۱۴۰۴ شهریور ۳۱, دوشنبه

سی و پنج فصل پایانی موبی دیک/وال زال هرمان ملویل، همراه با خاتمة الکتاب

فصل یکصد و یکم

تُنگ

 

  همینجا، پیش از نهان شدن کشتی انگلیسی از نظر، بنویسم، لندن خاسته بود و نام از مرحوم ساموئل اندربی، بازرگان لندنی، نفر اصلی[1] نامی خاندان وال شکرد، اندربی و پسران داشت؛ خاندانی که بعقیده این بی چیز وال شکرد، از نظر اهمیت واقعی تاریخی چندان کمی از جمع[2] دو خاندان سلطنتی تیودور و بوربون نداشت.  پُرشُمار اسناد ماهی[3] که دارم روشن نمی کند این خاندان بزرگ وال شکرد چه مدت پیش از 1775 میلادی وجود داشته، اما در آن سال (1775) نخستین کشتی های انگلیسی را آراست که برای اولین بار به شکار منظم عنبر وال پرداختند، گرچه چند بیسته جلوتر (از سال 1726) تَهَمتَن کافین ها و میسی[4] های جزایر نانتوکت و واینیارد با ناوگان های بزرگ به شکار لویاتان می پرداختند، البته فقط در شمال و جنوب اقیانوس اطلس: نه جای دیگر.  باید در اینجا به روشنی بِنِویسَم که نانتوکتی ها در میان نوع بشر نخستین کسانی بودند که پولاد سَنان صیقلی بر پیکر سترگ لویاتان نشاندند؛ و این که به مدت نیم سده تنها کسان در کل عالم بودند که آکَج نِشانَش کردند.

  در سال [5]1778، کشتی بزرگی بنام آملیا[6]، که خاص هدف آراسته شده و در تصدی اِنحصاری توانمند خاندان اندربی قرار داشت بی باکانه دماغه هورن را دور زد و در میان همه ملل نخستین کشتی بود که در دریای بزرگ جنوبی، وال قارب، از هر نوع، به آب انداخت.  این سفر استادانه و فرخنده بود و وقتی با انبار پُر از گِران اسپرم به مُرسی خویش باز گشت، خیلی زود کشتی های دیگر، اعم از انگیلسی و امریکائی از این سرمشق پیروی کردند و بدین ترتیب عَظیم میادین صید عنبر وال اقیانوس آرام گشوده شد.  اما این خاندان خستگی ناپذیر بدین شِگَرف شاهکار قانع نبود باری دِگَر به جُنب و جوش افتاد؛ ساموئل و همه پسرانش – چند تاش را فقط مادَرِشان دانَد[7]- و تحت حمایت مُستقیم؛ و به گمانم تا حدوی به هَزینه آنها، دولت بریتانیا وادار به گسیل ناوچه بادبانی رَتلر به سفر اکتشافی صید وال در دریای جنوب شُد.  رتلر به فرماندهی ناخدائی از نیروی دریائی سلطنتی بریتانیا شِگَرف سفری[8] کرد و خدماتی[9] انجام داد؛ چقدرش معلوم نیست.  اما این همه داستان نیست.  در سال 1819 همان خاندان کشتی وال شکرد اکتشافی خودش را آراست تا برای گشتی آزمایشی[10] به دوردست آب های ژاپن رود.   آن کشتی - که بحق سایرن نامیده شده بود- سفر آزمایشی بسیار خوبی کرد و بدین نحو بود که برای اولین بار همگان از میدان عظیم صید وال ژاپن آگاه شدند.  فرماندهی سایرن در این نامی سفر با ناخدا کافین نانتوکتی بود.

  بنابراین همه افتخارات نصیب اندربی می شود که بگمانم خاندانَش تا امروز وجود دارد؛ هرچند بی گمان ساموئل اصلی باید مدتها پیش بهر رِحلت به دریای عظیمِ جنوبیِ سرای دیگر، طناب لنگر خویش گشوده[11] باشد.

  کشتی که نام از او داشت، بسیار سریع و از هر لحاظ باشکوه و شایای این افتخار بود.  یکبار نیمه شب جائی در ساحل پاتاگونیا سوارش شده در پیشخانه اش خوب فلیپی خوردم.  دیدار خوبی داشتیم و جملگی- هرآنکه در کشتی بود- از بهترین ها.  با کوته زندگانی و خوش فَنایی.  و آن شِگَرف دیداری که داشتم – مدتها، مدت های مدید پس از آنکه آخاب پیر با استخوانی پاشنه خویش تخته هاش سود- عالی ضیافت اَشرافی انگلیسی آن کشتی بِیادَم آید؛ و کشیشم فراموش کُنَد و ابلیسم سلام، گر از خاطِرَش بَرَمفلیپ؟ گفتم فلیپ؟  آری گفتم و به میزان ساعتی ده گالن بالا انداختیم؛ و وقتی زوبعه آمد (زیرا ساحل پاتاگونیا زوبعه خیز است) و همه – مهمانان و هَرآنکه در کشتی بود- به پیچیدن بادبان های بالائی فراخوانده شدند و سَرِمان چنان سنگین شده بود که ناچار بودیم آن طناب های حاشیه بادبان را باد پیچ پرتاب یکدیگر به بالا کنیم و چنان بی خود که دامن  نیم تنه های خود را در بادبان ها پیچیدیم طوری که از بادبانها آویزان شده و در زوزه کش تُندباد محکم در پیچیده بادبان ماندیم، عِبرتی برای آگاهی همه ملوانان مَست.  با این حال دَکَل ها به دریا نیُفتاد؛ و زودی به تَقَلّا پائین شدیم، چنان هشیار که بناچار دوباره جام های فلیپ بگردش آوردیم، هرچند شرزه رشحات شوری که از روزَن پیش کابین کشتی به داخل می ریخت، در ذائقه ام زیاده رقیق و شور کرده بود.

  گوشت گاو خوب بود – سفت اما سخت خوشمزه.  گفتند گوشت نَرگاو است؛ دیگران گفتند اُشتُر گوشت است؛ هرچند بر من روش نیست، چه بود.   سنبوسه هم داشتند؛ کوچک اما سِفت و به شکلی متقارن مستدیر؛ سنبوسه هایی به سِفتی سنگ.  تا بدان پایه که بنظرم آمد پس از فرو دادن احساس می کنید در معده می گردند.  و گر بیش از حد به جلو خم می شدید این خطر بود که چون توپ بیلیارد از دهانتان بیرون افتند.  از سوی دیگر، ناخوردنی نانِشان- کاری نمی شد کرد؛ وانگهی، ضد اسکوربوت[12]بود؛ خلاصه، نانشان حاوی تنها خوراک تازه ای بود که داشتند.  به هر حال پیش کابین چندان روشن نبود و خیلی راحت می شد حین خوردن چنان نان، با چند قدم وارد کنجی تاریک شد.  اما، با نِگاهی به بُزُرگی دیگ های آشپز، از جمله، شکمِ[13] خودش، می گویم در کل، از سینه تا پاشنه و از تارُک دکل تا سُکّان، کشتی دِل چَسبی بود، با خوراک خوب و فراوان؛ فلیپ عالی و گیرا؛ هَمکارانی ممتاز و از پاشنه چَکمه تا نوار کلاه، عالی.

  اما می دانید چرا ساموئل اندربی و برخی از دیگر کشتی های وال شکرد انگلیسی که من شناسم – هرچند نه همه آنها- چنین کشتی های نامی و مهمان نواز بودند که در آنها آن گوشت و نان و ساغَر و خَنده رَوان است؛ و به این زودی ها از اکل و شَرب و خنده خسته نَشَوَند؟  گویَمِتان.  عِشرت وافر کشتی های وال شِکَرد انگلیسی مبحثی است دَرخور تَحقیق تاریخیضمن این که هروقت تحقیق تاریخی وال ضَروری بِنَظر رسیده  به هیچ روی فرونَگذارده ام.

  هلندیان، زیلَندیان و دانمارکیان، در وال گیری سَلَف انگلیسیان بودند و بسی واژگان هنوز باقی در صید وال برگرفته از آنان است؛ نه تنها این، بلکه غنی رُسوم دیرینِ مُرتَبط با اکل و شرب فراوان نیز.  زیرا معمولأ کشتی تجاری انگلیسی در خورد و خوراک خدمه خُشک دست است؛ اما نه وال شکرد کشتی شان. از همینرو، در کشتی وال شکرد انگلیسی این امر ضیافت نه عادی و طبیعی، بل خاص و عَرَضی است؛ و به همین علت، باید نوعی خاستگاه خاص داشته باشد، که همینجا اشاره کنم و بیشتر توضیح دَهَم.

  طی تحقیقات خود در لویاتانی تواریخ به کُهَن کتابی هلندی[14] بَرخوردَم که از روی کپکی بوی وال گیریش دانِستَم باید در باره وال شکردان باشد.  عنوان کتاب "دان کوپمن" بود و از همینرو با این نتیجه رسیدم که باید بی بَها خاطرات چلیک سازی آمستردامی در صید وال باشد، زیرا هر کشتی والگیری باید بشکه ساز خود را بِبَرَد.  آنچه این عقیدَم تقویت کرد این بود که دیدم اثر " فیتز سواک هَمِر"[15] نامی است.  اما دوستم دکتر اِسنادهِد،[16]مردی بس دانشمند، استاد زبان های هُلَندی سُفلی[17] و آلمانی علیا[18] در کالج بابا نوئل و سنت پات، که کار را بهر ترجمه به او سپرده و بابت زَحمَتَش یک قوطی شمع اسپرماتِچی دادم – همین دکتر اِسنادهد، به محض مشاهده کتاب اِطمینانم داد معنای "دان کوپمن"[19] نه چلیک ساز، که "بازرگان" است.  خلاصه، این کهن کتاب عالمانه به زبان هلندی به تجارت هلند می پرداخت؛ و در میان دیگر مباحِث، حاوی شرح بسیار جالبی از صید وال در تجارت آن کشور بود.  و در فصلی با عنوان "پیه"، یا "روغن" بود که  سیاهه ای طولانی و مُفَصَّل از توشه پَستو ها و انبارهای 180 کشتی وال شِکَردِ هلندی یافتم، که از آن سیاهه، بدان صورت که دکتر اسنادهد ترجمه کرده، اقلام زیر را نَقل می کنم:

گوشت گاو  400.000پوند.

گوشت خوک فریسلندی 60.000 پوند.

ماهی خشک 150.000پوند.

فطیر دریا 550.000 پوند.

نان نرم  72.000 پوند.

کره 2.800 فِرکین.

پنیر هلندی و پنیرگوسفندی تِسِل20.000 پوند.

