و کشتی تا چند روز حرکت نکرد.  هرچند جای شگفتی نیست چرا که بسیار کارها باید انجام می شد و دشوار توان گفت قبل از تجهیز کامل پیکوآد به چه کارهائی باید فکر می شد.  

  همه می دانند چه چیزها-از تخت خواب گرفته ، تا قابلمه، کارد و چنگال، کفگیر و انبر، دستمال و فندق شکن و صدها قلم دیگر برای امر تدبیر منزل اهمیت حیاتی دارد.  در مورد والگیری نیز تدبیر منزلی سه ساله در دریای فراخ بدور از خوار و بار فروش، طواف، دکتر، نانوا و بانکدار  ضروری است.  گرچه این در مورد کشتی های تجاری نیز کمابیش صادق است اما نه به هیچ روی در حد و اندازه نیازهای والگیران.  زیرا افزون بر دور و درازی سفر والگیری اقلام پرشمار مختص این حرفه و نبود امکان جایگزینی در بنادر دوردستی که معمولا بدانها  می روند باید این را هم نباید فراموش کرد که از میان همه کشتی ها سفائن والگیری بیش زا همه در معرض همه نوع حادثه اند، از جمله نابودی و از دست شدن همه چیزهائی که موفقیت سفر متکی بدانهاست.  از این رو زورَق های یدکی، تیر دکل یدکی، طناب و زوبین یدکی و در یک کلام، یدک همه چیز جز یدک ناخدا و کشتی مکرر.

  هنگام رسیدنمان به بندر ذخیره سازی سنگین ترین ره توشه مشتمل بر گوشت، نان، آب، سوخت، تسمه های آهن و دنده بشکه به پایان رسیده بود.  اما همانطور که پیشتر اشاره شد تا مدتی تهیه و حمل انواع سیخ و سه پایه خِنزِر پِنزِر ریز و درشت به کشتی ادامه یافت. 

  رأس همه مسئولان این تدارک و حمل خواهر ناخدا بیلداد، پیرزنی لاغر و مصمم و وجودی خستگی ناپذیر و در عین حال بسیار مهربان بود که که مصمم به نظر می رسید در حد توان او پیکوآد نمی بایست پس از آعاز سفر دریائی هیچ کم و کسری داشته باشد.  گاه با کوزه ترشی برای سفره خانه خوانسالار؛ باری دیگر با دسته ای قلم¬پَر برای میز تحریر نایب اول کشتی، جائی که گزارش های سفر کشتی را نگاه می داشت؛ و سوم بار با توپی از  فلانل برای مهره  دردناک کمر کسی.  نامش چریتی بود و همه عمه کریمه صداش می زدند و زنی برازنده تر از او برای نامِ سخا نِه.  این عمه کریمه  مهربان چونان راهبه های سخا و دستگیری، در تکاپوی بی امان آماده سپردن دل و دستان به هرآنچه موجب ایمنی، آسایش و دلداری به همه حاضران در کشتی بود  که گرامی برادرش بیلداد علائقی دران داشت  و خود وی نیز  قدر سی چهل دلار حلال¬وار سهیم در در آن. 

  اما مشاهده این که روزی این بانوی خوش¬قلب پیرو آئین کواِیکِر با چمچه روغن در دستی زوبین آکج والگیری در دیگری به عرشه آید، کاری که روز آخر از او سر زد، تکان دهنده بود.  اما بیلداد و ناخدا پِلِگ هم کم از او نمی زدند.  بیلداد فهرست بلندبالائی از ملزومات داشت و رسیدن هر یک از محموله مقابل نامش در سیاهه خود نشانی می گذارد.  هر از گاهی پِلِگ غرش کنان از کُنام برساخته از استخوان نهنگ بیرون آمده سرِ مردان زیر دریچه های عرشه فریادی می کشید و بانگی بر بادبان دوزان سر دکل می زد و سرآخر خروشان به چادر سرخپوستی خویش باز می گشت. 

  طی این روزهای تدارک من و کوئیکوئک بارها به کشتی رفتیم و  پُرسان ناخدا آخاب و حال و احوالش و هنگام آمدنش به کشتی شدم.  پاسخ این پرسش ها این که بهتر و بهتر می شود و هر روز انتظار ورودش به کشتی می رود و در این بین ناخدایان، پِلِگ و بیلداد می توانستند به کلیه ضروریات آماده سازی کشتی برای سفر برسند.  گر کاملا با خود صادق بودم به وضوح در دل خویش دیده بودم که چندان آماده متعهد شدن به سفری طولانی بدون یکبار رویت فردی که قرار بود فرمانده مطلق العنان کشتی به محض ورود به دریاهای باشد نیستم.  اما وقتی به دل انسان بد می افتد گاه شخصی که از پیش درگیر موضوع شده غافلانه می کوشد سوء ظن را حتی از خودش مخفی دارد.  در مورد من هم به همین ترتیب.  چیزی نگفتم و کوشیدم فکری نکنم.  

  سرانجام اعلام شد کشتی زمانی در روز بعد قطعا بادبان  کِشد.   از اینرو اوائل صبح روز بعد من و کوئیکوئک راهی شدیم.  




فصل بیست و یکم

سوار شدن

  نزدیک شش بامداد بود، اما وقتی نزدیک اسکله شدیم صرفا سپیده دمی ناقص و مه آلود بود.  

  به کوئیکوئک گفتم، غلط نکنم چند ملوان جلو تر از ما دوانند، نمی توانند سایه باشند، گمانم با بر آمدن آفتاب راهی شود، زود باش.

  "دست نگهدارید!"، فریادی بود که صاحبش در آن تاریک روشن مشکوک همزمان از پشت به ما نزدیک شد و دستی بر شانه هامان گذارده، به نیرنگ میانمان جای گرفت، کمی خم شده به جلو ایستاد و به نحوی غریب ابتدا کوئیکوئک و در پی اش من را ورانداز کرد.  این الیاس بود.

  "سوار می شید؟"

  گفتم، "دستاتو بردار؛ لطفا"

  کوئیکوئک با تکانی به خود گفت، "منو ببین، دور شو!"

 "پس سوار نمی شید؟"

 گفتم، "چرا می شیم، ولی چه ربطی به شما دارد؟  میدونی آقای الیاس که شما را کمی گستاخ می بینم؟"

  الیاس گفت، "نه، نه، نه؛ این رو نمی دونستم" و به آرامی و در تحیر مرموز ترین نگاه¬های خود را به من و کوئیکوک می انداخت. 

  گفتم، "الیاس من و دوستم ممنونت می شویم گر کنار رفته به حال خودمان گذاری.  عازم اقیانوس¬های اطلس و هندیم ترجیح می دهم معطلمان نکنند." 

  خواهید رفت، نه؟  برای چاشت بر می گردید؟

  گفتم، "کوئیکوئک این به سرش زده، بیا بریم".

  وقتی چند گام دور شده بودیم با فریاد "بعله" از پشت سر ندامان داد.

  گفتم، "کوئیکوئک، اعتنایش نکی، بیا بریم."

  اما دوباره دزدکی خود را به ما رساند و ناگهان دستی به شانه ام زده گفت-، لَختی پیش چیزی شبیه مردانی چند روان سوی آن کشتی دیدید؟

 جاخوده از این پرسش ساده مبتنی بر حقیقت پاسخ دادم، فکر کردم چهار یا پنج مرد دیدم؛ اما تار تر آن بود که بتوان مطمئن شد. 

  الیاس گفت، "خیلی تار، خیلی تار؛ صباح الخیر."

  باز هم بترکش گفتیم؛ هرچند باری دگر از پشت سرمان آمد و دوباره به شانه ام زده گفت، "ببین می تونی پیراشون کنی، باشه؟"

  "کرا پیدا کنم؟"

  پاسخ داد، "صبح بخیر، صبح بخیر"؛ و در حین دور شدن افزود.  "او، می خواستم بر حذرتان دارم-اما مهم نیست، فکرشو نکنید؛ جُمله یکی است و خانوادگی هم؛-امروز یخبندان شدیدی است، اینطور نیست؟  گمان نکنم به این زودی ها بینمتان، مگر در روز جزا."  با این جملات ناقص سرانجام دور شد و مرا لحظه ای درحیرتی بزرگ از شوریده گستاخی خود فرو برد.

  سرانجام قدم به عرشه پیکوآد گذارده همه چیز را در سکوتی عمیق یافتیم، بدون جنبنده ای.  ورودی کابین از تو قفل و همه چفت ها بسته و زیر بارِ حلقه های طناب بادبان.  جلو تر به سینه گاه کشتی رفتیم و کشو دریچه ای را باز دیدیم.  با دیدن نوری پائین رفته دکل¬آرائی پیچیده در ژنده نیم پالتوی ضخیم دریانوردان یافتیم.  دراز به دراز دمر با صورت میان دو بازوی خمیده روی دو صندوق افتاده بود، ژرف¬ترین چُرت ها بر او مستولی.  

  همچنان که بدگمانانه به خُفته می نگریستم گفتم، "کوئیکوئک آن ملاحان که دیدیم کجا توانند رفته باشند."  اما ظاهرا وقتی در بارانداز بودیم آنچه را اشاره کردم به هیچ روی ندیده بود و اگر نبود پرسشی که الیاس پیش کشید و جز در صورت وجود آن ناویان توضیح ناپذیر می نمود می توانستم به این نتیجه برسم که در مورد آنان دچار خطای دید شده ام.  اما قضیه را سهل گرفتم و بار دگر با اشاره به خفته به شوخی به کوئیکوئک گفتم شاید بهتر باشد کنار آن پیکر نشسته بپاسیم؛  و به او گفتم بدین وضعیت در آید.  دستش را به معاینه پشتِ خُفته گذارد چنانکه گوئی می خواهد از نرمی اش مطمئن شود و سپس بدون کاری اضافی آرام بر آن نشست.  

  گفتم، "بخاطر خدا کوئیکوئک آنجا ننشین."

  گفت، "نشیمن بسار خوبی است، به رسم کشورم، به صورتش لطمه نمی زند."

  گفتم، صورت!  به اون میگی صورتش؟ در آنصورت باید سیمای خیلی بخشنده ای باشد؛ اما به سختی نفس می کشد، دارد تقلا می کند، بلند شو، کوئیکوئک، سنگینی و این صورت او بیچاره رو داغون می کنه.  بلند شو، کوئیکوئک!  ببین، زودا که دمار از روزگارت در آره، شگفتا که بیدار نمی شود."

  کوئیکوئک تکانی خودره صرفا خود را آنسوی سرِ خفته کشانده چپق تبرزینی خود را چاق کرد.  من هم پائین پایش نشستم.  از فراز خفته چپق را محض پُکی دست به دست می کردیم.  در این بین در توضیح کارش با زبان الکن برایم توضیح داد در کشورش، بخاطر نبود هرگونه نیمکت و تخت، شاه، سران قبائل، و عموم بزرگان رسم داشتند برخی از فرودستان را برای استفاده بعنوان کرسی پروار کنند و براحتی خانه ای آمایند و تنها کار لازم خرید هشت ده تن¬آسا و استقرارشان گرد جرزها و شاه نشین¬ها بود.  از این گذشته این شیوه در گل¬گشت ها خیلی راحت بود؛ بسی بِه زان صندلی¬های باغی عصائی؛ رئیس، حسب موقعیت از ملازم خویش می خواست نیمکتی زیر سایه گَشن درختی، احتمالا در گِل¬زاری خیس برایش تدارک بیند.

  در حین نقل این ماجرا، هربار که کوئیکوئک چپق می¬ستاند سرِ تبرزینی آن فراز سر خفته حرکت می¬داد. 

 "اینکار برای چیست، کوئیکوئک؟"

  "بی زحمت می کُشه؛ خیلی راحت!"

  در ادامه برخی یادآوری¬های وحشیانه مرتبط با تبرزین-چپقش بود که معلوم شد در توجه بی واسطه مان بدان دکل¬آرای خفته دومنظوره است، آرام بخش روان و کُشنده دشمنان.  اینک دودی غلیظ آن سوراخ تنجیده آکنده بود و کم¬کم تأثیرش بر او نمایان می شد.  با نوعی خفگی نفس می کشید، سپس بنظر آمد خارش بین گرفته، پس از آن یکی دوبار غلطی زد و پس آنگه نشسته مالیدن چشمان گرفت.  

  سرانجام گفت "بعله، آقایان دودی که باشند؟"

  گفتم، "اجیران کشتی، کی بادبان بردارد؟"

  "بله، بله، بله، با این می رید، امروز بادیان کشد. خاندا دیشب سوار شد."

  "کدامین ناخدا؟ آخاب؟"

  "چه کسی جز او توانست بود؟"

  پرسش ها بیشتری در باره آخاب داشتم اما صدائی از روی عرشه آمد.  

  بادبان ساز گفت، "بعله! استارباکه  که کارشو آغاز کرده.  نایب اول کشتی، نیک مردی پارسا و سرزنده که اینک سراپا جنب و جوش شده و باید کارم رو شروع کنم."  با گفتن این جمله به عرشه رفت و پی اش روان شدیم.  

  نک خورشید روشن برآمده بود.  دیری نپائید که خدمه دو به دو و سه به سه به کشتی آمدند؛ بادیان سازان در تلاش و نایبان ناخدا در گیر تکاپو و چندین ساحل نشین گرم آوردن آخرین اقلام گوناگون به کشتی.  در این بین ناخدا آخاب همچنان نهان از دیده ها مُحرِم کابین اش بود. 







فصل بیست و دوم

کریسمس فرخنده

  سرآخِر، نزدیک نیمروز، پس از فرجامین ترخیص بادبان سازان و بیرون کشیدن پیکوآد از بارانداز و پس از آنکه کریمه هماره در نیکخواهی در زورَق والگیری با واپسین هدایا، شب¬کلاهی برای استاب، نایب دوم، شوهر خواهرش، و انجیلی یدکی برای خوانسالار آمد-پس از همه این ها، دو ناخدا، پِلِگ و بیلداد، از کابین بیرون آمده و پِلِگ رو به نایب اول گفت:

  خوب آقای استارباک، "مطمئنی همه چیز مهیاست؟  ناخدا آخاب کاملا آماده است-همین الان باهاش صحبت کردم.  چیز دیگری از ساحل لازم نداری؟ پس همه خدمه را فراخوان.  همه رو عقب کشتی جمع کن، خدا بزندشان!

  بیلداد گفت، پِلِگ با هر چقدر عجله نیازی به کفرگوئی نیست؛ پس رفیق استارباک رو خواسته ما اجابت کن.  

  این پرسش پیش می آمد که چه معنا دهد اینجا و در لحظه شروع سفر ناخدا بیلداد و ناخدا پِلِگ در عرشه افسران چنین آمرانه رفتار می کنند! چنانکه گوئی علاوه بر فرماندهی کشتی در بندر آنطور که کلیه ظواهر امر نشان می داد، در دریا نیز  فرماندهی مشترک کشتی با آنان است.    اما در مورد ناخدا آخاب باید گفت هنوز هیچ نشانی از او دیده نمی شد و تنها می گفتند در کابین است.  در عین حال این فکر هم وجود داشت که در لنگر کشی و هدایت کشتی به گشوده دریا حضورش به هیچ روی ضروری نیست.  در واقع از آنجا که هدایت کشتی به بیرون بندر به هیچ وجه ربطی به ناخدای کشتی نداشت و کار راهنما بود، و آنطور که می¬گفتند بخاطر فاصله تا بهبودی کامل، در کابین مانده بود.   و همه اینها سراپا طبیعی می نمود؛ بویژه زانرو که در کشتی رانی تجاری بسیاری از ناخداها پس از برداشتن لنگر هم تا مدتی مدید روی عرشه آفتابی نشده بلکه سر میز کابین همراه دوستان ساحل جشن وداع گیرند، پیش از آنکه کشتی مجهز به راهنما را برای همیشه ترک کنند.  

  اما چندان مجال اندیشه در این نبود زیر اینک ناخدا پِلِگ سراسر تلاش شده بود.  بنظر می رسید بیشتر گویش و فرمایش با پِلِگ بود نه بیلداد.           در حالی که ناویان گِرد دکل اصلی معطل بودند فریاد زد، "جمع شید اینجا عقب کشتی تخم عزب¬ها؛ آقای استارباک بیارشون اینجا."

  "آن چادر را بر چینیید!"-فرمان بعدی بود.  همانطور که پیشتر اشاره کردم این چادر استخوان وال تنها در مواقعی که کشتی در بندر بود زده می شد و طی سی سال گذشته همه می دانستند جمع کردن چادر درست پیش از کشیدن لنگر صورت می گیرد.

    سوی چرخ لنگر شتابید! خَشِن و خونریز! بجهید!-فرمان بعدی بود و خدمه سوی اهرم¬ها خیز بر داشتند. 

  عموما هنگام لنگرکشی جای راهنما بخش جلوی کشتی است.  بیلداد که که ناگفته نماند، همراه پِلِگ، علاوه بر دیگر مشاغل، در زمره راهنمایان مجاز بندر شمرده می شد-و این بدگمانی وجود داشت که از آنرو خود را راهنما کرده تا هزینه راهنمایی تمامی کشتی هائی را که در آن ذینفع است صرفه جوئی کند، زیرا عهده-دار هدایت هیچ کشتی دیگر نمی شد-باری بیلداد اینک فعالانه از بالای سینه کشتی نزدیک شدن لنگر را زیر نظر داشت و در فواصل آنچه را بنظر بند¬های مزموری ملالت¬بار می نمود بهر ترغیب ملوانان َسرِ چرخ دوار می¬خواند و آنان غرش کنان و با خوش نیتی صمیمانه در نوعی همخوانیِ ستایش دختران کوچه بوبِل.  این همه با وجود هشدار سه روز پیش بیلداد که خواندن هیچ صنف سرود غیر دینی در پیکوآد، بویژه هنگام کشیدن لنگر مجاز نیست و خواهرش، عمه کریمه، نسخه کوچکی از تسبیحات واتس در تخت یکایک ناویان گذارده بود.

  در این بین ناخدا پِلِگ که گرم سرکشی به دیگر قسمت های کشتی بود به ترسناک ترین شیوه در عقب کشتی این سو و آنسو می رفت و یک ریز مثل ریگ ناسزا می داد.  چیزی نمانده بود فکر کنم پیش از بالا کشیدن لنگر کشتی را غرق می کند؛ دل افکار از مخاطراتِ پیشِ رو در آغاز سفر با چنین شیطانی بعنوان مُرشِد، بی اختیار از گرداندن اهرم چرخ دوار لنگر دست کشیده به کوئیکوئک هم گفتم چنین کند.  با این همه با این فکر بخود دلداری می دادم که ممکن است در بیلداد پارسا، با همه سهم 777/1 که برایم در نظر گرفته بود امید نجاتی باشد بناگاه اُردنگی ای در پشت خود احساس کردم و با برگشت از دیدن سایه ناخدا پِلِگ که پا پس می کشید یکه خوردم.  این نخستین تیپایم بود.

  غرّان گفت، "در کشتی¬های تجاری چنین لنگر کشند؟" با تو ام، بِجُنب کَلّه بَبَعی، ، تکون خورید تا کمرتون بشکنه! چرا تکون نمی خورید، همتون رو میگم، بجنبید!  کوهوک! بجُنب پسره ریش قرمز؛ تو، کلاه اسکاتلندی، بجُنب؛ تو  شلوار سبزه، تکون بخور.  بجُنبید میگم، با همتونم، آنقدر زور بزنید تا چشاتون در آد!"  و با گفتن این کلمات گِرد چرخ دوار لنگرکش می گشت و آزادانه لگد در کار می کرد و بیلداد با مزمور خوانی کشتی را از اسکله دور می کرد.  گمانم ناخدا پِلِگ باید امروز چیزی بالا انداخته باشد.  

  سرانجام لنگر بالا آمد و بادبانها تنظیم شد و بدریا شدیم.  روز سرد و کوتاه میلاد مسیح بود و در حالی که روز کوتاه شمالی به شب در می پیچید خود را تقریبا بکلی در اقیانوس زمستانی یافتیم که مه منجمد کننده اش چنان یخ پوشمان می¬کرد که دِرع صیقل خورده.  ردیف های بلند دندان¬های وال دیواره های عرشه در مهتاب می درخشید و قندیل های تابدار چون عاج سفید پیلان کوه¬پیکر از سینه کشتی آویزان بود.

  بیلداد نحیف، بعنوان دلیل، ریاست اولین پاس را داشت، و به محض شناوری کشتی سالخورده در دریای زمردین و افتادن شبنم منجمد بر سراپایش، و زوزه باد و آوای طناب های کشتی ترتیل مداومش بگوش می رسید،-

  "دلنشین مرغزار¬ها ورایِ طوفانِ خیزان، 

در سبز قبای ابدی و اردنِ غلطان در میان

حالِ کنعان کهن بود در منظر یهودان."   

  هیچوقت این کلمات دلنشین چنین خوش آهنگ به گوشم نیامده بود.  کلامی آکنده از امید و تحقق.  با وجود سرمای منجمد کننده دیجور زمستانی در اطلس توفانی، با همه رطوبت پا و کُتی مرطوب تر، در آن وقت چنین بنظرم می رسید که بسی واحه دلنشین، با مرغزارها و بیشه های همیشه بهاری که مَرغ ربیع رسته¬اش تا میانه سپیید بَر پانخورده و شاداب ماند از راه خواهد رسید. 

  سرانجام چنان در آبهای ساحلی پیش رفتیم که دیگر نیازی به دو راهنما نبود.  قارب بادبانی محکمی که ما را همراهی کرده بود آغاز حرکت به موازات¬مان گرفت.

  تأثیر الحاق دوکشتی بر پِلِگ و بیلداد، بخصوص ناخدا بیلداد شگرف و نه ناخوشایند بود.  با وجود نفرت از جدائی، و همزمان بیزاری از ترک کشتی به مدتی مدید، کشتی که عازم سفری چنان خطیر و طویل- ورای هر دو دماغه بود؛ کشتی که چندین هزار دلار دسترنج خویش در آن نهاده بود؛ کشتی به ناخدائی همناوی دیرین، مردی هم سن و سال خودش که دگربار آغاز رویاروئی با همه دهشت های آرواره بیرحم می کرد؛ بیزار از وداع با چیزی از هرجهت لبریز از علائقش،-بینوا بیلداد پیر چندی این پا و آن پا کرده، دل نگران و شِلَنگ انداز عرشه می سپرد؛ دوان سرازیر کابین می¬شد تجدید وداع را و به عرشه برگشته نگاهی به جهت باد می انداخت و نگاهی به بیکران پهنه آبهائی که تنها حدّشان قاره های دوردست شرقی بود انداخت؛  نگاهی به خشکی؛ نگاهی به بالا؛ نگاهی به راست و چپ؛ به همه جا و هیج جا نگاه انداخت؛ و سر آخر نا بِخود طنابی را گِرد گیره اش پیچید؛ به حالتی عصبی دست پِلِگ تنومند گرفت و با بالا آوردن فانوسی یک دم پهلوانانه در چهره اش خیره شد گوئی بزبان حال گوید، "رفیق پِلِگ با همه این احوا ل تبا تحملش را دارم؛ بله، دارم". 

  اما خود پِلِگ، وداع را بیشتر چون یک فیلسوف پذیرا شد ولی با این همه وقتی فانوس خیلی نزدیک آمد رخشش قطره اشکی در چشمش نمایان بود.  خود او هم کم بین دبوسه و عرشه رفت و و برگشت نکرده بود صحبتی زیر عرشه و کلامی با استارباک نایب اول.  

  اما سرآخر در حالی که نوعی واپسین نگاه در او دیده می شد رو به رفیقش کرده گفت،-"ناخدا بیلداد-بیا همنواوی دیرین، باید رفت.  سرعت کمتر، تیرک افقی بادبان به عقب!  آهای قارب!  آماده پهلوگیری شو!  مراقب باش، مراقب باش!-بیا بیلداد پسر-بیا آخرین حرفات رو بزن.  بخت یارت استارباک-بخت یارت آقای استاب-بخت یارت آقای فلاسک-بدرود و بخت یار همه تان-و سه سال دیگر در چنین روزی در نانتوکت شامم داغ بخارکنان برایتان آماده خواهم داشت.  هورا کشید و بدرود.

  بیلداد پیر به شکلی تقریبا نا منسجم ژکید، "برکت خدا بر شما و در پناه حق باشید.  امیدوارم هوا بسرعت خوب شه تا بزودی ناخدا آخاب را میان خود بینید-آفتاب دلپذیر تنها نیاز اوست و در سفر استوا که عازم آنید فراوان است.  همناویان در صید مراقب باشید.  زوبین اندازان بی جهت قارب ها را متلاشی نکنید؛ تخته خوب سرو سفید سالی سه درصد کامل بالا می رود.  دعاهای خود را هم فراموش نکنید.  آقای استارباک مراقب باش چلیک ساز ذخیره تخته های چلیک سازی را به باد ندهد.  راستی جوالدوز های بادبان در صندوق  سبز است!  یکشنبه ها خیلی شکار وال نکنید اما فرصت مناسب را هم از دست نهید تا کفران نعمت نشود.  آقای استاب نگاهی به چلیک ملاس بینداز، کمی نشتی داشت.  آقای فلاسک، گر به جزایر رفتید گِرد زنا مگردید.  بدرود، بدرود!  آقای استارباک، پنیر را خیلی نگه ندارید؛ فاسد خواهد شد.  مراقب مصرف کره باش- بابت هر پوندش بیست سنت پرداخت شده و اگر اشکالی نداشته-"

  بیا، بیا ناخدا بیلداد، پُرچونگی بسه،-برید! و با این حرف پِلِگ به شتاب از دیواره کشتی عبورش داد و هردو در قارب فرود آمدند. 

  میان کشتی و قارب فراق افتاد؛ باد سرد و مرطوب شبانه میانشان دوید؛ یاعویی فریاد کنان از بالای سر گذشت؛  تنه های دو کشتی بشدت دور می شد؛ اندوهگنانه سه هورا کشیدیم و چونان قدر چشم بسته در اقیانوس اطلس دلتنگ افتادیم.   













فصل بیست و سوم

ساحل بادگیر

  چند فصل پیش از بالکینگتون نامی گفتم، بالا بلند ناوی تازه از دریا رسیده در مهمانخانه نیویدفورد.

  وقتی در آن شب سرد زمستانی پیکوآد سینه کین خواه به امواج سرد بد کِردار زد چه کسی جز بالکینگتون سرِ سُکّان توانست بود!  با شگفتی آمیخته با بیم و دلسوزی نگاه در مردی فکندم که در میانه زمستان هنوز از سفر خطیر چهار ساله برنگشته یارایش بود بی آرام رهسپار طوفانی سفری دیگر شود.  گوئی زمین پایش می تَفت.  شگرف ترین چیزها همانهاست که به شرح ناید؛ ژرف خاطرات گور نوشته ای ندارند.  این فصل شش اینچی گور بی سنگ بالکینگتون است.  همین بس که گویم تأثیر سفر بر او چون کشتی دستخوش طوفانی است که تیره بختانه در امتداد ساحلی بادگیر رود و طوفان سوی ساحلش پرتابد.   بندر بخشنودی یاری کند؛ بندر رحیم است؛ در بندر ایمنی است، راحت، آتش بخاری، شام، پتو های گرم، دوستان و همه چیزهای مُرافِق میرائی¬مان.  اما در آن طوفان، بندر، خشکی، مهلک ترین خطر است؛ کشتی باید از همه خوشامد¬ها پرهیزد؛ کمترین تماس با ساحل، حتی در حد خراش مازه سراسر وجودش مرتعش کند.  با همه توان و به نیروی بیشترین بادبان¬ها از ساحل دوری جوید و با همان بادها جنگد که میل خانه کشیدنش دارند؛ دگربار تمامی بی زمینی دریای شلاق خورده جوید؛ بهر یافتن ملجأ نومیدانه به دلِ خطر زند؛ تنها دوست و کینه توز ترین دشمنش.

  نَک بالکینگتون دانستید؟  هیچ بارقه های حقیقتِ تحمل ناپذیر برای فانیان دیدید؛ این که کُلِّ ژرف اندیشی های دیندارانه نیست مگر تلاش دلیرانه روح در حفظ استقلالِ دریای آزاد رویاروی سهمگین بادهای ارضی و سماوی در دسیسه پَرتابش به ساحل غدار تقلیدِ برده وار؟  اما از آنجا که والاترین حقیقت تنها در بی زمینی زیَد و بیکران است و نامتناهی چون خدای-از اینرو، مرگ در آن بیکرانِ عظیم بِه ز پرتاب خفت بار به ساحل عافیت" 坛坅垚° 

昩  

䍔@ÀÀ@鄠À ᆫ䍔  鲌耀ﻑﯿᾐℷ䇋  Ȁ丁莄䋏䒿ﺿ䎾쀀ﺿ智뽦䤮"   ŧ䂪ttps://translate.google.ca/?hl=en&tab=rT" \l "view=home&op=translate&sl=en&tl=fa&text=terrible" ژرفای بی انتها!  آیا همه این تقلای پُر رَنج بی حاصل است؟  پُر دل، پُر دل باش ای بالکینگتون!  راست قامت طاقت آر ای نیم¬¬خدا!  از ترکه چنین فنا در اقیانوس است-ایزد انگاریت یکسر به استعلا.     




            

  

     

  

      

    

      

 

  

     

  

  

 

              

فصل بیست و چهارم

مدافع

  از آنجا که من و کوئیکوئک کمابیش راهی والگیری شده ایم؛ و خشکی نشینان به نوعی این کار را نوعی اشتغال نا متعالی و بدنام شمارند، سراپا مشتاقم به بی انصافی که بر ما روا می دارید متقاعدتان کنم.  نخست این که شاید اثبات این حقیقت ضروری بنظر نرسد که در میان بیشتر مردم شکار وال هم طراز آنچه  مشاغل شریف نام گرفته دانسته نمی شود.  گر غریبی وارد جامعه متنوع کلان شهری شده و در جمعی زوبین انداز معرفی شود نظر عموم در مورد فضائلش چندان بهتر نخواهد شد؛ و گر بفرض در هم چِشمی با افسران دریانورد روی کارت ویزیت حروف اول تخصص خود را ص. ن. ع. (صیاد نهنگ عنبر) درج می کرد چنین کاری بیش از هر چیز خود بینانه و مسخره می نمود. 

  بی گمان یکی از دلایل مهمی که باعث می شود جهان وال¬شکاران را ارج نَنَهد این است:  با این تصور که در بهترین حالت پیشه ما در قد و قواره نوعی کشتار کردن است و وقتی فعالانه بدان پردازیم در انواع آلودگی فرو غلطیم.  درست است که ما قصابیم.  اما همه فرماندهانِ رزم که کل جهان هماره از ستایششان دلشادند قصاب اند، آن هم مزین به نشان خونریزترین.  در مورد قضیه آلودگی کار ما همین جا شما را برخی حقایق تعلیم کنم که تا امروز بس ناشناخته مانده اند و روی هم رفته کشتی صیادی نهنگ عنبر را پیروزمندانه دست کم در زمره تمیز ترین چیزهای این نیک کُره آرد.  اما حتی با وارد دانستن اتهام موصوف؛ کدام لغزنده عرشه به هم ریخته کشتی شکار وال قیاس پذیر با مردارهای ناگفتنی آوردگاه¬هایی است که آن همه سرباز از آن بر می گردند تا در هلهله بانوان پیمانه زنند؟  و گر فکر مخاطره تا بدان حد به افزایش غرور عموم بابت پیشه سربازی می شود؛ بگذارید اطمینانتان دهم بسی کهنه سرباز مشتاقانه سوی آتشبار شتافته، با ظهور دُم عظیم نهنگ عنبر که هوای بالای سرش را گردباد سازد شتابان  پَس جَهَد.  زیرا دهشت های دریافتنی بشری کجا و ترکیب توأمان دهشت ها و حیرت های خدائی کجا!  

  با این همه گرچه جهان در ما بعنوان وال¬شکار به خواری نگرد نادانسته بشدت اجلال مان کند؛ بله، ستایشی فراگیر! زانرو که نزدیک به تمام باریک شمع ها، چراغ ها و عنبری های اکناف عالم، و برابر آن همه مقابر به افتخار ما سوزد!  

  حال بگذارید قضیه را به روش های دیگر بررسیم؛ به همه صنف ترازو سنجیم؛ ببینیم ما وال شکاران چه ایم و چه بوده ایم. 

  چرا هلند در صدارت دِ ویت امیرالبحرهای ناوگان وال¬شکار داشت؟  چرا لوئی شانزدهم پادشاه فرانسه به هزینه شخصی در بندر دونکرک کشتی های وا¬ل¬شکار آماد و مودبانه سی چهل خانوار از نانتوکت خودمان را بدانجا دعوت کرد؟  چرا انگلستان از 1750 تا 1788به وال¬شکاران خویش 1.000.000 لیره جایزه داد؟  و فرجامین پرسش اینکه چه شد شمار ما وال¬شکاران امریکائی از مجموع تمامی همگنان در جهان درگذشته؛ بیش از هفتصد کشتی با هجده هزار خدمه؛ که سالی 4.000.000 دلار هزینه دارند و ارزش کلشان به هنگام بادبان کشیدن 20.000.000 دلار است!  و همه ساله 7.000.000 دلار محصول نیک به بنادرمان آورند.  گر در شکار وال چیزی قدرتمند نیست این همه بهرِ چیست؟ 

  لیک هنوز نیمی از حق مطلب ادا نشده. 

  فاش گویم و از گفته خویش دلشادم که فیلسوف جهان وطن، ولو با صرف همه عمر، نتواند حتی یک جریان مسالمت آمیز نشان دهد که در مجموع طی شصت سال گذشته در پهن گستره گیتی بیش از عمل والا و بزرگ شکار وال تلاش کرده باشد.   شکار وال به طرق گوناگون مسبب رویدادهائی چنان مهم و نتایجی پیوسته آنقدر عظیم شده که می توان همتای آن مام مصری شمرد که دخترانی باردار می زاد.  برشماری تمامی این دست موارد عبث و بی پایان است.  ذکر چند نمونه کافی است.  طی چندین و چند سال گذشته کشتی وال¬شکار پیشتاز کشف دورترین و گمنام ترین نقاط زمین بوده.  دریاها و مجمع الجزایرهائی را که هیچ نقشه ای نداشتند کشف کرده اند که پای هیچ کوک یا ونکوری بدان نرسیده.  گر مردان جنگی امریکا و اروپا امروزه در صلح و صفا وارد بنادر در گذشته وحشی می شوند باید در تجلیل و تکریم به کشتی وال شکار درود فرستند که نخستین بار راه را بدانها نشان داد و نخستین ترجمان میان آنان و وحشیان شد.  می توانند همچنان کوک ها و کروزنسترن هایتان را در مقام قهرمان سفرهای اکتشافی تجلیل کنند؛ اما از دید من ده ها ناخدای بی نام و نشان از نانتوکت بادبابان افراشته اند که به همان بزرگی و حتی بزرگتر از کوک ها و کروزنسترن هایتان بوده اند.  زیرا با همه تنگدستی و بی یاوری در آب های کوسه خیز کفار و سواحل ناشناخته جزایر نیزه داران  با عجائب و دهشت های بدوی در افتاده اند که کوک با همه تفنگداران دریائی مسلح به سَرپُر جرأت رویاروئی ارادی با مخاطراتش را نداشت.  هرآنچه با آن همه آب و تاب در سفرهای دریای جنوب آمده پیش پا افتاده کارهای عُمرانه پهلوانان نانتوکتی ماست. اغلب ماجراهائی که سه فصل از کتاب ونکووِر به شرحشان اختصاص یافته مردان ما خورد ثبت در دفتر رویدادهای کشتی هم نمی دیدند.  ای دنیا! آری، چنین است راه و رسم زمانه!.   

  تا کشتی های وال¬گیری دماغه هورن را دور نزده بودند، هیچ تجارت غیر استعماری میان اروپا و خط طویل ایالات زرخیز مستعمره اسپانیا در اقیانوس آرام صورت نمی گرفت و چیزی بیش از داد و ستد استعماری وجود نداشت.  این وال-شکار بود که برای نخستین بار در سیاست حسودانه پادشاهی اسپانیا رخنه کرده خود را بدان مستعمرات رساند و گر مجال بود می شد بوضوح نشان داد چگونه آزادی پرو، شیلی و بولیوی از یوغ استعمار اسپانیا و استقرار استقلال ابدی در آن صفحات بدست وال¬گیران عملی شد.

  آن امریکای بزرگ در سوی دیگر کره ارض، استرالیا، بدست وال¬شکاران به جهان متمدن داده شد.  پس از نخستین کشف اشتباهی توسط یک هلندی، کلیه کشتی های دیگر تا مدت ها از آن سواحل دوری می کردند چرا که آن خطه را به شکلی آزاردهنده وحشی می شمردند اما کشتی های وال¬شکار بدانجا رفتند.  کشتی وال-گیری مادر راستین آن مهاجرنشین قدرتمند امروزی است.  از این گذشته در نوباوگی نخستین جامعه مهاجران استرالیا چند بار مهاجران به لطف خشک فطیرهای سخاوتمندانه کشتی های وال¬شکاری که از بخت خوش در آبهایشان لنگر انداخته بودند از قحطی رهائی یافتند.   بی شمار جزایر پُلینزی نیز مُقِرّ و مُعتَرِف به همین حقیقت بوده کشتی وال¬گیری را بابت گشودن راه تجارت و هموار کردن مسیر بازرگانان و مبلغان مسیحی اولیه و موارد متعدد رساندن ایشان به مقاصدشان تجلیل می کنند.  گر آن سرزمینِ درها دو قفله کرده، ژاپن، روزی مهمان¬نواز گردد اعتبارش تنها کشتی های وال¬شکاری راست که هم اینک در آستانه آن کشور اند.  

  لیک گر در پاسخ این همه برهان آرید که هیچ تداعی هنری فخیمی ملازم وال-گیری نیست آماده ام در این جدل پنجاه بار به زوبین، خود شکافته، از اسبتان فکنم.  

  گوئید، وال را مولف ناموری نیست و هیچ رویداد نگار شهیری ندارد.  

 وال را مولف ناموری نیست و هیچ رویداد نگار شهیری ندارد؟  چه کس نخستین شرح لویاتان نوشت؟  کسی جز ایوب کبیر؟   کدامین کس نخستین روایت سَفَر والگیری نوشت؟  جز کسی در قد و قواره شاه آلفرد کبیر، که به خامه شاهوار تقریرات آوده، وال¬شکار نروژی آن روزگار نگاشت!  و چه کس جز ادموند برک در مجلس عوام پارلمان انگلستان چنان درخشان در ستایشمان گفت!

  دربست می پذیرید و گوئید لیک خودِ وال¬شکاران شیاطینی اند فاقد هرگونه خون شریف در رگ¬ها.   

  فاقد هرگونه خون شریف در رگ¬ها؟  چیزی بهتر از خون شاهان در رگ دارند.   مادر بزرگ بنجامین فرانکلین مری مورل بود؛ بعد از ازدواج مری فولجر شد، یکی از ساکنان دیرین نانتوکت و جده سلسله ای درازدامن از فولجرها و زوبین افکنان-جملگی خویشاوند و همشهری بنجامین فرانکلین شریف-که امروز از این سو تا دیگر سوی عالم زوبین اندازند.  

  گوئید این هم درست، اما همه تصدیق می کنند وال¬گیری به نوعی محترم نیست.

   وال¬گیری محترم نیست؟  وال¬گیری شاهوار است!  طبق یکی از قوانین موضوعه قدیم انگلستان وال "ماهی شاهانه" اعلام شده.  

  پاسخ آرید، این صرفا صوری است!  خودِ وال هرگز شکوهمند و فخیم ترسیم نشده.     

  وال هرگز شکوهمند و فخیم ترسیم نشده؟  در یکی از بزرگ جشن های پیروزی به افتخار فرمانده رومی هنگام ورود به پایتخت جهان، استخوان های والی که از ساحل سوریه آورده بودند نمایان ترین شیء در کوکبه ای بود که با نواختن سنج پیش می رفت.٭ 

  گوئید، چون این روایت آوردی پذیرا شوم؛ اما با هرآنچه میل داری بگوئی هیچ بزرگی در وال¬گیری نیست.       

   هیچ بزرگی در وال¬گیری نیست؟  خدایان هم شأن پیشه مان گواهی کنند.  قیطس صورتی فلکی است در نیمکره جنوبی!  کافی است!  در حضور تزار کلاه را پائین تر کشید و برابر کوئیکوئک به احترام از سر گیرید.  کافی است!  مردی شناسم که در زندگی خویش سیصد و پنجاه وال گرفته است.  آن مرد را محترم تر از آن فرمانده بزرگ باستان دانم که لاف تسخیر همین تعداد شهر بارو دار می زد.

  لیک در مورد خودم، گر حسب احتمال هنوز چیز ممتاز نایافته ای در وجودم باشد؛ گر هرگز شایای شهرتی راستین در آن عالم کوچک و بس مهجور شوم که گر هوایش بسر داشته باشم خیلی بیراه نرفته ام؛  گر زین پس کاری کنم که رویهم رفته شخص ترجیح دهد انجام دهد تا نا شده گذارد؛ گر پس از مرگ اوصیاء یا بهتر بگویم بستانکارانم دست نبشته هائی ارشمند در کشو میز تحریرم یابند از همینجا آینده نگرانه تمامی آن افتخار و شکوه را از والگیری دانم؛ زیرا کشتی وال¬ گیری ییل و هارواردم بوده.  







فصل بیست و پنجم

ذیل 


در دفاع از جلال والگیری تمایل به طرح چیزی جز حقایق اثبات شده ندارم.  اما آن مدافعی که در پی مبارزه بخاطر حقایق حدس معقول خود را  که می تواند به فصاحت آرمانش را شرح دهد بکلی سرکوب کند در خور ملامت نیست؟  

  کیست که نداند در تاجگذاری شاهان و ملکه ها، حتی امروزی ها، نوعی مراحل آماده سازی جهت اجرای وظائفشان اجرا می شود.  اصطلاحا نوعی نمکدان دولت وجود دارد و احتمالا فلفل¬پاش دولت هم می تواند باشد.  دقیقا چگونه از نمک استفاده می کنند-چه کسی داند؟  به هر روی مطمئنم در تاجگذاری سر شاه را با تشریفات تدهین کنند، درست مانند سر سالاد.  علت تدهین می تواند این باشد که در نظر دارند کله بهتر کار کند، همانطور که به ماشین آلات روغن زنند؟  می توان در مورد شأن واقعی این عمل شاهوار بسیار اندیشه کرد زیرا در زندگی عادی در کسی که به مویش روغن زند و بویش محسوس است به دیده حقارت و تمسخر نگریم.  درواقع مرد بالغی که جز به دلائل پزشکی روغن سر کار برد باید جای معیوبی در بدن داشته باشد.  قاعده کلی این است که این صنف افراد در مجموع چیزی نمی شوند.  

  لیک تنها چیزی که باید در اینجا بررسید این است-چه روغنی در تاجگذاری کار گیرند؟  قطعا روغن زیتون که نمی تواند باشد، نه روغن ماکاسار، نه روغن کرچک، نه روغن خرس، نه روغن نهنگ رایج، نه روغن کبد ماهی کاد.  پس چه تواند بود جز عَنبَرینه طبیعی و نالوده، سرآمد همه روغن ها. 

  در این اندیشید ای بریتانیائیان ثابت قدم! روغن تاجگذاری شاهان و ملکه هاتان از ما وال¬شکاران است!











فصل بیست و ششم

شهسواران و نوچه ها


  نایب اول پیکوآد استارباکِ نانتوکتیِ کواِیکِر تبار بود.  بلند بالا مردی مصمم و متعهد که با همه ولادت در ساحلی سرد با بدنی برنگ نان دوآتشه خو گرفته با زندگی در عرض جغرافیائی گرم بنظر می رسید.  گرمای رفتن به هند غربی خونش را چون آبجو شیشه ای تباه نمی کرد.  باید در دوران خشکسالی و قحطی فراگیر یا ایام روزه ای که ایالتش بدان مشهور است زاده شده باشد.  تنها سی تابستان خشک دیده بود و همانها تمام زائدات جسمانی اش سوزانده بود.  اما این به اصطلاح سُهام نه نشانه دغدغه ها و نگرانی ها جانکاه یا پژمردگی جسمانی بل چگالیدن مرد بود.  نه بیمار که برعکس بس تندرست می نمود.  پوست سفت و پاکیزه اش جزم و جفت و به شکلی با شکوه تنش را پوشانده بود و به نیرو و سلامت درون چنانش تدهین می کرد که گوئی مصری است احیا شده.  بنظر می رسید این استارباک همیشه چونان امروز آماده تاب آوردی بسی اعصار آینده باشد؛ زیرا چه در سرمای قطبی چه زیر خورشید سوزان، قدرت درونی او تضمین کارکردی صحیح چون ساعت دقیق عرشه کشتی در هر شرایط آب و هوائی بود.  با نگاهی به چشمانش بنظر میرسید هنوز تصاویر بیش از هزار مخاطره که در طول زندگی در آرامش با آن ها روبرو شده پیداست.  مردی مُوَقَّر و ثابت قدم که عمده زندگی اش بیشتر نمایش بی حرفِ کردار بود تا فصلی بیروح از  گفتار بی عمل.  ولی با همه هشیاری و شکیبائی سرسختانه برخی خصایص در او بود که گاه تأثیرگذار بود و در برخی موارد تقریبا بر تمامی دیگر خصائلش می چربید.  گرچه  بعنوان یک دریانورد بشکلی چشمگیر دین¬دار و برخوردار از وَرَع عمیق طبیعی بود بی حساب تجرد طولانی دریا شدیدا به وهم بیمورد متمایلش ساخته بود؛ هرچند از آن صنف که بنظر می رسد در برخی خمیره ها بیشتر زاده فهم است تا جهل.  پیشگوئی های ظاهری و شهود باطنی از خصائلش بود.  گر هَر از گاهی این چیز ها نرم فولاد روحش خم می کرد، و تأثیر خاطرات خانوادگی دوردست و یاد فرزند و زن جوان دماغه کادی اش بیشتر از صلابت ذاتی اش می کاست و در معرض آن تأثیرات مکنون قرارش می داد که در برخی مردان راستکار مانع بالا گرفتن دلاوری متهورانه ای گردد که دیگران بکرات در فراز و فرود های خطیر وال گیری ابراز کنند.  استارباک می گفت، "قارب من نه جای آن است که بیمی از وال بدل ندارد."  گوئی منظورش نه تنها این بود که قابل اتکا ترین و مفید ترین دلیری آن است که از تخمین درست خطر روبرو بر خیزد، بلکه مردی بکلی عاری از ترس به مراتب خطرناک تر از رفیقی ترسوست.  

  استاب، نایب دوم کشتی می گفت، "بله، بله، این استارباک از آژیر ترین مردانی است که در کل وال گیری جهان توان یافت."  اما زودا که دریابیم "آژیر" نزد مردی چون استاب یا تقریبا هر وال گیر دیگر دقیقا به چه معناست.  

  استارباک صلیبی ماجراجو نبود؛ شهامت در او نه یک حس، بلکه ابزاری مفید بود که در تمامی موقعیت های عملا مهلک در دسترسش قرار داشت.   افزون بر این شاید فکر می کرد در این پیشه وال گیری دلاوری یکی از ملزومات اساسی و مهم کشتی چون نان و گوشت آن است که نباید نابخردانه تلف شود.  از همینرو نه علاقه ای داشت پی غروب برای شکار وال قارب به آب اندازد؛ و نه میلی به پافشاری در نبرد با والی که بیش از حد پایداری می کرد.  زیرا باور داشت، بهر آن در این دریای خطیرم تا برای گذران زندگی وال کُشَم، نه اینکه بهر عیش آنان کشته شوم؛ و نیک می دانست صدها مرد به همین نحو کشته شده اند.  چه مرگ دهشتناکی نصیب پدرش شد؟  اعضاء و جوارح برادردر کجای آن اعماق بی پایان جوید؟

  همین که با این دست خاطرات و با وجود نوعی خرافه گرائی موصوف، دلاوری اش توانست همچنان شکوفا ماند حاکی از عظمت شجاعت گذشته اش بود.  

  لیک طبیعتا منطقی نیست چنین امور نتواند در وجود مردی چنان مُنَّظم با چنین تجارب و خاطرات دهشتناک نهانی عاملی ایجاد کند که در شرایط مساعد حصر شکسته کل شجاعتش سوزد.  با همه دلاوری، شجاعتش عمدتا از آن نوع بود که در دلیر مردانی مشهود است که گرچه بطور کلی در نبرد با دریا، طوفان، وال یا هریک از دهشت های نامعقول عادی جهان استوار می مانند یارای مقاومت برابر امور ترسناک تر را ندارند، زیرا گاه باشد که برخی دهشت ها که بیشتر جنبه روحی دارند از جبین درهم کشیده خشمگین مردی تهدیدتان کند.    

  لیک گر شرح ذیل در نشان دادن تنزل کامل دلیری استارباک بی نوا باشد دِلیم بهرِ شرحش نیست؛ زیرا نمایش انحطاط کامل شهامت در روح بس اندوهبار و حتی تکان دهنده است.  مردان می توانند باندازه شرکت های سهامی و ملت ها فرومایه به نظر رسند؛ ممکن است مردانی رذل، احمق و قاتل باشند؛ مردان می توانند چهره هائی پست و نزار داشته باشند؛ لیک مرد آرمانی چنان شریف و درخشان و موجودی چنان خطیر و فروزان است که تمامی همکاران شتابان گرانبها ترین ردای خود روی هر نقص ناراحت کننده اش اندازند.  آن مردانگی بی آمیغ که هر یک از ما در خود حس می کنیم و در اعماق وجودمان جای گرفته و در حالی که کلیه صفات ممتاز برونی از دست شده نماید با حاد ترین اندوه بر عریان منظر از دست شدن دلیری مرد ز دو دیده خون فشاند.  حتی نَفْس پارسائی در برابر چنین آشفتگی شرم آور ممانعت ملامت اختران نحس نیارست.   اما این جلال خجسته که زان گویم نه شأن شاه و ردا که آن بُزُرگی وافِری است که هیچش خلعتِ تنصیب نَبْوَد.   رخشش این بزرگی را در دستی که تبر زند و میخ کوبد بینی، آن سرمدی بزرگی مردمی که  از جانب خدا بر دست ها رخشد؛ خود خدا! خدای قدرت وکمال مطلق! کانون و پیرامون همه خلق!  حضور مطلقش، مساوات الهی مردم!     

  پس اگر زین پس به حقیر ترین دریانوردان مرتد و مطرود صفاتی عالی، هر چند شوم داده جامه جذابیت های فاجعه آمیز پوشانم، گر حتی اسف بار ترین و شاید سرافکنده ترینشان گهگاه خود را به قلل تعالی رساند و گر دست آن کارگر را نوری عُلْوی دهم، گر بر غروب منحوس خورشیدش رَدای سَریر فِکَنَم، ای روح القُدُس دادگر مساوات که تَک جُبِّه شاهوار آدمیت بر تمامی همنوعانم فکندی از تیرهای مُهلِک ملامت خرده گیرانم رهان!  در این راه مویدم باش ای پروردگار مردمی! که مروارید روشن شعر و ادب از محکوم سیه چِرده، بونیان، دریغ نداشتی؛ تو که زرین برگ های بازوبند دوبار کوفته طلای ناب بر دست بریده سروانتس پیر بی برگ بستی، تو که اندرو جکسون را از خاک به افلاک رساندی؛ بر اسب جنگیش نشانده تندری فراتر از تخت و تاجش بخشیدی.  پروردگارا! تو که در همه سربازگیری های بزرگ خاکی هماره برترین پهلوانان خود را از میان عوام شاهوار گُلچینی در این راه دستگیرم شو!       


       


فصل بیست و هفتم

شهسواران و نوچه ها


  استاب نایب دوم بود.  از اهالی دماغه کاد؛ از همینرو برسم محل دماغه کادی خوانده می شد.  مردی لاقید،  نه بُزدل نه پُردِل؛ با بی تفاوتی رویاروی خطرات پیش آمده می شد و حین مشارکت در مصائب حتمی تعقیب وال چنان با آرامش و خاطر جمع محنت می کشید که گوئی شاگرد درگری است یکساله اجیر.  خوش خلق، آسان گیر و بی پروا که قارب وال شکار چنان اداره می کرد که گوئی مهلک ترین کارزار میهمانی شام است و خدمه قاربش مَدعُو.  به همان اندازه در باره راحتی ترکیب جایگاه خود در قاربش سخت گیر بود که که ارابه رانان قدیم در باره گرم و نرمی جعبه زیر نشیمن خود.  وقتی در هنگامه معرکه مرگ و زندگی به وال نزدیک می شد نیزه بی ترحم خود را چنان خونسرد و بی تأمل کار می گرفت که دوره گرد چلنگرِ صفیرزنان چکش را.  پهلو به پهلویِ شرزه ترین لِویاتان آهنگ رقص تند دو نفره قدیمی خویش زمزمه می کرد.  ممارست طولانی در این پیشه آرواره های مرگ را برای این استاب مبدل به صندلی راحتی کرده بود.  نمی دانیم درباره خود مرگ چه فکر می کرد.  این که اصلا هیچگاه به مرگ فکر می کرد می تواند پرسشی باشد؛ اما اگر هم حسب اتفاق پس از شامی دلچسب فکرش بدانسو کشیده می شد، بی گمان چون دریانوردی وظیفه شناس آن را نوعی احضار به پاس روی عرشه و انجام کاری در آنجا می دید که غایتش را پس از انجام و نه پیش تر در می یافت. 

  شاید آنچه استاب را از جمله آسان گیر و بی باک بار آورده باعث می شد در جهانی آکنده از دِژَم دستفروشانی دوتا از سنگینی کوله بار چنین خوشدلانه زیر پُشته زندگی گام های خسته بردارد؛ آنچه کمکش می کرد آن خوش مشربی شبه کافرکیشانه داشته باشد به احتمال قریب به یقین سبیلش بود.  زیرا آن سیاه شَطَب کوچک همانند بینی یکی از ویژگی های پابرجای سیمایش بود.  مشاهده برون شدن بی سبیلش از تخت دو طبقه کشتی همان قدر نامنتظر بود که دیدنش بی بینی.  ردیف کاملی از آن ها آماده در جا سبیلی در دسترس داشت؛ و هروقت به بستر می رفت یکی پس از دیگری چاق می کرد و زنجیروار تا انتها می کشید و سپس همه را از نو پر می کرد تا آماده مصرف باشند.  زیرا هنگام لباس پوشی پیش از راندن پا به پاچه شلوار سبیل به دهان می گذاشت.  

  بنظرم به احتمال فراوان این سبیل کِشی مداوم دست کم یکی از علل مشرب غریبش بود؛ زیرا بر کسی پوشیده نیست این هوای دنیوی، چه خشکی چه دریا، شدیدا آلوده به نکبت های بی نام و نشان بی شمار فانیانی است که با برآوردنش از سینه جان باخته اند؛ و مثل سال های وبا افتادن، که مردم با دستمال کافور زده حرکت کنند، دود تنباکوی استاب توانست چون نوعی عامل تطهیر برابر تمامی محنت های مهلک عمل کند. 

  نایب سوم فلاسک بود، اهل تیسبِری در مارتاز وِنییِرد.  چهارشانه جوانی قَد¬پَس و سرخ روی و بس ستیزه گر نسبت به وال ها که بنوعی بنظر می رسید به گُمانش لویاتان ها و زاد و رودشان نسل اندر نسل بدو بی حرمتی کرده اند و از این رو نابودکردنشان در هر رویاروئی نوعی افتخار  است.  چنان بری از هر حس احترام به پر شمار شِگفتی های تنه خسروانی و راه و رسم باطنی شان بود؛  بدان پایه بی خبر از چیزی بنام بیمِ هرگونه خطر رویاروئی با آنان که در سست اندیشه اش شگرف وال چیزی نه فراتر از گونه ای موش بزرگ شده، یا دست کم راکالی است که کشتن و جوشاندنش تنها کمی گِرد گیری و جزئی صرف وقت و ایذاء طلبد.  سلحشوریِ عامیانه و نابخود در مورد وال ها اندکی بذله گویش کرده بود؛ محض سرگرمی سر در پی این ماهیان می گذاشت و سفر سه ساله گرد دماغه هورن شوخی دلنشینی بود که صرفا سه سال به درازا می کشید.  همانطور که میخ های نَجّار به دو صنف ورزیده و بُرِشی تقسیم می شود، انسان ها را هم می توان به همین نهج دسته بندی کرد.  فلاسک قَد پَس در زمره میخ های ورزیده بود که بهر آن سازند تا سفت گیرد و با دوام باشد.  در پیکوآد شاه تیرش می خواندند زیرا در قد و قواره بس به الوار کوتاه چهارگوش کشتی های وال شکار شمالگان می مانْد که با اتصال چندین الوار شعاعی جانبی کشتی را برابر ضربات یخ امواج کوبنده دریا تحکیم کند. 

 باری این سه نایب-استارباک، استاب و فلاسک، خطیر مردانی گزیده سالار سه قارب وال شکارِ پیکوآد بودند با جمیع آرا خدمه اش.  در آن صف آرائی بزرگ نیروهای ناخدا آخاب رویاروی وال این سه روزبان چونان گروهان سالارانش بودند.  مسلح به بُرّا زوبین های بلندِ وال گیری حتی در حضور زوبین اندازانی که وظیفه پرتاب سَبُک نیزه ها را داشتند سه گزیده زوبین انداز بشمار می رفتند.  

  و از آنجا که در این بلند آوازه پیشه وال گیری هر نایب یا روزبان چون سلحشوران گوت باستان هماره زورَق ران یا زوبین انداز خویش هم رکاب دارد که در برخی تنگناها، وقتی نیزه اش زیاده کج یا در حمله دوتا شود یکی تازه اش دهد؛ و گذشته از این از آنجا که عموما این دو تن دوستی و صمیمیتی جانانه دارند شایسته است در اینجا بگوئیم زوبین اندازان پیکوآد که بودند و به کدام روزبان  تعلق داشتند.  

  مقدم همه کوئیکوئک بود که استارباکِ نایب اول به نوچگی خویش برداشته بود.  لیک پیشتر با او آشنا شده ایم.  

   بعدی تاشتِگو بود، نژاده سرخپوستی از گی هِد، غربی ترین دماغه جزیره  مارتاز وِنییِرد؛ جائی که هنوز هم آخرین بقایای دهکده سرخپوستان که مدتهاست بسیاری از دلیر ترین زوبین اندازان جزیره مجاور خود ،نانتوکت، را تأمین کرده موجود است.  اینان را در این صنف از ماهیگیری نام عام گی هدی دهند.  موی بلند، نازک و مشکی، برجسته استخوان های گونه و سیه چشمان گرد تاشتگو، که در یک سرخ پوست به لحاظ درشتی به چشمان شرقیان می مانست و از نظر حالتِ درخشان به اهالی جنوبگان- جملگی گواه میراث داری برحق نالوده خون آن جنگاور شکارچیانی که در طلب کلان موس نیو انگلند، کمان کشیده جنگل های بومیان را روفته بودند.  اما تاشتگو که دیگر رد حیوانات وحشی جنگل ها را بو نمی کشد اینک سر در پی خطیر وال های دریا می گذاشت و زوبین بی خطای پسر به شایستگی جایگزین تیرهای بی نخورد پدران شده بود.  نگاهی به دراز دستان چابک گندمگونش کافی بود تا به آستانه تأئید خرافات برخی پاکدینان متقدم رفته نیم اعتقادی پیدا کنید که این سرخپوست وحشی پورِ شیطان است.  تاشتگو نوچه استاب نایب دوم پیکوآد بود. 

  سومین زوبین انداز داگو بود، غول پیکر وحشی قیرگون با خرامی شیروار-  اخشورشِ مُجَّسَم.  با دو حلقه زرین در گوش، چنان بزرگ که ناویان پیچ حلقه دار خوانده و می گفتند بکار سفت بستن طناب بادبان فوقانی آید. در  جوانی داوطلب خدمت در کشتی والگیری لنگر انداخته در غَمبار خورِ زادگاه خود  شده بود.  او که جز افریقا، نانتوکت و بنادر مشرکان که بیش از همه وال شکاران در آن لنگر می اندازند جائی دیگر ندیده بود و سال ها می شد که در کشتی های مالکانی که بسیار مراقب رفتار مردان اجیر شده بودند به پیشه دلیرانه وال گیری می پرداخت؛ داگو همه وقار وحشیانه خود نگاه داشته افراشته قامت چون زرافه، با همه شکوهِ قدی حدودِ دومتر، در کفش های راحت بی پاشنه در عرشه های کشتی می خرامید.  در نگاه به بالای بلندش نوعی تحقیر جسمانی بود و آن سفیدی که برابرش می ایستاد به پرچم سفید درخواست صلح برابر دژی رفیع می مانست.   طُرفه آنکه این سیاه شاهوار، اخشورش داگو، نوچه فلاسک قَدپَس بود که در کنارش بیدقی را مانِست.   لیک در مورد مانده کارکنان افراد پیکوآد باید گفت امروزه از میان هزاران کَس که در صِنف وال گیری امریکا اجیر خدمت شده اند حتی یک امریکا زاده نیست، هر چند تقریبا همه افسران امریکائی اند.  مشابه وضعیتِ این صنف در ارتش و بحریه نظامی و تجاری و نیروهای مهندسی دست اندرکار ساخت آبراه ها و راه آهن های امریکا هم هست.  از این جهت می گویم مشابه که در همه این موارد سفید پوستان امریکا زاده بی دریغ ارائه فکر کنند و بقیه جهان سخاوتمندانه کار یدی.  شمار بزرگی از این دریانوردان وال شکار اهل آزور اند، جائی که اغلب کشتی های وال گیری اعزامی از نانتوکت پهلو گیرند بهر تکمیل خدمه خود از میان کشتکاراران سختکوش آن سواحل صخره ای.  وال گیران گرین¬لندی که از هال یا لندن بادبان بردارند به همین شیوه سری به جزایر شِتلند زنند تقویت خدمه کشتی را.  در سفر بازگشت همانجا پیاده شان کنند.  چرائی را کس نداند هرچند بنظر می رسد جزیره نشینان بهترین وال شکاران شوند.  در پیکوآد نیز تقریبا همه خدمه جزیره نشین¬اند و اهل اِنزِوا و غرضم از چنین اِسناد نه تصدیق کشور مشترک مردم بل اشاره بدین است که هر یک از آن مُنزَویان در اقلیم جداگانه خویش زیَد.  با این همه با اتحاد کنونی در راستای یک مازه چه جمع مُنزَویانی ساخته اند!  هیئت آناکارسیس کلوتسی متشکل از مردم همه جزایر اکناف عالم در رکاب آخابِ پیرِ پیکوآد بهر کشاندنِ همه بیداد عالم بدان دادگاه که انگشت شمارند مردانی که زان برگشته اند.  پیپ، آن سیاه کوچولو-هرگز برنگشت- اوه نه! او مقدم بر همه بِشد.  طفلی پسرک آلبامائی!  زودا که داریه زن در عبوس سینه¬گاه پیکوآدش خواهی دید؛ درآمدی بر جاودانگی، آنگاه که به برین عرشه  فرا خوانده گفتندش به فرشتگان پیوسته با آنان داریه زند؛ بُزدِل عالم سُفلی و  ستوده پهلوان عُلوی!










 

         

فصل بیست و هشتم

آخاب

  چند روز از ترک نانتوکت گذشت و آخاب بیرون از دریچه ها دیده نشد.  نایبان منظما تحویل پاس می کردند استراحت یکدیگر را، و در نبود قرائن مخالف تنها فرماندهان کشتی بنظر می رسیدند؛ لیک گهگاه با اوامری چنان ناگهانی و قاطع از اطاق بیرون می زدند که نشان می داد با همه این احوال فرماندهی شان نیابتی است.  بله خدیو مطلق آنجا بود هرچند تاکنون هیچ چشم نامحرمی جواز نگاه به درون آن کابین اینک عزلت کده قدسی نیافته بود. 

  هربار که پیِ پایان پاسیِدن خود در پائین روی عرشه می رفتم درجا نگاهی به عقب کشتی می انداختم تا ببینم هیچ چهره غریبی دیده می شود؛ زیرا اینک در انزوای دریا بی قراری های مبهم اولیه در باره ناخدای ناشناخته بدل به چیزی چون تشویش می شد.  تشویشی که گهگاه با پرت و پلا های شیطانی الیاس ژنده پوش با نیروی ظریفی که زان پیش در نیافته بودم ناخوانده تکرار و تشدید می شد.  اما چندان یارای مقاومت نداشتم، با این که در حالات دیگر تقریبا مستعد خنده به خیالبافی های مهیب آن پیامبر غریب بارانداز بودم.  اما صرفنظر از این که این احساس را دلواپسی یا پریشانی توان گفت هر بار که اوضاع و احوال خود و کشتی را وا می رسیدم هیچ توجیهی برای پرورش چنین احساسی نمی یافتم.  زیرا گرچه زوبین اندازان و شمار بزرگی از خدمه به نسبت ملازمان رام و آرام شرکت های کشتیرانی که در تجارب پیشین خود بدان خو گرفته بودم بمراتب وحشی تر، کافرکیش تر و نا همگن تر بودند، این وضعیت را بدرستی به شرزگی بی همتای آن پیشه اسکاندیناوی که دیوانه وار آغاز کرده بودم اسناد می دادم.   لیک بخصوص وضعیت سه افسر ارشد، نایبان، کشتی بود که به شدت تمام در تخفیف این بدگمانی های ملال آور عمل کرده موجد اعتماد و سُرور در هر گونه توصیف سفر می شد.  یافتن سه مرد و افسر کشتی بهتر از این ها که هر یک به شیوه خاص خود مناسب این کار و جملگی امریکائی بودند، یک نانتوکتی، یک واینیاردی و یک دماغه ای، به آسانی میسر نبود.  از آنجا که بیرون زدن کشتی از بندرگاهش در کریسمس بود کوتاه زمانی هوای گزنده قطبی داشتیم هرچند همواره با حرکت به جنوب از آن می گریختیم و هر درجه و دقیقه عرض جغرافیائی را که می پیمودیم بتدریج زمستان بی رحم و هوای تحمل ناپذیر را پشت سر می گذاشتیم.  صبح یکی از روزهای کمتر تیره و با این وجود خاکستری و دلگیرِ این گذر، وقتی کشتی در باد مساعد با نوعی جهش کینه جویانه و سرعتی غمبار پیش می تاخت به علت احضار برای پاسیدن پیش از ظهر به عرشه رفتم، به محض افتادن چشم بر نرده پاشنه کشتی لَرزی شوم بجانم افتاد.   واقعیت بر هراس پیشی گرفت؛ ناخدا آخاب بر عرشه کوچک عقب کشتی ایستاده بود.  

  هیچ نشانی از بیماری جسمانی رایج یا بهبود از آن در وی دیده نمی شد.  چونان مردی پائین آورده از چوبه سوختن که آتش همه اندام ها سوخته ولی تحلیل نبرده، نکاسته ذره ای از سالدیده ستبری اش.  گوئی تنومند قامت بلندش از مُفْرَغی اُستوار چون پیکره پرسئوس اثر چلینی به قالبی راسخ زده اند.  داغِی میله ای کبود سفیدفام از میان موهای خاکستری اش بیرون زده تا پنهان شدن در زیر لباس به پائین یک طرف صورت و گردن آفتاب سوخته اش دویده؛ همچون درزی قائم که گاه آذرخشی از فراز به پائین در رفیع تنه درختی تناور اندازد و بی خماندن حتی یک شاخه با بردن پوست چاکیده از سر تا به خاک خودِ درخت را سبز و زنده و در عین حال داغ خورده گذارده.   هیچ کس نیارست بی¬گمان گوید با آن زاده شده یا داغِ زخمی شدید است.  در درازنای سفر به  علت نوعی توافق ضمنی کمتر اشاره ای بدان شد، بخصوص از دهان نایبان ناخدا.  لیک یکبار ارشدِ تاشتگو، سالدیده سرخپوست گی هدی در میان خدمه، به شکلی اساطیری تأکید کرد تا چهل سال را تمام نکرده بود آن داغ را برنداشت، آن هم نه از خشمِ ستیزگیِ فانیان، بل در رویاروئی با آخشیجان در دریا.  با این حال بنظر می رسید این اشاره موهوم را استنباط آن زال غمبار مانی که زان پیش هیچگاه از نانتوکت خارج نشده و هرگز چشمش به آخاب شوریده نیفتاده بود نفی می کرد.  به هر روی کهن روایات دریا و دیرنده سادگی¬های دریانوردان باعث شده بود در این مانیِ زال بصیرتی فراطبیعی بینند.  تا بدان پایه که وقتی می گفت گر روزی جسد آخابِ در آرامش مرده را-با این زمزمه که چنین چیزی در حد مُحال است- بهر تدفین آرایند، هر عهده دار واپسین آمادَنش از فرق سر تا نوک پا نشان ولادت بیند هیچ دریانورد سفیدی پاپی-اش نمی شد.   

  کُلّ سیمای عبوس آخاب و داغِ کبود سفیدفام بر آن چنان تأثیر شگرفی بر من گذارد که در چند لحظه نخست در نیافتم بخش اعظم این ترسناکی منکوب کننده به پای سفید غیر انسانی بر می گردد که بخشی از بدن خود را بدان تکیه داده.  پیش تر شنیده بودم این این پای استخوانی را در دریا و از فَکّ جلا زده نهنگ عنبر ساخته اند.  یک بار آن پیر سرخ پوست گی هدی گفت، "آری در سواحل ژاپن دکلش برفت، اما مثل کشتی دکل شکسته اش بدون برگشت به خانه نو دَکَلی یافت.   گوئی تَرکِشی پُر دکل دارد." 

  حالت غریب ایستادنش در شگفتم کرده بود.  روی هر یک از دو جانب عرشه عقب و در جوار طناب های کمکی دکل انتهائی با برماه سوراخی به عمق حدود یک جو در تخته درآورده بودند.  ناخدا آخاب پای استخوانی در آن سوراخ استوار کرده یک دست را بالا آورده طناب کمکی را گرفته راست قامت ایستاده مستقیم به فراسوی دماغه کشتی که پیوسته بالا و پائین می رفت می نگریست.  راسخ ترین شکیب بی انتها، عنادی بوضوح تسلیم ناپذیر در آن نگاه خیره و بی باک متعهدانه به جلو عیان بود.  کلامی بر لب نیاورد و افسرانش هم چیزی درباره اش نگفتند، هرچند تمامی ریز ترین حرکات و وجناتشان بوضوح نشان می داد علم به این که زیر نگاهی مُتِبَحِّر و سختگیر اند، گر نه دردناک، دست کم آزار دهنده است.  از این گذشته آخاب دُژکام زخم¬خورده با زخم تصلیب بر سیما، با تمامی بی¬نام بزرگی منکوب کننده و شاهوارِ زاده پریشانی سُتُرگ برابرشان ایستاده بود. 

  این نخستین حضور در هوای آزاد چندان نپائید.  اما پس از آن صبح خدمه هر روز می دیدندش؛ ایستاده با پائی در سوراخ محور، یا نشسته بر کُرسی عاجی که داشت؛ یا در فراوان عرشه پیمائی.  هرچه آسمان افسردگی فرو گذارده و در واقع آغاز اندکی گرمی گرفت گوشه¬گیری اش کمتر و کمتر شد؛ انگار از وقتی کشتی از نانتوکت بادبان کشید جز تیرگی زمستان بیروح دریا چیزی باعث انزوایش نشده بود.   کم کم طوری شد که تقریبا همیشه در هوای آزاد بود؛ اما هنوز هم هر چه می گفت یا به شکلی مشهود در واپسین عرشه آفتابی انجام می داد به همان اندازه زائد بود که وجود دکلی در آنجا.  اینک پیکوآد صرفا در حال سفر بود نه گشت منظم دریائی و سه نایب بخوبی از عهده کلیه تدارکاتِ نیازمندِ نظارتِ وال گیری بر می آمدند، طوری که تقریبا هیچ کاری بیرون از نَفْس آخاب باقی نمی ماند که بدان پرداخته یا به هیجانش آرد بلکه دمی ابر های لا به لا از پیشانی زداید، همانها که همچون همیشه بر رفیع ترین قلل نشینند. 

  با این همه دیری نپائید که به نظر رسید افسون نیروی گرم و مترنمِ دلپذیر هوای عیدانه که بدان رسیدیم نم نم حالش به کند.  زیرا همانگونه که با برگشت گلگون دخترکان رقصنده آوریل و می بِه مُنزَوی جنگل های زَمِستان دیدهِ از آدم بدور، حتی بی برگ ترین، سخت ترین و آذرخش شکافته ترین بلوط پیر در استقبال پیدائی چنان میهمانان خوشدل دست کم چند سبز شاخه آرد، آخاب نیز سرانجام اندک واکنشی به وسوسه های آن هوای دوشیزه وار نشان داد.  چند باری شکوفه رنگ باخته آنچه در هر مرد دیگر بسرعت جای به گل لبخند می باخت در سیمایش پیدا شد.                 


















فصل بیست و نهم

ورودِ آخاب و آستاب بر او 


  چند روزی گذشت و پیکوآد با گذر از همه یخ و کوه¬هایش در رخشان بهاری که در آستانه جاودان تیرگان استوای کیتو تقریا دائمی بر دریا مستولی شود، پیش می غلتید.  گرم خنکایِ وافر روزهایِ روشنِ مُشگ سایِ سرشارِ مترنم، جامِ بلور شربت ایرانی برآمده از پَرَک برف-گلاب را مانست.  پُر¬ستاره شب¬های باشکوه به گردن¬کش بانوان دُرنِشان مُخمَل پوشی مانستند که در فخر خلوتِ خانه خاطرات پیروزمند سروران خویش، خورشید های زَرّین خود پرورند.   برای خُسبنده مرد انتخاب میان چنین فَتّان روزها و اغواگر شب¬ها دشوار بود.  اما همه فسونگری آن هوای پایدار صرفا به آفاق قدرت و جذابیت نمی بخشید.  در انفس نیز اثر می کرد، بخصوص با فرا رسیدن ساعات ملایم و آرام شبانگاه، در آن هنگام که خاطرات بلورهای خود رها کند چونان یخِ روشن که در گرگ و میشِ¬ آرام هر صنف شکل پدید آرد.  و تمامی این عوامل لطیف بیشتر و بیشتر بر تار و پود آخاب تأثیر می گذارد.   

  کهنسالی همیشه قرین بیدارخوابی است؛ گوئی هرچه پیوند انسان به زندگی بیشتر گریز از هرآنچ مرگ را مانَد فزونتر.  در میان فرماندهان دریا پیران کافوری محاسن¬ بیش از همه پهلو ز بستر تهی کنند دیدار عرشه شب پیچ را.  آخاب نیز؛ با این تفاوت که این اواخر بیشتر در هوای آزاد بود، طوری که درست تر این که بیشتر از عرشه به کابین سر می زد تا از دومی به اولی.  گوئی می ژکید "برای پیر ناخدائی چون من، نزول از این تَنْگ روزن بهر رفتن به تخت گور¬¬وار، حس رفتن به آرامگاهم دارد. 

  از اینرو تقریبا هر بیست و چهار ساعت یکبار پی تعین نگهبانان شب و آغاز نگهبانی پاسداران استقرار یافته بر عرشه بهر چُرت افراد زیرین، آنگاه که ملاحان گر می خواستند طنابی روی سینه¬گاه کشند چون روز¬هنگام خَشِن پرتابش نکرده بلکه با قدری احتیاط جایش اندازند مبادا باعث پاره کردن چرت همقطاران شوند؛ وقتی این سنخ آرامش مداوم آغاز استیلا می گرفت، سکاندار خاموش حسب عادت به نظاره روزن کابین می پرداخت و دیری نمی کشید مرد پیر ظاهر می شد؛ چنگ در آهنین نرده زده لنگان نَوَردی را.  معمولا برخی اثرات ملاحظه انسانی در وجودش باعث می شد در این جور مواقع پرهیز گشت عرشه کند؛ زیرا طنین ترق ترق وغوغای آن استخوان قدم سبب می شد خسته همناویانی که در فاصله یک بَدَست از عاج پاشنه اش استراحت می کردند خوابِ دندان های خرد کننده کوسه بینند. اما یکبار که دژم تر از آن بود که پروای ملاحظات معمول کند و کشتی را از نرده انتهائی تا شاه دکل با گام های سنگین می پیمود، استاب، نایب دوم غریب ناخدا از پائین روی عرشه آمد و با نوعی طیبت نا استوار و شرمگنانه اشاره کرد گر ناخدا میل عرشه پیمائی دارند کس را یارای مخالفت نیست اما باید راهی برای خفه کردن صدا وجود داشته باشد و به تلویح و تردید از نهادن پاشنه عاج در توپی کنفی گفت. 

  آخاب گفت، "گلوله توپم، استاب که بدین شکل از من حرف میزنی؟  اما سرت به کار خودت باشد.  فراموشم شده بود.  به گور شبانه ات رو میان آن دو لفاف خوابی که سر آخر کفنت خواهد شد.  سگ، گم شو پائین در لانه ات."  

  زبان استاب که از غریو نامنتظر و چنین تحقیر آمیز در پایان جمله مرد پیر تکان خورده بود لحظه ای بند آمد و سپس برافروخته گفت، قربان عادت ندارم کسی اینطور با من حرف زند؛ و قطعا نیمِ آن را هم خوش ندارم.  

  "بس کن!"  آخاب از میان دو دندان بهم فشرده  این را گفت و چنان بر آشفته دور شد که گوئی از وسوسه ای آتشین گریزد.

  استاب که حالا کمی پُردِل شده بود گفت، "خیر قربان، نه هنوز، نمی ایستم کَسی سَگَم خواند، قربان."

پس ده بار الاغ و قاطر و حماری و گم شو پیش از آنکه زمین از وجودت پیرایم." 

  آخاب با گفتن این کلمات با سیمائی چنان ترسناک و قاطع سوی استاب شتافت که ناخواسته پس نشست.

  در فرود از روزن کابین می ژکید "نشده بود کسی چنینم خواند و مشتی محکم نخورد."

  خیلی غریب است.  دست نگهدار استاب، فعلا  بدان سان است که نمی دانم باید برگردم بزنمش یا چه کنم؟  بزانو درآمده برایش دعا کنم؟  بله این فکری است که به سرم افتاده؛ اما این نخستین دعای زندگیم خواهد بود.  غریب است؛ بسیار؛ او هم غریب است، خوب که بررسی غریب ترین پیر مردی است که استاب با او به دریا رفته.  چه برقی در نگاهش بود!  چشمانش به کَفِّه باروت مانِست!  دیوانه است؟  به هر روی چیزی به سر دارد، به همان قطعیتی که سنگین بار عرشه شِکَنَد.  این روزها هم که بیش از سه از بیست و چهار ساعت به بستر نمی رود و حتی در آن مدت هم خواب ندارد.  مگر آن پسره اطاقدار نگفت هر روز صبح رخت خواب پیر مرد را در هم و برهم و ملافه ها پائین پا و رو تُشَکی تقریبا گره خورده و بالش ها را سوزان یابد، بدان سان که گوئی پخته آجری بر آن بوده؟  پیرمردی تب زده!  بگمانم به آنچه ساحل نشینان وجدان گویند دچار بود؛ به گفته آنان نوعی انقباض دردناک که نه دندان درد که الیم تر از آن است.  خوب، خوب، ندانم چیست اما خدا نکند دچارش شوم.  پر از معماست.  نمی دانم چرا آنطور که اطاقدار شک برده هر شب به انبار انتهای کشتی می رود و مایلم علتش را بدانم.  با چه کسی قرار دارد؟  همین هم غریب نیست؟  هیچ کس نمی داند، و گوئی همیشه چنین بوده-داره خوابم می بره.  لعنت بر من، بدینا آمدن، ولو صرفا برای درجا بخواب رفتن هم باشد، ارزشش را دارد.  حالا که فکرش رو می¬کنم می بینم خواب نخستین کار نوزادان است و آنهم به نوعی غریب است.  لعنت بر من حالا که فکر می کنم  همه چیزها غریب اند.  اما این خلاف اصول من است.  فکر نکن اصل یازدهم است و بخواب وقتی توانی، اصل دوازدهم-باز هم داره خوابم می بره. اما چگونه چنین است؟  مگر سگم نخواند؟  جهنم!  گفت ده بار خری و بسی ناسزا که بدان فزود!  توانست حتی لگدم زده باشد و تمام.  شاید هم براستی زد و حس نکردم.  به هر هر روی از سِگِرمِه اش بکلی جا خوردم.  برق استخوان سفید شده داشت.  خدایا  چه بر سرم آمده.  تعادلم بر هم خورده.  درگیری با مرد پیر بنوعی آشفته حالم کرده.  بخدا قسم باید خواب دیده باشم، لیک چگونه؟ چگونه؟ چگونه؟- اما تنها راه این است که این افکار را برای بعد گذارم؛ پس دوباره بستر؛ بامدادان و در روشنائی روز این افکار رنج آور گمراه کننده را وا رسم.











فصل سی ام

سبیل

  پس از دور شدن استاب آخاب مدتی تکیه داده بر دیواره کشتی ایستاد و بعد به روش معمول این اواخر ملاح نگهبان را خواسته پی کرسی عاج و سبیلش فرستاد.  سبیل را با چراغ جای قطب نما چاق کرده با گذاردن کرسی در سمت رو به باد عرشه به سبیل کِشی نشست.  

   آورده اند که در نورس باستان کرسی شاهان دریادوست دانمارک را از عاج ختو  می ساختند.  چگونه می شد در آن وضعیت بر آخاب نشسته بر سه پایه عاج نگاه انداخت و بفکر سلطنتی که نمادش بود نیفتاد؟  زیرا آخاب خان عرشه، شاه دریا و سرور لویاتان ها بود.  

  لحظاتی که طی آن دود پُک های تند و مداوم به سبیل را بیرون می داد و باد به صورتش برمی گرداند سپری شد.  سرآخِر با برون کردن لوله سبیل از دهان با خود گفت، "حال چه شده که این دود آرامم نکند.  آه ای سبیل، چه سختی بر من رود که حتی افسون تو باطل شده!   این مدت نابخود نه در عیش که به تقلا بوده ام-بله و تمام مدت جاهلانه رو به باد دود می کرده ام؛ رو به باد، و با چنان پُک های عصبی که گوئی چون وال در حال نزع آخرین فَوَران هایم قوی تر و پُر دَرد تر از همه بوده.  مرا با این سبیل چکار؟  اینی که بهر آرامش ساخته شده تا دود ملایم سفید میان نرم موهای سفید فرستد نه تُرَنجیده مویِ چونان خاکستری آهنِ ریش ریشِ من.  دیگر نخواهم کشید-"

  سبیل روشن بدریا انداخت.  آتش در امواج هیس کرد؛ همان دم کشتی چون برق از حباب غرقه سبیل گذشت.  آخاب با کلاه لبه پهن لنگان عرشه می پیمود.













فصل سی و یکم

ملکه ماب

بامدادان استاب سَرِ سُخَن با فلاسک باز کرد.

شاه تیر، تاکنون هیچگاه چنین خواب غریبی ندیده ام.  پای عاج پیر مرد را که دیده ای، خوب در خواب دیدم که با آن لگدم زد و گاهِ تلافی لگدی، به جان خودم، کوچک مردِ من، پایم برفت!  و آخاب درجا چون هِرَمی شد و من، چون احمقی انگشت نما یکریز لگد می زدم.  اما فلاسک، غریب تر اینکه-می دانی همه خواب ها غریب اند-با همه خشم سوزان بنوعی با خود می اندیشیدم، از همه این ها گذشته، اردنگی خوردن از آخاب چندان خاری نیست.  با خود می اندیشم، "چرا، جنجال سرِ چیست؟ پایِ راستین که نیست، صرفا پائی است ساختگی."  بسی فرق است میان تیپای پای زنده و مرده.  همین است که فلاسک، سیلی را پنجاه بار شدید تر از چوب خوردن می کند.  عضو زنده است- که توهین واقعی کند، کوچک مردِ من.  و همه این مدت، زمانی که ابلهانه با پنجه پا بدان هِرَم لعنتی می کوبیدم به فکرم آمد- افکاری چنان گیج کننده و متناقض که یکسره با خود می اندیشیدم، "براستی پای او جز عصا-عصایی از استخوان وال-چیست؟  بله با خود می اندیشم صرفا چوب زدنی طیبت آمیز و در واقع تقویتم بود و نه زِفکِنه."  افزون بر این فکر می کنم، "خوب به انتهایش-قسمت پا- نگاه کن، چه انتهای کوچکی است؛ در حالی که اگر پا پَهن روستایی زهکونی¬ام زده بود توهینی بس شنیع شمرده می شد.  لیک این توهین تنها به یک نقطه تقلیل می یابد."  اما برسیم به مضحک ترین بخش خواب، فلاسک.  در حالی که به هِرَم لگد می زدم نوعی مَرد¬ماهی کُهَنِ غُرَیر مو و گوژپشت شانه ام گرفته چرخاند.  چه می¬کنی؟  بخدا قسم! مرد که ترسیده بودم.  چه قیافه ای!  اما لحظه ای بعد بر ترس خود غلبه کرده بالاخره گفتم، "من چه می¬کنم؟ ضمنا مایلم بدانم کار من چه ارتباطی به شما دارد آقای گوژپشت؟  شَلَخت خواهی!"  به خداوندی خدا فلاسک، هنوز این را نگفته پشتش به من کرده دولا شده انبوه خزه دریائی را که لته کرده بود بالا زد و حدس بزن چه دیدم، لعنت بر شیطان مرد، نشیمنی پازو آجین با سرهای تیز رو به بیرون.  پس از اندکی تأمل گفتم  شَلَختت نزنم پیره.  "استاب دانا"، "استاب دانا"، و مِن مِن کنان یک ریز همین را تکرار می کرد، نوعی لثه خائی چون ساحره دودکش.  وقتی دیدم از غرغره  "استاب دانا"، "استاب دانا" دست نمی کشد بفکر افتادم لگد زنی به هِرم را از سر گیرم.  اما تنها پایم را برای این کار بلند کرده بودم که غرید، "نزن."  گفتم، هِی، دیگر چه شده، پیره؟"  "گفت، ببین، بیا درباره توهین صحبت کنیم.  ناخدا آخاب شَلَختت زد، اینطور نیست؟"  می گویم، بله زد، درست اینجا بود."  گوید، "بسیار خوب استاب دانا، با پای عاجش زد، نه؟"  گویم، "بله همینطوره."  "خوب در این صورت از چه نالی؟  آیا به قصد خیر نزد؟   تیپا با چوب کاج قیری عوام که نبود، بود؟  نه استاب، از بزرگ مردی تیپا خورده ای، آنهم با فَرُّخ پای عاج.  این عِزَّت است؛ من که عِزَّتش دانم.  گوش دار استاب دانا.  در انگلستانِ باستان بزرگترین لردها تپانچه از ملکه را برترین سر فرازی شمرده انجمن شهسواران بند جوراب تشکیل دادند.  اما بر خود ببال استاب که آخاب پیر شَلَختت زده و فرزانه مَردیت ساخته.  آنچه گفتم از یاد مَبَر؛ بِگذار شَلَختت زند و این ها را شرف شِمار و به هیچ عنوان تلافی نکن چرا که کاری از دستت نیاید استاب دانا.  آن هِرَم را نمی بینی؟"  "این را گفت و بِناگاه بِنَظَر رسید به شکلی غریب با شنا در هوا دور شد.  خُرنایی کشیده غلتی زده خود را در بانوجم یافتم!  نظرت در مورد این رویا چیست، فلاسک؟"

"نمی دانم، با این همه بنظرم بنوعی احمقانه آید."  

"شاید، شاید.  اما فلاسک، فکورم ساخته.  آخاب را آنجا می بینی که از فراز پاشنه به پهلو نِگَرَد؟  خوب بهترین کار این است که پیر مرد را به حال خود گذاری و هرچه بارت کرد هیچ نگوئی.  هی، چی فریا می زند؟ گوش دار!" 

"آهای سرِ دکل!  همه تان! چارچشمی بپائید.  این دور و بر وال هست.  گر والِ زالی دیدید از ته دل نعره کشید!"

"در مورد این یکی چی فکر می کنی فلاسک؟  چیزکی غریب در آن نیست؟  والِ زال، به این توجه کردی، مرد؟  ببین چه می گویم.  خبرهائی خاص هست.  منتظر باش فلاسک.  آخاب چیزی خونبار بِسر دارد.  اما دم نزن، این طرف می آید."     

   














فصل سی و دوم

وال شناخت


دلیرانه به ژرف دریا شده ایم و زودا که در بیکران عظمت بی حفاظش گم شویم.  پیش از ورود بدان مرحله؛ پیش از آنکه پیکوآد پیزِری پهلو به پهلوی تنه صدف پوش لویاتان غلتد؛ در همین آغاز خوب است به موضوع تقریبا ناگزیر درکی شامل و حق گزارانه از کلی مکاشفات و اشارات به همه انواع لویاتان که در پی خواهد آمد پردازیم.  

مایلم شرحی رَوِشمَند از وال و گستره انواع آن در آستانتان گذارم.  هرچند نه کاری است خُرد.  نهایت تلاش خود را می کنم از اجزاء آشفتگی فعلی در مورد وال ها رده بندی بدست دهم.  به آنچه معتبر ترین و جدید ترین منابع نگاشته¬اند گوش سپارید.  "هیچ شاخه جانور شناسی به اندازه آنکه وال¬شناخت نام گرفته پیچیده نیست."  ناخدا اسکورزبی، 1820 م.  

پزشک تامِس بیل، 1839 م. گوید، "قصد ندارم، حتی در صورت توانائی وارد پژهش در روش صحیح تقسیم آب بازان به گروه و خانواده شوم...در میان مورخانِ این حیوان (نهنگ عنبر) اغتشاش کامل حکمفرماست." 

ناتوان از تعقیب تحقیقات خود در  ژرف آب¬ها."  "حجابی رسوخ ناپذیر فتاده بر آگاهی¬مان از آب بازان."  " خارستانْ بیابانی."  "همه این قرائن ناقص در آزار ما طبیعت شناسان است."

جورج کوویه کبیر، جان هانتر، رِنِه لِسِن، آن رخشان اختران جانور شناسی و تشریح چنین گویند.  با این همه و با وجود قِلّت اطلاعات راستین درباره وال ها، کتاب فراوان است و برخی حاوی اندک اطلاعاتی در مورد وال¬شناخت، علم نهنگ شناسی.  چه بسیار مردان کوچک و بزرگ، قدیم و جدید، دریانورد یا خشکی نشین، که به تفصیل یا اجمال در باره حوت نگاشته اند.  مرورِ اسامی چند تا از آنها: صاحبان اناجیل؛ ارسطو؛ پلینی؛ آلدروواندی؛ سِر تامس براون؛ گِسنِر؛ لینه؛ روندله؛ ویلُبی؛ گرین(!)؛ آرتدی؛ سیبالد؛ بریسون؛ مارتین؛ لاسه¬پِد؛ بوناتر؛ دِماره؛ بارون کوویه؛ فردریک کوویه؛ جان هانتر؛ اُوِن، اسکورزبی؛ بیل؛ بِنِت؛ جان راس براون؛ مولف مریام کافین؛ اُلمستد؛ و پدر روحانی تی. چیوِر.  اما چکیده های بالا نشان می دهد این همه تا چه حد به نتیجه گیری جامع رسیده اند.

از میان این فهرست وال¬نویسان تنها آنها که نامشان پس از اُوِن آمده وال زنده دیده-اند و تنها یک تَن زوبین¬انداز و وال¬شکار بوده است.  منظور ناخدا اسکورزبی است.   وی در مبحث مستقل وال گرین¬لندی یا هو نهنگ بهترین منبع موجود است.  اما اسکورزبی از خطیر نهنگ عنبر که نهنگ گرین¬لندی در قیاس با آن تقریبا بی مقدار است نه چیزی داند و نه گوید.  و همینجا بیفزایم نهنگ گرین¬لندی غاصب تاج و تخت دریاهاست.  به هیچ روی کلان ترین نهنگ هم بشمار نمی آید.  با این همه بخاطر فضل تقدم طولانی دعاوی اش و آن بی اطلاعی محض که تا همین هفتاد سال پیش نهنگ عنبر را افسانه ای یا بکلی ناشناخته می شمرد؛ همان بی اطلاعی که به استثنای معدودی عُزلَت¬کده علمی و بنادر وال گیری هنوز هم حکمفرماست؛ این غصب از هر حیث کامل بود.   رجوع به تقریبا تمامی اشارات به لویاتان در شاعران بزرگ گذشته متقاعدتان می کند که بچشم آنان وال گرین-لندی، سلطان بلا مُنازِع دریاها بوده.  اما اینک وقت اعلانی تازه رسیده.  شنوندگان، اینجا چیرینگ کراس، همه گوش گیرید نیک مردم-وال گرین¬لندی از سلطنت خلع شد-اینک نهنگ عنبر کبیر حکم راند. 

تنها دو کتاب هست که وانمود می کنند نهنگ عنبر زنده را برایتان شرح می دهند و در  عین حال کمترین کامیابی در این کار ندارند.  آن دو کتاب آثار بیل و بِنِت اند که در روزگار خویش پزشکان کشتی های وال گیری انگلیسی در دریاهای جنوبی و هر دو مردانی دقیق و قابل اعتماد بودند.  بناچار مطالب بدیع درباره نهنگ عنبر در کتاب های این¬دو اندک است و با وجود کیفیت عالی بیشتر توصیفِ متطببانه است.   به هر روی هنوز شرحی کامل از نهنگ عنبر، چه روشمند و دقیق و چه ادبی، در هیچ  صنف از متون نیامده.   در میان وال¬های شکار بیش از همه زندگی نهنگ عنبر مغفول مانده.  

از اینرو گونه های متفاوت نهنگ نیازمند نوعی رده بندی بسیط عامیانه اند، حتی بصورت طرحی ساده و کلی نیازمند تکمیل شاخه هایش توسط زحمتکشان بعدی.  از آنجا که فرد ذیصلاح تری عهده دار این مهم نمی گردد این ناتوان حاصل تلاش خود را پیش می نهد.  وعده هیچ طبقه بندی کاملی نمی دهم زانرو که هر امر بشری که کامل شمرده شود به همان دلیل ناگزیر ناقص خواهد بود.  وانمود نمی کنم شرحی دقیق و کالبد شناسانه از گونه های متفاوت وال بدست می دهم، یا، دست کم در این مقطع، هیچ گونه توصیفی پیش گذارم.   هدفم در اینجا صرفا ترسیم طرح رده بندی وال¬شناخت است.  مِهرازم نه راز.   

اما این صَعب کاری است برون از توانِ دسته بندِ عادی پستخانه.   پِی وال ها کورمال رفتن به ژرفای اقیانوس، دست در اسافل نگفتنی، دل و دنده و خودِ لَگَن خاصره عالم کردن؛ کاری است مهیب.   مرا چه که کوشم قلاب بر بینی این لویاتان اندازم.  نکوهش های هولناک سِفر ایوب تواند سخت به هراسم انداخت.  "آیا (لویاتان) با تو پیمانی خواهد بست؟ هُش دار که چشم داشت از او بیهوده است."  لیک این آشنا¬ ورزیده کتابخانه¬ها و نَوَردیده دریاها که بناگزیر با هیمن دستان با وال¬ها در سر و کار بوده؛ مصمم به این کارست و براستی تلاش خواهد کرد.   اما مقدماتی هست که باید انتظام یابد.           

نخست: وضعیت متغیر، آشفته، وال شناسی در یکایک مبادی با این حقیقت تأئید می شود که هنوز در برخی جاها ماهی بودن یا نبودنش محل بحث است.  لینه در نظام طبیعت، 1776 م. خود گوید، بموجب این سند وال¬¬ها را جدای از ماهیان اعلام می کنم.  اما من با اطلاعات خود می دانم تا سال 18505ق کوسه و شَد، شاه ماهی رودخانه و هِرینگ برخلاف حکم صریح لینه در  تملک دریاها شریک لویاتان ها بودند.  

لینه به دلائل زیر تمایل به اخراج وال  از آب ها دارد: بخاطر داشتنِ قلبِ گرمِ دو خان ، شُش، پِلک متحرک، گوشِ گودِ میان تهی، ذَکَرِ دخول کننده در ماده¬ که شیر از پستان آرد، و سرانجام طبق قوانین طبیعت بدرستی و بحق ]ماهی شمرده نمی شوند[.  همه این ها را به دوستان خود سایمون میسی و چارلی کافین از اهالی نانتوکت که هر دو در سفری هم غذایم بودند گفتم و اتفاق نظر داشتند که دلائل مطرح شده ناکافی است، و چارلی حرمت شکنانه فریب¬شان خواند.  

بدانید که صرف¬نظر از تمامی استدلال ها با پافشاری بر نیک موضع دیرین وال را ماهی می شمارم و از یونس مقدس استدعای پشتیبانی دارم.   پس از انتظام این امر بنیادی نکته بعدی این است که وال از جنبه های درونی چه تفاوتی با دیگر ماهیان دارد.  لینه در بالا تفاوت هائی را بر شِمارد.  مَخلَص کلامش: شُش و خونِ گرم، در حالی که تمام دیگر ماهیان سرد خون و بی شُش اند.  

دو دیگر: چگونه وال را حسب خصایص ظاهری تعریف کنیم تا برای همیشه نشانی نمایان داشته باشد؟  بنابراین محض ایجاز گوئیم وال ماهی است فواره¬زن با دُم افقی.  اینک وال.  این تعریف، هر چقدر هم مُجمَل، زاده مُداقه مُفَصَّل است.  گراز دریائی بسیار شبیه به وال فواره می زند اما در شمار ماهیان نیاید چون دوزیست است.   اما آخرین لفظ تعریف ما در ترکیب با اولی متقاعد کننده تر می شود.  تقریبا همه باید دیده باشند کلیه ماهی هائی که خشکی نشینان شناسند دمی عمودی یا بالا-پائین دارند، نه افقی.  در حالی که در میان ماهیان فواره¬زن گرچه ممکن است دم شکلی مشابه داشته باشد همیشه وضعیت افقی می گیرد.  با تعریف فوق از چیستی وال به هیچ روی هیچ موجود دریائی را که تاکنون مطلع ترین نانتوکتی¬ها منسوب به آنها شمرده اند از برادری لویاتان¬ها محروم نمی کنم و از سوی دیگر هیچ ماهی دیگر را که زین پیش بدرستی بیگانه خوانده شده اذن دخول بدین اخوت ندهم.    از اینرو همه ماهی¬های کوچکتر فواره¬زن دارای دم افقی باید در طرح اساسی قیطُس¬شناسی قرار گیرند.  اینک می رسیم به تقسیمات اساسی ارتش وال¬ها.  

نخست: وال ها را حسب اندازه به سه کتاب عمده (بخش¬پذیر به فصول) تقسیم می کنم و همه وال¬ها، خرد و کلان، در آنها گنجند.  

1. وال رحلی؛ 2. وال وزیری؛ 3. وال پالتوئی.

بعنوان نمونه ای از رحلی نهنگ عنبر را می آورم؛ از نوع وزیری دُلفین یونس؛ از نوع پالتویی دُخس. 

رحلی¬ها.  فصول زیر را در شمار آنها می¬آورم: 1. نهنگ عنبر ؛ 2. هونهنگ؛ 3.  نهنگ تیغ¬باله ؛ 4. نهنگ گوژپشت؛ 5. نهنگ تیغ پشت؛ 6. نهنگ آبی. 

کتاب 1. (رحلی) ، فصل 1. (نهنگ عنبر).- این نهنگ که در میان انگلسیی های کهن به شکلی مبهم وال ترامپا، وال فایسیتِر وال کله سندانی نامیده می¬شد همان کاشالو امروزین فرانسویان و پاتفیش آلمانی¬ها و ماکروفالوسِ نامِ طویلِ علمیِ فایسیتِر ماکروفالوس است.  نهنگ عنبر بیگمان بزرگترین ساکن کره زمین؛ سهمگین ترین در رویاروئی، خسروانی ترین در منظر، و سر آخر، با ارزش ترین در تجارت و تنها موجودِ منبعِ ماده گرانبهای اسپرماسِتا.  در بسیار جاهای دیگر همه خصوصیاتش به تفصیل گفته آید.  در اینجا عمدتا به نامش پردازم.  از نظر لغت شناسی نامی است نامربوط.  چند قرن پیش، وقتی نهنگ عنبر از نظر فردیتِ مختص به خود تقریبا بکلی ناشناخته بود و روغنش تنها به شکلی تصادفی از والی به خشکی افتاده گرفته شد، بنظر می رسید در آن روزگار اسپرماسِتا از دید عوام از موجودی همتای آنچه در انگلستان وال گرین¬لندی یا هونهنگ می شناختند گرفته شود.  همینطور باور بر این بود که این اسپرماسِتا چنان که از معنای تحت اللفظی بخش اول نام وال گرین¬لندی بر می آید خلطی زندگی¬بخش است.   در آن روزگار اسپرماسِتا بسیار کمیاب بود و نه بهر روشنائی که صرفا بعنوان ضِماد و دارو بکار می رفت.  تنها از عطاران می شد خرید، بدانسان که امروزه یک اونس ریباس از آنان گیرند.  از نظر من وقتی هم در گذر زمان ماهیت راستین اسپرماسِتا شناخته شد فروشندگان همچنان نام اولیه را حفظ کردند، بی¬گمان با این انگیزه که تصور کمیابی غریب ظاهری قدر و قیمتش فزاید.   و از همینجاست وجه تسمیه والی که این اسپرماسِتا رابراستی از آن گیرند. 

کتاب 1. (رحلی) ، فصل 2. (هو نهنگ).-  این وال از این جهت ارجمند ترینِ همه لویاتان هاست که نخستین والی است که انسان ها پیوسته شکار می کردند.  آنچه معمولا استخوان نهنگ یا والانه نامند از این وال گیرند و روغنش که بنام اختصاصی "روغن نهنگ" شناسند در تجارت کالائی است بی مقدار.  وال¬گیران بی¬تمایز عناوین زیرش دهند: وال، وال گرین¬لندی،  سیه وال، کلان وال، والِ ترو و هو نهنگ.  در مورد هویت گونه ای که چنین متعدد نام¬ داده اند قدری ابهام هست.   در این صورت آن وال که در جایگاه گونه دوم رحلی¬های خود جای دهم چیست؟   همان والِ سر¬کمانی طبیعی¬دانان انگلیسی؛ وال گرین¬لندیِ وال¬شکاران انگلیسی؛ بالِن معمولی وال¬گیران فرانسوی؛ وال گروئِنلندی سوئدی ها.  همان که انگلیسی¬ها  و هلندی¬ها  طی بیش از دو سده گذشته در دریاهای شمالگان می شِکَرده¬اند؛  همان وال که مدت¬هاست وال¬شکردان امریکائی در اقیانوس هند، در سواحل برزیل، در ساحل شمالِ غربی و دیگر صفحات گوناگون عالم که مناطق گشت هو نهنگ نامیده اند تعقیب می کرده اند.  

برخی وانمود می کنند تفاوتی میان وال گرین¬لندی انگلیسیان و هو¬نهنگ امریکائیان می بینند.  لیک این دو در تمام خصوصیات عمده یکسان اند و هنوز حتی یک واقعیت مشخص ارائه نشده که بر اساس آن بتوان تفاوت عمده ای میان این دو قائل شد.  از همین تقسیمات فرعی بی پایان مبتنی بر تفاوت¬های غیر قطعی است که برخی شعب تاریخ طبیعی تا سرحد بیزار کنندگی پیچیده می شوند.  جای دیگر، در ارتباط با توصیف نهنگ عنبر به تفصیل از هو¬نهنگ خواهیم گفت.   

کتاب 1. (رحلی) ، فصل 3. (نهنگ باله¬دار).-  زیر این عنوان به شرح غولی پردازم که با نام های گوناگون باله¬دار، فواره¬بلند و دِراز¬ وال تقریبا در همه دریاها دیده شده و معمولا همانی است که مسافرانی که از اقیانوس اطلس می گذرند در مسیر کشتی¬های پُستِ نیویورک از دور فواره¬شان بینند.   باله دار در طول چون هو¬نهنگ و در والانه شبیه بدان است هرچند آن شکم شکوهمند نداشته رنگش روشن تر است و به زیتونی زند.  لب های بزرگش که با چین های مورب بزرگ در هم پیچیده شکل گرفته به طناب ماند.   ویژگی باشکوه متمایزش، باله با شکوهی که نام از آن دارد، غالبا نمایان است.   طول این باله عمودی که به شکل لچکی با انتهای بسیار تیز از بخش عقبی مازه بر آمده به سه تا چهار پا می رسد.   حتی آن وقت که کوچکترین بخش از بدن این موجود پنهان است گهگاه این تک باله که بروشنی از سطح آب بیرون زده دیده می شود.   در مواقعی که دریا نسبتا آرام است و اندک موج های مستدیر مختصر نقشی بر آب انداخته و این باله همانند شاخص مِزولة از آب بیرون زده بر سطح پُرچین سایه اندازد بنظر می رسد حلقه آبیِ گرداگردش کمابیش به ساعت آفتابی با میله و خطوط ساعت نمای موجی حفر شده بر آن ماند.  روی آن مِزولة آحاز غالبا سایه واپس رَوَد.  باله دار جمع¬گرا نیست.   بنظر وال گریز می آید، همانطور که برخی آدم ها انسان گریز اند.  بس رموک است و هماره تکرو؛ در دورافتاده ترین و ساکن ترین آبها نابیوسان به سطح آید؛ تک فواره مستقیمِ بلندش خیزان چون زوبین¬اندازی بلند و مردم¬گریز در دشتی سترون؛ برخوردار از چنان قدرت و سرعت شگرفی در شنا که فعلا کسی را یارای تعقیبش نیست؛ این لویاتان قابیل مطرود و تسخیرناپذیر نژاد خویش بنظر می رسد که شاخص مِزولة چون داغی بَر پُشت بَرَد.  گاه باله دار را بخاطر داشتن والانه در دهان همراه با هو نهنگان در زمره گونه ای علمی موسوم به وال¬های استخوان نهنگی، همان وال های والانه¬دار شمارند. بنظر می رسد چندین رقم از این وال¬های استخوان نهنگی وجود دارد هرچند بیشترشان چندان شناخته نیستند.  وال¬ پهن دماغ و وال¬ منقار¬دار؛ وال¬ نیزه ای جنوبگان؛ وال¬ کوهان دار؛ وال¬ فَک¬ زیر؛ وال¬ پوزه دار؛ اسامی اعطائی وال¬شکاران به چند تا از آن هاست.   

در ارتباط با این لقب وال¬ استخوان نهنگی یادآوری این نکته بسیار مهم است که این نام گذاری هرچقدر هم در تسهیل اشاره به برخی انواع وال مناسب باشد تلاشِ بدست دادن طبقه بندی روشنی از لویاتان بر پایه والانه، کوهان، باله یا دندان بی حاصل است، هر اندازه هم که آن اندام ها یا خصائص مشخص برای پی افکنی نظامی بسامان از وال شناسی بوضوح بهتر از هر صنف تمایزات عینی بدنی باشد که نوع وال نشان می دهد.  پس چه باید کرد؟  والانه، کوهان، واله پشتی، و دندان. این ها ویژگی هائی است که در میان بسیاری از وال ها به یکسان دیده می شود، صرفنظر از چگونگی ساختارشان در خصائص اساسی تر.  بعنوان مثال نهنگ عنبر و نهنگ گوژپشت هر دو کوهان دارند اما شباهت¬شان در همین نقطه می ماند.  دودیگر، همین وال گوژپشت و وال¬ گرین¬لندی، هر دو والانه دارند ولی شباهت از این فراتر نرود.  در مورد دیگر اندام های یاد شده هم همینطور.  این اندام ها در انواع گوناگون وال ترکیباتی چنین نامنظم ایجاد می کنند؛ یا در موارد وجود هر یک از این اندام¬ها به تنهائی، چنان تک افتادگی غریبی دیده می شود که تن به هیچگونه قاعده سازی تعمیم پذیر بر این مبنا نمی دهد.  سرِ همین مشکل است که طبیعت شناسان وال هر یک راه خود پیش گیرند.   

اما ممکن است این تصور پیش آید که شاید بتوان دست کم در اندام¬های داخلی، کالبد¬شناسی وال¬ها به طبقه بندی درست رسید.  چنین نیست؛ بعنوان مثال در کالبدشناسی وال گرین¬لندی چه چیز برجسته تر از والانه اش؟  و گر در اندرونه لویاتان¬های گوناگون فرو شوی دریغ که یک پنجاهم تمایزهای بیرونی نیز ارزانی ساماندهنده وال¬ها نشود.  پس چه می ماند؟  هیچ جز چسبیدن به کالبد¬شان، کل حجم¬شان و جسارت تقسیم¬شان بدین شیوه.  این همان روش کتابشناختی است که در اینجا بکار رفته و تنها راهی است که احتمال موفقیت دارد چرا که تنها شیوه عَمَلی است.  ادامه می دهیم.   

کتاب 1. (رحلی) ، فصل 4. (نهنگ گوژپشت).-   این وال اغلب در ساحل شمال امریکا دیده می شود.  بارها در آنجا گرفته و به بندر کشانده شده. چون کلان توبره دستفروشان؛ یا توانی وال اِلِفَنت اَند کَسِلَش خوانی.  به هر روی نام متداول باندازه کافی متمایزش نمی کند، زیرا نهنگ عنبر هم کوهانی دارد، هرچند کوچکتر.  روغنش چندان ارزشی ندارد.  والانه دارد.  از همه وال ها بازیگوش تر و زنده دل تر بوده بیش از کلیه وال ها دریا سفید و کف به لب کند. 

 کتاب 1. (رحلی) ، فصل 5. (نهنگ تیغ¬باله).-  سوایِ نام چندان اطلاعاتی از این وال در دسترس نیست.  در دماغه هورن از دورش دیده ام.  گوشه گیر است و به یکسان گریزان از وال¬شکاران و اندیشمندان.    گرچه بُزدِل نیست هنوز جز پشت که بصورت برآمدگی تیزی از آب بیرون می زند هیچ بخش از بدنش را نشان نداده.  نه من نه دیگران چندان چیز بیشتری از او ندانیم. 

کتاب 1. (رحلی) ، فصل 6. (نهنگ آبی).-  یک عالیجناب منزوی دیگر.  با شکمی کبریتی که بیگمان زاده سایش به سفال اسفل السافلین در غوطه های ژرف¬تر است.  کمتر دیده شود؛ دست کم جُز در دور افتاده ترین دریاهای جنوبش ندیده ام و آن هم چنان دور که بررسی اش نامیسور.  هرگز سر در پی¬اش نگذارند؛ با همه طناب.¬ها گریزد.   چیزهای شگفتی درباره اش گویند.  بدرود شکم کبریتی!   نه من نه کهنسال ترین نانتوکتی تواند مطالبِ درست بیشتری فزاید.  

بدین ترتیب کتاب 1. (رحلی) پایان و کتاب 2. (وزیری) آغاز ¬گیرد.  

وزیری¬ها. - این کتاب وال های متوسط را شامل می شود که از جمله بال¬های حاضر در آن می توان از این ها یاد کرد:-1.، دُلفین یونس؛ 2.، نهنگ رهنما؛ 3.، ختو؛ 4.، تراشر؛ 5.، قاتل.

کتاب 2. (وزیری)، فصل 1. (دُلفین یونس).-  گرچه این ماهی که صدای بلند تنفس یا بهتر بگویم فواره¬زدنش منشأ ضرب المثل خشکی نشینان است و بخوبی بعنوان ساکن اعماق شناخته شده، مردم در شمار وال¬ها نیارندش.  اما بعلت داشتن کلیه خصوصیات بارز لویاتان بیشتر طبیعت شناسان والش شناخته اند.  در اندازه متوسط وزیری است و بین پانزده تا بیست و پنج پا طول دارد و قُطر میانش هم متناسب با طول فزون شود.  گروهی شنا ¬کند؛ هیچگاه منظما شکار نشود، با این که روغن چراغ نسبتا مناسب فراوان دارد.  برخی وال¬شکاران نزدیک شدنش را نشانه آمدن نهنگ عنبر کبیر دانند.   

کتاب 2. (وزیری)، فصل 2. (نهنگ رهنما).-   در نامیدن همه این ماهیان از اسامی رایج وال¬شکاران استفاده می کنم چرا که در کل بهترین¬اند.  هرکجا نامی گُنگ یا ناگویا باشد خواهم گفت و نامی دیگر پیشنهاد کنم.  اینک همین کار را در باره نهنگ رهنما می کنم که سیاه ماهی هم خوانده شده زیرا علی القاعده تقریبا همه وال ها سیاهند.  از اینرو گر پسندید کَفتار¬والَش گوئید.  ولعش زبانزد است و نظر به این که زوایای درونی لب هایش به بالا برگشته هماره پوزخند شیطانی بر چهره دارد.  میانگین طولش شانزده تا هجده پاست.   در همه عرض¬های جغرافیائی یافت می شود.  باله قلاب¬وار پُشتی خود را که بی شباهت به بینی عقابی رومی¬ها نیست به شیوه ای خاص نشان می دهد.  وقتی صیادان نهنگ عنبر در کاری سودمند تر نباشند گهگاه به شکار کفتاروال پردازند تا ذخیره روغن ارزان مصرفی خودشان حفظ شود-همانطور که برخی کدبانو¬های مقتصد، در نبود میهمان و در خلوت خویش بجای شمع کافوری خوشبو پیه بدبو سوزانند.  برخی از این دست وال با همه تُنکی چربی زیر پوست بیش از سی گالن روغن دهند.  

کتاب 2. (وزیری)، فصل 3. (نیزه ماهی) یعنی وال مِنخَردار.- نمونه¬ای دیگر از والی که نامی غریب یافته، بگمانم بخاطر شاخ شگفت¬اش که در آغاز با بینی نوک تیز مشتبه شده.  گاه طول این جانور از ده پا فرارفته حتی به حدود پانزده رسد.  درست تر بگویم این شاخ چیزی جز عاج دراز شده نیست که کمی پائین تر از تراز افق از آرواره بیرون زده.  اما تنها در جانب چپ فک یافت می شود و تأثیری ناخوشایند داشته به وال حالتی مشابه چپ¬دستی بدترکیب دهد.  دشوار توان گفت غرض دقیق این شاخ یا نیزه عاج چیست.  بنظر نمی رسد چون تیغ شمشیر ماهی و نول ماهی بکار رود؛ هرچند برخی دریانوردان گویند ختو عاج خود را چون چنگک برگردان کف دریا پی خوراک کار گیرد.   چارلی کافین گفت چون یخ شکن بکار رود؛ چرا که وقتی ختو به سطح دریای قطبی رود و پوشیده از لایه یخش یابد شاخ را زیر یخ زده شکافَد.  اما امکان اثبات درستی هیچ¬کدام از این دو گمان نیست.  نظر خود من این است که هر طور و به هر شیوه که ختو این شاخ یک طرفه را کار گیرد- بی گمان براحتی تواند آن را بهر تورق رساله¬ها کارگیرد.  شنیده¬ام عاج¬دار و شاخ¬دار و تک¬شاخش هم گفته¬اند.  همانا که نمونه¬ای است غریب از تک¬شاخی در تقریبا همه فرمانرو¬های جانداران طبیعت.  از آثار برخی کهن مولفان دیرانی دریافته¬ام شاخ همین تک¬شاخ بحری در کهن روزگار پاد¬زهری مهم شمرده می شد و در این جایگاه مرکب¬ات¬ش بس گرانقیمت بود.  همچنین از تقطیرش نمک فراری تحصیل می¬شد بهر نشوق بانوان غشی به همان نهج که از شاخِ سرخ گوزن نر هارتس¬هورن سازند.  در آغاز خودِ آن هم شئیی بس شگرف شمرده می¬شد.  کهن کتابم گوید سِر مارتین فرابیشر هنگام بازگشت از سفری که طی آن حین عبور کشتی برجسته¬اش از تیمس  ملکه الیزابت از پنجره کاخ پلاسنتیا مهربانانه برایشدست مُکَلَل تکان داد؛  باری، بنا بر کتاب سِر مارتین در بازگشت از آن سفر زانو زده شِگَرف شاخ بلند ختو را که تا مدت ها بعد در کاخ ویندسور آویخته بود تقدیم علیاحضرت کرد."   نویسنده ای ایرلندی تصریح می¬کند اِرل لِستِر، به زانو و همین نهج شاخ دیگری مربوط به تکشاخی بَرّی تقدیم کرد.  

ختو با پوست شیرفام دارای خال¬های سیاهِ گرد و کشیده ظاهری زیبا و پلنگ¬سان دارد.  روغن¬ش اعلا، روشن و گِران است، هر چند کمیاب است و کم شکار.  بیشتر در دریاهای پیراقطبی دیده می شود. 

 کتاب 2. (وزیری)، فصل 4. (وال قاتل).-  نانتوکتی ها چندان اطلاعات دقیقی درباره  این وال ندارند و حتی طبیعت¬شناس مدعی نیز هیچ از آن نداند.  برابرِ آنچه از دور دیدم باید بگویم در بزرگی به دُلفین یونس ماند.  بس وحشی است، نوعی ماهی فیجی (کذا!).   گاه چون زالو به لَب¬ وال¬های عظیم رحلی درآویزد تا آن خطیر جانور زار میرد.  هیچگاه شکارش نکنند.  هیچ وقت نشنیده ام چه صنف روغنی دارد.  می¬توان بر این نامگذاری بخاطر  ابهامش خرده گرفت.  چرا که سراسر، چه در بَرّ و چه در بَحر، قاتلیم و کوسه¬ها و بناپارت¬ها نیز.   

 کتاب 2. (وزیری)، فصل 4. (تراشر).-   این میرزا شهرت از دُم دارد که در کوبش دشمن چون چوب کار گیرد.   بر گُرده وال¬های رحلی پریده 

با تازیانه زنی بر او پیش راند؛ چون ناظِم¬های مدارس که به همین نحو امورات خود را می گذرانند.  اطلاعاتمان از تراشر حتی از قاتل هم کمتر است.  دو قانون-شکن در دریای بی¬قانون.   

بدین ترتیب کتاب 2. (وزیری) پایان و کتاب 3 (پالتوئی) آغاز می گیرد.

پالتوئی¬ها .-  وال¬های کوچکتر از این شمارند.  1. گراز¬ماهی هِزا.  2. گراز¬ماهی الجزایری.  3. دُلفین هو¬نهنگ جنوبی

شاید در نظر کسانی که بخت پژوهش ویژه در این باره را نیافته¬اند عجیب باشد که ماهیانی که بیش از چهار پنج پا طول ندارند ذیل وال¬-لفظی که که در استنباط عامه هماره القای عظمت کند، مرتب شوند.  اما حیواناتی که در بالا پالتوئی خواندیم حسب تعریفم از وال- ماهی فواره¬زن با دم افقی- بدرستی والند.      .

کتاب 3. (پالتوئی)، فصل 1. (گراز¬ماهی هِزا).-   گرازماهی تقریبا همه جای جهان یافت می شود.  شخصا این نام را بدان داده¬ام زیرا بیش از یک صنف گراز ماهی هست و باید برای تمییزشان از یکدیگر کاری کرد.  از آنش هِزا نامیده¬ام که همواره در گروه¬های شادان شنا کرده از فراخ دریا بیرون جهند، مانند مردمی که در جشن روز استقلال امریکا کله به آسمان پرتابند.  همیشه دریانوردان رسیدن-شان را به شادی تهنیت گویند.  هماره آکنده از سرخوشی از موج¬های بزرگ سَمتِ باد آیند.  آنان را خوش شگون دانند.  گر توانید پس از دیدن این ماهی خوشدل سه هورا نکشید خدا بدادتان رسد؛ چرا که بهجت الهی در وجودتان نیست.   گراز¬ماهی هِزا که خوب خورده و چاق و چله باشد یک گالن پُر و پیمان روغن خوب دهد.  اما مایع نفیس و لطیفی که از آرواره اش گیرند بس گرانبهاست.   گوهریان و ساعت سازان طالب آنند.  ملاحان روی سنگ سوی خود ریزند.  گوشتش¬ خوش-خوراک است.  ممکن است هیچگاه بفکرتان نرسیده باشد که گراز¬ماهی آب فِشانَد.  در واقع فواره¬اش  چنان کوچک است که به آسانی تشخیص پذیر نیست.  اما بار دیگر که فرصتی دست داد خوب بنگرید و خطیر نهنگ عنبری خُرد بینید.  

کتاب 3. (پالتوئی)، فصل 2. (گراز¬ماهی الجزایری).-   دریا زن است و بس وحشی.   بگمانم تنها در اقیانوس آرام یافت شود.  قدری بزرگتر از  از گراز¬ماهی هِزاست ولی بطور کلی هیکلش بسیار مشابه است.  تحریکش نکنید ورنه دَردَم کوسه ای شود.  چندین بار بهر صیدش زورَق به آب انداخته¬ام اما هیچگاه بِدامش ندیده ام.   

کتاب 3. (پالتوئی)، فصل 3. (دُلفین هو¬نهنگ جنوبی).-   بزرگترین نوع گرازماهی که تا آنجا که اطلاع داریم تنها در اقیانوس آرام یافت شود.  تنها نام انگلیسی که تا امروز بدان داده اند همان دُلفین هو¬نهنگ جنوبی است که صیادان بدین خاطر که عمدتا در نزدیکی آن خطیروال یافت می شود بدان داده اند.  در شکل و شمایل کمی با گراز¬ماهی هِزا تفاوت دارد.   کمتر گوشتالوست و لاغرمیان تر است و در واقع هیکلی نجیب¬زاده وار دارد.  بر خلاف بیشتر گرازماهیان باله ای بر پشت ندارد؛ با دُمی دلنشین و چشمانِ فندقی هندیِ احساساتی.  اما دهان خط و خالی همه این ها را تباه کند.  گرچه تمامی پشتش تا حد باله¬های جانبی سیاه است خط فاصِلی موسوم به "کمربند رخشان" چون رگه¬ای به وضوحِ خطی که بر پوسته کشتی افتد، در دو رنگ متمایز، از سینه تا پاشنه کشیده شده، بالا سیاه و پائین سفید.  بخش سفید شامل پاره ای از سر و کل دهان است طوری که گوئی تازگی دزدانه سر به توبره کرده.  سیمائی پست و خط و خالی دارد.  روغنش بسیار شبیه گرازماهی معمولی است.

زانرو که گرازماهی کوچکترین وال¬هاست این نظام رده بندی فراتر از پالتوئی نمی رود.  تماهی لویاتان¬های در خور ذکر را در بالا آوردیم هرچند دسته¬ای از وال¬های مشکوک، گریزپا و نیمه افسانه¬ای وجود دارد که بعنوان وال¬شکار آمریکائی تنها وصفشان را شنیده و خود ندانم.  آنها را حسب نام روی سینه گاه آرم؛ زیرا ممکن است این فهرست برای پژوهندگان بعدی ارزشمند باشد و توانند آنچه را در اینجا صرفا آغاز کرده¬ام تکمیل کنند.  چنانچه زین پس هر یک از وال های زیر صید و رده بندی شود می تواند حسب اندازه به راحتی در این نظام  رده بندی رحلی، وزیری، پالتوئی درج شود:- وال بطری پوزه؛  وال خربزه¬دار؛ نهنگ کله پوک؛ وال دماغه؛ وال راهنما؛ وال توپی؛ وال خاکستری؛ وال مِسین؛ فیل وال؛ وال قاتل سفید موسوم به آیسبِرگ، وال کواگ؛ وال کبود و غیره.  می توان به نقل از نویسندگان معتبر ایسلند، هلند و انگلستان کهن فهرست¬هائی دیگر از وال¬های نا معلوم آورد که انواع و اقسام اسامی عجیب و غریب گرفته¬اند.   اما همه آنها را منسوخ شمرده حذف می کنم و دشوار توانم بدانها گُمانی جز اصوات محض آکنده از لویاتان¬گرائی بی معنا برم. 

در خاتمه می افزایم همانطور که در آغاز در¬اندازی این طرح تقسیم وال¬ها گفته شد این طرح درجا و این جا تکمیل نخواهد شد.  بوضوح بینید که بر سر پیمانم.   اینک این طرح را ناتمام می گذارم، به همان صورت که کلیسای جامع بزرگ کُلن ناتمام گذارده شد و جرثقیل¬ها هنوز بر فراز برجِ ناتمام مستقر است.  زیرا بناهای خُرد تواند بدست معمار خود به انجام رسد ولی خطیر بناهای راستین همواره نصب سنگ پایان را برای آیندگان گذارند.  مباد هرگز چیزی را تکمیل کنم.  کل کتاب پیش رو جز طرح یا دقیق تر بگویم پیشنویسِ طرح نیست.  آه، زمان و توان و نقد و شکیب!






فصل سی و سوم

سر زوبین¬انداز 

بنظر می رسد اینجا محل مقتضیِ پرداختن به یکی از جزئی غرائب درون کشتی وال¬شکار در مورد وجود رده¬ای از افسران کشتی زوبین¬انداز باشد؛ رده¬ای که البته جز ناوگان وال¬شکار در دیگر انواع کشتیرانی شناخته نیست. 

اهمیت زیاد پیشه زوبین¬اندازی از این حقیقت روشن می شود که بیش از دو قرن پیش در کهن شیلات هلند فرماندهی کشتی وال¬شکار یکسره به کسی که امروز ناخدا نامند داده نمی شد بلکه میان او و افسری موسوم به سر زوبین¬انداز تقسیم می¬گردید.  معنای تحت اللفظی اِسپِک¬سیندِر، پیه¬بُر است که در گذر ایام معادل سر زوبین¬انداز شد.  در آن روزگار اقتدار ناخدا به راندن کشتی و مدیریت کلی آن محدود می شد؛ در حالی که فرمانروای شاخه شکارِ وال و هرآنچه بدان مربوط می شد با اِسپِک¬سیندِر یا سر زوبین¬انداز بود.  هنوز در شیلات انگلیسیان در گرین لند این سِمَت قدیم هلندی به صورت مُحَرَّف اِسپِک¬شِنیِر به معنای وال¬شکار حفظ شده، دریغا که شأن پیشین را بس فروگذارده.  امروزه تنها سر زوبین¬انداز را گویند و در این جایگاه صرفا یکی از افسران دون پایه ترِ ناخداست.   با این حال از آنجا که موفقیت سفر والگیری تا حدود زیاد بستگی به حُسن رهبری سر زوبین¬انداز دارد در شیلات امریکا صرفا از افسران ارشد کشتی نبوده بلکه تحت شرایطی خاص (پاس شب در میدان وال¬گیری) فرماندهی عرشه را هم دارد؛ از این¬رو  قاعده کلی  مصلحت والای دریا ایجاب می¬کند بعنوان افسر اسمأ جدا از افراد جلوی دکل اصلی بِسر بَرَد و و از نظر حرفه به طریقی برتر از آنان شمرده شود هرچند همیشه با آنان است و از نظر اجتماعی همبرابر آنها شمرده می شود.   

بدین لحاظ تمایز بزرگی که در دریا میان افسر و نفر وجود دارد این است که اولی سمتِ پاشنه و دومی جانبِ سینه کشتی روزگار گذارند.   از اینرو در کشتی های وال¬شکار همچون ناو¬های تجاری، نایبان در کنار ناخدا نزدیک کابین وی، به سر می برند و به همین نحو در بیشتر کشتی¬های وا¬ل¬شکار امریکائی زوبین¬اندازان ساکن عقبِ کشتی اند.  بدین معنا که خوردشان در کابین ناخدا و خابگاهشان جائی است که غیر مستقیم به کابین راه دارد.        

گرچه سفرهای دور و دراز صید وال در دریاهای جنوب (که بس درازدامن تر از هر سفرِ دور و دراز انسان است)، با خطرات عجیب و غریبش و اشتراک منافع جاری و ساری میان خدمه که منافع جملگی، اعم از زبردست یا زیردست، نه به دستمزد ثابت بل به اقبال مشترک همراه با هشیاری، شیردلی و سختکوشی همگانی وابسته است، و همه این ها باعث می شود در برخی موارد انضباط بدان شدت که در شناورهای تجاری بچشم می خورد نباشد؛ با این حال، صرفنظر ازاین که این والگیران تا چه پایه چون نظام پدرسالار بین النهرینی در برخی موارد بدوی در کنار هم زندگی کنند؛ با همه این¬ها، به ندرت پیش می آید که، دست کم در عرشه ناخدا، شدت رعایت آداب مرسوم کاستی گیرد و هیچگاه از آنها تَخَطّی شود.  در واقع در بسیاری کشتی¬های نانتوکتی ناخدا را بینید که با چنان عظمت در عرشه فرماندهی خویش جِلوه فروشد که در هیچ نیروی دریایی دیده نشود و طلب چنان ادای احترام ظاهری کند که گوئی نه پَست ترین اُرمک آبی دریانوردان که ارغوانی ردای شاهانه به بر دارد. 

این را هم باید افزود که گرچه ملول ناخدای پیکوآد در میان همه همگِنان کمترین اعتنا را بدین خودبینی¬های جاهلانه داشت و تنها ادای احترامی که می طلبید اطاعت مطلقِ فوری بود؛ گرچه از هیچ کس نمی خواست پیش از گام نهادن بر عرشه فرماندهی موزه از پای کِشَد؛ و هرچند در برخی موارد بعلت شرایط خاص رویدادهائی که جزئیاتش زین پس خواهد آمد افراد خود را به تفقد، تخویف یا ملاحظات دیگر به اسامی غریب می خواند، با این همه حتی ناخدا آخاب نیز به هیچ روی از آداب و رسوم حاکم بر دریا سر نمی تافت.   

احتمالا در نهایت این هم از پرده برون افتد که گاه پشت آن روش¬ها و کاربردها نهان می شد و آن ها را حسب رویداد ها برای مقاصدی شخصی تر از غایات مشروع اولیه¬شان کار می گرفت.  نوعی خودکامگی در مغزش بود که در غیر این موارد تا حدود زیاد مکتوم می ماند؛ از طریق همان روش¬ها که همین خودکامگی در استبدادی مقاومت ناپذیر تجسم می¬یافت.   زیرا صرفنظر از این که برتری فکری شخص بر دیگران چه باشد بی مدد نوعی نیرنگ¬ها و تَعَّدی¬های نمایان که همواره بخودی خود کمابیش پَست و فرومایه اند نمی تواند بدل به سروری میسور بر آنان گردد.  همین است که شاهان راستین مُلک پروردگار را از سکوهای دنیوی محفوظ داشته بالاترین افتخارات ممکن را ارزانی کسانی دارد که بیشتر بخاطر کِهتَری سَرمَدی نسبت به اندک گزیدگان مخفی الهی نام آورند تا سروری بلامنازع بر آحاد مدهوش خلق.  حُسن این امور جزئی چنان عظیم است که وقتی اوج موهومات سیاسی در وجود کسی ودیعه گُذارَد حتی برخی شاهان سفیه با همه خرفتی توانائی یابند.  هرچند آنگاه که چون سزار نیکلای اول تاج مستدیر شهنشاهیِ زمینی ذهنی شاهوار را در میان گیرد توده¬های عوام الناس در برابر تمرکز مهیب خاکسارانه تعظیم کنند.  آن تراژدی نگار هم که گرایش به توصیف جامع و مستقیم شکست¬ناپذیری¬اش دارد هیچگاه اشاره¬ای از قضا چنین مهم به استادی یاد شده را از قلم نیندازد

اما ناخدایم، آخاب هنوز با همان مهابت و ژولیدگی نانتوکتی برابر دیدگانم روان است؛ و در این فصل راجع به شاهان و شهنشاهان نباید کِتمان کرد که ناچارم تنها به وال¬شکارِ بی¬برگ پیری چون او پردازم و زینرو از تمامی تَجَمُلات و غاشیه شکوهمند محرومم.   ای، آخاب!  بزرگیت را باید از افلاک چید و در ژرف دریا کاوید و در هوای اثیری نِمود!      

       
















فصل سی و چهارم

میز کابین

نیمروز است؛ داوبوی، خوانسالار کشتی، صورتش را که به قرض نانی پریده رنگ مانَد از روزن کابین برون کرده ساختگیِ ناهار را به سرور و ارباب خود اعلام می دارد که در زورَقِ سمتِ بادپناه عرشه عقب کشتی نشسته به آرامی حاصل  رصد جدید خورشید و عرض جغرافیائی را روی مُدَوَّر لوح صیقلی که برای استفاده روزانه بالای پای عاجش تعبیه شده محاسبه می کند.  از بی توجهی کاملش به بشارات فکر می کردی آخابِ سودائی حرف چاکر خویش نشنیده.  اما درجا با گرفتن شداد آخرین دکل

به تابی خود را به عرشه فِکَنَد و آرام و بی¬سُرور گوید "ناهار آقای استارباک" و اندر کابین شود. 

استارباک، امیر یکم، پس از فرونشینی پژواک آخرین گامِ سلطانش و اطمینان از سر میز نشستن وی از خمود در آمده چند دوری روی عرشه زند و پس از سخت نگاهی به محفظه قطب نما و کمی خوشدلانه گوید "ناهار، آقای استاب" و از روزن کابین پائین شود.   امیر دوم لَختی اطراف بادبان¬بندی گشته و با تکانی اندک به مهار دکل اصلی جهت اطمینان از صحت و سلامتِ آن مهم ریسمان، او هم بطریق اولی بارِ دیرین دوش گرفته پس از ذکر "ناهار، آقای فلاسک" پیِ اسلاف خویش روان شود.  

اما امیر سوم، اینک که خود را روی عرشه عقب کشتی کاملا تنها بیند، گوئی خود را رها از قید و بندی غریب یابد؛ زیرا همراه با همه صنف شکلک در شش جهت موزه از پای کِشیده طوفانی از صامت رقص ملوانی درست بالای سر سلطان اعظم آغازد و در پی اش به ترفندی استادانه کلاه خود را جای قفسه سرِ دکل کشتی انداخته، تا لحظه سرازیر شدن از روزن کابین، دست کم تا آنجا که از روی عرشه بچشم می خورد، در جست و خیز و خلاف همه رژه ها کچول کنان به مارش گام زند.  اما پیش از نهادن پای در درگاه کابین زیرِ عرشه درنگیده قیافه¬ای یکسره متفاوت بخود گیرد تا فلاسک مستقل و مضحک و کوتاه در قامت برده ای درمانده بحضور آخاب شاه رسد.  

در میان غرائب زاده ناهنجاری شدید عُرف دریا یکی هم این که هرچند برخی افسران در محیط باز روی عرشه، در صورت ناراحتی در برابر فرماندهان خود بی باکانه و مبارزه¬جویانه رفتار می کنند، با این همه اما نُه از دَه همین افسران وقتی دَمی بعد برای صرف ناهار مرسوم به کابین همان فرمانده می روند، بصراحت بگویم، رفتار نرم، گر نگویم عُذرخواهانه و خاکسارانه¬شان نسبت به او بهنگام جلوسش سر میز، حیرت زا و گاه خنده دار است.   این تفاوت از چیست؟  مشکلی هست؟  شاید نه.  فرق است میان بلتشصر شاه بابِل بودن و بلتشصری نه از سر تَکَبُّر بل مُحِبّانه که قطعا اثری از بزرگیِ خاکی در آن است.  اما آن که بحق با روحیه شاهوار و خردمندانه ریاست میز ناهار شخصی خود و مَدعوین را دارد؛ قدرت بلامنازع او و سلطه نفوذ شخصی اش در آن مدت؛ فرمانروائی¬اش بر مُلک از بلتشصر عالی تر است چرا که بلتشصر بزرگترین نبود.  چه کس جز آن¬ که یکبار به دوستان ضیافت داده ذوق قیصری دریافته.  این جادوی قیصری بر جمع است که هیچ باطل¬السحری ندارد.  حال اگر بدین عامل سَروَری رسمی ناخدای کشتی را هم بیفزائید غرابت موصوف آن زندگی در دریا را به اِستِنتاج دریابید. 

آخاب سر این میز مرصع به عاج چونان شیر دریائی خاموش یالدار برسفید ساحل مرجانی، در میان توله های جنگاور و در عین حال حرمت دار  ریاست می کرد.  هر یک از افسران منتظر بود در نوبت خود غذا گیرد.  اینان در حضور آخاب به کودکانی خردسال می ماندند و با این همه کوچکترین نشان نازِش در جمع در وجودش نبود.  در حالی که مرد پیر گوشت را در لنگری جلوی خود می برید همه با فکری واحد چشمان مشتاق خود را به کاردش دوخته بودند. گمان نبرم در ازای مُلک جهان پذیرای شکست حرمت آن لحظه با طرح جزئی ترین نکات، حتی با مبحثی خنثی چون وضع هوا، می شدند.  نه نمی¬شدند!   و وقتی کارد و چنگال را با برش گوشت در میانش جلو برده اشاره می کرد استارباک بشقاب پیش آرد نایب اول چنان سپاسگزارانه پذیرا می شد که گوئی صدقه گیرد و با دقت می¬بُرید و گر حسب پیشامد کاردش بشقاب می خراشید اندکی ناراحت می شد و برش گوشت را بی صدا می جوید و با احتیاط فرو می داد.  زیرا چون ضیافت تاجگذاری فرانکفورت، جائی که شهنشاه آلمان با هفت شاه گُزین غذای مفصل می خورد، به همان ترتیب این ناهار در کابین ناخدا نوعی ناهار رسمی بود که در سکوتی پُر اُبُهَّت صرف می شد، هرچند آخاب منع صحبت سر میز نکرده تنها خودش خاموش بود.  وَه  که سر و صدای ناگهانی موشی در انبار زیرین چه آسودگی برای استاب گلوگیر شده بود.  اما بیچاره فلاسک کوتاه قامت جوانترین پسر و پسرک این سور خسته کننده خانوادگی بود.   درشت نی گوشت گاو نمک¬سود نصیبش می¬شد در حالی که حقش ساق مر غ بود.  فرضِ کشیدن غذای خود برای کسی چون فلاسک برابر با سرقت از درجه یک بود.  بی گمان گر سر آن میز برای خود غذا کشیده بود هیچگاه نمی توانست در  عالم رادمردان سر خود بالا گیرد، طُرفه آنکه هیچگاه آخاب منعش نکرده بود.  اگر هم فلاسک غذای خود را کشیده بود احتمال نمی رفت هیچگاه آخاب توجهی بدان کند.   بیش از هر چیز پروای مصرف کَره داشت.   خواه زانرو که گمان می کرد مالکان کشتی از او دریغ می کنند مبادا صورت تابانش تیره شود؛ یا گمان می برد در سفری چنین دور و دراز و در آبهای دور از هر بازار، کَره کالائی گزیده و نه برای افسری جزء چون اوست؛ افسوس! فلاسک مردی بی کَره بود.  

دیگر آن که فلاسک هماره آخرین سُفره نشین و نُخُستین سُفره خیز بود.  توجه کنید!  بدین ترتیب فلاسک برای صرف غذا فرصتی بس محدود داشت.  استارباک و استاب هردو پیش از او سر میز می نشستند و در عین حال امتیاز تن آسانی در پایان را هم داشتند.  حتی اگر استاب که تنها یک درجه بر او ارشدیت داشت حسب اتفاق چندان اشتهائی نداشت و خیلی زود نشانه های پایان صرف غذا را نشان می داد فلاسک باید آن روز  سه لقمه نخورده از سر میز برخیزد زیرا خلاف رویه اخلاقی بود که استاب پیش از فلاسک به عرشه برگردد.  از همینرو بود که یکبار فلاسک در خلوت تصدیق کرد از وقتی به جایگاه افسری ارتفاء یافته غیر از ناهار حال دیگری درنیافته، یا چیزی در همین حدود.  زیرا آنچه می خورد گرسنگی او را رفع نکرده بلکه در وجودش ابدی می ساخت.  فکر می کرد برای همیشه میان معده و سیری و ارضاء گرسنگی اش طلاق افتاده.  افسرم اما چقدر مشتاقم مثل زمانی که جلوی دکل اصلی کشتی بودم می توانستم بِرَسم معهود تکه گوشتی در سینه¬گاه کشتی به چنگ آرم.  این است ثَمَرِ ترفیع و پوچی شکوه و حماقت زندگی!   به هر روی گر ملوانی در پیکوآد از فلاسک در جایگاه رسمی اش کینه¬ای داشت تنها کاری که باید برای کینه کِشی وافی می کرد این بود که ناهار¬هنگام از روزن آسمانه کابین ناخدا دزدانه نگاهی به او اندازد که کودک¬وار و مات و مبهوت برابر آخاب مهیب نشسته بود.  

در اینجا توان گفت آخاب و سه نایبش چیزی را تشکیل می دادند که اولین میز ناهار کابین ناخدای پیکوآد شمرده می شد.  در پی خروج اینان عکسِ ترتیب ورود، کرباس رو میزی توسط خوانسالار رنگ¬پریده تمیز یا به عبارت بهتر با شتاب بنوعی مرتب می شد.  سپس سه زوبین¬انداز که میراث¬دار بقایای میز بودند به ضیافت دعوت می شدند و آن سرای شامِخ و پُر اُبُهَّت را بدل به اطاق موقت خادمان می ساختند.  

آسودگی و آزادی تام لاقیدانه و برابری تقریبا بی¬لِگام این افراد جزء، زوبین¬اندازان کشتی، در تضادی غریب با قید و بند شاق و سلطه بی¬نام و ناپدید میز ناخدا بود.  در حالی که سرورانشان، نایبان ناخدا، از صدای مفاصل آرواره خود شرمنده می شدند زوبین¬اندازان با چنان لذتی خوراک خود می جویدند که صدا در کابین می پیچید.  چون خدیوان می خوردند و شکم های خود را چون آن کشتی های هندی که همه روزه ادویه بار زنند می انباشتند.  کوئیکوئگ و تاشتگو اشتهائی چنان اُسقفانه داشتند که اغلب خوانسالار رنگ پریده تحت آن شرایط ترجیح می داد بهر پر کردن جای خوراک های پیشین نمک سود پشت مازه کلان نَرّه گاوی پیش آرد.  گر جَلدی در کار نیاورده فِرز و شتابان به خدمت نمی ایستاد تاشتگو روش زشت بر انگیختن با زدن زوبین وار چنگال به پشتش داشت.  یکبار داگو که ناگاه شوخ طبعی¬اش گُل کرده بود بَهرِ کمک به حافظه خوانسالار جا کَنَش کرده سرش را در بشقاب چوبی بزرگی تپاند و تاشتگو کارد بدست آغاز خط اندازی دایره مقدماتی کندنِ پوست سرش گرفت.  این خوانسالار با سیمائی چون قرص نان، کوچک اندامی بس عصبی و لرزان و فرزند نانوائی ورشکسته و پرستار بیمارستان بود.  از دیدن منظره مدوام آخاب مهیب غمزده و دیدارهای ادواری پر سرو صدای این سه وحشی همه زندگی داوبوی چیزی جُز لب لرزه مُدام نبود.  معمولا پس از اطمینان از این که تمام خواسته های زوبین¬اندازان مُهَیّاست از دست¬اندازی¬شان به آبدارخانه کوچک مجاور می گریخت و با ترس و لرز از لای پرده در بدانها می نگریست تا آب ها از آسیاب ها افتد.  

منظره کوئیکوئک نشسته روبروی تاشتگو با دندان های سوهان خورده اولی در برابر اَسنان دومی و داگو که چلیپاوار نسبت بدانها بر زمین می نشست تماشا داشت؛ زوبین¬انداز اخیر از آن رو زمین نشین بود که سر میز نشستن باعث می شد کله پُر مویَش به تیرهای نازل سقف خورد؛ هر تکان اندام¬های غول¬آسایش چارچوب کم ارتفاع کابین را به لرزه در می آورد، چونان فیلی آفریقائی که مسافر کشتی شود.   با این همه این سیاه خطیر فوق العاده  کم خوراک، گر نگوئیم پاکیزه خوی بود.  ناممکن بنظر می رسید که با آن لقمه های به نسبت کوچک بتواند قدرتی را که در آن کلان قامت باشکوه چهارشانه موج می زد حفظ کند.  اما بی گمان این وحشی شریف حسابی از عنصر وافر هوا ارتزاق کرده این مایه حیات متعالی کونین را از فراخ منخرین به اعماق شش¬ها می کشید.  غول ها از نان و گوشت ساخته یا تغذیه نمی شوند.  اما لبان کوئیکوئک هنگام خوردن صدائی وحشیانه و مهیب و چنان زشت داشت که داوبوی لرزان را به مرز وارسی دستان نحیف می رساند تا ببیند اثری از دندان بر آنها نمانده باشد.  وقتی هم تاشتگو ندا می داد تا بخود جُنبیده استخوان های بشقابش برچیند خوانسالار ساده¬دل از شدت حملات ناگهانی اِستِرخا تا آستانه شکستن سفالینه های آویخته از دیوار آبدار¬خانه می رفت.  افزون بر این صدای سایش سنگ سوئی که زوبین¬اندازان برای تیزی نیزه ها و دیگر سلاح هایشان در جیب داشتند و هنگام ناهار خودنمایانه کاردهایشان بدان تیز می کردند به هیچ روی موجبات آرامش داوبوی را فراهم نمی کرد.  چگونه توانست از یاد بُرد که به عنوان مثال کوئیکوئک در ایام زندگی در جزیره خود قطعا مرتکب برخی خطاها چون قتلِ بزمی شده.   دریغا!  داوبوی! چه شاقّ است کار پیشخدمت سفیدپوست بهر آدمخواران.  باید بجای دستمال سپر حمایل می کرد.  البته دلخوشی بزرگش این بود که این سه جنگاور دریاهای شور به محض پایان غذا برخاسته میز را ترک می کردند؛ به گوش زودباور و افسانه-نیوشش در هر گام که بر می داشتند طنین استخوان¬های رزم¬شان چون صدای شمشیر موروها در نیام بود.  

اما گرچه این وحشیان در کابین غذا خورده اسما در آن می زیستند زانرو که عادت به همه کار در وجودشان بود غیر از نشستن، جز در مواقع صرف غذا بندرت در آنجا آفتابی می شدند و تنها درست پیش از خواب از کابین می گذشتند تا به منزل مختص به خود روند. 

در این تک مورد آخاب مستثنی از بیشتر ناخداهای وال¬شکار امریکائی نبود که عموما بدین باور گرایش دارند که کابین کشتی بدانها تعلق دارد و تنها از مردمی است که به دیگران اجازه حضور در آن داده می شود.   از این رو درست تر است بگوئیم در واقع نایبان و زوبین¬اندازان پیکوآد بیرون کابین می زیستند تا درون.  زیرا ورودشان به کابین چیزی چون ورود درِ رو به خیابان به درون خانه بود؛ گردش لحظه¬ای به درون صرفا برای برگشت به بیرون و زندگی در هوای آزاد بعنوان امری دائمی.   از این طریق چندان زیانی هم نمی کردند زیرا در کابین نه مصاحبتی بود و نه آخاب به لحاظ اجتمائی دست¬یافتنی.   وی اسمأ در شمار مسیحیان  و با این همه بیگانه با آن بود.  زندگیش در جهان به زیستِ آخرین خرس های گریزلی در میسوری مسکون شده می ماندْ.   چونان لوگان وحشیِ جنگل که با سپری شدن بهار و تابستان خود را در حُفره درختی دفن کرده با مکیدن چنگال های خود زمستان طی کند، روح آخاب نیز در سرمای غرّان پیری خود را در تُهی تنه خویش حبس کرده از چنگال های عبوس افسردگی کهنسالی تغذیه کند!  





فصل سی و پنچم 

سر دکل

وقتی هوا دلنشین تر شد در گردش ادواری دیدبانی با دیگر دریانوردان نخستین نوبت سر دکلم فرارسید.  

در بیشتر کشتی¬های وال¬شکار امریکائی تقریبا مقارن خروج کشتی از بندر سر دکل دیده¬بان می گذارند؛ با این که پانزده هزار مایل و حتی بیش از آن باید طی شود تا کشتی به پهنه¬های گشت زنی برای صید وال رسد.  تا بدان پایه که وقتی کشتی ها پس از سفری سه، چهار یا حتی پنج ساله در حال نزدیک شدن به میهن باشند و چیزی، در حد یک شیشه پرنشده از روغن داشته باشند دیده بانی¬ سر دکل تا آخر و تا زمانی که نوک دکل¬ بلندترین بادبانهاشان در میان کنگره¬های بندر حرکت نکند ادامه می یابد و از امید به صید یک نهنگ بیشتر بکلی دست نشویند.  

از آنجا که ایستادن سر دکل، در خشکی یا دریا کاری است بس کهن و جالب بگذارید در اینجا قدری تفصیل کنیم.  گمان برم کهن ترین کسانی که سر دکل ایستادند مصریان باستان بودند، زیرا در تمامی پی جوئی¬هایم هیچ قومی را مقدم بر آنان نیافته¬ام.  زانرو که گرچه بی گمان غرض نیاکانشان، سازندگان بابل، از ساخت برج خود برپائی رفیع ترین سر دکل در آسیا، یا افریقا بوده با این همه چون می¬توان گفت آن خطیر دکل سنگی (پیش از نصب واپسین کلاهک سر دکل) در طوفان عظیم و دهشتناک غضب الهی نابود شد نمی توان این سازندگان بابلی را به مصریان فضل تقدم داد.  اما اینکه مصریان ملتِ دیدبانیِ سرِ دکل¬اند ادعائی است مبتنی بر اعتقاد رایج باستان شناسان به این که اهرام اولیه برای مقاصد نجومی پی افکنده شد؛ نظریه¬ای که با وجود تشکیلات پلکان وار خاص روی هر چهار طرف آن خطیر بناها بوضوح تائید می شود و آن کهن اختر شناسان به صعود به ذُروه هِرَم با کشیده سر قدم¬های شگرف و فریاد مشاهده اخترانی جدید خو گرفته بودند؛ مثل دیدبانان کشتی¬های وال¬شکار امروزی که به محض رویت بال یا بادبان فریاد کنند.  در وجود قدیس سمعان عمودی، نامی راهب عهد باستان که برای خود در بیابان رفیع عمودی سنگی ساخت و کل نیمه دوم عمر بر چکاد آن گذارد و خورش خویش از زمین با طناب و قرقره بالا کشید؛ در او نمونه ای والا از سر دکل ایستادن بهادرانه بینیم که مه، یخبندان، باران، تگرگ یا ریز برف از جایش نرانده پهلوانانه تا واپسین دم برابر همه مصائب تاب آورد و عملا در نوبتِ سرِ عمود جان سپرد.  از عمودی¬های امروزی جز مجموعه¬ای بی¬جان نداریم؛ صرفا مردانی سنگی، آهنی و مفرغی که با همه توانِ تاب آوری برابر سخت طوفان در اعلام رویت مشهودات غریب بکلی قاصرند.   ناپلئون را داریم که دست به سینه فراز ستونِ پلاس واندوم در ارتفاع حدود پنجاه متر ایستاده، بی توجه به این که فرماندهی فرودین عرشه ها با لوئی فیلیپ، لوئی بلان است یا ناپلئون بناپارت سوم.  واشنگتن بزرگ نیز سرِ رفیع دکل اصلی خود در بالتیمور ایستاده و ستون وی همچون یکی از دو ستون هرکول نشان آن مرحله از شکوه مردمی است که انگشت شمارند فانیانی که توان فرا رفتن از آن دارند.  دریادار نلسون نیز سرِ دکل خود در میدان ترافالگار بر چرخ لنگر مفرغی ایستاده که حتی در محاق دود و دم لندن نشانه پهلوانی پنهان است، زیرا هرجا دود است آتش هم هست.  اما نه واشنگتن بزرگ، نه ناپلئون، نه نلسون، که از آن بلندا بر عرشه نگرند، هر چقدر هم پریشان فریاد¬های فرودین عرشگیانِ خواستار مشاوره و راهنمائی باشد حتی به یکی پاسخ ندهند؛ هر چند ظَنِّ آن رود که ارواحشان با نفوذ در مه غلیظ آینده دریابد از کدامین تُنُک¬آبها و صخره¬ها باید اجتناب کرد.

شاید قیاس کسانی که در بَرّ و بَحرْ سر دکل ایستاده اند از هر جهت نامُوَجَّه بنظر آید اما این که در حقیقت چنین نیست بروشنی در گزارشی از عوبید میسی تنها مورخ نانتوکت نشان داده می شود.  ارزنده عوبیدگوید در صدر رواج بال¬شکار، پیش از آنکه کشتی ها منظما روانه تعقیب این نخجیرگردند، مردم آن جزیره دَگَل-های رفیع در امتداد ساحل دریا بر می افراشتند و دیدبانان از گیره¬های الصاق شده بدانها بالا می رفتند، همانطور که ماکیان در مرغخانه صعود کند.   چند سال پیش وال¬شکاران خلیجی نیوزلاند همین تدبیر را بکار گرفته بمحض مشاهده نخجیر به آماده مردان زورَق نشین مجاور ساحل اطلاع می دادند.  اما امروزه این رسم براُفتاده؛ پس روی به سرِ دَکَلِ حقیقی وال¬شکارِ دریا آریم.   از شبگیر تا ایوار پیوسته دیدبان سر سه دکل دارند و ملاحان سر دکل (همانند سکانداران) منظما و هر دو ساعت یکبار تغییر پاس دهند.  در هوای آرام مناطق گرمسیر سر دکل بس دلپذیر و برای فکور خیال اندیش عُلوی است.   آنجا، ایستاده بر بلندای یکصد پائی از عرشه¬های خاموش، چنان در امتداد ژرف دریا شِلَنگ اندازی که گوئی دکل¬ها چوب پاهائی است غول¬آسا¬ و در پائین و میان دو لِنگَت سُتُرگ ترین غول های دریا شناورند، تا بدان پایه که روزی کشتی ها از میان چکمه¬های غول کُهَن رودس می¬گذشتند.   آنجا که تسلیم بی¬کَران سِلسِله بحر شوی که جز امواج آرامَش نژولد.  کشتی بی¬خود آرام خرامَد؛ خَسته بادهای تجاری وَزان است و همه چیز به به آرامشت کشاند.  ارمغان زندگی والگیری در مناطق گرمسیر نوعی بی حادثه¬¬گی محض است.  هیچ خبری نَشنوی و هیج روزنامه نَخوانی و هرگز فوق العاده¬های جراید با گزارش¬های مبتذل تکان دهنده فریب هیجانات نابایستَت ندهد، چیزی از مصائب ملی، کاهش ارزش اوراق بهادار، سقوط سهام بِگوشَت نخورَد؛ هرگز فکر ناهار آزارت ندهد-زیرا کل خوراک سه سال و حتی بیش از آن را فساد ناپذیر در چلیک ها انباشته اند و صورت غذایت ثابت است. 

اغلب پیش می آید که در سفر درازدامن سه یا چهار ساله در وال¬شکاری جنوبی جمع ساعات گوناگونی که سر دگل گذشته سر به چندین ماه تمام زند.  افسوس، جایگاهی که بخش عمده کل مدت زندگی عادی خود را بدان دهی این همه تُهی از هر چه ملازم سکونت گرم و نرم، یا مطابقت با ایجاد احساس راحتی محل، نظیر حس مرتبط با بستر، بانوج، نَعش کِش، اطاقک نگهبانی، محفظه، کالسکه یا حتی هر وسیله کوچک دنج که شخص را موقتا از دیگران جدا می کند، باشد.  مرسوم ترین جایگاه استقرار نوک بخش فوقانی دکل؛ جائی است که دو موازی دیرک باریک (تقریبا مختص به کشتی¬های وال¬شکار) موسوم به کراس¬تریز در بخش فوقانی دکل تعبیه شده.  در این جایگاه ملوان تازه کار که با امواج دریا کج مج می شود همان اندازه احساس راحتی می کند که روی شاخ های گاو نر.  قطعا می تواند در هوای سرد مان خود بشکل پالتوی نگهبانی بالا بَرَد؛ اما درست این است که ضخیم ترین پالتو نگهبانی هم چندان بهتر از عریان بدن نیست، زیرا جان چسبیده به درون میشکانِ گوشتی است و بدون استقبال از خطیر خطر مرگ (چونان زائر غافلی که در زمستان از کوه¬های برف گرفته آلپ عبور کند) حرکت آزاد در درونش نیارِست و حتی خروج از آن نتواند؛ از اینرو بیشتر لفاف یا پوستی مضاعف است که در میانش گرفته تا مان.  نتوان قفسه یا صندوق کشو دار در تن تعبیه کرد همانطور که نشود  پالتوی نگهبانی را پستوئی راحت ساخت.  

در ارتباط با این همه جای تأسف بسیار است که سر دکل کشتی¬های وال¬شکارِ جنوب¬رو فاقد آن رَشک¬آور خُردَک خیمه¬ها یا محفظه¬های موسوم به لانه کلاغی است که حافظ دیدبانانِ وال¬شکارانِ گرین¬لند برابرِ هوای بی ترحم فِسرده دریاهاست.  در روایت خانگی ناخدا اسلیت با عنوان "سفر میان کوه¬¬های یخ در پی وال گرین¬لندی و باز کشف تصادفی مهاجر نشین¬های ایسلندی گرین¬لند باستان¬¬؛" مطابق دقیق شرحِ جذابِ این ستوده کتاب از لانه کلاغ نو ابداعِ آن روزگار، همه کسانی که در گِلِیشِر، نیک کشتی ناخدا اسلیت، سر دکل می ایستادند از چنین امتیازی برخوردار بودند.  

در تکریم خویش آنرا لانه کلاغ اسلیت می خوانْد، زیرا مخترع اصلی و دارنده پروانه ثبت این اختراع بود و بدور از تمامی ظرافت های چرند دروغین می گفت فرزندان را نامِ خود دهیم (چرا که ما پدران موجدان اصلی و دارنده پروانه ثبتیم) و از همین رو باید هر دستگاهی را ایجاد می کنیم نام خود دهیم.  لانه کلاغ اسلیت در شکل و شمایل به چلیک یا بشکه سر باز می مانْد، مجهز به صفحه جانبی متحرکی در بالا برای حفاظت جانب رو به باد سر در برابر سُتُرگ تنُدبادها.  بعلت استقرار در سرِ دکل صعود بدان از طریق دریچه کف صورت می گرفت.  در جانب عقبی یا ظلع مجاور پاشنه کشتی نشیمنی است راحت با قفسه¬ای در زیر برای نهادن چتر و پالتو و پتوی گرم.  در جلو، چرمین بَرواره ای است برای گذاردن بلندگو، سبیل، دوربین و دیگر وسائل دریانوردی.  ناخدا اسلیت گوید وقتی در لانه کلاغ ابداعی خویش سر دکل کشتی خود می ایستاد همواره تفنگی (آنهم در بَرواره) همراه با چارپاره و دبه باروت همراه داشت، بهر کشتن ختو¬های سرگردان یا وِلگَرد تک شاخ¬هایی که آن آبها را پر کرده بودند، چرا که بخاطر مقاومت آب نتوان آن ها از روی عرشه زد اما از بالا زدن¬شان خود دیگر است.  گرچه واضح است ناخدا اسلیت از سرِ مهرِ زحمت طول و تفصیل وسائل و امکانات لانه عقاب خود را به جان می خرد و با این که در مورد بسیاری از آنها مبالغه می کند به شرح علمی آزمایش¬ها خود در آن لانه کلاغ می پردازد، با این همه هرچند در مورد بسیاری از این ها قلم فرسائی می کند و با اینکه شرحی بس عالمانه از آزمایش¬های خود در لانه کلاغ ارزانی¬مان داشته گوید با قطب¬نمای کوچکی که برای رفع خطاهای ناشی از آنچه جاذبه محلی همه مغناطیس¬های جای قطب¬نما بهمراه داشته؛ خطائی که می توان برخاسته از قرابت آهن موجود در تخته¬های کشتی شمرد و در مورد کشتی گِلِیشِر شاید وجود بسیاری آهنگر از پای درآمده در میان خدمه علت انحراف بوده؛ از نظر من با این که ناخدا اسلیت در این شرح و تفصیل بسیار فروتن و علمی عمل می کند، خیلی خوب می داند با وجود همه تشخیص¬های "انحرافات جای قطب نما" و "رصد¬های سمت نما" و "خطاهای جزئی" چنان در ژرفای آن تفکرات مغناطیسی فرو نرفت که گهگاه سوی آن چارپر بطری که بخوبی دوباره پر می شد و با ظرافت در دیواره لانه کلاغ جای داده شده بود کشیده نشود.  گرچه در کل این ناخدای شجاع، درستکار و عالِم را بسیار تحسین کرده و حتی دوست دارم، با این حال بسیار قبیح می دانم که یکسره به تجاهل  چارپری پردازد که وقتی دست¬کِش بدست و باشلق به سر، در آن ارتفاع، در آشیانه کلاغ در فاصله سه یا چهار قَصَبه از رأس دکل گرم محاسبات می¬شد چه یار وفادار و آرامش دهنده ای بود.

اما اگر ما وال¬شکاران جنوب رو چون ناخدا اسلیت و ملوانان گرین لندی اش جایی چنان راحت سر دکل نداریم این نقیصه تا حدود زیاد با آرامش بشدت متضادِ  فریبا دریاهای جولانگاه وال¬شکاران جنوب تعدیل شود. یک نمونه خودِ من که عادت داشم بس کاهلانه و درنگان از بادبان¬بندی بالا رفته لَختی در بالا آسوده و گَپی با کوئیکوئک یا هر فارغ از وظیفه دَمِ دست زنم؛ سپس کمی بالاتر رفته با پایی به بطالت آویخته از تیر دکلِ بالاترین بادبان نگاهی مقدماتی به چراگاه¬های آبی انداخته سرآخر بالای مقصد نهائی رَوَم.

بگذارید در اینجا اِعتراف کرده صادقانه اِقرار کنم پاسَ¬م افتضاح بود.  غَمِ عالم به جان-در حالی که در چنان ارتفاع تفکر¬انگیز تنها به حال خود گذارده شده بودم-چگونه توانستم جز اهمال در انجام وظیفه در اجرای فرامین ثابتِ کشتی وال¬شکار، "هشیار باش و هرچه دیدی فریاد کن"، کاری کرد.

همینطور اجازه دهید در اینجا شما کشتی¬داران نانتوکت را کارگر نصیحتی  کنم.  در امر حساس وال¬شکرد از اجیر کردن جوانک¬های لاغر سیمای چشم گود افتاده معتاد به تفکر بیش از حد که بجای مطالب بودیچ بیشتر با مضامین فایدون به دریا روند بپرهیزید.  از اینرو گویم از چنین جوانان دوری کنید که بال را دیدن بایست پیش از آنکه کشتن توان؛ و این جوانک افلاطون¬گرا با چشمان گودرفته ده بار گِرد جهانتان گَرداند و هرگز قدر نیم کیلو عنبر هم توانگر¬تر نشوید.  این اِنذار ها به هیج روی زائد نیست.  زیرا امروزه روز صناعت صید وال مأمن جوانان خیالپرداز، دل اَفگار، بی حواس و بیزار از خارخار زحمت افزای زمینی شده که حِس در قطران و پیه نهنگ جویند.  بارها شیلد هارولد سر دکل نگون¬بخت کشتی وال¬شکار ناکام نشسته غمزده سراید:  

غَلت و غَلت هان ژرف کبود دریا!

ده کرور پیه¬شکار به¬هرزه سطحت نوردند. 

بارها ناخدایان چنین کشتی¬ها چنین فلسفی جوانک¬های بی حواس را به ملامت گرفته بخاطر نداشتن "علاقه" کافی به سفر سرکوفت¬شان زنند و به تلویح گویند چنان برگشت¬ناپذیر هرگونه ستوده آهنگ در وجود خویش را از دست داده¬اند که در باطن ضمیرشان ترجیح دهند وال را نبینند.  اما همه این حرف ها بیهوده است و نرود میخ آهنی در سنگ و آن بُرنا فلاطونیان در این خیال¬ که دید¬شان ناقص است، نزدیک¬بین اند و از این رو چه فایده از فشار بر عصب بینائی؟  دوربین های اپرای خویش را در خانه جا گذارده¬اند. 

روزی زوبین¬اندازی یکی از همین صِنف بُرنایان را گفت، کَپی، سه سال است سخت پی بال می¬گردیم و دریغ از یکی.  هر وقت سرِ دکلی وال شیرِ مُرغ  شود.  گویا براستی چنین بود و شاید دسته¬هائی از آنها در افقِ دور بودند و جوانک بی حواس از ترکیب آهنگ امواج و افکار به چنان تُهی رَخَوت افیونیِ خیال¬اندیشی نابِخود فرو می¬رود که سرآخر هویت خویش فروگذارده مرموز دریای زیر پا را هویدا صورت روحِ ژرفِ نیلی و بی پایان نافذ در مردم و طبیعت پندارد و هر روان شیء ناشناس نیم-دیده و زیبا که در نیابد، هر ناشناخته باله نیم¬پیدای برون زده از آبِ شکلی تشخیص¬ناپذیر تجسم آن مُشَوِّش افکاری در نظرش آید که صرفا با خطور دائمی روح آکَننَد.  روان در این افسون شدگی به منشأ خود بازگشته در زمان و مکان پراکنده گردد، چون فِکندن خاکستر ویکلیف معتقد به واحدیت که سرآخِر جزئی از هر ساحل کره خاکی شد.

در این شرایط هیچ زیست در تو نباشد جز حیات زاده جنبش ناشی از نرم غلت کشتی بر سینه دریا؛ همان که کشتی از دریا و او از آب¬های نادریاب یزدان دارد.  اما هنگام استیلای این خواب¬رفتگی، این رویا، دست یا پایت را مختصر جنبشی دادِه دستِ گِرِفت به¬هر شکل بِلغزان تا دریابی با چه پروا از هویت¬ت خبر و در گردبادهای دکارتی معلق شوی.  باشد که در نیمروز و در لطیف ترین هوای شفاف با فریادی نیم خفه به دریای تابستانه افتی، بی خاست.  همه¬خدا¬باوران خوب پروا کنید.   

  


   

     












فصل سی و ششم

عرشه ناخدا، ورود آخاب و دیگران در پی 

چندی از ماجرای سبیل نگذشته بود که آخاب بامدادان کمی بعد از صبحانه برسم معهود خویش از گذرگاه کابین به عرشه رفت.  بیشتر ناخدایان در آن ساعات بامداد به گشت عرشه پردازند، همانطور که اربابان حومه¬نشین پس از صبحانه چند دوری گرد باغ زنند.  

بزودی صدای استوار گام¬های عاجیش بگوش رسید که در جایگاه همیشگی روی تخته¬هایی خو گرفته به رفتنش در رفت و بر¬گشت بود؛ همان تخته¬ها که قدم هایش چون سنگ های زمین شناسی گود انداخته بود.  گر خوب بر جبین چین خورده و گود افتاده¬اش خیره می شدی آنجا نیز  رد پایی غریب¬تر نمایان بود-رد پای تنها فکر بی¬خواب و آرام هماره رَوانْش.

اما در این مورد خاص فرو رفتگی¬های جبینش عمیق تر می¬نمود بدانسان که در آن صباح اثر پژولیده گامهایش هم گود¬تر بود.  این فکر  چنان وجود آخاب انباشته بود که در هر گردش یکنواختش دور شاه¬دکل و در پی¬اش جایگاه قطب¬نما، کمابیش توانستی دید که در اندرون با وی می¬گشت و گام می¬زد؛ چنان مُسَلَّط که در واقع بنظر می¬رسید قالبی است درونی و هر حرکت بیرونی در اقتفا. 

استاب نَجوی کرد، "می بینی فلاسک؟ جوجه درون به پوسته نوک می زند.  زودا که سر از تخم بر آرد."

ساعت¬ها آزاردهنده گذشت؛-لختی خود-بازداشت در کابین؛ کمی بعد عرشه¬پیما با همان عصبیتِ سوزانِ غرض در سیما.  

ایوار نردیک می¬شد که ناگاه کنار دیواره عرشه باز¬ایستاد و استخوانی پای در کریش سپوخته آنجا نهاده با چنگی در مهار دکل استاربارک را فرمان داد همه افراد روی عرشه انتهایی گِرد آیند.  

نایبِ مبهوت از فرمانی که جز در مواردی شِگِفت صادر نمی شود و آنهم بندرت، گفت، "قربان!".

آخاب تکرار کرد "همه را به عرشه عقب فرست" و بانگ زد "آهای افراد سر دکل! همه پائین!."

پس از اِجتماع همه افراد که با چهره¬هائی کنجکاوانه و نه چندان بَری از دل نگرانی به آخابی می نگریستند که بی شباهت به افق آبستن طوفان نبود، بدنبال تند نیم¬نگاه¬هائی از فراز دیواره عرشه و گردش سریع نگاهش در میان خدمه از موقف خویش در آمده چنان گردش پُرزَحمَت خویش در عرشه از سر گرفت که گوئی تنابنده¬ای نزدش نیست.  سر در گریبان با کلاهی که نیمی از لبه اش را به صورت کشیده بود بی توجه به زمزمه های شگفتی افراد گام می زد تا اینکه استاب با احتیاط به فلاسک گفت آخاب باید آن¬ها را برای تماشای شاهکار پیاده¬رو احضار کرده باشد.  اما این زیاد نپائید.  با حرارت درنگید و بانگ برآورد:-

"با دیدن وال چه کنید ای مردان؟"

همگانی پاسخ برانگیزنده ده¬ها صدا این که، "جار می زنیم".

آخاب که دید این پرسش ناگهانی با چه نیروی شگرف افراد را به چنین برانگیختگی صمیمانه کشانده با ستایشی دیوانه¬وار در لحن بانگ زد، "خوب!"  

"بعد چه می کنید مردان؟"

"سر در پی اش، زورَق به آب اندازیم!"

"با کدامین سرود؟:

"یا مرگ وال یا زورَق شکسته!"

با هر فریاد آنان چهره پیر مرد بشکلی غریب و وحشیانه شاد¬تر و تأئید¬¬آمیز¬تر می شد؛ در حالی که دریانوردان چنان پرسشگرانه در یکدیگر خیره شده بودند که در حیرت¬اند از چه رو خود آنها نیز بابت پرسش¬هائی بظاهر چنین بیهوده تا بدین پایه برانگیخته شده اند. 

اما وقتی آخاب که اینک نیم چرخی در کریش محور اتکای خویش زده دستی بالا برده چنگ در مهار دکل انداخته آنرا محکم و تقریبا به شکلی تشنج¬آمیز گرفته بود بار دیگر آنها را  بدین شکل خطاب قرار داد دوباره سراپا اشتیاق شدن"-

"همه شما که سر دکل می¬روید پیشتر فرامینم را درباره وال زال شنیده اید.  همه نگاه کنید!  این دُبلُن را می بینید؟-رخشان سکه بزرگ را بالا گرفته گفت مردان این سکه¬ای است 16 دلاری.  می¬بینید؟  آقای استارباک آن کَرتَک به من ده.

در مدتی که نایب تُخماق می¬آورد آخاب بی حرف و آرام دُبلُن را با دامن نیم¬تنه¬ جلا می¬داد تو گوئی می خواهد رَخشِشَش فزاید و بی کلام و بی¬صدا با خود زمزمه می کرد و نتیجه صوتی بود چنان غریب، گنگ و نامفهوم که گوئی هِمهِمه چرخ¬های توانِ خودبخود در وجود اوست.  

با دریافت میخکوب از استارباک، در حالی که در یک دست آن را بالا برده بود سوی دکل اصلی رفت و با دست دیگر دُبلُن را نشان داده با صدائی بس رسا اعلام کرد: "هریک از شما دیدن والی سپید سرِ چروکیده جبین و خمیده فَک را برایم فریاد کند؛ هر کس فریاد نشان دادن آن وال سر سپید با سه سوراخ در لَختِ راستِ دُم سر دهد-دقت کنید پسران من، هر کس دیدن والی با این اوصاف را اعلام کند این سکه او راست!"

غریو هورا هورای دریانوردان برخاست تو گوئی با اهتزاز بارانی¬های خود تَهنیت میخکوب شدن سکه طلا به دکل گویند.

آخاب، کَرتک افکن، سخن ازسرگرفته گفت: "تأکید می کنم والی است زال، پی یافتنش چشم چهار کنید؛ به دقت پی سفید آب گردید و حتی با دیدن یک آبسوار فریاد کنید."

در همه این مدت تاشته گو، داگو و کوئیکوئک با علاقه ای تیزتر از بقیه نظاره کرده بودند و ذکر جبین چروکیده و فک خمیده در هریک خاطره ای خاص را زنده کرده بود.

تاشته گو گفت، "ناخدا آخاب آن وال زال باید همان باشد که برخی موبی دیک خوانند."

آخاب فریاد زد، "موبی دیک؟ وال زال را می شناسی تاش؟"

گی¬هدی سنجیده گفت، "همان که پیش از زیر آب رفتن دم را به شکلی غریب چتری کند؟".

 داگو گفت، "آن که فواره ای شگرف دارد، بسیار انبوه و بزرگ، حتی برای یک عنبر وال، و فوق العاده هم چابک است، ناخدا آخاب؟"

کوئیکوئک بُریده بُریده گفت، "آن که یک، دو، سه-در واقع بسیاری آهن در پوستش نشسته ناخدا؟ و در حالی که با زبان اَلکَن تقلا می کرد واژه ای بیاید دست را چنان پیچ و تاب می داد که گوئی چوب پنبه بطری می کشد و افزود همه پیچ خورده چون آن-آن."

آخاب بانگ زد، "آری کوئیکوئک زوبین ها همه مثل چوب پنبه کش پیچ خورده و تابیده در تنش مانده، آری داگو فواره¬اش خطیر است چون خرمن گندم و به سفیدی توده پشم گوسفندان نانتوکتی پس از پشم چینی بزرگ سالیانه؛ آری تاشتگو و دم چتری کند چون لچکی بادبان¬های طوفان شکافته.  خودِ مرگ و ابلیس! مردان، این موبی دیک است که دیده اید-موبی دیک- موبی دیک!"

استارباک که تا این لجظه در کنار استاب و فلاسک با حیرت فزاینده رئیس خود را نگریسته بود سرانجام فکری به ذهنش رسید که به نوعی  این حیرت را توضیح می داد.  "ناخدا آخاب درباره موبی دیک شنیده ام-اما همین موبی دیک نبود که پایت بُرد؟"

آخاب فریاد زد، "کیَت گفت؟  آری استارباک؛ آری همه یارانِ دریانورد، همین موبی دیک بود که بی دَکَلَم کرد؛ موبی دیک بود که به مرده کُنده¬ای رساندم که کنون بر آن ایستاده¬ام."  با مَهیبْ شیونی، بلند و حیوانی، شبیه گاوگوزنی دل¬شکسته فریاد زد؛ آری، آری! همان ملعون والِ زال بود که در هَمَم شکست و  برای همیشه به مسکین دریانوردی چوبین پای و زبون تبدیل کرد!"   سپس با پرتاب دستان به بالا با بی¬شمار بَسور فریاد کرد، "آری، آری! و تا گِرد امید نیک، پیرامون دماغه هورن و دورادور گرداب های نروژ و آتشِ دوزخ سر در پی¬اش نگذارم رهایش نکنم.  و شما را هم بهر همین اجیر کرده¬ایم مردان! تا آن وال زال را در آب¬های دو سوی عالَم و در اقصی نقاط تعقیب کنید تا خون سیاه فواره زند و باله¬¬ش بر آب اوفتد.  چه گوئید ای مردان، آیا بهر اینکار دست اتحاد می دهید؟  شجاع بنظر آئید."

زوبین اندازان و دریانوردان فریاد زدند، "آری، آری!"  و به پیرمرد برانگیخته نزدیک¬تر شده گفتند، تیزچشم در پِی والِ زال و بُرّا زوبین بَهرِ موبی دیک!"

آخاب با صدائی نیم فریاد و نیم هق¬هق گفت، "خدا برکتتان دهد، خدا برکتتان دهد مردان.  خوانسالار! برو بزرگترین پیمانه گِراگ آوَر.  اما این چهره گرفته از چیست آقای استارباک؛ سر در پی وال سفید نگذاری؟  حریف موبی دیک نیستی؟"

"من حریف فک خمیده او و فکِ خودِ مرگ هم هستم ناخدا آخاب، چنانچه عملا سر راه کسب و کارمان قرار گیرد؛ اما بَهرِ شکار وال بدینجا آمده¬ام نه خونخواهی فرمانده خود.  حتی گر توانی صیدش کنی حاصل انتقامت چند بشکه روغن دهد ناخدا آخاب؟  در بازار نانتوکت خودمان چَندانَت نقد نشود.  

"بازار نانتوکت! دِکی!  جلوتر بیا استارباک؛ نیاز به اِفهام بیشتر داری.  بگذار حالیت کنم مرد، اگر پول مِلاک باشد و محاسبان به تخمین ارزش خطیرْ خزانه خود، کره زمین، بر پایه محاسبه ارزش کمربندی زرنشان بر گِردَشْ، با احتساب یک گنی در هر یک سوم اینج برآیند، ارزش انتقام من بمراتب از آن کمربند والاتر است!" 

استاب زمزمه کرد: بر سینه¬اش کوبد و ندانم چرا؛ بنظرم طنینش بَس بُزُرگ ولی تُهی است."

استارباک فریاد زد، "انتقام از حیوانی گُنگ! که از روی کورترین غریزه دَرهَمت کوبید! دیوانگی است! ناخدا آخاب، خشمگنی از موجودی زبان بسته بی دینی است."  "باز هم بیشتر شِنو- اندک اِفهام فزون¬تر را.  مرد، همه مشهودات جز نقاب¬هایی مقوائی نیست.  اما در هر رویداد- در امر زندگانی، در سعی مُسَلَّم-چیزی مجهول و با این حال منطقی قالب رخساره خود را از ورای نقاب نامعقول نمایان سازد.   جهد آدمی سعی در جهت رخنه در آن نقاب است! بَندْی جز با رخنه در دیوار  چگونه برون تواند شد؟  مرا والِ زال همان دیوار است که پیشم رانده-اند.  گاه اندیشم ورایش هیچ نیست.  اما همین بَس.  بیگارم گیرد؛ گِرانبارم کند؛ در او قدرتی بینم بیدادگر که بدخواهی مرموزی تقویتش کند.  بیشترین نفرت را از همان امر مَرموز دارم و چه وال زال عامل آن اَمر یا آمر آن باشد این نفرت را صرف انتقام کنم.  از کُفرَم مگو مَردْ که هور را هم زنم گر خوارم دارد.  زیرا گر خورشید چنین یارست من هم توانم، زانرو که هماره نوعی دادِ هشیارانه بر همه آفرینش حاکم است. اما مردْ، حتی آن مَعدلت هم سَروَرَم نیست.  بالادستم کیست؟   حقیقت را نهایتی نیست.  چَشم از من برگیر!  تحملِ خیره شدن گولْ دشوارتر از زُل زدن شیطان است.  ظاهرا سرخ و سفید می¬شوی؛ شدت خَشمَم گرمای غضبت گُدازان کرده.  اما بِیِن استارباک، سَخَط-گفته¬ها خودْ-مُبطِل¬اند.  مردانی اند که داغْ¬-گفته هاشان خُردَک خاری دَهَد.   نمی خواستم خشمت آرم.  به دل مگیر.  آن خَشِن گونه های ملکوکِ آفتاب زدگی را-زنده تصاویرِ مُتِنَفِّسِ خورشید رَقَم نِگَر.  کافرکیش پلنگان- موجوداتی لاقید و بی دین که زینَد و طلبند و هیج دلیلی برای سوزان زندگی که حس کنند ندهند!  خدمه، خدمه را نِگَر مرد!  آیا در موصوغ وال جملگی و دست در دست هم با آخاب نیستند؟  استاب خندان را ببین!  آن شیلیایی را ببین! از فکرش به خرناس اُفتد. استارباک، افراخته تَک نهالت ایستادن در این فراگیر تُندباد نیارست!  بحثِ چیست؟  فکرش را بکن.  صِرف یاری در زدن باله ای؛ نزد استارباک شِگَرف  شاهکاری نیست.  دیگر چه؟  بی گُمان وقتی تک تک ملاحان چنگ در سنگ سو زده اند بهترین زوبین انداز کل نانتوکت از این ناچیز نخجیر تن نَزَنَد.  وَه، بینم دَربَند الزامی!  خیزابت برداشته! حرفی بزن، چیزی بگو!  آری، آری سکوتت گویاست!  (زمزمه با خود) چیزی از گشاده منخرینم  پرید و به سینه اش نشست.  اینک استارباک مراست و جز با شورش مخالفتم نتواند.

استارباک نجوا کرد،  پروردگارا، حافظم باش، جملگی را حفظ فرما.

اما آخاب در شادی رضای خاموش و افسون زده نایب خویش این دعای بد شگون نشنید، نه آهسته خنده انبار را و نه ارتعاش پیشگویانه باد در طناب های کشتی را؛ نه تُهی صدای برخورد افراشته بادبان ها به دکل ها را که در آن دم قلبشان در سینه فروریخت.  زیرا فروهشته چشمان استارباک دگربار از صلابت حیات روشن شد؛ خنده نهانی خُشکید؛ بادها وَزان شد و بادبانها سینه گشود و کشتی بِرَسم دیرین  کوشان و غلطان.  اَیا اندرزها و هشدارها! چرا پیِ رسیدن بیشتر نپائید؟  هرچند ای سایه ها بیشتر پیش بینی اید تا اخطار!  با این همه نه پیش بینی از برون بل تصدیق امور دیرینِ درون.  زیرا درونی ترین الزامات وجودمان با همه قِلَّت فشارهای برونی همچنان سائق مایَند.    

آخاب فریاد زد، "پیمانه! پیمانه!"

با گرفتن مفرغین جام لبالب روی به زوبین اندازان کرده فرمان داد سِلاح پیش آرند.  آنگاه زوبین داران را کنار چرخ لنگر  به صف کرد، سه نایب زوبین بدست کنارش و دیگر خدمه در میانشان گرفته؛ پی لختی درنگ کاوشی نظری بر یکایک خدمه افکند.  اما تلاقی آن چشمان وحشی با نگاهش به برخورد خون گرفته نگاه گرگان مرغزار پیش از تاخت فرمانده رهبرشان پی بیزون مانِست؛ دریغا غلطیدن به در پوشیده دامِ سرخ پوست.

با دادن لبالبْ قَرابه به نزدیک ترین ملاح بانگ زد، بنوشید و دست بدست کنید. اینک تنها خدمه نوشند، بگردانید، بگردانید.  جُرعه ها کوچک- درنگان فرودهید، سوزان است چونان سُمِ شیطان.  خوب، خوب؛ عالی دست به دست شود. مارگونه در تن پیچده چشم ها  شیبا وَش کند.  زهازه؛ کمابیش تُهی شده.  چنان رفت و چنین بازگشت.  مَنَش دِه- مُغاکی است!  مردان، در گذر عمر باریک شوید، جام لمالمِ عمر این چنین پیموده و سِپَری شود.  خوانسالار، جام دگر!  

"اینک گوش دارید سلحشورانم.   پیرامون این چرخ لنگر  گردتان آورده ام؛ شما نایبان پیغال بدست کِنارم ایستید؛ شما زوبین اندازان با زوبین تان آنجا، و شما ستبر ناوبانان گِردم حلقه زنید تا بنوعی رَسم شریف آباءِ وال شِکَرد سَلَف احیاء کنم.  ای مردان خواهید دید که-ها! پسر برگشتی!  سکه قلب هم بدین زودی بر نَگردد.  دَستَم دِه.  گر داء الرقص نداشتی جام دوباره لَمالَم بود -دور شو، ای تب و لرز!"

"شما نایبان پیش آئید!  پیغال ها برابرم تامْ چلیپا کنید.  آفرین!"  با اَدای، "بگذارید دستی بر  مِحوَرَ کِشَم" گشوده بال چَنگ بر میان ملتقای سه شِل همسانِ رخشان زده برق آسا و عصبی زی خود کشید و خیره از استارباک به استاب و از او به فلاسک می نگریست.  گوئی کوشد با نوعی اراده بی نامِ درونی آتشین اِحساس انباشته در خازن لیدن جانِ جادویش بشدت در وجودشان اَندازد.  سه نایب برابر سیمای مرموز بخود لرزیدند.  

آخاب بانگید، بیهوده! هرچند تواند که خوب باشد.  زیرا شما سه تن دست کم یکبار هول نیروی مُهَیِّجَم را که آنِ مَن بود و گویا در وجودم مستهلک شده بود در نهایت شدت دریافت کردید.  بلکه می کشُتِتان.  شاید هم نیازتان نباشد. شِل ها پائین! و اکنون شما نایبان، شما را ساقی آن سه کافر خویشِ خویش-آن سه خطیر ترین شرفا و نجبا، بَهادر زوبین اندازان خود  کنم.  از این عار دارید! ننگ از چه، وقتی پاپ کبیر تاج پاپی اِبریقِ شُستِ پایِ گدایان کند!   ایا گرامی خُلَفایم، بنده نوازی جبلی بدین واداردَتان .  من فرمان ندهم، خود خواهید.  ایا زوبین اندازان بند شِل از ذِراع گُشایید!  

سه  زوبین انداز خاموش فرمان برده اینک سربالا روهینا شِل گسیخته از  ذِراع در دست، برابرش ایستادند. 

بُرّنده روهینا نزنیدم!  وارون کنید؛ وارون کنید!  سرْ ساغرش ندانید؟  گوده افرازید!  خوب، خوب، ساقی ها پیش! شِل ها نگاه دارید تا پُر کنم.  بی درنگ ولی آرام از افسری نزد افسر دیگر رفته گوده های شِل لمالمِ آتشین آبِ جام کرد. 

اینک سه به سه ایستید.  کُشنده جام ها گرامی دارید!   حال که عضو این اتحاد ناگسستنی شده اید زوبین ها در کار کنید.  ها!  استارباک!  سند  آماده است و  آن آفتابِ مُصَدِّقَش آماده شُور.  بنوشید زوبین اندازان!  نوشید و شمایانی که بر سینه گاه مرگبار زورَق های وال شکار ایستید  عهد بندید که مرگ بر موبی دیک!  خدایا جُملِگی نیست شویم گر شکار و مرگ موبی دیک رقم نزنیم.  روهینا ساغرهایِ بلند بالایِ خاردار برداشته و همزمان عرق با بانگ و بُسورِ وال زال با صدای هیس فرو داده شد.  رنگِ استارباک پرید سوی دیگر چرخید و لرزید.  سرانجام باری دگر پُر پیمانه میان خدمه تحریک شده گشت و پیِ بدرود آخاب با دستِ آزاد پراکنده شدند و ناخدا اَندَر اِنزِوای کابین. 







فصل سی و هفتم

1. غروب.


آخاب تنها نشسته کنار پنجره پاشنه کشتی خیره به خارج.

هرکجا کشتی رانم اثری سفید و کدر بجا گذارم.  آب های تیره، عارض تیره تر.  غیور خیزاب های جانبی بالا گیرند تا مسیرم پنهان کنند؛ بگذار کوشند اما نخست من گُذَرَم. 

در دوردست، امواج گرمِ ریزان از لبه جامِ لمالم چون شراب سُرخ شوند.  سیمای زر ژرفای آبی پیماید.  اینک خورشید غواص -که از نیمروز آرام فرو می نشست-غروب کند، فرود او پشت تپه ای بی انتها و فراز روح من!  آیا تاجی که بسر دارم، آهنین تاج لُمباردی، زیاده گران است؟  گرچه بسی گوهر رخشان دارد؛ مَنی که بر سرش دارم، زرق و برقش نبینم؛ بلکه حسی مبهم از حَملَش دارم و این به شکلی خیره کننده پریشانم کند. آهنْ  است-می دانم- نه زَر.   گسیخته  هم هست-حس کنم؛ کُنگِرِگی لبه اش چنان تاول زا که گوئی سَرَم به فلز سخت کوبد؛ آری، پولادین سر کاسه ام؛  از آن صنف که در مُخ کوب ترین پیکار نیازِ خودش نه.   

تب خشک بر جَبینم!   آوَخ!  روزگاری بود که نیک طلوع مُحَرِکَم بود و غروب آرام جانم.  گُذَشت.  دِگَر این دلنشین روشنا روشنم نکند.  هر دلپذیریم دلتنگی است چون هرگز خوشدلیم نِی.  با دریافت عالی توان التذاذ دانی ام نیست، به ظریفانه و خصمانه ترین شکل نفرین شده ام! ملعونی در قلب بهشت.  شب خوش، شب خوش. (با دست تکان دادن از پنجره دور می شود.)

کار دشواری نبود.  می دانستم دست کم یک خیره یابم؛  اما تََک طوق دندانه دارم به همه چرخ های ناسازشان خورَد و گردَند. به عبارت بهتر کبریتم و جملگی چونان شماری مورپُشته باروت برابرم.  آوخ از دشواری درگیراندن اغیار، کبریت نیز بناچار سوزد.  هر خطر که کردم خود خواستم و هر چه اراده کنم، کنم!  مجنونم شمارند- استارباک بر این است؛ اما اهریمنی، جنونِ شوریده ام!  آن جنون سرکش که تنها بهر درک خویش آرام است!  ناقص شدنم پیشگوئی شده بود؛ و-آری! این پایم رفت.  حال پیش گویم که مُنَقِّصِ ناقص کنم.  خوب، اکنون پیشگو و بَرآورنده یکی است. بس والاتر از شما، شما خطیر خدایانِ همه ادوار. خنده و بانگ تمسخرم بر شما کریکت بازان، مشت زنان، بِرک های کَر و بندیگوهای کور شده.  چون بچه محصل ها برابر قلدری ها نگویم-کُفوْ خود بیاب، مَزَنَم!  خیر،  زمینم زده اید، از نو بپا خاسته ام؛ گریخته رو نهان کرده اید.  از پشت قُطُن گَوال هاتان برون آئید.  تفنگی ندارم که به شما رسد.  خیر مَقَدم آخاب به شما؛ بیائید ببینیند توانید منصرفم کنید.  مرا منصرف کنید! نتانید، مگر خود را منصرف کنید.  با مرد طرفید.  منصرفم کنید؟  مسیر ثابتْ غَرَضم از خط آهن است و روحم مُعتادِ سیر بر آن.  بی خطا فراز ژرف دره ها، در خان دار دلِ کوه ها، زیر بستر سیل ها شتابم! هیچ چیز مانعم نیست و نه فَرازی برابر آهنین راه. 








فصل سی وهشتم

غَسَق 

کنار دکل اصلی؛ استارباک مُتَّکی بدان.

روحم رویاروی چیزی فراتر از حریف قرار گرفته؛ قافیه را باخته آنهم به دیوانه ای!  عذاب الیم که در چنین میدانی عقل باید سپر اندازد!  اما به کُنه وجودم رسوخ کرده کُلِّ خِرَدَم سِتُرد!  گُمان برم غَرَض مُلحدانه اش شناسم،  اما دانم باید در این دستگیرش شَوَم. خواه ناخواه امر نگفتنی مرا بدو پیوسته و با رشته ای کِشدم بی کاردیم بهر بریدنش.   کُهَن ژیان!  غَریوَد که کیست زِبَردَستَم-آری طالب مساوات با همه زبردستان است و بنگر چگونه بر همه زیردستان حُکم راند!  آوخ! بروشنی دِژَم جایگاه خویش بینم،-فرمانبُرداری سَرکشانه؛ و بدتر از همه بیزاری با صبغه بخشایش!   نوعی پریشانی موحش در چشمش می خواندم که گر در من بود یکسره خُشکانیدم.  با این همه امیدی هست.  آب و دَهر پهناورند.  وال منفور کران تا کران کُره آبی را بهر شنا دارد، به همان نَهج که خُردَک ماهی گُلی زُجاجی گوی خود دارد.  باشد که خدا غرض ملحدانه اش باطل گرداند.  گر قلبم چون سُرب سنگین نبود اندکی دلگرم می شدم.  اما ساعت وجودم همه خوابیده و کلید باز کوک قلبی را که چون وزنه آونگ مُنَّظِم سراپای آن است ندارم.  

{غریو شادمانی از سینه گاه}

بار پروردگارا! امان از کشتی رانی با چنین خدمه مُلحِد با کمترین اثرِ مردمی مام در وجودشان!  توله هائی که درنده دریا جائی پس انداخته.  وال زال دموگورگون شان.  گوشتان هست!  عیاشی های دوزخی!  باریک شوید؛ شادمانی عرشه مقدم یک سو!  ثابت سکوتِ پاشنه سوی دِگر!  گویا تَصویر زندگی است.  سینهِ شادان، ستیزان و بشاشِ کشتی پیشاپیشِ همه، در دل رخشان دریا شتابد بَهرِ کشیدنِ آخابی در پِی که در کابین رو به پاشنه، برساخته فراز شیارِ جریان مخالف انتهای کشتی اندوه خورَد و شِرشِر گُرگی سر در پی اش.  این دراز آواز  سراپام لرزانَد!  خموش!  ای شاد خواران، و نگهبان گمارید!  ای زندگی ! در ساعتی چنین که چیزهائی وحشیانه وخشن به خورد روح دانش باورِ درهم شکسته داده شود-آری زندگی، در این گونه لحظات است که دهشت مکنونت را براستی حس کنم! اما از من نیست! برون از من است! و بِرَغم همه شَفَقَت انسانی در وجودم کوشم با تو ستیزم، ای آینده های ترسناک ظاهرفریب!  حمایتم کنید، نگَهَم دارید، مقیدم کنید، ای نیروهای خجسته.  













فصل سی و نهم

نخستین پاسدار شب

دُکانه دکل پیشین.

(استاب تنهاست و گرم  تعمیر بندی.)

ها! ها!ها! هِم! گلوئی صاف کنم! از آن هنگام تا حالا تعمق کرده ام و ها، ها، نتیجه نهائی این است.  از چه رو؟  زیرا خنده اندیشمندانه ترین و آسان ترین پاسخِ هر غَرابت است و هرچه پیش آید همیشه یک تسلی ماَند-آن پایدار تسلی این که جُملِگی مُقَدَر است. همه حَرفش با استارباک را نشنیدم؛ اما به چَشمِ زارم استارباک در آن هنگام شبیه چیزی بود که دوش دریافته بودم.  بی گمان ارباب پیر او را هم ساخته.  عیان دیدم، می دانستم؛ سازَش داشتم، بی دِرَنگ پیش گوئی کرده بودم-زیرا با نگاهی به کاسه سرش آنرا دیدم.  بسیار خوب استاب، استابِ دانا-دانا لقبم است-بسیار خوب استاب،  اهمیتش در چیست؟  لاشه ای خواهیم داشت. از هرآنچه خواهد شد نه با خبرم هرچند هرچه پیش آید خندان به پیشبازش روم.  جاذبه شادانِ مکنون در تمام موحش هایت سَبُکبارم کند. فا،لا! لیرا، اسکیرا!  خُردک گلابی آبدارم اکنون در خانه به چه کار است؟  سیلابِ اشگ روان؟- گَرمِ سورِ آخرین زوبین اندازان دررسیده، گُمان برم به شادی کَشتی درفش ها ، و من نیز- فا، لا! لیرا، اسکیرا!، او-

نورانی دل نوشیم،

به افتخار عشقِ شاد و گُذَرا امشب

در شکستِ دیدارِ لب،

روان آبسوارانِ لب جام.

حالا بند عالی شد-کی صدا میزند؟  آقای استارباک؟ بله، بله قریان-(زیرلبی) ارشدم است و غلط نکنم او را نیز ارشدی است.- بله، بله قربان، تازه این کار تمام شد-آمدم.  

















فصل چهلم

نیم شب، سینه گاه

زوبین اندازان و جاشوان.  

(بادبان عمده دکل پیشین کشتی بالا می رود و جمع نگهبانان ایستاده، لمیده، تکیه داده و دراز کشیده در حالت گوناگون هویدا شود که همسرایند.)

بدرود و خدا نگهدار بانوان اسپانیولی!  بدرود و خدا نگهدارتان بانوان اسپانیا! فرمایش ناخدامان.-

اولین جاشوی نانتوکتی.

هان بچه ها،  دل نازک نباشید؛ برای گوارش خوب نیست! نیروبخشی خورده با من بخوانید!

(می خواند و همه در پی اش)

ناخدامان ایستاده بر عرشه

دوربین بدست

در تماشای آن بشکوه وال ها

فوراه زن در هر کرانه

هان بچه ها طنابْ لاوَک به زورق ها کشید،

کنار بند هاتان ایستید  

و یکی از آن والا نهنگان گیریم

دست در دست هم بچه ها!

پس دلشاد باشید بچه ها 

و مباد که خود را بازید!

آنگاه که دلیر زوبین-دار وال زَنَد.


صدای نایب از عرشه عقب

آن جلو، هشت زنگید! 

دومین جاشوی نانتوکتی.

نخوانید!  هشت زنگ را بزن، می شنوی زنگ چی؟  زنگ نیم شب را بزن، پیپ! کاکاسیاه! و درنگی تا پاس را فراخوانم.  دهان خوردِ اینکار، بُشکه ای، دارم.  خوب، خوب، (سر در روزن) نوبتِ راست!  هشت زنگِت!  بِپَر بالا!

جاشوی هلندی.

امشب و خوابی حسابی.  وَه چه شبی است خواب را.  این همه را از  شراب ارباب پیر دانَم. برخی را مُخَدِّر و بعضی را مُحَرِّک.  ما در تَرَّنُم و آنان در نُوم-آری آن پائین خوش خُسبید چون خُم های کف چیده.  دوباره سروقتشان رو!  بیا این بوق مسی را بگیر و بانگشان زن. بگو از روءیای دلبران خود دست کشند. اعلام رستاخیز کن؛ باید آخرین بوسه را گرفته به داوری آیند.  اینجوری است-خودشه؛ گلویت از کَره اعلا ناز پرورد نشده.  

جاشوی فرانسوی

خموش، بجه ها! بیائید پیش از راندن بهر لنگر اندازی در خورِ پتو یکی دو رقص کنیم.  چطوره؟ نوبت دیگر می رسد.  همه بر پا!  پیپ!  خُردَک پیپ، مرحبا بر تو و داریه ات. 

پیپ

(ملول و خواب آلود) نمیدانم کجاست.

جاشوی فرانسوی

پس بر شِکَم زن و گوش جنبان.  میگم تندش کنید بچه ها؛ شاد باشید؛  مرحبا! عجب، نمی خواین برقصین!  حالا به ستون یک و تَک سوی رقص شافِل دونفره؟ خود را پرتاب کنید!  پاها! پاها! 

جاشوی ایسلندی

میدانتان نَپَسَندَم رفیق، خیلی فنری است مَرا.  آمُختهِ  یخی مِیدانم.  دریغا که شادیتان ناخوش کُنَم.  پوزش. 

جاشوی مالتی

من هم؛ کجایند نِگارانتان ؟ کدامین گول دست چپ را با راست گیرد و احوال پُرسی؟  شریک رقص! باید پایِ رقص داشته باشم. 

جاشوی سیسیلی

آری نِگاران و مرغزاری! آنوقت من هم چون شما رقصیده، اصلا ملخ شوم.   

جاشوی لانگ آیلندی

خوب، خوب، اخموها، ما خیلی بیشتریم. گویم، جواری برداریم تا توانیم.  زودا که جملگی به درو شَویم.  آها، موسیقی هم آمد، به افتخارش! 

جاشوی آزوری

(در صعود از پلکان دریچه و بالا آوردن دایره زنگی).  بفرما پیپ و آن هم مهار چرخ لنگر، بپر بالا!  حالا بچه ها! (نیمی به نوای دایره رقصان؛ برخی زیر عرشه روند، برخی میان کلاف های بادبان بندی دراز کشیده یا در خواب.  سیل ناسزا.)

جاشوی آزوری

 (رقصان).  بزن پیپ، بترکان، زنگ چی!  بکوبش، بِدَرش، تُندِش کن، زنگ چی! تا برق زند، زنگوله شکند.  

پیپ

زنگوله گفتی؟ چنان کوفتم که یکی دیگر افتاد.

جاشوی چینی

پس دندان جَرَنگ و مرتب کوب و پیکَرْ بُتکده جَلاجِل آذین کُن.

جاشوی فرانسوی

شوریده-شاد! دایره افشانْ پیپ تا از میانش بجهم! از خود بدر آئید! وَرجَهید! 

تاشتگو

(آرام دود می کند) سفید ها؛ وَرجَهیدن! را خوشی خوانند؛ خویْ یَخنی نَهَم.   

کهن جاشوی مانین

در حیرتم آن خوشدل بچه ها بِخودَند که سرِ چه رقصند. روی مدفن تان رقصم، بی گمان-گردش تند رویاروی باد مخالف سخت ترین تهدید ساحرین است. یا مسیح! فکر مغروق کشتی های خزه بسته و سبز جمجمه های خدمه!  خوب، خوب شاید به گفته شما خردمندان کل عالم شادی است و زینرو سِزَد که تالار رقصش سازیم.  پس بچه ها رقصید و رقصید، بُرنائید، روزگاری من هم بودم. 

سومین جاشوی نانتوکتی

استراحت اوه! هیو! بدتر از  پارو زدن پِی نهنگ در دریای آرام است-بده پُکی زنیم تاش.

(باز ایستاده گروه گروه شوند.  در این بین آسمان سیاهی گیرد و باد خیزد.)  

جاشوی هندی

به برهما سوگند! بچه ها زودا که فرمان فوری بادبان پایین آید.  خیزیده گنگِ  کهکشان بدل به باد شده!  شیوا سیما سیه نمائی!

جاشوی مالتی

(می لمد و کلاه تِکاند). حالا امواجِ سفید کُلاه متلاطم شوند.  زودا که کاکل ها به اهتزاز آرند.  گر امواج همه زن بودند غرقه شده تا ابد با آنان می رقصیدم.  در تمام عالم چیزی به شیرینی تُند نظرها بر آن لرزان سینه هایِ گرمِ رقص نیست؛ آنگاه که افراشته بازوان چنان انگورحبه های خواستنی پنهانشان دارد، حتی بهشت همتایش نشود. 

جاشوی سیسیلی 

  (می لمد) حرفش رو هم با من نزن! گوش کن پسر-بهم پیچیدنِ سریع اندامها-پَس و پیش بردن نرمِ ماهرانه-کرشمه ها-لرزیدن ها! لب! سینه! کَفَل! همه بِسود، سودنی بی وقفه و رو!  زِنهار تا نَچِشی که سیری آرد. (با تکان سر) تو چه گوئی مُشرِک؟

جاشوی اهل تاهیتی

(روی بوریا می لمد)

خوشا قُدسی عُریانی رقصنده دخترانمان!-رقص های هِیْوا- هِیْوا! آوَخ! تاهیتیِ قَلیل سِتْرِ رَفیع نَخل!  هنوز بر بوریای خود آرام گیرم، ولی نَرم خاک لغزیده!  بافته در جَنگَلَت یافتم بوریای من! تازه، اول روز که زانجات آوردم، نک، بس سوده و پَژمُرده. دریغ من! نه تو تاب این تَحَوُّل داری نه من!  با این اوصاف کوچ بدان آسمان چگونه خواهد بود! آیا غُرِّش باریک جویبارهای قله پیتوهیتی را شِنَوَم که از تخته سنگ ها فرو جهیده روستا ها غرق کنند؟- تندباد! تندباد!  بر پا،  مَتَرس و برو بجنگش! (برپا جَهَد.) 

جاشوی پرتغالی

چگونه دریا غلطیده بر پَهلوی کشتی کوبد! آماده جمع کردن بادبان، عزیزان! تندبادها تنها کِشاکِشَند، آشوبی زود گُذَر. 

جاشوی دانمارکی

شتاب و شتاب کشتی پیر، تا شتابی پائی! زه! نایبی که آنجا ایستاده سخت بدینت دارد. همان قدر از این بادها هراسد که دِژ جزیره کتگات مجهز به توپ های شلاق طوفان خورده پوشیده از نمکِ دریا در ستیز با بالتیک! 

جاشوی نانتوکتی

یادآوَر شَوَم دَستورات خود را دارد.  شنیدم آخاب پیر گفتش همشیه باید تُندباد کُشَد، چیزی چون خواباندن تنوره دریائی با پیشتاب-کشتیت را یکراست به دِلَش زَن.  

جاشوی انگلیسی

سِرِشت! اما آن پیر خطیر مردی است و ما پسران یاریگر یافتن والَش.

همه.

 آری! آری! 

کهن جاشوی مانین

سه کاج چگونه لرزند!  کاج در میان همه انواع درخت سخت تر از همه در خاک دیگر گیرد و در این کَشتی جز گِلِ نفرین شده جاشوان نه چیزی است.  ثابت، سُکاندار! ثابت. از آن صِنف هواست که پُردلان بساحل در هم شِکَنَد و تنه واژگون سفاین بِدریا.  ناخدامان ماه گرفتگی خویش دارد؛ آنجا نگرید بچه ها، یکی دیگر در آسمان است-تیره-گون، می بینید، بقیه به سیاهی قیر.

داگو

خوب که چی؟  هر که از سیاهی ترسد بیمناک از من است!  از آنم تَراشیده اند!  

جاشوی اسپانیائی 

(زیرلبی).  پِیِ گردن کلفتی است، آه! که کین دیرین ملولم ساخته (پیش می رود) آری زوبین انداز، جای انکار نیست که نژاد تو طرف تاریک نوع بشر است-آنهم اهریمنی.

قصد توهین ندارم. 

داگو (پژمان)

به هیچ رو.

جاشوی سانتیاگوئی

آن اسپانیولی یا دیوانه است یا مَخمور.  اما نمی تواند چنین باشد، مگر اینکه در همین تَک مورد، آتشین آبِ ارباب هنوز هم گیرا مانده باشد.

پنجمین جاشوی نانتوکتی.

آن چه بود دیدم-آذرخش؟ آری.

جاشوی اسپانیولی

نه؛ داگوست که دندان نماید.

داگو (ازجا می جهد) 

دندانهات رو می ریزم تو دهنت، ریزه! پوست سفید یعنی جگر سفید!

جاشوی اسپانیولی (در تقابل با او). 

 حسابی قیمه قیمه ات کنم، گُنده بک بُزدل.

همه.

دعوا! دعوا! دعوا!

تاشتگو (با پُف) فَرش ستیز، عَرش ستیز-خدایان و انسان ها-هر دو جنگی! په!

جاشوی بلفاستی

دعوا! وای دعوا! یا مریم عَذرا، دعواست!  باهاتم!

جاشوی انگلیسی

منصفانه! چاقوی اسپانیولی را بگیر، میدان، میدان!

کهن جاشوی مانین

آمادَست.  آنجا!  اُفُقِ چَنبَری.  همانجا که قابیل هابیل بزد.  کاری نمایان، کاری بجا! نه؟ پس از چه رو خدا میدانت کرد؟   

صدای نایب از عرشه عقبی

دست ها بر طناب بادبان!  در بالاترین دُکانه دکل!  آماده جمع کردن بادبان های بالائی!

همه.

زَوبعه!  زوبعه!  بپرید دلیرانم! (پراکنده شوند.)

پیپ (کِز کرده زیر چرخ لنگر).

دلیران!  خداوند یار چنین دلیران باد! شَتَرَق؛ شَتَرَوق! طناب حائل جلوئی دکل رها شد! بَنگ-وَنگ! بار پروردگارا!  بیشتر سرتو بدزد، پیپ، تیرِ یادبان سلطنتی آمد!  بدتر از جنگل طوفانی در واپسین روز سال! کیست که پیِ بلوط بالا رود.  گرچه آنان آنجا، همه دُشنام زنان، بالا روند، من اینجا نِه.  در طَریقِ عرشند و بخت یارشان.  سِفت بِگیر! یا عیسای مسیح عجب تندبادی!  اما آن آدما بدترند-آنها برایت سفید تندبادند.  سفید طوفان؟ سفید وال، شِر! شِر!  همین جا بود که همه حرف هاشان شنیدم و نهنگ سفید-شِر! شِر! – که تنها یکبار! و این شامگاه حرفش به میان آمد- این باعث می شود سراپا چون دایره ام زنگ نوازم-آن پیر آناکوندا سوگندشان داد شکارش کنند!  ای سفید خدای بزرگ عرش که جائی در آن ظلمت تخت داری بر این زنگی پسرک خاکی رحمت آر و از همه کسانی محفوظ دار که اصلا دلیشان نیست تا ترسی حس کنند!












فصل چهل ویکم

موبی دیک

من، اسماعیل، یکی از آن خدمه بودم؛ وهمانند دیگر جاشوان از وحشت درون فریادهایم به آسمان رفته و سوگندم به قَسَم هاشان پیوسته سخت تر از آنها فریاد زده و بیش از آنها سوگند مُحکَم کرده بودم.  حسی شدید، روحانی، مُشفقانه در وجودَم بود؛  گوئی جاوید کینِ آخاب آنِ من است. با گوش هائی مشتاق داستانِ آن جانی آهرِمَن را که با تمامی دیگر افراد سوگندِ سختْ کینه کشی¬اش خورده بودیم شنیدم.  

مدتی می شد که هَرْاَزگاهی، وال زالِ، تنها و مُنزَوی در آن وحشی دریاها که عُمدتا صیادان نهنگِ عنبر در آن تَرَّدُد کنند، گَشته بود.  اما همه آنان از وجودش باخیر نبودند؛ تنها شماری از والشکاران با علم و اطلاع نسبی از او رویتش کرده بودند، در حالی که شمار کسانی که تا آن زمان عملا و آگاهانه به نَبَردَش رفته بودند بِراستی اندک بود.  زیرا به علت کِثرَت کشتی های وال¬شِکَرد،  پریشان پراکندگی¬شان در  پهنه مُحیط آبی، این که بسیاری از آنها ماجراجویانه طَلَبِ خویش در عرض های دور پیش می بُردند، طوریکه سالی به دوازده ماه و حتی مدید تر، کمتر یا هیچگاه حتی به یک بادبان از هر صِنف کشتیِ باخبر، بر نمی خوردند؛ درازی مُفرَط هَر سَفَرِ جداگانه؛ بی تَرتیبی زمان های سَفَر از بُنگاه؛ همه این ها در کنار اَحوال دیگر، مستقیم و غیر مستقیم مدتها اشاعه اخبار ویژه متمایز کننده موبی دیک توسط کُلِّ ناوگان وال گیری جهانی را سَدّ کرده بود. تردید در درستیِ گزارش های چندین کشتی در مورد رویاروئی با موبی دیک در فلان و بهمان ساعت و چنین و چنان مَدار دُشوار بود؛ نَهنگ عنبری بزرگتر  و بدخیم تر از معمول که پس از آزارِ بسیار به مهاجمان بکلی گریخته بود و تَوانَم گفت که برای برخی اذهان موبی دیک شمردن وال مورد بحث استنباطی نادرست نبود.  با این همه این اواخر موارد گوناگونی از درندگی، حیله گری و کینه توزی های متنوع در حملات این هیولا، صیدِ نهنگِ عنبر آلوده بود، و در نتیجه احتمالا بیشترِ کسانی که تصادفا و نادانسته با موبی دیک جنگیده بودند به راحتی دِهشَتِ غریب نبرد با  او را به گزاف نه بدان تَک سَبَب که به خَطرات کُلِّ صید نهنگ عنبر نِسبَت می دادند.  تاکنون تَلَّقیِ عوامانه از رویاروئی شوم آخاب با وال غالبا چنین بود. 

اما کسانی که پیشتر نامِ والِ زال بگوششان خورده  و از بد حادثه چشمشان بدان افتاده بود در بَدوِ اَمر جُملِگی تَقریبا با همان جَسارَت و بی باکیِ نَبَرد با هر نهنگ دیگر از آن گونه،  قارب به آب انداخته بودند.  اَمّا فرجامِ  این یورش ها مصائبی بزرگ بود که محدود به مچ ها و قوزک های رگ به رگ شده،  شکست یا قطع و بلع دست و پا نمانده مُلازِم مُنتَهای تلفات بود؛ جَمیعِ دهشت های همین دَفع های مُکَرَّرِ پُر بلا  جملگی به حساب موبی دیک گذارده شده بود و تواترِ آنها تا بدان پایه که بر شِهامَتِ بِسی پُردِل شکاری که روزی از قِصّه والِ زال با خبر شده بود لرزه اندازد. 

از طَرَفی شایعات خیالپردازانه در گزافه گوئی دَرنَمانده راستین رویدادهای این مُهلِک نَبَردها را هولناک تر می نمودند.  زیرا خواهی نخواهی شایعات عجیب نه تنها از خودِ مجموعه رویدادهایِ شِگِفت و مَهیب بر می خیزد،- به همان شکل که انداخته درخت مولِدِ قارچ های خود شَوَد- بلکه در زندگی روی آب بسی بیشتر از گذران عمر رویِ زمینِ سخت شایعات خیالپردازانه هر کجا که واقعیتِ مکفی برای تَمَّسُک بدان باشَد فراوان است.  و همانطور که دریا در این امر خشکی را پشت سر گذارد، صیادی نهنگ نیز در شِگَرفی و ترسناکیِ شایعاتی که گاه سر زبان ها می افتد بر همه دیگر انواع زندگی دریایی پیشی گیرد.  زیرا وال شکاران بعنوان یک جَماعَت نه تنها از جَهل و خُرافه گرایی موروثی دریانوردان مستثنی نیستند، بلکه بی گمان به مستقیم ترین شکل رو در روی مخوف ترین عَجائِب دریا شده سوایِ چشم دوختن به بزرگترین شگفتی هایش به نبرد تن به تن با آنها پردازند.  وال شکارِ تنها در چنان دورترین آب ها که پس از طی هزاران مایل و گذر از هزاران ساحل نه به تراشیده پهن سنگِ کف اجاقی یا پذیرا چیزی در زیر آفتاب بَر خورَد؛ در تعقیب چنان پیشه ای در آن طول و عرض های جغرافیایی، زیر فشارهایی قرار می گیرد که جملگی تمایل به آبستن کردن واهمه او و زایشِ های خطیر دارند.

  پَس جایِ شگفتی نیست که آن گزاف شایعات در باره وال زال که به صِرفِ سیر در گسترده ترین پهنه های آب هماره حجیم تر می شد در نهایت به همه صنف کنایاتِ بیمارگونه و اِشاراتِ جنینی نارَسِ به نیروهایی فراطبیعیِ درآمیخته دهشت هائی فاقد هرگونه ریشه  در مشهودات  به موبی دیک دهد.  درنتیجه در بسیاری موارد در نهایت چنان وحشتی ایجاد می شد که معدودی از والشکاران، دَستِ کَم آنها که این شایعات را شنیده بودند تمایل به رویاروئی با خَطَراتِ آرواره اَش داشتند. 

  با این همه دیگر نیروهای واقعی اساسی تر هم در کار بود.  حتی امروز نیز مَنزِلَتِ ذاتیِ نهنگ عنبر که تَرسان متمایز از همه گونه های دیگر لویاتان اَش شمارند از اَذهانِ جماعت وال شِکار نَرَفته.  امروزه روز هم در میان وال شکاران کسانی به قدر کافی زیرک و دلاور هستند که رویاروی هو نهنگ یا نهنگ گرینلندی شوند، هرچند احتمالا-بخاطر کم تجربگی در حرفه خود، یا بی کفایتی، یا بُزدِلی از ستیز با نهنگِ عنبر سر می پیچند؛ به هر روی بسیارند آن وال شکاران، بویژه در میان صیادان ملیت های دیگر که زیر پرچم ایالات متحده کشتی نرانند، که هیچگاه به مُخاصمه با نهنگ عنبر بر نخواسته اند و تنها لویاتانی که شناسند آن هیولای  کم ارزشی است که به شکل مبتدی در شمال تعقیب کرده اند؛ همانها که نشسته بر لبه روزنِ عرشه با علاقه و ترس کودکان کنارِ آتش قصه های غریب و پرخطر والگیری در نیمکره جنوب نیوشند.  از این گذشته بیشترین عَظِمَتِ نهنگِ عنبرِ بزرگ هیچ کُجا ملموس تر از فرازِ عرشه کشتی هائی که  دماغه خود را رو در رویش کنند درک نشود.

  از سویِ دیگر چنان که گویی واقعیتِ اینک اثبات شده قدرت نهنگ عنبر از دوران افسانه ای رو به جلو سایه بر آیندگان انداخته باشد می بینیم برخی طبیعت شناسان کِتابی-اولافسن و پالسون- نهنگ عنبر را نه تنها دِهشَتی برای هر موجودِ دیگَرِ دریا شِمارَند بلکه چنان باور نکردنی درنده اش دانند که پیوسته تشنه خون مَردُم است.  حتی تا دوران کوویه این برداشت ها یا مشابهات تقریبی شان زدوده نشده بود.  زیرا شخصِ بارون در تاریخ طبیعی خویش تصریح می کند با مشاهده نهنگ عنبر همه ماهیان (از جمله کوسه ها) "دستخوش  کوبنده ترین دهشت ها شده" و "اغلب در شتابِ گریز با چنان شدتی خود را به صخره ها کوبند که موجب مرگ آنی شود."  هرچقدر هم که تجارب گسترده شیلات توانست چنین گزارش هائی را اصلاح کند، باز هم در باور ساده دلانه والشکاران همه این روایات با همه دهشتناکی، حتی گزارش اولافسون در مورد خون آشامی  نهنگ عنبر، در برخی فراز و نشیب های حرفه والشکاران در اذهان شان زنده می شد.  

طوری که در زیاده مهابتِ شایعات و پیشگویی ها راجع به او، کم نبودند والشکارانی که در اشاره به موبی دیک، روزگار قدیم صید نهنگ عنبر را بخاطر می آوردند که بسیاری مواقع تهییج صیادان بس مجرب صید هو نهنگ به درگیری در خطرات این نبرد شجاعانه جدید دشوار بود و به اعتراض می گفتند گرچه می توانند با اطمینان سر در پی دیگر لویاتان ها گذارند، تعقیب و نشانه رفتن زوبین به سمت شبحی چون نهنگ عنبر نه در حد مَردُمِ فانی است؛  این که نتیجه ناگزیر این کار شَرحه شُدَن آنی در پیوست شتابان به ابدیت است.  در این باب شماری اسناد خارق العاده هست که می توان بدانها رجوع کرد.

  با این اوصاف علیرغم همه این ها کسانی هم آماده بودند سر در پی موبی دیک گذارند و شمار بزرگتری از والشکاران نیز که تنها دورادور روایاتی مبهم و بَری از جزئیاتِ مصائب مُسَلَّم و بدون شاخ و برگ های خرافی ملازم آنها به گوششان خورده بود آن مایه  رَزم وار بودند که از پیشنهاد نبرد نگریزند.

  یکی از آراء خیالپردازانه اخیر در ارتباط با وال زال در اذهانِ خرافه گرا این تصور غریب بود که موبی دیک همه جا حاظر است، این که در آن واحد عملا در دو عرض جغرافیایی متفاوت رویاروی او شده اند.

   صرفنظر از زودباوری رویهم رفته در این  تصور آنان احتمال صحت خرافی ضعیفی دیده می شد.  زیرا از آنجا که حتی عالمانه ترین پژوهش ها هیچگاه منجر به کشفِ  اَسرارِ جریان های اقیانوسی نشده شیوه های مخفی نهنگ عنبر زیر سطح نیزعمدتا برای تعقیب کنندگانش توضیح ناپذیر مانده و گَهگاه منشأ حدس و گمان هائی بس گیج کننده و ناساز در باره او شده، بیشتر در باره حالات مرموز او که پس از شیرجه سریع به اعماق برق آسا به دورترین نقاط رود. 

در کشتی های وال شکار امریکایی و انگلیسی خوب میدانند و سال ها پیش اسکورزبی هم در سندی معتبر آورده که در پیکر برخی نهنگ های صید شده در صفحات نزدیک قطبِ شمالِ اقیانوسِ آرام خارهای زوبین های پرتابی در دریای گرین لند یافت شده.  منکر نتوان شد که گفته اند در برخی موارد فاصله دو حمله  نمی توانسته بیش از چند روز باشد.  از اینرو بَرخی وال شکاران از راه استنتاج گُمان بَرَند دیرین مُعضَلِ گُذَرگاه شمال غربی برای مَردُم هیچگاه مشکل نهنگ نبوده.  نتیجه این که در تجربه زنده و واقعی جماعت والشکاران امروز، شگفتی های اعصار قدیم در مورد کوه استرلو در پرتغال(که می گفتند نزدیک قله اش دریاچه ای بود که در آن تخته پاره های شکسته کشتی ها روی آب می آمد)؛ و داستان عجیب تر چشمه آرتوسا نزدیک سرقوسه(که اعتقاد داشتند آبش از گذری زیرزمینی از ارض مقدس می آید)؛ این روایات افسانه ای معادل های تقریبا بی کم و کاست خود را در واقعیات زندگی وال شکاران می یافت.

پس نباید خیلی جای شگفتی باشد که برخی از وال شکارانِ به جبر مأنوس شده با چنین شگفتی ها و آگاه از این معنا که وال زال در پی حملات مکرر بی باکانه زنده گریخته در خرافات خود گامی فراتر گذارده موبی دیک را نه تنها همه جا حاضر بلکه فناناپذیر هم خوانند(زیرا بی مرگی چیزی جز همه جا هَستَن در زَروان نیست)؛ و با خبر از این بودند که با زوبین بیشه های  کاشته در پهلوها بی گَزَند دور شود؛ یا در واقع اگر هم کاری کنند روزی خون غلیظ فواره زند چنین منظری جُز فریبی ترسناک نخواهد بود؛ زیرا باری دیگر صدها لیگ دورتر فواره بی نقصش در امواج خونین نشده به چشم می آمد.  

  اما حتی جُدایِ از این حدس و گمان های فرا طبیعی  در شِکلِ زمینی و شخصیت  بی چون و چرای این هیولا  چیزی آنقدر قوی بود که با قدرتی غریب بر تخیل تأثیر گُذارَد.   زیرا تنها جُثه غریب نبود که آنقدرها از دیگر نهنگهای عنبر مَتمایِزَش کند، بلکه همانطور که در جای دیگر نشان داده شد- چروکیده رُخی غریب داشت به سپیدی برف، با سپید کوهانی رفیع و هِرَم وار.  این ها ویژگی های مشهور او بود؛ نِشانه هائی که در بیکران دریاهای ناشناخته حتی از دور دست هویتش را بر آشنایان عیان می کرد.  

  مانده بَدَنَش چنان مُخَطَّط و خالدار و به همان کَفَن رَنگیِ رُخ که در نِهایت لَقَبِ متمایز والِ زال ارزانی اَش داشته بود؛ لقبی براستی و دقیقا مُوَّجَه بخاطر سیمایی روشن که وقتی در نیم روز در دریای کبود نرم می رفت راهی شیری از کَفِ خامه ای در پی می گذاشت، جملگی در پوشش رَخشِشی زَرّین. 

  نه عَظِمتِ غریب، نه رنگِ شِگَرف، و نه حتی دُژ آرواره زیرین آنقدرها  این وال را به شکلی طبیعی وحشتناک نمی ساخت که آن شِرارَتِ زیرکانه بی مانندش که بنا بر گُزارش های دقیق بارها و بارها در حملات خود نشان داده بود.  احتمالا بیش از هرچیز دیگر عقب نشینی های فریبنده اش ایجاد هراس می کرد.  زیرا چندین بار دیده شده بود وقتی با اِبراز همه نشانه های وحشت ظاهری از جلوی تعقیب کنندگان سَر مَست از شعف پیروزی می گریخت بناگاه برگشته با حمله بدانان یا زورَق هاشان متلاشی کرده یا هراسان و حیران به کشتی هاشان بازگردانده بود.

  تا همین جایِ کار مرگ چندین تَن مُلازِمِ تعقیبش شده بود.  اما گرچه وقوع سَوانِحیِ مُشابِه، هرچند کوچک، که در خشکی گزارش می شد به هیچ روی در شکار وال عجیب نبود؛ با این حال، در بیشتر موارد چنین بنظر می رسید که در دوزخی دَدمنشیِ عامدانه والِ زال؛ هر مرگ یا قطع عضو که سبب می شد دربست کارِعامِلی لا یَعقِل نباشد.

  حال داور باشید چه اوج های پریشان˚ خَشمِ سوزان بر اَذهان صیادان فرومانده تَرَش فشار می آورد وقتی در میان تکه های جَویده قارب های کشتی و اندام های یاران در هم دریده که زیر آب می رفت حین خروج از سفید کَف های خشمِ هولناکِ وال، آفتابِ روشن و مُحَرِّکی چونان تابش روزِ دیبار یا میلاد بر آنان لبخند زند. 

  ناخدایی با سه زورَق  شکسته دور وال، با مردان و پاروهایی دستخوشِ خُرد˚گِرداب ها؛  کارد ریسمان بسته را از درهم شکسته دماغه زورَق برگرفته چون آن آرکانزائی که در نبرد تن به تن روی به دشمن آرد، سوی وال جهیده کورکورانه کوشیده بود تیغه شش بوصه ای به ژرفای جانش رساند.  آن ناخدا آخاب و وال موبی دیک بود که در آن دم بِناگاه زیرین آرواره داس وار خویش زیرِ آخاب گشوده پایَش بُرید، زانسان که جاخشوک تیغهِ واشِ مَرغزار دِرَوَد.  هیچ تُرکِ دول بند دار، هیچ  مزدورِملایو یا ونیزی زَدنش با کینه ای نمایان تَر از اینَ نَیارِست.  بنابر این کمتر دلیلی برای دودلی در این حقیقت وجود داشت که از آن رویارویی کُشَنده که آخاب را تا آستانه مرگ بُرد کینه ای دیوانه وار علیه این وال در خود پرورده بود تا بدان پایه که نه تنها پریشانی های جسمانی که تمامی رنج های فکری و روحی خود را همذات او می انگاشت.  در تک شیدائی آخاب وال زال چون صورت خارجی  تمامی آن نیروهای بد سرشت برابرش شنا می کرد، همان ها  که برخی مردان ژرف بین احساس می کنند از درون تحلیلشان می بَرَد تا آن دم که با نیمی از قلب و شش خود زیَند.  آن بَد نَهادی نامحسوس که از آغاز وجود داشته و حتی مسیحیان امروزی نیمی از دو عالم را به قلمرو آن منسوب کنند؛ همان که اوفیتی های شرق باستان در تندیس ابلیس خویش پرستش می کردند؛ اما آخاب نه تنها چون آنان برابرش زانوی پرستش نمی زد؛ بلکه شوریده سر انگاره آن شَّر را به وال منفور داده وجودِ سراپا ناقص به معرکه رویاروئی با آن می انداخت.  در نَظَرِ آخابِ شیدا هر آنچه بیشترین عذاب و جنون آرد؛ هر آنچ دُردی اوضاع بِشورانَد؛ هر حقیقت آمیخته به بدخواهی؛ هرآنچه تار و پود گُسَلَد وعقل تیره کند؛ تمامی شیطان باوری های نامحسوس جان و خیال؛ کُلِّ شرور، بروشنی در موبی دیک تَشَخُّص می یافت و عملا سزاوار حمله می شد.  مجموعِ خشم و نفرت عمومی کل نژاد خویش، از آدم ابوالبشر تا روزگار خود را بر سپید کوهان آن نهنگ توده کرده چنان مرمی سوزان قلب خویش بر آن پرتاب می کرد که گوئی سینه اش خمپاره انداز است.  

  بعید است که این تک شیدائی یکباره و درست در لحظه قطع پا در او حادث شده باشد.  افزون بر این آنگاه که کارد بدست سوی هیولا جهید صرفأ لگام از کینه ای ناگهانی، سودایی و شخصی بر گرفته بود و وقتی ضربه قطع پا بدو خورد احتمالا دریده شدن دردناک جسمانی را احساس کرد و نه بیشتر.  با این حال وقتی در نتیجه این برخورد بناچار روی به خانه گذارد آخاب و عذاب طی روزها و هفته های طولانی ماهها در یک بستر دراز کشیده بودند و در میانه زمستان دماغه هورن  زوزه کش وغم بار را دور زدند و طی همین مدت تن پاره و روح زخمی خون به به جان یک دگر می ریختند؛آمیزشی که به جنونش کشاند.  این که تنها طی آن مدت و در سفر بازگشت  پس از آن رویاروئی با وال اوج تک شیدایی بر او چیره شد با این حقیقت اثبات می شود که در فواصلی از سفر شیدایی هذیان گو بود و با همه پای رفتگی چنان نیروی حیاتی در صندوقچه مصریش در کمین بود و جنونش آن را تا  بدان پایه تشدید می کرد که نایبان در سفر بازگشت بناچار سخت بسته بودندش و با همه تنگ پوشیدگی و نوسان ناشی از شرزه تکان های تند بادها همچنان در نَنو می توفید.  پس از ورود به عرض های جغرافیایی تحمل پذیر تر، آنگاه که کشتی با افراشتن بادبان مناسب نسیم در گرمسیرِ آرام شناور بود و همه ظواهر نشان می داد پیرمرد سرسام در طوفان های دماغه هورن جا گذاشته، و از تاریک خلوت جای خویش به همایون هوا  و فروزان آفتاب می آمد؛ حتی در آن زمان که با همه رنگ پریدگی همان سیمای محکم و آرام را داشت و دگربار آسوده فرمان می داد، و نایبانش شکرگزار حق که اینک جنون ترسناکش زایل شده، همچنان در باطن می توفید.  اغلب دیوانگی مردم چیزی گُربُز و گربه وار است.  وقتی تصور گریختنش دارید تواند که بسا به صورتی نامحسوس تر متحول شده باشد.  جنون مطلق آخاب فروکش نکرده بلکه  بهم فشرده ژرف تر شده بود، مثل رود هودسن که وقتی آن شریف مرد شمالی باریک می شود چیزی فرو ننهشته بلکه صرفا درعبور از دره کوه های مرتفع ژرفایی نادَریاب گرفته.  تک شیدایی آخاب نیز چون عبور هودسن از تنگ دره تنها عمیق تر شده و حتی ذره ای از آن را پشت سر نگذارده بود، همانطور که در آن جنون کلی ذره ای از هوش شگرف طبیعی اش از دست نشده بود.  آن نیروی نامیرای پیشین اینک مبدل به ابزاری پُرزور شده بود.  در صورت اعتبار این استعاره سهمگین، جنون خاص وی به سلامت عقل متعارِفَش حمله بُرده متحولش ساخته همه توپخانه متمرکز آن را متوجه آن شوریده آماج می ساخت، زانسان که آخاب، در راه نیل بدان تک هدف جنون آمیز نه تنها قدرت خویش فرو ننهشته بود که توانایی اش هزار باربیشتر از وقتی بود که در تندرستی عقل را در راه هدفی معقول کار می گرفت.

  با همه بَحث و فَحث حکایتِ نیمه بزرگتر، افسرده تر، و ژرف تر آخاب همچنان باقی است.  هرچند عوام فهم کردن ژرف اندیشی ها بیهودَست و حقیقت همه ژرف.  اَیا نِژاده تر و دِژَم تر مَردُم بیائید قلبِ این هتل دو کلونی خاردار را که در آنیم، با همه شکوه و شِگَرفیش، پشت سر گذارده آغاز پیمودن مسیر پیچ در پیچ به ژرفای نَهمار تالار های گرمابه های رومی گیریم؛ جائی که زیرِ ژِرف اعماقِ آن سُتُرگ بُرج هایِ زمینیِ مردم، اصل بُزُرگیش، کُلِّ مُعجَب گوهرش، ریشو نِشَسته؛ شِگَرف پیری مَکنون در ژرفای روزگار باستان، فَرازِ اورنگی استوار بر تندیس هایِ میان تنه!  کَلان خدایان آن گرفتار شاهِ شکسته اورنگ را زین سان تَسخَر زنند و او، چون آن ستونِ زن پیکر، شکیبا نشسته، اسپرهای اعصار افراشته بر فِسُرده جبین.  هان ای سرافراز تر و نَژَند ترمردم آن دِژَم شاه شکوهمند را باز پرسید!  شباهت خانوادگی!  آری همو نیای شماست، بُرنا شهزادگان تبعیدی، و کُهَن سِرِّ دولت تنها از آن دِژَم نیا خواهید شنید.  

  اما آخاب صرفا  لَمعه ای از این در دل داشت، یعنی همه روش هاش سالم و انگیزه و آماج نابخردانه.  هرچند بدون قدرت نابودی، تغییر، یا نادیده گرفتن واقعیت، این را هم می دانست که مدتهاست مردم فریبی کرده  و بنوعی هنوز هم می کند.  از  این گذشته آن پنهانکاری تنها در برابر بصیرتش آسیب پذیر بود نه عَزمِ جَزمَش.  با این همه چنان ماهرانه موفق به فریب مردم شده بود که وقتی سرانجام با پای عاج در ساحل پیاده شد هیچ نانتوکتی در حق او ظنی جز این نبرد که اندوه خواریش که پس از آن فقدان دهشتناک بسرعت بر او چیره شده طبیعی است. 

  عموم مردم گزارش سرسام مُحرَز او در دریا را هم به همین نهج حمل بر علتی مشابه کردند. همینطور تمامی آن فزون زشت خویی را که زان پس، تا روز عزیمت با پیکوآد در سفر فعلی، همواره غمگنانه بر سیمایش نشسته بود.  چندان هم بعید نیست که حسابگر مَردُمِ آن دور اندیش جزیره  نه تنها بر پایه آن نشانه های شوم نسبت به شایستگی اش برای سفر دوباره صید نهنگ بد گمان نشدند بلکه بدین تصور تمایل یافتند که درست به همان دلائل خوردِ کار و بر انگیخته پیشه ای چنان آکنده از خشم و درنده خویی چون خونین صید نهنگ است.  درون جویده و برون سوخته از نیش های بی امان خواسته ای ناچار نقش بسته در وجود؛ بفرض امکان یافتن، چنین مردی دقیقا خود آن کس بود که علیه وال نیزه شکار افراشته آهن خویش بر مخوف ترین همه جانوران افکند.  یا اگر به هر دلیل فکر می کردند از نظر جسمانی یارای اینکارش نیست باز هم چنین کس در نوفیدن و تشویق  زیردستان به حمله واجد برترین شایستگی بود.  با همه  این احتمالات، قطعا آخاب  با راز جنون آمیز خشم فرو ننشسته ای که در وجودش کلون و کلید شده بود، از روی عمد و تنها با یک هدف که تمام حواسش بر ان متمرکزبود، همان شکار وال زال،راهی این سفر شده بود.  اگر یکی از دیرین آشنایان آخاب در خشکی حتی نیمی از آنچه را آنوقت در وجودش خِف کرده بود بخواب می دید آن پارسا مردم وحشتت زده با چه سرعتی کشتی را از دستان مردی چنین شیطانی رهانده بودند.  آنان میل سفرهای مفیدی داشتند که بتوان سودشان را با دلار مسکوک شِمُرد و او مصمم به انتقامی دلیرانه، تعدیل ناپذیر و خُدای وار.

  بنابراین، اینجا، این سپید موی کهن مَردِ دُش خُدای که نفرین کنان سر در پی نهنگ ایوب  در گرد جهان می گذارد رأس خدمه ای است عمدتا متشکل از زبون یاغیان و رانده شدگان و آدمیخواران –که آنها نیز با نارسائی صِرفِ فَضیلتِ بی یاور یا درست اندیشی در وجود استارباک، خوشی رسوخ ناپذیرِ لاقیدی و بی باکی استاب و زبونی چیره بر فلاسک، از نظر اخلاقی تضعیف شده اند.  گوئی چنین خدمه با چنان فرماندهان بدست تقدیری دوزخی بویژه گزیده شده اند تا یاریگر انتقام تک شیدایانه اش باشند.  چگونه بود که فوج فوج مویِّد قهر مرد پیر شدند-چه اهریمنی افسون بر جان هاشان مسلط شده بود که گاه بنظر می رسید در نفرتش از وال شریکند و وال زال بهمان اندازه مهیب دشمن آنان نیز شده است؛ چگونه چنین شد-وال زال برای ایشان چه بود، یا به دیگر سخن چگونه در فهم نابخودشان، باز هم به شکلی مبهم و ظاهرالصلاح توانسته بود بُزُرگ اهریمن دُزدانه رو دریاهای حیات نمایَد،- توضیح این همه خوردِ خوضی است ورای توان اسماعیل.  چگونه توان از روی صدای خفه و دائم التغییر کلنگِ آن آهون بُری که در اعماق وجود همه ما بکار است تشخیص داد میله کدام سو برد. کیست آن که کشیدن مقاومت ناپذیر بازو را احساس نکند؟  کدام کرجی یارای ثابت ماندن برابر کِشِش کشتی هفتاد و چهار توپه دارد؟  من یکی خود را تسلیم زمان و مکان کردم؛هرچند در آن شتاب همگانی رویارویی با آن جانور چیزی جز مهلک ترین شر نمی دیدم. 




فصل چهل ودوم

در سپیدی وال 


 به این که وال زال برای آخاب چه بود اشاره شد اما این که گهگاه ماهیتش برای من چه بود تاکنون نگفته مانده است.  گذشته از مُلاحِظاتِ آشکار تر در مورد موبی دیک که قطعا گاه و بیگاه در ضمیر مَردُم قدری دلهُره بر می انگیخت احساسی دیگر  یا به عبارت بهتر نوعی دِهشَتِ مُبهَمِ  بی نام در مورد او وجود داشت، گهگاه با چنان قُوَّت که یکسره بر تمامی هراس های دیگر چیره می شد؛ و با این همه چنان پُر اُبُهَّت و قریب به چنان توصیف ناپذیری که در شرح فهم پذیرش تقریبا فرومانده ام.  بیش از هرچیز سفیدی این وال به هَراسَم می اَنداخت.  اما چگونه توان به شرح منظور خویش در اینجا امید بست؛ وقتی بناچار باید هرچقدر کم فروغ و درهم وبرهم منظور بازنِمود وَرنَه سراسر این فصول هیچ شود.

  گرچه در بَسی چیزهای طبیعی بَیاض تهذیب کنان زیبایی فزاید زانسان که گویی نوعی حُسنِ خاصِ خویش به اشیاء دهد، چون مَرمَر، کامِلیا و مُروارید؛ و گرچه اقوام مختلف به نحوی در این رنگ نوعی شایگان فَرَّهی مُسَلَّم یافته اند؛ و حتی کهن شاهانِ اعظم بَدَوی پِگو، پاژنام "خداوند پیلهای سفید" را بر تمامی دیگر شکوهمند اوصاف مُلک ترجیح می دادند؛ و شاهان متأخِر سیام نقش همین چارپای بَرف˚گون بر شایگان درفش شاهی خویش اَفرازند؛ و پرچم هانور نَقشِ بَرف˚گون اسبی جنگی دارد، و بزرگ امپراتوری اطریش، که زاده دل و وارث سَروَرَش رُم شد نیز سفید را رَنگِ امپراطوری شِمُرد؛ و گرچه همین برتری سفید در مورد خود نژاد بشر هم اِعمال می شود و به سپید مردم سُلطه مطلوب بر هر خِیلِ سیَه چِردِه دهد؛ و هرچند افزون بر همه این ها سفیدی نشانه سُرور شمرده شده، چرا که رومیان در تقویم خویش روزهای خجسته را با سفید سنگ علامت می زدند؛ و با این--که در دیگر همدردی ها و نمادسازی های بشری همین رنگ نِشان بسیاری امور گیرا و والا-عِصمَتِ بَیوگان و شفقت سالخوردگان- شده؛ گرچه در اَنجُمَن سرخ مردان امریکا اِسپی کَمَرِ وامپوم دادن بزرگ ترین سوگندِ شرافت بود؛ با اینکه در بسیاری کشورها بَیاضِ قاقُمِ قاضی نشانه اِقتدار دادگری است و روزانه به شاهان و شهبانوانی که بر جواد سفیدِ شیری خود حمل می شوند جَلال بخشد؛ گرچه حتی در برترین اسرار خُجسته ترین ادیان نِشانِ قدرت و پاکی محض الهیش ساخته اند؛ و نزد آتش پرستان پارسی فروزان پَنجه آذرِ قُدس الاقداسِ مِحراب است؛ و در اساطیر یونان شخصِ زئوسِ کَبیر بصورت گاوی به سفیدی برف مجسم شده؛ و گرچه نزد شریف ایروکواها قربانی کردن سفید سگ مقدس در میانه زمستان مقدس ترین آیین  یزدان شناسی شان بود و آن آفریده بی آهوی وفادار پاک ترین پیکی بود که توانستند سالی یکبار  با نَویدِ اِخلاص خویش بدان روح بزرگ فرستند؛ و با این وجود که تمامی کشیشان مسیحی نام بخشی از جُبّه مقدس خود، آلب یا بلند قبای سفیدی را که زیرِ رَدای کشیشی پوشند یک سر از واژه سفید در لاتینی گرفته اند؛ و با این که در مقدس مراسم شکوهمند آئین کاتولیک رومی سفید را بویژه در تجلیل مصائب عیسی بکار می برند؛ هرچند در رویای قدیس یوحَّنا، به رهانیدگان ردای سفید داده اند، و بیست و چهار پیر سفید پوش برابر کلان عرشِ ابیض ایستاده و برترین وجود به سفیدی پشم نشسته بر آن عَرش؛ اما با وجود همه این انباشته تداعی ها با هرچه گرامی، پسندیده و والاست در باطنی ترین اندیشه این رنگ چیزی دیریاب نَهُفته ست که بیش از ترسناک سرخی خون آسیمه جان کند. 

  همین دیریابی است که باعث می شود اندیشه سفیدی، وَرایِ تداعی امور دلپذیر، در اتصال به هر چیز بخودی خود دهشتناک، آن دهشت به نهایت رِسانَد.  نگاهی به خرس سفید قطبی و کوسه سفید گرمسیر بیاندازید؛ چه چیز جز سفیدی غریب و یک نواخت بزرگترین دِهشَت شان کرده؟  همان مخوف سفیدی که آن نرمی کریه، حتی نفرت انگیز تر از مهیب، به کودن مَنظَرِ ظفر نمون شان بَخشَد.  طوری که حتی  تیز دندان بَبرِ در شُعارِ نِبالَت چنان دلیری تَباه نکند که خرس یا کوسه سفید پوش.*

  * در ارتباط با خرس قطبی مشتاقِ غوررَسی بیشتر موضوع می تواند اصرار ورزد که مُجَرَّدِ سفیدی نیست که سهمگینی تحمل ناپذیر آن شرزه فزایَد؛ زیرا با موشکافی توان گفت که آن فزوده  تحمل ناپذیری تنها حسب اوضاع و احوال بالا می گیرد، اینکه دَدمَنِشی نامعقول این جانور در فریب عصمت و عشق فلکی نهاده شده، و از اینجاست که خرس قطبی با تجمیع چنین دو احساس متخالف در اذهان ما با تضادی چنین ختو ما را می ترساند.  اما حتی اگر همه این ها را درست اِنگاریم، اگر بخاطر سفیدی نبود چنین مُشَدد وحشت نمی داشتید. 

  در مورد کوسه سفید،  وقتی شَبَح وارگی سفید و نَرم رُوی توأم با آرامش آن جانور، در حالت عادی مشاهده شود به شکلی غریب همتای همین خصلت در آن چارپای قطبی است.  این غرابت به روشن ترین شکل در نامی که فرانسویان بدین ماهی داده اند دیده می شود.  نماز مِیِّتِ رومی وار با عبارت "رکوئیِم اِتِرنام" (آرامش ابدی) آغاز می شود که در آن رکوئیِم مُعَرِّف خود نماز و هرگونه آهنگ عزاست.  از اینروست که فرانسویان در اشاره به گُنگ سکونِ سفیدِ مرگ در این کوسه و مرگباری آرام رفتار هایش کوسه سفید را رِکین گویند.

  قادوس را در نَظَر آرید، خاستگاهِ آن ابرهایِ حیرت روحانی و خُوفِ سفید فامی که آن سِپید شَبَحِ شناور به تمامی اذهان اندازَد کجاست؟  آن که نخستین بار این اَفسون دمید نه کالریج که خطیر مَلِکُ الشُعَرایِ بُزُرگِ پروردگار، طبیعت، بود.*

  *مشاهده نخستین قادوس عمر خود را بیاد دارم.  در دیر طوفانی در سخت آب های دریاهای قطب جنوب بود.  از پاسِ پیش از نیمروز خویش در پائین، فَرازِ عَرشه اَبرگرفته رفتم و آنجا بود که روی دریچه اصلی عرشه پَرپوش چیزی پاک سفید و شاهوار، با والا منقاری چون بینی عقابیِ رومی خودنمائی می کرد.  گهگاه  کلان بال های کَرّوبی را طاق وار جلو می داد، گوئی بهر در آغوش گیری صندوق عهد.  شِگَرف لَرز ها و طپش ها تکانش می داد.  با همه تن درستی، بسانِ روح شاهی در پریشانی فَرامَردُمی فریاد می کرد.  پِنداری از دریچه آن نگفتنی چشمانِ غریب به رازهای خُداپوش سَرَک کشم.  بکِردارِ اِبراهیم برابر فرشتگان نَماز بُردَم؛ چنان سفید و آنچنان فراخ بال بود و من، در آن آبهای هماره مطرود،  سیه خاطرات مُعوَجِ رسوم و مُدُن زدوده بودم.  مدتی مدید بدان پَر و بال شگفت انگیز خیره شدم.  شرح آنچه در آن دم در ذهنم گذشت در توانم نیست و تنها به اشاره بی کنم.  اما سَرآخِر بخود آمده سوی ملاحی گَشته نام پرنده پرسیدم.  پاسخ، گوونی.  گوونی!  هرگز به گوشم نخورده بود.  باور پذیر است که این موجود شکوهمند دَربَست بر خشکی نشینان ناشناخته باشد!  اما مدتی بعد دریافتم گوونی نامی است که برخی دریانوردان به قادوس داده اند.  نتیجه این که خیالی شِعرِ کالریج به هیچ روی نمی توانسته تأثیری بر برداشت های عرفانی من هنگام مشاهده آن پرنده بر روی عرشه کشتیگذارده باشد.  زیرا تا آن زمان نه شعر را خوانده و نه پرنده قادوس دانسته بودم.  با این حال با این سخن ،غیر مستقیم والائی شکوهمند شعر و شاعر را اندکی رَخشان تر کنم.

  پَس تأکید می کنم رَمزِ شِگَرف˚ اَفسون پَرنده بویژه در سفیدی جسمانی نَهُفته است؛  این که پرندگانی هستند که با خَلط اسامی به خطا قادوس خاکستری نامیده می شوند صحت این گزاره را بهتر نشان می دهد؛ همان ها که بارها دیده ام، منهای آن شور مشاهده مُرغِ جنوبگان. 

.  اما این موجود رازآمیز چگونه گرفتار شد؟. گویَمَت، گر رازداری: هِنگام شِناوَری مرغ در دریا با نَخ و قُلّابی فریبنده.  سَرآخِر ناخدا با گردن آویختنِ چَرمین رَقیمی مُشعِر بر زمان و مکان کشتی، نامه بَرَش ساخته مجال گُریزَش داد.  اما شک ندارم آن چرمین رقیم که می بایست به دست مردم می رسید هنگامی که سفید مرغ پرید تا به پَر بسته کروبیانِ دُعاخوانِ پَرَستِشگَر رسد در بهشت از گردنش برداشته شد! 

  مشهورترین افسانه در منابع غربی ما و روایاتِ سرخ پوستان، آنِ خِنگ تُوسَنِ مَرغزار هاست؛ شکوهمند اسبی به سفیدی شیر، فَراخ چشم، کوچک سر و ستبر سینه و در والا خرام، بَس مُتِکَبّرانه به فَرّهی هِزار  شهریار.  بَرگُزیده خَشایارشای کَلان گَله های اسبان وحشی که در آن روزها چراگاهشان تنها با کوه های راکی و آلِگنی محصور می شد.  چون آن برگزیده ستاره که هر شام دسته های نور هدایت کند، پیشاهنگ آتشین گله در سیر به باختر.  رخشان آبشارِ یال و کمانی شِهابِ دُمب، پوششیش می داد خیره کننده تر از زیورِ هر زرین و سیمین سِتام.  شاهوارترین و فرشته خو ترین تَجَّلیِ آن نالوده عالَمِ غرب که به چَشم دام گذاران و شکاریان جلال روزگار آغازینی زنده می کرد که در آن آدم چون این قَوی توسن بی باک و گشاده رو  با شکوهی خُدایوار می گشت.  خواه هنگام سان میان نایبان و سَرخِیلان،  پیشاپیشِ  بی شُمار  فُوج هایِ بی پایانی که چونان اوهایویِ دشت از پِی اش روان بودند؛ خواه با فراگیر رُعایایِ خود در چرای کران تا کران افق، خِنگ تُوسَن، بتاخت و با گَرم مِنخَرین سرخ فام شده در میان خُنُک شیر فامی خویش سان می دید؛ به هر صورت که جلوه می کرد همواره بچشم دلاورترین سرخ پوستان چیزی بود موجب احترامی آمیخته به ترس و لَرز.  با توجه به تاریخچه خارق العاده این شریف اسب جای تردید نمی ماند که عُمدَتأ آن سفیدی مینَوی بود که مَلکوتی پوششَش می داد؛ و همین حالت چیزی در خود داشت که گرچه آمِر پَرَستِش می شد همزمان نوعی وحشت بی نام تحمیل می کرد. 

  از سوی دیگر مَوارِدی هست که همین بیاض تمامی شکوه غریب اِلحاقی را که در قادوس و خِنگ توسن نَهَد فرو گُذارَد. 

  چه چیزی در زال هاست که به شکلی خاص بیزار کننده است و اغلب چشم را می زند طوری که گاه حتی آشنایان و خویشان را هم مُنزَجِر می کند!  همان سفیدی است که چیزی در وجودش نهد که خوردِ نامِ زالَش کند.  زال به همان خوبی دیگر مردم آفریده شده-هیچ دُژاَندامی گوهَرین ندارد-  و با این همه این سفیدی فراگیر به شکلی بس غریب کَریه تر از زشت ترین کاستی هایش کُنَد.  چرا باید چنین باشد؟

در بسیاری جهات دیگر نیز طبیعت از دَرج این مهم ترین خصیصه سَهمگین امور در فهرست نیروهای بَس بدکردار و کمتر آشکار خویش کوتاهی نمی کند.  روحِ زِرِه دستکشِ اقیانوسِ جنوبگان بخاطر برفی سیما سِفید تُندباد نامیده شده.  هُنَرِ تَصویرگَرِ بَدکُنِشی انسان نیز در نمایش برخی موارد تاریخی، کمک کاری چنین پُرتَوان را فرونگذارده.  سفیدی، با چه شدتی تأثیر آن فََقره در رویدادنامه فروآسار را تشدید می کند، آنگاه که بی نوا سفید خودانِ  خِنت پوشیده در برفی نقابِ، نَمادِ فرقه خود،  ضابط خودشان را سَرِ بازار کُشَند.  

  همینطور تجربه مُتِعارِف موروثی کل بشر در برخی چیزها، فراطبیعیت این رنگ را تصدیق می کند. پُر پیداست که بی گمان یک ویژگی مشهود در سیمای مُردِگان که بیش از همه بیننده را می ترساند آن دِرَنگان رنگ پریدگی مَرمَرین است؛ گوئی آن رنگ پریدگی درواقع به همان اندازه نشانِ وحشت آخرت است که علامت دل نگرانی فانیان در این سَرا.  رَنگِ پُرمَعنای کَفَنی که مردگان را در آن پیچیم وام از همان مرمرین سیما داریم.  حتی در کَژباوَری های خود همین برفی رَدا بر اَشباح اندازیم؛ تمام ارواح در مِهی شیری برخیزند-بله، بگذارید بیفزائیم آنگاه که چنین وحشتی بجانمان افتد، حتی مَرگ، بنا بر تجسم تبشیری ها، بر اسب خِنگِ خویش رانَد.

  بنابراین، با اینکه مَردُم در دیگر حالات روحی خویش بَیاض را نِشانِ همه چیزهای بزرگ و بخشنده داند هیچکس نَتانَد مُنکِر شُد که حتی در ژرف ترین معنای آرمانی خود ضمیر را گرفتار نوعی تَوَهُّم غریب کند. 

  اما حتی اگر این نکته بدون مخالفت ثابت شود مَردُمِ فانی چگونه توضیحش توانَد؟ تشریحَش مُحال نَمایَد.  بنابراین آیا می توان با استناد به برخی از مواردی که این سفیدی-حتی برای مدتی، از تمامی یا بیشترِ ارتباط های مستقیمی که وحشت زا شمرده می شود جدا گردد تا به هیچ روی موجب هراس نباشد، هرچند که با این همه؛- همان افسون را، هرقدر هم تعدیل شده، بر ما اعمال کند- آیا می توان در این صورت امید بست که به شکلی اتفاقی نِشانی یابیم که ما را بدان علت نَهانی که می جوئیم هدایت کند؟  

بیائید تلاشی بکنیم. اما در امری چنین، زیرکی باریک بینی طلبد، و بی ذوق نتوان در چنین قُصور اِقتِفای کسی کرد.  و گرچه بی گمان محتمل است که بیشر مردم دست کم برخی از همین برداشت های نوآورانه را که پیش می گذاریم داشته اند احتمالا قلیلی از آنان در آن زمان کاملا متوجه ان ها بوده و از همین رو شاید نتوانند بخاطر آرند.

  چرا در نظر آن ناموخته معنویت که حسب اتفاق آشنائی عامیانه ای با ویژگی غریبِ یکشنبه سفید  دارد صِرفِ ذکر این نام، دراز رسته های غمین و خاموش زائرانی را در خیالش ردیف می کند که سر افکنده و باشلُق برف تازه باریده بر سر، آهسته گام روانند؟ یا، چرا در نظر نَخوانده پروتستان ساده دلِ ایالاتِ میانه امریکا، اِشاره ای گُذَرا به راهب یا راهبه ای سفید  چنان تمثال بی چشمی را به ذهن می آوَرَد؟ 

  یا جز روایات سلحشوران و شاهان به سیاهچال افتاده (که به نحو اکمل موضوع را توضیح نمی دهد) چه چیزی است که بُرج سفید لندن را برای تخیل امریکایی جهان ندیده بمراتب بلیغ تر از دیگر سازه های چند اَشکوبه مُجاوِر، بُرجِ بای وارد، یا حتی بِلادی می کُنَد؟  و آن رفیع تر بُرج ها، سفید کوه های نیوهمپشایر؛ جائی که صِرفِ ذِکرِ نام، در حالات روحی خاص، آن شَبَح وارِگی غول آسا را به ذهن آرد؛ حال آنکه پِندار رشته کوه بلو ریج ویرجینیا آکنده از خیال پروری لطیف و روح پرورِ دور است؟ یا چرا، قطع نظر از همه طول و عرض های جغرافیایی، نام دریای سفید چنین شَبَح وارگی به مُخَیِّله آرد در حالی که نام دریای زرد با پِندارِ بَشَریِ بُلَند عَصرهای روشَن و آرامِ روی امواج و استثنایی ترین و خواب آور ترین غروب ها در پی، آرام بخشد؟  یا با ترجیح نمونه ای یکسر خیالی که صرفا به تَخَیُّل پَردازَد، چرا در خواندن کُهَن افسانه های پریان اروپای مرکزی، دراز مرد پریده رنگ جنگل هارتس، که رنگ پریدگی تغییرناپذیرش بی صدا در سَبزِ بیشه ها می سُرَد-چرا این شَبَح از تمامی غَریونده جنی های چَکاد بروکن ترسناک تر است؟ 

  روی هم رفته نه خاطره زمین لرزه های ویرانگر شکوهمندکلیساهای لیما؛ نه کوبِش خروشان دریاهایش؛ نه آسمان های خشک و بی اشکِ هرگز نَبار؛ نه چشم اندازِ فَراخ میدانِ کَج مِنارهای مخروطی، وَرآمده سنگ های سر بنا، و خاج های یکسره آونگان(چونان اُریب تیرِ دکل های ناوگانِ به لنگر)؛ و خیابان های حومه، متشکل از دیوارِ خانه های سوار بر هم، بِسانِ دسته ای اوراق گنجفه پرتابی؛- تنها این ها نیست که لیمای بی اشک را مبدل به غریب ترین و غمین ترین شهری کند که توان دید.  زیرا لیما سفید پوشِشی بِسرکِشیده و همین سفیدی دهشتِ پریشانی اش فزوده.  این سفیدیِ هَمسالِ پیسارو ویرانه هایش را تا ابد تازه نگاه داشته اجازه شادان سرسبزیِ زاده زوالِ کامل ندهد و روی ویران باروهایش رنگ پریدگی شدید سکته ای پراکَنَد که کجی ها تثبیت کند.  

  دانم که فَهمِ عوام این تجلی سفیدی را عامل اصلی تشدید ِدهشتِ چیزهایی که در اطوارِ دیگر هم مَهیب اند  نمی شمارد؛ همچنین از دیدکُند ذِهنان در آن تجلیات سفیدی که دهشتباری اش برای اذهان دیگر تقریبا به همین تَک تَجلی منحصر می شود، بویژه وقتی عاری از هرگونه شکل نشان داده شود، تا حدی که پهلو به گنگی یا جهان شمولی زند، هیچ وحشتی نیست.  مَگَر دو مثال زیر منظور از دو گزاره فوق را به ترتیب روشن کند.

  نخست: اگر جاشو هنگام تَقَرُّب شبانه به سواحل سرزمین های بیگانه غُرِّش موج شکن ها شنود پایِش آغازد و آسیمگیِ حواس تیزکُن بجانش افتد؛ هرچند اگر دقیقا تحت شرایط مشابه از نَنوی خویش فراخوانده شود تا حرکت کشتی خود در سفیدی شیرفام دریای نیم شبی برَرَسَد-چنانکه گوئی از دماغه های مُحاط بر کشتی پاکیزه دسته های خِرس سفید گِردَش شِناورَند، به وحشتی خاموش و موهوم افتد؛ شَبَح کفن پوش آبهای سفید شده همان اندازه برایش وحشتناک است که روحِ واقعی؛ ژرف یاب بیهوده دلگرم کُنَدَش که هنوز بر آب های عمیق است؛ دل و زمام با هم شَوَند؛ هرگز نیاساید مگر دوباره بر نیلی آبها.  با این همه کو جاشوئی که گویَد،"جِناب، تَرسَم خیلی از برخورد به نهان صخره ها نبود و بیشتر بیمِ آن مخوف سفیدی چِنینَم سَراسیمه کرد؟"      

  دودیگر، پیوسته ِدیدن کوه هایِ آندِ هودجِ برف به سر هیچ وحشتی به دل سرخپوست بومی پرویی نیارد، شاید، بِجُز این که چه مایه ترسناک است صِرفِ تَصَوُّرِ آن فِسرده پرت افتادگیِ حاکِم بر ارتفاعاتی چنان فراخ، و خیالِ طبیعی گم شدگی در چنان تنهایی های بی ترحم.  بسیار شبیه حال آن دورافتاده جنگل نشین غرب که با بی تفاوتی مشابه بر بیکران دشتِ پوشیده از کوبیده برف نِگَرَد، بی سایه درخت یا حتی شاخه ای که اُستُوار خَلسه سفیدیش شِکَنَد.  اما نه برای جاشوی نظاره گر چشم انداز اقیانوس جنوبگان، جائی که گاه با نوعی دوزخی ترفند تردستانه در کف قدرت های یخبندان و هوا؛ لرزان و با کشتی نیم شکسته بجای نوشه های بّشیرِ امید و تسلیِ پایان فلاکت چیزی بیند که به بیکران گورستان کلیسا ماند که با  یادمان های یخ نازک و صلیب های خرد شده نیش خندی تحویلش دهند.

  اما بِگُمانَم گوئید اسمائیل، این سفیدفام فَصل در سفیدی، فراتر از سپید پرچمِ ضمیری بُزدل، افراشته در تسلیم به مالیخولیا نیست. 

  بگوئید چرا قَوی کُرّه نریان زاده فُلان آرام دَرّه ورمونت بسیار دور از جانوران شکاری-از چه روست که گر در آفتابی ترین روز، تازه پوستینِ گاومیشی را طوری پشتش تکان دهید که حتی نتواند دید و تنها مُشک بویی آن حیوان وحشی شِنَوَد- چرا رَمَد، شیهه زند و با چشمانی از حدقه بیرون زده، برآشفته و رمیده سُم بر زمین کِشَد؟ در آن سبز موطِن شمالی هیچ خاطره ای از سَرودَری دَدِگان در او نیست و از همینرو آن غریب مُشک بویی نتواند تداعی گَر چیزی مرتبط با تجربه خطرهای پیشین باشد؛ زیرا، این کُرّه نریان نیو انگلاندی از سیه گاومیشهای اُرِگُنِ دوردست چه داند؟ 

  نَدانَد؛ اما در این مورد حتی زبان بسته ای با علم غریزی دیوسیرتی در عالم بینید.  هزاران مایل دور از  اُرِگُنِ باز هم وقتی دَده مُشک بویی شِنَوَد درندگی و سَرودَریِ گاومیش گَله ها را به همان اندازه حاضِر بیند که گُریزان کُرّه توسن های دشت، که احتمالا در همین لحظه پایمال خاک شَوَند.   

  از این روست که خَفه مَورِ شیری دریا؛ فِسُرده خِش خِش اَفشَنگ ریسهِ کوه ها؛ حرکت ردیف-کومه هایِ برفِ مرغزارها؛ جملگی، بچشم اسماعیل همان تکاندن پوستینِ گاومیش در قَفای رَمَیده کُرّه نریان است.

  گرچه هیچ یک ندانیم آن چیزهای بی نامی که این باطنی رمز بدانها اشاره دارد در کجاست، بچشم من، چنانکه برای آن کُرّه نریان، این چیزها باید در جائی موجود باشند.  هرچند این عالَمِ شِهادَت در بسیاری از وُجوهِ خود مِهرساخته است، نادیدنی اَفلاک دِهشَت ساز اَند. 

با این همه هنوز طِلِسم این سفیدی را نگشوده و درنیافته ایم چرا با چنین قدرتی ضَمیر بَرانگیزد؛ از این عجیب تر و نادَریاب تر-چرا چنان که دیدیم، سفیدی، همزمان پُرمَعنا ترین نِشانِ چیزهای روحانی و حتی بالاتر از آن خودِ سِترِ خدایی مَسیحی، و با این حال، در واقع، عامل تشدید مخوف ترین چیزها برای مَردَم است.  

  آیا با غُموضِ خویش به ابهامِ بَدمِهر خلاء ها و بیکرانی های گیتی پرداخته، بِدینسان، هِنگامِ نِگَرِش بر سفید َاعماقِ راه شیری، از پُشت به قصد کُشت خنجر زند؟  یا، سفیدی، در گوهرِ خویش بیشتر نبود مرئی رنگ است تا رنگ؛ و همزمان دوسنده همه اَلوان؛ و آیا به همین دلایل است که چنین تُهیکی گُنگِ پُر مَعنا در فَراخ چشم انداز برف هاست-اِلحادِ بیرنگ و رَنگارنگ که از آن می رَمیم؟  و آنگاه که آن دیگر نظریه فیلسوفان طبیعی را بر می رسیم که گوید تمامی دیگر رنگ های ناسوتی-هر رنگ زیبای شکوهمند یا دلپذیر-پَسَند˚ تَه رنگ هایِ آسمان غروب و بیشه ها؛ حتی زَرنِگار مخمل پروانه ها و رخسار پروانه سای نورسته دختران؛ جُملِگی جُز نیرنگ های نامحسوس نیست و در حقیقت ذاتی چیزها نبوده صرفا از خارج روی آن ها زده شده؛ همانطور که کُلِّ طَبیعَت خدا انگاشته سَراپا آراید، چونان غَری که همه دِلرُباییش جز استودان درون نَپوشَد؛ پیش تر هم که رَویم آن مَرموز آرایه که یکایک رنگ هاش آفریند، خطیر منشأ نور، بخودی خود جاودان سفید یا بیرنگ می ماند؛ و گر بی واسطه بر جسمی تابد، همه چیز، حتی گُل و لاله را صِبغه بیاض خود زَنَد-وقتی به این همه می اندیشیم مَفلوج گیتی چون جذامی در برابرمان است؛ و چون خیره سر سالِکان لَپلنَد که چشم به عینک رنگی و رنگ آمیز نسپارند،  مِسکین مُلحِد، خیره به عظیم کَفَن سفیدی که همه چشم انداز پیرامون را پوشانده خود را کور کند.  و وال زال نِشان همه این ها.  حال تَحَیُّر از این سوزان طَلَب؟  


.فصل چهل و سوم

بِگوش! 

"ساکِت! صدا را شنیدی، کاباکو؟"

  پاس نیم شَبی بود؛ مَهتابی زیبا؛ جاشوان از یکی از چلیک های آب شیرین در عرشه میانی گرفته تا چلیک آبخوری نزدیک نرده پاشنه بِخَط شده بودند.  بدین شیوه برای پرکردن چلیک آبخوری دَلوها را دست بدست می کردند.  نظر به استقرار بیشترشان در بَخش کاو عرشه عقب کشتی، مُراقِب پرهیز از صحبت و صدای پا بودند.  سطل ها در ژَرف ترین سکوت دست به دست می شد و تنها صدای گهگاهی جُنبِش بادبان و زِمزِمه یکنواخت تیر حمال کشتی که بی وقفه پیش می رفت آنرا می شکست.  

  در میانه این آرامِش یکی از جاشوانِ صَف که پاسش نزدیک دریچه های عقب کشتی بود کلمات بالا را به بغل دستی خود، کوهو، نجوی کرد. 

  "ساکِت! صدا را شنیدی، کاباکو؟"

  "سطل رو بگیر، خوب آرکی؟ کدام صدا؟"

  "دوباره-زیر دریچه ها-نمی شنوی-سرفه-شبیه سرفه بود."

  "لعنت به سرفه! سطل برگشتی را رد کن."

  "باز هم- صداز از آنجاست- حالا پنداری دو سه خُفته غلت می زنند." 

  "به درک! که می زنند، هَم ناوی، سطل رو رَد می کنی؟  صدای سه خُشکه اس است که شام اِشکَنه کردی و در شکَمَت می گَردَد-

 لاغِیر.  حواس به سطل"

 "هرچه خواهی بگو هم ناوی؛ تیزگوشَم."

  "ها، همان بابایی که زِمزِمه میل بافتنی پیرزن کواِیکِر را پنجاه میل دور از ساحل نانتوکت شنید؛ همانی." 

  "حالا بخند؛ خواهی دید چه شَوَد.  بِشنو کاباکو، کسی اون پائین در انبار عَقَبی است که تاکنون روی عرشه دیده نشده و گَمانَم دیو پیر ما نیز چیزهائی در این مورد می داند.  یکبار در پاس صبحگاهی شنیدم استاب به فلاسک می گفت اتفاقاتی در پیش است."

  "اِی بابا!  سطل!" 






فصل چهل و چهارم

نَقشه 

گَر در پی زوبعه شب بعد از طوفانی پذیرشِ مَقصودِ آخاب توسط خدمه او را تا داخل کابینَش پِی می کردید می دیدید که سوی قفسه ای در دیوار سمت پاشنه کابین رفته چروکیده لوله بزرگِ زَردفام نقشه های دریانوردی را بیرون آورده روی میز کَف پیچ شده برابر خود گُستَرَد.  سپس می دیدید سر میز نشسته بدقت به بَررَسی خطوط و رَنگ پرده های برابر دیدگان پرداخته و با مِداد، کُند اما پیوسته، مسیر هایی بیشتر روی تُهی جایهای نقشه نِگارَد.  گَهگاه نگاهی به توده کهن روزنامه های سفر کشتی در کنار خود می انداخت، دفاتری که نشان می داد در انواع سفرهای پیشین کشتی های مختلف در کدام فصول و نقاط نهنگ عنبر دیده یا گرفته شده. 

  هنگامی که چنین بکار بود سنگین چِراغِ مِسوارِ آویزان بالایِ سرش پیوسته با جُنبِش کشتی تاب می خورد و هَمواره  به تَناوُب سایه و سوهایی از خُطوط بر آژَنگین جَبینَش می انداخت، تا آن که تقریبا بنظر می رسید در حالی که خودش سرگرم ترسیم خط و مسیر بر روی آژنگین نقشه هاست، نوعی مداد نادیدنی نیز گرم نگاشتن خط و مسیر بر آن پیشانی نقشه آکنده از ژرف آژنگ است.   

  اما تنها در این شب بخصوص نبود که آخاب در تنهایی کابین خویش بدین شکل به سنجِش نقشه هایش می پرداخت.  کمتر شبی بود که بیرون آورده نشوند و تقریبا همه شب برخی نِشانه های مدادی زدوده می شد و علائمی دیگر جایگزین.  چرا که آخاب با پهن نقشه های چهار اقیانوس در برابر، به قصد انجام قطعی تر آن اندیشه تَک شیدایانه ضمیر خویش با احتیاط از هزارتوی جریان ها و پاد جریان ها می گذشت. 

  ناگفته نمانَد، بسا که هر نوآشنا با مَسیرهای لویاتان ها، طلب مُنزَوی جانوری در سَر بِمُهر اقیانوس های زَمین کوکَب را بیهوده کاری نَشدُنی بیند.  اما نه به چشم آخاب که جهات همه جریان ها و کِشَند ها را می شناخت؛ و از این راه رانِش های خوراک نهنگ عنبر را تَخمین می زد؛ و افزون بر این فصل های معمول و حَتمی شکار وی در عرض های جغرافیایی دقیق را به یاد می آوَرد؛ و توانست به حدس های مَنطقیِ قَریب به یقین در مورد بهنگام ترین روز حضور در فلان یا بهمان مکان در جستجوی شکار خود رِسَد.

  در واقع، حقیقت مربوط به حالتِ نوبتی رفت و برگشت نهنگ عنبر به آب هائی مُعَیَّن چنان قطعی است که بسیاری از وال شکاران بر این باوَرَند که گَر می شد در سراسر عالَم بِدِقَّت به مُراقبه و مُطالِعه پرداخت؛ در صورت مُداقِّه در روزنامه سفر حتی یک کشتی از کُلِّ ناوگانِ وال شکار معلوم می شد کوچ عنبر نهنگان همواره طابق النعل بالنعل با هجرت گله های شاه ماهی یا پرواز پَرَستو هاست.  بر پایه این پیشنهاد کوشش هایی شده تا مُفَصَّل نقشه های نمایانگر کوچ نهنگ عنبر ترسیم شود.*

  * خوشبختانه پَس از نِگارِش آنچه در بالا آمد، بموجب بخشنامه رسمی مورخ شانزدهم آوریل 1851  ستوان ماوری، از رصد خانه دریایی ایالات متحده، در واشنگتن دی. سی.، این نِگَرِش اِثبات شده است.  آن بخشنامه نشان می دهد دقیقا چنین نقشه ای در دست تکمیل است و بخش هایی از آن را هم آورده.  " نقشه اقیانوس را به نواحی به مساحت پنج درجه طول در پنج درجه عرض جغرافیائی تقسیم می کند و عمود بر هر یک از این نواحی دوازده ستون برای دوازده ماه در نظر گرفته شده و سه خط افقی هم هست؛ یکی برای نمایش تعداد روزهای ماه که در هریک از نواحی سپری شده؛ و دو خط دیگر نمایانگر روزهایی است که وال، اعم از هو یا عنبر نهنگ، در آنجا رویت شده است." 

وانگهی، عنبر نهنگان هنگام گذر از این بدان مَرعا به هدایت غریزه ای بی خطا-به عبارت بهتر، اطلاعات محرمانه خدایی-بیشتر در مسیرهای پیش بینی پذیر موسوم به  مَجرا حرکت کرده راه خود را در راستای اقیانوسی مسیری مُعَیَّن، با چنان دقتِ بی انحراف، پی می گیرند که هیچ کشتی با هیچ نقشه هیچگاه مسیر خود را با یک دهم چنین شِگَرف دُرُستی نپیموده.  در این گونه مَوارِد  حتی اگر جَهَتی که هر تک وال پیش می گیرد در سرراستی برابر با مسیر نقشه بردار باشد، و هَرچَند خط پیش رَوی دَربَست به ناگُزیر َسیر مستقیم آن وال محدود شود، باز هم مَجرای مِیلی که گویند در این مواقع پیماید عموما چند مایلی عرض دارد (به تقریب، چون اِستِنباط این است که مَجراها قبض و بَسط دارند)؛ با این همه؛ مَجرا هیچگاه از میدان دید سر دکل والشِکارِ گرم آژیر خَرامِش این شِگَرف مَنطَقه فراتر نَرَوَد.  نتیجه این که می توان در فصول خاص و در فلان عرض و اِمتدادِ بهمان مَعبَر با اطمینان فراوان پی وال های مهاجر گشت.  

  از همینرو آخاب نه تنها امیدِ رویاروئی با شکار خود در اوقات اثبات شده حضور نهنگان در هر یک از مَراعی شناخته شده  می پرورَد، بلکه حین گذر از فراخ ترین پهنه های فاصل آن مَراعی هم می توانست با مهارت خویش در طول مسیر در زمان ها و مکان هایی حضور یابد که امکان برخورد با شکارش بکلی منتفی نباشد. 

  وضعیت به گونه ای بود که در نگاه نخست بنظر می رسید آن شوریده طرحِ در عین حال رَوِشمَندَ را برآشوبَد.  اما احتمالا دَر واقعیَت چنین نبود.  گرچه مُعاشِرَتی عنبر نهنگان برای خود فصول منظم حضور در مَراعیِ بِخصوص دارند بطور کلی نمی توان به این نتیجه رسید که گَلِّه هایی که امسال فلان و بهمان عرض و طول جغرافیایی را پاتوق کردند عِینَا همانهایندکه پارسال آنجا بودند؛ هرچند مواردی خاص و مُحرَز هم هست که عَکسَش صادق بوده.  بطور کلی، همین گُفته، هرچند به شکلی محدود تر، در مورد کامِل عنبر نهنگان سالدیده، مُنزوی و خَلوَت نِشین صِدق می کند.  بنَابَراین حتی اگر موبی دیک پارسال بعنوان مثال در آنچه میدان سیشل در اقیانوس هند خوانند، یا خلیج ولکانو در ساحل ژاپن، دیده شده باشد بدان معنا نیست که گر پیکوآد سال های بعد در فصول مُشابِه به هر یک از آن دو نقطه بادبان کشد قَطعا با او روبرو شَوَد.  همین نکته در مورد برخی مَراعیِ دیگر که گاه خود را نَمایانده بود نیز مصداق داشت.  اما بنظر می رسید همه این مَراعی صرفا به اصطلاح مَنازِل و اقیانوس-خان های مُوَقَّت و نه بلند مدت سرای او باشَد.  از این گذشته، تاکنون هر کجا در مورد اِحتمالِ دستیابیِ آخاب به هَدَفَش صحبتی شده تنها اشاراتی به سوابقی فرعی داشته ایم و اِنتِظارات بزرگ همه از آنِ آخاب بوده، آن هم پیش از نیل به موعد یا محل مُعَیَّن، وقتی که تمام اِمکانات بدل به اِحتِمالات می شود، هرچند آخاب خوش باورانه تمایل داشت فکر کند هر اِمکان همسایه قَطعیَت است.  آن موعد یا محل مُعَیَّن در عِبارَتِ پیشه وَرانه-فصل حضور در گَرمسیر - سَرِ هَم شده.  زیرا دیده شده بود موبی دیک چندین سال پیاپی مُرَتبَّاً در آن جا و هِنگام، یک چند در آن آبها دِرَنگَد؛ به همان شکل که آفتاب در دورِ سالانه خود مدتی را در در فواصل پیش بینی شده هر یک از بُرج های نیسنگ پَرهون دِرَنگَد.  همین جا بیشتر نَبَردهای مَرگبار با وال زال رخ داده بود؛ جائی که با اعمالش مُوجه پُشته می ساخت؛ همان سوگناک جای که دیو پیرِ تَک شیدا سَهمگین انگیزه کین جویی خویش یافته بود.  اما آخاب با همه جامعیت هشیارانه و مراقبت بی وقفه ای که با آن رَوانِ غرقه در افکارِ خویش را در کار این اُستُوار تعقیب می کرد به خود اجازه نمی داد همه امیدها را بِدان تک حقیقت عالی موصوف بندد، صرفنظر از این که تا چه پایه آن ها را  پُر رَنگ تر جلوه دهد؛ در بیدار خوابی های عَهد خود نیز نمی توانست طوری دل بی قرار خویش آرام سازد که هرآنچه در حین طلب پیش آید از سر باز کند. 

  در این اوضاع و احوال، پیکوآد درست در آغازِ فصل حضور در گَرمسیر بادبان افراشته بود.  از اینرو هیچ شُدَنی سَعیِ ناخدایش را یارایِ سفرِ دور و دراز سویِ جنوب، دور زدنِ دماغه هورن و در پِی اَش راندَن به مدار شصت درجه جنوبی و رسیدن بِموقِع به گرمسیر اقیانوس آرام  به منظور گَشت زنی نمی داد.  از اینرو ناخدا می بایست منتظر رسیدن فصل بعدی حضور در آن گرمسیر می ماند.  با این همه شاید با توجه به همین مختصاتِ امور، آخاب نابهنگام زمانِ حرکت پیکوآد را درست انتخاب کرده بود.  زیرا فَترَت سیصد و شصت و پنج روز و شب پیش رو داشت؛ فُرجه ای تا بجای بی شَکیب تاب آوری در ساحل به صید های گوناگون پرداخته؛ مَگَر وال زال در گذران تعطیلات در دریاهای دور از مَراعیِ دوره ای خویش، اِتِّفاقی آژنگین سیما نزدیک خلیج فارس، یا خلیج بنگال، یا دریاهای چین، یا هر دریای دیگری که پاتوق  هم نژادان اش است، نَمایَد.  باشد که بادهای موسِمی، پامپاس، نُروِستِرز، هارماتان، تِجاری؛ هر بادی جُز سام و شام، موبی دیک را در دنباله مُتَعَرَّج چپ و راست روی های گیتی نَوَردی پیکوآد گِردِ عالَم اندازد. 

  اما حتی با تصدیق همه این ها، وقتی با بصیرت و خونسردی به این همه بنگریم، جز فِکری دیوانه وار بنظر نیاید؛ این که حتی در صورت رویارویی با تک نهنگی منزوی، در بیکران اقیانوس پهناور، شناسائی شخصی او توسط صیادش همان اندازه امکان پذیراست که تشخیص سفید مَحاسِن مُفتی ای در ازدحام کوی های قسطنطنیه؟   چرا.  زیرا به هیچ روی امکان نداشت شگرف سیمای برفگون و کوهان سفید برفی موبی دیک کمتر از مشتبه ناشُدَنی باشد.  و آخاب، وقتی در پایان  مُداقِّه در نقشه های خود تا پاسی از نیم شب گذشته در خیالات خود  می ژکید: نقش خود بر وال نزده ام- داغش زده ام و گُریز تواند؟  پهن باله هایش سُفته و چون گوشِ گوسفند گم شده دالبُر کرده ام!  اینجا بود که شوریده ذِهنَش با سرعتی نَفَس گیر به پویش می افتاد؛ تا آن که ضعف و خستگی  مُداقِّه بر او چیره می شد؛ و می کوشید در هوای آزاد روی عرشه توان خویش باز یابَد.  خُداوَندا! آنکه در آتشِ مُرادِ ناگرفته انتقام سوزَد چه عَذاب های بیخودی کِشَد.  گره مُشت خُسبَد و خونین ناخُن به کَف خیزد.

  اغلب، آنگاه که شبانه خواب های طاقت فرسایی که از شدت زندگی تحمل ناپذیر بود از نَنو بیرونش می انداخت؛ همان ها که آتشین افکار روزانه اش را ادامه داده آنها را میان آشُفتِگی های مُتِصادِم برده آنقدر در فروزان دِماغش می چرخاند تا خودِ ضربانِ قَلبَش بَدَل به دَردی طاقت فرسا شود؛ و در مواقعی این آلام روحی بَهرِاستعلاء هستی اش را جا کَن می کرد و بنظر میرسید مَغاکی در وجودش دهان گشاید که از درونش آتش زبانه کِشَد و آذرخش زند و ملعون اهرمنان اشاره می کنند به میانشان پائین پَرَد؛ وقتی این دوزخ زیر پایش دهان می گشود فریادی بلند در سراسر کشتی شنیده می شد و آخاب با چشمانی شرر بار چنان از کابین ناخدا بیرون می زد که گوئی از بِستَری در آتش گریزد.  با این حال، شاید همه این ها نه علائم سرکوب ناپذیر نوعی ضعف پنهان یا بیم از تصمیم خویش، بلکه چیزی جز آشکار ترین نشانه های صلابتَش نبود.  زیرا در این گونه مواقع، شوریده آخاب، آن گُربُز نَخجیرگَرِ اُستُوار و بی مماشاتِ والِ زال؛ این آخابِ به ننوی خود رفته عامل مسبب تکرار چنان بیرون جهیدن وحشت زده از بستر نبود.  این دومی حقیقتِ زندهِ ازلی یا روحَش بود که طی خواب، مدتی از عَقلِ مُشَخِّص، که در مواقع دیگر بعنوان حامِل یا عامل بیرونی خود بکار می گرفت، جدا شده خود بخود در صدد گریز از سوزان تماسِ آن آشفته امری بر می آمد که یِک چَند جزء اصلی اش شمرده نمی شد.  اما از آنجا که عقل جز در اتحاد با روح وجود ندارد، بنابراین، در مورد آخاب، باید چنین بوده باشد که همه فکر و خیال خود را تسلیم تَک هَدَف اَعلی کرده و آن هدف، با نهادینه شُدِگی مَحضِ اراده، خود را به صورت نوعی موجود خودخوانده و خود فرمان، علیه خدایان و اهریمنان تحمیل می کرد.  

نه تنها این، بلکه می توانست سرسختانه زنده و فروزان مانَد، در حالی که نیروی حیاتِ مشترکی که متصل بدان بود وحشت زده از این بی پِدَر زایِش ناخواسته می گریخت.  از اینرو روح زجر کشیده ای که در مواقع فرار آخاب از کابینش در چَشمِ سَر شعله می کشید، در آن هنگام، تُهی چیزی بود، موجودی بی شکل و خوابگرد؛ بی گمان پرتویی قوی، بی چیزی بَهرِ آژِدَن، و از همینرو در ذاتِ خود سِفیدیِ محض.  پیرا، خدایت دست گیرد، افکارت موجودی دَرَت انگیخته؛ و آن که چنین سخت اندیشی پرومته ای سازَدَش؛ کرکسی تا ابد جِگَرَش خورد، همان موجود که آفَرینَد.  













فصل چهل و پنجم

اقرارنامه

  تا این جای کار آنچه می تواند حکایتی در این کتاب باشد؛ و در واقع، اشاره ای است غیر مستقیم به یکی دو ویژگی جالب و شگرف در رفتارهای نهنگ عنبر در بخش اولیه فصلِ پیش، در اهمیت کم از دیگر حکایات این دفتر نیست؛ هرچند موضوع اصلی آن نیازمند بسط بیشتر و خودمانی تر است تا آنطور که باید فهم شده و هرگونه دیرباوری زاده ناآگاهی عمیق از کُلِّ موضوع در برخی اذهان در مورد صِحَّتِ بدیهی نکات اصلی این امر را  بِزُدایَد. 

  برآن نیستم که این بخش از تَکلیفِ خود را روشمند انجام دهم؛  بلکه به همین راضی ام که به مَدَدِ ذِکرِ مواردی جداگانه، که عملا، یا بر پایه اطلاعات موثق که بعنوان وال شکار بر من معلوم شده، به درک مطلوب برسانم؛ و گمان برم این نقل ها طبعأ نتیجه  منظور را در پی دارد.  

  نُخُست: شخصا از سه مورد خبر دارم که وال، پس از تحمل اصابت زوبین در کمال موفقیت گریخته؛ و پس از مدتی (در یکی از موارد پس از سه سال) بار دگر از همان دست زوبین خورده و کشته شده؛ و دو زوبینی که از بدنش بیرو کشیده شد هر دو نِشانِ شخصی پرتاب کننده را داشته.  در آن مورد فاصله سه ساله میان دو پرتاب زوبین که بِگُمانَم طولانی تر از آن هم بوده؛ چنین اتفاق افتاد که پرتاب کننده با کشتی تجاری به افریقا رفته، در ساحل به گروهی اکتشافی پیوسته تا قلب افریقا نفوذ کرده حدود دو سالی درسفر گذرانده و اغلب در معرض مخاطرات مار، بَبر و وحشیان و بخارهای سَمّی و دیگر خطراتی که معمولا مُلازِم پرسه زنی در مناطق ناشناخته است بوده.  در این مدت والی نیزه خورده نیز بایَد در سفرهای خود بوده و بی گمان سه بار گرد جهان گشته بی هدف پَهلو به تمامی سواحل افریقا زده.  این مرد و وال بار دگر به هم رسیدند و یکی بر دیگری پیروز شد.  گویم، خودِ مَن، از سه مورد مشابه این آگاهم،؛ یعنی در دو مورد نیزه خوردن وال را بچشم خود دیدم؛ و در حمله دوم دو نیزه را با مَنقور نشان های ویژه دیدم که از تن وال مرده بیرون کشیده شد.  در مورد سه ساله، چنان پیش آمد که در اولین و در آخرین حمله در زورَق بودم و در مرتبه آخر به وضوح نوعی شگرف تاش سُتُرگ را که سه سال پیش دیده بودم شناختم.  می گویم سه سال، هرچند تقریبا یقین دارم بیشتر از آن بوده.  پس در این جا با سه مورد سر و کار داریم که شخصا از درستی شان با خبرم؛ اما بسیاری موارد دیگر را از کسانی شنیده ام که  مبنایی درست برای تردید نسبت به صحت گفته هاشان وجود ندارد. 

  دودیگر: با هر میزان بی خبری در عالم خشکی، در صناعت صید عنبر نهنگ، همه از چندین مورد بیاد ماندنی واقعی خبر دارند که والی خاص در فواصل زمانی و مکانی دور در اقیانوس، قابل شناخت همگان بوده.  این که چرا چنان والی بدین سان نشان دار می شد رویهم رفته و در اصل به سبب غِرابَت های جسمانی متمایز از دیگر وال ها نبود؛ زیرا والی که اتفاقی بدان بَر خوری هرچقدر هم از این نظر خاص باشد زودا که با کشتن و جوشاندن بَهرِ اَرزشی روغنی ویژه، دَفتَرِ ویژگی هاش مُهرِ پایان خورَد.  نه: دلیل واقعی این بود: که مُهلِک تَجارِب صید نهنگ مَنزِلَتِ خَطَرناکی وَحشَتناکی چون نوعی رینالدو رینالدینی بدو داده بود، تا بدان پایه که بیشتر وال شکاران بدین راضی بودند وقتی کنارشان در حال پرسه در دریا دیده می شد به نشان شناخت صرفا دست احترام به شَمعی کلاهِ خود برده خیال آشنایی صمیمانه تر نَپَزَند. چونان برخی مِسکین ساحل نشینان که شِگَرف مردی تندخو شناسند و در خیابان از دور سلامی مَحجوبانه کنند مَبادا بابت گُستاخی آنی ضَربَت خورند. 

  اما سَوایِ آوازه فردی فراوان، هر یک از این نامی وال ها - در پهنه اقیانوس اِشتِهار خود را داشت؛ نه تنها در زندگی مشهور بود که حالا پس از مرگ خود در قصه های سینه گاه کشتی جاودانه شده و کلیه حقوق و مزایا و افتخاراتِ نام ارزانی اش شده و در واقع اسم و رسمی چون کمبوجیه و سزار بهم زده بود.  تو، تیمور تام، لویاتان بلند آوازه نبودی که چون کوه یخ زَخم می زدی و مدت ها در شرقی تنگه هایِ هم نام خود کمین می کردی و اغلب فواره ات از نخل پوش ساحل اومبی دیده می شد؟  اَیا نیوزلند جک! ای مایه دهشت کشتی هائی که از نزدیک نیوزلند گذر می کردند. چنین نبود ای مورکوان! شاه ژاپن که گویند رفیع فواره ات بّسان چلیپایی بَرفگون به بلندای آسمان می رسید؟ درست نیست ای دون میگوئل، وال شیلیایی، که چون پیر لاک پشت، بغرنج نشانی سِرّی بر گُرده داشتی!  در اینجا به زبان ساده از چهار والی گفتیم که برای طالبان تاریخ راسته نهنگان همان اندازه نام آشنایند که ماریوس یا سیلا برای عالِم مطالعات کلاسیک. 

  اما این همه مطلب نیست.  تام نیوزلندی و دون میگوئل پس از چندین مورد متفاوت آسیب رسانی کلان به زورَقِ کشتی های گوناگون سرانجام در پی جستجوی مفصل و مُرَّتَبِ دِلاوَر ناخداهای والشکاری که با هدفِ روشن جستجو، تعقیب و کشتن شان لنگر کشیدند از میان رفتند؛ به همان روشنی هدف کاپیتان باتلر دیرین هنگام عزیمت در جنگل ناراگانسِت به قصد گرفتن آناوون سَنگدل جانی بَدنام، سَر تَرین جنگاور فیلیپ شاه سرخ پوست.

  نمی دانم کجا به از اینجا برای ذکر یکی دو مورد دیگر که بنظرم  مهم است در تصدیق همه جانبه معقولیتِ کُلِّ قصه وال زال، بخصوص مُصیبت آن، چاپ شود. زیرا این یکی از آن موارد نومید کننده ای است که حقیقت نیز به همان اندازه خطا نیازمند تقویت کامل است.  بیشتر خشکی نشینان چنان از برخی روشن ترین و ملموس ترین شگفتی های عالم بی خبرند که بدون اشاراتی به حقایق روش تاریخی و جُز آن، در مورد صید نهنگ، ممکن است موبی دیک را افسانه ای دِهشتناک، یا حتی بدتر و زننده تر از آن، تَمثیلی شنیع و مُفرَط شِمارَند.   

  نخست: گرچه بیشتر مردم مُبهَم تصوراتی سَبُک سَرانه از مخاطرات متداول خطیر صید نهنگ دارند، دَرکی روشن و ثابت از این مخاطرات و بَسامَد تِکرارشان ندارند.  شاید یک دلیل این باشد که از هر پنجاه مصیبتِ واقعی و مرگ ناشی از سوانحِ صید نهنگ، حتی یک گُزارِش، هر چقدر هم زود گذر باشد و سریع فراموش شود، برای اطلاع عموم در وطن انتشار نمی یابد.  آیا پِندارید نام آن مسکین مَردُم که احتمالا در همین لحظه نزدیک ساحل گینه نو گرفتار طَناب وال گیری شده توسط لویاتانی که به عُمق رَوَد به کف دریا کشانده می شود در آگهی ترحیم روزنامه که هنگام صرف صبحانه فردا می خوانید درج می شود؟  نه، زیرا ارسال نامه میان گینه نو و اینجا بسیار نامنظم است.  درواقع آیا هیچوقت آنچه می تواند اخبار گینه نو نام گیرد را بصورت مستقیم یا غیر مستقیم می شنوید؟  با این حال به شما می گویم در یک سفر بخصوص که به اقیانوس آرام داشتم سی کشتی متفاوت از میان بسیاری از کشتی ها که با آنها صبحت کردیم یک کشته بدست وال داشتند و برخی بیشتر، و سه کشتی که هر یک تمامی خدمه یک زورَق را از دست داده بودند.  به خاطر خدا در استفاده از چراغ و شَمع خود مُقتَصِد باشید! پای هر گالن روغنی که می سوزانید دست کم یک قطره خون مردم ریخته شده. 

  دودیگر: مردم در ساحل به راستی از این که وال جانوری است عظیم با قدرتی کَلان تَصَوُّری مُبهَم دارند؛ اما همیشه تشخیص داده ام هنگام نَقلِ نمونه ای بخصوص از این عظمت دوگانه  به شکلی معنادار بخاطر بذله گوئی تمجیدم کرده اند؛ در حالی که، به جان خودم سوگند، شوخ بودن همان قدر از مخیله ام دور بود که از موسی هنگام نگارش تاریخ بلایای مصر. 

  اما خوشبختانه نکته خاصی که در اینجا تعقیب می کنم می تواند بر پایه گُواهی بکلی مستقل از آنِ من قابل تصدیق باشد. آن نکته این است: نهنگ عنبر آنقدر قدرتمند، زیرک و از رویِ تشخیصِ درست کینه توز هست که از روی عمد کشتی بزرگی را سوراخ و بکلی منهدم و غرق کند؛ و مهم تر این که نهنگ عنبر عملا این کار را کرده است.   

  نخست: در سال 1820 ناخدا پولارد نانتوکتی با کشتی اِسِکس گَرمِ گَشت در اقیانوس آرام بود.  روزی شماری فواره دید، زورَق ها به آب انداخته سر در پی گله ای از عنبرنهنگان گذارد.  دیری نپائید که چند نهنگ زخمی شدند و ناگاه یک وال بسیار بزرگ در گریز از قارب ها از گله خارج شد و یکراست به کشتی حمله بُرد.  با کوبیدن پیشانی بر بدنه کشتی چنانش دَرهَم شِکَست که در کمتر از ده دَقیقه غرق و ساقِط شد.  چنان که تا امروزه حتی تخته ای بجا مانده از آن دیده نشده.  بخشی از خدمه پس از مدتها قرار گرفتن شدید در معرض شدائد جوی و نیروهای طبیعی در قارب های خود به خشکی رسیدند.  وقتی ناخدا پولارد سرانجام به میهن رسانده شد دوباره به فرماندهی کشتی دیگر عازم اقیانوس آرام شد اما قضاء وقَدَر باری دگر با برخورد با صخره ها و موج شکن های ناشناخته کشتی اش در هم شکست؛  دوباره کشتی اش پاک از دست رفت و بی درنگ عهد کرد دیگر پا به دریا نگذارد و هیچگاه خَطَرِ اینکار نکرده.  امروزه ناخدا پولارد ساکن نانتوکت است.  اُوِن چِیس را که هنگام فاجعه اِسِکس نایب اول کشتی بود دیده ام.  رِوایَت صَریح و دقیق او از ماجرا را خوانده ام؛ و با پسرش گفتگو کرده ام؛ همه در فاصله چند مایلی صحنه فاجعه.*

  *آنچه در پی می آید برگرفته از رِوایَت چِیس است: "بنظرم می رسید تمام حقایق موءید این استنباطم باشند که هادی اَعمالَش هر چیز توانست بود جُز صُدفه؛ به فاصله اندک، دو حمله جداگانه به کشتی آورد و سویِ حملات نشان می داد هر دو طوری محاسبه شده که بیشترین آسیب را به ما وارد کند، چرا که از روبرو و شاخ به شاخ انجام شد تا صدمه زاده ترکیبِ سرعتِ دو شیء وارد آید؛ طوری که انجام دقیق همان حرکات برای نیل به مقصود ضروری بود.  سیمایی داشت بس مَهیب و نمایانگر کینه و خشم.  یکراست از گله ای که اندکی پیش بدان وارد شُده و سه تا از همراهانَش را زده بودیم بیرون شُد، گوئی در آتش کین کِشیِ آلامِشان".  دوباره می گویم: "بِه هَر روی، و با توجه به مجموع اوضاع و احوالی که درست برابر دیدگان خودم پیش آمد، در لحظه این عقیده در ذهنم شکل گرفت که نَمایان کین جوییِ وال شِرارَتی مُحیلانه بود (بسیاری از آن احساس ها را اینک بخاطر ندارم) و همین وادار به رضایَتَم از درستی آن عَقیده می کند.

  این هاست اندیشه های وی مدتی پس از ترک کشتی در قاربی روباز در دل شب دیجور، آنگاه که هیچ امیدی به رسیدن به هیچ پَذیرا ساحِل نداشتند. "سیَه اُقیانوس و خیزاب ها هیچ بود، بیم از رفتن بکام طوفانی مهیب یا خُردشدن روی صخره های پنهان، همراه با دیگر موضوعات عادی تفکرات ترس آور، کمتر خورد یک دم توجه بود، سیمای هولناک و انتقام وال بکلی فکرم را مشغول کرده بود تا این که روز دوباره سر زد.  

  جائی دیگر-ص. 45- از حمله مرموز مرگبار حیوان گوید.

  دودیگر،: کشتی یونیون، آن هم از نانتوکت در سال 1807 برابر ساحل آزور در نتیجه حمله ای مشابه بکلی از دست رفت، اما هیچگاه فرصت دیدن جزئیات رسمی این فاجعه نصیبم نشده تنها گاه و بیگاه اشاراتی بدان از وال شکاران شنیده ام. 

  سه دیگر: حدود هجده یا بیست سال پیش چنین اتفاق افتاد که دریادار جی— -،که در آن زمان فرماندهیِ نُخبه حَرّاقه آمریکائی را داشت سرگرم صرف شام با گروهی از ناخدا های وال شکار در یک کشتی نانتوکتی در بندر اوآهو جزایر ساندویچ بود.  وقتی صحبت به والها کشید دریادار از دیرباوَری درباره شِگَرف قُدرَتی که آقایان والشکار حاضر در مجلس بدانها نسبت می دادند کیف می کرد.  بعنوان مثال قاطعانه منکر آن بود که والی تواند سِتَبر حَرّاقه او را چنان کوبَد که باعث شود قدر یک انگشتانه نَشت کند.   بسیار خوب، اما قصه ادامه دارد.  چند هفته بعد دریادار در این کشتی آسیب ناپذیر به مقصد والپاریسو بادبان افراشت.  اما در راه تنومند عنبر نهنگی که خواستار چند لحظه اَمری خصوصی با او بود متوقفش کرد.  آن امر عبارت بود از وارد آوردن چنان ضربتی به کشتی دریادار تا با کاراندازی تمام تُلُمبه ها یکراست به نزدیک ترین بندر رفته یک ور و تعمیر شود. خُرافاتی نیستم اما دیدار دریادار با آن وال را مَشیَّت الهی می دانم.  آیا پولس طرسوسی با بیمی مشابه از بی ایمانی به کیش مسیح نَگَروید؟  شما را گویم، نهنگ عنبر هیچ یاوه بَر نَتابَد.   

  اینک شما را به اوضاع و احوالی مرتبط با این بحث در سفرنامه لانگزدورف ارجاع می دهم که به همین علت خاص برای نویسنده جالب بوده است. .  ضمنا باید بدانید که لانگزدورف وابسته به هیئت اکتشافی معروف دریاسالار کروزِن استرن روس در آغاز قرن نوزدهم بود.  نَقیب  لانگزدورف فصل هفدهم خو را چنین می آغازد:   

  "روز سیزدهم می کشتی آماده بود و روز بعد با خروج از بندر به قصد اُختُسک وسط دریا بودیم.  هوا بسیار صاف و خوب اما چنان سرد تحمل ناپذیر بود که مجبور بودیم خَزپوش بمانیم.  چند روزی اندک بادی می وزید و روز نوزدهم بود که تُندبادی از شمال غرب برخاست.   والی غریبانه سُتُرگ با بدنی بزرگتر از کشتی تقریبا رویِ آب آرمیده و هیچ یک از کشتی نشینان ندیده بود تا آن دم که کشتیِ همه بادبان افراشته در اوجِ سرعت، تقریبا به روی آن رسید و سَدِّ بَرخورد ناشدنی.  بدین ترتیب آنگاه که این موجود غول پیکر با بالا دادن پُشت کشتی را دست کم سه قَدَم از سطح آب بالا برد در خطر حَتمی افتادیم.  دَکَل ها چرخید و بادبانها همه افتاد و ما که زیر عرشه بودیم در یک آن بالا پریده اِستنباطمان برخورد به صخره بود؛ ولی بجای صخره غولی دیدیم که در نهایت وِزانَت و مِهابَت دور می شُد.  ناخدا دی وُلف بلافاصله تلمبه ها را کار انداخت تا ببیند کشتی از ضربه آسیبی دیده یا خیر، اما معلوم شد خوشبختانه کاملا سالم است."

  اما ناخدا دی وُلف که بعنوان فرمانده کشتی موضوع بحث یاد کردیم نیوانگلندی است که پس از گذران سالهای متمادی از عمر خویش بعنوان ناخدا در ماجراجوئی های شگرف دریائی، امروزه در روستای دورچستر نزدیک بوستون اقامت دارد وآیِزنگی اش  افتخارم.  بخصوص در مورد این مَتن در سفرنامه لانگزدورف پرسیدم و تک تک کلماتش را تأئید کرد.  اما کشتی به هیچ روی بزرگ نبود؛ کشتی روسی ساخته شده در ساحل سیبری که آیِزنه ام پس از تاخت زدن کشتی که با آن از میهن عازم شده بود خریداری کرد. 

  در آن سَراپا پَهلوانی کتاب کُهنه ماجراهای قدیمی آکنده از راستین شِگِفتی ها، سفرنامه لیونل ویفر، یکی از دیرین یاران کهن دامپیِر-خرده مطلبی یافتم چنان شبیه بدانچه از لانگزدورف نقل شد که نتوان از درج آن بعنوان موردی مُوَیِد آن داستان خودداری کرد، البته چنانچه اصولا نیازی بِدینکار باشد. 

  بنظر می رسد لیونل در راه سفر به جزایر خوان فرناندز امروزی، یا بقول خودش جان فردیناندو، بود.  "گوید، در راه خود بدانجا، حدود چهار بامداد، در فاصله حدود یکصد و پنجاه فَرسَخ از خاک اصلی امریکا چنان تکان وحشتناکی در کشتی احساس شد که مردانمان از شدت دِهشَت بسختی توانستند گفت کجایند یا به چه اندیشند جز این که آغاز آمادگی مرگ کردند.  در واقع تکانی چنان ناگهانی و شدید که برخورد کشتی به صخره  بَدیهی شمرده می شد؛ اما با اندک کاهش بُهت  ریسمان انداخته ژرفا پیمودیم و زمینی یافت نشد.  ضربه چنان ناگهانی بود که باعث شد توپ ها در عَراده خود جَسته چندین جاشو از ننوی خود بیرون افتند.  ناخدا دیویس که سر بر روی توپ آرمیده بود از کابین به بیرون پرتاب شد!"  لیونل در ادامه این تکان را به زلزله نسبت می دهد و بنظر می رسد در اثبات این اِسناد تأکید دارد در واقع زلزله ای بزرگ، حدود همان زمان خسارات زبادی در امتداد آن سرزمین اسپانیایی ببار آورده. اما چندان تعجب نخواهم کرد اگر در تاریکی ساعات اولیه بامداد آن تکان زاده برخورد با نادیده والی بوده که تنه خود را عمودی از زیر آب بیرون آورده باشد. 

  می توانم با چندین مثال دیگر از قدرت و کین ورزی که گهگاه از نهنگ عنبر دیده شده و بطریقی از آن ها خبر شده ام ادامه دهم.  می دانیم که چندین بار نه تنها قارب های مهاجم را تا بازگشت به کشتی هاشان تعقیب کرده بلکه خود کشتی ها را دنبال و مدت ها در برابر همه زوبین های پرتابی از عرشه کشتی ها ایستادگی کرده.  داستان کشتی انگلیسی پوزی هال در این مورد گویاست و در باره قدرتش، بگذارید بگویم مواردی بوده که طَناب های متصل به گریزان عنبر نهنگ را به هنگام آرامش به کشتی منتقل و در آن محکم بسته اند و وال، چونان اسب گاری، خَطیر بدنه کشتی را در آب پی خود کشیده.  همچنین بارها دیده شده اگر  نهنگ عنبر بعد از زَدَنِ فرصت تجدید قوا یابَد، اغلب، نه از روی خَشمِ کور بلکه با نقشه های عمدی و حساب شده تباهی تعقیب کنندگانش عمل می کند؛ چیز دیگری که نشانه رسای سِرِشت نَمایَش است این که وقتی بدو حمله شود غالبا دهان گشاید و آن دهشتناک گشودگی را چندین دقیقه پیاپی حِفظ کند.  اما باید به یک مورد و توضیح پایانی رِضا دهم؛ توضیحی جالب و بس پُرمَعنی که خواهید دید نه تنها مُدهِش ترین حادثه این کتاب است که حقایق روشن امروزی تأئیدش می کند، بلکه این عَجائِب(همچون همه عَجائِب) تکرار صِرفِ اَعصار است، طوریکه برای میلیونیُمین بار همراه سلیمان تصدیق کنیم– براستی هیچ نَو زیر آفتاب نیست.  

  پروکوپیوس، قاضی مسیحی قُسطَنطَنیه در قرن ششم میلادی می زیست، در دورانی که ژوستینیان امپراطور و بلیزاروس سِپَهسالار بود.  همانطور که بسیاری می دانند وی تاریخ روزگار خویش را نگاشته، اثری فوق العاده ارزشمند از هر جهت.  بهترین مَنابِع همواره او را موثق ترین مورخ شمرده اند؛ کسی که جز در یکی دو مورد از جزئیات که به هیچ روی تأثیری بر موضوعی که در اینجا طرح می کنیم نداشته، بری از گزافه گوئی دانسته شده.  

باری، پروکوپیوس در تاریخ خویش گوید در دوره تَصَّدی اش در قسطنطنیه در پروپونتیس یا دریای مرمره در مجاورت آن شهر غول دریائی بزرگی را گرفتند که در دوره ای بیش از پنجاه ساله چندین کشتی را در فواصل زمانی از هم متلاشی کرده بود.  نمی توان حقیقتی را که بدین ترتیب در تاریخی مُهِم درج شده به راحتی مُنکِر شُد.  دلیلی هم برای این که براحتی قابل انکار باشد نیست.  این که این غول دریا دقیقا از چه گونه ای بوده ذکر نشده.  اما از آنجا که کشتی ها را متلاشی کرده، و به دلائل دیگر، باید والی بوده باشد؛ و شدیدا مایِلَم گُمان کنم نهنگ عنبر بوده است.  خواهم گفت چرا.  مدتها تَصَّوُر می کردم نهنگ عنبر همیشه در بَحر الروم و ژرف آب های متصل بدان ناشناخته بوده.  حتی حالا هم اطمینان دارم آن دریا ها مأمن مألوف گروهی این موجود نبوده و با توجه به ساختار امروزی امور شاید هیچگاه نباشد.  اما تحقیقات بیشتر اخیرا به من ثابت کرده در عَصرِ حاضِر مواردی از نادِر حضور گَهگاهی نهنگ عنبر در بحر الروم وجود داشته.  از منبابع معتبر شنیده ام که ناخدا دیویس از نیروی دریایی انگلیس در ساحل مغرب عربی اِسکِلِت عنبر نهنگی یافته است.  باری وقتی کشتی جنگی به راحتی از داردانل می گذرد، به طریق اولی نهنگ عنبر هم می توانسته از همین مسیر از بحر الروم وارد پروپونتیس شود.   

  تا آنجا که می دانم در پروپونتیس از آن ماده خاصِ بریت نام که خوراک هو نَهَنگ است هیچ به هم نرسد.  اما به دلائل بسیار مُعتَقِدَم لوتِ نهنگ عنبر-سبیدج یا حبّار کف این دریا پنهان شود، زیرا موجودات بزرگ دریایی، البته نه بزرگترینِشان، در سطحش یافت شده اند.  بنابراین چنانچه این گزاره ها را درست کنار هم گذارده کمی در آنها اندیشیم، بوضوح دریابید که بر پایه همه اِحتِجاجات بشری غول دریایی پروکوپیوس که نیم قرنی کشتی های امپراطور روم را در هم می کوبید باید به احتمال فراوان عنبرنهنگی بوده باشد.      

  













فصل چهل و ششم

گُمان ها


  هَرچَند آخاب در آتش تُندِ مقصود خویش  می سوخت  و در همه اَفکار و اَعمال هماره صید نهائی موبی دیک را در نظر داشت؛ گرچه آماده به نظر می رسید تمامی علائق بشری را فدای همان تک شیدایی کند، با این همه احتمالا از روی طبع و عادتی دیرین با چنان شدت به آتشین راه و رسم والشکاران پیوستگی داشت که تعقیب هدف جانبی سفر را یِکسره بِتَرک نگوید.  یا دست کم اگر غیر از این بود نیازی به دیگر انگیزه های بسیار موثر تر بر او وجود نداشت.  حتی با در نظر گرفتن تک شیدائی او این اشاره که شاید انتقام جوئی اش نسبت به وال زال تا حَدّی به تمام عنبر نهنگان تَعمیم یافته بود و هر چه بیشتر از این دیو ها می کُشت احتمال اینکه هر والی که زان پس بدان بر می خورد همان منفور وال مورد تعقیب باشد بیشتر می شد، زیاده تَدقیق است.  اما اگر هم چنین فَرضی براستی چون و چرا پَذیرَد ملاحظات بیشتری وجود داشت که هرچند نه دقیقا مُطابِق شِدَّتِ شیدایی حاکم، به هیچ روی ناتوان از تأثیر نبود.   

  آخاب می بایست برای تحقق هدفش ابزارهایی کار می گرفت، و از میان تمام ابزارهایی که زیر سایه ماه بِکار می رَوَند مَردُم بیشترین اِستِعداد خرابی دارند.  بعنوان مثال می دانست که هر چقدر هم تَفَوُّقَش بر استارباک در برخی وجوه گیرا باشد  باز هم آن تفوق بر کل وجود آن مَعنَوی مرد نبود، همانطور که صِرف برتری جسمانی مُستَلزِم سیادَت فِکری نیست؛ زیرا برای فرد بکلی معنوی امور فکری صرفا حالت نوعی ارتباط جسمانی دارد.  تا زمانی که آخاب مغناطیسش را بر سر استارباک نگاه می داشت جسم و اراده مجبور او را در اختیار داشت؛ با این حال می دانست که با همه این ها نایب اولش در روح خویش از طَلَبِ ناخدای خویش بیزار بود و گر می توانست شادمانه خود را از آن مُنفَک یا حتی خنثایش می کرد.  بسا که تا مشاهده وال زال فترتی مدید سپری می شد.  در این فاصله طولانی استارباک مستعد عود عَلَنی تَمَرُّدِ علیه رهبری ناخدای خود می شد مگر این که برخی عَوامِل عادی، مَصلِحَتی، تصادفی بر او تأثیر داده می شد.  نه تنها این، بلکه محیلانه جنون آخاب در مورد موبی دیک هیچوقت مشهود تر از شعور فائِق و زیرکی اش در این دوراندیشی نبود که، فعلا لازم است شکار وال از تمامی آن بی شرمی غریب بوالهوسانه ای که طبیعتا در این در این پیشه سِرشته است به طریقی تُهی گردد؛ اینکه کُلِّ دهشت سفر باید به پس زمینه ای مُبهَم رانده شود(زیرا معدودند مردانی که دلیری شان برابر تفکر طولانی بدون تسکین با عَمَل مقاوم باشد)؛ این که وقتی افسران و جاشوان اش  به دراز پاس های شبانه می ایستادند باید چیزهایی نزدیک تر از موبی دیک برای تفکر می داشتند.  زیرا هرچقدر هم خدمه وحشی مشتاقانه و متهورانه اِعلانِ طَلَبش را گرامی داشته بودند باز هم همه ملاحان از همه صِنف کمابیش دمدمی و ناپایدارند-در هوای متغیر بیرون زندگی کنند و بی ثُباتیش استنشاق- و وقتی برای تَعاقُبِ هدفی بس دور و مُبهَم حَفظ شوند، هرچقدر هم که آن هدف مُتِعَهِدِ حیات و شَعَفِ پایانی باشد، بیش از هر چیز لازم است علائق و مشغولیاتی مُوَّقَت در میان آمده آنها را برای ضربه نهائی سالِم در اَندَروا نگاه دارد.

  آخاب از یک امر دیگر هم غافِل نبود.  مَردُم در مَواقِع هیجان شدید همه این ملاحظات را خوار شِمارَند؛ هرچند چنین مواقعی زودگذرند.  آخاب بر این باور بود که حالتِ مُستَمَر فِطرَتِ بَشَرِ دَست آفریده فرومایگی است.  هرچند آخاب تصدیق می کرد وال زال قلب های خدمه وحشی او را بر می انگیزد و با سوء استفاده از بَربَریَت شان حتی نوعی شوالیه گری وافِر در آنان پرورد،  با این همه گرچه بخاطر عشق اینکار سر در پی موبی دیک می گذارند در عین حال باید روزینه امیال عادی روزانه را هم داشته باشند.  زیرا حتی صلیبیون رادمرد  بُلَند مرتبه گذشته های دور رضا نمی دادند بی ارتکاب سِرقَت، جیب بُری و کسب دیگر مزایای مقدس ضمنی، بهر جنگ در راه کلیسای مقبره مقدس خویش دو هزار مایل طی ارض کنند.  گر آنها را سفت و سخت به هدف آرمانگرایانه محدود کرده بودند- بسی از صلیبیون با نفرت از آن هدف آرمانگرایانه برگشته بودند.  آخاب در این سِگالِش بود که این مردان را از هرگونه آرزوی نقدینه، آری نقدینه، تُهی نکنم.  حالیا باشد که نقدینه خوار شمارند اما بگذار چند ماهی بگذرد و نوید هیچ نقدینه در دید نباشد و آنگاه همین نقدینه خاموش یکسره در وجودشان سَر کِشَد و زودا که همین کارِ آخاب سازَد. 

  از این گذشته در این امر یک غَرَضِ پیشگیرانه دیگر با ارتباطی شخصی تر با خود آخاب غایب نبود.  پس از این که آخاب،  احتمالا بی اختیار و شاید قدری نابِهِنگام غایَت اصلی اما شخصی سفر پیکوآد عَیان کرد، سَربِسر باخَبَر بود که با این کار خود را غیر مستقیم در معرض اِتِّهام تکذیب ناپذیر غصب قرار داده و خدمه در صورت تمایل می توانستند با مصونیت کامل،  هم قضائی و هم اخلاقی، تَرکِ اِطاعَتَش کرده حتی باخشونت فرماندهی اش سِتانند.  البته باید آخاب بیشترین دل نگرانی بابت حفاظت از خود در برابر جزئی اشاره  به اتهام غصب و بالاگرفتن عَواقِبِ مُحتَمَلِ چنین باوَرِ سرکوب شده ای را می داشت.   این حفاظت تنها می توانست در مُخِ غالِب، قلب و دستانش تَکوین یافته و با زیرکی دقیق و تَوّجُه هشیارانه به جزئی ترین تأثیر فضا که احتمال می رفت افرادش در معرض آن قرار گیرند پشتیبانی شود.   

  بنابراین به همه این دلائل، و دلائلی دیگر که تحلیلی تر از آنند که در اینجا شرح و بسط کَلامی یابند، آخاب به وضوح می دید که هنوز باید تا حدود زیاد کار را مطابق هدف طبیعی و صوری سفر پیکوآد پی گیرد؛ کلیه عملیات مرسوم را رِعایَت کند، و نه تنها آن، بلکه خود را مجبور کند تمامی علاقه تند و تیز مشهور خود به تعقیب کلی پیشه خویش را نشان دهد. 

  با احتمال درستی این همه غالبا شنیده می شد خطاب به سه دیدبان سر دکل بانگ زند با چشمانی باز پایَند و حتی یک دُخس را هم نیندازند.  خیلی نگذشت که این بیداری به سزا رسید.

 

َ


 













فصل چهل و هفتم

بَساط باف


بَعد از ظهری اَبری و شَرجی بود و دریانوردان در تَکاسُل گرد عرشه ها به بطالت یا با نگاهی بی حالت خیره به آبهای سربی.  کوئیکوئک و من آرام گَرمِ بافتِ آنچه بَساطِ شمشیری خوانَند؛ بنَدی اضافی برای قاربمان.  کل صحنه چنان آرام، گرفته و همزمان بدان نحو پیش پَرده وار بود و افسون خیالِ مَکنون در هوا، چنان که بنظر می رسید هر ملاح غَرقِ ناپَدیدِ خویشتن است.  

  تا کوئیکوئک سرگرم بَساط بود وَردَست یا پادویَش بودم.  در حالی که با استفاده از دست خود بعنوان ماکو گَرمِ گذراندن و دوباره گذراندن پود یا لُحمهِ ریسمانِ دولا میان رشته های بلند تار بودم، و کوئیکوئک ایستاده در کنار،گَهگاه سنگین تیغِ بَلوط را میان ریسمان ها می گذراند و کاهلانه به آب  می نگریست و لاقیدانه و بی فکر هر رشته را به مَقصَد می رسانید: خیال پروری حُکمفَرما بر کُلّ کشتی و تمامی دریا که تنها با دِلگیر صدای متناوب تیغ  شکسته می شد چنان غریب بود که بنظر می رسید این دار زمان است و مَن، ماکویی که بی احساس رشته تقدیر زندگی مردم بافد و بافد. آنجا رشته های ثابت تار در معرض تک ارتعاش بی تغییرِ مُدام بازگشت قرار داشت، و همان ارتعاش برای مُیَسَّر ساختن آمیزش چَلیپاوار دیگر رشته ها با آنِ خویش کافی.  بنظر میرسید تار ضَرورَت باشد؛ و بنظرم در اینجا با دستان خود ماکوی خویش را مُجِدانه در کار کرده سرنوشت خود در آن تارهای تغییر ناپذیر می بافتم.  در این بین زورمَند تیغ بی تفاوت کوئیکوئک حسب مورد گاه اُریب و گاه خمیده، با شدت یا ضعف به پود می خورد؛ و با همین تفاوت در ضَربه پایانی تباینُی متناظر در مَنظَرِ نهائی بافته تکمیل شده ایجاد می کرد؛ با خود اندیشیدم تیغ این وحشی که بدین شکل به تار و پود شکل و اُسلوب نهائی می دهد؛ این تیغ بی تفاوت باید بَخت  باشد-آری بخت، اِختیار و ضَرورَت-که به هیچ وجه ناموافق نیستند- جملگی با هم و تنیده در هم بِکارند.  تار مستقیم ضرورت، که نباید از مسیر غائی خویش مُنحَرِف گردد-در هر ارتعاش مُتِناوِب، درواقع همین پایَد؛ اختیار که هنوز آزادی کارگیری ماکوی خود میان رشته ها دارد؛ و بَخت، با همه مَحدودیت کار خود میان رشته های مستقیم ضرورت و اِختیارِ واقع در جناحین، و با این که آن هر دو، بدین شکل محدودش کرده اند، به نوبت با هریک از آن دو حُکم رانَد و آخرین ضربه ویژه کننده نتایج نهایی را همو زَنَد.  

  بدینسان گرم بافتن و بافتن بودیم که صدایی چنان غریب، مُمتَد و به لحاظ موسیقائی شدید و فَرازَمینی تکانَم داد که گویِ اختیار از کَفَم رها شد و ایستاده چشم به ابرهایی دوختم که گوئی صدا چون بادبانی از آنها ساقط شد.  بر چلیپای تارُک دکل آن گی هدی دیوانه، تاشته گو بود.  بدن را مشتاقانه جلو و دست را چون تَعلیمی دراز کرده و با وَقفه های کوتاه ناگهانی فریاد ها پی می گرفت.  در واقع احتمالا در همان دم صدائی همسان در پهنه همه دریاها از دهان صدها دیده بان والشکار مستقر در همچو ارتفاع شنیده می شد؛ اما معدودند شش هایی که شنیدن آن دیرین بانگ مُعتاد از آن ها شِگَرف آهنگی مانند فریاد تاشته گوی سرخ پوست بَر آرَد.  

  نیمه معلق ایستاده بالای سرتان در هوا دِلَنگان بود و با چنان شدت و شوق خیره به افق که نوعی وَخشور یا غیبگو در نظاره سایه های تقدیر پنداشته می شد؛ و آن شدید فریادها اعلام در رسیدنشان.  

  “آنجا فواره زند!  آنجا! آنجا! فواره زند! فواره زند!” 

  “فاصله!”

  "در سَمت باد، حدود دو مایلی!  یک گروه!"

  درجا غوغا سراسر کشتی گرفت.  

  نهنگ عنبر چون تیک ساعت، با همان یکنواختی مُوََثَّقِ بی انحراف فواره زند و وال شکاران بدین شکل آنرا از دیگر تیره های جنس او تشخیص دهند. 

  اینک فریاد تاشته گو که، "آنجا دُمِ ها زیر آب می رود"؛ و نهنگ ها ناپدید شدند.

  آخاب فریاد زد خوانسالار بجنب، زمان! زمان!

  داوبوی پائین شِتافته نگاهی به ساعت انداخت و وقت دقیق را به آخاب گزارش کرد.  

  اینک کشتی را از مسیر باد دور داشتند و پیشاپیش آن نرم می رفت.  با این گزارش تاشته گو که وال ها رو به باد به زیر رفتند با اطمینان امید می بستیم بار دیگر آنها را راست پیشاپیش دماغه قارب های خویش بینیم.  باوجودِ آن شِگَرف گُربُزی که گهگاه نهنگ عنبر نشان می دهد و با فرو بردن سر در یک جهت، زیر سطح و پنهان از دید، چرخیده بسرعت در جهت مخالف دور می شود-این فریبکاری نمی توانست در این مورد در کار باشد؛ چرا که دلیلی برای این گمان وجود نداشت که ماهی هایی که تاشته گو دیده بود تَحتِ هیچ شرایطی رَمیده یا اصلا براستی از نزدیکی ما خبر شده باشند.  اینک یکی از مردان برگزیده برای پاسداری کشتی-کسی که به زروقی نَگُماشته بود؛ سرخپوست را از سر دکل اصلی مُرخَصّ کرد. ملاحان سر دکل های پیشین و پسین پائین آمده بودند؛ تَشت های طناب در جایگاه خود اُستُوار و جَّر ثقیل ها بیرون داده شد؛ تیر اصلی بادبان عقب کشیده و سه قارب چون سه سبد کاکُله از رفیع صخره ها فراز اقیانوس آویزان شد.  بیرون نَرده، بی تاب خدمه قارب ها با یک دست نرده را چسبیده و یک پا را مُنتَظِرانه روی لبه کشتی مُتِوازِن کرده بودند.  در این حالت چون صفی از مردان رزمناو آماده پرتاب خود بر کشتی دشمن دیده می شدند.  

  اما در این لَحظه خطیر بانگی ناگهانی شنیده شد که همه چشم ها را از وال برگرفت.  جملگی تکانی خورده به گِرِفته آخاب در میان پنج شَبَح تیره گون که بنظر می رسید بتازگی از هوا تشکیل شده اند خیره شدند.  


              















فصل چهل و هشتم

نخستین قارِب اندازی

آن اشباح، که براستی شَبَح مانند بودند، در طرف دگر عرشه می شِتافتَند وچابُک و بی صدا ِ غَرغَر و ریسمان های قارب آونگان شُل می کردند.  این یکی همیشه از قارب های یدکی پنداشته شده بود؛ هرچند از آنرو که از سَمتِ راست عرشه بلند انتهایی کشتی آویخته بود عملا قارب کاپیتان نامیده می شد.  فَردی که اینک در دماغه آن ایستاده بود کشیده قامت و سیَه چِرده بود، با سپید دندانی شَریرانه بیرون زده از لب هایی فولاد سانَ.   چِلواری نیم تنه ای مشکیِ ماتَمی به بَر، با شلوارِ گشادِ مشکی از همان تیره قُماش.  طُرفه آنکه این آبنوسی پیکر پیچیده دََستارِ سپیدِ رخشانی بر فرق سر داشت با پُرپُشت مویِ بافته و تافته گِرداگِرد سَر.  همراهان این فَرد سیمای روشن و چِرده زردِ ببری ویژه بومیان بَد˚وی فیلیپین داشتند-نژادی شُهره به نوعی مَکر شیطان صفتانه که به گمان برخی دَریانوردان راستکار سفید پوست جاسوسان وظیفه خوار و عوامِل مخفی و مَحرَمِ راز آب های شیطان، سرور خویش، بودند که دیوانِ حسابَش جای دیگر است. 

  در حالی که هنوز کاتوره مُلازِمانِ کشتی بدین غریبه ها خیره مانده بودند آخاب خطاب به سپید دََستارِ پیرِ سردسته بانگ زد، "همه چیز آماده است فتح الله؟" 

  پاسُخِ نیم خَش، "آماده".

  آخاب از سویِ دیگرِ عرشه فریاد زد، "پس قارب ها را به آب اندازید؛ می شِنَوید؟ گفتم آن قارب ها به آب اندازید."

  صدایی چنان رَعد آسا که نَفَرات با همه حِیرَت از روی نَرده پریدند؛ غَرغَر در کُنده ها گَشت و سه قارب تِلو خوران به دریا افتاد و مَلاحان با پُردلی لاقیدانه نادیده در هیچ پیشه دیگر، بُز وار از کناره روان کشتی میان قارب های پَرتابی زیر پا جهیدند. 

  درست از سَمتِ بادپناه کشتی بیرون نشده بودیم که مازه قارب چهارم، که از سمت بادخور کشتی می آمد با چرخی از پُشتِ کَشتی دُم  بُرون شد و پنج غریبه پاروزنِ قارب آخابی نِمود که راست قامَت در پاشنه ایستاده و به فریاد استارباک و استاب و فلاسک را گفت پراکندگی باید تا گُستره بُزُرگ تری پوشَند.  اما سرنشینان دِگرَ قارب ها که دوباره چشم به فتح الله سیه چرده و خَدَمه او دوخته بودند فرمان نبردند.  

   استارباک گفت، "ناخدا آخاب؟"

  آخاب بانگید، "پَخش شوید، هر چهار قارب سخت بکشید.  تو فلاسک بیشتر سمت بادپناه کشتی رو!

  شاه تیر کوچک اندام شادمانه فریاد زد، بله، بله قربان و بزرگ پاروی هدایت چرخاند.  خطاب به خدمه خود،  بکشید!، آنجا، آنجا، آنجا، دوباره!  آنجا، درست روبرو،  فواره زند، بچه ها! بکشید!."

 "هیچ اعتنا به آن کِبریتی خدمه نکن، آرکی."

  آرکی گفت، "اوه، نه قربان اهمیتی به آن ها نَدَهم ؛ پیشتر همه این ها را می دانستم.  من نبودم که صدایشان را در انبار شنیدم و به همین کاباکو که اینجاست گفتم؟  نظر تو کاباکو؟  مسافر قاچاق اند آقای فلاسک."

  استاب با لحنی نرم و کِشدار به خدمه خود که هنوز برخی از آن ها نشانه های نگرانی نشان می دادند گِله می کرد، "بِکِشید، بِکِشید قَوی دِلان من، بِکِشید بچه های من، بکشید کوچولو های من."  "چرا کَمَرِتان را نمی شکنید، پسرانم؟  به چه زُل زده اید؟  اَفرادِ آن قارب؟  ای بابا! تنها پنج دَستِ بیشترند در کمک به ما-اهمیتی ندهید که از کجا-هرچه بیشتر بهتر.  پس بِکِشید، دِ بکشید؛ اهمیتی به رنگ گوگردی شان ندهید-شیاطین هم کار آیند.  همین طور، تقریبا؛ رسیدیم؛ این ضربه یعنی رسیدن به هزار پاوند؛ این ضربه یعنی بردن همه گِرو!  هورا برای زرین جام عَنبَرینه پهلوانان من!  سه هلِهِله، مردان-همه دل قَوی دارید!  آرام، آرام؛ شتاب نکنید-بی شتاب.  حقه باز ها، چرا پاروها نمی شِکنَید؟  پس چیزی گَزید، ناکِس ها!  همینطور، پس همین طور:-نرم، نرم!  خودشه-خودشه! بلند و قوی بزنید.  شما ها، سخت بکشید.  شیطان بزندتان شما ناکِس صُعلوکان؛ همه خوابید.  خواب رفته ها، خُرخُر گذاشته و بکشید.  بکشید، می کشید؟  بکشید، نمی تونید؟  بکشید، نمی کشید؟  چرا بخاطر کپور سیبیلی و کلوچه زنجبیلی نمی کشید؟-بکشید و چیزی شِکَنید! بکشید تا چشمها بیرون زند!  اینجا بنگرید! کارد تیز از کمربند بیرون کشیده گفت جُملِگی کارد خویش کشیده تیغه میان دندان گذارید.  همینه-همینه!  حال کاری بکنید که به پارو زدن مانَد، دَهَنه های فولادی من.  قارب را از جا بپرانید-بپرانید پولدار های من!  از جا بپرانید پازوهایم."

  از آنرو درآمد گفته های استاب خطاب به خدمه در اینجا تفصیل داده شد که بطور کلی شیوه غریبی برای صحبت با آنان، بویژه در تَلقین آئین پاروزَنی داشت. اما نباید با این نمونه از موعظه گمان کنید نسبت به گروه خود دستخوش خشم مَحض می شد.  به هیچ روی؛ و عُمده غرابت او در همین.  با لحنی که ترکیبی بس غریب از خشم و خوشی بود و بنظر می رسید خشم چنان حساب شده  بود که صِرفا چاشنی خوشی گردد، بدترین اِسناد ها را به خدمه خود می داد و هیچ پاروزنی نبود که آن غریب فراخوانی ها شِنَوَد و تا پای گرامی جان پارو نزند، ضمن این که همین را بخاطر لاغَش انجام می داد.  از این گذشته خودش همیشه چنان آسوده و تن آسان بود و پاروی هدایت قارب خود را چنان لَمیده کار می گرفت و چنان گسترده آسا می کشید–گاه گشود دهان- که صِرف دیدنِ چنان فاژه کُن فرمانده، به نیرویِ مَحضِ تَضاد، چون سِحر بر خدمه کارگَر می شد.  از این گذشته استاب یکی از آن صِنف طُرفه بَذله گویان بود که گهگاه شوخ طَبعی شان چنان شِگَرف دوپهلویی دارد که همه زیردستان را مراقب فرمان برداری از او کند.  

    به پِیرَوی اشاره ای از آخاب اینک استارباک اُریب از برابر دماغه قارب استاب می گذشت و آنگاه که به مدت یکی دو دقیقه دو قارب بسیار نزدیک هم بودند استاب استارباک را صدا زد.

  آقای استارباک، آن قارب سمت چپ کشتی.  آهای!  قربان مختصر عرضی داشتم گر اجازه دهید!

  استارباک که حین صحبت با استاب حتی یک اینچ سیمای سخت مصمم خویش بر نگردانده و همچنان با جدیت به نَجوا خدمه خود را بر می انگیخت پاسخ داد، "آهای!"

  قربان نظرتان در باره آن گوگردی مردان چیست!

  پیش از حرکت کشتی بنوعی قاچاقی سوار شده اند.  به نجوا به خدمه (قوی، قوی، مردان!) و بعد با صدای بلند،امری تأسف بار آقای استاب!  (دریا به غلیان اندازید، به کَف آرید، پسرانم!) اما اهمیتی ندهید آقای استاب.  اَلخیرُ فی ماوَقَع.  هر چه پیش آید بگذار همه خدمه قوی پارو زنند.  (بجهید، مردان من بجهید!)  چِلیک ها عَنبَرینه در پیش است آقای استاب و ما برای همین آمده ایم.  (بکشید مردانم!).  عَنبَرینه در کار است!  دست کم این وظیفه است؛ وظیفه و فایده دست در دست."

  وقتی دو قارب از هم دور شدند استاب با خود گفت، "آری، آری، همینطور فکر می کردم، به محض آنکه چشمم بدانها افتاد همین فکر را کردم.  آری، و همانطور که دابوی مدتها  بَدگُمان شده بود برای همین بارها به انبار عقبی می رفت.  آنجا مخفی شده بودند.  تَه همه این ها وال زال است.   خُب، خُب، گیرم که چنین باشد!  چاره چیست!  بسیار خوب!  سَخت بِکِشید مردان!  امروز وال زال نیست!  سَخت بِکِشید!

  باری ظُهور این غریبه های عَجیب در لحظه ای چنان خطیر  چون آب انداختن قارب ها از عرشه، موجب نوعی حیرت خُرافی نه چندان غیرمنطقی در میان برخی ملازمان کشتی شده بود، هرچند کَشفِ وهمی آرچی که مدتی پیش بگوششان رسید و در آن وقت باور نکرده بودند آنها را اندکی برای این واقعه آماده بود.  همین از شدت حیرتشان کاست؛ طوری که با توجه به همه این ها و اعتماد به نَفسِ استاب در شرح ظهور آنها، موقتا از حدس و گمان های خرافی رها شدند، هرچند این امر میدانی فراخ  گشود برای همه جور احتمالات واهی در باره نقش دقیق اَفسرُده آخاب در این قضیه، از آغاز.  اما من، بی دَم زَدَن، اَشباحِ مَرموزی را که در تیره فَجرِ نانتوکت دُزدَکی سوار پیکوآد شدند و تَلمیحات مُعَمّاگونه الیاس توصیف ناپذیر را یاد آوردم. 

  در این بین آخاب که بیشترین فاصله را در جهت بادخورِ کشتی گرفته و از صِدارَسِ افسران خود بیرون شده بود هنوز پیشاپیش قارب های دیگر می رفت؛ وضعی گویای زورمندی خدمه ای که قاربش می کشید.  آن آدم های زرد ببری قارب وی یکسره از جنس فولاد و استخوان نهنگ دیده می شدند؛ چون پنج چکش مکانیکی با ضربات قوی و مُنَظَم پارو بالا و پائین می رفتند و همین کار متناوبا قارب را چونان فشار بخار دیگ افقی کشتی های می سی سی پی پیش می راند.  اما فتح الله گرم کار با پاروی زوبین انداز دیده می شد، در حالی که نیم تنه سیاه به کناری افکنده برهنه سینه را همراه تمامی آن بخش از بدن که بلند تر از دیواره قارب جای داشت نمایان کرده بود و بوضوح برابر خط افق آبی که به تناوب پائین میرفت دیده می شد، و در دیگر انتهای زرورق آخاب ایستاده بود در وضعیتی که یک دست را چون شمشیر بازان نیم افراشته در هوا داشت طوری که گویئ می خواهد پارسنگ هرگونه احتمال لَغزِش باشد؛ باری آخاب در حالی دیده می شد که مثل هزار بار قارب اندازی پیش از دریده شدن توسط وال زال، پیوسته پاروی هدایت قارب را کار می گرفت.  ناگهان گشوده بازو حرکتی خاص کرده ثابت ماند و پنج پاروی قارب همزمان بالا رفت.  قارب و مردان ساکن بر آب.  بِرفور سه قارب پراکنده در پَسِ پُشت در مسیر خود دِرَنگیدند.  وال ها به شکلی نا مُتِعارِف یکسره ناپدید شده و از همین رو از دور هیچ نشان واضِحی از جُنبِش بروز نمی دادند،  گرچه آخاب بر اثر قُربِ جَوار همین را دیده بود.   