پنیر (احتمالأ از نوع پَست) 144.000 پوند

جین هلندی 550 انکر.

آبجو 10.800 بُشگه.

  خواندن اکثر جداول آماری به نحوی تَشنگی آور خُشک اند؛ هر چند نه مورد حاضر که خواننده را غرق در پایپ ها، بُشگه ها، کوارت ها و گیل های کامل ازمشروب مرغوب و  خوراک خوب کُنَد.

  آنوقت سه روز را صرف تلاش مُجِدانه هضم آن همه آبجو، گوشت و نان کردم و طی این مدت به شکل عرضی بسی افکار عمیق به فِکرَم رسید که مُستعد استفاده های شُهودی و افلاطونی بود؛ و، افزون براین، جدول های تکمیلی خود را در مورد محتمل مقدار ماهی خشک و مانند آن را، که هر زوبین انداز هلند سفلایی[20] در وال گیری گرینلند و اسپیتزبرگن[21] قدیم مصرف می کرد برای خود تَنظیم کردمدر وَهله اول، مقدار کره، پنیر هلندی و پنیرگوسفندی تِسِل مصرفی، حیرت انگیز نَمایَد.  هرچند این را به سِرِشتِشان  نِسبَت می دهم که طبعأ  چرب است و با ماهیت پیشه شان روغنی تر هم می شود، بویژه در نتیجه تعقیب شکار خود در آن فِسُرده دریاهای قطبی، در همان سواحل سرزمین اسکیمو ها، جائی که مهربان بومیانش به سلامتی یکدیگر لبالب جام های روغن وال زنند. 

  مقدار آبجو هم بسیار زیاد، 10.800 بشکه است.  به هرجهت آن وال گیری های قطبی در تابستان های کوتاه آن اقلیم عملی است، طوری که کل سفر آن وال شِکَردان هلندی، با احتساب کوتاه سفر رفت و برگشت به دریای اسپیتزبرگن چندان فراتَر از از سه ماه نمی رفت، و با برآورد 30 نفر در هر یک از 180 کشتی آنان، در کل به رقم5.400 دریانورد می رسیم؛ بنابراین به عقیده من فوق العاده آبجوی هر نفر برای دوازده هفته، جدا از سهم عادلانه 550 انکری جین او، دقییقأ دو بشکه آبجو می شد.  حال این که آیا این زوبین اندازان جین و آبجو خور که می توان تصور کرد تا چه پایه مست بودند مردانی مناسب ایستادن در کله قارب و هدف گیری دقیق گریزان وال ها بودند، قدری نا محتمل بنظر می رسد.  با این همه وال را نشانه می رفتند و می زدند.  اما از یاد نبرید محل شکار در شمالی ترین دریا ها بود، جائی که آبجو خوب به مزاج می سازد، در منطقه استوا، و در وال گیری جنوبی ما آبجو مستعد خواب آلود کردن زوبین انداز در سر دکل، و مست در قارب است؛ و ممکن است خسارات بزرگ برای نانتوکت و نیو بدفورد داشته باشد.

  اما ادامه نَدَهَم؛ به اندازه کافی گفتیم تا نشان دهیم وال شکردان قدیم هلندی در دو سه سده پیش اِسراف کار بودند و وال شکردان انگلیسی چنین سرمشق عالی را نادیده نگرفته اند.  زیرا، به گفته آنان، گر در تُهی کشتی دریا گردید، وقتی نتانید چیزی بهتر از جهان ستانید، دست کم شام خوبی خورید و همین تُنگ  تُهی کُنَد.

 

 

 

 

فصل یکصد و دوم

آلاچیق آرسی سایدز[22]

 

  تا اینجای کار در بَحثِ توصیفی عنبروال عمدتأ در شِگِفتی های نمود بیرونیش قلم فَرسوده؛ یا جداگانه و به تفصیل به بَرخی از ویژگی های هِیکل باطنیش اش پرداخته ام.  اما اینک سِزَدَم که برای ژَرف دَرکِ تمام و کمالَش تُکمه هاش بازهم بیشتر گشوده، با گشایش[23] قیطان های تُنبانَ و بازکردن بند جوراب ها و آزاد کردن قَزَن قُفلی های مَفاصِلِ درونی ترین استخوان ها، نَهانی ترین هاش؛ یعنی، کُلِّ  کالبَدَش را پیداتان کُنَم.

  اما اسماعیل، این به چه معناست؟  چگونه ست که توئی که در وال گیری پاروزنِ صِرفی، تظاهر به دانستن کمتر چیزی درباره نَهانی اندام های وال کنی؟   نه کاردان استاب، از فرازِ چرخ َلنگَرَت خطابه ها در تشریح والان ایراد کرد؛ و بهر نمایش، به کمک چَرخ بالابَر، نمونه دنده ای بالا گِرِفت؟   خودت بِگو اسماعیل.  توانی آنطور که آشپز بریان خوکی را بر طَبَق گذارد،  بالغ والی را بهر بَررَسی به عرشه رِسانی؟   قطعأ خیر.  اسماعیل، تا اینجای کار شاهدی دقیق بوده ای؛ اما مراقب باش چگونه چنگ در امتیازی زنی که تنها آن یونس بوده؛ امتیاز بحث در باره تیرها و تیرچه ها؛ خَرپا، تیر فوقانی شیروانی، چوب های زیربنا و پُشت بَندهای سازنده استخوان بندی لویاتان و  احتمالأ، پیه خُمره ها، کارگاه های لبنی، انباری ها و پنیر سازی های اندرونه اش را.

  اِعتِراف می کنم، معدود اند وال شکردانی که پس از یونس خیلی زیرِ جِلدِ والی بالغ را دریافته اند؛  لیک فیض مَجالِ تشریح کوچک والی را یافتم.  یکبار در کشتی محل خدمتم  جسد خرد توله عنبر والی را بر عرشه کشیدند تا اَنبان یا کیسه اش غلاف خارِ زوبین و نوک نیزه کُننَد.  خیال کردید می گُذارَم بدون کار گیری تبرزین و چاقوی جیبی خود و شکست لاک و مُهر و فَهم همه اعضای درونی جونه توله فرصت از دست شَوَد؟

  و در مورد مَعرِفَتِ دقیق خود از سُتُرگ استخوان های وال ها در رُشد کاملشان؛ در مورد آن دیریاب دانِش، مدیون بِشکوه دوست فقید خویش، تِرانکئو، شاه ترانکی یکی از آرسی سایدزهایَم.  زیرا سال ها پیش، آنگاه که پیوسته کشتی تجاری دایی الجزایر [24]بودم، دعوت شدم بخشی از تعطیلات خود در آرسی سایدز را با خدیو ترانکی در دِنج ویلای نخل زارَش در پوپِلا، تنگ دره ای ساحلی، نه چندان دور از تخت گاهش، که ملاحانمان بامبو تاون خواندند، بگذرانم.

  از جمله دیگر صِفات نیک دوست شاهوارَم  تِرانکئو، برخورداری از موهبت عشقی صمیمانه به همه امور مربوط به فضیلت وحشیان بود و همه بی مانند اشیاء پوپلا را که مُبدِع تر مردمش اختراع توانستند، فراهم آورده بود؛ بیش از همه مَنقور چوب ها با طرح های تزئینی شگرف، صدف های قلمزنی شده، نیزه های مرصع، پاروهای گران، بَلَم های خوشبو؛ و همه این ها پخش در میان هر عجایب طبیعی که امواج شگفت آور و خراج گزار به سَواحِلَش فِکَنده بودند.

  رأس همه این آخری ها عنبروالی سُتُرگ بود که پس از توفانی فوق العاده طویل و طاغی مِریده و به گل نشسته، با کله ای متکی بر کاکائو داری یافت شده بود که پَرمانند آویزهای کاکُلیش، چون سبز فواره وال دیده می شد.  وقتی سرانجام لَفاف یک قولاجی آن هِنگُفت جسد کَنده و استخوان ها زیر آفتاب کاملا خشک شد، اسکلت را بدقت به علیای تنگ دره پوپِلا کشیدند؛ جائی که اینک عظیم هیکلی از شاهوار نخل ها پَناهَش داده بود.  

دنده ها با غنائِمِ جنگی آویخته شده بود؛ و تاریخچه آرسی سایدز با خط  تصویری غریب مَحکوک بر مهره ها ؛ کاهنان در جُمجُمه معطر آتَشی نامیرا نگاه می داشتند؛ تا آن غامِض کله دوباره بخارین فواره بُلَند کند؛ در حالی که مَهیب فک زیرین، همچون آن شمشیر موی آویز که چنان داموکلس  ترساند، آویخته از شاخی فراز همه پیروان، تاب می خورد.

 شِگَرف منظره ای بود.   جنگل به سبزی خزه های آیسی گِلِن[25] بود؛ درختانِ گردن فراز و رفیع ایستاده شیره حیات خود را حِسّ می کردند؛ کوشا خاک در زیر، جولاهه ای بود با شِگَرف فرشی بر آن، که ویره های پیچک تار و پودَش می ساخت و گل های جاندار تزئینات گلدوزیش.  همه درختان، با همه گرانبار شاخ ها؛ همه دِرَختچه ها و سَرَخس ها و عَلَف ها؛ پیامدار هوا؛ این همه، پِیوَسته در کار بودند.  ازمیان توری برگ ها شگرف خورشید ماکویی دیده می شد که نستوه سَرسَبزی بافَد.  اَیا پُرکار جولاهنادیده جولاه!- باز ایست!- یک کلمه!  این بافته رَوانه کُدام جای شَوَد؟  کُدام جای آراید؟  این همه پیوسته کوشِش بَهرِ چیست؟  حرف بزن، بافنده!- دست نگهدار!- تنها یک کلمه حرف با تو دارم! اما خیر- روان ماکو باز نایستد- اشکال تزئینی از دستگاه جولاهه خارج شود؛ فرشی که چون تُندآب روان است تا ابد از دستگاه بُرون لَغزَد.[26]  خدایِ جولاه، همو که بافد؛ و از صدای بافِش کر شده طوری که شِنَوای نِدای هیچ فانی مَردُم نیست، و از آن غوغا، ما نیز، در تماشای دستگاه جولاهه، کر شده ایم؛ تنها در رهایی از آن غوغاست که هزار صدا را که از خلالَش سخن گویند خواهیم شنید.  زیرا اوضاع تمامی کارخانه های مادّی[27] نیز چنین است.  سخنانی که در سرو صدای کار دوک های نخ ریسی ناشنیدنی است؛ همان سخنان، در نبود دیوار، از گشوده پنجره ها بیرون زند و بِوُضوح شنیده شود.  از همین راه است که شُرورِ عالم شناخته شده.  اَیا فانی مردم! پس بِهوش باش؛ زیرا بدینسان، در تمامی این غوغای شگرف جولاهه گیتی، نامحسوس ترین اندیشه هات از دوردست استراق توانِستَند

  باری، میان سبز جولاهه ی تا اَبَد-درکارِ آن جَنگَلِ آرسی سایدزی، آن پرستیده اسکلت شگرفِ سفید، لَمان بود- عظیم کاهلی!  با این همه، در حالی که سبز تار و پودِ همیشه در بافت، گِرداگِردَش همهمه کنان به هم می آمیخت، شگرف کاهل، جولاهه ی رِند به چشم می آمد؛ سراپا بافته در پیچ ها، هر ماه گیرایی تازه تر و سبز تر، خُرَّمی، اما نه خود، اسکلتی بیش. "زندگی پذیرای مرگ و مرگ جُفته زندگی شده"؛ عبوس خدای، در وصلت با شاداب زندگی، بشکوه کَلّه فرفری ها پس انداخته".