  اِستارباک بانگید، "هر یک در راستای پاروی خویش به آژیر.  تو کوئیکوئک برخیز." 

  وحشی چالاک روی والا تَبَنگوی لَچَکی در دَماغه قارب جهیده و افراخته قامت با چشمانی مُنتَظِر به نقطه ای خیره شد که شکار آخرین بار در آن دیده شده بود.  همچنین در تَهِ پاشنه قارب برآمده سکویی سه گوش هَمطراز با لبه قارب بود که خود استارباک روی آن دیده می شد، در حالی که خونسرد و ماهِرانه تعادل خود را برابر تکان شدید خُردَک قارب حفظ می کرد و خاموش کبود پهنه پهناور دریا را می نگریست.

  نه چندان دور تر، قارب فلاسک نیز دَم بَسته راکِد بود و فرمانده اش بی پروا فرازِ مَقَرِّ ریسمان، نوعی سِطَبر ستون نِشانده در مازه، دو قدمی بالاتر از سَّکوی پاشنه، ایستاده بود.  این مَقَرّ برای پیچاندن ریسمان وال حول آن بکار می رود و تارُکَش نه بزرگ تر از کف دست آدمی، و فلاسک ایستاده بر آن، چونان پرنده ای بود فراز قُبّه سرِ دَکَلِ مشهودِ کشتی ای تمام مَغروق.  اما کوچک شاه تیر خُرد و کوتاه بود و در عین حال آکنده از مَطامِح دور و دِراز و از همینرو این موضعِ روی مقر به هیچ روی شاه تیر را خُشنود نمی کرد.  

  "سه موج آنطرف تر را نمی بینم؛ پاروئیم نیم خیز کرده کمک کنید بالایش رَوَم.

  در این لحظه داگو در حالی که برای نیفتادن دستها را به دیواره قارب گرفته بود عقب قارب شتافته قامت افراخته خواهان شد بَرین شانه ها پایه کُنَد.  

  "به خوبی هر سر دکل قربان، بَر می شوید؟" 

  "آری چنین کنم، با سپاس بسیار، دوست خوبم، فقط کاش پنجاه قدم بلند تر بودی."

زینرو اُستُوار سیاه با کاشتن دوپا بَرابَرِ تخته های قارب، کمی خم شده کف پَهن دست بهر جاپای فلاسک پیش کرده با گذاردن دست او روی سری که در سیاهی پهلو به پَرِ نَعش کِش می زد، با دعوت فلاسک به جَهِش وقت پرتاب به بالا، با پَرتابی اُستادانه کوچک مرد را آسوده بر بلندای شانه های خود نِشاند.  اینک فلاسک بر شانه ها جای خوش داشت و داگو دستی افراشته سینه بندش کرده تا تَکیه تَثبیتِ خود کند.   

در چَشمِ تازه کاران شِگَرف خِصلَتِ مِهارَتِ نابِخود وال شِکَرد در نِگَهداری افراشته قامت در قارب، حتی هنگام بالا و پائین شدن در سخت ترین امواج آشوبگَر مُتِخالِف مَنظره ای غریب است.  عجیب تر از این مشاهده ایستادن سرگیجه آور فلاسک تحت همین شرایط بر سَرِ خودِ مَقَرّ ریسمان قارب است.  اما منظره خُرد فلاسک فَرازِ داگوی غول پیکر از هر دو شِگَرف تر است؛ زیرا سیاهِ نَجیب با حفظ خود در وَحشیانه شکوه آرام، لاقید، ساده و فِکر نَشُده، با چپ و راست شدن  برابر هر غَلتِ موجه شکل فاخر خود را به فراخور حفظ می کرد.  فلاسک بور بر سِطَبر پشت او چون برف دانه، و حَمّال، نجیب تر از سَوار دیده می شد.  گرچه خُرد فِلاسکِ بِحَق سَرزِنده، پُر سَر و صِدا و خودسِتا، گَهگاه از ناشَکیبی لَگَدی می کوبید، هیچ تَقَّلایِ اضافی در آن والا سینهِ سیاه نمی انداخت.   به همین نَهج دیده ام که هوی و هوس و بادسَری کَریم و جاودان زمینِ لگدکوب کرده اند و با این همه تغیری در جذر و مد و گردش فصول خویش نداده. 

  در این بین استاب، نایب سوم،  هیچ  نِگَرانیِ دورنِگرانه بروز نمی داد.  ممکن است وال ها به یکی از همان ژرف رَوی های معمول خود رفته باشند؛ نه فراری موقتی ناشی از بیم صرف؛ و در این صورت، بنظر می رسد استاب مطابق رَسمِ خویش در این گونه موارد، فَترَتِ دِرَنگِش را با سِبیل خویش تسکین دهد.  سِبیل از نَوارِ گِردِ کُلاه، جائی که همیشه چون پَری اُریب می گذاشت، برگرفت.  سبیل چاق کرده با لَبه شَصت توتون را فرو فِشرد، اما هنوز سبیل را با کشیدن کبریت به زِبر سنباده کفِ دستش درست روشن نکرده بود که زوبین اندازش تاشته گو که دو چشم چون دو ستاره ثابت به جهت باد دوخته بود بناگاه چون برق از حالت ایستاده روی جایگاهش نشست و با حرارتِ تُندِ شِتاب فریاد زد، "پائین، همه پائین و پار و زنید!-آنجایند!"

  به چشم خشکی نشین، در آن دم هیچ وال، یا نشانه شاه ماهی دیده نمی شد؛ هیچ چیز جز خُرده آبِ سفیدِ سَبزفامِ متلاطم و لایه نازکی از آشُفته وزش بُخارِ دَروا فَرازِ آن، و پراکنده وزش به سمت بادپناه، چون آشفته بورانی از امواجِ سفیدِ غلتان.  یک مرتبه هوای مُحیط مَوّاج و مُرتَعِش شد تو گوئی هوائی است فراز تَفته صفحات آهن.  وال ها نیز زیر این پیچ و تاب هوا نیم غرقه در لایه نازکی از آب شناور بودند.  دَم های بُخاری که فواره می زدند و پیش از تمام دیگر قرائن به چشم می خورد به چاپار های پیشتاز و چابُک پیش قراولان اِعزامی وال ها می ماند.  

  اینک هر چهار قارب در تیز تعقیب آن تک نقطه آب و هوای مُضطَرِب بودند.  هرچند پیشی گرفتنش بر آنان محتمل بود؛ نقطه، به سرعت می رفت و می رفت، چون انبوهی از درآمیزنده آبسَوارانی که در تندآب سرازیر از تپه حمل شود.  

  استارباک با ضَعیف ترین نجوای ممکن و در عین حال مُحکَم ترین آن، به مردانش گفت، بکشید، بکشید، پسران خوب من؛ این، در حالی که تیز نگاهِ ثابت چشمانش شبیه دو دُرُست عقربه دو قطب نمایِ منصوب بَر پایه بوصلة، مستقیم به آب های پیشاپیش دماغه قارب دوخته شده بود.  چندان با خدمه نمی گفت و آنان نیز بِدو.  تنها هَراَزگاهی به شکلی شِگِفت اَنگیز سکوتِ قارب با یکی از آن غریب نجوا های خود، گاه خَشِن و آمرانه و گَه نرم و مُلتَمِسانه، می شکست.  

  چه تَفاوُتی با کوچک شاه تیرِ هیاهو مَدار.  "سَرائید و چیزی گوئید، زورمندانَم.  خُروشید و کشید آذَرَخش هایم!  رسانید، مرا بدان سیاه مازه ها رسانید پسران، فقط همین برایم کنید و کِشت و کار خویش در جزیره مارتا بِه نامِتان کنم؛ با زن و بچه ها، پسران.  رِسانیدم-رِسانیدم!  ای خدا، ای خدا! اما اَفسرده می شوم، پاک عقل از سَرَم پَرَد.  بنگرید، بنگرید آن سپید آب را!"  با این فریاد کلاهِ از سر گرفته وَرجه مال کرد؛ سپس برداشته به دریا دور پَرتابید و سرآخر چون دیوانه کُرِّه دشت، اُفت و خاست کُنان در پاشنه قارب.  

  استاب در حالی که کوتاه سبیل ناچاق را خودکار به دندان گرفته و در فاصله ای کوتاه پشت فلاسک قرار داشت فیلسوفانه و با لحنی نرم و کِشدار گفت، "حالا آن جوانک را نگر-تَشَنُّج گرفته؛ فلاسک تشنج دارد.  تشنج؟ بله تشنج-دقیقا همین است-میانشان تشنج انداز.  خوش، خوش، دِل زنده باشید.   می دانید شام سَختو  داریم؛-خوشی در پیش است.  بکشید بچه ها-بکشید، شیرخواره ها-بکشید، همه.  لعنت برشیطان چرا عجله می کنید؟  آهسته، آهسته، اما پیوسته، مردان من.  فقط بکشید و به کشیدن ادامه دهید؛ همین و لاغیر.  ستون مهره ها شکنید و کارد ها بدندان نِصف کنید-خودشه.  سخت نگیرید،   می گویم چرا سخت می گیرید و جُمله جگرها و شَش ها دَرید!"

  اما این که آن نادَریاب آخاب به خدمه زرد ببری خویش چه می گفت-الفاظی است که دَرز گرفتتنش در اینجا اولی؛ زیرا در پَرتو مُبارَک سرزمینی اِنجیلی زندگی می کنید.  تنها کافِر کوسه ها در پُر مُخاطره دریا ها توانستند گوش به الفاظی سپارند که آخاب طوفان سیما با چشمانِ سرخی جنایت گرفته و لب های به کف چسبیده  خیزبرداشته پی شکار خویش بر زبان می آورد. 

  در این بین قارب ها از هم دور می شدند.  مُکَرَّر اشاراتِ خاص فلاسک به "آن وال"، نامی که بدان عِفریتِ موهوم داده و می گفت پیوسته با دُم خویش کمان قاربش وسوسه کند- اشاراتی گاه چنان روشَن و زنده که باعث می شد یکی دو نفر از خدمه از سر بیم آژیر نگاهی تیز اندازند.  اما این کار خلاف همه مقررات بود، پاروزن باید چشمها فرو بسته، گردن سیخ کند،بدین معنا که چنان پارو زنند که گوئی عضوی جز دو گوش و اَندامی سوای دو دست ندارند.  

  منظره ای بود آکنده از شِگِفتی و هیبَت فوری!   بیکران آبکوهه های قَدیر دریا؛ ژرف خروش خیزاب ها حین غلتیدن در امتدا هشت دیواره قارب هایی که به چوبین گوی هایِ غول پیکرِ بیکران سبز میدان بولینگ مانِستَند؛  مُختَصَر تعلیقِ تقلایِ قارب در حالی که یک دم روی تیز لبه کارد وار موجی می اُفتاد، طوری که بنظر می رسید در خطر دو نیم شدن است؛ و ژرف غُسل ناگهانی درون تنگ دره ها و حفره های آبی؛ مهمیز زدن و تحریک رسیدن به قله تپه مقابل؛ سراسیمه فرو سُرِش سورتمه وار به دیگر جبهه موج، همه این ها توام با بانگ فرماندهان و زوبین اندازان و مُرتَعِش نفس های بریده پاروزنان درکنار شگرف منظره عاج نشان پیکوآدی که چون مرغان وحشی پی فَریادی جوجه ها، به قارب های گشوده بادبان نزدیک می شد؛- جملگی لَرز آور بود. 

  نَه نواَجیری که از بَغَلِ همسر پای به تَب و تاب نخستین نبرد گذارد؛ نه روحِ مُرده مَردُمی که در دیگر سرای رویاروی نخستین ناشناخته شبح شود؛ هیچ کدام دستخوش احساساتی شگرف تر و قوی تر از آن مرد کشیده شده به مَسحور گرداب رَمیده عنبر وال نَگَردَد.  

  اینک رَقصان سفید آبِ زاده تَعقیب، بِسَبَبِ فَزاینده تاریکی که سایه مِسین ابرها به دریا می انداخت نمایان و نمایان تر می شد.  دیگر فواره های بخار در هم نَیامیخته همه جا مِیلِ چپ و راست می کرد و بنظر می رسید وال ها رَدّ خود جُدا می کنند.  قارب ها بیشتر  از هم دور شدند؛ استارباک سر در پی سه والی گذارده بودکه دقیقا پشت به باد  بحر می پیمودند.  اینک بادبان عَلَم شده بود، و با بادی که همچنان بالا می گرفت شتابان می رفتیم؛ قارب با چنان جنون سیر آب می کرد که پارو های سمت باد نمی توانستند چنان سریع باشند که از حلقه پارو کنده نشوند.  

  دیری نپائید که در گذر از همه گیر پهن پوشِش مِه بودیم و نه کشتی پیدا و نه قارب.  

  استارباک در حالی که تحتانی ریسمانِ بادبان خود بیشتر عقب می کشید نجوا کرد، "سَخت بِکِشید مردان، هنوز فرصت هست پیش از رسیدن زوبعه وال را زَنیم.  باز هم سفید آب آنجا! نزدیک شوید،  بجهید."

  کمی بعد، دو بانگی که در توالی سریع در دو طرف ما برخاست نشان داد قارب های دیگر زوبین در وال نشانده اند؛ اما هنوز این دو فریاد را درست نشنیده بودیم که استارباک به نجوای سریعِ آذَرَخش وار، گفت "برخیز!" و کوئیکوئک زوبین بدست از جا جست. 

  گرچه هیچ یک از پاروزنان در آن دم چندان رویاروی خطر مرگ و زندگی در فاصله ای چنان نزدیک در برابر خود نبود با این همه چشم دوخته به سخت سیمایِ نایب در پاشنه قارب می دانستند که لحظه قَریب اُلوقوع فرارسیده؛ در همین حال غوطه صدائی به عظمت جُنبِش پنجاه فیل در بِستَرِ بَرگ به گوششان خورد.  در این بین قارب همچنان درمیان مه غَریوان بود و موج ها چون افراخته فَشانِ مِهین مارانِ ژیان گِردِمان پیچان و خِشان.  

  استارباک به نجوی گفت "آن کوهانش.  آنجا، آنجا، زوبینش دِه!"

  کوته صدای سریعی که از قارب بیرون جَهید از آهَنِ پَرتابی کوئیکوئک بود.  سِپَس در حَرِکتَی یِکپاره از پُشت ناپِیدا فِشاری به قارب آمد درحالی که چنین می نمود که در جلو به صَخره ای زیرآبی برخورده؛ بادبان فُتاد و پُکید؛ فَوَران سوزان بُخاری نزدیکمان جَهید؛ چیزی زِلزِله وار زیر پایمان چَرخید و غلتید.  کل خدمه با پَرتابِ درهم و برهم به میان سپید زُبده کَلچیده زوبعه نیم خَفه بودند.  زوبعه، وال و زوبین درآمیختند و والی که زان آهن صرفا خَراشی برداشته بود گریخت. 

  گرچه قارب بِکُلّی پرآب شد کَمابیش سالم ماند.  با شنا در گِردَش شِناوَر پاروها از آب گرفته با بند کردن به دیواره درون قارب انداخته سَرِ جاهای خود پَریدیم.  درحالی که آب دریا تا زانو بالا آمده هر تیر و تخته قارب پوشانده بود طوری که در نگاه فُروهِشتِه مان شِناوَر سفینه به کَرَجی مرجانی مانِست که از کَفِ دَریا زیر پایمان رُسته.

  باد از حِدَّتِ شدت خروشید؛  امواج سپرکوبِ یِکدِگَرشدند؛ کل زوبعه چون سپید آذر هامون گِردِمان می توفید، زبانه می کشید و ترق تروق می کرد و ما اَزپا نادَرآمده سوزان در آن؛ جاودان در این آرواره های مرگ!  بیهوده قارب های دیگر را صدا زدیم؛  صدا زدن قارب ها در آن طوفان همانقدر عبث بود که بانگ زدن بر سوزان زغال سنگ انتهای دودکِشِ کوره ای شُعله ور.  در این بین کوبنده بورانِ و نازُک ابرهایِ باد˚ران و مه با سایه های شب تیره تر شد و هیچ نشانه ای از کشتی نَپیدا.  خیز دریا مانع همه تلاش های برون ریختن آب از درون قارب بود.  پاروها دیگر فایده پیش رانی نداشته کارِ وسیله نجات می کردند.  ازاینرواستار باک با بریدن تسمه چلیک کِبریتِ ضِدِّ آب پس از چندین بار ناکامی تدبیر افروختن چِراغ در فانوس کرد؛ سپس سرِ تیر بیرق بسته به کوئیکوئک، علمدار این نومیدانه اُمید سِپُرد.  بدین ترتیب آنجا نشست و در دل آن بی نوایی مطلق ضَعیف شمع بالا گرفت.  آنجا نشسته بود، نِشان و نَمادِ کافِرکیش مردی که در دِلِ یأس نومیدانه رجاء می ورزید. 

  نَمور و سراپا خیس و سردِ لرزان و امید بریده از کشتی یا قاربی نگاهی بالا فکندیم و سپیده، دَمان بود.  هنوز هم دریا مِه اَفشان بود و فانوس، لِهیده و تُهی، کف قارب.  ناگاه کوئیکوئک بپا خاسته دست کاسه کرده کنار گوش گذارد.  همگی غِژغِژ ضَعیف طنابها و تیرها را که طوفان تاکنون خفه کرده بود شنیدیم.  صدا نزدیک تر و نزدیک تر شد و مُبهَم شِکلی عظیم در مه غلیظ شکافی تیره افکند.  وقتی سرانجام کشتی از دور پدیدار شد که به فاصله ای نه چندان بیشتر از درازای خود یکراست در راه گذر از روی ماست، همه هراسان به دریا پریدیم.  شناور بر امواج قارب متروک را دیدیم که در یک آن چون آن تراشه پای آبشاری بزرگ به گشوده دهان کمان کشتی پرتاب شد؛ سپس عظیم بدنه کشتی از روی آن گُذَشت و تا آشُفته خروج از زیر پاشنه کشتی دیده نشد.  دوباره سوی قارب شنا کرده امواج ما را به بدنه اش می کوبید و سرانجام از آب گرفتندمان و سالم سوار شدیم.   قارب های دیگر پیش از رسیدن زوبعه ریسمان ماهی های خود بریده به هنگام به کشتی برگشته بودند.  کَشتی با همه دَست شُستگی از ما به گَشت ادامه داده بود، بَلکه نشانه ای از هلاکمان-پارویی یا چوب نیزه ای یابَد.  








  فصل چهل و نُهُم

  گورکَن

  در این شِگَرف امرِ دَرهَم و بَرهَم که زندگی نامیم برخی اوقات و مَواقِع غریب هست که مَردُم، کُلِّ گیتی را شوخی زننده گیرد و گرچه لاغَش بدُرُستی درنَیابَد گُمان قریب به یقین بَرَد هزینه از کیسه کسی جز خود او نَرَوَد.  با این حال هیچ چیز دِلسرَدَش نَکُنَد و هیچ دَرخُور مُناقِشه نیابَد.  همه حادِثات، مَذاهِب، عقاید و اِقناع ها، همه دُشخوار امور دیدنی و نادیدنی را، هر چقدر هم دُژگُوار، فرودَهَد، زانسان که توانا گُوارشِ اُشتُر مُرغ گلوله و آتَش زَنِه تُفَنگ را.  اما در مورد خٌرده دُشواری ها و نِگرانی ها، تَرسِ بَلای ناگهانی، خطر جسمی و جانی؛ این همه، در کنارِ خودِ مرگ، بچشم او تنها ضربه هایی ظَریف و لطیف و خوشایَند مشت هایی است که کهنه مَزّاحِ نادیده و وَصف ناپذیر روانه پَهلویش کُنَد.  آن حالَتِ عِصیان که توصیف می کنم تنها در هنگام مَصائِب شَدید در مردم جان گیرد، و درست در میانه جِدِّیَت حادِث می شود، طوری که آنچه کمی پیشتر خطیرترین امر دیده می شد صرفا بخشی از آن شوخی عام بشمار آید.  هیچ چیز چون خطرات والگیری این صنف نِگَرِش آزاد و سازگارِ طاغیِ گَرم نَپَروَرَد؛ و اینک از همین مَنظَر کُلِّ سفر پیکوآد و شِگَرف والِ زالِ هَدَفَش را می دیدم. 

  وقتی مرا که آخرین بودم بالای عرشه کِشیدند و هنوز برای زُدودن آب از نیم تنه خود  را می تِکاندَم گفتم، "کوئیکوئک، نِکو دوست من، آیا این سِنخ قَضایا فراوان رُخ می دهد؟"  در حالی که چون خودِ من سراپا خیس بود خونسرد حالی اَم کرد که البته این دست امور اغلب حادث شود.  رو به استاب کرده بدان نَبیل که همه تکمه های نیم تنه بارانی خود را بسته و اینک زیر باران آرام سبیلش دود می کرد گفتم، "آقای استاب! گمانم از شما شنیدم در میان همه وال شکارانی که دیده اید، نایب اول ما، آقای استارباک به مراتب بیشتر از همه آژیر و دَقیق است.  بر این اساس بِگُمانَم یکراست و بادبان افراشته در زوبعه مِه آلود سر در پی گُریزان وال گذاردن اوج تَعَقُّل وال شکار است؟"

  "قطعا.  خودم در طوفان سواحل دماغه هورن از کشتی نَشتی دار در پی وال قارب به آب انداخته ام."   

  رو به خرده شاه تیرِ ایستاده در نزدیکی گفتم ، "آقای فلاسک، در این امور خِبره اید و من نه.  می شود لطفا بگوئید آیا در این صِنف ماهیگیری قانون تغییرناپذیر این است که پاروزن از شدت تلاش کَمَرِ خویش شِکَنَد تا از ماتَحت میان آرواره های مرگ اوفتد؟"

  فلاسک گفت، "نتوانی خلاصه تر گفت؟  بله قانون همین است.  بسیار مایلم  خدمه قارب را بینم پاروزنان آب عقب رانند تا چهره به چهره نهنگ شوند.  ها، ها! وال و خدمه چشم در چشم هم، یادت باشد!."

  بدین ترتیب بیانِ دقیق کُلِّ قضیه را از سه شاهِدِ عادل داشتم.  بنابراین با توجه به این که زوبعه ها و واژگونی قارب ها در آب و در نتیجه بیتوته ها بر ژرف دریا، در این نوع زندگی اموری است که معمولا رُخ می دهد؛ با عِنایت به این که در آن لحظه فوق العاده بحرانی رفتن سوی وال باید زندگی خود بدست هِدایَتگر قارب سِپارَم-بیشتر اوقات هَمناوی که در همان لحظه چنان صبر و قرار از دست داده که خطر سوراخ کردن کف قارب با پاکوبی های دیوانه وار انگیزد؛ با توجه به این که مُتَّهَمِ آن مصیبت خاص که بر ویژه قارب ما نازل شد عمدتا استارباکی بود که تقریبا روی در روی زوبعه بسوی وال خویش شتافت؛ و با توجه به این که با همه این احوال، استارباک به احتیاط بسیار در امر صید اِشتِهار داشت؛ و با توجه به این که از خدمه قارب همین استارباک فوق العاده آژیر بودم و درخاتمه، با عنایت به این که در مورد وال زال گِرِفتارِ تعقیب چه شیطانی بودم؛ با در نظر گرفتن همه این ها با خود گفتم بهتر است پائین رفته پیش نِویس وصیت خود تنظیم کنم.  گفتم، "کوئیکوئک تو وَکیل و وَصی و وارِثَم خواهی بود."

  مُمکِن است عجیب بنظر آید که از میان همه مرم، دریانوردان  به اتلاف وقت در تنظیم آخرین وصایا و وصیتنامه خود پردازند،  اما در همه عالم هیچ کس بیشتر از آنان دلبسته این سرگرمی نیست.  این چهارمین بار در زندگی دریایی ام بود که همین می کردم.  پس از پایانِ مراسم مُناسِبَتِ کُنونی چنان آسوده تر شدم که گویی سنگی از سَراچِه دل برداشته شد.  وانگَهی، تمام روزهایی که زین پَس زیَم به همان نکوئی ایام پسا رستاخیز  عازَر خواهد بود؛ صَرفهِ طَیِّبِ ماه ها یا هفته های فزوده زندگی.  خود زنده ماندم؛ مرگ و مَدفَنَم بَندیِ سَراچِه دل. آرام و خُرسَند چونان روحی خاموش، نشسته پشت میله های  دِنج آرامگاهِ خانوادگی، با ضَمیری پاک به اطراف می نگریستم. 

  از اینرو نابِخود آستین های پَشمینه ملاحی بالا زدم و بخود نهیب زدم اینک غوصی حواس جمع در مرگ و تباهی،  ضمن این که نَخارد کسی پشت من جز ناخن انگشت من. 



 



   







فصل پنجاهُم

قارب و خدمه آخاب. فتح الله 

  استاب بانگ زد، "چه کسی فکرش را می کرد فلاسک! گر یکپا داشتم مرا سوار قارب نمی کردی مگر برای گرفتن زیراب قایق با چوبین نوک پایم.  وَه که شِگَرف پیرمردی است!"

فلاسک گفت، "فکر نمی کنم از این لحاظ قارب سواری اش عجیب باشد.  اگر پایش از مِفصَلِ ران بریده شده بود چیز دیگری بود.  آن وضعیت عاجِزَش می کرد؛ اما می دانی که یک زانو دارد و بَخشِ اَعظَمِ پایِ دیگَرَش بجاست." 

  "این را نمی دانم خُرده مرد من، با این همه هیچگاه ندیده ام زانو زَنَد."

  در میان هوشمندانِ صید وال اغلب این بَحث درگرفته که با توجه به این که جان ناخدای کشتی برای موفقیت سفر بیشترین اهمیت را دارد آیا درست است که ناخدای والشکار جان خویش را در خطرات مُتِضَمِّنِ تعقیب وال به خطر اندازد.  از همینرو سربازان تیمور لنگ اغلب اشک در چشم اِحتجاج می کردند آیا لازم است بی بها جان وی به اَشَدِّ نبرد کشانده شود.

  اما در مورد آخاب مسئله صورتی متفاوت بخود می گرفت.  با توجه به این که دوپا مردُم در تمامی مواقع خَطَر لَنگان موجودی است؛ با عنایت به این که تَتَبٌعِ وال هماره دشواری های بُزُرگ و خارِق العاده دارد؛ ازاینرو هر تَک لحظه، بِراستی، مُتِضَمِّن خطری است؛ تحت این شرایط عاقلانه است که مردی مشلول پا به قارب تعقیبِ وال گذارد؟  نظر مالکان مشترک پیکوآد بطور کلی باید منفی بوده باشد.

  آخاب خوب می دانست گرچه دوستانش در نانتوکت چندان اهمیتی به ورودش به قارب در برخی فراز ونشیب های به نسبت بی خطر تعقیبِ، مَحضِ نزدیکی به صحنه عمل و صدور حضوری فرمان های خویش نمی دادند، هرچند این که ناخدا آخاب عملا همچون فرماندهان عادی قارب های وال شکار قاربی به خود تخصیص دهد، و از همه این ها مهم تر پنج مرد اِضافی بعنوان خدمه همان قارب تأمین شود، خود امری دیگر بود و نیک می دانست چنین اندیشه های دَهِشگرانه هیچگاه به خاطر مالکان پیکوآد خطور نکند.  از اینرو آن خدمه را از آنان نخواسته و به هیچ طریق اشاره ای به خواسته خود در آن امر نکرده بود.  با این همه خود در باره کل آن موضوع اِقداماتی شخصی کرده بود.  تا اعلام کشف کاباکو ملاحان کمتر پیش بینی نسبت به این امر داشتند؛ گرچه کوتاه زمانی پس از خروج از بندر، همه دست اندرکاران آمادِ مُعتاد قارب های وال شکار فرجامیده بودند، مدتی بعد گاه و بیگاه آخاب را می دیدند که با دستان خویش گرم ساخت اَهرُم گاه پارو برای یکی از قارب هایی بود که یَدَک دانسته می شد و حتی چوبین سیخ هایی را که وقتی طناب صید در شرف رسیدن به انتهاست در گودی روی دماغه قارب محکم کُننَد، به دقت می تراشید؛ وقتی همه این ها در او مشاهده شد، بخصوص علاقه اش به لایه اضافی روکشی درکف آن قارب، گوئی به منظور مقاومت بهتر در برابر فشار تیزی نوک پای عاجَش؛ و اشتیاقی که به شکل دهی دقیق تخته مُتَّکایِ ران، که گاه گیره زُمُخت خوانند،  نشان می داد، منظور از این تخته قطعه ای افقی است در دماغه قایق برای اتکای زانو هنگام پرتاب زوبین یا زخمی کردن وال؛ وقتی ملاحظه می شد بارها در آن قارب می ایستد و تنها زانو را در هلالی فرورفتگی تخته گذارده با اسکنه نجار اینجا و آنجا حَکّ و اصلاح کُنَد؛ از نظر من همه این ها در آن زمان توجه و کنجکاوی فراوان برانگیخته بود.  اما تقریبا همه گُمان می بردند علت توجه آخاب بدین آمادِ خاص تنها باید در تعقیب غایی موبی دیک  نهفته باشد؛ چرا که پیش تر عزم خود به شکار آن شَرزه دیو بدست خویش را آشکارکرده بود.  با این همه چنین پِنداشت  به هیچ روی مُتِضَمِّنِ کمترین ظن به این که خدمه هیچ کدام از قارب ها بدان تخصیص یابند نمی شد.  

  وانگهی دیری نپائید که با آن مُطیع اشباح تَتمه حیرت هم فُرو مُرد؛ چرا که در وال شِکار شِگِفتی ها زود رَنگ بازَد.  از این گذشته گهگاه برخی بَقایای مرموز مِلَلِ غریب از ناشناخته زَوایا و گُلخَن های زمین برای تأمین خدمه شِناور قانون شِکَن های وال شکار  می آیند؛ و خود کشتی ها بارها چنان غریب موجودات کشتی شکسته از تخته پاره های کشتی شِکَستِگی، پارو، قارب وال شکار، قارِب، مَتروک جِنک های ژاپنی و الخ که  دستخوش امواج دریای آزادند گیرند؛  تا بدان پایه که امکان دارد شخص بَعَلُ الذُباب از دیواره کشتی بالا رفته بهر گَپی با ناخدا راهی کابین شود و هیچ شوری مهارناپذیر در سینه گاه بر نخیزد.

  اما حتی با پذیرش صحت هرآنچه گفته شد، مسلم است که گرچه اشباح مُطیع خیلی زود جای خود را میان خدمه یافتند،  و گرچه هنوز از دیگران متمایز بودند با این همه آن فتح الله دستار بَند تا به آخر رازی مَکتوم باقی ماند.  اَز کُجا به مُهَذَّب عالَمی چون این آمد، چگونه بِرفور نشان داد با چه نوع رابطه مرموز به غَریب طالِع آخاب گره خورده، از این گذشته، حتی اگر تا مرز قائل شدن به نفوذ نیم مَرموزش نرویم؛  الله یَعلَم؛ اما حتی محتمل است نوعی سُلطه بر او داشت و هیچ کس هیچ چیز از این ها نمی دانست.  اما نمی توان نسبت به فتح الله حالتی بی تفاوت داشت.  چنان موجودی بود که مردم متمدن 

و محلی منطقه معتدل تنها در خواب بینند و آنهم تیره و تار، اما همانند هایشان گهگاه در جوامع بی تغییر آسیایی خَرامَند، بویژه جزایر شرقی واقع در مشرق قاره-آن سرزمین های دورافتاده، دیرین و تغییر ناپذیر که حتی امروزه روز همچنان بخش اعظم بَدوی بودن شبح وار نسل های اولیه بشر را حفظ کرده اند، روزگارانی که یادِ نخستین بشر خاطره ای متمایز بود و همه مردمان، زاد و رودِ او، مبداء ندانسته چون شبح واقعی در یکدیگر نگریسته غایت و علت آفرینش خویش از مه و شید می پرسیدند؛  دورانی که با همه این احوال، به روایتِ سِفرِ پیدایش، فرشتگان براستی با دختران بشر مُزاوِجَت کردند و شیاطین نیز، همچنین بیفزایید خاخام های ناروحانی را که در عشق دنیوی ره افراط پیمودند.  
















                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    فصل پنَجاه و یِکُم

روح-فواره


  روزها هفته ها شُد و شُد وعاج نشان  پیکوآد با نسیم ملایم در بادبانها، به آرامی سراسرِ چهار میدان گشت زنی متمایِز؛ برابر ساحل آزور؛ دماغه سبز؛ آنچه (اصطلاحا) پلاته خوانند و جائی است برابر دهانه ریو دِلا پِلاتا؛ و کارول گراند، ناحیه آبی مرزبندی نشده در جنوب جزیره سَنت هِلِنا، را جُستُجو می کرد. 

  مهتاب شبی حین گشت در همین آبهای اخیر، وقتی همه امواج چون سیمین طومارهای غلتان می گذشت؛ و با نَرم جوشش های اِشباع گَرِ خویش باعث می شد آنچه سیمگون سکوت دیده می شد خَلوَت نباشد؛ در آرام شبی چنین سیمگون فَواره ای در فاصله ای دور از سپید آبسَواران دماغه کشتی دیده شد.  تابناک در مهتاب اَفلاکی بنظر می رسید؛  چونان رَخشان بَغی پَرآذین در عُروج از دریا.  فتح الله نخستین کسی بود که این فواره دید.  چون که عادت داشت در آن شب های مهتابی سَرِ دکل اصلی رفته با چنان دقت دیده بانی کند که گوئی روز است.  با این حال گرچه گله های وال شب ها دیده می شدند صد یک وال شکاران خطر قارب اندازی در پی آنان نمی کرد.  از اینرو توانید تصور کرد مَلَوانان با چه هیجانی در نظاره این شرقی پیر در آن ساعت غریب در آن بالا با سفید دستار مُرافقِ سیمین مهتاب در آسمانی واحد بودند. اما وقتی پس از سپری کردن مدت زمانی مشابه در چَند شب متوالی بدون بر آوردن کَمترین صدا؛ وقتی، پس از تمامی این سکوت، صدای نا زَمینی او در اعلام آن سیمگون فواره روشن از مهتاب  شنیده شد، یکایک لَمیده دریانوردان چنان بَرپا شُدَند که گوئی روحی بالدار در میان باددبان بندی کشتی فرودآمده صلای خدمه فانی دهد.  آنجا فواره زند.  حتی دمیدن صور اسرافیل نِیارِست بیش از این لرزانشان کند؛ با این حال نه ترس که بیشتر کِیف می کردند.  زیرا آن فریاد، با همه نامعتاد تَرینِگیِ ساعت، چنان مُحَرِک و موجد هیجانی تب آلود بود که کمابیش همه افراد کشتی به شکلی غریزی خواهان قارب اندازی بود.

  آخاب در حالی که یک بری روی عرشه شِلَنگ می انداخت دستور داد بادبان های ردیف های چهارم و پنجم  و بادبانهای کوچک بالای آنها را که رویال  گویند بکشند و همه بادبان های کمکی  گُستَرَند.  بهترین نفر کشتی سُکاندار شود.  سپس در حالی که سرِ هر دکل ملاحی مستقر بود کشتیِ تمامی بادبان ها افراشته پیشاپیش باد می رفت.  مِیلِ غریب فَراز کِش و خیزاننده نَسیم نرده پاشنه که گودی آن همه بادبان پُر میکرد باعث این احساس می شد که شناور عرشه معلق بجای آب هوا بِزیر دارد؛ کشتی همچنان می شتافت در حالی که به نظر می رسید دو نیروی متخاصم درو بِجَنگَند-یکی برای صعود مستقیم به آسمان و دیگری به قصد انِحِرافش سوی هدفی تقریبا اُفقُی.  و، با نگاهی به صورت آخاب در آن شب، بدین فکر می افتادید که در وجود او نیز دو امر مُتِضاد بِسِتیزند.  درحالی که پای زنده اش روی عرشه پِژواک هایی سَرزِنده می انداخت هر ضربه مُرده پا آوای تَقِّه به تابوت داشت.  پیر، بر مرگ و زندگی راهی بود.  اما با همه تُند شِتافتِ کشتی و این که همه چشم ها تیر نگاه مشتاق روانه می کردند، سیمگون فواره دیگر در آن شب دیده نشد.  یکایک مَلَوانان سوگند خوردند یکبار آنرا دیدند، نه بیشتر.

  فواره نیم شبی تقریبا بفراموشی سپرده شده بود که پس از گذشت چند شبانه روز بارِ دِگَر در کمال شگفتی در همان ساعتِ سکوت رویَتُش اعلام شد؛ همه تشخیصَش دادند؛ اما در پی افراشتن بادبان بَهرِ گِرِفتَنَش برای دومین بار چنان ناپدید شد که گوئی هرگز نبوده.  و بدین شکل شب همه شب بکارمان گرفت تا این که کسی جز شِگِفتی اعتنایِ آن نکرد.  رازگونه و حَسبِ وضعیت در مهتاب یا اخترتاب فواره می زد؛ باری دگر یک، دو، سه شبانه روز تمام ناپدید می شد؛ و در هر تکرار  چنان واضح دیده می شد که گویی این تَک فواره که پیشاپیش کشتی دور تر و دور تر می شد ما را تا ابد اِغوا کند.  

  با توجه به دیرنده خرافات طایفه مَلَوانان و فراطبیعیتی که در بسیاری امور مَکتوم در  پیکوآد دیده می شد کم نبودند برخی از مَلَوانانی که سوگند می خوردند هر وقت و هرکجا که آن فواره، هر چقدر در زمان ها و طول و عرض های جغرافیایی دور مشاهده شده، آن فواره دور از دسترس، درست از همان وال و آن هم، موبی دیک بوده است.  مدتی هم نوعی حس وحشتی غریب نسبت بدین تیزرو ظهور پیدا شده بود، تو گویی فریبکارانه و پی درپی ما را سوی خود خواند بلکه آن اژدها سوی ما برگشته سرانجام در دور ترین و خَشِن ترین دریاها از هم دَرَد. 

  این گُذَرا دلهره های چنان مُبهَم و همزمان مهیب از آرامش مُختَلِفِ هوا غریب نیرویی می گرفت، زیرا به تصور برخی، در زیر همه آن دِژَم مَلال آمیزی طِلِسمی اَهریمنی در کَمین بود، این در حالی که، چندین روز پیاپی راحِلِ دریاهایی چنان ملال آور و بی کِسانه حَلیم بودیم که به نظر می رسید، تمامی فَضا، در کِراهیَتِ ماموریتِ کینه کِشانه ما پیشِ دماغه خاکِستَر دان شِکلِ کشتی مان زندگی بازَد. 

  اما، سَرانَجام، وقتی سویِ شرق گَشتیم بادهای دماغه گِردِمان نوفیدن گِرِفت و روی امواج بلند و طوفانی آنجا بالا و پائین می شدیم؛ وقتی  پیکوآد عاج نشان در برابر تُندباد به شدت سَر فرود می آورد، و از خشم به امواج تیره سُرو می زد تا وقتی کَف پاره ها چون رَگبار خرده سیم روی نرده های عرشه ریختند و پس از آن تمامی این شیوه زندگی در حَزین خلاء جای به مناظری غم اَفزاتر از پیش سپرد. 

  برابر دیدگان ما نزدیک دماغه کشتی اشکالی غریب این سو و آن سو می جهید؛ در حالی که در پاشنه کشتی باکلان های غامِض در پرواز بودند.  هر بامداد ردیف هائی از این پرندگان نشسته بر شِداد های ما دیده می شدند و با وجودِ کیش و پیشتِ ما مدتی مَدید خیره سرانه به کَنَف چسبیده بودند، چِنانکه کشتی ما را نوعی تُهی ناوِ دستخوش امواج پِنداشتند؛ چیزی به تخریب گُمارده، و زینرو دَرخوردِ خوابگَه خودِ بی خانمانشان.  و دَریایِ مُظلِم پیوسته بالا و بالاتر می آمد، چنِانکه امواج عظیمَش وجدانی است؛ و روح کلی عالم، بخاطر مِحنَت و معصیتِ طولانی که بار آورده در اندوه و نِدامَت.

  دماغه امید نیک، واقعا تو را گویند؟ اولی تر که به نام قدیم دماغه طوفان خوانده شَوی؛ چرا که پس از مدت ها اِغراء با غادر آرامِش هایی که پیشتر دَستگیری مان کرده بودی خود را به دریای عذاب آور اَنداخته یافتیم، جائی که بنظر می رسید موجودات گُنَهکار بدان مُرغان و این ماهیان نَسخ یافته محکوم به شنای اَزَلی اَند، بی مأمنی ذخیره یا توان چیرگی بر آن دیزه هوای عاری از هر چشم انداز.  از سوی دیگر هنوز گهگاه آن تَک فواره آرام، سفید برفی و ثابِت مشاهده می شدکه همچنان پیشاپیشِمان در دوردست پَرسان فواره اِغراء به آسمان فرستد.  

  دَر اثناء تمامی این ظُلمَتِ آخشیجان، با این که آخاب برای مدتی فرماندهی تقریبا مُداوِم عرشه خیس و خطرناک را عهده دار شده بود، فسرده ترین توداری را نشان می داد و کم حرف تر از همیشه با نُوّابِ خود بود.  در اوقات طوفانی نظیر این، وقتی همه چیز روی عرشه و بالاترین نقطه کشتی محکم بسته می شود، کاری بیش از انتظار منفعلانه سَرآمدنِ تندباد نتوان کرد.  در این مواقع است که ناخدا و خدمه معتقد قضا و قَدَر می شوند.  از همینرو آخاب با نَهادنِ پای استخوانی در سوفارِ مُعتاد و چنگ زدن در بادبانی ساعت ها ساعت خیره در جهت باد می ایستاد در حالی که گهگاهی زوبعه برف یا یَخبار  تا مُژه هاش می فِسُرد.

 در این مدت خدمه که از خَطیر رَگبارِ امواجی که روی دماغه کشتی در هم می شکست از بخش مقدم به کمرگاه کشتی پس رانده وکنار نرده عرشه بصف شده بَهرِ حفاظت بیشتر برابر جهنده امواج به میان نوعی کَمَر گِرِه  محکم بسته به نرده رفته بودند، تِلویِ مردی در سُست کَمَر بند داشتند.  اگر هم گلامی گفته می شد بس اندک بود و کشتی صامت، چنانکه خدمه ای از رنگین پیکره های شَمعی دارد، روزها میان چابُک فِیرانی و جنونِ امواج اهریمنی می تَراکید.  شبانگاهان نیز همان نوفه مُحیط و خامُشی مَردُم غالِب بود؛ هنوز خموش جاشوان به تِلو در کَمَر گِرِه و آخاب زبان بکام کشیده روی در روی  تُندباد ایستاده.  حتی وقتی بنظر می رسید طبیعَتِ خَسته راحَت طَلبد آن آسایش در نَنوی خویش نمی جُست.  استارباک هیچگاه نمی توانست آن منَظَرِکهن مرد فَراموشَد، وقتی شبی وارد کابین اش شد تا فشار بارپیما ثَبت کُنَد و او را با چشمانی بسته راست در صندلی کف پیچ خود نشسته دید که باران و یَخبارِ نیم آب شده طوفانی که مدتی پیش از آن بیرون شده بود همچنان به آرامی اَز نَکَنده کلاه و پالتوش چِکَد.  روی میز کنار او یکی از همان نقشه های پیش گفته جریان ها و کِشَند ها گسترده بود با  فانوسش که از دَستِ سخت فِشُرده دِلنَگان بود.  با همه افراختگی بدن سر به عقب کرده بود تا بسته چشمان متوجه عقربه گویا قطب نمای کابین  باشد که از تیری در سقف دِلنَگان بود.*

شِگَرف پیری! استارباک با لرزه ای بر اندام در این اندیشه که حتی خفته در این طوفان اُستُوار هدفِ خود پائی.

*قطب نمای کابینِ ناخدا را گویا  خوانند زیرا تواند از همان پائین بی نیاز از رفتن کنار قطب نمایِ سُکان از مَسیرِ حرکت کشتی آگاه شود.    






فصل پنَجاه و دُوُّم

قادوس 


  در جنوب شرقی دماغه، برابر دوردست جزایر کروزه، میدان گشت مناسبِ والشکارانِ هو نَهَنگ، بادبانی نمایان شد از آنِ کشتی موسوم به گوونی (قادوس).   

 هنگامی که کشتی به آرامی نزدیک شد از بلند آشیان خویش در سر دکل پیشین دید خوبی بدان منظره چنان جالب برای هر تازه کار صید نهنگ در مُحیط دوردست داشتم- کشتی وال شکاری در دریا که مدت ها دور از وطن بوده. 

  چنانکه امواج گازُری کرده باشند، این جَهاز به اسکلت سفید شده مُرسی به ساحل افتاده مانِست.  زَنگارِ سرخ در سَراپایِ اطراف کشتی، بر این ظاهِر شَبَح وار شیار های طَویل انداخته و تمامی دَکَل ها و بادبان بندی اش چونان اَنبوه شاخسار درختانی پوشیده از فِسُرده شَبنَم بود.  تنها فُرودین بادبانها گشوده بود.  دیدن دیده بانهای ریش بلندش سر آن سه دکل مُتِوَحِّش منظره ای بود.  رَخت هاشان که قریب چهار سال سفر دریایی را پائیده بود چنان مُرَقَّع و ژِنده که گویی پوست دَدگِان به بَر دارند.  ایستاده بر آهنین طوق میخکوب به دکل در نَوَسانِ آونگ و تاب فراز نادَریاب دریا؛ و با این که کشتی به نَرمی از کنار پاشنه ما گذشت ما شش مَرد که در هَوا آنچنان  به هم نزدیک ی بودیم که تقریبا توانستیم از سر دکلی به سر دکل دیگر کشتی پریم، آن بی کَس نما صیادان که هنگام گذر آرام نگاهمان می کردند کلامی به دیده بان های ما نگفتند در حالی که صدایی از عرشه کوچک عقب کشتی در زیر پایمان شنیده شد.

  "آهای کشتی! وال زال دیده اید؟"

  اما غریب ناخداکه روی نرده رنگ و رو رفته خَم شُده بود درحال بردن بوق به دهان بود که به نحوی از دستش به دریا افتاد، و با بادی که در نهایت شدت می وزید بیهوده کوشید بدون آن صدا رِسانَد.  در این اثنا کشتی اش همچنان فاصله می فزود.  در حالی که دریانوردان  پیکوآد به انواع طرق خاموش اِستنباطِ خویش از این حادثه شوم در نخستین ذِکرِ صِرفِ نام وال زال به کشتی دیگر را ابراز می کردند، آخاب دَمی دِرَنگید؛ تقریبا چنین بنظر می رسید گَر بادِ تَهدید گَر مانع نمی شد برای رفتن به کشتی غریبه قارب به آب می انداخت.  اما با بَهره گیری از موقِفِ موافق باد خویش و بدان علت که از ظاهر آن کشتی بیگانه به این نتیجه رسیده بود که نانتوکتی است و زودا که روانه خانه شود بار دگر بوق خود برگرفته با صدای بلند گفت-آهای شُمایان! این کشتی  پیکوآد است روانه گِردِ جهان!  بگوئید تمامی نامه های آتی را روانه مُحیطِ هادی  کنند! و بگوئید گَر پس از گذشت سه سال در همین وقت به خانه بر نگشتم نامه ها را بفرستند به-

  در آن دم اَثر رَدّ کشتی ها بَر هَم بِروشنَی خاجی شد و دمی بعد گَله های خُردَک ماهیان بی آزاری که چند روز گذشته را به آرامی کنار ما شنا می کردند، به شیوه مُنحَصِر بِفَرد خویش، با باله هایی بظاهر لَرزان، شِتابان از ما دور شده در پس و پیش طرفین کشتی بیگانه قرار گرفتند.  با این که آخاب به احتمال زیاد در جریان سفرهای همیشگی اغلب منظره مشابهی دیده بود، با این حال، نَزدِ تک شیدا مَردُم، مشابه ترین امور جزئی دلالت های موهوم یابند.  

  آخاب، خیره در آب از بالا، ژَکید، "از من گریزید، بله؟"  چندان چیزی در این کلمات دیده نمی شد، اما لحن، بیشتر گویای آن ژرف اندوه ناگزیری بود که شوریده پیر پیشتر همواره نشان داده بود.  با این همه با گشتن سوی سُکاندار، که تاکنون کشتی را در باد نگاه داشته بود تا از سرعتش بکاهد، با همان آشنا صدای شیرآسا بانگ زد- سکان بالا، بَهرِ سفر دورادورِ دنیا! 

  گِردِ جَهان! در این صدا بسی چیزهای مُلهِمِ احساس غرور هست؛ اما این همه کشتی رانی گردجهان  کجامان بَرَد؟  تنها با گذر از مخاطرات بی شمار به همان نقطه عزیمت رسیم، همانجا که آن کسان که در امن پشت سر گذاردیم و هماره پیشِمان بودند.

  گر این عالم بی کَران دشتی بود و توانستیم با سَفَر به شرق تا اَبَد به نقاط دوردست جدید رسید و مناظری شِگِفت تر و زیباتر از هر جزایر سیکلاد یا جزایر سلیمان یافت، در آن صورت اُمیدی در این سفر بود.  اما در تَعقیبِ آن معماهای نادَسترَس که خوابش بینیم، یا در مُعَذِّبِ جستجویِ آن اهریمن شَبَح که پاری اوقات بَرابرِ ضمیر همه مردم شنا کند؛ حین چنین جستجو گِردِ این مُستَدیر کُره، به سِتَروَن سرگشتگی ها کِشانده یا نیمه راه غَرقِه گُذارَده شویم. 


فصل پنَجاه و سِوُّم

گَم  


  دلیل ظاهری نرفتن آخاب به عرشه وال شِکارِ مذکور این بود: باد و نشانه های خیزش طوفان.  اما حتی اگر هم علت این نبود، با این وجود، -از روی رَفتارش در رویدادهای مُشابِه بعدی- می شد گفت اگر در جریان خوش و بش، از پرسش خویش درباره دیدن وال زال پاسخ منفی می گرفت احتمالا بدان کشتی نمی رفت.  زیرا همانطور که سرانجام روشن شد اهمیتی به حتی پنج دقیقه مصاحبت ناخدای غریبه نمی داد مگر توانست اطلاعاتی را که چنان مُشتاقانه می جُست به او رِسانَد.  اما اگر یادی از غریب رسوم کشتی های وال شکار هنگام دیدار در آب های بیگانه، بویژه میدان های مشترک گشت زنی نشود بسا که همه این ها درست تَقدیر نشده مانَد.

  گر دو بیگانه حسب اتفاق در گذر از پهنه کاج پوش ایالت نیویورک موسوم به پاین بَرِنز یا همانقدر مَتروک دشت سالزبوری انگلستان؛ در چنان خَشِن سرزمین های دور افتاده، با هم روبرو شوند، آن دو تَن بخاطر زندگی خود نتانند راحت از تَحیَّت مُتِقابِل تن زده دَمی برای تبادل اخبار عِنان نَکِشَند؛ شاید هم لختی نشسته با همدلی لَمَند؛ بنابراین چقدر طبیعی تر است که دو کشتی وال شکار در بیکران پاین بَرِنز و دشتِ سالزبوریِ دریا، وقتی یکدیگر را در انتهای عالم بینند-بَرابرِ تَک جزیره فنینگ/ تابوآئران، یا برابر دورافتاده جزایر کینگزمیل/ گیلبرت؛ تحت چنین شرایط چقدر طبیعی تر است که نه تنها به تَبادُلِ تَحیَّت پرداخته بلکه به ارتباطی دوستانه تر و آمیزگار تر پردازند.  البته بخصوص در صورتی که مالکان دوکشتی از یک بندر بوده و ناخداها، افسران و شمار قابل توجهی از مردان آنها شخصا یکدیگر شناخته و در نتیجه همه نوع امور داخلیِ مورد علاقه برای گفتگو داشته باشند، این امر منطقی تر هم می شود. 

  چه بسا کشتی برون رو برای کشتی که مدت ها غایب بوده نامه داشته باشد؛ به هر حال قطعأ شماری روزنامه یکی دو سال قدیمی تر از آخرین شماره، در پوشه های تیره و سائیده از اثر انگشت خود را به کشتی عازم میهن دهد.  و دَر عَوَضِ آن مُجامِلِة کشتی برون رو آخرین اطلاعات صید وال در میدان گشت زنی را که احتمالا عازم آن است و برایش نَهایَتِ اهمیت را دارد دریافت خواهد کرد.  همه این ها در ارتباط با کشتی های وال شکاری که در خودِ  میدان گشت زنی تلاقی کنند کَمابیش صِدق می کُنَد با این که هر دو به یک اندازه از میهن دور بوده اند.  زیرا احتمال دارد یکی از آنها نامه هائی از کشتی ثالثی که اکنون بسیار دور شده گرفته باشد و چه بسا برخی از آن نامه ها برای افراد کشتی باشد که اینک ملاقات می کند.  افزون بر این معمولا به تبادل اخبار صید وال و گَپی خوشایند پردازند.  زیرا نه تنها با همه غَمخواری های مَلَوانان دیدار کنند، بلکه همراه با همه مُوافِقَت های خاصِ زاده پیشه مشترک و محرومیت ها و مخاطراتی که دو طَرَف سهیم آنهایند. 

  اِختلافِ کشور نیز فرقی چندان اَساسی ایجاد نمی کند؛ یعنی تاوقتی که دو طَرَف به زبانی واحد تکلم کنند، مانند امریکائیان و انگلیسی ها.  گرچه مطمئنا بخاطر شمار اندک کشتی های وال شکار انگلیسی کمتر چنین دیدار هائی رخ می دهد و در صورت اتفاق هم احتمال فراوان وجود نوعی پَرهیز میان آنان هست؛ زیرا انگلیسی ها تاحدی تودارند و یانکی ها نیز هیچ کس جز خود را در حد و قواره شکارِ وال نپندارند.  افزون بر این برخی اوقات وال گیران انگلیسی احساس نوعی برتری شهرنشینانه نسبت به وال شکاران امریکایی دارند و کشتی های دراز و باریک نانتوکتی با حالت ولایتی مُتِوَسِّط شان را نوعی رَعیت دریائی بینند.  اما وقتی می بینیم جمع یک روز شکارِ والِ یانکی ها بیش از مجموع صید انگلیسیان در ده سال است، دشوار توان گفت این برتری وال گیران انگلیسی واقعا مرکب از چیست.  اما این آهویی بی آزار در اخلاق وال-شکاران انگلیسی است که نانتوکتی چندان به دل نگیرد؛ احتمالا زانرو که داند خود نیز معایبی چند دارد. 

  بنابر این می بینیم از میان تمام کشتی هائی که که یکه و تنها بَحر پِیماینَد کشتی های وال-شکار بیشترین دلیل را برای اجتماعی بودن دارند-و همینطور هم هستند.  این در حالی است که برخی کشتی های تجاری که در میانه اقیانوس اطلس با یکدیگر روبرو شوند غالبأ چونان دو خودآرا در خیابان برادوی بدون ادای حتی یک کلمه آشنائی از طرفین آب-شیار  یکدیگر در دریای آزاد قطع کنند؛ و احتمالا تمام این مدت دلی از عزای انتقاد مشکل پسندانه از بادبان بندی یکدیگر درآرند.  اما کشتی های جنگی هنگام روبرویی در دریا ابتدا چنان به رشته احترامات دریایی بچگانه چون پائین آوردن پرچم پردازند که بنظر نمی رسد متضمن هیچ حسن نیت کاملا صمیمانه و محبت برادرانه باشد.  در مورد برخورد کشتی های برده کِش باید گفت باید گفت شگفتا که در اسرع وقت با شتابی شِگَرف از هم گریزند.   اما وقتی کشتی های دزدان دریایی حسب اتفاق چشمشان به پرچم های جمجمه و استخوان یکدگر افتد نخستین فریاد-"چند جمجمه است؟"- به همان نحو که کشتی های وال شِکَرد از"چند بشکه؟" پرسند.  به محض دریافت پاسخ بی درنگ از هم دور شوند زیرا طرفین چالاکانی دوزخی اند و فزون دیدن شباهت های شریرانه یکدیگر خوش ندارند.  

  حال نگاهی به وال شِکَردِ تَقی، راستکار، فروتن، مِهمان نَواز، اجتماعی، آزاده و بی ریا اندازید.  وقتی وال شِکَرد در هرگونه شرایط آب و هوائیِ مناسب به همتای خود 

بر می خورد چه می کند؟  آیین گَم بَرگُزارَد؛ امری بکلی ناشناخته بر کشتی های دیگر که هیچگاه حتی نامش نشنیده اند و گر حسب تصادف به گوششان خُورَد صرفا نیشخندی زده به تکرار الفاظی چون "هَرزه دَرای" و "پیه جوش" و این گونه عِتاب های  زننده  شوخ چشمانه پردازند.  این که چرا همه دریانوردان کشتی های تجاری و تمامی مردان دزدان دریایی و ناوهای جنگی و کشتی های برده کِش چنین احساس تحقیر آمیزی نسبت به کشتی وال شکرد به دل دارند، پرسشی است دشوار.  زیرا فِی المَثَل در مورد دزدان دریایی خیلی مایلم بدانم در پیشه آنان چه ویژه اَفرَندی است. گاه ترفیعی بِراستی نامتعارف، صُرفا بر دار، یابند.  از این گذشته وقتی مردم بدان شِگِفت شیوه تَعالی یابد هیچ شایسته بُنیاد بَهرِ آن والا رفعَت ندارد. از این جا نتیجه می گیرم وقتی دزد دریائی از برتری خود بر وال شکرد لافَد فاقد هر مُحکَم پایگاه بهر این مُدِّعاست.  اما گَم چیست؟  بسا که پی یافتن این واژه سَبّابِه در بالا و پائین ستون های لغت نامه ها فَرسائید و هرگز نیابید.  دکتر جانسون هرگز بدین مَعرِفَت نرسید؛  سَفینه لغت نُوا وِبستر فاقد آن است.  با این حال سالهاست که همین بلیغ کَلَمه میان حدود پانزده هزار یانکی  پاک زاد پیوسته بکار می رفته.  همانا که نیاز به تَعریفی دارد و باید به لُغَت نامه اَفزوده شود.  از اینرو رُخصَت دهید مُتِعَلِّمانه تعریفش کنم.

  گَم. دیدار آمیزگارانه دو (یا بیشتر) کشتی وال شکرد، معمولا در یک میدان گشت زنی؛ وقتی که پس از تبادل درود، خدمه قارب کشتی ها به کشتی یکدیگر می روند و در این مدت دو ناخدا در یک کشتی و دو نایب اول در کشتی دیگرند.  

  یک مورد کوچک دیگر در مورد دیدار وال شکردان در دریا هست که نباید در اینجا از قَلَم اُفتَد.  همه پیشه ها در جزئیات غرابت های کوچک خود دارند و والگیری نیز.  در کشتی های دزدان دریایی، جنگی یا برده کش وقتی پاروزنان ناخدا را در قاربش جایی برند، همواره در فضای پاشنه روی مَقَرّی راحت و بعضا بالشتک دار نشیند و اغلب قارب را با اهرم سکانی کوچک مُزَّیَن به قیطان و نوارهای زنده و خوشرنگ کلاهدوزان هدایت کند.  اما قارب وال گیری هیچ مقری در پاشنه نداشته فاقد هرگونه اریکه از آن دست است، بدون اهرم.  گر ناخدای کشتی وال شکرد را روی آب چونان نِقرِسی کَدیوران سالخورده نشسته بر صندلی چرخدار جابجا کنند براستی اسباب خنده و تفریح خواهد شد.  در مورد اهرم سکانی نیز قارب وال شکار هیچگاه اجازه هیچگونه زَن سانی ندهد؛ بنابراین از آنجا که در دیدار دریایی لازم است تمامی خدمه یک قارب کشتی را ترک کنند و ازآنرو که قارِب ران یا زوبین انداز  در یک شمار است و در این موقع، همان زیردست است که سُکان دارَد، ناخدا را که جایی بهر نشستن نیست چون صَنوبَر، ایستاده به میقات بَرَند.  و اغلب می بینید این ایستاده ناخدا که می داند دیدگان تمام عالم و آدمِ مشهود از کناره های دو کشتی بدو است بخوبی از اهمیت حفظ کرامت خویش با نگه داشتن پاها آگاه است.  البته این مسئله چندان آسان نیست؛ زیرا حرکات کلان پاروی هدایت قارب گَهگاه از پَس به نازُک تُهیگاهَش کوبد و در پیش، آخرین پاروی انتهای قارب، متناوِبَأ زانو نوازَد.  در این حالت گیر افتادگی از پس و پیش تنها امکان حرکت به طرفین با تکیه بر گشوده پاها دارد؛ هر چند اغلب یک تکان شدید ناگهانیِ قارب موجب سرنگونی است، زیرا صِرفِ طولِ پایگاه بدون عرض متناظر در حکم هیچ است.  تشکیل گُشاده زاویه، صرفأ با برپائی دو چوب متکی در رأس ناشدنی است.  این امکان هم نیست که ناخدای ایستاده بر دو گشوده پا را بینند که در معرضِ دیدگانِ بدو دوخته شدهِ عالمیان، وَلو با چنگ زدن در حَشیشی استوار ایستد؛ درواقع به نِشانِ تَسَّلُطِ کامل بر سَبُک اَلِف قامتیِ خویش، معمولأ دو دست در جیبهای شَلوار دارَد؛ ولی بسا که همین دست های عمومأ بزرگ و سنگین پاسَنگِ تَوازُن کُنَد.  با این همه مواردی کاملا مُوَثَق پیش آمده که ناخدا در یکی دو لحظه فوق العاده بُحرانی، مثل زوبعه ناگهانی- زُلف نزدیک ترین پارزون گرفته و چونان مخوف مرگ نگاه داشته.

فصل پنَجاه و چهارم

داستان تاون-هو  

(رِوایَتِ مهمانخانه زرین)


  دماغه امید نیک و منطقه آبی پیرامون آن بسیار شبیه نوعی نامی تَقاطُعِ شاهراهی بزرگ است که در آن بیش از هر بخش دیگر به راهیان بَر می خورید. 

   خیلی از صحبت با گوونی نگذشته بود که به تان-هو* برخوردیم.  تقریبا همه نفراتش پولینزیایی بودند.  در گَمِ کوتاهی که در پی آمد خَبَرهایی مُوَثَّق درباره موبی دیک داد.  اینک، نزد برخی مَلَوانان علاقه معمول به وال زال با چگونگی داستان تان-هو، که بنظر می رسید بشکلی مبهم وال را دست اندرکار نوعی شِگَرف مکافات معکوس الهی می شِمُرد که گاه قضای الهی خوانند و بر برخی مردم مستولی شود، دیوانه وار بالا گرفت.  این رویداد اخیر با ضَمایِمِ خاصِّ آن که چیزی را تشکیل می داد که می تواند بخش سِّری فاجعه ای که نقل می کنم نام گیرد، هیچگاه به گوش ناخدا آخاب یا نُوّابَش نرسید.  زیرا خود ناخدای تان-هو هم آن بخش سِرّی قصه را نشنید.  این راز مالِ خصوصی سه سفید ملاح متحد در آن کشتی بود و بنظر می رسد یکی از آنها آن را به قید سوگندِ کاتولیکیِ رازداری به تاشتگو منتقل کرد، اما شب بعد درخواب پریشان گفت و بدین طریق آن مقدار از آن را فاش کرد که وقتی بیدارش کردند نتوانست بقیه را مکتوم دارد.  با این حال تأثیر این رویداد بر مَلَوانان  پیکوآد که از کل ماجرا خبر شدند چنان قوی بود و گر بتوان چنین گفت، با چنان شگرف ظرافتی تحت تأثیرشان گذارد که راز را میان خود نگاه داشته هیچگاه نگذاشتند به عقب تر از دکل اصلی کشتی رسد.  اینک با دَرهَم بافت این سیَه رشته در جایگاهی مناسب از داستانی که در کشتی سر زبان ها بود سراسر این قضیّه شگرف را برای ثبت ماندگار می آورم.  

  مَحضِ طیبَت شَخصی سبکی را که پیشتر در نقل آن در لیما در مَحفِل لمیده دوستان اسپانیایی خویش در شب هالووینی، حین تَدخین روی کاشی های دارای مُطَّلاکاری ضخیم صحن مهمانخانه زرین داشتم، حفظ می کنم.  از میان آن شِگَرف رادمردان، دو جوان، دُن پدرو و دُن سباستیان، به من نزدیک تر بودند و از همینروست پرسش های گهگاه میانه صحبت و پاسخ های فَراخور که همانجا داده شد. 

  آقایان، حدود دو سال پیش از نخستین اطلاعم از رویدادهایی که می خواهم برایتان نَقل کنم، کشتی صید نهنگ عنبر موسوم به تاون- هو از نانتوکت، در آبهای اقیانوس آرامیِ شما در همین منطقه، در حال گشت بود و بیش از چند روز سفر در جهت شرق از رُخ بام همین نیک مهمانخانه زرین فاصله نگرفته بود و جائی شمال خط استوا قرار داشت.  بامدادی هنگام استفاده روزانه از تُلُمبِه ها معلوم شد انبار کشتی بیش از حد معمول آب گرفته.  آقایان، گمان زَخمه شمشیرماهی بردند.  اما ناخدا که به دلیلی غریب معتقد بود در آن عرض های جغرافیای نادر خوش اقبالی مُنتَظِرِ اوست؛ و از همینرو بسیار مخالف منصرف شدن بود و از آنجا که در آن لحظه نشت آب به هیچ روی خطرناک شمرده نمی شد، و با اینکه درواقع با همه جستجو در پائین ترین قسمت های انبار، که در آن هوای نسبتا خفه امکان پذیر بود، منشأ نشت را نیافتند، کشتی همچنان به گشت زنی خود ادامه داد و جاشوان  با وقفه های بلند و آسان تلمبه می زدند؛ اما هیچ بخت خوشی روی ننمود؛ روزهای بیشتری گذشت و نه تنها نشتی یافت نشده ماند بلکه به شکلی محسوس فزونی گرفت.  چنان زیاد که ناخدا که اینک قدری هراسیده بود با افراشتن همه بادبان ها ترک گشت زنی گفته راه نزدیک ترین بندر جزایر پیش گرفت تا بدنه کشتی از آب خارج و ترمیم شود. 

  "با همه درازیِ سِیرِ پیشِ رو، در صورت دستگیری عادی ترین اقبال، هیچ بیم فرو رَوی کشتی در طول مسیر نبود، زیرا حتی با دوبرابر شدن نشت، سی و شش جاشو با بهترین تلمبه ها و راحَت باشِ مرتب، براحتی کشتی را خالی از آب نگاه می داشتند.   درحقیقت تقریبا در تمامی سفر باد بس موافق با تان-هو همراهی کرده بود و گر برتری جوئی وحشیانه رادنی، نایب واین یاردی  ناخدا، و حِسِّ اِنتِقامِ بِشِدَّت تحریک شده استیل کیلت، یاغی دریاچه ای از بوفالوی نیویورک، نبود هَمانا کشتی در کمال ایمنی و بدون کمترین بَدفَرجامی به بندر هدف می رسید.

  دُن سباستیان، خاسته در حصیری بانوج خویش، گفت "دریاچه ای!- بوفالو!  خواهش می کنم بگوئید دریاچه ای چه و بوفالو کجاست؟"   

"در ساحل شرقی دریاچه ایِری، دُن؛ اما استدعا می کنم اجازه ادامه دهید- باشد که بزودی از همه این ها بیشتر شِنَوید.  خوب، آقایان این دریاچه ایِ زادهِ قلبِ محصور در خشکی امریکای ما، تا آن وقت، در دودَکَله های چهارگوش بادبان و کشتی های سه دکله قریب به عظمت و قدرت بزرگترین کشتی هایی که از کُهَن بندرِکالائوی شما تا مانیل رفته اند، با همه تَصَوُّراتِ تاراج های ارضی که عوام به دریاهای آزاد بندند بزرگ شده بود.  زیرا عظیم دریاچه های آب شیرین ما، ایِری، اُنتاریو، هیوران، سوپریور و میشیگان، که جمیع آب های خود به هم آمیزند- به پَهناوری مُحیط اند و نژادها و اقلیم های پُر شُمار گرداگردشان بسی از والاترین فروزه های آن دارَند.  با مجمع الجزایری تمام و کمال، متشکل از جزایر خیال انگیزی که حتی پهلو به جزایر آب های پُلینِزی زند؛  همچون اقیانوس اطلس عُمدتا با دو ملت بزرگ متضاد در دو کرانه؛ این دریاچه ها راه های دریائی دور و دراز به مهاجرنشین های منطقه ای پرشمارمان در شرق را که گِرداگِر کرانه ها را نقطه چین کرده اند، فراهم می کنند؛ کرانه هائی که اینجا و آنجا با آتشبار و زُمُخت توپ های بُزوارِ رَفیع دژ مکیناو، روی تُرُش کرده اند؛ گُذَرا غُرِّش های پیروزی های دریائی را شنیده اند؛ گَهگاه اینجا و آنجا، کرانه ها ارزانی شَرزه وحشیانی دارند که اُخرایی صورت هاشان از بیرون پوستین کَپَر ها نَمایانند؛ طرفین این دریاچه ها را فَرسَنگها فرسنگ کُهَن جنگل هایی بِکر، با لَندوک صِنوبَرهایِ فِشُرده صفوف، شبیه به طَبَقاتِ سلاطینِ وَحشی، در میان گرفته؛ همان جنگلهایِ مأمِنِ شَرزه جانورانِ شکاری آفریقایی و ابریشمین حیواناتی که پوست صادراتی شان ردای شاهان تاتار شود؛ بازتاب پایتخت های سنگفرش شده بوفالو و کلیولند و دهکده های سرخپوستان وینه بِگو ؛ با کشتی های تجاری سه دکله، رزم ناوهای زرهی دولت، کشتی های بُخار و قارب های ساحلی شناور بر آن؛ با وَزان تُندبادهای های شمالی و دَکَل شِکَن به همان تَرسناکی

تندبادهائی که بر شور مُوجه شلاق زند؛ کشتی شکستگی شناسند، زیرا با همه درون بومی، دور از چشم خشکی نشینان، بسی کشتی ها را با تمامی فغانی خدمه در نیمه های شب غرق کرده اند.  بدین ترتیب، آقایان استیلکیلت با همه درونبومی چون زادگان و پرورش یافتگان طوفانی-محیط  بود و نه کم از هیچ پُردِل دریانورد.  اما رادنی، گرچه احتمالا در خُردی در یکه ساحل نانتوکت آرمیده بود تا کنار دریای مادری پرورش یابد؛ هرچند در مرحله بعدی زندگی مدت های مدید مُریدِ مُحیطِ اَطلَسِ خُشکه مقدس ما و محیطِ آرامِ فکور شما شد؛ با این حال چون دریانوردان برخاسته از جنگل های دورافتاده که تازه از خِطِّه حاملان کاردهای شکاریِ دسته شاخی آمده اند کینه توز و آکنده از نِزاع جمعی بود.  با این حال این نانتوکتی مردی بود با برخی خصایصِ مِهروَرزانه و آن دریاچه ای، بَحّاری که گرچه براستی نوعی اَهریمن بود،  ولی می شد با رفتاری آمیخته با صلابتی استوار که تنها با نزاکتِ متعارفِ زاده پذیرش بَشَریِ حقِ پست ترین بردگان تعدیل می شد رام گردد و با همین شیوه مدت ها رام و بی آزار نگاه داشته شده بود.  به هر حال، تا آن لحظه چنین نشان داده بود؛ اما رادنی بَداَختَر بود و دیوانه شد و اسکیلت-اما، آقایان، هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد. 

   "حتی با بالاترین تخمین بیش از یکی دور روز از گرداندن دماغه کشتی سوی  بندرگاه جزیره ای نگذشته بود که بنظر رسید نشت آب تان-هو بالا گرفته است، هرچند صرفا تا بدان پایه که تنها به یک ساعت یا بیشتر تلمبه زنی نیاز بود.  باید دانست که بعنوان مثال برخی ناخدا ها در تمامی گذر از محیط مسکون و متمدنی چون اطلس ما کمتر به تلمبه زنی اندیشند؛ هرچند اگر افسر نگهبان عرشه در آرام شبی خواب آلود حسب اتفاق وظیفه خود در این زمینه را از یاد بَرَد احتمال این هست که خود و هم ناویانش جُملگی به آرامی کف دریا رفته هرگز دوباره ضرورت تلمبه زدن را بخاطر نیاورند.  آقایان، حتی در دریاهای پَرت و وحشی دوردست غربِ شما، روی هم رفته نارَوال نیست که جاشوان حتی در سفرهای بس دراز، سرِ دسته های تلمبه، در هم نوائی کامل، جَرَنگند؛ یعنی اگر ساحل قابل دسترسی خارج از حد تحمل کشتی نبوده، یا مَلجَأ قابل قبول دیگری حصول پذیر باشد.  تنها در مواقعی که تَراوا کشتی در نقاط بسیار دور از مسیر آن آبها و در محیطی براستی دور از خشکی است ناخدا اندک دل نگرانی بخود را دهد.

  "وضعیت تان-هو هم تا حدود زیاد بر همین مِنوال بود و از اینرو وقتی معلوم شد نشتی فزونی گرفته چند تن از جمع، بویژه رادنی، نایبِ ناخدا، براستی کمی نگرانی نشان دادند.  فرمان داد بادبان های فوقانی را خوب بالا برده دوباره در جایگاه ها مستقر کرده به هر طریق برابر باد گُستَرَند.  اَمّا، آقایان، بِگُمانَم این رادنی کمی ترسو بود، و به اندازه هر موجود نترس و بی پروا که به راحتی توانید در دریا و خشکی تصور کرد، اندکی مستعد دلواپسی عصبی در مورد شخص خود.  از اینرو وقتی نگرانی در مورد ایمنی کشتی اِفشا کرد برخی از دریانوردان آنرا زاده سهیم بودن در مالکیت کشتی شمردند.  بنابراین وقتی در آن غروب گرم تلمبه زدن بودند و پاهاشان پیاپی زیر لَب پَرهای آب صاف، به زُلالی چشمه کوهسار میرفت-آقایان، وقتی فَوَرانِ تلمبه ها عرض عرشه می پیمود و بصورت فواره های یکنواخت از زِه  سوراخهای سمت بادپناه عرشه بیرون می ریخت، همه نوع شوخی های نیشدار موذیانه سر این نکته روان بود.

  "خوب، همانطور که بخوبی آگاهید، در این دنیای متعارف ما-آبی یا جُز آن، کم نیست مواردی که شخص گمارده شده به فرماندهی هم قطاران، یکی از آنان را در سرآمدی کلی مردانگی، بس برتر از خود یابد و بَرفور علیه او بیزاری و بدخواهی مهار ناپذیر پَروَرَد؛ و گَر فرصت یابد بُرج آن زیردست ویران و تبدیل به تَلِّ خاک کند.  آقایان، گرچه ممکن است زاده تصورِ من باشد، به هرحال استیلکیلت بِشکوه جانوری بُلَندبالا، رومی سر، با توپی ریشِ طلائی مانند بَرگُستُوان مَنگوله دار شَخیران اسب جنگی آخرین نایب السلطنه شما؛ و آقایان، این استیلکیلت مغز و قلب و روحی داشت که گَر برایِ پدر شارلِمِن زاده شده بود شارلِمِن می شد.  اما رادنی، نایب ناخدا،  زشت چون قاطر و به همان اندازه نترس و پرطاقت، ستیزه جو و زِشت کار بود.   

  "دریاچه ای که با دیگران در کَدح سَرِ تلمبه بود نزدیک شدن نایب دیده وانمودِ ندیدن کرد و بی باکانه پیِ شاد شوخی های کنایه دار خویش گرفت.

  "بله، بله، شادان مردان من، پُرزور نَشتی است، یکی آبخوری زیرَش گیرد لَبی بزنیم.  بخدا سوگند خوردِ  بُطری کردن است!  گویمتان چه! سرمایه رادنی پیر باید در این کار رَوَد؛ بهتر است همین تِکه از بدنه کشتی را کنده تا خانه یدک کِشَد.  رُفَقا قَدرِ  مُسَلَّم این است که شمشیر ماهی کار را سَر گِرِفت و بَس؛ حال با دسته ای از  نَجّاران کشتی، اَرّه ماهی و سوهان ماهی و جُز آن برگشته و کل این گروه مسلح سخت گرم بُرِش و شِکافِشِ زیر کشتی اند، بگمانم بهر تکمیل.  گر رادنی پیر اینجا بود می گفتم به دریا پریده متفرقشان کُنَد.  توانَمَش گفت گرمِ تخریب دارائی اویند.  اما این رادنی فرسوده آدمی نادان است و خوبروی نیز.  بچه ها، گویند بقیه مال صرف آیینه کرده.  از خود پرسم بُوَد آیا که نمونه بینی خود ارزانی مِسکین شَریری چو من دارد" 

  رادنی با تظاهر به نشنیدن صحبت مَلَوانان توفید"لعنت بر شما، چرا آن تلمبه خوابیده؟  زود، سَرِ تلمبه!" 

  استیلکیلت به شادی زنجره ای گفت، "بله، بله، قربان".  "بچه ها تند، پُرزور، حالا!" و با این کلام تلمبه با قدرت پنجاه تلمبه اطفاء جرنگید؛ مردان کلاه از سر افکندند و دیری نپائید که آن غَریب هِن هِنِ شُش ها که نمایانگر نهایت فشار بر برترین قُوای حیات است بُلَند شَد.   

  "سرانجام دریاچه ای و گروهش جملگی تلمبه را رها کردند و او نَفَس نَفَس زَنان پیش رفته روی چرخ لنگر نشست، با سیمائی آذرگون و چشمانی خون گرفته، وافِر عَرَقِ جبین می سِتُرد.  خوب، آقایان، از این که کدامین شیطانِ اِغواگَر بر رادنی مسلط شد تا سَر به سر چنان خَسته تَن مردی گذارَد بی خبرم؛ اما چنین شد.  نایب ناخدا پس از طی عرشه با شِلَنگ اَندازی توان فرسا فرمان داد جاروئی برداشته تخته ها روبَد و خاک اندازی بَهرِ سِتُردن سرگین حاصلِ یله کردن خوکی روی عرشه. 

   خوب، آقایان رُفت و روب عرشه در دریا، بخشی از کارهای خانگی کشتی است که جز در سخت تندباد همیشه هر شامگاه بدان پردازند؛ خبر داریم که حتی در مواقعی که کشتی عملا در شُرُفِ فرورفتن بوده رُفت و روب عرشه انجام می گرفته.  آقایان ثُباتِ رسوم دریایی و حُبِّ ذاتی دریانوردان به پاکیزگی چنان است که برخی از آنان، گر توانند، بی روشوئی غرق نشوند.  اما در همه کشتی ها، کار رُفت و روب حوزه مُجاز خانه شاگردهاست، هرگاه خانه شاگردی داشته باشند. وانگهی مردان قوی تر تان-هو به دسته های کار سر تلمبه ها تقسیم شده و استیلکیلت، تنومند ترین همه دریانوردان، پیاپی سَرِ یکی از این دسته ها گمارده می شد؛ در نتیجه قاعدتا می بایست، همچون دیگر همقطارانش، از هر خُرده کار بی ارتباط با وظائفِ بِراستی دریائی معاف باشد.  ازآنرو همه این جزئیات گویم تا دقیقا دریابید قضیه این دو تن چگونه بود. 

"اما کار از ناروائی فراتر می رفت؛ امر به سِرگین کِشی تقریبا بروشنی توهین و نیش زنی رادنی به استیلکیلت، هَمچو خدو اندازی بر صورتش بود. هرکس ملاح کشتی وال شکار شده باشد این را دریابد، و آقایان، وقتی نایب کشتی دستور خود صادر کرد، بی گُمان دریاچه ای این همه و بس فراتر از آن بخوبی دریافت.  با این همه، همانطور که دمی آرام نشسته بود، همچنان که سَرسَختانه به چشمان کینه جویِ نایب می نگریست، آتَشِ فتیله انفجاری را دید که بی صدا به پُشته بشکه های باروت انباشته در درون وی نزدیک می شود؛  وقتی همه این ها را بشکلِ غریزی دید، آن ناشناخته شَکیب و بی رِغبتی به تحریکِ بیشترِ تُندخوییِ هر موجود از پیش خشمگین- انزجاری که اگر هم اصلا احساس شود، مختص مردانِ بِراستی شجاع، حتی به هنگام آزردگی است-آقایان، چنین نادِر حالَتِ ناشناخته وجود استیلکیلت را فرا گرفت. 

  "ازاینرو، با همان لحن روزمره خویش، که در نتیجه خستگی جسمانی گذرا کمی بُریده بُریده بود، پاسخ داد جاروکشی عرشه کار او نیست و نخواهد کرد.  سپس بی نام بردن از خاک انداز اشاره به سه جَوانَکی کرد که معمولا به جاروکشی می پرداختند و چون کار تلمبه زنی بدانها داده نشده بود از بام تا شام جزخرده کاری دستی به سیاه و سفید نزده بودند.  رادنی در پاسخ دُشنامی داد و به آمرانه ترین، زشت ترین و قطعی ترین شکل فرمان خویش تِکرار کرده در همین حال با آخته پُتک چلیک سازی رُبوده از بِرمیلی در آن نزدیکی پیشِ دریاچه ایِ هنوز نشسته شُد. 

  "استیلکیلت غرق در عرق، با همه خشم و آزُردگی زاده کارِ متناوبِ سر تلمبه، با همه احساس ناشناخته شَکیب اولیه، بناچار تحمل این رفتار نایب را از دست می داد؛ با این حال همچنان هرطور شده آتش درون خفه می کرد و بی کلام سرسختانه

سرجای خود نشسته بود تا اینکه سرانجام رادنی برافروخته پُتک را نزدیک صورتش جُنبانده خشمگِنانه امر به اجرای دستور خود کرد.

  "استیلکیلت برخاست و درحالی که آرام گرد چرخ لنگر پَس می رفت و نایب با پُتک تهدید پیوسته در پی اش، عمدا عَزم نافرمانی تکرار کرد.  به هر روی وقتی دید شَکیب کمترین تأثیری ندارد با علامت زشت و ناگفتنی حرکت دست بدان ابله نابخرد هشدار پَرهیز داد که البته اثر نکرد.  دو مرد بدین نحو یکبار دور چرخ لنگر پیمودند تا این که دریاچه ای که سرانجام بر آن شد تا دیگر پس ننشیند، و با این فکر که تا آنجا که با خُلقَش می ساخت تحمل کرده، سر دریچه ها ایستاد و به نایب گفت:

  "آقای رادنی، فرمان نبرم.  آن پُتک دور دار یا مراقب خود باش."  اما نایب فَلَک زده به نقطه ای که دریاچه ای ثابت ایستاده بود نزدیک تر شده پُتک را در یک بوصة ای دندانش تِکانده رَگبار گِران دُشنام ها از سرگرفت.  استیلکیلت که یکهزارم بوصة پس نرفته به دشنه نِگاه راسِخ چشمانِ نایب می سِپوخت و دست راست پشت خود گِرِه کرده و دزدانه پَس کشانده بود، آزارنده را گفت کُشَدَش گر پُتک حتی گونه اش خَراشَد.  اما آقایان، خدایان این گول را داغ کُشت زده بودند.  بلافاصله پُتک گونه سود و دَردَم فک زیرین نایب جمجمه سِپوخت؛ روی دریچه افتاد و فَواره وال گونه خون.

  "پیش از این که ویله توانست به پاشنه رسید، استیلکیلت یکی از طناب های محافظ مُنتَهی به فراز دکل، پاسگاه دو رفیق کانالی خود را، می تکاند.

  دُن پدرو بلند پرسید، "کانالی، بسی کشتی وال شکار در بنادر خود دیده ایم اما هیچ از این کانالی ها که گوئید نشنیده ایم.  پوزش از پرسش: اینان که و چه اند؟" 

  "دُن، کانالی ها کرجی بانانِ کبیر آبراه اِری مایند که قاعدتا به گوشتان خورده."

  "نه، آقا؛ در این وادی، در این مُمِلّ سرزمینِ گَرم، عاطِل و مُوروثی چندان خبری از سرسخت شُمالِتان نداریم.

  عجب؟  خُب پَس، دُن، لطفا جامی دگر؛ چیچا ی شما بسیار خوب است و پیش از ادامه داستان خواهمتان گفت کانالی های ما چه اند زیرا چنین اطلاعات جانبی داستان را روشن تر کند.

    آقایان، کانال به طول سیصد و شصت مایل، برابر با عرض کل ایالت نیویورک، از میانِ بَسی شهرهای پُرجمعیت و بالنده ترین روستاها، از میان طَویل خِلاش های ترسناکِ نامسکون و غَنی مزارع زیرِ کِشتِ بی مانند در حاصل خیزی، از کنار اطاق های بیلیارد و اطاق های بار، از میان قُدس الاقداس کَلان جنگل ها، فراز چشمه پل های رومی که روی رود های سرخپوستان زده اند، در آفتاب و سایه، از کنار دلشادان یا شکسته دلان، از میان تمامی پهناور مَناظِر متضادِ والا ولایات موهاک، و بویژه کنار صَف های خُرد کلیساهای سفید برفی با مِنار های رُک که تقریبا حکم فرسنگ شمار یافته اند، جریانی دائمی از زندگی فاسد وِنیزوار و غالبا بی قانون رَوان است.  آقایان، آشانتی واقعی همانجاست؛ خِطه نَعره های بی دینان؛ جائی که همسایه دیوار به دیوارتان شوند؛ زیر سایه طویل و کَنَفِ حمایت آرام بخشِ کلیسا ها.  زیرا همانطور که اغلب دیده می شود، تاراج گَران شهرنشین، حسب نوعی قَضای غَریب، هماره گرد ستادهای عدل  جا خوش کنند، به همین نهج آقایان، عاصیان نیز بیشتر در جَوار مُقَدَس ترین مواضع بالند.

  دُن پدرو با نگاهی به میدانِ شلوغ زیر پا، با دِلواپسی طیبت آمیز گفت، "راهب سائِل است که آنجا رود؟"

  دُن سباستین به خنده گفت، "خوب، بخاطر دوست شمالی مان تفتیش عقاید ملکه ایزابلا روی به پایان گُذارَد، ادامه دهید آقا." 

  یکی دیگر از مَجلِسیان فریاد زد، "آقایان، ببخشید، یک لحظه! جناب دریانورد،  بنام همه لیمائی های حاضر می گویم به هیچ روی ظِرافَت تان در نشاندن ونیز دوردست بجای لیمای امروزی در قیاسِ فساد نادیده نماند.  اوه!  لطفا سر فرود نیاورده و متحیر نَنُمائید؛ ضرب المثل رایج تمامی این ساحل-"فاسد چون لیما" را می دانید.  همچنین اثبات گفته شما در مورد فزونی کلیساها بر تعداد میزهای بیلیارد هم هست؛ کلیساهائی  همیشه دائر- و فاسد چون لیما.  ونیز نیز؛ آنجا بوده ام، شهر مقدس قِدّیس مَرقُس  مُبَشِّر مُتبِارک!-قدیس دومینیک تَطهیرش کن!  جامتان!  ممنون: بارِ دگر می ریزم؛ اینک بی واهمه حَرفِ دلتان از سرگیرید."    

  آقایان، شَرحِ رُک و راست کانالی در پیشه خودش، با آن حد از مِهارتِ وافر و جالب، او را قهرمان خوبی برای نمایش سازد.  همچون مارک آنتونی روزها و روزها در امتداد سرسبز و گُل آگین نیلِ خویش به تن آسائی کرجی رانَد و از سَرِ صِدق به کلئوپاترای سرخ گونه خود اندیشیده زردآلو ران در آفتاب عرشه رِسانَد.  اما در ساحل، این همه زن خویی گُذارده شَوَد.  آن پوشش تاراج گرانه که چنان سرافرازانه بِرُخ کِشَد؛ و آن کلاه لبه پهن با نَوارِ روشن حاکی از خصایص والای اوست.  در شهرها نیز ازسیه سیما و تَبَختُر جسورانه اش، این مایه دِهشَتِ خَندان عِصمَت روستاهایی که گهگاه از میانشان گذرد، می پرهیزند.   روزگاری که در همین کانال خانه بدوش بودم  از یکی از همین کانالی ها نِکویی دیدم؛ از صمیمانه از او تشکر می کنم؛ خوشحال که ناسپاس نیستم؛ اما اغلب یکی از برجسته ترین سُتوده صفات مردان خشونت این است که در حِمایت بی نوا غریبه ای در تنگنا همان قدر سخت بازویند که در غارت توانگر.   آقایان، حاصِل کلام این که آنچه موکدا توحش زندگی در این کانال را نشان می دهد وجود  این همه فرهیخته ترین فارع التحصیل آن در خطیر صنعت وال شِکرد ما و این حقیقت است که سوای اهالی سیدنی، نادِر نژاد بشر است که تا این حد مورد بدگمانی ناخداهای وال شَکَرد ما باشد.  این که زندگی موقت در کانالِ بزرگ برای هزاران پسر و نوجوان روستائی ما که در کنار آن زاده شده اند تنها گُذارِ بین برداشت آرام در شَفیق مزرعه ذرت مسیحی و شیارکردن بی باکانه آبهای بی رحم ترین دریاهاست به هیچ روی از غرابَتِ این اَمر نکاهَد.  

  دُن پدرو همزمان با ریختن چیچا روی سیم گون چینِ پیراهن خود بی پروا بانگ زد، "می فهمم! می فهمم!  نیازی به سَفَر نیست! کل عالم یک لیماست.  تصور می کردم در شمالِ معتدل تان مردم به رَفعَت و نِزاهَت گِریوه اند.-اما ادامه داستان."

  "آنجا دنباله داستان رها کردم که دریاچه ای طناب محافظ دکل تِکاند.  هنوز این عمل به پایان نرسانده بود که سه همقطار جوان و چهار زوبین انداز در میانش گرفته سوی عرشه راندند.  اما دو کانالی چونان شوم شَهاب از طناب ها پائین سُریده به دل معرکه زده کوشیدند یارخود بیرون از غوغا و سویِ پیش خانه کِشَند.   مَلَوانان دیگر بدین تلاش ایشان پیوستند و بَد آشوبی از پی آمد؛  بَهادُر ناخدا، در فاصله ای دور از گزند، با سَرکَج نیزه بُرِش پیه وال جَست و خیزکنان از نایبانش می خواست آن سَبُع رَذل را به عُنف گرفته به عرشه ناخدا کِشانَند.  گهگاه  خود را به گَردان حاشیه اِغتشاش رسانده قلب آن به نوک سَرکَج نیزه بُرِش پیه وال می کافت بلکه با زدنِ آماج خشم خویش بیرونَش کِشَد.  اما زور استیلکیلت و طاغیان ازجان گذشته او بر مجموع آنان می چربید؛ این پاریسی انقلابیون دریا توانستند عرشه پیش خانه گِرِفته شتابان حدود سه چهار بُشکه بزرگ را هم راستای چرخ لنگر غلطانده پشت این مانع سَنگَر گیرند. 

  "ناخدا با دو تپانچه تازه آوردِ پیشکار در دو دست تهدیدکنان خُروشید، بیرون، دزدان! بیرون، خونیان!"  

  "استیلکیلت روی مانع جَسته  با ایستادگی برابر بَدترین تأثیر تپانچه ها شِلَنگان بالا و پائین رفته خوب برای ناخدا روشن کرد مرگ وی علامتی برای آغاز شورشِ خونین همگانی خواهد بود.  ناخدا که ترس به دلش افتاد مَبادا براستی چنین شود با این که اندکی پا پس کشید امر به بازگشت فوری مُتِمَّرِدان به سر کارشان کرد.

  سردسته آنان پرسید، "قول می دهید گر بر گردیم دَستِمان نزنید؟ 

 "برگردید!، برگردید! برگردید سر کارتان!  می خواهید با دست کشیدن در چنین خطیر زمان کشتی را غرق کنید؟  برگردید!"  و دوباره تپانچه بالا برد. 

  استیلکیلت فریاد زد، "غرق کردن کشتی؟  آری بُگذار غرق شود.  تا قول ندهید حتی نَخِ طناب به هیچ کدام از ما نزنید برنگردیم.  سویِ رفقای خود بر گشته پرسید مردان نظر شما چیست؟"  پاسخشان  شَرزه غریوی بود. 

  اینک دریاچه ای آغاز پاسداری روی مانع کرده در حالی که یکسره چشم به ناخدای خود داشت تند و عصبی گفت:-گناهِ ما نیست، ما چنین نخواستیم، گفتم پُتک را کنار گُذارَد، این کار وظیفه جَوانَک هاست؛ احتمالا پیش از این ماجرا مرا می شناخته؛ گفتمش سیخونک به بوفالو نزن، بگمانم در ضربه بدان چانه لعنتی یک انگشت خودم هم شکسته؛ مردان آن کارد های پیه خورد کنی در پیش خانه نیست؟  رفقای من حواستان بدان دِیلم ها باشد.  ناخدا شما را بخدا نگاهی به خود انداز، قول بده؛ احمق مباش؛ همه ماجرا فراموش کن؛ آماده ایم سر کار برگردیم؛ با ما محترمانه رفتار کن و در خدمتت خواهیم بود؛ اما تازیانه نخوریم."

  "برگردید! هیچ قولی نمی دهم، گفتم برگردید!"

 دریاچه ای دستی سوی وی برآورده بانگ زد، در اینصورت گوش کن؛  می دانید مشتی از ما که اینجائیم (من هم یکی) تنها برای این گَشت اجیر شده ایم و همانطور که خوب می دانید قربان توانیم به محض لنگر اندازی خواستار ترخیص شویم، پس سِتیزه نجوئیم، مَصلِحَتِ مان نیست، آرامش طلبیم، آماده بِکاریم اما تازیانه نخوریم.

  ناخدا خُروشید، برگردید!

  استیلکیلت لختی نگاهی گِردِ خود انداخته گفت، حال ناخدا گویمت به جای آویخته شدن بابَتِ کشتنِ پست رَذلی چون تو، تا به ما حمله نکنید دست رویتان بلند نکنیم؛ با این همه تا قول شلاق نزدن ندهید کار نکنیم.

  "پس درون پیش خانه شوید.  آنقدر آنجا نگهتان دارم تا خَسته شوید.  پائین!"      

  سَردسته به فریاد  از یاران خود پرسید،"برویم؟"  بیشترشان مخالف بودند اما سرانجام، در طاعَتِ استیلکیلت و در پی او، چون خرس هائی که غرعرکنان درون غار شوند به سیَه کُنام خویش فرو رفته و از دیده نهان شدند.  

  "تا برهنه سَرِ دریاچه ای هم تراز تخته های عرشه شد ناخدا و جَماعَتش از روی مانع جهیده بسرعت دریچه کشوئی روزنِ عرشه کشیده همه دستان بر آن گذاده به بانگ بلند پیشکار را  گفتند سَنگین قُفل آویز بِرِنجی ویژه خَرپُشته پِلِّکان آرَد.  

  سپس ناخدا دریچه را اندکی گشوده از درون شکاف به نجوا چیزی گفته دوباره بست و پس از قفل کردن در بروی آنان-ده نفر-کلید در جیب گذارده حدود بیست تن یا بیشتر از مَلَوانان را که تا این دم بی طرف مانده بودند روی عرشه جا گذاشت. 

  "سراسر شب همه نایبان با هُشیاری در عقب و جلوی کشتی، بویژه اطراف روزنِ پیش خانه و دریچه پیشین که بیم آن می رفت متمردان با شکستن دیواره از آن بیرون آیند، نِگَهبانی کردند.   اما ساعات تاریکی در آرامش سپری شد؛ مردانی که هنوز سر کارِ خویش مانده بودند سر تلمبه جان می کندند، با چَکاچاکی غم افزا که در فواصل زمانی آن شَبِ دلگیر در همه کشتی می خَنید.  

  "با برآمدن آفتاب ناخدا به جلوی کشتی رفت و با کوبیدن بر عرشه زندانیان را به کار فراخواند؛ اما با فریاد نَپَذیرُفتند.  آب برایشان پائین فرستادند و در پی آن مُشتی چند خشکه فطیر  پرتاب کردند و ناخدا بار دگر در برویشان قفل کرده کلید در جیب به عرشه خویش بازگشت.  به مدت سه روز و هر روز دوبار این عمل تکرار شد؛ اما در چهارمین بامداد، حین ایراد دعوت به کارِ معتاد صدای آشفته مجادله و درگیری دنبال آن شنیده شد و ناگاه چهار تن با اعلام آمادگی بازگشت به کار از پیش خانه بیرون زدند.  گرمی و رطوبتِ هوای مُتِعَفِّن و خوراکی که بسیار گرسنه شان می داشت، احتمالا همراه با نوعی ترس از کیفر نَهایی ناچارشان کرده بود صلاح در تسلیم بینند.  ناخدا که از این امر دِل قَوی شده بود خواسته خود از دیگران را تِکرار کرد، اما استیلکیلت به فریاد و با اشاره ای مَهیب گفت وِرّاجی گذارده آنجا رَوَد که درخور اوست.  در پنجمین بامداد سه شورشی دیگر خود را از نومید دَستانِ زیر عرشه که در پی مهارشان بودند رهانده به هوای آزاد جَهیدند.  تنها سه تن بجای ماندند.   

  ناخدا به طعنه ای سنگدلانه گفت، "حال، برگشت سر تلمبه ها بهتر نیست؟"

  استیلکیلت فریاد زد، "دوباره دَر برویمان بَند، ممکنه؟"

  ناخدا گفت، "بله حتما، و کلید تِقّی کرد."

  آقایان، اینجا بود که استیلکلت خشمگین از خیانت هفت تن از رفقای پیشین خویش و زخم زبان تَمَسخُر آمیزی که بارَش شده بود و دیوانه از مدفون شدگی طولانی در درجائی به سیاهی رودگانی های یأس، به دو کانالی که هَنوز بظاهر همفکرش بودند پیشنهاد کرد در نوبت بعدی بخط شدن نگهبانان از سوراخ بیرون جهیده و مجهز به تیز کاردهای پیه خوردکنی خود (ابزار طویل سنگین هلالی دوسر دسته) بدون نظم و ترتیب از دیرک سینه گاه تا نرده پاشنه کشتی بدوند، شاید با هر مقدار شِرارت زاده از جان گذشتگی که ممکن باشد، کشتی رُبایَند.  چرا که خود او، با، یا بدون آنها، چنین خواهد کرد و آن، آخرین شبی است که در آن لانه گُذَرانَد.  اما آن دو تن هیچ مخالفتی با این نقشه نکرده سوگند خوردند آماده انجام آن یا هر اقدام دیوانه وار دیگر، جز تسلیم اند.  گذشته از این هریک از آن دو پای می فشرد وقتی فرصت حمله رسد نخستین کسی باشد که به عرشه می رود.  اما رهبرشان به تُندی واسَرَنگیده آن اولویت بَهرِ خود نگاه داشت؛ به ویژه از آن رو که هیچ یک از آن دو رفیق در آن مورد تن به گذشت بخاطر دیگری نمی داد و نمی شد هردو با هم اولین باشند زیرا هربار تنها یک نفر می توانست از نردبان بالا رود.  اینجا بود که باید حُقِه آن دو نابکار برملا می شد.

  "بنظر می رسید با شنیدن نقشه نابخردانه رهبر بناگاه در نَهاد هریک از آن دو جداگانه برق فکر نارویی مشابه رَخشید، بدین صورت که: مُقَدَّمِ خارج شوندگان باشد، بلکه با این که در شمار آخرین افراد از گروه ده نفری است که تسلیم می شود، دست کم در میان آن سه تن پایانی، نخستین فرد باشد و بخاطر این عمل بهره مندی از هرگونه احتمال ناچیز عفو را تضمین کند.  اما وقتی استلکیلت عزم خود به رهبریشان تا پایان را بیان کرد در نتیجه نوعی فعل و انفعال ظریف نابکاری ناروهای های پیشتر مکنون خویش به هم آمیختند و وقتی رهبرشان پینکی رفت دهان گشوده در سه جمله راز درون به هم گفتند؛ نیم شبان خواب برده را بسته و ریسمان به دهان زده فریادِ ناخدا، ناخدا برآوردند. 

  "ناخدا که تصور وقوع جنایت کرده در تاریکی پی استشمامِ بوی خون بود، همراه همه نایبان و زوبین اندازان مسلحانه به سینه گاه شتافتند.  ظَرف چند دقیقه دریچه باز شد و سردسته دست و پا بسته که هنوز تقلا می کرد بدست سُست پِیمان یاران خویش که بَرفور مدعی گرفتن مردی شدند که کاملا مستعد جنایت بود، به بالا و هوای آزاد رانده شد.  اما همه را پالهنگ به گردن چون لاشه احشام در طول عرشه کشیده چون سه نیم شَقّه کنار هم به تیر بادبان دکل کوتاه عقب کشتی کشیده و تا صبح همانجا آویزان گذاردند.  ناخدا در حالی که برابرشان پس و پیش می رفت فریا زد "لعنت بر شما، لاشخورها هم شما سفلگان لَمس نکنند.

  "با برآمدن آفتاب همه خدمه را احضار کرد و با جدا کردن شورشیان از کسانی که هیچ نقشی در تَمَرُّد نداشتند گروه اول را گفت مصمم بوده جملگی را حسابی شَلّاق زند-فکر کرده بود با در نظر گرفتن همه جوانب این کار را خواهد کرد-باید می کرد- عدالت چنین می طَلَبید؛ اما فِعلا، با توجه به تسلیم به موقع اجازه می دهد مجازات نشوند و بر همین اساس به زبان عامیانه دستور اجرا داد.

  " خطاب به سه مرد بسته به تیر بادبان گفت اما شما، شما مُردار ناکسان را قیمه قیمه دیگ های پیه جوش کنم؛" و، طنابی برگرفته با تمام توان آنقدر به پشت دو خیانتکار زد تا بی فغان، سر های بی جان، بدانسان که دو دزد مصلوب همراه عیسی ترسیم شده اند، به پهلو اوفتاد.

  سرآخر فریاد زد، مُچَم از زدن شما پیچ خورده؛ "اما هنوز طناب کافی که از کار نیفتد برای تو خروس جنگی کامِل هست.  آن دهان بند از دهانش برگیرید تا ببینم چه حرفی دارد.  

  "شورشی خسته یک لحظه لرزان حرکتی به فَکِّ گرفته خود داد و در پی آن، سرِ خود به درد بَرگَردانده با نوعی فَحیح گفت؛ حرف من این است-خوب توجه کنید-گر تازیانه ام زنید می کُشَمِتان!"

  "که اینطور، پس ببین چقدر ترسیدم"-ناخدا طناب را برای زدن پَس کشید.

  دریاچه ای به فَحیح-"بهتر است نزنی."

   "اما باید بزنم"- و طناب بار دیگر برای ضربه پَس کشیده شد. 

  اینجا بود که استیلکیلت به فَحیح چیزی نامسموع گفت ک جز ناخدا کس نشنید، چیزی که باعث شد در میان شگفتی همه خدمه عقب پریده، دو سه بار شِتابان عرشه پیموده ناگاه طناب خود انداخته گوید، این کار نکنم-رهایش کنید-بندها بریده پائینش آرید: می شنوید؟"

  اما در حالی که وردستان نایبان به اجرای این فرمان می شتافتند، زَرد مردی با سرِ تنزیب پیچ-رادنی، نایب اول ناخدا-جِلو گِرِفت.  او که از مُشت خوردن تاکنون در خوابگاه خود زیر عرشه اُفتاده بود، آن بامداد، با شنیدن هیاهوی روی عرشه، بالا مَخیده و کل صحنه را تا اینجا دیده بود.  حالَت دهانش چنان بود که به سختی حرف می زد؛ اما به لُنده چیزی در باره اشتیاق و توانائی خود به انجام آنچه ناخدا جرأتش نکرده بود گفت و قاپیده طناب نزد خَصمِ کفتر بندِ خویش شد. 

  دریاچه ای به فَحیح گفت، "بُزدِلی"

  "هستم، اما نوش کن."  نایب در شَرَفِ زدن بود که فَحیحی دیگر دستِ بالا برده ایست کرد.  دِرَنگی و در پی، علی رغم نوعِ تهدید استیلکیلت، بی مُماطَلَة گفته خود عملی کرد.  سپس با گشودن بندها سه مرد را پائین آورده همه پِیِ کار رفتند و آهنین تلمبه ها بدست مَلَوانان عبوس، همچون گذشته، به چَکاچاک غم افزا فُتادند.

  آنروز، درست پس از تاریک شدن هوا، وقتی پست تحویل و نگهبان برای راحت باش زیر عرشه رفت در سینه گاه کشتی هیاهو شد و دو خیانتکار لرزان بالا دویده به کابین ناخدا درآویخته گفتند جرأت نمی کنند هم نشین خدمه شَوَند.  تمنا، و سیلی و لگد دورشان نمی کرد و از همینرو، به تمنای خودشان برای نجات در انبار زیر خط شاهین عقب کشتی جای گرفتند.  با این حال هیچ نشانه ای از شورش مجدد در میان بقیه پدیدار نشد.  بر عکس، بنظر می رسید عمدتا به تحریک استیلکیلت عزم کرده اند کامل ترین آرامش را حفظ کرده تا پایان اطاعت تمامی فرامین کرده با رسیدن کشتی به بندر گروهی بِتَرکَش گویند.  اما برای تضمین سریع ترین پایانِ سفر جملگی در یک مورد دیگر هم همداستان شدند-این که در صورت یافتنِ وال فَریاد نکنند.  زیرا تان-هو باوجود نشتی، و همه مخاطرات دیگر هنوز هم دیده بان سر دکل داشت و ناخدایش، هم اکنون نیز همچون نخستین روز رسیدن کشتی به میدانِ گَشت، مشتاق آب انداختن قارِب ها بود و رادنی نایب نیز به همین اندازه آماده بود با آن دهان تنزیب پیچ قارِب را جایگزین بستر کرده بکوشد فک حیات وال بَندَد.  

  "اما گرچه دریاچه ای دریانوردان را واداشته بود پذیرای این صنف فَرمانبُرداری در  رفتار خود شوند برنامه خویش در مورد انتقام شخصیِ بموقع از گزنده ی بطن قلبش را(دست کم تا اِنتفاء کل مسئله) نِگاه داشته بود.  استیلکیلت در پاس رادنی نایب اول بود؛ و توگوئی آن واله مرد می کوشید بیش از نیمی از راهِ نِیل فنای خویش پیماید، پس از آن صحنه تیر بادبان، خَلاف اندرز صریح ناخدای خویش، اصرار کرد ریاست پاس شب خویش از سر گیرد.  استیلکیلت بر این مبنا و دو وَضعیَت دیگر نقشه انتقام گام به گام خود را تنظیم کرد.  

  "رادنی رَسم داشت در طول شب به شیوه ای نادریانوردانه روی دیواره          عرشه ناخدا نشسته بازوی خود به لبه قاربی که آنجا، کمی بالاتر از پهلوی کشتی افراخته بود تکیه دهد.  واضح بود که گاه در این حالت پینکی می رود.  بین قارب و کشتی فضای خالی بزرگی بود و دریا در زیر.  استیلکیلت زمان خویش در نظر گرفت و دریافت که نوبت بعدی او سر سکان حدود دو بامدادِ سومِ روز بعد از نارو فرا رَسَد.  فواصل فراغت میان نگهبانی در زیر عرشه را با دقت بکار بافت چیزی می زد.  

  یک هَمناوی پرسید، چه سازی؟

  چه فکر می کنی؟ به چه مانَد؟

  چون بندی برای تَمچه ات، هرچند غریب بنظرم می رسد.  

  دریاچه ای آنرا به طول بازو برابر خود گرفته گفت، بله قدری عجیب و غریب ولی بنظرم کار آید.  همناوی، ریسمان کافی ندارم،-هیچ داری؟

  "اما در عرشه ناخدا هیچ نبود.

  "پس باید از راد پیر گیرم" و خاست تا عقب کشتی رود.

  ملوانی گفت"منظورت این نیست که برای درخواست نزد او روی؟"  

  "چرا نه؟  همناوی، فکر می کُنی لطفی که در نهایت کمکی به خود اوست به من نکند؟" و با رفتن نزد نایب آرام بدو نگریسته درخواست مقداری ریسمان بهر اصلاح نَنوی خویش کرد.  ریسمان به او داده شد-نه ریسمان و نه بند دوباره دیده نشد؛ اما شب بعد وقتی دریاچه ای داشت نیم تنه ملاحی خود را تا می کرد تا بالش ننوی خود کند بخشی از آهنین گوئی بدقت تور پیچی شده از جیبش بیرون غلطید.  بیست و چهار ساعت بعد، نوبت او سر سکان ساکت-نزدیک مردی که اغلب بالای قبر همیشه کنده و آمده پذیرش دریانورد، پینکی می رفت-آن ساعت مهلک فرا می رسید؛ و در روح از پیش مُقَدَّرِ استیلکیلت نایب پیشاپیش نَعشی خشک و سرد پَهن بر زمین با پیشانی خُرد شده بود.   

  "اما، آقایان، احمقی این قاتل بعد از این را از خونین عَمَلی که اندیشیده بود رَهانید.  با این حال بی مُنتَقِم شدن استیلکیلت انتقام بی کم و کاست گرفته شد.  چرا که بنظر رسید خود آسمان  توسط نوعی تَقدیرِ مرموز مداخله کرد تا آن کار لعن آفرین را که می توانست بدست استیلکیلت به انجام رسیده باشد در دستان خود گیرد.  

  "بامداد دوم روز، دقیقا در فاصله سپیده دم و برآمدن آفتاب، هنگام شستشوی عرشه حین آبکشی از روی رَف مهاربند دکل اصلی  تِنِریفی بناگاه فریاد زد، "آنجا مَراغه  زَنَد، مَراغه زَنَد، خدایا چه والی!  این موبی دیک بود.

  "دون سباستین بانگ زد، موبی دیک!؛ جناب دریانورد بحق سن دومینیک! وال ها هم نام تعمیدی دارند؟  کِرا موبی دیک خوانید؟"

  "دیوی بس سفید و مُهلِک، نامی و نامیرا، دون؛-اما نَقلَش بس دراز.

  همه اسپانیولی های جوان ازدحام کرده فریاد برآوردند، چرا! چرا!

  نه دون ها، دون ها- نه! نه! حالا نتوانم واگویَم.  آقایان بگذارید بیشتر هوا خورَم.

  دون پدرو فریاد زد چیچا! چیچا آرید! گویا قوی دوستمان ضعف دارد.  جام خالیش پُر کنید.

  "نیازی نیست، آقایان، دَمی و ادامه.- باری، آقایان، مرد تِنِریفی با دیدن بَس ناگهانی بَرفگون وال در پنجاه قدمی کشتی، در هیجانِ آن لحظه-پِیمانِ خدمه فراموش کرده - غریزی و نابخود فریاد دیدن دیو سر داد، در حالی که سه گِرِفتِه دیده بان سر دکل از چند لحظ پیش دیده بودندش.  غُلغُله ای بپا شد.  از ناخدا گرفته تا نایبان و زوبین اندازان، بی واهمه از شایعات ترسناک، سراپا اشتیاق صید چنان نامی ماهیِ ثَمین، فریاد وال زال!- وال زال! سر داده بودند؛ در حالی که سِتیهَندِه خدمه ناسزاگویان چپ چپ نگاه می کردند، مَخوف زیبائیِ آن توده عظیم شیری، روشن از رخشان خورشید افقی تاب، چون عین الشمسی  زنده در نیلگون دریای صبحگاهی می رفت و می رَخشید.  آقایان تقدیری غریب بر تمامی سِیر این رویدادها حاکم است، بدانسان که گوئی بِراستی پیش از کشیدن نقشه خودِ جهان بدقت طراحی شده.  شورشی پاروزن دماغه قاربِ نایب بود و وظیفه داشت هنگام نشستن زوبین بر بدن وال کنار او نشسته حین ایستادنِ رادنیِ نیزه به دست در دماغه، به فرمان او ریسمان دهد یا کِشَد.  از این گذشته وقتی چهار قارب به آب انداخته می شد آنِ نایب پیشاپیش بود و هیچ کس هنگام پارو زدن شدید تر از استیلکیلت نَعره سُرور سر نمی داد.  پس از پاروزنی شدید زوبینِ زوبین اندازشان به بدن وال قلاب شد و رادنی نیزه به دست به دماغه قارِب جَهید.  به نظر می رسد همیشه در قارب شرزه مردی بود و اینک فریاد آن دهان تنزیب پیچ این که فراز پشت وال رسانده شود. پاروزن دماغه اش بی مخالفت از میان کف کورکننده ای که دو سفیدی به هم می آمیخت بالا و بالا تَرَش کشید؛ تا اینکه ناگهان قارب به برآمدگی فرورفته در آب خورده واژگون شد و ایستاده نایب بیرون فِکَند.   در آن دَم، وقتی نایب روی لغزنده پشت وال افتاد، قارب راست و با خیزش آب کنار زده شد و همزمان نایب از پهلوی دیگر وال به دریا پرت شد.  از میان رَشَحات امواج بیرون زد و یک دم به ابهام از میان آن حِجاب دیده شد که به شدت ِپیِ دور کردن خویش از چشم موبی دیک است.  اما وال با ایجاد گِردابی ناگهانی بسرعت دوری زده شناگر میان آرواره ها گرفته سرِ خود بالا برده دوباره با سر فرو رفت.

  "در این بین مرد دریاچه ای که با اولین ضربه به کَفِ قارب طناب وال شُل کرده بود تا عقب گرداب اُفتَد در نِظاره ای آرام به افکار خود می اندیشید.  اما مَهیب کِشِشِ ناگهانی قارب به پائین کاردَش به طناب رساند.  طناب برید و وال رها شد.  اما موبی دیک قدری دور تر دوباره بالا آمد با تکه های سُرخ پیراهنِ پشمینه رادنی گیر کرده میان دندان هائی که نیستِش کرده بود.  هر چهار قارب دوباره وال را پِی کردند اما از آنان گُریخت و سراَنجام یِکسره ناپَدید شد.  

"تان-هو بموقع به بندر خود رسید-جائی پَرت و وحشی- که هیچ مَخلوق مُتِمَدِّنی در آن نمی زیست.  آنجا بود که همه مَلَوانان سینه گاه کشتی، جُز پنج شش نفر بعمد از کشتی گُریخته میان نخل ها شدند و سراَنجام معلوم شد پاهی بزرگی از وحشیان ربوده راهی ناوپناهی دیگر شده اند.

 "از آنجا که شمار ناویان کشتی به تنی چند تَقلیل یافته بود ناخدا از جَزایریان خواست در کار شاق بالا کشیدن کشتی از آب برای سَدِّ نشت کمک کنند.  اما این گروه کوچک سفید بخاطر ضرورت نظارت دقیق و دائمی بر خطیر متحدان خویش در شب و در روز، و در نتیجه کار سخت، چنان ضَعیف شده بودند که هنگام آمادگی مجدد کشتی برای سفر دریایی ناخدا جرأت نکرد با این وضع و حال آنان و چنان سنگین سفینه، ادامه سفر دهد.  پس از رایزنی با نایبان خود تا حد امکان دور از ساحل لنگر انداخته دو توپ دماغه کشتی پُر و هویدا و تفنگ ها در عرشه نرده دار عقب  چاتمه کرده به جزایریان هشدار داد خَطَرِ نزدیک شدن به کشتی نکنند؛ جاشویی برداشته با بهترین قارب وال شکار کشتی راهی شده پیشاپیش باد یکراست سوی تاهیتی در فاصله پانصد مایلی راند تا تدارک تقویت خدمه خود بیند.  

  "روز چهارم سفر قاربی بزرگ از دور دیده شد که بنظر می رسید کنارِ پَست جزیره ای مرجانی توقف کرده.  ناخدا دور شد اما سَفینه وحشیان به سرعت به او رسید؛ و خیلی زود استیلکیلت فریاد زد متوقف یا غرق شَوَد.  ناخدا پیشتاب کشید. دریاچه ای، دو پا بر دماغه های قارب های جنگی متصل به هم خنده ای به تمسخر تحویل داد، با این تأکید که حتی اگر صدای آزاد کردن ضامنِ پیشتاب آید او را میان کف و حباب ها دفن خواهد کرد.  

  ناخدا بانگ زد، "از من چه خواهی"

  استیلکیلت پرسید، "عازم کجائی و چرا؟؛ "دروغ هم نگو."

  "تاهیتی، تا ملوان بگیرم"

  "بسیار خوب، بگذار دمی به قاربت آیم- در صلح و صفا."

  با این گفته از پاهی پریده شناکنان به قارب رسیده از لبه بالا رفته رودرروی ناخدا ایستاد.

  "قربان، دست ها چلیپا کرده، سر را عقب برید.  حال آنچه گویم تکرار کنید.  سوگند می خورم به محض تَرکِ استیلکیلت با این قارب در آن جزیر کرانه گیرم و شش روز همانجا بمانم و وَرنَه بَرقَم زند! 

  دریاچه ای به خنده گفت، "شاگردِ زِرَنگ."  با گفتن "آدیوس، سینیور!" به دریا پریده سوی رفقای خود شنا کرد.

  "استیلکیلت قارب را تا زمانی که کاملا به ساحل کشیده و روی ریشه های درختان کاکائو متوقف شد پایید و سپس پی سفر گرفت و به موقع به مقصد خود، تاهیتی، رسید.  در آنجا بَخت یارَش شد، دوکشتی در پی عزیمت به فرانسه بودند و از مَشیَّت، دقیقا به همان تعداد افراد زیردست او احتیاج داشتند.  سوار شدند و برای همیشه بر ناخدای خود پیشی گرفتند، حتی اگر فکر مجازات قانونی آن ها را بسر داشت.  

  "ده روزی پس از عزیمت کشتی های فرانسوی قارب وال شکار به تاهیتی رسید و ناخدا مجبور شد برخی از اهالی متمدن تر تاهیتی را که تا حدودی به دریا خوگر شده بودند به خدمت گیرد.  با اجیر کردن یک کشتی دو دکله کوچک بومی با آنها به کشتی خود بازگشت و وقتی همه چیز را رضایت بخش دید بار دگر گشت زنی از سر گرفت.

  "آقایان، هیچ کس نمی داند استیلکیلت اینک کجاست اما بیوه رادنی در جزیره نانتوکت هماره به دریائی نِگَرَد که از تسلیم مرده خویش تَن زَنَد؛ هنوز هم مهیب وال زالی را که نابودَش کرد خواب بیند. 

  دون سباستین آرام گفت، "تمام شد؟"

  "بله دون."

  "بنابراین استدعا دارم بگوئید اعتقاد راسخ دارید این قصه شما در مضمون واقعا درست است؟  داستانی بَس شِگَرف است!  آیا آنرا از مَنبَعی مُوَثَّق شنیده اید؟  گر بنظر می رسد تحت فشارتان می گذارم تَحَّمُلَم کنید.

  جمع با علاقه مُفرَط فریاد بر آورد، "همچنین همه ما را جناب دریانورد، زیرا همه ما به درخواست دون سباستین می پیوندیم. 

  آقایان، "آیا در مهمانخانه زرین جِلدی اَناجیل هست؟"

  دون سباستین گفت، "نه ولی هَژیر کشیشی در این نزدیکی شناسم که زودی یکی    

  برایم تَهیّه کند.  اما جوانب کار را در نظر گرفته اید؟  ممکن است کار بیخ پیدا کند."

  "دون، ممکن است لطف کرده شخص کشیش را هم بیاورید؟"

  یکی از مجلسیان دیگری را گفت، گرچه در حال حاضر در لیما محکمه اقدام ایمانی نداریم می ترسم دوست دریانوردمان در خطر تشکیلات اسقف اعظم قرار گیرد.  

  دون سباستیان، "ببخشید که پی تان دویدم؛ اما ممکن است این خواهش را هم داشته باشم که دقت کنید بزرگترین اَناجیل ممکن تَهیّه شود." 

  دون سباستین هنگام بازگشت با شخصی بالا بُلَند و مُوَقَّر، متین و شمرده گفت، "ایشان همان کشیش است که برایتان اَناجیل آورده."

  "بگذارید کلاه از سر گیرم.  حال کشیش مقدس، بیشتر سمت روشنائی آمده کتاب مقدس برابرم گیرید تا دست بر آن گذارم.

  "خدا را به شهادت گرفته و به شِرافَتَم سوگند می خورم که آقایان داستانی که برایتان نقل کردم در اساس و بَخش های مهم حقیقت دارد.  آنرا درست می دانم؛ در این کُره رخ داده؛ درکشتی گام زده ام؛ خدمه را می شناختم؛ پس از مرگ رادنی استیلکیلت را دیده و با او صحبت کرده ام."

   


 









فصل پنَجاه و پنجم

درباره تصاویر اهریمنی وال ها


بزودی تا آن حد که بدون بوم مُیَسَّر است، شکل راستین وال از دریچه چشم وال شِکَرد را، در آن حالت که کُلِّ بدنش پهلوی کشتی وال گیری بسته می شود و می توان واقعا قدم رویَش گذارد، نَقش خواهم کرد.  بنابراین می ارزد که نخست بدان تصاویر خیالی غریب وال توجه کنیم که حتی تا امروز با اطمینان عقیده خشگی نشینان را به چالش می کشند.  وَقتِ آن است که با اثبات نادُرُستی تمام تصاویری که تاکنون از وال ها بدست داده شده عالم و آدم را از اشتباه در این باب بِدَر آریم.   

  بسا که منشأ اولیه تمامی آن اوهام تصویری در کُهَن ترین حَجّاری های هندو، مِصری و یونانی باشد.  زیرا از همان دوران مُبدِع ولی بی پَروا که روی مَرمَرین قاب بندی های تزیینی مَعابِد، پایه های مُجَسَّمِه ها، سِپَرها، نشان های بزرگ، جام ها و سکه ها دُخس  را در فلس های زره صلاح الدین وار، با سری خود پوش چون سن جورج ترسیم کردند، از همان وقت، چیزی از همین صنف بی پروایی، نه تنها در عوامانه ترین تصاویر وال، بلکه در بسیاری بازنمائی های علمی او جاری و ساری بوده است.  

  باری، تردیدی نیست که کُهَن ترین تصویر موجود که به هر طریق شکل وال تداعی کند در نامی بتکده غاری الفانته هند یافت می شود.  بَرَهمَن ها مُدَّعی اند که در حَجّاری های تقریبا بی پایان آن قَدیم فَرخار، تمام حِرَف و پیشه ها، یکایک اِشتِغال های ممکن مردم، قرن ها قبل از حدوث، پیش اِنگاشت شده اند.  پس جای شگفتی نیست که مِثالِ نوعیِ پیشه شریف والگیری ما نیز در آنجا سایه افکن شده باشد.  وال هندویی که بدان اشاره شد در بَخشی مُجَزّا از دیوار آمده که تَجَسُّد ویشنو به صورت لویاتان را نماید که عالمانه اَوِتارِ  ماتسیا نامیده اند.  اما گرچه این حجاری نیم انسان و نیم وال است، و تنها دُم دومی را نماید، همان قسمت کوچک از بدن نیز سراپا خَطاست.  بیشتر به دُمِ باریک آناکوندا ماند تا پَهن کف های دُم شاهوارِ والِ راستین. 

حال  صِرفا سَری به کهن تالارهای نقاشی زده نگاهی به تصویر یکی از بزرگ نقاشان مسیحی از این ماهی اندازید؛  زیرا موفق تر از هندوهای پیش از توفان نوح نیست.  پرده  نجات آندرومدا توسط پرسئوس از هیولای دریا یا وال، کار گیدو رنی.  پرسش این است که گیدو مدل موجودی چنین غریب را از کجا آورده.  هوگارت نیز در پرده خود از همین صحنه با نام فرود پرسئوس هیچ بهتر نیست. عَظیم فَربهی دیوِ هوگارت که روی سطح در تَمَوُّج است کمتر از یک بوصه آب جابجا کُنَد.  نوعی هودَج بر پشت دارد و آماسیده دهان عاج دارش که امواج دَرونَش غلتند تواند که با دروازه خائنان که از راه آبِ رود تیمس به برج لندن رسد، مُشتَبَه شود.  در پی این ها می رسیم به وال های اَوَلیه رابرت سیبالد، پیرِ اسکاتلندی، و وال یونس بدان صورت که در عتیق اناجیل و باسمه های دیرین کتاب های قرائت مقدماتی آمده.  درباره این ها چه توان گفت؟  در مورد وال آن صحاف که چون ساقه تاکی گِردِ تنه نازِل لنگری پیچیده-بدانصورت که در صفحه عنوان و ظَهرِ بسیاری از کتاب های قدیم و جدید زرکوبی شده- توان گفت موجودی است بس زیبا و صرفا افسانه ای که بگمانم تقلید تصاویر مشابه گلدان های کهن است.  گرچه عموما ماهی صحاف را دُخس نامیده اند، با این حال آنرا تلاش نمایش وال می دانم؛ از آنروی که وقتی این نشان برای نخستین بار ایجاد شد قصد چنین نمایشی داشتند.  یک ناشر قَدیم ایتالیایی جائی حدود قرن پانزدهم م. در دوره نوزائی آنرا باب کرد و عَوام در آن روزها و حتی تا دوره نسبتأ اخیر دُخس را گونه ای لویاتان می شمردند.

  در باسمه های نقش و نگار و دیگر تزئینات برخی کهن کتاب ها گَهگاه به استفاده های بس غریب از وال بَر می خورید که در آنها همه انواع فَوَران، فَواره، چشمه آب گرم و سرد، ساراتوگا و بادِن بادِن، حُباب کنان از مغز بی اِنتِهایش خیزد.  در صفحه عنوان نُسخه اصلی ترقیِ دانش، بعضی وال های عجیب یابید.  

  اما بگذارید همه این دست آزمایی های ناشایست ترسیم وال را بِتَرک گفته به آن تصویرهای لویاتانِ دانَندِگانی که مدعی ترسیم خردمندانه و مُبتَنی بر دانش اند نگاهی بیاندازیم.   در مجموعه سفرهای هریسِ پیر، برخی لوحه های وال برگرفته از 

کتاب هلندی سفرنامه ها که در سال 1671م. با عنوان "سفر والگیری به اسپیتزبرگن  در کشتی یونس در ماهی، پیتر پیترسون فریزلندی، ناخدا" منتشر شد، آمده است.  در یکی از آن لوحه ها، وال ها چونان کَلَک های بزرگ الواری میان جزایر یخ نشان داده می شوند، با خرس های سفید  دوان بر زنده پُشتِشان.  در لوحه ای دیگر خَطای مُدهِش نمایش کَف های دُم وال بصورت عَمودی است.  

  از طرف دیگر، رَحلی بزرگی با عنوان "سفر دور دماغه هورن به دریاهای جنوب به قصد توسعه صید نهنگ عنبر" به خامه ناخدا کُلنت نامی که در نیروی دریایی انگلیس مَنصَبِ ناخدایی کشتی داشته در دسترس است.  در این کتاب "طرحی است که ظاهرا تصویر فیزیتِر یا نهنگ عَنبَری را نماید که از روی نهنگی که در اوت 1973 در ساحل مکزیک کُشته و روی عرشه کِشیده شد، با مقیاس ترسیم شده."  شک ندارم ناخدا دستور ترسیم این دَقیق تصویر را برای استفاده ناویان خود داده است.  فقط محض ذکر یک نکته در مورد این تصویر بگذارید بگویم واله چشمی دارد که در صورت اِعمالِ مقیاسِ مُلازِمَش در ترسیم نهنگ عنبری بالغ، اَبعادَ پیش آمده پنجره کمانی پنج قدمی شاه نشین بدان چشم دَهَد.  آه، دلیر ناخدای من چرا در این تصویر یونس را در حال تماشا از پنجره آن چشم نکشیدی!  

  دقیق ترین تألیفات تاریخ طبیعی برای استفاده جوانان و نوباوگان خالی از همین خطای زِشت نیست.  نگاهی بدان اَثَرِ مشهور، تاریخ طبیعتِ جاندارِ گُلداسمیت، بیاندازید.  در نسخه تلخیص شده لندن که در سال 1807 چاپ شده لوحه هایی از "والی" ادعائی و یک "ختو "آمده.  نمی خواهم بی ذوق بنظر آیم، اما این زِشت وال بسیار شبیه مادینه خوکی بریده دست و پاست و در مورد ذوالقرن هم تنها یک وَراَنداز کافی است تا در شگفت شد چگونه می شد چنین اسب-دالی را در قرن نوزدهم بعنوان چیزی اصیل به جمعی شاگرد مدرسه ای هوشمَند اَنداخت.

  سپس، باری دیگر، بِرنار ژِرمن، کُنت دو لاسِپد، طبیعی دان بزرگ، در 1825 والنامه ای عِلمی و رَوِشمَند منتشر کرد با چندین تصویر گونه های مختلف لویاتان.  تمام این تصاویرچنان نادرست است که حتی اسکورزبی، با آن همه تجربه در مورد میستیسیتوس یا وال گرینلندی (یعنی هونهنگ) گفت همتائی برای آن در طبیعت یافت می نشود.

  اما نَقشِ گزاردن آخرین بافه تکمیل این خرمن خطاهای فاحش برای فِردریک کوویه، برادر بارون مشهور نگاه داشته بود.  وی در سال 1836 تاریخ طبیعی حوتیه را منتشر کرد با تصویری از آنچه نهنگ عنبر می خواند.  بهتر است پیش از نشان دادن آن تصویر به کسی از اهالی نانتوکت پیش بینی فرار فوری از آن شهر کرده باشید.  در یک کلام، نهنگ عنبر فردریک کوویه، نه آن، که کدو حلوائی است.  البته ایشان هیچگاه مزیت سفر وال گیری نصیبش نشد(بندرت نصیب چنین مردان شود)، اما کی تواند گفت آن تصویر را از کجا آورده؟  شاید همچون سَلَفِ علمی خویش در همین رشته، دماره، از اشکال واقعا کج و کوله، یعنی از یک نقاشی چینی اقتباس کرده باشد.  وفور فنجان نعلبکی های غریب نشان می دهد جوانان چینی چه منبع پُرتلاش نقاشی با ریزقلم مویند.  

  اما در مورد وال هایِ تابلو نویس ها، آویخته از بالای دُکان روغنی هایِ خیابان ها چه توان گفت؟  عموما وال هائی اند به شکل گُرازِ سفیدِ نِشان اَشرافی ریچارد سوم، با کوهان شتر و بس دَرَّنده، که صبحانه شان فطیرة سه چهار ملاح، یعنی قارب وال گیری پُر از دریانوردان است، با بدن هایی کج و کوله در تقلا میان دریائی از خون و رنگ آبی. 

  با این همه، خطاهای فراوان در نمایش وال خیلی عجیب نیست.  فراموش نشود! بیشتر این طرح ها از روی وال های به خشکی افتاده کشیده شده و همان قدر که تصویر مغروق کَشتیِ شکسته پُشت تواند اُستُوار فَخرِکَشتی نَمایَد، قادر به نمایش صحیح این حیوان باشَکوه اند.  گرچه پیلان تَمام قَد برابر نقاشان بوده اند تاکنون هیچگاه لویاتانِ  زنده تمام و کمال روی آب نیامده تا صورتَش کِشَند.  وال زنده در تمام عظمت و دِلالَت خود تنها در دریا و آب های نادَریاب دیده شود؛ و هنگام شناوری بر آب، هِنگُفت حَجمَش، چونان سنگین رزمناوِ خطِ مقدمِ به آب انداخته، پنهان از دید است، و برای میرا مَردُم، بیرون کشیدن لویاتان از آن آخشیج و افراختن کُلِّ پیکرش در هوا برای حفظ تمامی سُتُرگ برجستگی ها و پستی و بلندی های آن تنه تا اَبَد ناممکن.   و چنانچه از تفاوت بس قابل پیش بینی ریخت نوباوه وال شیرخوار با لویاتان بالِغِ مُثُلِ افلاطونی هم حرفی به میان نیاوریم؛ باز هم، حتی اگر یکی از آن نوباوه وال های شیرخوار روی عرشه کشتی کشیده شود، هیأتی چنان عجیب، شُل و وِل ، متفاوت و مارماهی مانند دارد که حتی خود شیطان هم نتواند صورت دَقیقِ وال را از آن دریابَد.

  با این حال شاید تصور شود می توان از روی عریان استخوان بندی وال به ساحل افتاده اشاراتی دقیق در باره راستین هیأت او استنتاج کرد.  به هیچ روی.  زیرا یکی از ویژگی های مهم لویاتان این است که استخوان بندی چندان خَبَری درباره هیأت کُلّیِ او نَدَهَد.  گرچه اسکلت جِرِمی بِنتهام که جای شَمعدان در کتابخانه یکی از اوصیاء او در معرض تماشاست بدرستی طرحِ آقای پیر فایده گرایِ ستبر ابرو همراه با تمامی دیگر عمده خصایص شخصی جِرِمی را می رساند؛ با این همه از استخوانهای متصل به هم لویاتان هیچ چیز از این دست استنتاج نشود.  درواقع همانطور که هانتر کبیر گوید صرف اسکلت وال همان نسبت را با هیکل حیوان پُر و پیمانِ پوشیده از گوشت و پوست دارد که حشره به پیله ای که با چنان فربهی گِرداگِردش پوشَد.  همانطور که در بخشی از کتاب پیشِ رو به شکلی گذرا نشان خواهیم داد این غِرابَت بوضوح در سر حیوان آشکار است. غرابتی که بویژه در باله جانبی وال که استخوان هایش تقریبأ عین انگشت های دست مَردُم است و صرفا شست ندارد، نشان داده می شود.  باله چهار استخوان انگشتِ عادی: اشاره، میانی، انگشتری و کوچک را دارد.  اما همه این ها چونان دست مردم در پوشش مصنوعی، همواره در پوششی گوشتی جای دارند.  روزی استاب بذله گو گفت "هر چقدر هم خدمتش به ما گهگاه پُرخطر باشد نمی توان بدرستی ادعا کرده هیچگاه بی دستکش کار کرده باشد."

  پس، به همه این دلائل، به هر شکل که توانید به قضیه بنگرید قطعأ بدین نتیجه می رسید که کبیر لویاتان تنها مخلوق جهان است که باید تا پایان نامُصَوَّر ماند.  درست که ممکن است تصویری بمراتب بیش از بقیه به هدف نزدیک شود اما هیچ کدام نتوانند با دَرَجاتی از دقت چشمگیر بر هدف نِشینَد.  از اینرو هیچ راهِ ناسوتی برای پی بردن به این که وال دقیقأ چه شکل است وجود ندارد.  و تنها شیوه که حتی بتوان رأیی تأئید پذیر از هیئت زنده اش استنتاج کرد این است که خود به وال شِکَرد رَوید.   هرچند در اینکار خطر قارب شکستگی و غرق ابدی توسط وال کم نیست.  بدین سبب بنظرم بهتر است در کنجکاوی خود درباره این لویاتان زیاده باریک بین نباشید.  











فصل پنَجاه و ششم

درباره تصاویر کم خطا تر وال ها و تصاویر راستین صحنه های وال شکرد 


اینجا در ارتباط با تصاویر اهریمنی وال ها بشدت وسوسه می شوم وارد بحث داستان های اهریمنی تر وال ها گردم که در برخی کتابهای قدیم و جدید، بویژه پلینی، پِرچِس، هَکلوت، هَریس، کوویه و غیره آمده.  اما از این موضوع در می گذرم.

  تنها از چهار مجموعه طرح منتشر شده از خَطیر نهنگ عنبر با خبرم، کُلنت، هاگینز، فردریک کوویه و بیل. در فصل پیش به کوویه و کُلنت اشاره شد.  آنِ هاگینز بمراتب بهتر از کار آنان است؛ اما کارِ بیل با تفاوت بسیار، بهترین است.  تمام طرح های بیل از این نهنگ خوب است بجز تصویر میانی از سه تصویر وال در حالات گوناگون، همان که در مقدمه فصل دوم کتابش آورده.  گرچه بی گمان تصویر سرلوحه کتابش با عنوان قارب  ها در حمله به عنبرنهنگان، تحریک ارتیاب مودبانه برخی پیشکاران را در نظر داشته، در تأثیر کلی به شکلی پسندیده درست و واقعی است.  برخی طرح های نهنگ عنبر در کتاب جان راس براون در شکل بس درست  و در باسمه زَبون است.  هر چند کاستی از او نیست.

  بهترین طرح های هو نهنگ کار اسکورزبی است اما در مقیاسی چنان کوچک که تأثیر مطلوب را نمی رسانند.  او تنها یک تصویر از صحنه های وال گیری دارد و این نقیصه اسباب تأسف است، زیرا تنها با این گونه تصاویر است که می توانید به تصوری اصیل از وال زنده بدان صورت که بچشم زنده صیادان آید برسید. 

  اما، روی هم رفته، دو باسمه بزرگ فرانسوی که بخوبی از روی  نقاشی های  گارنری نامی ساخته شده با همه خطاها در نمایش برخی جزئیات، با فاصله فراوان، فاخرترین نمایش وال و صحنه های وال شکرد است که جائی توان یافت.  این دو باسمه بترتیب حمله به عنبر وال و شال را نماید.  باسمه نخست والا عنبر والی را در نهایتِ عظمت قدرت نقش کرده، که از اعماقِ دریابار درست زیر قارب بالا آمده و شکسته تخته پاره های ترسناکش را بر پشت خود به هوا پرتاب کرده.  دماغه قارب تا اندازه ای سالم است و در توازن روی مازه هیولا؛ و برآن دماغه، در آن تک لَمحه تقدیر ناپذیر، پاروزنی بینید نیم پوشیده در جوشان فواره شرزه وال، گوئی در جَهِش از لبه پرتگاهی.  عَرضِ کارِ کُل ماجرا بغایَت خوب و حقیقی است.  طشت طناب نیم تهی بر دریای سفید شده شناور است؛ با چوب های پراکنده زوبین ها اُریب دَروا شده در آن؛ کَلِّه های خدمهِ شناور پراکنده نزدیک وال با قیافه های متفاوت از وحشت، در حالی که خود کشتی در سیه دریای طوفانی در فاصله از این صحنه در تقلاست.  از خطای خطیر در جزئیات کالبد شناختی این وال بگذرید، زیرا حتی با نهایت تلاش نیز اثری بدین خوبی ترسیم نتانم.

  در باسمه دوم، قارب در کار تَقَرُّب به مُحاذاتِ صَدَف پوش پَهلویِ کَلان هو نهنگی گریزان است که سیاه تنه علف پوش خود را چون ریزش سنگ از خزه پوش صخره های پاتاگونی پیش رانَد.  فواره هایش قائم، کامِل و سیاه چون دوده است؛ طوری که از دود وافِر دودکش به این فکر اوفتید که قطعا در کلان اندرونه زیرآب شاهانه شامی پزند.  مرغان دریائی به خُرد خرچنگ ها، صدف ماهییان و دیگر آب نبات های دریائی و ماکارونی که برخی مواقع هو نهنگ بر  مَرگبار پشت خویش حمل می کند نوک می زنند.  و در این بین  لویاتانِ لَب کُلفُت در دریابار شِتافته انبوهی از سفید کفِ متلاطم در پی گُذارده باعث می شود سبک قارب چون قاربی گرفتارِ جَوارِ چرخ پرهِ کشتی بخار اقیانوسی، در بلند امواج به لرزه درآید.  نتیجه اینکه پیش مَنظَرِ پرده همه غوغایِ خَشم است؛ اما در وَرا با ستودنی تضاد هنری،  بیجان سطح زُجاجی دریای آرام، اُفتاده شِراع های نَرمِ کَشتیِ بی توان، و توده ساکن والی بی جان؛ دژی تسخیر شده، با پرچم تَسخیر که کاهلانه از آکِجِ فروکرده در مِنخَرِ وال آویزان است، دیده می شود.

  ندانم گارنری نقاش که بوده یا هست.  اما به جان خودم سوگند یا عملا با موضوع نقاشی خود آشنایی یافته یا کاردیده وال شِکَردی شِگَرف آموزِشَش داده.  فرانسوی ها مَرد عرِض کار در نقاشی اند.  بروید تمام نقاشی های اروپائی را بدقت بنگرید؛ کجا جُز تالار پیروزیِ وِرسای چنین غوغای زنده و مُتِنَفِس بر بوم یابید، جایی که بیننده بدون هر ترتیب در میان نبردهای بزرگ و پی در پی فرانسه شِتابَد، آنجا که هر شمشیرچون برق شَفَقِ قُطبی دیده شود و مُسَلَّح شاهان و امپراطوران چون تاخت قنطورِس های تاجدار بسرعت از برابرتان گذرند.  این تابلوهای نبرد دریایی گارنری برای جایگاهی در آن تالار یکسره ناشایا نیست.  

  بنظر می رسد استعداد ذاتی فرانسویان در ضَبط زیبائی،  بویژه در نقاشی ها و  باسمه هایی که از صحنه های وال شِکَرد خود دارند، مَشهود است.  با این که فرانسویان یک دهم انگلیسیان و کمتر از یک هزارم تجربه شکار وال آمریکائیان را دارند طرح هائی قادر به اِنتِقال روح واقعی وال شکرد را ارزانی این دو کشور کرده اند.  بنظر می رسد بیشتر رَسّامان انگلیسی و امریکایی وال دربست قانع به نمایش طرحی بی فکر و احساس از چیزهائی چون تُهی نیمرخ وال بوده اند؛ امری که از لحاظ زیبائی اثر تقریبا مرادف ترسیم نمای هرمی است.   حتی اسکورزبی که بحق شهرت صیاد  شال یافته، پس از ارائه خشک طرح تمام قد وال گرینلندی و سه چهار مینیاتور ظریف ختو و گراز ماهی ما را به تماشای مجموعه هائی از باسمه های قلاب قایق، ساطور، چِنگَک مهمان می کند؛ و نود و شش روگرفت بلورهای بزرگنمائی شده برف شمالگان را با دقت میکرُسکُپ لِیوِنهوک در معرض دید عالم و آدمی که از سرما می لرزند می گذارد.  پِی تخفیف این مسافر مُمتاز نیستم (بعنوان یک کهنه کار تَکریمَش می کنم)، اما در مسأله ای چنین مهم نیاوردن استشهاد به قید سوگندِ یکایک بلورهای برف به مَحضَرِ دادرسِ دادگاهِ بخش گرینلند قطعا غَفلَت بشمار می رود.

 علاوه بر باسمه های فاخر گارنری دو باسمه دیگر فرانسوی، اثر کسی که خود را اچ. دوراند می نامد، داریم که شایان ذِکر اند.  یکی از آنها، با اینکه دقیقا مناسب مَنظور فِعلی ما نیست، سِزاوارِ یادکرد است.  صحنه، ظهری است ساکن میان جزایر اقیانوس آرام؛ کشتی وال شکرد فرانسوی لنگر انداخته در آرامش نزدیک ساحل، در حال کشیدن کاهِلانه آب به عرشه؛ رَها بادبان های کشتی با بُلَند برگ های نخل در پس زمینه، هر دو مُتِدَلّی در هوای بی نسیم.  تأثیرِ عرض کار، وقتی در ارتباط با نمایش وال شِکردان پُر دِل در یکی از معدود مناظر استراحتشان در شرق دیده شود، عالی است.  باسمه دیگر، قِصِّه ای یکسره دیگَر است؛ کشتی ای در میان دریا، درست در دل زندگی لویاتانی، با هونهنگی در کنار، دماغه رو به باد کرده؛ و(گَرمِ بُرِش پیه) چنان خود را به هیولا چسبانده که گوئی باراَندازی است؛ و قاربی، در تلاش خروج شتابان از این صحنه عمل، در شُرُف تعقیب وال هایی در دوردست.  زوبین ها و نیزه ها برای استفاده در جای خود قرار گرفته؛ سه پارو زن صرفأ گرم نشاندن دکل در سوراخ اند، در حالی که قارب کوچک در نتیجه خیزش ناگهانی موج چونان اسبی که روی دو پا بلند شود نیم افراخته بر آب است.  از کشتی همانند دود فراز روستای آهنگران، دود عذاب های جوشاندن وال بلند است؛ در حالی که بنظر می رسد بر آمدن ابر سیاه همراه با پیش درآمد زوبعه و باران در جهت حرکت باد، تلاش دریانوردان برانگیخته را تسریع می کند.



















فصل پنَجاه و هفتم

درباره وال در نقاشی؛ در دندان، در چوب؛ در آهن-وَرَق؛ در سنگ؛ در کوهها؛ در ستاره ها  


  احتمالأ در سرازیر شدن از فراز تپه برج لندن سوی ِلنگرگاه های شهر، گدا (یا به گفته دریانوردان کِجِری) را دیده اید که نَقش لوحی، عرضِ کارِ صحنه دلخراشِ از دست دادن پایش، برابر خود گرفته.  در این پرده سه وال و سه قارب دیده می شود و یکی از قوارِب که از قرار باید حاوی پای قطع شده در کُلِّ تمامیتِ اولیه آن باشد) با آرواره های والی که ازهمه جلوتر است، جویده می شود. مرا گفته اند که آن مرد این دهساله بارها تصویر را بالا برده و آن بریده پا را به عالمیان ناباوَر نشان داده.  اما اکنون زمان اِحقاق او فرا رسیده.  به هر حال، سه والِ تصویر او به همان خوبی وال هائی است که در واپینگ چاپ شده؛ و بریده پایش باندازه هر پای بریده که در پاک تراشی های غرب یابید، مُسَلَّم.  اما این مسکین والگیر با این که همیشه بر آن بریده پا ایستاده هرگز نطق مُکَرَّر نکند؛ بلکه با چشمانی محزون  در تأسف و تفکر در قطع پای خویش می ایستد. 

  علاوه بر سراسر اقیانوسِ آرام، در نانتوکت، نیوبِدفورد و سَگ هاربِر، به طرح هائی سرزنده از وال و صحنه های وال شکرد بر می خورید که خود وای شکردان روی دندان عنبر نهنگ، یا زِوارِ کُرسِتِ بانوان که از استخوان  شال سازند، و دیگر اَقلامِ مشابه عاج تراشی ؛ نامی که صیادان نهنگ به پر شمار ابداعات استادانه کوچکِ پُر نقش و نِگاری که در اوقات فراغت خود در دریا، دراین ماده سخت نقر می کُنَند، داده اند.  برخی وال شکردان طَبله هائی دارند با ابزارهائی شبیه وسائل دندان سازی که مخصوص عاج تراشی ساخته شده اند.  اما، بیشترشان تنها با چاقوی خود زَحمَت می کشند و با آن ابزار تقریبا همه کاره جاشوان، با تخیل دریانوردانه،  هرچه خشنودتان کند سازند.   

  دِراز دوری از تمدن و مسیحیت ناگزیر مردم را به همان شرایط که خداوند قرار داد، یعنی توحش بَرگَردانَد.  وال شکردِ راستین همانقدر وحشی است که مَردُمِ ایروکوا.  خود من وحشی ام و جز با شاه آدمخواران با کسی بیعتی نداشته هَردَم آماده شوریدن بر او هم هستم.

  باید توجه داشت یکی از خصائصِ غریبِ وحشی در اوقات شخصی خود شگرف شکیبایی در کوشایی است.  کهن گُرز جنگی یا زوبین-پاروی هاوائی ، در کثرت و پیچیدگی کنده کاری های خود به همان اندازه بُزُرگ قاموسِ لاتین، یادبود مَردُم پشتکار است.  زیرا آن ریز آرایشِ اِعجازیِ تور-کاریِ چوبی صرفا با خُرده صدف های دریا یا دندان کوسه، حاصلِ سال ها مُمارِسَت است.

  آنچه در مورد وحشی هاوائی گفتیم در مورد سفید ملاح وحشی هم صادق است.  با همان تحمل شگرف ، و با همان تک دندان کوسه، تیغه مسکین چاقویِ خویش، قطعه مجسمه ای از استخوان تَراشَدِتان که گرچه چیره دستی سپر آن وحشی یونانی، آشیل؛ و آکندگی از روح و تَفَکّر اَنگیزی گوتیک باسمه های آن پیر وحشی فاخرِ آلمانی، آلبرشت دورِر را ندارد، اما در هزارتویی طرح به اندازه آنها در هم فشرده است.   

  وال های چوبین،  یا والهایی که صورتشان را با نقر لوح های سیاه چوب جنگی  خاص دریای جنوب در آورده اند اغلب در سینه گاه کشتی های وال شکرد امریکائی دیده می شود.  برخی از آنها را بسیار با دقت ساخته اند.  

  در برخی کهن خانه هایِ روستائیِ شیروانی بام وال های برنجی بینید آویخته به دُم از کوبه درِ سمت جاده.  آنجا که دربان خواب آلود باشد وال کله سندانی  برای این منظور بهترین است.  اما نادِرَند کوبه های وال شکلی که بعنوان طبع آزمایی دقیق چشمگیر باشند.  فراز مِنارهای مخروطی برخی کلیساهای سبک قدیم وال هایی از ورق آهن بینید که بعنوان خروس باد نما نصب شده اند؛ اما در چنان رَفعَت و همراه با چنان علامت "دست مزنید" که با هر  نیت و منظور نتوان آنقدر نزدیک شد که وارسی تعین ارزششان ممکن شود. 

  در بخش های استخوانی دنده ای زمین، جائی که توده های سنگ در دسته هایی شگرف پای رَفیع صخره های شکسته در مَرغزار پراکنده شده اند، اغلب نمونه سنگواره صورت لویاتان بینید که بخشی از آن درعلف هایی فرورفته که در روزهای بادی بصورت کوهه سبز امواج بدانها کوبند.  

  از این گذشته، رهپوی سرزمین های کوهستانی که پیوسته محاط در حلقه ارتفاعات پیرامون است؛ اینجا و آنجا از برخی خجسته مَنظَر گاهها گُذَرا نگاه هایی به صورت والهای متمایز شده در امتداد مواج لبه های کوهها اندازد.  اما برای دین چنین مناظری باید وال شکردی تمام و کمال باشید؛ و نه تنها این، چنانچه میل دوباره دیدن چنین منظره ای دارید، باید حتما مُلتقای طول و عرض جغرافیایی مَنظَر گاه اولیه را یاد داشت کنید؛ وَرنَه مشاهده چنین مناظر در تپه ها چنان الله بختی است که بازیابی محل دقیق مَنظَر گاه پیشین مستلزم دشوار کشف مجدد آن است؛ مثل جزایر سلیمان، که هنوز ناشناخته مانده[!]، با اینکه یکبار دِمَندانیای یقه بلند بر آن گام گذارد و فیگوئرای پیر آنرا ثبت کرد. 

  همینطور وقتی با مسئله خود وسیعأ استعلا یابید قطعأ وال های بزرگ و قارب های تعقیب کننده شان در فَلَکِ پرستاره یابید؛ مثل روزگاری که ملل مشرق زمین که مدتها سری آکنده از اندیشه جنگ داشتند، در میان ابرها لشکرهای درگیر جنگ می دیدند.  بدین گونه سرگردان و بی حاصل لویاتان را گِرداگردِ قطب شمال، با گردش آن نقاط روشنی که نخستین بار آشنایم ساخت تعقیب کرده ام.  و سوار بر سَفینه، زیر رخشان آسمان جنوبگان، به تعقیب قیطس پرستاره در فراسوی دورترین امتداد مار/شجاع و ماهیِ پَرنده پیوسته ام.

  لَنگَرِ کشتی تُندرُو دهنه و تَبَرپوشی از آکج ها را مهمیز کنم بلکه توانم سوار بر آن نهنگ به رفیع ترین افلاک پریده ببینم آیا قدرت های آسمانی افسانه ای براستی با بی شمار خیام خود وَرایِ دید بشری من اردو زده اند!



  

  

















فصل پنجاه و هشتم 

بریت

 

  در حرکت از جزایر کروزِت به جهت شمال شرق در وسیع مَرغزارهای بریت، ریز ماده زردی که خوراک اصلی هو نهنگ است، افتادیم.  این ماده فرسنگ ها فرسنگ گِردِمان موج می زد، چنان که بنظر می رسید از میان بیکران مزارع رسیده گَندُم طلائی کشتی رانیم.   

  روز دوم شماری  شال دیدیم که چون از حمله کشتی صیاد نهنگ عنبری چون  پیکوآد، در امان بودند، با فک های باز کاهلانه میان بریتی شنا می کردند که به الیاف حاشیه [والانه]، آن کرکره شگفت انگیز دهان، می چسبید و بدین شکل از آب خروجی میان لبهای وال جدا می شد. 

  این هیولاها با همه شناوری همچو علف چین های بامدادی که پهلو به پهلو به کندی ولی پیوسته داس خود میان بلند علف های باطلاقی مَرغزارها دَوانَند؛  صدای غریب برش علف کرده پشت سر خود در دریای زرد فام  باریکه های آبی بی پایان بجا می گذاردند.*

  *وجه تسمیه آن بخش دریا که در میان وال شکردان به "سواحل برزیل" معروف است، نه مثل سواحل نیوفاندلند، وجود  تُنُک آبهای نیازمند ژرفا سنجی، بلکه نمود حیرت زای مرغزار مانند زاده تجمع های بریتی است که پیوسته در آن عرض حغرافیایی شناور است، همانجا که اغلب به صید  شال پردازند.  

  اما آنچه باعث می شد شخص بیاد علف چین ها افتد صرفا صدائی بود که هنگام سوا کردن بریت می کردند.  در نگاه از فراز دکل، بویژه بوقت دِرَنگ و لختی سُکون، مشکین کالبد های عظیم به توده بی جان صخره ها می ماند، تا چیزی دیگر.  مثل بُزِرگ شِکارگاه های هند گاه غریبه در دور دست از دشت های خوابیده پیلان گذرد بدون این که آنها را فیل داند گمان برد مشکی برآمدگی ها عریان زمین اند؛ اغلب وضعیت کسی که برای نخستین بار در اینگونه از لویاتان ها نظاره کند همین طور است.  حتی وقتی هم سرانجام شناخته شوند عظمت حجمشان چنان سُتُرگ اند که باور راستین به این امکان را که چنین توده های بیش از حد رشد یافته، در همه اجزاء بدن خود، قَدرِ سگ یا اسب آکنده از حیات باشند، بسیار دشوار می سازد. 

  درواقع، از جهات دیگر، دشوار توان، هیچیک از موجودات ژرف زی را واجد همان حواس موجودات خشکی دانست.  زیرا گرچه برخی طبیعت شناسان قدیم ادعا می کردند همه موجودات خشکی از نوع نظائر خود در دریایند؛ و گرچه با نگاه بسیار گسترده به موضوع احتمال بسیار هست که چنین باشد؛ با این حال وقتی به ویژگی ها می رسیم، به عنوان مثال دریا کجا  ماهی آرد که در سِرِشت مشابه مهربانی هوشمندانه سگ باشد.  تنها کوسه ملعون است که توان گفت بطور کلی تاب قیاس تطبیقی با سگ را دارد.  

  اما گرچه عموم خشکی نشینان، بومی ساکنان دریاها را دارای احساساتِ وصف ناپذیرِ اجتماع گریز و ناپذیرا شمرده اند؛ گرچه دریا را جاوید حیطه ناشناخته دانیم، تا بدان پایه که کلمبوس از بی شمار جهان های ناشناخته گذشت تا تک دنیای سطحی غربی خود را کشف کند، هرچند به احتمال فراوان، هولناک ترین مَصائِب مُهلِک از قدیم الایام و بی تمییز بَر ده ها و صدها هزار تن از بر آب رفتگان حادث شده؛ گرچه دمی تأمل پَندمان دَهَد هر چقدر هم جوجه مردم لاف معرفت و مهارت خویش زند، و هر چقدر هم در آینده ای خوشایند، آن علم و مهارت فزونی تواند؛ با این وجود، تا اَبَدُالآباد  و روز رستاخیز، دریا مردم را به خواری کُشَد و بِشکوه ترین و سُتوار ترین رزمناوی را که تواند ساخت دَر هَم کوبَد؛ و با این حال، تکرار مداوم همین خاطرات سبب شده مردم احساس هراس تام و تمام از دریا را که از ازل مُلازِمِ نامَش بوده، پَسِ پُشت اَفکَنَد. 

  بَرابَرِ آنچه خوانده ایم نخستین کشتی آن بود که با خطیر نیروی پرتغالی، بدون بیوه کردن حتی یک تن، بر دریایی که کل عالم پوشاند، شناور شد. همان دریا امروز هم غلطان است، همان که شکسته کشتی هایِ دیسال تبه کرد.  آری نابِخرَد خاکیان، طوفان نوح هنوز فروکش نکرده و دو سوم عالم زیبا هنوز زیرآبست.  

  تفاوت دریا وخشکی در کجاست که آنچه در یکی معجزه است در دیگری نیست؟  وقتی  زمین زنده زیر پای قارون و یارانش دهان گشود و آنها را برای همیشه به کام خویش فرو برد وحشت های اِستثِنائی به جان عبرانیان افتاد؛ در حالی که امروزه روزی نیست که خورشید پنهان شود و دریای زنده کشتی ها و خدمه آنها را دقیقأ به همین نهج فرو نبرده باشد.  

  اما دریا نه تنها دشمن بیگانه مردم، که خونیِ سُلاله خویش نیز هست؛ بدتر از آن میزبانِ میهمان کُش پارسی، چرا که حتی موجوداتِ خود زاده فرو نگذارد.  چونان درنده ماده ببری که گرم لولیدن در جنگل توله های خود خفه کند حتی قوی ترین وال ها را به صخره ها کوفته کنار شکسته کشتی های دو نیم شده بِتَرک گوید.  مِهاریش جز قُدرَت و رَحمَتِ خودش نیست.  دریابار بی سر چون آتشین اَسب جنگیِ فُتاده سوار نفس زنان و شَخیر کِشان بر کره زمین تازَد.

  در ظِرافت دریا اندیشه کنید؛ چگونه ترسناک ترین موجوداتش عمدتا نهان از دید زیر آب خَرامَند و فریبکارانه زیر دلنشین ترین نیلگون فام ها پنهان شده اند.  همینطور در رَخشِش و زیبایی اهریمنی بسیاری از قاسی ترین تیره هایش، چون شکل بسیاری از انواع کوسه که به زیبائی آراسته تأمل کنید.  یکبار دیگر، به همنوع خواری در سراسر دریا اندیشید که تمامی موجوداتش در ادامه جنگ ابدی که از آغاز جهان بوده صید یِکدِگَر کنند.

  همه این ها در نِگَر گرفته سوی سبز زمینِ بَس رام و آرام گردید.  زمین و دریا، هر دو را در نظر آرید؛ شباهتی غریب با چیزی در خود نبینید؟  زیرا همان طور که این مخوف دریا زمین سرسبز را در میان گرفته، در روح بشر نیز منزوی تاهیتی آکنده از آرامش و شادی محاط در دهشت های زندگی نیم شناخته ست.  خدا نگهدارت!  از آن جزیره مَران که هرگز رِجعَت نتانی. 

 

  



















فصل پنجاه و نُهُم

ماهی مرکب


   پیکوآد با گذر آرام از میان بریت زارها همچنان در جهت شمال شرق سوی جزیره جاوه روان بود؛ هوائی ملایم مازه اش پیش می راند  و سه دکل مخروطی اش در آرامش پیرامونی برابر نسیم کم زور چونان سه نخل ملایم در دشت نوسانی آرام داشت.  با این همه، آن تک افتاده فواره افسونگر،  پی فترت های دراز، در سیمگون شب دیده می شد.

  اما در نیلگون بامدادی روشن وقتی سکونی تقریبأ فَرا آئین بر روی دریابار گسترده بود؛ هرچند بدور از هرنوع آرامشِ ایستا؛ وقتی دراز انعکاس آفتاب رخشان بر آبها چون زرین انگشتی نهاده بر آنها دیده می شد که امر به نوعی رازداری کُنَد؛ وقتی نرم رو امواج در جنبش های ملایم با هم راز می گفتند؛ در این آرام سکوت ژرف مُحیط مشهود داگو از فراز دکل اصلی شِگَرف شَبَحی دید.  

  در دور دست سپید جثه ای عظیم آرام بَر آمد، بالا و بالاتر رفت و خود را از آب نیلگون جدا کرد و سرآخر جلوی دماغه کشتی چونان بهمنی که تازه از کوه ها لغزیده برابر دیدگانمان رَخشید.  بدین ترتیب لحظه ای رخشید و آرام فرو نشست و زیر آب شد.  سپس باری دیگر بر آمد و و بی صدا رخشید.  وال بنظر نمی رسید ولی داگو با خود اندیشید موبی دیک همین است؟  شَبَح دوباره پائین رفت اما بمحض پدیدار شدن مجدد آن زنگی با فریادی خنجر سان چرت همه پاره کرد- آنجا، آنجا دوباره! آنجا از آب بیرون پرد!  درست روبرو! وال زال، وال زال!"

  مَلَوانان با این نعره  بدانسان که مجموعه زنبورها هنگام بچه کردن کندو سوی شاخه ها شتابند به منتهی علیه طرفین کشتی دویدند.  آخاب که با دستی بس عقب کشیده جهت صدور فرمان به سکاندار در آفتاب سوزان سر برهنه روی دیرک سینه کشتی ایستاده بود نگاهِ مشتاق سوی جهتی انداخت که گشوده بازوی بی حرکت داگو از بالای دکل نشان می داد.  

   خواه از آنرو که سَیّار حضور تک فواره  ای خاموش بتدریج بر آخاب اثر کرده بود، طوری که اینک آماده بود افکار ملایمت و آرامش را به نحوی به نخستین رویت ویژه والی که در پی اش بود پیوند زند؛ یا اینکه اشتیاق مشتش باز می کرد،  به هر روی، به محض تشخیص متمایز توده سفید برفور با شدت و سرعت دستور به آب انداختن قارب ها را داد.

  دیری نکشید که چهار قارب بر آب بودند و آخاب در پیشاپیش، جملگی شتابان سوی شکار خود پارو می زدند.  کمی بعد زیر آب رفت و در حینی که با تعلیق پاروها در انتظار ظهور مجددش بودیم، ببین! در همان نقطه که فرو رفته بود به آرامی دوباره بالا آمد.  یک آن تمام افکار موبی دیک را تقریبأ از یاد برده به شگرف ترین پدیده ای که تاکنون دریاهای مرموز بر بشر آشکار کرده خیره شدیم.  عظیم توده ای خمیری به طول و عرض چندین فرلانگ [!] ، برنگ نخودی رخشان بر سطح آب شناور بود و بی شمار بازوهای دراز مُنشَعِب از میانش که چون لانه ای پُر آناکوندا می لولیدند، چنانکه گوئی کورکورانه به هر موجود نگون بختی که در دسترس باشد چنگ زنند.  هیچ صورت یا پیشانی واضحی نداشت؛ بدون هرگونه نشانه معقول احساس یا شعور حیوانی؛ بلکه نمودی نازمینی، بی شکل و تصادفی از حیات در نَوَسان بر اَمواج.

  با خفیف صدای مَکِش دوباره آرام ناپدید شد؛ استارباک هنوز خیره به مضطَرِب آبِ جائی که فرو رفت سَبُعانه بانگید-"چقدر ترجیح می دادم بجای تو سفید روح موبی دیک را دیده و با او جنگیده بودم.

  فلاسک گفت، "این چه بود قربان؟"

  "سبیدَج عِملاق زنده که گویند معدودند کشتی های والشکاری که پس از دیدنش به بندر خود برگشته اند تا خبرش گویند."

  اما آخاب هیچ نگفت؛ سر قارب خویش سوی کشتی گردانده باز گشت و دیگران، در سکوت در پی او.

  گذشته از هر خرافه که صیادان نهنگ عنبر همیشه به رویت این جسم  بسته اند، بی گمان مشاهده اش بس نادر است و همین کار را به افراط و بدشگون شمردنش کشانده.  چنان بندرت دیده شود که گرچه همه دریانوردان بدون استثنا آنرا بزرگترین موجود زنده دریا شمارند معدودند کسانی که اطلاعی فراتر از مبهم ترین تصورات در باره هیأت و طبیعتِ دقیق آن داشته باشند؛ ولی با این همه معتقدند تنها منبع تغذیه عنبر نهنگان است.  زیرا گرچه دیگر انواع وال خوراک خود روی آب یابند و مردم توانند خوردنشان بینند، وال اسپرماسِتا همه خوراک خود از مناطقی ناشناخته در زیر آب گیرد و تنها با استنتاج توان گفت آن خوراک دقیقا متشکل از چیست.  گهگاه در تعقیب نزدیک آنچه را گمان می رود بریده بازوهای سبیدَج  باشد بالا آورد که طول برخی از آنها که بدین شکل بر آب افتند بیست سی قدم است.  به گمان دریانوردان غولی که این بازوها متعلق بدان است معمولا در بستر دریا به نهنگ عنبر می چسبد و این که این نهنگان برخلاف دیگر گونه ها دندان حمله و دَریدَنَش دارند.  

  بنظر می رسد این تصور که کلان کراکن اسقف پانتابیدِن در نهایت امر سبیدَج از آب درآید چندان بی پایه نیست.  شیوه اسقف در توصیف آن، این که به تناوب زیر و زبر آب می رود و برخی دیگر خصایص که برایش بر شمارد، در هردو مشابه است.  با این حال باید حجم باورنکردنی را که بدان نسبت می دهد بسیار تنزل داد.  

  برخی طبیعت شناسان که شایعات مبهمی در باره مرموز موجود مذکور شنیده اند آنرا در شمار سبیداجان آرند و بنظر می رسد از برخی جنبه های برونی در زمره همان ها باشد، البته تنها بصورت عَنّاق غولِ این قبیله.  















فصل شستم

بند


 لازم است در اینجا در ارتباط با صحنه وال شِکَردی که بزودی شرحش خواهد آمد، و درک بهتر تمام صحنه های مشابه که در جاهای دیگر توصیف شده، از شگرف بندِ گاه ناگوارِ صید وال گویم.   