  باری، وقتی همراه شاهوار تِرانکئو بازدید این شِگرف وال کرده و جمجمه را محراب، و برساخته دود را خیزان از جائی دیدیم که راستین فواره وال  از آن می خاست، در حیرت شدم چرا شاه باید نمازخانه ای را طُرفه بینَد. خَندید.  اما آنچه حیرتم فزود این بود که کاهنان سوگند خورند فواره اش واقعی است.  برابر این اسکلت قدم زنان این سو و آن سو می رفتم –پیچ ها را کنار زَدَم- از دنده ها گذشتم- و با گوله نخی آرسی سایدزی به مدید پرسه، چَرخه در کَثیر پیچ ها، سایه دار رواق ها و آلاچیق هاش پرداختم.  اما دیری نپائید که ریسمان به انِتِها رسید؛ و برای بازگشت دنباله اش گرفته از روزَنِ ورود بُرون شَدَم.  در درون هیچ موجود زنده ندیدم؛ جُز استخوان هیچ چیز آنجا نبود.

  بریده سبز شاخی چوب ذَرع خویش ساخته دوباره به شیرجه درون اسکلت شُدَم.   کاهنان از تیر  روزَنِ خویش در جمجمه دیدندَم ارتفاع واپَسین دنده گیرم بانگ برآوردند" یعنی چه! چطور جرأت کنی این خدای ما پِیمائی! این ماراست."  "آری چنین است ، کاهنان خوب در اینصورت اندازه اش چه دانید؟"  اما بَرفور شدید جَنگی[28] بر سر شمار گام ها و بوصه ها میانشان درگرفت؛ کله یکدیگر به چوب ذرع های خویش شکستند-شِگرف جمجمه خَنید- و با استفاده از آن فَرخُنده فُرصَت، زودی محاسبات خود را تمام کَردم.

  حال می خواهم این محاسبات را برابرتان گذارم.   اما، پیش از هرچیز گفته آید، که در این مورد، مُختار نیستم هر اندازه مطلوب را که خوش دارم بَر زَبان آرَم.  زیرا مراجع اسکلتی هست که می توانید برای سنجش دقت من بدانها رجوع کنید.  آنطور که به من گفته اند، در هال، یکی از بنادر وال گیری انگلستان، موزه لویاتانی هست که در آن شماری سالِم نمونه های وال تیغ باله و دیگر انواع وال دارند.  همینطور، شنیده ام در موزه منچستر در نیو همپشایر، چیزی دارند که مالکان "تنها نمونه کامل وال گرینلندی یا رودخانه ای در ایالت متحده" می خوانند.  افزون بر این، در جائی در یورکشایر، انگلستان، بنام برتون کُنستابل، سِر کلیفورد کُنستابل[29] نامی، اسکلت عنبروالی در تملک دارد که متوسط القامه است و به هیچ روی عظمت وال بالغ دوستم  تِرانکئو را ندارد.

 در هر دو مورد، صاحبان وال های به ساحل افتاده ای که این اسکلت ها بدانها تعلق داشت، در اصل به دلائل مشابه ادعای مالکیت کرده بودند. شاه تِرانکئو وال خود را تصاحب کرده بود چون می خواست؛ و سر کلیفورد، بدان علت که لرد قلمروهای فئودالی آن نواحی بود.  سراپای وال سر کلیفورد را به هم پیوسته اند؛ طوری که تمامی استخوانی حفره هاش چون قفسه ای از کشوها  گشود و بَستَنی است – می توان دنده هاش را چون بادزَنی غول آسا گُشود-  و تمام روز از فک زیرینَش تاب خورد.  قرار است به برخی دریچه ها و کرکره ها قفل زنند و فراشی  با دسته کلیدی به پهلو، راهنمای بازدید کنندگان آتی شَوَد. سِرکلیفورد خیال دارد بابت نگاهی به تالار پژواک دهنده در ستون فقرات دو پنی؛ سه پنی برای شنیدن پژواک در کاواکِ مُخچه و شش پنی برای بی بَدیل چشم انداز از فراز پیشانیش طَلَب کُنَد.

  ابعاد اسکلتی که اینک می خواهم اِقدام به نِوِشتنَش کُنَم  رونوشتی است دقیق از خالکوبی که داده بودم روی دست راستَم کُنند؛ زیرا در آشُفته دَربِدری های آن زمان، هیچ راه مطمئن دیگری برای حفظ چنان اَرزنده  اطلاعات نداشتم.  اما از آنجا که فضای کافی نداشتم و می خواستم دیگر بخش های بدنم برای شعری که در آن وقت می سُرودَم چون صفحه ای خالی بماند- دست کم آن بخش هائی که خالکوبی نشده مانده بود- زحمت ذکر خرده بوصة ها را بخود ندادم؛ در واقع در خوشایند اندازه گیری وال اصلا نباید بوصة ها را وارد کرد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و سوم

اندازه گیری اسکلت وال

 

 

  در وهله اول بگویم مایلم گزارشی دقیق و روشن اززنده جثه لویاتانی که می خواهیم اسکلتش را بطور خلاصه هویدا کنیم برابَرِتان گُذارَم.  چنین گزارشی توانِست در اینجا مفید واقع شَوَد.

  برپایه مُحاسبه دقیقی که کرده و بخشی از آن را مبتنی بر تخمین[30] ناخدا اسکورزبی ساخته ام که وزن بزرگترین وال گرینلندی به طول شصت قدم را هفتاد تُن می داند؛ بر اساس محاسبه دقیق خود گویم بزرگترین عنبروال بین هشتاد و پنج تا نود قدم طول دارد و نهایتِ دورادورَش چیزی کمتر از چهل قدم است و وزن چنین والی دست کم به نود تن می رسد؛ نتیجه اینکه گر وزن سیزده مرد را یک تُن گیریم، لویاتان بسی سنگین تر از وزن کل همه جمعیت روستائی با یکهزار و صد تن سَکَنه است.

  فکر نمی کنید باید، چون احشام زیر یوغ، در این لویاتان عقلی گذارد تا وادار به تن دادن کامل به هر ابداع خشکی نِشینان شَوَد.

  از آنجا که پیش تر بطرق گوناگون به شرح کله، سوفار فواره، فک، دندان، دُم، پیشانی، باله ها و دیگر اندام های متفاوت وال پرداخته ام، اینک صرفا به توضیح آنچه در کل توده استخوان های مستقل وال از همه جالب تر است می پردازم.  اما نظر به این که ژِنده کَلّه شامل قِسمَتی بس بزرگ از کل طول اسکلت می شود؛ از آنجا که تا حد زیادی بُغرنج ترین عضو است؛ و چون قرار نیست هیچ چیز مربوط به آن در این فصل تکرار شود، در حالی که جلوتر می رویم، باید حتما آنرا به دِل یا خاطِر سِپارید، ورنه به مفهوم کامل ساختار کلی که بَر سَرِ دَرکِ آنیم داریم نخواهید رسید.  

  طول اسکلت عنبروال ترانکی هفتاد و دو قدم بود؛ ازهمینرو به احتمال زیاد طول وال زنده کاملا پوشیده با گوشت و چربی  در حالت دراز شده، به نود قدم می رسیده؛ زیرا اسکلت در مقایسه با وال زنده یک پنجم طول خود را از دست می دهد.   جمجمه و فک وال حدود بیست قدم از این هفتاد و دو قدم را تشکیل می دهد و برایِ صرفِ ستون مهره ها، حدود پنجاه قدم می ماند.  به چیزی حدود یک سوم این  سِتَبر ستون سَبَدِ مُستدیرِ دنده ها چسبیده که زمانی اندام های حیاتیش در میان داشت.

  در نَظَرَم کلان صندوق دارای دنده های استخوانی با پیوسته ستون فقرات طویلی که بخط مستقیم تا فاصله زیاد از آن امتداد داشت، نه چندان بی شباهت به بدنه سترگ کشتی تازه نهاده روی خرک کارگاه کشتی سازی بود که صرفا تا بیست عریان دنده کمانیش وصل شده باشد، و تیرِ مازه در آن وضعیت، و از جهات دیگر، نه بیش از دراز تیری مُنفَصِل.

  در هر طرف دَه دنده بود.  با شروع از گردن، طول اولین دنده قریب به شش قدم بود؛ دنده های دوم، سوم، و چهارم، یکی پس از دیگری طویل تر می شد تا به اوج دنده پنجم، یا یکی از دنده میانی به طول هشت قدم و چند بوصة می رسیدید.  از آن نقطه به بعد دنده های باقی مانده کوچک می شد تا بدان حد که دنده پایانی دهم قوسی به طول تنها پنج قدم و چند بوصة می ساخت.  همه دنده ها در ضخامت کلی تناسبی دَرخور با طول خود داشتند.  دنده های میانی قوسی تر از همه بود.  در برخی از جزایرآرسی سایدز[31] بعنوان تیر بکار روند و روی آنها، فراز جویبارهای کوچک، پل عابر پیاده نهند.  

  در بررسی این دنده ها، یکبار دیگر بناچار تحت تأثیر واقعیتی که چند بار به اشکال مختلف در این کتاب تکرار شده  قرار گرفتم که، اسکلت وال به هیچ روی قالب هیکلی که آنرا پوشانده نیست.  بزرگترین دنده اسکلت ترانکی، یکی از دنده های میانی، در آن بخش از ماهی جای گرفته بود که در وال زنده بیشترین ژرفا را دارد.  باری، بیشترین ژرفای بدن پوشیده از گوشت و و پوست این وال خاص باید دست کم شانزده قدم بوده باشد، در حالی که دنده متناظر با آن، تنها اندکی بیش از شش قدم بود.  در نتیجه این دنده تنها نیمی از ایده درست هنگفتی آن عضو در هنگام حیات را می رساند.   از این گذشته، گرداگرد چیزی که اینک جز برهنه ستون فقراتی نمی دیدم، زمانی بنوعی پوشیده در چندین تُن حجم افزوده از گوشت، عضله، خون و اندرونه بود.  همچنین، بجای عظیم باله ها چیزی جز چند پَریشان مفصل نمی دیدَم؛ و بجای وزین دُم باله های افقی باشکوه، هرچند بی استخوان دم، خُلوِ مُطلَق!

  پس به این فکر افتادم که تلاش جَبان مردم ناکرده سفر در فهم دُرُستِ این شگرف وال از راه بررسی تکیده اسکلت مرده والِ دِرازیده در این آرام جنگل، تا چه مایه خودبینانه و ابلهانه است.  خیر، فقط در دلِ فوری ترین خطرات؛ تنها در گرداب های شرزه باله های افقی دُمَش؛ صرفا بر ژرف دریای بی کران است که می توان وال سراپا پوشیده در گوشت و پوست را به درستی و به روشنی دریافت.

  اما ستون فقرات.  استفاده از جَرِّ اثقال در ساخت بَرهَم ستونی راست از استخوانها، بهترین راه بررسی است.  نه کاری سریع.  اما پس از انجام بسیار شبیه ستون سواری بنظر می رسد.

  جمع کل مهره ها چهل و اندی است و در این اسکلت  به هم قفل نشده.  عمدتا بصورت کلان قطعات گِرِه دار روی منار رُکِ گوتیک که اُستوار رَج هایی از مصالح سنگین را تشکیل می دهند.  بزرگترین آنها، مهره ای میانی، کمتر از سه قدم پهنا و بیش از چهار قدم ژرفا دارد.  کوچکترین مهره، جائی که ستون مهره ها با کاهش تدریجی تبدیل به دُم شود؛ تنها دو بوصة پهنا دارد و چیزی شبیه به سفید توپ بیلیارد بنظر می رسد.  گفتندم، مهره های از این خُرد تر هم بوده اما به دست برخی خُردَک آدم خوارهای بازیگوش، اولاد کَهَنه که بهر تیله بازی کِش رفته بودند، گُم شده بود.  از اینروست که می بینیم چگونه  حتی ستون مهره های عظیم ترین موجود زنده سرانجام به بازیچه تقلیل یابد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و چهارم

فسیل وال

 

سُتُرگ تَنومندی وال، مُناسِب ترین موضوع برای بَسط، تَفصیل و بطور کلی تَشریحِ مُفَصَّل را، فراهم آرد.  بِخواهید هم، تَلخیصَش نتانید.   براستی باید بقدر کتابی در قطع رحلی شاهوار[32] از او نوشت.    بدون تکرار طول چند فرلانگی (کذا!) از مِنخَر تا دُم و چندین گَز طول دورِ کَمَرش، تنها به غول آسا پیچیدگی های اندرونه اش اندیشید که ریسمان و طناب های حلقه شده در تحتانی ترین عرشه پنهان در رزمناو خط را مانَد.

  از آنجا که عُهده دار آویزش با این لویاتان شده ام ناگُزیرَم جامعیت علامه وار خویش در این تلاش را اثبات کنم؛ حتی ریز ترین مَنَوی یاخته های خونَش را نادیده نگذارده دورترین کلاف های اندرونه اش شِکافَم.  از آنرو که پیش از این بیشتر غِرابَت های زیستگاهی و کالبَدشِناختی کنونیش را ترسیم کرده ام تنها کار باقیمانده بزرگ نمائیش از منظر باستان شناسی، سنگواره ای و پیش از طوفان نوحی است. اِحتِمالأ اِسناد چنین ستبر الفاظ به هر موجود جز لویاتان – به مور یا کیک- به حق زیاده گَزاف گوئی شمرده شود.  اما وقتی موضوع لویاتان باشد قَضیه دِگَر شَوَدمُشتاقَم بهر این کارِستان زیر وَزین ترین واژه های لغت نامه سِکنَدری خورم.  همینجا بگویم طی این بحث ها هرزمان اقتضا می کرد، همواره به حَجیم نسخه ای رحلی از فرهنگ جانسون که مُشَخَّصأ بدین منظور خریدم رجوع کرده ام، زیرا جثه فوق العاده بزرگ آن نامی فرهنگ نویس، او را در تدوین قاموس مورد استفاده وال نِگاری چون من مناسب تر می ساخت.   اغلب از نویسندگانی می شنویم که با موضوع خود ارج یابند و برجسته شوند، هرچند موضوعی پیش پا افتاده بنظر رسد.  حالِ منی که از این لویاتان نویسم چطور؟  حروف نِوِشتارم ناخودآگاه چون حروف بزرگ اِعلان ها پَهن شود.   قَلَم پَرِ کُندورَم دهید!  دهانه وزو دواتم کنید!  یاران، دستم گیرید![33]  زیرا صِرفِ نِگارِش محض اَفکارَم در مورد این لویاتان، خسته ام کند، و فراگیر شمول گستره کار باعث می شود ضَعف کنم، مثل اینکه بخواهم کل دایره علوم، و همه نسل های وال ها، و مردم، و ماستودون ها، در گذشته، حال و آینده را پوشِش داده، مُلازم تمام گَردان تصاویر گذرای حکمرانی بر زمین و کل گیتی، بدون از قلم انداختن حَواشی، گردم.  حُسنِ مضمونی بدین پایه شِگَرف و آزادوار چنین است و بس بُزرگی بَخش.  متناسب با  حَجمَش  بُزُرگ شویم.  برای ارائه کتابی سُتُرگ باید سترگ مضمونی گُزید.  هیچگاه نمی توان کتابی بزرگ و ماندگار در باره کیک نوشت، هرچند بسا کسان کوشیده باشند.[34]

  پیش از ورود به مبحث سنگواره های وال، اُستُوارنامه خود بعنوان زمین شناس را با این توضیح ارائه می کنم که در دوره چَندکارگی خویش، سنگ تراش، حَفّارِ خَندَق، آبراه، چاه، انبار شراب، زیرزمین، و همه نوع آب انبار بوده ام.[35]  همینطور مایلم نُخُست به خواننده یادآوری کُنَم، گرچه در لایه های قدیمی تر زمین شناسی فسیل جانوران غول آسا یافت می شود که اینک تقریبأ بِکُلّی مُنقَرِض شده اند؛ آثار بعدی که در آنچه تشکیلات دوران سوم زمین شناسی نامیده اند پیدا شده رابط ، یا به هرحال گُسَسته حلقه های ارتباط میان موجودات پیش از تاریخ و آنهائی است که گویند اعقاب دورِشان به کشتی نوح برده شده اند؛ تمامی سنگواره های وال که تاکنون کشف شده متعلق به دوران سوم زمین شناسی است، که آخرین دوران مقدم بر شکل گیری تشکیلات سَطحی است.  و گرچه هیچکدام دَقیقأ معادل گونه های شناخته شده امروزی نیستند، با این حال از جنبه های کلی، آنقدر بدان ها شباهت دارند که توجیه گر رسیدنشان به مرتبه سنگواره قاطوسیان باشد.

  طی سی سال گذشته، در فواصل متفاوت، گسسته سنگواره های شکسته وال های پیش از آدم، تکه های استخوان ها و اسکلتشان پای رشته کوه آلپ در لومباردی، فرانسه، انگلستان، اسکاتلند، و در ایالت های لوئیزیانا، می سی سی پی و آلاباما یافت شده.  در میان نمونه های عجیب تر چنین بقایا بخشی از جمجمه ای است که در سال 1779 در خیابان دوفین پاریس، خیابانی کوتاه که به شکل تقریبا مستقیم به کاخ تویلری می رسد، از خاک در آوردند؛ و استخوان هائی که در دوران ناپلئون در حَفّاری اسکله های بزرگ بندر آنتوِرب از  دل خاک درآمد.  کویه این قطعات را متعلق به گونه ای کاملا ناشناخته از لویاتان خواند.

  اما، با فاصله زیاد شگرف ترین سنگواره قاطوسیان عظیم اسکلت تقریبأ کامل غولی منقرض شده بود که در سال 1842 در مزرعه قاضی گریگ در آلاباما یافت شد.  دکتر های آلاباما آنرا خزنده ای عظیم خوانده بازیلوزاروس نامیدند.  اما وقتی برخی نمونه های استخوان را به آن سوی اقیانوس اطلس، نزد ریچارد اووِن، متخصص تشریح انگلیسی فرستادند،[36] معلوم شد خزنده ادعائی والی است، هرچند از گونه ای مُنقَرِض شده.  توضیحی مُهمِ  برای حقیقت مُکَرَّر شده در این کتاب که اسکلت نه بیش از اشاره ای ناچیز به شکل وال سراسر پوشیده از گوشت و چربی دَهَد.  چنین شد که اوون نام این غول را به زوگلِدان تغییر داد؛ و در قرائت مقاله خود در انجمن زمین شناسی لندن، عملأ آنرا یکی از شِگَرف ترین موجوداتی شِمرد که دِگَرِش های کُره خاک از هستی  زدوده.

  وقتی میان این سُتُرگ اسکلت های لویاتان می ایستم، جمجمه ها، دندان ها، دنده ها و مهره ها، که مشخصه همگی شباهت نسبی به نِژادهای موجود غول های دریاست؛ اما در عین حال و از طرف دیگر قرابت هایی مشابه با مُنقَضی  لویاتان های پیشاتاریخی، نامعلوم مِهتَران خویش دارند، تُندآبیم به آن شگرف دورانی که توان گفت خودِ زَمان هنوز آغاز نشده بود، باز گردانَد، زیرا آغاز زمان با آنسان بود.  اینجا، رَمادی خائوس زحل[37] به گَردِشَم اندازد و توانَم تَرسان و لَرزان گُذَرا نگاه هایی مبهم به آن اَزَلیت های قُطبی اندازم؛ در آن زمان که شکافته دژ های یخ بر آنچه منطقه استوای امروزی است سخت فشار می آورد؛ و در تمامی 25000 مایل این مُحیطِ عالَم، وَژه ای زمین قابل سکونت پِیدا نبود.  آن زمان که کل عالم وال را بود؛ و این خَدیوِ خَلق رَدِ خویش در طولِ  آنچه رشته کوههای آند و هیمالیای امروزی است گذارد.  کیست که تواند تبارنامه ای چون لویاتان اِرائه کُنَد؟   زوبین آخاب خونی کهن تر از خون فرعون ریخته.  متوشلخ در برابرش بچه مدرسه ای بنظر رسد.  نگاهی دور و برم انداختم تا با سام دست دهم.  از این مَرموز وجود پیشا موسائی دِهشَت های وصف ناپذیر وال که از اَزَل بوده و قطعأ پس از سَرآمَدَنِ همه اعصار مُتِمَدّن نیز زنده است، وحشت زده می شوم.