  بندهایی که در آغاز  در کارِ صید نهنگ می کردند از بهترین کنفِ جزئی بخور قیر دیده بود، نه مثل طناب های متعارف اشباع از قیر، زیرا گرچه قیر بدان صورت که معمولا بکار می رود، انعطاف طناب برای بافنده را فزوده، استفاده از آن در گوناگون مصارف متعارف کشتی را برای مَلَوانان راحت می کند، با این حال نه تنها موجب سفتی بیش از حد طناب وال شِکَرد برای تنگ پیچیِ لازم می شود، بلکه همانطور که بسیاری از دریانوردان آغاز توجه کرده اند، در کُلّ قیر هر چقدر هم که رخشش و فشردگی به طناب دهد استحکام یا دوامَش نَفزاید. 

  اخیرا در صید نهنگ امریکائیان بند موسوم به بند مانیلا تقریبا بکلی جایگزین کنف بعنوان ماده اولیه بافت بند والگیری شده؛ زیرا، گرچه دوام کنف را ندارد محکم تر و بمراتب نرم تر و خم پذیر تر است؛ و (از آنجا که هر چیز جمالیاتی دارد) می افزایم که برای قارب بمراتب زیباتر و زیبنده تر است.  کنف سیه چرده و دلگیر و نوعی هندی است؛ اما مانیلا چرکسی مو طلایی دیده شود.  سِتبَری بند وال گیری تنها سه چهارم اینچ است.  در نگاه اول گمان به این همه سخت جانی اش نرود.  تجربه نشان می دهد هر یک از پنجاه و یک رشته آن به تنهائی یکصد و بیست پوند را می کِشَد و کُلِّ بند کششی نزدیک به ده خروار را تاب آرد.  طول بند والگیری مُتعارف قدری بیشتر از دویست قولاج است.  کل بند را حلزون وار در طشتی نزدیک پاشنه قارب چنبره سازند، البته نه به صورت مارپیچ انبیق، بلکه به شکلی که توده ای مدور چون قرص پنیری متشکل از "بافه"یا لایه های چنبره های هم مرکز، بدون هرگونه کاواک جُز "میان"، یا خُرد لوله عمودی که در محور این پنیر شکل گیرد.  از آنجا که کوچکترین گیر یا تاب خوردگی در چنبره کردن بند، قطعا باعث می شود هنگام ریسمان دادن دست یا پای کسی کنده یا کل بدن به بیرون پرتاب شود، در چینِش بند در طشت نهایت احتیاط در کار کنند.  برخی زوبین اندازان تقریبا تمامی یک بام تا نیمروز را صرف این کار کرده بند را بالا برده رو به پائین از قرقره ای رو به طشت می گذرانند تا در کار پیچیدن هرگونه پیچ و تاب محتملِ بند گیرند.

  در قارب های انگلیسی بجای یک دو طشت کار گیرند؛ و ادامه بندی واحد را در طشت دوم پیچند.  این کار را سودی است؛ دو طشت چنان کوچک اند که آسان تر در قارب جاسازی شده زیاده فشار نیارند؛ در حالی که طشت قارب های امریکائی که نزدیک سه قدم قطر و عمقی متناسب با آن دارد برای قاربی که صخامت تخته های کَفَش بیش از نیم اینچ نیست باری است به نسبت گران، زیرا کف قاربِ وال شکرد خطیر یخی را ماند که فراوان وزن پراکنده را تاب آرد و ستبر بار را نِی.  با انداختِ قلمکار پوشش برزنتی روی طشت طناب امریکایی، قارب چون حامل شِگَرف کیک بزرگ عروسی برای تقدیم به وال ها دیده شود.  

  هر دو سَرِ بند هُویداست.  سَرِ زیرین به قلاب سر طناب یا حلقه ای ختم می شود که از کف طشت چسبیده به دیواره بالا آمده و بدور از هر قید و بند از لبه آویزان است.  این آرایش سر زیرین به دو علت ضروری است.  نخست: بَهرِ تسهیل بستن به بند اضافی در قارب مجاور، در صورتی که وال زوبین خورده چنان فرو رود که خطر بردن کل بند اصلی متصل به زوبین در میان باشد.  طبعا در این موارد وال را چون کاسه ای مَزر از قاربی به قارب دیگر دهند، هرچند قارب اول همواره برای کمک به انباز خود در همان نزدیکی منتظر می ماند.  دودیگر: این ترتیب برای برای ایمنی همه اساسی است؛ زیرا گَر انتهای زیرین بند را به هر نحو به قارب الصاق کنند و وال مثل برخی مواقع، تقریبا به کوتاهی دقیقه ای تَدخین، کل بند را با خود بِبَرَد، کار به همین جا ختم نمی شود، زیرا قطعا قارب محکوم به فنا را پی خود به ژرفای دریا کِشَد و در این صورت هرگز هیچ مُنادی دوباره نَیابَدَش.  

  پیش از آب اندازی قارب برای شکار، سَرِ بالائی طناب را از طشت به پَسِ قارب کشیده با گذراندن از تیرک ریسمان بند برگردانده بار دگر تمامی طول قارب را پیموده چلیپا وار روی دسته بیل های تک تک افراد قرار می گیرد، طوری که هنگام پاروزنی روی مچ پاروزن بالا و پائین رود؛  همچنین با گذر از میان مردان، درحالی که بِتَناوُب کنار دیواره های متقابل قارب نشسته اند، سوی قلاب های هادی طناب یا شکاف هایی در مُنتَهای تیز دماغه قارب می رود، جائی که میخ یا سیخکی چوبین باندازه دوکی متعارف مانع بیرون افتادنش از قارب شود.  طناب به شکل هلالی کوچک از قلاب های روی دماغه قارب آویخته دوباره بِدَرون بر می گردد؛ و حدود ده یا بیست قولاجِ آن (موسوم به طنابِ داخل طشت) در طشت دماغه ها چنبره شده، راه خود را کمی عقب تر بسوی انتهای دیواره قارب ادامه داده به ریسمانی کوتاه، همان که اتصال بلافصل به زوبین دارد، بسته شود؛ هرچند این کوتاه ریسمان زوبین، پیش از این اتصال به بند وال شِکَرد، اِلتِوائی چنان متنوع یابد که ملال شرحش در این مجال نگُنجَد. 

  بدینسان بند وال شِکَرد با پیچ و تاب خود حول قارب کل آنرا در همه جهات در بغرنج لُفوف خود درهم پیچد.  همه پارو زنان درگیر خطیر پیچیدگی های آنند؛ طوری که بِچَشم کَم دل خشکی نشیان  تردستان هندی آیند که مهلک ترین مارها بازیگوشانه گُلبَند اَطرافِشان شده اند.  هیچ پورِ فانی مام نتاند برای نخستین بار میان آن پیچیدگی سازو نشیند و در حالی که با تمام توان گرم پاروست، اندیشناک نباشد که در هر لحظه نامعین احتمال پرتاب زوبین و بکار افتادن تمامی این مهیب پیچیدگیها چونان آذرخش های حلقوی میرود؛ در این شرایط گریزی از لرزشی که مغز استخوانها را چون لرزانک  مُرتَعَش کند نیست.  با این همه چه کارها که از عادت، این چیز غریب، بر نیاید.  هیچگاه سرِ میزِ سرخِ چوب ماهونِ خویش کنایه هایی شادتر، سُروری خوشایند تر، لطیفه های بهتر و حاضر جوابی های هوشمندانه تر از آنچه روی سفید اُرس نیم اینچی قارب وال شکرد شنیده شود بگوشتان نخورده، آنهم وقتی که شش خدمه قارب، طوری که گوئی خِناقِ خَنّاق بِگَردَن دارند، همانند آن شش شریفِ بندر کاله در پیشگاه ادوارد شاه، سوی آرواره های مرگ پارو زنند. 

  با این اوصاف شاید مختصر اندیشه یاریگر توضیح مصائب مکرر والگیری گردد که قلیلی از آنها ضبط و ثبت می شود-اینکه فلان یا بهمان مرد، گرفتار بند والگیری، از قارب به دریا افتاد و فوت شد.  زیرا وقتی بند والگیری شتابان بیرون می رود، نشستگی در قارب به نشستن میان  غِژ غِژِ پرشمار قطعاتِ مُحَرِّکِ بُخارِ غُرابی در اوج تکاپو و خراشیدگی از گردش سریع هر پَرّه و محور و چرخ آن مانَد.  حتی بد تر، زیرا امکان ساکن نشینی در دل این مخاطرات نیست، زانرو که قارب چون گاهواره در تکان است و بدون کوچکترین هُشدار این سو آنسو پرتاب شوید؛ و تنها با نوعی انعطاف در تَعدیلِ خود و تَزامُن اراده و عَمَل است که توان از سرنوشت مازپا و افتادن بجائی که خورشید جهانتاب هم نَیابَد، پَرهیخت. 

  دو دیگر: همانطور که شاید آن ژرف آرامش که تنها بظاهر پیش از نُبُوَّتِ طوفان آید از خود آن ترسناک تر باشد، زیرا در واقع چیزی جز غَلاف و لفاف طوفان نیست؛ سکون دلپذیر بند پیش از کار، بَر مثالِ تفنگ بظاهر بی آزاری است که باروت و ساچمه و انفجار پنهان دارد، بی صدا گرد مِجدَفان پیچاپیچَد-این است آن چیزی که بیش از هر جنبه دیگرِ این خطیر کار، آبِستَن خوف حقیقی است.  چه نیاز پُرگویی؟  همین نه بَس که همه مردم مَحفوف در بند والگیری اند و جملگی به پالهنگ زایند.  اما همین فانی مردم  تنها رویارویِ مرگ مفاجاست که خاموش مخاطرات نامَحسوسِ هماره حاضر حیات دریابند.  با این همه، فرزانه مرد، با همه قارب نشستگی، در ته دل ذره ای بیش از آن نترسد که سیخ بخاری بجای زوبین در کنار برابر آتش شبانگاهی خانه نشسته باشد.

   کاملأ در این سریع دنباله و چندین  قولاج عقب تر سترگ والی نر، پیر و کوهاندار شنا می کرد، که حرکت به نسبت کند و لکه های زرد نامتعارفی پوستش حکایت از ابتلا به یرقان یا نوعی بیمار دیگرداشت.  














فصل شست و یکم

استاب والی کُشَد


  گر در نظر استارباک سبیدَج قِسمی بدشگونی داشت برای کوئیکوئِک موضوع یکسره دیگر بود.

  کوئیکوئِک، گرم تیز کردن زوبین خویش در دماغه اَفراخته قارِبَش گفت:  "وقتی اون، "بیدَج" دید، زود آن نَبَر نهنگ دید."

  دِگَر روز، زیاده ساکن و شرجی بود و خدمه  پیکوآد، بدون اشتغالی خاص، بسختی یارای مقاومت برابر افسون خوابی داشتند که چنان تُهی دریا القا می کرد.  زیرا این منطقه از اقیانوس هند که در آن سفر می کردیم آنچه والگیران میدان پُرحادثه می نامند، نیست؛ یعنی  به نسبت میدان های پر جنب و جوش ترِ ریو دلا پلاتا و میدان ساحلی پرو، کمتر به گُراز ماهی، دُخس، ماهی پرنده و دیگر ساکنان سرزنده بر می خورید.

  نوبت ایستادنم سر دکل پیشین بود و با تکیه شانه ها به بالاترین بادبانهای  شُل شُده از نبود باد در هوائی که مَسحور بنظر میرسید کاهلانه پس و پیش می شدم.  هیچ عَزمی را تاب ایستادگی نبود؛ سرانجام در آن حالت خواب آلودگی، روح از بَدَنَم بیرون شد؛ هر چند بدنم مثل آونگی که مدتها پس از نیرویی که اول بار حرکتش داده تاب می خورد همچنان در حرکت بود.

  پیش از استیلای تمام و کمال فراموشی، دیده بودم مَلَوانان سر دکل های اصلی و پاشنه نیز به پینکی فتاده اند.  طوری که سَرآخِر هر سه بیحال روی دکلها تاب می خوردیم و با هر تاب ما سرِ خُفته  سُکانداران درزیر می جُنبید.  امواج نیز کاهل یال های خود می جنباندند و در پهنه گُسترده خلسه دریا، شرق به غرب و خورشید فرازِ همه، می جنبید.  

  ناگاه بنظر آمد آبسوران زیر بسته چشمانم تَرِکند؛ دستانم چون دو گیره چنگ در شراع ها زد، نوعی نیروی لطیف نِگَهَم داشت؛  ضربه ای بزندگی بازم گرداند.  و بِنگَر که در جهت باد پناه نزدیک کشتی، در فاصله چهل قولاج، نهنگ عنبری غول پیکر قرار داشت که  چون واژگون تنه ناوچه ای در آب  می رفت و پَهن پُشت بَرّاق حَبَشی فامَش چون آینه در اشعه آفتاب رخشان بود.   اما با بالا و پائین رفتن کاهلانه میان دریا و آن آرام فواره زدن گاه و بیگاه چونان فربه شریفی گرم کشیدن سبیل خویش در بعد از ظهری گرم دیده می شد.  هرچند این آخرین سبیل نِگون بَخت وال بود.  بناگاه، گوئی با عصای افسونگر، کشتی خوابناک و همه خفتگان  هشیار از خواب بِدَر شده همزمان با آهنگ سه دیده بان سر دکل ها، بیش از بیست صدا از همه قسمت های کشتی فریاد مألوف دیدن نهنگ سر داد، در حالی که هَنگُفت ماهی آرام و منظم رخشان شورآب به هوا فواره می زد.

  آخاب خروشید ،قارب ها دور!  بادبان جهت باد! و پیش از آنکه سُکاندار دست در پَرّه ها کُنَد در اجرای فرمان خویش بسرعت سکان را پائین گرداند.

  بسا که فریادهای ناگهانی خدمه وال را ترسانده بود؛ و پیش از پائین رفتن قارب ها، شاهانه به بادسوی کشتی چرخید، اما با چنان متین آسودگی و اندک تَمَوُج که گفتی با همه این اوصاف هنوز نَرَمیده؛ از همینرو آخاب فرمان داد بیلی درکار نشده و گفتگویی نباشد مگر بِنَجوا.  از این رو چون سرخپوستان انتاریو، نشسته بر دیواره قارب ها، بسرعت ولی بیصدا پاروچه زنان پیش رفتیم؛ آرامی هوا حتی اجازه نصب بادبان های بی صدا را هم نمی داد.  در آن حال که بدین شکل بیصدا پِی شکار روان بودیم غول بَرفور دُم خویش را چهل قدم راست اَفراخت و سپس چونان برجی فرو خورده در آب، از دیده نهان شد.

   استاب بلافاصله بعد از شنیدنِ اعلانِ "آنجا، باله های دُم پائین می رود"، با وقفه ای که پیش آمد، کبریت خویش درآورده سبیل چاق کرد.  وال پس از گذشت کامل مدت ژرف پیمائی خود دوباره بالا آمد و چون اینک جلوی قارِبِ سِبیلی قرار داشت و بسی بیشتر از دیگر قارب ها بدان نزدیک بود، استاب انتظار داشت شَرَفِ گرفتن وال آنِ او شَوَد.  اینک آشکار بود که سرانجام هوشیار تعقیب کنندگان خویش شده.  بنابراین دیگر سکوتِ احتیاط سودی نداشت.  پاروچه ها انداخته و پاروهای پُر صدا در کار شد.  استاب که هنوز به سِبیلَش پُک می زد خدمه خود به حمله می انگیخت.

  آری، ماهی تغییری شِگَرف کرده بود.  با هوشیاری کامل از خطر جانی، "افراخته سر"، در حالی که آن بخش از بدن خود را بشکل اُریب از خَطیر خمیره ای که پیرامون خویش می سِرِشت* بیرون داده بود، می گریخت.

  *جایی دیگر خواهیم دید کُلِّ اندرون هِنگُفت سَرِ نَهنگ عنبر از چه ماده بسیار سبکی تشکیل شده.  گرچه سر وال بظاهر کلان ترین بخش بدن اوست بمراتب سبک تر از دیگر بخش های بدن آن است.  طوری که براحتی در هوا اَفرازَد و وقتی با حد اکثر سرعت خویش می رود همیشه همین کُنَد.  از این گذشته، بخش بالایی جلوی سرش چنان عریض و بخش زیرین شکلی چنان باریکِ آب شکاف دارد که وقتی سر خویش قیقاجی بالا گیرد توان گفت خود را از کرجی کُندِ پَهن دماغه بَدَل به نوک تیز قایق راهنمای نیویورکی کند.

  استاب، دود پَراکَن در سُخَن، خُروشید: "قارِب به پیش، قارب به پیش، مردان من! خود تعجیل نکنید؛ به فُرصَت-اما پیشَش رانید، همچو آسمان غُرُنبه، همین!" "تاشتگو، به پیش، حالا، ضربه ها قوی و بلند.  به پیش تاش، پسر من- به پیش، همه؛ اما خونسرد مانید، خونسرد مانید-چون خیار-آرام، آرام-فقط پیشَش بَرید چون عبوس مرگ و مُتَهانِف شیاطین؛ و مدفون مردگان را راست قامت از گور هاشان خیزانید، پسران- همین.  پیشش رانید!"  

  گِی هدی در پاسخ  فریادِ "وو-هوو! وا-هی!" کشیده نوعی کهن غریوِ رَزمِ به اَفلاک رِساند، در حالی که همه پاروزنان خَسته قارب  با هرعظیم ضربه پاروی مقدم سرخ پوستِ مشتاق بی اختیار به جلو پرتاب می شدند.   

  اما پاسخ دیگران به فریادهای وحشیانه او همانقدر وحشیانه بود.  نعره داگو که تقلا کنان، چون ببری در قفس، روی نِشیمَن خود پس و پیش می رفت "کی-هی، کی-هی!" بود.

  غرش کوئیکوئک "کا-لا! کو-لو!" بود، چونان مَلَچ مُلوچ دهانی پر از استیک گرادِنِیر.  بدین سان به بیل و غَریوِ نفرات مازه قارب دریا می شکافت.  در این بین استاب ضمن حفظ پیشتازی قارب و تحریک مردان خود به حمله پیوسته دود از دهان بیرون می داد.  چون از جان گذشتگان تا لحظه شنیدن دلنشین بانگ –"بلند شو، تاشتگو! زوبینش ده!" تلاش و تقلا کردند.  زوبین پرتاب شد.  "همه عقب زنند!" پارو زنان قارب را عقب کشیدند؛ همان دَم چیزی سوزان و وِز کُنان از روی مُچ تَک تَکِ نَفَرات گذشت؛ همان بند سِحرآمیز که استاب دمی پیشتر بِشِتاب دو دورِ دیگر گِردِ  تیرک ریسمان بند پاشنه  پیچانده بود و از همینرو، بسبب افزایش سرعتِ گردش دودی آبی، چون کنف سوزان  برخاسته با پِی در پِی دودِ سِبیلَش درآمیخت.  بند پیش از رسیدن به تیرکِ مهار ریسمان  در پاشنه  قارب و گردش بدور آن تاول زنان از میان هردو دست استاب می گذشت، زیرا از قضا دستگیره یا آجیده کرباسِ چارگوشی را که گاه در این گونه موارد دست گیرند، انداخته بود.  وضعیتی چون گرفتن تیغه شمشیر دودَمِ دشمنی که یکسره می کوشد از چنگتان کِشَد.

  استاب بر پاروزن  نزدیک طشتِ طناب بانگ زد، خیسَش کن! خیسَش کن! (و او که کنار طشت نشسته بود) کلاه از سر ربوده زودی آبِ دریا درونش ریخت*

  *بهتر است در اینجا، تا حدوی بَهرِ نَمایِشِ ناگُزیری این عمل، یادآور شوم که در ماهیگیری قدیم هلند لته ای را در کار خیس کردن رَوان ریسمان میکردند؛ در بسیاری از دیگر کشتی ها سَطلی چوبین یا آبگردان بدین کار تخصیص دهند.  با این همه آسان ترین کار استفاده از کلاه است.  

  از تُرَنگان ریسمان که در سراسر بخش فَرازین قارب کشیده  و سِفت تر از تار چنگ شده بود، تصور می کردید اینک قارب صاحب دو مازه است-یکی آنکه آب شکافد، دیگری هوا-چرا که قارب همزمان کَف کنان این دو عنصر متضاد می آشُفت.  پیوسته شُرشَره ای پیشِ دماغه و پایِسته گِردابی به چَرخش در پِی؛ و کوچکترین حرکت، حتی جنباندن انگشت کوچک، لَرزان لبه شِتابان قارب را به درون دریا کج می کرد.  بدین سان می شتافتند و یکایک مردان با همه توش و توان به نِشیمَن خود چسبیده بود تا مانع پرتاب به میان امواج شود؛ و تاشتگوی بالا بُلَند سَرِ خَلِه بَهرِ تنزیل گِرانیگاهِ خود تقریبا دولا شده بود.  پیش از آنکه سرانجام وال کَمی از سرعتِ گریز خود کاهد بنظر رسید از کل دو اقیانوس اطلس و آرام شتابان گذشتند. 

  استاب بر مَلاّح دماغه چی بانگ زد، "بِکِش نزدیک-بِکِش!" و همه روی به وال آورده، ابتِدای کشاندن قارب بسویَش کردند، در حالی که همچنان پی وال کشیده می شد.  به محض رسیدن به پَهلویِ وال، استاب با استوار کردن زانو در اِتِّصال تخته وال شِکَرد، زوبین پُشتِ زوبین بر گریزان ماهی انداخت و قارب به دستوری و  نوبَت از سوی مَهیب غوطه  وال پَس می کشید و آنگاه برای پرتابی دیگر نزدیک می شد.

  اینک سُرخ موجه چونان جوی های سرازیر از تپه گِرداگِردِ دیو می ریخت.   مُعَذَّب پیکرش غلطان، نه در شوراب که در خونی جوشان و خروشان تا چند فرلانگ پشت سر ادامه داشت.  رقصِ نورِ خورشید اریب تاب بر این  خونین حوضِ دریا، سرخ بازتابی بر چهره ها می انداخت، چنان که همه در چشم یکدیگر فُروزِش سرخ پوستان داشتند.  در تمام این مدت فواره پشت فواره سفید دودِ مولِم از روزَنَک وال و آتشین پک های پیوسته شوریده  پیشوا/جلادِ قارب هوا می رفت؛ استاب پس از هر پرتاب زوبین کج شده را (با ریسمان متصل بدان) تو کشیده با چند کوبش سریع به دیواره قارب صاف کرده بارها روانه پیکر وال ساخت.  

  در حالی که خشم وال رو به زوال فروکش می کرد  استاب فریا زد "نزدیک شو!-نزدیک شو! برو کنارش!" و قارب هم راستای پَهلوی وال شد.  آنگاه استاب با دِرازیدَنِ خود روی دماغه به آرامی تیز نیزه بلند در تن وال شور داده همانجا بدقت می چرخاند و می چرخاند، گوئی محتاطانه پی لمس ساعتِ طلائی است که وال به احتمال بلعیده و تَرسَد مبادا پیش از بیرون کشیدن شَکَنَد.  اما آن زرین ساعت که می جست عُمقِ عُمرِ وال بود.  اینک نیزه همانجا خورده بود؛ زیرا وال با تکانی از خلسه خود به در آمده بدان نا گُفتنی تکان های نَزع افتاد؛ دیو ترسناک غوطه ای در خون خود خورده سراپای خویش مَلفوفِ مَنیع اَفشانه ای جوشان و خروشان کرد؛ با چنان شدت که قارب بخطر افتاده دَردَم پس کشید و در تلاش کورکورانه خروج از آن آشُفته گُرگ و میش و رسیدن به هوایِ صافِ روز سخت به زحمت افتاد.  

  اینک وال، با فرونشست نزع بار دیگر به غَلطی پیدا شده از پهلوئی به پهلوی دیگر برآمده به تشنج و با مُعَذَّب تَنَفُّسِ تند و پُرصدا فواره حفره خود باز و بست می کرد.  سرآخر فواره فواره لخته سرخ خون چون بنفش دُردیِ شراب قرمز به هول انگیز هوا پرتاب شده پس از سقوط روی بی حرکت پهلوهایش به دریا چکید.  قَلبَش شِکافته بود!

  داگو گفت، "آقای استاب،  وال مرده."

  استاب گفت،"آری، هردو نای از دود افتاد"  و سبیل از دهان برگرفته فسرده خاکستر بر آب فِشاند؛ و دمی، اندیشناک خیره در کَلان لاشه خود ساخته شد. 






 

 فصل شَست و دُوُّم 

زوبین


  گُفتاری درباره پیشامدِ واپسین فصل.

  طِبقِ ثابِت سُنَّتِ این صَناعَت، هنگام جدا شدن قارِبِ وال-شکرد از کشتی، پیشواِ یا وال کُش خله بان موقت است و زوبین انداز یا وال بند، کِشَنده جلوترین پارو، همانکه پاروی زوبین انداز خوانند.  از آنجا که برای زدن نخستین زوبین به وال می بایست سنگین آلتی که اغلب دراز نیزه خوانند از فاصله بیست سی قدمی پرتاب شود، بازو باید قوی و عَضُلانی باشد.  اما تعقیب وال هر چقدر هم طولانی و طاقت فرسا از زوبین انداز انتظار می رود در تمام این مدت با نهایت توان پارو زند، در واقع توقع دارند سرمشق تلاشی فرامردمی برای دیگران باشد، نه تنها در شِگَرف پاروزنی، بلکه با مکرر فریاد های بلند و دلیرانه؛ جز آنها که خود آزموده اند کس نداند فریاد زدن مداوم در اوج صدا در حالی که تمامی دیگر عضلات خسته و نیم مانده اند چگونه است.  من یکی، نَتانَم با تمام وجود فریاد زنم و همزمان بس متهورانه کار کنم.  در این غریوان حالِ تقلایِ پاروکشی پشت به وال، یکباره سُتوهیده پارو زن، اَنگیزان بانگِ "برخیز و بِزَن!" نیوشَد.  حال باید انداخته پارو استوار ساخته، نیم دوری درجا چرخیده زوبین از فاق برداشته با ته مانده توان تلاش پرتاب و نشاندَنَش در تن وال کند.  نَشِگِفت که در کُلِّ زوبین های پرتابی وال شکردان از هر پنجاه فرصت مُناسِب کمتر از پنج پرتاب موفق است.  نَشِگِفت که نصیب شماری چنان بزرگ از زوبین اندازان نگون بخت جز طَعن و لَعن دیوانه وار نیست؛ نَشِگِفت که برخی از آنها عملا در قارب دچار خون مردگی می شوند؛ نَشِگِفت که برخی صیادان نهنگ عنبر با چهار بشکه روغن چهار سال غایِب شوند؛ نَشِگِفت که برای بسیاری از مالکان کشتی صید وال کسب و کاری زیان ده است؛ چرا که زوبین انداز است که  سَفَر سازَد، و چون از نفسَش اندازید چه چشم داشت پُرنَفَسی در آن هنگام که بیش از هر زمان نیاز است توان داشت!

  از این گذشته، چنانچه زوبین بر هَدَف نشیند، در دومین لحظه خطیر، یعنی آغاز پویِش وال، پیشواِ و زوبین انداز نیز با بخطر انداختن حتمی خود و دیگران به جلو و عقب قارب پویَند.  در این هنگام است که جای خود عوض می کنند؛ پیشواِ، سالار این خُردَک قارب، در جای ویژه خود در دماغه مستقر می شود.

  ازاینروست که بی توجه به نظر هر مخالف گویم این کار یاوه و زائد است.  پیشواِ باید از آغاز تا پایان در دماغه مانده زوبین و نیزه پَرتاَبد و هیچگونه انتظار پاروزنی از وی نرود، جز در شرایط بدیهی برای صیادان.  می دانم گاه این کار مُستَلزِمِ  اندک کاهش سرعتِ یوزِش است، اما طَویل تجربه ام در گوناگون کشتی های وال شکرد بیش از یک کشور قانِعَم کرده اکثر خطا رفتن های زوبین به هیچ روی نه زاده سُرعَتِ نهنگ بلکه ناشی از سُتوهیدگی پیش گفته زوبین انداز بوده.

  لازمه تَضمینِ نَهایت کفایَت، انتِهاضِ زوبین اندازان این عالم از بِطالَت است نه مِحنَت.  












    فصل شَست و سِوُّم 

    فاق 



  از تنه شاخه روید و از شاخه تَرکه.  همینطور است رویش فصول کتاب از موضوعاتِ زایا.  فاق مذکور در صفحه رویداد پیش شایای یادکردی جُداگانه است.  فاق چاکیده چوبی است به شکلی خاص به طول حدود دو قدم که عَمودی در لبه راست قارب نزدیک دماغه جای گرفته تا مُتَّکای چوبین انتهای زوبینی باشد که بِرَهنه سَرِ خاردارَش شیب دار از دماغه قارب بیرون زده.  از این رو پرتابگَر دسترسی بَرفور بدین سلاح دارد و و چنان آسانَش از مَقَّرّ قاپَد که روستایی تُفَنگَش از دیوار.  معمولأ دو زوبین که به ترتیب آهَنِ اول و دوم نامند در فاق گُذارَند. 

  اما این هر دو با ریسمان خود به  بند متصل شده اند، با این هدف که در صورت امکان هردو را پیاپی در تن والی واحد نشانند تا چناچه در اثر کِشِشِ آینده وال یکی بیرون آید دیگری همچنان متصل مانَد.  این عمل دو برابر کردن فرصت صید است.  هرچند بسیار پیش آید که بعلت گریز آنی، خشن و تکان دهنده وال در پی برخورد آهن نخست، هرچقدر هم حرکات زوبین انداز برق آسا باشد پرتاب و نشاندن آهن دوم در پیکر وال غیر ممکن می شود.  با این حال، از آنجا که آهن دوم از پیش به بند وصل شده و بند هم بسرعت روان است باید به هر صورت و به هر طریق پیشدستانه جایی بیرون از قارب پرتاب شود وَرنَه وحشتناک ترین خطر برای همه سرنشینان گَردَد.  وقتی هم که به آب انداخته شود، مثل همه این گونه موارد حلقه های اضافی بند مستقر در جعبه دماغه (مذکور در فصلی پیشین) است که این شاهکار را، در بیشتر مَوارِد، محتاطانه شُدَنی سازد.  اما این خَطیر اقدام همیشه عاری از مُهِلک ترین و غمبار ترین تلفات نیست.  

از این گذشته باید بدانید زوبین دوم به محض پرتاب به دریا تبدیل به آویزان تهدید تیزدَمی شود که رَمان گِردِ قارب و وال بالا و پائین رفته، با بُریدَن یا  به هم پیچاندن بندها سهمگین غُلغُلِه ای همه جانبه انگیزد.  ضمن اینکه، بطور کلی، تا جسد وال کاملا گرفته نشود نتوان آن زوبین بازگرفت.

  حال بِسَنجید وقتی چهار قارب جملگی درگیر نبرد با نهنگی پُرزور، چابک و زیرکی نامتعارف باشند؛ وقتی بخاطر وجود این کیفیات در او، و صدها حادثه ملازم چنین خطیر پیشه، هشت یا ده یله آهن دوم همزمان گرد و او آویزان باشد اوضاع چگونه خواهد بود.  زیرا البته هر قارب چندین زوبین ذخیره دارد تا چنانچه پرتاب اول بی نتیجه و زوبین دست نیافتنی شد به بَند بَندَند.  بازگوئی امانَتدارانه این همه جزئیات در اینجا زانروست که قطعا به روشن کردن چندین قطعه بسیار مهم اما پیچیده که زین پس توصیف می شود کمک می کند.




















  فصل شَست و چهارم 

    شام استاب 



وال  استاب دور از کشتی کشته شده بود.  دریا آرام بود، بنابراین، با تشکیل سُتونی از سه قارِب آغاز کُند کارِ کِشِشِ غَنیمَت به  پیکوآد کردیم.  اینک ما هجده مرد با سی و شش بازو و یکصد و هشتاد شست و اَنگُشت ساعت های مُتِمادی سَرِ آن کُند جُثه بی جان به آرامی در دریا جان کَندیم؛ و بنظر می رسید، جز در فواصل طولانی چَندان جُم نِمی خورَد؛  همین گُواهِ هِنگُفتی جِسمی که حرکت می دادیم.  اَزیراک، در پیاده راه  کبیر کانال هانگ-هو، یا هر نام دیگرش که خوانند، در چین؛ چهار پنج کارگر جانک حامِلِ هِنگُفت بار را به سرعت یک مایل در ساعت می کشند، اما این کَلان کشتی که ما می کشیدیم چنان دُشوار حمل می شد که گوئی پیکری سُرب آگین دارد.

  تاریکی فرارسید؛ اما سه چراغ فَراز و فُرود بادبان بندی اصلی  پیکوآد کورسو زنان راهِمان می نِمود؛ تا اینکه نزدیک تر شده آخاب را دیدیم نور یکی از چنیدن فانوس از نرده عرشه پائین افکنده.   دَمی تُهی نِگاهی به کِشیده وال انداخته مَعمول فرمان هایِ بَستِش در شب داد و با سِپارش فانوس خود به یکی از دریانوردن روانه کابین خویش شد و تا بامداد سر و کله اش پیدا نَشُد.

  گرچه ناخدا آخاب در پایِش پی کردنِ این وال به اصطلاح سخت کوشی معمول خود را نشان داده بود؛ با این همه، اینک، پس از مرگ جانور، چنین می نِمود نوعی ناخُرسندی یا ناشکیبی یا نومیدی مُبهَم در او بِکار است؛ اِنگار دیدن نَعش یادآور هنوز کشته نشدن موبی دیک بود؛ و گَرهِزار وال دیگر به کشتی اش آوردند، آن همه، ذَرِّه ای تقرب به خَطیر هدف تک شیدایانه او بِشُمار نمی آمد.  زودا که از سر و صدای عرشه های  پیکوآد فکر می کردید جملگی آماده لنگراندازی در ژرف دریا شوند، زیرا زنجیرهای سنگین را در طول عرشه کشیده از رُوزَن به دریا می انداختند.  اما هدف جَرَنگان زنجیرها تثبیت خودِ آن کلان جثه بود، نه کشتی.  در آن سیاهی شب که تیرها و بادبان بندی را در هوا می پوشاند، وال از سر به پاشنه و از دُم به دماغه کشتی بسته بود و این دو-کشتی و وال، با آن سیَه بَدَنِ چسبیده به بدنه، چونان دو ضَخیم ورزایِ یوغ بسته، یکی لمیده و دیگری ایستاده باقی.* 

  * می توان در اینجا مورد کوچکی را هم نقل کرد.  وقتی وال را پهلوی کشتی بندند مُحکَم ترین و مُتقَن ترین مَهار فّلوک یا دُم است؛ و این قسمت از بدن وال به علت تراکم بیشتر به استثنای باله های جانبی از همه دیگر بخش های بدن به نسبت سنگین تر است، و انعطافش حتی در مرگ سَبَب می شود زیر سَطح فرو رَوَد و درنتیجه از درون قایق نمی توان با دست بدان رسید تا زنجیر به گِردَش انداخت.  اما مبتکرانه بر این دُشواری چیره شده اند، بندی کوچِک و مُحکَم با شِناوَری چوبی در انتهای بیرونی و وَزنه ای در میانه ساز کُنَند، در حالی که سر دیگر به کشتی محکم شده.  به تَرتیبی چیره دستانه  کاری کنند که شناور چوبی آنسوی وال رَوَد، طوری که بند دورِ وال گیرد و زنجیر را [به آن سرِ بند که درکشتی است  بسته] بِراحتی بدنبالش فِرِستَاده با سُراندن در راستای جَسَد وال سرانجام در کوچکترین بخش دم، در مُلتقای آن با پهن فّلوک یا لَخت ها محکم بَندَند.

  گر اینک فِسُرده آخاب، دست کم تا آن حد که می شد از روی عرشه دریافت سراپا سُکون بود، نایب دومش، بَراَفروخته از پیروزی، هیجانی ناروال، هرچند خوشخو نشان می داد.  متین استاب در چنان جُنب و جوش ناروالی بود که استارباک، مافوق رسمی او، بی سر و صدا مدیریت انحصاری امور در آن مدت را به او واگُذارد.  دیری نپائید که یک علت کوچکِ مُمِدِّ این نشاط استاب به بِشِکلِ غریب هُویدا شد؛ او خوشگذران بود و وال به مَذاقَش زیاده خوش طعم.  

  "استیک، استیک، پیش از خواب!  تو، داگو!  از عرشه پائین رو و تکه ای از لُمبَرَش بِبُر!"

  ناگفته نماند، گرچه این صَیّادانِ وَحشی، مَعمولا، و بر طبق یک والا آئین بزرگ رزم (دست کم پیش از تَحَقُق عایدات سفر) دشمن را وادار بِه پَرداخت غَرامَت های متداول جنگ نمی کنند، با این حال گهگاه برخی از این نانتوکتی ها را می یابید که از خوردن آن بخش بخصوص وال که استاب نام بُرد و مُنتَهای مخروطی لاشه را تشکیل می دهد، لذتی واقعی برند.

  حوالی نیمه شب آن استیک بریده و پخته شد؛ و استاب درنور دو فانوس روغن نهنگ عنبر چنان محکم سَرِ شام خود از گوشت همان نهنگ روی کله چرخ لنگر ایستاده بود که گوئی میز پادیواری است.  البته آن شب تنها استاب میهمان سور گوشت نهنگ نبود.  هزاران هزار کوسه  گرد مرده لویاتان انبوهی کرده، مَلَچ مُلوچ کنان سور فَربِهی او چرانده خفه صدای جویدن خویش با خایش های خود او در می آمیختند.  معدود کسانی که زیر عرشه در تخت های دیوارچسب خود خوابیده بودند اغلب از ضربات شدیدی که در فاصله چند اینجی قلب خفتگان با دم خود به بدنه کشتی می زدند از جا می پریدند.  با نگاهی دقیق از کناره کشتی (همانطور که پیشتر می شنیدی)  آنها را می دیدی که غلتان در دِلگیر سیه آب به پشت چرخیده کلان تکه های کروی به بزرگی کله آدمی از وال می کَنَند.  این نمایان کار بخصوص کوسه بس شگفت انگیز بنظر می رسد.  این که چگونه توانند در سطحی بظاهر چنان مَنیع تدبیر کَندَن چنان یکسان لقمه های دهان پُرکُن سازند بخشی از معمای فراگیر همه امور عالم باقی مانَد.  می توان نشانی را که بدینسان بر وال می گذارند به خزینه ای ماننده کرد که نَجّار برای فرو نشاندن پیچ در آوَرَد.

  گرچه درهِنگامه همه دودگِن دِهشَت و شیطان صِفتَی  نبرد دریائی، کوسه ها بینی که چون گرسنه سگ ها گِرد میزی که سرش سرخ گوشت بُرَند مُشتاقانه چشم به  بالا و عرشه کشتی دوخته آماده اند هر کشتـه که پیششان اندازَند فرو برند؛ و گرچه دلاور خونریزان سر میزِعرشه چنین وحشیانه زنده زنده گوشت یکدیگر را با  مُطَلّا کاردهای گوشت بُری منگوله دار می بُرَند، کوسه ها نیز زیر میز با دهانهای نگین دار ستیزه جویانه گوشت مِیِّت کَنَند، و با این که گَر کُلِّ قضیه را وارونه می کردید، باز هم نتیجه، همان پیشه هولناک کوسه وار، تقریبأ و در حد کفایت برای هر دو دسته، یکسان می ماند؛ و گرچه کوسه ها ثابت جلودارانِ تمامی بَرده کِش های گُذَری از اقیانوس اطلس اند و مُنَظَّمأ کنار کشتی روانَند تا چنانچه بسته ای باید به جائی بُرده، یا مُرده بَرده ای مُحتَرَمانه دفن شود، در دسترس باشند؛ و گرچه می توان یکی دو مثال مشابه دیگر آورد که کوسه ها حسب شرایط، مکان و مناسبت، به آمیزگارانه ترین شکل جمع شده و شادمانه ترین سور چرانند؛ با این حال هیچ زمان یا مناسبت قابل تصوری نیست که بتوانید آنها را چنین بی شمار و با روحیه ای مسرور تر و مَلَنگ تر از تجمعشان گرد جسد نهنگ عنبری یابید که شب هنگام به کشتی وال گیری بسته شده.  گر هیچگاه چنین منظره ای ندیده اید صدورِ قرار درستی شیطان پَرَستی و اِقتِضای اِستِمالَتِ شیطان را مسکوت گذارید.   

  اما، تا این دم، استاب توجهی به صدای جَویدَنِ سوری که چنان نزدیک در جریان بود نداشت، همانطور که کوسه ها پروای مَلَچ مُلوچ عَیّاش لب های خود او نداشتند.

  استاب پس از مدتی در حالی که پاها را گُشوده تر می گذاشت چنانکه خواهد پایه ای مُحکَم تَر براس شامش تدارک بیند و در حالی که همزمان چنگال را همچون نیزه پرتابی خود به خوراک میزد، بانگید، "آشپز!، آشپز! اون فلیسِ پیر کجاست؟"؛ "آشپز، با توام آشپز!- اینسو بِران، آشپز!"

  سیاه پیر، که چون در بی موقع ترین زمان از گرم ننوی خویش بیرون کشیده شده بود دل و دماغی نداشت، تِلو خوران از آشپزخانه خود بیرون آمد، زیرا همچون بسیاری از پیر سیاهان کاسه زانویش عِلَّتی داشت که چون دیگر کاسه هایش خوب سائیده نگاه نمی داشت؛ باری این سیاه که پیر فلیسَش می گفتند بکمک اَنبُری که در اِقتِفایِ شیوه ای خامدستانه از حلقه های راست شده آهن ساخته شده بود لنگان و چَپ و راست روان پیش آمد؛ این پیر آبنوس با مَشِقَّت پیش آمده، آنسوی میز پادیواری استاب، بِناگاه در اطاعت فرمان، ایستاد؛ حال، دو دست بر سینه و مُتَّکی بر عَصای دو پایه، هِلالی پشت خَمیده تر کرده همزمان سر خود یِک وَری کرد تا گوش شِنَواتَر درکار آرَد.

  استاب، در حالی که تُندی لقمه نسبتأ سُرخ فام به دهان می بُرد گفت "فکر نمی کنی این استیک نسبتأ زیادی پخته؟  آشپز، زیاد کوفتی و خیلی تُرد شده.  نه همیشه می گویم استیک وال سِفتَش خوب است؟  آن کوسه های کنار کشتی را نمی بینی گوشت سفت و خام ترجیح دهند؟ چه هیاهوئی راه انداخته اند! آشپز برو باهاشون حرف بزن؛ بهشون بگو چنانچه با اِعتِدال و نِزاکَت بخورند خوش آمده اند؛ اما باید ساکت مانَند.  لعنت، صدای خودم رو هم نمی شنوم.  آشپز برو و پیامَم بِرِسان.  فانوسی از میز پادیواری برداشته گفت،" بگیر و برو موَعظه شان کُن!" 

    فلیسِ پیر با دِلخوری فانوس پیشنهادی را گرفته تا دیواره روی عرشه کشتی لَنگید؛ سپس در حالی که با یک دست نور بر دریا فکنده بود تا حُضّارِ خود نیک بیند، با دست دیگر موقرانه اَنبُر خویش در هوا تکان داده با خم شدن فراوان از روی نرده جویده جویده خِطابِ کوسه ها آغازید و استاب که پاوَرچین پشت سرش رفته بود، هرآنچه گفته شد شنید. 

  همنوغان، اینجه دستول دالَم بِگَم باس اون گال و مَگالِ نَعلَتی اونجا نو بَن بیلالین.  میشنُفین؟  اون مَنَج مونوجِ نعلتی لباته بَن بیالین!  آقا استاب گفته می تونَن شیکم نَعلَتی لو تا خِلخِله پُل کنه، خدا بِسَل شاخده باس اون سَل و صدا بَن بیالین!"

  اینجا بود که استاب حرفش بریده همزمان با کلام ضربه ای به شانه اش زد و گفت، اِی بابا، لعنت بر تو، نباید حین وَعظ اینطور ناسزا گوئی، این راه تغییر گنهکاران نیست، آشپز!"

 فلیسِ در حالی که بناگاه با دِلخوری چرخید تا برود گفت، "کیا؟ پس خودت بَلاش موعظه کنه."

  "نه، آشپز؛ ادامه بده، ادامه بده."

  "بِسیال خوب، پس، همنوغان گِلامی:"-

  استاب به تأئید فریاد زد، این درسته، با چَرب زبانی وادارشان کن؛ این راه رو امتحان کن،" و فلیس ادامه داد.

  "شما همه وال باشَن و پُل خولی ذاتِی، با این همه به شما همنوعان گویم با همه پل خولی-اون کوبیدن دُمِ نعلتی لو بَن بیالین.  اَگَل به اون دم کوبی نعلتی و زَلبه زدن دل اونجا ادامه بدین چه جولی میشنُفین؟"

  استاب با گرفتن گریبانش فریاد زد، "این ناسزاگوئی را تحمل نمی کنم، با آنها محترمانه حرف بزن."

  دوباره وعظ ادامه یافت.

  "همنوغان، شُمالو خیلی واسه پُل خولی صَل زَنِش نکنم، ضاته و کالیش نَشه کَلد اما نقطه مهم تَشَّلُط به اون خبیث ضاته.  شوما کوسه هست و شک نیست، اما اَگَل بَل کوسه دَلون تَشَّلُط کنید، حَقّا که فِلِشته شَبید؛ چون کُلِّ فِلِشته جز کوسه ای نیست که خوب بَل اون مُشَّلطَ شده باشَن.  حالا، بَلادَلان فقط بِکوشَن در خولدَن اون واله با ادب باشه.  میگم، پیه واله لو از دَهَنِ همسایه نَکَنید.  اون کوسه همقَدِ دیگَل کوسه ها نسبت به واله حَقّ نَداله؟  تازه، بخدا قسم هیچکدومتون حقی به واله ندالین چون مالِ غِیله.  می دونم بعضیتون دهن خیلی گُنده دالَن، گُنده تَل از دهن دیگَلان؛  اما پاری وَختا دهن های بَزُلگ شیکمبه کوچِیک داله؛ جولی که بُزُلگی دَهَن نه واسه بَلغ، بلکه بَلای کندن پیه واسه کوسه های کوچیکه که نتونَن وُلود به ازتخام و خولدَن کُنَه.

  استاب فریاد زد، "احسنت فلیس پیر، مسیحیت همینه، ادامه بده."

  "ادامه بی فایدَس آقا استاب، این بَدذات های نَعلَتی به ازتخام و کوبیدن به هم ادامه میدن؛ حتی یک کلام هم نمیشنفَن، تا این پُل خول ها شکم خود لو که ته ندالَه پُل نَکُنَن وَعظ فایده ای نَداله، و وقته هم پُل کُنَن حَلف نمیشنفَن چون ته آب و خواب عمیق لوی مَلجان ها میلَن و هیش وقت هیش نَشنَوَند.

  "به جان خودم، من هم نظری تقریبا مشابه دارم؛ پس فلیس بَرِکَتِشان دِه و من سر شامَم رَوَم." 

  اینجا بود که فلیس با افراشتن دو دست فراز جماعت ماهیگی صدای جیغ وار بالا برده فریاد زد- مَلغون همنوعان، نَعلَتی تَلین صَل و صدایی که می تونیین لا بیاَندازین؛ شیکمای نَعَلتی تون لو پُل کُنین، تا بِتِلِکنَد و بِمیلین."

  استاب با از سر گرفتن شام سر چرخ لنگر گفت، "حالا آشپز درست همان جای سابق، آنجا، درست روبروی من، بایست و خوب توجه کن."

  فلیس در حالی که دو باره در جای مورد نظر روی انبر خود خم شده بود گفت، "سَل تا پا توجه"

  استاب در حالی که فراوان می خورد گفت، "خوب، حالا به موضوع استیک بر می گردم.  اول این که چند سال داری آشپز؟"

  سیاه پیر با ناراحتی گفت، "چه لبطی به ستِک داله؟"

  "ساکت، چند سالته آشپز؟"

  با ناراحتی مِنّ و مِنّ کرد، "میگن اُدود نود."

 استاب در حالی که به سرعت محتوی دهان پُری دیگر را در پایان آخرین کلمه فرو می داد طوری که آن لقمه امتداد پُرسِشَش بنظر می رسید، گفت، "آشپز، تو حدود صد سال در این دنیا زندگی کرده ای و نمی دانی چگونه استیک وال پزی؟"  "کجا دنیا آمدی آشپز؟"

  "پشت دَلیچه فَلابَلی  لوی لود لوآنوک."   

  "تَوَّلُد در فَرابَر؟ آن هم غریب است.  اما آشپز، می خواهم بدانم در کدام کشور بدنیا آمدی! 

  به تندی فریاد زد، "نگفتم دَل کِشوَل لوآنوک؟"

  "نه، نگفتی آشپز؛ اما بهت می گَم منظورم چیست.  باید برگردی به زادگاهت و دوباره زاده شوی؛ هنوز نمی دانی چطور یک استیک وال پزی."

  در حالی که می چرخید ال برود، خشمگین خروشید، "نَعلت بَل من اَگَل دوباله بپزم."

  "برگرد اینجا آشپز؛ -اون انبر رو بده من؛- حالا اون تکه استیک رو از آونجا بردار و بگو آیا آنطور که باید پخته شده؟  در حالی که انبر را سوی وی گرفته بود  گفت، "گفتم بردار-"بردار و بِچِش."

  سیاه پیر لحظه ای چروکیده لب ها به استیک زده زمزمه کزد، "بِهتَلین استیکی که چِشیدَم؛ آبدال، خیلی آبدال." 

  استاب در حالی که یکبار دیگر خود را متوازن می کرد پرسید؛ " کلیسائی میری؟"

  پیرمرد، با کَج خُلقی گفت،"یک بال از جلوی یکی تو کیپ تاون گذشتم."

 استاب گفت، "آشپز، با این که یکبار در همه عمر از برابر کلیسای مقدسی در کیپ تاون گذشته و بی گُمان سخنان سِپَنتا کشیش خَطاب به مُستَمِعان خویش بعنوان همنوعان عزیزش به گوشت خورده، می آئی اینجا و دروغی وحشتناک، مثل این که همین حالا گفتی تحویل من دَهی؟  انتظار داری به کجا روی آشپز؟"

   مِنّ و مِنّ کنان و نیم دور زنان حین صحبت، "به بِستَل، خیلی زود."

  "ایست! بی حرکت!  آشپز، منظورم پس از مرگ است.  سئوال ناخوشایندی است.  برای این چه پاسخی داری؟"

  سیاه، ضمن تَغییرِ آرامِ کل حالت و رفتار  گفت، "وقتی این سیاه مَلدِ پیل بِمیله خودش هیچ جا نمیله، بلکه فِلِشته ای مُتِبَلِّک میاد می بَلِتِش."

  "می بَرَدِش؟  چطور؟  با گردونه چهاراَسبه بدان صورت که الیاس بُردند؟ و به کجا؟"

  فلیس در حالی که اَنُبر خویش بَس مُوَّقَرانه راست بالا سر گرفته بود گُفت، "اون بالا."

  "که اینطور، پس آشپز انتظار داری وقتی مردی روی سکوی دَکَل رَوی؟  اما، مگر نمیدانی هرچه بالاتر روی سرد تر می شود؟ سکوی دَکَل؟"

  فلیس دوباره اخمو شد و گفت، "اصلا چنین چیزی نگفتم."

  "گفتی اون بالا، نگفتی؟ خود نگاه کن و ببین انبرت به کدام سوست.  اما آشپز، شاید انتظار داری با خزیدن از روزنِ سکو به گَرَزمان روی؛  نه، نه، آشپز، آنجا نتوانی رسید، مگر از طریق معمول از راهِ بادبان بندی.  کاری مستلزم دقت و مهارت؛ وَرنَه نَرَوی.  اما هیچ یک از ما هنوز گَرَوسمانی نشده ایم.  آشپز، انبر بُگذار و فرامینَم نیوش.  شنیدی؟  آشپز، وقتی فرمان می دهم کلاه را در دستی گرفته و فورأ آن دیگری را روی قلبت بگذار.  چی!  اون قلبته در اونجا؟- اون که اِشکَمه! بالاتر!  بالاتر!-خودشه-حالا شد.  دستت رو همانجا نگه دار و توجه کن." 

  سیاه پیر که هر دو دست را به شکل مطلوب نهاده بود، در حالی که سرِ سپید موی چنان می جنباند که گوئی بیهوده می کوشد هر دو گوش را همزمان پیش آرد گفت، "سَلاپا توجهم." 

  "بسیار خوب، آشپز می بینی این استیک وال چنان بد بود که مجبور شدم به محض امکان از جلوی چشم دور کنم؛ می بینی که، نه؟  بسیار خوب، بهت می گم در آینده وقتی استیک وال دیگری برای این میز شخصی من، این چرخ لنگر می پزی چه کنی تا با پخت بیش از حد خرابَش نکنی.  استیک را در دستی گرفته با دستی دیگر اَخگَر نزدیکش کن؛ سپس در بشقاب گذار؛ می شنوی؟  اما فردا وقت پیه کَنی ماهی حتما حاضر باش تا نوک باله هایش را گرفته ترشی اندازی.  انتهای باله های دم را هم در نمک آب انداز.  همین؛ حالا می تونی بری."

  اما هنوز فلیس سه گام دور نشده بود که دوباره خوانده شد.

  آشپز، فرداشب در پاس میانی برای شام شَریحه می خواهم.  شنیدی؟ حالا برو. –آهوی! بایست! پیش از رفتن، تعظیم. ایست! باز هم بی حرکت! کوفته وال برای صبحانه-یادت نرود."

 پیر مرد در حالی که لنگان دور می شد زمزمه کرد، "الهی بجای وال خولدَن وال اینو بخوله.  لعنت بَل من اَگَل این کوسه تَل از خود آقا کوسه نباشه،" با این پیرانه دعا به ننوی خود رفت. 


 فصل شَست و پنجم

وال بعنوان خوراک


  این که فانی مردم  موجود تأمین کننده روغن چراغِ خود را خوراک کند و همانند استاب زیر نور خودش بخورد، به قول گفتنی، چیزی است چنان غریب که لازم آرد کمی به تاریخچه و فلسفه اش پردازیم. 

  تاریخ نشان می دهد که سه سده پیش زبان هونهنگ در فرانسه خوراکی بس لذیذ  شمرده می شد و گران بود.  همینطور در دوران هانری هشتم، آشپزی در دربار بخاطر تهیه چاشنی عالی برای کباب گرازماهی، که گر خاطرتان باشد، نوعی وال است، پاداشی هنگفت گرفت.  در واقع تا همین امروز هم گراز ماهی خوراکی لذیذ شمرده می شود.  گوشت گرازماهی را کوفته هایی باندازه توپ بیلیارد سازند و گر خوب چاشنی و ادویه زنند ممکن است با کوفته لاک پشت یا کوفته گوساله اشتباه شود.  راهبانِ قدیم دانفِرملین شفیته این کوفته ها بودند.  شاه امتیاز عمده صید گراز ماهی بدانان داده بود.   

  حقیقت این است که وال، دست کم نزد همه صیادانش، خوراکی گِرانبها محسوب می شد، گر این همه نبود؛ اما نشستن سر فطیر گوشت حدودِ صد قدم اِشتهات بَرَد.  امروزه تنها واقع بین ترین مردانی چون استاب پَخته وال خورند؛ اما اسکیمو ها چنین مُشکِل پسند نیستند.  همه می دانیم چگونه با خوردن وال زندگی کنند و کهنه شراب های کمیاب از کُهَن روغن  اعلای وال دارند.  زورگاندا، یکی از نامی ترین دکتر هاشان شریحه پیه را از آنرو که بس آبدار و مُغَذّی است برای نوزادانشان تجویز می کند.  همین بیادم آرد که سالها پیش وقتی کشتی وال شکاری تصادفا برخی از انگلیسیان را در گرین لند جا گذارده بود عملا بمدت چندین ماه با خوردن بوزَکی ضایعات وال هائی که بعد از پیه بُری از تنه در ساحل مانده بود زندگی کردند.  وال شِکَردان هلندی این ها را "کوکو"نامند؛ و از جهت تردی و رنگ قهوه ای و بوئی چون تازه کلوچه یا کیک روغنی که کدبوبانو های قدیم هلند می پختند، براستی شباهت فراوان بدان دارد.  ظاهری چنان مأکول دارند که مُرتاض ترین غریبه نیز بسختی توانست دست فرو داشت.

  اما آنچه موجب تشدید خوار شماری وال بعنوان خوراکی متمدنانه می شود چربی بسیار است.  وال عظیم گاو غَنیمتِ دریا و فربه تر از آن که خوشمزه باشد.  نگاهی کوهانش بیاندازید که گر چنین فشرده هِرَمِ چربی نبود می توانست همچون کوهان گامیش (که اَرج و قُربِ  طُرفه خوراکی دارد) لذیذ باشد.  اما خود سفید موم سر نهنگ عنبر با همه خوشایندی و خامه واری و شباهت به سفید مَغز شفاف و نیم لرزانَکی نارگیل در سِیُّم ماه رشد خود، بسی چرب تر از آن است که جایگزین کَره شود.  با این همه، بسیاری وال شِکَردان راهی برای جَذبَش به درون ماده ای دیگر و خوردنَش یافته اند.  دریانوردان رسم دارند در مدید پاس های شبانه نان کشتی خود را درون کلان پاتیل های روغن گیری انداخته لختی سرخ کنند.  بسی نیک شام ها که بدین سان ساخته ام.  

  اما مَغزِ خُرد نهنگِ عنبر خوراکی خوب شمرده می شود.  کاسه سر را با تبر شکافته و دو لُبِ گِرد و قُلُنبه را (که درست مانند دو پودینگ بزرگ اند) در آورده، با آرد مخلوط کرده بصورت لذیذ ترین خوراک، با طعمی نسبتا شبیه کله گوساله که در میان برخی شِکَم پَرَستان غذایی است عالی است می پزند؛ و همه می دانند برخی جوانک های آنان با خوردن مداوم مغز گوساله، به مرور کمتر مغزی از خود خواهند داشت تا توانند سر خود از آنِ گوساله شناسند؛ امری که براستی تشخیصِ اِستثنایی طلبد. ازهمینروست که نشستنشان برابر کله بظاهر هوشمند گوساله بنوعی سوزناک ترین صحنه ای است که توان دید.  گوئی که با نوعی نگاه  پُر مَلامَت آمیخته به "تو هم بروتوس!" به او نِگَرَد. 

  شاید علت این که بنظر می رسد خشکی نشینان از خوردن وال بیزارند مُنحَصِر به چربی بیش از حد نبوده؛ بلکه به طریقی زاده مُراعاتِ پیش گفته، یعنی نخوردن دریازیی تازه کشته، آن هم در پرتو نورِ خودَش باشد.  اما بی گُمان، نخستین مَردُم که گاوی کشت خونی شِمُرده می شد؛ شاید دارَش زدند؛ و اگر گاو محاکمه اش می کرد، هرآیینه به دار کشیده می شد؛ و بیگُمان مثل هر خونی دیگر همین سِزید.  شنبه شب به راسته قَصّابان روید و جمعیت دوپایان در ورانداز طویل ردیف های بی جان چارپایان بینید.  آیا دیدن چنان صحنه دندانی از آرواره آدَمخوار نَکَنَد؟   آدمخوار؟ کی نیست؟  از دید من، در روز داوری، عَمَلِ آن فیجیائی آینده نگر که لاغر مُبَّلِغی را بهر آمادگی برابر قحطی آینده در سَردابَش نمک سود کرده، پذیرفتنی تر است تا تو شِکَمباره متمدن رُوشَن رای که غازها به زمین بسته با جگرهای بزور پَرواری شان سورِ پاته جَگَرِ چَرب چَرانی. 

  اما استاب وال را در پرتو خودَش خورَد، واقعأ؟  و این فُزودَنِ توهین به سِتَم است، نیست!  اَیا شِکَمباره متمدن رُوشَن رای روست بیف خوار، نگاهی به دسته کارد خویش انداز، از چه ساخته شده؟-چه چیز جز استخوان های برادر همان گاو که خوری؟  و پس از بلع آن فربه غاز دندان را با چه خلال کُنی؟  با پَرِ همان غاز.  و دبیر انجمن جلوگیری از آزارِ غازها با کدام قَلَمِ پَر رسمأ بخشنامه های خود اِنشاء کرد.  تازه ظرف همین یکی دو ماه گذشته بود که انجمن قطعنامه ای گُذَراند که چیزی جز سر قلم فولادی نَخَرَد.




فصل شَست و ششم 

کُشتار کوسه


  در صیادی نهنگ جنوب، وقتی اواخر شب نهنگ عنبر صید شده را پس از کار طولانی و خسته کننده به مُوازاتِ کشتی می آورند، دست کم علی القاعده، عُرف نیست که بی درنگ اقدام به کار پیه کَنی کنند.  زیرا کاری است بس شاق؛ زود انجام نیست؛ و نیاز است جملگی بدان پردازند.  ازاینرو رَویه مُتِداوِل این است که همه بادبانها را جمع کرده، سکان را در بادسوی بسته؛ سپس یکایک خدمه را تا روشن شدن هوا به ننوی خود در زیر عرشه فرستند، با این شرط که تا برآمدن آفتاب، پاس لَنگَر، یعنی پاس دو به دو یک ساعته، برقرار باشد و خدمه، نوبتی فرا عرشه روند تا ببینند همه چیز روبراه باشد.   

  اما گَهگاه، بویژه در مسیر اقیانوس آرام، این تدبیر به هیچ روی کار ناید؛ چرا که گروههای چنان بی شمار کوسه گِردِ لاشه به کشتی بسته جمع شوند که گر بعنوان مثال شش ساعت مداوم بحال خود گذارده شود در بامداد اندکی بیش از اسکلت دیده نشود.  هرچند در بیشتر دیگر نقاط اقیانوس، جائی که این ماهیان اینقدر زیاد نیستند، گهگاه می توان دَرَّندِگی شِگَرفشان را با شدید آشوب وال- بیلِ تیز بسیار کاهش داد، گو اینکه برخی موارد این رَوِش صرفأ قلقلک محرک تکاپوی بیشتر بنظر می رسد.  اما در مورد فعلی کوسه های  پیکوآد چنین نبود؛ گرچه بی گمان هر ناآشنا با این گونه منظره ها که شبانگاه از لَبه   پیکوآد نگاهی به آب می انداخت می پِنداشت کل دریا کُره کَلان پنیری است و آن کوسه ها کِرم هاش.  

  با این همه، وقتی استاب در پایانِ شام پاس لنگر تعین کرد؛ و از همینرو کوئیکوئک و یکی از مَلَوانان پیش خانه روی عرشه آمدند شوری عظیم میان کوسه ها افتاد؛ زیرا این دو ملاح بی دِرنگ  سکوهای پیه بُری از لَبه کشتی آویخته با پائین دادن سه فانوس به منظور افکندن طویل کورسو بر تیره دریا و زدن وال-بیلِ خود گرم قتل بی وقفه کوسه ها* از طریق فرو کردن تیز فولاد درون جمجه که ظاهرأ تنها عضو حیاتی شان بود، شدند.   اما در کِف آلود اغتشاش گروه های درهم و بر هم و مُتخاصم نشانه گیران نمی توانستند همیشه بر هدف زنند و همین موجب کَشف های تازه در درنده خوئی باورنکردنی حریف شد.  نه تنها شریرانه احشاء بیرون ریخته یکدیگر گاز می زدند، بلکه چونان نَرم کَمان گِرد شده دل و روده خود می خوردند؛ تا جائی که بنظر رسید یک دهان بارها و بارها احشائی بلعد که در دیگر سو از گُشوده زخم تخلیه شود. و این نه همه ماجرا بود.  حتی درگیری با لاشه و روح این موجودات هم خطرِ خود را داشت.  بنظر می رسید پس از آنچه می توان مُفارِقَت حَیاتِ فردی نامید، نوعی نیروی حیاتِ عام یا وحدت وجودی در خود مَفاصِل و استخوانهاشان مَکنون است.  چیزی نمانده بود یکی از کشته کوسه هایی که بهر کندن پوست روی عرشه افراخته بودند آنگاه که بی نوا کوئیکوئک کوشید نیام مرده آرواره مَرگبارَش بَندَد، دَستَش بِکَنَد.   

  *وال-بیلی که در کار پیه کَنی کنند از بهترین فولاد سازند؛  به بزرگی مردم پنجه است؛ در شکل کلی مُطابِق همان باغ اوزاری است که نام از آن دارد؛ جز اینکه طَرَفین آن تمامأ صاف و بخش فوقانی بس باریک تر از تحتانی است.   این سلاح را همواره تا سرحد امکان تیز نگاه می دارند و هنگام استفاده نیز گهگاه چون تیغ تیزش کنند.  سخت چوبی بطول بیست تا سی قدم بعنوان دسته در حفره، بیل فرو کنند.

  وحشی، در حالی که دَردگِنانه دستش را بالا و پائین می برد گفت؛ "کوئیکوئک اهمیتی نداد کدام خدا او کوسه ساخت، چه فیجی خدا، چه نانتوکت خدا؛ اما اون خدا که کوسه ساخت، باس نَعلَتی دیوانده  بیده."

  















  فصل شَست و هفتم 

پیه کَنی



شنبه شبی بود، و چه سبتی در پی!  اساتید رسمی سِبت شِکَنی همه وال شِکَردانند.  عاج نشان  پیکوآد تبدیل به چیزی شبیه به سلاخ خانه و هر وال شِکرد، سَلاخِی شد.  گوئی بیش از ده هزار سرخ گاو تقدیم خدایان دریا می کردیم.

  در وَهله اول، عَظیم قرقره-طناب های برش که از جمله دیگر اقلام سنگین تشکیل دهنده مجموعه قرقره ای است و عمومأ برنگ سبز، و هیچ کس را یارای بلند کردنش به تنهائی نیست-  این کلان خوشه انگور را فراز سکوی شاه دکل افراشته و سِفت به سَر دکل زیرین، محکم ترین نقطه روی عرشه، تسمه پیچ می بندند.  انتهای طنابِ هاوزِر شکل، پیچان از میان پیچ و خم ها سوی چرخ بالابر هدایت و سُتُرگ قرقره زیرینِ مجموعه قرقره-طناب ها فراز وال آونگان می شد و کلان قلاب پیه به وزن حدود یکصد پوند را به همین قرقره زیرین می بستند.  حال نایبان استارباک و استاب که روی داربست های آویزان از لبه کشتی تاب می خوردند، مسلح به طویل وال-بیل های خود آغاز ایجاد سوراخی در بدن وال، جهت فرو کردن قلاب کردند؛ درست بالای یکی از دو باله جانبی که نزدیک تر بود.  سپس بُرِش بزرگ نیم دایره ای گرد سوراخ در آورده، قلاب را وارد کرده و گروه عمده خدمه بشکل جمعی متراکم گِرد چرخ بالابر دَمِ همخوانی خشن گرفته آغاز بالا کشیدن کنند.    اینجاست که بَرفور کل کشتی به پهلو کج می شود؛ تک تک پیچ هایش چون سرمیخ های کهن خانه ای در یخبندان تکان می خورَد؛ کشتی می لرزد، مرتعش می شود و ترسیده سر دکل هاش برابر آسمان سر تعظیم فرود می آورند. بیشتر و بیشتر روی وال کج می شود، در حالی که هر بالا کشیدن نفس زنان چرخ بالابر با برآمدن مُعین امواج پاسخ داده می شود؛ تا اینکه سرانجام ناگهانی صدای ترسناک گُسستی بگوش رسد؛  کشتی با عظیم پاشِش آب از وال دور شده به بالا رانده می شود و طناب و قرقره پیروزمند، در حالی که هلالی سَرِ نخستین نوار پیه نهنگ جدا شده را بدنبال می کشد بالا و به چشم می آید.  از آنجا که پیه، بدنه وال را دقیقا به همان شکل پوشانده که پوست پرتقال را، پیه بدن را درست به همان شکل پوست پرتقال مارپیچ از تنش کَنَند.  زیرا فشار مداوم چرخ بالابر باعث مکرر چرخش وال در آب می شود و در حالی که پیه، همزمان با برش وال-بیل های دو نایب، استارباک و استاب، بصورت نواری یکنواخت در راستای خط موسوم به "شال" کنده می شود؛ و درست با همان سرعت که پیه  بدین روش کنده شود، و درواقع با همین کندن، همواره بالا و بالاتر رود تا وقتی که انتهای فوقانی اش سکوی فوقانی شاه دکل خَراشَد؛ اینجاست که مردانِ سرِ چرخ بالابر دست کِشَند و دمی چند عظیم توده خون چکان چنان پس و پیش تاب خورد که گوئی از آسمان نازل شده، و یکایک افراد حاضر باید خیلی مراقب بوده هنگام تاب خوردنش جاخالی دهد ورنه بسا که بیخ گوشش خورده به سر به دریاش اندازد.  

  اینک یکی از مُلازِم زوبین اندازان با طویل سلاحی بُرّا موسوم به شمشیرِ عرشه کِشی پیش رفته با اغتنام فرصت استادانه کَلان سوراخی در بخش پائینی تاب خور توده در می آورد.  سپس سَرِ دومین عَظیم قرقره-طناب جایگزین درین سورخ گیرانَند تا پیه را آماده  آنچه در پی آید نگه دارد.  پس از این کار، ورزیده  شمشیرزن پس از هشدار دورباش به همه افراد، دوباره بدقت سمت توده دویده با چند بُرِشِ سَخت و ناگهانیِ از پهلو  دربَست دو تکه اش کند؛ طوری که گرچه کوته تکه پائینی هنوز محکم بسته به قرقره-طناب مانده، طویل نوار فوقانی، موسوم به تکه-پتو، آونگان آزاد و همه آماده پائین آوردن شود.  اینک بالابرهای جلو سُرود از سر گرفته، در حالی که یک قرقره-طناب گرم کندن و بالا کشیدن نوار دوم از تنه وال است آن دیگری را نَرم نَرم شُل و دور کرده نخستین نوار از دهانه اصلی یکراست به زیرعرشه و بِرهنه تالاری موسوم به پیه خانه رود.  گوناگون دست های فرز طویل پتو را درون این دِلگیر خانه کشیده چنان پیچند که گوئی کلان توده ای زنده از بافته افعی هاست است.  و کار بدین نَهج پیش می رود؛ دو قرقره-طناب همزمان بالا می کشند و پائین می آورند؛ وال و چرخ بالابر هر دو می گردند، بالابران می خوانند؛ مردان پیه-خانه می پیچند، نایبان شال سازند؛ کشتی به تقلا و همه افراد، ناسزاگوی گاه و بیگاه در تخفیف اصطکاک معمول.   




  








  فصل شَست و هشتم 

پتو 



بدان بِکر موضوع، پوست وال، کم توجه نکرده ام.  با خِبره وال شِکَردان کشتی، و فَرزانه طبیعت شناسان خشکی جَدَل ها داشته ام.  عقیده اولیه من پابرجاست؛ هرچند صرفا یک عقیدَست. 

  مسئله این است که پوست وال چیست و کجاست؟  اینک می دانید پیه وال چیست.  چیزی است به استحکام گوشت سفت و متراکم گاو، هرچند محکم تر، کِشسان تر و فشرده تر، با ضِخامَتی در محدوده هشت تا ده تا دوازده تا پانزده اینچ.

  باری، هرچقدر هم این سخن که پوستِ موجودی چنان تراکم و ضخامتی دارد در نظر اول نامعقول بِنَظَر آید، درواقع این دو کیفیت هیچ مباینتی با نگره پوست شمردن پیه وال  ندارند؛ زیرا جز از همان پیه، نمی توان ازهیچ سخت لایه پوشاننده بَدَنَش یاد کرد؛ و خارجی ترین لایه پوششیِ هر حیوان، در صورت داشتن استحکام معقول، جز پوست چه تواند بود؟  گرچه درست است که می توان از جسد دست نخورده وال با دست ماده ای بی نهایت نازک و شفاف، کَمی شبیه به نازک ترین رشته های سریشم ماهی تراشید، با این تفاوت که تقریبأ نرمی و انعطاف حَریر دارد؛ البته پیش از خشک شدن که باعث می شود نه تنها منقبض و ضخیم بلکه نسبتأ سفت و تُرد شود.  چند تا از این دست قطعات خشک شده دارم که چوب الف وال کتاب های خود کنم.  همانطور که گفتم شفاف است و گاه با این خیالبافی که گذاردنش روی صفحه چاپی تأثیر بزرگ نمائی دارد، خود را سرگرم کرده ام.  به هر روی توان گفت، خواندن درباره وال ها از پشت عینک خودشان سرگرم کننده است.  اما در اینجا منظور این است که نمی توان آن ماده سریشم ماهی بی نهایت نازک را که تصدیق می کنم کل بدن وال را پوشانده پوست حیوان شمرد و بهتر که پوستِ پوست به شمار آید؛ زیرا این صحبت که راستین پوستِ ضخیم وال نازک تر و نرم تر از پوست نوزادی است، بوضوح نامعقول است.  بُگذَریم. 

  گَر پیه را پوست وال گیریم، آنگاه که، چون مورد کَلان عنبر والی، یکصد بشکه روغن دهد؛ وقتی در نظر گیریم که مقدار، یا به عبارت بهتر، وزن آن افشرده روغن تنها سه چهارم، نه کل اصل پوست را تشکیل می دهد؛ می توان تصوری از ضخامت آن توده زنده بدست آورد که تنها بخشی از پوشش محضش چنین دریائی از روغن بدست دهد.  اگر هر ده بشکه را یک تن بگیریم از وزن خالص سه چهارم ماده تشکیل دهنده پوست نهنگ ده تن روغن آیَد.  

   بهنگام حیات، پیدا سطح عنبر وال نیز یکی از بسیار شگفتی هایِ دیگرِ اوست.  تقریبا همیشه روی تمامی سطح بی شمار انبوه آرایه ای مرکب از راست علائمی شبیه ظریف ترین باسمه های ایتالیائی یکدیگر را اُریب قطع و بازقطع  می کنند.   اما بنظر نمی رسد  این علائم  نه اثر مهر زنی روی ماده سریشم ماهی پیش گفته ، بلکه به گونه ای است که گوئی روی خود پوست حک شده و میان آن ماده دیده می شود.  اما شگفتنی به همین تمام نمی شود.  در برخی موارد آن علائم خطی، همانند حکاکی واقعی در نظر هشیارِ تیزبین، میدانی برای دگر توصیف فراهم کند.  این خطوط هیروگلیفی است؛ یعنی گر آن نمادهای روی دیوارهای اَهرام هیروگلیف باشند واژه خوردِ زمینه حاضر همان هیروگلیفی است.  از آنجا که هیروگلیف های والی بخصوص را بخاطر داشتم، از دیدن لوحی نمایانگر کهن حروف سرخپوستی، منقور بر نامی دیوار صخره های هیروگلیف دار بَرِ می سی سی پی علیا، در شگفت شدم.  والِ دارایِ نشانه های مَرموز همانند آن باطنی صخره ها نادَریاب مانَد.  این گُریززنی به صخره های سرخ پوستان چیز دیگریم یاد آرَد.  جُدا از تمام دیگر نِمودهایی که هِیئت عنبر وال نَمایَد، بسیاری مواقع پشت، بویژه جناحین خودر را، نمایان سازد که بخش اعظم آن توسط خَشِن خراش های پُرشمار، ظاهر خطی متعارف خود را از دست داده و رویهم رفته نِمودی نامنظم و عَشوائی یافته.   باید بگویم  آن صخره های ساحل نیو انگلند که آگاسی نشانه های خشن اصطکاک های خراشنده با عظیم کوه های یخ شناور انگارد- بله باید بگویم آن صخره ها نباید در این فقره کوچکترین شباهتی به عنبر وال داشته باشد.  همچنین بنظرم می رسد این دست خراش ها احتمالأ زاده اصطکاک های خصمانه با دیگر وال هاست؛ زیرا بیشتر مواقع آنها را بر بدن کلان نر های بالغِ این گونه دیده ام. 

  یکی دو کلمه دیگر درباره موضوع پوست یا پیه می افزایم.  پیشتر گفته شد که این پیه را در قطعات طویل موسوم به تکه پتو از بدن وال می کَنَند.  این لفظ نیز مثل بسیاری دیگر از اصطلاحات دریائی بجا و پُر مَعناست.  زیرا وال عملا پیچیده در این پیه است، همانند پتو یا روتختی واقعی؛ یا به عبارت بهتر پانچو سرخ پوستی است که لغزیده از سر، تا دورترین نقاط بدن وال را احاطه کرده.  به دلیل همین پوشش گرم و نرم بدن است که وال تواند همیشه خود را در هر هوا، دریا و خیزاب آسوده دارد.  بعنوان مثال اگر این بالاپوش گرم و نرم نبود در آن لرزآور دریاهای یخی شمال چه بر سر وال گرینلندی می آمد؟  درست است که برخی ماهیان در آبهای شمالگانی بس سرزنده دیده می شوند؛ اما باید گفت که این ماهیان خونسرد و بی شش اند، با شکمی یخچال سان؛ موجوداتی که خود را زیر حفاظ کوه یخ گرم کنند، بسان مسافر زمستانه برابر آتش مهمانخانه؛ اما وال، چون مردم شش و گرم خون دارد.  خونش اَفسُرید، میرَد.  بنابراین، چه شگفت انگیز است -پیش از توضیح فوق- که این عظیم غول که برایش گرمای بدن همان اندازه حیاتی است که برای مردم؛ چقدر شگفت انگیز است که در حالی که برای زنده ماندن در آن آبهای شمالگانی تا لب ها در آب فرو رفته خود را درخانه حس می کند! همانجا که گر ملاحی به دریا اوفتد، بعضأ ماه ها بعد چونان مگسی در کهربا  به حال ایستاده در قلب پهنه های یخ فِسُرده پیدا شود.   شگفت انگیز تر علم بدین است که تجربه نشان داده خون وال قطبی از آنِ سیاه بُرنئوئی در تابستان گرم تر است.

  واقعأ بنظرم می رسد در وال نادر فضیلت سرزندگی منحصر بفرد پهلوانی، و کمیاب حُسنِ ضَخیم حِفاظ ها، و شگَرف کیفیت فساحَتِ درون بینیم.  هان ای پسر! وال سِتای و وال سان شو!  تو هم، میان یخ گرم بمان.  تو هم، در این عالم زی، بی آنکه زان باشی.  در استوا آرام مان و در قطب، خونِ خویش سائل دار.  هان ای پسر، چون کبیر گنبد سن پیتر، و چونان کبیر وال، در همه فصول حَرارَت خویش یکسان دار.

  اما تعلیم این نَغز نُکات چه سَهلست و چه بیهوده!  چه انگشت شمار بناها که چون سن پیتر گنبد دارند و چه اندک موجودات فِساحَت وال! 




  

  












فصل شَست و نهم 

تَدفین. 



زنجیرها جمع.  لاشه  پَسِ کشتی!

  اینک عظیم قرقره-طناب ها وظیفه خود را انجام داده اند.  سپید پیکر پوست گرفته وال سر بریده چون مرمرین مَرقَد رَخشَد؛ با همه تغییر رنگ کاهش محسوسی در جُثه دیده نمی شود و هنوزغول آساست.  شناور بر آب، آرام آرام  دور و دورتر می شود و آب پیرامونش را کوسه های سیری ناپذیر ترشح کُنان می شکافند و آرامش هوای فرازش را درنده پروازهای جیغ کشان مرغانی برهم زند که منقارهاشان چون بی شمار دشنه به وال حمله برند.  کلان شبح بی سر سفید از کشتی دور و دورتر می شود و با هر راد دور شدن آنچه مربع رودهای کوسه ها و مکعب رودهای مرغان بنظر می رسد، غوغای سَبُعانه خود فَزاید.   آن شَنیع صحنه ساعت ها ساعت از کشتی تقریبا ساکن دیده شود و آن عظیم توده مرگ زیر صاف آسمان نیلی روشَن، شناور بر زیبا سطح دلپذیر دریا که شادان نسیم ها به تموج اندازد، آنقدر رَوَد تا در بی نهایتِ چِشم اَنداز گُم شود. 

  تدفینی بَس اندوهبار و همانقدر تقلیدی!  کرکس های دریا در[سپید ردای]عزای پارسایانه و کوسه های مُبادی آدابِ هوا، سیاه پوش یا خالدار.  مَگَر، گاسَم، گر وال بدوران حیات، برسبیل اتفاق، نیازمند کمک می شد، کمترکُدامشان دَستگیریش می کردند؛ اما وَلیمه تدفینش، بَس زاهِدانه به چنگال رُبایَند.  فَغان از ژیان دِژکاک وارگی عاَلم! که عَظیم ترین وال نه مصون از آن است.

    این هنوز پایان کار نیست.  کین توز روح، اِرهاب را، فَرازِ مَهتوک جِسم، دَروا باقی مانَد.  وقتی چشم ناخدایِ آن بُزدِل رزمناو یا ناشی کشتی اکتشافی از فاصله ای آنقدر دور صحنه ای بیند که ازدحام مرغان پنهان داشته و با این همه سفید توده شناور را در آفتاب، با ابری از ذرات آب نشان دهد که از اصابت مستقیم به بی آزار لاشه وال بلند شود، با انگشتانی لرزان در روزنامه کشتی نویسد-زِنهار، آب های کم عمق، صخره، موج شِکَنا در نزدیکی اینجا!  و شاید، تا سال ها بعد کشتی ها از آن محل دوری کنند و چنان از رویش پَرَند که گول گوسفندان از روی خلاء، چرا که اول بار قوچ پیشاهنگ گله از روی چوب چوپان پریده.  همین صنف است قانونِ عرف و فایده سُنَن، همین جاست قصه بقای سرسختانه کهنه اعقاداتی که هرگز اساسی در زمین نداشته و حال، حتی در هوا هم تاب نخورند!  این است کیش! 

  بدینسان، گرچه جثه عظیم وال می توانسته در حیات موجب دهشتی راستین برای معاندان خود باشد، روحش در ممات مبدل به هراسی بی فایده برای عالَم گردد.

  به روح اعتقاد داری دوست من؟  ارواحی دیگر سوای روح عمارت کاک-لین هست که  مردانی بس دانِشی تر از دکتر جانسون بدان ها اعتقاد دارند.   




















فصل هفتاد 

ابوالهول 


نباید از قلم می افتاد که پیش از سربسر لخت کردن لویاتان سر از تنش گُشودند.   باری، سَربُریدَنِ عنبر وال شاهکار اُستادانه کالبد شناختی است که مُجَرَّب جَرّاحان وال بس بدان بالَند: نه بی دلیل. 

  در نظر داشته باشید که وال هیچ چیز که بتوان بدرستی گَردَن گُفت ندارد؛ بَرعَکس، مُلتقای سَر و تَن، درست همانجا، سِتبَر ترین نقطه بدن اوست.  همچنین از یاد نبرید که بُرِش جراح  باید از ارتفاع و فاصله حدود هشت تا ده قدمی حیوان صورت گیرد، و مَعمول، تقریبا مَستور درآلوده دریای غَلتانِ اغلب متلاطم و خروشان است.  این را هم در نظر داشته باشید که در چنیین نامُساعِد شرایط باید چندین قدم در عمق لاشه شِکافَد؛ آنهم در حالی که درآب فرو رفته و مجبور است حتی بدون امکان نیم نگاهی به درون بریدگی دائم الانقباضی که بدینسان ایجاد کرده، ماهرانه و با اجتناب از تمامی نقاط ممنوعه مجاور، پیش رفته ستون فقرات را دقیقا نزدیک نقطه حیاتی اِلحاق به جمجمه جُدا کند.  حال، از این لاف استاب که برای برداشتن سر عنبر وال تنها ده دقیقه نیاز دارد، به شگفتی نمی افتید؟

  سر وال را به محض بریدن پس کشتی انداخته تا پایان لخت کردن لاشه با طنابی سیمی همانجا نگاه می دارند.  پِیِ انجام آن کار، گر سر وال کوچکی باشد بالای عرشه آویزند تا آهسته و با برنامه بدور اندازند.  کاری که در مورد لویاتان های بالغ مُستَحیل است؛ زیرا کله عنبر وال یک سوم کل تنه را تشکیل می دهد، و سراسر آویختن  چنان بار، حتی از عظیم قرقره طناب های کشتی والشِکرد، همانقدر بیهودست که تلاش توزین انبار هلندی با میزان جوهری. 

  پس از سر بریدن وال  پیکوآد و لخت کردن بدنش، سر را از بدنه کشتی نیم افراختند-طوری که تا نیمه از آب بیرون باشد و بخش عمده  آن بتواند بخاطر ماده ذاتی خود شِناوَرمانَد.    

  و در آنجا، در حالی که کشتی زیرعظیم فشار کشش زیرسوی سر دکل زیرین، بِشِدَّت روی کله کج شده و تمام سر تیرک های دکل های آن سمت، چون جرّ ثقیل فراز امواج پیش رفته بود؛ در آنجا، آن خون چکان سر آویخته از میانگاه  پیکوآد،غول آسا سَرِ هولوفرنس آویخته از کمربند جودیت را مانِست.

  این واپسین مُهِمّ نیمروز به انجام رسید و ملاحان، ناهاری را، زیر عرشه رفتند.  سکوت بر عرشه پیشتر گوشخراشِ اینک مَتروک مُستُولی شد. عمیق آرامشی مِسی فام، چون زرد لوطوسی عالَمگیر، بیشتر و بیشتر پَهن برگ های بی صدای خویش بر دریا می گُشود.

  کوتاه مدتی گذشت و آخاب با خروج از کابین خویش، تَک و تَنها وارد این بی صدائی شد.  پس از چند گشت روی عرشه انتهایی برای نِگاهی به پهلوی کشتی درنگید، سپس آرام روی خُرد سکوی مَهار دکل اصلی رفته بلند وال-بیلِ استاب را که پس از اعدام وال هنوز در آنجا مانده بود برداشت-و با فرو کردن در بخش زیرین توده نیم-آویز دیگر سر را عُکّاز وار زیر بازو نهاده در حالی که به دقت به کله خیره شده بود متکی بدان ایستاد. 

  آونگان کله سیاه بُرنُس پوش در دل چنان ژرف سکوت به سر ابوالهول در صحرا مانِست.  آخاب زیرلبی گفت،"حرف بزن ای بزرگ سرِ پیر، که گرچه نه آراسته به ریشی، با این همه اینجا و آنجا با خَزه اَشیَب نمائی؛ اَیا عظیم سر، لَب بُگُشای و بگو رازی که در سینه داری.  ژَرف تَر از همه آب بازان رفته ای.  سَری که کنون زِبَرین آفتاب بر او تابَد در مَبانی این عالَم گشته است.  آنجا که گزارش ناشده نامداران و رزمناوها بِریزَند، و نا گفته امیدها و پیوندها فرو ریزند؛ جائی که پاسناوِ زمین استخوان های هزاران هزار مَغروق را تَرازگَرِ مَرگبار انبار خویش ساخته؛ همانجا، آن مهیب آبی بوم، همان مألوف ترین خانه ات.  جاها بوده ای که هرگز غواص یا ناقوسی نرفته.  کنار چه بسیار ملاح خفته ای که بیدار مادران برای خواباندنشان جان نثار کنند.  دلدادگان را دیده ای که یکدیگر را بغل کرده از مُشتَعِل کشتی به دریا پریده و عاشقانه زیر موج پیروزمند رفته اند؛ صادق با یکدیگر وقتی فَلَک غَداّر می نمود.  قَتیل نایب دیده ای که دزدان دریائی از عرشه نیم شبی به دریا انداخته اند و ساعت ها به درون ژرف تر نیم شبِ آن شکم سیری ناپذیر فرو می رفت؛ و با این حال قاتلان سالم کشتی می راندند-در همان حال که آذرخش های ناگهانی، کشتی ای در همان نزدیکی را که توانست دُرُستکار شوئی را سوی گشوده بازوانی مشتاق بَرَد، می لرزاند.  سَرا، آنقدر دیده ای که سَیاّرات توانی شکافت و ابراهیم کافِر ساخت و با این همه حتی یک واج از خود نداری."   

  شادمان صدایی از سر دکل اصلی بانگ زد، "آهای، بادبان!"

  آخاب در حالی که برفور قامت می افراخت، زدوده ابرهای آذرخش دار از پیشانی، فریاد زد،"راستی؟  خوب این دِلگَرم کننده است."   آن سرزنده فریاد در این مُهلِک آرامش تقریبا می توانست موجب تَحَوُّلِ مردی بهتر از آخاب هم بشود. – کُدام جِهَت؟" 

  سه درجه  سمت راست دماغه  قربان، و بخاطر ما بادبان کم می کند!"

  "بهتر و بهتر، مَرد.  بُوَد آیا که سنت پاول از آن راه آمده نسیم خویش به از نفس افتادگی من رساند!  اَیا طَبیعَت و ای روح بشر، شباهت هاتان تا چهِ پایه ی فراتر از هر توصیف  مرتبط است!  کوچکترین ذره نمی جُنبَد یا در ماده نمی زید که مُحیل لِنگه خویش در ذهن بشر نداشته باشد."








  













فصل هفتاد و یکم

قصه یِرُبعُام 



کشتی و نسیم، هَم دوش پیش می رفتند، اما نسیم تند تر از کشتی شد و بَرفُور  پیکوآد آغاز پیشروی کرد.

  با نگاه از میان عدسی دوربین، خیلی زود قارب ها و سردکل های دیده بان دار کشتی ناآشنا، وال شکردیش  نِمود.  اما از آنجا که خیلی دور و در جهت باد موافق بود و بسرعت می سیر می کرد و بظاهر در گذر به میدانی دیگری می نمود،  پیکوآد نمی توانست امیدی به رسیدن بدان بندد.  از اینرو علامت کشتی افراختند تا معلوم شود پاسخ چیست.

  همینجا بگویم ناوگان وال شکرد امریکایی همانند کشتی های نظامی هر یک نشان اختصاصی دارد؛ و همه این علائم همراه با نام کشتی در کتابی گردآوری شده و هر ناخدا یکی از آن دارد.  از این طریق فرماندهان وال شکردها می توانند از فاصله بس دور و بدون کوچکترین وسیله یکدیگر را در اقیانوس ها شناسَند.

  سرانجام کشتی ناشناس با بالابردن پرچمِ نشان خود به علامت  پیکوآد پاسخ و نشان داد کشتی یِرُبُعام از نانتوکت است.  با عمود کردن تیرهای افقی بادبان بر مازه تغییر مکان داده و در سمت بادپناه  پیکوآد، در جهت عمود بر درازای کشتی، قرار گرفت و قاربی به آب انداخت؛ دیری نپائید که قارب نزدیک شد، اما در حالی که به دستور استارباک نردبان جانبی آماده آویختن برای پذیرش ناخدای میهمان می شدند، غریبه موصوف با حرکت دست از پاشنه قارب خود علامت داد آن اقدام بکلی غیرضروری است.  مشخص شد در یِرُبُعام همه گیری منحوسی شایع است و ناخدای کشتی، مِیهیو نام، نِگَرانِ آلودن پیکواد نشینان است.  زیرا گرچه خود و خدمه قارب نالوده مانده اند و کشتی اش بقدر نیم  تیررس تُفَنگ از پکود فاصله داشت و غلتان هوا و دریای نالودنی در میان، با این همه با پایبندی وجدانی به هَراسنده قرنطینه خشکی، قاطعانه از تماس مستقیم با  پیکوآد سرباز زد.

  اما این به هیچ روی مانع هرگونه ارتباط نشد.  قارب یِرُبُعام با حفظ فاصله چند متری با کشتی و استفاده از پاروهای خویش حسب موقعیت، می کوشید خود را در موازات  پیکوآدی نگاه دارد که اینک به شدت در دریا پیش می رفت(حالا خیلی پیش می رفت) چرا که فرازین بادبان دکل اصلی را عَقَب داده بود؛ با اینکه درعمل گهگاه قایق با هجوم ناگهانی غلتان موجی بزرگ قدری جلو تر از کشتی می افتاد؛ دوباره بسرعت و با مهارت  به محل مناسب خود بازگردانده می شد.  با همه اینها و دیگر وَقفه های مشابه گهگاهی، گفتگوی دو طرف ادامه یافت؛ هرچند در برخی فواصل وقفه هائی از نوعی بس متفاوت پیش می آمد.

  در قارب یِرُبُعام مردی پارو می زد که حتی در آن درهم و برهم زندگی وال گیری که کل مجموعه ها را افرادی شِگُفت تشکیل می دهند، ظاهری منحصر بفرد داشت.  ریز اندام و پَست قد مردی نسبتأ جوان، با صورتی سراسر کک مکی و زیاده موهایی زرد.  پوشیده در پالتوئی دراز دامن با بُرِش کابالایی گردوئی فامِ رنگ و رو رفته؛ مُطَبَق آستین ها را تا مُچ بالا زده بود.  با ژرف شوریدگی متعصبانه جای گرفته در چشمان.  

  به محض اولین مشاهده این شخص استاب فریاد زده بود-خودشه!  خودشه!- همان رذل بُزدل دراز جامه که افراد تاون-هو  گفتند."  در اینجا استاب به قصه ای شگرف در مورد یِرُبُعام و مردی مُعَیَّن در میان خدمه آن گریز می زد که مدتی پیش در گفتگوی  پیکوآد با کشتی تاون-هو نقل شده بود.  بر پایه این روایت و آنچه بعدأ دانسته شد ظاهرا بُزدل موصوف تقریبا بر همه افراد یِرُبُعام شِگَرف سیادتی یافته بود.  حدیث او بدین قرار:

  وی دَر اَصل پروریده مجنون فرقه شِیکرز نیسکِیونا و نزد آنان پیامبری بود که چندین بار در سِرّی جلسات احمقانه شان از میان روزِن از گَرَزمان نازل شده خبر گشودن سریع هفتمین شیشه را که در جیب جلیقه خود حمل می کرد داده بود؛ شیشه ای که گمان میرفت  بجای باروت  لادانوم دارد.  هوای اُسقُفانه غریبی بر وی مستولی شده نیسکِیونا را به مقصد نانتوکت ترک کرده و در آنجا با آن مَکرِ ویژه جنون، تقلید ظاهری عاقل و متین کرده تازه کار داوطلب سفر والگیری یِرُبُعام شده بود.  اَجیرَش کردند اما تا خُشکی از کِشتی نَهان شد جُنونَش طغیان کرد.   خود را رئیس الملائکه، جبرئیل، اِعلام و به ناخدا امر کرد به دریا پَرَد.  در مَرامنامه ای که منتشر کرد خود را مُنجی جزایر و نایب مطران کل اقیانوسیه مطرح کرد.  جِدیت راسِخی که در اعلام این چیزها کار برد؛- پریشان بازی بیباکانه بی قرار تخیل شوریده او و تمامی دهشت های فراطبیعی راستین هَذیان، دست به هم داده این جبرئیل را در ذهن بیشتر خدمه جاهِل حال و هوای قِداسَت داده بود.  علاوه بر این از او می ترسیدند.   به هر حال، از آنجا که چنین مردی چندان فایده عملی برای کشتی نداشت، بویژه ازآنرو که جز به رضایت خود از کار سرباز می زد، ناخدای شکاک آرزوی رانَدنَش داشت؛ اما رئیس الملائکه با آگاهی از این که آن فرد قصد پیاده کردنش در اولین بندر در دسترس را دارد، بَرفور همه مُهر ها  و شیشه های خویش گشود-کشتی و همه نفرات را نفرین تباهی بی چون و چرا در صورت اجرای این قصد کرد.  چنان شدید روی حواریون خویش میان خدمه کار می کرد که سرانجام جملگی نزد ناخدا رفته گفتند چنانچه جبرئیل از کشتی رانده شود هیچ یک از آنان نخواهند ماند.  از اینرو ناخدا ناگزیر شد از نقشه خویش دست کِشَد.  همچنین اجازه هیچگونه بدرفتاری با جبرئیل را نمی دادند و آزاد بود هرچه خواهد گوید و کُنَد؛ تا بدان حد که پذیرفته شد در کشتی  آزادی مطلق دارد.  نتیجه همه این ها این که رئیس الملائکه کمترین اهمیتی به ناخدا و نایبانش نمی داد؛ و از وقتی همه گیری شایع شده بود، بیش از هَمیشه تَفَوّق یافته گفت، آنچه وَبا می نامید مُنحَصِرأ تحت فرمان اوست؛ و جز به مِیل او نباید پایان پذیرد.  مَلَوانان که بیشترشان افرادی مسکین بودند فروتنی کرده و برخی از آنان حتی تَعظیمش می کردند؛ برخی مواقع  در اطاعت فرامینش، شخصأ نمازش می بردند، چون خدا.  ممکن است چنین چیزها باور نکردنی بنظر رسد، اما هرچقدر هم شِگَرف، حقیقت دارد.  تاریخ دیوانگان نیز از نظر خود فریبی بی حد خود دیوانه به اندازه نصف  قدرت بی پایان نیرنگ و افسون شماری چنان بزرگ، چِشمگیر نیست. اینک وقت برگشت به  پیکوآد است.

  آخاب از کنار نرده کشتی به ناخدا مِیهیو گفت: "از همه گیری نمی ترسم مرد، روی عرشه بیا." 

  اما اینک جبرئیل بر پا خاست.

  "اندیشه کنید، به تب های زرد و صفراوی بیندیشید!  زینهاراز وبای مهیب!"

  ناخدا مِیهیو فریاد زد، "جبرئیل، جبرئیل، باید یا-" اما در آن لحظه شتابان موجی قارب را بسیار پیش راند و جوشش آن همه صحبت را خفه کرد. 

  با رانِش قارب به عقب آخاب پرسید، "وال زال را دیده ای!"

  "فکر کن، به قارب والگیری درهم شکسته و غرق شده ات اندیش! از دُم دِهشتناکش بپرهیز!"

  "باز هم به تو می گویم جبرئیل که-" اما قارِب چنان دوباره پیش شِتافت که اِنگار شَیاطین اَش کِشَند.   در هنگام گذر سلسله موج های سرکشی که توسط یکی از آن بُوالهَوَسی های گاه و بیگاه دریاها رقصان، نَه خیزان، می شدند، برای چند لحظه هیچ گفته نشد.  در این بین افراخته سر عنبروال سخت تِلو می خورد و جبرئیل دیده شد که با هراسی بیش از آن که  جایگاه رئیس الملائکه مُجاز دارَد، بدان می نگریست.

  با پایانِ این فترت ناخدا مِیهیو آغاز داستانی شوم درباره موبی دیک کرد، البته نه خالی از وقفه های مکرر توسط جبرئیل با هر بار برده شدن نام وال و دیوانه دریایی که گوئی با اوهمداستان شده. 

  معلوم شد خیلی از عزیمت یِرُبُعام از نانتوکت نگذشته بود که سرنشینان از گفتگو با کشتی وال شکردی از وجود موبی دیک، و خرابی که بار آورده بود اطلاعی موثق یافتند.  جبرئیل با دریافت حریصانه این اطلاعات به جِدّ به ناخدا هشدار داد در صورت رؤیت  به وال زال حمله نکند و با وراجی زاده جنون خویش اعلام کرد وال زال چیزی جز تجسم خدای شیکرها نیست؛ همانان که معنای اِنجیل دریابَند.  اما وقتی یک دو سال بعد موبی دیک بروشنی از سر دکل دیده شد، مِیسی، نایب ارشد کشتی، در تب رویاروئی با او می سوخت، و خود ناخدا خود بی میل نبود با همه تقبیح و اِنذارهای رئیس الملائکه این فرصت را بدو دهد و میسی هم توانست پنج نفر را مُتِقاعِد کند خدمه قاربش شوند.   با آنان از کشتی جُدا شد؛ و پس از بسی پاروزنی خسته کننده و چندین حمله خطرناک نافرجام سرانجام توانست زوبینی دَرو نِشانَد.  در این بین، جبرئیل که بالای زبرین بخش دکل رفته بود، یک بازوی خویش را با حرکاتی دیوانه وار تکان داده پیشگوئی های مرگ مفاجای بی دین مهاجمان به خدای خویش روان می ساخت.  باری، در حالی که میسی، نایب، در دماغه قارب خویش ایستاده بود، و با همه توان لاقیدانه طایفه خویش وحشیانه غُرِّش های خود نِثار وال کرده و می کوشید مُناسِب فُرصَتی برای آماده نِیزه خود بدست آرَد، بِنگَر! پَهن سایه ای سفید از دریا برآمده با فِرز حرکتی بادزَن وار، لَختی نفس پاروزنان برید.  دَمی بعد، نِگون بَخت نایب، تا بدان پایه سرشار از حیاتی ویرانگر با ضربه ای به هوا پرتاب شد و با ساخت بلند کمانه ای در سقوط در فاصله پناه متری به آب افتاد؛ نه سر سوزنی از قارب آسیب دید نه سرِ مویِ  پاروزنی و نایب بود که برای همیشه زیرآب رفت.      

  خوب است در اینجا این نکته را هم بِگُنجانَم که در میان مرگبار حوادث صید عنبروال احتمالا این صِنف نیز به اندازه هر رویداد دیگر از این دست رایج است.  پاری اوقات جز مردی که بدینسان نابود شود هیچ چیز آسیبیی نبیند؛ در بیشترینه این مواقع دماغه قارب کَنده شود، یا تخته مُتَّکایِ ران، که سَرکرده در آن ایستد، جاکن شده مُلازِم بدن گرد.  اما شِگرف تر از همه آن وضعیت که بارها، وقتی جسد از آب گرفته اند، حتی یک نشان خشونت بر بدن نه پیدا و مرد، پاک مرده. 

  کل مُصیبَت، همراه با اُفتان پیکر میسی بِروشَنی از کشتی دیده شد.   جبرئیل با سردادن جیغ گوش خراش- "شیشه! شیشه!" مَلَوانان وحشتزده را از ادامه تَعقیب وال بازداشت.   این رویداد دِهشَتناک رئیس الملائکه را جامهِ فزوده نفوذ پوشاند؛ زیرا ساده حواریونَش بر این گمان بودند که بجای آن سِنخ پیش بینی تَعمیم پَذیر که از عهده هر کس بر می آمد و اجازه می داد از میان گسترده طیف احتمالات یکی درست درآید، مُشخَّصَا آنرا پیشگوئی کرده بود.  بدین ترتیب بدل به وحشت بی نام کشتی شده بود.

  وقتی میهیو داستان خود به پایان رساند آخاب چنان پرسش هایی از او کرد که که ناخدای غریبه نتواست نپرسد آیا قصد آخاب شکار والِ زال در صورت پیش آمدن فرصت دارد.  پاسخ آخاب بدین پرسش "آری" بود.  همین شد که، جبرئیل باری دیگر، بی درنگ برپا شده خیره بر کهن مرد، با انگشتی رو به پائین، بشدت توپید، "اندیشه کن، به کافِر اندیش-مرده و بدان اعماق رفته!-از فرجام آن کافر پرهیز!"

  آخاب، بی تفاوت روی گرداند، سپس خطاب به میهیو گفت، "ناخدا، همین حالا کیسه نامه ها را یاد آوردم، غَلَط نکنم نامه ای برای یکی از اَفسرانَت هست.  استارباک، کیسه را بِگَرد."

  هر کشتی وال شِکَرد شماری به نسبت بزرگ نامه برای کشتی های جور واجور با خود می بَرَد که تحویلشان به مخاطبان بَستگی محض به اِحتِمال برخورد با آنان در چهار اقیانوس دارد.  از اینرو بیشتر نامه ها هرگز به مَقصَد نمی رسد؛ و بسیاری از آنها پس از رسیدن به دو تا سه سالگی دریافت می شوند.

  چیزی نگذشت که استارباک با نامه ای دردست بازگشت.  سخت رنگ و رو رفته، نَمور و پوشیده از کَدَر کَپَکی سبز و خالدار، نَتیجه نگهداری در تاریک گنجه کابین.  چنین نامه را شَخصِ مَرگ هم توانست پِیکی کرد.

  آخاب بانگید، "نمی توانی بخوانیش؟  بده به من مرد. آری،  آری، خرچنگ قورباغه ای است ناخوانا؛- این چیست؟   در حالی که گرم خواندن بود استارباک طویل تیر وال-بیلی برداشته با چاقوی خویش اندک شکافی در انتهایش ایجاد و نامه در آن فرو کرد تا بدین ترتیب، بدون نزدیک تر شدن قارب به کشتی، تحویل شَوَد.  

  در این حیص و بیص آخاب، نامه بدست، زیرلبی گفت، آقای هَر- بله، آقای هَری-(دستخط لطیف زنانه-شرط می بندم دستخط همسرِ مَرده)-آری-آقای هری میسی، کشتی یِرُبُعام؛-ای بابا، برای میسی است که مرده!"

  میهو آهی کشید و گفت، "مِسکین، مِسکین! آنهم از همسرش، با این همه به مَنَش دِه."

  جبرئیل بر آخاب خروشید، "نه، خودت نِگَهِش دار، زودا که همان راه روی."

  آخاب در پاسخ گفت، "بَلا خفه ات کند."  "ناخدا میهیو، آماده گِرِفتَن باش"؛ و آن واپسین نامه از دست استارباک گرفته، درون شِکاف تیر گیرداده به سمت قارب دراز کرد.  اما وقتی چنین کرد، پاروزنان منتظرانه دست از پارو کشیدند؛ قارب اندکی سوی پاشنه کشتی پس رفت، طوری که گوئی به جادو، ناگاه نامه در میدان مُشتاق دستان جبرئیل قرار گرفت.  بَرفور چنگ در نامه زده چاقوی قارب قاپیده نامه را بر آن کشیده به کشتی برگرداند.  نامه بر پای آخاب افتاد.   سپس جبرئیل با جیغی به رفقای خود گفت سرعت پارو کاهند و بدین نحو قارب بسرعت از  پیکوآد دور شد.

  وقتی دریانوردان پس از این فترت کار خود روی پوست وال از سر گرفتند به بسیاری اُمور شگرف در ارتباط با این قضیه خارق العاده اِشاره شد. 

 

فصل هفتاد و دوم

طناب عَنتَر


  در مُتلاطِم اَمرِ پیه بری و پرداختن به وال، بسی پس و پیش دویدن خدمه داریم.  اینجا کمک لازم است و دِگَر بار، آنجا.  نه امکانِ پایش در تک جائی، زیرا در آنِ واحد باید همه چیز در همه جا انجام شود.  اوضاعِ تلاش توصیفگرِ این صحنه هم بر همین سیاق است.  حال باید اندکی به عقب برگردیم.  گفتیم که پس از شکافت پُشتِ وال قلاب پیه وارد شِکاف اولیه ای شد که با وال-بیل نایبان آنجا بریده شده بود.  اما جِسمی به زُمُختی و سنگینی قلاب پیه چگونه در آن شکاف اُستوار شد؟  جای دادن قلاب در شکاف بِدَستِ دوست خاّصِ من کوئیکوئک بود که وظیفه زوبین اندازیش حکم می کرد برای ویژه مقصود مذکور بر پشت غول فَرود شَوَد.  اما در موارد پُر شُمار شرایط ایجاب می کند زوبین انداز تا پایان پوست گیری یا پیه کنی همانجا بِمانَد.   توجه داشته باشید که وال به استثنای بخش های مُجاوِرِ کار تقریبا بکلی مَغمور است.  ازاینرو، مسکین زوبین انداز، آن پائین، حدود ده قدم پائین تر از سطح عرشه، در حالی که آن عظیم تنه چون پای آس زیر پایش گَردَد، نیمی بر وال و نیمی در آب، بزحمت کوشَد.  در آن اقیانوس چنان بنظر می رسید که کوئیکوئک لباس ویژه اسکاتلندی-جُبّه و جوراب- به تن دارد، و در آن پوشش، دست کم به چشم من، امتیازی بی همتا داشت، و همانطور که همین حالا خواهیم دید، هیچ کس بهتر از من مَجال دیدنش نداشت.

   بعنوان دماغه نشین، یعنی پاروزن دماغه قارب آن وحشی (نفر دوم از جلو) خوشایند وظیفه ام بود در آن بی مزد و منت  تقلّا بر پشت مرده وال، چاکِریش کنم.  عنتری  پِسَرَکان ارگ نواز ایتالیائی را دیده اید که رقصان عنتر با بلند ریسمان نگاه دارند.  درست به همان شکل، کوئیکوئک را، از سراشیب دیواره کشتی، آن پائین، در دریا، با آنچه در صنعت وال شِکَرد اصطلاحأ طناب عنتر نامند و به مُحکَم نوار کرباس  دور کمرش بسته شده بود، نِگَه می داشتم. 

  معامله ای  که به شکلی مُضحِک برای هردوی ما خطیر بود.  بهتر است پیش از ادامه گفته شود هر دو سر طناب عنتر بسته است؛ متصل به پهن کمربند کرباسی کوئیکوئک و بسته به باریک کمربند چرمی من.  طوری که ما دو تن،  طی آن مدت، در خوب و بد، به یکدیگر پیوسته بودیم؛ و چنانچه مسکین کوئیکوئک برای همیشه غرق می شد، هم عُرف و هم شَرَف ایجاب می کرد، بجای بریدن طناب، مرا در پی خود پائین کشد.  بنابراین، دراز رشته سیامی متحدمان کرده بود.  کوئیکوئک برادر توأمان جُدا نشدنی ام بود و من نیز به هیچ روی نمی توانستم از تبعات خطرناکی که آن پیوند کنفی بدنبال داشت خلاص شوم.           

  در آن وقت، با چنان صَلابَت و حِکمَتی وضعیت خود را می فهمیدم که بنظر می رسید، ضِمنِ پایش مُجِّدانه حرکات او، بِوُضوح درک می کنم که فَردیَتِ خود من در یک شرکت سهامی دو نفره اِدغام شده؛ اینکه اِختیارم زخمی مُهلِک خورده؛ و خطا یا شوربختی دیگری مَنِ بی گناه را ناروا غرق در مصیبت و مرگ کند.  ازاینرو دریافتم نوعی فَترَت در مشیت الهی پیش آمده، وَرَنه عدل مُنصِفانه او هرگز اجازه چنین ستم فاحِشی ندهد.  با این حال با تأمل بیشتر- در حالی که گاه گاه او را از گیر افتادن میان وال و کشتی، که خطر مَنگِنه کردنش داشت، بسرعت بیرون می کشیدم- آری، باید بگویم، با تأمل بازهم بیشتر، متوجه شدم این وضعیت من دقیقأ وضعیت هر نَفَس کِش فانی است؛ تنها تفاوت این که در بیشتر موارد همین وابستگی سیامی را، بدین یا بدان شکل، با کثیری از دیگر فانیان دارد.  گر بانکدارتان وَرشِکَست شود، دَرهَم شکنید، گر داروگَرِتان به غَلَط  سَمّ در قُرص هاتان فرستد می میرید.  این درست که ممکن است بگوئید با هُشیاری بیش از حد احتمالأ توانید از این ها و بی شمار بَد بیاری های دیگرِ زندگی بُگریزید.  اما با این که تا آنجا که در توانم بود طناب عنتر کوئیکوئک را با دقت بکار می بردم گاه چنان می کِشید که به لغزیدن از کشتی به دریا بسیار نزدیک می شدم.  امکان نداشت این را هم فراموش کنم که با همه این احوال، تنها اداره یک سرِ طناب با من بود.*

  *طناب عنتر در همه کشتی های وال شکرد یافت می شود، اما تنها در کشتی  پیکوآد عنتر و نگه دارنده هماره بهم بسته بودند.  این اصلاح در استفاده اولیه از این طناب را شخص استاب کرده بود تا قوی ترین تضمین وفاداری و هشیاری نگهدارنده طاب عنتر برای زوبین انداز در خطر باشد.

  اشاره کرده ام که اغلب مسکین کوئیکوئک را از میان وال و کشتی بسرعت بیرون می کشیدم- جائی که در نتیجه گَردِش و جُنبِش های بی وقفه هردو، گهگاه بدان می افتاد.  اما او صرفا در معرض خطر مَنگِنه  شدن نبود.  کوسه های بی واهمه از کُشتارِ شبانه، اینک که بسته خون پیشین از لاشه روان شده بود با گُستاخی و اشتیاق بیشتر جَلب می شدند-هار موجوداتی در اِزدِحام گِردِ لاشه چون زنبورانِ مُنج آشیان.

  و درست در میان چنان کوسه ها کوئیکوئک قرار داشت که اغلب می کوشید با مَغروق پای خود کنارشان زَنَد.  امری بکُلّی باورنکردنی؛ مگر در نظر گیریم کوسه همه گوشت خواری که جذب طُعمه ای چون مرده وال شده، بندرت به مَردُم زند. 

  با این همه، از آنجا که کوسه ها چنین حریصانه گرم خوردن اند بهتر است باور دارید که عاقلانه آن است که بدقت مراقبشان باشید.  از همین رو، علاوه بر طناب عنتر که هَر اَز گاهی با آن بینوا رفیق را از نزدیکی بیش از حد به شِکَمِ کوسه ای که درنده خوئی خاصی داشت بسرعت دور میکردم، محفاظت دیگری برایش تَدارُک شده بود.  تاشتِگو و داگو ایستاده بر لبه یکی از سکو ها پیوسته دو وال-بیل تیز را بالای سرش پس و پیش برده،  با آنها، هر تعداد کوسه را که دستشان می رسید می کشتند.  بی گمان این طرز عمل آنها بسیار بدوراز منافع شخصی و زاده نیکخواهی آنان بود.  تصدیق می کنم قصدشان بهترین کامکاری برای کوئیکوئک بود؛ اما در شتاب زده شور و شوق همراهی با وی، و در شرایطی که گهگاه او و کوسه ها نیم پنهان در خون آلود آب می شدند، احتمال بیشتر می رفت که آن بی احتیاط  وال-بیل ها، بجای زدن غول ها، پای کوئیکوئک قطع کنند.  اما بگمانم بینوا کوئیکوئک که در آنجا نفس زنان با آن خطیر قلاب آهنین در تقلا بود، تنها به درگاه یوجوی خویش دعا می کرد و زندگی خویش را به دستان خدایان خود سپرده بود. 

  در حالی که با هر برآمدن دریا طناب را کشیده و سپس شُل می کردم، با خود اندیشیدم خُب، خُب، رَفیق عزیز و برادر دوقلو-از همه این ها گذشته چه اهمیتی دارد؟  نه خود قیمتی تصویر همه ما مردان در این عالم والگیریستی؟  آن بَحرِ محیطِ ناپیموده ژرفا که در آن بسختی نفس زنی، حیات؛ آن کوسه ها خَصمان؛ و آن وال-بیل ها، دوستان؛ و تو، بی نوا فَتی، چه ای در این حزین مخمصه و خطر میان کوسه ها و وال-بیل ها.  

  اما دل قوی دار کوئیکوئک! شادی در راه است.  در حالی که سرانجام کوفته وَحشی، کَبود لب و پُرخون چشم از زنجیرها بالا آید و سراپا آبچکان و بی اختیار لرزان بر عرشه ایستد؛ خوانسالار پیش رفته با مُشفِق نگاهی تَسَلّی بخش چیزی دستش دهد- چه؟ قدری کنیاک داغ؟  نه، یا خدا! جامی زَنجِبیل آب وِلَرم! 

  استاب در حال نزدیک شدن با بَدگُمانی پرسید، زنجبیل؟  بوی زنجبیل آید؟  در حالی که نگاهی دقیق به جام هنوز ناچشیده می انداخت گفت، "بله این باید زنجبیل باشد."  سپس لختی چون ناباوران ایستاد و بعد آرام سوی حیران خوانسالار رفته آهسته گفت، زنجبیل؟ زنجبیل؟ و ممکن است جناب داوبوی لطفا به من بِگید اثر زنجبیل چیست؟  زنجبیل! داوبوی، زنجبیل نوعی سوخت است که در کار آذر افروزی در این لرزان آدمیخوار کنی؟  زنجبیل!-جَلَّ الخالِق، زنجبیل چیست؟-زغال بحری؟ هیمه؟- کبریت شیطان؟-گیرانه؟- یَمسو؟- می پرسم این زنجبیل چه کوفتی است که بدین مسکین کوئیکوئک دهی؟"   

  اینک با نزیک شدن به استارباک که تازه از جلوی کشتی آمده بود بناگاه افزود، "در این امر باید دستِ پنهان نهضت انجمن مبارزه با مشروبات الکلی درکار باشد."  قربان، ممکنه نگاهی بدان فنجان انداخته و گر مایلید بو کنید."  سپس با نگاه به چهره نایب افزود، "آقای استارباک خوانسالار آنقدر گُستاخ است که به این کوئیکوئک که همین حالا از کار روی وال خلاص شده کالومِل و جَلَب دهد.  قربان این خوانسالار داروگَر است؟ و می توانم بپرسم آیا این از سنخ آن تَلخ هاست که جان به تن مرد نیم مغروق باز دَمَد؟"

  استارباک پاسخ داد، "گمان نکنم، چیز مُزَخرفی است."

  استاب به فریاد گفت، خوب، خوب، خوانسالار، حال فرا گیری چطور به زوبین انداز اِکسیر دهی، هیچ یک از دَواهای عطاریت اینجا نباشد؛ می خواهی شَرَنگمان دهی، ها؟ بیمه عمرمان کرده و پس از کشتن همه، وصولی ها را به جیب زنی، ها؟" 

  داوبوی بانگ زد، "کارِ مَن نیست، عمه کریمه بود که زنجبیل به کشتی آورد و به من گفت هرگز هیچ الکلی به زوبین اندازان ندهم، جُز به قول او از این تُنگِ زَنِجبیل"

  "تُنگِ زَنِجبیل! ناکِس بُزدِل!  بَرَش دار! و بِدو بِبَر سمت گنجه ها و چیزی بهتر آر.  آقای استارباک، امید که غَلَطی نکنم .  دستور شخص ناخداست که به زوبین اندازی که روی وال کار کرده رام داده شود." 

  استارباک پاسخ داد، "بَسه، فقط دوباره نزنَش، اما-"

  "اِه، در لَت هیچگاه آسیب نزنم، جز در زدن وال یا چیزی از آن دست؛ و این بابا، راسوئی بیش نیست.  چه می گفتید، قربان؟"

  "با او زیر عرشه رو و آنچه خود خواهی بردار، همین"

  استاب دوباره پیدا شد و با شیشه ای در یک دست و صِنفی چادان در دیگری، آمد.  اولی حاوی عَرَقی مَرد اَفکَن که به کوئیگوئک داده شد؛ دُوُّمی، هدیه عمه کریمه، که اَرزانی امواج گشت. 



 








فصل هفتاد و سوم

استاب و فلاسک هونهنگی کُشَند و سپس سر آن گفتگو دارند.



  باید در نظر داشت تمام این مدت، خطیر کله عنبر وال را آویخته از پَهلوی  پیکوآد داشتیم.  اما باید تا رسیدن فرصت رسیدگی می گذاشتیم مدتی همانجا آویزان باشد.  اینک امور دیگر مهم تر است و بهترین کاری که فعلا برای کله توان کرد دعا بدرگاه خداوند است بلکه طناب و قرقره ها ها پایدار مانند.  

  باری، طی شب گذشته و پیش از ظهر،  پیکوآد رفته رفته به دریایی رانده شده بود که با زَرد لکه های بریت گاه و بیگاه نشانه هایِ نا متعارف نزدیکی  شال، گونه ای از لویاتان که کمتر کسی گمان می بُرد در این بُرهه خاص در این حوالی پنهان شده باشد، نمایان می ساخت.   و گرچه معمولا همه صِید آن کِهتَر حیوانات را به سُخره می گرفتند؛ و با اینکه  پیکوآد به هیچ روی مأمور گشتِ یافتِ آنان نشده بود و هرچند نزدیک کروزِت بدون قایق اندازی از کنار شماری از آنان گذشته بود؛ با این همه حالا که عنبر والی را کنار کشتی کشیده سرش برداشته بودند، در میان حیرت همگان اعلام شد آن روز، در صورتی که فرصت دست دهد،  باید هو نهنگی صید شود. 

  تحقق این امر خیلی زمان نَبُرد.  بلند فواره هائی در سَمتِ بادخورِ کشتی دیده شد و دو قارب استاب و فلاسک به  تعقیب اعزام شدند.  پاروزنان دور و دور تر و سرانجام تقریبأ از دید مردان سر دکل نهان شدند.  اما ناگهان در فاصله دور دست عظیم پُشته  سفید آبی متلاطم دیدند و اندکی پس از آن از بالا خبر رسید که به احتمال زیاد یک یا هر دو قارب زوبین در تن وال نشانده اند.  مدتی گذشت و قارب ها در مَعرَض دید قرار گرفتند، در حالی که کِشَنده وال یکراست سوی کشتی یدک می کشیدشان.  دیو چنان به بدنه نزدیک شد که ابتدا بنظر رسید سَرِ کین توزی دارد؛ اما ناگاه در فاصله چهار قَصَبه از تخته ها در گِردابی فرو شده به شکلی که گوئی بزیر مازه شیرجه رفته، بکلی از دیده نهان شد.  "بِبُرید! بّبُرید!" فریاد کشتی نشینان به سرنشینان قارب ها بود که در یک آن بنظر رسید با سرعتی مرگبار برابرِ کناره کشتی آورده شوند.  اما از آنجا که هنوز خیلی طناب در طشت ها داشتند و وال خیلی سریع پائین نمی رفت طناب زیادی داده همزمان با تمام توان چنان پارو زدند تا در جلوی کشتی قرار گیرند.  این کشاکش چند دقیقه بشدت بُحرانی بود؛ زیرا در حالی که هنوز سِفت شده طناب را در یک جهت شل می کردند و همچنان پاروهاشان را در جهتی دیگر کار می گرفتند، خطر آن بود که کِشِش مخالف زیر آبشان بَرَد.  اما تنها در طلب چند قدم پیشروی بودند.  و همچنان متصل به وال ماندند تا بدان رسیدند؛ اینجا بود که  بَرفور سریع لَرزِشی احساس شد که چون بَرق زیر مازه پوئید و تنجیده طناب با خراشیدن زیر کشتی، ناگهان زیر دماغه بر آب شد، مُرتَعِش و تَرَق تروق کنان، و قطرات آبَش چنان پرتاب می شد که گوئی ذَرّاتِ شکسته شیشه بر آب ریزد، و همزمان، وال آنسوی کشتی به چشم آمد و باری دیگر قاربها آزادانه  بحرکت در آمد.  اما خسته وال سرعت کاست و کورکورانه تغیر مسیر داده دور پاشنه کشتی چرخیده دو قارب را در پی کشید طوری که دوری  کامل زدند.

  در این بین طناب ها را بیشتر و فزونتر کشیدند تا اینکه دو قارب قریب جناحین او قرار گرفتند و هر نیزه فلاسک بر تن وال را نیزه ضرب استاب پاسخ بود؛ و نبرد، بدین شکل، با چنیدین دور گردش دور  پیکوآد ادامه یافت، در حالی که جماهیر کوسه ها که پیشتر گرد جسد عنبر وال ازدحام کرده بودند سوی خون نوریخته شنا کرده و عطشان، به  نوشیدن خون از هر تازه شِکاف پرداختند، به همان نهج که بنی اسرائیل آبی را که از چشمه های نو شِکُفتِ شکسته سنگ روان بود.   

  سرانجام فواره غلیظ شد و جسد با هَراش و غَلتی مَهیب به پُشت چرخید.  

  در حالی که دو فرمانده گرم بستن ریسمان به باله عمودی دُم و آمادن جسد به دیگر طُرُق برای یدک کشی بودند، صحبتی میان آنان در گرفت.

  استاب نه بی رَمِش از فکر پرداختن به لویاتانی چنین خَسیس گفت، در شِگِفتَم کهن مرد این توده پیه پَلید را بهر چه خواهد."

  فلاسک ضمن چنبر کَردَن قدری طناب ذخیره در سینه قارب گفت، "چه خواهد؟  هیچ شنیده ای آن کشتی که تنها یکبار کله عنبر وال را در سمت راست خود اَفرازَد و همزمان سر هو نهنگی را سمت چپ؛ هیچ بگوشت نخورده، که چنان کشتی را زان پس هرگز اِنقلابی نَبُوَد؟"

  "چرا نه؟" 

  "نمی دانم، اما شنیدم آن زَردَنبو شَبَح، فتح الله، چنین گفت و بنظر می رسد همه چیز در باره طِلِسم های کشتی داند، اما گاه فکر می کنم سرانجام کشتی را طلسمی بی فایده کند.  استاب، من  اصلا از این این بابا خوشم نمی یاد. هیچ دقت کرده ای پنداری آن دراز دندانش در سَرِ ماری تراشیده شده؟" 

  "غَرقَش کُنَم! هیچوقت نگاهش هم نمی کنم؛ اما گَر تاریک شبی فرصت یابم و کنار نرده کشتی ایستاده و کسی آن نزدیکی نباشد، فلاسک آن پائین را نِگَر- و در همین حال با حرکت خاص دست به دریا اشاره کرد- آری، حتمأ این کار را می کنم! فلاسک، من فتح الله را شیطان مُتِنَکِّر دانم.  آن دروغ قصه قاچاقی کشتی سوار شدنش را باور می کنی؟ گَمانَم خود شیطان است.  زانرو دُم اَش نبینی که جمع کرده نَهانَش دارد؛  حَدس می زنم چنبره به جیبَش بَرَد.  لعنت بر او! حالا که فکرشو می کنم، همیشه کنف خواهد تا در پَنجه چکمه های خود تَپانَد." 

  "چکمه پوش خوابد، نه؟   نَنویی ندارد؛ اما دیده ام شب ها در چنبره طناب های بادبان بندی آرَمَد."

  "بِلاشَکّ، و علت همان ملعون دم است، می دانی، توی سوراخ چنبره طنابها پِنهانَش می کند."

  "چطوری است که کهن مرد این همه کار با او دارد؟"

  "گمانم، بَهرِ نیل به تَبادُل یا معامله ای."

  "معامله- سر چه؟"

  "خوب، نمی بینی پیر مرد سخت مصمم به تعقیب والِ زال است و شیطان می کوشد با تغییر نظر به تبادل سیمین ساعت، یا روح خود، یا چیزی از همان سِنخ، در ازاء تحویل موبی دیک، راضیش کند.

  "دِه!  استاب، بازیگوشی می کنی؛ چگونه فتح الله تواند چنین کند؟"

  "نمی دانم فلاسک، اما بتو می گویم، شیطان غریب مُصاحِبی است، شَریر هم.  خوب، می گویند چگونه یکبار به پَرسه به پیر ناو سرفرماندهی رفته در حالی که آقامنشانه با سُهولتی اهریمنی دم می جنبانده سُراغ پیر پدر گیرد.  خوب، پدر حاضر بوده و از شیطان پرسیده چه می خواهد.  شیطان، سُم جُنبان، گفته، "یحیی را."   پدر گوید، "برای چه؟"  ژیان شیطان گوید، "به تو چه دَخلی دارد، می خواهم از او استفاده کنم."  پدر گوید، "بِبَرِش" و سوگند به خدا فلاسک که گَر شیطان پیش از اِتمام کارش با یحیی مبتلا به وبای آسیاییش نکرده باشد این وال به یک لقمه خورم.  فقط عجله کنید، همه آماده؟  خوب، پس، پارو به پیش تا وال کِنارِ کشتی رسانیم."

  وقتی سرانجام دو قارب با بار خود به کندی به کشتی نزدیک می شدند فلاسک گفت، "گمانم داستانی چون آنچه گفتی یاد دارم، اما کُجایش را نه."

  "سه اسپانیائی؟  ماجراهای آن سه سَفّاک سرباز؟  آنجا خواندی فلاسک؟  گمانم همانجا بوده؟"

 "نه، هیچوقت چنین کتابی ندیده، اما شنیده ام.  اما حالا بگو فکر می کنی شیطانی که گفتی اینجا، در  پیکوآد است؟

  "آیا همان کَس اَم که به کشتن این وال کمک کردم؟  آیا شیطان تا ابد زنده نیست؛ شده تا بحال کسی مرگ ابلیس شنیده باشد؟  هیچوقت دیدی کشیشی رَختِ عزای ابلیس پوشَد؟  و فکر نمی کنی شیطان که کلید در  ورود به کابین دریاسالار دارد، تواند از پَنجره هم در آید.  پاسخم دِه، فلاسک."

  "استاب، حدس میزنی این فتح الله چند ساله باشد؟"

  با اشاره به کشتی "آن دکل اصلی را آنجا می بینی؟  خوب، آن رَقَمِ یک است، حال تمام حلقه های انبار  پیکوآد را گرفته جایِ صفر جلوی آن دکل اصلی ردیف کن؛ خوب، این همه حتی آغاز سن فتح الله هم نیست.  حتی تمام چلیک سازان عالم نتوانند آنقدر حلقه پیش آرند که نمایش صفرهای سِنّ او را کَفاف کند."

  "ولی استاب، اِلتفات کن، گمانم همین حالا با اندک تَفاخَر گفتی قصد دریا فِکَنی فتح الله در فرصت مناسب داری.  خُب، گر چنان پیر است که حلقه هائی که گفتی حکایت کند، و گر تا ابد زنده است، چه سود از بدریا افکندنش- به من بگو؟

  "هرطور شده، خوب زیرآبش کنم."

  "اما به شنا برگردد."

  "دوباره زیرآبش  کنم و ادامه دهم."  

  "آمدیم و بسرش زد تو را زیر آب کند- آری غرقه در آب- بعدش چی؟

  "دوست دارم امتحان کردنش بینم؛ به ضربی دو چشمش چنان کبود کنم که تا مدتی جرأت نکند دوباره صورت خود در کابین دَریابُد نمایان کند، چه رسد در منزلَش، در عَرشه تحتانی کشتی، یا دور و اطراف عرشه های فوقانی که اَغلَب دُزدانه رَوَد.  شیطان سگ کی باشد فلاسک، گُمان بَری از شیطان واهمه ای دارم؟  کی از او ترسد، غیر از پدر پیر که جرأت ندارد چنان که مُستَحَقّش است گیرد و بر دو دستش دست بند زند، و می گذارد پرسه زده مردم رُباید، و با او عهد و پیمان بَسته هر تعداد مردم که رباید برایش کباب کند؟  این هم از پدر!"

  "گمان بری فتح الله پی ربودن ناخدا آخاب است؟"

  "گمان بَرَم؟  خیلی زود خواهی دید فلاسک."  اما قصد دارم بدقت زیر نظرش گیرم، و گر چیزی خیلی مشکوک بینم، فقط پَسِ گَردَنَش گرفته گویم- مرا ببین، بَعل الذُباب، نتوانی چنین کنی؛ و بخدا قسم گر جنجالی کند، پِیِ دُم دست در جیبش برده تا چرخ لنگر کشیده چنانش پیچم و کِشَم که دُم از بیخ کنده شود- مُلتَفِتِ منظورم هستی که؟  بنوعی گُمان بَرَم، وقتی خود را در آن بیواره وَضع یابد بدون اندک خرسندیِ احساسِ دُم میان دو پای خود، دُزدانه بگریزد." 

  "و با آن دُم چه کنی استاب؟"

  "چه کنم؟  پِیِ بَرگَشت به نانتوکت بعنوان تازانه ی وَرزا-نره  فروشَم؛- به چه کار دگر آید؟"  

  "حالا بگو استاب، در آنچه می گوئی و تمام این مدت می گفتی راسخی؟"  

  "باشم یا نباشم، به کشتی رسیدیم."

  اینجا بود که از قارب ها خواسته شد وال را به سمت چپ کشتی کِشَند، جائی که زنجیر های بستن وال و دیگر مَلزومات پیشاپیش برای بَستَن آماده بود. 

  فلاسک گفت، "نَگُفتَم؟ آری زودا که سر این هو نهنگ افراخته بینی برابر سر آن عنبر وال."

  دیری نپائید که گفته استاب مُحَقق شد.  از آنجا که پیشتر  پیکوآد بشدت به سمت کله عنبر وال مُتِمایِل شده بود، اینک، با پارسنگ دو کله، تَراز مازه بازیافت؛ هرچند بی گمان به سختی در فشار.  باری، وقتی در یک سمت کشتی کله لاک اَفرازی، بدان سمت متمایل شوی؛ اما اینک در دیگر سمت کله کانت افراز و بازگشت تَوازُن؛ هرچند در مَخمَصِه ای رِقَّت بار.  برخی اذهان بدین شکل تا ابد به تعدیل کشتی ادامه دهند.  اَیا گولان، همه این مُبهَمات بدریا ریخته راست و سَبُک بار رَوید.

  در آمادَن بدن هو نهنگ، پس از استقرار در موازات کشتی، معمولا همان اِقداماتِ مقدماتی صورت می گیرد که در مورد عنبر وال؛ جُز این که در مورد اخیر کله را دُرُسته می بُرَند و در اولی زبان و لب ها را جدا گانه برداشته بهمراه تمامی سیاه والانه معروف، متصل به استخوان موسوم به تارُک، روی عرشه افرازند.  اما در مورد حاضر هیچ اقدامی از این دست صورت نگرفته بود.  جَسَد هر دو وال را پَسِ کشتی انداختند؛ و کشتی سنگین بار از کله، بس شبیه قاطر در حمل دو گران لنگه.

  در این بین فتح الله آرام به کله هو نهنگ خیره شده بود و گهگاه نگاه از ژرف آژَنگ های کله برگرفته به خطوط دست خویش می انداخت.  و اتفاق را، آخاب چنان ایستاد که پارسی در سایه اش اوفتاد؛ در حالی که بنظر می رسید اگر اصلأ سایه ای داشته باشد با آنِ آخاب درآمیخته و تَطویلَش داده.  در حالی که خدمه همچنان زحمت می کشیدند تخمین هائی در مورد شیطان در همه این گُذَرا اوضاع میانشان رد و بدل می شد.   

  

 














 فصل هفتاد و چهارُم

کله عنبر وال-دید مُتِخالِف. 


  نَک، اینجا، دو وال بزرگ داریم، سر در کِنار؛ بیائید بدانها پیوسته سرهای خود کنارشان گُذاریم.  

  در والا راسته وال های رَحلی، عنبر نهنگ و هو نهنگ بِمراتِب مُهِم تر از بقیه اند. این دو، تنها وال هائی اند که پیوسته صِیدِ مَردُم شوند.  بچشم نانتوکتی ها این دو وال نمایانگر دو اِنتهای طیف تمام ارقام شناخته شده وال اند.  از آنجا که تفاوت های بیرونی آنها عمدتا در کله ها مشهود است، و هم اینک سر هریک از این دو از پهلوی  پیکوآد آویزان؛ و از آنرو که می توان به صِرفِ پیمایِش عرض عرشه از یکی سوی دیگری رفت:- مایلم بدانم، کجا فرصتی بهتر از این برای وال شناسی عَمَلی توان یافت.

  نُخُست، از تبایُنِ عامّ این کله ها بُهت زده شوید.  بی شک هر دو کله، حسب هر مِعیار مَعقول بَس خَطیرَند، در کله عنبروال نوعی تقارن ریاضی هست که هو نهنگ ندارد.  شخصیت کله نهنگ عنبر بیشتر است.  حین نِظاره آن بی اختیار- عظیم برتری از نظر کِرامَتِ عامّ  را به کله عنبر وال دهید.  در مورد حاضر نیز این کرامت با رنگِ جو گَندُمی تارَک سرش فزون تر شده نِشان پیری و آزمودِگی فراوان بدان دهد.   کوتاه سُخَن همان که صیادان اصطلاحأ  "وال سر خاکستری" گویند. 

  حال بگذارید ببینیم دو کله در چه چیز کمترین ناهمسانی دارند-، بِعنُوان مِثال، در دو مهم ترین اَندام، چشم و گوش.  با بررسی دَقیق، سرانجام، نزدیکِ انتهای بخش پائینی پهلوی سر، در کنار گوشه هر یک از دو فَکّ وال، چشمی بی مُژه بینی، چنان بی تناسب با بُزُرگی کله، که پِنداری چشم نوباوه کُرِّه ای است.  

  باری، پُرپِیداست که با این غَریب استقرار چشمان وال در طرفینِ سر، هیچگاه چیزهائی را که دقیقا روبروی سرش قرار گرفته نبیند، همانطور که چیزی را که دقیقا برابر دُم نَباشد، نَتانِست دید.  در یک کلام، جایگاه چشمان وال مطابق جایگاه مردُم گوش است، و خود تجسم توانید کرد گر قرار بود اشیاء را از طریق دو گوش در طرفین سر نِگَرید چگونه گذران می کردید.  معلومتان می شد تنها مشاهده حدود سی درجه در جلو و سی درجه پُشتِ خط مستقیم دید جانبی را در اختیار دارید.  گر کینه جو ترین دشمن در روز روشن با آهیخته دَشنه مستقیم سویتان می آمد همانقدر قادر به دیدنش نبودید که از قَفا نزدیک می شد.  در یک کلام، به اصطلاح دو قفا می داشتید؛ اما در عین حال، همچنین، دو جِبهه (جبهه های جانبی): زیرا چه چیز جبهه مردم سازد- در واقع چه چیز جز مَردُم چَشم؟

  افزون بر این، گرچه در بیشتر حیواناتی که بخاطر دارم، چشم ها طوری نهاده شده تا قدرت دید را بطور نامحسوس دَرآمیخته، بجای دو، یک تصویر در مغز ایجاد کنند؛ غریب موضع چشمان وال، با آن سخت کله چون برجی در میان، کَلان کوهی را مانَد که فصل دو دریاچه درّه ها کند، و دو چشم، عملا چندین قَدَم  مکعب جدای از یکدیگر افتاده اند؛ البته، همین امر باید تصویری را که هر یک از این دو عضو مستقل انتقال می دهد کاملا تَفکیک کند.  بنابراین وال تصویری متمایز در این سو و متفاوت تصویری دیگر در آن سو بیند، و لازم آید هر آنچه میان این دو واقع شود ژرف تاریکی و عَدَم باشد.  در واقع توان گفت نگاه مردم به عالم از اطاقک دیده بانی است که دو پیوسته اُرسی بعنوان پنجره دارد.   اما در وال این دو ارسی جدا نصب شده و دو پنجره متمایز تشکیل داده، هرچند بَدبَختانه دید را مَخدوش کرده.  این غِرابَتِ چشم چیزی است که باید در صید وال ملکه ذِهن ساخت؛ و خواننده نیز باید در برخی صحنه های آتی بیاد داشته باشد.

  می توان اِبتِدای مسئله ای غریب و بس بُغرنج در ارتباط با موضوع دید لویاتان کرد.  هرچند بناچار به اشاره ای قناعت کنم.  تا مردم دیده در روشنا گُشودَست، دیدَ اختیاری نیست؛ یعنی از ناگُزیر دیدِ هرآنچه روبروست، گریزی نیست.   با این همه، تجربه همگان نشان می دهد، گرچه می توان به نگاهی فَحصِ عَشوائیِ اَشیاء کُرد، واقعا محال است که با دقت و تمامَت هر زوجی از اشیاء را –هر چقدر خُرد یا کَلان -در لحظه ای واحد وارَسید-هرچند مُجاوِر و پَرماسَنده یکدیگر باشند.  همین که آن دو شیئی را از دیگر تفکیک کرده حلقه ای از ژرف سیاهی گردّ هر یک کشید، هنگام نِگرِش به یکی از آنها، طوری که ذهنتان متمرکز بر آن باشد، دیگری بکلی از تشخیص هَمزمان برون خواهد شد.  در این صورت وضعیت دید وال چِگونَست؟  دُرُست که هر دو چشم او، باید بخودی خود و همزمان عمل کنند؛ اما پرسش این است که آیا مغزش چنان شامِل تر، مُؤَلِّف تر و دَقیق تر از مَردُم مَغز است که تواند در آنِ واحد دو منظر مُتِمایِز را، یکی در یک جانب و دیگری را درست در جهت عَکسِ اَوَّلی، بِدِقَّت وارَسَد؟َ   گر تواند، چیزی همانقدر شگرف در اوست، که کسی تواند همزمان به شرح دو مسئله متمایز هندسه اقلیدس پردازد.  ضمن این که پَژوهِش دقیق نشان می دهد در این تَشبیه هیچ تَبایُنی نیست.

  ممکن است آنچه می گویم خیالی خام باشد، اما همواره بنظرم رسیده آن شِگَرف جُنبِش نَوَسانی برخی وال ها وَقتِ گِرِفتاری میان سه یا چهار قارِب؛ بُزدِلی و ضَعف برابر هراس های غَریب که تا این حد میان چنین وال ها شایع است؛ بِگُمانَم، همه این ها باید بطور غیر مستقیم ناشی از ناگزیر سَردَرگُمی اِراده ای باشد که آن قدرت های دید مُنقَسِم و بکلی مُتِخالِف، بِدانشان اَندازَد.  

  از سوی دیگر، وال گوش نیز، هم قَدرِ چشم، دَربَست شِگَرف است.  اگر بکلی با طایفه وال ها بیگانه باشید ممکن است ساعت ها روی این دو کله بِگَردید و هرگز آن اندام نَیابید.   گوش هیچ لاله بیرونی ندارد و از شِگَرف ریزگی دشوار توان پَریش به سوفار کرد.  از نظر گوش، تفاوتی مهم در عنبر نهنگ و هو نهنگ دیده می شود.  گرچه گوش اولی روزنی بیرونی دارد، روی گوش دومی را پرده ای یکسره و یکنواخت پوشانده طوری که از بیرون به راستی نامَحسوس است.

  شِگَرف نیست که موجودی به هِنگُفتی وال، عالم را با چشمانی چنان ریز بیند و تندر را با گوشی خُرد تر از آنِ خرگوش شِنَوَد؟  اما اگر چشمان به گشودگی عدسیِ عظیم دوربین نجومیِ هِرشِل بود و گوش هائی به فَساحَتِ رواق کلیساهای جامع می داشت، بینائی دور تر و شنوائی تیز تر می یافت؟ به هیج روی.- پس از چه رو سر را "بُزُرگید"؟ مُدَقِّق کُنیدش. 

  نَک بیائید با هر اَهرُم و چَرخ بخارِ در دسترس، کله عنبر وال را بِگردانیم تا سَر و تَه قرار گیرد؛ سپس با صُعُود از نردبان به تارُکَش رفته نِگاهی به تَهِ دهان اندازیم؛ و گر بکلی از تَن جدا نشده بود توانستیم با فانوسی وارد عظیم غارِ ماموتِ کِنتاکی بَطنَش شویم.  اما بُگذارید این دندان را چسبیده نگاهی به پیرامون خویش اندازیم.  چه دهان واقعأ زیبا و مُهَذَّب نَمائی! که از کَف تا سقف با آستر یا به عبارت دیگر کاغذ دیواریِ غشاء سفید براقی به رَخِششِ حَریرِ عروس پوشانده شده.

  حال بیرون آمده نگاهی بدین شوم فک اسفل اندازید که شبیه باریک درِ دِراز اَنفیه دانی است عظیم، که بجای یک سَمت، لولائی در یک اِنِتها دارد.  گر به دِیلَمَش گُشائید تا بالاش روید و ردیف های دندان هاش نمایان کنید، چون مَهیب دَرهای آهنین دژهای کهن بنظر رسد؛ و آوَخ!، که برای بسی مِسکین مردم صنعتِ وال شِکرد، که این تیغ ها با نیروئی سِپوزنده بر ایشان اُفتَد، دقیقا همین است.  گرچه بسی مخوف تر وقتی است که قولاج ها زیر دریا، اَخمو والی بینی غوطه ور در تعلیق، با آن عَظیم فک حدود پانزده قدمی، که طوری مستقیم پائین افتاده که راست گوشه ای با بدن سازد، از هر جِهَت  شبیه دیرَک سینه کشتی.  نَمُرده؛ صِرفأ بی دل و دماغ است؛ شاید ناخوش باشد؛ سودائی؛ و چنان بیحال که لولاهای فکش سُست شده، و او را در چنان وضعیت ناخوشایندی قرار داده که موجب نکوهش همه طایفه اوست و بی گمان باید نفرین ابتلا به کزازش کنند.

  در بیشتر موارد این آرواره زیرین- که توسط مُجَرَّب استادی به آسانی باز می شود- به منظور کندن دندان های عاج جدا، و روی عرشه اَفراخته شَوَد، و ذخیره ای از آن سخت و سفید والانه در دَسترَس گُذارَد که که وال شِکردان همه صِنف طُرفه اَسباب، شامِلِ عصا، میله چَتر و قَبضه شلاق سواری از آن سازند.

  فَکّ را با طویل کِشِشی فَرساینده چنان روی عرشه کِشَند که گوئی لنگری است؛ و با رسیدن زمان مناسب- بعد از گذشت چند روز از دیگر کار- کوئیکوئک، داگو و تاشتگو، همه ماهِر مُسَنِّن، مَهَیّای دَندان کشی شَوَند.  کوئیکوئک با تیز بیلِ بُرِش به لَثه ها سُخمه زَنَد؛ سپس آنقدر بر لثه کوبَند تا به ریشه ها رسند و با قرقره و طنابی آماده از بالا، دندان ها را بیرون کِشَند، بدان سان که ورزوهای میشیگان، کُنده کهن بلوط ها از جنگل های بِکر را.  معمولا جمع دندان ها، که در کهن وال ها بسیار فرسوده و در عین حال نا پوسیده است و پُر ناشَده، به شیوه تصنعی ما مردم، به چهل و دو می رسد.  سپس فک را بصورت تخته هائی چون الَوار خانه سازی  ارّیده و اَندوزَند. 



















فصل هفتاد و پنجم

کله هو نَهَنگ-دید مُتِخالِف. 


  بیائید عرض عرشه پیموده، نیکو نَظری طولانی به کله هو نهنگ اَندازیم.  همانطور که می توان والا سَرِ عنبر نهنگ را در شکل کلی به جنگی گردون رومی تشبیه کرد (بویژه در جلو که تا بدان پایه کُلّأ مُستَدیر است)؛ سَرِ هو نهنگ نیز در نگاه کُلّی شباهتی به نسبت زننده به غول پیکرموزه ای نوک پَهن دارد.  دویست سال پیش پیر کاشفی هلندی شکلش را به قالب کفشگران ماننده کرد.   و می توان آن پیرزن پُر اولاد و احفادِ قصه های کودکان را با همه زاد و رودَش خیلی راحت در همین کفش یا قالب مَنزِل داد.

  اما وقتی بدین  ضَخیم سر نزدیک تر شوید حَسبِ دیدگاهِتان، آغاز گرفتن وُجوهی متفاوت کُنَد.   گر بر تارُکَش ایستاده بدان دو سوراخ f شکل سوفار فواره نگرید کل سر را عظیم ویلون سِل قدیمی بینید و این مِنخَرین را روزَن هایی در کاسه اش.  همچنین، اگر چشم بدین غریب پوسته شانه سانِ یال دار بَر فراز توده -این سبز شیئِ سرخاب  پوش، که گرینلَندی ها "افسر" گویند و وال شکردان جنوب "گُلوته" هو نهنگ، دوزید؛ گر چشم را منحصرأ بر آن ثابت کنید سر را تَنه تَناور بلوطی گیرید با آموتی در دو شاخه اش.  به هر حال وقتی آن زنده خَرچَنگ ها بینید که اینجا روی این گُلوته آرام گِرِفته اند، بطور قریب به یقین چنین تصوری به ذهن راه دهید، مَگَر، دَر واقِع، تَخَیُّل تان همچنان به اصطلاح فنی "اَفسَر" که آنرا هم بدو اِعطاء کرده اند، چسبیده باشد؛ که در این صورت بسیار علاقمند بدین اندیشه خواهید بود که چنین قَوی غول چگونه عملأ سلطان تاجدار دریا شده که سبز تاجَش بدین شِگَرف شیوه ساخته شده.  اما گر این وال سلطان باشد، بس عَبوس تر از آن بنظر رسد که دیهیم را لُطفی دهد.  بدان آویزان لَبِ زیرین بنگرید! چه نِهمار اَخم و لوچه ای! اخم و لوچه ای که در مقیاس دُرودگران حدود بیست قدم طول و پنج قدم ژرفا دارد؛ همان که حدود پانصد و اند گالن روغنتان دهد.

  اَمّا بسی اَفسوس که این شوربَخت وال باید خَرگوش لب باشد.  چاک لب حدود یک قَدَم عرض دارد.  احتمالأ مادر در مَرحَله ای مهم از حَمل، گذری بر سواحل پرو داشته، همان وقت که زمین لرزه ها باعث شد ساحل دهان گُشایَد.  اینک چون گذر از روی لَخشان دروازه ای، از روی این لب، به درون دهان سُریم.  گر در مکینا بودم قطعأ این دهان را اندرونِ کَپَرِ سرخپوستان می گرفتم.   بار پَروَردگارا! همان راه است که  یونِس نَبی رفت؟  سقف دهان، حدود دوازده قدم ارتفاع دارد، که با زاویه ای بَس تُند پائین آیَد، چنانکه گوئی مَرسوم شاه تیر شیروانی است و این تویزه دار جِناحین،ِ طاقی استِ پُرمو، و آن شِگَرف لوحه های والانه نیم عمودی و شمشیر وار را به ما نماید؛ قریب به سیصد تویزه در هر طرف، متکی بر بخش فوقانی کله یا آهیانه، پرده کِرکِره ای را سازند که جائی دیگر گُذَرا اشاره بدان شده است.  لبه های این والانه ها حاشیه ای از الیافی موی سان دارد که  وقتی هو نهنگ، هنگام تغذیه، گشوده دهان سیرِ دریاهای پوشیده از بریت کُنَد، آب را میانشان پالاید و ریز ماهیان در آن درهم تنیدگی ها نِگَاه دارد.   در بخش میانی کرکره والانه ها، در تَرتیبِ طبیعی شان، بَعضی نِشان ها، خَم ها، گودی های غریب هست که برخی وال شِکَردان، سن وال را، حَسبِ آنها شُمار کنند، همانطور که آنِ بلوط را از روی مُستَدیر حلقه هایَش.  گرچه قطعیت این معیار بهیچ وجه قابلِ اثبات نیست ولی رنگ و بوی احتمال قیاسی دارد.  به هر حال، گر آنرا بِپَذیریم باید هونهنگ را سنی دهیم، بمراتب بیشتر از آن که در اولین نگاه معقول بنظر می رسد. 

  بنظر می رسد در روزگاران گذشته عجیب ترین پِندارها درباره این کرکره ها شایع بوده.  کاشِفی در [کتاب] پِرچاس، والانه ها را غریب "بُروتی درونِ دهانِ وال نامَد؛* دیگری "موی خوک" خوانَد و سِوُّمین، کُهَن نَبیلی در هَکلوت، پیراسته کلامِ ذیل کار گیرد: "حدود دویست و پنجاه پَرَک در زِبَرین فک روید که از دو سوی دهان طاق فرا زَبان سازند." 

  *همین یادم آرَد که هونهنگ براستی نوعی شارب ، یا بهتر بگویم سِبلَتِ متشکل از شماری سفید موهای پراکنده روی بخش فوقانی انتهای بیرونی فَکِّ زیرین دارد.  گاه این تَه ریش به سیمایی که بدون آنها موقر می نمود، حالتی راهزنانه دَهَد.  

  همانطور که همگان دانند همین "موی خوک"،  پَرَک"، "بُروت" و "کِرکِره ها"، یا هر نام دیگر که خوش دارید، تجهیز شِکَم بند و دیگر وسائل سفت کننده ویژه خَواتین کُنَد.  اما مدتهاست که  تقاضا در این فَقره کاهشی بودَست.  آن استخوان در دوران ملکه آن، در شکوه خود، و ژپون، بس باب بود.  و توان گفت، همانطور که آن دیرین بانوان شادمانه در آرواره وال می خرامیدند؛ ما نیز امروزه، بهر حفاظت در رگبار، با بی مُلاحِظِگی مشابه، زیر همان آرواره ها گُریزیم؛  چتر چادُری است گُستَرده فراز همان استخوان. 

  حال یک لحظه همه بروت ها و کرکره ها را پشت سر گذارده، ایستاده در دهان وال، نگاهی دوباره به اطراف خود اندازید.  با دیدن این همه ستونگان، که رَوِشمَند آراسته شده، وَهمِ حضور در عظیم ارغنونِ هارلم، و خیره شدن به هزار لوله اش نَکُنید؟  بعنوان فرشِ، جلوی ارغنون، نَرم ترین قالیچه کُرک بَفت داریم-زبانی که گوئی به کَف دهان چسبانده شده.  بس سَمین و لطیف است و مستعد تکه پارگی در صورت افراشتگی بر عرشه.  این زبان خاص اینک برابر ماست، با نگاهی گذرا باید بگویم شش بشکه ای است، یعنی این مقدار روغنتان دهد.

  باید پیش از این به وضوح صِدق آغازین گفته ام دیده باشید که-  عنبر وال و هو نهنگ کله هایی تقریبا بکلی متفاوت دارند.   پَس مَخلَصِ کلام این می شود که:  در کله هو نهنگ هیچ عظیم اَنبار عَنبرینه نیست؛ دندان عاج نداشته و برخلاف نهنگ عنبر فَکّ باریک کشیده آرواره زیرین ندارد.  عنبر وال هم هیچ کرکره استخوانی، هیچ عظیم لب پائین ندارد و کمتر نشانی از زبان در اوست.   همچنین هو نهنگ دو فواره-سوفار دارد و عنبر وال، تنها یکی.

  نَک، در حالی که این دو  جَلیل کَلّه بُرنُس پوش هنوز در کنار یکدیگرند آخرین نظر را بر آنها اندازید، زیرا زودا که یکی بی احصاء به دریا فرو شَوَد، و به فاصله ای نه چندان، دومی در پِی اَش.

  توانید حالت کله عنبر وال را در آنجا دریابید؟  در همان حالت است که مُرد، مگر برخی چین های طویل تر پیشانی که اینک مَحو شده بنظر رسد.   گُمان بَرَم گشاده پیشانی اش آکنده از آرامشِ هامون وارِ زاده سَهل گیری نَظَریِ مرگ است.  حال در حالت آن کله دیگر باریک شوید.   آن شِگَرف لب زیرین بینید که حسب اتفاق فشرده به پهلوی کشتی است، چنان محکم که آرواره را احاطه کرده.  آیا بنظر نمی رسد کل این کله گویای عظیم عَزمِی راستین رویاروی مرگ باشد؟  این هو نهنگ را رَواقی دانم و عنبر وال را افلاطونی که احتمالأ در واَپسین سال ها پیرو اسپینوزا شده.


 

  


 






فصل هفتاد و شِشُم

دِژ کوب. 


مایِلَم پیش از تِرک مُوَقَّتِ کله عنبر وال، از شما، بعنوان تَن کَرد شِناسی مَنطِقی بخواهم، فقط-  مُنحَصِرأ ملاحظه جلوی سیما، با آن همه مُتِراکِم مِتانَت کنید.  مایلم اینک این وارسی را تنها به قصدِ سِرِشتِ بَرآوُردی دُرُست و هوشمندانه از هرچه قدرت دِژکوبی انبار شده در آنجاست، برای خود، انجام دهید.  در این امر نکته ای است حیاتی؛ زیرا یا باید این موضوع را بِنَحوی رضایت بخش برای خود حل و فصل کنید، یا برای همیشه نسبت به یکی از مَخوف ترین و هَمزَمان درست ترین حوادِثی که بتوان جائی در کل تاریخ مکتوب یافت، ناباور مانید. 

  می بینید که در حالتِ عادیِ شنای عنبر وال جلوی سرش سطحی تقریبأ بِکُلّی قائِم نسبت به آب نماید؛ می بینید که زیرین بخش آن جَبین، چشمگیر نَشیبی به عقب دارد، تا نهانگاه بیشتری برای دراز حُفره  پَذیرایِ فکِ اسفلِ تیرَک سان فراهم کند؛ می بینید که دهان یکسره زیر سر جای گرفته، دَرواقِع، درست به همان صورت که اگر دهانتان دربست زیر چانه قرار می گرفت.  همچنین مشاهده می کنید که وال هیچ بینی بیرونی ندارد؛ و هر بینی که داشته باشد- سوفار فواره زنی- بالای سرش جای گرفته؛ ملاحظه می کنید که چشم ها و گوش ها در در طرفین و در فاصله تقریبی یک سوم کل طول سر از جلو، قرار گرفته.  از همینرو، باید تا اینجا دریافته باشید جلوی سر عنبر وال دیواری است بیجان و بی روزن، بدون حتی یک اندام یا برجستگی کَم اِستقامَت از هر صِنف.   وانگَهی، حال باید در نظر گیرید تنها در در دور ترین نقطه از بخش زیرین جلوی کله، با نشیب رو به عقب است که کوچکترین نِشانه استخوان وجود دارد، و تا زمانی که قریب به بیست قدم از پبشانی دور نشده اید به تکاملِ کاملِ آهیانه ای نرسید.  طوری که کل این عظیم حجم بی اُستخوان به تَک توده ای مانَد.  کلام آخر اینکه، همانطور که بزودی آشکار خواهد شد، بخشی از درونمایه کله لطیف ترین روغن را در خود دارد؛ با این همه، حال باید از ماهیَت ماده ای که نرمی ظاهری چنان رسوخ ناپذیر بدان دَهَد، باخَبَر شوید.  پیشتر، جائی شرح دادم چگونه پیه بدن وال را پوشانَد، بدانسان که پوست پرتقال را.  در مورد کله هم همینطور است، هرچند با این تفاوت: گرچه حول و حوش کله، لَفاف چندان ضخیم نیست، برای هر کار ناکرده با وال بی استخوان صَلابَتی تخمین ناپذیر دارد.  حادّ ترین سَرِ  وال زوبین، بُرّا ترین نیزه پرتابیِ توانا ترین مَردُم بازو، عاجِزانه از روی آن کَمانه کُنَد.  پِنداری کله عنبر وال را سُم اسب پوشانده اند.  گُمان نَبَرَم هیچ احساسی در آن نَهُفته باشد.

 اَمر دیگری را هَم در نظر آرید.  وقتی حسب اتفاق دو کلان کشتی بارشده هِند رو، در لنگرگاهها ازدحام کرده به هم فشار می آورند، مَلَوانان چه می کنند؟  هیچ جِسمِ صِرفأ سخت، آهن یا چوب، در نقطه تماس آتی دو کشتی، نیاویزند.  خیر، بزرگ رِزمِه ای مستدیر از چوب پنبه و الیاف کتان مَلفوف در ضخیم ترین و سَخت ترین وَرزا پوست گُذارند! آن رِزمه، دلیرانه و بی گَزَند، نیروئی را که توانست تمامی بلوط اَهرُم ها و پولاد دیلم هاشان را بشکَنَد، بِخود گیرد. همین بخودی خود مُکفی توضیحِ بَدیهی حَقیقَتی است که بدان گریز می زنم. اما ازاین گذشته، این فرض به ذهنم رسیده که همانطور که عادی ماهیان چیزی بنام بادکُنَک شِناوَری دارند که اِرادی قابل اتساع یا انقباض است؛ و از آنرو که تا بدانجا که من دانم عنبر وال چنین سامانی در خود ندارد؛ همچنین با توجه به اینکه آن شیوه که دَمی تمام سر بِزیر سَطح فِشارَد و چند لحظه بعد، با فرازیده سر بر آب شنا کُنَد، جز بدین صورت توضیح ناپذیر است؛ با توجه به مَرانَةِ بی حَدِّ لفاف؛ با توجه به بی تائی درون کَلِّه؛ باز گویم، این فرض به ذهنم آمده که ممکن است آن مرموز لانه زنبوری های شبیه سلول های ریه، نوعی ارتباط ناشناخته با هوای بیرون، و قابلیت انقباض و انبساط هوا داشته باشد که تاکنون کسی دَرنیافته.  گر چنین باشد، مقاومت ناپذیری آن نیرو را مجسم کنید که نامحسوس ترین و ویرانگر ترینِ همه آخشیجان، بدان یاری رساند.

  حال، ملاحظه کنید.  کله، این رویین دیوار بیجانِ رسوخ ناپذیر، با این شِناوا ترین چیز در درون، از پشت با زنده توده ای عظیم، بی خطا پیش رانده شود، و مناسب ترین تخمین نیرویش، پُشته هیمه ای است به بزرگی یک کورد ، که در کل، کوچکترین حشره را مانَد، مُطیع یک اِراده.  بنابراین، معتقدم گَر زین پس ویژگی ها و بهم فشردگی قُدرَت های نهفته در همه جای این عظیم غول را شرح کُنَم؛ وقتی برخی کوچک اَعمالِ سفاکانه اش نشان دهم، تمامی دیرباوری های جاهلانه را وا نَهاده، بی بالا بردن مویی از ابروی خود در تعجب، پذیرای این گفته شوید که، عنبر وال، با همین کله، مَعبری در بَرزَخِ دارین شِکافت و اطلس به آرام آمیخت.  زیرا تا تصدیق وال نکنید، در رسیدن به حقیقت، نه بیش از کوتَه فکری خیال پَروَرید.  اما لِقاء حقیقتِ جَلی خاص غول های سَمندر وار است و خُردَک کوتَه فکر را چه رَسَد؟  بر سر آن ناتوان بُرنا که نِقاب اِلهه وحشتِ صا برگرفت چه آمد؟   

فصل هفتاد و هفتُم

خُمِ هایدلبرگ. 


اینک نوبت کشیدن روغن سر وال است.  اما برای فَهمِ درست باید کمی در مورد طُرفه ساختارِ دَرونی چیزی که روی آن عمل می شود، بدانید.

  با نِگاه به کله عنبر وال بعنوان مستطیلی توپُر، توانید سطح شیب دار را اُریب به  دو  بَغاز* تقسیم کنید، که بَغازِ زیرین ساختار استخوانی سازنده جمجه و آرواره ها، و بَغازِ زِبَرین توده ای روغنی عاری از استخوان سازد که گسترده انتهای پیشین اش وسیع پیشانی عمود و مشهود وال سازد.  خودِ پیشانی، این بَغاز زِبَرین را در وسط به شکل افقی دوباره  تقسیم می کند و در نتیجه دو بخش تقریبا برابر دارید که از پیش، به شکل طبیعی، با ضخیم دیواره ای درونی، از جِنسِ ماده ای عضلانی، جُدا شده. 

 *بَغاز، نه اصطلاحی اقلیدسی،  بل از ریاضیات محض دریانوردی است.  نمی دانم پیش از این تعریف شده.  سَخت جِسمی که تفَاوُتَش با اِسفین در این است که سَرِ تیزش، بجای باریک شدن مُتِقابلِ هر دو طَرَف، با تُند شیب یکی از آندو شکل گرفته. 

  بخش زیرین زاده تقسیم دوباره، موسوم به بُنجُل، عظیم شان روغنی است، مُتشِکِّل از ده هزار مُشبَعِ حُجرهِ حاصل تقاطع های مکرر اندر مکرر سَخت الیاف کِشسان سفید، در کل گُستَره آن.  می توان بخش زِبَرین، را که جُمجُمه  شناسند، عظیم  خُمِ هایدلبرگ عنبر وال شِمُرد.  همانطور که جبهه آن سُترگ خُمِ مشهور حکاکی رمزی دارد، فسیح پیشانی چین دار وال نیز بی شمار شیوه غریب بهر نمادین آرایش شِگَرف خُمِ خویش سازد.  گذشته از این، همانطور که خم هایدلبرگ را هماره از عالی ترین شراب های دره های راین پُر کُنَند، خم وال نیز حاوی گرانبها ترین روغن در میان همه مرغوب روغن هایش، یعنی اِسپِرماتِسای گرانبها، در خلوص، شفافیت و خوشبویی مُطلَق است.  این قیمتی ماده، در هیچ کجای دیگر آین آفریده، بی آمیغ یافت نشود.  گرچه در حیات وال کاملا رَوان مانَد، وقتی در مَمات در معرض هوا قرار گیرد بسرعت آغاز سِفتی کرده بلورین رگه های زیبایی تشکیل دَهَد، نظیر نخستین تشکیل یخ نازک و ظریف در آب.  معمولا جمجمه والی بزرگ حدود پنجاه گالن اسپرماستی دهد، هرچند در شرایط اِجتِناب ناپذیر، عُمده آن ریخته، نشت کرده، چکیده یا در کارِ حساس استحصالِ ممکن، بشکل برگشت ناپذیر از دست می رود.   نمی دانم درون خُمِ هایدلبرگ را با چه جنس نفیس و گرانبهائی پوشانده بودند؛ اما حتی با برترین غنا امکان مقایسه با ابریشیمین غِشاء مروارید رنگی که چون نفیس ردای خز، سطح درونی جمجمه عنبر وال را ساخته، نمی داشت.

  دیده خواهد شد که خم هایدلبرگ عنبروال کل طول تمامی بالای کله را دربر می گیرد؛ و چون – همانطور که جای دیگر مطرح شد- کَلّه شامل یک سوم کل طول این موجود است- گر طول والی به نسبت بزرگ را هشتاد قدم گیریم، وقتی کله عنبر وال را، از طول، واژگون، از کنار کشتی افرازند، بیش از بیست و شش قدم ژرفای خُم دارید. 

  از آنجا که در کارِ بر داشتن کَلّهِ وال، ابزارِ عامِل نزدیک نُقطه ای برده می شود که متعاقبا از همانجا بزور بازو مَدخَلِی به مخرن اسپرماستی گُشایند، لازم است احتیاطی ویژه کرد، مبادا ضربه ای سرسری و بیگاه، تَجاوز بدان مَلاذ کرده موجب بیهوده خروج گران محتویات شود.  همین اِنتِهای جدا شده کله است که سَراَنجام از آب بلند کرده با عظیم طناب و قرقره های بُرِش، که کَنَفی ترکیب شان در گوشه ای از یک پهلوی کشتی، توده ای درهم و برهم  و به نسبت بزرگ سازد، مستقر کنند.  

  حال، در پی هرآنچه گفته شد تقاضا دارم به این عمل شگرف –و در این مورد بخصوص- تقریبا مُهلِک ،که از طریق آن عظیم خُم هایدلبرگ عنبر وال را گُشایَند، تَوجُّه کنید. 