  اما این لویاتان نه تنها آثار پیشا آدمی خود را بر صَفَحات باسمه طبیعت نِهَشته، و کُهَن تَندیسِ خویش در سنگ های آهکی و مارن به ارث گذارده؛ بلکه  مُحرَز نقشِ باله اش را بر الواح مصری، که گوئی قدمت آنها، خَصیصه ای پیشاتاریخی شان دهد، می یابیم.  حدود پنجاه سال پیش از این در حُجره ای درعظیم معبد دندره[38]، بر سقف خارا، مَنحوت و مَنقوش صفحه کُره ای[39] یافت شد، آکنده از قنطور، شیردال و دُّخَس، شبیه به اشکال گروتِسک روی کره های سماوی امروزی.  کهن لویاتان، همچون گذشته به نرمی میانشان شنا می کرد،؛ شناور در آن صفحه کره قرنها پیش از گهواره بَندی سلیمان.

  همینطور نباید غریب شاهد دیگر قِدمَت وال، واقعیت اسکلتی پسا طوفان نوحی او، بدانسان که جان لئوی[40] مُکَرَّم، کهن سیاح آمازیغ نوشته، از قلم افتد.

  "نه چندان دور از ساحل دریا، معبدی دارند که بالار ها و تیرچه هایش از استخوان وال ساخته شده، زیرا اغلب اوقات جسد وال های غول آسا بدان ساحل افتد.  عوام الناس تصور می کنند به علت مَرموز قدرتی که خدا به معبد داده هیچ والی نتواند جز به مرگ آنی از برابرش گُذَرَد.  اما حقیقت امر این است که دو طرف معبد صخره هائی است که دو مایل در دریا پیش رفته و وال ها را در برخورد زخمی کند.  دنده وال با آن بزرگی باورنکردنی را که وقتی بالاترین  قسمت کوژ آن در استقرار بر زمین طاقی سازد که مردی بر پُشتِ شتر به تارُکش نرسد، معجزه دانند.  به گفته جان لئو، عوامَش گفتند آن دنده یکصد سال پیش از دیدَنِ او آنجا بوده.  مورخانشان تأئید می کنند آن پیشگو که ظهور محمد را اعلام  کرد از همین معبد بود و برخی بی دِرَنگ گویند وال یونس پیامبر را پای همین معبد انداخت." 

ایا خواننده، در این معبد آفریقایی وال واگُذارَمَت و گر نانتوکتی و وال شِکَرد باشی، بی صدا به نیایش پردازی.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و پنجم

هنگُفتی وال کاهِش پَذیرَد؟- وال را هَلاکی هست؟

 

 

  بنابراین، از آنجا که این لویاتان تَقَلّا کنان از سرچشمه های اَعصار به ما رسیده، می توان به دُرُستی پُرسید آیا در طویل دوره نسل های خود، کوچک تر از جُثِّه اولیه اجداد[1] خویش نشده.

  اما پس از بررسی دَستگیرِمان شود نه تنها وال های امروزی در سُتُرگی سَرآمَدِ آنهایند که بقایای فسیل شان در تشکیلات دوران سوم زمین شناسی (مشتمل بر یک دوره زمین‌شناسی متمایز پیشا انسان) یافت می‌شود بلکه در میان وال های همان دوران، آنها که به تشکیلات مُتِأخِر تعلق دارند از نظر اندازه از پیشینیان خود کَلان ترند.

  از میان همه وال‌های پیشا آدم که تاکنون از زیر خاک درآورده اند، آن که بمراتب از همه بزرگ ‌تر است وال آلابامایی است که در فصل پیش یاد کردیم و طول اسکلتش  کمتر از هفتاد قدم بود.  در حالی که پیش از این دیده‌ایم متر نواری طول اسکلت وال بزرگ امروزی را هفتاد و دو قدم نشان می‌دهد. و از والگیران متخصص شنیده‌ام، عنبروال‌هایی گرفته اند که هنگام صید  نزدیک به صد قدم طول داشته ‌اند.

  اما با این که وال های کنونی نسبت به وال های تمام دوره های زمین شناسی پیشین بزرگتر شده اند؛  نمی شَوَد از دوران آدم تا اِمروز آب رفته باشند؟

  گر بنا بر تصدیق گزارش های آقایانی چون پِلینی[2] و جَمیع طبیعت شناسان قدیم بود، باید بی گُمان چنین نتیجه می گِرِفتیم.  زیرا پلینی از وال هایی گویدمان که زنده جثه شان چندین جریب اِشغال می کرد و آلدرو وَندِس[3] از وال هایی به طول هشتصد قدم- طول انبارهای طناب بافی[4] و تونل تیمز!  و حتی در روزگار بَنکس و سولاندِر، طبیعت شناسان ناخدا کوک، عضو دانمارکی[5] فرهنگستان علوم را می یابیم که از نوعی وال ایسلندی (ریدان-سیسکور یا شِکَم چُروک) به طول یکصد و بیست یارد، یعنی سیصد و شصت قدم نویسَد.  طبیعت شناس فرانسوی، لاسِه پِد در مُفصَّل تاریخ قاطوسان خود، در همان صفحات آغازین کتاب (ص. 3) طول هو نَهَنگ را  یکصد متر، سیصد و بیست و هشت قدم، نویسد.  و این اثر همین اواخِر، در 1825 م. منتشر شده.

  اما هیچ وال شِکرد این افسانه ها  باور کُنَد؟  خیر.  وال امروزی به همان بزرگی نیاکانش در دوره پلینی است.  و گر روزی آنجا رَوَم که پلینی ست، منی که وال شکرد تر از اویَم به جُرأت همینَش گویَم.  زیرا نمی توانم دریابَم چگونه ست که مومیائی های مصری که هزاران سال پیش از زادن پلینی به خاک سِپُرده شده اند، در تابوت‌های خود از یک کنتاکیایی امروزین در جوراب‌هایش کوچکترند؛ و در حالی که گاوها و سایر حیوانات منقور برکُهَن ‌ترین الواح مصر و نینوا، که در اندازه های متناسب ترسیم شده‌اند، به همان وضوح ثابت می‌کنند که گاوهای والا نِژادِ، پرواری ارزِشمَندِ اسمیت فیلد نه تنها با پروار ترین گاو های فرعون[6] بَرابری می کنند، بلکه بمراتب بزرگ تر از آنهایَند؛ و با همه این ها، نمی پذیرم که در میان همه جانوران، تنها وال کوچک شده باشد.

اما هنوز جُستاری دیگر بجا مانده؛ همان که اغلب مُحَرِّکَش نانتوکتی های نادَریاب تَرَند.  خواه از آنرو که دیده بان های سر دکل کشتی های وال شکرد که اینک حتی به تنگه‌ برینگ و دورافتاده‌ ترین کشوها و قَفَسه‌های سِرّی گیتی نُفوذ می کنند تقریبا همه چیز دان شده اند؛ خواه بخاطر هزاران زوبین و نیزه ای که در سواحل همه قاره ها انداخته اند، پُرسِش این است که آیا لویاتان می تواند صیدی چنین گسترده و نابودی چنین سنگدلانه را مدتی مدید تاب آرد؟  آیا نباید سرانجام از آب‌ها بر اُفتد و آخرین وال، مانند آخرین انسان، سبیل نهائی را دود کرده با واپسین پُک ناپدید ‌شود؟

  گر گَله های وال کوهان دار را با رمه های گاومیش کوهان دار امریکایی قیاس کنیم که تا همین چهل سال پیش ده ها هزار رأس از آنها در مَرغزار های ایلینوی و میزوری  به وفور پراکنده بوده آهنین یال های خود می اَفراختند و با تُندَرین سیمای خود تهدیدی در محل کلان شهرهای کنار رودخانه بودند، همانجا که امروزه فَرهیخته  سِمسار هر بوصه زمین را یک دُلارِتان فروشد؛ بنظر می رسد چنین قیاس برهانی فریبنده در اثبات این معنا در اختیار گذارد که امروزه نَخجیر وال را گریزی از اِنقِراض سریع نیست.

  اما باید از جمیع جهات به این موضوع نِگَریست.  گرچه کوتاه زمانی پیش از این – نه در حد عمری دِراز - شمار گاومیش های ایلینوی از آمارِ مردم در لندن امروزی بیشتر بود، و با اینکه امروزه حتی  یک شاخ یا سُم  آنها در کل آن منطقه بِجا نمانده؛ و گرچه اَسبابِ این شگرف اِنهِدام مردم نیزه بوده؛ با این حال، ماهیت بَس متفاوت صید وال قطعا مانع چنین نَنگین فرجام  لویاتان شود.  چهل مرد، چهل و هشت ماه  سوار بر یک کشتی صید عنبر وال گر توانند در فرجام کار روغن چهل وال به وطن برند به گمان خود عملکرد بسیار خوبی داشته خدای را سپاس گویند.  در حالی که در روزگارِ کهن شکارچیان و تله‌گذاران کانادایی و سرخپوست، وقتی که غرب دور (آنجا که در غروب هاش خورشید همچنان می دمد) هنوز سرزمینی وحشی و دَست نخورده بود، همان تعداد مرد با پای افزار چرم گوزن، در همان تعداد ماه و  درحالی که بجای کشتی سوار بر اسب بودند، نه چهل، که چهل هزار و بیشتر گاومیش می کُشتند؛ واقعیتی که می توان در صورت نیاز آماری توضیح داد.

همچنین، گر نیک بنگریم، این که به عنوان مثال در سالیان پیش (مثلاً نیمه دوم سده گذشته) بیشتر از امروز به  دسته های کوچک لویاتان‌ برمی خوردید و در نتیجه سفرها نه بدین دور و درازی و در عین حال بسیار پر سود تر بود، هیچ برهانی در اثبات انِقِراض تَدریجی عنبر وال نَنُمایَد.  زیرا همانطور که در جای دیگر توضیح داده ام، امروزه آن وال ها، تحت تاثیر برخی مُلاحظاتِ ایمنی در کاروان های عظیم در دریا شنا می کنند، در نتیجه آن پراکنده وال های منفرد، جُفت ها، دسته ها و گَله های گذشته های نزدیک اینک در پراکنده ارتش های عظیم  اما بسیار دور از یکدیگر فراهم آمده اند.  همین است و بس.  این پندار هم که چون وال های موسوم به والانه دار دیگر بدان میدان ها که در گذشته فراوان بودند نمی رَوَند، این گونه هم رو به زوال است، همان قدر نادرست بنظر می رسد.  زیرا صرفأ از رأس به دماغه[i] رانده شَوَند؛ و مطمئن باشید، گر ساحلی دیگر از فواره ها شان زندگی نگیرد، همین چندی پیش کرانه ای دورتر، از این منظره ناشناخته یکه خورده.

  گذشته از این، درباره این لویاتان های اخیر الذکر باید گفت دو دِژ استوار دارند که برابر تمامی خطرهای بشر جاودان رسوخ ناپذیر خواهند ماند.  و همانطور که سَرد سوئیسی ها برابر تاخت و تاز به دره ها شان  به کوه های خود بازگشته اند، وال های والانه دار نیز می توانند پی تعقیب در گرم دشت ها و بیشه های دریاهای میانی، سر آخر به دژها ی قطبی خویش روی کرده با شیرجه زیر دور ترین موانع  و دیوارهای زجاجی آنجا، میان یخ پوش میدان ها و تخته های یخ بالا آیند و در جادو حلقه دسامبر دائمی، به هرگونه تعقیب بشر بی اعتنایی کنند.

  اما از آنجا که احتمالا در ازاء هر کاشالو پنجاه وال والانه دار زنند برخی فیلسوفان سینه گاه به این نتیجه رسیده اند که همین نابودی ایجابی تا همین جا گروه های آنها را به شدت کاهش داده.   اما با این که از مدتی پیش، تنها آمریکاییان در ساحل شمال غربی، سالانه دست کم 13.000 رأس از این وال ها را کشته اند، با این حال ملاحظاتی هم هست که حتی همین وضعیت به عنوان استدلالی مخالف گزاره  فوق را برهانی کم اعتبار یا بکلی بی اعتبار می کند.

  گرچه کمی ناباوری نسبت به پر جمعیتی مخلوقات عظیم تر عالم طبیعی است، با این همه، گارسیا دا اورتا، مورخ گوایی را چه گوئیم آنجا که نقل می کند شاه سیام در یک شکار  4.000 فیل گرفت؛ و در آن مناطق فیل ها به همان اندازه پرشمار اند که  رمه های گاو در اقلیم های معتدل.  و بنظر می رسد دلیلی برای تردید در این نباشد که گر همین فیل ها که هزاران سال است بدست سمیرامیس، پور، هانیبال و تمامی شاهان بعدی مشرق زمین صید شده اند – هنوز به تعداد زیاد به زندگی ادامه می دهند وال به مراتب بیشتر از همه صید ها توانست جان بدر برد، زیرا چرا خوری بهر گشت دارد که بزرگیش درست دو برابر مجموع آسیا، دو امریکا، اروپا و آفریقا، هلند نو و جمیع جزایر دریاهای جهان است.

  افزون بر این: باید در نظر گیریم با توجه به دیر زیستی ادعائی وال ها و  اینکه احتمالا به سن یک سده و بیشتر رسند، در هر برهه ناگزیر چند نسل متمایز وال های بزرگسال معاصر یکدیگر باشند.  معنای این سخن، با این فرض که تمامی گورستان ها و آرامستان ها و مقبره های خانوادگی عالم  زنده بدن های تمامی مردان و زنان و کودکانی را که هفتاد و پنج سال پیش می زیستند پس داده و این بی شمار جماعت را به جمعیت انسانی امروز عالم می افزودند، خیلی زود آشکار می شود.

  از همین رو، با توجه به جمیع این جهات گونه وال را فنا ناپذیر دانیم هرچند در فردیت خویش فانی باشد.  وال پیش از این که قاره ها آب شکافند در دریاها آشنا می کرد؛ زمانی فراز مواقع باغ تویلری، قلعه وینزور و ارگ کرملین.  در طوفان نوح، کشتی ش  خوار می شمرد؛ و گر دوباره عالم، همچون هلند، بهر کشتن موشها، پر سیل شود، باز هم و جاوید ال جان به در خواهد برد و بر تارک بلندترین سیل استوایی کف آلود فواره سرپیچی خود به آسمان زند.  

 


[1] - جثه اجدادنش: ویلیام اسکوربی در گزارش مناطق قطب شمال خود و چارلز ویلکس در روایت سفر اکتشافی ایالات متحده هر دو به این پرداخته بودند که آیا اندازه و تعداد وال ها در طول زمان کاهش یافته است. (نِک. منسفیلد و وینسنت، ص. 811).

 

[2] - پلینی.  پلینی مِهین، عالِم تاریخ طبیعی رومی که در فصول 32 و 56 نام برده شده.

[3]  آلدرو وندِس: اولیس آلدرو وندس  طبیعت شناس و پزشک ایتالیایی قرن شانزدهم، که نامش در فصل 32 هم آمده.

[4] - Rope Walks and Thames Tunnels of Whales: اظهار تعجب تمثیلی اسماعیل درباره اندازه وال، از نمونه هایی آشنا بهره می گیرد.  در بنادر دریایی، طناب را در انبار مانندهایی پست و طویل موسوم به روپ-والک که طولشان  به 1000 قدم یا بیشتر می رسید، می بافتند.  تونل لندن که در سال 1843 افتتاح شد و شش سال بعد ملویل از آن دیدن کرد، تونلی بود به طول 1200 قدم با طاقی بلند که بین واپینگ و رُدِرِیت، زیر رودخانه تیمز ساخته شد. همچنین آخاب در فصل 108 آنرا الگوی سینه "مرد کامل" خود می سازد.

 

[5] - اونو فون ترویل، مَطران اوپسالا، سوئد، نویسنده نامه‌هایی درباره ایسلند (1780) است که در «مُنتَخَبات» یاد شده، اما دانمارکی نبود.

[6] - گاوهای فربه فرعون: در مورد «کاین» (گاوهای) فرعون نِک. سِفر پیدایش، 41. ملویل در سال 1849 از بازار گاو اسمیتفیلد لندن دیدن کرد. (روزنامه سفر لندن 15).

 


[i] -  بیان جغرافیایی اصطلاح "از این ستون تا آن ستون فرج است."، در اشاره به رفتن از مخمصه ای به گرفتاری دیگر.

 

فصل یکصد و پنجم

هنگُفتی وال کاهِش پَذیرَد؟- وال را هَلاکی هست؟

 

 

  بنابراین، از آنجا که این لویاتان تَقَلّا کنان از سرچشمه های اَعصار به ما رسیده، می توان به دُرُستی پُرسید آیا در طویل دوره نسل های خود، کوچک تر از جُثِّه اولیه اجداد[1] خویش نشده.

  اما پس از بررسی دَستگیرِمان شود نه تنها وال های امروزی در سُتُرگی سَرآمَدِ آنهایند که بقایای فسیل شان در تشکیلات دوران سوم زمین شناسی (مشتمل بر یک دوره زمین‌شناسی متمایز پیشا انسان) یافت می‌شود بلکه در میان وال های همان دوران، آنها که به تشکیلات مُتِأخِر تعلق دارند از نظر اندازه از پیشینیان خود کَلان ترند.

  از میان همه وال‌های پیشا آدم که تاکنون از زیر خاک درآورده اند، آن که بمراتب از همه بزرگ ‌تر است وال آلابامایی است که در فصل پیش یاد کردیم و طول اسکلتش  کمتر از هفتاد قدم بود.  در حالی که پیش از این دیده‌ایم متر نواری طول اسکلت وال بزرگ امروزی را هفتاد و دو قدم نشان می‌دهد. و از والگیران متخصص شنیده‌ام، عنبروال‌هایی گرفته اند که هنگام صید  نزدیک به صد قدم طول داشته ‌اند.

  اما با این که وال های کنونی نسبت به وال های تمام دوره های زمین شناسی پیشین بزرگتر شده اند؛  نمی شَوَد از دوران آدم تا اِمروز آب رفته باشند؟

  گر بنا بر تصدیق گزارش های آقایانی چون پِلینی[2] و جَمیع طبیعت شناسان قدیم بود، باید بی گُمان چنین نتیجه می گِرِفتیم.  زیرا پلینی از وال هایی گویدمان که زنده جثه شان چندین جریب اِشغال می کرد و آلدرو وَندِس[3] از وال هایی به طول هشتصد قدم- طول انبارهای طناب بافی[4] و تونل تیمز!  و حتی در روزگار بَنکس و سولاندِر، طبیعت شناسان ناخدا کوک، عضو دانمارکی[5] فرهنگستان علوم را می یابیم که از نوعی وال ایسلندی (ریدان-سیسکور یا شِکَم چُروک) به طول یکصد و بیست یارد، یعنی سیصد و شصت قدم نویسَد.  طبیعت شناس فرانسوی، لاسِه پِد در مُفصَّل تاریخ قاطوسان خود، در همان صفحات آغازین کتاب (ص. 3) طول هو نَهَنگ را  یکصد متر، سیصد و بیست و هشت قدم، نویسد.  و این اثر همین اواخِر، در 1825 م. منتشر شده.

  اما هیچ وال شِکرد این افسانه ها  باور کُنَد؟  خیر.  وال امروزی به همان بزرگی نیاکانش در دوره پلینی است.  و گر روزی آنجا رَوَم که پلینی ست، منی که وال شکرد تر از اویَم به جُرأت همینَش گویَم.  زیرا نمی توانم دریابَم چگونه ست که مومیائی های مصری که هزاران سال پیش از زادن پلینی به خاک سِپُرده شده اند، در تابوت‌های خود از یک کنتاکیایی امروزین در جوراب‌هایش کوچکترند؛ و در حالی که گاوها و سایر حیوانات منقور برکُهَن ‌ترین الواح مصر و نینوا، که در اندازه های متناسب ترسیم شده‌اند، به همان وضوح ثابت می‌کنند که گاوهای والا نِژادِ، پرواری ارزِشمَندِ اسمیت فیلد نه تنها با پروار ترین گاو های فرعون[6] بَرابری می کنند، بلکه بمراتب بزرگ تر از آنهایَند؛ و با همه این ها، نمی پذیرم که در میان همه جانوران، تنها وال کوچک شده باشد.