 












فصل هفتاد و هشتُم

انبار و سطل ها 



  تاشتگو، به چابُکی گُربه فَرازِ کله صُعود کند و بی تغییری در آن راست قامت، مستقیم روی آن بخش از بازوی تیرچه افقی اصلی که دقیقأ بالای افراخته خم پیش آمده می رود.  سَبُک طنابی موسوم به تازانه، متشکل از تنها دو بخش، که از میان جعبه قرقره ای تک طنابه می گذرد، با خود بُرده.  پس از تثبیت این جعبه قرقره به شکلی که از بازوی تیرچه افقی آویزان گردد، یک سر طناب را آنقدر تاب دهد تا ملاحی بَر عرشه گرفته و محکم نگاه دارد.  سپس، سرخپوست، در حالی که دستی بر دست دیگر می گذارد دِلَنگان درهوا، از بخش دیگر طناب پائین آید تا ماهِرانه به تارُکِ کله رسد.  آنجا- هنوز در ارتفاعی بس بالاتر از بقیه جمعی که زِنده دِلانه آوازِشان دهد- همچون تُرک مُوَذِّنی دیده شود که از فَراز مأذنه نیک مردم به نَماز خواند.  تیز بیلی کوتاه دسته را برایش بالا فرستند و بِجِدّ پی مناسب نقطه آغاز ورود به خُم کند.  در این اَمر با دوراندیشی بسیار پیش می رود، بسان آن گنج یاب که پژواک سنجی دیوارهای کهنه سرا کند، یافتن محل جا سازی طلا را.  پیش از پایان این کاوش محتاطانه، سَخت دَلوی آهن کشی شده، دقیقا بشکل دلو چاه، به سر دیگر تازانه بسته شده، در حالی که سر دیگر که تا عرشه امتداد دارد و در آنجا توسط دو یا سه مُراقِب ملاح نگاه داشته شده.  اینک ،همین ها، دلو را تا دسترس سرخپوست که کسی دیگر تیری بس دراز بدو رسانده، بالا برند.  تاشتگو دلو را به تیر اِلحاق کرده به پائین و درون خم فرو بَرَد تا بکلی نَهان شَوَد؛ سپس اشاره ای به مَلَوانان سرِ تازانه کند و سطل، حُبابَک ساز چون سطل نو شیرِ دخترک شیر فروش، دوباره بالا آید.  ملاحی  مقرر لَبالَب آوند را که بدقت از ارتفاع خود پائین آورده می شود گرفته بّسُرعَت در لاوکی بزرگ ریزد.  سپس دوباره بالا رفته تا وقتی انبار روغنی ندهد، همین رفت و برگشت تکرار کند.  نزدیک پایان تاشتگو مجبور است دراز تیر را سخت تر و ژرف تر درون خم کوبَد، تا بدان حد که بیست قدم فرو رود.

  اینجا بود که در پی مدتی روغن کشی خدمه  پیکوآد بدین شیوه، و لبالب شدن چندین لاوک از مُعَطَّر اسپِرماسِتی؛ بِناگاه غریب پیش آمدی رُخ داد.  نمی شد علت حادثه را  بدقت تعین کرد؛ آیا بدان سبب بود که تاشتگو، آن بی پروا سرخپوست، آنقدر غافل  و بی احتیاط بود که دمی یک دستی چنگٍ خود بر عظیم طناب و قرقره هایِ مُحکَمی را که کله را دلنگان می داشت رها کند، یا موقِفَش چنان خیس و نااستوار بود، یا خود شیطان، بدون ذکر دلائل شخصی، خواستار وقوع  حادثه شده بود؛ به هرحال، وقتی هشتادُم یا نَوَدُمین دلو مَکِشان بالا آمد –بار خدایا! مسکین تاشتگو- همچون دوقلو دلو های رفت و برگشتی چاهی واقعی، بِسر درون عظیم خم هایدلبرگ افتاد و با مَهیب غلغلِ روغن، یکسر از دیده نهان شد!

  داگو، که نخستین کسی بود که در آن بهت همگانی به خود آمد، بانگ زد، "مَرد  بدریا افتاد!  آن دلو را این سو تاب ده!" و بَهرِ استواریِ گیر خود بر لغزنده تازانه پائی در دلو نهاد و بالابَران، تقریبا پیش از اینکه تاشتگو توانسته باشد به قعر کله رسد، او را به رأس رساندند.  در این اثناء مَهیب غوغائی برخاست.  با نگاه از پهلوی کشتی به آب، آن کله پیشتر بی جان را دیدند که زیر سطح دریا ضربان دارد و بالا و پائین می رود، گوئی در آن دَم اَسیرِ حَیاتی پِنداری شده؛ در حالی که صرفا مسکین سرخپوست بود که با آن دست و پا زدن ها  نَدانسته خطیر غوری را که بِدان فرو شده بود هویدا می کرد.  

در این لحظه، در حالی که داگو بر تارک کله، تازانه را – که به نحوی با طناب و قرقره های بُرِش بِهَم گوریده بود –آزاد می کرد، کَرکُنَنده صدای شِکَست شنیده شد، و در نَگُفتَنی رُعبِ همگان، یکی از دو کَلان قُلّابی که کله را مُعَلَّق می داشت گُسَست و آن خطیر توده با نوسانی عظیم به یک پهلو تاب خورد، تا اینکه مست کشتی چنان تِلو و تِکان خورد که گوئی کوه یَخ بِدان کوفته.  بنظر می رسید تک قلاب بجا مانده که کل کِشِش مُتکی بدان بود هر لحظه در آستانه وا دادن است، رویدادی که حرکات شدید کله آن را مُحتَمَل تر می کرد.

  "پائین بیا، بیا پائین!"، یکی از مَلَوانان بر داگو بانگید، اما سیاه که دستی بر سنگین قرقره-طنابها داشت تا گَر کله اوفتد همچنان آویزان ماَند، پس از باز کردن گوریدگی تازانه، سطل را به ته چاه اینک اوفتاده فرو برد، بدین منظور که مَدفون زوبین انداز بدان چنگیده و بدین سان بالا کشیده شود. 

  اِستاب فریاد زد، "بخاطر خدا، مرد، مَگَر گلوله در خُمپاره می رانی! – دست نگهدار، کوفتن آن دَلو آهن کشی شده بر فرق سرش، چه یاری بدوست؟  دست بدار، لُطفأ!"

  صدائی چون شلیک موشک بانگید، "از قرقره-طنابها دور شو!"

  تقریبأ همان دم، آن عظیم توده، با غُرِّشی رَعدآسا، چون سُقوط صَفحه صَخره نیاگارا در گرداب، بدریا اوفتاد؛ بدنه ناگاه سبک شده کشتی، با غَلتی نُماینده رَخشان مس پوش در خط آبِ، از کله دور شد؛ در همان حال که داگو- دمی بالا سر خدمه و دمی دیگر فراز آب نیم تابان بود و همه مَلَوانان ، سینه زندان نفس کرده بوند- درست در همان حین که مسکین تاشتگوی زنده بگور کاملا به ته دریا می رفت، داگو بشکلی مبهم، میان سنگین مِهی از پَشَنگ، چسبیده به آونگان قرقره-طنابها، دیده شد.  اما هنوز مِه کور کننده شفاف نشده بود که در یک لحظه زودگذر، بِرَهنه پِیکری نیمچه بِدَست، در پَرواز فرازِ نرده کشتی دیده شد.  دمی بعد، رسا پَشَنگی مُخبِرِ شیرجه نجاتِ دلاوَر کوئیکوئکَم شد.  همه، در یک گروه، سوی کِناره کشتی شتافته و تک تک چشم ها هر اُشتُرَک می شِمُرد و لحظه پی لحظه می شد، بی رویَتِ نشانی از غارِق و غَوّاص.  حال، شماری از مردان درون قارب پهلوی کشتی جسته دورتَرَک شدند.

 داگو یکباره از فراز نِشیمَنِ خود که اینک آرام آونگان بود بانگِ "ها! ها!" بر آورد و ما، با نگاه به دورتر از لبه کشتی، بازویی دیدیم که راست از نیلگون امواج بالا زَد، مَنظره ای همان قدر غریب که سَرِ گوری بازوئی برون زده از چمن بینی.

 داگو بار دیگر شادمانه فریاد زد، "هر دو! هردو!–هردو شان اند!" دیری نپائید که کوئیکوئک دیده شد که دلاورانه با دَستی دریا شکافد و دیگری، چنگیده در دراز زُلفِ سرخپوست دارد.  پس از کشیدن دَرونِ منتظر قارب، زود بروی عرشه آوردندشان؛ هرچند مدتها طول کشید تا تاشتگو حال آید و کوئیکوئک هم چندان سَرزِنده نمی نمود.

  ایدون، ما و این پرسش که این نبیل نِجات چگونه انجام شد.  شگفتا که، کوئیکوئک در غوص پی کله ای که بکندی فرو می رفت، با آن تیز نیمچه ضرباتی نزدیک به کف کله زده بود تا بزرگ روزنی گُشایَد، سپس نیمچه خود انداخته بلند دستان خویش را مقدار زیادی بداخل و بالای کله رانده و بدین شکل مسکین تاش را بیرون کشیده بود.  تصدیق کرد، بار اول که دست فرو برد، پائی در دسترس آمد، اما او که خوب می دانست روش کار نباید چنین باشد و ممکن است موجب مُشکِلی بزرگ شود؛- پا را پس رانده با جابجائی و پرتاب ماهرانه، سرخپوست را پُشتَکی داده بود، طوری که در تلاش بعدی، به درست روش دیرین – سَر در پیش جلو آمد.  اما خود بزرگ کله،  درست همانطور عمل کرد که انتظار میرفت.

  بدین ترتیب در نتیجه شجاعت و مهارت فراوان کوئیکوئک در مامائی، کار نجات، یا به عبارت بهتر؛ زایمان تاشتگو، علیرغم نامُساعِد ترین و بظاهر نامُمکِن ترین موانع با موفقیت انجام شد؛ درسی که به هیچ وجه نباید فراموش کرد.  باید مامائی هم در همان دوره آموزش شمشیربازی، مُشت زنی، سوارکاری و قایقرانی تعلیم شود.

  می دانم که این شگرف ماجرای سرخپوستِ گی هدی قطعا برخی خشکی نشینان را باورنکردنی آید، هرچند احتمالأ خودشان افتادن کسی در مخزنی در خشکی را دیده یا شنیده اند؛ رویدادی نه نادر، که با توجه به لغزندگی بسیار لبه چاه عنبر وال، دلائل سقوط در خشکی بمراتب کمتر است.      

  اما باشد که خِرَدمندانه پای فِشارید که چگونه توانِست بود!  گمان بردیم بافت روغن آگین کله عنبروال سبک ترین و چوب پنبه ای ترین بخش اوست و با این حال گوئی در ماده ای فرو رود که وزن مخصوصی بمراتب بیشتر دارد.  در این مورد گیرت انداختیم.  به هیچ روی، این منم که شما را گیر انداخته ام؛ زیرا وقتی مسکین تاش در کله افتاد که تقریبا از محتویات سبک تر خود تُهی شده بود و جز مُتِراکم دیواره رُباطی چاه، که چانکه پیشتر گفته شد فِشُرده ماده ای است هَمجوش و بسی سنگین تر از آب دریا که تکه ای از آن تقریبأ بهمان شکل در آب فرو رود که سُربی، کمتر چیزی بجا مانده بود.  اما در این مورد میل این ماده به غَرق سریع، با مواد دیگر بخش های کله که جدا ناشده باقی مانده بود خُنثی می شد، طوری که بس آهسته و درواقع  حساب شده فرو رفت و فرصت خوبی در اختیار کوئیکوئک نهاد تا به اصطلاح فِرز زایمان گِریزان کله را انجام دهد.  آری، این زایمانی حین حرکت بود.  

  حال، اگر تاشتگو در آن کله مرده بود، مرگی بس ارزنده می بود؛ مَخنوق در سفید ترین و دلپذیر ترین اسپرماسِتای معطر؛ نهاده در تابوت، کشیده با نعش کِش، دفین در نهانی خزانه باطنی و قُدسُ اَلاقداسِ وال.  تنها یک فرجام شیرین تر از این را می توان بی درنگ بخاطر آورد – مَطبوع مرگ آن عسل چین اوهایو که در طلب عسل در فاقِ تُهی درختی، مخزنی چنان استثنائی یافت و در نتیجه مِیل بیش از حَد،ّ بدرون مکیده  شد و مُحنَط مُرد.  به نظر شما چند تن به همین ترتیب، درون انگبینی کله فلاطون مطبوع مرگ یافته اند؟ 














فصل هفتاد و نٌهٌم

هامون 


  دقیق خوانِش خطوط سیما، یا دریافت قوزهای کله این لویاتان، کاری است که تاکنون هیچ قیافه شناس یا جمجمه خوانی عُهده دار نشده.  چنین کار تقریبأ همان اندازه امیدبخش توانست بود که لاواتِر به وارسی چین خوردگی صخره جبل الطارق می پرداخت، یا گال برای کار روی گنبد پانتئون بالای نردبان می رفت.  با این همه، لاواتر، در آن نامی کتاب خویش نه تنها به گوناگون چهره های مردم می پردازد، بلکه بدقت به بررسی قیافه های اسب، پرنده، مار و ماهی پرداخته به تفصیل به شرح و بسط به تغییرات سیمای مشهود در آنها می پردازد.  گال و شاگِردَش، یوهان اِسپُرزهایم، نیز فروگذار اشاراتی به مشخصات قیافه شناسانه موجوداتی سَوای مردم، نکرده اند.  از اینرو، گرچه در کاربرد این دو نیم علم روی وال، جز پیشگامی بی صلاحیت نیستم، تلاش خویش کُنَم.  همه چیز آزمایَم؛ بدانچه توانم رِسَم. 

  از نظر قیافه شناسی عنبر وال ناهَنجار موجودیست.  چنانکه باید و شاید بینی ندارد.  از آنجا که در میان همه خصائص، بینی مشخصه ای است عمده و نمایان تر از همه؛ و از آنرو که احتمالا بیش از همه پیراینده و ناظِم نهایی ترکیب سیمای وال هاست؛ از همینرو بنظر می رسد غیبت کامل آن بعنوان ضمیمه ای بیرونی، باید اثر زیادی بر سیمای وال گُذارَد.  زیرا همانطور که در باغ آرائی چشم انداز وجود یک مِنارِ رُک، قُبّه، یادمان، یا نوعی بُرج، برای تکمیل صحنه تقریبأ ناگُزیرِ اِنگاشته می شود، از همینرو بی بلند آذینِ برج ناقوسِ بینی، هیچ سیمائی به لحاظ قیافه شناسی مُنتَسِق نتانِست بود.  مرمرین بینی تندیس ژوپیتر بَرکَنید، و مانده، چه ناجور!  با این حال، لویاتان را چنان هِزبَر حَجمی است و جمله ابعادش چنان شَکوهمَند، که آنچه در مجسمه ژوپیتر زَننده کاستی است به هیچ روی عیبِ او نیست.  نه تنها عیب نیست، که فُزوده فَرَّهی است.  وجود بینی در وال ناساز می بود.  حین سفر قیافه شناسانه با خُردَک قارب خویش گِردِ کَبیر کله وال، هیچگاه شریف تصوراتتان از او، با فِکرِ نداشتن بینی بهر کشیدن، خوار و خفیف نَشَود.  مُهلِک غروری که اَغلَبِ اوقات، حتی در نظاره بزرگ ترین خُسرَوانی شماس بر اورنگ خویش، بر تَجاسُر پای فِشارَد.

 شاید  در برخی خصوصیات، پُرجَبَروت ترین دیدی که به کله عنبر وال توان داشت جِبهه کامل آن است.  عَرشی سیمائی.

  والا سیمای مردم، هنگام تفکر، شرق را ماند، وقتی آفتابَش بِشولَد.  در آرامش عَلَف زار، مُجَعَّد پیشانی ورزا را اِلهی صَبغه ای است و پیشانی پیل، در رانِش سنگین توپ فرازِ  گذرگاه های کوهها، خُسرَوانیست.  مَرموز جَبین انسان یا حِیوان،  زَرّین مُهرِ بزرگی را ماند که آلمان شاهان، به فرامین خود الصاق می کردند. بِدین معنا- "پروردگار:اِمروز بِدَستِ من کرد."   اما خیلی از مواقع، در بیشترمخلوقات، نه فقط در مردم، جبین صرفا باریکه زمینی کوهستانی در امتداد خط برف است.   اندک اَند پیشانی هائی که چون شکسپیر یا مِلانشتُن چنان بالا روند، و بدان حد پائین آیند، که خودِ چشمان، چون زلال دریاچه های بی کِشَند و جاودان کوهستان بنظر رسند؛ بدانسان که گویی در سراسرفَرازِ دو دریاچه، به همان نحو که صیادان ارتفاعات رد پای گوزن بر برف گیرند، در چروک های جبین، در تعقیب شاخدار افکاری هستید که بهر آبخوردن پائین آیند.  در سُترگ عنبر وال این والا کِرامَت  قدیر و خدای گونه  ذاتی جبین، چنان گزاف تشدید شود، که با چشم دوختن بدان، در آن منظر کامل جبهه، الوهیت و قوای  رُعب را با قُدرَتی بیش از مشاهده هر پَدیده دیگر در طبیعت جاندار بینید.  زیرا هیچ تک نقطه را دقیق نتانید دید؛ هیچ تک اَندامِ مُتِشَخِّص هُوِیدا نشده؛ نه بینی، نه چشم، نه گوش یا دهان؛ نه چهره، هیچ یک از این همه را به دَربایِست ندارد.   هیچ چیز جز آن گُنبَدِ پیشانیِ لُغَز اَنجوخیده که بی صدا شوم با سرنوشتِ قارب ها، کشتی ها و مردان فرو رَوَد.   این شِگَرف جبین در نیمرخ نیز کاستَن نگیرد؛ گرچه در این سان نِگَرِش فَرَّهیش چَندان تَحَکُّمِتان نَکُنَد.   در نیمرخ، بوضوح آن اُفُقی گُودی شِبه- هلالی میان پیشانی را بینید که لاواتِر نشان مردم نبوغ داند. 

  اما  نبوغ به چه معنا؟  نبوغ در عنبر وال؟ آیا هیچگاه کتابی نوشته یا سخنرانی ایراد کرده؟  خیر، والا نبوغش آنجا بارِز شَوَد که هیچ کار خاصی در اثباتش نکند.  در سکوت اَهرام وار خویش نمایان تر گردد.  و همین بخاطرم آرد که گَر والا نهنگ عنبر نزد مصریان باستان  شناخته بود، در خرافی اَفکار خویش به الُوهیتَش رسانده بودند.  آنان نَهَنگِ نیل را الوهیت دادند چرا که زبان ندارد؛ عنبر وال هم زبان ندارد، یا دست کم، چنان زیاده کوچک است که خُروجش نیارِست.   گَر زین پس مردمانی بس مُهَذَّب و خَلّاق، شاد خدایانِ کُهَن دوران پیش از مسیح را تطمیع پس دادن مُرده ریگشان کرده و بار دگر، در عرش خدای اینک مُتِکَبِّر، و فراز آن آرام گِریوه، سرزنده بر تختشان نِشانَند؛ یقین بدانید والا نهنگ عنبر، اعتلا یافته تا رفیع اورنگ ژوپیتر، بر آن تکیه خواهد زد. 

  شامپولیون پَست و بلندِ خطِ تصویریِ خارا سُفته را، رَمز گشود.   اما شامپولیونی برای رَمزگشائی مصر سیمای هر انسان و موجود دیگر نیست.  قیافه شناسی نیز، همچون یکایک دیگر علوم مَردُم، جُز گُذَرا وهمی نیست.  آنجا که، سِر ویلیام جونز، خواننده سی زبان، در خوانش سیمای ساده ترین برزیگَر به معانی لطیف تر و ژَرفتر نیارِست رسید، ناموخته اسماعیل، چه امید درخواندن راعِب زبان کَلدانی جبین عنبر وال توانِست بست.  این شما و این جبین.  خوانید گر توانید.



فصل هشتادم

فَقَره


  گر عنبر وال در قیافه شناسی ابوالهول باشد، در نظر جمجمه شناس مغزش آن دایره هندسی است که تَربیعش محال است.

  در والِ بزرگسال دِرازایِ جمجمه دست کم به بیست قدم میرسد.  فک زیرین را باز کُنید و نمای جانِبی این جمجمه به پَهلویِ سطحی مُلایِم شیب مانَد، سراسر مُتَّکی بر مُستَوی پایه ای.   اما در حیات-همانطور که جائی دیگر دیدیم- این سطح شیب دار، بشکلی زاویه ساز اَنباشته شده و با فشار از بالایِ سُتُرگ حَجمی از بُنجُل و اسپرماسِتا، تَقریبأ مُکَعَّب شده.  جمجمه در رفیع انتها، چالی برای جای دادن به بخش از این حجم تشکیل داده؛ در حالی که زیر طویل بِستَرِ این چال-در حفره ای دیگر که کمتر شده بیش از ده اینچ درازا و همین قدر ژرفا داشته باشد- مغز این دیو، که بیش از مشتی نیست، آرمیده.   در حیات وال، مغز دست کم بیست قدم با پیشانی مشهودش فاصله دارد و چون درونی ترین اَرگ میان حصین قلعه کِبِک، پُشتِ عظیم استحکامات پنهان است.  مغز، بسان گزیده دُرجی، طوری در کله مکنون است که دانسته ام برخی وال شِکردان قاطعانه مُنکِرَند که عنبر وال در مخزن چندین مترمکعبی اسپرماسِتای خود، جز همین ملموس بَدَل، مغزی داشته باشد.  بنظر می رسد در هراس های خویش، متناسب با باورِ قَدَر قُدرَتی وال، آن اسپرماسِتای واقع در شگرف چین ها، جهات و شِکَنج ها را، بیش از مرموز بَخشِ کله، مناسب مقر هوش او شمارند. 

  بنابراین روشن است که از نظر جمجمه خوانی کله این لویاتان، در سالم وضعیت حیات،  سراسر وهم است.  پس، در بَحثِ راستین مغز، نه دِلالَت هاش بینید و نه چیزی دریافت توانید.  وال نیز، همچون هر هِزبَر، برابرِ عامی عالَم، دروغین جبینی بخود گیرد.

  گر توده های اسپرماستی جمجمه را تخلیه کرده و از قفا نگاهی به انتهای عقبی اش که همان بلند انتهاست، اندازید، تحت تأثیر شباهتش به جمجمه مردم که در همان موقعیت و از همان دیدگاه نگریسته شود، قرار خواهید گرفت.  درواقع، این وارونه جمجمه (کوچک شده تا اندازه سر انسان) را در میان باسمه ای از جُمجمه های مردم گذارید و بی اختیار با آنها خَلطَش کرده و درباره فرو رفتگی های بخشی از تارُک سر، با جمله ای جمجمه شناختی خواهید گفت-این مرد هیچ عِزَّتِ نَفس و حُرمَتی نداشته.  وقتی این نکات سَلبی در کِنار حقیقت ایجابی سُتـرگ حجم و قُدرَتَش در نظر گرفته شود، می توان به بهترین شکل، به صحیح ترین، هرچند نه دِلگُشا ترین اِستِنباط، از ماهیت والاترین قُوَّتِ او رسید.

  اما اگر از ابعاد به نسبت کوچک خودِ مغز گُمان بَرید نمی توان بدرستی ترسیمش کرد، در آنصورت فِکر دیگری برایتان دارم.  گر بدقت به ستون فقرات همه چارپایان توجه کنید تحت تأثیر شباهتِ فَقراتِ نخ کشیده طوقی از جمجمه های کوچک قرار می گیرید که همگی ناقِص شباهتی به خودِ جمجمه دارند.  این که فقرات قطعأ جمجمه هائی جنینی است، عقیده ای است آلمانی.  اما بنظرم آلمان ها نخستین کسانی نبودند که این شگرف شباهت خارجی را دریافتند.  یکبار دوستی خارجی، با اسکلت دشمنی که کشته و با فقراتش مِنقاری دماغه بَلَمِ خویش را با نوعی نقش برجسته خاتمکاری کرده بود، همین را یادآوَرَم شد.  باری، بنَظَرَم جمجمه شناسان با پیش نبردن تحیقات خود از مُخچه  تا درون مجرای نخاعی، چیز مهمی را از قلم انداخته اند.  زیرا مُعتَقِدم ستون فقرات بخش بزرگی از شخصیت مردم را می  نماید.  هر که باشید، ترجیح می دهم بیشتر ستون فقراتتان را لمس کنم تا جمجمه.  تا به امروز، هیچگاه ستون فقراتی به باریکی تیرچه، مُتَّکای بالِغ روحی آزاده نبوده.  ستون فقراتی دارم که چون چوب پرچمی اُستوار و بی باک، نَفَس زَنان بر گیتی اَفرازَم.

  این شاخه فَقَراتی جمجمه شناسی را روی عنبر وال اِعمال کنید.  حُفره جُمجُمه به  نخستین مهره گردن پیوسته؛ و در آن مهره، کفِ مجرای نخاعی عَرضی ده اینچی  و ارتفاعی هشت اینچی و شِکلِ مثلثی پائین پایه، دارد.  مجرا در گذر از میان بقیه مهره ها باریک می شود، هرچند تا مَسافتی زیاد، فراوان گُنجایش خویش حفظ کند.  باری، طبیعتأ این مجرا آکنده از– حَرام مغز- همان شگرف ماده لیفی مغز، و در تبادل  مستقیم با آن است.  از این گذشته، حرام مغز، چندین قدم پس از خروج از حفره مغز، بی کاهِش پیرامون، تقریبا همبرابر محیط مغز باقی می ماند.   آیا تَحتِ همه این شرایط پیمایش و نگارش جمجمه شناسانه ستون فقرات وال نامعقول است؟  زیرا، با نِگَرِش از این مَنظَر، نسبی ضخامَت شِگَرفِ حَرام مغز، طُرفه صِغَرِ نِسبی خود مغز را، بیش از نیاز، جبران می کند.  

  اما با ترک این اشاره به ستون فقرات که احتمالأ جمجمه شناسان را کارگر آید، تنها برای یک لحظه این فرضیه را در اشاره به کوهان عنبروال بَدیهی گیرم.  غلط نَکُنَم، این سُتُرگ سَنام روی یکی از بزرگترین مهره ها بَرآمده و از اینرو، بنوعی کوژ قالب بیرونی آن است.  از همینرو، این عالی سَنام را، حسب مُناسِب موقف، آلت پایداری یا تسخیر ناپذیری عنبر وال نامم.  دلیل تسخیر ناپذیری این سُتُرگ غول را زین پس دَریابید. 

   

















فصل هشتاد و یکم

دیدار  پیکوآد با بتول 


  روزِ مُقَدَّر رسید و حَسَب آن به کشتی بتولِ  ناخدا دریک دِ دیِر، از بِرِمِن بَرخوردیم.

  آلمانی ها و هلندی ها که روزگاری بزرگترین وال شِکردان عالم بودند امروزه در شمار کوچکترین هایند، با این همه، گهگاه، اینجا و آنجا، در  فَواصِل طول و عرض های جغرافیائی بسیار دور در اقیانوس آرام به پرچمشان بر می خورید. 

  به دلائلی بنظر می رسید بتول بس مشتاق ادای احترام است.  در حالی که هنوز مَسافتی از  پیکوآد دور بود دماغه رو به باد چرخاند، و قاربی به آب انداخته، بی شکیب ناخدایش را که  بجای پاشنه بر دماغه ایستاده بود، سمت ما کِشاندَند.

  اِستارباک با اشاره به چیزی که آلمانی در دست داشت و تکان می داد فریاد زد، " چه در دست دارد؟ محال است!- مُدهَنی است!"

  استاب گفت، " نه آقای استارباک، قهوه جوش است؛ آید قهوه مان سازد، آلمانی است؛ آن کلان حَلَب کنارش نبینید؟  آن آب جوشِش است.  ها! بطور قطع آلمانی است."

  فلاسک بانگ زد، "موافقم، مُدهَن است و حَلَب روغن.  روغنش ته کشیده و به دریوزه آید." 

  هرچقدرهم اقتراضِ روغنِ کشتی وال شکرد، آنهم در میدان صید وال، غریب بنظر رسد، و هر چقدر هم بشکل معکوس، ناقضِ ضرب المثل زغال سنگ به نیوکاسل کشیدن باشد، بازهم بعضی مواقع چنین چیزها براستی پیش می آید؛ و در مورد حاضر، همانطور که فلاسک اعلام کرده بود، ناخدا دریک دِ دیِر،  بی گمان مُدهَنی حمل می کرد. 

  تا روی عرشه آمد، آخاب، بی هیچ اعتنا به آنچه در دست داشت، بَرفور به حرفش گرفت؛ اما آلمانی، خیلی زود، به انگلیسی شکسته پِکَسته بی خبری کامل خویش از وال زال را نِشان داد؛ و بلافاصله با اظهاراتی در این ارتباط که شبها در تاریکی عمیق به ننوی خود رود- آخرین قطره روغن بِرِمِن اش ته کشیده و حتی ماهی پرنده ای هم برای جبران این کمبود صید نکرده؛ صحبت را به مُدهَن و حَلَب روغن برگردانده  و با این اشاره به پایان برد که بِراستی کشتی اش در اصطلاح وال شِکَردان پاک (تهی از روغن) و بخوبی شایای نام بتول ، یا بِکر است. 

  نیاز های دریک رَفع و روانه شد؛ اما نرسیده به کنار کشتی خویش، تقریبأ هَمزَمان، از سَرِ دَکَلِ هر دو جَهاز فَریادِ وال برخاست؛ و دریک چنان مشتاق تعقیب بود که بی دِرَنگِ گُذارِش مُدهَن و حَلَب روغن برعرشه، قارب خویش گرداند و سر در پی مُدهَن های لِویاتان نهاد.

  چون شکار در سمت بادپناه بالا آمده بود، نقطه شروع او و سه قارب آلمانی دیگر در پِی اش، بس جلوتر از قارب های  پیکوآد بود.  هشت وال بودند، گَله ای مُتِوَسِّط.  آگاه از خَطَر، جملگی با سرعت بسیار کِنارِ هم و یکراست پیشاپیش باد می رفتند، و چون چند دهنه اسبهای مال بند پهلو به هم می سائیدند.  دنباله سفید بزرگی از خود بجا می گذاردند، بدانسان که پیوسته سُتُرگ رقّی پهن، بر دریا گُستَرانَند.

  درست میان این تُندرو دُنباله و چندین قولاج عقب تر، کوژ نر والی ضَخیم شنا می کرد که از روی پیشروی به نسبت کند؛ و غریب پوسته های زَردفامی که بدنش پوشانده بود، مُبتَلا به یرقان، یا نوعی بیماری دیگر بنظر می رسید.  تعلق آن به گله پیشرو بحث انگیز می نمود؛  زیرا چنین پیر لویاتان ها به هیچ روی عادت مَردُم آمیزی نَدارَند.  با این حال، به دنباله آنان چسبیده بود، هرچند به احتمال زیاد درواقع آب پشت سرشان حرکتش را کند می کرد، زیرا سفید استخوان یا برآمدگی پَهن پوزه اش بسان کوهه زاده برخورد دو جریان مخالف، شکسته بود.  فواره اش کوتاه، کند و طاقت فرسا بود و با نوعی فَوَران گلوگیر بالا می آمد و تکه و پاره تحلیل می رفت و بدنبالش برخی جنبش های غریب زیر سطحی، که بنظر می رسید مَخرَج در پَس اِنتِهایِ زیرِ آبِ او دارد و باعث می شود آب های پشت سرش حباب بالا دهد. 

 استاب گفت، "کی قدری مُسَکِّن دارد؟ متأسفانه دِل دَرد گرفته.  خدایا، مجسم کن دل دردی به مساحت نیم گری داشته باشی!  بچه ها، بادهای مخالف در درونش غوغائی کریسمسی انگیخته.  این نخستین باد مخالفی است که می بینم از عَقَب وزد؛ اما بنگرید، تا کنون هیچ شده والی یِک وَری رود؟  باید اهرم سکانش رَفته باشد."

  همچون گرانبار کَشتی هِند رویِ که در ساحل هندوستان با عرشه ای پر از بیم زده اسب،  در مسیر خود کج می شود، نهان می گردد، غلط می زند  و غوطه می خورد، این پیر والِ سالار جِسمِ خویش  می کشید و گهگاه تا حدودی به سمت سنگین انتهای دنده های خود می غلتید  و عِلَّتِ  کج  دنباله خویش را در ناهنجار تَه باله سمت راست خویش آفتابی می کرد.  دشوار می شد گفت بی  باله زاده شده یا به نبرد باخته. 

  سَنگدل استاب، با اشاره به طناب وال گیری نزدیک خود گفت، " فقط اندکی صبر، پیره،  دست آویزی بَهرِ آن خَسته بازوت دهم.

  استارباک گفت، "بِپّا نَپیچَدَت؛ تن به کار دهید ورنه آلمانی خواهدش گرفت." 

  جمله قارب های رقیب همین تک ماهی را هدف داشتند، زیرا نه تنها از همه بزرگتر و از همین رو ارزشمند ترین آنها، بلکه از همه نزدیک تر بود، و افزون بر این، بقیه ، چنان به سرعت می رفتند که تعقیب در آن لحظه، تقریبأ چالشی بود.  در این مقطع زمانی قارب های  پیکوآد، بیش از سه قارب آلمانی که آخر از همه به آب انداخته شد، بخت رسیدن به وال داشتند؛ اما چون قارب دریک زود تر از همه حرکت کرده بود هنوز پیشتاز تعقیب بود، هرچند رقبای خارجی هَر دَم نزدیک تر می شدند.  تنها ترسشان از این بود که چون تا همین حالا آنقدر به هدف خود نزدیک شده بود بتواند پیش از سبقت و گذر کامل از او، آهن خود پرتاب کند.   اما شَخصِ دریک کاملا مطمئن بود همین شَوَد و گهگاه با فُسوسی حرکتی مُدهَن خویش سوی دیگر قارب ها تکان می داد.

  استارباک فریاد زد، "گُستاخ سَگ ِ نمک بِحرام، با همان صندوق صدقات که همین پنج دقیقه پیش پر کردم جُرأَت فسوس من کند"- سپس با  دیرینِ زمزمه براَنگیزنده خویش- "تن به کار دهید تازیان، بگیریدش!" 

  استاب بر خدمه خود بانگ زد، "مردان، گویمتان چه شده، خَشم خَلاف آئین من است؛ اما خوش دارم آن آلمانی ناکِس را لقمه چپ کنم – پارو کشید – مُمکِنه؟  می گذارید از آن رذل بخورید؟   بِرَندی دوست دارید؟  پس یک چلیک ارزانی بهترین.  یالّا، چرا بَرخی رَگ نَبُرَند؟  کی لنگر انداخته – یک بُوصه هم جُم نمی خوریم – ساکن شده ایم.  آهای، اینجا زیر قارب عَلَف سبز میشه– و قسم بِخُدا دَکَل شکوفه می کنه.  این نتیجه ای نداره بچه ها.  اون آلمانی رو بنگَرید!  مَخلَصِ کلام، غَلَیان می کُنید یا نه؟"

  فلاسک که رقصان بالا و پائین می شد فریا زد، " هَلا! می بینید چه کَفی سازد!"– چه کوهانی–  وَضع کُنده دارد! هَلا! به گوشتم رسانید! هَلا! شیربچگانِ من، بِجَهید –  کُلیچه و صدف برای شام، می دانید، شیر بچگان من – مَحّار تنوری و کُماج – هلا بجهید، بجهید- صد بُشکه ای است -  از دستش ندهید- ندهید هلا، ندهید! – آن آلمانی رو ببینید- هلا، بَهرِ خوراک خود بِکِشید، شیربچگانم، چه گُنده والی! چنان توده بزرگی! عاشِق اِسپِرم نیستید؟  مردان سه هزار دلار آنجا روان است! بانکی است! بانکی  تمام و کمال! بانک انگلستان! هلا، پارو زنید، زنید، زنید! – اون آلمانی چه خیالی دارد؟

  در این لحظه، دریک در کارِ پَرتابِ مُدهَن و حَلَب روغن خویش سوی قارب های سِبقت گیر بود؛ گویا با دوگانه هدف سنگ اندازی در راه رُقَبا و هَمزَمان، اَندَک سرعت گرفتن قارب خویش با نیروی جنبشی  آنی زاده پرتاب به عقب. 

  استاب فریاد زد، "ناتو داجرهلندی! حالا بِکِشید مردان، مثل  شیاطین سرخ موی پنجاه هزار رزمناو خَطِّ نَبَرد.  چه گوئی تاشتگو، مَردِ شِکَستِ فقرات خود به بیست و دو مهره به افتخار گِی هِد دیرین هستی؟  چه گوئی؟"

  سرخپوست فریاد زدد – "من میگم چون لَعین بکشید."

  سه قارب  پیکوآد، سخت ولی به یکسان، برانگیخته از سُخره های آلمانی، اینک آغاز شانه به شانه شُدَنِ تَقریبی گرفته و با همین آرایش دَمی بدو نزدیک شدند.

 هنگام تَقَرُّب به نَخجیر، سه پیشوای قارب، ایستاده در آن والا حالت  آزاد و پَهلوانی،  گهگاه بهر یاری پاروزن پُشت خود، بانگ روحیه بخش "حالا می پَرَد! آفرین نسیم جنبش پاروها! مرگ بر آلمانی! بگیریدش!" سر می دادند.

  اما از آنجا که دریک دَر آغاز مُشخصأ پیش از رُقَبا راهی شده بود، می توانست با وجود رِشادَتِ آنان از این سِباق پیروز دَرآیَد، گر دست قَضای دادگَر مُخالِف موجه ای بر او نازل نمی کرد تا تیغ میانی پاروزن قاربش گِرِفتار سازد.  در حالی که خام دَست کودن می کوشید پارو رَهانَد و بدین سان قاربِ دریک در آستانه واژگونی قرار گرفت، در خَشمی عظیم نهیب بر مردان خود زد؛- فُرصَت مُناسبِ استارباک، استاب، و فلاسک شد.  با فریاد، جَهِشی سرنوشت ساز به پیش کرده اُریب هم جهت  و هم صف قارب آلمانی قرار گرفتند.  دَمی دیگر و هر چهار قارب  به شکل مورب چسبیده به دنباله وال اند، در آن حال که در هر دو سوی خویش کَف آور موجه ای می ساختند.

  جَگَرسوز ترین مَنظَرِ مَهیب و پریشنده.  وال اینک سر برون از آب می رفت و فواره خویش چون مُعَذَّب جریانی پِیوسته پیش می افکند؛ درحالی که تک باله نَحیفش در تَکاپویِ هراس به پَهلوش می تَپید.   در تِلوخوران گریز خویش دمی بدین سو کَج و دمی بعد به دیگر سو مَج می شد، و همچنان هر موجه که می شکست، گَهگاه به دریا می نِشَست، یا با غلتی به پهلو، طپنده باله خویش زی عَرش می گرداند.  به همین سان بُریده پر مُرغ دیده ام که در آسمان، در بیهوده سَعیِ گریز از رهزن بازان، گسیخته دُورهای هراسیده زَنَد.  مَگَر مرغ را آوائی است و با حزین وَیله ترس خویش عَیان کند، ولی هراس این سُتُرگ حیوان گُنگِ دریا در درونش مُطَلسَم و مُقَیَّد است؛ صدائی نداشت، مگر آن گلوگیر نفس ها در نَیسَم؛ و همین دیدنش چنان وصف ناپذیر جِگَر سوز می کرد؛ این، در حالی که هنوز، در این شگرف حجم و آرواره چون آهنین در کهن دژها، و آن قَدیر دُم، آنقدر نیرو بود که دلیر ترین مردان را که بدین نهج  دل بر او می سوزاندند به وحشت اندازد. 

  دریک که اینک می دید تنها گذر چند لحظه بیشتر قارب های  پیکوآد را تفوق دهد، ترجیح داد بجای این گونه از دست دادن نخجیر خویش، پیش از شدن آخرین فرصت، مُخاطره پرتاب کند، در حالی که به احتمال زیاد می دانست فاصله بسی بیشتر از حد معمول است. 

   اما هنوز زوبین اندازاش درست بَهرِ زَنِش نَخاسته بود که  هر سه شَرزه – کوئیکوئک، تاشتِگو، داگو- حسب غریزه به پا شده و در صفی اُریب، همزمان نوک زوبین های خویش رو به هدف گرفته از فراز سر زوبین انداز آلمانی پرتاب کردند و سه نانتوکتی آهن  شان در تن وال نشست.    کف و بخار کورکننده سفید آذر!  سه قارب، در نخستین خشمِ  سراسیمه هُجوم وال، با چنان نیروئی آلمانی را کنار زدند که دریک و مبهوت زوبین اندازش به آب افتادند و سه شتابان مازه از رویشان گذشت.  

  استاب، هنگام عبور دَرَخش وار، گذرا نگاهی بَر ایشان انداخته بانگ زد، "نترسید  کَره -تَبنَگوها، زودا که سَوارِتان کنند– بی گمان – شُماری کوسه پشت سر دیدم – سگ های سَن بِرنار– آرام بَخش پَریشان راهیان.  دست مریزاد!  حالا این شد قایق رانی. هر مازه، آفتاب- شعاعی!  سه نَقاره حَلَبی بَر دُمِ شرزه شیر کوهی!  بستن درشکه ای به دُمِ فیل به هامون را بیادَم آرَد-  فتیان، این سان بستن درشکه به فیل باعث می شود پره های چرخ ها چون باد روند، با خطر پرتاب به بیرون پی اصابت به تپه ای.  احسنت! شخصی که به قَعرِ دریا رود چنین احساس کند- شتاب تام و تمام به ته بی پایان دشتی سرازیر!  وه که، این وال سَرمَدی نامه برد!"   

  اما گُریزِ دیو گُذَرا بود.  با بُریده نَفَسی شِتاب زَده و رَعدآسا بسرعت به زیر رفت.  سه طناب با چنان شِتاب و نیروی خُرد کننده  گِردِ تیرک های ریسمان بند می دوید که ژرف شیارهایی در آنها می انداخت ؛ زوبین اندازانِ بَس بیمناک تَخلیه طناب ها بعلت این غوص سریع، با استفاده از همه  توان زِبَردستانه، خویش، در نوبت های مکرر بَهرِ پافشاری چنان چنگی در آنها زدند که دود برخاست؛ تا سَراَنجام- بِعِلَّتِ کِشَش عمودی از سرب پوش سوراخ های طناب گذر قارب ها، از همان جا که سه طناب یِکراست به دل نیلگون دریا می رفت، لبه های دماغه قارب ها تقریبا هم سطح آب شده، سه پاشنه زی آسمان رفت.  دیری نپائید که وال از غوص باز ایستاد و زوبین اندازان، با این که وضعیت کمی غامض بود، بیمناکِ صَرفِ بیشتر طناب، مدتی در همان موقِف ماندند.  اما گرچه بسا قارب ها که به همین طریق بزیر کشیده و از دست شده اند، همین به اصطلاح "نِگَه داشتن"، همین ازپشت مُتَصِّل ماندن تیز پیکان ها به زنده تَنِ است که اغلب لویاتان را چنان آزار دهد که بزودی بالا آید تا دوباره با تیز زوبین های  دشمنان خود روبرو شود.  با این حال صرفنظر از خطرِ این روش، جای تردید است که همیشه بهترین باشد؛ زیرا اِنگاشت مَنطِقی این است که هرچه  وال زخمی بیشتر زیر آب ماند، خسته تر شود.  چون بخاطر هِنگفُت سطحی که دارد -  در عنبر والی بالغ، چیزی کمتر از دو هزار قَدَمِ مربع – فشار آب عظیم است.  همه می دانیم  حتی اینجا، در هَوای روی زمین، تحت چه شِگَرف فشار جَوّی قرار داریم؛ حال بار فشاری که ستونی به ارتفاع دویست قولاج آب بر پشت وال آرد چقدر است! باید دست کم معادل وزن پنجاه اتمسفر باشد.  وال شکردی این فشار را برابر با وزن بیست رزمناو خط نبرد با تمامی توپ ها و ملزومات و نفرات تخمین زده است.  

  در حالی که سه قارب آرمیده بر آن آرام غلت دریا، به زیرِ جاوید  نیم روزِ نیلگون چشم دوخته بودند و نه تنها هیچ صنف تک ناله  یا زاری، یا حتی موجه و حُبابی از اعماق بالا نَمی آمَد، کدام خشکی نشین گمان می بُرد زیر آن همه سکوت و سُکون، بُزُرگترین دیو دریاها در پیچ و تابِ درد است! در دماغه قارب ها هشت بوصه از طناب عمودی هم پیدا نبود.  باور کردنی بنظر می رسد که لویاتان کبیر با سه رشته چنین باریک همچون وزنه ای بزرگ از ساعت هَشته کوک آویزان باشد.  آویزان؟  از چه؟  سه تخته پاره.  این همان موجود است که روزگاری مَدحَش بدانجا رسانده بودند که – "توانی پوستش به خاردار آهن آجی؟ یا سرش به نیزه ماهیگیر؟  شمشیر مهاجم بر او بی تأثیر است، همانطور که تیر و زوبین و زره چاره ساز نیست؛ آهن را پوشال گیرد؛ تیر وادار به گُریرَش نکند؛ نیزه را کُلَش شُمارَد؛ به نیزه جُنبانی خندد !"  همین موجود؟ همین نَرّه وال!  وه که همه این خلاف آمد ها، ره اغلاط اَنبیاء سِپُرَند.  زیرا لویاتان، با قدرت هزار ران در دُم، در پوشیدن خویش برابر نیزه ماهیگیر های  پیکوآد، کَلّه زیر جبال آبی برده بود! 

  به احتمال زیاد سایه هائی که سه قارب در آن اُریب آفتاب عَصرانه، بزیر می انداخت آنقدر عریض و طویل بود که بر نیمی از ارتش خشیارشاه سایه اَفکَنَد.  چه کسی تواند گفت حرکت چنین اَشباح عظیم بالای سر وال زخمی تا چه حد می توانست تَرسناک باشد.

 با لرزِش ناگهانی سه طناب در آب، چنان که گوئی شِمُرده ضربان مرگ و زندگی وال را با سیم های مغناطیسی سوی آنها بالا رِسانَد، طوری که هر پاروزن آنرا در نِشیمَنِ خویش حس کند، استارباک فریاد زد، "مردان آماده، می جُنَبد."  دمی بعد، قارب ها که تا حدود زیاد از کِشِش رو به پائین دماغه های خود رَهیده بودند، بدان سان که گله انبوه هراسان خرس های قطبی از روی یَخشَناوَری کوچک به دریا پرند، ناگاه به بالا جَهیدند.   

  استارباک دوباره فریاد زد، "جمع کنید! جمع کنید! بالا می آید." 

  اینک همان طناب ها که دمی پیش حتی یک بَدَستَش کشیدنی نبود بِسُرعَت در دِراز حلقه های سراسر چِکان درون قارب ها افِکَندَه  می شد و وال، زودی در فاصله دو طول کشتی  از وال شِکردان، آب شِکافت. 

  حَرَکاتَش به روشنی مُفرَط ماندگیش می نمود.  بیشتر حِیواناتِ بَرّی در بسیاری از عُروق خود بَعضی دَریچه یا بندها دارند که به محض زخمی شدن، به کمک آنها، جریان خون، دست کم تا حدی، در بعضی جهات قطع می شود.  در وال نه چنین است؛ یکی از خَصائِص وال این است که رَگ هایش ساختاری سراسر بی دریچه دارد، طوری که حتی اگر با ریز نوکی چون زوبین سَر سوراخ شود، بَرفور مُهلِک خونریزی در سَراسَر دَستگاه گَردش خون آغازَد و با تشدیدِ زاده فشار بیش از اندازه آبِ اعماق، توان گفت جانَش بصورت جَرَیان هائی مُستَمَرّ جاری شود.  هرچند مقدار خونی که به تن دارد چنان وافِر و چشمه های داخِلیش چنان بَعید و عَدیدَست که مدتی مدید به همین نَهج به خونریزی ادامه دهد؛ مثل رودی که سرچشمه هاش در دوردست تپه های ناپیداست و حتی در بی بارانی جاری است. 

حتی حالا که قارب ها خود را نزدیک وال کِشانده بشکلی خطرناک  کنارجُنبان باله های اُفُقی دُم رسیده و نِیزه بر پیکرش می نشاندند، و پی هر ضربه،  جریان های مداوم خون از تازه زخم های پیوسته باز جاری می شد، در حالی که نَیسَم  طبیعی در سرش، گهگاه، هرچند سریع، ترسناک آبِ خود به هوا می فرستاد.  هنوز از روزن اخیر خونی نمی ریخت، زیرا تا به اینجا هیچ عَضوِ حیاتی ش ضربه ای نخورده و طبق آن گفته پرمعنی؛ هنوز جانَش بی گَزَند مانده بود.   

  اینک که قارب ها اِحاطه تنگ تر کرده بودند، کُلِّ بخش فوقانی کالبَدَ، که معمولأ بزرگ بَخشِ آن زیر آب است،  به وضوح هُویِدا شد.  چشمان، یا بهتر بگوئیم، محل چشمان، رؤیت شد.  همانطور که وقتی شکوهمند ترین بلوط ها بخاک افتند در سوراخِ گره ها غریب زائده هائی ناهنجار توده شود، به همین شکل، از نقاطی که روزگاری چشم های وال اشغال کرده بود، تیره دُژپه هائی پُلُغیده بود و دیدنش سخت دِلخراش.  اما مُرُوَّتی نبود.  با همه کُهَنسالی، تک دَستی و کوریِ چشم، باید به قتل می مُرد تا شادان جشن های اَروسی و دیگر بزم های مردم اَفروزَد و خَطیر کلیساهائی رَخشانَد که همگان را وَعظ بی آزاری مُطلَق کنند.  وال که هنوز در خون خود می غلتید، سَراَنجام چَندی از توده یا ورپُلُغیدگی که بشکلی غریب تغییر رنگ داده بود، قَدرِ یک بوشل، پائین تُهیگاه، نمایان ساخت.

  فلاسک فریاد زد، " خوب نُقطه ای است، رُخصتی تا باری همان جاش خارَم."

 استارباک گفت، "دست نگهدار، نیازی نیست!"

اما شفیق استارباک خیلی دیر گفت و بِمَحضِ اصابت زوبین، چِرکین فواره ای از این قاسی زخم  جَهید و وال برانگیخته از دَردِ تَحَمُّل ناپدیر، با فواره زدنِ خونی غلیظ و خشمی سریع کورکورانه سوی قارب جهیده رگبار خون بر سراپای قارب ها و مُباهی خدمه پاشیده، آسیب به دماغه ها و وارون به قارب فلاسک زد.  همین ضَربه مَرگَش بود.   زیرا، تا این دم،  چنان فَرسوده  از خون روی بود که درمانده از تباهی که  بار آورده بود دور شده، به پهلو فتاده، نَفَس نَفَس زنان و عاجزانه بُریده باله خویش بر آب می زد و در پی آن، چون عالَمی رو به زوال، چندین بار آرام گرد خود گَشته، مَخوف رازهای بِطنِ برملا کرده، چونان کُنده ای، دراز به دراز شد و مُرد.  جانگداز تر از همه آن واپسین فواره مرگش بود.  این آخرین فواره طولانی مرگ وال بدان مانِست که نادیده دستانی بتدریج آب قوی فواره ای فرو کشند و ستون افشانه با نَژَند غِرغِرهای نیم فروخورده، تا زمین پائین و پائین تر رود.

  دیری نپائید که حین انتظار خدمه قارب ها برای رسیدن کشتی، جسد علائم غرق شدن نشان می داد در حالی که کُلِّ نَفایِسَش دست نخورده مانده بود.  بَرفور، بدستور استارباک، بَند هائی به نقاط گوناگون بدنش بسته شد، طوری که خیلی زود یکایک قارب ها شناور، و مغروق وال، با طناب ها، چند بوصه زیر آنها، آویزان بود.  وقتی کشتی نَزدیک شُد، وال را با اِدارَتِ محتاطانه به کِنارَش رِسانده با سَخت ترین زنجیرهای دم بستند، زیرا روشن  بود گَر صِناعی حِفظَش نَکُنَند یِک باره به قَعر فرو رَوَد.

  اتفاق چنان افتاد که تقریبأ با نخستین ورود بیل به جسد، زیرتوده پیش گُفته، تمامی طول زَنگاری زوبینی نشسته در تَنِ وال، یافت شد.  اما از آنجا که اغلب اَصلِ زوبین در جَسَدِ بِشکَرده وال ها در حالی یافت می شود، که گوشتِ کاملا جوش خورده گِرد آن ها را گرفته و هیچ نوع برجستگی جای آنها را نشان نمی دهد؛ بنابراین، در مورد فعلی، باید دلیل ناشناخته دیگری برای توجیه کامل ریمناکی پیش گفته وجود می داشت.  اما حقیقتِ غریب تر یافتن سرنیزه سنگی در تن وال، نزدیک دَفین زوبین بود، آنهم در حالی که گوشت اطراف آن کاملا سفت شده بود.  پرتابگر آن زوبین که بود و کی پرتاب شده بود؟   شاید سرخپوستان شمال غرب امریکای پیش از کشف.

  نتوان گفت امکان بیرون کشیدن چه عَجائِب دیگر از آن غول پیکر صَندوق وجود داشت.   اما آنگاه که به سبب عظیم مِیل فزاینده جسد به غَرق، کشتی بشکلی بی سابقه  از پهلو سمت دریا کشانده شد، بناگاه کشفیات بیشتر را متوقف کردَند.  با این حال، استارباک که ترتیب امور با او بود، تا پایان پای فِشُرد؛ درواقع چنان مصممانه به وال متصل ماند که دیدند در صورت استمرار، سرانجام کشتی وارون خواهد شد؛ آنوقت که فرمان خلاصی از شَرَّش داده شد، ثابِت فشارِ روی کَلّه تیرهایی که زنجیرها و طناب های دم را بدانها بسته بودند چنان افزایش یافته بود که نمی شد اَنداخت.  در این خلال همه چیز در  پیکوآد یِک وَری بود. گُذَر از عرض عرشه و رسیدن به دیگر جانب، چون  بالا رفتن از سراشیب بام شیروانی خانه بود.  کشتی ناله و نَفَس می زد.  در نتیجه جابجائی های غیر طبیعی بسیاری از ترصیعات عاج کابین ها و دیواره های دور کشتی از جای خود پَرید.  بیهوده پَشنگ و اَهرُم میخ کِش آوردند شاید تأثیری بر بُلَند کردن ناگشودنی زنجیرهای دُم از کَلّه تیرها کُنَد؛ و اینک وال چنان در آب فرونشسته بود که به هیچ روی نمی شد به دو غوطه ور اِنتِهایَش نزدیک شد، و در حالی که بنظر می رسید جثه در حال غرق هَردَم  خَروار خروار وزن گیرد چنین می نمود که کشتی در مرحله بَرگَشت است.

  استاب بانگ بر جسد زد، "صَبر کُن، صبرکن، لطفأ، در این کاری شتابِ غرق مباش!  مردان، به ژوپیتر سوگَند، یا باید چاره ای کرد، یا نَهایَتِ تلاش خویش کنیم.  آن دیلم کاری بی ثَمَر است؛ استفاده از آن پَشنگ ها را فروگذارده یکی تان پی کتاب دعا و قلم تراش دویده بزرگ زنجیرها شِکافید."

  کوئیکوئک به فریاد، "تیغ؟  آهان، آهان" و چنگ در تیشه سنگین نجار زده از روزن دیواره عرشه به بیرون خم شده، فولاد بر آهن، آغاز شِکافت بزرگترین زنجیرهایِ دُم گرفت.  اما هنوز چند ضربه پُرآبیز نزده بود که کِشِشِ فراوان بقیه را به انجام رساند .  با شکستی مَهیب، اِتِّصال ها گسست؛ کشتی راست شد، لاشه غَرق. 

  باری، این گهگاه ناگُزیر غَرقِ عنبر وال تازه کشته امری است بس غَریب؛ و هنوز هیچ وال شِکَردی توضیحِ کافیش نداده.  معمولا عنبر وال مرده با سَبُکی فراوان شِناوَر می ماند، در حالی که بطن یا پهلویش مقدار زیادی بالاتر از سطح است.  گَر تنها وال هائی که بدین سان فرو می رفتند موجوداتی بودند سالخورده، بی چربی، و دل شکسته،  با شَحم لایه های کاستی گرفته و استخوان های سنگین شده و مبتلا به رَ̊ثیَة؛ در آنصورت می شد با ذکر دلائلی چند ادعا کرد غرق ناشی از وزن مخصوص نامتعارف وال، همراه با  نبود ماده سَبُک است.  اما چنین نیست.  زیرا وال های جوان را در اوج سلامتی و آکنده از نَبیل آرمان ها، در عنفوان زندگانی و فوران گرم، پیش از بلوغ گردن زنند، و گاهی حتی این تَهَم یَلان سَبُک نیز، با همه زنده چربی بر تن، فرو روند.  

  با این حال، ناگفته نماند که عنبر وال کمتر از همه گونه های دیگر مستعد این عارِضه است.  در برابر غرق هر وال از این دست، بیست هو نهنگ فرو رود.  بی گمان این تفاوت در موارد غرق این دو گونه را می توان تا حدود زیاد به استخوان های بیشتر هو نهنگ انتساب داد؛ گاه تنها وزن والانه هو نهنگ بیش از سه خروار است و عنبر وال بکلی آزاد از این بار.  اما مَواردی هست که پس از گُذَشت چندین ساعت، یا حتی چند روز، مَغروق وال، شناور تر از زِندِگی، باز بالا آید.  اما دلیل این امر روشن است.  گازهائی در اندرونش تولید می شود؛ آماسیده شگرف سُتُرگی گیرد و بدل به نوعی بالون حیوانی شود.  اینجاست که رزمناو هم دشوار تاند زیر آبش نگاه دارد.  در شکار وال در آبهای کم عمق ساحلی خلیج های نیوزیلند ،  وقتی هونهنگ نشانه فرورفتن نمایان سازد، شناورهایی با طناب فراون بدان بندند تا وقتی جسد غرق شد بدانند وقتی دوباره بالا آید کجا پی اش گردند.

  خیلی از غرق شدن جسد نگذشته بود که فریادی از سر دکل های  پیکوآد  خبر داد که بتول دوباره قارب به آب اندازد؛ هرچند تنها فواره ای که در دید رس قرار داشت از آن وال تیغ باله، از صنف وال ها بود که به علت قدرت شنای باور نکردنی ناگرفتنی اند. با این همه فواره تیغ باله چنان به عنبروال ماند که غالبأ وال شکردان خام دست در تشخیص ایندو به اشتباه افتند.  در نتیجه اینک دریک و همه خیل او در دلیرانه در تعقیب آن حیوان دست نیافتنی  بودند.  بتول با افراختن همه بادبان ها، در پی چهار ناپُخته قارب خود راهی شد و بدین شکل در حالی که هنوز جملگی در امیدوار تعقیب گُستاخانه خویش بودند پشت به باد در دورردست ناپدید شدند.

  دریغا رفیق! چه پرشمار تیغ باله و چه بسیار دریک.




  

    



فصل هشتاد و دوم

شرف و مَجد وال شکرد 


برخی پیشه هاست که راستین مِنوالشان  آشفتگی عمدی است.  

  هرچه بیشتر در ماهیت وال شکرد تَفَحُّص کرده پژوهش های خود را به راستین  سرچشمه آن رسانم، بیشتر تحت تأثیر سترگ شرافت و قِدمَتَش قرار گیرم، بویژه وقتی آن همه نیمه خدایان بزرگ و پهلوانان و همه صنف پیامبر یابم که به نَحوی از انحاء فضیلتش بخشیده اند، با این فکر که من نیز، هرچند فرمانُبردار، به اُخُوَّتی چنان آراسته به نشان های نجیب زادگی تعلق دارم، شادان شَوَم.

  دلاور پرسئوس، پسر ژوپیتر، نخستین وال شکرد بود، و بهر افتخار ابدی این پیشه باید گفت که نخستین والی که مورد حمله اخوت ما قرار گرفت با هیچ نیت پلیدی کشته نشد.  آن روزها دوران سلحشورانه حرفه ما بود، روزگاری که صرفا برای دستگیری پریشان حالان سلاح بر می گرفتیم، نه پر کردن مُدهنِ چراغ هایِ مردم.  همه داستان ظریف پرسئوس و اندرومدا را دانند؛ اینکه چگونه آندرومدای زیبا، دخت شاهی، در ساحل دریا به سنگی بسته شده بود، و لویاتان در کار رُبایش اش که پرسئوس، شاه وال شکردان، دلاورانه پیش رفته، زوبین بر دیو زده، دختر را رهاند و گرفت.  هنری شاهکاری ستودنی، چرا که این لویاتان با نخستین زوبین پرتاب کشته شد و بهترین زوبین اندازان امروز بندرت بدان نائل شوند.  و در صحت این داستان عرقاوی شکی نیست، زیرا در جوپای باستان، یافای امروزی، در ساحل سوریه، در یکی از معابد کفار، سال ها عظیم اسکلت والی بود که به تصریح افسانه های شهر و همه سکنه، عین استخوان های همان دیوی بود که پرسئوس کشت.   وقتی رومی ها جوپا را گرفتند همان اسکلت پیروزمندانه به ایتالیا کشیده شد.  آنچه در این داستان بسیار استثنائی بنظر می رسد و بطرزی تفکربرانگیز اهمیت دارد این است که یونس از همین جوپا راهی شد.  

  شبیه ماجرای پرسئوس و اندرومدا- در واقع به گُمان بعضی، بطور غیر مسقیم مُنبَعِث از آن- روایت مشهور سن جورج و اژدهاست؛ اژدهائی که به باور من وال بوده، زیرا در بسیاری از تواریخ ایام، وال واژدها به شکلی غریب خلط شده و اغلب  یکی بجای دیگری بکار رفته.  حزقیل گوید:"چونان شیر آب ها و همچون اژدهای بحری."  در اینجا بوضوح مراد وال است؛ در حقیقت برخی نُسَخ انجیل لفظ وال آورده اند.  وانگهی، گر سن جورج بجای نبرد با گُنده دیو اعماق دریاها به رویاروئی با بی مقدار خزنده خشکی می پرداخت بسیار از شکوه شاهکار کاسته می شد.  هر کس تواند ماری کشد، اما تنها پروسئوسی، سنت جورج یا کافینی باید که دِلِ شتافت شجاعانه به رویاروئی وال داشته باشد.

  نگذاریم پَرده های متاخر از این صحنه فریبمان دهد، زیرا گرچه والی که آن دلاور وال شکرد قدیم با آن روبرو می شود به شکلی مبهم و شیردال گونه نموده شده، وهرچند نبرد روی زمین و قدیس سوار بر اسب تصویر شده،  با این همه با توجه به عظیم جهالت آن روزگار، که راستین شکل وال بر نقاشان ناشناخته بود، و با عنایت به اینکه وال سنت جورج، مثل مورد پرسوئوس، تواند که از آب خارج و به ساحل خزیده باشد؛ و با امعان نظر به این که حیوانی که سن جورج سوار بوده می تواند صرفا فُکی  یا گراز دریائی بزرگی بوده باشد، با در نظر گرفتن همه اینها بنظر نمی رسد اگر آنچه را اژدها خوانده اند چیزی جز خود لویاتان کبیرشماریم، روی هم رفته با روایت مقدس و کهن ترین طرح های این صحنه ناساز باشد.  در واقع با قرار گرفتن این موجود موسوم به اژدها برابر حقیقت روشن و قاطع ، کل روایت همانقدر موثر است که قصه بت ماهی، گوشت و طیور فلیسطی ها، داجون نام ، که با استقرار برابر تابوت عهد اسرائیلیان، کله اسب و کف هر دو دستش کنده شد و تنها بیخ ماهیش بجا ماند.  بنابراین، یکی از آنان که شریف نشان ما دارد، حتی یک وال شکرد، متولی محافظ انگستان است؛ و براستی که ما زوبین اندازان نانتوکتی، باید به عضویت اَشرَف حَلقه سنت جورج درآئیم.  از همینرو اجازه ندهید سَلَحشوران آن شریف اَنُجُمَن (که به جُرأت می گویم، هرگز هیچ یک از آنان همانند بزرگ سَروَرِ خویش ناچار نشده با وال درآمیزد) هیچ زمان به خواری در ما نِگَرَد، چرا که حتی در این پَشمینه قَبا و موم ازار بسی بیشتر از آن سلحشوران شایای نشان سن جورجیم. 

  مدت هاست در این که هرکول را در جمع خود بپذیریم یا خیر، دودل مانده ام؛ زیرا گرچه طبق اساطیر یونان، آن کروکت و کیت کارسون باستان- نیک کردار تَهَمتنِ شیرین کار، توسط والی فرو برده و هراشیده شد؛ باز هم محل بحث است که به معنای دقیق کلمه، وال شکرد شده باشد.  هیچ کجا بنظر نمی رسد که عملا زوبین بر ماهی خویش زده، مگر در واقع از درون چنین کرده باشد.  با این همه می توان وی را نوعی وال شکرد نا خواسته خواند؛ به هر روی والَش گرفت، گر نه او وال را.  از همینرو او را یکی از افراد قبیله خودمان معرفی می کنم.  

  اما بهترین مراجع متفاوت، این افسانه یونانی هرکول و وال را برگرفته از قصه عبری باز هم کهن تر یونس و ماهی، یا بر عکس می دانند؛ بی گمان بسیار شبیه اند.  گر آن نیم خدا را خودی خوانم، چرا پیامبر را از قبیله وال شکردان نشمرم؟

  ازاین گذشته تنها پهلوانان، قدیسان، نیم خدایان و پیامبران نیستند که کل سیاهه اسامی اعضای حلقه ما وال شکردان را تشکیل می دهند.  هنوز استاد اعظم مان شناخته نشده؛ زیرا همچون شهنشاهان کُهَن ادوار، سرمنشآ اُخُوَّت خود را فروتر از جایگاه  مِهین خدایان  نجوئیم.  نک نوبت نقل آن شگرف افسانه شرقی از شاسِتر است که مهیب ویشنو را ارزانی مان دارد، یکی از سه فرد در خدایان هندی؛ خود این ویشنوی مقدس را سید و سرور ما سازد؛- ویشنوئی که در نخستین تجسد های مادی دهگانه خویش، برای همیشه وال را توصیف و تقدیس کرده است.   بنا بر شاستر، وقتی برهما، یا خدای خدایان در پی یکی از انحلال های ادواری گیتی تصمیم به بازآفرینی گرفت، ویشنو را به دنیا آورد تا بر این امر نظارت کند، اما ودا ها، یا کتابهای عرفانی که مُداقه در آنها پیش از آغاز بازآفرینی برای ویشنو ضرورت داشت و از همینرو به احتمال فراوان مُتِضَمِّن چیزی به شکل اشاراتی برای معماران جوان بود، در قعر آبها قرار داشت و از همینرو ویشنو به والی تناور شده در او به ژرف ترین اعماق شیرجه رفته چار مجلد مقدس را رهانیده.  در اینصورت این ویشنو وال سوار نبوده؟ با این که مردی را که بر اسب نشیند اسب سوار گویند!   

  پرسئوس، سنت جورج، هرکول، یونس و ویشنو!  سیاهه اسامی اعضای محفل.  جز حلقه وال شکردان کدام محفل تواند با چنین کسان آغازد؟

      

    




  





فصل هشتاد و سوم

یونس از منظر تاریخ


 در واپسین فصل از قصه تاریخی یونس یاد شد.  اما برخی ناتتوکتی ها کاملا به این داستان یونس و وال بَد گُمان اند.  گرچه برخی یونانیان و رومیان دیرباور هم بودند  که با پیروی نکردن از بی دینان سنتی عصر، به همین اندازه در اسطوره هرکول و وال و قصه  آریون و دُخس شک کردند و با این  حال شک آنها در آن روایات ذره ای از حقیقت شان نکاست. 

  مهم ترین برهان یک پیر وال شکرد ساگ-هاربری برای چون و چرا در قصه عبری این بود: - یکی از آن کهنه انجیل های منحصر بفرد، آراسته به غریب لوحه های غیر علمی داشت که یکی از آن ها وال یونس را با دو  صُنبور  در کله نشان می داد- غرابتی که تنها در مورد یک گونه لویاتان (هو نهنگ، و انواع آن راسته)، صادق است و بَلعَش چنان  کوچک که وال شکردان در موردش گویند، "حرکت یک پنی ای خفه اش کند."  اما پاسخ پیشدستانه اسقف جِب آماده است.  اسقف گوید ضرورتی ندارد یونس را مَدفون در بَطن وال اِنگاریم، بلکه کوتاه زمانی در بخشی از دهانَش مَنزِل کرده.  و این توضیح نیک اسقف به حد کفایت خردمندانه است.  زیرا براستی دهان هو نهنگ براحتی دو میز ویست را همراه با تمامی هشت بازی کن در خود جای دهد.  این امکان هم هست که یونس در پوک دندانی پناه گرفته باشد؛ هرچند، باز اندیشی یاد آرَد که هو نهنگ را دندانی نیست.

  دیگر برهان ساگ-هاربری (با همین نام) برای شک در امر یونس نبی چیزی بود در اشاره ای مبهم به جسم محبوس او و شیره معده وال.  اما این ایراد نیز بی وجه است، زیرا به گُمان مفسری آلمانی به احتمال زیاد یونس در شناور جسد والی مرده پناه گرفته – درست مثل سربازان فرانسوی که  در اردو کشی روسیه مرده اسبان خویش را تبدیل به چادر کرده درون آنها خزیدند.  افزون بر این دیگر شارحان اروپایی حدس زده اند وقتی یونس از کشتی یافی به دریا انداخته شد، بی درنگ ترتیب گریز به کشتی دیگری در همان نزدیکی داد، کشتی ای با والی بعنوان مجسمه دماغه کشتی، و مایلم اضافه کنم احتمالا وال هم نامیده می شده، همانطور که امروزه برخی کشتی ها را "کوسه"، "کاکایی" و "عقاب" نامند.  کم نبوده اند مفسرانی دانشمند که گُمان برده اند وال مذکور در سِفرِ یونان صرفا به معنای وسیله نجات – کیسه ای پر از هوا – بوده که پیامبر بخطر افتاده سمت آن شنا کرد و از هَلاکِ مائی رهید.  بنابراین بنظر می رسد ساگ-هاربری بکلی مَغلوب می شود.  اما باز هم دلیل دیگری برای بی ایمانی خود داشت.  گر درست بیادم مانده باشد، یونان در بَحر متوسط بلعیده و در فاصله سه روز راه از نینوا، شهری بَرِ دجله، بسی بیشتر از فاصله سفری سه روزه از نزدیک ترین نقطه ساحل مدیترانه، هراشیده شد.  چگونه؟  

  اما پرسش این است که هیچ راه دگیری نبود که وال پیامبر را در نزدیکی نینوا به خشکی رساند؟  چرا.  این احتمال هم هست که با دور زدن دماغه امید نیک او را بدانجا رسانده باشد.  اما حتی اگر از گذر از کل طول دریای مدیترانه، و عبوری دیگر از خلیج فارس و بحر احمر نگوئیم، چنین فرضی متضمن دور زدن کامل کل آفریقا ظرف سه روز است، حتی اگر از این هم بگذریم که آبهای دجله، نزدیک نینوا بس تَنگاب تر از آن است که والی شنا تواند.   از این گذشته، این پنداشت که یونان دماغه امید نیک را  چنان زود پشت سر گذارده افتخار کشف آن دماغه بزرگ را از بارتولومئو دیاز، کاشف نامی اش گرفته و تاریخ متأخِر را دروغزن نماید.

  اما همه این یاوه حُجَج ساگ-هاربری پیر، تنها نمایانگرغرورمضحک عقل بود –هرچند چیز نکوهیده تر در وجود او این بود که جز آنچه از خورشید و دریا فرا گرفته بود، اندک مَعرِفَتی بیش نداشت.   بنظرم این ها صرفا غرور ابلهانه و خدا نشناسانه او و طُغیانی زشت و شیطانی علیه روحانیون مُوَقّر را نماید.  زیرا کشیشی کاتولیک و پرتغالی همین پنداشت رفتن یونان به نینوا از طریق دماغه امید نیک را نشانه تَعظیم معجزه عام مطرح می کرد.  همینطور هم بود.   افزون براین، تا همین امروز ترک های بس روشن رای، با اخلاص به داستان تاریخی یونان اعتقاد دارند.  و حدود سه سده پیش، جهانگردی در کهن کتاب سفرهای هریس از مسجدی ترکی گوید که در تکریم یونان ساخته شده بود و  چراغی معجزه آسا داشت که بی هیچ روغن می سوخت.   




فصل هشتاد و چهارم

دراز نیزه باران وال


  مِحوَر چرخ گردون ها را بهر تسهل و تسریع رانش تَدهین کنند؛ و برخی کشتی های وال گیری به منظوری بس همسان، با اِعمال نظیر همین اِقدام نسبت به قارب های خود، زیر آنها را چَرب می کنند.   بی گمان این عمل نه تنها ضرری ندارد، بلک با توجه به ناسازی آب و روغن؛ اینکه روغن چیزی است لغزنده و هدف مورد نظر، بی مُهابا سُرش قارب است، احتمالا مزیتی ناچیز نخواهد بود.   کوئیکوئک راسخ اعتقادی به تدهین قارب خویش داشت، و بامدادی، نه چندان دور از ناپدیدی بتول زیر قارب آویخته از پهلوی کشتی خزیده، با تَحَمُّل زحمتی فرا مُعتاد، با چنان جدیتی روغن می مالید که گوئی بِجِدّ پِی تضمین خرمن مویِ کَل قارِب  است.   بنظر می رسید در اِتِّباع نوعی پیش آگاهی خاص عمل می کرد.  آنچه پیش آمد، نشان داد، این حس بیجا نبوده.

  نزدیک نیم روز شماری وال دیده شد، هرچند تا کشتی عزمشان کرد گَشته با تند شتابی بی سامان گُریختند؛ آشفته گریزی چون فرار دوبه های کلئوپاترا از نبرد آکتیوم.  

  با این همه، قارب ها دنبالشان کردند؛ آنِ اِستاب پیشاپیشِ همه.  سرانجام تاشتگو توانست با تلاش بسیار آهنی در تن وال نِشانَد، اما مَصدوم وال، بدون هیچ ژَرف رَوی، با سرعتی فزون تر، همچنان به گریز افقی ادامه داد.  چنین پیوسته فشار بناچار باید زوبین نشسته بر تن وال را دیر یا زود بیرون کشد.  پس واجب شد یا به گریزان وال نیزه زنند، یا به فقدانَش رِضا دَهَند. اما چنان ژیان و شتابان آشنا می کرد که کشاندن قارب به  کِنارَش مُستَحیل بود.  دیگر چه می شد کرد؟

  در میان همه شگرف ترفندها و مهارت ها، تردستی ها و بی شمار چیره دستی ها که اغلب آزموده وال شکرد بناچار بارها کار بندد، هیچ یک بر آن والا حرکت ماهرانه با بلند نیزه، موسوم به، پرتاب دراز تیر، برتری ندارد.  چه سَبُک شمشیر، چه غداره، در هیچ یک از کاربردها چنین کارآئی نَلافَد.  استفاده از این ترفند روی والی با مزمن خوی گریز، صرفا ناگُزیر است؛ والا واقعیت و خاصیتَش شگرف فاصله پرتاب دقیقِ دراز نیزه از قاربی در تکان های سخت و حرکات ناگهانی در نهایت سُرعَت است.  طول کامل نیزه، شامل فولاد و چوب، به ده تا دوازده قدم می رسد؛ چوبه بس باریک تر از چوب زوبین و در عین حال از ماده ای بمراتب سَبُک تر- کاج- است.  نیزه مجهز به نازک طنابی دراز بنام ریسمان است تا بتوان نیزه را پی پرتاب پس کشیده سر دست آورد.  

  اما پیش از ادامه بیشتر، مهم است همینجا یادآور شوم که گرچه می توان زوبین را هم به شیوه دراز تیر پرتاب کرد، کمتر چنین کنند؛ و وقتی هم کنند، به علت وزن بیشتر و طول کمتر زوبین در مقابل نیزه، که موجب کاستی های گِران می شود، کمتر کامیاب می گردند.   بنابراین، امر کلی این است که پیش از توسل به  پرتاب دراز تیر باید نخست زوبین به وال متصل شود.

  نَک استاب را نِگَرید؛ مردی که بخاطر شوخ خونسردی حساب شده در هولناک ترین ترین بحران ها ویژه سِزنده سرآمدی در پرتاب دراز تیر بود.  نگاهش کنید چگونه روی متلاطم دماغه شتابان قارب راست ایستاده و کِشنده وال، پیچیده در کفی  کُرک سان چهل قدم جلوتر از قارب.  استاب با نَرم گِرِفت بلند نیزه و دو سه بار مُعاینه اطمینان از دقیق راستی اش، صفیر زنان چنبر ریسمان را در دستی گِرد می کند تا انتهای آزادش را اُستُوار فراچنگ آوَرَده بقیه را آزاد گُذارَد.  سپس با نگه داشتن کل نیزه برابر میانه بند کمر خویش وال را هدف می گیرد؛ اینجاست که با پیمایشَش به نیزه، قبضه را پیوسته در دست فشرده بدین شکل نوک را آنقدر بالا می برد تا سلاح در ارتفاع پانزده قدمی  با توازنی مناسب کف دستش جای گیرد.  دیدنش تا حدودی تَداعی گر شیرین کاری است که دراز چوبی بر زَنَخ متعادل کند.  دمی بعد، رخشان فولاد پرتاب شده با سریع نیروئی بی نام، با بِشکوه قوسی بُلَند، کف افکن فاصله قارب و وال را پیموده در موقِعِ حَیاتَش نِشینَد. 

  استاب فریاد زد، "آن ضربه توپی زیرابش کشید!"  "جاوید چهارم ژوئیه است و امروز همه چشمه ها بایست شراب روان کنند!  گر کهنه ویسکی اورلئان، اوهایو یا کهن ویسکی بی حرف مُونِگاهلا بود! در آنصورت، تاشتگو پسر؛ وا می داشتمت جامی زیر فوران گیری و گردش باده پیمائیم!  آری، براستی با دل های سرزنده شرابی شاهوار در گستره آن  صُنبور انداخته و از آن زنده قدح، ماده حیات سر می کشیدیم." 

  این پرتاب ماهرانه چندین بار دیگر بهمراه چنین گفته های طیبت آمیز تکرار شد و هر بار، نیزه چون تازی در مهاری استادانه بر می گشت.  دردمَند وال به تقلای نزع می افتد؛ طنب اتصال سُست می شود و نیزه  انداز به پاشنه قارب رفته با دستان به هم پیوسته، خاموش به تماشای مرگ دیو نشیند.



















فصل هشتاد و پنجم

چشمه


  اینکه به مدت شش هزار سال – و کس نداند چند میلیون سال پیش از آن – وال های عظیم باید در سراسر دریاها فواره زده، و همچون بی شمار آب پاش یا مه پاش، باغ های اعماق را آب پاشی و مه پاشی کرده باشند؛ و این که از چندین قرن پیش، هزاران وال شکرد باید نزدیکه چشمه وال ها و شاهد این آب پاشی ها و فواره زنی ها بوده باشند – این که همه اینها رخ داده و با این حال، تا همین خُجَسته دم (پانزده و نیم دقیقه گذشته از یک بامداد این شانزدهمین روز دسامبر، 1851) همچنان پرسش این باشد، که آیا، گذشته از همه این ها، این فواره ها حَقأ آب است، یاچیزی نیست جز بخار- اَمری است حَتمأ مُهِمّ.

  پس بیائید نگاهی بدین مَبحَث و برخی موارد جالب مرتبط با آن بیاندازیم. همه می دانند، معمولأ قبائل باله دار، با توانائی ویژه آب شش های خود همان هوائی را تنفس می کنند که همواره آمیخته با عنصری است که در آن شناگرند؛ از اینرو، بسا که  قُدّ  یا شاه ماهی  قرنی زیَد و هیچگاه کله فرا سطح آب نیارد.  اما بسَبَب بارِز ریخت داخلی وال که بدو ریه ای عادی مشابه مردم شش دهد، تنها با استنشاق هوای آزاد  در گُشوده جَوّ زندگی تانَد.  از همینروست ضرورت سرزدن های اَدواری به عالم عُلوی.  با این همه یارای کمترین تنفس دهانی ندارد، زیرا دهان عنبر وال در وضعیت عادی دست کم هشت قدم زیر سطح نَهان است، و از این گذشته نایَش را هیچ ارتباطی با دهان نیست.   نیست و نفس، تنها از راه  صُنبور فراز کله، کشد. 

  گمان نبرم گر گویم، در هر موجود تنفس تنها عملی ضَروری برای سرزندگی است،  زیرا عنُصُری خاص را از هوا می گیرد، که بعدا در تماس با خون قرار گرفته جوهر زندگی بخش خود بدان رساند، غَلَط کنم؛ هرچند احتمالا برخی زائد واژه های علمی را کار گرفته ام.  پذیرای این فرض شوید و نتیجه این که چنانچه تمامی خون انسانی با یک نفس تهویه شود، در آنصورت خواهد توانست مِنخَرین خود را کاملا بسته و مدتی مدید نفس دیگری نَکِشَد.  به عبارت دیگر پس از تهویه بی دم زدن زیَد.  هرچقدرهم که نامتعارف بنظر رسد وضع وال که مرتبأ فواصلی یک ساعته و بیشتر را بدون حتی یک نفس و استشاق ذره ای هوا،  زیر آب می زید دقیقا همینطور است؛ زیرا، فراموش نکنید که آب شُش ندارد.  چه سان؟  میان دنده ها و در دو طرف ستون مهره ها مجهز به عالی هزارتوی کِرِتی بهم پیچیده از رگ هایی چون رشته فرنگی است و همین هاست که وقتی سطح آب را بترک گوید همه مُنبَسِط از خون اکسیژن دار است.   طوری که در عمق هزار قولاجِی، یک ساعت و بیشتر، ذخیره اضافی حیات در خود حمل کند، درست به همان شکل که شتر در گذر از صحرای خشک در چهار[!] مُکَمِّل معده خود  ذخیره مشروب اضافی بهر استفاده آتی می بَرَد.  واقعیت  تَشریحی این هزارتو مُحرَز است؛ و با در نظر گرفتن این سرسختی غیر قابل توضیح وال شکردان از جهات دیگر که می گویند مجاری تنفسی لویاتان بیرونی است، درستی و معقولیت فرض مبتنی بر این واقعیت مُقنِع تر بنظرم  می رسد.  منظورم این است.  وقتی عنبر وال به سطح می آید اگر مزاحمش نشوند، دقیقا همسان با طول دیگر بالا آمدن های بی مزاحمت خود بر آب مانَد.  مثلأ یازده دقیقه در سطح ماند و هفتاد بار فوران کند، یعنی هفتاد دم زند، در اینصورت هربار که  بالا آید، بیگمان دوباره دقیقأ هفتاد نفس می کشد.  حال اگر پی چند نفس بترسانیش تا به عمق رود همیشه دوباره بالا جَهَد تا بهره  کامل هوای خود جبران کند.   و تا شمار آن نفس ها به هفتاد نرسد برای گذراندن دوره کامل در زیر آب، پائین نرود.  با این حال توجه داشته باشید این نسبت ها در وال های متفاوت فرق می کند، هر چند هر وال همیشه نسبت های یکسان خود را دارد.  باری، جُز بخاطر تجدید ذخیره هوای خود پیش از غور ابدی، چرا باید بر این صنف فوران های خارج از آب مُصِرّ باشد.  این هم بدیهی است که همین نیاز وال به بالا آمدن او را در معرض همه مُهلِک مخاطرات شکار نَهَد.  زیرا وقتی این کبیر لویاتان هزار قولاج پائین تر از آفتاب سیر می کند به تور یا قلاب نَتانیش گرفت.  پس، ای وال شکرد، کلان نیازها، نه مهارت توست که پیروزی آنَت کند!  

  در مردم، تنفس پیوسته ادامه دارد – هر نفس تنها مُمِدّ دو تا سه نبض است، طوری که به هر کار دیگر که پردازد، خواب یا بیدار، نفس باید کشد یا خواهد مرد.  اما عنبر وال تنها حدود یک هفتم، یا یکشنبه های عمر خویش تنفس کند. 

  گفته ایم که وال تنها از طریق نَیسَم خویش نفس کشد؛ گر بتوان بِدُرُستی افزود فوران هایش آب آلود است، در آنصورت حَدسَم این است که دلیل آنچه را محو حس بویائی در وی بنظر می رسد بدست خواهیم داشت؛ زیرا تنها چیز در وجود او که بتواند معادل بینی باشد، همان  نَیسَم مشابه بینی است؛ و از آنجا که دو آخشیج چنان در او انبوهی کنند، نمی توان در وجودش قُوِّه بویائی بیوسید.  اما به سبب معمای فواره – آب است یا بُخار- هنوز نمی توان در مورد کله به هیچ یقین مُطلَق رسید.  با این حال، در این شکی نیست که عنبر وال هیچ قوه بویایی بایسته ندارد.  هرچند بویایی به چه کارش آید، هیچ وَرد، بنفشه و اُدکلنی بدریا نیست.

  افزون بر این، نای تنها در لوله مجرای فوران وال باز می شود و از آنجا که آن دراز مجرا –چون آبراه بزرگ ایری- مجهز به نوعی آب بند است که برای حفظ هوا در پائین و دفع آب رو به بالا (باز و بسته می شود) وال صدائی ندارد، مگر با توهین گوئید وقتی به طرزی غریب می غُرَّد تودماغی  حرف زند.  اما، دوباره می پرسم، وال چه حرفی برای گفتن دارد؟  کمتر ژَرف وجودی دانسته ام که چیزی برای گفتن بدین عالم داشته باشد، مگر وادار شود بَهرِ گذران به لُکنَت چیزی گوید.  زهی سعادت! که عالم چنین شِگَرف نیوشاست!

  باری مجرای فواره زنی عنبر وال که با شکلی که دارد خاص رساندن هوا درنظر گرفته شده، درست زیر سطح فوقانی کله و اندکی متمایل به یک سمت، به طول چندین قدم، افقی امتداد دارد؛ این شگرف مجرا، بسیار شبیه لوله گازی خوابانده در یک ضلع خیابان شهر است.   اما دوباره این پرسش پیش آید که آیا این لوله گاز، لوله آب هم هست؛ به دیگر سخن آیا فواره عنبر وال صرفا بخار بازدم است ، یا آن بازدم آمیخته به] آبی است که از دهان گرفته و از راه نیسم تخلیه می شود.  بطور قطع دهان غیر مستقیم با مجرای فواره زنی ارتباط دارد، هرچند نمی توان اثبات کرد این ارتباط بهر تخلیه آب از راه نیسم است.  زیرا بنظر می رسد بزرگترین ایجاب این باشد که هنگام تغذیه تصادفا آب فرو دهد.  اما خوراک عنبر وال بسیار پائین تر از سطح است و آنجا فواره نتاند، حتی اگر بخواهد.   افزون بر این، گر بدقت زیر نظرش گرفته با ساعت زمان گیرید در می یابید در صورت نبود مزاحمت، نظم مُتِمادی بین دوره های فوران و دوره های عادی تنفس او وجود دارد.

 اما چرا تصدیع با این همه مُحاجِّه در این موضوع؟   نظرت را بگو!  فواره زنیش دیده ای؛ پس رُک و راست بگو فواره چیست؛ آب از هوا نَدانی.   گرامی عالی جناب، در این عالم حل و فصل این چیزهای ساده چندان آسان نیست.  همواره ساده ترین چیزهای شما را از همه مُعَقَّد تر یافته ام.  اما در مورد این وال فواره بگویم، تقریبا توان در آن ایستاد و بازهم در دقیق ماهیتش دو دِل ماند. 

عُمده پیکر فواره نهان در حُباب ساز مِهی برف سان است که آنرا می پوشاند؛ همیشه، همان هنگام که چنان نزدیک والید که توانید دقیق نگاهی به فواره اش اندازید، در آن عَظیم اِضطِراب و آبشارهای پیرامون، چگونه توانید با اطمینان گفت آیا آبی از فواره می ریزد یا خیر.  و چنانچه در این گونه مواقع گمان رویت قطرات رُطوبَت در فواره برید، از کجا دانید صرفا بخار کثیف فواره نیست؛ یا چگونه بدانید همان قطرات مستقر در سطحِ چاکِ نَیسمِ مَخزون در فَرقِ سرِ وال نیست.  زیرا حتی آنوقت که بی صدا و در آرامش در دریای نیم روز آشنا کند و رفیع کوهانش آنِ جَمّازِ آفتاب-خشکِ صحرا را ماند؛ حتی آنوقت تَشتی بِسَر بَرَد، بدانسان که گاه زیر آفتاب سوزان صخره ای بینید با مُغاکی پُر شده از باران.

  زیاده کنجکاوی وال شکرد درباره دقیق ذات  فواره وال نیز به هیچ روی دوراندیشانه نَبُوَد.  نه فرودید را اثری است و نه صورت اندرون بردن.  رفتن سر این چشمه، پر کردن آبری و آوردش نتانید.  زیرا  حتی از اندک تماس با بخاری ذرات بیرونی فوران، که اغلب حادث شود، پوستتان از پرماسِ حَرافَتَش مَحموم سوزد.   کسی را دانَم که، نتانم گفت با  نوعی منظور علمی، یا جُز آن  در تماس نزدیک تر با فواره قرار گرفت و پوست بازو و گونه اش ور آمَد.  از همینرو، در میان وال شکردان فواره سمی شِمُرده می شود و می کوشند از آن دوری کنند.  مطلب دیگر این که، شنیده ام و چندان شکی هم در آن ندارم، این است که مُلایِم نَفثِ این فشانه به چشم، کورتان خواهد کرد.   بنابراین بنظرم می رسد عاقلانه ترین کاری که باحِث تواند دست بِداشتَن از این فواره است.

  با این همه، حتی گر اثبات و انشاء نتوان، افتراض  مُمکن است.  فرضیه من این است: که فواره نه چیزی است جُز میغ.  و علاوه بر دلائل دیگر برای این اِستنتاج، ملاحظاتی درباره بزرگ کرامت  و رَفعَت ذاتی عنبر وال، متقاعدم ساخته او را نه وجودی سَطحی و زَبون شمارم، چرا که حقیقت مسلم این است که هیچگاه در ژرفا سنجی ها، یا  نزدیک سواحل یافت نشده، این در حالی که  تمامی دیگر وال ها گهگاه رؤیت شده اند. عمیق است و وَزین.  متقاعد شده ام، از کله همه وجود های عمیق و وَزین چون افلاطون، پیرو، خَنّاس، ژوپیتر، دانته، و دیگران، همیشه هنگام تَفَکُر در ژرف اندیشه ها، مُبهَم  دَمِه ای خیزد.   حین تألیف رساله ای کوتاه در خُلود، از سر کنجکاوی، آئینه ای برابر خود گُذاردَم و کمی بعد انعکاس غریب تَمَوج و اِعوِجاجی بُغرنج در هوایِ  بالای سر خویش را در آن دیدم.  غوطه ور در تفکر عمیق، پی شش فنجان چای داغ، در اطاق زیرشیروانی خود با بامپوشی نازک، در نیمروز ماه اوت، رطوبت ثابت مویم بُرهان دیگری است در اثبات حَدس فوق. 

  و نظاره عنبر والی که موقرانه در آرام دریای گرمسیر سیر کند تا چه پایه پَهلوانی آفرین مان بر این سترگ غول مه آلود فزاید؛ در آن حال که کبیر سرِ آرام را در معلق چترِ بخارِ زاده ترکیبِ ناگفتنی تأملات با آن بخار بالا گرفته – و همانطور که گهگاه بینید- با رُستمَ کمانی تَمجید شود؛ اِنگار خود آسمان افکارش را به تأئید مَمهور کرده.  زیرا، اِلتِفات دارید که رنگین کمان به هوای صاف سرنزند و تنها بخار را رخشان کند.  و از همینرو در خلال تمامی کثیف ابرهای تیره شُبَهات در ذهن خود، گهگاه شهودی آسمانی برقی زده ابر به پرتویی اِلهی بَراَفروزَد.  و از این بابت خدای را شاکِرَم، زیرا همه شک دارند؛ بسیاری انکار کنند؛ اما چه شک، چه انکار، معدودند آنها که به موازات این ها شهود هم دارند.  شک در همه امور زمینی و شهود برخی امور سماوی؛ این ترکیب نه کسی را مومن می کند، نه کافر؛ اما مردی سازد که این هر دو را بِالسَویه بیَند.














فصل هشتاد و ششم

دُم


دیگر شاعران  آفرینِ نرم و هشیار چشم غزال  و  نیکو پرو بال پرنده ای سروده اند که هیچگاه فرود نیاید، اما مَنِ کمتر عُلوی تَعظیم دُمی کُنَم.   

  محاسبه اندازه دُم بزرگترین عنبروال، با شروع از آن بخش از تنه، جائی که تقریبا شبیه به دور کمر مردم، باریک می شود، تنها در بخش فوقانی، مساحتی دست کم برابر با پنجاه قدم مربع دارد.  مُستدیر بدنه فِشُرده ریشه اش به دو پهن لَخت  محکم مسطح، یا فّلوک گسترش یافته بتدریج کاستی گیرد تا به ضخامتی کمتر از یک  بوصه رسد.  این دو لَخت در محل انشعاب یا مَفرَق، اندک همپوشانی دارند، سپس همچون دو گشوده بال به طرفین، از یکدیگر دور شده تهی فضائی پهن میان خود باقی گذارند.  در هیچ موجود زنده  ماری خطوط زیبائی، بدیع تر از هِلالی لَبه های این فلوک ها نموده نشده.   در وال بالغ عَرضِ دم در نهایت بسط بسی بیش از بیست قدم است. 

  کل اندام همفشرده بِستَری همباف از پیوسته رگ و پی نماید؛ اما دِلَش که بشکافی ساخته از سه لایه متمایزَش بینی: - عُلوی، وُسطی و سُفلی.  تارهای لایه های فوقانی و تختانی دراز و افقی اند؛ الیاف لایه میانی بسیار کوتاهند و چلیپا وارمیان لایه های بیرونی امتداد دارند.  این ساختار سه گانه، یکی از چیزهائی است که به دُم قدرت دهد.  لایه میانی دم وال برای پژوهشگر کهن دیوار های رُم، غریب مُعادِلی است برای رَج نازک آجُرهای همیشه یک درمیان با سنگ، در آن شگرف بقایای عتیق، ترتیبی که بی گمان کمک بسیار به هِنگُفت استحکام مصالح می کرد. 

  اما انگارکه این سترگ قدرت موضعی در عَضُلانی دم کفایت نکند، کُلِّ پیکر لویاتان را تار و پود الیاف و اوتارعضلانی پوشانده که با گذر از طرفین گُرده و امتداد تا فلوک ها، نامحسوس بدانها آمیخته، کمک بزرگی به قُدرَت شان می کنند؛ طوری که بی حد و حصر نیروی بهم پیوسته کل وال، متمرکز در این نقطه بنظر می رسد.  گر فنای ماده شدنی بود اَسبابَش همین دُم می بود.

  در عین حال این قدرت شِگِفت انگیز، به هیچ روی لطمه ای به موزون نرمی حرکاتش نزند؛ آنجا که صِباوَت بی خیالی در یاغیگری قدرت موج زند.  بر عکس، آن حرکات سهمگین ترین زیب خود از همن دارند.   قدرت حقیقی هیچگاه جمال  یا اِنسجام را تضعیف نکرده بلکه اغلب مُعطی آن است؛ و قدرت در هرچیزِ عَظیم جمیل، بس با سِحر سر وکار دارد.  سَلبِ سِطَبر اوتاریِ که گوئی از سراپای منحوت مرمر هرکول  بیرون زده همان و اِرتِفاع جادوش همان.  همانطور که وقتی پارسا اِکِرمَن کتان ملحفه از برهنه جسد گوته برگرفت، از سِطَبر سینه مرد که به طاق نصرت رُمی می ماند، غرق در شگفتی شد.  آنجا که آنجلو، حتی خدای پدر را مَردُم وار نَقَش کُنَد، به سطبریش توجه کنید.  با این که رئوف و مُجعد صُوَرِ نَرموک ایتالیایی در تجسیم اِنگار خدای پدر بیشترین موفقیت را داشته اند، صرف نظر از این که این پرده های بدین پایه تُهی از هر  قدرت عضلانی، تا چه پایه عشق پروردگار به پسر را نموده اند، کمترین اشاره به قدرتی ندارند، مگر صِرفِ قدرت سَلبی و مادِگانه انقیاد و تَحَمُل، که به تصدیق همگان، ویژه سِمات راستین آموزه های الهی نَمایَد. 

  دقیق مُرانة اندامی که کاوَم چنان است که خواه به تفریح، خواه به تَلاش یا خشم کار رود، در هر خُلقی که باشد هماره  خَمِش هاش نِشانِ لُطف مُفرَط دارد.  در این لطف هیچ فرشته بال را یارای استعلا بر وال دُم نیست.

  پنج حرکت مُهِمّ مُخَتصّ دُم است.  نخست، وقتی که چون باله برای پیشروی بکار رود؛ دودیگر، زمانی که کار کوپال نبرد کند؛ سه دیگر، در گشت؛ چهارم، در کوبِش دُم بر آب؛ پنجم، ترفیع دُم پیش از غوص.

  نخست: دم لویاتان که افقی در جای خود قرار گرفته، رفتاری متفاوت با تمامی دیگر مَخلوقات دریایی دارد.  هیچگاه نَلولَد.  لولیدَن، در مردم یا ماهی، نشان زَبونی است.  دُم که طومارگونه زیر تنه به جلو خم شده سپس بسرعت به عقب جَهَد، موجب  تند حرکت جهشی مُنحَصِر بفرد وال در ژیان شنا شَوَد.  جانبی باله هاش تنها در خدمت راهبری است.

  دودیگر: این که عنبر وال تنها با کَلّه و فَکّ خود با عنبروالی دیگر جنگد، اما در نبردهایش با مردم، عمدتا و بشکلی تحقیر آمیز صرفا دُم خویش کار گیرد، کمی معنی دار است.  هنگام کوبِش، فلوک ها را بِشِتاب به دوراز قارب پیچاندَه ضربه را تنها به واپیچ وارد آرد.  گر ضربه را در هوای بی مانع و رادع زند، بویژه وقتی بر هَدَف نِشینَد، صرفأ مقاومت ناپذیراست.  هیچ دنده، چه قاربی، چه مردمی، تاَبش نیارِست. 

  تنها خَلاص، پَرهیزَست؛ اما گر از پهلو و از میان مُقاوِم آب آید، در آنصورت، تا حدودی به علت سَبُک شناوری قاربِ وال شکرد و مَرانَة مصالحَش، معمولأ وخیم ترین نتیجه، دنده ای شکسته، یکی دو تخته خرد شده و نوعی بخیه در پهلوست.  این صنف ضربات جانبی زیرآبی چنان مکرر اصابت کنند که صرفا بازی کودکانه شمرده شوند.  کَسی بهرِ ایقافِ شکاف، قَبا چاکَد. 

  سه دیگر: گرچه یارای اِثباتَم نیست، اما بنظرم حس لامسه وال در دُم متمرکز است؛ زیرا از این لحاظ حساسیتی دارد که تنها ظرافت خرطوم فیل بدان رسد.  این ظرافت عمدتا در عمل گشت بچشم می خورد، آنگاه که وال با لِطافتی دوشیزه وار،  با ساویز کندی بخصوص، افقی باله های سترگ دم خویش را در سطح دریا به این و آن طرف بَرَد، و گر حتی حضور عذار ملاحی را حس کند، وای بر آن ملاح و عِذار و جز آن.  چه رِقَّتی است در آن لامسه آغازی!  گر این ذُم را هیچ قدرت قَابضی بود برفور فیل دارمونود بِخاطِرَم می آمد که اغلب به بازار گل می رفت , به سلامی خاضعانه گلدسته پیشکش دختران کرده میانشان می نواخت.     به چندین دلیل، موسِف است که وال مَزیَّت لامسه در دSم ندارد، زیرا شنیده ام فیلی دیگر، وقتی در نبرد زخمی شد تیر را با گِرد کرده خرطوم بیرون کشیده. 

  چهارم: گر والی را در پِنداری اَمنِ دل دریاهای دورافتاده دزدانه نگرید، فارغ از سترگ ستبری سَربُزُرگی خویش، چنان در اقیانوس بازی کند، که پیشی پیشِ کانونی.  با این همه، در بازی هم قدرتش بینید.  پهن تیغه های  بلندافراخته دُمَ را اینسو و آنسو برده، سپس چنان بر سطح کوبد که تُندَرین کوبَش فرسنگ ها پِژواک کُند.   چیزی نَمانَد که گُمانید کلان توپی دَر کرده اند؛ و گر سبک حلقه بخار در نَیسَم دیگر اِنِتهایَش نِگَرید، گُمان برید دودِ زَند روزَنِ  توپی است.

  از آنجا که در حالت شناوری عادی لویاتان افقی باله های دم بسی پائین تر از طَرازِ پشت قرار دارد، از همین رو زیر سطح بکلی از دیده نهانند؛ اما وقتی در آستانه شیرجه به اعماق است، تمامی دو فلوک، بانضمام دست کم سی قدم از بدنش راست به هوا پرتاب شود، وپیِ دَمی شیوِش در همین وضعیت بسرعت بزیر رفته از دیده نهان شود.  جُدای والا جهش از آب – که جای دیگر توصیف شود- این فلوک اَفرازی وال احتمالا بشکوه ترین منظره ای است که در کل طبیعت زنده توان دید.   بنظر می رسد دم غول پیکر از اعماق بی انتها حمله ای چنگ در فلک اعلی زند.   در رویاهای خود شاهوار شیطان را بینم که مُعذَّب چنگالِ غول پیکر خویش از دریای آتش برون پَرتابَد.  اما در مُداقِّه چنین صحنه ها همه چیز بستگی به مِزاجتان دارد، گر دانته ای باشید، شیاطین بخاطر آید و گر اَشعیایی، مَلِکان مقرب.   یکبار، هنگام ایستادن سرِ دکلِ کشتیِ خود در شَرقی که سِپِهر و بَحر گُلناری می ساخت، گله بزرگی از وال ها در مشرق دیدم که همه روی به خورشید داشتند و دَمی به جَماعَت افراخته فلوک ها را بَرابرَش شیویدند.  آنطور که در آن زمان بنظرم رسید چنان بِشکوه تجسم پَرَستِش خدایان هرگز، حتی در پارس، میهن آتش پرستان، دیده نشده بود.  همانطور که بطلمیوس فیلوپاتر درمورد فیل آفریقایی شهادت داده من هم در مورد وال همین کنم و او را پارساترین همه موجودات شِناسَم.  زیرا به گفته شاه جوبا فیل های جنگی قدیم اغلب با افراختن خرطوم های خویش در ژرف ترین سکوت تهنیت بامداد می گفتند. 

  مقایسه سطحی فیل و وال در این فصل، تا آنجا که به برخی جنبه های دم یکی و خرطوم دیگری مربوط می شود، نباید آن دو اندام متضاد را در یک کَفّه گذارد، چه رسد به دو مخلوق صاحب این اعضاء را.  زیرا تَهَم ترین فیل پیش لویاتان نه بیش از سگی کوچک و خرطومش در قیاس با دم لویاتان نه بزرگتر از ساق سوسَنی است.  مهیب ترین ضَربَت خرطوم فیل، در قیاس با بی حَدّ لِهاندَن وشَکَستن سِتَبر فلوک های لویاتان  که در مَوارِد مُکَرَّر، کل قارب ها را با همه پاروها و و خدمه، یکی پس از دیگری، چنان به هوا اندازد که تردست هندی توپ هایش را، به ملایم ضربت بادبیزنی مانَد که به شوخی وارد آیَد.*

   * گرچه هرگونه مقایسه وال و فیل از آن جهت یاوَست که  از لحاظ حجم کلی فیل همان نسبتی را با وال دارد که سگی با فیلی، با این همه برخی نکات شباهت غریب میان ایندو کم نیست؛ یکی از آنها، فواره زنی.  همه می دانند که فیل اغلب آب یا خاک را در خرطوم بالا کشیده سپس خرطوم را بالا برده بصورت جریان بیرون ریزد.

  هرچه بیشتر نظاره این تَهَم دُم  کنم، افسوس عجز خویش در تعبیرش خورَم.  گهگاه حرکاتی در آن است که گرچه ظرافت دست آدمی دارد بکلی توضیح ناپذیر است.  گاهی اوقات گَله ای بزرگ را، چنان غامض حرکاتی است که شنیده ام صَیّادان شبیه نمادها و نشانه های فراماسونری خوانده اند؛ و این که وال براستی بدین روش ها هوشمندانه با عالم گفتگو کند.  کم نیست دیگر حرکات در کل بدن وال که حتی برای آزموده ترین مُهاجِم آکنده از غرابت است و وَصف ناپذیر.   بنابراین چگونه تَشریحش توانم منی که فروتر از نازک پوست نتوانم رفت؛ او را ندانم، نه حال و نه هیچگاه.   وقتی حتی دم وال ندانم، سرش چگونه دریابَم؟ از این هم بالاتر، چگونه صورتش فَهم کُنَم وقتی او را صورتی نیست؟  پُشتَم، دُم ام، بینی اما صورتم دیده نشود.  هرچند همان اجزاء پشت را هم نتانم تمام و کمال دریافت و اشاره ای کنم بدانچه در مورد صورتش اراده کرده، درحالی که باز می گویم، وال را صورتی نیست.   









فصل هشتاد و هفتم

ناوگروه سُتُرگ

  

  شبه جزیره دراز و باریک ملاخه که از سرزمین برمه به سمت جنوب شرق امتداد دارد جنوبی ترین نقطه آسیا را تشکیل می دهد.  از آن شبه جزیره، دراز جزایر سوماترا، جاوه، بالی و تیمور، بخط پیوسته گسرتش یافته و همراه با بسیاری جزایر دیگر سُتَرگ موج شکن یا بارویی را تشکیل می دهند که از درازا آسیا و استرالیا را بهم رسانده و طویل اقیانوس مُمتَدِ هند را از انبوه مجمع الجزایر های شرقی  جدا می کند.  این بارو را چندین دروازه بهر آسود کشتی ها و والها شکافته و برجسته ترینشان، تنگه های سوندا و ملاخه. کشتی هایی که از غرب راهی چین اند عمدتا از تنگه سوندا در دریاهای چین نمایان شوند.

  آن باریک تنگه سوندا سوماترا را از جاوه جُدا کُنَد؛ و با وقوف در میانه آن سُتَرگ موج شکن متشکل از جزایر، و تحکیم شده با آن برجسته دماغه سبز که دریانوران سرجاوه شناسند، کم شبیه دروازه اصلی برج و باروی پادشاهی پَهناوَر نیست؛ و با توجه به بی پایان ذخائر ادویه، و ابریشم، و جواهر، و زر، و عاج، که هزاران جزیره دریاهای شرق سرشار از آنهاست، بنظر می رسد مآل اندیشی مهم طبیعت بوده که چنین ذخائری، دست کم بظاهر، با زمین ریختِ صِرف حفاظت شده بنظر رسد، هرچقدر هم که برابر جهان سراپا حرص و آزغرب بی نتیجه باشد.  سواحل تنگه سوندا فاقد آن  قِلاعِ سُلطه گرایی است که از مَداخِلِ مدیترانه، بالتیک و مرمره حفاظت می کنند.  این شرقیان، برخلاف دانمارکی ها خواستارمُطیعانه تَحَّیتِ پائین کِشی فرازین بادبان های صفوف بی پایان کشتی ها پیشاپیش باد، که طی قرون ماضی، شب و روز با بار گران ترین محموله های مشرق زمین، از میان جزایر جاوه و سوماترا می گذشتند، نمی شوند.   اما گرچه بی منت از چنین آئینی چشم می پوشند، به هیچ روی از طلب باج درست و حسابی نمی گذرند.

  از گذشته های بسیار دور، پِرُوا های دزدان دریایی مِلایو در سایه روشن پَست جزیرک ها و خورهای سوماترا کمین کرده، بناگاه در میان تنگه بر گُذَری کشتی ها تاخته بضرب و زور نیزه باج خواسته اند.  گرچه با مُکَرَّر گوشمالی های خونین رزمناوهای اروپائی، بی باکی این دزدان دریائی کمی سرکوب شده، با این حال، حتی امروز گهگاه می شنویم کشتی های انگلیسی و امریکائی بیرحمانه مورد حمله و تاراج قرار گرفته اند. 

  اینک  پیکوآد با موافق بادی فرح بخش به تنگه نزدیک می شد؛  آخاب قصد داشت با گذراز تنگه وارد دریای جاوه شده، از آنجا آغاز گشت زنی رو به شمال در آب هائی کند که می دانستند نهنگ عنبر اینجا و آنجایش تَرَدُّد دارد، و پس از تجسس کَرانسوی جزایر فیلیپین، بِهِنگام به خَطیر هِنگام وال گیری در ساحل دوردستِ دریای ژاپن برسد.  بدین ترتیب،  پیکوآد گیتی نورد پیش از سرازیر شدن در اقیانوس آرام، همه شناخته میدان های گشت عنبروال در جهان را می پیمود؛ اقیانوس آرام، همان دریا بود که آخاب، با همه بیهودگی های طلب در دیگر صفحات، سخت روی نبرد با موبی دیک در محل بیشترین ترددش، جائی که منطقی ترین فرض، حضورش در آن بود، حساب می کرد..  

  اما چگونَست که آخاب در آن طلب در منطقه ای معین، پهلو به هیچ زمین نسایَد؟  خدمه اش هوا نوشند؟  بی گمان باید بَهرِ آب ایستَد.  نِی.  دیری است که خورشید گردون نَوَرد در آتشین دایره خویش تاخته و جز آنچه در درون دارد نیازِ روزیش نیست.  توجه داشته باشید همینطور است آخاب در کشتی وال شِکَرد.  در حالی که بَدَنه دیگر کشتی ها را پُر از مواد متفاوت کنند تا به اسکله های دور بَرَند، وال شکرد کشتی آواره عالم نه چیزی جز خود و خدمه و اسلحه و نیاز هاشان بَرَد.  در فراخ بطن خویش دریایی آب بطری شده دارد. اقلام مفید، نه همه شمش سرب و چُدَنی تَرازکَر بی مصرف را در کار تَوازُنَش کرده اند.  کُهنه آب زلال اعلای نانتوکت؛ همان که نانتوکتی پس از گذراندن سه سال بر روی آب در اقیانوس آرام، نوشیدنش را بیش از مایع لب شوری دوست دارد که همین دیروز، ازجویبارهای پرو یا هند بشکه کرده و با کَلَک به کشتی رسانده اند.  ازیراست که، گرچه ممکن است دیگر کشتی ها در رفت و برگشت ازنیویورک به چین، از چندین بندر استفاده کرده باشند، بسا که در این فاصله کشتی وال شکرد به گندمی خاک چشم نینداخته و خدمه اش جز شناور دریانوردانی چون خود ندیده باشند.  تا بدان پایه که گر خبرِ وقوعِ طوفان نوح دیگری را بگوششان رسانی تنها در پاسخ گویند-"خوب پسران، اینک کشتی!"

  باری، از آنجا که بسی عنبر وال در ساحل غربی جاوه، در فاصله اندک از تنگه سوندا صید شده بود؛ درواقع، از آنجا که صیادان، بطورکلی بیشتر این میدان را، از همه جهات، محلی عالی برای گشت زنی می دانستند، از همینرو در حالی که  پیکوآد به سرجاوه نزدیک و نزدیک تر می شد، مکرر ندای اِنذار هُشیاری به نگهبانان می دادند.  اما گرچه سبز پرتگاه های پُرنخل خشکی خیلی زود در سمت راست دماغه کشتی نمایان شد و مَحظوظ بینی ها بوی دارچین تازه در هوا را اِستِنشاق کردند، هنوز حتی یک فواره دیده نشده بود.  در حالی که هرگونه فکر برخورد با شکار در این اطراف را تقریبأ رها کرده بودند، کشتی کمابیش وارد تنگه شده بود که  شادی بخش فریاد مُعتاد از سر دکل شنیده شد و دیری نپائید که منظره ای با شکوهی شِگَرف به تَهنیت آمد.

  اما باید پیشاپیش توضیح داد که به علت نَستوه فعالیت های اخیر شکار در هر چار دریا، عنبروال ها بجای آن که همچون گذشته تقریبا همیشه در دسته های کوچک جُداگانه شنا کنند، امروزه اغلب در گَله های بزرگ دیده می شوند، گاه با چنان کِثرَت که تقریبا بدان ماند که چندین هاوُش از آنان سوگَند اتحاد و میثاق رسمی یاری و دستگیری مُتبادِل خورده اند.   شاید بتوان علت این وضعیت را که حتی در بهترین میدان های گشت، هفته ها و ماه های پَیاپِی کشتی رانید و فواره ای به تهنیتان نیاید و بناگاه آنچه هزاران هزار بنظر رسد تحیتان گوید، به همین فَراهَمی عنبر وال ها در چنین کاروان های عظیم نسبت داد.

  گسترده در هر دو سوی دماغه کشتی تا مسافت  حدود دو سه مایل، با تشکیل نیم دایره ای بزرگ، و احاطه یک نیمه از سطح افق، پیوسته سِلسِله وال-فواره ها در هوای نیمروز رخشان به هوا می رفت.  برخلاف دوتا فواره راست و عَمودِ هو نهنگ که در بالا با تقسیم به دو رشته چون شکافته شاخه های بید آویزد، تک فواره مایل به جلویِ عنبر وال، تابیده شاخ و برگی از سفید مه نَمایَد که پیوسته پشت به باد، خیزَد و فِتَد. 

  در آن هنگام، با نگاه از عرشه  پیکوآدی که از بلند موجه های دریا بالا می رفت، این سِپاه بخارین فواره ها که جداگانه و پیچیان به هوا می رفت، از میان جَوّی از آمیخته مِهی کبود فام، چون منظره هزاران شَنگول تَنوره مادَرشَهری در مَطبوع بامدادی پائیزی، در نگاه سواری بر بُلَندی می نمود. 

  بدانسان که  پویان لَشکَریان در پیشروی سوی دُشخوار گردنه ای در دل کوهها، در اشتیاق کامل پشت سرگذاردن آن خطیر گُذر و پراکنش دوباره در نِسبی اَمنِ دشت، پیشروی خویش تسریع کنند، اینک چنین می نمود که این عظیم خیل وال ها نیز در شتاب گذر از تنگه اند و با جمع کردن تدریجی جناح های نیم دایره خود به شنا در میانی سخت، اما همچنان هلالی ادامه می دهند.

   پیکوآد با گُشودن همه بادبان ها مشتاقانه به تعقیبشان پرداخت و زوبین اندازان، سلاح بدست از فراز قارب های هنوز دَروای خویش غریو شادی سر می دادند.  تقریبأ یقین داشتند گَر باد در همین جهت ادامه یابد، آن خَطیر خِیلِ تحت تعقیب در تنگه سوندا در دریاهای شرقی پراکنده و شاهد گِرِفتاری شمار بزرگی از نَفَرات خود خواهد شد.  و کی توانست گُفت که آیا شخص موبی دیک نیز همچون پرستیده فیل سپید در کوکبه تکلیل سیامی ها، در آن فَراهَم کاروان گُذَرا شنایی دارد!  از اینرو، با افزایش هرچه بیشتر سَبُک بادبان های جانبی، درحالی که این لویاتان ها را پیش می راندیم، به سیر خود ادامه می دادیم که ناگاه فریاد تاشتگو بگوش رسید که توجه را به چیزی در دنبالمان جلب می کرد.

  هَمانَندِ هلال پیشتاز را پشت سر دیدیم.  بنظر می رسید متشکل از گُسَسته بخارهای سفید است، چیزی چون خیز و افت وال فواره ها، جز اینکه آمد و شدشان کامل نبود؛ زیرا پیوسته دَلَنگان بوده در پایان ناپدید نمی شدند.  آخاب دوربین خویش بر این منظره انداخت، شتابان در سوراخ محور پای خویش چرخیده بانگ زد، آهای سر دکل، سَطل و طناب برای نَماندن  بادبان ها بالا کشید؛ قربان، ملایو هایند در تعقیب ما!"

   این سفله آسیائی ها در ژیان تعقیب  پیکوآد بودند تا تأخیر زیاده محتاطانه خود را که ظاهرأ در نتیجه انتظار طولانی پشت دماغه ها برای ورود کامل  پیکوآد به تنگه پیش آمده بود، جبران کنند.  اما در آن هنگام که خود  پیکوآد تیزرو با تازه باد پیشران، در تعقیبی پرتکاپو بود، کمک این زَردَنبو مَردُم دوستان به شِتاب  پیکوآد ،- مِهمیز و شلاق سواریِ صِرف، بهر تسریع در گُزیده تعقیب خود، چقدر مِهر آمیز بود.  بنظر می رسید آخاب هم مشابه همین تصور را دارد، در آن حال که دوربین زیربغل روی عرشه پس و پیش می شد، و در نوبت حرکت به جلو غول هائی را می دید که تعقیبشان می کرد، و در حرکت به عقب خونخوار دزدان دریائی را در تعقیب خود.  در نظاره دیواره های سبز  دربند آبی که اینک کشتی در آن سیر می کرد با خود اندیشید مسیر انتقامَش از میان همان گُدار می گذرد و می دید چگونه در گذر از معبری واحد بسوی مهلک غایَت خویش، هم  تعقیب می کند و هم تعاقب می شود؛ نه تنها این، که بگوش خویش صدای گله ای از سَنگدِل دزدان دریائی وحشی؛ شیاطینی بی رحم و مُلحِدِ را می شنید که با شیطانی دشنام های خویش به پیشرَوییش می انگیختنند؛- بعد از گذر همه این افکار از سَرِ آخاب پیشانی اش همچون ساحل سیه ماسه پس از فَرسایش خیزابَ، تکیده و خَشِن ماند؛ بی امکان متین استنتاجی از آن وضع.

  اما این دست افکار قلیلی از گُستاخ خدمه را آزار می داد؛ و وقتی  پیکوآد با مکرر جاگذاشتن های مُداوِم دزدان دریائی سرانجام چون تیری از کنار دماغه سَبزِ رخشان کاکِتو در جانب سوماترا گذشت و عاقبت بر پَهن آبهای فراسویَش هُویدا شد؛ آنوقت بود که بنظر می رسید افسوس زوبین اندازان بابت پیش افتادن وال های تیزرو، بمراتب بر شادی سِبقَتِ پیروزمندانه بر مِلایو ها می چربد.  اما در حالی که هنوز درپی وال ها می رانند عاقبت بنظر رسید از سرعتشان می کاهند؛ کشتی بتدریج نزدیکشان شد؛ و اینک که باد فرو می نشست فرمان داده شد به قارب ها جَهَند.  اما وال ها خیلی زود، با شگرف غریزه ای که گمان می رود در وجود عنبروال باشد از سه قاربی که سر در پیشان گذاشته بود باخبر شدند – هرچند هنوز  یک مایل فاصله داشتند- دوباره جمع شده با تشکیل صُفوف و گروه های بهم فشرده، بدانسان که  فواره هاشان چون رخشان خطوط فراهم سرنیزه دیده می شد، با شِتابی دوچندان شتافتند.

  هر چه جز پیرهن و زیرشلواری کَنده بر سِفید وَن ها جهیدیم، و پس از چندین ساعت پاروزنی تقریبا آماده تَرک تعقیب شکار بودیم که ک اضطراب وَقفِ عام میان وال ها نشان اُمید بخشی شد که عاقبت تحت تأثیر آن شِگَرف بهتِ زاده  دودلی مانع از حرکت قرار گرفته اند که وال شکردان به محض مُعایِنه در وال گویند، خُشکَش زده.   آن فشرده سُتونهای رَزمی که تا بدینجا بِسُرعَت و پیوسته شنا می کرد، اینک در هَزیمتی بی حد و حصر دَرهَم شِکَست و بنظر می رسید همچون پیلان پور شاه در نبرد هندیان با اسکندر از رُعب می رَمَند. در حالی که بصورت بُزُرگ دوایر نامُنَظَّم پخش شده بی هدف این سو و آن سو شنا می کردند، سِتَبر فواره های کوتاهشان بوضوح پریشانی آسیمه زادشان هویدا می کرد.  این وضعیت را به شکلی عجیب تر آن تعداد از آنان نشان می دادند که بکلی خشکشان زده چون آبگِن کشتی فروپاشیده بدریا، درمانده شناور بودند.  گر این لویاتان ها چیزی فراتر از گله گول گوسپندان مورد تعقیب سه دِژم گرگ در مرتع نبودند، احتمالأ بیمی چنین مُفرَط نشان نمی دادند.  اما این جُبن موارد بخصوص مُشخصه تقریبا همه موجوداتی است که فراهم آیند.  بوفالوهای مغرب زمین با آن یال شیر سان حتی با تشکیل انجمنی دهها هزار رأسی از برابر فَرد سواری گریخته اند.   همچنین کُلِّ مَردُمان را در نگر آرید که با اندک بیم آتش در گوسفند آغل گود تماشاخانه با هرج و مرج در جستجوی خروجی ها، با ازدحام، انسداد و لگد کوبی یکدیگر را ضربه مرگ زنند.  بنا براین بهتر است مانع هرگونه حیرت از وال هائی شوید که چنین عجیب پیش ما خشکشان زده بود، زیرا حیوانات عالم را حماقتی نیست که جنون بشربی نهایت پشت سرنگذارد.

  گرچه، همانطور که گفته شد، بسیاری از وال ها سخت در جنبش بودند، با این حال باید گفت گله در کُلّ، نه پس می رفت و نه پیش، بلکه جُملِگی یک جا ماندند.  همانطور که مرسوم این گونه موارد است قاربها برفور جدا شده هریک پی یکه والی در حاشیه گَله افتادند.  حدود سه دقیقه بعد زوبین  کوئیکوئک پرتاب شده بود؛ ماهی زوبین خورده رَشَحاتی کورکننده بر صورتمان پاشید و چون رَخش از ما گریخت و یکراست میان گله راند.

  گرچه چنان حرکت از والی  که در چنین اوضاع و احوال زوبین خورده به هیچ روی بی سابقه نیست، و در واقع در تقریبا همه موارد مُنتَظَر است؛ با این حال بواقع یکی از خَطیر تر تَقَلُّب های احوال در وال گیری را نماید.  زیرا در آن حال که چالاک غول بیشتر و بیشتر به عمق آشفته گله تان کشد بدرود زندگی محتاطانه گفته وجودتان تنها در ضربانِ هَذیانی است.

  در حالی که وال، کر و کور به جلو شیرجه می رفت، چنانکه خواهد به ضرب قدرت محض سرعت، خود را از آهنین زالویی که بدو چسبیده بود، بِرَهانَد؛ در آن حال که بدینسان سفید زخمی عمیق در آب می شکافتیم، در آن شتاب، از همه سو با دیوانه موجوداتی که پیرامونمان پس و پیش می شتافتند تهدید می شدیم؛ مَحصور قارب مان آن کشتی را مانِست که در کولاک  گرفتار زِحام جزایر یخ شَوَد و کوشَد از میان پیچیده تنگه ها  و مسیرهایَش راه خود پیماید بی خبر از زمانی که راه بسته و کشتی شکسته شود. 

  اما کوئیکوئک بی ذره ای هراس دلیرانه هدایت مان می کرد؛ یک دم از غولی که مستقیم سر راهمان قرار گرفته بود دور می شد و دمی دیگر از آن دیگری که غول آسا دُم باله های اُفُقیش بالای سرمان معلق بود با احتیاط فاصله می گرفت؛ این در حالی که استارباک تمام مدت نیزه بدست در دماغه قارب قامت افراخته بود و با سُک های کوتاه  هر وال در دسترس را از سر راه دور می کرد، زیرا مَجال حرکات بلند نبود.  پاروزنان نیز، با همه مُعاف شدگی از مُعتادِ وظیفه، عاطِل کامِل نبودند.  بیشتر به بخش دادزنی کار می پرداختند.  یکی خطاب به تک کوهانه ای که ناگاه تنه به سطح آورده و یک دم ما را در خطر غرق می انداخت، فریاد می زد، " سر راه کنار برو ناخدا!"  دومی خطاب به والی دیگر که بنظر می رسید نزدیک دیواره قارب خود را با اِنتهایِ بادزن شکل خویش در آرامش خُنَک می کند، گفت، "آهای، دُمَ فُروکِش!"

  همه قارب های وال شکرد نوعی وسیله غریب، موسوم به دِروگ با خود دارند، که در اصل ابداع سرخپوستان نانتوکت است.  دو تکه چوب ضخیم هم اندازه را مُحکَم به یکدیگر بندند، طوری که خواب آنها در تلاقی راست گوشه سازد؛ سپس طویل طنابی به میان این بلوک بسته سر دیگر را حلقه ای کنند که می توان درآنی به زوبین بست.  این دروگ را بیشتر در میان والهایی که خشکشان زده کار گیرند.  زیرا بدین ترتیب تعداد وال هایی که گِردَت می مانند بیش از آن است که امکان تعقیب همزمان دهد.  اما عنبر وال صیدی نیست که هر روز بدان برخورید؛ پس باید، تا امکان هست، هر چه توانید کُشید.  و گر نتوانید همه را یک باره کُشید باید زَخمِشان زنید تا بعدأ سَرِ فرصت کشته شوند.   از همینروست که در اوقاتی چنین، نیاز به دروگ پیدا می شود.  قارب ما سه تا از اینها در اختیار داشت.    اولی و دومی بِخوبی زده شد و والها را دیدیم که سَخت می گریزند، در حالی که عظیم مقاومت جانبی کشیدن دروگ چون بُخو مانع حرکتش می شد.  چون تبهکاران به کُند و زنجیر بسته شده بودند.  اما در پرتاب سومی، چوبین بلوک زُمُخت، حین دریا افکنی زیر یکی از نِشیمَن های قارب گِرِفته به آنی کَند و برد و در نتیجه کشیدن نشمیمن از زیر پارو زن، قَعرِ قاربش انداخت.  آب دریا از هردو سو از شکسته تخته ها داخل قارب شد، اما دو سه پیرهن و تنبان در رخنه ها تَپانده عِجالتأ تَرَک ها را گِرِفتیم.  

  گر هِنگُفت کاهِش کوچه والِ ما؛ در کنار این حقیقت نبود که هرچه از حاشیه  اِضطراب دور تر می شدیم آن سَهمگین هرج و مرج در اِرتفاع بنظر می رسید، زدن این زوبین های دروگ دار قَریب به مُحال بود.  طوری که، وقتی سرانجام زوبین پُر تِکان جاکَن و کِشَنده وال یِک بری نَهان شد، با کاهِش نیروی تکانه جدا شدنش به قَلب اُلقَلب گروه، میان دو وال سُریدیم، چنانکه گوئی از سیلاب کوهستانی به آرام دریاچه دره ای لَخشیده ایم.  اینجا طوفان های تنگ دره های خروشان میان بیرونی ترین وال ها شنیده ولی احساس نمی شد.  دریا در این گُستره مرکزی خود صاف سطحی حَریر سان می نِمود که از لطیف نَمی آید که وال ها در آرام وضع خود پَراکنند و رَخشاش خوانده اند.   آری، اینک حضور در آن سِحر آمیز سُکونی که گویند مَکنون در دل هر غوغاست.  هنوز در فاصله درهم و برهم آشوب های بیرونی، دوایری مُتحد المرکز و گله های کوچک  متشکل از هشت تا ده وال را می دیدیم که چون چنیدن زوج اسب در صَحنه سیرک، سریع می گردند، چنان شانه به شانه نزدیک که غول پیکر سوار سیرک می توانست با گشودن پاها به آسانی طاقی روی وال های میانی بسته، بر پشت آنان گِردِ رینگ گَشته باشد.  بعلت تراکم اَنبوه بَرآسوده وال ها که مستقیمأ محور گله را در میان  گرفته بودند فعلا هیچ فرصت گریزمان داده نمی شد.  باید مُنتَظِرِ شِکَستی در زنده دیواری که احاطه مان کرده بود می ماندیم.؛ همان دیوار که صرفأ بهر حَبس اِذنِ دخول مان داده بود.  گرفتار در میان دریاچه ای که بدین سان ساخته شده بود گهگاه رام گاوان و گوساله های کوچک، زنان و فرزندان این مُنهَزِم سپاه سَری به ما میزدند.  اینک کل مساحت این مُلتَقای محاط در کل توده، با اِحتِساب گسترده سطوح متناوب میان گَردان دوایر بیرونی و اِشتِمال فضاهای بین گَلَه های گوناگونِ هریک از آن دوایر، باید دست کم بالغ بر دو سه میل مربع می شد.  به هر روی- گرچه تخمین، آنهم در چنین زمانی،  می توانست گُمراه کننده باشد –می شد از پَست قارب ما فواره هائی را یافت که تقریبا از حاشیه افق خیزند.  از آنرو مُتِذَکِّر این وضعیت می شوم که گوئی گاوها و گوساله ها را به عمد در این درونی ترین حِصار حبس کرده اند؛ و گوئی زیاده فراخی رمه باعث شده بود تا در اینجاعلت دقیق توقف را ندانند؛ یا، علت جوانی و خامی و این حقیقت بود که از هرجهت ساده و بی تجربه بودند؛ به هر دلیل، این وال های کوچکتر، که گهگاه از حاشیه دریاچه سری به قارب اینک ساکن ما می زدند –اعتماد و بی باکی شگرف، یا افسونی هراسی خاموش می نمودند که نَشگِفتیدن از آن مُستَحیل بود.   همچون سگان خانگی تا لبه قارب بالا آمده خود را بدان مالیده، گِردِمان خِس خِس می کردند، طوری که کَمابیش بنظر رسید ناگهان اَفسونی اهلیشان کرده.  کوئیکوئک پیشانی شان می نواخت؛ استارباک به زوبین پشتشان شَخائید؛ اما بیمناک از سرانجام کار فعلا زوبین شان نمی زد.

  اما با نگاه از لبه قارب به دریا، زیر این شگرف عالم سطح ، عالمی دیگر، حتی غریب تر از آن، به چَشمِمان خورد.  زیرا، معلق در آن سرداب های آبی هیکل مادر وال هایی در رِضاع، و آنها که کَلان قطر شکمشان نشان می داد بزودی مادر شوند، شناور بود.   همانطور که اشاره شد، دریاچه تا عُمق زیاد بَس شفاف بود؛ و همانطور که آدمی شیرخوارگان، حین رَضاع بی صدا و ثابت به جائی دور از پِستان چشم دوزند، چنانکه گوئی همزمان دو عُمر متمایز سِپارَند و در حالی که هنوز غَذایِ فانیان کِشند، همچنان به لحاظ روحی در  سورِ خاطره ای عُلوی اند؛ - با همه این احوال براستی بنظر می رسید سمت ما بالا نگرند، اما نه بر ما؛ گویی در نوباوه مَنظَرِشان نه بیش از خُرده دریا واشیم.  به نظر می رسید مادران نیز که در کنارشان شناور بودند، بی صدا به ما نگرند.   یکی از این خُرد نوباوگان که برخی آثار غریب نشان می داد عمرش بزحمت به یک روز می رسد، حدود چهارده قدم طول و قریب به شش قدم دور شکم داشت.  کمی شنگول بنظر می رسید، با اینکه بنظر می رسید هنوز دُرَست از آن وضعیت پر ملال  که تا همین اواخر در مَشیمه مادری داشت بِهبود نیافته؛ همانجا که نازاده وال، خَمیده چون چاچی کَمان، سر تا دم آماده خیز نهائی، جای دارد.   نرم باله های جانبی و کف های باله های دُمش هنوز تازه ظاهرِ چین و چروک دارِ کودک تازه رسیده از صفحات خارجی را با خو داشت. 

  کوئیکوئک با نگاه از فراز دیواره قارب فریاد زد، "ریسمان، ریسمان!، بَندَ اَس! بَنَدَ اَس!- کی ریسمان بَنده؟ کی زَده؟- دو وال، یه گُنده، یه بَچِّه!" 

  استارباک فریاد زد، "چه شده، مرد؟"

کوئیکوئک با اشاره به پائین گفت، "اینجا رِه بِسُک".  همانند وقتی که وال زوبین خورده صدها قولاج طناب از تشت باز کُنَد؛ همانند وقتی  که پس از شیرجه به اعماق، دوباره بالا آمده بند شُل شُده و درهم پیچیده را نماید که مارپیچ و شَناوَر سمت هوا بالا آید، اینک استارباک به همان نحو، طویل حلقه های بند ناف بانو لویاتان را دید که هنوز نوباوه توله را بسته به مام خویش می نمود.  کم نیست مواردی که در سَریع تحولاتِ یوز، این طبیعی بند بریده در مادرسو در طناب کنفی پیچد و توله وال، بدین نَحو بَندی شود.  ظاهرا برخی از ظریف ترین رازهای دریاها در این مَسحور دریاچه بر ما عیان شد.  نهانی روابط عشقی بُرنا وال ها را در عمق دیدیم*

  * عنبروال، همچون دیگر گونه های لویاتان و بر خلاف غالب ماهیان دیگر، در همه فصول به یکسان زنده زا کند؛ در پی آبِستَنی که احتمالا بتوان نه ماهه شِمُرد، هر شکم یک توله زاید؛ هرچند می دانیم در موارد معدود توأمان عیصو و یَعقوب آورده اند: - احتمالی که با شیر دادن از دو سر پستان که به نحوی غریب در طرفین مُرز جای گرفته پیش بینی شده؛ اما خود پستان ها از مَخرَج به سمت بالا امتداد یافته اند.  وقتی اِتِّفاق را، این ثمین اعضاء شیرده والی به نیزه صیاد شِکافَد، شیر و خون، هَماوردانه فرسنگ ها دریا مَلکوک کُنند.  شیر بس چرب است و شیرین ؛ مردم آزموده است و با چَگَلَک عالی.  وال ها در طغیان پرستش یکدیگر، مردم وار، دُرودِ، شِکَم بر شِکمَ کُنَند. 

  و از همینرو، این مرموز موجودات اِحاطه شده در دوایر لایه لایه بهت و وحشت، در مرکز، آزادانه و بی باکانه از همه امور آرام  لذت می بردند؛ آری، شاد و آرام مشغول عیش هَوَسرانی و اِلِتذاذ.  اما با همه این احوال ، هَماره در دل اطلس وجود طوفان زده خود، خویشتن را سرگَرمِ آرامشی گُنگ کُنَم؛ و در حالی که سُتُرگ اَجرام  پایدار پریشانی گِرداگِردَم چرخند، همچنان در اعماق وجود، خود را در ابدی رَأفت سَعادَت شوَیم  

  در این بِین که بدین نحو شیفته مانده بودیم، آشفته مناظر نابیوسانی که گاه و بیگاه در دور دست دیده می شد تکاپوی دیگر قارب ها می نِمود که هنوز گَرم دِروگ زنی در لبه لشکر وال ها بودند؛ یا احتمالأ به نبرد در دایره اول، ادامه می دادند، جائی که فضایی وافر و بَرخی گریزگاهاه های مُناسِب ارزانی شان می داشت.  اما مَنظَره شَرزه وال های دروگ خورده که گَهگاه کورکورانه در در اینسو و آنسوی دوایر پس و پیش می شِتافتَند، در برابر آنچه سرآخر دیده شد، هیچ بود.  گاه عُرف است هنگام اتصال به والی قوی تر و هُشیار تر از معمول، بِکوشَند از راه گُسَست یا اِعلالِ سُتُرگ زرد پی دُم، عاجِزَش کنند.  این کار با پرتاب بال بُرِش دسته کوتاهی صورت می گیرد که برای پس کشیدن طنابی به دسته اش بسته اند.  معلوم شد والی (که بعدأ دریافتیم) در این قسمت زخمی نه کاری خورده، از قارب دور شده و نیمی از طناب زوبین را با خود برده؛ و اینک در نتیجه جگرسوز درد زَخم، چون، یاغی از جان گذشته، تک سوار آرنولد ، در نبرد ساراتوگا، میان گَردان دوایر می شتافت و هر کجا می رفت دهشت می افکند. 

  اما با همه دردناکی زخم این وال، و آن منظره بس هولناک ، به هر روی؛ غَریب دِهشَتی که که در دل بقیه رمه می افکند، زاده علتی بود که در آغاز فاصله فی مابین نمی گذاشت، دُرُست بِبینیم.  اما سَرانجام دریافتیم که در نتیجه یکی از شِگَرف ترین حوادث صیادی، این وال گِرِفتار طناب زوبینی که بدنبال می کشید شده است؛ ضمن این که با بیل بُرِش نشسته در تن گریخته بود، و درحالی که سر آزاد طناب بسته بدان سلاح، ثابت در حَلقه های طناب زوبین گِردِ دم گیر کرده بود، خود بیل برش از تن وال رها شده و بِدَرآمده بود. نتیجه اینکه وال تا حد جنون تَعذیب شده، اینک در آب تَقَلّا می کرد و منغطف دم خویش را سخت بر آب می کوفت و تیز بیل به اطراف خویش می فِکَند و باعث جرح و قتل همراهان خویش می شد.

  بنظر می رسید این سَهمگین شیء کل رمه را از خوفی که باعث شده بود خُشکَشان زَند بِدَر می آرَد.  نخست، وال هایی که حاشیه دریاچه ما را تشکیل می دادند، تو گویی بضرب نیمه جان امواج دوردست، آغازِ اندکی انبوهی و فُتادن بَر هم کردند؛ سپس خود دریاچه آماس و خیزی اَندَک گِرِفت؛ آن حجله خانه ها ونوزادگاه های زیرآبی نابود شد؛ و والهای دوایر میانی تر، در مَدارهایی که فزاینده تنگ تر می شد در دسته هائی سِتَبر شَوَنده، شنا گرفتند.  آری، طَویل آرامش می خاست.  دیری نپائید که پیشرو همهمه ای ضعیف  بگوش آمد؛ وانگاه، چون مُضطَرِب توده های لَخت-یخ، در شکست بهاری کبیر رود هادسن، سَراسَر لشکر بالان، در درونی حلقه خود، چنان بَرهَم افتادند که گویی فَرازِ هم کوهی مشترک سازند.  دَردَم استارباک و کوئیکوئک جای تاختند؛ استارباک پاشنه گَرِفت.

 استارباک با گرفت سکان قاطعانه زیرلبی گفت، "پاروها! پاروها! –  حالا پارو برگیرید، و پی فشارید!  یا خدا، مردان، آماده!  تو کوئیکوئک، دورش کن – والِ اونجا رو! – سیخونک زن! – بِزَنِش! پاشو- پاشو همینطور وایسا!  مردان بِجَهید – پارو کشید، مردان؛ بی خیال مازه ها-  پشتشان خارید!  به خارش دورشان کنید!"

  اینک قارب میان دو سیاه تنه سترگ  که در دراز طول خویش باریک داردانِلی ایجاد کرده بودند، گرفتار بود.  اما با تلاشی نومیدانه سرانجام خود را به گُذَرا گُشودِگی اَنداختیم؛ سپس بِشِتاب کُند کرده همزمان بِجِد پی مَفَرّی دیگر گَشتیم.  پس از چندین گُریزِ مشابه که زندگیمان به مویی بسته بود، سرانجام بِسُرعَت درون آنچه صِرفأ یکی از دوایر بیرونی مان بود سُریدیم که جمله کاتوره وال ها، با گذر از آن، به تندی عازِم مرکزی واحد بودند.  این خُجَسته آزادی به ارزان بهای فقد کُلاه کوئیکوئک بدست آمد که وقتی در دماغه قارب ایستاده بود تا سیخونک گُریزان وال ها زند در نتیجه تُندباد زاده ناگهان پرتاب جُفتی پهن فلوک والی  نزدیک قارب، از سرش پرید. 

  آن اِضطِراب مُطلًق که در لحظه بی نظم و آشفته بود خیلی زود تبدیل به چیزی گردید که حرکتی بِسامان می نمود؛ زیرا پس از تجمع نهائی در گروهی فشرده گریز خویش به جلو را با سرعتی بیشتر ازسر گرفتند.  تعقیب بیشتر بی فایده بود؛ با این حال قارب ها مدتی دنبالشان پِلِکیدَند تا هر محتمل وال دروگ خورده پشت سر مانده را برگیرند و به همین ترتیب، والی را که استاب کشته و عَلَم زده  بود، به کشتی بَنَدند. عَلَم خَدَنگی است بیرقی که هر قارب دو سه تا از آن با خود دارد؛ و همان است که وقتی فُزونی شکار در دسترس باشد، راست در شناور جسد کشته وال فرو کنند تا هم جانمایش بر آب باشت و هم نشان تَصاحُب قبلی در صورت نزدیک شدن قارب یا کشتی دیگر.

  نتیجه این آب اندازی کمابیش مِصداق آن گفته حَکیمانه در والگیری بود که، - هرچه وال بیشتر، صید کمتر.  از میان همه وال های دروگ خورده تنها یکی صید شد.  بقیه مُدَّتی را  تدبیر گُریز کردند، اما چنان که زین پس خواهیم دید، تا کشتی ای جز  پیکوآد گیرَدِشان.








فصل هشتاد و هشتم

مَکتَب و مَکتَب دار 


  فصل پیش گزارش عَظیم گروه یا رمه عنبر والان همراه با محتمل سَبَبِ موجد آن بُزُرگ تَجَمُّعات بود. 

  باید توجه داشت، گرچه گهگاه به عَظیم گروه های وال بَر می خورید، با این حال، همانطور که به احتمال زیاد مشاهده شده، حتی امروز، گاه و بیگاه مُنفَصِل دَسته های کوچکی رؤیت می شود که هریک بیست تا پنجاه فرد را در بر گرفته اند.  این وال گروه ها را مَکتَب گویند.  بیشتر بر دو نوعند؛ یکی یکسره متشکل از مادگان، و دیگری دسته هایی صرفا زاده تجمع برنا نرهای زورمند که معمولأ نَرِّه وال خوانند. 

  همیشه نره والی به بزرگی نر کاملا رشید، هرچند نه سالخورده، را  در رادانه مراقبت از گروه مادگان بینید، که پِیِ هر هراس با افتادن پشت سر گروه و حِفاظَت از گریز خانُم هایش زَن نَوازی خود نَماَید.  در حقیقت این آقا خوشگذران عُثمانی است که غرق در تمام خوشی ها و نَوازِش های حرم، گرداگردِ آبی کره شنا کند.  تَبایُن این عُثمان با جاریه هایش جالب است؛ زیرا در حالی که همیشه بزرگترین ابعاد لویاتان ها را دارد، خانم ها، حتی در نهایت رشد، بیش از یک سوم جُثِّه نری مُتِوَسِّطُ القامه را ندارند. دَر واقِع نسبتأ ظریفند، گُمان برم دور کمرشان وَرای شش گَز نَرَوَد.  با این همه، مُنکِر نتوان شد رویهم رفته ارثی حق فربهی دارند.

  تماشای این حرم و خَدیوَش در پَرسه های کاهلانه بس شَگَرف است.   همچون اِمروزیان، در بی شتاب جستجوی تَنَوُّع، هماره رَوان اَند.   در خط استوا، در اوج فصل تغذیه استوائی، به ایشان بر می خورید، در حالی که احتمالا تازه از تابستان گُذاری در دریاهای شمالی که شیوه قال گذاشتن کَریه تَف و تَعَبَ ناخوشایند این فصل است، بازگشته اند.  پس از مدتی تَفَرُّج در بالا و پائین گردشگاه استوا، در تَرَقُّبّ خُنَک فَصل دریاهای خاوری و چِنین گُریز از دیگر دمایِ مُفرَطِ سال، عازم آن صفحات شوند.

  گر حین پیشرفت آرام در یکی از این سفرها، هرگونه غریب منظره مشکوکی دیده شود، خَدیوِ ما مُحتَذِر نگاه به جالِب خانواده خویش دوزد.  چنانچه نوخاسته لویاتانی زیاده گُستاخ در راه آید و جِسارَت نزدیکی محرمانه به یکی از خانمها کُنَد، پاشا به خَشمی عظیم بر او تاخته شده به تعقیب دورَش دارد!  چنانچه بی نزاکت رذل هایی اجازه یابند به قِداسَت نَعیم خاندان تَجاوز کنند براستی وقت اقدام است: اما صرف نظر از هر آنچه پاشا کند نمی تواند بدنام ترین لوتاریو را از بستر خویش دور دارد؛ زیرا، اَفسوس! همه ماهیان اشتراکی  هم بستر شَوند.  مانند دریاکنار، که بانوان اغلب سبب ساز مهیب ترین دوئل ها میان رقیب عشاق خویش شوند، گاه بال ها نیز درست به همین شکل، تنها سَرِ عشق، مهلک ترین نبردها کنند.  با دراز فک های زیرین جَنگَند و گاه کوپله بِهَم تلاش تسلُّط کنند، چون گوزن های شمالی که رَزم آورَانه شاخ درهم پیچند.  کم نیستند والهای صید شده که ژرف آثارزخم این نَبَردها دارند، - آژَنگین کَلّه، شکسته دندان، بریده باله، و در برخی موارد، دهان های پیچ خورده و در رفته.

  اما چنانچه متجاوز به نَعیم خاندان تَوانِست از نخستین یورش خداوند حرم گُریخت، تماشای آن خَدیو بس مُفَرَّح است.  بار دگر عظیم تنه خویش را آرام میان زن های حرم انداخته، در حالی که هنوز در مُوَسوِس جَوار جوان  لوتاریو است، چون مومنانه پَرَستِش پارسا سلیمان میان هزار خانُمَش، لَختی کِیف کند.  در صورت وجود وال های دیگر، وال شکردان به نُدَرت پی این تُرک سلاطین رَوَند، زیرا در مصرف تَوان خویش زیاده مُسِرف اند و از همینرو، کم روغن.  اما، شگفتا که پسران و دخترانی که پَس اندازند، سوای اندک کمک مادرانه، می بایست خودمُراقِب باشند. زیرا خَدیو وال ما، همچون برخی از دوره گرد عشاق همه چیز خواری که می توان یاد کرد، با همه عشق به اطاق خواب بانوان، علاقه ای به نوزادگاه ندارد؛ و از آنجا که عظیم مِسفار است، مَجهول الهویه بچه های خود، همه تک فرزند، در سراسر گیتی رَها کُنَد.  با این همه، خیلی زود، به مرور که شور و شوق جوانی کاستی گیرد و سِنّ و فِسُردگی فزونی؛ وقتی تفکر وَزین دِرَنگ های خود بَخشَد؛ خُلاصه وقتی سُستی عمومی بر سیر ترک مُستولی شود، آنوقت عشق به سادگی و پرهیزگاری جایگزین مِهر دوشیزگان شود؛ اینجاست که عثمان ما وارد مرحله بیگادگی، توبه کاری، اندَرزگوئی زندگی شده، حَرَم خود بَرهَم زده و بِترک گوید، و با تحویل به والا وجودی دُژکام و دُنیا دیده، تَک و تنها، در سیر طول و عرض های جغرافیایی نیایش کرده هر برنا لویاتان از خطاهای هَوَسرانیش برحذر دارد.

  باری، چون صیادان، حَرَم شال ها را مکتب گویند پس سرور و استادش را نیز، به معنای دقیق کلمه، مکتب دار شناسند.   بنابراین، طُرفه هَجوی است که تُرک، خلاف شخصیت، پس از خروج از مکتب، نه آموخته درس، که بیهودگیش تَعلیم کُنَد .  بسیار طبیعی است که بنظر می رسدعنوانش، مکتب دار، مشتق از نامی است که به خود حَرَم داده شده، هرچند برخی گُمان بُرده اند کسی که برای نخستین بار چنین عنوانی به عٍثمان وال داده باید خاطرات ویدوک را خوانده و دریافته باشد آن نامی مرد فرانسوی در جوانی چه صنف مکتب دار روستایی بوده، و نهانی درس هایی که در برخی شاگردان خود می کاشته از چه سِنخ.

  همین عُزلت و اِنزِوا که مکتب دار با بالا رفتن سن خود را بدان اندازد در مورد همه عَنبُر بال های کَلان سال صدق می کند.  تقریبأ همیشه، مُنزَوی بال–نامی که به لویاتان مُنفَرِد داده اند- کُهَن سال است.  مثل کُهَن دانیل بونِ ریش خزه ای، جز خود طبیعت، کسی را در کنار ندارد و در پَهنه آب تزویج طبیعتی کند که  با وجود آن همه سیه رازها که به سینه دارد از همه زنان بهتر است. 

  مکاتبی که صرفا از بُرنا بال های نر نیرومند تشکیل شده و پیشتر یاد شد، تضادی شدید با مکتب های حرمی دارند.  زیرا در حالی که ماده بال ها مُشَخَصَّأ بُزدل اند، بُرنا نَرها، یا به قول وال گیران،  نَرّه وال های چل بشکه ای، به مراتب ستیزه جو تر از همه لویاتان هایند و خطرناکی درگیری با آنها زبانزد؛ سَوایِ شِگَرف بال های پیر سپید موی که گهگاه دیده شوند و چون مَهیب شیاطین بِستوه از نِقرِس بادافره نمای جَنگَند.    

  مکاتِب نَرّه وال های چل بشکه ای از حَرَمی مکاتب بُزُرگ ترند.  همچون غوغایی از بچه دانشگاهیان، سراسر دعوا، شوخی و تفریح و نابکاری، که چنان بی پروا و بی بند و بار گرد جهان پُشتک و وارو زنند که هیچ مُحتاط ضامن، فراتر از آشوبگر جوانکی در ییل یا هاروارد، ضِمانَت شان نکند.   هر چند، زودا که این گردنکشی را بِتَرک گفته وقتی به حدود سه چهارم رشد خود رسیده اند از هم بریده جداگانه به جستجوی سامان، یا حرم خیزند.  

  یک نقطه اختلاف دیگر میان مکاتب نر و ماده از این هم بیشتر مُمَیِّزه دو جِنس است.  فرض کنیم  نَرّه والی چل بشکه ای زنید- مِسکین نِگون بَخت! همه حَریفان بِتَرکَش گویند.  اما، یکی از اعضای مکتب حَرَمی زنید و معاشران با سَراسَر نِشانِه های نگرانی گِرداگِردَش شنا کنند، گاه چنان نزدیک و دیرَند که خود کُشته شوند. 



فصل هشتاد و نُهُم

ماهی بَسته و ماهی آزاد 

  تَلمیح  پرچم و میله پرچم در فصل ماقَبل آخر شرح برخی قَوانین و قَواعِد والگیری را که پرچم توانست در آنها اصلی نماد و نِشان شِمُرده شَوَد ناگزیر سازد. 

  در مواقعی که چندین کشتی گروهی در گشت اند اَغلَب اتفاق می افتند که وال زوبین خورده از سفینه ای بگریزد و سرانجام کشتی دیگری کُشَد و گیرَدَش؛ و همین مورِد، غیرمستقیم متضمن بسی احتمالات فرعی است که کل آنها در این یک مورد مهم شریک اند. بعنوان مثال، - ممکن است پس از خطیر تعقیب و گرفتن وال، جسد در نتیجه طوفان شدید از کشتی دور شَوَد؛ و پس از رانش به مسافتی دور در جهت باد، کشتی وال شکرد دوم بازَش گیرد و در آرامِش و آسایش، بی مُخاطره جان یا ریسمان، کِنارَش کِشَد.  از همینروست که اغلب، در نبود بَرخی قوانین، اَعَم از موضوعه یا عُرفی قابل اجرا در همه دعاوی، سَخت ترین و پُردَردسَر ترین اختلاف نظرها میان وال شکردان بالا گیرد.   

  شاید تنها قانون رسمی وال گیری تنفیذ شده با تصویب پارلمان، آنِ هلند باشد.  آن قانون در 1695 م. به تصویب پارلمان هلند رسید.  اما گرچه هیچ کشور دیگر هیچگاه قانونی در مورد وال گیری نداشته، با این همه وال شکردان امریکائی در این امر قانون گُذار و حقوقدان خویش بوده اند.  اینان نِظامی آماده اند که در موجِز جامِعیَتِ خود خلاصه جامع قوانینِ ژوستینیان و مُقُرَّراتِ انجمن چینی مَنعِ مُداخِله در امور دیگران را پشت سر می گذارد.  آری؛ این قوانین چنان معدودند که می توان بر پشیزهای ملکه آن، یا خار زوبینی حک کرد و از گردن آویخت. 

  (الف) ماهی بَسته آنِ طَرَفی است که مُحکَمَش بَسته.

  (ب) ماهی آزاد شکار قانونی هر کسی است که زود تَرَش گیرد.

  اما آزار این قانون استادانه در ستوده ایجازی است که تفسیرش نیازمند گِران کتاب توضیحات است.

  نُخُست: ماهی بَسته چیست؟  ماهی، اعم از زنده یا مرده، وقتی قانونأ بسته است که با هر وسیله هِدایت پذیر سرنشین یا سرنشینان – دکل، پارو، کابلی به ضخامت نُه بوصه، سیم تلگراف، یا نازکی رشته تارِکارتنه، به کشتی یا قاربی فَعال متصل شده باشد.َ  همینطور، ماهی وقتی قانونأ بسته شمرده می شود که پرچم یا هر پذرفته نشانه تملک داشته باشد؛ تا زمانی که طرفی که بدان پرچم زده بروشنی نشان دهد هَمیشه تَوان و قصد کِنار کِشی اش را دارد.

  تفسیرهای عالمانه در دسترس است، اما گاهی تفسیر های خود وال شکردان، مُرَکَّب از سَخت الفاظ زننده و سخت تر کوب هاست- قانون مشت، به استواری شرح کوک بر قانون مالکیتِ زمینِ لیتلتُن.  درست است که همواره وال شکردان درستکار و شریف در موارد خاص که ادعای تملک والی که طرفی دیگر تعقیب کرده، یا کشته، ظلم اخلاقی فاحِشی نسبت به اوست، عُذر و توجیهی و تراشند.  اما دیگران به هیچ روی چنین دُرُستکار نیستند. 

  حدود پنجاه سال پیش در انگلستان دعوای حقوقی شگرف غصب والی به دادگاه برده شد که در آن شاکیان شرح دادند که در پی صَعب تعقیب والی در دریاهای شمالی؛ وقتی (شاکیان) عملا توانسته بودند وال را به زوبین زنند؛ سرانجام بخاطر خطر جانی، ناچار شدند نه تنها طنابها، که خود قارِب خویش را ترک کنند.   سرانجام مدعی علیه ها (خدمه کشتی دیگر) به وال رسیده، زوبین زده، کشتند و گرفتند و برابر دیدگان شاکیان تصاحب کردند.  و وقتی آن  مدعی علیه ها را نِکوهیدند ناخدایشان به تمسخر سرپیچید و به تأکید گفت به شُکرانه شاهکار خویش حالا طناب، زوبین ها و قاربشان را هم که هنگام صید وال بسته بدان مانده بود، ضَبط می کند.  از همینرو شاکیان دعوی اِستِرداد قیمت وال، طناب، زوبین ها و قارب خود را داشتند. 

  آقای ارسکین وکیل مدعی علیه ها بود؛ لرد النبورو، قاضی.  ظَریف ارسکین، حین دفاع، بهر نشان دادن موضِع خویش به دعوی حقوقی زنای محصنه ای در آن اواخر اشاره کرد که طی آن، آقائی پس از بیهوده تلاشهای مهار شِرارَت های همسر، سرآخر او را در دریای زندگی رها کرده بود؛ اما طی سالها، پشیمان از آن رفتار، اقامه دعوای اِعاده  مالِکیت او کرد.  ارسکین وکیل طرف مقابل بوده و در دفاع از او گفته بود گرچه آن آقا ابتدا به بانو زوبین زده و زمانی او را بسته بوده، و تنها بعلت مُهلِک فشار وحشتناک شِرارَت هایش، سرانجام او را ترک کرده، با این همه عمل ترک اتفاق افتاده و در نتیجه بانو مبدل به ماهی رها شده؛ و بنابراین وقتی آقای بعدی دوباره بدو زوبین زد، بانو، همراه با هر تعداد زوبین که احتمالا بدو متصل مانده بود، تبدیل به مِلک آقای دوم شد.

  در این پرونده حقوقی فعلی، ارسکین ادعا می کرد نمونه های وال و بانو، مُتقابِلأ روشنگر یکدیگرند.

   دانِشی داوشر پس از شایا شنود این مُدافِعات و مدافعات متقابل  رَسا حُکمی صادر کرد، بدین شرح، - قارب آنِ شاکیان است، زیرا صرفا بخاطر حفظ جان خویش رهایش کردند؛ اما وال ما به النزاع، زوبین ها و طناب به مدعی علیه ها تعلق می گیرد؛ وال، از آن جهت که در زمان صید نهائی ماهی آزاد  بوده؛ و زوبین ها و طناب، از آنرو که وقتی وال با آنها گریخت مالِکِشان شد؛ و از همینرو، هر که بعدأ وال را گرفته نسبت بدانها ذیحق است.  براین اساس، وقتی  مدعی علیه ها بعدا وال را گرفتند، اقلام پیش گفته بدانها تعلق یافت.  

  باشد که فردی عامی با دیدن حکم دانِشی داور با آن مخالفت کند.  اما گر به کُنه و بُنه مَطلَب رسی دو اصل اساسی مُصَرَّح در توأمان قوانین والگیری که پیشتر نقل شد و لرد النبورو در پرونده فوق الذکر تَفسیر و اعمال کرد؛ گر نیک بِنگَری آن دو قانون راجع به ماهی بسته و ماهی آزاد، اساسِ همه فلسفه حقوق بَشَری است، زیرا، معبد قانون، با وجود تزئینات پیچیده کَنده کاری، چون معبد فلیسطی ها تنها دو سُتون برای ایستادن دارد. 

  نَه سَرِ هَر زَبان است که تَصَرُّف، صرفنظر از شیوه کار نیمی از قانون است؟  اما اغلب، تصرف کُلِّ قانون است.  توش و توان و روح و روان بّندِگان روسیه و بَردِگان جمهوری امریکا، آنجا که تصرف در حکم کل قانون است، جز ماهی بسته است؟  واپَسین پشیز بیوه زن برای غارَت گَر مالک، چیست جز ماهی بسته؟  مَرمَرین قَصرِ آن سو، با پلاک دری که حکم پرچم را دارد، برای آن ناکِس نامکشوف، جز ماهی بسته است؟  تنزیل خانمان سوزی که مُردخای دَلاّل از مسکین حَزین مُفلِس بابت وامی می گیرد که برای رَفع گرسنگی خانواده اخذ کرده، آیا آن تنزیل خانه خراب کن، غیر از ماهی بسته است؟   درآمد 100.000 پاوندی اُسقُف اَعظَمِ روح نجات که از ناچیز نان و پنیر صدها هزار زحمت کش شکسته کمری ربوده می شود (که بی گُمان، بی مَدَد روح نجات، بهشتی اند)؛ آن گِرد کرده 100.000 پاوند چیست جز ماهی بسته؟  موروثی  شَهرَک ها و آبادی های دوک دوندی چیست جز ماهی بسته؟  مِسکین ایرلند برای مَخوف زوبین زَن، جان بول، چیست جز بسته ماهی؟  برای رِسالَت مآبَ نیزه انداز، بَرادِر جاناتان، تگزاس چیست جز ماهی بسته؟  با توجه به این همه، آیا تَصَرُّف جُز همه قانون است؟

  اما اگر اَصل ماهی بسته وسیعأ اِجرا شُدَنی است، اصل خویشاوندش، ماهی رها، حتی بیش از آن مُجراست.  

امریکای 1492 جز ماهی ای رها بود که کُلُمب بهر شاهوار سَروَران خود، شاه و ملکه اسپانیا، پرچمشان بر آن زد؟  لهستان برای تِزار چه بود؟  یونان برای تُرک؟  هند برای انگلستان؟  و مکزیک، سَراَنجام برای ایالات متحده چه خواهد بود؟  همه ماهی آزاد.

  حقوق بشر و آزادی های گیتی چیست جز ماهی آزاد؟  کل اَذهان و آراء جَمیع مردم چیست جز ماهی آزاد؟  قاعده اعتقاد دینی بدانها چیست جز ماهی آزاد؟   افکار اندیشمندان برای مُنتَحِل مُلاّ نُقَطی های خودفروشی که آنها را بخود بندند جز ماهی آزاد است؟  این عالم چیست جز ماهی ای آزاد؟  و ای که این سطور خوانی، خود چه ای، جز ماهی ای آزاد و هم، بسته؟ 

















فصل نَوَدُم

سَر یا دُم  

 

‘De balena vero sufficit, si rex habeat caput, et regina cau¬dam.’  BRACTON, L. 3, C. 3. 

  جمله لاتین بالا بر گرفته از دفاتِرِ قوانین انگلستان، با در نظر گرفتن زمینه، بدان معناست که هر کس هر والی در ساحل انگستان گیرَد، سر وال آنِ شاه، باعنوان افتخاری، والا زوبین انداز، است و ُدم را احترامأ تقدیم ملکه کنند.  تقسیمی که در مورد وال، بدان ماند که سیبی را دو نیم کنیم، زیرا هیچ مانده میانی نَدارَد.  باری از آنرو که این قانون به شکلی مُعَدَّل تا امروز در انگلستان نافذ است؛ و از آنجا که از جنبه های گوناگون  اِنحِرافی غریب از قانون کلی ماهی بسته و رهاست، برپایه همان قاعده احترام آمیز که راه آهن انگلستان را وا می دارد برای قطاری ویژه سفر خاندان سلطنتی هزینه کُنَد، اینجا در فصلی جداگانه بدان پردازیم. پیش از هر چیز، در غَریب اِثبات این حقیقت که قانون فوق الذکر هنوز نافذ است آغاز شرح دقیق رویدادی کُنَم که طی دو سال گذشته رُخ داد.

  گویا شماری دریانورد راستکارِ دُوِر، یا ساندویچ، یا یکی از بنادر پنجگانه توانسته بودند پس از تعقیبی دشوار کَلان والی را که در اصل بسیار دور از ساحل یافته بودند بکشند و به ساحل کِشَند.  این بنادر پنجگانه تا حدودی یا به نوعی در وِلایتِ قضایی نوعی شُرطی یا مُباشِر است که لُرد واردِن/باش بَندَرَش گویند.   مُعتَقِدَم از آنجا که این مَنصَب را مستقیما از شاه گیرد تمام عایدات شاهانه حادث در قلمرو بنادر پنجگانه، به طریق تَنازُل او راست.  برخی نویسندگان این مقام را پُر دَرآمَد و کَم زحمت خوانده اند.  هرچند نه چنین است.  زیرا گهگاه لرد واردِن، هنگام کَف رَوی حق انحصاری خویش که عُمدَتَأ از طریق همان دَغَل کاری بدو تعلق گرفته، سخت گرفتار است. 

  باری، وقتی این مسکین جاشوان آفتاب سوخته و  بِرَهنه پا، با شلوارهای کاملا بالا زده از ساق هایِ درازِ خیس و لغزان خویش، با رَنج و تَعَب، بی هرگونه کمک، سَمین ماهی خود را به ساحل کشیده وعده توفیرِ یکصدو پنجاه پاوندی ثَمین روغن و استخوان بخود داده درعالم خیال، به پشتوانه سهم خویش، با همسر، طُرفه چای مزمزه و با رفقا، آبجوی فَردِ اَعلا صرف می کردند، دانشی آقائی بَس دَستگیر و مسیح وَش، با نسخه ای از تعلیقات قوانین بلاکستون در زیر بغل بالا آمده با گذاردنش بر سر وال گوید – "عَقَب رَوید! این ماهی، دوستان من، بسته است.  بعنوان مالِ باش بندر، ضَبطَش کُنَم.  مَسِکین جاشوان، با شنیدن این سخنان، با تَحَیُّر و دِهشَتِی مُوَدَّبانه –خصیصه ای واقعأ انگلیسی – در حالی که نمی دانستند چه بگویند، آغاز خاراندن شدید همه جای سَرِ خود کَردَند، و در این بین پِژمان نگاهشان به وال و غریبه.  اما این به هیچ روی    حلّ و فصل مسئله نَکَرد و کَمتَرین نرمی در سنگین دِلِ دانشی مرد حامل نسخه بلکستون ناوَرد.  سرانجام، یکی زان میان، پس از سر خارانی طولانی جهت مرتب کردن افکار خود، دلیری صحبت کرد، 

  "آقا لطفا بگوئید این جناب باش بندرکه باشند؟"

  "جناب دوک."

  "اما جناب دوک که هیچ نقشی در صید این ماهی نداشت؟"

  "او راست."

  "متحمل خَطَر و رَنجِ بسیار و هزینه شده ایم و همه به جیب دوک رود و جز تاول ها هیچ نصیبی از زَحِمات خود نبریم؟"

  "او راست."

  " جناب دوک چنان بی چیز است که که ناچار بدین شیوه اِمرار معاش نومیدانه باشد؟"

  "او راست."

  "دَر دِلَم بود با بخشی از سهم خود از این وال تَسکینِ بَستری پیر مارِ خویش باشم."

  "او راست."

  "جناب دوک به گرفتن رُبع با نیمی از وال اِکتِفا نَکُنَد؟"

  "او راست."

  در یک کلام، وال مصادره و فروخته شد، و عالیجناب دوک ولینگتن پول را به جیب زد.  راستکار دین مَردی از همان شهر، با این تصور که با نگرش به این قضیه از نقطه نظری خاص، ممکن است اندک اِحتِمالی، هر چند تحت آن شرایط، بسختی، بِرَوَد که به قضیه رسیدگی شود، با احترام نامه ای روانه محضر عالیجناب ساخت و استدعا کرد موردِ آن نِگون بَخت جاشوان مورد رسیدگی کامل قرار گیرد.  پاسخ حضرت دوک (هر دو نامه منتشر شده) اساسأ این بود که از پیش همین کار را کرده، پول را دریافت داشته و ممنون جناب کشیش می شود گر ایشان (جناب کشیش) دخالت در کار دیگران را نپذیرد.   آیا این همان پیرِ همچنان رَزمجویِ سِتاده بر سه کُنچِ سه سَلطَنَتی است که همه جا صَدَقات مُتِسُوِّلان به جَبر سِتاند؟

  به آسانی دیده می شود در این قضیه حق ادعائی جناب دوک نسبت به وال، حقی است تفویضی شاه.  بنابراین باید پرسید اصلا این حق بر چه اساس به شاه تفویض شده.  قانون را پیشتر آوردیم. لکن پلادن است که سَبَبَش گوید. به گفته ایشان، "امتیاز فوق العاده" این شیوه شِکَردِ وال، سبب تَعَلُّقَش به شاه و ملکه می گردد.  برهانی که منطقی ترین مُعَلِّقان هماره در این دست مسائل حُجَّتی مَقنَع دانسته اند.

  اما چرا سر شاه را رسد و دُم ملکه را؛ جنابان حقوقدانان، بُرهانتان؟

  یک مُوَلِّف دستگاه قضای شاهی قدیم، ویلیام پرین نامی، در مقاله خود درباره "طلای ملکه،" یا پول جیبی ملکه، چنین گوید: "دُم، ملکه راست تا بتوان والانه به جامه خانه ملکه داد."  باری این جمله در زمانی نوشته شد که این خم پذیر سیاه استخوان وال گرینلندی یا هونهنگ، بیشتر در یَلَکِ بانوان کار می رفت.  هرچند استخوان مذکور نه در در دُم، که در سر وال است و این، غَم اَنگیزغَلَطی، برای دانا حقوقدانی چون پرین.  اما مگر ملکه پری دریائی ست که دُم َتقدیمَش شَود؟  بسا که معنایی اِستِعاری مکنون در این باشد.

  دو ماهی شاهانه است که قانون نویسان انگلیسی بسته نامیده اند- وال و تاس ماهی – که هر دو، با بَرخی قیود مال شاه اند و دهمین سرفصل مَداخِل شاه را اَرزان عَرضه می دارند.  نمی دانم مولفی دیگر مُتِذَکِّر این موضوع شده یا خیر، اما حسب استنتاج چنین بنظرمی رسد که طاس ماهی هم باید به همان نحو تقسیم شود که وال؛ کله بس متراکم و مُنعَطِفِ مُختَصّ تاس ماهی شاه را رسد، و علت، تواند مفروض مُطابِقَتی زاده نمادین تلقی طیبت آمیز باشد.  بدین شکل معلوم می شود هر چیز را علتی است، حتی در حقوق.