اما هنوز جُستاری دیگر بجا مانده؛ همان که اغلب مُحَرِّکَش نانتوکتی های نادَریاب تَرَند.  خواه از آنرو که دیده بان های سر دکل کشتی های وال شکرد که اینک حتی به تنگه‌ برینگ و دورافتاده‌ ترین کشوها و قَفَسه‌های سِرّی گیتی نُفوذ می کنند تقریبا همه چیز دان شده اند؛ خواه بخاطر هزاران زوبین و نیزه ای که در سواحل همه قاره ها انداخته اند، پُرسِش این است که آیا لویاتان می تواند صیدی چنین گسترده و نابودی چنین سنگدلانه را مدتی مدید تاب آرد؟  آیا نباید سرانجام از آب‌ها بر اُفتد و آخرین وال، مانند آخرین انسان، سبیل نهائی را دود کرده با واپسین پُک ناپدید ‌شود؟

  گر گَله های وال کوهان دار را با رمه های گاومیش کوهان دار امریکایی قیاس کنیم که تا همین چهل سال پیش ده ها هزار رأس از آنها در مَرغزار های ایلینوی و میزوری  به وفور پراکنده بوده آهنین یال های خود می اَفراختند و با تُندَرین سیمای خود تهدیدی در محل کلان شهرهای کنار رودخانه بودند، همانجا که امروزه فَرهیخته  سِمسار هر بوصه زمین را یک دُلارِتان فروشد؛ بنظر می رسد چنین قیاس برهانی فریبنده در اثبات این معنا در اختیار گذارد که امروزه نَخجیر وال را گریزی از اِنقِراض سریع نیست.

  اما باید از جمیع جهات به این موضوع نِگَریست.  گرچه کوتاه زمانی پیش از این – نه در حد عمری دِراز - شمار گاومیش های ایلینوی از آمارِ مردم در لندن امروزی بیشتر بود، و با اینکه امروزه حتی  یک شاخ یا سُم  آنها در کل آن منطقه بِجا نمانده؛ و گرچه اَسبابِ این شگرف اِنهِدام مردم نیزه بوده؛ با این حال، ماهیت بَس متفاوت صید وال قطعا مانع چنین نَنگین فرجام  لویاتان شود.  چهل مرد، چهل و هشت ماه  سوار بر یک کشتی صید عنبر وال گر توانند در فرجام کار روغن چهل وال به وطن برند به گمان خود عملکرد بسیار خوبی داشته خدای را سپاس گویند.  در حالی که در روزگارِ کهن شکارچیان و تله‌گذاران کانادایی و سرخپوست، وقتی که غرب دور (آنجا که در غروب هاش خورشید همچنان می دمد) هنوز سرزمینی وحشی و دَست نخورده بود، همان تعداد مرد با پای افزار چرم گوزن، در همان تعداد ماه و  درحالی که بجای کشتی سوار بر اسب بودند، نه چهل، که چهل هزار و بیشتر گاومیش می کُشتند؛ واقعیتی که می توان در صورت نیاز آماری توضیح داد.

همچنین، گر نیک بنگریم، این که به عنوان مثال در سالیان پیش (مثلاً نیمه دوم سده گذشته) بیشتر از امروز به  دسته های کوچک لویاتان‌ برمی خوردید و در نتیجه سفرها نه بدین دور و درازی و در عین حال بسیار پر سود تر بود، هیچ برهانی در اثبات انِقِراض تَدریجی عنبر وال نَنُمایَد.  زیرا همانطور که در جای دیگر توضیح داده ام، امروزه آن وال ها، تحت تاثیر برخی مُلاحظاتِ ایمنی در کاروان های عظیم در دریا شنا می کنند، در نتیجه آن پراکنده وال های منفرد، جُفت ها، دسته ها و گَله های گذشته های نزدیک اینک در پراکنده ارتش های عظیم  اما بسیار دور از یکدیگر فراهم آمده اند.  همین است و بس.  این پندار هم که چون وال های موسوم به والانه دار دیگر بدان میدان ها که در گذشته فراوان بودند نمی رَوَند، این گونه هم رو به زوال است، همان قدر نادرست بنظر می رسد.  زیرا صرفأ از رأس به دماغه[i] رانده شَوَند؛ و مطمئن باشید، گر ساحلی دیگر از فواره ها شان زندگی نگیرد، همین چندی پیش کرانه ای دورتر، از این منظره ناشناخته یکه خورده.

  گذشته از این، درباره این لویاتان های اخیر الذکر باید گفت دو دِژ استوار دارند که برابر تمامی خطرهای بشر جاودان رسوخ ناپذیر خواهند ماند.  و همانطور که سَرد سوئیسی ها برابر تاخت و تاز به دره ها شان  به کوه های خود بازگشته اند، وال های والانه دار نیز هم توانند پی تعقیب در گرم دشت ها و بیشه های دریاهای میانی، سر آخر به دژها ی قطبی خویش روی کرده با شیرجه زیر دور ترین موانع  و دیوارهای زجاجی آنجا، میان یخ پوش میدان ها و تخته های یخ بالا آیند و در جادو حلقه دسامبر دائمی، به هرگونه تعقیب بشر بی اعتنایی کنند.

  اما از آنجا که احتمالا در ازاء هر کاشالو پنجاه وال والانه دار زنند برخی فیلسوفان سینه گاه به این نتیجه رسیده اند که همین نابودی ایجابی تا همین جا گروه های آنها را به شدت کاهش داده.   اما با این که از مدتی پیش، تنها آمریکاییان در ساحل شمال غربی، سالانه دست کم 13.000 رأس از این وال ها را کشته اند، با این حال ملاحظاتی هم هست که حتی همین وضعیت به عنوان استدلالی مخالف گزاره  فوق را برهانی کم اعتبار یا بکلی بی اعتبار می کند.

  گرچه کمی ناباوری نسبت به پر جمعیتی مخلوقات عظیم تر عالم طبیعی است، با این همه، گارسیا دا اورتا، مورخ گوایی را چه گوئیم آنجا که نقل می کند شاه سیام در یک شکار  4.000 فیل گرفت؛ و در آن مناطق فیل ها به همان اندازه پرشمار اند که  رمه های گاو در اقلیم های معتدل.  و بنظر می رسد دلیلی برای تردید در این نباشد که گر همین فیل ها که هزاران سال است بدست سمیرامیس، پور، هانیبال و تمامی شاهان بعدی مشرق زمین صید شده اند – هنوز به تعداد زیاد به زندگی ادامه می دهند وال به مراتب بیشتر از همه صید ها توانست جان بدر برد، زیرا چرا خوری بهر گشت دارد که بزرگیش درست دو برابر مجموع آسیا، دو امریکا، اروپا و آفریقا، هلند نو و جمیع جزایر دریاهای جهان است.

  افزون بر این: باید در نظر گیریم با توجه به دیر زیستی ادعائی وال ها و  اینکه احتمالا به سن یک سده و بیشتر رسند، در هر برهه ناگزیر چند نسل متمایز وال های بزرگسال معاصر یکدیگر باشند.  معنای این سخن، با این فرض که تمامی گورستان ها و آرامستان ها و مقبره های خانوادگی عالم  زنده بدن های تمامی مردان و زنان و کودکانی را که هفتاد و پنج سال پیش می زیستند پس داده و این بی شمار جماعت را به جمعیت انسانی امروز عالم می افزودند، خیلی زود آشکار می شود.

  از همین رو، با توجه به جمیع این جهات گونه وال را فنا ناپذیر دانیم هرچند در فردیت خویش فانی باشد.  وال پیش از این که قاره ها آب شکافند در دریاها آشنا می کرد؛ زمانی فراز مواقع باغ تویلری، قلعه وینزور و ارگ کرملین.  در طوفان نوح، کشتی ش  خوار می شمرد؛ و گر دوباره عالم، همچون هلند، بهر کشتن موشها، پر سیل شود، باز هم  جاوید وال جان به در خواهد برد و بر تارک بلندترین سیل استوایی کف آلود فواره سرپیچی خود به آسمان زند.  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و ششم

پای آخاب

 

  آن شتابان شیوه پائین آمدن ناخدا آخاب از کشتی ساموئل اندربی لندن بی ورود اندک ضَرب به شخص خودش نبود.  فرودی با چنان نیرو بر نشیمن قاربَش که استخوانی پا نیم شکن صدمه ای دیده بود.  و پس از رسیدن به عرشه خود و چال مقر پاشنه استخوانیش در آنجا، حین صدور فوری فرمانی به سکاندار (مثل همیشه چیزی درمورد نبود استواری کافی در هدایتش)؛ چنان تند چرخید و چنان پیچ و تابی بر استخون از پیش تضعیف شده وارد آمد که هرچند هنوز یک تکه مانده و بظاهر قوی می نمود، آخاب کاملا قابل اعتمادش نمی شمرد.

  درواقع خیلی جای شگفتی نبود که آخاب، باهمه فراگیر بی پروائی نابخردانه خویش گهگاه توجهی دقیق به وضعیت بی جان استخوانی کند که تا حدودی بر ان می ایستد.  زیرا نه خیلی پیش از بادبان برداشتن پیکواد از نانتوکت، شبی در حادثه ای نامعلوم و بظاهر مرموز و باورنکردنی بیهوش و به روی افتاده بر زمینش یافتند؛ در حالی که استخوانی پایش بشدت دررفته و تیروار شکسته و در بیخ رانَش خَلیده بود؛ ضمن این که دَردگِن زخم بی زحمتِ مُفرَط، کاملأ دَرمان نَشُد.

  از طرف دیگر، همان زمان به سَرِ تک شیدایَش زده بود که تمامی اندوه مِحنت آن روزَش جُز نتیجه مستقیم مُصیبَتِ پیشین نیست؛ و به وضوح دیده می شد او هم می داند سمی‌ترین خزنده مرداب، به همان ناچاری جِنسِ خویش زنده نگاه دارد که لَطیف ‌ترین نغمه سرای باغ؛  همینطور، همه وقایع ناگوار درست هَمبَر هر سعادت، طبعاً هم جنسان خود پس اندازند.  آخاب می اندیشید آری چنین است و حتی بیش از همبر؛ زیرا اسلاف و اعقاب غم، هردو، از هر دو اسلاف و اعقاب شادی فَراتَر رَوَند.

  زیرا، حتی بدون اشاره به این که: استنتاج از برخی تعالیم کلیسایی چنین است که هرچند برخی خوشی های طبیعی این سرا، فرزندی برای دیگر سرا نیارند، برعکس، همه فلاکت دوزخ جانشین خوشی بی فرزند این عالم شوند، و از سوی دیگر، برخی فلاکتهای فانیان گنهکار، حتی پس از مرگِ[41] آنها هم به وفور سلاله حُزن آرند که تا ابد زاد و ولد کنند؛ بدون کمترین اشاره به همه این ها، با ژرف تر تحلیل امر ،هنوز هم نابرابری دیده می شود.  زیرا، آخاب فکر می کرد، گرچه حتی در برترین خوشی های این جهانی هماره برخی حقارت های بی مقدار پنهان است، اما، درواقع، غم دل، معنایی عِرفانی و در برخی مردان، عظمتی الهی دارد؛ همینطور مُجِدانه تتبعات شان نافی آن بدیهی استنتاج نیست.  رد گیری شجره نامه های اِدبار این والا فانیان سرانجام ما را میان  لم یولد خدایان نَخُستین بَرَد؛ طوری که باوجود همه شاد خورشیدهای علوفه ساز و نرم سِنج کوب بدرهای دِروی پاییزی، بناچار اِذعان باید کرد: خود خدایان هم هماره شاد نینَد.   آن نَزدودنی غمین نشان تولد بر مردم جَبین[42]، جز داغ حُزن در خودِ داغ زنان نیست.