  

فصل نَوَدُ یِکُم

گُل غُنچه

  "با اینکه بوی تَعَفُّنِ تحمل ناپذیر ناهی بَررَسی نمی شُد جستجوی عَنبَر در شِکَنبه این لویاتان بیهوده بود.  سِر تامِس بِراون، خطاهای عامیانه.

  یک یا دو هفته پس از آخرین بَرشِمُرده صحنه وال شکرد، آنگاه که آرام بر خواب آلود دریای بُخاروارِ نیمروزی کشتی می راندیم بینی های متعدد روی عرشه  پیکوآد ثابت کرد یابندگانی هُشیار تر از سه جفت چشم سر دکل ها داریم.  بوئی غریب و نه چندان خوشایند در دریا شِنیده شد.  

  استاب گفت، "همین حالا سر چیزی گِرو می بَندَم برخی  از وال های دروگ خورده ای که دیروز قِلقِلَک دادیم جائی همین حوالی اند. فکر می کردم طولی نَکِشَد که بر آب آیند."

  دَرجا بُخارات پیشاروی کشتی کِنار رَفت؛ و در دوردَست کشتی ای آرمیده بود که  مَجموع بادبانهایش می نمود باید نوعی وال در کنار داشته باشد. در حالی که به نرمی نزدیک تر می شدیم پرچم سه رنگ فرانسه در نوک کشتی نمایان شد؛ و از روی گردابی ابر کرکس های دریائی که در آسمان دور می زندند، معلق می ماندند و گرد وال شیرجه می رفتنند، واضح بود که وال کنار کشتی چیزی باشد که صیادان تَباه وال گویند، یعنی والی که بدون مزاحمت کسی در دریا مرده، و از همینرو شناور جسدی است بی صاحب.  بخوبی تَصَوُّر توان کرد چنین توده ای باید چه زَنَنده بویی برون دَهَد؛ بد تر از شهر طاعون زده آشور، با زندگانی ناتَوان در دفن رَفتِگان.  درواقع چنان وَرا طاقَت که بنظر برخی هیچ آز نتوانست کسی را به کِنارَ بَستَنَش مُتِقاعِد کند.  با این همه هنوز هستند کسانی که چنین کنند؛ با وجود این حقیقت که روغن حاصل از این دست وال زَبون است و به هیچ روی خاصیت جوهر گل سوری ندارد.

  با نزدیک تر شدن با نسیمی که می خوابید دیدیم که کشتی فرانسوی وال دیگری هم در کنار دارد؛ و این دومی بویناک تر از اولی بنظر می رسید.  در حقیقت معلوم شد یکی از آن وال های گیج کننده باشد که ظاهرا بدنشان در نتیجه نوعی هایِل اختلال گُواِرش یا سوء هاضمه خشک شده می میرد و مرده بدن هاشان تقریبأ تُهی از روغن.   با این حال، در جای مناسب خواهیم دید، هیچ  دانا وال شکردی، هرچقدر هم بطور کلی از تَباه وال رویگردان باشد، هیچگاه چنین والها رَد نَکُنَد. 

  اینک  پیکوآد چنان نزدیک کشتی بیگانه رانده بود که استاب سوگند خورد دسته بیل وال بُری خویش را گیر افتاده در طناب های گِرِه خورده دورِ دِم یکی از این وال ها می بیند.

  ایستاده در دماغه کشتی، با خنده ای آمیخته به شوخی گفت، "این هَم کَج کُلاهی ایستاده در آنجا؛ سِفله ای بهر تماشا!  خوب می دانم این زبون وال شِکَرد های فَرانسَوی در این کار چه بیچاره اند؛ گَه گاه موجه را بِخَطا فواره عنبروال پنداشته قارب به آب اندازند؛ نه تنها این، که گاه هنگام عزیمت از بنادر خود انبارها را با جعبه های شمع مومی و قاب های شَمع کُش آکَنَند، با این پیش بینی که تحصیلی روغنِشان حتی کِفاف اَنداختن پِلیته ناخدا نکند؛ چنین است و همه اینها را دانیم، اما اینجا را ببینید که یکی از این زبون فرانسویان قانع به پس مانده های ماست، منظورم آن وال دروگ خورده است؛ آری، قانع به تَراش خُشک استخوان های آن گِران ماهی دیگر در آنجا.  بیچاره! میگَم یکی کلاه بگرداند بَهرِ احسان اندکی روغنش دَهیم.  زیرا روغنی که از آن وال دروگ خورده گیرد مناسب سوزندان در زندان، حتی حُجره اِعدامیان هم نیست.  اما در مورد وال دیگر، حیرت نکنید گر رِضا دَهَم این سه دکل خودمان را ریز کرده روغنی بیش از آن بدست آرم که او از آن دسته ی استخوان؛ هرچند، حالا که فکرش را می کنم، تواند حاوی چیزی به مراتب ارزشمند تر از روغن؛ آری، عنبرخاکستری، باشد.  حال از خود می پرسم آیا پیرمرد ما به این فکر کرده است.  ارزش امتحان را دارد.   و من آماده اَنجامَش؛ و با گفتن این جمله راهی عرشه فرماندهی شد.   

  حالا نَرم نَسیم آزگار سکونی شده بود، طوری که اینک  پیکوآد خواه ناخواه و بی امید گریز، به وُضوح گرفتار نَتَن شده بود، مگر با باز خاستِ نسیم.  حال استاب شتابان از کابین ناخدا ییرون شده خدمه قارب خود را فرا خوانده پاروزنان به قصد غریبه از  پیکوآد دور می شود.  با کشاندن قارب به مقابل دماغه کشتی دریافت که مطابق ذوق خیالپردازنه فرانسویان، بخش فوقانی عَمودی تیر سینه کشتی را، چون سُتُرگ ساقه گُلی سَرخمیده، مُنَبَّت کاری و سبز رنگ  کرده و بجای تیغ ها، گُلمیخ های مِسین اینجا و آنجا بیرون زده، و این همه، به گویی مُنتَهی می شود، برنگ سُرخِ رَخشان با چین هایی مُتِقارِن.  روی تخته های بالاسری با مُذَهَّب حُروف جَلی  خواند ‘Bouton de Rose,’—Rose-button” "، -گُل غُنچه، نام خیال پرستانه بویناک کشتی همین بود. 

  گرچه استاب معنای بخش BOUTONنوشته را درنیافت، با این همه واژه گُل در کنار سینه تَندیس کُرَوی کُلِّ مطلب را بخوبی توضیحَش داد.

  دست بر بینی فریاد زد، چوبین گُل غُنچه، ها! عالیست؛ ولی  چگونَست که بویِ گَنِد همه عالم در اوست!"

  حال بمنظور برقراری اِرتِباط مستقیم با اَفراد روی عرشه مجبور بود پاروزنان از دور دماغه به سمت راست. کشتی رفته، بدین نحو نزدیک تَباه وال شده، از فراز آن صحبت کند.

  با رسیدن بدین نقطه، درحالی که هنوز دستی یر بینی داشت فریاد زد، " آهای، بوتُن دو رُز؛ کسی از شما بوتُن دو رُزی ها هست که انگلیسی صحبت کند؟" 

  مردی از اهالی گُرنزی، که معلوم شد نایب اول ناخداست، از فراز نرده عرشه کشتی، پاسخ داد، "بله." 

  "بسیار خوب، رفیق بوتُن دو رُزیِ من، وال زال را دیده اید؟"

  "چه والی؟"

 "همان وال سفیده –عنبر والی است- موبی دیک- او را دیده اید؟"

  "هیچگاه نام چنین والی به گوشم نخورده، کاشالو بلونش! والِ زال- خیر."

  "بسیار خوب، فِعلأ خدا حافظ، یک دقیقه بَعد دوباره می بینمتان."

  با برگشت سریع سوی  پیکوآد و مشاهده آخاب که خمیده روی نرده عرشه ناخدا منتظر گُزارِشش بود، دو دست را شیپور ساخته فریاد زد، "خیر قربان! خیر!"  آخاب با شنیدن این گزارش به کابین خود باز گشت و استاب سویِ کشتی فرانسوی.

 اینک متوجه شد مرد گُرنزیائی که تازه وارد زنجیربندی کنار کشتی شده و بیل وال بری در کار می کرد،  بینی در نوعی چَخماخ اَنداخته.  

  استاب پرسید، سر اون دماغ چی آمده، شَکَستی؟"

 گُرنزیائی که بنظر نمی رسید چندان رِغبَتی به کارِ سَرِدَست داشته باشد پاسخ داد، "کاش شکسته بود، یا اَزبیخ بینی نداشتم. اما چرا بینی خودت گرفته ای؟"

  "ها، چیزی نیست! مومی است این؛ ناچارم سَرِ جاش نِگَه دارَم.  روز خوبی است، نه؟ هرچند باید بگویم کَمی بوی باغ کود داده دارد؛ گُل غُنچه تَوانی دَسته گُلی سوی ما اَندازی!  

  مَردِ گُرنزیائی با اِنفِجار خَشمی ناگهانی غُرّید، "لعنت بر شیطان، اینجا چه خواهی؟"

  "اوه، آرام باش- آرام؟ بله دُرُستِش همون آرامه!  چرا حین کار روی آن وال ها یَخ خوابِشان نکنی؟  اما از شوخی گذشته، گُل غُنچه، میدانی تلاشِ هر روغن گیری از چنین وال ها یکسره یاوَست؟  اما در مورد آن خشگه وال باید بگویم، در کُلِّ لاشه حتی گیلی روغن نیست."

  "خوب می دانم، اما، همانطور که می بینی، ناخدای این کشتی باوَر نَکُنَد؛ نخستین سفر اوست، پیشتَر اُدکُلُن  ساز بوده.  با این حال سوار شو، شاید با همه بی اعتمادی به نظر من حرف تو را باوَر کند و  نتیجه رهائیم از این کَثیف مِحنَت باشد."

  استاب با گفتنِ " هَر خِدمَتِ مُمکِن برای تو گِرامی همکار مِهربان،" فرا عرشه شد.

  آنجا بود که غَریب مَنظَره ای پدیدار گَشت.  بنظر می رسید جاشوانی که در کلاه های مَنگوله دار فاستونی سرخ، سنگین طناب و قرقره ها را می آورند تا مُهیّای وال کنند، هر حالی دارند، جز خوشدِلی.  همه ی دماغ ها چون کثیری فرازان دیرَک سینه از سیماشان بیرون زده بود.   گَهگاه جُفت هایی از آنان تَرکِ کار کرده برای گرفتن قدری هوای تازه صعود سَرِ دَکَل می کردند. برخی از بیم ابتلا به طاعون کَنَف در قَطران زده به کَرّات زیر مِنخَرین می گرفتند.  بقیه، در حالی که  دسته سبِیل از نزدیک کاسه ها شکسته بودند، بشدت دود توتون پُک می زدند تا پیوسته شامِّه پُر کُننَد.

  استاب از رَگبار داد و بیداد و لَعن و نِفرینی که از مَبال ناخدا در پاشنه کشتی  بَر می خاست، جاخورد و با نگاه بدانسو، ژیان سیمایی دید که از پشت دری نیم باز از داخل، بیرون زده بود. مُعَذَّب دَستکار بود که پس از بی فایده اِعتِراض به اِقدامات آن روز، در پَرهیز از طاعون خود را به مبال ناخدا (که کابینه می خواند) رسانده بود؛ با این همه گَهگاه بی اختیار فریاد های خشم و اِلتِماسَ سَر می داد. 

  استاب با توجه به همه این ها نقشه خویش سبک سنگین کرده با چرخِش سوی مَردِ گُرنزیائی کوتاه گَپی با وی داشت و طی آن نایب کشتی غریبه با این سخن که ناخدایش مُتِکَبِّر ابلهی است که همه آنها را گرفتار مخمصه ای  ناخوشاَیند و بی فایده کرده، بیزاری خویش از وی هُوِیدا کرد. استاب این را هم دریافت که مَردِ گُرنزیائی کمترین ظَنی درباره عنبر ندارد.  از اینرو سکوت خود در مورد آن موضوع  را حفظ کرد؛ اما از جِهات دیگر نسبت به او بسیار رو راست و رازدار ماند، طوری که زودی تَمهید مختصر نقشه ای کردند تا ناخدا را، بی کمترین بدگُمانی در اِخلاصِشان، دست انداخته و دور زَنَند.  طبق نقشه کوچک آنان مَردِ گُرنزیائی در پوشش پیشه تَرجُمان، هرچه دوست داشت چنان به ناخدا می گفت که انگار حرف استاب بوده؛ استاب هم هر یاوه را که طی گُفتِگو اول به ذهنش می رسید بر زبان می آورد.   

  حالا مُقَدَّر هَدَف شان از کابین خویش هُوِیدا شد.  ریز نقش مردی گَندُم گون که بعنوان ناخدای کشتی قَدری ضعیف بنظر می رسید، هر چند با ریش و سبیل بزرگ، که با مُهرِ شَخصی آویخته از زنجیر ساعت بَغلِی در کنار، جِلیقه مَخمَلِ  نخی سرخ به تن داشت.  اینک استاب توسط  مَردِ گُرنزیائی که برفور بشکلی مُتِظاهِرانه سیمایِ تَرجُمانی میان آنها آن دو گرفت، مؤدبانه بدین آقا معرفی شد. 

  گفت، "اول چه بگویم؟" 

  استاب، با اَنداز و وَرانداز جلیقه مخمل، ساعت و مُهر گفت، "خُب، با گفتن این جمله هم  می توانی شروع کنی که در نظر من به نوعی بچه سان بنظر می رسد هرچند واِنمود قاضی گَری نمی کنم."

  مَردِ گُرنزیائی سوی ناخدا برگشته به فرانسه گفت، "می گوید همین دیروز کشتی او با کشتی ای تَبادُل اِطِّلاعات کرده که ناخدا و نایب اولش همراه با شش ملاح از تَباه والی کنار کشیده تب گرفته و جان باخته بودند.

  ناخدا از شنیدن این سخن جا خورد و مشتاقانه خواستار بیشتر دانستن شد.

مَردِ گُرنزیائی به استاب گفت، "حالا چی؟"

  خُب، حالا که چنین زود باوَراست بگو بدقت وَراندازَش کرده ام، کاملا مطمئنم بیش از میمون سبز سانتیاگو شایای فرماندهی کشتی وال شکرد نیست.  در واقع از قول من بگو، عَنتری است.

  "موسیو، به قید سوگند می گوید که وال دوم، آنکه خشکیده، بس مهلک تر از تباه وال است، خلاصه اِلتِماسِمان کند، گَر  زِندِگییمان را قدر می نهیم از شَرِّ این ماهی ها خلاص شویم."

  دَردَم ناخدا پیش دوید و به صدای بلند خدمه خود را فرمان داد از بالا کشیدن قرقره طنابهای پیه بُری دست شَسته فورأ زنجیرها و طَناب هایی را که وال ها را به کشتی بسته بود رَها کنند.

  پس از بازگشت ناخدا نزد آنان استاب پرسید، "حالا چی؟"

  "خُب، بگذار بِبینَم، همچنین می توانی به او بگوئی که – که- درواقع، فَریبَش داده ام، و (با خود طوری که طرف نَشنَود) شاید کس دیگری را هم."

  "موسیو، می گوید، بسیار مسرور است که توانسته خدمتی به ما کند."

  به شنیدن این جمله ناخدا به تأکید گفت طَرَفِ قَدردان آنان اند (ناخدا و نایبش) و فَرجامِ کلامَش دعوت استاب به نوشیدن بطری بُردو در کابین اش بود.

 تَرجُمان گفت می خواهد، "جامی شراب با او زَنید." 

  "صمیمانه از او تشکر کن؛ اما بگو خَلاف اُصول من است با مردی که فریب داده ام باده زنم.  درواقع، بگو باید بروم."

  "موسیو، می گوید آیینَش جَواز باده پیمایی نمی دهد، اما گر موسیو مایل است دگر روزی زنده ماند تا باده ای گسارد، به نفع اوست هر چهار قارب به آب انداخته کشتی را به دور از این وال ها کِشَد، زیرا هوا چنان ساکن است که خود دور نَشَوند."  

  اینک، استاب که از فراز لبه کشتی در حال ورود به قارب خود بود مَردِ گُرنزیائی را صلایی در داد بدین مضمون که – چون  طویل طناب بُکسِل در قارب خود دارد با دور کردن وال سبک تر از کنار کشتی هرچه تواند در کمک به آنان خواهد کرد.  در آن مدت که قارب های کشتی فرانسوی گرم کشیدن کشتی به یک سو بودند، در همان حین استاب خیرخواهانه وال خود را در سوی دیگر دور کرد، در حالی که طناب بُکسِل خود را که به خارق العاده ترین شکل دراز بود، مُتِظاهرانه شَل می کرد. 

  دیری نپائید که نَسیمی برخاست؛ استاب وانِمود کرد از وال می بُرَد؛ کشتی فرانسوی زودی قارب هاش بالا کشیده فاصله فُزود؛ این در حالی که  پیکوآد به میان والِ استاب و کشتی راند.  اینجا بود که استاب بسرعت عازم شناور جسد شده، بفریاد کشتی را از قصد خو آگاهی داده برفور عازم چینِشِ میوه ناروا نیرنگ خود شد.  با چَنگ زدن در تیز بیل قارب خویش آغاز کاوشی در جسد وال، کمی عقب تر از باله جانبی کرد.  چون یافتن کُهَن کاشی ها و سُفالینه های رُم مدفون در حاصِل خیز ابلیز انگلستان.  خدمه قاربَش در اوج هیجان، مُشتاقانه سالار خویش یاری می کردند و همانقدر دِلواپَس دیده می شدند که طلا جویان.

  در همه این مدت بی شمار پرندگان شیرجه می زدند، غوطه می خوردند، جیغ می کشیدند و فریاد زنان گردِشان می جنگیدند.  وقتی چنین می نمود که استاب آغاز نومیدی کرده، بِویژه پی فزونی گِرِفتَن زَنَنده بوی، بناگاه از دل این بَلا، ضَعیف وَزِشِ عطری دزدانه برآمد که بدون جذب در موج بوهای بد میانش جاری شد، بدانسان که رودی در رودی دگر شود و مُدَّتی بی آمیزش، بهمراهش جریان یابد.

  "استاب با برخورد به چیزی در بَخش های نهانی جسد،  بانگ زد، "گِرِفتَم، گرفتمِش، کیسه آرید! کیسه!"

  با انداختن بیل خود هر دو دست را فرو برده مشت ها از چیزی چون کُهنه صابون ویندسور، یا کُهَن پنیر چرب خالدار و درعین حال، نرم و خوش طعم، بیرون کشید. شست به آسانی در این  فرو می رود و رنگی دارد رنگی میان زرد و خاکستری.  و این، یاران، عَنبَرِ خاکستری است که هر اوقیه از آن داروفروش را یک گینی اَرزَد.  حدود هشت مشت عنبر گرفت، هرچند ناگزیر بیش از این به دریا باخته شد؛ در حالی که گر نبود بلند فریاد بی شکیب آخاب که به استاب دستور دست کشی و سَواری یا بدرودِ کشتی می داد، شاید می شد بیش از این هم گِرِفت. 


  










فصل نَوَدُ و دوم

عَنبَرِ خاکستری

  باری این عَنبَرِ خاکستری ماده ای است بس غریب، و مالُ التِجاره ای چنان مهم که در سال 1791 ناخدائی ناتتوکت زاده بنام کافین، سَرِ همین موضوع توسط دادسِتانهای مجلس عوام انگلستان بازجویی شد.  زیرا در آن روزگار، و درواقع نسبتا تا همین اواخر، خاستگاه دقیق عَنبَرِ خاکستری همچون خودِ کَهرُبا برای دانِشمَندان مسئله ای بود.  گرچه لفظ عَنبَرِ خاکستری جز مرکب واژه ای فرانسوی برای نامیدن عنبر خاکستر رنگ نیست، با این همه این دو ماده کاملا متمایِز اند. زیرا با این که عنبر گهگاه در ساحل دریا دیده می شود، در عین حال در دل برخی خاکهای دوردست درون بوم یافت شَوَد، در حالی که عنبر خاکستری هرگز جز بدریا یافت نشود.  از این گذشته عنبر ماده ای است سخت، شفاف، شکننده و بی بو، که در ساخت دَهَنی سِبیل، مُنجوق و پیرایه کُنَند؛ اما عنبر خاکستری نرم است و مومی و بس خوشبو و دِلنِشین که عمدتا در عطرسازی، پاستیل، شمع های گران، گَردِ حالت دهنده مو و پوماتوم کار گیرند.  ترکان تاِبل اَش کنند؛ همچنین، به همان منظور به مَکّه برده شود که کُندُر به کلیسای سن پیتر در رُم.  برخی تُجّارِ شراب، حَبیّ چند در سُرخ شَراب بُردو اندازند تا طعم گیرد. 

  حال، چه کسی تَصَوُّر توانسِت که چنان جَمیل بانوان و آقایان از عطری که در دون اَندَرونه عَلیل والی بهم رسد لذَّت بَرَد. با این حال همینطور است.  برخی عنبر خاکستری را علت و بعضی معلول بَدگُواری وال دانند.  دشوار می شد گفت راه علاج این بَدگُواری چیست، مَگَر با دادن سه چهار قارب بارِ قرص مُسهِلِ دکتر بِراندرِث و آنگاه گریز از گَزَند، بشیوه رَنجبَرانِ صَخره تَرِکان.   

  فَراموشیدم بگویم که در این عنبرخاکستری، نوعی گِرد صفحاتِ سخت استخوانی یافت شد که استاب ابتدا گُمان بُرد شاید تکمه تنبان مَلَوانان باشد؛ اما سِپَس ترمعلوم شد نه بیش از پاره های کوچک استخوان سبیدَج است که بِدان سان مومیائی شده.

    اینک این پرسش که یافتنِ فساد ناپذیری این عنبر خاکستری بس خوشبو در دل چنین تباهی، هیچ نیست؟  بدان گفته پولس در قرنتیان درباره تباهی و فساد ناپذیری اندیشید، اینکه چگونه بَذرِمان در عار افشانند اما در مَجد بالیم.  همینطور یاد آرید سخن پاراسلوس را در مورد عامل ساخت بهترین مُشک.  ضمنا این حقیقت غریب را فراموش نکنید که در میان همه نَتَن چیزها، ادکلن در مراحل ابتدائی ساخت از همه بَدبو تر است. 

  مایل بودم این فصل را با ِادِّعای فوق پایان دهم، اما به علت اشتیاق به رد اتهامی که اغلب به وال شکردان زده می شود، و این احتمال که آنچه در باره دو وال کشتی فرانسوی گفته شد بر قضاوتِ برخی اذهان از پیش جانبدار تاثیرگذارده تأیید غیرمستقیم آن شمرده شود، نتوانم.  جائی دیگر در کتاب پیش رو، این تُهمَت افتِرا آمیز را که پیشه والگیری کاری است سراسر نامنظم و نامرتب، رد کرده ام.  اما چیز دیگری هم برای تکذیب هست. این تَلویح  که جُمله وال ها هماره نَتنی دارند. اینک این پرسش که این کَریه وَصمَه چگونه شِکل گرفت.

  مُعتَقِدَم تا اولین ورود کشتی های وال گیری گرین لند به لندن در بیش از دو قرن پیش، بوضوح قابل ردیابی است.  زیرا آن وال شکردان نه آن روز و نه  امروز، برخلاف رویه همیشگی کشتی های جنوب، روغن وال بدریا نگیرند؛ بلکه تازه پیه را خرد کرده در سوراخِ چلیک های بزرگ انداخته بدین شیوه به خانه می کِشَند؛ کوتاهی فصل صید در آن دریاهای های سرد و شدید طوفان های ناگهانی که به مخاطره شان اندازند، استفاده از هر روش دگر را مُمتَنِع سازد.  نتیجه اینکه پس از ورود به انبار و تخلیه یکی از این وال دَخمه ها، در بارانداز گرین لند، نَتَنی خیزَد قدری شبیه بوئی که از حَفاّری گورستان شهری کهن برای پی ریزی نِقاهَت-زایِشگاهی برآید. 

  همچنین تا حدودی گُمان بَرم این اتهام ناروا به وال شِکَردان می تواند به همین ترتیب مُنتَسَب به وجود دهکده ای هلندی موسوم به اِشمِرِ نبِرگ یا اِسمیرِنبِرگ در ساحل گرین لند در گذشته باشد؛ نام دوم همان است که دانشی فوگو فَن اِسلَک در وزین اثر خود درباره بوی ها، که کتاب درسی این موضع بشمار می رود، بکار برده است.  همانطور که این نام می نَماید(اسمیر، چربی؛ بِرگ، ساختن)، این دهکده را از آن پی افکندند تا مکانی باشد جوشاندن و استحصال روغن از پیه ناوگان والگیری هلند را، بدون نیاز به کشتی بَری به هلند بدین منظور.  مُجتَمَعی بود از کوره، پاتیل و آلونک های روغن که وقتی کامل کار می کرد قطعا فَوَح چندان دل انگیزی نمی دَمید.  اما این همه بس متفاوت از کشتی صیاد عنبروال دریای جنوبی است که در سفری تقریبا چهارساله، در طلب انباشت کامل انبار خود از روغن، حدودأ نه بیش از پنجاه روز صرف کار پیه گُدازی کند و روغن، در آن حال که در بشکه رَوَد، تقریبأ بی بوست.  حقیقت این است که اگر صرفأ چنان که باید و شاید به وال پردازند، وال ها به عنوان یک گونه، چه زنده، چه مرده، به هیچ روی موجوداتی بدبو نیستند؛ ضمن این که نمی توان بدان صورت که مردمان قرون وسطی وانِمود می کردند از راه بینی حضور جُهودی در جمع را تشخیص می دهند، وال شکردی را شناخت.  درواقع، از آنجا که وال، هماره بیرون از محیط بسته، هرچند به ندرت در هوای آزاد، بسیار ورزش می کند، معمولأ از چنان سلامت بالایی برخوردار است که امکان ندارد چیزی جز خوشبو باشد.  فکر می کنم، حرکت فّلوک های عنبر وال بر آب، همچون خش خش درآوردن پیراهن بانوی مشک بوی در تالاری گرم، عطر پراکند.  با توجه به عظمت، عنبر وال را در خوشبوئی به چه تشبیه توان کرد؟   نباید با آن نامی فیل با گوهرآذین عاج های  مَعَطَّر از مُرّ مَکّی مورد مقایسه قرار گیرد که در تَعظیمِ اسکندر کبیر از شهری هندی برون رانده شد؟ 


  























فصل نَوَد و سوم

مَنبوذ

  هنوز چند روزی از بَرخورد به کشتی فرانسوی نگذشته بود که حَقیر ترین خدمه  پیکوآد دَستخوش خَطیر ترین واقعه شد؛ مُصیبَتی بس اَندوهبار؛ که خِتامَش برای کشتی محکوم به فنای گهگاه دیوانه وار شاد، نشانه واقعی و هَماره حاضری بود از این که هرگونه تَلاشیش که در پِی آید، منحصرأ خودساختَست.

  باری، در کشتی وال شکرد، رفتن به قارب، کار هر کس نیست.  شمار اندکی از مردان را که کشتی بان خوانند، ذَخیره می دارند که کارشان راهبَری سفینه در اوقاتی است که قارب ها سر در پی وال گذارده اند.  معمولأ این کشتی بانان همان قدر توانمندند که افراد تشکیل دهنده خدمه قارب ها.  اما گر اتفاق را شخصی زیاده سُست، خامدَست، یا بُزدل در کشتی  باشد، قطعا کشتی بانَش کنند.  در کشتی  پیکوآد سیاهی خُرد ملقب به پیپِن که به اختصار پیپ صدایش می کردند، چنین وضعی داشت.  مسِکین پیپِن!  پیشتر از او شنیده اید؛ باید داریه اش را در آن شِگَرف نیمه شب، چنان دِژَم-شاد بیاد داشته باشید.  

  در ظاهر پیپ و دابوی، چون دو اَسبچه سیاه و سفید با رُشدی بِساز و رنگی ناساز، تشکیل ذوجی  می دادند که بشکل جفتی اسب بس غریب رانده می شدند.  اما در حالی که مِسکین دابوی مِزاجی گِرِفته و ذِهنی کُند داشت، پیپ هرچند زیاده نَرم دِل، در اصل، بسیار هوشمند بود، با آن دلنشین، خونگَرمی و پِدرام هوشمندی مختص به نِژادِ خود؛ قبیله ای که هماره از همه جشن ها و تَعطیلات با اشتیاقی لَطیف تر و فارغ بال تر از هر نژاد دیگر لِذَّت می بَرَد.  برای سیاهان تقویم سال نباید هیچ چیز جز سیصد و شصت و پنج روز استقلال و روز سال نو نَمایَد.  نیز، نخندید وقتی نویسَم این سیاه کوچولو درخشان بود، زیرا حتی سیاهی رَخشِ خود را دارد، آن رخشان آبنوس تخته اطاق مطالعه شاهان را نگر.  اما پیپ عاشق زندگی بود و همه امنیت های آرامَش، طوری که در نهایت تأسف ترسناک پیشه ای که به نحوی ناگفتنی گرفتارَش شده بود، فُروزَش تیره کرده بود؛ هرچند همانطور که بزودی خواهیم دید، مُقَدَّر بود آنچه بدینسان موقتأ در او مَنکوب شده سرانجام با غریب آتش های شدید، با رخششی تکان دهنده  فُروزَد و در وَهم، سوی فروغی کِشانَدَش، ده برابرِ رَخشِ طبیعی زادگاهش در شهرستان تولندِ کانکتیکات، همانجا که زمانی با آن، بسی رقص ویولن زنِان را در سبز دشت سرزنده کرده، در آهنگین شامگاهان، به شاد قهَقه! مُستَدیر افق را بدل به تک داریه ای کرده بود و اَختَران، زنگ هاش.  از همینرو، گرچه آویز الماس آبدار در هوای صاف بَخوبی رَخَشد؛ با این حال، وقتی رِند گوهَری خواهَد الماس را در موثرترین شکوه و جلال نشان دهد، برابر زمینه ای تیره گذارد و نه با نور خورشید، بل با نور گازهای تصنعی روشن کند.  آنوقت است که آن سوزان فروزش ها با عظمت جهنمی ساطِع گردد؛ آنوقت است که الماس شِرارَت اَفروز، که زمانی قُدسی ترین نَماد بلورین افلاک بود چونان گرانبها ترین گوهر ربوده از سُلطان جَهَنَم دیده شود.  اما بگذارید برگردیم به داستان.

  اتفاق چنین افتاد که در قضیه عنبر خاکستری دستِ پاروزن عقب استاب پیچ خورد و مدتی بکلی ناتوان شد و موقتا پیپ را جایش گماردند. 

  نخستین بار که استاب با او قارب انداخت، پیپ بسی آسیمگی نِمود؛ اما خوشبختانه، آن بار، از تماس نزدیک با وال قِسِر دَررَفت؛ و از همینرو رویهم رفته سَرشِکَستِه بیرون نَیامَد؛ هرچند زان پَس زیر نَظَرَش گرفته مراقب بود ترغیبش کند شِهامَت تا نَهایت پَروَرَد، ازآنکه شاید بارها بایاش یابَد.

  سِپَس، در قارب اندازی دوم، پاروزنان سر وال رسیدند؛ و وال، بمحض اصابت زوبین پرتابی، ضربه مُعتاد خود وارِد آوَرد، که از قضا در این مورد، درست زیر نشیمن مِسکین پیپ خورد و ناخواسته وَحشَتِ آن لحظه، باعِث شد بی اختیار، پارو بدست از قارب بیرون جَهَد، طوری که بخشی از شُل ریسمان وال برابر سینه اش قرار گیرد و طناب بر سینه به دریا اوفتد، بدان نحو که وقتی سرانجام درآب افتاد گرفتار طناب شده بود.  همان دم وال زوبین خورده آغاز شرزه گریزی گرفت و ریسمان بِسُرعَت اُستوار شده مسکین پیپ را به آنی  تا آهنین فَکّ ریسمان رویِ نوکِ قارب بالا آورد، در حالی که دهانَش حباب های هوا متصاعد می کرد و ریسمانی که چندین دور گِردِ سینه و گَردَنَش پیچیده بود، بیرحمانه بدانجا می کشیدش.  

  تاشتِگو در دماغه قارب ایستاده بود. آکنده از آتش شکار.  از پیپ بعنوان یک بُزدِل نفرت داشت.  کارد قارب از نیام فراچنگ آورده، تیز لبه بر ریسمان اِستانده، سوی استاب گَشته، به استِفهام فریاد زد، "بُرِش؟"  در این بین بنظر می رسید کبود سیمای در حال خفگی  پیپ گوید، بِبُر، محض رضای خدا!   همه چیز چون برق گذشت.  کل ماجرا ظرف کمتر از نیم دقیقه اتفاق افتاد.

  استاب غرید، "لعنت بر او، بِبُر!" بدینسان وال از دست شُد و پیپ رَهید.

 حال آمدن، مِسکین سیاه کوچک همان و رگبارِ نَعره و نِفرین خدمه همان.  استاب که آرام گذارده بود این ناهنجار فحّاشی مُرتَفَع گردد، با وِقار و صریح، هرچند همچنان نیم طیبَت آمیز، رسمأ پییپ را دشنام و پس از آن به شکل غیر رسمی بسی سودمند اندرز داد.  مضمون سخن این که، هرگز از قارب بیرون مَپَر پیپ، مَگَر- اما بقیه کلام، چونان دُرُست ترین َاندَرز، مُبهَم بود.  باری، گرچه معمولا در وال گیری، به قارب بِچَسب، شعاری است دُرُست ؛ اما گاه باشد که از قارب بِپَّر، اولی.  افزون بر این، چنانکه گوئی سرانجام دریافت چنانچه پیپ را ناب اندرز محض دهد، زیاده مَجال پرش های آتیش داده، بِناگاه  هر اندرز فرو گُذارد و سخن بدین قاطع فرمان پایان بُرد که، "پیپ به قارب بِچَسب، وَرنَه بِخُدا قَسَم گر پَری، سَوارَت نکنم، این را خوب گوش گیر.  نتانیم بَهرِ امثال تو وال هَدَردَهیم؛ هر وال سی برابر قیمت تو در آلاباما، فروش رَوَد.  این را از یاد مَبرَ و دیگر مَپر."  شاید استاب در اینجا اشاره بدین داشت که گرچه مردم رفیق خویش دوست دارد، با این همه حیوانی است پول ساز است که اغلب مواقع میل باطنی مانع نیک خواهی ش شَوَد.   

  اما مردمان را برابر خدایان نه اختیاری است و پیپ، از نو پرید.  در شرایطی بسیار شبیه کار نخست؛ هرچند این بار نه با ریسمان بر سینه؛ از همینرو، وقتی وال آغاز گریز گرفت، پیپ، چون جامه دانِ شتابان مُسافِر، به دریا جا ماند.   افسوس! استاب زیاده پای بند قول خویش بود.  آبی روزی بود زیبا و پُر نِعمت؛ خُنَک دریایی آرام و مُتِکَلِل که چون بَرگ زَرِی که طلاکوبان تا نهایت نازکی کوبَند، دور تا دور تا اُفُق، هَموار دامن کشیده بود.  آبنوسی کله پیپ که در دریا بالا و پائین می رفت چون سر میخک می نِمود.  وقتی بدان سرعت به پُشت قارب اوفتاد هیچ قارب کارد نیاختند. پُشتِ بی گذشتی استاب بر او گردید؛ و وال بالِ گریز گرفت.  ظرف سه دقیقه دُرُست میلی زان بیکرانه یَمّ میان پیپ و اِستاب اوفتاد.  مسکین پیپ، از دل دریا سیَه کله مُجَعَدِ وِزوِزی سوی خورشید، گَرداند، دیگر یِکّه منبوذی دیگر ، با همه رخشان ترینی و بالاترینیش.

  باری، شنا در دریای آزاد، آزموده شناگر را به راحتی فَنَری گَردون سواری در ساحل است.   اما ترسناک تنهائی تَحَمُل ناپذیرَست.  بار خُدایا، کیست که شدید استغراق خود در میان چنان سَنگدِل سُتُرگی را بازگویَد؟  بِنگَرید چگونه مَلَوانان در آزاد دریای صاف و آرام شُستشو کنند – بنگرید چگونه به کشتی خود چسبیده تنها بموازات طرفین آن حرکت کنند.  

  اما آیا استاب براستی مسکین سیاه کوچک را به حال خود رها کرده بود؟   خیر، دَستِ کم چنین قصدی نداشت.  زیرا دو قارب در پِی اَش بودند، و بی تردید می پنداشت که طبعأ  خیلی زود به پیپ رسیده سَوارَش کنند؛ هرچند، در واقع، همواره و در همه موارد مشابه، صیادان چِنین تَوَجُهاتی نسبت به پاروزنانی که از جُبنِ خویش به مخاطره افتاده اند، نِشان نَدَهَند؛ و این قبیل موارد نَه بِه نُدرَت پیش آید؛ و تقریبا همیشه هرکه را در صیادی اصطلاحأ بُزدِل خوانند با همان نِفرَت بیرحمانه نگرند که مُخَتصِّ نیروهای دریائی و زمینی است.

  اما اتفاق چنان افتاد که آن قارب ها بدون دیدن پیپ، با مشاهده ناگهانی والی چند در پهلوی خویش، دور زده و به تعقیب پرداختند؛  حالا قاربِ استاب بسیار دور شده بود و او و خدمه اش چنان عازم والَش شُده بودند که محیط اُفُقِ گرد پیپ بطرزی رِقَّت بار آغازِ گُستَرِش گِرِفت.  سَراَنجام خودِ کشتی در خوش اقبالی محض نجاتش داد، هرچند زان ساعت به بعد سیاه کوچک چون اَبلَهی گرد عرشه می گشت؛ دست کم چنین می گفتندش.  دریا اَفسوس کُنان تنِ مُتنِاهیش را بالا و روح نامتناهیش، غَرقه داشت.  هرچنه نه  کاملأ مغروق.  بلکه او را زِندِه تا اَعماق حیرت زا کِشید، جائی که شِگَرف اَشکال اصیل عالَم اولیه برابر ساکِن دیدگانش پس و پیش می شد؛ و مال اندوز دریا مَرد، حِکمَت، اِحتِکاری توده های خود بر او گُشود، و پیپ در دل پدرام قرون و اعصار سَخت دلِ همیشه جوان، کثرت،  پولیپ های مرجانی،خدای همه جا حاضر، را دید کهَ عظیم کُرات از دل آب افلاک بالا می دادند.  پای خدای بر رکاب دستگاه دید وچوب لایِش گذارد؛ از همینرو هم ناویان دیوانه خطابش کردند.  بنابراین، مَردُم جُنون حِکمَتِ خداست و آدمی با تَجَوُّل از همه عقل بّشَری، در نهایت به تَفَهُّم الهی رسد، که از نظر عقل جزوی آشفته است و باطِل؛ و درین مرحله است که سَعادت و شَقاوَت را، چون پروردگار خویش، واضح و عادی بیند.

  در مورد بقیه استاب را خیلی سخت ملامت مکنید. این امر در این صنف صید رایج است و در اِدامه قصه معلوم شود چه مُشابِه اِطراحی سر خودِ من آمد.  


فصل نَوَد و چهارم

فشار دست

 

 آن وال استاب را، که چنان گران تَحصیل شد، چنان که باید کنار  پیکوآد کشیدند، جائی که همه پیش تَفصیل گُسَست ها و اَفراخت ها به شیوه معتاد سِپُرده شد، حتی تَخلیه خُمِ یا صندوق هایدلبرگ.

  در حالی که برخی مشغول وظیفه دوم بودند، دیگران به کار حَمل طشت های بزرگ تر به محض پر شدن از اِسپرماتچی، گُمارده شده بودند؛ و با رسیدن زمان مناسب، همین روغَنِ سرِ وال، پیش از رفتن به کوره پیه گُدازی، که بزودی به شرحش رسیم، بدقت پَرداخته می شد.

  حالا اسپرماتچی تا بِدان پایه خُنَک و مُتِبَلوِر شده بود که وقتی همراه چند تن دیگر برابر آن حمام قُسطنطین نشستیم، دریافتم به طرزی غریب به شکل تِکه هائی غلطان در اینجا و آنجای بخش مایع، جامد شده.   کارمان این بود که با فشار این تکه ها را به حالت مایع برگردانیم.  تَکلیفی چَرب و دِلچَسب!  تعجبی ندارد که در قدیم این اِسپِرماتِچی بَزَکی چنان مَحبوب بود.  چنان پاک کننده!  چنان آراینده!  چنان مرطوب کننده!  چنان نرم کننده خوشمزه!   تنها چند دقیقه از گذاردن دستان در آن، احساس می کردم انگشتانم چون مار ماهی شده آغاز حرکات مارپیچی حَلَزونی کرده.  

  پی سَخت رَنجِش سر چرخ بالابر، چهارزانو وآرام  نشسته بر عرشه، زیر آرام آسمان آبی؛ کشتی ای که با بادبان های لَخت در آرامش چنان پیش می سُرید؛ در آن حال که دست در آن نرم  بافت های مُلایِمِ کُرَویِ مُشبَع فرو می بردم که تقریبا ظرف یکساعت  بهم بافته بود؛ وقتی به وفور با انگشتانم شکسته و همه ثروت خود  بیرون می دادند، به همان نحو که انگور کاملا رسیده، شراب خود را؛ وقتی نالوده رایِحه اِستِنشاق می کردم،- واقِعأ و حقیقتأ چون بوی بنفشه های بهاری؛ به تأکید گویم در آن دَم، چنان بود که در مُشک فام مَرغزاری زیَم؛ آن موحِش عَهدِمان را بِکُلّی از یاد بردم؛ در آن اسپرماتچی وصف ناپذیر، دست و دل از آن میثاق شُستَم؛ تقریبأ آغاز اِعتِقاد بدان کُهنه خُرافه پاراسِلوسی کَردَم که اسپرماتچی نادره فضیلت فرو نشانی حِدَّتِ خشم دارد؛ حین شستشو در آن حمام، خدای وار،  احساس فراغت از تمامی خصومت ها، زودرنجی ها، یا خِباثت ها از هر نوع  کردم. 

  فشار! فشار! فشار! در سراسر بامداد؛ آنقدر اسپرماتچی فشردم تا تقریبا با آن در آمیختم؛ آنقدر آن اِسپِرم فشردم که  نوعی جنون غریبَم دَست داد؛ و دریافتم نَدانِسته در آن، دست زحمت کِشانِ هم قطار فشارم و بخطا دست هاشان رام گویچه ها گیرم.  این سَرگَرمی چنان وافِر احساسِ محبت آمیز، صمیمانه و مِهرآمیز ایجاد می کرد که سرانجام پیوسته دست هاشان فشرده مهرورزانه به چشمانشان می نگریستم؛ تا بدانجا که گویم، -اَیا نازنین هَمنوعان چرا باید تُندی در مُعاشِرَت بِه دِل پَروَرد یا کمترین کَج خُلقی و پُژهان بَری شناخت!  بیائید؛ بگذارید همه جا دستان هم فشاریم، از این هم بالا تر، جُملِگی به هم چسبیده چون تنی واحد شویم؛ بیائید همگی چنان به هم فشاریم تا همان عَصاره و بَذر مِهر گَردیم.

  کاش جاودان اسپرم می فِشُردَم!  زیرا ایدر، از بسی تَجارِب ممتد و مکرر، دریافته ام، عاقبَت مردم باید در همه اَحوال  تَصَوُّر خویش از سعادت حُصولی را تَقلیل جایگاه داده یا دست کم جابجا کُند؛ نه جایی در خِرَد یا خیال، بلکه در هَمسَر و بِستَر و دل و خوان و خانه و زین و میهنَش گذارَد ؛ اینک که این همه دریافته ام، من و حالَتِ اشتیاق جاوید فِشارِ آن مایع.  در افکار رویاهای شبانه طویل صُفوف ملائک در فِردوس می دیدم، همه دست در خُمِ اسپرماتچی.

 اینک، شایَد که حین بَحثِ اِسپرم، از دیگر چیزهای شبیه بِدان در آمادن عنبر وال برای کوره پیه گُدازی گوئیم. 

  نخست، آنچه سفید اسب خوانند و از بخش مخروطی وال، و ضخیم تر قِسمَت های فّلوکَش گیرند.  با داشتن زَردپی های ضخیم سِفت است- توده ای ماهیچه- که با این حال حاوی کَمی روغن است.   پس از بریدن سفید اسب از وال و پیش از رفتن به خُردکُن ابتدا به مُستطیل های دراز قابل حمل خُرد می شود.  منظری بسیار شبیه به قطعات مَرمَر بِرک شایر.  

 پودینگِ آلو نامی است گذارده بر برخی پراکنده قطعات گوشت وال که اینجا و آنجا به پوشِش پیه وال چسبیده واغلب سهم زیادی در چَربیش دارد.  فَرَح بَخش ترین، دِلنشین ترین و زیباترین دیدنی.   همانطور که از نامش برآید، بس خوشرنگ و اَبری است، با زَرین زمینه ای برفی و راه راه، نقطه چین شده با سیر ترین لَکِّه های خونی و اَرغوانی.  آلوهایی از یاقوت در تصاویر تُرَنج.  خلافِ خِرَد، دشوار توان از خوردَنش پرهیخت.  اِقرار می کنم باری بهر اِمتِحانَش پشت پیش دکل گُریختم.  طَعم چیزی می داد که در تصور من توانست شاهوار کُتلِتی پخته از ران لوئی شِشُم، ملقب به فَربه باشد، چنانچه او را در نخستین روز پس از آغاز فصل گوشت گَوَزن ذِبح کرده و آن فصل بخصوص گوشت گوزن، همزمان  شده بود با پیمایش مرغوب شراب تاکستان های شامپاین.  

  ماده دیگری هم در این پیشه هست که بس بی تاست و احساس می کنم شرح شافی و کافیش بسیار مُحَیِّر.  اِسلابگالیون/تفاله پیه خوانَندَش؛ نامی که گرچه  خاستگاهش وال شِکَردان اند توصیف ماهیتَش همچنان گیج کننده است.  تَراوا چیزی است ریش ریش با چربی وَصف ناپذَیر که بیشتر مواقع پس از مدید فشارِش و پس از طشت به طشت کردن، در طشت های اسپرم یافت شَوَد.  بچشم من پاره الیافِ بِهَم آمیخته سیالِ حاوی اسپرماتچی است که به شکلی حیرت آور نازُک اند.

  آنچه گاری (آخال) گویند لفظی است که بِحَق آنِ صیادان هونهنگ است، هرچند گهگاه صیادان عنبر وال هم حَسبِ مُناسِبَت بکار بَرَند.  گاری اشاره به تیره ماده ای چَسبناک  دارد که از پشت وال گروئنلندی یا هو نهنگ تَراشَند و بیشترَش عرشه های کِهترانی را اَندایَد که صیاد این زبون گونه لویاتان اند.  

  قَراص.  این لفظ  دقیقا از واژگان ذاتی وال نیست.  اما بدان نحو که وال شکردان کار گیرند، چنین شود.  قَراص وال گیران عبارت است از کوته باریکه سِفت چیزی وَتَری، بریده از بخش مَخروطی دم لویاتان؛ به قُطر متوسط یک بوصة، و جُز این، تقریبا به اندازه آهنین بخش کَج بیلی.  وقتی از لَبه بَر لَغزان عرشه کشند چون چرمین عَرشه شور عمل کرده، با نواختی ناگُفتَنی چنان هر آلودِگی  گیرَد که گوئی سِحرآمیز است. 

  اما بهترین راه اِحاطِه بر همه این مَسائِل بُغرَنج یِک باره سرازیر شدن به شَحم خانه و صُحبَتِ طولانی با ساکِنانِ آنَست.  پیشتر از این محل بعنوان مَخزَنِ تکه های پتویِ بَرکَنده و فَرازیده ازوال، گفته ایم.   وقتی زَمان مناسب خُرد کردن بارِ اُطاق فرا می رسد، این سَرا، بویژه شب ها، همه تازه کاران را صَحنه وَحشَت است.  یک طرف اطاق که با کِدِر فانوسی روشن شده جایگاهی برای رَنجبَران خالی گذارده اند.  معمولا زوجی کار می کنند، یکی با دِراز نِیزه و چَنگَگ و دیگری با وال- بیل.  دِراز نِیزه شبیه زوبین نبرد نزدیک سَبُک کشتی های بادبانی، با همین نام است.  چَنگَگ چیزی است مانند قُلّابِ قارِب.  نِیزه وَر  قلاب نیزه خود را به وَرَق پیه گیر داده می کوشَد حین تلو تلو خوری ها و بالا و پائین شُدَن سینه و پاشنه کشتی، مانِع سُریدَنَش شود.  در همین حال بیل زن روی خود ورق پیه ایستاده، آنرا به شکل عمودی به قطعات بزرگ قابل حمل جُدا می کند.  این بیل بِغایَت تیز است؛ پاهای بیل زن  بِرَهنه؛ گهگاه چیزی که رویش ایستاده بشکلی مقاومت ناپذیر، چون لوژ زیر پایش لَغزَد.  خیلی حیرت کنید گر اَنگُشتان پای خویش یا یکی از کمک هایَش زَنَد؟  نادِراَند کارکَشته مردان شَحم خانه که اَنگُشتان پا داشته باشد.





















 فصل نَوَد و پنجم

رَداء 


اطمینان کامل دارم گَر در فاصله ای معین از این کالبد شکافی وال قدم بر عرشه  پیکوآد می گذاردید؛ سَلّانه سلانه سوی چرخ بالابر پیش می رفتید، با حیرت فراوان به وارسی شیئی بس غریب و مرموز می پرداختید که می دیدید از طول در راستایِ راهاب دیواره سمت بادپَناه عرشه کشتی دِرازیده .   نه شِگَرف مخزنِ کَلان کله وال؛ نه پُرشِگِفتی زیرین فک  نامیزان؛ نه اِعجاز مُتِقارن دُم؛ هیچ کُدام از این ها قَدر نیم نِگاهی بدان مخروطِ وصف ناپذیر- دراز تر از قد بلند اهالی کنتاکی؛ قُطر پایه قریب به یک قدم، و قیرگون چون یوجو، آبنوس لُعبَتَک کوئیکوئک،  در شگِفتِتان نکند.  درواقع صنم هم  هست، بهتر بگویم، تِمثالَش در گذشته بوده است.   صنمی چون آنکه در پِنهان بَساتین ملکه معکه در یَهودا یافت می شد و طبق تیره توصیف فصل 15 سِفرِ اول پادشاهان،  بخاطر پَرَستِش همین بت بود که پسرَش، شاه آسا،  خلع سَلطَنَتَش کرد، آن بَغ بِشکَست و در اِنزِجار، تِمثالَش در قَدرونَ بسوخت.

  آن ملاح موسوم به ساطوری را نِگَرید که سر و کله اش پیدا می شود و بِیاری دو اَنباز، چیزی را که دریانَوَردان عَظِیم معامله وال خوانند، بسختی بر دوش کشیده با شانه های خمیده تلوتلوخوران راه اُفَتد؛ بِسان آن نارنجک انداز انگیلسی که جسد هَمرَزم خویش از مَعرِکه بیرون بَرَد.  پس از پَهن کَردَنَش بر سطح عرشه سینه گاه، اِقدام به اُسطُوانی کندن پوست سیاهش کُنَد، بدانسان که صیاد آفریقایی پوست بوآیی کَنَد.  پس از اتمام این کار پوست را چون پاچه شلوار پشت و رو کرده خوب می کِشَد طوری که قُطرَش قریب به دو بَرابَر شود؛ سرآخِر، خشک شدن را، کاملا پَهنیده از طناب های بادبان بندیش آویزد.  خیلی نمی گُذَرَد که پائینَش کِشیده، دَرجا حدود سه قدم از آنرا در اِنتِهایِ صِنوبَریش بر می دارد و سپس در دیگر انتها دو شکاف بعنوان رِخنه آستین بریده شخصأ از طول به درونَش لَغزَد.  اینک ساطوری مُلَبَّس به کامل کِسوَت رسمی پیشه خویش برابرِتان ایستاده.  از دیرباز در نظر صنف او، این رداء به تنهایی او را هنگام پرداختن به ویژه وظائف پیشه خویش چِنانکه بایَد پایَد. 

  آن پیشه مُشتَمَل است بر خُرد کَردَن سفید اسب های پیه برای پاتیل ها؛ عملی که روی غریب خَرَکی چوبین که اِنتِهایَش به دیواره عرشه مُتَّصِل است و فَسیح طشتی در زیردارد انجام می گیرد؛ و قطعات خرد شده پیه به همان سُرعَتِ سقوط اوراق از کُرسی خطابه  شوریده خَطیب، به درونش اوفتد.  با پوشش مشکی آبرومندانه؛ با اِشغالِ بارِز کُرسی خطابه؛ مَجذوبِ اوراق کتاب مقدس؛  چه نامزَدی برای مَطرانی، چه مردی مناسب پاپی توانست شد، این ساطوری!*

  *اوراق کتاب مقدس! اوراق کتاب مقدس! این ثابِت فریاد نایبان کشتی بر ساطوری بود.  فریاد امر به حواس جمعی و بُرِش کار بصورت نازک ترین قطعات ممکن، زیرا با این روش، جوشاندن پیه برای روغن گیری بسیار تسریع و کَمّیَتِ روغن بس بیشتر می شد، ضمن اینکه چه بَسا  کیفیتش هم بهتر می ساخت.


















فصل نَوَد و شِشُم

کوره های پیه گُدازی

 

 

  کشتی وال شِکَرد امریکائی، علاوه بر افراخته قاربها، با کوره های پیه گُدازی از بیرون تشخیص داده می شود.  این کشتی نمایانگرِغریب خِرق اِتِصالِ سَخت ترین مَصالِح به بلوط و کنف تشکیل دهنده کامل کشتی است.  چنان که گوئی آجُری کوره ای از دَشتی باز بِروی تخته هایش اِنتِقال یافته باشد.

  کوره های پیه گُدازی را بین دکل های پیشین واصلی، فَسیح ترین جای کشتی می نِشانَند.  الوار های زیرکوره استحکامی خاص داشته مناسب تحمل وزن توده ای تقریبأ یکپارچه از آجر و مَلاط، به مَساحَتِ  حدود ده در هشت، و بُلَندای پنج قدم، شده اند.  شالوده عرشه را سوراخ نمی کند، بلکه سازه  را با گران زانوی آهنی  که به الوار ها بسته اند و از همه طرف کوره را نِگه می دارد، روی سطح عرشه اُستُوار ایستانده اند.  پَهلوها روکِش چوبی دارد و در بالا، کاملا با بسته دریچه ای بزرگ و شیب دار پوشانده شده.  با برداشتن این دَریچه دو کبیر پاتیل روغن گیری را که هر یک چندین بشکه گُنجایِش دارد، هویدا  می کنیم.  این پاتیل ها در مواقعی که بِکار نیست فوق العاده تمیز نگاه داشته می شود.  گهگاه با ماسه و سنگ صابونی صِیقل دهند تا چون سیمین قَدَح پانچ رَخشَد.   برخی کهنه مَلَوانان کَلبی طی پاس های شب درونشان خزیده بَهرِ چُرتی خود را گِرد کُنَند.   حین صیقل دادنشان- پَهلو به پَهلو، با مردی به هر یک - از فراز آهنین لبه ها بسی خصوصی  گفت و شُنودها صورت گیرَد.  پاتیل، در عین حال، جائی است برای ژَرف تَأَمُلِ ریاضی.  اول بار در پاتیلِ دست چپ پیکواد، در آن حال که سنگ صابونی بّجِدّ گِردَم می چَرخید، غیر مستقیم از این حَقیقَتِ جالِب  دَر شِگِفت شُدَم که در هِندِسه همه اَجسامی که در اِمتِدادِ چَرخ زاد می لغزند، بعنوان مثال همین سنگ صابون خودم، از هر نقطه، در زمانی دقیقأ مُشابِه فرود آیند.

  با برداشتن تخته درپوش از جلوی کوره ها، عریان ساختار آن ضِلع، در حالی که دو آهنین دهانه تون، دُرُست زیر پاتیل ها، در آن رُسوخ کرده اند، هُویدا شود.  این دو دهانه مُجَهَّزَاند به گِران دَرهای آهَنین.  بوسیله تُنُک مَخزَنی گسترده در تمامی زیرین سطح محصور کوره ها، مانع رسیدن گرمای شدید آتش به عرشه می شوند.  با نَفَق گُذارده در پشت کوره، مخزن هم سرعت با تبخیرآب، پُر می شود.  هیچ دودآهنگِ بیرونی در کار نیست، روزن کوره ها نزدیک دیوار عقبی باز می شود. بگذارید در اینجا دَمی به عقب برگردیم.

  حدود نه شب بود که کوره های پیه گدازی پیکوآد برای نخستین بار در سفر جاری بِکار افتاد.  نِظارَت بر امور کار استاب بود.

  "همه آماده اند؟ پس دریچه برگرفته کوره را کار اندازید.  تو آشپز، کوره ها را بِگیران".  کاری آسان، زیرا نَجّار سَراسَرِ سَفَر تراشه های خود را در کوره چَپانده بود.  همینجا بِگویم در سفر وال گیری خوراک نخستین آتش کوره های پیه گداز باید تا مدتی چوب باشد.  پس از آن هیچ چوبی در کار نکنند، مگر بعنوان وسیله اَفروزِش سریع سوخت اصلی.  در یک کلام، پس از نخستین گداز، پیه تُرد و چروکیده که اینک  ضایِعات یا جِزغاله نامند؛ هنوز مقادیر زیادی از خَواص روغنی خود را داراست.  همین جزغاله ها خوراک شعله ها شوند.  همچون آماسیده شهیدی سوزان، یا مَردُم گُریزی خود سوز، وال به محض گیراندَن، سوخت خود تأمین کرده با پِیکر خویش سوزد.  کاش دودِ خویش هم می سوزاند! زیرا استنشاقِ دود، گرچه نِفرَت اَنگیز، ناگُزیر است، و نه تنها این، باید مدتی در آن سَر کَرد.  بویِ تُندِ ناگفتنی جسد سوزی باخود دارد، نظیر آنچه می تواند در جوار تَلِّ هیمه خاکسِپاری، جا خوش کُنَد.  بوئی چون یَسارِ روز داوری؛ حُجَّت وجود هاویه.

  نیمه شب کوره ها در اوج فعالیت بود.  از لاشه خلاص شده بودیم؛ بادبانها افراشته بود و باد  نو می گِرِفت، موج زن دریا در نهایت ظُلمَت بود.  اما شَرزه شراری که گَهگاه چند شاخه ای از دود زده تنوره ها می خاست و همه بُلَند طناب های بادبان بندی را چون نامی آذر یونانی می فُروخت، تاریکی را می بَلعید.  سوزان کشتی پیش می رفت، پِنداری بیرحمانه مأمور نوعی فِعل کین خواهانه شُدَست.  به همان ترتیب که کشتی های دو دکله مَشحون از قیر و گوگرد آن نیوِ هیدرائی، کاناریس، با خروجِ نیم شبی از بَنادِرِ خویش، با پهن شراع های شعله بِجای بادبان، خود را به پاس ناوهای ترکان زده آذرپیچِ شان می کردند.

  اینک که دریچه را از روی کوره ها برگرفته بودند، گُستَرده گُلخَنی پیشِ شان قَرار گِرِفت.   فراز گلخن، دوزَخی اَشکالِ مُشرِک زوبین زَنان، هَمیشه تون تابان کشتی وال شِکَرد، ایستاده بودند.  اینان با کلان دسته های چنگَگ دار، جِزان توده های پیه را درون جوشان پاتیل ها می انداختند، یا آتش های زیرین را شور می دادند تا وقتی مارسان شعله ها چرخ زنان به بیرون درها می جهیدند تا پاشان گیرَند.  دود در توده های کدر غلت زنان دور می شد.   با هر نوسان سینه و پاشنه کشتی، روغن جوشان هم که بنظر می رسید سراپا تَلاشِ وَرجِستَن به صورتشان باشد، لُمبَر می خورد.   روبروی دَهانه کوره های پیه گدازی، در جانب دورترِ گُشوده تونِ زِشت، چرخ بالابَر قرار داشت.  این چرخ کارِ دریا دیوان می کرد.  نِگَهبانان، وقتی گَرمِ کاری دیگر نبودند، همینجا می لَمیدَند و آنقدر به بَراَفروختگی آتش می نگریستند تا احساس کنند چشم در سرشان سوخته.  اَسمَر سیما شان که اینک چِرک از دود و خوی بود، انبوه ریش ها و وحشیانه سِفیدی متضادِ دندانهایشان، جملگی بطرزی غریب در دَمدَمی رَخشانگری های کوره ها روشَن می شد.  در آن هنگام که ماجراهای  کُفر آمیز خویش را برای یکدیگر نَقل می کردند و قصه های دِهشَت شان با واژگانِ نِشاط بیان می شد؛  در آن حال که خنده های وحشیانه شان بِسانِ شعله های کوره آسمان می شِکافت؛  وقتی که زوبین اندازان در برابرشان عظیم نیزه های چنگال و چَمچه دارِ خویش را بتُندی این سو و آن سو حرکت می دادند؛  در آن حین که باد همچنان زوزه می کشید و دریا می جهید و کشتی غِژغِژکِنان سر زیر آب می کرد و با این حال، سَرسَختانه سرخ دوزخ خویش را بسرعت در ظلمات شب و دریا، دورتر و دورتر می جَهاند؛ و به اِحتِقار عاج در دهان می خائید، و در همه سو شریرانه به اطراف خویش تُف می کرد، آن وقت بود که شتابان پیکواد، با بار وحشیان، آکنده از آتش و جسد سوزان،  و هابِط در آن سیاهیِ تاریکی، همتای مادیِ روحِ تک شیدایِ ناخدایِ خود دیده می شد. 

 آنگاه که سر سُکّانَش بودم و ساعاتی آزگار این حَرّاقه را خاموش در دریا هدایت می کردم چنین بنظرم رسید.  در حالی که در آن فاصله خود در پوشش تاریکی بودم، سرخی، دیوانِگی و هولناکی دیگران را بهتر می دیدم.  مُداوِم منظره اشکالِ شیطانی در برابر دیدگان، که نیمی در دود و نیمی در آتش شادی می کردند، به محض آغاز تسلیم به آن خواب آلودگی مرموز که همیشه در سُکان بانی نیم شبی بر من مُستُولی می شود، سرانجام،  خیالاتی مُشابِه در روحم ایجاد کرد.

  اما، در آن شبِ بِخُصوص چیزی غریب (که تاکنون توصیف ناپذیرمانده) به ذِهنَم رسید.  از آغاز کوتاه چُرتی ایستاده، بشکلی دِهشَتناک از چیزی آگاه شدم که بشدت ناجور بود.  اَهرُم سکان برساخته از استخوان فَکّ که بدان تکیه داده بودم، به پَهلوم  می خورد.؛ پِچ پِچ بادبان ها که تازه آغاز لرز در باد گرفته بودند در گوشم بود؛ گمان می بردم چشمانم باز است؛ نیم آگَه از اینکه انگشتان بر جُفون  گذارده  نابِخود باز تَرِشان کرده ام.  اما؛ با همه این احوال، هیچ قُطب نَما پیشَم نبود تا حَسَبَش رانَم، هر چند بنظر می رسید تنها یک دقیقه از زمانی که زیر نور ثابِت چِراغ پایه قُطب نَما که آنرا روشن می کرد بر کنباص می نگریستم، گذشته است.  جز تیرگی قیرگونی که گهگاه با رَخشِشی سرخ هولناک می شد هیچ چیز بَرابرَم نبود.  مهم تَر از همه، این اِحساس که آن چابُک وسیله شتابان که بر آن ایستاده ام، صرف نظر از ماهیت، همانسان که شتابان از هر اَندَخسواره پشت سر گریزد، راهی هیچ مَلاذ پیشِ رو هم، نیست.  شدید حِسِّ حیرتی، چون مرگ، بر من مستولی شد.   دستانم با تَشَنُبج چَنگ در اَهرُم سُکّان زده بود، هر چند با این تَصَوُّر اَحمقانه که  که دسته سکان، هر جور که بود، به نحوی اَفسون زده معکوس شده.  اندیشیدم، ای خدا! مرا چه می شود؟   بنگر! چگونه در پینکی رو به پاشنه گَشته و پشت به دماغه و قطب نما داشتم.  در یک آن،  روی به عقب کردم، درست به هنگام تا نَگذارَم کشتی بر باد رَوَد و مانع واژگونی بس مُحتَمَلَش شَوَم.  وه که فَراغَت از این شبانه تَوَهُّمِ غیر طبیعی و مُهلِک اِحتِمالِ بادزاد، چه مایه شادمانه و سپاسگزارانه بود!

  هان ای بشر زیاده نَظَر در رویِ آذر مَکُن! هرگز دست بر سکان رویا مبین!  پشت به قطب نما مکن؛ نخستین اشاره  مهار اهرم سکان را بپذیر؛ به آتش صَناعی، بدانگاه که سُرخیش هرچه هست هولناک نماید، اِعتِماد مَکُن.   فردا در طبیعی نور خورشید، گَرَزمان رَخشان خواهَد بود؛ همانان که چون شیاطین در زبانه کِش شَعله ها چشم را خیره می کردند، فردا زیر خُجَسته خورشید زَرّین تابان، یکه چِراغ راستین – همه دیگر چراغ ها، نه جُز دُروغ زَن!- در نَقشی بَس متفاوت و دست کم مِهربان تَر جِلوِه کُنَند.

  با این حال خورشید نه غَمبار باطلاق ویرجینیا، نه بَد فرجام اراضی پَستِ کامپانا پیرامونِ رُم، نه فراخ صحرای آفریقا، نه میلیون ها مایل صحاری و احزانِ زیر ماه، نَپوشَد.  خورشید اقیانوس را، که سمت تاریک کره زمین است و دو سِوُّم آنرا تشکیل دهد نپوشاند.  به همین ترتیب، آن انسان فانی که بیش از مِحنَت بِهجَت دارد، نتانِست فربود بود – چه نا فَربود چه خام.  کتاب ها نیز.  فربود ترین همه مردان، مَرد مِحنَت ها بود و صحیح ترین همه کتابها، اَمثالِ سلیمان؛ و سِفرِ جامعه، خوب کوفته پولادِ مِحنَتِ.  "همه یاوه است".  همه.  این عالمِ خودسَر هنوز حِکمَت غیر مسیحی سلیمان را در نیافته.  اما آن که از مارستان و زِندان دوری کُنَد و تند از گورستان گُذَرَد و تَرجیحَش صحبت از اُپِراست تا جَحیم؛ کاوپر، یانگ، پاسکال و روسو، همگی را، مسکین مردانی بیمار خوانَد؛ و در سراسر دورانِ زندگی لاقیدانه به رابله  بعنوان بَس فرزان و بنابراین شاد، تکیه کند؛- مردی نیست که شایسته نِشَست بر سنگ قبرها و شِکَست سبز کَلاشِ نَمگین همراه سلیمانی باشد که به شکلی گیج کننده نادریاب است.

  اما حتی شخص سلیمان گوید، "انسانی که از صراط عقل مُنحرِف شود،" (حتی در حیات) "در جَمع مردگان خواهد ماند".  پس خود را تسلیم آتش مکن، مبادا، نِگونسارَت کُنَد، کُشَدَت، بسان مُدَّتی که مرا کُشت.   حکمتی هست که نِکبَت است؛ اما نکبتی هم هست که شیدایی است.  و در برخی ارواح عقاب کوهستان کَت اِسکیلی است که به یکسان توانست به قَعر ظلمانی ترین ژرف دره ها شیرجه زده و دوباره اوج گیران برون شُده در فضاهای آفتابی نهان گردد.  و حتی اگر همیشه در ژَرف دره پَروازَد، آن دره در کوهستان است؛ نتیجه این که عقاب کوهستان، حتی در نازل ترین شیرجه خود بالاتر از پرندگان فراز هامون است حتی گَر اوج گیرند. 

 



















فصل نَوَد وهَفتم

چراغ


  گَر اَز کوره های پیه گُدازی پیکواد سرازیرِ پیش خانه کشتی می شدید، همانجا که مُستَریح نگهبانان خوابیده بودند، یک لحظه کَمابیش فکر می کردید، در چراغان مَرقَدِ شاهان و دُستورانِ تَقدیس شده ایستاده اید.  آنجا در سه گوش سرداب بلوطی خویش مَدفونَند؛ هر ملوان چون مَنقور صَمَم، زیر نور بَسی چراغ رخشان فراز نیم بَسته دیدگان. 

  در کشتی های تجاری روغن برای مَلَوان کمیاب تر از شیر گُربهَ ست.   مُعتاد حِصٌّهَ ش پوشِش در ظُلمَت است، و خورش و در ظلمت،  و سَکَرفیدَن سوی بِستَر، در ظلمت.   اما وال شِکَرد از آنجا که خورِشِ شید طَلَبد، در روشَنا زیَد. چراغ علاءالدینی بهر بِستَر کُنَد و زیرَش آرَمَد، طوری که در مُظلِم ترین شبها سیاه تنه کشتی همچنان جایگاه روشَنگَری است.  

  بنگرید وال شِکَرد با چه آزادی کامِل مُشتی چراغ – هرچند اغلب کُهنه شیشه و قاروره – را سَرِ مسین مُبَرِّدِ کوره های پیه گدازی برده، چنان بازِشان آکَنَد، که پیمانه مَزر از خُمی.  همچنین زُلال ترین روغن در حالت خام و اَز هَمینرو بِکر را بِسوزَد؛ مایعی ناشناخته بر اِختراعات روغنگیری ساحل؛ خورشیدی، مهشیدی، یا آسمانی.   به همان دلنشینی نوبرانه روغن گیاهی آوریل.  وال شِکَرد راهی شکار برای روغن خویش شود تا از تازگی و خُلوصَش مطمئن گَردَد، درست به همان شکل که رهسپارِ مَرغزار، شام خود از شکار نَخجیر گیرد.














فصل نود و هشتم

اَنباردَن در پائین و روفتن در بالا

  


  از این پیش گفته ایم چگونه سُتُرگ لویاتان را از سَرِ دَکَل در دوردست یابَند؛ چگونه در نَخجیرگاه های دریائیش پی کُنَند و در میان موجه های مُحیط، کُشتار؛ چگونه زان پَس کنار کشتیش کِشَند و گردن زنند؛ و چگونه (طبق قاعده ای که دژخیمان قدیم را ذیحَقّ اَلبَسه ای می ساخت که گَردَن زده در آن کشته شده بود) کلان بالاپوش لایی دارَش مالِ روزبانَش شود؛ چگونه، در زَمان مَقَرَّر، مَحکوم به رفتن داخل پاتیل ها شود و اِسپِرماتِسی، روغن و اُستُخوانَش  چون شدرک و مشاک و عَبِدنغو سالِم از میان اتش گُذَرَند؛ - اما اینک تنها کاری که می ماند فَرجامانیدنِ فَرجامین فصل این بخش از توصیف با واگوئی – گر توانم گفت، سُرایِش- اِدامه خیال پَروَرانه ریختن روغنَش در چلیک ها و اَنداختَنِ آنها در مَحبَسِ زیرعرشه است؛ جائی که لویاتان، مِثلِ قَبل، با حرکت زیر سطح،  دوباره به اعماقِ اصلی خویش بازگردد؛ هرچند، دریغا! هیچگا نه بالا آید و نه دَم زند.  

  چلیک های  شش بُشکه ای پذیرای روغن هنوز گرمی شوند که چون پانچ داغ است، و در حالی که، چه بسا، کشتی، همراه با نوسان سینه و پاشنه در دریای نیم شب این سو و آن سو چرخد، عظیم چلیک ها را حولِ مِحوَرِ خود چرخانده گِرد تا گِرد در بَندَند؛ این همه در حالی که گاه چنان بدجور روی لغزنده عرشه لیز خورند که بی شباهت به بسیاری از زمین لغزش ها نیست و سرانجام با فشار و تلاش بسیار در مسیر خود نگه داشته می شوند؛ و گِرداگِردِ تسمه ها را با هر تعداد چکش ممکن تاپ تاپ کوبَند، زیرا اینک هر ملوان حسب پیشه، نجار است.

   سَراَنجام، پس از چلیک کردن آخرین کاسه روغن و خنک شدن همه چیز، دریچه های بزرگ را باز کرده و اندرونه کشتی گشایند و چلیک ها سرازیر واپسین استراحت در دریا گردند.  پس از انجام این کار دریچه ها به جای خود باز گردند و سفت و سخت بسته شوند، چون گنجه ای که دهانه اش را با دیوار پوشند. 

  چه بسا این رویدادِ صیادی اِسپِرماتِسی، یکی از شِگَرف ترین امور در کل پیشه وال گیری باشد.  روزی جوی خون و روغن روی تخته ها جاری گردد؛ در مُقَدَّس عَرشه ناخدا عَظیم توده های کله وال را کافِرانه اَنباشته اند، کلان چلیک های کُهنه، همچون صَحنِ رُسومات، اینجا و آنجا اوفتاده؛ دود کوره های پیه گدازی تمامی نرده های عرشه را دود زَده؛ ملوانانِ سرا پا روغن آکَند اینسو و آنسو رَوَند؛ کُلِّ کشتی چون خود لویاتان کبیر نَمایَد و هَیاهو برای همه کَر کُنَندَست.  

  اما با گذشت یکی دور روز نگاهی به اطراف خود اندازید و در خودِ همین کشتی بدقت گوش فرا دهید؛ و گر حاکی قارب ها و کوره های پیه گدازی نبود سوگند می خوردید در آرام کشتی تجاری قائِدی بَس تَر و تَمیز قدم می زنید.   خام روغن اِسپِرماتِسی خاصیَت پاک کنندگی مُنحَصِر بِفَردی دارد.  از همینروست که عرشه هیچگاه به پاکی لحظه پس از آنچه رویداد روغن نامند بنظَر نمی رسد.   از این گذشته، به آسانی از خاکِستر سوخته ضایعات وال قَوی قلیابی سازند و هرگاه چسبیدگی های پشت وال همچنان روی کناره کشتی مانده باشد، آن قلیاب زودَش زُدایَد.  مردان بِجِد به موازات نرده های عرشه حرکت کرده با لَتّه و سطل ها آب پاکیزگی کامِلِشان بر گردانند.   دوده  از بادبان بَندی زیرین روبَند.  همه عَدید اوزارِ در کار، با همان دقت پاکیده و انبار شَوَند.  کلان دریچه را سابیده روی کوره ها گذارده پاتیل ها را بکلی پنهان کنند و همه چلیک ها دور از دید است؛ تمامی قرقره- طناب ها را پچیده در گوشه ای دور از دید؛ و وقتی با سختکوشی همزمان و توأمان تقریبا تمام نفرات کشتی  سرانجام کل این وظیفه به پایان می رسد و خود خدمه عازم غُسلِ خویش شوند، سراپا پوشاک خود تعویض کنند و در پایان چون داماد نو خاسته از ظریف ترین ملافه هلندی روانه  پاکیزه عرشه فَرَح بَخشِ سَراپا رَخشان شَوَند.    

  اینک در دسته های دوتائی و سه تائی شاد و سرفَراز عَرشه پیمایَند، و به شوخی از تالارها، صُفِّه ها، فرش ها و نفیس مَلمَل گویند؛ پیشنهاد فَرشِ عرشه دَهَند؛ فکر آویخت دیوار پَرده فراز دَکَل اَند و؛ مخالف چای خوری زیر نور ماه در میدان سینه گاه نیستند.  

  اِشاره به روغن، استخوان و پیه برای دریانوردانی چنین مِشکین، پَهلو به گستاخی می زد.  هیچ اطلاعی از چیزی که اشاره ای مُبهَم بدان می کنید ندارند.  روید و دَستمالِمان آرید! 

  با این همه توجه داشته باشید: آن بالا، سَرِ سِه دَکَل سه مرد مصمم به جستجوی وال های بیشتری ایستاده اند، که گر صید شوند، قطعأ کهن اثاث بَلوطی را دوباره آلوده و دست کم جائی کوچک لَکِّه چَربی اندازند.  آری، چنین است و بسیاری مواقع بعد از شدید ترین زحماتِ مُتِوالی که شب و روز نشناسد، و در تمامی سی و شِش ساعت یکسره ادامه یابد؛ وقتی از قاربی که با یک روز تمام پاروزنیش در خَطیر خطر، مچ ها آماسیده اند قدم به عرشه گذارند– تنها برای کِشیدن هِنگُفت زنجیرهاست و تَقَلّا سر سنگین چرخ بالابَر و بریدن و شَرحه کردن؛ آری، غرق درعرق از نو با ترکیب آذر آفتاب استوائی و سوزان کوره های پیه گدازی، دودی و سوزانده شوند؛ آنگاه که در پی همه این ها، سرانجام عازم پاکیدن کشتی و درآوردَنَش به پاکیزگی اطاق لبنیات شوند؛ بسیارند مواقعی که این مِسکین مردان درست هنگام بستن دکمه های یقه پیراهن های تمیز خویش، با شنیدن فریاد "آنجا فواره می زند!" از جا پَرَیده سوی نبرد با والی دیگر و تکرار کل ماجرای فرساینده شِتابَند.  آوخ! دوستانِ مَن، اما این آدم کشی است!  با این همه، زندگی همین است.  زیرا، ما مردم فانی، با مدید  تقلا از عظیم جثه این عالم اندک اِسپَرم قیمتی نَژیم؛ و زان پَس با شَکیبی پُرمَلال خود را از ناپاکیش پالائیم و یاد گیریم، اینجا، در مَعبَدِ روح زیئیم؛ هنوز تمام نشده، فَوَرانِ روح با بانگ –"آنجا فواره زند!"- و عزیمت بهر نبرد با عالمی دیگر، و انجام دوباره دیرین رَوالِ دوران جوانی.  

  آه! ای تناسُخ!  آه! فیثاغورِث، که دو هزار سال پیش در فروزان یونان دَر گُذَشتی، چنان خوشخو، چنان خِرَدمَند، چنان بُردبار؛ در سَفَرِ پیش با تو در امتداد ساحل پرو کشتی راندم –  و نابِخرَدی که منم، خام جوانَکی نادان، اِلصاقِ طَنابَت آموختَم! 













فصل نود و نُهُم

دُبلُن


 تا اینجا گفته ایم چگونه آخاب عادت داشت عرشه ناخدا پِیماید و به نوبت و بطور منظم به یکی از دو حَدّ، پایه قطب نما و دکل اصلی، رَوَد؛ هرچند در کثرت دیگر امور نیازمند روایت، نَفزودیم چگونه عادت داشت گاه حین این گامیدن ها، وقتی بیش از همیشه غرق گِرِفتِگی خویش بود، بنوبت در هر یک از این دو نُقطه دِرَنگیده به شکلی غریب خیره به شیئی خاص در برابر خویش، ایستد.  هنگام وقف برابر پایه قطب نما، خیره نگاهش به نوک تیز عقربه درون قطب نَما بود، نگاهی که با تیز شدت اراده اش  پَرتابِ نیزه را می ماند؛ و وقتی گام از سر می گرفت در درنگ دوباره برابر دکل اصلی ، هنوز همانند دوخته نگاه به سکه طلایی میخکوب شده، همان نِمودِ مُسَمَّر رُسوخی داشت که صرفا با نوعی سودای بی عنان، گَر نَه اُمید، می شِکَست. 

  اما روزی وقتی چرخید تا از دُبلُن گُذَرد، بنظر رسید بِتازِگی جَذبِ شِگَرف نُقوش و خُطوط مضروب بر آن شده، انگار اینک برای نخستین بار به شیوه تَک شیدائی شروع به تفسیر هَرآنچه معنای احتمالأ مکنون در آنهاست برای خود می کند.  و در همه چیز نوعی معنا مکنون است، ورنه هر چه هست کم ارزش است و خود عالم مدور نیز نه جُز صِفری تُهی، مگر چون تپه های اطراف بوستن که  گاری گاری فروشند، صرف پرکردن باتلاقی در راه شیری کنند.

  باری این دُبلُن از ناب ترین طلای بِکری بود که جائی از دل شکوهمند تپه ها گِرد آورده بودند، آنجا که سرچشمه های بسی زَراَفشان پاکتولوس، روی زرین ماسه ها، به شرق و غرب جاری است.   و با اینکه اینک میان آن همه زنگ زدگی پیچ های آهنی و سَبز زَنگارِ مسین میخ ها کوبیده شده بود، با همه این ها، دَست نَیافتنی و بری از هر پلیدی، همچنان رخشش کیتوی خود را داشت.  همچنین، با همه وقوع میان خدمه ای سنگدل و گُذَرِ دَم به ساعَتِ مردانی بی مُرُوَّت و پوشیدگی در ظلماتی سِتَبر در تمامی طول شب ها، که توانست پوشش هرنوع رویکرد کِش رَوی باشد؛ با وجود همه این ها، هر طلوع، همان جاش می یافت که آخربار، غروبَش گُذارده بود.  زیرا بهر غایتی  بُهت آوَر کنار گذارده و تقدیس شده بود؛ و جمیع دریانوردان، با همه سرکشی راه و رسم ملوانی خویش، آنرا بعنوان طِلِسمِ وال زال حُرمَت می گذاشتند.  گاه طی فرساینده پاس های شبانه در باره آن صحبت کرده از خود می پرسیدند عاقِبَت آنِ کی خواهد شد و آنقدر زنده مانَد که خرجَش کُنَد.

  باری، آن ثَمین سکه های زرین امریکای جنوبی چونان نِشان های خورشید و عتیقه مُهره های استوائی اند.  روی این سکه ها نخل، آلپاکا، بُرکان، قُرصِ آفتاب و سِتاره؛ دائِرَةُ البُروج، شاخ وُفور نِعمت و پرچم های رَنگارَنگ در اِهتَزاز، در وفوری مجلل ضَرب شده اند؛ چنان که تقریبأ بنظر می رسد قیمتی زر با گذر از ضرابخانه های خیال انگیزی که چنان اسپانیولی وار هُنَرمَندانه اند، فزون نِفاسَت و بیش جَلالی گِرِفته.  

  اتفاق را، دُبلُنِ پیکواد پُرمایه ترین نمونه این چیزها بود.  روی مُستَدیر لَبه حروف REPUBLICA DEL ECUADOR: QUITO داشت.   باری این رَخشان سکه از کشوری نِشانده در میانه گیتی، زیر کبیر خط استوا می آمد و نام از همان  داشت؛ و در اِقلیم بی زَوالی که هیچ خَزان نَدانَد، در ارتفاعات میانی کوه های آند اوفتاده بود.   مُحاط در آن حروف، تمثال سه قله آند دیده می شد؛ از یکی شعله ای می خاست؛ بر دیگری بُرجی بود، و فراز سومی، خوانان خُروسی؛ در حالی که بَخشی از مَنطِقَةُ البُروج تقسیم شده به دوازده برج، فراز همه این ها قرار داشت، و همه بُرج ها مُعتاد معانی باطنی خود را، و خورشید مرکزی در حال حُلول به نقطه اِعتِدال خَریفی در برج میزان بود. 

  اینک آخاب، نه دور از دید اَغیار، برابرهَمین سکه استوایی واقف بود.

  همیشه چیزی خودپسندانه در برج ها و قله های کوه و همه چیزهای کَبیر و رفیع بوده؛ اینجا را نِگَر،- سه قله به خودپسندی لوسیفِر.  حَصین برج، آخاب است؛ بُرکان، آخاب است؛ مَردانه پرنده  بی باک و پیروزمند، آن هم آخاب است؛ همه آخابَند؛ و این مُستدیر زَر، نه جز تِمثالِ مُدَوَّر تَرِ کره ارض، که چون بلورین گوی جادو، بنوبه خود، خویشتنِ باطنی یکایک مردم را بَخودَشان وا نَمایَد.    رنج های کبیر، گنج های حقیر کسانی راست که چاره از عالمی طَلَبَند که خود را چاره نیارِست.  باری پِندارَم این مَضروب خورشید را سرخ سیمائی است؛ اما بنگرید! آری، اَندَر برج طوفان ها، اعتدال خَریفی شود! و همین شش ماه پیش بود که گَردان، از اعتدال ربیعی پیشین در بُرجِ حَمَل، بِدَر شد.  از  طوفان به طوفان!  چاره ای نیست.   مردمِ به مِحنَت زاده، " شاید که در رَنج زید، و در تَعَب در گُذَزَد.  چه توان کرد!  ایدَر، قوی مایه ادامه پَریشانی.  چه چاره!"

  استارباک تکیه داده به دیواره عرشه با خود می ژَکید، "امکان ندارد انگشتان هیچ  پری این زر ضربیده باشد، هرچند به احتمال زیاد، از دیروز چنگال شیطان نقوش خود بر آن گُذارده."   "گویی پیره مهیب نوشته  بِلشَصِر  خوانَد. هیچگاه سکه را وارِسانه اَرزیابی نکرده ام.  پیره پائین می رود؛ بگذار بخوانَمَش.  دره ای مُظلِم میان سه قَوی قله فلک نشین که در نوعی ضعیف نَماد زمینی تقریبأ چون ثالوث دیده شود.  خدا به طریقی، در این مرگ دره مَحصورِمان کرده؛ و خورشید صَلاح هنوز بر کُلِّ تیره روزی مان تابان منار و رَجائی است.  گر پائین نگریم، سیه دره پوسیده، خاکَ خود نمایَد؛ اما اگر چشم بالا کنیم رَخشان شید، بهر ترغیب، در نیمه راه  به چشم خورَد.   با این همه، سُتُرگ شید، همیشگی نیست، و گرنیم شبان، مُشتاق دریافتِ گرامی تَسَلّیش باشیم، بیهوده چشم بدو دوزیم!  این سکه سخن به حق و حکیمانه و مُختَصَر گوید،هرچند همچنان مَرا حَزین است. از این بُگذَرَم، مبادا حقیقت به غَلَطَم  برآشوبَد."

  استاب در کنار کوره های پیه گدازی با خود می گفت، " آنَک بُزُرگ پیر که در پی فهمش بوده، استارباک نیز از همان دور شَوَد، هر دو با اخمی که به جرأت گویم نُه قولاج درازا دارد.  و این همه زاده نگاه به تکه ای طلا که گر در محله بدنام نِگروهیل یا کورلیِرز هوک داشتم، پیش از خرج کَردَن چندان نگاهَش نمی کردم. واه! که به ناچیز عقیده ناقابلِ خود، این توجه را عجیب بینَم.  در سَفَرهای پیشین خود بسی دُبلُن دیده ام؛ دُبلُن اسپانیای کُهَن، دُبلُن پرو، دُبلُن شیلی، دُبلُن بولیوی، دُبلُن پوپایان، با کَثیری مُویدُور، بیستوله، جوزه، نیم جوزه و ربع جوزه طلا.  پَس چیست در این دُبلُن استوائی که فوق العاده شگفت انگیز است.   شما را به نام گُلکُنده قَسَم، بگذارید یکبارَش خوانم.  هی، حَقّا که در این بروج و عجائبی است.  آن چیزی است که پیره بودیچ در مُختَصَرِ خویش منطقة البروج خوانَد و سالنامه خودم در زیر عرشه نیز، همچِنین.  سالنامه را می آورم و از آنجا که شنیده ام با کتاب حساب دابول می توان شیاطین را هم یافت، می کوشم با این تقویم ماساچوست معنای این غریب منحنی ها را دَریابم.  کتاب اینجاست.  بگذار ببینم.  بروج و چیزهای شگفت انگیز؛ و خورشید که همیشه میان آنهاست.  اوهوم، اوهوم، اهوم؛ اینجایند- همه اینجایند- جملگی زنده:- حَمَل یا بره؛ ثور یا گاو؛ و جوزا!  اینجا خود جوزاست، جوزا یا توأمان.  خوب، خوررشید هم که میانشان می گَردَد.  آری، اینجا روی سکه در حال گذر از آستانه میان دو خانه از دوازده نِشیمَنی است که جملگی در یک دایره قرار دارند.  کتاب! آنجا بِمان؛ در واقِع، شما کتاب ها باید حد و جایگاه خود را بدانید.  ارائه لغات و واقعیات صِرف شما راست و عرضه تَفَکُّرات ما را.  اَندَک تَجرُبه ام از حد تقویم ماساچوست، و ناوبَری بودویج و حساب دوبول فراتر نرود. بروج و چیزهای شگفت انگیز، ها؟  حیف است هیچ شِگِفتی در بروج و مُهِمّی در عجائب نباشد!  باید جائی کلیدی باشد، کمی تَحَمُل؛ هیس – گوش کنید!  به بِخُدا قَسَم، دارَمَش!  ببین دُبلُن، این منطقة البروجت زندگی مردم در یک دوره کامل است؛ و اینک دُرُست از روی کتابش خوانم.   بیا، سالنامه!  آغازگر زندگی، حَمَل یا بره است – آن هرزه سگ که پَسمان اندازد؛ سپس ثور، یا گاو – پیش از هر کار بیرونمان اندازد؛ سپس  جوزا یا توأمان – یعنی فضیلت و رذیلت؛ بَنگَر چگونه! تا می کوشیم به فضیلت رسیم سرطان یا خرچنگ می رسد و پَسِمان کِشَد؛ و در اینجا، در گذر از فضیلت، اسد، غُرَنده شیری در راه غُنوده و چند گاز سخت و مهیب ضَربَت چَنگال خویش نثارمان کند؛ می گُریزیم و درودی بر سُنبُله، باکره! این نخستین عشقمان است؛ ازدواج می کنیم و به سعادت ابدی اندیشیم که میزان، یا ترازو می رسد – سعادتمان را سَنجَد و ناقِصَش یابد؛ حین اندوه از این بابت، خداوندا! چگونه ناگاه از گَزِش عقرب یا کَژدُم در پشت از جا جَهیم؛ گرم درمان زخمیم که بانگ تیرها از همه سو برخیزد؛ قوس یا تیرانداز تَفریح می کند.  در حالی که تیرها را می کَنیم، کنار رَوید! دِژ کوب، جَدی، یا بُزِ شاخدار می رسد؛ شتابان و با نهایت قدرت آید و با سَر پَرت شویم؛ در همین هنگام، دَلو یا سَقّا کل سیلابَش ریزد و غَرقِمان کُنَد؛ و بَهرِ رسیدن به حوت یا ماهیان، به خواب رویم.  در این موعِظه ای است فَرمانِ عَرشِ اعلی که خورشید همه ساله از میانَش گُذَرَد و با این همه زنده و سالم برون شود.  در آن اوج به شادی از میان مشقت و مَخمَصه گذرد، و این پائین استابِ شاد.  آه که شاد وصف اَبَدی اوست!  بدرود دُبلُن!  اما خاموش؛ شاه تیر این سو آید، فعلا پشت کوره های پیه گدازی پِنهان شو و بشنو چه برای گفتن دارد.  آنجا جلوی سکه است.  همین حالا چیزی گوید.  کَمابیش، کمابیش، در شُرُفِ آغاز است."

  "در اینجا جز مُستدیر چیزی طلا ساخت هیچ نَبینم و این گرد شئیی به کسی تعلق گیرد که دیدن والی مُعَیَّن را فریاد کُند.  پس این همه خیره شدن در او بهر چیست؟  درست است که شانزده دلار ارزد و از قرار سیگاری دو سنت، نُهصَد و شصت سیگار شَوَد.  چون استاب چِرکین سبیل نَکِشَم، اما سیگار دوستم، و در این نُهصَد و شصت سیگار؛ حالا فلاسک بَهرِ یافتِ فراز عرشه رَوَد.

  "حال، این را حَکیمانه خوانم یا نابِخردانه؛ گر براستی حکیمانه باشد ظاهری نابخرانه دارد؛ با این همه، گر واقعأ نابِخردانه باشد، در آن صورت نوعی ظاهر حَکیمانه با اوست.   اما، ایست؛ پیره بومی مانین می رسد – باید در گذشته، پیش از به دریا زدن، راننده  نعش کِش بوده باشد.  بَرابَر ذُبلُن می ایستَد، هی، آنسوی دورِ دَکَل رَوَد؛ زیرا در آن سمت نعل اسبی کوبیده اند؛ نَک دوباره بَرگَردَد؛ این به چه معناست؟  گوش دهید! – با صدایی چون کُهنه قهوه سایی خَسته می ژِکَد.  گوش تیز کرده نیوشید!" 

  "گر والِ زال دیده شود باید در ماه و روزی باشد که خورشید در یکی از این بروج ایستاده.  بروج را آموخته و دِلالَت هاشان دانَم؛ چل سال پیش پیره جادویی در کُپِنهاگ آموختم.   حال، خورشید در کدامین برج خواهد بود؟ در برج نعلِ اسب؛ زیرا آنجا درست مقابل زر قرار دارد.  و برج نعل اسب چیست؟  اسد، برج نعل اسب است- بَلعَنده شیری غُرَّنده. کشتی، کُهَن کشتی، فِکرِ تو این پیرانه سَرَ را به  لَرزه اندازَد."

  "این هم گُزارِشی دیگر، اما متن همچنان یکی است.  می بینی، همه صِنف مردم در یک سِنخ عالَم.  باز هم  پنهان شَوَم!  کوئیکوئک است که این سو آید –سراپا خالکوبی – خودش هم چون برج های منطقة البروج دیده شود.  این آدَمخوار چه گوید؟  به جان خودم، علائم را قیاس با خود گیرَد؛ نگاهی به استخوان رانَش اندازد؛ به گمانم، بدانسان که پیره زنانِ در و دهات از نَجوم فرگوسن صحبت کنند، در این تَصَوّر است که شید در ران، پُویز، یا اندرونه اوست.  جَلَّ اَلخالِق، آنجا نزدیک ران خویش چیزی یافته – پِنداری قوس، یا همان تیرانداز باشد.  خِیر: فهم معنای دُبلُن نیارست؛ جای کُهنه تکمه فتاده از شلوار شاهیش گرفته.  اما، دوباره کِنار کِشم!  روح-شیطان، فتح الله اینسو آید، در حالی که مِثلِ هَمیشه دم نهان و کَنف در پنجه موزه کرده.  با آن قیافه چه گوید؟  صرفا علامتی به صورت فلکی دهد و کُرنِشی کند؛ خورشیدی بر سکه است – بی گمان آتش پَرَستَد.  بِنگَر! بیشتر و بیشتر می رسند.  پیپ – مسکین پسر؛ کاش مرده بود، یا مرده بودم؛ مَرا تا حدودی سَهگین آید.  او نیز، همه این مفسران –از جمله خودِ من- را دیده، حال بنگر، با آن بُله سیمای آسمانی برای خواندن نشانه های سکه آید.  باز هم کناری بایست و بِشنو.  گوش بده!"

  "بینم، بینی، بینَد؛ بینیم، بینید؛ بینند."

  "به جان خودم دستور زبان مورِی خوانده! مسکین پِسَر! در تَحسین ذِهن خویش است.  اما حالا چه می گوید-هیس!   

  "بینم، بینی، بینَد؛ بینیم، بینید؛ بینند."

  "عجب، دارد حِفظ می کند- هیس! دوباره"

  "خوب، این مضحک است."

  "و من، تو و او؛ و ما، شما و آنان، جُملِگی شبکورند؛ و من کَلاغ، بویژه وقت ایستادن سر این کاج دار.  قار! قار! قار! قار! قار! قار! کلاغ نیَم؟  و مَتَرسک کجاست؟  آنجا بَرپاست؛ دو استخوان چپانده در کهنه شلواری و دو استخوان دیگر، خَلانده در آستین ها ی فَرسوده نیم تنه ای."

  "از خود می پرسم نَکُنَد اِشارَش به من باشد؟- مُداهِنه!- مِسکین پسر!- به دَرَک.  به هر روی، فِعلأ از دور و بُرَش دور شَوَم.  تاب تحمل بقیه را دارم، زیرا عقلشان عادی است؛ اما این یکی برای شعور من زیاده چِل زیرکی دارد.  از همین رو، از همین رو، او را در ژَکیدن واگذارم.

  "این دُبلُن اینجا ناف کشتی است، و همه در عَطَشَ گشودَنَش.  اما بافدُمِ ناف گشائی چیست؟ از طرفی، گر همانجا ماند، آن هم مهیب است، زیرا وقتی چیزی به دکل کوبند  نشان آن است که اوضاع وخیم می شَوَد.  ها، ها! پیره آخاب! والِ زال گیرَدَت!  این درخت کاج است.  پِدَر باری در کهن شَهرِستانِ تولند  کاجی انداخت و سیمین حلقه ای پوشیده در آن یافت؛ نوعی کهن حلقه ازدواج سیاهان.  چطور آنجا رفته؟  روز  رستاخیز نیز، وقتی این کُهَن دَکَل را با دُبلُن نشسته در آن هویدا کنند، در آن حال که بجای زُمُخت دارپوست لایه های  صدف بینند، همین پرسند.  اوه، طلا! طلای گرانبهای گِرانبَها! زودا که خسیس دریا نَهانَت کُنَد.

هیس! هیس! خدا بهر چیدن سیه توت  در عالم رود.  آشپز! آهای آشپز!  ما را پَز! جنی! هی، هی، هی، جنی، جنی! و نان ذرتت پَز!"
















فصل صدم

 دست و پا 


  پیکواد از نانتوکت، کشتی ساموئل اندربری از لندن را ملاقات می کند.

  "آهای کشتی! وال زال را دیده ای؟"

  این فریاد آخاب بود که باری دیگر صلای کشتی ای می داد که با پرچم انگلیس پشت سرش حرکت می کرد.   پیرمرد، بوق بر دهان در فرازیده قارب خویش، کنار عرشه ناخدا ایستاده بود و استخوانی ساقَش به وضوح بر غریبه ناخدای لاقیدانه لمیده در دماغه کشتی خویش نمایان بود.  سیمایی داشت بس آفتاب خورده، تنومند، خوش سیما و خوشخو، حُدودأ شصت ساله، پوشیده در بالاپوشی گَل و گُشاد که گُلبَند های آبی دریانوردان دور و بَرَش آویزان بود، و یک آستین تهی بالاپوشش، چون ملیله دار آستین برگستوان هوساری پشت سَرَش تِکان می خورد.

  "والِ زال را دیده ای؟"

  "این را می بینی؟ با این پرسش سفید دست برساخته از استخوان عَنبر وال را که چون چوگان به چوبین کله ای منتهی می شد از میان چین هائی که پِنهانش کرده بود دَر آورد. 

  آخاب به شتاب بانگ زد، "ملوان در قاربَم گذارید" و با تکاندن پاروهای نزدیک خویش، افزود، "آماده آب اندازی!"

  در کمتر از یک دقیقه، آخاب و خدمه، بی ترک خُرد قارب خویش، به آب انداخته شدند و زود کنار کشتی غریبه قرار گرفتند.  اما در آنجا مُشکِلی غریب رو کرد.  آخاب در هیجان آن لحظه فراموش کرده بود از وقتی که پای خویش از دست داده هیچگاه در دریا جز کشتی خود سوار کشتی دیگری نشده، آنهم همیشه به کمک دَستی وسیله ای ابتکاری و بسیار کار آمدِ مُختَصِّ پیکواد، وسیله ای که نمی شد به یک اشاره در لحظه سر هم کرد و به کشتی دیگر فِرِستاد.   باری، با کَلان موجه های دریا که دمی قارب را تا نرده های دیواره عرشه فرا بَرَند و سپس در یک آن، تا نیمه راه تیرپُشت مازه  فرود آرند، صعود از دیواره کشتی از روی قارب، برای هیچ کس کار چندان ساده ای نیست، مگر آنها که چون وال شکردان عادت دارند در دریای آزاد، تقریبأ دَم به ساعت از قارب خویش صعود دیواره کشتی کنند.  از همینرو، آخاب محروم از یک پا، برابر آن کشتی غریبه که البته کُلَّا فاقد آن دلپذیر اِبتِکار بود، بار دیگر خود را به شکلی حقیرانه فروکاسته تا حد خشکی نشینی نازموده می دید و نومیدانه به ارتفاع بی ثبات و متغییری می نگریست که که کمترین امیدی به نیلَش نداشت. 

  شاید پیشتر اشاره کرده باشم گرفتار شدن آخاب در هر کوچک وضعیت نامُساعِدِ غیر مستقیم زاده آن شوم حادِثه، تقریبأ همیشه آزُرده یا خشمگین اش می کرد.  و در مورد حاضر، با دیدن دو افسر کشتی بیگانه، که از عمودی نردبان متشکل از گیره های میخکوب بر دیواره کشتی خم شده، جفتی طناب امداد با سلیقه تزئین شده را به سمتش تاب می دادند، تشدید شد؛ زیرا بنظر می رسید آنان در ابتدا به فِکرِشان نمی رسید یک-پا مَردُم چنان اِفلیج باشد که نَتاند نردبان دریایی شان کار گیرد.  اما این نَاتوانی تنها یک دقیقه دوام آورد، زیرا ناخدای کشتی بیگانه با یک نگاه وضعیت را دریافت و فریاد زد، "فهمیدم، فهمیدم- آن بالا کشیدن را متوقف کنید! بپرید رُفَقا و بالابَرِ بُرِش وال را سویَش تاب دهید."

  از بخت خوش یکی دو روز پیش والی را به پهلو کشیده بودند و کلان بالابرها هنوز افراخته بود و سُتُرگ قلاب خمیده پیه بُری، اینک تمیز و خشک، همچنان به انتهایش پیوسته بود.  همین را بسرعت برای آخاب پائین فرستادند و او که برفور منظور را دریافته بود یِکه  ران خویش در قوس قلاب راند (مثل نشستن روی پیکان لنگر، یا دو شاخه سیب داری) و سپس با صدور فرمان، خود را محکم نگاه داشت و همزمان با گذاردن دستی بالای دست دیگر به بالا کشیدن وزن خودَش روی بخش های متحرک بالا بر کمک می کرد.  برفور با دقت به به درون بلند دیواره های عرشه تابَش داده و به نرمی سَرِ چرخِ لَنگَر فرود آوردند.  ناخدای دیگر در حالی که رادمَنِشانه اُستخوانی دست خویش در اِستِقبال پیش آورده بود جلو آمد، و آخاب با پیش آوردن استخوانی پای خود و تلاقیش با استخوانی دست (مانند دو تیغ شمشیرماهی)، با آوای مُرس وار خاص خویش بانگید، "آری، آری رفیق! بیا بجای دست دادن استخوان دهیم! –یک دست و یک پا! – می بینی، دستی که هیچگاه نیارِست فِشُرد؛ پائی که هرگز نتانست دوید.  وال زال را کجا دیدی؟ چند وقت پیش؟"

  "مرد انگلیسی با اشاره استخوانی دست بسوی شرق و انداختن نادِم نگاهی در اِمتِدادِ آن، بدان شکل که گویی دوربینی است، گفت، "وال زال را فصل شکار پیشین در خط استوا دیدم."

  آخاب که اینک با تکیه بر شانه مرد انگلیسی از روی چرخ لنگر پائین می سُرید، پرسید، و همو نبود که آن دست گِرِفت؟"

  "آری، دست کم او علت بود؛ و آن پا، نیز؟"

  آخاب گفت، " داستانَت بِباف، چه شد؟"

  مرد انگلیسی چنین آغازید، "نخستین بار در عمرم بود که روی خط استوا گشت زنی کردم.  در آن زمان از وجود وال زال بی خبر بودم.  باری، روزی پی شکار دسته نهنگی چهار یا پنج تائی قارب به آب انداختیم و زوبین قارب من در تن یکی از آنها نِشَست؛ والی چون راستین اسب سیرک که چنان می گشت و می گشت که خدمه قاربم تنها توانستند با گذاردن پُشت خود بر برونی دیواره قارب تعادل  را حفظ کنند.  دَردَم از کَف دریا کَلان والی قَوی با کله و کوهانی شیری و پُر چین و چُروک، سَر بُرون کرد."  

  آخاب با برون دادن نفس حبس شده فریاد زد، "خودش بوده، خودش بوده!"

  "با زوبین هائی نشسته در جوار باله سمت راستَش."

  آخاب شادمانه لاف بانگی زد"آری، آری –مال من بودند- زوبین های من .  فقط ادامه بده!"

  مرد انگلیسی با خوش خلقی گفت، "پس فرصتی ده تا گویم."  "باری، این کهن پِدَرجد وال ها، کله و کوهان سفید، سراپا کف آلود میان دسته وال ها شتافت و با خشم به گُسَستِ بَستِه طنابم پرداخت!"

  "آری، می فهمم! خواسته جُداش کُنَد، رهائی گرفتار وال را–تَرفَندی قدیمی- می شناسمش."

  فرمانده یِکدَست ادامه داد، "دقیقأ ندانم چگونه، اما طناب حین خایِش به دندانش گورید و به نحوی همانجا گیر افتاد؛ آن موقع این را نمی دانستیم؛ در نتیجه وقتی بعدأ طناب را کشیدیم، بجای آن دیگری که که با نهایَتِ سرعت رو به باد گریخت، با جهشی درست به کوهانَش خوردیم!  با مُشاهده این اوضاع و با توجه به این که چه کلان وال ارزنده ای بود – جِناب، ارزنده ترین و بزرگ ترین والی که در همه عمر دیده ام – با همه جوشان خَشمی که نشان می داد عَزمِ صِیدَش کردم.  با این گمان که ممکن است طنابی که اتفاقی گیر کرده رها یا دندانی که بدان گیر کرده کنده شَوَد (زیرا در قارب خویش عاجِز خدمه ای برای کشیدن طناب وال دارم)؛ با درک همه این هاست که گویم به قارب نایب اول خویش، این جناب مونتاپ پریدم (ضمنأ معرفی می کنم، ناخدا-مونتاپ؛ مونتاپ-ناخدا؛- همانطور که می گفتم به قارب مونتاپ پریدم که دیواره به دیواره قاربم بود، وانگاه چنگ در اولین زوبین زده بر تن این کُهَن پِدَرجد نشاندم.  هرچند جناب، توجه داشته باشید، خدا و عالم و آدم گُواهَند ، دَمی بعد، به یک آن، با دو چشم از کار اُفتاده چون شبکور نابینا شده بودم- بکلی تیره و تار و بی حِسّ از سیاه کف- دُم وال بنحوی تهدید آمیز یکسره بیرون شد؛ عمود در هوا چون مَرمَرین بُرجی تیزه دار.  در آن دم، هرگونه مُقاوِمَت بی فایده بود؛ اما همانطور که در نیمروز، در آفتابی خیره کننده به رخشش کل جواهرات سلطنتی؛ در حالی که کورمال کنان پی زوبین دوم می گشتم تا پرتاب کنم، دُم چون بُرج لیما  فرود آمده قاربم بدو نیم کرد و هر نیمه تخته پاره؛ و سفید کوهان، با باله های دم در پیش، از میان خرد شده تکه های قارب، عَقَب کشید.  همه بدین ضرب بیرون پرت شدیم.  بَهرِ گریز از این مهیب دُم کوبی هاش دسته زوبین خویش را که هنوز در پیکرش مانده بود گرفته دمی چون لَشَک بدان چَسبیدَم.  اما دریای مواج  جُدایَم کرد و در همان دم وال بُزُرگ خیزی به جلو؛ چون برق پائین رفت و خار آن نِفرینی زوبین دوم که در جَوارم کشیده می شد به اینجایم گرفت (با این کار دست خود به زیر شانه زد)؛ آری درست همین جایم گرفت و گُمان بُردَم به شعله های دوزَخَم کِشَد، در همان وقت، در همان موقع، ناگهان، شَکرِ خدای بزرگ، خار زوبین سراسر گوشت تمام دستم را جریده، نزدیک مُچ بیرون شد و فرا آب شناور شدم؛  آقائی که آنجا ایستاده بقیه را گوید (ضمنأ معرفی می کنم، ناخدا-دکتر بونگر، جَرّاح کشتی: بونگر، پسرم، ناخدا).   حالا پسر بونگر، سهم خود از رشته داستان را بباف." 

  آقای متخصص که بدین شکل صمیمانه نام برده شد، در تمام مدت نزدیکشان ایستاده بود، بدون هیچ نمایان خَصیصه ای که والا مَنزِلَتَش در کشتی را نِشان دَهَد.  سیمائی داشت بَس گِرد اما متین؛ با کبود ردا یا پیراهن پشمی بور و مُرَقَّع شلواری به پا؛ و تا آن دم حَواسِ خود را میان پازوئی در یک دست و قوطی قُرصی در آن دگر، دست تقسیم کرده گهگاه مَلامَتی نِگاهی به استخوانی اندام های دو ناخدای افلیج می انداخت.  اما وقتی مافوقش به آخاب مُعَرِّفی کرد، کُرنِشی مودبانه کرده بی دِرَنگ سراغ اجرای دستور ناخدای خویش رفت.

  جراح کشتی وال شکرد چنین آغاز کرد، "بد زخمی بود هولناک و این ناخدا بومر توصیه مرا پذیرفت و کهن سامی را در جهت-"

  ناخدای یِکدست با بریدن صحبت، خطاب به آخاب گفت"سموئل اندربی نام کشتی من است، ادامه بده پسر"

  "کُهَن سامی را درجهت شمال راند تا از سوزان گرمای استوا دور شویم.  اما هیچ اِفاقه نکرد- هرچه در توان داشتم کردم؛ شبها کنارش بیدارخوابی کشیدم و در مورد برنامه غذائیش بسیار سخت گیری کردم-"

  خود بیمار وسط حرف جراح دویده گفت، "بله بسیار سختگیر!" سپس ناگهان لحن گردانیده افزود، "هرشب با من داغ رام تادی ها می زد تا بدان پایه که نتوانست دید تا تَنزِیب گذارد؛ و حدود سه بامداد مَست به بسترم می فرستاد.  آه ای اختران! براستی کنارم بیدار می ماند و در مورد برنامه غذائی بسیار سختگیر بود.  وه که! رَقیبی است عالی و از نظر پرهیزغذائی بس سختگیر، این دکتر بونگر.  (بونگر، ناقُلا بخند! چرا نمی خندی؟  می دانی چه دِلنشین ناکِسِ عزیزی.)  به هَر حال، ادامه بده پسر، کُشته شَدَن به دست تو را خوشتر دارم تا زندگی به دست دیگری."   

  بونگرِ آرام  و پارسا وار، با اَندَک کُرنِشی سوی آخاب گفت، "عالیجناب، باید پیش تَر پِی بُرده باشید، ناخدای من گهگاه تمایل به شوخ طبعی دارد و بسی چیز های ظریفانه از این دست برایمان بافَد.  اما من نیز - به قولِ فرانسویان، آنپسان - توانم گفت که، جک بونگر، که تا این اواخر روحانی مُحتَرَمِی بوده -  بشخصه مردی است در پرهیز شدید و مطلق از هر مُسکَر؛ هرگز نمی نوشم-"

 ناخدا بانگید، "آب را! هیچگاه ننوشد؛ برایش نوعی اِحتِقان است؛ آب شیرین دچار آب هراسیش کند؛ با این حال ادامه بده- پی داستانِ دست را بگیر."  

    جراح با خونسردی گفت، "آری، لاجرم چنین کنم؛ جناب؛ پیش از قطع صحبت شوخی آمیز ناخدا بومر می خواستم بگویم رَغمِ همه بهترین و سخت ترین تلاش هایم زخم پیوسته بد تر و بد تر می شد؛ جناب، حقیقت این است که موحِش ترین زخمِ بازی بود که جراحی توانست دید، به طول بیش از دو قَدَم و چند بوصه.  با ریسمان ژرفا سنج اندازه زدم.  خلاصه، سیاه شد و می دانستم چه چیز در خطر است، و برداشته شد.  اما در گذاشتن آن استخوانی دست در آنجا هیچ دَستی نداشتم؛ آن چیزخلاف همه مقررات است –با اشاره پازو گفت کار ناخداست، نه من؛ دستور ساختش به نجار داد و واداشت آن تُخماق را در انتهایش گُذارَد؛ بگمانم برای پَریشیدن مغز کسی، کاری که باری کوشید با کله خودم کُنَد.  گهگاه دچار خشم شیطانی می شود.  با برداشتن کلاه و پس زدن مو و نَمایِشِ کاسه سان کاوی در کله خویش، که در عین حال کمترین اثر زخم یا نشانی از این که هیچگاه زخم بوده نداشت، گفت، این فرورفتگی در اینجا را می بینید جناب – خوب خواهدتان گفت چگونه پیدا شده؛ می داند."

  ناخدا گفت، "نه نمی دانم، اما مادرش چرا؛ با آن زاده.  آه، ای بونگر، چه مَهیب قَلّاش که توئی! هیچوقت چنین بونگری در کل دریاها بوده؟  باید تو ناکِسِ  در تُرشی میری؛ تا برای اَدوار آتی حفظ کنند."   

  حالا آخاب که تا اینجا ناشکیب به گفتگوی جانبی میان دو مرد انگلیسی گوش سپرده بود، بانگ زد، "وال زال چه شد؟"

  ناخدای یکدست فریاد زد، "آه بله!  بسیارخوب؛ پس از فرو رفتن تا مدتی دوباره ندیدیمش؛ درواقع همانطور که پیشتر اشاره کردم، در آن موقع نمی دانستم کدام وال بوده که چنین حُقّه ایم زده، تا اینکه مدتی بعد، با برگشت به خط استوا از موبی دیک - نامی که برخی به او داده اند- شنیدیم و آنوقت دانستم او بوده"

  "آیا دوباره به رَدَّش رِسیدی؟"

  "دوبار"

  " اما نتوانستی به زوبینش گیری؟"  

  "نخواستم تلاش کنم: یک دست کافی نیست؟  بدون این یکی چه کنم.  ضمنأ فکر کنم موبی دیک آنقدر که بَلعَد دندان نَزَنَد."

  بومر میان صحبت ناخدا دویده گفت، "خوب در اینصورت دست چپ را طَعمه کَسبِ راست کن.  بس موقرانه و حِساب شده، یکی پس از دیگری، به دو ناخدا کرنشی کرده گفت، "آقایان می دانید که مَشیَّت اِلهی اندام های گوارشی وال را چنان مُعقَّد ساخته که حتی هضم کامل دست انسان برایش کاملا نامُمکن است؟  او هم این را می داند.  پس آنچه را بَدسِگالی وال زال گیرید صرفا حَرَج اوست.  زیرا هیچگاه قصد بلع، حتی یک اندام، ندارد و تنها در پی اِرعاب با حمله های دروغین است.  هرچند گهگاه آن تردستِ پیر را مانَد که پیشتر در سیلان بیمارم بود و تظاهر به بلع چاقوی جیبی می کرد و یکبار صادقانه گذاشت چاقو وارد معده اش شود و دوازده ماه و بیشتر در شکمش ماند؛ آنوقت مُقیی دادَمَش و در تکه های کوچک بالاش آورد؛ توجه می فرمائید.  هیچ راه امکان پذیری برایش نیست که چاقوی جیبی را هضم کرده آن را به دستگاه کلی جسمانی اش بیفزاید.  آری ناخدا بومر، گر در این مورد دست جُنبانید و تصمیم داشته باشید دستی را بخاطر امتیاز تدفین شایسته دیگری گرو گذارید، در آنصورت، خوب، دست آنِ شماست؛ فقط خیلی زود به وال فرصت رویاروئی دیگری دهید.، همین." 

  ناخدای انگلیسی گفت، " نه، متشکرم بونگر، دستی که دارد ارزانیش باد، زیرا چاره ایم نیست و آنوقت او را نمی شناختم؛ اما نه دست دیگر.  دیگر کاریم با زال والان نیست؛ یکبار بهر صیدش قارب انداختم و همان مُجابم کرده.  دانم که کشتنش اِفتِخاری است بزرگ؛ و اینکه یک بار کشتی اِسپرمِ گرانبها دروست، اما، زنهار، بهتر است به حال خودش گذارید؛ - با نگاهی به پای استخوانی-  موافق نیستی ناخدا؟" 

  "همینطور است.  با این همه، بخاطر همه این ها همچنان در طَلَبَش رَوَند، آنچه بهتر است بحال خود گذارده شود، همان چیز لعنتی، همیشه بیش از هر چیز مردم را مجذوب کند.  سراپا وسوسه است!  چه مدت از آخرین روئیتش گذشته؟  کدام راه می رفت؟"

  بونگر، در حالی که چون سگی خمیده بنحوی غریب بوکشان گِرد آخاب می گشت بانگ زد؛ "پناه بر خدا، لعنت بر شیاطینِ ملعون، خون این مرد در نقطه غلیان است –تَب سَنج آرید!  نَبضَش این تخته ها را به تَپِش انداخته! قربان!"- نیشتری از جیب بیرون کشیده نزدیک بازوی آخاب کرد.

  آخاب به نعره گفت، "ایست!" و او را به نرده دیواره کشتی کوفت.  "خدمه به قارِب!  کدام راه می رفت؟" 

  ناخدای انگلیسی مورد پُرسِش فریاد زد، "یا خدا!  چه شده؟  گُمانم به شرق می رفت."  سپس با فتح الله زِمزِمه کرد، "شیداست ناخداتان؟"

  اما فتح الله با نهادن انگشتب بر دهان، از فراز دیواره عرشه سُرید تا پاروی سکان قارب گیرد، و آخاب با تاباندنِ بالابَرِ بُرِش وال به سمت خود به ملاحان کشتی فرمان داد آماده پائین بُردَنَش باشند.  

  در یک چشم بهم زدن در پاشنه قارب ایستاده بود، و ملاحان مانیلی در جهِش سر پارو های خویش.  تلاش بدرود گوئی ناخدای انگلیسی بیهوده بود.  آخاب، با سیمائی به صلابت سنگ آتَش زنه، پشت به کشتی بیگانه و رو به سوی کشتی خویش، تا پهلوی پیکواد راست ایستاد.















فصل یکصد و یکم

تُنگ


  همینجا، پیش از نهان شدن کشتی انگلیسی از نظر، بنویسم، لندن خاسته بود و نام از مرحوم ساموئل اندربی، بازرگان لندنی، نفر اصلی  نامی خاندان وال شکرد، اندربی و پسران داشت؛ خاندانی که بعقیده این بی چیز وال شکرد، از نظر اهمیت واقعی تاریخی چندان کمی از جمع  دو خاندان سلطنتی تیودور و بوربون نداشت.  پُرشُمار اسناد ماهی  که دارم روشن نمی کند این خاندان بزرگ وال شکرد چه مدت پیش از 1775 میلادی وجود داشته، اما در آن سال (1775) نخستین کشتی های انگلیسی را آراست که برای اولین بار به شکار منظم عنبر وال پرداختند، گرچه چند بیسته جلوتر (از سال 1726) تَهَمتَن کافین ها و میسی  های جزایر نانتوکت و واینیارد با ناوگان های بزرگ به شکار لویاتان می پرداختند، البته فقط در شمال و جنوب اقیانوس اطلس: نه جای دیگر.  باید در اینجا به روشنی بِنِویسَم که نانتوکتی ها در میان نوع بشر نخستین کسانی بودند که پولاد سَنان صیقلی بر پیکر سترگ لویاتان نشاندند؛ و این که به مدت نیم سده تنها کسان در کل عالم بودند که آکَج نِشانَش کردند.

  در سال  1778، کشتی بزرگی بنام آملیا ، که خاص هدف آراسته شده و در تصدی اِنحصاری توانمند خاندان اندربی قرار داشت بی باکانه دماغه هورن را دور زد و در میان همه ملل نخستین کشتی بود که در دریای بزرگ جنوبی، وال قارب، از هر نوع، به آب انداخت.  این سفر استادانه و فرخنده بود و وقتی با انبار پُر از گِران اسپرم به مُرسی خویش باز گشت، خیلی زود کشتی های دیگر، اعم از انگیلسی و امریکائی از این سرمشق پیروی کردند و بدین ترتیب عَظیم میادین صید عنبر وال اقیانوس آرام گشوده شد.  اما این خاندان خستگی ناپذیر بدین شِگَرف شاهکار قانع نبود باری دِگَر به جُنب و جوش افتاد؛ ساموئل و همه پسرانش – چند تاش را فقط مادَرِشان دانَد - و تحت حمایت مُستقیم؛ و به گمانم تا حدوی به هَزینه آنها، دولت بریتانیا وادار به گسیل ناوچه بادبانی رَتلر به سفر اکتشافی صید وال در دریای جنوب شُد.  رتلر به فرماندهی ناخدائی از نیروی دریائی سلطنتی بریتانیا شِگَرف سفری  کرد و خدماتی  انجام داد؛ چقدرش معلوم نیست.  اما این همه داستان نیست.  در سال 1819 همان خاندان کشتی وال شکرد اکتشافی خودش را آراست تا برای گشتی آزمایشی  به دوردست آب های ژاپن رود.   آن کشتی - که بحق سایرن نامیده شده بود- سفر آزمایشی بسیار خوبی کرد و بدین نحو بود که برای اولین بار همگان از میدان عظیم صید وال ژاپن آگاه شدند.  فرماندهی سایرن در این نامی سفر با ناخدا کافین نانتوکتی بود. 

  بنابراین همه افتخارات نصیب اندربی می شود که بگمانم خاندانَش تا امروز وجود دارد؛ هرچند بی گمان ساموئل اصلی باید مدتها پیش بهر رِحلت به دریای عظیمِ جنوبیِ سرای دیگر، طناب لنگر خویش گشوده  باشد.

  کشتی که نام از او داشت، بسیار سریع و از هر لحاظ باشکوه و شایای این افتخار بود.  یکبار نیمه شب جائی در ساحل پاتاگونیا سوارش شده در پیشخانه اش خوب فلیپی خوردم.  دیدار خوبی داشتیم و جملگی- هرآنکه در کشتی بود- از بهترین ها.  با کوته زندگانی و خوش فَنایی.  و آن شِگَرف دیداری که داشتم – مدتها، مدت های مدید پس از آنکه آخاب پیر با استخوانی پاشنه خویش تخته هاش سود- عالی ضیافت اَشرافی انگلیسی آن کشتی بِیادَم آید؛ و کشیشم فراموش کُنَد و ابلیسم سلام، گر از خاطِرَش بَرَم.  فلیپ؟ گفتم فلیپ؟  آری گفتم و به میزان ساعتی ده گالن بالا انداختیم؛ و وقتی زوبعه آمد (زیرا ساحل پاتاگونیا زوبعه خیز است) و همه – مهمانان و هَرآنکه در کشتی بود- به پیچیدن بادبان های بالائی فراخوانده شدند و سَرِمان چنان سنگین شده بود که ناچار بودیم آن طناب های حاشیه بادبان را باد پیچ پرتاب یکدیگر به بالا کنیم و چنان بی خود که دامن  نیم تنه های خود را در بادبان ها پیچیدیم طوری که از بادبانها آویزان شده و در زوزه کش تُندباد محکم در پیچیده بادبان ماندیم، عِبرتی برای آگاهی همه ملوانان مَست.  با این حال دَکَل ها به دریا نیُفتاد؛ و زودی به تَقَلّا پائین شدیم، چنان هشیار که بناچار دوباره جام های فلیپ بگردش آوردیم، هرچند شرزه رشحات شوری که از روزَن پیش کابین کشتی به داخل می ریخت، در ذائقه ام زیاده رقیق و شور کرده بود. 

  گوشت گاو خوب بود – سفت اما سخت خوشمزه.  گفتند گوشت نَرگاو است؛ دیگران گفتند اُشتُر گوشت است؛ هرچند بر من روش نیست، چه بود.   سنبوسه هم داشتند؛ کوچک اما سِفت و به شکلی متقارن مستدیر؛ سنبوسه هایی به سِفتی سنگ.  تا بدان پایه که بنظرم آمد پس از فرو دادن احساس می کنید در معده می گردند.  و گر بیش از حد به جلو خم می شدید این خطر بود که چون توپ بیلیارد از دهانتان بیرون افتند.  از سوی دیگر، ناخوردنی نانِشان- کاری نمی شد کرد؛ وانگهی، ضد اسکوربوت بود؛ خلاصه، نانشان حاوی تنها خوراک تازه ای بود که داشتند.  به هر حال پیش کابین چندان روشن نبود و خیلی راحت می شد حین خوردن چنان نان، با چند قدم وارد کنجی تاریک شد.  اما، با نِگاهی به بُزُرگی دیگ های آشپز، از جمله، شکمِ  خودش، می گویم در کل، از سینه تا پاشنه و از تارُک دکل تا سُکّان، کشتی دِل چَسبی بود، با خوراک خوب و فراوان؛ فلیپ عالی و گیرا؛ هَمکارانی ممتاز و از پاشنه چَکمه تا نوار کلاه، عالی. 

  اما می دانید چرا ساموئل اندربی و برخی از دیگر کشتی های وال شکرد انگلیسی که من شناسم – هرچند نه همه آنها- چنین کشتی های نامی و مهمان نواز بودند که در آنها آن گوشت و نان و ساغَر و خَنده رَوان است؛ و به این زودی ها از اکل و شَرب و خنده خسته نَشَوَند؟  گویَمِتان.  عِشرت وافر کشتی های وال شِکَرد انگلیسی مبحثی است دَرخور تَحقیق تاریخی.  ضمن این که هروقت تحقیق تاریخی وال ضَروری بِنَظر رسیده  به هیچ روی فرونَگذارده ام.

  هلندیان، زیلَندیان و دانمارکیان، در وال گیری سَلَف انگلیسیان بودند و بسی واژگان هنوز باقی در صید وال برگرفته از آنان است؛ نه تنها این، بلکه غنی رُسوم دیرینِ مُرتَبط با اکل و شرب فراوان نیز.  زیرا معمولأ کشتی تجاری انگلیسی در خورد و خوراک خدمه خُشک دست است؛ اما نه وال شکرد کشتی شان. از همینرو، در کشتی وال شکرد انگلیسی این امر ضیافت نه عادی و طبیعی، بل خاص و عَرَضی است؛ و به همین علت، باید نوعی خاستگاه خاص داشته باشد، که همینجا اشاره کنم و بیشتر توضیح دَهَم. 

  طی تحقیقات خود در لویاتانی تواریخ به کُهَن کتابی هلندی  بَرخوردَم که از روی کپکی بوی وال گیریش دانِستَم باید در باره وال شکردان باشد.  عنوان کتاب "دان کوپمن" بود و از همینرو با این نتیجه رسیدم که باید بی بَها خاطرات چلیک سازی آمستردامی در صید وال باشد، زیرا هر کشتی والگیری باید بشکه ساز خود را بِبَرَد.  آنچه این عقیدَم تقویت کرد این بود که دیدم اثر " فیتز سواک هَمِر"  نامی است.  اما دوستم دکتر اِسنادهِد، مردی بس دانشمند، استاد زبان های هُلَندی سُفلی  و آلمانی علیا  در کالج بابا نوئل و سنت پات، که کار را بهر ترجمه به او سپرده و بابت زَحمَتَش یک قوطی شمع اسپرماتِچی دادم – همین دکتر اِسنادهد، به محض مشاهده کتاب اِطمینانم داد معنای "دان کوپمن"  نه چلیک ساز، که "بازرگان" است.  خلاصه، این کهن کتاب عالمانه به زبان هلندی به تجارت هلند می پرداخت؛ و در میان دیگر مباحِث، حاوی شرح بسیار جالبی از صید وال در تجارت آن کشور بود.  و در فصلی با عنوان "پیه"، یا "روغن" بود که  سیاهه ای طولانی و مُفَصَّل از توشه پَستو ها و انبارهای 180 کشتی وال شِکَردِ هلندی یافتم، که از آن سیاهه، بدان صورت که دکتر اسنادهد ترجمه کرده، اقلام زیر را نَقل می کنم:

گوشت گاو  400.000پوند.

گوشت خوک فریسلندی 60.000 پوند.

ماهی خشک 150.000پوند.

فطیر دریا 550.000 پوند.

نان نرم  72.000 پوند.

کره 2.800 فِرکین.

پنیر هلندی و پنیرگوسفندی تِسِل20.000 پوند.

پنیر (احتمالأ از نوع پَست) 144.000 پوند

جین هلندی 550 انکر.

آبجو 10.800 بُشگه.

  خواندن اکثر جداول آماری به نحوی تَشنگی آور خُشک اند؛ هر چند نه مورد حاضر که خواننده را غرق در پایپ ها، بُشگه ها، کوارت ها و گیل های کامل ازمشروب مرغوب و  خوراک خوب کُنَد.

  آنوقت سه روز را صرف تلاش مُجِدانه هضم آن همه آبجو، گوشت و نان کردم و طی این مدت به شکل عرضی بسی افکار عمیق به فِکرَم رسید که مُستعد استفاده های شُهودی و افلاطونی بود؛ و، افزون براین، جدول های تکمیلی خود را در مورد محتمل مقدار ماهی خشک و مانند آن را، که هر زوبین انداز هلند سفلایی  در وال گیری گرینلند و اسپیتزبرگن  قدیم مصرف می کرد برای خود تَنظیم کردم.  در وَهله اول، مقدار کره، پنیر هلندی و پنیرگوسفندی تِسِل مصرفی، حیرت انگیز نَمایَد.  هرچند این را به سِرِشتِشان  نِسبَت می دهم که طبعأ  چرب است و با ماهیت پیشه شان روغنی تر هم می شود، بویژه در نتیجه تعقیب شکار خود در آن فِسُرده دریاهای قطبی، در همان سواحل سرزمین اسکیمو ها، جائی که مهربان بومیانش به سلامتی یکدیگر لبالب جام های روغن وال زنند.  

  مقدار آبجو هم بسیار زیاد، 10.800 بشکه است.  به هرجهت آن وال گیری های قطبی در تابستان های کوتاه آن اقلیم عملی است، طوری که کل سفر آن وال شِکَردان هلندی، با احتساب کوتاه سفر رفت و برگشت به دریای اسپیتزبرگن چندان فراتَر از از سه ماه نمی رفت، و با برآورد 30 نفر در هر یک از 180 کشتی آنان، در کل به رقم5.400 دریانورد می رسیم؛ بنابراین به عقیده من فوق العاده آبجوی هر نفر برای دوازده هفته، جدا از سهم عادلانه 550 انکری جین او، دقییقأ دو بشکه آبجو می شد.  حال این که آیا این زوبین اندازان جین و آبجو خور که می توان تصور کرد تا چه پایه مست بودند مردانی مناسب ایستادن در کله قارب و هدف گیری دقیق گریزان وال ها بودند، قدری نا محتمل بنظر می رسد.  با این همه وال را نشانه می رفتند و می زدند.  اما از یاد نبرید محل شکار در شمالی ترین دریا ها بود، جائی که آبجو خوب به مزاج می سازد، در منطقه استوا، و در وال گیری جنوبی ما آبجو مستعد خواب آلود کردن زوبین انداز در سر دکل، و مست در قارب است؛ و ممکن است خسارات بزرگ برای نانتوکت و نیو بدفورد داشته باشد.

  اما ادامه نَدَهَم؛ به اندازه کافی گفتیم تا نشان دهیم وال شکردان قدیم هلندی در دو سه سده پیش اِسراف کار بودند و وال شکردان انگلیسی چنین سرمشق عالی را نادیده نگرفته اند.  زیرا، به گفته آنان، گر در تُهی کشتی دریا گردید، وقتی نتانید چیزی بهتر از جهان ستانید، دست کم شام خوبی خورید و همین تُنگ  تُهی کُنَد.

 

 



فصل یکصد و دوم

آلاچیق آرسی سایدز 


  تا اینجای کار در بَحثِ توصیفی عنبروال عمدتأ در شِگِفتی های نمود بیرونیش قلم فَرسوده؛ یا جداگانه و به تفصیل به بَرخی از ویژگی های هِیکل باطنیش اش پرداخته ام.  اما اینک سِزَدَم که برای ژَرف دَرکِ تمام و کمالَش تُکمه هاش بازهم بیشتر گشوده، با گشایش  قیطان های تُنبانَ و بازکردن بند جوراب ها و آزاد کردن قَزَن قُفلی های مَفاصِلِ درونی ترین استخوان ها، نَهانی ترین هاش؛ یعنی، کُلِّ  کالبَدَش را پیداتان کُنَم. 

  اما اسماعیل، این به چه معناست؟  چگونه ست که توئی که در وال گیری پاروزنِ صِرفی، تظاهر به دانستن کمتر چیزی درباره نَهانی اندام های وال کنی؟   نه کاردان استاب، از فرازِ چرخ َلنگَرَت خطابه ها در تشریح والان ایراد کرد؛ و بهر نمایش، به کمک چَرخ بالابَر، نمونه دنده ای بالا گِرِفت؟   خودت بِگو اسماعیل.  توانی آنطور که آشپز بریان خوکی را بر طَبَق گذارد،  بالغ والی را بهر بَررَسی به عرشه رِسانی؟   قطعأ خیر.  اسماعیل، تا اینجای کار شاهدی دقیق بوده ای؛ اما مراقب باش چگونه چنگ در امتیازی زنی که تنها آن یونس بوده؛ امتیاز بحث در باره تیرها و تیرچه ها؛ خَرپا، تیر فوقانی شیروانی، چوب های زیربنا و پُشت بَندهای سازنده استخوان بندی لویاتان و  احتمالأ، پیه خُمره ها، کارگاه های لبنی، انباری ها و پنیر سازی های اندرونه اش را.

  اِعتِراف می کنم، معدود اند وال شکردانی که پس از یونس خیلی زیرِ جِلدِ والی بالغ را دریافته اند؛  لیک فیض مَجالِ تشریح کوچک والی را یافتم.  یکبار در کشتی محل خدمتم  جسد خرد توله عنبر والی را بر عرشه کشیدند تا اَنبان یا کیسه اش غلاف خارِ زوبین و نوک نیزه کُننَد.  خیال کردید می گُذارَم بدون کار گیری تبرزین و چاقوی جیبی خود و شکست لاک و مُهر و فَهم همه اعضای درونی جونه توله فرصت از دست شَوَد؟

  و در مورد مَعرِفَتِ دقیق خود از سُتُرگ استخوان های وال ها در رُشد کاملشان؛ در مورد آن دیریاب دانِش، مدیون بِشکوه دوست فقید خویش، تِرانکئو، شاه ترانکی یکی از آرسی سایدزهایَم.  زیرا سال ها پیش، آنگاه که پیوسته کشتی تجاری دایی الجزایر  بودم، دعوت شدم بخشی از تعطیلات خود در آرسی سایدز را با خدیو ترانکی در دِنج ویلای نخل زارَش در پوپِلا، تنگ دره ای ساحلی، نه چندان دور از تخت گاهش، که ملاحانمان بامبو تاون خواندند، بگذرانم.

  از جمله دیگر صِفات نیک دوست شاهوارَم  تِرانکئو، برخورداری از موهبت عشقی صمیمانه به همه امور مربوط به فضیلت وحشیان بود و همه بی مانند اشیاء پوپلا را که مُبدِع تر مردمش اختراع توانستند، فراهم آورده بود؛ بیش از همه مَنقور چوب ها با طرح های تزئینی شگرف، صدف های قلمزنی شده، نیزه های مرصع، پاروهای گران، بَلَم های خوشبو؛ و همه این ها پخش در میان هر عجایب طبیعی که امواج شگفت آور و خراج گزار به سَواحِلَش فِکَنده بودند. 

  رأس همه این آخری ها عنبروالی سُتُرگ بود که پس از توفانی فوق العاده طویل و طاغی مِریده و به گل نشسته، با کله ای متکی بر کاکائو داری یافت شده بود که پَرمانند آویزهای کاکُلیش، چون سبز فواره وال دیده می شد.  وقتی سرانجام لَفاف یک قولاجی آن هِنگُفت جسد کَنده و استخوان ها زیر آفتاب کاملا خشک شد، اسکلت را بدقت به علیای تنگ دره پوپِلا کشیدند؛ جائی که اینک عظیم هیکلی از شاهوار نخل ها پَناهَش داده بود.   

دنده ها با غنائِمِ جنگی آویخته شده بود؛ و تاریخچه آرسی سایدز با خط  تصویری غریب مَحکوک بر مهره ها ؛ کاهنان در جُمجُمه معطر آتَشی نامیرا نگاه می داشتند؛ تا آن غامِض کله دوباره بخارین فواره بُلَند کند؛ در حالی که مَهیب فک زیرین، همچون آن شمشیر موی آویز که چنان داموکلس  ترساند، آویخته از شاخی فراز همه پیروان، تاب می خورد.

 شِگَرف منظره ای بود.   جنگل به سبزی خزه های آیسی گِلِن  بود؛ درختانِ گردن فراز و رفیع ایستاده شیره حیات خود را حِسّ می کردند؛ کوشا خاک در زیر، جولاهه ای بود با شِگَرف فرشی بر آن، که ویره های پیچک تار و پودَش می ساخت و گل های جاندار تزئینات گلدوزیش.  همه درختان، با همه گرانبار شاخ ها؛ همه دِرَختچه ها و سَرَخس ها و عَلَف ها؛ پیامدار هوا؛ این همه، پِیوَسته در کار بودند.  ازمیان توری برگ ها شگرف خورشید ماکویی دیده می شد که نستوه سَرسَبزی بافَد.  اَیا پُرکار جولاه!  نادیده جولاه!- باز ایست!- یک کلمه!  این بافته رَوانه کُدام جای شَوَد؟  کُدام جای آراید؟  این همه پیوسته کوشِش بَهرِ چیست؟  حرف بزن، بافنده!- دست نگهدار!- تنها یک کلمه حرف با تو دارم! اما خیر- روان ماکو باز نایستد- اشکال تزئینی از دستگاه جولاهه خارج شود؛ فرشی که چون تُندآب روان است تا ابد از دستگاه بُرون لَغزَد.   خدایِ جولاه، همو که بافد؛ و از صدای بافِش کر شده طوری که شِنَوای نِدای هیچ فانی مَردُم نیست، و از آن غوغا، ما نیز، در تماشای دستگاه جولاهه، کر شده ایم؛ تنها در رهایی از آن غوغاست که هزار صدا را که از خلالَش سخن گویند خواهیم شنید.  زیرا اوضاع تمامی کارخانه های مادّی  نیز چنین است.  سخنانی که در سرو صدای کار دوک های نخ ریسی ناشنیدنی است؛ همان سخنان، در نبود دیوار، از گشوده پنجره ها بیرون زند و بِوُضوح شنیده شود.  از همین راه است که شُرورِ عالم شناخته شده.  اَیا فانی مردم! پس بِهوش باش؛ زیرا بدینسان، در تمامی این غوغای شگرف جولاهه گیتی، نامحسوس ترین اندیشه هات از دوردست استراق توانِستَند.  

  باری، میان سبز جولاهه ی تا اَبَد-درکارِ آن جَنگَلِ آرسی سایدزی، آن پرستیده اسکلت شگرفِ سفید، لَمان بود- عظیم کاهلی!  با این همه، در حالی که سبز تار و پودِ همیشه در بافت، گِرداگِردَش همهمه کنان به هم می آمیخت، شگرف کاهل، جولاهه ی رِند به چشم می آمد؛ سراپا بافته در پیچ ها، هر ماه گیرایی تازه تر و سبز تر، خُرَّمی، اما نه خود، اسکلتی بیش. "زندگی پذیرای مرگ و مرگ جُفته زندگی شده"؛ عبوس خدای، در وصلت با شاداب زندگی، بشکوه کَلّه فرفری ها پس انداخته".

  باری، وقتی همراه شاهوار تِرانکئو بازدید این شِگرف وال کرده و جمجمه را محراب، و برساخته دود را خیزان از جائی دیدیم که راستین فواره وال  از آن می خاست، در حیرت شدم چرا شاه باید نمازخانه ای را طُرفه بینَد. خَندید.  اما آنچه حیرتم فزود این بود که کاهنان سوگند خورند فواره اش واقعی است.  برابر این اسکلت قدم زنان این سو و آن سو می رفتم –پیچ ها را کنار زَدَم- از دنده ها گذشتم- و با گوله نخی آرسی سایدزی به مدید پرسه، چَرخه در کَثیر پیچ ها، سایه دار رواق ها و آلاچیق هاش پرداختم.  اما دیری نپائید که ریسمان به انِتِها رسید؛ و برای بازگشت دنباله اش گرفته از روزَنِ ورود بُرون شَدَم.  در درون هیچ موجود زنده ندیدم؛ جُز استخوان هیچ چیز آنجا نبود. 

  بریده سبز شاخی چوب ذَرع خویش ساخته دوباره به شیرجه درون اسکلت شُدَم.   کاهنان از تیر  روزَنِ خویش در جمجمه دیدندَم ارتفاع واپَسین دنده گیرم بانگ برآوردند" یعنی چه! چطور جرأت کنی این خدای ما پِیمائی! این ماراست."  "آری چنین است ، کاهنان خوب در اینصورت اندازه اش چه دانید؟"  اما بَرفور شدید جَنگی  بر سر شمار گام ها و بوصه ها میانشان درگرفت؛ کله یکدیگر به چوب ذرع های خویش شکستند-شِگرف جمجمه خَنید- و با استفاده از آن فَرخُنده فُرصَت، زودی محاسبات خود را تمام کَردم.

  حال می خواهم این محاسبات را برابرتان گذارم.   اما، پیش از هرچیز گفته آید، که در این مورد، مُختار نیستم هر اندازه مطلوب را که خوش دارم بَر زَبان آرَم.  زیرا مراجع اسکلتی هست که می توانید برای سنجش دقت من بدانها رجوع کنید.  آنطور که به من گفته اند، در هال، یکی از بنادر وال گیری انگلستان، موزه لویاتانی هست که در آن شماری سالِم نمونه های وال تیغ باله و دیگر انواع وال دارند.  همینطور، شنیده ام در موزه منچستر در نیو همپشایر، چیزی دارند که مالکان "تنها نمونه کامل وال گرینلندی یا رودخانه ای در ایالت متحده" می خوانند.  افزون بر این، در جائی در یورکشایر، انگلستان، بنام برتون کُنستابل، سِر کلیفورد کُنستابل  نامی، اسکلت عنبروالی در تملک دارد که متوسط القامه است و به هیچ روی عظمت وال بالغ دوستم  تِرانکئو را ندارد.

 در هر دو مورد، صاحبان وال های به ساحل افتاده ای که این اسکلت ها بدانها تعلق داشت، در اصل به دلائل مشابه ادعای مالکیت کرده بودند. شاه تِرانکئو وال خود را تصاحب کرده بود چون می خواست؛ و سر کلیفورد، بدان علت که لرد قلمروهای فئودالی آن نواحی بود.  سراپای وال سر کلیفورد را به هم پیوسته اند؛ طوری که تمامی استخوانی حفره هاش چون قفسه ای از کشوها  گشود و بَستَنی است – می توان دنده هاش را چون بادزَنی غول آسا گُشود-  و تمام روز از فک زیرینَش تاب خورد.  قرار است به برخی دریچه ها و کرکره ها قفل زنند و فراشی  با دسته کلیدی به پهلو، راهنمای بازدید کنندگان آتی شَوَد. سِرکلیفورد خیال دارد بابت نگاهی به تالار پژواک دهنده در ستون فقرات دو پنی؛ سه پنی برای شنیدن پژواک در کاواکِ مُخچه و شش پنی برای بی بَدیل چشم انداز از فراز پیشانیش طَلَب کُنَد.

  ابعاد اسکلتی که اینک می خواهم اِقدام به نِوِشتنَش کُنَم  رونوشتی است دقیق از خالکوبی که داده بودم روی دست راستَم کُنند؛ زیرا در آشُفته دَربِدری های آن زمان، هیچ راه مطمئن دیگری برای حفظ چنان اَرزنده  اطلاعات نداشتم.  اما از آنجا که فضای کافی نداشتم و می خواستم دیگر بخش های بدنم برای شعری که در آن وقت می سُرودَم چون صفحه ای خالی بماند- دست کم آن بخش هائی که خالکوبی نشده مانده بود- زحمت ذکر خرده بوصة ها را بخود ندادم؛ در واقع در خوشایند اندازه گیری وال اصلا نباید بوصة ها را وارد کرد.




















فصل یکصد و سوم

اندازه گیری اسکلت وال



  در وهله اول بگویم مایلم گزارشی دقیق و روشن اززنده جثه لویاتانی که می خواهیم اسکلتش را بطور خلاصه هویدا کنیم برابَرِتان گُذارَم.  چنین گزارشی توانِست در اینجا مفید واقع شَوَد. 

  برپایه مُحاسبه دقیقی که کرده و بخشی از آن را مبتنی بر تخمین  ناخدا اسکورزبی ساخته ام که وزن بزرگترین وال گرینلندی به طول شصت قدم را هفتاد تُن می داند؛ بر اساس محاسبه دقیق خود گویم بزرگترین عنبروال بین هشتاد و پنج تا نود قدم طول دارد و نهایتِ دورادورَش چیزی کمتر از چهل قدم است و وزن چنین والی دست کم به نود تن می رسد؛ نتیجه اینکه گر وزن سیزده مرد را یک تُن گیریم، لویاتان بسی سنگین تر از وزن کل همه جمعیت روستائی با یکهزار و صد تن سَکَنه است. 

  فکر نمی کنید باید، چون احشام زیر یوغ، در این لویاتان عقلی گذارد تا وادار به تن دادن کامل به هر ابداع خشکی نِشینان شَوَد.

  از آنجا که پیش تر بطرق گوناگون به شرح کله، سوفار فواره، فک، دندان، دُم، پیشانی، باله ها و دیگر اندام های متفاوت وال پرداخته ام، اینک صرفا به توضیح آنچه در کل توده استخوان های مستقل وال از همه جالب تر است می پردازم.  اما نظر به این که ژِنده کَلّه شامل قِسمَتی بس بزرگ از کل طول اسکلت می شود؛ از آنجا که تا حد زیادی بُغرنج ترین عضو است؛ و چون قرار نیست هیچ چیز مربوط به آن در این فصل تکرار شود، در حالی که جلوتر می رویم، باید حتما آنرا به دِل یا خاطِر سِپارید، ورنه به مفهوم کامل ساختار کلی که بَر سَرِ دَرکِ آنیم داریم نخواهید رسید.   

  طول اسکلت عنبروال ترانکی هفتاد و دو قدم بود؛ ازهمینرو به احتمال زیاد طول وال زنده کاملا پوشیده با گوشت و چربی  در حالت دراز شده، به نود قدم می رسیده؛ زیرا اسکلت در مقایسه با وال زنده یک پنجم طول خود را از دست می دهد.   جمجمه و فک وال حدود بیست قدم از این هفتاد و دو قدم را تشکیل می دهد و برایِ صرفِ ستون مهره ها، حدود پنجاه قدم می ماند.  به چیزی حدود یک سوم این  سِتَبر ستون سَبَدِ مُستدیرِ دنده ها چسبیده که زمانی اندام های حیاتیش در میان داشت.

  در نَظَرَم کلان صندوق دارای دنده های استخوانی با پیوسته ستون فقرات طویلی که بخط مستقیم تا فاصله زیاد از آن امتداد داشت، نه چندان بی شباهت به بدنه سترگ کشتی تازه نهاده روی خرک کارگاه کشتی سازی بود که صرفا تا بیست عریان دنده کمانیش وصل شده باشد، و تیرِ مازه در آن وضعیت، و از جهات دیگر، نه بیش از دراز تیری مُنفَصِل.

  در هر طرف دَه دنده بود.  با شروع از گردن، طول اولین دنده قریب به شش قدم بود؛ دنده های دوم، سوم، و چهارم، یکی پس از دیگری طویل تر می شد تا به اوج دنده پنجم، یا یکی از دنده میانی به طول هشت قدم و چند بوصة می رسیدید.  از آن نقطه به بعد دنده های باقی مانده کوچک می شد تا بدان حد که دنده پایانی دهم قوسی به طول تنها پنج قدم و چند بوصة می ساخت.  همه دنده ها در ضخامت کلی تناسبی دَرخور با طول خود داشتند.  دنده های میانی قوسی تر از همه بود.  در برخی از جزایرآرسی سایدز  بعنوان تیر بکار روند و روی آنها، فراز جویبارهای کوچک، پل عابر پیاده نهند.   

  در بررسی این دنده ها، یکبار دیگر بناچار تحت تأثیر واقعیتی که چند بار به اشکال مختلف در این کتاب تکرار شده  قرار گرفتم که، اسکلت وال به هیچ روی قالب هیکلی که آنرا پوشانده نیست.  بزرگترین دنده اسکلت ترانکی، یکی از دنده های میانی، در آن بخش از ماهی جای گرفته بود که در وال زنده بیشترین ژرفا را دارد.  باری، بیشترین ژرفای بدن پوشیده از گوشت و و پوست این وال خاص باید دست کم شانزده قدم بوده باشد، در حالی که دنده متناظر با آن، تنها اندکی بیش از شش قدم بود.  در نتیجه این دنده تنها نیمی از ایده درست هنگفتی آن عضو در هنگام حیات را می رساند.   از این گذشته، گرداگرد چیزی که اینک جز برهنه ستون فقراتی نمی دیدم، زمانی بنوعی پوشیده در چندین تُن حجم افزوده از گوشت، عضله، خون و اندرونه بود.  همچنین، بجای عظیم باله ها چیزی جز چند پَریشان مفصل نمی دیدَم؛ و بجای وزین دُم باله های افقی باشکوه، هرچند بی استخوان دم، خُلوِ مُطلَق! 

  پس به این فکر افتادم که تلاش جَبان مردم ناکرده سفر در فهم دُرُستِ این شگرف وال از راه بررسی تکیده اسکلت مرده والِ دِرازیده در این آرام جنگل، تا چه مایه خودبینانه و ابلهانه است.  خیر، فقط در دلِ فوری ترین خطرات؛ تنها در گرداب های شرزه باله های افقی دُمَش؛ صرفا بر ژرف دریای بی کران است که می توان وال سراپا پوشیده در گوشت و پوست را به درستی و به روشنی دریافت.

  اما ستون فقرات.  استفاده از جَرِّ اثقال در ساخت بَرهَم ستونی راست از استخوانها، بهترین راه بررسی است.  نه کاری سریع.  اما پس از انجام بسیار شبیه ستون سواری بنظر می رسد.

  جمع کل مهره ها چهل و اندی است و در این اسکلت  به هم قفل نشده.  عمدتا بصورت کلان قطعات گِرِه دار روی منار رُکِ گوتیک که اُستوار رَج هایی از مصالح سنگین را تشکیل می دهند.  بزرگترین آنها، مهره ای میانی، کمتر از سه قدم پهنا و بیش از چهار قدم ژرفا دارد.  کوچکترین مهره، جائی که ستون مهره ها با کاهش تدریجی تبدیل به دُم شود؛ تنها دو بوصة پهنا دارد و چیزی شبیه به سفید توپ بیلیارد بنظر می رسد.  گفتندم، مهره های از این خُرد تر هم بوده اما به دست برخی خُردَک آدم خوارهای بازیگوش، اولاد کَهَنه که بهر تیله بازی کِش رفته بودند، گُم شده بود.  از اینروست که می بینیم چگونه  حتی ستون مهره های عظیم ترین موجود زنده سرانجام به بازیچه تقلیل یابد.






















فصل یکصد و چهارم

فسیل وال


سُتُرگ تَنومندی وال، مُناسِب ترین موضوع برای بَسط، تَفصیل و بطور کلی تَشریحِ مُفَصَّل را، فراهم آرد.  بِخواهید هم، تَلخیصَش نتانید.   براستی باید بقدر کتابی در قطع رحلی شاهوار  از او نوشت.    بدون تکرار طول چند فرلانگی (کذا!) از مِنخَر تا دُم و چندین گَز طول دورِ کَمَرش، تنها به غول آسا پیچیدگی های اندرونه اش اندیشید که ریسمان و طناب های حلقه شده در تحتانی ترین عرشه پنهان در رزمناو خط را مانَد.

  از آنجا که عُهده دار آویزش با این لویاتان شده ام ناگُزیرَم جامعیت علامه وار خویش در این تلاش را اثبات کنم؛ حتی ریز ترین مَنَوی یاخته های خونَش را نادیده نگذارده دورترین کلاف های اندرونه اش شِکافَم.  از آنرو که پیش از این بیشتر غِرابَت های زیستگاهی و کالبَدشِناختی کنونیش را ترسیم کرده ام تنها کار باقیمانده بزرگ نمائیش از منظر باستان شناسی، سنگواره ای و پیش از طوفان نوحی است. اِحتِمالأ اِسناد چنین ستبر الفاظ به هر موجود جز لویاتان – به مور یا کیک- به حق زیاده گَزاف گوئی شمرده شود.  اما وقتی موضوع لویاتان باشد قَضیه دِگَر شَوَد.  مُشتاقَم بهر این کارِستان زیر وَزین ترین واژه های لغت نامه سِکنَدری خورم.  همینجا بگویم طی این بحث ها هرزمان اقتضا می کرد، همواره به حَجیم نسخه ای رحلی از فرهنگ جانسون که مُشَخَّصأ بدین منظور خریدم رجوع کرده ام، زیرا جثه فوق العاده بزرگ آن نامی فرهنگ نویس، او را در تدوین قاموس مورد استفاده وال نِگاری چون من مناسب تر می ساخت.   اغلب از نویسندگانی می شنویم که با موضوع خود ارج یابند و برجسته شوند، هرچند موضوعی پیش پا افتاده بنظر رسد.  حالِ منی که از این لویاتان نویسم چطور؟  حروف نِوِشتارم ناخودآگاه چون حروف بزرگ اِعلان ها پَهن شود.   قَلَم پَرِ کُندورَم دهید!  دهانه وزو دواتم کنید!  یاران، دستم گیرید!   زیرا صِرفِ نِگارِش محض اَفکارَم در مورد این لویاتان، خسته ام کند، و فراگیر شمول گستره کار باعث می شود ضَعف کنم، مثل اینکه بخواهم کل دایره علوم، و همه نسل های وال ها، و مردم، و ماستودون ها، در گذشته، حال و آینده را پوشِش داده، مُلازم تمام گَردان تصاویر گذرای حکمرانی بر زمین و کل گیتی، بدون از قلم انداختن حَواشی، گردم.  حُسنِ مضمونی بدین پایه شِگَرف و آزادوار چنین است و بس بُزرگی بَخش.  متناسب با  حَجمَش  بُزُرگ شویم.  برای ارائه کتابی سُتُرگ باید سترگ مضمونی گُزید.  هیچگاه نمی توان کتابی بزرگ و ماندگار در باره کیک نوشت، هرچند بسا کسان کوشیده باشند. 

  پیش از ورود به مبحث سنگواره های وال، اُستُوارنامه خود بعنوان زمین شناس را با این توضیح ارائه می کنم که در دوره چَندکارگی خویش، سنگ تراش، حَفّارِ خَندَق، آبراه، چاه، انبار شراب، زیرزمین، و همه نوع آب انبار بوده ام.   همینطور مایلم نُخُست به خواننده یادآوری کُنَم، گرچه در لایه های قدیمی تر زمین شناسی فسیل جانوران غول آسا یافت می شود که اینک تقریبأ بِکُلّی مُنقَرِض شده اند؛ آثار بعدی که در آنچه تشکیلات دوران سوم زمین شناسی نامیده اند پیدا شده رابط ، یا به هرحال گُسَسته حلقه های ارتباط میان موجودات پیش از تاریخ و آنهائی است که گویند اعقاب دورِشان به کشتی نوح برده شده اند؛ تمامی سنگواره های وال که تاکنون کشف شده متعلق به دوران سوم زمین شناسی است، که آخرین دوران مقدم بر شکل گیری تشکیلات سَطحی است.  و گرچه هیچکدام دَقیقأ معادل گونه های شناخته شده امروزی نیستند، با این حال از جنبه های کلی، آنقدر بدان ها شباهت دارند که توجیه گر رسیدنشان به مرتبه سنگواره قاطوسیان باشد.

  طی سی سال گذشته، در فواصل متفاوت، گسسته سنگواره های شکسته وال های پیش از آدم، تکه های استخوان ها و اسکلتشان پای رشته کوه آلپ در لومباردی، فرانسه، انگلستان، اسکاتلند، و در ایالت های لوئیزیانا، می سی سی پی و آلاباما یافت شده.  در میان نمونه های عجیب تر چنین بقایا بخشی از جمجمه ای است که در سال 1779 در خیابان دوفین پاریس، خیابانی کوتاه که به شکل تقریبا مستقیم به کاخ تویلری می رسد، از خاک در آوردند؛ و استخوان هائی که در دوران ناپلئون در حَفّاری اسکله های بزرگ بندر آنتوِرب از  دل خاک درآمد.  کویه این قطعات را متعلق به گونه ای کاملا ناشناخته از لویاتان خواند.

  اما، با فاصله زیاد شگرف ترین سنگواره قاطوسیان عظیم اسکلت تقریبأ کامل غولی منقرض شده بود که در سال 1842 در مزرعه قاضی گریگ در آلاباما یافت شد.  دکتر های آلاباما آنرا خزنده ای عظیم خوانده بازیلوزاروس نامیدند.  اما وقتی برخی نمونه های استخوان را به آن سوی اقیانوس اطلس، نزد ریچارد اووِن، متخصص تشریح انگلیسی فرستادند،  معلوم شد خزنده ادعائی والی است، هرچند از گونه ای مُنقَرِض شده.  توضیحی مُهمِ  برای حقیقت مُکَرَّر شده در این کتاب که اسکلت نه بیش از اشاره ای ناچیز به شکل وال سراسر پوشیده از گوشت و چربی دَهَد.  چنین شد که اوون نام این غول را به زوگلِدان تغییر داد؛ و در قرائت مقاله خود در انجمن زمین شناسی لندن، عملأ آنرا یکی از شِگَرف ترین موجوداتی شِمرد که دِگَرِش های کُره خاک از هستی  زدوده.

  وقتی میان این سُتُرگ اسکلت های لویاتان می ایستم، جمجمه ها، دندان ها، دنده ها و مهره ها، که مشخصه همگی شباهت نسبی به نِژادهای موجود غول های دریاست؛ اما در عین حال و از طرف دیگر قرابت هایی مشابه با مُنقَضی  لویاتان های پیشاتاریخی، نامعلوم مِهتَران خویش دارند، تُندآبیم به آن شگرف دورانی که توان گفت خودِ زَمان هنوز آغاز نشده بود، باز گردانَد، زیرا آغاز زمان با آنسان بود.  اینجا، رَمادی خائوس زحل  به گَردِشَم اندازد و توانَم تَرسان و لَرزان گُذَرا نگاه هایی مبهم به آن اَزَلیت های قُطبی اندازم؛ در آن زمان که شکافته دژ های یخ بر آنچه منطقه استوای امروزی است سخت فشار می آورد؛ و در تمامی 25000 مایل این مُحیطِ عالَم، وَژه ای زمین قابل سکونت پِیدا نبود.  آن زمان که کل عالم وال را بود؛ و این خَدیوِ خَلق رَدِ خویش در طولِ  آنچه رشته کوههای آند و هیمالیای امروزی است گذارد.  کیست که تواند تبارنامه ای چون لویاتان اِرائه کُنَد؟   زوبین آخاب خونی کهن تر از خون فرعون ریخته.  متوشلخ در برابرش بچه مدرسه ای بنظر رسد.  نگاهی دور و برم انداختم تا با سام دست دهم.  از این مَرموز وجود پیشا موسائی دِهشَت های وصف ناپذیر وال که از اَزَل بوده و قطعأ پس از سَرآمَدَنِ همه اعصار مُتِمَدّن نیز زنده است، وحشت زده می شوم.

  اما این لویاتان نه تنها آثار پیشا آدمی خود را بر صَفَحات باسمه طبیعت نِهَشته، و کُهَن تَندیسِ خویش در سنگ های آهکی و مارن به ارث گذارده؛ بلکه  مُحرَز نقشِ باله اش را بر الواح مصری، که گوئی قدمت آنها، خَصیصه ای پیشاتاریخی شان دهد، می یابیم.  حدود پنجاه سال پیش از این در حُجره ای درعظیم معبد دندره ، بر سقف خارا، مَنحوت و مَنقوش صفحه کُره ای  یافت شد، آکنده از قنطور، شیردال و دُّخَس، شبیه به اشکال گروتِسک روی کره های سماوی امروزی.  کهن لویاتان، همچون گذشته به نرمی میانشان شنا می کرد،؛ شناور در آن صفحه کره قرنها پیش از گهواره بَندی سلیمان. 

  همینطور نباید غریب شاهد دیگر قِدمَت وال، واقعیت اسکلتی پسا طوفان نوحی او، بدانسان که جان لئوی  مُکَرَّم، کهن سیاح آمازیغ نوشته، از قلم افتد.

  "نه چندان دور از ساحل دریا، معبدی دارند که بالار ها و تیرچه هایش از استخوان وال ساخته شده، زیرا اغلب اوقات جسد وال های غول آسا بدان ساحل افتد.  عوام الناس تصور می کنند به علت مَرموز قدرتی که خدا به معبد داده هیچ والی نتواند جز به مرگ آنی از برابرش گُذَرَد.  اما حقیقت امر این است که دو طرف معبد صخره هائی است که دو مایل در دریا پیش رفته و وال ها را در برخورد زخمی کند.  دنده وال با آن بزرگی باورنکردنی را که وقتی بالاترین  قسمت کوژ آن در استقرار بر زمین طاقی سازد که مردی بر پُشتِ شتر به تارُکش نرسد، معجزه دانند.  به گفته جان لئو، عوامَش گفتند آن دنده یکصد سال پیش از دیدَنِ او آنجا بوده.  مورخانشان تأئید می کنند آن پیشگو که ظهور محمد را اعلام  کرد از همین معبد بود و برخی بی دِرَنگ گویند وال یونس پیامبر را پای همین معبد انداخت."  

ایا خواننده، در این معبد آفریقایی وال واگُذارَمَت و گر نانتوکتی و وال شِکَرد باشی، بی صدا به نیایش پردازی.













فصل یکصد و پنجم

هنگُفتی وال کاهِش پَذیرَد؟- وال را هَلاکی هست؟

 

 

  بنابراین، از آنجا که این لویاتان تَقَلّا کنان از سرچشمه های اَعصار به ما رسیده، می توان به دُرُستی پُرسید آیا در طویل دوره نسل های خود، کوچک تر از جُثِّه اولیه اجداد[1] خویش نشده.

  اما پس از بررسی دَستگیرِمان شود نه تنها وال های امروزی در سُتُرگی سَرآمَدِ آنهایند که بقایای فسیل‌ شان در تشکیلات دوران سوم زمین شناسی (مشتمل بر یک دوره زمین‌شناسی متمایز پیشا انسان) یافت می‌شود بلکه در میان وال های همان دوران، آنها که به تشکیلات مُتِأخِر تعلق دارند از نظر اندازه از پیشینیان خود کَلان ترند.

  از میان همه وال‌های پیشا آدم که تاکنون از زیر خاک درآورده اند، آن که بمراتب از همه بزرگ ‌تر است وال آلابامایی است که در فصل پیش یاد کردیم و طول اسکلتش  کمتر از هفتاد قدم بود.  در حالی که پیش از این دیده‌ایم متر نواری طول اسکلت وال بزرگ امروزی را هفتاد و دو قدم نشان می‌دهد. و از والگیران متخصص شنیده‌ام، عنبروال‌هایی گرفته اند که هنگام صید  نزدیک به صد قدم طول داشته ‌اند.

  اما با این که وال های کنونی نسبت به وال های تمام دوره های زمین شناسی پیشین بزرگتر شده اند؛  نمی شَوَد از دوران آدم تا اِمروز آب رفته باشند؟

  گر بنا بر تصدیق گزارش های آقایانی چون پِلینی[2] و جَمیع طبیعت شناسان قدیم بود، باید بی گُمان چنین نتیجه می گِرِفتیم.  زیرا پلینی از وال هایی گویدمان که زنده جثه شان چندین جریب اِشغال می کرد و آلدرو وَندِس[3] از وال هایی به طول هشتصد قدم- طول انبارهای طناب بافی[4] و تونل تیمز!  و حتی در روزگار بَنکس و سولاندِر، طبیعت شناسان ناخدا کوک، عضو دانمارکی[5] فرهنگستان علوم را می یابیم که از نوعی وال ایسلندی (ریدان-سیسکور یا شِکَم چُروک) به طول یکصد و بیست یارد، یعنی سیصد و شصت قدم نویسَد.  طبیعت شناس فرانسوی، لاسِه پِد در مُفصَّل تاریخ قاطوسان خود، در همان صفحات آغازین کتاب (ص. 3) طول هو نَهَنگ را  یکصد متر، سیصد و بیست و هشت قدم، نویسد.  و این اثر همین اواخِر، در 1825 م. منتشر شده.

  اما هیچ وال شِکرد این افسانه ها  باور کُنَد؟  خیر.  وال امروزی به همان بزرگی نیاکانش در دوره پلینی است.  و گر روزی آنجا رَوَم که پلینی ست، منی که وال شکرد تر از اویَم به جُرأت همینَش گویَم.  زیرا نمی توانم دریابَم چگونه ست که مومیائی های مصری که هزاران سال پیش از زادن پلینی به خاک سِپُرده شده اند، در تابوت‌های خود از یک کنتاکیایی امروزین در جوراب‌هایش کوچکترند؛ و در حالی که گاوها و سایر حیوانات منقور برکُهَن ‌ترین الواح مصر و نینوا، که در اندازه های متناسب ترسیم شده‌اند، به همان وضوح ثابت می‌کنند که گاوهای والا نِژادِ، پرواری ارزِشمَندِ اسمیت فیلد نه تنها با پروار ترین گاو های فرعون[6] بَرابری می کنند، بلکه بمراتب بزرگ تر از آنهایَند؛ و با همه این ها، نمی پذیرم که در میان همه جانوران، تنها وال کوچک شده باشد.

اما هنوز جُستاری دیگر بجا مانده؛ همان که اغلب مُحَرِّکَش نانتوکتی های نادَریاب تَرَند.  خواه از آنرو که دیده بان های سر دکل کشتی های وال شکرد که اینک حتی به تنگه‌ برینگ و دورافتاده‌ ترین کشوها و قَفَسه‌های سِرّی گیتی نُفوذ می کنند تقریبا همه چیز دان شده اند؛ خواه بخاطر هزاران زوبین و نیزه ای که در سواحل همه قاره ها انداخته اند، پُرسِش این است که آیا لویاتان می تواند صیدی چنین گسترده و نابودی چنین سنگدلانه را مدتی مدید تاب آرد؟  آیا نباید سرانجام از آب‌ها بر اُفتد و آخرین وال، مانند آخرین انسان، سبیل نهائی را دود کرده با واپسین پُک ناپدید ‌شود؟

  گر گَله های وال کوهان دار را با رمه های گاومیش کوهان دار امریکایی قیاس کنیم که تا همین چهل سال پیش ده ها هزار رأس از آنها در مَرغزار های ایلینوی و میزوری  به وفور پراکنده بوده آهنین یال های خود می اَفراختند و با تُندَرین سیمای خود تهدیدی در محل کلان شهرهای کنار رودخانه بودند، همانجا که امروزه فَرهیخته  سِمسار هر بوصه زمین را یک دُلارِتان فروشد؛ بنظر می رسد چنین قیاس برهانی فریبنده در اثبات این معنا در اختیار گذارد که امروزه نَخجیر وال را گریزی از اِنقِراض سریع نیست.

  اما باید از جمیع جهات به این موضوع نِگَریست.  گرچه کوتاه زمانی پیش از این – نه در حد عمری دِراز - شمار گاومیش های ایلینوی از آمارِ مردم در لندن امروزی بیشتر بود، و با اینکه امروزه حتی  یک شاخ یا سُم  آنها در کل آن منطقه بِجا نمانده؛ و گرچه اَسبابِ این شگرف اِنهِدام مردم نیزه بوده؛ با این حال، ماهیت بَس متفاوت صید وال قطعا مانع چنین نَنگین فرجام  لویاتان شود.  چهل مرد، چهل و هشت ماه  سوار بر یک کشتی صید عنبر وال گر توانند در فرجام کار روغن چهل وال به وطن برند به گمان خود عملکرد بسیار خوبی داشته خدای را سپاس گویند.  در حالی که در روزگارِ کهن شکارچیان و تله‌گذاران کانادایی و سرخپوست، وقتی که غرب دور (آنجا که در غروب هاش خورشید همچنان می دمد) هنوز سرزمینی وحشی و دَست نخورده بود، همان تعداد مرد با پای افزار چرم گوزن، در همان تعداد ماه و  درحالی که بجای کشتی سوار بر اسب بودند، نه چهل، که چهل هزار و بیشتر گاومیش می کُشتند؛ واقعیتی که می توان در صورت نیاز آماری توضیح داد.

همچنین، گر نیک بنگریم، این که به عنوان مثال در سالیان پیش (مثلاً نیمه دوم سده گذشته) بیشتر از امروز به  دسته های کوچک لویاتان‌ برمی خوردید و در نتیجه سفرها نه بدین دور و درازی و در عین حال بسیار پر سود تر بود، هیچ برهانی در اثبات انِقِراض تَدریجی عنبر وال نَنُمایَد.  زیرا همانطور که در جای دیگر توضیح داده ام، امروزه آن وال ها، تحت تاثیر برخی مُلاحظاتِ ایمنی در کاروان های عظیم در دریا شنا می کنند، در نتیجه آن پراکنده وال های منفرد، جُفت ها، دسته ها و گَله های گذشته های نزدیک اینک در پراکنده ارتش های عظیم  اما بسیار دور از یکدیگر فراهم آمده اند.  همین است و بس.  این پندار هم که چون وال های موسوم به والانه دار دیگر بدان میدان ها که در گذشته فراوان بودند نمی رَوَند، این گونه هم رو به زوال است، همان قدر نادرست بنظر می رسد.  زیرا صرفأ از رأس به دماغه[i] رانده شَوَند؛ و مطمئن باشید، گر ساحلی دیگر از فواره ها شان زندگی نگیرد، همین چندی پیش کرانه ای دورتر، از این منظره ناشناخته یکه خورده.

  گذشته از این، درباره این لویاتان های اخیر الذکر باید گفت دو دِژ استوار دارند که برابر تمامی خطرهای بشر جاودان رسوخ ناپذیر خواهند ماند.  و همانطور که سَرد سوئیسی ها برابر تاخت و تاز به دره ها شان  به کوه های خود بازگشته اند، وال های والانه دار نیز می توانند پی تعقیب در گرم دشت ها و بیشه های دریاهای میانی، سر آخر به دژها ی قطبی خویش روی کرده با شیرجه زیر دور ترین موانع  و دیوارهای زجاجی آنجا، میان یخ پوش میدان ها و تخته های یخ بالا آیند و در جادو حلقه دسامبر دائمی، به هرگونه تعقیب بشر بی اعتنایی کنند.

  اما از آنجا که احتمالا در ازاء هر کاشالو پنجاه وال والانه دار زنند برخی فیلسوفان سینه گاه به این نتیجه رسیده اند که همین نابودی ایجابی تا همین جا گروه های آنها را به شدت کاهش داده.   اما با این که از مدتی پیش، تنها آمریکاییان در ساحل شمال غربی، سالانه دست کم 13.000 رأس از این وال ها را کشته اند، با این حال ملاحظاتی هم هست که حتی همین وضعیت به عنوان استدلالی مخالف گزاره  فوق را برهانی کم اعتبار یا بکلی بی اعتبار می کند.

  گرچه کمی ناباوری نسبت به پر جمعیتی مخلوقات عظیم تر عالم طبیعی است، با این همه، گارسیا دا اورتا، مورخ گوایی را چه گوئیم آنجا که نقل می کند شاه سیام در یک شکار  4.000 فیل گرفت؛ و در آن مناطق فیل ها به همان اندازه پرشمار اند که  رمه های گاو در اقلیم های معتدل.  و بنظر می رسد دلیلی برای تردید در این نباشد که گر همین فیل ها که هزاران سال است بدست سمیرامیس، پور، هانیبال و تمامی شاهان بعدی مشرق زمین صید شده اند – هنوز به تعداد زیاد به زندگی ادامه می دهند وال به مراتب بیشتر از همه صید ها توانست جان بدر برد، زیرا چرا خوری بهر گشت دارد که بزرگیش درست دو برابر مجموع آسیا، دو امریکا، اروپا و آفریقا، هلند نو و جمیع جزایر دریاهای جهان است.

  افزون بر این: باید در نظر گیریم با توجه به دیر زیستی ادعائی وال ها و  اینکه احتمالا به سن یک سده و بیشتر رسند، در هر برهه ناگزیر چند نسل متمایز وال های بزرگسال معاصر یکدیگر باشند.  معنای این سخن، با این فرض که تمامی گورستان ها و آرامستان ها و مقبره های خانوادگی عالم  زنده بدن های تمامی مردان و زنان و کودکانی را که هفتاد و پنج سال پیش می زیستند پس داده و این بی شمار جماعت را به جمعیت انسانی امروز عالم می افزودند، خیلی زود آشکار می شود.

  از همین رو، با توجه به جمیع این جهات گونه وال را فنا ناپذیر دانیم هرچند در فردیت خویش فانی باشد.  وال پیش از این که قاره ها آب شکافند در دریاها آشنا می کرد؛ زمانی فراز مواقع باغ تویلری، قلعه وینزور و ارگ کرملین.  در طوفان نوح، کشتی ش  خوار می شمرد؛ و گر دوباره عالم، همچون هلند، بهر کشتن موشها، پر سیل شود، باز هم و جاوید ال جان به در خواهد برد و بر تارک بلندترین سیل استوایی کف آلود فواره سرپیچی خود به آسمان زند.  


________________________________________

[1] - جثه اجدادنش: ویلیام اسکوربی در گزارش مناطق قطب شمال خود و چارلز ویلکس در روایت سفر اکتشافی ایالات متحده هر دو به این پرداخته بودند که آیا اندازه و تعداد وال ها در طول زمان کاهش یافته است. (نِک. منسفیلد و وینسنت، ص. 811).

 

[2] - پلینی.  پلینی مِهین، عالِم تاریخ طبیعی رومی که در فصول 32 و 56 نام برده شده.

[3]  آلدرو وندِس: اولیس آلدرو وندس  طبیعت شناس و پزشک ایتالیایی قرن شانزدهم، که نامش در فصل 32 هم آمده.

[4] - Rope Walks and Thames Tunnels of Whales: اظهار تعجب تمثیلی اسماعیل درباره اندازه وال، از نمونه هایی آشنا بهره می گیرد.  در بنادر دریایی، طناب را در انبار مانندهایی پست و طویل موسوم به روپ-والک که طولشان  به 1000 قدم یا بیشتر می رسید، می بافتند.  تونل لندن که در سال 1843 افتتاح شد و شش سال بعد ملویل از آن دیدن کرد، تونلی بود به طول 1200 قدم با طاقی بلند که بین واپینگ و رُدِرِیت، زیر رودخانه تیمز ساخته شد. همچنین آخاب در فصل 108 آنرا الگوی سینه "مرد کامل" خود می سازد.

 

[5] - اونو فون ترویل، مَطران اوپسالا، سوئد، نویسنده نامه‌هایی درباره ایسلند (1780) است که در «مُنتَخَبات» یاد شده، اما دانمارکی نبود.

[6] - گاوهای فربه فرعون: در مورد «کاین» (گاوهای) فرعون نِک. سِفر پیدایش، 41. ملویل در سال 1849 از بازار گاو اسمیتفیلد لندن دیدن کرد. (روزنامه سفر لندن 15).


________________________________________

[i] -  بیان جغرافیایی اصطلاح "از این ستون تا آن ستون فرج است."، در اشاره به رفتن از مخمصه ای به گرفتاری دیگر.


فصل یکصد و پنجم

هنگُفتی وال کاهِش پَذیرَد؟- وال را هَلاکی هست؟

 

 

  بنابراین، از آنجا که این لویاتان تَقَلّا کنان از سرچشمه های اَعصار به ما رسیده، می توان به دُرُستی پُرسید آیا در طویل دوره نسل های خود، کوچک تر از جُثِّه اولیه اجداد[1] خویش نشده.

  اما پس از بررسی دَستگیرِمان شود نه تنها وال های امروزی در سُتُرگی سَرآمَدِ آنهایند که بقایای فسیل‌ شان در تشکیلات دوران سوم زمین شناسی (مشتمل بر یک دوره زمین‌شناسی متمایز پیشا انسان) یافت می‌شود بلکه در میان وال های همان دوران، آنها که به تشکیلات مُتِأخِر تعلق دارند از نظر اندازه از پیشینیان خود کَلان ترند.

  از میان همه وال‌های پیشا آدم که تاکنون از زیر خاک درآورده اند، آن که بمراتب از همه بزرگ ‌تر است وال آلابامایی است که در فصل پیش یاد کردیم و طول اسکلتش  کمتر از هفتاد قدم بود.  در حالی که پیش از این دیده‌ایم متر نواری طول اسکلت وال بزرگ امروزی را هفتاد و دو قدم نشان می‌دهد. و از والگیران متخصص شنیده‌ام، عنبروال‌هایی گرفته اند که هنگام صید  نزدیک به صد قدم طول داشته ‌اند.

  اما با این که وال های کنونی نسبت به وال های تمام دوره های زمین شناسی پیشین بزرگتر شده اند؛  نمی شَوَد از دوران آدم تا اِمروز آب رفته باشند؟

  گر بنا بر تصدیق گزارش های آقایانی چون پِلینی[2] و جَمیع طبیعت شناسان قدیم بود، باید بی گُمان چنین نتیجه می گِرِفتیم.  زیرا پلینی از وال هایی گویدمان که زنده جثه شان چندین جریب اِشغال می کرد و آلدرو وَندِس[3] از وال هایی به طول هشتصد قدم- طول انبارهای طناب بافی[4] و تونل تیمز!  و حتی در روزگار بَنکس و سولاندِر، طبیعت شناسان ناخدا کوک، عضو دانمارکی[5] فرهنگستان علوم را می یابیم که از نوعی وال ایسلندی (ریدان-سیسکور یا شِکَم چُروک) به طول یکصد و بیست یارد، یعنی سیصد و شصت قدم نویسَد.  طبیعت شناس فرانسوی، لاسِه پِد در مُفصَّل تاریخ قاطوسان خود، در همان صفحات آغازین کتاب (ص. 3) طول هو نَهَنگ را  یکصد متر، سیصد و بیست و هشت قدم، نویسد.  و این اثر همین اواخِر، در 1825 م. منتشر شده.

  اما هیچ وال شِکرد این افسانه ها  باور کُنَد؟  خیر.  وال امروزی به همان بزرگی نیاکانش در دوره پلینی است.  و گر روزی آنجا رَوَم که پلینی ست، منی که وال شکرد تر از اویَم به جُرأت همینَش گویَم.  زیرا نمی توانم دریابَم چگونه ست که مومیائی های مصری که هزاران سال پیش از زادن پلینی به خاک سِپُرده شده اند، در تابوت‌های خود از یک کنتاکیایی امروزین در جوراب‌هایش کوچکترند؛ و در حالی که گاوها و سایر حیوانات منقور برکُهَن ‌ترین الواح مصر و نینوا، که در اندازه های متناسب ترسیم شده‌اند، به همان وضوح ثابت می‌کنند که گاوهای والا نِژادِ، پرواری ارزِشمَندِ اسمیت فیلد نه تنها با پروار ترین گاو های فرعون[6] بَرابری می کنند، بلکه بمراتب بزرگ تر از آنهایَند؛ و با همه این ها، نمی پذیرم که در میان همه جانوران، تنها وال کوچک شده باشد.

اما هنوز جُستاری دیگر بجا مانده؛ همان که اغلب مُحَرِّکَش نانتوکتی های نادَریاب تَرَند.  خواه از آنرو که دیده بان های سر دکل کشتی های وال شکرد که اینک حتی به تنگه‌ برینگ و دورافتاده‌ ترین کشوها و قَفَسه‌های سِرّی گیتی نُفوذ می کنند تقریبا همه چیز دان شده اند؛ خواه بخاطر هزاران زوبین و نیزه ای که در سواحل همه قاره ها انداخته اند، پُرسِش این است که آیا لویاتان می تواند صیدی چنین گسترده و نابودی چنین سنگدلانه را مدتی مدید تاب آرد؟  آیا نباید سرانجام از آب‌ها بر اُفتد و آخرین وال، مانند آخرین انسان، سبیل نهائی را دود کرده با واپسین پُک ناپدید ‌شود؟

  گر گَله های وال کوهان دار را با رمه های گاومیش کوهان دار امریکایی قیاس کنیم که تا همین چهل سال پیش ده ها هزار رأس از آنها در مَرغزار های ایلینوی و میزوری  به وفور پراکنده بوده آهنین یال های خود می اَفراختند و با تُندَرین سیمای خود تهدیدی در محل کلان شهرهای کنار رودخانه بودند، همانجا که امروزه فَرهیخته  سِمسار هر بوصه زمین را یک دُلارِتان فروشد؛ بنظر می رسد چنین قیاس برهانی فریبنده در اثبات این معنا در اختیار گذارد که امروزه نَخجیر وال را گریزی از اِنقِراض سریع نیست.

  اما باید از جمیع جهات به این موضوع نِگَریست.  گرچه کوتاه زمانی پیش از این – نه در حد عمری دِراز - شمار گاومیش های ایلینوی از آمارِ مردم در لندن امروزی بیشتر بود، و با اینکه امروزه حتی  یک شاخ یا سُم  آنها در کل آن منطقه بِجا نمانده؛ و گرچه اَسبابِ این شگرف اِنهِدام مردم نیزه بوده؛ با این حال، ماهیت بَس متفاوت صید وال قطعا مانع چنین نَنگین فرجام  لویاتان شود.  چهل مرد، چهل و هشت ماه  سوار بر یک کشتی صید عنبر وال گر توانند در فرجام کار روغن چهل وال به وطن برند به گمان خود عملکرد بسیار خوبی داشته خدای را سپاس گویند.  در حالی که در روزگارِ کهن شکارچیان و تله‌گذاران کانادایی و سرخپوست، وقتی که غرب دور (آنجا که در غروب هاش خورشید همچنان می دمد) هنوز سرزمینی وحشی و دَست نخورده بود، همان تعداد مرد با پای افزار چرم گوزن، در همان تعداد ماه و  درحالی که بجای کشتی سوار بر اسب بودند، نه چهل، که چهل هزار و بیشتر گاومیش می کُشتند؛ واقعیتی که می توان در صورت نیاز آماری توضیح داد.

همچنین، گر نیک بنگریم، این که به عنوان مثال در سالیان پیش (مثلاً نیمه دوم سده گذشته) بیشتر از امروز به  دسته های کوچک لویاتان‌ برمی خوردید و در نتیجه سفرها نه بدین دور و درازی و در عین حال بسیار پر سود تر بود، هیچ برهانی در اثبات انِقِراض تَدریجی عنبر وال نَنُمایَد.  زیرا همانطور که در جای دیگر توضیح داده ام، امروزه آن وال ها، تحت تاثیر برخی مُلاحظاتِ ایمنی در کاروان های عظیم در دریا شنا می کنند، در نتیجه آن پراکنده وال های منفرد، جُفت ها، دسته ها و گَله های گذشته های نزدیک اینک در پراکنده ارتش های عظیم  اما بسیار دور از یکدیگر فراهم آمده اند.  همین است و بس.  این پندار هم که چون وال های موسوم به والانه دار دیگر بدان میدان ها که در گذشته فراوان بودند نمی رَوَند، این گونه هم رو به زوال است، همان قدر نادرست بنظر می رسد.  زیرا صرفأ از رأس به دماغه[i] رانده شَوَند؛ و مطمئن باشید، گر ساحلی دیگر از فواره ها شان زندگی نگیرد، همین چندی پیش کرانه ای دورتر، از این منظره ناشناخته یکه خورده.

  گذشته از این، درباره این لویاتان های اخیر الذکر باید گفت دو دِژ استوار دارند که برابر تمامی خطرهای بشر جاودان رسوخ ناپذیر خواهند ماند.  و همانطور که سَرد سوئیسی ها برابر تاخت و تاز به دره ها شان  به کوه های خود بازگشته اند، وال های والانه دار نیز هم توانند پی تعقیب در گرم دشت ها و بیشه های دریاهای میانی، سر آخر به دژها ی قطبی خویش روی کرده با شیرجه زیر دور ترین موانع  و دیوارهای زجاجی آنجا، میان یخ پوش میدان ها و تخته های یخ بالا آیند و در جادو حلقه دسامبر دائمی، به هرگونه تعقیب بشر بی اعتنایی کنند.

  اما از آنجا که احتمالا در ازاء هر کاشالو پنجاه وال والانه دار زنند برخی فیلسوفان سینه گاه به این نتیجه رسیده اند که همین نابودی ایجابی تا همین جا گروه های آنها را به شدت کاهش داده.   اما با این که از مدتی پیش، تنها آمریکاییان در ساحل شمال غربی، سالانه دست کم 13.000 رأس از این وال ها را کشته اند، با این حال ملاحظاتی هم هست که حتی همین وضعیت به عنوان استدلالی مخالف گزاره  فوق را برهانی کم اعتبار یا بکلی بی اعتبار می کند.

  گرچه کمی ناباوری نسبت به پر جمعیتی مخلوقات عظیم تر عالم طبیعی است، با این همه، گارسیا دا اورتا، مورخ گوایی را چه گوئیم آنجا که نقل می کند شاه سیام در یک شکار  4.000 فیل گرفت؛ و در آن مناطق فیل ها به همان اندازه پرشمار اند که  رمه های گاو در اقلیم های معتدل.  و بنظر می رسد دلیلی برای تردید در این نباشد که گر همین فیل ها که هزاران سال است بدست سمیرامیس، پور، هانیبال و تمامی شاهان بعدی مشرق زمین صید شده اند – هنوز به تعداد زیاد به زندگی ادامه می دهند وال به مراتب بیشتر از همه صید ها توانست جان بدر برد، زیرا چرا خوری بهر گشت دارد که بزرگیش درست دو برابر مجموع آسیا، دو امریکا، اروپا و آفریقا، هلند نو و جمیع جزایر دریاهای جهان است.

  افزون بر این: باید در نظر گیریم با توجه به دیر زیستی ادعائی وال ها و  اینکه احتمالا به سن یک سده و بیشتر رسند، در هر برهه ناگزیر چند نسل متمایز وال های بزرگسال معاصر یکدیگر باشند.  معنای این سخن، با این فرض که تمامی گورستان ها و آرامستان ها و مقبره های خانوادگی عالم  زنده بدن های تمامی مردان و زنان و کودکانی را که هفتاد و پنج سال پیش می زیستند پس داده و این بی شمار جماعت را به جمعیت انسانی امروز عالم می افزودند، خیلی زود آشکار می شود.

  از همین رو، با توجه به جمیع این جهات گونه وال را فنا ناپذیر دانیم هرچند در فردیت خویش فانی باشد.  وال پیش از این که قاره ها آب شکافند در دریاها آشنا می کرد؛ زمانی فراز مواقع باغ تویلری، قلعه وینزور و ارگ کرملین.  در طوفان نوح، کشتی ش  خوار می شمرد؛ و گر دوباره عالم، همچون هلند، بهر کشتن موشها، پر سیل شود، باز هم  جاوید وال جان به در خواهد برد و بر تارک بلندترین سیل استوایی کف آلود فواره سرپیچی خود به آسمان زند.  

















فصل یکصد و ششم

پای آخاب


  آن شتابان شیوه پائین آمدن ناخدا آخاب از کشتی ساموئل اندربی لندن بی ورود اندک ضَرب به شخص خودش نبود.  فرودی با چنان نیرو بر نشیمن قاربَش که استخوانی پا نیم شکن صدمه ای دیده بود.  و پس از رسیدن به عرشه خود و چال مقر پاشنه استخوانیش در آنجا، حین صدور فوری فرمانی به سکاندار (مثل همیشه چیزی درمورد نبود استواری کافی در هدایتش)؛ چنان تند چرخید و چنان پیچ و تابی بر استخون از پیش تضعیف شده وارد آمد که هرچند هنوز یک تکه مانده و بظاهر قوی می نمود، آخاب کاملا قابل اعتمادش نمی شمرد.

  درواقع خیلی جای شگفتی نبود که آخاب، باهمه فراگیر بی پروائی نابخردانه خویش گهگاه توجهی دقیق به وضعیت بی جان استخوانی کند که تا حدودی بر ان می ایستد.  زیرا نه خیلی پیش از بادبان برداشتن پیکواد از نانتوکت، شبی در حادثه ای نامعلوم و بظاهر مرموز و باورنکردنی بیهوش و به روی افتاده بر زمینش یافتند؛ در حالی که استخوانی پایش بشدت دررفته و تیروار شکسته و در بیخ رانَش خَلیده بود؛ ضمن این که دَردگِن زخم بی زحمتِ مُفرَط، کاملأ دَرمان نَشُد. 

  از طرف دیگر، همان زمان به سَرِ تک شیدایَش زده بود که تمامی اندوه مِحنت آن روزَش جُز نتیجه مستقیم مُصیبَتِ پیشین نیست؛ و به وضوح دیده می شد او هم می داند سمی‌ترین خزنده مرداب، به همان ناچاری جِنسِ خویش زنده نگاه دارد که لَطیف ‌ترین نغمه سرای باغ؛  همینطور، همه وقایع ناگوار درست هَمبَر هر سعادت، طبعاً هم جنسان خود پس اندازند.  آخاب می اندیشید آری چنین است و حتی بیش از همبر؛ زیرا اسلاف و اعقاب غم، هردو، از هر دو اسلاف و اعقاب شادی فَراتَر رَوَند. 

  زیرا، حتی بدون اشاره به این که: استنتاج از برخی تعالیم کلیسایی چنین است که هرچند برخی خوشی های طبیعی این سرا، فرزندی برای دیگر سرا نیارند، برعکس، همه فلاکت دوزخ جانشین خوشی بی فرزند این عالم شوند، و از سوی دیگر، برخی فلاکتهای فانیان گنهکار، حتی پس از مرگِ  آنها هم به وفور سلاله حُزن آرند که تا ابد زاد و ولد کنند؛ بدون کمترین اشاره به همه این ها، با ژرف تر تحلیل امر ،هنوز هم نابرابری دیده می شود.  زیرا، آخاب فکر می کرد، گرچه حتی در برترین خوشی های این جهانی هماره برخی حقارت های بی مقدار پنهان است، اما، درواقع، غم دل، معنایی عِرفانی و در برخی مردان، عظمتی الهی دارد؛ همینطور مُجِدانه تتبعات شان نافی آن بدیهی استنتاج نیست.  رد گیری شجره نامه های اِدبار این والا فانیان سرانجام ما را میان  لم یولد خدایان نَخُستین بَرَد؛ طوری که باوجود همه شاد خورشیدهای علوفه ساز و نرم سِنج کوب بدرهای دِروی پاییزی، بناچار اِذعان باید کرد: خود خدایان هم هماره شاد نینَد.   آن نَزدودنی غمین نشان تولد بر مردم جَبین ، جز داغ حُزن در خودِ داغ زنان نیست.

  اینجا به ناخواست رازی بَرملا شد که شاید درست تر می بود پیش از این به شیوه معتاد فاش می شد.  این که چرا آخاب، چه پیش و چه پس از عزیمت پیکواد، برای مدتی معین خود را همچون دالایی لاما  پنهان کرده و در آن  تک فترت، چنان حِصنِ خَموشی می جُست که گوئی میان مرمرین مجمع مردگان مَأوا گرفته، به همراه بسی جُزئیات دیگردر مورد او، هماره برای برخی مُعَمّا مانده بود.  دلیلی که ناخدا پِلِگ برای این وضعیت شهرت داده بود به هیچ روی کافی بنظر نمی رسید؛ هرچند، در واقع، تا آنجا که به کل ژرف تر بخش  آخاب مربوط می شد، هر افشا، بیشتر هَمباز ظلمتِ پُرمعنا می شد تا نوری روشَنگَر. اما سرانجام همه چیز، یا دست کم، این یک دلیل، برملا شد. آن دهشتناک مصیبت علت العللِ گُذَرا ِانزِوایَش بود.  نه تنها این، بلکه در نظر آن محفل معاشران دائم النزول خشکی، که به هردلیل امتیاز دسترسی کمتر منع شده بدو داشتند؛ در نظر آن حلقه  بزدلان، حادثه فوق – که همچنان به نحوی اندوهبار برای آخاب بی توضیح مانده بود- پوشیده در وحشت هایی بود، نه بکلی نابرگرفته از سرزمین اَرواح و افغان.  در نتیجه از روی تعصبی که نسبت به او داشتند، جملگی همداستان شده بودند، تا توان دارند، اطلاع از این امر را ازاغیار پنهان دارند؛ و از همینرو تا مدت ها در عرشه پیکواد عیان نشد.

  اما، حقیقت هرچه بود، خواه نادیده شورای مبهم فرشتگان در آسمان ،  خواه کینه توز شهریاران و شَهَنشاهان آتش را در این مصیبت خاکی آخاب دخیل بدانیم یا نه، در مسئله فعلی پایش روشن روشی عملی اختیار کرد؛ - نجار را فرا خواند.   

 و وقتی آن مُوَظَّف برابرش هویدا شد فرمانَ ش داد بی درنگ ساخت پایی نو آغازَد و به نایبان هم دستور داد همه تیر و تخته واره های تشکیل دهنده استخوان آرواره (عنبر وال) را که تا آن مرحله از سفر انبارده اند در اختیارش گذارند تا انتخاب دقیقِ سَخت ترین و شفاف ترینِ آنها مُیَسَّر شود.  پس از تحقق این امر، نجار دستور گرفت همان شب پا را تکمیل کرده تمام اتصالات را مستقل از اتصالات متعلق به پای مورد استفاده که اعتمادی بدان نبود  تدارک بیند.  افزون بر این دستورداده شد کوره آهنگری کشتی را از گذرا بیهودگی در انبار برون کرده فراعرشه آرند؛ و آهنگر فرمان یافت بهر تسریع کار برفور عازِمِ ساخت هر آهنین  وسیله مورد نیاز احتمالی شود.    















فصل یکصد و هفتم

نجار 



  چون سلاطین عثمانی میان اقمار زحل نِشین و والا انسان را مُجَرَّد و به تنهائی در نَظَر آوَر؛ اُعجوبه، عظمت و یک رنج دیده شود؛  اما از همان جا، نوع بشر را بصورت انبوه بین، که در بیشتر موارِد تکراری های زائد، چه معاصر، چه آباء و اجدادی، دیده شوند.  اما نجار پیکواد، گرچه در نهایت بی نوائی بود و بسی دور از آن که نمونه ای از والا انسان مُجَرَّد به تنهائی پیش گُذارَد؛ این نجار پیکواد، مُکَرَّر نبود، و اینک به تن خویش به این صحنه آید.

  نظیر همه نجاران کشتی هایی که به دریا روند، بالاخص نجاران کشتی های وال شکرد، تا حدی اجمالی و مُفید، در شماری از حِرَف  و مشاغلِ ملازم حرفه خود به یکسان  مجرب بود؛ باستانی پیشه نجاری تنه ای است پُرشاخ از صنایع دستی که کمابیش با چوب بعنوان ماده ای مکمل سر و کار دارند.  اما علاوه بر صدق صِفَتِ عام فوق در مورد او، در هزار و یک فوریت افزارگانی که طی سه چهار سال سفر کشتی ای بزرگ در وحشی دریاهای دور افتاده، همیشه تِکرار می شود، به شکلی استثنایی کارآمد بود.  زیرا حتی اگر از آمادگی ش در انجام وظائف روزمره نگوئیم: - تعمیر قارب های سوراخ شده، دیرک های آسیب دیده، اصلاح شکل پاروهایِ دَم-قِناس، کارگذاردن پنجره چشم گاوی در عرشه، یا میخ چوبی نو در تخته های جانبی، و دیگر رویدادهای گوناگونی که ارتباط مستقیم تری با شغل بخصوص او داشت؛ گذشته از همه اینها، بی تردید در همه نوع توانائی های ناساز، اعم از مفید یا تَفَنُنی، خبره بود. 

  آن بِشکوه صحنه ایفای تمامی نقش های گوناگون و چنان چندگانهَ ش، میزِ گیره هاش بود؛ دراز میزی زُمُخت و سنگین مجهز به چندین گیره چوبی و آهنی در اندازه های مختلف.  این میز، بجز مواقعی که والی کنار کشتی می کشیدند، چلیپاوار محکم به پشت کوره پیه گُدازی بسته بود.

  بعنوان مثال، معلوم می شود گوه طناب مهار بزرگتر از آن است که به آسانی در سوراخش در نرده کشتی فرو رود؛ نجار به یکی از گیره های هماره آماده ش بسته بی درنگ به سایِش کوچکترش کند.  گُم شده پرنده خشکی با زینتی پرهای شِگَرف، روی عرشه گریخته و گیرَندَش؛ نجار با میله های کاملا تراش خورده استخوان هو نهنگ و اُفُقی تیرک هایی از استخوان عنبروال قَفَسی پاگودا شکل برایش سازد.  مچ پاروزنی پیچ خورده، نجار مَرهَمی مُسَکِن سازد.  استاب مشتاق است شنجرفی اَختَران روی تیغه یکایک پاروهایش نَقش شود؛ نَجّار با بستن تک تک پارو ها به کلان گیره چوبی، هم اندازه استارگان در اختیار گذارد.  ملاحی هَوَس کند گوشواره استخوان کوسه آویزد؛ نجار گوشش را سوراخ کند.  دیگری دندان درد دارد؛ نجار کَلبَتین بیرون کشیده دستی به میزش زده ملاح را دعوت به آنجا نشینی کند؛ اما آن مِسکین زیر این ناتمام عمل سخت بخود پیچَد؛ نجار با گرداندَن دسته گیره چوبیش اشاره کند گر خواهد دندانش کشد، فَک در آن گیرانَد.  

  بدین ترتیب، این نجار در همه وضعیت ها آماده و هماره لاقید و بی احترام بود.  دندان را تکه استخوان می شِمُرد؛ کله را قرقره فوقانی  تلقی می کرد و خود مردم را، با بی تفاوتی، چرخ طناب.   اما با توجه به این که اینک در زمینه ای چنین وسیع و تا بدین حد متنوع، آن هم با چنان مهارت و قدرت در وجود خویش کار می کرد ؛ بنظر می رسید همه این ها برهان اثبات وجود نوعی شاذ  وُفور هوشمندی ش باشد.  اما دقیقأ چنین نبود.  زیرا در این مرد هیچ چیز بیش از نوعی بی تفاوتی غیر اِنسانی چشمگیر نبود؛ غیر انسانی، را از آن گویم که چنان مَحو در بی نهایتِ امور محیط می شد که بنظر می رسید با آن نوع بی تفاوتی عام که در کل عالم مشهود تشخیص داده می شود یکی است و [جز او نیست]؛ همان که گرچه بی وقفه  به طُرُق بی شمار فعال است؛ همزمان آرامش خود را تا ابد حفظ می کند و با همه تلاش تان در پی افکنی کلیساهای جامع، مِحَلِّ تان نگذارد.  با این حال، بنظر می رسید همین لاقیدی نیم سهمگین شامل پُرشاخ سنگدلی هم هست؛ با این همه گهگاه به نحوی غریب با کهن فُکاهه ای چون چوب زیربغل شوخی قدیمی پیشا طوفانی درهم می شکست؛ فکاهه ای که گهگاه عاری از رگه هایی ازنوعی بذله گوئی پیرانه سر نبود، از آن دست که احتمالا طی نیم شبی پاس های ریشو سینه گاه کشتی نوح، بکار گذراندن وقت می آمد.  چنان نبود که این نجار پیر همه عمر دربدری بوده که زیاده پَرسه هاش به این سو و آنسو، نه تنها باعث شده هیچ خزه نبندد؛ بلکه، فراتر از آن، همه حقیر آویخته های ظاهری را که احتمالأ در اصل بدو تعلق داشته سِتُرده باشد؟  مظهری بود بی آرایه؛ کلی کامِل؛ سالم چون کودکی نوباوه؛ که بی توجه عامدانه به این عالم یا عالم پسین می زیست.  هم چنین می شد گفت این غریب سلامت، نوعی کم هوشی  باخود داشت؛ زیرا بنظر نمی رسید در پُرشمار حِرَف خویش چندان از روی اندیشه، یا غریزه ، یا صرفا بدین خاطر که چنین آموخته، یا ترکیبی مُساوی یا نامُتِساوی از همه این ها، عمل کند؛ بلکه بیشتر بنظر می رسید، کار او حسب نوعی فرآیند کر و گُنگِ واقعأ خود کار باشد.  عَمله محض بود؛ مغزش، اگر هیچگاه مغری داشته، به احتمال قریب به یقین، از همان آغاز به عضلات انگشتانش جاری شده بود.  یکی از آن همه کاره چاقو های شفیلد  که شکل ظاهری چاقوی جیبی معمولی- هرچند اندکی متورم- بخود گرفته؛ در حالی که نه تنها تیغه هائی در اندازه های گوناگون، بلکه پیچ گوشتی، چوب پنبه کش، خارچینه، دَرَفش، قلم، خط کش، سوهان ناخن و خَزینه زن داشت.  بنابراین، وقتی بالاتری ها نجار را پیچ گوشتی می خواستند، تنها کاری که باید می کردند گشودن آن بخش از او بود و پیچ بسته می شد؛ یا در صورتی که خارچینه می خواستند، از لِنگ هاش می گرفتند و کار انجام می شد.

  با این همه، همانطور که پیشتر اشاره شد، از همه این حرف ها گذشته، این نجار چند ابزاره باز و بسته شو، وسیله خودکاره ای صِرف نبود.  گر روح متعارف در خود نداشت؛ بنوعی چیزی لطیف در او بود که بشکلی نامُعتاد کار او را می کرد.  که داند چه بود، گوهر سیماب یا چند قطره آمونیاک.  به هر حال در او جای داشت و اینک حدود شصت سالی می شد که در وجودش خانه کرده بود .   همین مُحیل مبدأ حیات مَرموز ؛ همین در وجودش بود که باعث می شد در بخش اعظم زندگیش با خود حرف زند؛ هرچند صرفأ چون بی فکر چرخی که آن هم فِرفِرکُنان با خود سخن گوید؛ یا به عبارت بهتر تَنِ او اطاقک نگهبانی بود و این تَک گو در آنجا پاس می داد و هماره حرف می زد تا خویش بیدار نگاه دارد.


فصل یکصد و هشتم

آخاب و نَجّار 

  


  روی عرشه -هنگام پاس اول شب. 

      (نجار برابر میز گیره هاش زیر نور دو فانوس روشن ایستاده سخت مشغول سوهان کاری استخوانی بَستِ پائی است که محکم به گیره اش بسته شده.   تراشه های استخوان؛ بندهای چَرمی، بالشتک و همه صنف ابزارهای گوناگون گرداگرد میز است.  در جلو، آنجا که آهنگر بکار است، سرخ شعله کوره آهنگری دیده می شود.

  تُفو سوهان، تُفو استخوان! آنکه نرم بایست سخت است و نرم، آنکه سَخت باید.  گُذَران زندگی مائی که کهن آرواره  و ساق استخوان سائیم چنین است.  بگذار یکی دیگر را امتحان کنم.  این یکی بهتر است.  (عطسه).  ببین، این گرد استخوان چیزی (عطسه) – خوب، چیزی است (عطسه) – بله، چیزی است (عطسه)- پناه بر خدا، نمی گذارد حرف بزنم!  این چیزی است که نصیب کهن مردی شود که با خُشک چوب کار کند.  زنده درخت بُری، این خاک ندارد؛ زنده استخوان قطع کنی، به همچنین (عطسه).  اسمات  پیر بیا، کمک کن سگک و مهار کش برداریم؛ زودی آماده استفاده از آن ها شوم.  خوشبختانه (عطسه) مفصل زانو نمی سازیم؛ در آن صورت کار کمی پیچیده می شد؛ اما ساخت ساق استخوان به تنهائی- خوب، به سادگی ساختِ چفته بند است؛ فقط باید خوبَش پَردازَم.   مَجال، مجال؛ فقط اگر مَجالی می داشتم (عطسه)، می توانستم به شکل خوش ریخت ترین بانو ساقی که در تالارَی بوده تراشَمَش.  آن ساق های  پوست گَوَزن و پُویِزها که در ویترین فروشگاهها دیده ام به هیچ روی با آن قابل مقایسه نمی بود.  آنها حتما می خیسَند، و البته خشک و سفت می شوند و باید (عطسه) درست مثل پای زنده با شستشو و مَرهَم تیمار شوند.  حال، پیش از بریدنَش باید دیدن عالیجناب گُنده پیرش رَوَم تا ببینم قَدَّش درست است؛ گُمانم گرعیبی باشد، زیاده کوتاهی است.  آها، ناکِس خودشه؛ خوش اقبالیم، این سو آید، قطعأ کسی می آید، اوست، یا دیگری.

  آخاب ( حین نزدیک شدن)

  (طی صحنه بَعدی نجار گهگاه به عطسه کردن ادامه دهد)

  خوب، آدم ساز!

  درست به موقع، قربان.  گر ناخدا مایل باشند اینک قد را اندازه زنم.  اجازه دهید اندازه گیرم، قربان.

  اندازه پام گیری! خیر است.  خُب، بار اول نیست.  همین حدود باید باشد!  انگشتت را همانجا نگاه دار.  نجار، قوی گیره  ای اینجا داری.  بگذار یکبار قدرت گیرائیش امتحان کنم.  خوب، خوب، براستی قدری گاز گیرد.  

  آه، قربان، استخوان شِکَنَد- مراقب باشید، مراقب باشید.

 نَتَرس؛ پُرزور فِشار پَسَندَم ؛ دوست دارم احساس کنم در این لَغزان جهان چیزی هست که نگاه داشتن تواند.  پرومته  آنجا چه می کند؟ - منظورم آهنگر است- پِی چیست؟ 

  حالا باید  گرم ساخت  پیچ سَگَک باشد، قربان.

  صحیح.  این همکاری است.  او بخش عضله را تأمین می کند.  چه شدید آتش سرخی آنجا افروخته!

 بله، قربان؛ برای انجام چنین کارِ ظریف باید سفید دما داشت.

 اوهوم.  همینطور باید باشد.  حالا،  این را پرمعنا ترین چیز می دانم که آن کهن یونانی، پرومته، که گویند انسان را آفرید، باید آهنگر بوده و آنها را با آتش ساخته و با همان جان داده باشد؛ زیرا مقتضی است جایگاه آتش ساخته آتش باشد و از همینرو وجود دوزخ باوَر پذیر است.  دوده چگونه پَروازَد!  این باید پَس ماندِ چیزی باشد که یونانیان آفریقائیان را از آن ساختند.  نجار، وقتی ساخت سَگَک تمام شد، بگو جُفتی پولاد آخُرَک سازَد؛  در این کشتی  پیله وری داریم با گران باری خرد کننده .

  قربان؟

  بِایست؛ حالی که پرومته در صدد این کار است، سفارش ساخت انسانی کامل از روی الگوئی مطلوب دهم.   اول از همه، قد، بدون کفش، پنجاه قدم؛ بعد، سینه، به شکل تونل تیمس؛ بعد، پاهای ریشه دار برای ایستادن در یک جا؛ بعد، دست ها، در تمامی طول تا مُچ، به ضخامت سه قدم؛ بدون هیچ قلب، بِرِنجین پیشانی، و حدود ربع جریب مغزی عالی؛ و بگذار ببینم – چشم هم سفارِش دهم که بیرون بیند؟  نه، نورگیری در فرق سرش نه تا درون روشن کند.  همین، سفارش را بگیر و برو.

  نجار، حالا مایلم بدانم از چی و با کی حرف می زند؟  همینجا بایستم؟ (با خود).

  گنبد بی روشندان نه جزساختاری دلگیر است.  یکی از آن ها همینجاست.  نه، نه، نه؛ من باید فانوسی داشته باشم. 

  بَه به! خودشه، عجب؟  قربان، اینجا دو فانوس است، یکیش حاجَتَ برآرد.

 چرا نور دُزدگیر  به صورتم اَفکَنی، مرد؟  افکنده نور بد تر از نشانه رفتن با پیشتاب است.

  قربان، فکر کردم، با نجار صحبت می کردید.

 نجار ؟ خُب این- اما نه – نجار، این پیشه که اینجا داری بس مُرَتَّب  است و حتی توانَم گفت، فوق العاده آقامَنِشانه؛ یا ترجیح می دادی با خاک رُسّ کار کنی؟

  قربان؟ خاک رُسّ؟ خاک رُسّ، قربان؟ آن که گِل است و آنرا برای حفاران گذاریم، قربان.

  این بابا بی دین است!  از چه عطسه می کنی؟

 استخوان پُرگَرد است قربان. 

  پس همین اشاره را دریاب؛ و وقتی مردی هیچگاه خود را زیر دماغ مردم دفن مکن.

 قربان؟ اوه، آه! – بِگُمانَم؛ - آری – گِرامی!

ببین نجار، گُمان بَرَم خود را استادکاری واقعأ خوب و زبردست دانی، نه؟  خُب، پس،  اگر هنگام سوارکردن پائی که سازی، با همه وجودَش، پای دیگری را دقیقأ درهمانجا حس کنم، گویای حُسن انجام کامل کار تو خواهد بود؛ منظورم احساس کردن دیرین پای از دست رفته ام است که از گوشت و خون بود.  نمی توانی آن آدم اول  از من دور کنی؟

 حقیقتأ قربان، حالا کمی آغاز فهم می کنم.  بله، من هم چیز غریبی در این مورد شنیده ام، قربان؛ این که چگونه مردی که معلول شده هیچگاه احساس سَتون پیشین خود را بکلی پشت سر نمی گذارد و همچنان گهگاه عذابَش دهد.  می توانم خاضعانه بپرسم براستی چنین است قربان؟

  همینطور است مرد.  ببین، زنده پای خود را اینجائی که زمانی پایم بود گذار؛ حالا فقط یک پای متمایز به چشم آید، در حالی که روان دو پا حس کند. آنجا که احساس ارتعاش حیات کنی، همانجا، درست و دقیقأ همانجا، احساسش کنم. معماست؟ 

  قربان، باید خاضعانه پرسشی گیج کننده ش خوانم.

  پس، زبان دَرکِش.  از کجا دانی احتمالش نیست که چیزی، کامل، زنده و فکور پنهانی و درنیافتنی، دُرُست در موقِف فعلیت نَستاده؛ آری خلاف میلت، نستاده؟  بنابراین، درخصوصی ترین لحظات زندگیت بیم گوش ایستادگان نداری ؟  صبرکن، حرف نزن!  و اگر هنوزسوزش آن پای تباه شده را که مدتهاست مضمحل شده احساس می کنم؛ چطور امکان ندارد تو، نجار، تا ابد آتشین آلام دوزخ  را احساس نکنی، آنهم بی تن؟ ها! 

  خدای بزرگ! حقیقتأ، قربان، در این صورت، باید دوباره حساب کنم؛ بگمانم عدد کوچکی را مَنظور نکردم.

 ببین، کَم خِرَدان هرگز نباید قضیه ای را بدیهی انگارند.  چقدر طول می کشد کار پا تمام شود؟

  احتمالأ یک ساعت، قربان.  

  پس برو گَندی بزن و نزد من آرَش.  (می چرخد تا برود).  ای روزگار! منی که اینجا جلال خدای یونانی دارم و با این حال بهر استخوانی که بر آن ایستم مدیون این کودَنَم!  لعنت بر آن وامداری متقابل آدمی که از دفاتر حساب سِتُرده نشود.   می توانستم چون هوا رَها باشم و با این همه نامم در همه دفاتر کل عالم است.   چنان غنی ام که توانستم بالاتر از دولتمند ترین نُخبه محافظان امپراطور روم  در حراج منصب امپراطوری (که امپراطوری جهان بود) پیشنهاد قیمت دهم؛ و با این همه بابت همین گوشت زبانی که بدان  نازم، مدیونم.  به خدا قَسَم، بوته ای یافته خود را به کوچک مهره ای مختصر و مفید مستحیل کنم.  براستی.

  (نجار در حالی که کار خود از سر می گیرد)

  خوب، خوب، خوب!  استاب بهتر از همه می شِناسَدَش و همیشه گوید غریب است؛ جز همان مناسب واژه کوچک غریب در وصفَش نگوید؛ استاب گوید، غریب است – غریب، غریب؛ و مرتب همین را به خورد آقای استارباک دَهَد- غریب قربان- غریب، غریب، خیلی غریب.  این هم پایش!  حالا که فکرش را می کنم، هَم بَستَرَش است! باریک تیری از استخوانِ فَکِّ وال را بجای همسر دارد!  و همین پایش است؛ روی همین خواهد ایستاد.  منظورش از پائی که در سه نقطه ایستد و وقوف هر سه نقطه در یک جحیم چه بود- چگونه چنین چیزی ممکن است؟  اوه، چه تعجب که چنان خوارَم دید!   به گفته دیگران خود من هم گهگاه بنوعی غریب-فکرم هرچند بیشتر پهلو به اتفاقی زَنَد.  ازهمینرو، پَس قد پیر کَم توانی چون من، هرگز نباید بپذیرد با رشید ناخدایان بوتیمار قامت به ژرف آب‌ها زند.  خیلی سریع آب به زیر چانه رِسَد و بسی بانگ قایق نجات، به گوش.  این هم پای بوتیمار! بلند و باریک، مطمئناً به اندازه کافی! امروزه، برای بیشتر مردم یک جفت پا در تمام طول عمر دوام آرد، احتمالا به این دلیل که رحیمانه کار گیرند، چون استفاده دل نازک پیرزنی از پیر اسب‌های فَربه کالسکه اش. اما آخاب، وَه که سخت رانی است.  ببین، چگونه یک پای خود از میان برده و دیگری را مادام العمر شَل کرده، و حالا استخوانی پاها را به بند  فرساید.  آهای اسمات! در مورد آن پیچ ها، یاری کُن، بلکه  پیش از رسیدن روز حشر کار را تمام کنیم، پیش از  آن که اسرافیل بهر جمع آوری همه پاها، اعم از واقعی یا مصنوعی، در صورش دمد، به همان صورت که کارگران رسومات دوره می گردند تا کهنه بشکه های آبجو را برای دوباره پر کردن گِرد کنند.   چه پایی شد! پنداری پای زنده واقعی است، چنان سوهان خورده که تنها استخوانش به جای مانده.  فردا بر آن ایستد و ارتفاع گیرد. آهای! کم مانده بود خاگی لوح کوچکِ استخوانِ صیقل خورده را فراموش کنم، جایی که عرض جغرافیایی را محاسبه می کند .  پس، بنابراین؛ اسکنه، سوهان و سنباده، همین حالا!




















فصل یکصد و نهم

آخاب و استارباک در کابین


  بامداد بعد حسب معمول گرم تلمبه زدن آب کشتی بودند؛ و افسوس که مقادیر زیادی روغن با آب بالا آمد؛ احتمالا چلیک های انبار زیر عرشه بد جور نشتی پیدا کرده بود.  نگرانی زیادی ابراز شد؛ و استارباک برای گزارش این امر نامطلوب به کابین رفت.*

 * کشتی های صید عنبروال مقادیر زیادی روغن در انبار دارند و دوباردر هفته وظیفه راندن منظم لوله ای به داخل انبار وغرقابی چلیک ها در آب دریاست.  این آب بعدا در فواصل زمانی مختلف توسط پمپ های کشتی تخلیه می شود.  از این راه رطوبت چلیک ها را نفوذ ناپذیر  می کند. در عین حال دریانوردان از روی تغییر ماهیت آبی که خارج  می شود به راحتی هرگونه نشت جدی در محموله گرانبها را تشخیص می دهند. 

  حالا پیکواد از جنوب و غرب سمت فورموسا و جزایر باشی  می رفت که یکی از استوائی راه های خروج از آب های چین به اقیانوس آرام، میانِشان قرار دارد.  از همینرو استارباک آخاب را در حالی یافت که  نقشه عمومی مجمع الجزایر های شرقی، همراه با نقشه مجزای دیگری نمایانگر طولانی سواحل جزایر ژاپنی نیپون، ماتسامی و شیکوکه ، برابرش گشوده بود.  شگرف پیر در حالی که جدید پای استخوانی سفید برفی را به پایه پیچ شده میز خود تکیه داده بود، خمیده تیغه بلند چاقوی جیبی بدست و پشت به درِ معبر، چین بر پیشانی، باری دگر مسیرهای دیرین خویش را دنبال می کرد. 

 با شنیدن صدای پا پشت در، بدون چرخش به سمت آن، " کیست آنجا؟ روی عرشه! دور شو!"

 "ناخدا اشتباه می کنند؛ مَنَم.  روغن در انبار نشت می کند قربان.  باید بالا بر سوار کرده همه چلیک ها را از انبار بالا کشیم."

  "بالا بر سوار کرده  و بالا کشیم.  حالا که به ژاپن نزدیک می شویم، یک هفته اینجا لنگر اندازیم تا دسته ای کُهنه تسمه چلیک تعمیر کنیم؟"

  "قربان، یا باید چنین کرد، یا در یک روز بیش از روغنی که ظرف یکسال جبران توانیم، هدر دهیم.  آنچه بهر تحصیلش بیست هزار مایل پیموده ایم، ارزش حِفاظَت دارد، قربان." 

  "چنین است، چنین است؛ درصورتِ تحصیل"

  "از روغن موجود در انبار می گفتم، قربان."

  "اما من نه از آن می گفتم  و نه به هیچ وجه بدان فکر می کردم.  برو! بگذار نشت کند! سراپای خود من در نشت است. آری نشت در نشت! نه تنها پر از چلیکهائی که نشتی دارد، بلکه همان چلیک ها هم در در کشتی است که نشتی دارد؛ و این مخمصه ای است بمراتب بد تر از آنِ پیکواد دارد، مرد.  با این حال نمی ایستم تا نشتی خود گیرم؛  زیرا کیست آنکه توانست نشتی را در این پُربار تن یافت، یا حتی درصورت یافت، توانِست در این کلان طوفان زندگی نشتی اش گرفت؟  استارباک،  نگذارم بالابر سوار کنید."

  "مالکان چه گویند، قربان؟"

 "بگذار مالکان بر ساحل نانتوکت ایستاده طوفان ها را به فریاد مقهور کنند. آخاب چه اهمیتی می دهد؟  مالکان، مالکان؟  استارباک چنان دائم از آن خسیس مالکان یاوه بافی که گوئی وجدان منند. اما خوب توجه کن، تنها مالک راستین هرچیز، سالارِ آن است؛ این را هم گوش گیر، وجدان من تیرمازه این کشتی است. – برگرد روی عرشه!"

  نایب، در حالی که سرخ می شد، با چنان شهامت شَگَرف آمیخته به احترام و احتیاط  که تقریبا بنظر می رسید نه تنها می کوشد به هر طریق ممکن از کوچک ترین نمود بیرونیش پرهیزَد، بلکه در درون نیز نسبت بدان نیم شکاک است، در کابین پیش رفت و گفت؛ "ناخدا آخاب، مردی بِه ازمن می توانست مشاهده آنچه را در کسی جوانتر و البته شاد تر، خیلی سریع موجب رَنجِش ش می شد، به آسانی در وجودت نادیده گیرد."

  "لعنت بر شیطان!  آنقدر بخود جرأت داده ای که فکر انتقاد از من کنی؟ - روی عرشه!"

  "خیر، قربان، نه هنوز؛ استدعا می کنم!  و حتما جرأت می کنم، قربان، خویشتن داری کنم!  بهتر نیست یکدیگر را به زِ پیش درک کنیم، ناخدا آخاب؟"

  آخاب چنگ در پُر شمخالی روی قفسه (بخشی از اثاث کابین کشتی های دریای جنوبی) زده سوی استارباک گرفته فریاد زد: "یک خدا فرمانروای زمین است و یک ناخدا فرمانروای پیکواد. روی عرشه!"

  از روی برق چشمان و آتشین گونه های نایب، یک آن گمان می بردید واقعأ هدف گلوله لوله ای قرار گرفته که سمتش گرفته شده بود.  اما با غلبه بر احساسات خود، نیم آرام پیش رفت و حین ترک کابین لختی درنگید و گفت، "قربان، نه توهین، که خشمگینم کردید؛ اما درخواست نمی کنم از این بابت مراقب استارباک باشید؛ صرفاخواهید خندید؛ اما بهتر است آخاب پیر از خود حذر کند."  

 با دوری استارباک از دید، آخاب ژَکید، "شجاعانه خشم گیرد و هنوز اطاعت کند؛ محتاطانه ترین شجاعت!"  "منظور از -حذر آخاب از آخاب- چه بود.  در این گفته باید نکته ای باشد!"  سپس نابخود شَمخال را عصا کرده  با آهنین جبین در کوچک کابین خویش قدم زدن گرفت؛ گرچه خیلی زود سگرمه ها گشوده با عودت شمخال روی قفسه فراعرشه شد.

 به زمزمه نایب را گفت، "زیاده نیکی، استارباک"، سپس با صدای بلند به خدمه :" بادبان های نوک را بالا زنید؛ بادبان های بالا، سینه تا پاشنه، را لوله کنید،  تیر افقی بادبان اصلی را برگردانید، بالابر راست  کنید و بشکه های انبار اصلی بالا کشید."

  احتمالا هرگونه دقیق داوری در مورد چرائی این رفتار آخاب با استارباک بیهوده بود.  شاید برق صداقتی در او رخشیده بود؛ یا علت صِرفأ سیاستی مصلحتی بود، زیرا آن وضعیت، کوچکترین نشانه نارضائی، هر چقدر هم گُذَرا، در مَهَست افسر ارشد کشتی را بشدت ممتنع می ساخت.  هر طور بود، فَرامینَش اجرا و بالابر ها راست شد.






فصل یکصد و دهم

کوئیکوئک در تابوتَش

    

  با وارسی معلوم شد چلیک هائی که آخر از همه انبارده اند کاملا سالم اند و نشتی باید دور تر از اینها باشد.  بنابر این، چون هم آرام بود، گود تر و گود تر رفته خواب های عظیم چلیک های ردیف تحتانی  را مختل کرده چون کور موش های غول پیکر از آن سیه نیم شب برآفتاب عرشه افکندند.  آنقدر پائین رفتند و منظر تحتانی ترین کلان چلیک ها چنان کهنه و زنگ زده و نَزار بود که تقریبا انتظار می بردید بجای سنگ کنج  به چیزی چون کپک زده چلیکی پر سکه ناخدا نوح برخورید، با نسخه هائی از اعلان های نصب شده ای که مَفتونان عالم باستان را به هرزه  هُشدار طوفان می داد.  هم چنین چلیک ها چلیک آب، نان، گوشت و بسته های تخته چلیک سازی و آهنین بسته هایی از حلقه های گرد چلیک ها بالا کشیدند، تا در پایان عبور از میان توده های روی عرشه دشوار، و تهی بدنه کشتی زیرپار طنین انداز شد، چنانکه گوئی روی تهی گور سرداب ها راه روند و خود کشتی چون غرابه ای هوا حامِل، چرخان و غلتان به دریا.  سنگین بالا کشتی شکم تهی شاگردی با سری انباشته از تمامی ارسطو می نمود. خوشبختانه در آن وضعیت طوفانی نیامد.

  باری، در همین زمان بود که مِسکین مونس مُشرک و فداکار یار جانیم، کوئیکوئک، اسیر تبی شد که تا  نزدیک جاودان اَنجامش کشاند.   

 بِباید گفت، پیشه وال گیری سِمَتِ بی زَحمَت ندانَد؛ در این کارمَنزِلَت و مخاطرت توأمانند؛ تا ناخدا نشده ای، هرچه بالاتر روی، زحمتت شاق تر.   در مورد مسکین کوئیکوئک هم وضع بر همین منوال بود و بعنوان زوبین انداز نه تنها باید با همه خشم زنده وال روبرو می شد- بلکه همانطور که جای دیگر دیدیم- در دریای غلتان سوار بر جسدش می شد و سرآخر درون ظلمات انبار کشتی فروشده، تمام روز در آن زندانِ زیر سطحی عرق ریخته، با استواری و به دست خویش بی اندام ترین ترین چلیک ها را حمل کرده انباردَن شان وا رِسَد.  مخلص کلام این که در میان والگیران، زوبین اندازان اصطلاحأ  متصدی انبارند.

  مسکین کوئیکوئک!  وقتی  تقریبأ نیمی از اندرونه کشتی را بیرون کشیده بودند، باید روی دریچه خم شده او را در آن پائین می دیدی، همانجا که این وحشی خالکوبی شده، که جز اِزاری پشمین به تن نداشت چون سَبز مارمولک خالدار در ته چاه، میان آن لیزابه و رطوبت  این سو و آن سو می خزید.   چه چاه، چه یخچال، بنوعی برآن مسکین مشرک ثابت شد، که هر چند  گفتنش عجیب باشد، علیرغم همه حِدَّتِ عرق ریزی سخت سرمائی خورده که مبدل به تب شد؛ و سرانجام، پس از چندین روز درد و رنج، در ننوی خویش به آستانه مرگش راند.  در آن چند روزِ آزگار چنان تحلیل رفت و تکیده شد که بنظر می رسید جُز اسکلت و خالکوبی چیزیش نمانده.  اما گرچه همه چیز در وجودش لاغر و استخوان های گونه اش هویدا تر می شد، با این همه بنظر می رسید چشنمانش که به مرور فراخ تر و فراخ تر می شود؛ نرم برقی غریب یافته و از دل آن بیماری به آرامی و عمیق در شما می نگریستند؛ شگرف گُواه صحتی نامیرا درو که نه تَضعیف پذرفت نه مرگ.   و بنظر می رسید چشمانش، مانند دوایری بر آب، که با ضعف تدریجی بزرگتر می شوند، به همان طریق، همچون حلقه های جاوید گِرد و گرد تر می شوند.  نشسته در کنار این وحشی در حال غروب، دستخوش رُعبی وصف ناپذیر می شدی و همانقدر غریب چیزها در سیماش می دیدی که نِظارِگان مرگ زرتشت.  زیرا هَرآنچه در آدمی براستی شگرف و مهیب است تا این دم هیچگاه نه گفته و نه نگاشته شده.  و فرارسیدن مرگ که همگان را به یکسان نابود کند، به همان یکسانی  آنان را تحت تأثیر واپسیین اشراق قراردهد؛ همان که تنها نویسنده ای از میان مردگان شرح مکفیش توانست.   تا بدان پایه که- بگذارید تکرار کنم-، در آن حال که دریای غلتان گهواره اش را بهر واپسین خواب می جنباند و نامشهود خیزاب اقیانوس سوی بهشت مقدرش بالا و بالا تر می برد، هیچ مُحتَضِر کلدانی یا یونانی ، افکاری والا تر و مقدس تر از آنهائی که مرموز سایه هاشان را در حرکت دزدانه بر سیمای کوئیکوئک بی صدا آرمیده در تاب خوران ننوی خویش می دیدی، نداشت. 

  هیچ کس میان خدمه نبود که دست از او نَشُسته باشد و این که شخص کوئیکوئک در مورد خودش چه می اندیشد، از روی غریب لُطفی که درخواست کرد با قوت نشان داده شد.  در تیره پاس صبحگاهی، آنگاه که روز در شُرُف سرزدن بود، کسی  را نزد خویش فراخوانده، دستش گرفته گفت، وقتی در نانتوکت بوده حسب اتفاق نوعی بَلَم سیه چوب ، شبیه بِشکوه رزم چوب جزیره زادگاهش؛ و پس از پُرس و جو دریافته بود همه وال شکردانی که در نانتوکت می میرند، در همان سیه بلم ها نهاده می شوند، و خیال نهاده شدن در چنین بلمی او را خوش آمده بود؛ زیرا بی شباهت به رسم قبیله خودش نبود که سلحشور مرده را پس از مومیاکاری در بلم خودش دراز کرده می گذاشتند بدین شکل راهی مجمع الجزایر های پُرستاره  شود؛ زیرا نه تنها باور دارند اختران جزیره اند، بلکه بسی دور تر از همه افق های مشهود، دریاهای آرام و آزادشان با آسمان آبی درهم آمیخته بدین شکل سفید موج شکن های راه شیری را شکل دهند.  این را هم افزود که فکر دفن شدن در ننوی خویش، به شیوه معتاد دریا، و انداختنش چون چیزی نِفرَت انگیز پیش کوسه های جیفه خوار به لَرزَش اندازد.  خیر: چون وال شکرد است بلمی چون نانتوکتی ها خواهد که بمراتب بیشتر فراخور اوست؛  بلمی که چون قارب های صید وال فاقد تیرمازه باشد؛ هرچند همین مستلزم نامطمئنی هدایت قارب و انحراف در ایوار کردن شود.

  باری، وقتی این غریب وضعیت به گوش پاشنه نشینان کشتی رسانده شد درجا نجار را فرمودند درخواست کوئیکوئک ، صرف نظر از این که متضمن چه باشد، اجابت شود.  مقداری کهنه الوارِ تابوت فام کافرکیشانه در کشتی بود که در دراز سفر پیشین از بَدوی بیشه های جزایر لاکادیو بریده بودند و توصیه شد تابوت از این سیاه تخته ها ساز کند.  نجار به محض ابلاغ فرمان خط کش خویش برداشته، با همه سرعت و بی تفات چُستی  مشخصه خود به سینه کاه کشتی رفته با دقت بسیار اندازه های کوئیکوئک را گرفت و حین جابجا کردن خط کش با نظم و ترتیب با گچ بر بدن کوئیکوئک علامت زد.

  ناگهان از دهان ملوان لانگ آیلندی پرید، "اوه! مِسکین رفیق! اینک باید بمیرد!" 

  نجاربخاطر راحتی کار و دسترسی کامل، سر میز گیره های خود رفته با نقل اندازه ها به روی میز طول دقیق تابوت را سنجیده با درآوردن دو شیار در دو انتها اندازه های منتقل شده را تثبیت کرد.  سپس با ترتیب دادن تخته ها و ابزارهای خود آغاز کار گرفت.

  وقتی  آخرین میخ کوبیده و در تابوت چنانکه باید رندیده و اندازه شد، آن را سبک بر دوش گرفته پیش رفت و پرسید آیا آماده استفاده در آن راستا یَند.  

  کوئیکوئک که بَرآشُفته فریادهای نیمه جدی افراد روی عرشه برای دور کردن تابوت به گوشش رسیده بود، در میان بُهتِ همگان دستور داد فورأ تابوت را نزدش برند؛ و با توجه به این که در میان همه فانیان، برخی مُحتَضِران بس مستبد می گردند، و بطور قطع، از آنجا که خیلی زود، برای همیشه، رفع زحمت می کنند، باید تسلیم خواسته این مسکینان شد، ممانِعَتی بعمل نیامد. 

  کوئیکوئک با خم شدن از فراز مَهدِ خویش با نگاهی دقیق مدتی دراز تابوت را وَرانداز کرد.  سپس زوبین خود را خواست و واداشت دسته اش بیرون کنند و سپس، قسمت آهنین را همراه با یکی از پاروهای قارِبَش در آن گذارند.   همچنین، صرفأ به درخواست خودش، دورادور درون قارب خشکه نان چیدند: قُمقمُه ای آب شیرین بالا سر، و خردک کیسه ای خاکه چوب تراشیده از انبار پائین پاش گذاردند؛ و تکه ای کتان بادبان را بعنوان بالش لوله کردند؛ سپس درخواست کرد بلندش کرده در فرجامین بِستَرَش گذارند، تا امتحان کند آیا هیچ راحتی در آن هست.  چند دقیقه بی حرکت دراز کشید و سپس کسی را گفت سراغ کیسه اش رفته، صَنَمَک اش، یوجو  را بیاورد. سپس دست ها را که یوجو را در میان گرفته بود بر سینه  چلیپا کرده خواست در تابوت را (که دریچه می خواند) رویش گذارند.  قسمت سر را با لولای چرمین برگرداندند و بدین ترتیب کوئیکوئک در حالی که چیزی  جز آرام سیمایش دیده نمی شد در تابوت خویش آرمید.  سرآخر ژکید،"رارمایی" (مناسب است؛ راحت است) و به اشاره خواست به مهدش برگردانند.

  اما پیش از انجام اینکار، پیپ که تمام این مدت دزدانه آن دور و بر پلکیده بود، به محل آرمیدنش نزدیک شد و با هِق هِق های ملایم دستش گرفت درحالی که داریه خویش در دست دیگر داشت.

  "مسکین سرگردان!  هیچگاه این جانکاه  بی خانمانی  به پایان نرسانی؟ حالا کجا روی؟ اما گر جریان های آبی به دِلنِشین جزایر آنتیلت برند که تنها نیلوفر آبی به سواحلش خورند، کار کوچکی برایم می کنی؟ پی پیپ نامی بگرد که مُدَّت هاست ناپدید شده: گمانم در آن جزایر آنتیل دوردست باشد.  گر یافتی، دِلداریش دِه، زیرا باید بس دِژَم باشد؛ ببین! به این خاطر که داریه اش را جا گذاشته؛ - پیداش کردم.  دیمبول و دامبول! حال، کوئیکوئک بمیر؛ و مارش مَرگَت نوازم."

  استارباک در حالی که از دریچه به پائین می نگریست زمزمه کرد، "شنیده ام آدم ها ی بکلی عامی در تب شدید، به زبان های باستانی سخن گفته اند؛ و وقتی این راز پژوهی همیشه معلوم می شود در کودکی بکلی از یاد رفته شان برخی عالی عُلَما براستی بدان زبان ها سخن گفته و ایشان شنیده اند.   لِذا، حسب رجائی باوَرَم، مسکین پیپ، در این شِگَرف حلاوت جنونَش، مینَوی اسناد تمامی برین آشیان هامان نماید.  جز آنجا کجا توانست فراگرفته باشد؟ گوش دار! دوباره سخن گوید، هرچند اینک دیوانه وار تر."

  "به ستون دو! بگذارید سالارَش کنیم! هِی، زوبینش کو؟ همینجاش نهید- دیمبول و دامبول/! زها زه! خروس جنگی که اینک بر سرش نشسته بانگ برآرد که کوئیکوئک مُشتاق میرد! – از یاد مَبَرید: کوئیکوئک مُشتاق میرد!؛ خوب توجه کنید، گویم، کوئیکوئک مُشتاق میرد! مشتاق، مشتاق، مشتاق! اما زَبون پیپ حقیر، تَرسان مرد؛ لرزان رَفت؛ - سروقت پیپ رو! گوش کن؛ گر پیپ را یافتی، در همه آنتیل جار بزن پیپ معرکه گریز است؛ ترسوئی است، ترسو، ترسو، ترسو! گوی ِشان از قارب وال شِکَرد بیرون پرید!   گر باری دیگر حقیر پیپ اینجا میرد، هرگز برایش داریه نزده، سالارش نَخوانَم.  نه، نه!  همه  ترسویان نَنگِشان باد – ننگشان باد!  بگذار چون پیپ که از قارب وال شکرد پرید غرقه شوند.  ننگ!  ننگ!   در تمام این مدت کوئیکوئگ با چشمان بسته چنان آرمیده بود که گوئی در رویاست.   پیپ را دور و مرد بیمار را به بانوج َش جابجا کردند.   

  اما حالا که کوئیکوئگ بظاهر هر تَدارُک برای مرگ را انجام داده بود، حالا که تابوتش بخوبی مناسبَ ش  در آمده بود، بناگاه جان گرفت؛  خیلی زود معلوم شد هیچ نیازی به جعبه نجار نیست؛ وقتی برخی شادمان شگقتی خویش را درآن باره آشکار کردند، جوهر حرفش در باره علت ناگهانی نقاهتَش این بود؛ - در لحظه ای خطیر، بیاد آورده بود کوچک کاری در ساحل ناکرده گذارده و از همینرو نظر خویش در مورد مردن را تغییر داده: پس اعلام کرد، هنوز مردن نتانَد.  سپس از او پرسیدند، مگر مردن و ماندن به میل و اراده فائقه اوست.  پاسخ داد، بی گُمان.  مُخلَص کلام، پندار کوئیکوئگ این بود که گر مردی اراده زیستن کند، بیماری صرف او را نخواهد کشت؛ هیچ چیز، جز وال، یا طوفان، یا سخت چیزی نابودگر، بی لگام و بی خِرَد، ازهمان صنف.

  باری، این تفاوت چشمگیر میان وحشی و متمدن وجود دارد: با اینکه، بهبودی بیمار متمدن شش ماه طول می کشد، معمولأ، نصف روز کافی است تا وحشی بیمار دوباره نیم خوب شود.  از همینرو کوئیکوئک من خیلی زود جان گرفت، و سراَنجام پس از چند روز کُیار نشینی بر چرخ لنگر(و خوردن با اشتهای شدید) ناگاه بر پا جست، دست ها و پا ها را جنبانده، بدن را خوب کشِش داد و کمی فاژه کرد و سپس، با جَهِش به کله افراخته قارب خویش و دست گرفتن زوبینی گفت بهر جنگ آماده است. 

  اینک، با ویرناکی دیوانه وار تابوت خویش را جای صندوق کار می بُرد و لباس های کیسه خویش را در آن ریخت و مرتب کرد.  بسیاری از ساعات فراغت را صرف نَقرِ همه صنف اشکال و طرح های عجیب و غریب روی در تابوت می کرد و بنظر می رسید از این راه می کوشَد بخشی از خالکوبی پیچ درپیچ تن خویش را به شیوه خام دستانه خود روی دَرِ تابوت تکرار کند.  خالکوبی کار پیامبر و پیشگوئی متوفی از جزیره خودش، که با آن علائم رمزی ایده کامل عَرش و فَرش، و رساله ای عرفانی در فن وصول به حقیقت  بر بدن وی نگاشته بود، بدانسان که خود کوئیکوئک بشخصه معمائی بهر گشودن بود؛ شگرف اثری در یک جلد، هرچند با این که قلب خودش جنب آن می تپید، حتی خود او هم فهم اسرارَش نیارست، و در نتیجه مُقَدَّر این بود تا این رازها سرانجام بهمراه پوست زنده ای که برویش نگاشته شده بود نابود شود و تا پایان حل ناشده ماند.  و احتمالا همین فکر موجب آن فریاد دیوانه وار آخاب در آن روزی شد که هنگام برگشت از دیدن مسکین کوئیکوئگ فریاد بر آورد– فغان از اهریمنی اِغراء خدایان!"

فصل یکصد و یازدهم

اقیانوس آرام.

  


وقتی نرم و سبک ازکنار جزایر باتانِس گذشته سرانجام در دریای بزرگ جنوبی آفتابی شدیم؛ گر بخاطر چیزهای دیگر نبود اقیانوس آرام عزیز خویش را بی شمار تحیت سپاس می گفتم زیرا دیرین دعای جوانیم برآورده شده بود؛ آن آقیانوس، آرام دریایی بود که از مقر آن لحظه ام تا فاصله هزار فَرسَنگ در جهت شرق غلتان بود. 

  کَس نداند، چه لَطیف معمایی در این دریاست که گوئی جنبش هایِ ملایم  مهیبَ ش حاکی از روحی نهان در زیر است؛ مانند آن حرکات افسانه چمن اِفِسِس فراز مدفون قدیس  یوحنای انجیلی .  پاسخ این است که در این مَراتِعِ دریایی، غلتان مرغزارهای آبی عظیم و گور بی نوایان هر چهار گوشه عالم، باید هم موج ها پیوسته بالا و پایین رفته جزر و مد کنند؛ زیرا در اینجا میلیون ها سایه و اندوه، آمال، خوابگردی ها واوهام غرق شده به هم آمیخته و هرآنچه اَعمار و ارواح خوانیم، همچنان آرمیده رویا بینند و بینند و چون خفتگان، در بستر خود غلتند و موجه های هماره غلتان را، هیچ محرکی جز بی قراری آنان نیست. 

  هر سرگردان مجوس  متفکر، با یکبار دیدن، این آرام اقیانوس، آن را برای همیشه گُزیده دریای خویشَ سازد.  اقیانوسی که دُرُست دَر وَسَط گیتی غلتان است و دو اقیانوس هند و اطلس نَه جز شاخه هایش.  امواج همین اقیانوس است که موج شکن های شهرهای نوساز کالیفرنیا را که همین دیروز جدید ترین اقوام پی افکندند، شوید و همزمان، پژمرده حواشی هنوز رنگارنگ سرزمین های آسیائی قدیم تر از ابراهیم را غسل دهد، در حالی که در تمامی پهنه میان این دو انتها، کهکشان های جزایر مرجانی، و بی شمار مجمع الجزایرهای کم ارتفاع ناشناخته و ژاپن رسوخ ناپذیر ، جای گرفته اند.  بدین ترتیب این رازآمیز آرام الهی کل توده عالم را در میان گرفته همه سواحلش را بدل به  خلیج  واحدش ساخته، چون قلب زمین دیده شود، با جزر و مد، ضربانش.  در پی اعتلا توسط آن جاوید موجه ها بناچار باید تصدیق خدای فریبا کرده سر تعظیم برابر پان  فرود آری. 

 اما در آن وضعیت که آخاب چون تندیسی پولادین در معتاد محل خویش کنار بادبان بندی واپسین دکل ایستاده با یک مِنخَر لاقیدانه شکرین بوی مشک مجمع الجزایر باتانِس را استنشاق می کرد که چه بسا مهربان عاشقان در دلنشین جنگل هاش قدم می زدند)، و با دیگر منخر، آگاهانه شور رایحه دریای تازه یاب را فرو می داد، همان دریا که حتی در همان لحظه، منفور وال زال می باید در آن شنا می کرد، کمتر اندیشه همه خدائی فکرش بر می انگیخت.   حالا که سرانجام بدین آب های تقریبأ پایانی افتاده سوی میدان گشت زنی ژاپن می لغزید، اراده مرد پیر تقویت شد.  مُصَّمَم لب هاش چون فکین گیره به هم رسیده بود، آماسیده دلتای رگ های پیشانیش لبریز جویبارها را مانِست؛ درخوابَش هم پُر طنین نعره "عقب کشید!  وال زال، غلیظ خون فواره زند!" کمانی تنه کشتی را در می نوردید.




________________________________________

[1] - ground-tier butts : ردیف تحتانی کلان چلیک های روغن در انبار زیر عرشه کشتی.

[2] - corner-stone cask: چلیک سنگ کنج اشاره ای است به رسم نهادن کپسول زمان، در مصالح بنا ها.  در اینجا، مطایبه ای است با اعلامیه وقوع طوفان نوح.

[3] - Death, which alike levels all, alike impresses all : تکرار "یکسان" بهر تأکید این معنا که هر فرد نه تنها می میرد، بلکه در پایان زندگی مکاشفه خاصی دارد، وقفه ای در ضرباهنگ کلام ایجاد می کند. این تأکید بر اشتراک در مرگ همچنین موید راز بینی نهائی کوئیکوئگ هم هست.  با این حال، در ویرایش بریتانیایی "یکسان" دوم حذف شده. دلیل این افتادگی مشخص نیست. حذف می‌تواند زاده مداخله ویراستار، بازبینی نویسنده یا تصحیح خطا توسط خودملویل باشد.

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/110-queequeg-in-his-coffin

[4] - کانرا که خبر شد خبری باز نیامد.  سعدی.

5 - منجمان و اخترشناسان کلدانی (بابلی) به عنوان افرادی خردمند مورد احترام بودند، به عنوان مثال، پادشاه بخت النصر (سِفر دانیال 2.5) با آنها مشورت می کرد. به همین ترتیب، فیلسوفان یونان باستان، به ویژه سقراط را به دلیل خِرَدِ شان تحسین می کردند.

[6] - کسی را در خاکستری پاس صبحگاهی نزد خود خواند: «کسی» - از خدمه،احتمالاً اسماعیل، "کسی" کتاب مقدس را تداعی می کند: «سپس کسی را نزد خود خواند» (لوقا 17.23). این جمله همچنین عباراتی از کتاب مقدس را تداعی می کند که «و آنها را نزد خود خواند» (مرقس 3.23)، یا «عیسی آنها را نزد خود خواند» (لوقا 18.16).

 

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/110-queequeg-in-his-coffin

 

[7]  - یوجو: کوئیکوئگ یوجو را که صنمکی است چوبین و اطلاعاتی ناچیز در موردش داریم پرستد وغذا قربانش کند.  در آغاز پیوند دوستی کوئیکوئگ با اسماعیل، کوئیکوئگ گوید یوجو تعلیمش کرده اجازه دهد اسماعیل کشتی آتی شان را انتخاب کند و او پیکواد را می گزیند که سرنوشت محتومش فناست.  یوجو خدای مرگ تمدنی است خاموش که قربانی طلبد.

[8] - آنتیل های شیرین: پیپ در یکی از لحظات شفافیت شاعرانه اش، کوئیکگ را تصور می کند که در حال مرگ در تابوت خود می چرخد، نه به سمت آنتیل های واقعی کارائیب، بلکه احتمالاً به همنام اسطوره ای آنها، آنتیلیای اسرارآمیز افسانه ایبری و عربی قرون وسطی. در پاراگراف بعدی، استارباک حدس می‌زند که پیپ ممکن است به طور ناخودآگاه دانش خود را در مورد این اسطوره در اوایل «کودکی فراموش‌شده» خود جذب کرده باشد و اکنون، از طریق «شیرینی عجیب دیوانگی‌اش»، نمادهای قافیه‌ای او («کوپن‌ها») به «کوپن» اشاره می‌کنند. خانه های بهشتی ما.»


  










فصل یکصد و دوازدهم

آهنگر.


  پرت، چِرکین آهنگر پیر آبله دار، با استفاده از ملایم هوای عالی تابستانه ای که اینک بر این منطقه حاکم بود و محض آمادگی برای کارهای بویژه عَمَلی که پیش بینی می شد بزودی فرا رسد، پس از خاتمه کار کمکی در ساخت پای آخاب، کوره قابل حمل خود را دوباره به انبار منقل نکرده و هنوز روی عرشه نگاه داشته، با پیچ های حلقه دار محکم به پیش دکل تَسمه پیچ کرده بود؛ زیرا اینک، فرماندهان، زوبین اندازان و پاروزنان دماغه قارب ها، تقریبا پیوسته درخواست داشتند برخی خُرده کاری هاشان انجام شود؛ تغییر يا، تعمیر، یا شکل تازه دادن به اسلحه گوناگون خود و اثاث قارب.  اغلب درحلقه مشتاقانی محاصره می شد که با دست گرفتن بیل قارب، سرنیزه، زوبین و نیزه، جملگی منتظر دریافت خدمات بودند؛ و به دقت و رشک مندانه، هر سیَه حرکت او در تَقَلّا را می پائیدند.  با این همه چَکُش این کهن مرد صبوری بود که شکیبا دستی کار می گرفت.  هیچ ژَکِش، هیچ بی شکیبی، هیچ تُندی از او بر نمی آمد.  خاموش، آرام، و کوشا؛ کمر خویش را که مدت ها  پیش شکسته بود چنان بیش از پیش می خماند  و چنان سخت کار می کرد که گوئی زحمت خودِ زندگی است و گران کوبش چکش، سنگین طپش قلب اوست.  همینطور هم بود.- نهایت بی نوائی.

  نارَوال شیوه راه رفتن این مرد پیر، وجود نوعی گُشادرَوی اندک اما دردناک نمایان در راه رفتنش، درهمان مراحل اولیه این دراز سفر دریانی کنجکاوی ملاحان را برانگیخته بود.  و زیر فشار پرسش های پِی دِر پِی آنان سرانجام تسلیم شده بود؛ و چنین شد که همه کس ننگین قصه عاقبت فلاکت بارش را می دانست. 

  آهنگر، در نیم شبی سرد و زمستانی، دیروقت ولی نه معصومانه، در جاده میان دو رُستاق، نیم ابلهانه، احساس کرده بود کرختی مهلکی بر او مستولی می شود و به انباری مخروبه و کج شده پناه برد.  نتیجه  تَلَف بخش انتهائی هر دو کف پا بود.   سرانجام از دل این افشا، جزء به جزء چهار پرده سعادت وی و طویل پرده پنجم نمایش غمبار زندگیش که هنوز به فاجعه منتهی نشده بود، بیرون افتاد. 

  مردی پیر بود که با تأخیر و در حدود شصت سالگی با آنچه درتعریف جزئیات پشیمانی فلاکت نامند، روبرو شده بود. پیشتر افزارمندی بود شهیر در کمال و وفور کار؛ خانه و باغی داشت، با دخترسان همسری جوان و مهربان، و سه فرزند خوشدل و سرخ و سفید؛ هر یکشنبه به کلیسای شادنمای واقع در باغی می رفت.  اما شبی در حجاب ظلمت و پنهان در فریبنده ترین لباس مبدل فرومانده شبرویی مخفیانه وارد آن بِهِشتَ ش شده همه چیز همه شان ربود.  غمبار تر سخن اینکه، خود آهنگر، این شبرو را جاهلانه به کانون خانواده خویش ره نمود.  شبرو، شعبده باز شیشه  بود!  با بَرگرفتِ آن مُهلِک چوب پنبه، شیطان پیش تاخته خانه خرابش کرد.  باری، کارگاه آهنگر، به دلائل دوراَندیشانه، صَرفه جویانه و بس خِرَدوَرزانه در زیرزمین خانهَ ش بود، هرچند کارگاه برای خود ورودی جداگانه داشت، طوری که جوان زن مهربان و تندرست بدور از هر ناگوار آسیمِگی و با لذت بسیار بدان قوی طنین چکشِ برنا بازوی پیرشوهر خویش گوش می سپرد، که خفه شده پژواکش با گذر از کف و دیوارها در اطاق بچه هاش نه به شکلی ناساز بدو می رسید؛ و بدین ترتیب لالائی قوی آهن کوبی، نوباوگان آهنگر را تا خواب رَوی می جنباند.

  آه، مُصیبَت پشت مُصیبَت!  آه، ای مرگ، نتانستی گاهی بِگاه بود؟  گر خود این پیر آهنگررا پیش از نزول تباهی مطلق بر سرش نزد خویش برده بودی، جوان بیوه گوارا سوگی می داشت، و یتیمانش پدری براستی محترم و نامور برای رویاهای سال های بعدی زندگی، به همراه توانائی زندگی بی دغدغه برای جملگی.  اما مرگ گُلِ زندگی مُتقی برادر بزرگتر چید که وظائف برخی افراد خانواده منحصرا وابسته به خِس خِس کنان مشقات روزانه او بود، پیرمردِ بد تر از بی مصرف را زنده نگاه داشت تا روزی که شنیع پوسیدگی زندگی دُرودن خرمن عُمرَش آسان تر کَندَ.  

  سربسته بگویم، کوبش چکش زیرزمین هر روز فاصله دار تر می شد؛ و هر کوبش سُست تر از پیشین؛ زن، فسرده کنار پنجره می نشست، با چشمانی ناتوان از گریه و خیره نگاهی رخشان به گریان وُجوه فرزندان خویش؛ دم ها خوابید، کوره زیر خاکستر خاموش شد؛ مادر سرازیر بلند علف های حیاط کلیسا شد؛ فرزندان، دوبار پی او روانه همانجا؛ و پیرمرد، بی خانه و بی خانواده، تلو تلو خوران، خانه بدوشی شد سیاه پوش؛ آن همه پریشانیش حُرمَتی نیانگیخت؛ خاکستری سَرَش سُخره بور مَرغول!

  مرگ تنها پیایند مناسب چنین مسیر زندگی دیده می شود؛ اما مرگ  تنها ورود به منطقه ای است غریب و نازموده؛ صرفا نخستین درود است به امکاناتِ  دوردستِ بی نهایت، عالم وحش، عالم آبی، عالم بی ساحل؛ بنابراین، برابر چشمانِ مُشتاقِ مرگِ چنین مردان که هنوزنسبت به خودکشی نوعی درونی احساس گناه دارند، اقیانوسِی که همه چیز ارزانیش شده و همه پذیراست، اغواگرانه کل بَسیطِ غریب و گیرا دهشت ها و شگرف ماجراهای نو-زندگانی گُستَرَد؛ و از مَزاکِزِ عظیم اقیانوس آرام، هزاران پری دریائی بر دل شکستگان خوانند- "اینجا آی؛ اینجا زندگی دیگری است بدون گناه مرگ از خودکشی، اینجا را فراطبیعی شگفتی هاست ، بی نیاز مردن در راهِشان.  اینجا آی! و خود را نهان در آن زندگی کن که برای جهان زمینی ات که اینک همان اندازه منفور است که نفرت انگیز، از مرگ هم بی اعتنا تر است.  اینجا آی! سنگ قبر خود در حیاط کلیسا اَفراز و اینجا آی تا هَمسَرَت شویم!"

  با گوش گیری همه این نِداها، شرق و غرب، به شبگیر و ایوار، روح آهنگر پاسخ داد، آری آیم!  و بدینگونه پرت در صید وال شُد.












فصل یکصد و سیزدهم

کوره


  حوالی نیمروز، وقتی پرت، ژولیده ریش و پیچیده در پیش بندی از زِبر پوست کوسه، بین  کوره خویش و سندان مستقر بر کُنده ای از آهن چوب ایستاده و با دستی سَر نِیزه ای را در میان زغال ها نگاه داشته و دیگر دست بَر شش های کوره خود داشت، ناخدا آخاب پیش آمد، با خُرد خَریطه ای زنگارگون در دست.   گِرِفته آخاب، در آن حال که هنوز کمی با کوره فاصله داشت، درنگید؛ تا سرانجام پرت با درآوری آهن خویش از آتش، آغاز کوفتنش روی سندان کرد- سرخ توده جرقه هایی چون انبوه دسته پرندگان معلق به هوا می فرستاد که برخی از آن ها نزدیک آخاب شد. 

 "این ها جوجه های مرغ طوفان  تو اَند، پرت؟  همیشه در پی اَت در پروازند و پرنده های شُگون، هم هستند، هرچند نه برای همه؛- اینجا را ببین، می سوزانند؛ اما تو - اما تو، بی سوز میانشان سَر بَری."   

   پرت با دمی تکیه بر چکش خویش پاسخ داد، "زیراسراپا سوخته ام ناخدا آخاب، کارم از سوختن گذشتَست؛ سوخته را سوختن ساده نیست."

  "بسیار خوب، بسیارخوب؛ کافی است؛ کاهیده صدات بگوشم زیاده آرام و خردمندانه اندوهبار است.  با این که خود در بهشت نمی زیم هیچ فلاکت دیگران را جز آن که به جنونشان کشیده باشد، تاب نیارم.  باید دیوانه شوی آهنگر؛ چرا دیوانه نشوی؟  چگونه توانی بی جنون تاب آری؟  آیا هنوز افلاک از تو نفرت دارند که نتانِستی دیوانه شد؟ - آنجا چه می ساختی؟"

  "کهنه سرنیزه ای را تعمیر می کردم قربان، پر شیار و خراش بود." 

  " و پس از آن همه سنگین استفاده، توانی دوباره تمام صافَش کنی، آهنگر."

  " بگمانم، قربان."

  "و گمان برم توانی هر شیار و خراش صاف کنی، هر چقدر هم سخت فلزی باشد، آهنگر؟"

  "بله قربان توانم، هر شیار و خراش، جز یکی."

   آخاب، هیجان زده پیش رفته دو دست به شانه پرت تکیه داده فریاد زد، "پس اینجا نگر- اینجا- آهنگر، و درحالی که دستی بر پُرچین پیشانی می کشید پرسید، تانی شیار صافی؛ گر توانی آهنگر، با کمال خوشوقتی سر بر سِندانَت نَهَم و سنگین ترین پتکت را میان دو چشم دریابَم.  پاسخم ده!  تانی این شیار صافی؟"

  " آه، این همان شیار است، قربان! نگفتم همه شیار ها و خراش ها جز یکی؟"

  "آری، همان است؛ بله، صافی ناپذیرست، مرد، زیرا تنها اینجا در گوشتَم بینیش، درحالی که تا استخوان جمجمه ام رسوخ کرده- همه چین و چروک! اما دیگر از این آسان کار بگذریم؛ امروز دیگر کاری روی نیزه و آکج نکنی.  با جرنگیدن خَریطه چنان که که گوئی بدره پُر اشرفی است، گفت، "این را می بینی! من هم ساخت زوبینی خواهم، زوبینی پرت، که هزار جفت شیطان هم گسستَش نیارست، چیزی که چون استخوان باله خود وال به تَنَش چَسبَد. با پرتاب خریطه روی سندان گفت این هم ماده اش.  "ببین آهنگر، این ها اَنباشته تَه میخ های پولادین نعل اسب های مسابقه است."

  "تَه میخ های نعل اسب قربان؟ عجب ناخدا آخاب، در اینصورت، اینجا، بهترین  و سخت ترین ماده ای را که ما آهنگران با آن کار می کنیم دارید."

  "می دانم، پیرمرد، این ته میخ ها چون سریشم مَحلول استخوان های قصابان بهم جوش می خورند.  بجنب! زوبینم ساز.  نخست دوازده مَفتول برای میله اش ساز و هر دوازده را چون تارها و رشته های کابل یدک کشی به هم پیچیده چکش کوب. سریع! من آتش را می دمم." 

وقتی سرانجام دوازده مفتول ساخته شد آخاب یکایک آنها را با پیچاندن گرد طویل پیچی سنگین و آهنین، بِدست خویش آزمود.  با رَدِّ آخری، گفت، "این درز دارد!، دوباره بساز، پرت."

    پس از انجام این کار، تا پرت آهنگ تَلاحُم دوازده مفتول در یکی کرد، آخاب کنارش ایستاد و گفت ترجیح دهد خود زوبینش سازد.  در آن حال که با سخت نفس های منظم هن هن کنان چکش بر سندان می کوبید و برت تفته مفتول ها را، یکی پس از دیگری دستش می داد و سخت افروخته کوره شدید شعله های  قائم خود را بالا می فرستاد، پارسی در سکوت گذشت و بنظر می رسید با فرودِ سر سوی آتش، برای آن تلاش، نوعی استدعای برکت یا لَعنَت می کرد. اما تا آخاب سر بلند کرد کناری رفت.

  استاب با نگاه از سینه گاه کشتی، ژکید، "آن آتش افروز آنجا از چه طفره رَوَد."   آن پارسی چون کبریت بوی آتش را اِستشمام کند؛ و خودش هم، چون سوزان سینی چاشنی تفنگ فتیله ای بوی آتش دهد."  

  سرانجام، دسته، بصورت تک میله ای کامل، واپسین تفت خویش گرفت؛ و وقتی پرت، برای آب دادن، جلز و ولز کنان در بشکه ای دم دستَش فرو برد، سوزان بخار سوی خمیده صورت آخاب پرید.

  آخاب که یک دم از درد عقب کشید، گفت، می خواهی داغم زنی پرت؟ مگر میسَم خویش می ساخته ام؟"  

  "خدا بخواهد، خیر؛ با این حال بیم چیزی دارم ناخدا آخاب.  زوبین بهر وال زال نیست؟" 

  "بهر شیطانِ زال! اما در مورد خارها؛ خودت باید بسازی، مرد.  این تیغ های من - بهترین فولاد؛ بگیر و خارها را به تیزی سوزنی-یخ برف دریای مدار شمالگان ساز."  

  آهنگر پیر، برای یک لحظه چنان نگاهی به تیغ ها انداخت که گوئی تمایلی به استفاده از آنها ندارد.

  "بگیر مرد، نیازی بدانها ندارم؛ زیرا این روزها نه ریش می زنم، نه خورد و خوراک و نه نیایِش دارم، تا – اما، بیا بگیر کار را شروع کن!"

  وقتی سرانجام تیغ ها شکلی پیکان وار گرفته و بدست پرت به میله متصل شد، خیلی زود فولاد انتهای زوبین را تیز کرد و تا آهنگر آهنگ تافتِ پایانی تیغ ها پیش از آب دهی کرد، با صدای بلند ب آخاب گفت بشکه آب را نزدیک آرد.

  "نه، نه -آب نه؛ می خواهم به راستین مرگش آب دهم.  سپس تیغ را بالابرده بانگ زد، "آهای، شما! تاشتگو، کوئیکوئگ، داگو! چه گوئید بی دینان؟ آنقدر خونم دهید که این خار پوشاند؟" اشاره مشتی کله های سیاه، آری پاسخ بود.  سه جای تن این بی دینان را آجیده سپس وال خارها را آب دادند.  

  آخاب، در آن حال که مُهلِک آهن خون تعمید را به سوزش می بَلعید، شوریده سر زَکید، نه به نام پدر بل به نام ابلیس تعمیدت دهم. 

  اینک، آخاب با حَشدِ دسته های ذخیره  درعرشه زیرین و گزیدن یکی از چوب گِردوی هنوز پوست پوش، سرش را اندازه مادگی زوبین کرد.  سپس نو حلقه ای طناب یدک کش را گشوده چند قولاج از آن را تا چرخ لنگر تا حد تنش شدید کشیدند.  آخاب آنقدر پای خود را بر آن فشرد تا طناب چون تار چنگ فِرفِر کرد و سپس مشتاقانه روی آن خَمید و با نَدید هیچ پارگی بانگید، خوب است و حالا نوبت هم بندی."

  یک سر طناب را رشته رشته کرده و گسترده تارهای مُجَزّا را  به هم بافته گرد مادگی زوبین  پیچیدند؛ سپس دسته را محکم درون مادگی سپوختند؛ سر زیرین طناب را تا میانه طول دسته کشانده همانجا با به هم پیچیاندن  سخت ریسمان  محکم کردند.  پِیِ پایان، دسته و زوبین و طناب -چون سه الهه سرنوشت - جدائی ناپذیر ماندند و پژمان آخاب، همراه سلاح، شلنگ انداز دور شد؛ صدای استخوانی پاش و صدای دسته چوب گردو، هردو، روی هر تخته، مبهم طنینی می انداختند.  اما پیش از ورود به کابین نازک صدائی غیر طبیعی، مطایبه آمیز و با این حال، بس جِگَرسوز، بگوش رسید.  آه پیپ! آن رِقَّت اَنگیز خنده ، آن عاطل چشمان بی قرار، تمامی غریب چِکِّگی هات به شکلی نه بی معنا با  تیره سوگنامه محزون کشتی در آمیخته به سُخره  اش می گرفت.   





فصل یکصد و چهاردهم

طلاکار 


خیلی زود کشتی پیکواد با نفوذ بیشتر و بیشتر به دل میدان گشت زنی ژاپن یکسره در تکاپوی صید شد.  اغلب در ملایم هوای دلپذیر، دوازده، پانزده، هجده و بیست ساعت مداوم در قارب ها گَرم پیوسته کشیدن، یا قارب رانی، یا پاروزنی، پی وال ها بودند، یا در فَترت های شصت هفتاد دقیقه ای آرام منتظر بالا آمدنشان می نشستند؛ هرچند نتیجه این رنجها گَنجی اندک بود.

  در چنین مواقع، زیر غارب آفتاب، همه روز رها بر نرم موج های غلتان کند خیز؛ شخص نشسته در قارب خویش، سبک چون بَلَمِ پوست غان، و چنان آمیزگار با خود نرم امواج، متکی بر دیواره قارب چون گربه های روی سنگ پیش بخاری خُرخُر میکنند؛ این ها مواقع آرامشی است خیال انگیز، آن زمان که در نِظاره ساکن زیبائی و رخشش پوسته اقیانوس، قلب ببری را که در آن زیر رَخَد نادیده گرفته به طیب خاطر یاد نیارد که این مَخمَلین پنجه چه بی امان یَشکی نهان دارد.

  این ها مواقعی است که خانه بدوش، در قارب وال گیری خویش به نَرمی نوعی احساس مادر-فرزندی، اعتماد و زمین وارِگی نسبت به دریا حس کند؛ اینکه دریا را تا حد زمینی پُرگل بیند؛ طوری که بنظر می رسد آن دوردست کشتی که تنها سر دکل هاش نَمایَد، نه میان رفیع امواج غلتان، بلکه از میان بلند علف های دشتی پَست و بلند در تلاش پیشروی است: بدانسان که اسب های مهاجران به غرب امریکا تنها افراخته گوش های خود می نمودند، در حالی که شمار بزرگی از تنه هاشان بزحمت از میان شگرف سرسبزی می گذشت.

  بِکر دره های دور و دراز؛ دامنه-تپه های آبی روشن؛ که همچنان دعوت به سکوت و نجوا بر فرازشان دُزدانه ساری است؛ و با اطمیانی قریب به سوگند می گفتید در در فصل چیدن گل‌های بیشه، در اُردیبِهِشتی خوش نوباوگان خسته از بازی در این خلوتگاه‌ها دراز به درازغُنوده اند.  و همه اینها با عِرفانی ترین حال و هوایت در آمیزد؛ طوری که واقعیت و خیال، در نیمه راه به هم رسیده درهم خلیده، کلی یکپارچه سازَند.

  چنین مناظر آرام بخش، هر چقدر هم گذرا، آخاب را هم تحت تأثیری، هرچند زودگذر، قرار داد.  اما اگر بنظر می رسید این سِرّی کلید های زرین، سری گنج های زرین در وجود خودش را می گشاید، با این حال دمیدن نفسش آنها را کدر می ساخت. 

  "خوشا، واشی بیشه ها!"  خوشا، بی پایان مناظر همیشه بهاری روح؛ که توانست با همه مدید خشکیدگی زاده تنگی مطلق خاکی زندگانی - چون اسب‌های جوان در شبدر صبحگاهی، در وجود شما مردان پرسه زد، و برای چند لحظه گذرا، موجب احساس خنک شبنم زندگی ابدی بر روی آنها شد.  کاش خدا می خواست این مبارک آرامش ها بِپایَد. اما درآمیخته و درآمیزنده رشته های زندگی با تار و پود بافته شوند: آرامش ها را طوفان ها قطع کنند، و هر آرامشی را طوفانی است.  این زندگی را هیچ پیوسته پیشروی بی عقبگرد نیست؛ از طریق پله هایی ثابت پیش نرویم و در آخرین بازایستیم: با گذر از خَلسه بی خبری کودکی ، دینداری بدور از تفکر بچگی (تقدیر کلی)، سپس شک گرایی، بعد، بی اعتقادی، و سرانجام، آرامِش چنانچه های  تعمق بزرگسالی.  اما پس از طی همه این مراحل بار دیگر همین دایره پیمائیم و دوباره و تا ابد از مراحل کودکی، بچگی، مردی و چنانچه ها گذر کنیم.  کجاست آن نهائی بندر که باز لنگر از آن بر نگیریم؟  این عالم در کدام مسحور اثیر سیر می کند که خسته ترین هاش هرگز خسته نشوند؟  پدر این سرِراهی کجا پنهان است؟   ارواح مان یتیمان شوی ناکرده مادرانی را مانند که سرِ زا روند و راز های اصل و تبارمان خفته در گورهاشان، و بهر خبر همانجا بایست شدن."

  و در همان روز، استارباک هم، با نگاه از کنار قاربش به دوردست های همان زرین دریا، آرام زکید:-

  "حسُنِی نادَریاب از آن صنف که هر عاشق در چشمان جوان عروس خویش بینَد! – با من از کوسه های درنده و شیوه های ربایش مردم خوارَت مگوی.  بگذار دیانت جای حقیقت نشیند، بگذار خیال جانشین خاطره شود؛ به عمق وجود نگرم و همچنان باوَرمَندَم."

  و استاب، ماهی وار، با فلس های رخشان، در همان زرین آفتاب بَرجهید:-

   "منم استاب و استاب هم سرگذشت خود را دارد، اما همینجا سوگند می خورد که هماره فیران بودَست!"




  








فصل یکصد و پانزدهم

تَلاقی پیکواد با بَچِلِر

  

چند هفته پس از جوشکاری زوبین آخاب، مناظر و صداهایی که پیشاپیش باد سوی  کشتی آمَد، بس بهجَت اثر بود.

  کشتی نانتوکتی، بَچِلِر نام، که تازه آخرین بشکه روغن را در انبارها چپانده و دریچه های قریب به انفجار را تا ناقِشان آکنده بود؛ اینک، در شاد رخت  عیدوار، پیش از برگرداندن دماغه سوی وطن، شادمانه، هرچند قدری خودفروشانه، میان کشتی های بس پراکنده در آن میدان گشت زنی سیر می کرد. 

  سه مرد سر سه دکلش دراز نوارهائی از سرخ پارچه پرچم بر کلاه های خود داشتند؛ از پاشنه کشتی واژگون قارب والگیری آویخته بود و طویل فک زیرین آخرین میرانده وال حلق آویخته از دیرک سینه.  همه رنگ پرچم های مخابرات دریائی ، پرچم، درفش ملیت، پرچم مخابره، در همه جهات بادبان بندیش در اهتزاز بود.  طرفین هر یک از سه سر دکل سَبَد دارَش دو بشکه اسپرم تسمه بند کرده بودند و روی دو تیرک افقی سر دکل ها، قَلَمی قمقمه هایی از همین گرانبها مایع؛ و میخ شده به قرص تارک دکل اصلی برنجی چراغی.  

  آنطور که بعدأ معلوم شد، کشتی بچلر به شگفت انگیز ترین موفقیت رسیده بود، و شگفت تر آنکه، شمار بزرگی از کشتی ها، حین گشت در همان دریاها چندین ماه آزگار را بدون گرفتن حتی یک وال سپری کرده بودند.  نه تنها بشکه های گوشت و نان را بهر جا بازکردن برای اسپرم به مراتب بیش بها بخشیده، بلکه به تهاتر فزون بشکه های تَکمیلی با کشتی های مُتِلاقی پرداخته و همین بشکه ها را سرتاسر عرشه و در کابین ناخدا و اطاق های افسران کشتی چیده بودند.   حتی میز کابین را ریز ریز و گیرانه  آتش کرده، و بهر تناول در کابین، پهن ته کلان چلیک روغنی را به عنوان نقطه کانونی به کف تسمه بند کرده بودند.  در پیشخانه  کشتی ملاحان عملأ صندوق های خود را درزگیری و قیراندود و پر کردند؛ به مزاح می افزودند آشپز مُحکَم دَری روی بزرگترین دیگ خویش گذارده و آکنده از روغنش کرده؛ و این که مسئول آشپزخانه سوراخ قهوه جوش یدک خویش بسته و پُر روغن کرده؛ این که، زوبین اندازان دری برچشمه زوبین های خویش گذاشته و پر کرده اند؛ این که براستی همه چیز آکنده از اسپرم بود، مَگَر جیب های شلوارتَنگ ناخدا، آن هم برای این که بتواند بهر اثبات کامل خشنودی خودخواهانه خویش، دست در جیب کند.

  در حالی که این شادمان کشتی سَعادَت به سرعت سوی نَژَند پیکواد می آمد، وحشیانه صدای عظیم طبل ها از پیشخانه  می آمد؛ و با نزدیک تر شدن کشتی انبوه مردانش، ایستاده گرد کلان پاتیل های پیه گدازی پوشیده با رق مانند اَنبان یا پوست شکم سیه وال رهنما، با هر حرکت مشت های گِرِه کرده خدمه، غرشی گوشخراش بر می آوردند.  روی عرشه ناخدا، نایبان و زوبین اندازان، با زیتونی دخترکانی که همراهشان از جزایر پُلینِزی گریخته بودند، می رقصیدند؛ دروا در نِگارین قاربی افراخته و محکم بسته میان پیش دکل و شاه دکل، سه سیاه لانگ آیلندی با رَخشان آرشه فیدل از جنس استخوان وال، هادی فرحان رقصی تند بودند.  در این بین، افرادی دیگر از ملازِمان کشتی با صدائی گوشخراش درگیر مصالح کوره های پیه گدازی بودند که کلان پاتیل ها از فرازشان برداشته شده بود.  حین پرتاب آجر و ملاط اینک بی مصرف به دریا، چنان فریاد های شدید سر می دادند که چیزی نمانده بود گمان بَرید مَنفور دِژ باستیل تخریب کنند.

 سرور و مرشد تمامی این صحنه ناخدای افراخته قامت فراز رفیع عرشه ناخدا بود، طوری که تمام نمایش شادی پیش رویش بود، و به نظر می رسید این همه صرفا برای تفریح شخصی او تدبیر شده.

آخاب هم، ژولیده و نَژند از اندوهی پای برجا بر روی عرشه خود ایستاده بود؛ در حالی که دو کشتی از کنار یکدیگر می گذشتند - یکی غرق شادمانی پیش آمده ها، دیگری سراپا بدشگونی پیش امدها - دو ناخدای دو کشتی، در وجود خویش تجسم کل نمایان تضاد صحنه.

شنگول ناخدای بچلر با بالا بردن  یک بطری و لیوان در هوا فریاد زد: "به ما مُلحَق شو، به ما مُلحَق شو!"

  آخاب در پاسخ با صدائی خشن گفت، "وال زال را دیده ای؟"

  دیگری با خوش خلقی گفت "نه، تنها شنیده ام، اما به هیچ روی باورش ندارم، به ما مُلحَق شو!"

  "زیاده شادی.  بِراهَت ادامه بده.  نفراتی از دست داده ای؟"

  "نه در حد قابل ذکر – تنها دو جزیره ای، همین؛ - اما به ما مُلحَق شو! کُهَن همقطار به ما مُلحَق شو!.  خیلی زود آن اندوه از پیشانیت زدایم. به ما مُلحَق شو، ممکنه (شاد نمایشی است)؛ کشتی پُر و عازم خانه. "

  آخاب زکید، " تهی مغز تا چه حد شگفت آوری، بی تکلف توانست بود!"  سپس با صدای بلند گفت، گوئی، آکنده کشتی رو به خانه ای؛ خوب، پس، مرا تهی کشتی پشت به خانه خوان.  بنابراین تو و راهَت و من و راهَم.  به پپش! بادبان ها کشیده، پشت به باد!"

  و بدین ترتیب، در حالی که یکی، شادمانه پیشاپیش نسیم می رفت، دیگری سرسختانه با آن می جنگید و بدین شکل دو کشتی از هم جدا شدند؛ خدمه پیکواد با ثابت نگاه های سنگین، خیره در بچلری که بر می گشت؛ اما مردان بچلر، هرگز نگاه از تعقیب سرزنده جشن و سروری که در آن بودند، برنگرفتند.   و در حالی که آخاب خم شده روی نرده پاشنه، کشتی عازم خانه را می نگریست، خردک شیشه ماسه را از جیب در آورد و سپس با نگاه از کشتی به شیشه، به نظر رسید از این طریق به قِران دو بعید تداعی پردازد، زیرا شیشه آکنده از ماسه برگرفته از ژرفاسنجی های نانتوکت بود. 











فصل یکصد و شانزدهم

مُردَنی وال


نه نادِر است آن مواقع در این زندگی که مساعِدَت های بخت در یمین کنارمان روان شوند، و با اینکه پیشتر بکلی مغموم بوده ایم، کمی از شتابان نسیم گرفته شادمانه احساس کنیم باد به خوابیده بادبان هامان اوفتد.  وضع برای پیکواد چنین بنظر می رسید.  زیرا روز بعد از تلاقی با شادمان بَچِلِر وال ها دیده و چهار تا کشته شدند؛ یکی بدست آخاب.

  نزدیک غروب بود؛ در آن وقت که تمام نیزه زنی های نبرد سَفّاکانه به انجام رسیده بود، و خورشید و وال، شناور در دلربا دریا و آسمانِ آیوار، هردو با هم، آرام می مردند؛ چنان حلاوت و چنان رِقَّت و چنان مُکَلَّل ادعیه در آن گلگون هوا پیچان بالا می رفت که تقریبا چنین بنظر رسید خشکی نسیم اسپانیائی از بلند ارتفاع فراز دره دیرهای سبز تیره جزایر فیلیپین، به هرزه دریانورد شده و با باری از این سرود های شامگاهی به دریا زده. 

  آخاب دویاره تسلی یافته، هرچند صرفا مُتِسلی با اندوهی ژرف تر، جدا شده از وال و نشسته در پاشنه قارب اینک راکد، از نزدیک نظاره نهائی نزع وال می کرد. زیرا منظره عجیبی که درهمه عنبر وال های مُحتَضِر مَشهود است- گردش  سر سوی خورشید و مردن در این حال– مشاهده آن منظره عجیب در چنین آرام ایوار، به نوعی غِرابتی پیشتر ناشناخته را به آخاب منتقل می‌کرد.  

  "می گردد و خود را رو به خورشید کند، - چه آرام، و درعین حال چه پایدار، و پیشانیش در واپسین حرکات اختضار چه کُرنِش گراست و چه مُستَدعی.  او هم آتش سِتاست؛  مومن ترین و مُتِحَمِّل ترین دست نِشان ارباب خورشید! آوخ که باید این دو دیده زیاده نگران این مناظر زیاده تأیید آمیز بینند.  بنگر! اینجا، محصور در آب های دور، بدور از همه هیاهوی سعادت و فلاکت بشری، در این صادق ترین و مُنصِف ترین دریاها، جائی که هیچ صخره لوحی بهر حک روایات ارزانی ندارد، جائی که آبکوهه هایی به طول تاریخ چین، بسان رخشان اختران فراز ناشناخته  سرچشمه رود نیجر، وهمچون گُنگ هایی ناشنیده سخن، پیوسته موجه زده اند؛ حتی  در چنین جا هم، زندگی، سراپا ایمان و روی به خورشید میرد؛ اما می بینی! هنوز نمرده، مرگ جسد را  می گرداند و عزیمتی در مسیری دیگر.

  "هان ای نیمه ی طبیعتِ که برنگ سیه هندویی ، و سَریر شخصی خویش را جائی در دل این دریاهای فاِقدِ زندگی گیاهی، از استخوان های غرق شدگان ساخته ای؛ تو ای ملکه ، دانم که بی ایمانی و در طوفان وسیع کشتار و دفن بی سرو صدای پس از آرامش، زیاده دقیق با من سخن گوئی.  گرداندن سر محتضر والَت سوی خورشید و پس، دوباره چرخیدَنَش نیز، برایم بی اندرز نبوده.

 " هان ای قدرت آگاهی سه حلقه جوش! هان ای رنگین کمانی فواره  بلند آرزو! آن یک در ستیزه و این یک به فواره، همه بیهوده!  ای وال بیهوده شفاعت آن سراپا- نیروبخش خورشید طلبی که تنها زندگی زاید ولی دوباره ندهد.  با این همه، تو تیره تر نیمه، مرا با ایمانی گردن فرازانه تر، گرچه تیره تر، به جنبش آری.  همه ناگفتنی درآمیختگی هات اینجا زیر پایم شناورند؛ از نفس های آنها که زمانی زنده بودند و بصورت هوا بازدمیده شدند، اما اینک آب اند، نیرو گیرم.

  "پس صلی، پشت صلای همیشگیت ای دریا که مرغ وحشی تنها آرامَش را در جاودان جنبش هات، بیابد.  زاده خاک و شیر دریا خورده؛ گرچه تپه و دره مادریم کردند، شما آبکوهه ها برادران رضاعیم اید!" 











فصل یکصد و هفدهم

نگهبانی وال

  


چهار وال کشته شده در آن ایوار در فواصل دور از هم جان دادند؛ یکی دور از قارب، درجهت بادسوی؛ یکی در فاصله ای کمتر، در جهت پُشت به باد؛ یکی در جلو؛ یکی در پشت قارب.  این سه وال اخیر را پیش از شب رَسِش کنار کشتی کشیدند؛ اما تا شبگیر امکان رسیدنَ به وال بادسوی نبود؛ و آن کُشندده قارب، قاربِ آخاب، همه شب کنارش آرام گرفت.

  تیر پرچمی را عمودی در نیسم مرده وال فرو کردند، و فانوسی که از فرازش آویزان بود، پریشان نوری لرزان روی سیه پشت براق وال، و بسی دور تر، بر آن امواج نیم شبی می تابید، که بسان ملایم موج ساحل، به نرمی پهلوهای وال می سود.   

  آخاب و تمامی خدمه قاربش خواب دیده می شدند، جز پارسی که خمیده در دماغه قارب به نظاره کوسه هائی نشسته بود که شَبَح وار گرد وال درکار بودند و دُم بر سبک تخته های اُرس می کوفتند.  صدائی چون مویه جمعی نابخشوده اشباح عَموره به شکلی رعشه آور روی بحر المیت  روان بود.

  آخاب که وحشتزده از خواب پریده بود پارسی را رو در روی خویش دید؛ و ایندو، محاط در ظُلمات شب آخرین انسان ها در عالمی پر شده از سیل را مانِستند.  آخاب گفت، "دوباره خوابش را دیده ام." 

  "خواب نَعش کَش ها را؟ کُهَن مرد، نگفتمت که نه نعش کشی داری و نه تابوتی؟"

  "کیست که در دریا میرد و با نعش کش برندش؟"

  "اما کهن مرد، گفتم پیش از آنکه توانی در این سفر مرد، باید همانا دو نعش کش به دریا دیده باشی؛ اولی، نه ساخته فانیان؛ و هویدا چوب دومی باید روئیده در امریکا باشد."

   "آه، بله! غریب منظره ای  باید باشد، پارسی: - نعش کشی با شاهپرهای شناور به دریا و موجه ها تابوت کشان. ها! چنین منظره ای را حالا حالا ها نخواهیم دید."

  "کهن مرد، هرچقدر هم غریب، تا نَبینی نَتانی مُرد." 

"و قاعده مرگ خودت چه بود؟" 

  "گرچه مرگم در فرجام کار خواهد بود، با این همه، پیشاپیش تو چون راهنمایت رَوَم." 

  " و وقتی مُقَدَّم بر من رفته باشی - اگر هم چنین رُخ دَهَد - پیش از آن که توانم پِی ات آیم، باید همچنان بر من ظاهر شوی، تا هنوز هادیم باشی؟ - نه چنین بود؟ خوب، در اینصورت، بفرض باور همه گفته هات، ای رهنما!، دو عهد می بندم که با همه این احوال موبی دیک را کُشَم و جان بدر بَرَم"

  چشمان پارسی در آن تیرگی چون کرم شب تاب رخشید و گفت: "کهن مرد، عهدی دیگر بند" - "تنها کَنَف توانست تو را کشت."

 آخاب با خنده ای تمسخرآمیز فریاد زد: "منظورت چوبه داره. پس نامیرایم، در خشکی و دریا."

هر دو، بار دگر، چونان دو روح در یک تن ،زبان به کام کشیدند.  تیره شبگیر سرزد و خفته خدمه کف قارب برخاستند و پیش از ظهر کُشته وال را به کشتی رساندند.   







فصل یکصد و هجدهم 

رُبعی


سرانجام فصل صید استوا نزدیک شد و هر روز، وقتی آخاب از کابین خود بیرون می آمد تند نگاهی به بالا می انداخت وهوشیار سکان بان  خودفروشانه پره های سکان خود را کار می گرفت و مشتاق ملاحان، سَبُک سوی طناب های دیرک دویده و جملگی، عُمدتأ چشم دوخته به دابلون میخکوب شده، همانجا می ایستادند و بی صبرانه منتظر فرمان گرداندن دماغه کشتی سوی خط استوا بودند.  فرمان به موقع صادر شد.   دُرُست سر ظهر بود و آخاب نشسته در دماغه بلند افراخته قارب خویش پِیِ مُعتاد رصد روزانه جایگاه خورشید بَهر تعیین عرض جغرافیایی خود بود.

  باری، در آن دریای ژاپنی روزهای تابستان چون سیل فروزِش هاست.  آن پیوسته  تابان خورشید ژاپن، سوزان کانون عظیم ذره بین زجاجی اقیانوس را مانَد.  آسمان لاکی است و بی ابر و افق آونگان؛ و این عُریانی بی پایان،  فروغ عظمت لایطاق عرش الهی است.  نیکا که رُبعی آخاب مُجَهَّز به عینک محافظ رنگی بود و با آنها نظاره آن شید آذر می کرد.  بدین نحو، با نَوَسانِ نشسته وضعیت خویش در تناسب با تکان های کشتی و گذاردن آن وسیله ی مشابه ابزار اخترشناسی بر چشم، تا ثبت لحظه دقیق وصول خورشید به دقیق نصف النهار خود، لحظاتی چند در آن وضع باقی می ماند.  در این بین، در حالی که تمامی حواس آخاب جذب این کار شده بود، پارسی، پائین تر از او، با صورتی بالا کرده چون خودش، روی عرشه کشتی زانو زده به همراهش در نظاره همان خورشید بود، تنها با این تفاوت که پِلک نیمی ازتخم چشمانش را  پوشانده بود و سَبُع سیمایش مقهور بی احساسی خاکی.  سرانجام رصد مطلوب انجام گرفت و آخاب خیلی زود با مداد روی پای استخوانیش حساب کرد عرض جغرافیایی اش دقیقأ در آن لحظه چه توانست بود.  سپس دمی دستخوش خواب و خیال شده دوباره نگاهی سوی خورشید انداخته با خود دَندید: "ای علامت دریائی! ای راهنمای مقتدر والاجاه! به درستی گوئیم کجا هستم- اما نتانی کمترین اشاره ای کنی کجا خواهم بود؟  یا نتانیم گفت علاوه بر من چیزی دیگر در کجا زیَد؟  موبی دیک کجاست؟  همین دم باید نِگَرانَش باشی.  چشمانم در همان چشمانی نِگَرَد که حتی در همین لحظه نگران اوست؛ آری ای خورشید، در چشمانی نِگَرَم که به یکسان  نِگَرَنده  ناشناخته اشیاء فراسوت اند!  

  سپس با خیرگی در ربعی خویش و یک به یک کار انداختن آلات قَباله ایش دوباره سِگالید و دَندید: "یاوه بازیچه!  اسباب بازی بچگانه دریاسالاران و دریاداران و ناخدایان گَردن فَراز؛ عالَم به توان و زِبَردسَتیت نازَد؛ اما، با این همه جز تشخیص ناقص و ناکافی نُقطه حضور خودت و دستی که تو را نگاه داشته در این پهناور عالم، چه از تو برآید: هیچ! نه حتی ذره ای از این بیش!  نتانی گفت فردا ظهر یک قطره آب و یک دانه شن کجاست و با این همه عجز وَهنِ خورشید کنی!  این است علم! نفرینت باد بیهوده آلت؛ و نفرین برهرآنچه چشم انسان سوی آسمانی اندازد که افروخته روشنیش صرفا سوزدش، چنان که این سالخورده دیدگان حتی حالا هم به نورت ای خورشید سوزد!  نگاه های چشمان آدمی از روی طبع هم تراز با افق همین زمین انداخته شود، نه از فرق سر، بدانسان که گوئی خدا می خواسته بشر نِظاره عرشَش کُنَد.  با انداخت ربعی بر عرشه گفت، "نفرین بر تو ای رُبعی! دیگر تو را هادی زمینی راه خویش نکنم؛ قطب نمای مسطح کشتی  و ناوبری کور با ریسمان و کنده؛ اینها هادیَم باشند و مکانم در دریا را نمایند."  با فرود از قارب بر روی عرشه گفت، " آری بدینسان لَگَدمالت کنم، ای بُنجُل چیزی که ضعیفانه ببالا اشاره کنی؛ بدین نهج خُرد و تباهت کنم." 

  حین ادای این سخنان توسط شوریده مرد کهن و لگدمالی ربعی با دوپای زنده و مرده، بنظر رسید حالت شَعَفی آمیخته به تمسخر نسبت به آخاب و نومیدی قَضاء و قدری درمورد خودش، بر ساکن سیمای گُنگَ پارسی فِتاد.  نادیده  برپا و دور شد، در حالی که دریانوردان هیبت زده از سیمای فرمانده خود در سینه گاه کشتی تجمع کردند، تا این که آخاب که آشفته عرشه پیما بود فریاد زد، "سر طناب دیرک ها! اهرم سکان بالا!  بادبان ها پشت به باد."  

  به یک آن بازوی بادبانها دور چرخید و درآن حال که کشتی روی پاشنه خود نیم گردشی کرد، سه استوار دکل رَشیق و افراخته قامت روی طویل بدنه شلمون دار، سه هوراتی گردنده بر یکه توسنی شایسته را ماِنستَند.  

  استارباک، ایستاده میان دو نایت-هِد ، متلاطم راه کشتی را نظاره می کرد،  همچنین، تِلو خوران رَوِش آخاب در طول عرشه را. 

  "برابر انبوه فَحم آتش نشسته سراسر فروزانَش دیده ام، آکنده ازحیات الیم آذری زبانه زن؛ هم دیده ام که سرانجام فروکِش کُنَد و کُنَد تا خَموش ترین خاک گردد.  مرد پیر اقیانوس ها! سرانجام از همه این آتشین  حیاتت جز خردک کُپّه خاکستر چه ماند؟"

  استاب بانگ زد، "آری، اما آقای استارباک از یاد مبر - خاکستر زغال دریا نه زبون زغال چوب شما.  خُب، خُب؛ شنیدم آخاب دَندید، "اینجا کسی این اوراق گنجفه دراین پیر دست هام فِشارَد و سوگند که باید با اینها بازی، نه هیچ ورق دیگر."  لَعَنتَم باد گر خطا گویم، برحقی آخاب؛ دَر رزم زی و در همان میر!"  


 


    














فصل یکصد و نوردهم  

شمع ها


گرم ترین هوا بی رحم ترین انیاب پَروَرَد؛ بَبر بَنگال در داغ ببیشه های سرسبزی دائمی خیز بردارد.  آسمان ها با بیشترین نور افشانی مهلک ترین تُندَرها را در دل دارند؛ کوبای زیبا پیچند هائی شناسَد که هیچگاه  آرام سرزمین های شمالی را در نَنَوَردَد.  همینطور، دریانورد این رخشان دریای های ژاپن به سهمگین ترین همه طوفان ها، چَرخَندِ حاره ای، بَر خورَد. گهگاه در آن روشن آسمان، چون بمب فراز شهری خواب آلود و مبهوت تَرِکَد.

  حدود ایوارهمان روز بادبان های پیکواد از هم گسیخت و برهنه دکل در نبرد با چرخندی که دُرُست از روبرو بدان خورد تنها ماند.  با فرارسیدن تاریکی، آسمان و دریا غرش کنان به تندر شکافته می شد و رخشان آذرخش ناتوان دکل ها را پس از نخستین خشم طوفان می نمود، آن هم در وضعیتی که اینجا و آنجا لرزان تکه  پارچه هایی برای بازی بعدی خویش جا گذارده بود.

  استارباک، چنگ  زده در مهار دَکلَی، روی عرشه ناخدا ایستاده بود؛ با هر رُخشِ آذَرَخش نگاهی به بالا می انداخت تا ببیند چه بلای بیشتری سر پیچیده بادبانبندی آنجا آمده؛ این در حالی که استاب و فلاسک، گرم هدایت ملاحان در بالاترکشیدن و محکم تر بستن قارب ها بودند.  هرچند همه زحمتِشان بیهوده بنظر می رسید.  با این که قارب سمت باد عرشه ناخدا(قارب آخاب) را نوک جراثقال کشیدند نجات نیافت.  عظیم موجی غلطان به بالای پهلوی پُر نَوَسان گَردان کشتی کوبیده کف قسمت پاشنه قارب را سوراخ کرده در حالی بجای گذاشت که چون غربال آبچکان بود.

  استاب در مورد این تباهی گفت، "لعنت، لعنت!  اما آقای استارباک، دریا خواهی نخواهی همیشه کارِ خودش را می کند.  من یکی را که یارای جَنگَش نیست.  می دانید آقای استارباک، موج پیش از خیزش  کلان دورخیزی دور ودراز گرد عالم کند و جَهِش در رَسَد!  اما برای من تمام دورخیزم بدانسوی عرشه است.  اما مهم نیست؛ طبق آن تصنیف قدیمی همه شوخی است؛" – (می خواند.) 

   وه که طوفان شادان است،

  و وال مَسخَره ای،

   دم جنبان،-

  وه که چه مضحک، متظاهر، بازیگوش، شوخ، بذله گو و تردستی ای دریا!

  روان ابرها سراپا شتاب ،

  طوفان نه بیش از کفِ  کوکتل

  در همزنی ادویه افزائی -

  وه که چه مضحک، متظاهر، بازیگوش، شوخ، بذله گو و تردستی ای دریا!

  تندر کشتی ها شکافد،

  و این، نه جُزحرکت لبهاش،

  در مزمزه کوکتلش، -

  وه که چه مضحک، متظاهر، بازیگوش، شوخ، بذله گو و تردستی ای دریا!

استارباک فریاد زد: بَس کُن استاب، "بگذار طوفان بخواند و اینجا در بادبان بندی ما چَنگَش نوازد؛ گر دلیر مردی، آرامِشَت حفظ کُنی."

  " دلیر نیستم؛ هرگز نگفته ام دلیرم؛ بُزدِلَم و برای حِفظِ روحیه ام خوانم و به شما می گویم آقای استارباک، در این عالم جز گَلوبُری راهی برای سَدّ خواندنم نیست.  و ده به یک گرو بندم حتی بریده گلو هم در اِختتام سرود نیایش خدایَ خوانم." 

  "دیوانه! گر خود چشم دیدن نداری با چشمان من بین."

  "چه! حالا دیگر می توانی بهتر از هر دیگری بر شب تاریک فائق آئی، صرفنظر از اینکه این ادعا تا چه پایه ابلهانه است؟

  استارباک چنگ در شانه استاب زده با اشاره به دماغه رو به باد کشتی گفت، نمی بینی تندباد از شرق وَزَد، همان مسیر که آخاب پی موبی دیک پیماید؟  همانکه ظهر امروز سویش چَرخید؟ نَک نِگاهی به قارِبَش در آنجا انداز؛ سوراخ کجاست؟ در فضای پاشنه، مرد؛ معتاد محل ایستادنش - مَقرَّش سوراخ شده، مرد! حال، وقت است به دریا جِهی و غزل خداحافظی خوانی.  

 "نیمی از حرف هایت را هم درنیابم: چه خبر است؟"

  " استارباک، بدون پروایِ پرسش استاب، ناگاه دَندید آری، آری، دورِ دماغه امید نیک کوتاه ترین راه نانتوکت است.  توانیم تندبادی را که اینک بر ما کوبد تا کشتی مان شکند بدل به باد مساعد رانش خود سوی خانه کنیم.  آنجا رو به باد همه ظلام هلاک است؛ اما پشت به باد، رو به خانه – بنظرم آنجا روشن مان کند، اما نه با آذرخش. 

  در آن دم در یکی از فواصل ژرف ظلمت پی آذرخش ها، صدائی در کنارش شنیده شد، و تقریبأ در همان لحظه، رَگباری از غُرِّش رعد و برق در آسمان پیچید.

  "کیست آنجا؟"

  آخاب در حالی که کورمال کنان راه خویش را به موازات نرده عرشه به سوی سوراخ محور استخوانی پاش می پیمود و ناگاه آنرا با  خمیده زوبین های آذر روشن شده یافت ، پاسخ داد " تندر پیر!"

  باری، همانطور که در خشکی غرض از میله های برق گیر نوک منارها تخلیه خطیر جریان برق در خاک است، به همین ترتیب میله مشابهی که برخی کشتی ها به دریا سر هر دکل خود دارند، بهر رِساندَن جریان به آب است.  اما از آنجا که این رسانا باید خیلی به عمق فرو شود تا انتهایش از هرگونه تماس با بدنه کشتی دور ماند؛ و از طرف دیگر  کشیده شدن دائمی اش زیرآب می تواند باعث مصائب بسیار شود، ودر عین حال مُزاحِمَمتَش برای قسمت های بادبابان بندی کم نیست و کما بیش مانع حرکت کشتی در آب می شود؛ به همه این علل قسمت های زیرآبی میله های برق گیر کشتی همیشه در دریا نیست؛ بلکه معمولأ از حلقه‌های باریک و بلندی تشکیل شده تا حسبِ نیاز وقت، به سهولت بیشتر به زنجیر بیرون کشیده، یا به دریا پرتاب ‌شوند. 

  استارباک که از رخشان آذرخشی که همان دم چون فروزان مشعلی پَرّان راه آخاب سوی مقرش را روشن کرد بناگاه تذکر هُشیاری گرفته بود بر خدمه فریاد زد، برق گیر ها! برق گیرها! روی عرشه اند؟ جلو، عقب، فورأ به آب آندازید!"

  آخاب فریاد زد، "ایست! بگذارید بازی جوانمردانه باشد، گرچه طَرَفِ زبون تریم.  با این که کمک کنم بهر ایمنی عالم و آدم سر قُلَل آند و هیمالیا برق گیر فرازَند، اما در اینجا، بدون هر امتیاز، بگذار بمانند، جناب." 

  استارباک بانگ زد، "بالا نِگرید، کورپِسانتس، آذر سن اِلِمو!"

  نوک همه بازوهای دکل آتشی رنگ پریده بود؛ و بر انتهای هر میله برق گیرِ سه کله، سه سفید شعله مخروطی و هر یک از سه دکل بلند، چون سه باریک شمع مومی غول آسا برابر محرابی، درهوای گوگرد فام، بی صدا می سوخت.

  در این دم خروشان دریا زیر کوچک قارب استاب بالا آمد، طوریکه لبه قارب دستش را که در حال تسمه بندیش بود سخت گیرانداخت و فریاد زد، قارب لعنتی، رهاش کن!"  هرچند "رها کن!" گفت- اما در پِیِ پس گریز روی عرشه، بالا فکنده نگاهش بر شعله ها فتاد و درجا با تغیر لحن فریاد زد – "کورپِسانتس ها بر همه ما رحم کنید!"

  فحش تکیه کلام ملاحان است، در خلسه سکون و رویاروئی با طوفان، ناسزا گویند؛ وقتی بیشتر اوقات از فراز بازوهای دکل بادبان بالائی، روی جوشان دریا تاب خورند، فحش دهند؛ اما در تمامی سفرهای دور و درازم، کمتر پیش آمده وقتی سوزنده  انگشت خدا بر کشتی نهاده شده: وقتی اِنذارِ"خداوند روزهای بلشاصر را شمرده، او را سنجیده و ناتوان یافت،" در مهار های جانبی دکل ها و ریسمان های کشتی بافته شده، بد و بیراه های عامیانه را بشنوم.

  در حالی که این سپیدی آن بالا می سوخت، از مَسحور خدمه که در انبوهی فشرده روی سینه گاه کشتی ایستاده بودند و جمله چشمانشان در آن بی گرما رَخشِش ضعیف، چون اختران صورت فلکی دوردست سو سو می زد، کمتر سخنی شنیده می شد.   داگو، غول پیکر زَنگی زُغال فام، که برابر نور شَبَح وار درشت تر شده بود، به سه برابر قامت واقعی خویش تغییر شکل یافته چون سیه ابر خاستگاه تندر می نمود.  بازمانده دهان تاشتگو سفید دندان های کوسه وارش را می نمود که به نحوی غریب برق می زد، چنانکه گوئی بر تاج آنها نیز کورپِسانتس نشسته؛ و خالکوبی کوئیکوئگ، فُروزان چون شیطانی شعله های کبود بر تنش. 

  سرانجام تصویر با رنگ پریدگی بالای دکل بکلی مرتفع شد؛ و یکبار دیگر پیکواد و یکایک نفراتش مغموم ماندند.  یکی دو لحظه سپری شد و استارباک هنگام پیش رفتن به کسی خورد.  استاب بود.  "حالا در چه فکری مرد؟ فریادت را شنیدم؛ در آوازَت  چنین نبود."

  "نه، نه، نبود؛ گفتم کورپِسانتس ها بر همه ما رحم کنند؛ هنوز هم امیدوارم که کنند.  اما از خود می پرسم تنها بر مِحنَت زَدِگان رحم کنند؟- دل و طاقت تحمل یک خنده راهم ندارند؟  آقای استارباک، آنجا را ببین- هرچند تاریک تر از آن است که توان دید.  پس، گوش کن: آن شعله سر دکل را که دیدیم نشان سعادت شمارم، زیرا آن دکل ها ریشه در انباری دارد که بزودی لبریز از روغن عنبروال خواهد شد، توجه داری؛ بنابر این تمامی روغن چون شیره در درخت، به نوک دکل ها رسد.  آری سه دکلمان قرار است سه شمع اسپرماتچی شود –نیک نَویدی است که دیدیم."

  در آن دم استاربک چهره استاب را دید که به آرامی آغاز سوسو زدن می کند.  با نگاهی به بالا فریاد زد: "نگاه کنید! نگاه کنید! و یک بار دیگر مرتفع شعله های مخروطی با آنچه فرانیادی مضاعف در رنگ پریدگی شان بنظر می آمد، دیده شد.

   استاب دوباره فریاد زد، "کورپِسانتس ها بر همه ما رحم کنید!"

  پای دکل اصلی، دُرُست زیر دوبلون و شعله، پارسی برابر آخاب زانو زده بود، هرچند کرنشِ سَرَش نه سوی آخاب بود؛ در حالی که شماری از ملاحان که تا چند لحظه پیش، در همان نزدیکی، آویزان از قوس بادبان بندی بالاسر، گرم تحکیم شراع بودند، اینک متوقف شده توسط شعله، مانند گروه بی حس شده زنبوران، آویزان از خمیده شاخی بباغ، به هم چسبیده بودند.  در گوناگون حالات سحر شدگی، ایستاده، گام زنان، یا دَوان اسکلت های هرکولانیم را مانِستَند و دیگر ملاحان، چونان ریشه درعرشه، هر چند همه نگاه ها به بالا، به جای ماندند. 

  آخاب فریاد زد، "آری، آری مردان! آن بالا را بینید؛ خوب توجه کنید؛ آن سفید شعله صرفآ راه رسیدن به وال زال را روشن کند!  آن حلقه های زنجیر اتصال زمین برق گیر دکل اصلی را دستم دهید؛ با مسرت این نبض گیرَم و بگذار نبض خودم هم برابَرَش زند، خون برابر آتش، بدینسان."

  سپس با چرخش، و در حالی که آخرین حلقه زنجیر برق گیر را در دست چپ می فشرد، پایش را روی پارسی گذاشت و با ثابت نگاهی به بالا و افراخته دست راست، راست قامت برابر رفیع تثلیث شعله های سه  تیزه ای ایستاد.

  "ایا پاک روح فروزان آتش که که زمانی چون یک پارسی آنقدر در این دریاها پرستیدمت که در آئین مقدس چنانم سوختی  که  تا این دم زخمش بجان دارم؛ حالا شناسمت، ای روان پاک، و نَک دانم راه درست پرستشت تَحَدّی است.   نه به محبت رِفقی داری نه به حرمت، و حتی باشد که از نفرت کُشی ؛ و همه کشته  شَوَند.  آنکه با تو ستیزد نه بی پروائی است نادان.  به لامکان و لاکلام قدرتت اذعان دارم؛ اما تا واپَسین نفس این بومَهَنی زندگانی با فزونی استیلای مطلقش در خود خواهم سِتیز.  در میانه این بی تشخصِ مُتِشَخِّص شخصیتی ایستاده.  گرچه از هرکجا که آمده و به هرکجا که خواهم رفت، در نهایت نقطه ای بیش نیستم، در این دنیوی زندگانی، شخصیت ملکه واری در من زیِد و حقوق مَلکِه ایش دانَد.  اما جنگ رنج است و نفرت فلاکت.  با نازل ترین شکل محبت پیش آی تا ِزانوزنان بوسه ات دهم؛ اما در اوج خود چون قدرت عُلوی صرف بیا و با اینکه لبالب بحریه های عالم به جنبش آری در اینجا کسی هست که همچنان بی اعتنا ماند.  ایا پاک روحی که از آتش خویشم ساختی همان را چون راستین فرزند آتش سوی خودت باز دَمَم. 

  [ناگهانی رخشش های  مکرر آذرخش؛ نُه شعله از طول به سه برابر ارتفاع پیشین خود جهاند؛ آخاب، چون دیگران، چشمانش را بسته دست راست را سخت بر آنها می فشرد.]

  "به لامکان و لاکلام قدرتت اذعان دارم؛ چنین نگفتم؟  نه زیر فشار چنین کردم؛ نه این حلقه اندازم.  توانی کور کرد؛  اما زان پس کورمالم توانم.  توانیم سوخت، اما در پَسَش خاکستر توانم بود.  بیعت این ضعیف دیدگان و بسته دستان گیر.  من نگیرم.  آذرخش میان ججمه ام برق زند، تخم چشمانم رجور است و درد می کند، کل کوفته مغزم بریده سری غلتان روی زمینی نفسگیر را ماند.  وای و ای وای! با همه چشم بستگی سخنت گویم.  گرچه نوری و از دل تاریکی جهی؛ منم ظلمتی که از نور، از درونت جهم!  نیزه ها باز ایستانده؛ و چشمها بازگشوده، بینی یا نه؟  آنجا شعله ها سوزد!  آه ای بزرگوار! حالی به تبارم نازَم.  گرچه صرفا آتشین نیای منی؛ مهربان مام خویش ندانم.  سِتَمگرا، چه کردیش؟  این است حیرت من، هرچند آنِ تو سُتُرگ تر.  ندانی چگونه آمدی و از همینرو خود را لم یولد خوانی؛ و چون قطعأ بدایتَت ندانی خود را اَزَلی خوانی.  بدایت خویش دانم و تو آن خود ندانی، ای قادر متعال.  نگشودنی چیزی ورای توست، ای روح روشنی که نزد او کل ابدیتت جز زروان نیست و کل آفرینندگیت خود بخود.  سوخته چشمانم از میانت، خودِ شعله ورت، تیره و تار بیندَش.  آه، ای سر راهی آتش، ای راهب ازلی، تو هم معمائی شرح ناپذیر داری، همان مُنفرد سوگَت.   اینجا دوباره با غم بسیار پدر خویش بینم.   بپر! بالا پر و آسمان شکن! با تو پرم؛ با تو سوزم؛ مشتاق اتصال توام؛ سرکشانه پرستَمَت!"

  استارباک فریاد زد، "قارب! قارب! قارِبَت بین مرد پیر!"

  زوبین آخاب، همانکه در آتش پرت ساخته شد، محکم بسته در نمایان نیفه خویش مانده بود، طوری که از دماغه قارب وال گیریش بیرون زده بود؛ اما همان موج که کف قارب سوراخ کرد باعث شده بود رها نیام چرمیش از جا درآید؛ و اینک از آن تیز خار پولادین شکافته آتشی یکدست , پریده رنگ بر می خاست.  در آن حال و آنجا که گُنگ زوبین چون زبان اژدها می سوخت، استارباک بازوی آخاب گرفت و گفت –" خدا، خدا علیه توست مرد پیر؛ بِپرهیز! نَحس سفری است! نحس آغاز، نحس ادامه؛ کهن مرد، بگذار تا فرصت هست تیرک بادبان ها در جهت باد گردانم  و همین طوفان مساعد باد روبه خانه سازیم بلکه به سفری بهتر از این رویم.

 هراسیده ملاحان که سخن استارباک به گوششان خورده بود برفور سوی مهارتیرک بادبانها دویدند، هرچند هیچ بابانی افراخته نمانده بود.  در آن لحظه بنظر رسید تمام بهت زده اندیشه های نایب مال خودشان است و فریادی نیمه یاغی گرانه برآوردند. اما آخاب با انداختن پر ترق تروق زنجیر برق گیر روی عرشه و برداشتن آتشین زوبین آنرا چون مشعلی در میانشان به حرکت درآورد و سوگند خورد نخستین ملوانی را که سر طنابی را آزاد کند خواهد سپوخت.  ملاحان مبهوت از حالت سیمای وی و بیشتر کز کرده از آتشین زوبینی که بدست داشت با نومیدی پس رفتند و آخاب دوباره به حرف آمد:-

  "تمامی سوگندهای شما در مورد شکار وال زال هم اندازه سوگند خود من الزام آورند؛ و آخاب پیر با تمام دل و جسم جان و فکر و عمر خویش بدان پایبند است.  و برای اینکه بدانید این قلب با کدامین آهنگ می زند؛ اینجا نگرید، بدینسان آخرین بیم خاموش کنم!" و با یک نفخه نَفَسِ خویش شعله را فرونشاند. 

  همانطور که در طوفانی که دشت نوردد مردم از جوار یکه نارونی سُتُرگ گریزند، ازآنرو که قامَت و قوتش صرفأ خطرناک ترش سازد زیرا بمراتب بیشتر هدف آذرخش ها قرار گیرد،  بسیاری از ملاحان با شنیدن  واپسین کلمات آخاب در دهشت ترس و نومیدی از او گریختند.

  

  












فصل یکصد و بیستم

عرشه نزدیک پایان نخستین پاس شب


آخاب کنار سکان ایستاده.  استارباک به او نزدیک شود.

  قربان، باید تیرنگهدار بادبان فوقانی اصلی را پائین آریم.  تسمه تیر شل شده و مهار سمت بادپناه  نیم ریش است.  پائینش آرم قربان؟

  "هیچ چیز را پائین نیارید؛ به تسمه ش بند.  گر تیرک های فرازین بادبان داشتم همین حالا  آنها را هم می افراختم."

  "قربان! بخاطر خدا!-قربان؟"

  "بسیار خوب."

  "لنگر ها درکارند قربان.  داخل آرَم قربان؟"

  "نه چیزی را پائین آرید و نه حرکت دهید، اما همه چیز را تسمه بندید.  باد می خیزَد، اما هنوز به بلند ارتفاعم نرسیده.  سریع! مطمئن شو انجام شده.- به زمین و زمان قسم  مرا قوزی ناخدای قایق ماهی گیری ساحلی شمارد.  تیر بادبان اصلی فوقانیم پائین آرم! آنهم به حرف شما دریانوردان سطل سریشمی!  رفیع ترین تخته های سر دکل را برای شدید ترین بادها ساخته اند و اینک این تخته مغزم میان شتابان ابرها سیر کند.  پائینش آرم؟ آه که هیچ کس جز بزدلان صفحه های مغز را در طوفان پائین نیارد.. آن بالا چه غوغائی است! گر نمی دانستم قولنج بیماری پر سرو صدائی است ممکن بود حتی والاش شمارم. اوه، دارو خور، دارو خور!" 





فصل یکصد و بیست و یکم

نیمه شب. – نرده های سینه گاه



استاب و فلاسک سوار بر نرده ها در حال گذراندن تسمه های بیشتر از روی آویخته لنگرهای آنجا.

  نه، استاب؛ توانی آن گره را هرقدر بخواهی آنجا تپانی اما هرگز نتانی آنچه را همین حالا می گفتی تو مُخَم کننی.  از زمانی که درست عکس همین را گفتی چقدر گذشته؟  یکبار نگفتی هر آن کشتی که آخابش راند، همانند آن  است که در عقب بار بشکه های باروت و در جلو جعبه های کبریت دارد و باید برای بیمه نامه  بیشتر پردازد؟  حالا بس کن و بگو، همین را نگفتی؟

  "گیرم که گفته باشم؟ خُب که چی؟  از آن زمان تَنَم به نسبت تغییر کرده، چرا فکرم تغییر نکند؟  از این گذشته گیرم براستی در عقب  بار بشکه های باروت و در جلو جعبه های کبریت داشته باشیم؛ کبریت ها چگونه توانست در این خیسنده رگبار گِرِفت؟  کوچک رفیق من، چرا با موی نسبتآ سرخی که داری نتانی همین حالا آتش گرفت؟  خود را بتکان؛ دلو با همان سقائی فلاسک؛ توانی با آب یقه پالتوت چند تُنگ را پرکنی.   نمی بینی شرکت های بیمه دریائی برای این خطرات اضافی تضمین های اضافی دارند.  این ها شیرهای آتش نشانی از همان هاست فلاسک.  اما دوباره گوش گیر تا پاسخ دیگر پرسشت دهم.  تفاوت بزرگ بین دست گرفتن میله برقگیر دکل و ایستادن کنار دکلی که اصلأ برق گیری ندارد در هنگام طوفان چیست؟  خُشک مغز، نبینی تا آذرخش نخست به دکل نخورد هیچ آسیبی به نگه دارنده میله برق گیر نَرِسَد؟  پس از چه گوئی؟ از هر صد کشتی، یکی هم میله برق گیر ندارد، و به ناچیز عقیده من، آخاب، - بله، هم او، و هم همه ما - در آن زمان، نه بیش از همه خدمه آن ده هزار کشتی که همین حالا در دریاها در حرکت اند، در خطر نبودیم.  ای بابا، شاه تیر، گمان بَرَم بدت نمی آمد همه مردم عالم کوچک میله برق‌ گیری شبیه آن پرهای سنجاق شده به کلاه سرکردگان شبه‌نظامی  پر کلاه خود زده، چون حمایلی پشت خود اندازند. چرا منطقی نیستی فلاسک؟ منطقی بودن آسان است، چرا نیستی؟ هر نیم بینا هم توانِست منطقی بود.

  "نمی دانم، استاب.  گاه کمی شوار یابیش."

  "آری، وقتی آدم بکلی آب کشیدست منطقی بودن دشوار است و این حقیقتی است.  و من با این رگبار بکلی خیس شده ام.  مهم نیست؛  طناب را آنجا ببند و عبور بده.  بنظرم داریم چنان این لنگرها را چنان تسمه بند می کنیم که گوئی قرار نیست هیچگاه دوباره استفاده شود.  فلاسک بستن این دو لنگر در اینجا مثل بستن دست کسی از پشت است.  و بی گمان سخی دستانی بزرگی هم هستند.  شگفتا، اینان آهنین مشتان تو اند؟  چه گِرِفتی هم دارند!   فلاسک از خود می پرسم مگر این عالم جائی لنگر انداخته؛ در این صورت، با طنابی بیش از حد طویل دور گردد.  آن گره را خوب بکوب و کارمان تمام است.  حالا، در مرتبه پس رسیدن به خشکی، دومین مقبولیت آز آن آتش روی عرشه است.  ضمنأ ممکنه دامن این پالتوم بچلانی؟  ممنون.  مردم به جامه بلند می خندند؛ اما فلاسک بنظر من وقتی بر آبی، در همه طوفان ها فِراک باید پوشید.  توجه داری که دم فراک که رو به پائین باریک می شود بکار دفع آب آید.  کلاه های سه گوشه هم همینطور؛ مخروط های دیواره کلاه به آبروی بام مانند، فلاسک.  دیگر کلاه بارانی و نیم تنه دریانوردی نخواهم، باید پالتوی دم چلچله تن کنم و کلاه خز پوشم.  پس هالو! هیو! این کلاه بارانیم که به دریا پرتابم خدایا، خدایا، چگونه بادی که از جانب تو آید، باید چنین کج رفتار باشد.  چه سخت شبی است امشب."  












فصل یکصد و بیست و دوم

نیم شب فراز بادبان بندی.-

تندر و آذرخش.


فراز تیر نگهدارنده فرازین بادبان اصلی .- تاشتگو گرم پیچیدن تسمه های جدید گرد آن.  

  "اوه، اوه، اوه.  این تندر بند آر!  این بالا تندر بسی بیش از حد است.  تندر را چه فایدست؟  اوه، اوه، اوه.  ما نه تندر که رام خواهیم؛ جامی رامِمان ده.

اوه، اوه، اوه!"















 

فصل یکصد و بیست و سوم

شمخال

 

 

طی شدید ترین تکانه های طوفان، مردی که سَرِ اَهرُم سکان ساخته از آرواره کشتی پیکواد ایستاده بود، با همه بسته بودن مهار های مانع حرکت بدان، چنیدن بار با حرکات نامنظم  کشتی تلوخوران روی عرشه پرت شده بود- زیرا مهار ها شُل بود- از آنرو که قدری بازی اهرم سکان ناگزیر است. 

  در چنین توفان سخت، در آن مدت که کشتی نه بیش از متلاطم خَسی در تندباد است، مکرر رؤیت  گردش های  گاه بگاه عقربه های قطب نما، به هیچ روی ناروال نیست.  وضع پیکواد چنین بود؛ سرعت چَرخِش حرکت عقربه ها  روی گلباد قطب نما با تقریبا هر تکان کشتی، از دید سکان بان نهان نمانده بود؛ منظری که کمتر کس توانست بدون نوعی هیجان غیرعادی نظاره کند.

  چند ساعت پس از نیمه شب طوفان چنان فروکِش کرد که با سَخت تلاش های استارباک  و استاب- یکی گرم کار در جلو و دیگری در عقب - لرزان  بقایای  بادبان سه گوش پیشین و بادبان های اصلی دکل مقدم و شاه دکل از تیرک ها جدا و دستخوش باد شده چرخ زنان و پشت به باد دورشدند؛ بسان بال های قادوس که گهگاه پرنده طوفان زده حین پرواز برابر باد نَهَد.

  اینک سه  نو شِراع مَربوطه خمانده و پیچانده  شد و لچکی شراع ویژه طوفان را عقب تر افراختند،؛ طوری که کشتی خیلی زود با درجاتی از دقت دوباره در آب به حرکت در آمد؛  مسیری که دوباره به سکان بان داده شد و می بایست در صورت امکان  در آن می راند فعلا شرق-جنوب-شرق، بود.  زیرا در طول توفان تنها حسب نوسانات آن رانده بود.  اما حالا که تا حد امکان کشتی را به مسیر خود نزدیک می کرد و در عین حال قطب نما را هم زیر نظر داشت، بنگر!  چه نیک فالی! بنظر رسید باد از پشت آید؛ آری منفور باد محبوب شد.

  دردم تیرک های بادبان ها را با شاد سرود

"خوشا باد مساعد! حبذا و نیکا، شاد مردان!" 

در وضعیت متقاطع با دکل ها، برابر باد، گرداندند و خدمه زانرو به شادی می خواندند که رویدادی چنین نوید بخش، قاعدتأ می بایست خیلی زود  شوم شگون های پیشین را باطل می ساخت.

  استارباک، در امتثال ثابت دستور فرمانده خویش- گُزارِش فوری و شبانه روزی هرگونه تغییر مهم در امور عرشه- به محض استقرار شراع ها برابر باد -گرچه  بی میل و گرفته - بی اختیار جهت ابلاغ وضعیت به ناخدا آخاب، عازم زیر عرشه شد.

  پیش از انگشت زنی بر در اطاق ناخدا، بی اختیار لختی درنگید.  چراغ کابین که بشدت به این سو و آن سو تاب می خورد – پِت پِت کنان می سوخت و نامنظم سایه هائی بر چفت شده در پیر مرد می انداخت، - نازک دری که بجای تُنُکه های فوقانی ثابت کرکره هائی در آن نشانده  بودند.  با آنکه غرش عناصر طبعیت  گرداگرد کابین را گرفته بود انزوای زیر سطحی کابین،  نوعی زمزمه سکوت را بر آن مستولی می کرد.  شمخال های پُر  مسقر بر مَقَرَّ خود، قائم ایستاده برابر دیواره جلو، برق زنان عیان بود.  استارباک شریف مردی راستکار بود؛ اما در آن دم، با دیدن شمخال ها در آنجا،  بنحوی غریب  پلید  فکری در او شکل گرفت؛ هرچند چنان آمیخته با همراهانی خوب یا خنثی بود که در آن به سختی تشخیص می داد.

  با خود دندید" یکبار می خواست  بزندم، آری همان شمخالی که سمتم گرفت آنجاست؛ همان که قنداقَش گلمیخ دارَد؛ بگذار لمسش کنم- بَرَش دارم.  شگفتا، منی که آن همه نیزه های مرگبار کار گرفته ام، عجیب است که حال بدین سان می لرزم..  پُر است؟  باید ببینم.  آری، آری؛ کاسه باروت پُر است؛ خوب نیست.  بهتر نیست خالیش کنم؟ صبر بایست.  علاج این درد خود کنم.  در حین تفکر شمخال را مرد و مردانه نگاه دارم. – آمده ام باد مساعد را به  او گزارش کنم.  اما چه صنف مساعد؟ مساعد مرگ و نابودی، - این که مساعد رسیدن به موبی دیک است.  مساعد، تنها آن بادی است که مساعد رسیدن به آن مَلعون ماهی باشد. – همان لوله ست که سَمتَم نشانه رفت! همان است و جز آن نیست ؛ همین که به دست دارم؛ بسا که با هم آنچه اینک به دست دارم مرا می کشت. – آری،  آمادگی کشتن تمام خدمه خود را دارد.  نگوید برابر هیچ طوفانی بازوی دکل پائین نیارد؟  رُبعی سَماویش را خُرد و خَمیر نکرد؟  و درهمین خطیردریاها صرفا با ناوبری کور آنهم با ریسمان و تخته  پر خطا  به کورمال مسیریابی نکند؟  و در همین طوفان سوگند نخورد هیچ برقگیر نخواهد؟  حال باید مطیعانه گذاشت این شیدا پیرمرد کل نفرات کشتی را با خود به نابودی کشاند؟  آری، گر مهلک آسیب به کشتی وارد آید این اطاعت او را خودسَر خونی  سی نفر و حتی بیشتر سازَد، و به جان خودم سوگند گر آخاب همان کند که خواهد، کشتی آسیبی مهلک خواهد دید.  پس چنانچه، در همین لحظه -  عزل می شد چنین جنایتی  کار او نمی شد.  چی! در خواب می ژکَد؟  آری، درست همانجا، - آنجا خوابیده.  خوابیده؟  آری، اما هنوز زندَست و زودا که دوباره  خیزد.  آنوقت، یارای ایستادگی برابرت نخواهم داشت، پیرمرد.  هیچ استدلال؛ هیچ نِکوهش؛ هیچ التماس ننیوشی؛ و این همه را به سُخره گیری.  اطاعت بی قید و شرط  از فرامین مُطلَقَت، این است همه زندگیت.  آری، و گوئی خدمه نیز بر همان سوگند تواند و جملگی آخابیم.  خدای بزرگ روا مدار!- اما آیا هیچ راه دیگری نیست؟ هیچ راه قانونی؟ -زندانش کنیم تا خانه بریمش؟  چی! امید بستن به گرفتن قدرت واقعی این پیرمرد از دستان خودش در حیات؟  تنها یک احمق امتحان کند.  بفرض که دست و پایش را کاملا بستیم، تمام بدنش را با ریسمان و طناب یدک کشی بسته و با پیچ حلقه دار به کف کابینش زنجیر کردیم؛ در آنصورت غول آسا تر از ببری در قفس می بود.  چنین منظره را تحمل نمی یارستم؛ امکان طاقت زوزه هاش هم نمی بود؛ در طویل سفرِ توان فرسا، همه خواب و آرام و بی بَها عَقلَم بر باد می شد.  پس چه چاره؟  زمین صدها فَرسَنگ دوراست و ژاپنِ از همه نزدیک تر، مُقَفَّل.  اینجا، وسط این دریا، در فاصه دو اقیانوس و کل یک قاره با قانون، تنهای تنهایم.  آری، آری چنین است.-  گر آذرخش پروردگار، خونی بعد از اینی را، در بستر زند و پوست و شَمَد به هم سوزد، جانی شمرده شود؟- و در اینصورت- در حالی که آهسته و مخفیانه  با نگاهی یک بری سر شمخال پر را روی در می گذارد- خود من هم جانی شمرده می شدم؟

  در همین سطح است که ننوی آخاب دردرون تاب می خورد؛ سرش بدین سوست.  ضربه ای و امکان بقای استارباک  و دوباره بغل کردن همسر و فرزند. – آه مری! مری! پسر! پسر! پسر!  اما ای پیر مرد، گر به مرگ بیدارت نکنم کی توانست گفت این هفته پیکر استارباک به همراه خدمه به قعر کدام ناپیموده اعماق خواهد رفت! خدای بزرگ کجائی؟  بِکُشَم؟  بکشم؟ - باد فرو نشسته و تغییر جهت داده قربان، سطح بادبان های پیشین و فوقانی را کاسته و افراشته ایم؛ کشتی در مسیر خود هدایت می شود."

  "همه عقب کشید!  ای موبی دیک، سرانجام چنگ در قلبت زنم."

  چنین بود اصواتی که اینک از الیم خواب مرد پیر بیرون می جَهید، چنان که گوئی صدای استارباک باعث شده مدید رویای گُنگ گویا شود.

 شمخال هنوز نشانه رفته برابر تُنُکه در، چون بازوی مستان می لرزید، استارباک در کُشتی[1] با فرشته ای دیده می شد، هرچند بسرعت از در فاصله گرفت و لوله مرگ را در مَقَرَّش گذارد و ترک محل گفت.

  "آقای  استاب، در خوابی زیاده عمیق است، پائین شو، بیدارش کن، و بگو.  باید اینجا به عرشه بِرِسَم.  دانی چه گوئیش."

 

 




فصل یکصد و بیست و چهارم

سوزن.



بامداد بعد دریای هنوز آرام نشده با طویل آبکوهه های کُند و بس حَجیم، غلتان بود و در تقلا پی جوشان رَدّ حرکت پیکواد، کشتی را چون گشوده کَف های غولان پیش می راند.  باد قوی و پای برجا چنان وافر بود که هوا و آسمان چون سُتُرگ شراع هائ شِکَم داده دیده می شد؛ و کل عالم برابر باد در شِتافت.  تشخیص مکان پنهان خورشیدِ پیچیده در نور کامل صبحگاهی صرفا ازروی گستره شدت نور جایگاهش شدنی بود، همانجا که اشعه سرنیزه‌ سانَش فُوج فوج حرکت می کرد و رنگارنگ تزئیناتش، چونان رخشان آذین های افسرپوش شاه و ملکه های بابل، بر عالم و آدم حکم می راند. دریا  بوته طلای مذابی را مانِست که  تیرک ساز از نور و دما می جَهَد.  

  آخاب جدا از دیگران ایستاده مدید مدتی مَجذوب سکوتی را حفظ کرده بود؛ و هر بار که تِلوخور کشتی عبوسانه تیرک سینه خود را فرود می آورد، می چرخید تا روشن اشعه خورشید نمایان شده پیش رو را بیند؛ و وقتی کشتی سمت پاشنه سخت فرو می نشست، عقب می چرخید و خَلفی جایگاه خورشید را می دید، و این که چگونه همان زرین اشعه با ثابت دنباله اش در می آمیخت.

 "ها، ها، کشتی من! بسا که حالا دریایی گردونِ خورشیدَت پندارند. هو، هو! همۀ کشور‌های پیش رو، خورشیدتان آرَم.  آبکوهه های بیشتر را یوغ نَهید. سلام! دو اسبه گردون دریا  می رانم!"

  اما ناگهان با فکری متضاد لِگام کشید و سوی سکان شتافته با تندی جهت حرکت کشتی را پرسید. 

  هراسیده سکاندار گفت، "شرق-جنوب-شرق، قربان."

 گِرِه کرده مُشتیش نواخته گفت، "دروغ می گوئی، شرق رَوی در این ساعت بامداد و خورشید در پشت سر؟"

 با شنیدن این سخنان همه نفرات حیران شدند؛ زیرا آن امر غیرعادی که آخاب چند لحظه پیش دید به شکلی توضیح ناپذیر برهمگان نادیده مانده بود؛ هرچند به احتمال زیاد علت هویدائی کورکننده اش بوده.  آخاب که کله خود را تا نیمه در پایه قطب نماها رانده بود نظری  بر بوصله ها انداخت، افراخته دستش آرام فرو فِتاد؛ یک دم چنان دیده شد که تقریبأ تِلو می خورَد.  استارباک که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد و عجبا ! دو بوصله شرق را می نمود و پیکواد، بی گمان رو به غرب می رفت.

  اما پیش از شیوع وحشت شدید روی عرشه و رسوخ دردل خدمه، پیرمرد با خشک خنده ای فریاد زد، "یافتم."  "درگذشته هم اتفاق افتاده.  آقای استارباک تندر دیشب جهت بوصله هامان تغییر داده – همین.  گمانم قبلا چینین چیزی شنیده ای."

  نایب پریده رنگ، افسرده دل گفت، "آری، اما هیچگاه سر خودم نیامده بود."

  همینجا باید گفت در توفان های شدید چنین سوانحی برای کشتی ها پیش آمده.  همانطور که همه می دانیم طاقت  آهن ربایی، بدان شکل که در بوصله دریانوردان ظاهر می شود، در اصل با کهربائی که در اسمان دیده شود یکی است، از همین رو خیلی جای شگفتی نیست که چنین اتفاقاتی رخ دهد.  در مواردی که آذرخش عملا به کشتی زده، طوری که برخی از شراع ها و بادبان بندی هاش را شکسته فکنده،  گاه تأثیر بر عقربه زیانبار تر از این هم بوده؛  تمامی این خاصیت سنگ آهن ربائیش خنثی شده، چنان که آن آهنِ پیشترمغناطیسی،  فایده ای بیش از میل بافتنی پیر بانوئی نداشته.  اما به هر روی عقربه هرگز بخودی خود، آن خاصیت اولیه را که بدین شکل تخریب شده یا از دست رفته، باز نیابد و گر آسیبی به بوصله های پایه قطب نماها رسیده باشد تمامی دیگر بوصله های موجود در کشتی همین سرنوشت یابند، حتی اگر تحتانی ترینشان را در پشتی تیرمازه نِشانده باشند.

  پیرمرد که با عِلم و عَمد برابر قطب نما ایستاده و چشم بر بوصله های تغییر جهت داده داشت، اینک با نوک دِرازانده دست خویش جایگاه دقیق خورشید را تعیین کرد و وقتی قانع شد عقربه ها دقیقا برگشته بفریاد فرمان داد مسیر کشتی متناسب با وضعیت تغییر کند.   تیرک های بازوی دکل ضعیف بود؛ پیکواد دوباره دلیر دماغه خویش در باد مخالف افکند، زیرا پنداشتی باد مساعد صرفأ فریفته بودش.  

  در این بین استارباک، صرف نظر از این که سِرّی افکارش چه بود، هیچ نگفت، ولی آرام تمامی فرامین لازم را داد؛ در حالی که استاب و فلاسک – که بنظر می رسید در حدی کمتر شریک احساسات اویند – به همان صورت بی دَندِش تسلیم فرامین شدند.  آما خدمه، گرچه برخی به نجوا می ژکیدند، ترسشتان از آخاب بیش از بیمشان از آخر و عاقبت کار بود.  گرچه بی دین زوبین اندازان، همچون گذشته، تقریبا بکلی بی تفاوت ماندند؛  یا اگر هم تحت تأثیر قرار گرفتند،  تنها  بصورت نوعی گیرا تیر از سَخت دل آخاب به دَمساز قلب شان بود.

  پیرمرد بهر حفظ فاصله آغازعرشه پیمائی درپریشان خیالات خود گرفت.  اما حسب اتفاق استخوانی پاشنه ش لغزید و مسین لوله های چشمی شکسته رُبعی را دید که روز پیش روی عرشه انداخته بود.

  " مسکین افلاک نگر گِران سَر شید رَهنِمون! دیروز دَرهَمَت کوفتم و امروز بوصله ها بدشان نمی آمد نابودم کنند.  همین است و جز این نیست!  اما آخاب همچنان خداوند مُستَوی مغناطیس است. آقای استارباک - سنانی بی نیزه، خایسَک و ریزترین سوزن بادبان دوزان. سریع!"

    احتمالأ فرع بر اشتتیاقَش به قبولاندن آنچه قصد انجامش را داشت، نوعی انگیزه های هوشکاری با هدف احتمالی احیاء روحیه خدمه به ضرب توان موشکافانه اش در شگرف امری چون بوصله های تغییر جهت داده بود. از این گذشته، پیرمرد نیک می دانست هدایت کشتی با بوصله های تغییر جهت یافته، گرچه  به شکلی عَشوائی شُدَنی است، چیزی نیست که خرافی ملاحان  بدون برخی  ترس و لرز و تَطَیُّر نادیده گیرند.

  آخاب، در حالی که نایب آنچه را خواسته بود دستش می داد و با خونسردی روی به خدمه می کرد گفت، " مردانِ، مردان من، تندر جهت عقربه های آخاب پیر را تغییر داد، اما آخاب تواند با این تکه فولاد عقربه خود ساز کند که به درستی هر عقربه دیگر راهِمان نماید."

  پس از ادای این سخنان، بُزدلانه نگاه های استفهامی چاکرانه میان ملاحان رد و بدل شد و با چشمانی مسحور منتظر هر سِحر آتی ماندند.  اما استارباک روی برگرداند.

  آخاب به ضرب خایسک پولادین سَرِ سنان را کَند و آنوقت طویل میله آهنین بجا مانده را دست نایب داده گفت، عمودی و بدون تماس با عرشه نگاهش دارد. سپس، در پی چندین بار چکش کوبی بر انتهای فوقانی این میله،  سوزن پهن شده را به پهلو بر سرش نهاد و  در حالی که نایب همچون گذشته میله را نگاه می داشت، با شدتی کمتر چندین بار سوزن را چکش کاری کرد.  آنوقت با انجام شماری حرکات غریب - که معلوم نمی کرد برای آهن ربا سازی فولاد ضرور است یا تشدید وحشت خدمه –خواستار رشته ای کتان شد و با حرکت سوی پایه بوصله ها دو پَس کَشته عقربه ش بیرون کشید و سوزن بادبان دوزی را از میان و به شکلی افقی روی یکی از صفحات جهت یاب آویخت.  سوزن نخست در حالی که هر دو سرش مرتعش و  لرزان بود چرخید و چرخید اما سرانجام در جای خود مستقر شد و آخاب که تا  آن دم مشتاقانه  نگران همین نتیجه بود راد مَنِشانه از پایه بوصله ها دور شد و با اشاره گشوده دست خویش بدان فریاد زد، - "بچشم خویش بینید آخاب خداوند مُستَوی مغناطیس هست یا نه!  خورشید در شرق است و بوصلَش گواه!"

از آنجا که هیچ چیز جز چشمان خودشان مُقنِع چنان بی خبریشان نبود خدمه یکی پس از دیگری نگاهی درون پایه بوصله ها انداختند و پَس، به همان ترتیب دک شدند. 

 و اینک آخاب را می دیدی با چشمانی آتشین از اِزدِراء و انتصار، غرق در مُقَدَّرفخرِخویش.




















فصل یکصد و بیست و پنجم

ریسمان و تخته

    


گرچه اینک مدتها از شناوری پیکواد بدفرجام در این سفر دریائی می گذشت بندرت از ریسمان و تخته استفاده شده بود.  به دلیل اتکای خوش بینانه به دیگر روش های تعیین مَکان کشتی، برخی کشتی های تجاری و بسیاری کشتی های والگیری، بویژه حین نَوَردِش، سنجش سرعت را یکسره فرو می گذارند؛ گرچه همزمان، و در بسیاری موارد، بیشتر محض تشریفات تا هر امر دیگر، منظمأ و ساعت به ساعت مسیر هدایت کشتی را بهمراه میانگین فرضی سرعت، روی مُعتاد لوح ثبت می کنند.  در مورد پیکواد هم تا آن هنگام همینطور بود.  چرخک چوبی و تخته سه گوش درست زیر نرده دیواره عقبی دورِ عرشه پیوسته آویزان مانده و مدت ها دست نخورده مانده بود.  باران و پاشِش آب نَمورَش کرده بود؛ آفتاب و باد پیچانده بودش؛ همبسته آخشیجان آن شیء چنان هرزه آونگان را پوسانده بودند.  اما وقتی، نه بیش از چند ساعت بعد از صحنه آهن ربا، حسب اتفاق نگاه آخاب به قرقره افتاد و بیادش آمد دیگر رُبعیش نیست و شوریده سوگندش درباره ریسمان و تخته را بخاطر آورد،  بی پروای این همه، اندوهش گرفت.  کشتی غوطه خوران پیش می رفت و آبکوهه های پشت سر، به غوغا غلتان بود.

  "آهای، آن جلو! سرعت سنجید!"

  دو ملاح آمدند. زرد اهل تاهیتی و جوگندمی اهل جزیره مَن.  "یکی قرقره را نگاه دارد.  خودم سرعت سنجم." 

 سمت بادپناه، سوی منُتِها اِلَیه پاشنه رفتند، همانجا که عرشه، اینک از اُریب طاقت باد، تقریبا در سفیدفام امواج پَهلوتاز، فرو می نِشَست.

  ملاح اهل جزیره مَن قرقره را از انتهای دسته های بیرون زده محوری که قرقره ریسمان گِردَش می چرخید گرفت و بالا نگاه داشت و همانطور، در حالی که تخته لَچَکی آویزان بود، ایستاد تا آخاب نزدیکش شد. 

  آخاب برابرش ایستاده بنرمی گرم باز کردن سی چهل دور ازکلاف دستی اولیه برای پرتاب به دریا بود که پیر مرد جزیره مانی که بدقت آخاب و ریسمان را زیر نظر داشت جرأت صحبت به خود داد.

  قربان، به این بَدگُمانَم؛ بنظر می رسد این ریسمان از بین رفته، گرما و رطوبت طولانی تباهش کرده."

  "دوام آرَد، آقای پیر.  آیا گرما و رطوبت طولانی خرابت کرده اند؟  بنظر می رسد دوام آری.  شاید هم درست تر باشد بگوئیم زندگی دوامت داده نه برعکس."

  "قربان، قرقره را نگه می دارم.  اما فقط ازآنرو که ناخدایم گوید.  با این سپید موی، بحث و جدل ارزش ندارد، بویژه با مافوقی که هرگز اعتراف به خطا نکند."

  "چه گفتنی؟ حالا دیگر وصله دار استادی در مدرسه خارا-پایه ملکه طبیعت داریم؛ اما گمانم زیاده خاکساراست.  کجا زادی؟"

  "در کوچک و صَخره ای جزیره مَن، قربان."

  "عالی! با آن زدی به دنیا."

  "نمی دانم قربان، آما آنجا زادم."

  " در جزیره آدم، ها؟ خوب، با نگاه از دیگر سو هم نیکوست.  اینجا آدمی است از جزیره آدم؛ انسانی زاده ی جزیره آدمِ زمانی مستقل و اینک تُهی از انسان؛ که حال به کار کشیده می شود- با چه ؟  قرقره را بالا بگیر.  کل کله های پرسشگر عاقبت پسِ مُرده دیوار.    بالاش گیر! همینطور."

 تخته سرعت سنج پرتاب شد.  شُل حلقه ها بسرعت راست و مبدل به طویل ریسمان کشش درعقب کشتی شده بود و سپس، در یک آن قرقره آغاز چرخش کرد.  مقاومت کشش تخته که با غلتان آبکوهه ها به سرعت افزایش و کاهش می یافت، بنوبه خود باعث شد قرقره دار پیر به شکلی غریب سِکَندرَی خورَد.

  "محکم نِگَه دار!"

   تَرَق!  و ریسمان، زیر فشار زیاد، در طویل گُلبَند موجی فرو شد؛ تخته سرعت سنج که به دنبال کشیده می شد، بِرَفت.  

  "ربعی شِکَنَم، تندر عقربه ها گَردانَد و نَک، دریای وحشی ریسمان سرعت سنج گُسَلَد.  هرچند آخاب چاره همه اینها تواند.  تاهیتی ای اینجا ریسمان را به تو کِش، تو مانکسی، دور قرقره پیچ.  ببین، نجار را بگو تخته دیگری سازد و خودت ریسمان را تعمیر کن.  به این کار بِرِس.

  "حالا می رَوَد؛ از نظر او هیچ اتفاقی نیفتاده؛ اما از دید من، بنظر می رسد میل محور شُل شده و از میان  چرخ عالم در رفته.  بکش تو، بکش تو، تاهیتی ی! این ریسمان ها درست و چرخان بیرون روند: گسیخته و کند و کشان کشان به درون آیند.  ها پیپ توئی؟  آمده ای کمک، پیپ؟"

  "پیپ؟ کِرا پیپ خوانی؟ پیپ از قارب وال شِکرد بیرون پرید.  پیپ گم شده. صیاد، بگذار ببینم نکند اینجاش یافته باشی. ریسمان سفت شده.  گمانم چنگ در آن زده.  بندازش، تاهیتی ی! بندازِش! اینجا بُزدِل ها را از آب نگیریم.  آهای! آن دستش است که آب شِکافَد.  تبر! تبر! قطعش کن- هیچ بزدل داخل کشتی نکشیم.  ناخدا آخاب! قربان، قربان! این پیپ است که می خواهد دوباره سوار شود."

  ماکسمَنی دست پیپ را گرفته فریاد زد، آرام، احمق دیوانه، از عرشه ناخدا دور شو!" 

"آخاب حین پیش آمدن دندید، "همیشه کالیو تر آنرا که حُمقَش کمتر است عتاب کرده.  دست از آن حَضرَت بدار!  پسر می گوئی پیپ کجا بود؟" 

 "پشت سر، آنجا قربان، پشت سر! ببینید! شِگِفتا!"

  "و تو که ای پسر؟ خود را در تُهی مردمک چشمانت نبینم.  بارپروردگارا!  آن مرد باید چیزی باشد تا اَمُرداد جان ها حقایق وارسند!  کیستی ای پسر؟"

 "پادو، قربان؛ جارچی کشتی ؛ دینگ، دونگ، دینگ! پیپ! پیپ! پیپ! یکصد پوند گِل جایزه یافتنش تعیین کنید؛ قدش پنج قدم- بزدل بنظر می رسد- با همین نشانه سریعتر شناسائی شود! دینگ، دونگ، دینگ! کی پیپ بزدل را دیده؟"

 "بالای بَرف مَرز هیچ رَأفَت نتانست بود!  اَیا فسرده افلاک! زی زمین نگرید.  این نگون بخت طِفل پس انداختید و بِتَرکَش گفتید، پس انداز هَرزگان.   اینجا بیا پسر؛ زین پس و تا آخاب زِندَست، کابینَش منزل پیپ خواهد بود.  پسر بر نهانی ترین گوهر وجودم اثر گذاری؛ با بندهای بافته از تار های قلبم به من بسته ای.  بیا، بگذار، فرو شَویم"

  پیپ در حالی که به دقت به دست آخاب می نگریست و لمسش می کرد، از خود پرسید،"چیست این؟ مَخمَلین پوست کوسه ."  دریغا، گر مسکین پیپ زود تر از این چنین مهربان دستی را لمس کرده بود، هرگز از دست نمی شُد!  قربان بنظرم می رسد حَبل المتینی است؛ چیزی که ضعیف ارواح اِعتصام بدان توانند.   آه، قربان، بگذارید پرت پیر بیاید این دو دست به هم دوزد، سیاه به سفید، زیرا من یکی رهایَش نکنم."

  "آه، پسر، من هم دستت رها نکنم، مگر با این کار به دِهشَت هایئت کِشَم از اینجا بدتر.  پس به کابینم درآی.  بنگرید، ای مومنان به مُرُوَّت تام در خدایان و شِرارَت تمام در آدمیان، خوب بنگرید! چگونه عَلیم خدایان بی اعتنا به انسان دَردمَند؛ و انسان  با همه نادانی و نَدانم کاری، سراپا دِلنِشین اَعمال مِهر و حق گُزاری.  بیا! از گرفتن سیاه دست و هدایتت بیش از آن احساس ُفخَر کنم که دست شاهنشاهی می گرفتم!" 

   مانکسی پیر دندید، "حال دو دیوانه روانند.  یکی زِ زور و دیگری از فُتور.  اما به تَه پوسیده ریسمان رسیدم - سراپا چکان، نیز.  دُرُستَش کنم؟ به گمانم بهتر است ریسمانی سراسر نو داشته باشیم.  در این مورد آقای استاب بینَم. 









فصل یکصد و بیست و ششم 

وسیله نجات غریق


  

کشتی پیکواد که اینک باصاف شده فولاد آخاب سوی جنوب شرق می راند و سرعتش تنها با تخته و ریسمان آخاب تعیین می شد، مسیر خود به سوی استوا را حفظ  می کرد.  گُذَری چنان طولانی از آبهائی چنین خلوت، بی دیدن هیچ کشتی، و آغاز زودهنگام تکان های ناشی از ثابت بادهای تجاری ، بر آب هایی یکنواخت آرام؛ این همه، اموری غریب و آرام و پیش درامد نوعی صحنه پُرآشوب و یأس آور دیده می شد.

  سرانجام، وقت کشتی به حول و حوش میدان صید استوائی نزدیک شد و در ژرف تاریکی پیشا پگاه از کنار گروهی جزیره کوچک صخره ای می گذشت؛ پاس زیر فرمان استاب، از صدائی بشدت سوزناک و مرموز- شبیه  نیم واضح نحیب اشباح همه معصوم کشتِگان هرود از جا پرید- آن پاس و همه، از خواب و خیالات خود پریدند و همگی، تا زمانی که آن شدید ضجه در محدوده شنوائی بود، چند لحظه، ایستاده، نشسته یا تکیه داده، میخکوب شده چون تندیس برده رومی گوش فرادادند.  طرف مسیحی یا متمدن خدمه گفتند صدای پری های دریائی است و بخود لرزیدند؛ اما زوبین اندازان بی دین نَتَرس ماندند.  با این همه ملاح جزیره آدمی – کهنسال ترین دریانوردان، اعلام داشت آن صداهای شدید و ترسناک بگوش آمده، آوای مردانی است که بتازگی در دریا غرق شده اند.

  آخاب که پائین در ننوی خویش بود تا گرگ و میش  شبگیر و آمدن روی عرشه این ها را نشنید؛ آنوقت بود که استاب ماجرا را، نه بدون آن شوم تفاسیر تلمیحی، به آخاب بازگفت.  تهی خنده ای تحویل و آن پدیده  را بدین نحو توضیح داد.

  آن جزایر صخره‌ ای که کشتی از کنارشان گذشته بود، مأمِن کثیری فوک بود و به احتمال زیاد، برخی جوان فوک‌ مرده مام، یا شماری مادر بی فرزند شده باید نزدیک کشتی بالا آمده همراهش با شیون انسان وار خویش هق هق و فغان کرده بودند.  اما این امر بر برخی از دریانوردان بیشتر تأثیر می‌گذارد، زیرا اکثر آنها اعتقادی بسیار خرافی نسبت به فوک‌ها دارند، که نه تنها از صداهای خاص آنها در هنگام پریشانی ، بلکه از ظاهر انسان وار کله های گرد و سیمای شبه‌هوشمندشان ناشی می شود که کنار کشتی  دید زنان از آب بیرون کنند.

  اما مُقَدَّر چنان بود که بامدادن تَطَیُّرهای خدمه با فرجام یکی از افرادِشان تاییدی معتبر یابد. هنگام بَرآمدن آفتاب، این مرد از بانوج خود به سر دکل پیشین رفت؛  نمی توان گفت بدان علت که هنوز درست از خواب بیدار نشده بود(چون بعضأ ملوانان در حال گذر از خواب به بیداری بالا می روند)، چه به همین علت چه به دلیل دیگر، خیلی از استقرار در نِشیمنش نگذشته بود، که فَریادی بگوش رسید - فریادی و شتابی – نگاهی به بالا انداختند و شبحی در هوا دیدند که پائین می افتاد. و با نگاه به پائین، پُشته ای آب سَوار سفید زاده سقوط در آبیِ دریا.

  وسیله نجات - دراز بشکه ای باریک - از پاشنه کشتی، همانجا که هماره تحت فشار فنری مُبتکرانه،  آویزان است، به آب افکنده شد؛ اما دستی برای گرفتنش بالا نیامد، و بشکه چنان چروکیده از طویل تابش آفتاب، آرام پر آب شد و تمام مسامات آن خشکیده چوب خیلی زود اشباع؛ و آن بشکه دور تا دور نوار آهنی گُلمیخ کوب، چنان پی آن جاشو به اعماق شد که گوئی بهر تقدیم بالشِ بواقع سختَش رَوَد.

  و بدین ترتیب نخستین کس از نفرات پیکواد که بالای دکل شد تا در آن میدان  مختص به خود وال زال پی آن سپید وال گردد در اعماق بلعیده شد. هرچند احتمالا در آن موقع کمتر کسی به چنین فکری افتاد.  در واقع، آنها به نوعی از این رویداد نَندوهیدند، دست کم به عنوان شگون بد؛ زیرا آن رویداد را نه اِنذارِ بَد یُمنی آتی، بلکه تحقق آن بدشگونی گرفتند که پیشتر پیش گوئی شده بود.  فاش گفتند اینک دلیل آن شدید شیوَن های دوش شنیده را دانند.  اما پیر مرد اهل جزیره مَن، دوباره نَه آوَرد.

  حال باید وسیله نجات از دست رفته را جایگُزین می کردند؛ استارباک دستور پرداخت گرفت؛ اما از آنجا که هیچ بشکه مُکفی سَبُک یافت نمی شد، و هیچ  یک از افراد در سوزان اشتیاق آنچه تقرب به بِزَنگاه آن سفر دیده می شد، حوصله هیچ کار جز هر آنچه مستقیما به هدف نهائی مرتبط می شد، نداشت؛ از اینرو می خواستند پاشنه کشتی را بدون وسیله نجات غریق گذارند که کوئیکوئک با برخی علامات و کنایات غریب اشاره ای درباره تابوت خویش کرد. 

  استارباک یکه خورده فریا زد، "تبدیل تابوت به وسیله نجات غریق!"

  استاب گفت، "باید بگویم، کاری است بِراستی نارَوال."

  فلاسک گفت، وسیله نجاتی کار راه انداز خواهد شد، نَجّار به آسانی ترتیب کار توانست."

 استارباک پس از دِرَنگی غمبار گفت، "بالاش آرید، مصرف دیگری ندارد.  نجار، سازَش کن؛ این طور به من نگاه نکن – تابوت را گفتم.  حرفم را می شنوی؟ تیارش کُن." 

 در حالی که دستش را طوری حرکت می داد که گوئی چکش بدست دارد، پاسخ داد، "دَرَش را هم میخ استوارم، قربان؟"

  "آری."

  در حرکت دستان بدانسان که گوئی مُشته درزگیری دارد، "دَرزهاش هم گیرم، قربان؟"

  "آری."

  در حرکت دستان بدانسان که گوئی قیر پاش دارد، " درزها را به قیر هم پوشم، قربان؟"

  "مرخصی! این پرسش های احمقانه بهر چیست! از تابوت وسیله نجات غریق بساز، همین.  آقای استاب، آقای فلاسک، با من جلوی کشتی آئید.”

  "رَنجیده رَوَد.  کُلّ را تحمل تواند؛  از اجزاء طفره رَوَد.  بِهَر جهت این کار را خوش ندارم.  ناخدا آخاب را پایی سازم و چون نجیب زاده ای کار گیرد؛ اما کوئیکوئک را جعبه کلاه ساختم و کله درونش نکند.  همه زحماتم در ساخت آن تابوت برای هیچ بوده؟  حالا فرمانم داده اند از آن وسیله نجات سازم.  این کار پشت و رو کردن کهنه کتی را ماند؛  حال باید بهر تنزیه امیال خود وانهم.  این سنخ وصله پینه کاری را دوست ندارم. به هیچ روی؛ کاری است پَست؛  نه در شأن من.  بگذار بچه  دَواتگران کفشیر کنند؛ ما آز آنها سریم.  دوست ندارم جز کارهای تمیز، تازه، درست و درمان و دقیق  سر دست گیرم، چیزی که معمولا از ابتدا آغاز شود و وقتی به میانه رسد در همان میانه باشد و در خاتمه به پایان رسد؛ نه کار پینه دوز که وسط کار در پایان آن است و در آغاز کار، در پایان.  احاله کارهای پینه دوزی حقه پیرزنان است.  بارپروردگارا!  این پیرزنان چه علاقه ای به دواتگران دارند.   پیرزنی شصت و پنج ساله شناسم که روزی با جوان دواتگری طاس گُریخت.  به همین دلیل وقتی در خشکی، در واین یارد، کارگاه دواتگری داشتم هیچ وقت برای پیره بیوه زنان بیکس کار نمی کردم؛ ممکن بود فکر فرار با من را در اذهان بی کس خود پرورده باشند.   اما خوشا که!  در دریا جز سفید کلاهِ امواج کلاهی  نیست.    بگذار ببینم.  میخکوبی در؛ پر کردن درزها؛ پوشیدن درزها با قیر" کوبیدن و درست سفت کردن آنها و آویختن از قلاب فنری در پاشنه کشتی.  هیچگاه پیش از این چنین کاری با تابوت شده؟  باری، برخی کهنه نجاران خرافی بسته شدن به بادبان بندی را اولی تر ازتن دادن به چنین کار می شمردند.  اما من از چوب کاج شوکران اَروزتوک مین ام ، تسلیم نخواهم شد.  تسمه بند به تابوت! دریانوردی با طَبَق گورستان! اما مهم نیست.  ما چوب گران هم تخت عروسی سازیم هم میز قمار، هم تابوت و هم نعش کش.  یا ماهیانه کاریم، یا دستمزد، یا  سود کار گیریم؛ ما را نرسد که از علت و غایت انجام کار خود پرسیم، مگر تعمیری زیاده گیج کننده باشد، و در آنصورت، گر توانیم پشت گوش اندازیم.  هِم، حالا انجامش دهم، آنهم با ظرافت.  خوب، می گویم- بگذار ببینم-  سَرِ جمع، نفرات کشتی چند نفرند؟  تعداد را فراموش کرده ام.  به هر حال می گویم سی طناب نجات، هر یک بطول سه قدم، با گره تزئینی دستاری، مهیا کنند تا گِرداگِرد تابوت آویخته باشد.  در اینصورت گر بدنه کشتی زیر آب رود سی زنده اَنباز سر یک تابوت جنگند، منظره ای که بندرت در پهنه عالم دیده شده!  بیائید چکش، مشته درزگیری، قیرپاش، و پازو!  بیائید شروع کنیم.




فصل یکصد و بیست و هفتم

عرشه.



تابوت بین میز گیره دار و گشوده دریچه عرشه روی دو طشت طناب نهاده شده بود؛ نجار درزهاش را آب بندی می کرد؛ بافته رشته کَنَف قیراندود به آرامی از کلان کلاف خود در پیش سینه قَبایَش باز می شد.  آخاب به آرامی از دالانِ کابین می آید و می شنود پیپ دُنبالَش کند. 

 برگرد فرزند، خیلی زود دوباره با تو خواهم بود.  می رود! این دست هم خوش مَشَرب تر از آن پسر با مِزاج من نَسازَد و – شَبِستان کلیسا!  این چیست؟"

  "وسیله نجات غریق، قربان.  دستور جناب استارباک.  اوه، مراقب باشید قربان!  مراقب دریچه باشید!

  "ممنونم مرد. تابوتت به راحتی به سرداب رسد!"

  "قربان؟ دِهلیز را می فرمائید.  همینطور است قربان، همینطور است."  

  "پا ساز نیستی؟  این پا از کارگاهت درنیامد؟" 

  "گمانم درآمد، قربان؛ بَستَش محکم است، قربان؟"

  "به اندازه کافی خوب است، اما همزمان مسئول کفن و دفن هم نیستی؟"

  "هستم، قربان؛ این وسیله را بعنوان تابوت کوئیکوئک ساز کردم؛ اما حالا وام داشته اند تبدیل به اَسبابی دیگرش کنم."   

  "پس به من بگو، همان پیر حُقّه باز حریص فُضول انحصار طلب بی دین نیستی که روزی پا سازی و روز دگر، تابوت بهر انداختن همان پاها، و دگر بار همان تابوت ها را بدل به وسیله نجات کنی؟  هم قدر خدایان بی مرامی و به همان اندازه همه کاره و هیچ کاره."

  "اما منظوری ندارم، قربان، کار خودم را می کنم."

  "باز هم خدای وار.  گوش گیر، مواقعی که گرم کار تابوتی هیچ وقت نمی خوانی؟  می گویند تیتان ها هنگام حفر دهانه آتشفشان ها تکه آهنگ هائی زمزمه می کردند؛ و گورکن آن نمایشنامه ، بیل در دست، می خواند.  تو هیچوقت نمی خوانی؟"

  "خواندن، قربان؟  آیا می خوانم؟ اوه،علاقه ای بدان ندارم قربان؛ اما تَرَنُّم آن گورکن باید زان بوده باشد که بیلش نغمه ای نداشته، قربان.  اما کَرتک درز گیری پر صداست.  گوش کنید."  

  "درست، و علت آن است که در آن تابوت تخته دَنگ است؛ و آنچه در همه چیز تخته دنگ سازد این است که هیچ چیز زیرش نیست.  و با این حال، تابوتی که جسدی در آن باشد هم صدائی بسیار مشابه دارد، نجار.  هیچ وقت شانه زیر حمل تابوت داده و هنگام ورود صدای برخورد تابوت به در ورودی کلیسا را شنیده ای؟"  

 "قسم به ایمان مسیحیم قربان، من –"

  "ایمان مسیحی؟ چه باشد؟"

  "اِه، قسم به ایمان مسیحیم؟ قربان، شِبه حرف ندائی است- همین، قربان."

  "اوهوم، اهوم، ادامه بده."

  "قربان، داشتم می گفتم که-"

  "نوغانی؟ از خود کفن خویش بافی؟  سینه ات نِگَر.  بشتاب! و این دَمامه دُهلُ ها را از جلوی چشم دور کن."

  "به پاشنه می رود؛ این دیگر ناگهانی بود؛ اما در عرض های  حارِّه زَوابِع ناگَه آیند.  شنیده ام خط استوا، جزیره ایسابلا، یکی از جزایر گالاپاگوس را درست از میان قطع کند.  بنظرم نوعی خط استوا آن پیرمرد را هم درست از میان دو نیم کرده. از من بپذیر!همیشه زیر آفتاب استوائی است، سوزانِ آتش وار.  این سو نِگَرَد – بیا کَنَف قیراندود؛ سریع.  دوباره شروع کنیم.  این کَرتک چوب پنبه ست و من استاد آرمونیکای شیشه ای- تاپ، تاپ!"

 (آخاب با خود.) 

 "چه منظره ای! چه صدائی! دارکوب سپید موی بر کاواک درخت کوبَد! حالیا  شاید که رشک کور و گُنگ  خوری.  بنگر! آن اَسباب تکیه بر دو طشت طناب پر از طناب وال کِشی دارد.  اون بابا ناکس ترین دلقک است.  تاپ تاتاپ تاپ!  ثانیه های عمر بشر نیز به همین نحو می زند.  وُه که چه بی معنایند اشیاء مادی!  جز افکاری نا دَریاب چه چیز در آنجا واقعی است؟  حالیا در اینجا خودِ دِهشَتناک نماد سَهمگین مرگ، تنها با یک تا خِرقه  قرار دارد که مبدل به پُرمعنی نشان امداد و امید جانی شده که در بیشترین خطر افتاده.  وسیله نجات غریق برساخته از تابوت!  از این هم فراتر رود؟  آیا تابوت تواند، گذشته از همه اینها، در نوعی معنای روحانی  حافظ جاودانگی باشد!  به این هم فکر می کنم.  اما نه.  تا بدان حد در سمت تاریک زمین رفته ام، که سمت دیگر، که باید به لحاظ نظری روشن باشد، در چشمم جز گرگ و میشی مبهم نیست.  نجار هیچ وقت کار آن ملعون صدا به پایان می رسد؟  پائین روم؛ بگذار وقتی دوباره برمی گردم آن اسباب را اینجا نبینم.  خوب، حالا، پیپ، در این مورد بحث می کنیم.  شگرف ترین اعتقادات را از تو فروکِشَم.  باید برخی مجاری مجهول ازعوالم ناشناخته  در وجودت ریزند!" 







فصل یکصد و بیست و هشتم 

کشتی پیکواد به کشتی راحیل بر می خورد.



روز بعد، کشتی ای بزرگ، راحیل نام، دیده شد که  یکراست سوی پیکواد می شتافت، در حالی که انبوه نفراتش روی تمامی دکل و تیر بادبانها فراهم آمده بودند.  در آن هنگام پیکواد با سرعت مناسب بر آب می رفت؛ اما چون کشتی غریبه گشوده بادبان در سمت بادگیر چون گلوله نزدیکش شد، جمیع باد در سر بادبان هاش چون تُهی آبدان های ترکیده فرو فتاد و هرگونه حیات از آن آزرده تن بِه در شُد. 

 مانَوی پیرژکید، "نُحوسَت؛ کشتی بدیُمنی آرد."  اما پیش از آنکه ناخدای کشتی که بوق بر دهان در قارب خویش ایستاده بود؛ قبل از آنکه تواند امید صَلا بندَد، صدای آخاب شنیده شد.

  "وال زال را دیده ای؟"

  "آری، دیروز.  سرگردان قارب وال شِکردی دیده ای؟" 

 آخاب در حالی که بر خرسندی خود سرپوش می گذارد بدین نابیوسان پرسش پاسخ منفی داد؛ و مشتاق رفتن به کشتی غریبه بود که دیده شد خود ناخدای غریبه کشتیش را متوقف کرده در فُرود از پهلوی آن است.   چند پاروی تند و تیز و اتصال قلاب قاربش به سکوی مهاربند شراع  های پیکواد و جهش روی عرشه.  آخاب درجا دانست نانتوکتی است که می شناخت.  اماهیچ تحیَّت رسمی صورت نگرفت.   

  آخاب در حالی که آرام نزدیک می شد فریاد زد، "کجا بود؟ کشته که  نشد!- کشته که  نشد؟ چگونه بود؟"

  گویا در ایوار اَمس، در آن حال که سه قارب بیواره کشتی در گیر دسته ای از وال ها بودند که  چهار پنج مایل از کشتی شان دور کرده بود؛ و در حالی که هنوز در جهت رو به باد گرم تعقیبی سریع بودند، بناگاه سفید کله و کوهان موبی دیک، در فاصله ای نه چندان دور در جهت پشت به باد، ازمیان آب هویدا شد؛ از همینرو بی درنگ، چهارمین قارب بابان دار-قارب ذخیره- را در تعقیبَش به آب انداخته بودند.  بنظر رسید -دست کم تا آنجا که پاس سر دکل توانست گفت- این چهارمین قارب-که تیزرو تر از همه بود- سرانجام توانسته بود پس از سیری تند و تیز پیشاپیش باد، وال را زوبین زَند.  آن پاس، قارب را که دَر دوردَست تا حد نقطه ای کوچک شده بود دید، و سپس سریع سوسوی سفید آبی کف آلود؛ و هیچ در پِی؛ از همینرو نتیجه گرفتند، همانطور که اغلب پیش می آید، باید وال زوبین خورده، همراه پِی گیران خود، به مدتی نامعلوم گریخته باشد.   با وجود قدری تَلواسه، هنوز، هیچ هول حَتمی به دل ها نیفتاده بود.  پرچم های عقب نشینی  سر بادبان بندی کردند؛ تاریکی فرارسید؛ نظر به اینکه کشتی ناچار بود سه قاربش را که در جهت باد دور شده بودند- پیش از عزیمت به جستجوی قارب چهارم، در جهتی دقیقأ برعکس- از آب گیرد، نه تنها لازم شده بود آن قارب را تا نزدیک نیم شب به دست تقدیرسپارد، بلکه موقتا بر فاصله خود با آن بیفزاید.  اما وقتی سرانجام بقیه خدمه سالم سوار کشتی شدند، در جستجوی قارب گم شده همه بادبان ها را بالا برد- بادبان اضافی پشت بادبان اضافی- و آتش پاتیل های پیه گدازی را افروخت بلکه کار چراغ دریائی کند؛ و کلیه خدمه را به دیده بانی بالای بادبان ها فرستاد.  اما با اینکه به محض طی مسافت کافی تا نیل به مفروض محل آخرین مشاهده نفرات غایب توقف کرده بود تا قارب های ذخیره دور تا دور کشتی را پاروزنان جستجو کنند؛ و پس از نیافتن، دوباره بسرعت روان شده و دوباره توقف کرده و قارب ها را به آب انداخته بودند؛ و با این که این کار را تا بامداد ادامه داده بودند کمترین اثری از قارب گمشده دیده نشده بود.

  ناخدای بیگانه به محض نقل داستان هدف از سوار شدن به پیکواد را آشکار کرد. می خواست پیکواد در جستجو به کشتی او ملحق شود؛ به موزات هم و در فاصله چهار یا پنج مایل از یکدیگر سیر کرده، کمابیش دو اُفَق را پِی گَردَند.

  استاب به نجوا فلاسک را گفت، "همین حالا سر چیزی شرط می بندم که کسی در آن ناپدید قارِب بهترین پالتوی ناخدا، یا احتمالأ، ساعتش را کِش رفته-  از همینجاست لعنتی آسیمِگی پس گیریش.  کی هیچوقت شنیده در اوج فصل وال گیری دو وظیفه شناس کشتی وال شکرد پی مفقود قاربی گردند؟  ببین فلاسک، فقط ببین چقدر رنگ پریده  بنظر بنظر می رسد – حتی مَردُمِ چشم هاش رنگ پریدست -ببین- سر پالتو نبوده -احتمالأ "  

  اینجا بود که ناخدای غریبه  به فریاد به ناخدا آخاب که تا آن دم، به سردی پذیرای اِلتِماسَش شده بود، گفت، "پسرم، پسر خودم میان آنهاست.  بخاطر خدا- التماس  می کنم، اِستِدعا می کنم."  "بگذارید کشتی تان را برای چهل و هشت ساعت اجاره کنم.  با خرسندی پولش را می دهم؛- و گر راه دیگری نباشد- همینجا تمام و کمال می پردازم – فقط برای چهل و هشت ساعت- همین و بس- ناگزیرید، بخدا،  ناگزیرید، و همینکار را هم خواهید کرد."

  استاب فریاد زد، "پسرش! خدایا پسرش گم شده! آن شرط کت و پالتو را پس می گیرم- آخاب چه گوید؟  باید آن پسر را نجات داد."

 پیر ملاح مانوی  که پشت سرشان ایستاده بود گفت، "همراه بقیه غرق شده، خودم و همه شما آوای ارواحشان را شنیدیم."

  باری، خیلی زود معلوم شد، آنچه حادثه راحیل را غم انگیز تر می کند، این وضعیت است که،  نه تنها یکی از پسران ناخدا در میان خدمه قارب گم شده بوده؛ بلکه، همزمان، در میان خدمه قاربی دیگر و در سمتی دیگر، جدا افتاده از کشتی طی تیره تحولات تعقیب، پسر دیگری هم بوده؛ و این که  مدتی، مِسکین پدر به اعماق درد آور ترین حیرتی افتاده بود که تنها بدین صورت حل شد که نایب اولش، بطورغریزی، روش عادی کشتی های والشکرد در شرایط اضطراری را گزیده بود که می گوید درصورت وقوع میان پراکنده قارب های در خطر، نجات اکثریت اُولاست.  اما ناخدا، به نامعلوم دلیلی سِرِشتی از ذکر این همه خودداری کرده بود و تا سردی آخاب ناچارش نکرد، اشاره ای بدان پسر هنوز مفقود نکرد؛ کوچک پسری که تنها دوازه سال داشت و پدرش با پُردلی مصممانه و تردید ناپذیر مهر پدری ناتتوکتی خواسته بود بدین نحو با مخاطرات و عجائب پیشه ای که تقریبأ از دوران باستان  نَصیبِ تمام دودمانَش بوده آشناش کند.  کم نیست مواردی که ناخدایان نانتوکتی فرزندی چنان خردسال را از خود دور کرده به سفرهای طولانی سه چهار ساله در کشتی های اغیار فرستند؛ تا نخستین آگاهی شان با پیشه والگیری با ابراز اتفاقی جانبداری طبیعی ولی نابجای پدر، یا علاقه و تَلواسه مُفرَط تقلیل نیابَد. 

  در تمام این مدت غریبه همچنان گرم التماس بابت درخواست رقت انگیز خود از آخاب بود؛ و آخاب، همچنان سندان وار ایستاده بود و همه صنف ضربه را بی کمترین لرزه پذیرا می شد.

  غریبه گفت، "تا پاسخ آریم ندهید نَرَوَم.  با من همان رفتار کنید که انتظار می بردید در موردی مشابه با شما کنم.  زیرا، ناخدا آخاب تو هم پسری داری – که گرچه کودکی بیش نیست و اینک در امن و امان خانه آرمیده - آنهم فرزند پیرانه سریت- آری، آری، می بینم که رحم به دل آوردید- همین حالا بشتابید، بشتابید مردان و آماده راست کردن تیرک بادبان ها باشید."

  آخاب فریاد زد، ایست - دست به هیچ طناب-بند مزنید؛ سپس با صدائی که تک تک کلمات را شمرده ادا می کرد -ناخدا گاردینر.  این کار را نخواهم کرد.  زمان را از دست می دهم.  خداحافظ، خدا حافظ، خدا برکتت دهد مرد، و امید که توانم خود را ببخشم، اما باید بروم.  اقای استارباک، نگاهی به ساعت درون پایه قطب نما اندازید و به فاصله سه دقیقه از حالا همه غریبه ها را هشدار ترک کشتی دهید؛ سپس تیرک بادبان ها را بچرخانید  تا کشتی مثل پیش حرکت کند." 

  آخاب شتابان چرخید و روی برگردانده سرازیر کابین خویش شد و ناخدای غریبه را مَبهوت از این رَدّ مطلق و بی قید و شرط درخواستی چنان مهم، پشت سر گُذارد.  اما گاردینر با خروج از بهت خویش، خاموش کنار عرشه شتافت و پس از فرودی در قارب که بیشتر سقوطی را می مانست تا رفتن،  به کشتی خویش بازگشت.

  دیری نپائید که مسیر دو کشتی از هم جدا شد و تا زمانی که کشتی غریب پیدا بود، دیده می شد اینجا و آنجا، به هر سیاه نقطه دریا، هرچقدرهم کوچک، چشم می دوزد.  تیرک بادبانهاش اینسو و آنسو می شد؛ سمت راست کشتی و سمت چپ؛ به تغییر مسیر ادامه می داد؛ حالا خلاف جریان آب و بار دیگر، پیشاپیشش؛ درحالی که تمام مدت انبوهی از مردان روی دکل ها و تیرک بادبان هاش بودند، بسان گیلاس چینی پسرکان میان شاخه ها سه بلند درخت گیلاس. 

  اما از روی غمبار مسیر کشتی که همچنان همراه توقف و پیچ درپیچ بود بوضوح می دیدید، این کشتی، با این که چنین آب افشان گرید، هنوز تسلی نیافته.  راحیلی که در فِقد فرزندان اشک می ریخت.








فصل یکصد و بیست و نهم

کابین

 

(آخاب راهی عرشه می شود و پیپ دستش گیرد تا پی اش رود.)

پسر، پسر، گویمت حالا نباید پِی آخاب آئی.  آید زمانی که آخاب تو را از خودش نترساند، با این که ترجیح می دهد کنارش نباشی.  مسکین پسر، چیزی در توست که جِدَّأ دَرمان درد خویشش دانم.  همجنس درمان همجنس کند؛ و در این شکار، بیماریم مطلوب ترین سلامتم گردد.  پس حتما همین پائین بمان، جائی که چنان خدمتت کنند که ناخدائی.  آری پسر، این جا در صندلی خود من که به کف پیچ شده نشینی و باید پیچی دیگرَش باشی."

  "نه،  نه، نه! تن سالم ندارید، قربان؛ فقط من ناچیز را جای رفته پای کار گیرید؛ همین با من گام بردارید؛ بیش از این نخواهم؛ از این راه بخشی از وجودتان مانَم."

  "با همه وجود کرور کرور ناکِس، این عمل مرا بدل به طرفدار متعصب اخلاص ابدی انسان می کند -آنهم سیاه و شوریده سر – اما بگمانم، همجنس درمان همجنس کند در مورد او هم صادق است؛ دارد دوباره بسیار عاقل می شود."

  "قربان، به من می گویند روزی استاب براستی مسکین پیپ کوچک را به حال خود رها کرد و حالا  استخوان هاش با همه سیاهی پوستش در زمان حیات، سفید دیده شوند.  اما من قربان، هرگز آنطور که استاب با او رفتار کرد شما را بحال خود رها نخواهم کرد.  باید با شما بیایم."

  "گر بیش از این چنین گوئی  اراده آخاب تضعیف می شود، به تو می گویم نه؛ امکان ندارد."

 "اوه نیک ناخدا، ناخدا، ناخدا!

  "همینطور گریه کن تا بِکُشَمَت! احتیاط کن، چون آخاب هم دیوانه ست.  گوش سپار و بارها صدای استخوانی پایم روی عرشه را خواهی شنید و دانی که هنوز آنجایم.  و حالا ترکت کنم.  حال دانِستَم!  براستی که مُخلِصی پسر، چونان مُحیط به میانَش.  خدا هماره برکتت دهد؛ و گر بلائی رسد – خداوند در هرآنچه پیشت آید نگهدار باد. 

                           (آخاب می رود؛ پیپ گامی پیش گذارد.)

 

 "همین دَم اینجا ایستاده بود؛ جایش را گرفته ام – اما تنهایم.  حال گر دست کم پیپ اینجا بود تاب توانِستم، اما گم شده.  پیپ! پیپ! دینگ، دونگ، دینگ! کی پیپ را دیده؟  باید همینجا باشد، بگذار در را امتحان کنم.  چی؟  نه قفلی، نه کلونی، نه میله ای؛ با این همه بِنَگشایَد.  باید از افسون باشد؛ گفتم اینجا بمانم؛ آری، این را هم گفت که پیچ شده صندلیش مَراست.  پس اینجا، برابر نعل درگاه، درست میان کشتی، نشینم و کل تیر مازه و هر سه دَکَلَش برابرم.  پیر ملاحانمان گویند،  گهگاه امیر البحرهای بزرگ رزمناوهای هفتاد و چهار توپه، با لباس های سیاه سر میز نشسته، بر صفوف سروان ها و ستوان ها ریاست کنند.  ها! این چیست؟ سَردوشی! سردوشی! سردوشی داران همه جمعند!  ابریق ها دست به دست کنید؛ از زیارتتان خوشوقتم؛ جام ها لبالب کنید آقایان!  چه احساس غریبی است وقتی سیاه پسرکی میزبان سفید مردانی با زرین قیطان بر جامه شود! -آقایان پیپ را دیده اید – ریزه پسرکی سیاه، قد پنج قدم، با ظاهری شرمنده، و بزدل!  روزی از قارب وال شکرد پرید؛- دیده اید؟  نه!  خوب در اینصورت دوباره جام ها لبالب کرده با شرم بر بُزدلان نوشیم!  نام کسی نَبَرَم.  ننگ بر آنان باد. یک پا روی میز گذارید.  ننگ بر همه بزدلان. - هیس!  آن بالا صدای استخوان شنوم- آه ناخدا! ناخدا!  واقعا غمگین می شوم وقتی بالای سرم راه می روی.  اما همینجا می مانم، حتی اگر این پاشنه از برخورد به صخره بشکافد و صدف هام پیوندند.   









فصل یکصد و سی ام

کلاه

 

حالا که بنظر می رسید آخاب در پی گشت مقدماتی چنان طولانی و گسترده- و پویشِ تمامی دیگر آب های والگیری، دشمن خویش را تا انداختن در قفس اقیانوس تعقیب کرده تا همانجا، در زمان و مکان مناسب، با اطمینان و قطعیت بیشتر کُشَدش؛ حالا که خود را نزدیک همان طول و عرض جغرافیائی می یافت که آن اَلیم زخم بر او زده شده بود؛ حالا که با کشتی ای صحبت کرده بود که درست یک روزپیشتر براستی با موبی دیک رَزمیده بود؛- و حالا که همه پیاپی دیدارهاش با کشتی های گوناگون به اشکال متفاوت تصدیق نمایش اهریمنی بی تفاوتی وال زال در دریدن صیادان خویش، اَعَم از سِتَمگَر یا سِتَم کِش، می کرد؛ حالا چیزی در چشمان کهن مرد نهان شده بود که که سُست ارواح کمتر دیدنش را تحمل توانستند.  بدانسان که بی غروب ستاره قطبی در سراسر شب شش ماهه قطب شمال نگاه نافذ، ثابت و مسلط خود را حفظ می کند؛ اینک اِراده آخاب ثابت بر دائمی ظلمات غمگین خدمه سو سو می زد.  چنان تسلطی بر آنها داشت که تمامی تَطَیُّرها، تردیدها، نِگرانی ها و ترس ها میل به اختفا زیر ارواحشان داشته حتی یک جوانه یا برگ نمی آورد.

  همچنین در این فاصله انذار دهنده، هر خنده و شوخی، زورکی یا فطری، محو شد.  دیگر استاب نِمی کوشید خنده برآرد؛ استارباک دیگر نمی کوشید جلوش گیرد.   بنظر می رسید فعلأ شادی وغم و بیم و امید، چنان به یکسان درهاون گیره بسته ی آهنین روح آخاب سوده که بدل به نرم ترین خاک و گرد گردیده.  افراد با علم به اینکه آن مستبد چشمانِ پیر زیر نظرشان دارد، همچون گنگ اَبزار روی عرشه اینسو و آنسو می رفتند. 

  هرچند اگر او را در نَهانی تر ساعات محرمانه اش، آن وقت ها که تصور می کرد، نگاه کسی جز یک نفر بر او نیست، عمیقأ بر می رسیدی؛ آنوقت بود که می دیدی آن چشمان آخاب که آنطور خدمه را به وحشت می انداخت، خود ازمرموز نگاه پارسی می ترسد؛ یا دست کم، گهگاه به نوعی شیوه وحشیانه بر آن اثر می گذارد.  حالا چنان فزون غِرابَتی اوج گیرنده آغاز تکوین در لاغر فتح الله گرفت؛ چنان پیوسته لرزها تِکانَش می داد که افراد بَدگُمان بدو می نگریستند؛  آنطور که معلوم بود نیم مُردَّد بودند آیا وی براستی ذاتی فانی است، یا مُرتَعِش سایه پیکر نوعی نادیده َ موجودی است که بر عرشه افتاده. و  آن سایه همیشه همانجا می پِلِکید. زیرا کسی مطمئن نبود فتح الله حتی شب ها چرتی زده یا پائین رفته باشد.   ساعت ها بی حرکت می ایستاد: اما هرگز نمی نشست و تکیه نمی داد؛ خسته چشمان شِگَرفَش بوضوح می گفت- دو رقیبیم که هرگز نیاسائیم. 

  همچنین، حالا دیگر امکان نداشت، در هر ساعت از شب یا روز دریانوردان پای بر عرشه گذارند، مَگَر آخاب مقدم بر آنها بوده باشد؛ ایستاده سر سوراخ محور چوبین پاش، یا گام زَنان تخته هایی که دقیقا میان دو حَدِّ  ثابت – دکل اصلی و واپَسین دکل قرار داشت؛ یا ایستاده در دهانه دریچه ورودی کابین می دیدندش، - در حالی که پای زنده را چنان روی عرشه پیش گذارده که گویی قصد حرکت دارد؛ با کلاهی که بشدت روی چشمانش کج شده بود؛ طوری که هرچقدرهم بی حرکت می ایستاد؛ هر چند شبانه روز هم که بدان مدت فزوده می شد که تابی در بانوج خویش نخورده بود؛ با این همه، هرگز نتوانستند با اطمینان گفت، با همه این احوال، آن چشمان پنهان در زیر کلاه پهن لبه اش گهگاه بسته است یا خیر؛ یا هنوز به دقت آنها را زیر نظر دارد؛ اهمیتی نمی داد که بی اعتنا به رطوبت شبانه که بر آن کلاه و پالتوی سنگ تراشیده می نشست به مدت یک ساعت تمام در آن دریچه کابین ایستد.  آفتاب روز لباسی را که دوش خیس شده بود بر تنش خشک می کرد؛ و همین ترتیب روزهای متوالی و شب های پیاپی ادامه داشت؛ دیگر زیر تخته های عرشه نمی رفت و پی هرآنچه در کابین لازم داشت می فرستاد.  

  در همان فضای باز غذا می خورد، منظور صرفا دو وعده  غذای اوست،- چاشت و نهار: هرگز دست به شام نمی برد؛ ریشش را نمی زد، ریشی که یکسره تیره و ژولیده می روئید، چونان ریشه های ازخاک برون شده درختانی مرده که با همه مرده طراوتِ فوقانی، به هرزه بر برهنه پایه رویند.  اما گرچه اینک کل زندگیش پایِش بر روی عرشه شده بود؛ و با اینکه مُراقبة عارفانه پارسی نیز همچون پایش خودش بی وقفه بود؛ اما بنظر نمی رسید ایندو هیچگاه صحبت کنند – این با آن دیگری- مگر در فواصل طولانی گُذَرا مسئله ای خطیر ایجاب گفتگو می کرد. گرچه بنظر می رسید افسونی چنان نیرومند این زوج را درخِفا به هم پیوسته؛ در علن و در نگاه خدمه بهت زده چون قطبین دور از هم بودند.  گر حسب اتقاق، روزهنگام کلامی به هم می گفتند، شب ها هر دو از نظر کوچکترین تَبادُل کلامی، گُنگ بودند. گاه می شد، بدون یک صلا ساعت ها دور از هم در زیر نوراختران می ایستادند؛ آخاب در دریچه کابین؛ پارسی کنار دکل اصلی؛ اما همچنان با نگاهی ثابت به یکدیگرچشم دوخته بودند؛ گوئی آخاب پیش افکنده سایه خویش را در پارسی می دید و پارسی در آخاب، متروک اصل  خود را.

  با اولین و ضعیف ترین سوسوی شبگبر آهنین صدایش از عقب کشتی شنیده می شد،- "سر دکل ها نفر گذارید!" و در تمام طول روز تا بعد ایوار و بعد غَسَق، با هر ضربه سکاندار به زنگ همان صدا شنیده می شد –"چه می بینی؟ دقت! دقت!"

  اما با گذشت سریع سه چهار روز از برخورد با راحیلِ بچه-جو هنوز فواره ای دیده نشده بود؛ بنظر می رسید پیرمرد تک شیدا به اخلاص خدمه خود بدگمان است؛ دست کم به تقریبا همه خدمه به استثنای زوبین اندازان بی دین؛  بنظر می رسید شک دارد حتی استاب و فلاسک به عمد چشم اندازی را که می جُست نادیده گیرند.  اما اگر هم براستی چنین بدگمانی ها داشت، خِرَدمَندانه از ابراز کلامی آنها خودداری می کرد، هرچقدر هم اعمالش می توانست اشاره بدانها باشد.

  گفت،-"خودم نخستین کس خواهم بود که آن وال بیند."  "آری! دوبلون باید به آخاب رسد! و با دستان خودش و استفاده از گره های حلقه ساز نِشیَمنی زنبیلی بهر خود آراست؛ و یاری را بالای بادبان ها فرستاد تا تک قرقره ای را سر دکل اصلی استوار کند؛ دو سر طناب ردشده از قرقره را که پایین فرستاده شده بود گرفت و یکی را به سبد خویش بست و گیره ای برای بستن دیگر سر به نرده عرشه آماد.  با انجام این کار، در حالی که هنوز این سر طناب را بدست داشت و کنار گیره ایستاده بود، با نگاه به بررسی خدمه خود پرداخت و پس از وارسی تک تک آنها دِرَنگی روی داگو، کوئیکوئک و تاشتگو کرد؛ اما روی از فتح الله گرداند؛  سپس در حالی که ثابت نگاه مُعتَمِد خویش را به نایب اَرشَدش دوخته بود، گفت، -طناب را بگیر جناب- استارباک دست تو می سِپارمش."  سپس با آماد خود در سبد دستورشان داد تا آموتش بالا کِشَند و سرآخر استارباک سر طناب بندد؛ و پس کنارش ایستد.   بدین ترتیب آخاب، در حالی که با دستی به دکل زبرین  چسبیده بود، با تسلط برمحیطی چنین فراخ گسترده از چنان بالا بلندی، آخاب از روی کشتی، جلو، عقب و این طرف و آن طرف دریا را تا میل ها دورتر زیر نظر گرفت.  

  در آن  مواقع که در دریا ملاحی را تا آن نقطه بالا کشند و تنها با یک طناب در آنجا نگاه داشته شود، وقتی در چنان بلند جایگاه تقریبا تک افتاده با دستان خود در در بادبادبان بندی ای کار می کند که مجال هیچ جای پائیش ندهد؛ تحت این شرایط آن سر طناب بسته  به عرشه را زیر تصدی دقیق یکه مردی گذارند که عهده دار نگهبانی مختص به  آن می شود.  زیرا در چنین جنگل مولای افزارگان متحرک و با آنچه از روی عرشه مشهود است، تشخیص بی خطای ارتباط های گوناگون طنابها در آن بالا، همیشه امکان پذیر نیست؛ و از آنجا که انتهای عرشه بند این طناب ها هر چند دقیقه یک بار از گیره های خود پائین انداخته می شود اگر نگهبانی دائمی برای طنابی که ملوان را بالا برده نگمارند این احتمال هست که درنتیجه نوعی بی دقتی خدمه بی محافظ ماند و مرگش در نتیجه سقوط آزاد به دریا قابل انتظار باشد.  ازهمینرو کارهای آخاب در این امر نارَوال نبود؛ بنظر می رسید تنها امر غریب در همه این اعمال این باشد که استارباک، تا آن زمان تقریبأ تنها مرد بی بدیلی بود که جرأت کرده بود در مورد چیزی با جزئی ترین قرابت به تصمیم گیری تو رویش ایستد- یکی از همان کسان که بنظر رسیده بود نسبت به اخلاصشان در دیده بانی قدری نگرانی دارد؛ آری عجیب  بود که او همان مردی باشد که بعنوان نگهبان خویش انتخاب کند و به میل خود زندگیش را دست مردی سپارد که جز در این مورد بدو بی اعتماد بود. 

  باری، نخستین بار که آخاب آن بالا مستقر شد" پیش از اینکه زمان حضورش به ده دقیقه رسد؛ یکی از آن وحشی عقاب های دریائی سرخ منقار که در این عرض های جغرافیائی اغلب به شکلی آزار دهنده نزدیک سر دکل کشتی های وال گیری پرواز می کنند؛ یکی از همین پرندگان، چرخان و صفیر زَنان در گردش های پُرپیچ و خمی که از سرعت بالای دور زدن قابل رَد گیری نبود دور سرش به گردش در آمد.  سپس بسرعت و بخط مستقیم هزار قدم در هوا اوج گرفت و در پی اش، مارپیچی پائین آمده چَرخِش دور سرش را از سر گرفت.

  اما بنظر نمی رسید اخاب چشم دوخته به افق کمرنگ و دوردست این مرغ وحشی را دیده باشد؛ درواقع تحت آن شرایط غیر عادی هرکس دیگری هم بود چندان توجهی بدان نمی کرد، جز اینکه اینک بنظر می رسید تقریبأ کم توجه ترین دیدگان تقریبا در هر منظره نوعی معنای رِندانه بیند.   

  ناگهان ملاح سیسیلی که مستقر بر سر دکل عقبی مستقیمأ پشت سر آخاب، هرچند قدری پائین از طرازاو ایستاده بود و ژرف مُغاک هوا جداییشان می ساخت،  بانگید، "کلاهتان، کلاهتان قربان!"

  اما هنوز این فریاد بگوش آخاب نرسیده سیه بال جلوی دیدگان و هلالی منقارش بر سر پیرمرد قرار گرفت و سیه باز، باغنیمت خود، فریادکنان، چون تیر دور شد.

  عقابی سه بار دور سر تارکوین پرید، کلاهش برداشت تا باز پَس گُذارَد، درنتیجه همسرش، تاناکوئیل، اعلام کرد تارکوین پادشاه رم خواهد شد.  هرچند تنها پس گذاریش باعث شد فال نیکَش شمارند. کلاه آخاب هرگز بازگردانده نشد؛ وحشی عقاب جلوی دماغه کشتی تا نقطه ای دور به پرواز با آن ادامه داد و داد تا سرانجام ناپدید شد؛  در حالی که از محل آن ناپدید شدن، ریز لکه ای سیاه، تیره و تار دیده ‌شد که از آن نَهمار بُلَندا به دریا می اُفتاد.
















فصل یکصد و سی و یکم

پیکواد به دیلایت بر می خورد


  سِتَهم پیکواد به سفر ادامه داد؛ غلتان موجان و و روزان گذشت؛ تابوت-وسیله-نجات  همچنان آرام دروا بود؛ و یک کشتی دیگر با بدترین ترین اسم بی مُسمای دیلایت  دیده شد.  همانطور که نزدیک می آمد، همه چشم ها به پهن تیرهای موسوم به جرثقیلش دوخته شده بود که در بعضی کشتی های والگیری در ارتفاع هشت تا نه قدمی از روی عرشه ناخدا می گذرند و کارشان حمل قارب های یدکی، بی بادبان شده یا از کار افتادست. 

  روی جرثقیل های کشتی غریبه خرد شده دنده های سفید و معدودی شکسته تَخته های آنچه زمانی قارب وال شکرد بود دیده می شد؛ به هر حال اینک از میان این لاشه چنان آنسو می دیدی که از میان برهنه اسکلت نیم گُسیخته و سفید شده اسبی.

  "وال زال را دیده ای؟"

  ناخدای پژمرده رخ، از روی نرده پاشنه کشتی خود و اشاره با بوقَش به لاشه قارب پاسخ داد، "بنگر!"

  "کُشته ایش؟"

  دیگری، با برانداز سوگوارانه آکنده ننویی که چند خموش ملاح گرم به هم دوختن جمع شده لبه هاش روی عرشه بودند پاسخ داد، "هنوز آن زوبین که چنین کند ساخته نشده"

  آخاب، راست کرده زوبین پرت را از روی دوشاخه برداشته بالا برد و فریاد زد، نگاه کن نانتوکتی، مرگ او را اینجا در این دست دارم.  این خارها با خون و برق سخت شده  و سوگند می خورم در آن  در آن گرم گاهِ َورای باله، آنجا که وال زال بیش ازهمه لعنتی حیات خویش را حس کند، سه چندان سختش کنم.

  "پس خدا نگهدارت، کهن مرد- با اشاره به ننو- آن را می بینی- تنها یکی از پنج ستبرمردی را دفن می کنم که دیروز زنده بودند و پیش از شامگاه، مرده.  فقط آن یکی را دفن می کنم، بقیه زنده دفن شدند و بالای گورشان رانی."  سپس خطاب به خدمه خود – "آماده اید؟ تخته را روی نرده گذارده جسد را بلند کنید؛ پس، بنا بر این- بار خدایا!- با دستانی افراخته -"یا صاحب رستاخیز و حیات راستین - پناهَش باش"

  آخاب چون برق بر مردان خود غرید، "تیرک بابانها به جلو! کشتی پشت به باد!"

  آما پیکوادی که چنین ناگهانی به حرکت درآمده بود آنقدر سریع نبود که از صدای پاشیدن آب در برخورد زودهنگام جسد به آب بگریزد؛ در واقع نه آنقدر سریع که برخی پَرّان حباب ها همچون تعمیدی شبح واربه بدنه اش پاشیده نشود.

  اینک آخاب بسرعت از نژند دیلایت دور می شد، غریب وسیله-نجات دلنگان از پاشنه پیکواد به آرامشی نمایان رسید.

 بدشگون صدائی پشت سر کشتی شنیده شد.  "اونجا رو! رفقا اونجا رو ببینید! غریبه ها بیهوده از غم انگیز تدفین خویش گریزید؛ آری، با گرداندن نرده پاشنه تان سوی ما تنها تابوتتان را به ما نمائید!"











فصل یکصد و سی و دوم

وفاق


آفتاب روزی بود آبی فولادی.  تفکیک دو گردون هوا و دریا در آن فراگیر  آبی لاجوردی به سختی شدنی بود؛ تنها تفاوت این که، خواب زده هوا با ظاهری زنانه به نحوی شفاف ملایم و زلال بود و ستبر دریای مردوار با طویل موجه های قوی و کِشدارخود، چون سینه سامسون در خواب، بالا و پائین می شد. 

  اینجا و آنجا، در بالا، بی خط و خال بال های سفید برفی پرندگانی در پرواز بودند؛ لطیف افکار هوای زنانه؛ اما در اعماق پیش رو و پس پشت، در آبی بی انتها، سُتُرگ لویاتان ها، شمشیر ماهیان و کوسه گان در هجوم؛ تُند تفکرات طوفانی خونی دریای مردانه.

  اما گرچه دردرون این گونه متضاد بودند تباین بیرونی تنها در سایه‌ها و پوشش ها بود؛ آن دو یکی دیده می شدند؛ تنها جنسیت بود که به نوعی متمایزشان می‌کرد.

  به نظر می رسید خورشید چون شاه و امپراطور روسیه، این هوای لطیف را از بالا بدین جسور دریای غلتان دهد؛ درست مثل بیوگی به دامادی.  و در خط  افق احاطه کننده این همه، حرکتی ملایم و لرزان—که بیشتر اینجا در خط استوا دیده می‌شود—مصداق تپش اعتماد عاشقانه و خارخارهای عاشقانه ای که خاکسار بَیوگ آغوش خویش را همراهش نِثار کند.

استوار آخاب، دل مشغول و غرق در افکار خود؛ با روی ترش و سگرمه های درهم؛ با چشمانَی چون نیم سوززغال هائی که در خاکستر ویرانه ای فُروزَد، در روشنی بامدادی دیده می شد؛ در حالی که  شکسته‌ خودش را برابر زیبا پیشانی دخت زیبای گَردون از جبین بَرگِرفته بود.

   آه، ای نامیرا نوباوگی وعِصمتِ صاف آسمان آبی! نامرئی مخلوقات بالدار که گِرداگِردمان شادی کنید! دل نشین کودکی هوا و آسمان!  تا چه پایه به کور کلاف فلاکت آخاب بی اعتنا بودید!  هرچند میریام و مارتا، آن شاد دیدگان وروجک های کوچک را دیده ام که بی پروا گرد پیر پدر خویش پای کوفته به بازی با چَنبر سوخته  طُرِّه های روئیده بر لبه آن فَرتوت دهانه آتشفشان دماغش پرداخته اند.  

  آخاب، که با عزیمت از دریچه به آرامی عرض عرشه را پیموده و روی کناره کشتی خم شده بود، می دید چگونه هر چه بیشتر تلاش نفوذ در ژَرفا می کند سایه اش  در آب، برابر نِگاهش فروتر و فرو تر شود.  اما سرانجام بنظر رسید خواستنی رایحه های آن هوای سِحر آمیز آن چیز ویرانگر را از روحش زدوده باشد.  آن زیبا هوای خجسته، آن گیرا آسمان عاقبت براستی نَوازِشش داده و درآغوش گرفت؛ حال مایندر عالمِ که مدتها سَنگدِل- ناسازگار- بود، پُرمِهر دستان  را به یاغی گردنَش انداخت و به نظر رسید بر شانه اش هِق هِق شادی کند؛ شادی از این بابت که هر چقدر هم خودسر و گُنَهکار باز هم در دل خویش یارای نجات و آمُرزِشَش دارد.  آخاب از زیر کلاه لبه دار سِرِشکی به دریا فکند؛ و تمامی اقیانوس آرام گنجی چون آن تک سرشک  کوچک در خود نداشت.

 استارباک پیرمرد را دید؛ او را دید که چه سنگین روی لبه کشتی خم شده؛ و بنظر می رسید در روح اصیل خویش گریز مخفیانه گریه های بی حد از دل آرامش اطراف را در می یابد.  در حالی که مراقب بود نه لمس آخاب کند و نه دیده شود،  به او نزدیک شد و کنارش ایستاد.

  آخاب چرخید.

  "اِستارباک!"

  "قربان."

  "آه، استارباک! بادی است بس ملایم، با آسمانی ملایم نما.  در روزی چنین– به دلپذیری این- نخستین وال خود را زدم- زوبین انداز جوانی هجده ساله! چهل- چهل- چهل سال پیش! - پیش!  چهل سال وال گیری مداوم! چهل سال حِرمان، و خطر، و اوقات طوفانی! چهل سال بر دریای بی رحم! آخاب چهل سال زمین آرام را ترک گفته ، چهل سال دهشت های اقیانوس را به نبرد خوانده!  آری، استارباک، از آن چهل، سه سالَش را هم در ساحل نگذرانده ام.  وقتی در عمر طی شده باریک می شَوَم؛ تنها پریشانی تنهایی بودست؛ مَسوره شهرسنگین  انحصار ناخدا که کمترین راه ورود هر غمخواری سبز بوم بُرون به دَرون دهد – آه از تَعَب! گِرانی! بردگی ساحل گینه ای  فرماندهی! وقتی این همه را یاد آرَم؛ استبداد مطلق یِکِّه فرماندهی!- وقتی صرفأ نیم شکاک، به همه این چیزها، که پیشتر با چنین شدت بر من معلوم نشده بود می اندیشم- اینکه چطور چهل سال خوراکم نمک سود بوده- نیکو نشان خشک خوراک خاکم! -وقتی تنگدست ترین خشکی نشین روزانه میوه تازه در دسترس داشته و بجای بویناک پوسته ی نانم شراکت شکست تازه نان عالم کرده - دور، دریاها دور از نورسته زنی که پسا پنجاه گرفته فرداش عازم دماغه هورن شده صرفا یک فرو رفتگی در بالش زناشوئیم برجای گذاردم- زن؟ زن؟ بیشتر بیوه زنده شوئی!  آری استارباک با ازدواج خود آن مسکین دختر را بیوه کردم، و پس،  آخاب پیر، با غَضَب، شوریدگی، جوشان دَم و سوزان جبین، با هزار بار قارب اندازی، ژیان و کف کنان شکار خود را پِی کرد – بیشتر شیطان تا انسان! آری، آری!چه احمق پیر چهل ساله ای، احمق، احمقی پیر آخاب پیر بوده است!  این تقلای تعقیب چرا؟ چرا باید بازو سر پارو، زوبین و نیزه فرسود و فلج کرد؟ آخاب چه مایه غنی تر یا بهتر شده؟ بنگر.  آه، استارباک! منطقی نیست که با چنین بار فرساینده بر دوش یک نحیف پا از زیرم ربوده شده باشد.  بیا این پیرانه موی را کنارزن،  طوری جلوی چشمم گیرد که گوئی گریانم.  طره هائی چنین سپید هیچگاه از چیزی جز قدری خاکسترنروید!  اما استارباک آیا خیلی پیر، خیلی خیلی پیر بنظر رسم؟  در حد مرگ احساس ضعف کنم، خمیده و کوژ؛ گوئی آدم ام که پی هبوط زیرلایه های قرون و اعصار از پا افتم. خدایا! خدایا! خدایا!- سینه ام بِدر، مغزم بِشکاف! – ایا، استهزا! استهزا! استهزای تلخ و گزنده سپید موهایم، آیا آنقدر در خوشی زیسته ام که تحملت کرده با چنین شدت احساس پیری کنم و پیرنمایم؟  نزدیک، نزدیکم ایست استارباک؛ بگذار به چشم انسان نگرم، بهتر از خیره شدن به آسمان یا دریاست؛ بهتر از چشم دوختن به خداست . سوگند به زمین سبز، سوگند به تابان اجاق خانه مرد، چشمانت آئینه جادوست؛ زن و بچه خود را در چشمان تو بینم.  نه، نه، در کشتی بمان، در کشتی! وقتی  قارب اندازم، وقتی داغ خورده آخاب سر درپی موبی دیک گذارد، تو مَنداز؛ آن مخاطره آن تو نباشد.  نه، نه! با آن دوردست خانه که در چشمانت بینم."

  "آه، ناخدای من ناخدای من! ای روح نجیب، دریا دل دیرین، اصلأ چرا باید کسی به تعقیب آن منفور ماهی پردازد؟  بیا برویم! بگذار از این مرگبار آبها دور شویم!  بیا  سوی خانه رویم!  سوی همسر و فرزند نیز؛  همسر و فرزند استارباک همبازی خواهر، برادری نوجوانی او؛ حتی آنِ شما نیز قربان، همسر و فرزند پدرانه عشق و شوق پیرانه سر! دور! بیا دور شویم! – همین دم اجازه  تغییر مسیرم ده!  آه ناخدای من، چه شادان، چه خندان راه دوباره دیدن دیرین نانتوکت خویش پیمائیم!  فکر کنم قربان، آنجا هم آبی روز های آرام، حتی به همین خوبی، داشته باشد."

  "دارند، دارند، دیده ام، صبح برخی روزهای تابستان.  حدود همین وقت- آری، حالا وقت خواب نیمروزیش است- پسرک سرزنده بیدار شود، در تختش راست نشیند و مادرش از من گوید؛ از این وحشی  پیر، این که در دریا بدور از خانه ام و با این همه بر می گردم تا دوباره به پایکوبیش آرم."    

  "این مری من است، خودِ مری من! قولم داد هر بامداد پسرم سر تپه برد تا نخستین کس باشد که بادبان پدرش بیند.  آری! آری! نه بیش از این.  کار انجام گرفت.  عازم نانتوکت شویم.  بیا، ناخدای من، مسیر را بررس  و از اینجا دورمان کن!  می بینی! می بینی! صورت پسرک پشت پنجره! دستش فراز تپه!"

  اما نگاه آخاب منحرف شد.  چون آتشک زده میوه داری لرزید و واپسین سوخته سیبَش را به خاک انداخت. 

  "چیست این، چیست این ناشناخته ی مرموز آسمانی؛ کدامین فریبکار ارباب و استاد پنهان و امپراطورسِتَمگَر و سنگدل بر من حکم راند؛ که همواره خلاف همه عشق ها و آرزوهای طبیعی چنین به فشار و اجبار و اِختِناق خود ادامه دهم؛ و بی پروا خود را آماده کاری کنم که در سَلیم قلب ذاتی خویش حتی روی جرات کردنش را هم ندارم.  آیا آخاب آخاب است؟ چه کسی این دست فرازد، من، خدا یا کی؟   اما گر خَطیر خورشید بخودی خود حرکت نکند و جز پادوئی در گَردون نیست؛ و حتی یک ستاره نتانست جز به نیروئی نادیدنی گردید، در آنصورت این قلب ناچیز چگونه توانست تپید، این عقل جُزئی چگونه توانست اندیشید؛ جز این که خداست که آن تپش، آن آندیشه و آن زندگی کند، نه من.  مرد، به خدا سوگند، در این عالم چون آن چرخ لنگر چرخانده و چرخانده می شویم  و تقدیر اَهرُمَش.   و در همه حال، دریغ! آن خندان آسمان و این دریای بی انتها! نگاه کن! آن تُن دراز باله را ببین، چه کسی در نهادش نهاده که آن ماهی پرنده را تعقیب کرده دندان َزنَد؟ جانیان کجا روند مَرد؟  وقتی خودِ دادرس را به دادگاه کشند یاسا رسانی کِراست؟  اما اینک باد بسیار بسیار ملایم است و آسمان هم ملایم بنظر می رسد و اینک هوا چنان بوئی دارد که گوئی از مرغزاری دور می وزد؛ استارباک جائی پائین دامنه های کوه های آند علوفه ساز کنند و علف چینان میان علوفه تازه چیده خوابیده اند.  خوابیده اند؟  آری هرچقدر سخت کوشیم سرآخر در دشت خُسبیم.  خُسبیم؟  آری، و در سبزی از کار افتیم؛  مثل اوفتاده  داس های پار که میان نوارهای نیم درو جا گذاشته اند- استارباک!" 

  اما نایب مرده سان سفید شده از فشار نومیدی، کالیده بود.  آخاب عرض عرشه را پیمود تا از سوی دیگر به دریا نگرد، اما از ثابت بازتاب دو چشم در آب یکه خورد.  فتح الله بی حرکت روی همان نرده خم شده بود.  














 

فصل یکسد و سی و سوم

شِکرد روز یکم

 

 

آنشب، در پاس میانی، وقتی پیرمرد - حسب عادت گهگاهیش- با برون شد از دهانه ای که در آن تکیه داده بود سوی سوراخ محورپای خود رفت، ناگاه ددمنشانه صورت را جلو داد و هوای دریا را همچون زیرک سگ کشتی گرم َتقَرُّب به جزیره‌ای وحشی به دقت بو کشید.  تصریح کرد باید نهنگی در آن نزدیکی باشد. دیری نپائید که آن غریب بوی که گاه در دوردست ازعنبروالی زنده خیزد برهمه نوبتان محسوس شد؛ و وقتی آخاب پس از وارسی قطب‌نما، سپس بادنما، و در پی آن مشخص کردن موقعیت دقیق بوی تا بدان حد که امکان پذیر بود ، به سرعت دستور اندک تغییر مسیر و تقصیر بادبان داد، هیچ دریانوردی در شگفت نشد.

  بامدادان، مشاهده دراز سطحی صیقلی و صاف چون روغن برآب، مشابه آژنگین جَعد آبی مجاور، همراه با صیقلی علائم فلزوار تند موجی برگشتی از دهانه ژرف رودی تیز رو، درستی آن تدبیر هوشمندانه را بخوبی اثبات کرد.

 “ دیده بان ها سر دکل ها! فراخوان جمعی!”

 داگو با کوبش قنداق های سه اهرم گُرزسان روی عرشه سینه گاه، خُفتگان را با چنان بانگ روز حساب بیدار کرد که بنظر رسید َدردَم لباس به دست از دهانه بیرون ریزند.

  آخاب با سیمای رو به آسمان فرباد زد، “چه بینی؟”

  فریادی که در پاسخ پائین آمد، “هیچ، هیچ قربان!” بود. 

  “بادبان های تاگَلنت!- کمکی های جانبی! بالا و پائین، و هر دو طرف!”

  وقتی همه بادبان ها افراشته شد، طناب نجات کنار گذارده برای ترفیعش به سر زِبَرین دکل اصلی را آزاد کرد و ظرف چند لحظه گرم ترفیعش بدان نقطه بودند و در آن وقت که تنها دو سوم ارتفاع را بالا رفته بود حین نگاه به جلو از میان افقی فضای خالی میان بادبان اصلی فوقانی و بادبان تاگَلنت، بانگی کاکائی وار در آسمان برآورد.  “آنجا فواره می زند! آنجا فواره می زند! کوهانی چون تَلّی برفی! این موبی دیک است!”

   افراد روی عرشه که بنظر می رسید همزمان با سه دیده بان از این فریاد مشتاق  شده اند بهر نظاره نامی نهنگی که مدتی چنین مدید در پی اش بودند به صعود از بادبان بندی شتافتند.   آخاب که اکنون به نهائی نشیمن خویش رسیده بود، چند قدم بالاتر از دیگر دیده بانان قرار داشت؛ تاشتگو درست زیر پای او روی کلاهک دکل  تاگَلنت ایستاده بود، طوری که سَرِ سرخپوست تقریباً هم‌سطح پاشنه آخاب بود.  حالا از این ارتفاع نهنگ حدود یک مایل جلوتر دیده می‌شد، هر موج دریا، رخشا کوهان بلندش را هویدا می کرد و خموش فواره اش را مرتب  به هوا می ‌پراند.  به چشم دریانوردان ساده ‌دل، همان فواره ای بود که مدت‌ها پیش در در مهتاب اقیانوس‌های اطلس و هند دیده شده بود.

  آخاب مُستَقَر مردان گرداگرخویش را ندا داد، “هیچ یک از شما پیشتر ندیدَش؟”

  تاشتگو گفت، قربان تقریبأ هم زمان با ناخدا دیدمش و فریاد زدم.”

  “ نه در همان دم، نه همزمان- نه، دابلون آن من است.  تقدیر برایم کنار گذارده بود.  فقط من؛ هیچ کدام از شما نمی توانست اول وال زال را نمایان کرده باشد.  با صداهای بس کشدار، ماندگار و منظم، هماهنگ با طولانی تر شدن های تدریجی هویدا فواره های وال، فریاد زد، “آنجا می َدمَد!- آنجا می دمد! آنجا می دمد! دوباره همانجا!- دوباره همانجا!” “ می‌خواهد فرو رود!” “بادبان های کمکی جانبی جمع! بادبان های تاگَلنت پائین! سه قارب آماده.  آقای استار باک، فراموش نکن روی عرشه بمان و کشتی را نگاه دار. آهای سکاندار، یک نقطه برابر باد!  همینطور؛ ثابت مرد، ٍثابت!  آن دُم اوست!  نه، نه، تنها سیاه آب است!  قایق‌ها آماده‌ اند؟ آماده‌، آماده‌ا پایینم  آر، آقای استارباک؛ پایین، پایین، - سریع، سریع‌تر! و از میان هوا به سمت عرشه لغزید.

  همه قارب ها آماده اید؟ آماده باشید، آماده باشید!

  استاب فریاد زد، “مستقیم در مسیر باد می رود قربان، مستقیم از ما دور می شود؛ هنوز نمی تواند کشتی را دیده باشد.”

  “زبان به دهان گیر مرد!  کنار مهار تیرک بادبان ها بایست ! سکان درست برابر باد! - تیرک بادبان ها به جلو!  بادبان ها کم باد!-کم باد!- همینطور خوبه! قارب ها، قارب ها!” 

  دیری نپائید که قارب های همه، جز استارباک، به آب انداخته شد؛ همه قاربها عازم شدند- همه بیل ها با سرعتی موج انداز کار افتاد؛ پشت به باد دادند و آخاب در نوک حمله بود.  ضعیف بارقه مرگ چشمان گود افتاده فتح الله را روشن کرده بود؛ حرکتی هولناک لبانش می خائید.

  سبک دماغه هاشان همچون خَموش صدف های ناتیلوس به دریا می شتافت؛ هرچند تقربشان به خصم آهسته بود.  هنگام تقرب به او دریا حتی آرام تر هم شد طوری که بنظر می رسید فرشی بر امواجَش کشیده اند؛  گسترده با چنان صفا که گوئی مرغزار نیمروزی است.  سرانجام بی نفس بِشکَرد چنان به نخجیرِ بظاهر بی گُمان  خود نزیک شده بود که کل رخشان  کوهانَش بوضوح مشهود بود؛ در حالی که چنان در دریا می سُرید که گویی یکه موجودی است که پیوسته در گردان حلقه‌ای از ظریف ترین کف نرم و  سبزفام  جای دارد.  صیاد سُتُرگ آژنگ های بغرنج کله اندک بیرون زده اش را دید.  پیشِ رو، تا مسافتی دور روی آبهائی که پهلو به نرم فرشی تُرک می زد، سفید سایه آن رخشان جبینِ شیریش در حرکت و آب لرزی آهنگین  به شادمانه همراهیش؛ و در پشت سر، نیلی آب ها به تناوب به پویا میان موجه رَدِّ حرکت یکنواختش سرریز می شدند؛ و در هر دو جناح آب سوارانی روشن در کنارش به رقص می خاستند.  هرچند با سَبُک چنگال صدها خُرَّم  مُرغ که با متغییر پروازهایی متناوب  بنرمی بال بر آب می زدند از نو می ترکیدند؛ و دسته  بلند، هرچند شکسته، نیزه ای تازه پرتاب، چونان میله پرچمی بیرون آمده از رنگ شده بدنه کلان کشتی تجاری، از پشت وال زال بیرون زده بود؛ و گهگاه یکی ازانبوه نرم‌ چنگال پرندگانیِ که پرپر زنان و در پرواز رفت و برگشت در ارتفاع پست تاج پوشه ای بالای وال تشکیل می دادند، خاموش بر این دسته می نشست و پس و پیش می رفت،با بلند پرهای دم چون درفشی در اهتزاز.

سَبُک رو وال، پوشیده در بِهجَتی رادمنشانه-  طُمأنينه ای عظیم، در سُرعَت بود.  نه سفید وَرزا ژوپیتر، حین دور شدن، با ربوده  اروپای چسبیده[1] به دِلرُبا شاخ هاش، با آن فریبا چشمان شَهَوانی از پهلو دوخته بر دخترک؛ در آن حال که با نرم سرعتی افسونگر، یکراست سوی حِجله زفاف خویش در کرت تَمَوُّج می کرد؛ نه زئوس، نه آن برترین اعلیحضرت![2]، بر چنان ملکوتی شنای وال زال پیشی نمی گرفت.

وال، از هریک از دو نرم پهلو- مُقارن  با شکافته اُشُترَکی که صرفا یکبار از او جدا و سپس به دور دست جاری می شد- از هر یک از دو رخشان جناح، وسوسه می انگیخت.  چه جای شگفتی که  در میان صیادان کسانی بوده اند که به شکلی وصف ناپذیر از این همه آرامش افسون و دستخوش احساسات شده دلیری تاخت بر او کرده بودند؛ اما مرگبارانه دریافته بودند آن آرامش نه جُز جُبّه پیچندها بوده.  با این همه، ای وال! صرف نظر از شمار کسانی که احتمالأ پیشتر به همان نهج گیج و تبه کرده ای اِغواگرانه آرام، نرم و سبک سوی همه کسانی روی که برای نخستین بار چشم بر تو گشایند.

  و موبی دیک، به همین نحو در رخشان آرامش دریای استوائی، میان موج هائی که دست زدن هاشان از نهایت سعادت متوقف شده بود، پیش می رفت، در حالی که هنوز همه دِهَشت های غوطه ور تنه خویش را از نظر نهان داشته و پیچیده شناعت فک خود را سراسر نهفته بود.  اما دیری نپائید که بخش قُدامیش آرام از آب بر آمد، یک دم کل مرمرین بَدَنَش قوسی بلند، نظیر پل طبیعی ویرجینیا، ساخت و گُسترده دم-باله های خویش را به شکلی تحذیری در هوا تِکانید؛ بزرگ خُدای خودی نمود، فرو رفت و ناپدید شد.  سفید مرغان دریائی ، پَرپَر زنان، با مکث و خَفضِ جِناح، مشتاقانه فراز مُتِلاطِم گودالی که پشت سر گذارده بود می درنگیدند.

اینک سه قارب، دراز لبه پاروها را عمود ساخته ، مَجداف ها را پایین و ریسمان بادبان های خویش را آزاد کرده، در انتظار باز پیدائی موبی دیک، بی حرکت شناور بودن و آخاب، ثابت ایستاده در پاشنه قارب خویش و نگاه به فراسوی محل وال، سمت کبود پهنه ها و اغواگر فضاهای خالی در جهت وزش باد  گفت، “یک ساعت”.   این حالت بیش از دمی نپائید؛ زیرا دوباره بنظر رسید در گَشتن گُستره دریا چشم در سر گرداند.  اینک نسیم تازه شد و دریا خاستن گرفت.  

  تاشتگو بانگ زد، “پرنده ها- پرنده ها!”

 اینک جمله پرنده های سفید، همچون هنگام پر کشیدن غم خورک ها، در تک ستونی بلند، سوی قارب آخاب پرواز می کردند؛ و در فاصله چند متری روی آن آبها، آغازِ پرپرزنی و دور گشتن و گشتن، با شاد فریادهای انتظار گرفتند.   دید آنها تیز تر از انسان بود؛ آخاب یارای یافت هیچ اثری در دریا نداشت.  اما در همان حال که ژرف تر و ژرف تربه اعماق دریا چشم می دوخت، بخوبی سپید نقطه ای زنده دید نه بزرگتر از راسوئی سفید، که با سرعتی شِگرف بالا می آمد و هرچه بالاتر می آمد بزرگتر می شد، تا اینکه چرخید، و  پس آنگاه دو دراز ردیف کج از دندان‌های سفید و رخشان، که از ناپیدا قعر بالا می آمد، بوضوح هویدا شد. این گشوده دهان و پیچیده آرواره موبی دیک بود، در آن حال که هنوز نیمی از تنه مبهم او آمیخته با آبیِ دریا بود.  همان رخشان دهان چونان دهان گشوده مرمرین گوری زیر قارب فاژه کرد؛ اما آخاب با حرکت جانبی خله خویش، قارب را از برابر این شِگَرف شبح کنار گَرداند.  سپس از فتح الله خواست جایش را با او عوض کند و خود به دماغه قارب رفته زوبین پرت را برگرفته خدمه خویش را فرمان داد چنگ در پاروهای خود زده در پاشنه قارب آماده باشند.

  اینک، در نتیجه آن گرداندن قارب روی محور، پیشاپیش دماغه اش، برابر کله هنوز زیر آب وال قرار گرفت.  اما موبی دیک که گوئی با شریرانه هوش منتسب به او، این ترفند را دریافته بود به پهلو تغییر جا داد، طوری که دَردَم چروکیده کله را از طول زیر قارب زد.

  این عمل، برای یک لحظه سراپای قارب، فردافرد اضلاع و تک تک الواح آن را به لرزه در آورد، وال که به شیوه کوسه ای دندان زن، مایل و سِتان شده بود، به آرامی و بطور کامل کل دماغه قارب را در دهان کرد، بدانسان که دراز فک زیرینِ پیچیده تابی درهوا خورد و یکی از دندانها در مقر پارو گیر کرد.  سفیدی مرواریدی مایل به آبی درون کام در فاصله شش بوصة از کله آخاب بود و بالاتر از آن هم می آمد. حالا و در این حالت وال زال ناچیز قارب سِدار را چنان می تکاند که گربه ای اندک سنگدل، موش خود را.  فتح الله دست بر سینه و با چشمانی بی‌ تحیر نگاه می کرد؛ اما خدمه که زردپوستی بَبرسان داشتند از سر و کول هم بالا می رفتند تا به دورترین قسمت پاشنه قارب رسند.

اما، در آن مدت که هر دو خَم پذیر دیواره قارب به درون و بیرون خم می شد، در آن  حال که شَریر وال بدین شیوه با نگون بخت قارب بازی بازی می‌کرد؛ و از انرو که بدنش زیر قارب نهان بود، نمی شد درآن وضعیت از دماغه قارب زوبیشن زد، چرا که دماغه تقریباً درون دهانش بود؛ و در حالی که قایق‌های دیگر، مثل مواقع روبرو شدن با سریع فاجعه ای ایستادگی ناپذیر ناخواسته باز ایستاه بودند؛ آنجا بود که  تک‌ شیدا آخاب، برآشفته از این مُوَسوِس جوار دشمن که سراپا سرزنده و درمانده، در همان آره نهاده بودَش که از آن نفرت داشت؛ دیوانه از این همه، بی سلاح طویل آروارش گرفت و دیوانه وار تلاش رهائی قارب از گِرِفتَش.

حین تقلای بیهوده، فک از دستش لغزید؛ و در حالی که هر دو فک چون تیغه های مِقراضی عظیم بیشتر به عقب قارب می رفت نازک لبه ها به درون خم شد، فرو ریخت و شکست و قارب را بکلی دوتا کرد و دوباره آرواره را میان دو شکسته نیمه شناور چِفت کرد.  این دو نیمه شنناور بر آب از هم دور شدند، در حال که دو شکسته انتها میل نزول می کرد خدمه سوار بر شکسته پاشنه چنگ در لبه های قارب زده می کوشیدند محکم به پارو های خود چسبند بلکه با سخت پاروزدن بر آب مانند.   

  در آن طلیعه ای دم، که وال هنوز قارب را نشکسته بود، آخاب، نخستین فردی بود که  قصدش از افراشت فریبکارانه سر و رها کردن موقت گرفت قارب را دریافت؛ در آن لحظه دستش واپسین تلاش را برای بیرون کشیدن قارب از گاز وال بعمل آورد.  اما  نتیجه لغزش بیشتر قارب در دهان وال و یک بر شدن در آن حین و جدائیش از فک وال بود؛ همین امر آخاب متکی بر فشار را بیرون پرت کرد و با شکستی مفتضحانه در آب افتاد.

  حالا موبی دیک که موج افکنان از قربانی خود عقب می کشید، کمی دورتر جای گرفته سفید کله کشیده خود را عمودی در خیزآب ها  بالا و پائین می انداخت و همزمان کل دوکی تنه خویش را می گرداند؛ طوری که وقتی سترگ پیشانی آژنگینش حدود بیست قدم از آب برآمد، امواجی که اینک بلند می شد، همراه همه امواج مُتلاقی، بنحوی خیره کننده به کله می خورد و می شکست؛ و کین ورزانه شکسته رشحات خود را باز هم بیشتر به هوا می فرستاد.*  به همان نحو که  در تند باد، موج های صرفا سرگردان کانال مانش  تنها بدان جهت از پای صخره های ادی استون بر می گردند تا پیروزمندانه رگبار خود را بر  اوجش پرانَند.

  * این حرکت مختص عنبر وال است.  نام خود  (کله در آب فرو کردن=pitchpoling) را از تشبیه به حالت بالا و پائین رفتن نیزه وال زنی در عملی به همین نام می گیرد که پیش تر [3]شرح شد.  به احتمال فراوان وال با این حرکت می تواند به بهترین و جامع ترین شکل هر آنچه را احاطه اش کرده ببیند.

  اما موبی دیک خیلی زود حالت افقی خود را ازسر گرفت و شتابان به گردش دورادور خدمه شکسته قارب پرداخت؛ در حالی که غیر مستقیم با رد کینه توزانه خویش چنان آب را می شوراند که گوئی خود را مهیای حمله کُشنده تری می کند.  بنظر می رسید منظره شکسته قارب، همچون خون رَز و توت که بنا بر سفر مکابیان جلوی پیلان آنتیوخوس انداختند، دیوانه اش می کند.  در این بین، آخاب نیم خَبه  در کف خیره دُم وال، و عاجز تر از آن بود که شنا توانست، -گرچه هنوز می توانست، حتی در دل  چنان گرداب، شناو ماند؛ کله درمانده آخاب چونان حبابی دستخوش امواج دیده می شد که کمترین تکان تصادفی توانست ترکاند.  فتح الله از شکسته پاشنه قارب با بی تفاوتی  و متانت او را تماشا می کرد؛ خدمه چسبده به دیگر انتهای سرگردان را یارای دستگیریش نبود؛  همین قدر که توان مراقبت از خویش را داشتند چشمگیر بود.  زیرا ظاهر وال زال و دورگشتش چنان هولناک بود و دوایر پیوسته کوچکتر شونده ای که با سرعتی چنان سیاره وار می ساخت طوری بود که بنظر می رسید افقی سوی انها شیرجه زند.  و گرچه دیگر بی گَزَند قارب ها همچنان استوار در محل ایستاده بودند، هنوز جرأت ورود به گرداب برای ضربه زدن را نداشتند، مبادا که این عمل پیام  هلاک آنی به آب افتادگان در معرض خطر، آخاب و همه باشد؛ ضمن اینکه در آنصورت خود آنها هم امید گریز نتوانستند بُرد.  از همینرو با چشمانی خسته در لبه بیرونی منطقه وحشتناک که اینک کله پیررمرد کانونش شده بود، ماندند.

  در این مدت،  تمام این رویداد از همان آغاز از سر دکل ها دیده شده بود؛ و کشتی با گرداندن بادبان ها برابر باد سوی صحنه شتافته بود؛ و اینک چنان نزدیک بود که آخاب در آب درودَش گفت!- “پیش بسوی” – اما همان دم، شِکنا موجی موبی دیک خاسته به او خورد و لَختی غرقه ساخت.  اما آخاب که به تقلا دوباره از آن بدرشده و از اتفاق سر موجی شاهِق بالا آمده بود، فریاد زد، - پیش به سوی وال- دورش کنید!”

  دماغه پیکواد را سوی وال کردند و کشتی با شکست آن طلسم آگین دایره عملا وال را از قربانیش جدا کرد.  وقتی وال با تلخکامی دور شد قارب ها به نجات شتافتند.

  وقتی آخاب را خونین چشم و تیره دید، در حالی که سفیدی آب شور در چین و چروک هایش کبره بسته بود، به قارب استاب کشیدند، طویل مقاومت قدرت بدنیش براستی در هم شکست و درمانده تسلیم هلاک تن خویش شد: مدتی خورد و خمیر، چونان کسی که لگدمال گله های فیلان شده باشد، کف قارب استاب افتاد.  از اعماق وجودش بی نام ناله هایی چون اصوات متروک آبکندهای ژرف بر می آمد.

  اما همین شدت درماندگی بدنی بیشترموجب کوتاهیش شد.  گاه قلب های والا ظرف یک لحظه از دردی عمیق برابر با مجموع  خفیف آلامی که مهربانانه در کُلِّ زندگی مردان ضعیف تر پراکنند، فشرده شوند.  و از همینرو گرچه چنین  قلب ها در هر مورد رنجی کوتاه دارند؛ با این حال، گر خدایان حُکم کُنند، در طول زندگی خود قدرعمری کامل پریشانی یکسره متشکل از شداید آنی را انباشته می کنند؛ زیرا آن ذات‌های والا حتی در همان قلب بی تأثیرخویش، کل محیط‌ های ارواح کِهتر را مُشتَمِل اند.

  آخاب نیم خیز و در حالی که کشان کشان روی یک خمانده بازو تکیه می کرد، گفت، زوبین،- سالم است؟”

  استاب با نشان دادن زوبین گفت، “بله قربان، زیرا پرتاب نشده بود، اینجاست.”

 “پیش مَنَش گُذار؛ نفری از دست داده ایم؟”

  “یک، دو، سه، چهار، پنج؛- پنج پارو بود، قربان و پنج نفرحاضرند.”

  “خوب است.- کمکم کن مرد؛ می خواهم بایستم.  همینطور، همینطور، می بینمش! آنجا! آنجا! هنوز هم درجهت باد رود؛ چه پَرّان فواره ای!- رهایم کنید! پاینده نَسغ دوباره در استخوانهای آخاب می دَوَد! بادبان به پا؛ پاروها بیرون؛ سَرِ سُکّان!”  

  اغلب پیش می آید  وقتی قاربی در هم می شکند خدمه اش به قاربی که از آبشان گرفته کمک می کنند و بدین ترتیب تعقیب شکار به شیوه ای که پاروهای دو ردیفه نامند ادامه می یابد.  حالا هم همینطور.  اما اضافه زورقارب هم سنگ فزوده نیروی وال نبود، زیرا بنظر می رسید تک تک باله های خود را سه ردیفه کرده و سرعت شنایش چنان زیاد که واضح بود گر حالا و در این  وضعیت پارو می زدند، تعقیب، اگر هم بی نتیجه نبود، دست کم بی اندازه به درازا می کشید؛ ضمن اینکه هیچ یک از خدمه تحمل فشار شدید بی وقفه سر پارو ها به مدت چنان طولانی را نداشت؛ تلاشی که صرفا در برخی تغییرات کوتاه تحمل پذیر است.   بنابراین همانطور که گاه پیش می آید، خود کشتی امیدوار کننده ترین ابزار واسط برای تصدی تعقیب را در اختیار نهاد.  بنابراین حالا قارب ها روی به کشتی گذارده  خیلی زود بالای جرثقیل های خود کشیده شدند- دو تکه  شکسته قایق پیشتر تثبیت شده بود- سپس پیکواد با بالا کشیدن همه چیز بکنار خود و افراخت جمیع بادبان های اصلی و گُشاد بادبان های کمکی جانبی، چون نرم بال های قادوس، در جهت وزش باد پی موبی دیک روان شد.  رویت رخشان فواره وال با همان روش آشنا در فواصل مرتب، از سر دکل های دیده بان دار اعلام می شد و به محض اعلام بزیر رفتنش آخاب نگاهی به ساعت می انداخت سپس ساعت پایه قطب نما بدست، به رفت و برگشت روی عرشه می پرداخت و به محض انقضای آخرین ثانیه یک ساعت تعین شده صدایش شنیده می‌شد. —”حالا دابلون آن کیست؟ می بینیدش؟”  و گر پاسخ “خیر قربان” بود درجا فرمان می داد ترفیع به بلند جایگاهش دهند. روز بدین نحو آرام سپری می شد.  آخاب که این دم بالا و بی حرکت بود، دمی دیگر، بی وقفه تخته های عرشه می پیمود.

  در حالی که بدین ترتیب قدم می زد و جز ندا به مردان فراز بادبانبندی،  یا فرمان ترفیع باز هم بیشتر این بادبان یا تعریض هنوز فزون تر آن دیگری، هیچ صدائی بر نمی آورد—به این ترتیب زیر آن کلاه لبه دار جلو و عقب گام می‌زد و با هر برگشت از برابر قاربش می گذشت که برعرشه انداخته بودند و شکسته دماغه و خُرد پاشنه، وارونه در آنجا قرار داشت. سرانجام برابرش باز ایستاد؛ و بدانسان که گاه خیل ابرهای جدید از آسمان پیشاپیش پوشیده از ابری سنگین گذرند، با دیدن این صحنه فزون اندوهی مشابه دزدانه بر سیمای پیرمرد نشست.  

استاب درنگ را دید؛ و شاید از روی قصد، هرچند نه بی هدف، محض ابراز شجاعت استوار و از این طریق حفظ جایگاه دلاوری خود در ذهن ناخدای خویش، پیش رفته با نگاهی به لاشه قارب با حرارت گفت: "خاری که خر نخورد[4]؛ بدجوری در دهانش خلیده، قربان؛ ها! ها!"

"چه سنگدل آدمی باید که برابر شکسته قارب ‌خنده کند؟" مرد، مرد! گر نمی‌دانستم در شجاعت چون آتش بی‌باک (و همانقدر بی فکر و احساسی)[5] ‌توانستم بقید سوگند ترسویت شمارم.  برابر شکسته قارب نه ناله باید شنید نه خنده."

استارباک نزدیک شد و گفت، "آری، قربان، منظره ای است پُر اُبُهَت؛ شگونی است، شگونی بد."

«شگون؟ شگون؟ - لغتنامه! گر خدایان بفکر صحبت واضح با آدمی افتند، صادقانه و رُک و راست صحبت کنند؛ نه با سر تکان دادن  ومبهم ایما و اشاره پیره همسران. - دور شوید! دو قطب‌ مخالف یک چیزید؛ استارباک، استابِ معکوس است و استاب، معکوس استارباک؛ شما دو تن همه بشریتید؛ و آخاب در میان میلیون‌ها مردم زمین پرجمعیت تنها ایستاده، نه خدایان و نه انسان‌ها مُجاوِرَش! سرده، سرده – مورمورم شود! - حالا چطور؟ آهای سر دکل! می‌بینیدش؟ هر فواره را فریاد کنید، حتی اگر هر ثانیه ده فواره زند."

 روز تقریباً تمام شده بود؛ تنها لبه زرین جُبِّه اش را به نجوا به دریا می کشید. چیزی نگذشت که تقریباً تاریک شد، اما دیده بانان هنوز بالا بودند.

  صدائی از بالا فریاد کرد، "قربان حالا نمی توان فواره را دید، زیاده تاریک است."

  "آخرین بار که دیده شد کدام سمت می رفت؟"

  "مثل قبل قربان، مستقیم پشت به باد."

  "خوب است! باید توجه داشت که امشب آسته تر رَوَد.  آقای استارباک، بادبان های شاهی، تاگَلنت ها و کمکی های جانبی پائین.  نباید پیش از بامداد از رویش بگذریم؛ فعلا در حرکت است و ممکن است مدتی پرسه زند.  آهای، سکانبان! کاملا برابر بادش نگه دار!  آهای سر دکل! پائین بیا!  آقای استاب، نفر تازه نفس سر دکل پیشین فرست و مراقب باش تا صبح دیده بان داشته باشد." – سپس با حرکت به سمت دابلون روی دکل اصلی افزود، "مردان این طلا مراست، زیرا بدستش آوردم، اما می گذارم تا مرگ وال زال همنیجا بماند؛ پس این سکه آن نخستین کس از شماست که در روز مرگ وال دیدنش را فریاد کند؛ و اگر در آن روز خود من دوباره دیدنش را اعلام کنم، در آنصورت، ده برابر ارزش این سکه میان همه شما تقسیم خواهد شد!  حال دور شوید!- حالا عرشه شماراست، آقا!"

  و با گفتن این جمله تا نیمه در دهانه فرو شد و با پائین کشیدن لبه کلاه تا پگاه همانجا ایستاد، به استثنای فواصلی که خود را بیدار می داشت تا سپری شدن شب را بیند.



فصل یکسد و سی و چهارم

شکرد، روز دوم



  بامدادان، سر وقت، ازنو نفر سر دکل ها گماردند.  آخاب پس از لختی درنگ بهرفزونی روشنائی فریاد زد، “ می بینیدش؟”

  “هیچ نبینیم قربان.”

  “ همه را فراخوانید و بادبان کشید! سریع تر از آن که فکر می کردم می رود؛- بادبان های تاگَلنت گشائید! آری، باید همه شب افراخته می ماند.  اما مهم نیست- صرفا استراحتیست بهر هجوم.”

  ناگفته نماند این پیگیر تعقیب والی خاص و ادامه آن از بام تا شام و از شام تا بام، به هیچ روی در صیادی دریای جنوب چین طُرفه نیست.  زیرا شگرف مهارت، پیش آگهی زاده کاردیدگی و ایمان راسخی که برخی از نوابغ ذاتی بزرگ در میان ناخداهای نانتوکتی اندوخته اند؛ تا بدان پایه ست که با مختصر نگاهی به وال در آخرین نوبت مشاهده، تحت برخی شرایط خاص، با دقت زیاد جهت شنای موقت  آن در مدت ناپیدائی و سرعت احتمالی پیشرفتَش در همان مدت را پیش بینی  کنند.  و در این موارد، کمابیش مانند بَلَدِ بندر، آنگاه که در آستانه از دست دادن دید ساحلی است که راستای کلی ش را به خوبی می‌داند و می‌خواهد به زودی، هرچند در نقطه‌ای دورتر، دوباره به آن بازگردد؛ مثل وقتی که این بَلَدِ بندر ایستاده کنار قطب‌نمای خود موقعیت دقیق هویدا دماغه‌ حاضر را تعین می کند تا بابت نیل به رأس دوردست و نادیده‌ای که نهایتا بدان خواهد رفت مطمئن تر باشد؛ والگیر نیز  با قطب‌نمای خود با وال همین کند؛ زیرا پس از تعقیب چند ساعته روزانه و نشان کردن دقیق وال، وقتی تاریکی شب ماهی را نهان کند، مسیرآتی حیوان در دل تاریکی تقریباً به همان اندازه برای ذهن زیرک وال شکرد مشخص است که ساحل برای بَلَدِ بندر.  طوری که برابر شگرف دِرایَتِ وال شکرد، خلاف ان زبانزد ناپایداری نقش نگاشته بر آب، َردِّ حرکت وال، تقریباً به همان اندازه زمین سخت برای همه اهداف مورد نظر، قابل اعتماد است.  و همان‌طور که سُتُرگ لویاتان نیرومند راه ‌آهن امروزین با هر سرعت خود ‌بقدری آشناست که مردم چون پزشکانی که نبض کودکی را گیرند ساعت بدست سرعتش سَنجَند و سرسری گویند، قطار ورودی یا خروجی، در چنین و چنان ساعت به فلان و بهمان نقطه خواهد رسید؛ به هر حال، کَمابیش، مواقعی هست که این نانتوکتی ها زمان حرکت آن دیگر لویاتان اعماق دریا را بر بُنیاد سرعتی که از او دیده اند می سنجند؛ و با خود ‌گویند، این وال چند ساعت بعد باید دویست مایلی را  پیموده و تقریباً به فلان درجه عرض یا طول جغرافیایی رسیده  باشد. اما برای اینکه این ذُکاء اصلا بتواند در نهایت به موفقیت انجامد باد و دریا باید انبازان وال گیر باشند؛ زیرا آن دانش که به دریانورد بی حرکت از نبود نسیم یا گرفتار باد مخالف اطمینان دهد دقیقاً نود و سه و یک چهارم فرسنگ از بندر خود فاصله دارد، به تنهائی چه ارزشی برای حال او توانست داشت؟ از این گفته ها بسی نکات فرعی ظریف در مورد تعقیب وال ‌ها برآید.  کشتی به  شکافت آب ادامه داد و شیاری به دریا می انداخت شبیه آن گلوله توپ خطا رفته که بدل به خیشی شده و کشتزاری هموار را به شخم فَرازَد.

  استاب فریاد زد، “به نمک و کنف سوگند که این چابُک تکان های عرشه از پاهای شخص بالا خزیده و خارخار دل کند.  من و این کشتی دو دلدار یاریم! – ها، ها! یکی برداشته به مازه به دریام اندازد، - چرا که سوگند به هرچه بُلاخ! تیره پُشتَم تیر مازست.  ها، ها! چنان خوش رویم که هیچ غُبار پشت سر نگذاریم!”

 حال فریاد سر دکل این بود، “ آنجا فواره زند - فواره زند! - فواره زند! - درست پیش رو!”

استاب فریا زد “آری، آری! می‌دانستم – گُریز نَتانی –همچنان بِدم  و فوارَت شکاف، ای وال! شخص شیدا شیطان در پی توست! نفیرت بدم – شُش هات بسوز! - آخاب خونت سد کَنَد، بدانسان که آسبان دریچه آب خود بر جوی بندد!”

   اما آنچه استاب گفت حرف دل اکثریت قریب به اتفاق خدمه بود.  حالا احساساتشان از شوریدگی تعقیب همچون کهنه شراب نو جوش در غلیان بود.  حال هر صنف رنگ پریدگی زاده ترس و شوم اندیشی که برخی  پیشتر تجربه کرده بودند؛ نه تنها به دلیل فزاینده هیبت آخاب نهان شده، بلکه پایان پذیرفته و همچون بُزدل خرگوش‌های مرغزار که پیش جهنده ببزون  مُتِفَرِّق می‌شوند از همه سو درهم شکسته بود. دست سرنوشت روح همه شان ربوده بود؛ و با مُحَرِک مخاطرات دی؛ با شدت دلهره‌های دیشب؛ با شیوه راسخ، بی‌باکانه، کورکورانه و بی پروائی که پُر تلاطُم کشتی شان شیرجه زنان سوی گریزان هدف خود می‌ شتافت؛ با همه این چیزها، قلب‌هایشان به اهتزاز می افتاد. 

  آن باد که شکم بادبان هاشان کلان کرده بود و کشتی را با بازوانی همان اندازه ناپیدا که سُتُرگ می شِتاباند؛ نماد آن نادیده قدرتی دیده می شد که چنان اسیر آن شتافتِشان می داشت. 

  نه سی، که تنی واحد بودند. زیرا همان‌طور که آن تک  کشتی که همه آن‌ها را در خود جای داده بود؛ با همه تَشَکُّل از چیزهای کاملا متضاد- چوب های بلوط، و افرا و کاج؛ آهن، و قیر، و کنف- با این حال، همه این‌ها در بدنه‌ ای استوار که به راه خود ادامه می‌داد در هم تنیده بودند؛ بدنه ای که با  طویل مازه مرکزی تَراز و هدایت می شد؛ رَغمِ همه فردیت های خدمه، بی باکی این یک و بیم آن دیگری؛ خَزده و گنهکاری، همه این انواع در وحدت به هم پیوسته و جملگی سوی آن مُهلِک مقصود که آخاب، تنها خَدیو و مازه شان، بدان اشاره می کرد، هدایت می‌شدند.

  بادبانبندی در جنب و جوش بود. سر دکل‌ها، همچون نوک  بلند نخل‌ها، گسترده کاکلی ازِ دست و پا داشت.  برخی ملوانان که با دستی به دکلی چسبیده بودند دست دیگر را با حرکاتی بی شکیب دراز می‌کردند؛ دیگران، دست را سایبان چشم برابر رخشان نور خورشید کرده، بر انتهای بازوی دکل ها نشسته بودند؛ همه پر از میوه های فانیان، رسیده و آماده اجل خویش.  دریغ و درد! چگونه هنوز در دل آن نِهمار شناعت، تلاش یافتن چیزی را می کردند که نابودیشان توانست!  

  چون با گذشت چند دقیقه از نخستین فریاد صدای دیگری بر نیامد آخاب بانگ زد، “اگر می بینیدش چرا آواز ندهید  مردان بالام برید.  فریب خورده اید، موبی دیک والی نیست که چنان تک فواره ای زند و نهان شود.”

  بدرستی چنین بود، همانطور که خیلی زود خود رویداد به اثبات رساند، ملوانان در شوق شدید خویش چیز دیگری را فواره وال گرفته بودند؛ زیرا هنوز آخاب درست به نِشیمن خویش نرسیده  و سر ریسمان به میخ چوبی عرشه پیچیده  نشده بود که ارکستر را به چنان  نواختی آورد که چون ترکیب صدای شلیک شماری تفنگ هوا را لرزاند.  وقتی موبی دیک، بشکلی ناگهانی، در فاصله ای کمتر از یک مایل، بسیار نزدیک تر از فواره پنداری، هویدا شد بانگ پیروزی از سی شُش پوست شوکائی برخاست!  زیرا اینک وال زال نه با فواره زنی آرام و تن آسایانه؛ نه با جوشش صلح طلبانه آن چشمه باطنی کله خود؛ بلکه با پدیده بمراتب شگرف تر خاستن، جایگاه خویش می نمود.  عنبر وال با بالا آمدن از دور ترین اعماق با نهایت سرعت خویش بدین شکل کل جُثّه خود را در عُنصُر زلال هوا می گُسترانَد و با انباشت کوهی از بِشکوه کف جای خود را از فاصله هفت مایلی و بیشتر نشان می دهد.  در آن لحظات شکافته امواج خشمگینی که َبر انگیزد یالش نَماید؛ برخی موارد این  خاستن ها گردنکِشی اوست.  

  در آن حال که وال زال در لاف و گزاف های بی پایان خود را چون آزاد ماهیان سوی سِپِهر می انداخت بانگ برآمد که  “آنجا خیزد! آنجا خیزد!”  پَشَنگی که افراخت و چنان ناگهان در کَبود پهنه دریا دیده شد و بعد، برابر کناره هنوز نیلگون ‌تر آسمان کاهید، مدتی چون یخچال طبیعی، سخت رخشید و فروزید؛ و آنقدرایستاد تا به تدریج آغازین شدت رَخششَش مَحو و مَحوتَر و مبدل به غمبار تیرگی رگباری شد که در دره ‌ای نزدیک شود. 

 آخاب فریاد زد، “آری، موبی دیک برای آخرین بار سوی خورشید خیز.  ساعت  مرگ و زوبینت نَزدیک اند!- پائین! جز یک تن سر پیش دکل همه پائین آیند.  قارب ها! آماده!”

  مردان، بی اعتنا به کُند  نردبان های ریسمانی  مهارهای جانبی دکل ها با سُرش از جُدا ریسمان های بادبان و پَسین مهارهای دکل، شهاب وار بر عرشه فرود آمدند؛ درحالی که آخاب، نه چنان برق آسا، اما شتابان، از نشیمن خود پائین کشیده شد.  

   به محض وصول به قارب  خویش - قارب یدکی که عصر دیروز آماده بودند - فریاد زد: قارب هار را به آب اندازید.  آقای استارباک، کشتی شُماراست – با حفظ فاصله از قارب ها نزدیکشان مانید. همه برآب!”

    موبی دیک، بدانسان که گوئی می خواهد خودش نخستین حمله ور باشد تا بسرعت ِارعاب خدمه کُنَد، برگشته بود و حالا روی به قارب ها می آورد.  قارب آخاب در قلب قرار داشت؛ و با تَشجیع مردان خویش می گفت وال را از روبرو خواهد زد- یعنی یکراست تا پیشانیش رانَد، - کاری نه ناروال؛ زیرا مسیری این چنین در محدوده ای معین، وال را از حمله آتی برپایه دید جانبیش محروم می کند.  اما پیش از آنکه بدان حد نزدیک رسند، و در حالی که هنوز هر سه قارب همچون سه دکل کشتی برابر چشمانش واضح بودند؛ وال زال که تقریباً در یک آن خود را با سرعتی سرسام‌آور به حرکت در می‌آورد، با آرواره‌های باز و دُمی شلاق زن میان قارب ها می شتافت و از همه سو نبردی مَهیب را پیش می برد؛ و به نظر می‌رسید بی پروای زوبین‌هایی که از هر قارب به سویش پرتاب می شد، صرفأ مصمم به اِمحاء تک تک تخته های سازنده قارب هاست. اما قارب ها چون ورزیده اسبان جنگی پیوسته با حرکاتی ماهرانه، در میدان جولان می دادند؛ قارب‌ها چند مدتی از او گریختند؛ هرچند، گاهی اوقات، نه بیش از فاصله یک تخته؛ در حالی که در تمام آن مدت عُلُوی صَرخَة آخاب هر نعره نبرد دیگری جز آن خویش را تحت الشعاع قرار می داد.

  اما سرانجام وال زال با حرکاتی درنیافتنی آنقدر این سو و آنسو رفت و به هزار طریق، بخش شُلِ  سه ریسمانی را که حالا بدو متصل شده بود چنان درهم پیچاند که کوتاه‌ شد و خود بخود قارب‌های نفرین شده را سوی زوبین های نشسته در تنش مُنحَرِف کرد؛ اما اینک وال یک دم کمی کنار رفت، گویی مهیای حمله ‌ای عظیم ‌تر می شود.  آخاب با اغتنام فرصت، ابتدا ریسمان بیشتری داد و سپس دوباره و با سرعت به تکان دادن و کِشاندنش به درون قارب پرداخت – امید که این شیوه ازبرخی گیرهاش رَهاند - ولی افسوس! - منظره‌ای پدیدار شد بی امان تر از داندان های آماده نبرد کوسه ها!

 با آن بُرّان خارها و نوک‌ها، رَها زوبین‌ها و نیزه‌های تابیده چون مارپیچ چوب پنبه کِش و گیر افتاده در پیچ و خم های ریسمان، اینک رَخشان و آب چکان سوی مقرهای ریسمان گذر دماغه قارب آخاب بالا می‌آمد.  تنها یک کار شدنی بود.  کارد قارب را بر گرفت و خَطَرکُنان دست را درون - میان - و سپس، بیرون – پولادین اشعه برد؛ ریسمان را به درون کشیده از داخل قارب با گذراندن از خود به دست پاروزن سینه قارب رساند و سپس، دو بار در نزدیکی مقرهای ریسمان گذر گُسیخت – چوبین دسته زوبین گیرکرده را به دریا انداخت؛ و دوباره سراسر استوار شد . در آن دَم، وال زال هجومی ناگهانی به میان مانده گوریدگی دیگر ریسمان ها برد؛ با این کار، گوریده تر قارب‌های استاب و فلاسک را سخت سوی دُم-باله های خویش کشیده چون دو پریشان سُفال ساحلی موجه ‌زن بر هم کوبید و سپس، با غوص در دِلِ دریا، در گِردابی جوشان ناپدید شد؛ گردابی که تا مدتی، خُرده چوب اُرس خوشبوی قارب های درهم شکسته، چون خُرده جوزهندی  در قَدَحی پُر پانچ که تند آشوبند، در آن، به چرخِ رقص آمدند.

  در حالی که هنوز مردان دو قارب در آب چرخ می زدند و دست‌ها را سوی  گَردان طشت های ریسمان، پاروها و دیگر وسایل شناور دراز می کردند، در آن حال که ریز نقش فلاسک چون تهی شیشه ای وُریب روی آب بالا  و پائین می شد و پا بالا می کشید تا از سهمگین آرواره‌های کوسه‌ها بگریزد؛ و استاب با شدت فریاد می زد بلکه کسی از آبش گیرد؛ آنگاه که ریسمان وال گیری پیرمرد - که حال از وال می گُسَست- راه داد تا بهر نجات هر که ‌توانست، به  دِلِ شیری غرقاب زَنَد؛ - در آن تَزامُنِ خَطیرِهزار تهدید قطعی، - وقتی وال زال پیکان وار و عمودی از آب برآمد و پهن پیشانی زیر قارب هنوز ضربه نخورده آخاب کوفت و چنان چرخ زنان به هوا انداخت که گوئی قارب را با رشته هائی نامرئی سوی آسمان کِشَند ؛ قارب چرخید و چرخید تا سرنگون لبه، دوباره به دریا افتاد - و آخاب و افرادش بسان خروج شماری فُک از مَغاکی ساحلی، به تقلا از زیرش بیرون  شدند. 

  نخستین تکانه طُغیان وال – همراه با تغییر جهت حین رسیدن به سطح - ناخواسته او را در امتداد و فاصله ای اندک از مرکز تباهی که به بار آورده بود، انداخت؛ و اکنون پشت بدان، دَمی دراز شده به آرامی با دُم باله های افقی خویش همه جا را لمس می کرد؛ و همین که سرگردان پارویی، تکه‌ تخته ای، کوچکترین تراشه یا پاره ای از قارب‌ها به جِلدَش می رسید، دمش بسرعت عقب می رفت و از پهلو به دریا می کوفت.  اما خیلی زود،  چنانکه گویی راضی است که کارَش در آن مرتبه انجام شده، چین دار پیشانی  خود را در دل دریا پیش رانده گوریده ریسمان ها را پِی خود کشید و به  مرتب شیوه سالِکی راه پشت به باد خویش را پیش گرفت.

  همچون پیش، مراقب کشتی، که تمام نبرد را از دوردیده بود، بار دگر بهر نجات، به تقلا نزدیک شده قاربی به آب انداخته ملوانان شناور،طشت های ریسمان، پاروها و هر گرفتنی دیگررا از آب گرفته بسلامت روی عرشه هاش نشاند.  درست است که شماری شانه‌، مچ‌ و قوزک دررفته؛  کبود کوفتگی؛ زوبین‌ها و نیزه‌های تاب برداشته؛ نَگشودنی گوریدگی‌های ریسمان؛ پاروها و تخته‌های شکسته؛ همه اینها وجود داشت؛ اما به نظر نمی‌رسید هیچ آسیب مهلک یا حتی مهم به کسی رسیده باشد.  آخاب را در حالی یافتند که مانند فتح‌الله در روز پیش، سخت به نیمه شکسته قارب خود چسبیده بود؛ همین شناوریش را نسبتاً آسان کرده و همقدر حادثه روز پیش نَخَسته بود.

  اما وقتی با کمک به عرشه رسانده شد، همه چشم‌ها به او دوخته شده بود؛ زیرا به جای ایستادن روی پای خویش، هنوز از شانه استارباک، مهم ترین کُمَکش تا آن دم، نیم آویزبود.  پای استخوانیش‌ خرد شده و تنها تراشه  ای تیز و کوتاه از آن بجا مانده بود.

“آری، آری، استارباک، گاه اِتِّکا دِلچَسب است، مُتَّکی هر که  باشد؛ و ای کاش آخاب پیر بیشتر تکیه داده بود”.

  نَجّار که حالا نزدیک می شد گفت، “قربان، تَه پوش تاب نیاورده.  دقت و زحمت بسیار صرف ان پا کرده بودم.”

  استاب با نگرانی صادقانه گفت.” اما امیدوارم استخوانی نشکسته باشد، قربان.”

“چرا، استاب! شکسته و سراپا خُرد و خاکشیر شده! - می‌بینی؟ - اما آخاب پیر، حتی شکسته استخوان هم پایدار است؛ و هیچ زنده استخوان  خویش را ذره‌ ای بیش از این بی جان پای رفته، آن خود نَشماَرد.”  نه وال زال، نه انسان، و نه اَهِرمَن، نتوانند حتی  خراشی بر آخاب پیر، در وجودِ راستین و دست ‌نیافتنیِ اش، اندازند.  کدامین سرب ‌توانست بدان غور رسید و کدامین دکل آن سَقف خراشید؟ - آهای، آن بالا!  به کدام سمت؟

  “درست پشت به باد، قربان”.

 “پس، کشتی بانان برابر بادَش گذارید؛ دوباره بادبان‌ افزائید! بقیه قارب‌های یدکی را پائین کشیده آماده کنید- آقای استارباک بروید و خدمه قارب ها را فراخوانید.

  “اول بُگذارید کمک کنم سمت دیواره‌ عرشه روید، قربان.”

  “آه آه، آه! چطور این تراشه  زخمیم کند!  لعنتی فرجام ناخدائی با روحی شکست ‌ناپذیر داشتن چنین زَبون اَنبازی است.

 “ قربان؟”

  “بَدَنم، مرد، نه تو.  چیزیم ده عصا کنم - آن نیزه شکسته کفایت کند.  مردان را جمع کن.  بی گمان هنوزش ندیده ام.  بخدا قَسَم امکان ندارد! - گم شده؟ - زود باشید! همه نفرات را فراخوانید.”

  اشاری  نظر مرد پیر درست بود. همه نفرات جمع شدند و پارسی نه در میان.

  استاب فریاد زد، “پارسی! باید  گرفتار شده  باشد”

“تب زَردَت بزنَد! – همه بدو، بالا، پایین، کابین، دماغه را بگردید - پیداش کنید - نرفته - نرفته!”

اما بسرعت نزدش بازگشتند، با این خبر که پارسی هیچ جا یافت نشود.

استاب گفت – “آری، قربان،” در میان گوریدگی های ریسمانتان گیر افتاده بود - گمانم دیدم به زیر می کشدش.”

“ریسمان من! ریسمان من؟ رفته؟ - رفته؟  این خُرد کلمه را چه معناست؟ - صدای کدامین ناقوس مرگ دارد که آخاب پیر چنان ‌لرزد که گوئی برج ناقوسی است.  زوبین هم! – آن آخال را بگردید، - می‌بیننیدش؟ - آقایان همان که بهر وال زال ساختیم - نه، نه، نه، - کودن ناقص! با همین دستَش انداختی! –  حالا در تن وال است! - آن بالا! چشم از او برندارید - سریع! - همه به آماد قارب‌ها - پاروها سوار - زوبین‌اندازان! آهن‌ها، آهن‌ها! – بادبان های فوقانی بالاتر–همه کشیده! – آهای سکان دار! محکم، سخت محکم نگه دار! اگر لازم باشد ده بار ناپیموده کره‌ زمین را دور زده و حتی مستقیم از میانش شیرجه زنم خواهَمَش کشت!

  استارباک فریاد زد: “بار پروردگارا! فقط یک دم خود را بنما؛ پیرمرد، هیچگاه و هرگز نخواهیش گرفت – بخاطر خدا بَس کُن، این از جنون شیطان هم بدتر است.  دو روز تعقیب شد؛ دو بار خرد و خاکشیرت کرد؛ دوباره پا از زیرت کشید؛ آن شریرسایه‌ ا‌ت گُم شده - همه‌ی فرشتگان نیک با انذارگردت آمده اند: - دیگر چه ‌خواهی؟ - آنقدر پی این جانی وال گیریم تا آخرین نفر را غرقه کند.  بگذاریم کف دریامان کشیده شویم؟ بگذاریم به عالم دوزخمان کشد؟  آه و فغان که بیش از این تعقیبش جز اِلحاد و تَجدیف نیست!

  “استارباک، تازگی، از آن دم  که هر دوی ما- می‌دانی چه گویم - چشم در چشم شدیم، بشکلی غریب تحت تأثیرت قرار گرفته ام.  اما در این ماجرای وال، صورتت برابرم چون این کف این دست باشد – بی ‌لب، تهی و بی وجنات.  آخاب تا ابد آخاب است، مرد.  کل این فِعل بشکلی تغییرناپذیر مُقَدَّر شده.  یک میلیارد سال پیش از اینکه این اقیانوس غلتد من و تو تمرینَش کردیم.  نادان! مُلازِمِ آلهه تقدیرم؛ حسب دستورعَمَل ‌کنم .  هان ای مرئوس! فرمانَم بر. - دورم ایستید، مردان.  پیرمردی بینید با پائی از بیخ بریده، ایستاده بر تک پا و متکی بر شکسته نیزه ای.  این است آخاب– گُسیخته تن اما با صد پایه روحی روان بر صد پا.  احساس می‌کنم در فشارم و نیم تاب چون ریسمان هایی که در طوفان  کشتی های ‌ دکل شکسته کِشَند، و بسا که همیینطور هم دیده شوم.  اما پیش از پاره شدن صداش را خواهید شنید؛ و تا نشنیده اید، بدانید این ریسمان هنوز بار هدف کشد.  شما مردان به آنچه  فال ‌گویند باور دارید؟  پس با صدای بلند بخندید و فریادِ دوباره، دوباره سر دهید! زیرا هرآنچه فرو شود، پیش از غرق همیشگی دو بار به سطح آید.  موبی دیک نیز - دو روز بر آب آمد - فردا سیم روز است.  آری مردان، یک بار دیگر بالا آید – اما صرفا برای آخرین فواره! احساس شجاعت می‌کنید، شجاعت؟ استاب فریاد زد: “چون آتش نترس.”

آخاب ژکید: “و همانقدر بی تفکر.”  سپس در حالی که مردان پیش می‌رفتند ادامه داد: “چه ها را فال ‌گویند! و دیروز در مورد شکسته قاربم همین را به استارباک گفتم.  وه که چه بهادرانه کوشم آنچه را چنین سخت بر دلم چنگ زده، از دل اغیار زدایم! - پارسی - پارسی! - رفته، رفته؟ باید هم پیش از من می‌رفت: - اما می بایست پیش ازهلاکم دوباره دیده شود – یعنی چه؟ - این سِرّی است که توانست تمام حقوقدانان مورد حمایت ارواح کل سلسله قضات را به حیرت انداخت: - چون منقار شاهین بر مغزم کوبد.  با همه این احوال، خودم، خودم این معما گشایم! 

غروب که فرود آمد، وال هنوز پشت به باد دیده می شد.

  پس باز هم بادبان کاستند و همه چیز تقریباً چون شب پیش گذشت؛ فقط صدای چکش‌ها و فِرفِر چرخ سنباده تقریبا تا نزدیک روشنایی روز شنیده ‌شد، در حالی که مردان زیر نور فانوس، گرم آماد کامل و دقیق قارب‌های یدکی و تیز کردن نو اسلحه خود برای فردا بودند. در این بین، نجار از شکسته مازه اوراق قارب آخاب، پایی دگرش ساخت؛ این در حالی که همچنان، همانند شب پیش، خمیده قامت و ثابت در دریچه پلکان کابینش ایستاده بود و نهانی نگاه آذرگونَ دیدگان فروهشته در سیمایش، درست خاورسوی، چشم انتظار نخستین برامدن آفتاب ماند.


    




 

 

فصل یکسد و سی و پنجم

شکرد، روز سوم   



  بامداد سیم روز، خنک و دلنشین آغاز شد، و بار دیگر تک نگهبان شبانه سر دکل، با انبوه دیده ‌بانان روزانه که هر دکل و تقریباً هر تیرک را نقطه چین کرده بودند، از کار مرخص شد.

  آخاب فریاد زد: "می بینیدش؟"  اما وال هنوز در دیدرس نبود.

"با این حال قطعأ در دنباله اوئیم؛ همان را دنبال کن، همین و بس.  آهای سکانبان؛ ثابت رو، همانطور که می رفته ای.  دوباره چه دلنشین روزی!  گر نو عالمی بهر تابستانه سرای فرشتگان می ساختند و همین بامداد نخستین طلوعش بر آنها بود، روزی زیباتر از این نمی‌توانست بر عالم طلوع کند.  در این خوراکی است بهر تفکر، گر آخاب فرصت تفکر می داشت؛ اما آخاب هرگز فکر نمی‌کند؛ فقط احساس، احساس، احساس می‌کند؛ همین، بقدر کافی برای انسان فانی دردناک است!  تفکر تَهَوّر است.  حق و امتیازی که تنها خدا راست.  تفکر خُنَکا و آرامش است، یا باید باشد؛ در حالی که مسکین قلب‌های ما می‌تپد، و ضعیف مغزهامان بابتَش زیاده می کوبد.  با این همه، گاهی اوقات به این فکر افتاده‌ام که مغزم بسیار آرام است – آرامشی فِسُرده، این کُهنه کله می ترکد، چونان لیوانی که محتویاتَش یخ زده و بِشکَنَدَش.  با این حال اکنون این موی می روید؛ همین حالا هم رشد می کند وباعثَش تب باید باشد؛ اما نه، مثل آن علف معمولی است که همه جا می روید، بین شکاف‌های خاک یخ گرینلند یا در گدازه‌های  آتشفشان وزوو.  به همان نحو که بادهای شدید بر آن کوبند؛  چون شکافته تکه‌ پاره های بادبان‌های چسبیده‌ به کشتی دستخوش امواج، بر اطرافم کوبند.  شریر بادی که بی گُمان پیش از این میان راهروها و سلول‌های زندان و بخش‌های بیمارستان‌ها وزیده و هواشان داده و اکنون نرم و آرام بدینجا وزد. به دَرَک واصل شود! - آلودَست.  گر باد بودمی، دیگر بر چنین عالم شریر و مَفلوک نمی وزیدم.  جائی به غاری غژیده و آنجا دزدانه می شدم. - با این حال، باد چیزی است بشکوه و دستانی! چه کسی تا به حال به زیرش آورده؟  در هر نبرد واپسین و جِگَرسوز ‌ترین ضربه او راست.  بدو تازید  و تنها از میانَش ‌دوید. ها!  بُزدِل بادی که بر برهنه مردان زند ، اما نایستد تا ضربتی خورد.  حتی آخاب هم موجودی پُردل تر ازوست – بِشکوه تر از آن.  آیا می شد باد تنه ای می داشت؛ هرچند همه چیزهائی که انسان فانی را بیش از همه رَنجه و خشمگین می کنند، جملگی بی‌جسم اند، گرچه تنها کَما شیء بی‌جسم اند، نه کما عامل.   خاص ترین، محیلانه ترین، آوَخ، شریرانه ترین تفاوت وجود دارد! و با این حال، دوباره می‌گویم، و همین حالا سوگند می‌خورم در باد چیزی بسیار بشکوه و فیاض هست.  این بادهای تجاری گرم، دست کم، آنها که در آسمان‌ روشن در اعتدالی استوار، بی تغییر و ُپرتوان  مستقیم، می‌وزند؛ و با همه چرخش ها و تغیرجهت های مُحتَمَل خُرد تر جریان های دریا، از هدف عُدول نمی کنند؛ در حالی که سهمگین ترین می‌سی‌سی‌پی‌های خشکی بسرعت تغییر مسیر می دهند و معلوم نیست سرانجام کجا روند.  و سوگند به قطبین ابدی! همین بادهای تجاری که کشتی خوب من را چنین مستقیم پیش می رانند؛ همین بادها‌، یا چیزی شبیه بدانها - چیزی همانقدر تغییرناپذیر و به همان اندازه کامل و قوی، کشتی روح مرا پیش رانند! به سوی وال!  آن بالا! چه می‌بینید؟

"هیچ، قربان."

"هیچ! و نزدیک نیمروز! دوبلون عاطل و باطل مانده! خورشید رو می‌بینی! آری، آری، حتماً همین ‌طوره.  ازو پیش افتاده ام. چطور، پیش رانده شدم؟ آری، حالا او در پی من است؛ نه من، در پی او- بد است؛  باید این را هم می‌دانستم. ای نادان!  با آن همه ریسمان‌— و نیزه‌هایی که پی خود می‌کشد اینطور می شود.  آری، آری، دیشب از او گذشته ام.  برگردید! برگردید! همه‌ پایین، بجز دیده بان های مَعمول! تیرک بادبان ها را بگردانید!"


  در وضعیت هدایت پیشین، باد تا حدودی به پشت پیکواد می خورد، اما حالا که در جهت معکوس می رفت، کشتی دیرک بادبان گردانده، در حالی که رد خامه ای خود را دوباره متلاطم می کرد، به سختی رو باد حرکت می کرد.

  استارباک در حالی که ریسمان تیرک بادبان دکل اصلی تازه تغییر جهت داده را روی نرده می بست، ژکید: "حالا رو به باد، سوی گشوده آرواره ها راند." بارپروردگارا حفظمان کن، هرچند همین حالا استخوان‌هایم را در تنم نمناک حس می کنم، در حالی که از درون گوشتم را نمور می کنند.  ظَنّ آن برم که با طاعت او نافرمانی  خدا کنم!"

  آخاب در حالی که سمت سبد کنفی پیش می‌رفت فریاد زد: "آماده باشید بالام کشید! به زودی خواهیمش دید."

" بله، بله، قربان،" و استارباک بی درنگ  فرمان آخاب را اجرا کرد و دوباره به اوجَش رساند.

حالا یک ساعت تمام گذشته بود؛ ساعتی به درازای زری چنان نازک کوفته که به درازی اعصار درآمده باشد .  اینک خود زمان هم با دلهره بسیار نفس‌های طولانی را در سینه حبس کرده بود.  اما سرانجام اخاب، در حدود سه نقطه  دور از دماغه کشتی در سمت باد خیز، دوباره فواره را دید و بَرفور از سه سر دکل چنان فریاد هایی برخاست، که گویی صدای زبانه‌های آتش اند. 

  "این سِیُّم بار رو در رو، به جنگت آیم موبی دیک! روی عرشه، آنجا! -  تیرک بادبان دکل اصلی بیشتر برابر باد!  کشتی در کانون وزش باد! آقای استارباک، هنوز دور تر از آن است که قارب اندازیم. بادبان‌ها می‌لرزند! با خایسک بالا سر آن سکاندار بایست! خُب، خب؛ سریع می رود و باید قارب اندازم.  اما بگذارید یک بار دیگر از این بالا نگاه کاملی به دورادوردریا اندازم؛ فرصتش هست. منظره ‌ای کهن، کهن و درعین حال به نوعی بس تازه؛ آری، از وقتی پسرکی بودم که اول بار از فراز تَلماسه های نانتوکت دریا را دیدم، کمترین تغییری نکرده! همان است! - همان! – برای من همان که برای نوح.  سمت بادخور را نرم رگباریست.  چه دلپذیر بادخورهایی!  باید به جایی منتهی شوند - به چیزی سوای زمین متعارف، به برترین ظفر .  پشت به باد! وال زال بدان سو رود؛ پس روی به باد، به پیش؛ هر چه وضعیت  دشوار ‌تر باشد بهتر است.  اما بدرود، بدرود، سر دکل دیرین!  چیست این؟ - سبز؟  آری، خزه‌های ریز در این تابیده تَرَک ها.  اما سر آخاب را هیچ پتینه هوازدگی نیست!  فرق پیری انسان و پیری ماده همین جاست.  اما آری، کهنه دکل، هر دو با هم پیر می‌شویم؛ اما تنه ها مان دُرُست است، مگر نه، کشتی من؟  آری، منهای یک پا، همین و بس.  به خدا سوگند این مرده چوب  از هر نظر از گوشت زنده ام برتر است. قیاسَش نتانَم؛ و برخی کشتی‌های ساخته از مرده درخت دیده ام با عمری دراز تر از مردان زاده حیاتی‌ترین ماده پدرانی ُپرکار.  پارسی چه گفت؟  مقدر است هماره زود تر از من رود، رهنمای مرگم باشد؛ و با این حال دوباره دیده شود؟  اما کجا؟  کف دریا؟  با این فرض که از آن پله‌های بی‌پایان سرازیر شَوَم، چشم خواهم داشت؟  در حالی که همه شب از او دور شده ام. آری، آری، مانند بسیاری دیگر، حقیقت ترسناک در مورد خودت را گفتی، ای پارسی؛ اما در مورد آخاب درست نگفتی.  خداحافظ، سر دکل – در نبودم وال را خوب زیر نظر داشته باش.  فردا، نه، امشب، وقتی وال زال آنجا، دراز به  دراز از سر و دم بسته شده، صحبت خواهیم کرد."

  فرمان داد؛ و در حالی که همچنان به اطرافش خیره شده بود، آرام از دل شکافته آسمان نیلگون روی عرشه فرود آورده شد.

  سرآنجام قارب ها  به آب انداخته شد؛ اما از آنجا که آخاب در پاشنه قارب والگیری خویش می ایستاد، درست در لحظه ای که روی نقطه فرود خویش دلنگان بود، برای نایبش - که ریسمان یکی از بالابرهای روی عرشه را نگه داشته بود - دستی تکان داد و از او خواست درنگ کند.

 "استارباک!"

 "قربان؟"

  استارباک، "کشتی روح من برای سومین بار راهی این سفر می شود."


  "بله، قربان، خود چنین خواهید."

 "برخی کشتی‌ها از بنادر خود راه می افتند و پس از آن برای همیشه ناپدید می‌شوند، استارباک!"

"حقیقت است، قربان: غم‌انگیزترین حقیقت."

"بعضی مردان در بَرآهَنج ‌میرند؛ برخی در فرودآهنج؛ برخی در اوج طوفان؛ - و اکنون احساس می‌کنم  آن آبکوهه ام که به ذُروه گُذَرا اوجَش رسیده، استارباک.  پیر شده‌ام؛ - دست بده، مرد."

 دست‌هایشان به هم رسید؛ نگاهشان به هم گره خورد؛ اشکهای استارباک سِریشُمَش.

  "آه ناخدای من، ناخدای من! - ای نبیل دل - مرو - مرو! - ببین، این بَهادُر مردی است که می گرید؛ چه عذاب عظیمی در اِقناع باید باشد!" 

  " آخاب بازوی نایب را دور کرد و فرمان داد، به آب اندازید!  "خدمه آماده!"

 در یک چشم بهم زدن قارب در حال پائین رفتن نزدیک پاشنه کشتی بود.  صدایی از زیرین پنجره‌ی کابین آنجا فریاد زد: «کوسه‌ها! کوسه‌ها!» "ای استاد، استادم، برگرد!"

  اما آخاب چیزی نشنید؛ زیرا صدای خودش در آن زمان بس بلند بود؛ و قارب به پیش جهید.

  با این حال، حق با صدا بود؛ زیرا کمی پس از جدایی از کشتی، کَثیری کوسه که ظاهرا از تیره گون آب‌های زیر بدنه بیرون می‌آمدند، هر بار که تیغه پاروها در آب فرو می‌رفت، کین توزانه بدانها ضربه  زده قارب را بدین شکل با گازهای خود همراهی می‌کردند.  اتفاقی نه نادر برای قارب‌های والگیری در آن دریاهای کوسه بار؛ ظاهراً برخی مواقع کوسه‌ها به شیوه‌ چرخ زنی پیشگویانه‌  کرکس‌ها فراز درفش های پویان سپاهیان خاوری، قارب ها را تعقیب می‌کردند.  ولی اینها نخستین کوسه‌هایی بودند که پیکواد پس از اول رؤیت وال زال می دید؛ اما آیا علت آن بودکه جمله خدمه‌ آخاب وحشی‌هایی چنان زردِ ببرسان بودند و از همینرو  گوشتشان نزد کوسه‌ها مشکین تر حس می شد – امری که  خوب می دانیم بعضأ بر کوسه تأثیر می گذارد – هرچه بود، به نظر می‌رسید بی تعرض به قارب‌های دیگر تنها آن یکی را دنبال می کنند

 استارباک با نگاه از روی دیواره کشتی و تعقیب چشمی قاربی که دور می شد، ژکید: "دلی از فولاد آبدیده داری! هنوز ‌توانی جسورانه طوفِ آن مَشهَد کنی؟ ‌ در میان درنده کوسه‌های گشوده دهان که سر در پی ات نهاده اند، قارب اندازی؟  آنهم در این خطیر روز سوم؟-  زیرا وقتی در تعقیب و گریزی مداوم و شدید سه روز با هم آیند؛ قطعأ روز اول بام، روز دوم گَرمگاه، و روز سوم شام و فرجام آن امر است – صرفنظر از این که چه باشد.  وای! خدای من! این چیست که از دَرونَم ‌گذشته چنین جانکاه سُکونَم دهد و همزمان چشم انتظارم گذارده در اوج لرزشم نگاه دارد!  رویدادهای آتی را بشکل تُهی طرح ها‌ و اسکلت هایی‌ تیره  و تار می بینم.  تمام گذشته به نوعی تاریک شُدَست.  مری، دخترم! در افتخارات رنگ ‌باخته گذشته ام  محو می‌شوی؛ پسرم! به نظرم  می‌بینمت، اما چشمانت شگرف لاجوردی شده‌اند.  شگفت ترین ‌ترین معماهای های زندگی در حال توضیح دیده می شوند؛ اما ابرها مُبهَمِشان می کنند - آیا پایان سفرم نزدیک است؟ پاهایم چنان  احساس ضعف می ‌کنند که گوئی همه روز گام زده ام.  به قلبَت گوش بده،- هنوز می‌تپد؟ بِجُنب، استارباک! – مانِعَش شو – تِکان بخور، تکان! بلند بگو! -آهای، سر دکل! دست پسرم را روی تپه می‌بینی؟ - عقل از سرم پریده؛ - آهای آن بالا! - بدقت قارب‌ها را زیر نظر داشته باش: - چشم از وال بر ندار! - آهای! دوباره! - آن شاهین را بران!  ببین!  نوک می‌زند - بادنما را می دَرَد" – با اشاره به پرچم قرمز جُنبان فراز کلاهک دکل اصلی– "ها! با آن اوج می‌گیرد! - پیرمرد حالا کجائی؟  آن مَشهَد را می بینی، ای آخاب! – بر خود بلرز، بلرز!"

  قارب‌ها خیلی دور نشده بودند که با علامتی از سر دکل‌ها - دست رو به پایین - آخاب دانست وال فرو رفته؛ اما با آهنگ نزدیکی به وال در بالا آمدن بعدی، مسیر خود را کمی اُریب نسبت کشتی نگاه داشت؛  در حالی که امواج از روبرو به دماغه‌ی مخالف می کوبید مسحور خدمه‌ سکوت محض را حفظ کردند. 

  "ای امواج، میخ هاتان را چنان کوبید که تا نهایت کله فرو روند!  هرچند چیزی بی در را میخ کنید؛ و هیچ تابوت و نعش ‌کشیم نتانِست بود: - و تنها کنفم توانست کشت! ها! ها!"

  ناگهان آب‌های اطرافشان آرام در دوایری گسترده  آماسید و بعد بسرعت خاست، خاستی چنان تند که گویی از روی غرقه کوه یخی که به سرعت به سطح می آید به اطراف می ریزند.  ریز صدای توفیدنی بگوش رسید؛ هِمهِمه ‌ای نهانی؛ سپس، وقتی پیکری عظیم، کالیده از زوبین‌ها، نیزه‌ها و ریسمان هایی که پی خود می کیشد به درازا، هر چند اُریب، ازدریا خاست همه نفس‌ها را حبس کردند.  پوشیده در آویخته حجاب نازک مه، یک دم در هوای رنگین ‌کمانی چرخید؛ و بعد دوباره به دریا افتاد و غرقه شد.  آبی که تا ارتفاع سی قدم در هم شکسته بود، دمی چون توده فواره‌ها رخشید، سپس در هم شکسته بشکل بارش دانه‌های برف بزیر رفت و گردنده سطح را خامه ای، چون شیر تازه‌ای که دور مرمرین تنه وال چرخد، بر جای گذاشت.

  آخاب بانگ بر پاروزنان زد: "راه دهید!" و قارب ‌ها و پاروزنان حمله را پیش جهیدند؛ اما به نظر می‌رسید موبی دیک، خشمگین از زوبین‌های جدید روز پیش که حالا در تَنَش زنگ می زد، به تسخیر ترکیبی جمیع شیاطین رانده شده از بهشت  درآمده.  وقتی رو در رو ‌آمد، پهن طبقات رگ و پی  بهم پیوسته ای که در سراسر فراخ پیشانی سفیدش گسترده بود، زیر آن پوست شفاف هم بافته دیده می شد؛ در آن حال دم را میان قارب‌ها تکاند و دوباره آنها را در هم شکسته زوبین ها و نیزه‌ها را از قارب های دو نایب بیرون ریخت و به یک طرف قسمت بالای دماغه هاشان کوبید، اما قارب آخاب را تقریبا بی آسیب گذاشت.

  وقتی داگو و کوئیکوئک  سوراخ تخته‌های ازجا در رفته را می گرفتند؛ وال حین دور شدن از ایشان چرخید و در شتابان گذر از کنارشان کل پهلوی خویش نِمود؛ همان دم فریادی شتابزده برخاست.  بدن نیم دریده پارسی دیده شد که در نتیجه چرخش‌های پی در پی وال درطول شب گذشته چندین دور به پشت ماهی ریسمان پیچ شده و پارسی، آماسیده چشم در سیه جامه شرحه شرحه ، درست به سمت آخاب پیر خیره گشته بود. 

  زوبین از دست آخاب افتاد.

  "فریب خوردم، فریب!" -  نَزار آهی کشید – "آری، پارسی! دوباره می بینمت. - آری، و پیشاپیشم ‌روی؛ پس این همان نعش‌کشی است که وعده دادی.  اما تا تحقق آخرین کلمه آن وعده رهایت نکنم.  نعش‌کش دوم کجاست؟  نایبان، به کشتی روید! آن قارب‌ها فعلا بی مصرف اند؛ گرتوانید به موقع تعمیرشان کنید و نزدم برگردید؛ ورنه آخاب مرگ را کافی است – سرها پائین مردان! نخستین وجودی را که پیشنهاد پریدن از این قارب که در آن ایستاده ام ‌دهد بزوبین زَنم.  نه مردانی دیگر، که دست‌ و پاهای منید؛ پس طاعتم دارید. - وال  کجاست؟ دوباره فرو رفته؟"

  اما آخاب زیاده نزدیک قارب را می جُست؛ زیرا موبی دیک چنانکه گوئی مایل  است با جسدی که حمل می‌ کرد بگریزد، و محل خاص آخرین نبرد صرفأ مرحله ای از سفر پشت به بادَش بوده، حالا دوباره پیوسته به جلو شنا می‌کرد؛ و کشتی را که تا اینجا در جهت مخالف او می رفت و حالا پیشرفتش متوقف شده بود، تقریبأ پشت سر گذاشته بود.  به نظر می‌رسید با نهایت سرعت خود شنا می‌کند وحالا فقط مصمم به ادامه صراط مستقیم خویش در دریاست.

  استارباک فریاد زد، "آه! آخاب، حتی همین حالا، در همین سیم روز هم، برای اِنِصراف خیلی دیر نیست.  ببین! موبی دیک پی تو نیست.  این تویی، تویی که دیوانه ‌وار تعقیبَش کنی!" 

  قارب یکه و تنها،  برابر بادی که بالا می گرفت راهی شد و بکمک پارو و بادبان، بسرعت پشت به باد پیش رانده می شد. سرانجام وقتی آخاب چنان نزدیک از کنار کشتی می گذشت که چهره استارباک را که روی نرده خم شده بود بوضوح تشخیص دهد، به او اشاره کرد کشتی را برگرداند و در فاصله زمانی معقول، نه خیلی سریع، دنبالش برود.  با نگاهی به بالا، تاشتگو، کوئیکوئک و داگو را دید که با حرارت سوی سر سه دکل بالا می ‌روند.  و پاروزنانی که گرم تعمیر دو شکسته قارب چوبی تازه به پهلو کشیده بودند که پس و پیش تاب می خورد.  حین سرعت گیری، از میان روزن ‌های دیواره عرشه، یکی پس از دیگری،  نگاه‌های سریعی به استاب و فلاسک انداخت که روی عرشه، در میان دسته‌هایی از زوبین و نیزه‌های جدید، مشغول بودند.  همین که همه اینها را می‌دید؛ همین که صدای چکش‌ها را در قارب‌های شکسته می‌شنید؛ به نظر می‌رسید  بسی چکش‌های دیگر میخی در قلبش کوبند.  اما خود را جمع و جور کرد.  و وقتی متوجه شد بادنما یا پرچم از نوک دکل اصلی کنده شده، به فریاد به تاشتگو که تازه بدان جایگاه رسیده بود، گفت دوباره پایین رفته پرچمی دیگر با چکش و میخ جهت کوبیدن به دکل بردارد.  

  خواه فرسوده از مُداوِم تعقیب سه روزه، خواه به علت دشواری شنا با آن بهم پیچیده َوبال طناب هائی که با خود می کشید؛ یا به علت نوعی فریبکاری و بد سِگالی پنهان در او، صرفنظر ازاینکه  کدامیک درست بود، با نگاه از قاربی که دوباره به سرعت به او نزدیک می‌شد، به نظر می‌رسید که سرعت وال زال کاستی گرفته؛ اگرچه در واقع آخرین رَمِش وال چون پیش طولانی نبود.  و در آن حال که آخاب بر روی امواج شناور بود، کوسه‌های بی مُرُوَّت همچنان همراهیش می‌کردند؛ و چنان سرسختانه به قارب چسبیده بودند؛ و چنان پیوسته چپه های در کار را گاز می‌ زدند که تیغه‌هاشان جویده و دندانه ‌دار می شد و تقریباً  با هر غوطه، تراشه‌های کوچکی در دریا به جا می‌گذاشتند.

  " پَرواشان نَکُنید! آن دندان‌ها، صرفا مَقَرّ تازه به پاروهاتان دهند. بکشید! فک کوسه مُتَّکائی است به زّ نرم آب."

  " اما قربان با هر گاز نازک تیغه ها  کوچک و کوچکتر می‌شوند!"

 " بقدر کافی دَوام آرند! بکشید!" – با خود ژکید، "اما کی توانست گفت - شنای این کوسه‌ها بهر بَلعِ وال  است یا آخاب؟ - اما بِکِشید!  بله، اکنون همه بِهوش – کنارش می رویم. سکان! سکان را بگیر؛ بگذارید رد شوم." - و با این حرف، دو نفر از پاروزنان کمکش کردند سوی دماغه قارب هنوز در شتاب رود.

  سرانجام، وقتی قارب به کنار وال زال هدایت شد و به موازات پهلویَش به حرکت درآمد، بنظر می رسید به طرز عجیبی از نزدیک شدن قارب غافل است - کاری که بعضأ وال می‌کند – و وقتی آخاب با بدنی خمانده به عقب و دو دست که بهر توازن به درازا افراخته بود، شرزه زوبین و نفرین بسیار شرزه ‌تر خود را سوی منفور وال انداخت، چنان به وال نزدیک شده بود که دُرُست میان آن مه کوهستانِ اسموکی که از فواره اش  پرتاب می ‌شد و دورعظیم کوهان کوه سانَش می پیچید، قرار گرفته بود.  وقتی فولاد و نفرین هر دو چنان در سوراخ رُسوخ کردند که گویی فروکش باتلاقی شده اند، موبی دیک از درد به پهلو چرخید؛ ناگهان پهلوی نزدیک خود را سمت دماغه قارب گرداند و بدون سوراخ کردن چنان ناگهانی کج کرد که گر بلند بخش دیواره قارب نبود که آخاب در آن دم بدان چسبد، بار دیگر به دریا پرتاب شده بود.  به هر حال، سه تن از چپه زنان - که لحظه دقیق پرتاب زوبین را پیش بینی نکرده و از همینرو برای اثراتَش آماده نبودند - بیرون پرت شدند؛ هرچند چنان افتادند که دو تاشان در دم دوباره چنگ در لبه قارب زدند و وقتی خیزان موجی تا سطح قاربشان بالا آورد، خود را کلأ به درون انداختند؛ سومی عاجزانه پشت سر قارب افتاد، هرچند هنوز بر آب بود و شنا می‌کرد. 

  تقریباً همزمان، وال زال با اراده‌ ای قوی و سرعتی آنی و یکنواخت در دریای خروشان چنان تیر به حرکت درآمد.  اما وقتی آخاب بانگ بر سکاندار زد تا نسبت به ریسمان تغییر مسیر دهد و خدمه را فرمان داد تا روی صندلی‌های خود چرخیده و قارب را سمت هدف کشانند؛ ریسمان غیرقابل اعتماد به محض قرار گرفتن زیر آن کشش و تَنِش  دوگانه در هوای خشک پاره شد!

"چه در وجودم پاره می شود؟ برخی رگ و پی هام ازهم می گُسَلَد! - دوباره سالم شده‌اند؛ چپه! چپه زنید!  بر سرش ریزید!"

  با شنیدن مهیب صدای دریا شکاف حمله قارب، وال برگشت تا سفید پیشانیِش را در حمله به مهاجمان پیش آرد؛ اما در این پیشروی، چشمش به  سیاهِ  تنه کشتی که نزدیک می شد افتاد ؛ گویی منشأ تمام تعرض ها را در آن ‌دید؛ با این فکر که کشتی - احتمالا – دشمنی است بزرگتر و ارزشمندتر؛ ناگهان، به دماغه‌ در حال پیشروی آن حمله برد و در میان  سوزان رگبارهای کف، آرواره‌هایش را بدان کوفت.

 آخاب ناوید؛ دستش به پیشانی‌ش خورد. "کور می‌شوم؛ دست‌ها! پیشَم دراز شوید تا توانم کورمال رَوَم.  مگر شب شده؟"

    کِز کرده چپه زنانِ  فریاد زدند،"وال ! کشتی!" 

  "چپه ها! چپه ها! را خوب در آب بَرید!  ای دریا، بگذار پیش از آنکه برای همیشه خیلی دیر شود، آخاب بتواند ، آخرین بار به هدف خود رسد!  دارم می بینم: کشتی! کشتی! بشتابید، مردان من! کشتیم نجات ندهید؟"

   اما در حالی که پاروزنان قارب خود را به ضرب و زور از میان آب های کوبنده چون پتک می گذراندند، انتهای دماغه ای دو تخته که پیشتر ضربه وال را دریافت کرده بوداز هم گسیخت و تقریباً در یک آن، قارب موقتاً از کار افتاده تقریباً با امواج هم سطح شد.  نیم مغروق خدمه دست و پا زنان سخت تلاش می‌کردند تا شکاف را بسته و آبی را که به درون سرازیر می شد بیرون ریزند.

 در این بین، در آن یک دم نِظارگی تاشتگو بر سر دکل، چکش در دستش دَروا ماند؛ و پرچم سرخ، نیمی از بدنش را همچون شال اسکاتلندی پوشاند، سپس همچون دل نترس خودش مستقیماً به اهتزاز در آمد؛ در حالی که استارباک و استاب، که در پائین روی دیرک سینه ایستاده بودند، به همان زودی او هیولای در حال پیش آمدن را دیدند.

  "وال ، وال ! سکان را بگردان، کشتی پشت به باد!  ای همه مهربان قوای باد، حالا  تنگ در آغوشم گیرید!  گر قرار است استارباک بمیرد، نگذارید مرگش چون  اِغماء زنان باشد.  احمق ها گفتم سکان را بگردانید، کشتی پشت به باد، -  آرواره ها! آرواره ها!  این است نتیجه  آن همه دعاهای نیم شبی؟ همه عمرانه طاعات و عباداتم؟  ای آخاب، آخاب، نتیجه کارت را ببین.  استوار! سکاندار، استوار نگه دار.  نه، نه! دوباره سکان را بگردان، کشتی پشت به باد! برای رویارویی با ما برمی‌گردد! آن بی ترحم پیشانی ‌اش سوی کسی آید که وظیفه‌ ‌گویدَش گریز نتواند. بارپرودگارا، کِنارَم بمان!"

  "هر آنکه هستی و خواهی دستگیر استاب شوی نه کنارم که زیرپایم بایست؛ زیرا استاب هم از اینجا تکان نَخورَد.  زهرخندت ‌زنم، ای زهرخندان وال! چه کسی دستگیری استاب کرده، یا مگر چشم همیشه هشیار شخص خودش بیدارَش داشته؟  حال بی نوا استاب باید بر بَرخوابه ای زیاده نرم خُسبَد؛ می شد از خار و خاشاک پرشده بود!  زهرخندت ‌زنم، ای زهرخندان وال!  بنگرید ای خورشید، ماه و اختران! شما را کُشَندِگان نیک مردی شمارم که امروز جان بازَد.  با این همه، هنوز جام نوشانوش به جامتان زنم؛ شود آیا جامیم دهید؟  فغان و وا فغان! فغان و وا فغان! ای وال زهرخندان، اما تا بلع های بسیار چیزی نمانده! چرا نگریزی، ای آخاب!  بی کفش‌ و کت میرم؛ باشد تا استاب در اِزار میرَد! هرچند مرگی بس بویناک و زیاده پُرنمک ؛ - گیلاس! گیلاس! گیلاس! آه، فلاسک، آرزوی یک سرخ گیلاس پیش از مرگمان دارم!"

  "گیلاس؟  تنها آرزو دارم آنجا بودیم که گیلاس روید.  آه، استاب، امید که بینوا مادرم سهمم را پیشتر گرفته باشد؛ ورنه، نصیبش جز پشیزی چند نخواهد بود، چون سفر به اَنجام رسید."

  حالا روی دماغه کشتی، تقریباً همه دریانوردان خشکشان زده بود؛ مُنفَک از مشغله های گوناگون، چکش‌ها، تکه‌ تخته ها، نیزه‌ها و زوبین‌ها عملأ در دستانشان ماسیده بود؛ همه مسحور نگاه ها به مُقَدَّر کله وال دوخته شده بود که بشکلی غریب این سو و آن سو تاب می داد و حین هجوم، نیم دایره نواری پهن از کف پیشاپیش خود می گُستَرد.  مُکافات،  انتقام سریع، خُصومت ازلی در کل سیماش موج می‌زد، و علیرغم هرآنچه از دست انسان فانی برآید، سِطَبر پیشانی سفید را چنان بر کمان سمت راست کشتی کوفت که مردان و الوارها پیلی خورده برخی به رو در افتادند.  سرهای زوبین اندازان سر دکل ها، چون جا کن شده کلاهک‌های دکل، بر وَرزا وار گردن‌هاشان به لرزه درامد. از میان شکاف، صدای ریزش آب چون تُنداب  تنگ دره های کوهستان بگوش رسید.

  آخاب از قارب فریاد زد: "کشتی! نعش‌کش! - نعش‌کش دوم!" "چوبش بایست حتما امریکائی می بود ."

  وال حین شیرجه به زیر کشتی در حال فرو رفتن  طول مازه اش را  لرزاند؛ اما زیر آب چرخید و دوباره به سطح آب شتافته  دور از پاشنه کشتی، جائی در چند متری قارب آخاب، لختی آرام ماند.

  "پشت به خورشید کنم. چه خبر، تاشتگو! بگذار صدای چکشت را بشنوم. آه! ای سه  مقاوم منار من؛ ای نشکسته مازه؛ و ای تنها بدنه‌ی خدا زده ؛ ای استوار عرشه‌،و والا سکان و نافذ دماغه‌، - ای کشتیِ صاحب مرگی بشکوه!  باید بمیری و آنهم بی من؟  از فرجامین افتخاری که آرزوی پست ‌ترین ناخدا‌های کشتی‌شکسته  است دور افتاده ام؟  آه، مرگِ در تنهایی فرجام عمری تنهایی!  آه، اینک گمان برم  والاترین بُزُرگیم در والاترین اندوهم باشد.  ها، ها! حال ای دلیر امواج همه رفته  زندگیِم از تمامی دور ترین کَرانه هاتان  به هم برامده بر تارک این تک آبکوهه بلند مرگم نشینید!  روی به سویت گذارم، ای مُمیت  وال مَنیع؛ تا پایان با تو درآویزم.  از دل دوزخ زوبینت ‌زنم؛  از سر نفرت، واپسین نفس را تُف برویت اندازم.  ای ملعون  وال همه تابوت‌ها و کل نعش‌کش‌ها را در دردریایی واحد غرقه ساز! چون هیچ‌ یک نتانند آن من باشند، بگذار در حالی که به تو متصل شده ام در تعقیبَت خردشان کنم!  بدینسان تصدیق شکست کنم. 

  زوبین پرتاب شد؛ زوبین خورده وال پیش شتافت؛ ریسمان با سرعتی سوزان میان شیارها دَوید؛ - ولی ازجا دررفت.  آخاب سر فرو برد تا آزادش کند؛ رهاش کرد، ولی  حلقه ریسمان که بسرعت می رفت به گردنش افتاد و بی ‌صدا و پیش از توجه خدمه، به شیوه مرگ قربانیان زه کمان لال‌ تُرکان، از قاربَش بیرون  فکند.  دمی بعد، سنگین حلقه  انتهای ریسمان یکسره از طشت طناب کاملاً خالی در رفته پاروزنی را نقش زمین کرد و با کوفتن به دریا، در اعماق نهان شد.

  مبهوت خدمه قارب دمی خُشکِشان زد؛ سپس روی به کشتی برگرداندند. "کشتی؟ خدای بزرگ، کشتی کجاست؟" دیری نپائید که از طریق وَسائط  مُبهَم و مُحیِّر، شَبَح کشتی را به شکل اثیری سراب فاتا مورگانا دیدند که اُریب رو به زوال می رود؛ تنها  بالاترین  بخش های دکل‌ها از آب بیرون بود؛ کافر زوبین اندازان در حالی که از سر یاوه شیفتگی، یا اِخلاص، یا تقدیر، به نِشیَمن های زمانی رفیع خود چسبیده بودند، در همان حین غرق شدن هم به دیدبانی دریا ادامه می دادند.  حالا، دوایر متحدالمرکز، خود آن کشتی یکه و تنها را در میان گرفت و تمام خدمه و هر شناور چپه، هر چوب نیزه، و هر چرخنده، جاندار و بی ‌جان، همه را  آنقدر در گردابی واحد گرداند و گرداند تا کوچکترین تکه پیکواد را از دیده نهان کرد.

  اما در آن هنگام که  ترکیب آخرین امواج غرق کننده بر غرقه کله سرخپوست مستقر بر فراز دکل اصلی می ریخت، هنوز چند بوصه از راست دکل همراه چند یارد از پرچمی که از درازا می جنبید دیده می شد که آرام و در تقارن‌های عجیب و غریب، روی تَباه کار آبکوهه هایی که تقریباً لمسشان می کرد، موج می زند.  همان دم، سرخ بازویی چکش بدست برای میخ کوبی و تحکیم هرچه بیشتر پرچم روی دکلی که به زیر میرفت با خروج از آب رو به عقب بالا رفت.  بازی هوائی که تَسخَر کُنان، سقوط کلاهک دکل از بلند جایگاهش را تعقیب کرده، به پرچم نوک زده و تاشتگو راسر دکل زحمت داده بود، حالا مَجال یافت لرزان بال پهن خویش را بین چکش و چوب گُذارَد و آن غرقه وحشی، همزمان با احساس آن شعف مَلکوتی در واپسین نفس خویش در زیر آب، چکش را ثابت نگاه داشت.  بدین ترتیب آن مرغ  بهشتی، با صرخه های ملکوتی، با شاهوارمنقار بالا داده، و کل گرفتار تنه پیچیده در پرچم آخاب، به همراه کشتی ش که شیطان وار می خواست، تا زنده پاره ای از بهشت را همراه خود نَکِشیده  و زره خویش نساخته، به دَرَک فرو نَشَود، بزیررفت.

  حالا مرغان کوچک صفیرزنان فراز ورطه هنوز گشوده دهان در پرواز بودند؛ سفید آبکوهه ای حَزین به نَشیب پهلو هاش ‌کوبید؛ سپس همه چیز به زوال رفت و سترگ سِتر دریا همانطورغلتان شد که پنج هزار سال پیش.  




















 خاتمة الکتاب 

"و تنها من‌ رَستَم‌ تا تو را گویم" ایوب. 


  مَجلِس تمام گشت.  پس چرا باید کسی ظاهر شود؟ - چون یکی از غرق کشتی برست.

  حسب اتفاق پس از ناپدیدی پارسی، مقدر شد جانشین آن پارو زن دماغه قارب آخاب گردم که متصدی پست خالی پارسی شده بود، همان که در برون افتادن سه نفره روز آخراز قاربِ پُرتِکان، به پشت قارب پرتاب شده بود.  بنابراین، شناور در حاشیه‌ صحنه‌ بعدی و با دید کامل بدان، وقتی مکشِ نیم مستهلکِ غرق کشتیم رسید، آرام آرام، سوی گردابِی که بسته می شد کشیده شدم و زمانی بدان رسیدم که به آبگیری خامه رنگ تقلیل یافته بود.  سپس چون ایکسیون ثانی چرخیدم و چرخیدم، و پیوسته به سمت سیاه حباب  دکمه‌ سان مرکز دایره ای که به آرامی می چرخید کشانده شدم؛ همان که به محض رسیدن بدان مرکز پُرزور، رو به بالا ترکید.  در نتیجه ضامن مبتکرانه آن تابوتی وسیله نجات آزاد شد و از شدت طَفُوّ با نیروی زیاد بالا آمده به درازا از آب بیرون جهید و پس از سقوط کنارم شناور شد.  نزدیم به یک شبانه ‌روز کامل، روی آن تابوت بر دریای آرام و حزین شناور بودم.  کوسه‌های بی‌آزار، گویی قفل‌ بر دهان، آرام از کنارم می‌گذشتند؛ درنده شاهین‌های بحری با منقارهایی غلاف‌ شده شنا می کردند.  روز دوم، بادبانی نزدیک  و نزدیک ‌تر شد و سرانجام از آبم گرفت.  راحیل بود کهِ اینجا و آنجا گشت می زد و در جستجوی بچه های گمشده راه رفته را دوباره می پیمود، تا تنها پدر مرده ای دیگر یابَد.


                      


                         بمنه و کرمه، به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی                           

                                                مهرداد وحدتی دانشمند

                          دوشنبه سی و یکم شهریور یکهزار و سیصد و چهار

                           خورشیدی برابر با بیست و دوم سپتامبر دو هزار و

                            بیست و پنج میلادی، کلگری، کانادا.                                         


.



________________________________________

[1] - سفید وَرزا ژوپیتر... ربوده  اروپا... کرت: آنطور که در افسانه های دگردیسی‌ اووید آمده ، ژوپیتر، پادشاه خدایان، به طرزی اغواگرانه به شکل ورزایی سفید (نیز نک. "ورزای سفید برفی" در فصل ۴۲) در آمد و شاهزاده خانم اروپا را به جزیره کرت برد. احتمالا ملویل در بازدید از گالری ملی لندن در سال ۱۸۴۹، تابلوی "تجاوز به اروپا" اثر ورونزه را دیده، اما آن تابلو هیچ سنخیتی با توصیف او ندارد. یک تابلو رنگ روغن اثر تیتیان، که در آن اروپا واقعاً به شاخ ورزا چسبیده، متعلق به ارل دارنلی در کوبهام هال در کنت بود. اگرچه ملویل از کنت بازدید کرد، اما در دفتر خاطرات خود هیچ اشاره‌ای به این نقاشی که اکنون در موزه ایزابلا استوارت گاردنر بوستون قرار دارد، نمی‌کند.

[2] - اصلاح روایت: نه زئوس، نه آن برترین اعلیحضرت پیشی نمی گرفت//  لقب ("برترین اعلیحضرت!") در نسخه بریتانیایی حذف شده،؛ بدون شک حذفی است ویرایشی برای محو کفرگوئی ملایم اسماعیل.

[3] - نک. فصل 84.

[4] - خاری که خرنخورد. استاب بخطا به خر افسانه ازوپ اشاره می ‌کند که خار را بیشتر ازخوراکی که دیگران ترجیح می‌دهند، دوست دارد.

[5] - خاری که خر نخورد: استاب به خطا به افسانه‌ ازوپ درباره‌ی خری اشاره می‌کند که خار را بیش از غذایی که دیگران ترجیح می‌دهند، دوست دارد.






  


































.

  














________________________________________

[1] - کُشتی با فرشته: سِفر پیدایش 32.24-32، یعقوب تمام شب را با "مردی" (Ish در عبری) کشتی می گیرد که طبق روایات فرشته است، اگرچه در پایان به نظر می رسد یعقوب معتقد است با خدائی سرشاخ شده. گفت: خدای را رو در رو دیده ام. تصویر کشتی یعقوب تفسیر و تأویل بسیار پذیرد. این تصویر در جاهای دیگر موبی دیک و دیگر آثار ملویل کارگرفته شده. هم یعقوب و هم آخاب (که با مفهوم خدای خود دست و پنجه نرم می کنند) پایی زخمی دارند و تصویر یعقوب و فرشته در شعر متاخر ملویل «هنر» نقش محوری دارد. اما مقایسه استارباک با یعقوب معضل رایج‌تر مردی را تداعی می کند که با سرشت خود در ستیز است.





































________________________________________

[1] - جثه اجدادنش: ویلیام اسکوربی در گزارش مناطق قطب شمال خود و چارلز ویلکس در روایت سفر اکتشافی ایالات متحده هر دو به این پرداخته بودند که آیا اندازه و تعداد وال ها در طول زمان کاهش یافته است. (نِک. منسفیلد و وینسنت، ص. 811).

 

[2] - پلینی.  پلینی مِهین، عالِم تاریخ طبیعی رومی که در فصول 32 و 56 نام برده شده.

[3]  آلدرو وندِس: اولیس آلدرو وندس  طبیعت شناس و پزشک ایتالیایی قرن شانزدهم، که نامش در فصل 32 هم آمده.

[4] - Rope Walks and Thames Tunnels of Whales: اظهار تعجب تمثیلی اسماعیل درباره اندازه وال، از نمونه هایی آشنا بهره می گیرد.  در بنادر دریایی، طناب را در انبار مانندهایی پست و طویل موسوم به روپ-والک که طولشان  به 1000 قدم یا بیشتر می رسید، می بافتند.  تونل لندن که در سال 1843 افتتاح شد و شش سال بعد ملویل از آن دیدن کرد، تونلی بود به طول 1200 قدم با طاقی بلند که بین واپینگ و رُدِرِیت، زیر رودخانه تیمز ساخته شد. همچنین آخاب در فصل 108 آنرا الگوی سینه "مرد کامل" خود می سازد.

 

[5] - اونو فون ترویل، مَطران اوپسالا، سوئد، نویسنده نامه‌هایی درباره ایسلند (1780) است که در «مُنتَخَبات» یاد شده، اما دانمارکی نبود.

[6] - گاوهای فربه فرعون: در مورد «کاین» (گاوهای) فرعون نِک. سِفر پیدایش، 41. ملویل در سال 1849 از بازار گاو اسمیتفیلد لندن دیدن کرد. (روزنامه سفر لندن 15).


________________________________________

[i] -  بیان جغرافیایی اصطلاح "از این ستون تا آن ستون فرج است."، در اشاره به رفتن از مخمصه ای به گرفتاری دیگر.