  اینجا به ناخواست رازی بَرملا شد که شاید درست تر می بود پیش از این به شیوه معتاد فاش می شد.  این که چرا آخاب، چه پیش و چه پس از عزیمت پیکواد، برای مدتی معین خود را همچون دالایی لاما[43] پنهان کرده و در آن  تک فترت، چنان حِصنِ خَموشی می جُست که گوئی میان مرمرین مجمع مردگان مَأوا گرفته، به همراه بسی جُزئیات دیگردر مورد او، هماره برای برخی مُعَمّا مانده بود.  دلیلی که ناخدا پِلِگ برای این وضعیت شهرت داده بود به هیچ روی کافی بنظر نمی رسید؛ هرچند، در واقع، تا آنجا که به کل ژرف تر بخش  آخاب مربوط می شد، هر افشا، بیشتر هَمباز ظلمتِ پُرمعنا می شد تا نوری روشَنگَر. اما سرانجام همه چیز، یا دست کم، این یک دلیل، برملا شد. آن دهشتناک مصیبت علت العللِ گُذَرا ِانزِوایَش بود.  نه تنها این، بلکه در نظر آن محفل معاشران دائم النزول خشکی، که به هردلیل امتیاز دسترسی کمتر منع شده بدو داشتند؛ در نظر آن حلقه  بزدلان، حادثه فوق – که همچنان به نحوی اندوهبار برای آخاب بی توضیح مانده بود- پوشیده در وحشت هایی بود، نه بکلی نابرگرفته از سرزمین اَرواح و افغان.  در نتیجه از روی تعصبی که نسبت به او داشتند، جملگی همداستان شده بودند، تا توان دارند، اطلاع از این امر را ازاغیار پنهان دارند؛ و از همینرو تا مدت ها در عرشه پیکواد عیان نشد.

  اما، حقیقت هرچه بود، خواه نادیده شورای مبهم فرشتگان در آسمان[44]،  خواه کینه توز شهریاران و شَهَنشاهان آتش را در این مصیبت خاکی آخاب دخیل بدانیم یا نه، در مسئله فعلی پایش روشن روشی عملی اختیار کرد؛ - نجار را فرا خواند.  

 و وقتی آن مُوَظَّف برابرش هویدا شد فرمانَ ش داد بی درنگ ساخت پایی نو آغازَد و به نایبان هم دستور داد همه تیر و تخته واره های تشکیل دهنده استخوان آرواره (عنبر وال) را که تا آن مرحله از سفر انبارده اند در اختیارش گذارند تا انتخاب دقیقِ سَخت ترین و شفاف ترینِ آنها مُیَسَّر شود.  پس از تحقق این امر، نجار دستور گرفت همان شب پا را تکمیل کرده تمام اتصالات را مستقل از اتصالات متعلق به پای مورد استفاده که اعتمادی بدان نبود  تدارک بیند.  افزون بر این دستورداده شد کوره آهنگری کشتی را از گذرا بیهودگی در انبار برون کرده فراعرشه آرند؛ و آهنگر فرمان یافت بهر تسریع کار برفور عازِمِ ساخت هر آهنین  وسیله مورد نیاز احتمالی شود.   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و هفتم

نجار[45]

 

 

  چون سلاطین عثمانی میان اقمار زحل نِشین و والا انسان را مُجَرَّد و به تنهائی در نَظَر آوَر؛ اُعجوبه، عظمت و یک رنج دیده شود؛  اما از همان جا، نوع بشر را بصورت انبوه بین، که در بیشتر موارِد تکراری های زائد، چه معاصر، چه آباء و اجدادی، دیده شوند.  اما نجار پیکواد، گرچه در نهایت بی نوائی بود و بسی دور از آن که نمونه ای از والا انسان مُجَرَّد به تنهائی پیش گُذارَد؛ این نجار پیکواد، مُکَرَّر نبود، و اینک به تن خویش به این صحنه آید.

  نظیر همه نجاران کشتی هایی که به دریا روند، بالاخص نجاران کشتی های وال شکرد، تا حدی اجمالی و مُفید، در شماری از حِرَف  و مشاغلِ ملازم حرفه خود به یکسان  مجرب بود؛ باستانی پیشه نجاری تنه ای است پُرشاخ از صنایع دستی که کمابیش با چوب بعنوان ماده ای مکمل سر و کار دارند.  اما علاوه بر صدق صِفَتِ عام فوق در مورد او، در هزار و یک فوریت افزارگانی که طی سه چهار سال سفر کشتی ای بزرگ در وحشی دریاهای دور افتاده، همیشه تِکرار می شود، به شکلی استثنایی کارآمد بود.  زیرا حتی اگر از آمادگی ش در انجام وظائف روزمره نگوئیم: - تعمیر قارب های سوراخ شده، دیرک های آسیب دیده، اصلاح شکل پاروهایِ دَمِناس، کارگذاردن پنجره چشم گاوی در عرشه، یا میخ چوبی نو در تخته های جانبی، و دیگر رویدادهای گوناگونی که ارتباط مستقیم تری با شغل بخصوص او داشت؛ گذشته از همه اینها، بی تردید در همه نوع توانائی های ناساز، اعم از مفید یا تَفَنُنی، خبره بود.

  آن بِشکوه صحنه ایفای تمامی نقش های گوناگون و چنان چندگانهَ ش، میزِ گیره هاش بود؛ دراز میزی زُمُخت و سنگین مجهز به چندین گیره چوبی و آهنی در اندازه های مختلف.  این میز، بجز مواقعی که والی کنار کشتی می کشیدند، چلیپاوار محکم به پشت کوره پیه گُدازی بسته بود.

  بعنوان مثال، معلوم می شود گوه طناب مهار بزرگتر از آن است که به آسانی در سوراخش در نرده کشتی فرو رود؛ نجار به یکی از گیره های هماره آماده ش بسته بی درنگ به سایِش کوچکترش کند.  گُم شده پرنده خشکی با زینتی پرهای شِگَرف، روی عرشه گریخته و گیرَندَش؛ نجار با میله های کاملا تراش خورده استخوان هو نهنگ و اُفُقی تیرک هایی از استخوان عنبروال قَفَسی پاگودا شکل برایش سازد.  مچ پاروزنی پیچ خورده، نجار مَرهَمی مُسَکِن سازد.  استاب مشتاق است شنجرفی اَختَران روی تیغه یکایک پاروهایش نَقش شود؛ نَجّار با بستن تک تک پارو ها به کلان گیره چوبی، هم اندازه استارگان در اختیار گذارد.  ملاحی هَوَس کند گوشواره استخوان کوسه آویزد؛ نجار گوشش را سوراخ کند.  دیگری دندان درد دارد؛ نجار کَلبَتین بیرون کشیده دستی به میزش زده ملاح را دعوت به آنجا نشینی کند؛ اما آن مِسکین زیر این ناتمام عمل سخت بخود پیچَد؛ نجار با گرداندَن دسته گیره چوبیش اشاره کند گر خواهد دندانش کشد، فَک در آن گیرانَد

  بدین ترتیب، این نجار در همه وضعیت ها آماده و هماره لاقید و بی احترام بود.  دندان را تکه استخوان می شِمُرد؛ کله را قرقره فوقانی  تلقی می کرد و خود مردم را، با بی تفاوتی، چرخ طناب.   اما با توجه به این که اینک در زمینه ای چنین وسیع و تا بدین حد متنوع، آن هم با چنان مهارت و قدرت در وجود خویش کار می کرد ؛ بنظر می رسید همه این ها برهان اثبات وجود نوعی شاذ  وُفور هوشمندی ش باشد.  اما دقیقأ چنین نبود.  زیرا در این مرد هیچ چیز بیش از نوعی بی تفاوتی غیر اِنسانی چشمگیر نبود؛ غیر انسانی، را از آن گویم که چنان مَحو در بی نهایتِ امور محیط می شد که بنظر می رسید با آن نوع بی تفاوتی عام که در کل عالم مشهود تشخیص داده می شود یکی است و [جز او نیست]؛ همان که گرچه بی وقفه  به طُرُق بی شمار فعال است؛ همزمان آرامش خود را تا ابد حفظ می کند و با همه تلاش تان در پی افکنی کلیساهای جامع، مِحَلِّ تان نگذاردبا این حال، بنظر می رسید همین لاقیدی نیم سهمگین شامل پُرشاخ سنگدلی هم هست؛ با این همه گهگاه به نحوی غریب با کهن فُکاهه ای چون چوب زیربغل شوخی قدیمی پیشا طوفانی درهم می شکست؛ فکاهه ای که گهگاه عاری از رگه هایی ازنوعی بذله گوئی پیرانه سر نبود، از آن دست که احتمالا طی نیم شبی پاس های ریشو سینه گاه کشتی نوح، بکار گذراندن وقت می آمد.  چنان نبود که این نجار پیر همه عمر دربدری بوده که زیاده پَرسه هاش به این سو و آنسو، نه تنها باعث شده هیچ خزه نبندد؛ بلکه، فراتر از آن، همه حقیر آویخته های ظاهری را که احتمالأ در اصل بدو تعلق داشته سِتُرده باشد؟  مظهری بود بی آرایه؛ کلی کامِل؛ سالم چون کودکی نوباوه؛ که بی توجه عامدانه به این عالم یا عالم پسین می زیست.  هم چنین می شد گفت این غریب سلامت، نوعی کم هوشی  باخود داشت؛ زیرا بنظر نمی رسید در پُرشمار حِرَف خویش چندان از روی اندیشه، یا غریزه ، یا صرفا بدین خاطر که چنین آموخته، یا ترکیبی مُساوی یا نامُتِساوی از همه این ها، عمل کند؛ بلکه بیشتر بنظر می رسید، کار او حسب نوعی فرآیند کر و گُنگِ واقعأ خود کار باشد.  عَمله محض بود؛ مغزش، اگر هیچگاه مغری داشته، به احتمال قریب به یقین، از همان آغاز به عضلات انگشتانش جاری شده بود.  یکی از آن همه کاره چاقو های شفیلد[46] که شکل ظاهری چاقوی جیبی معمولی- هرچند اندکی متورم- بخود گرفته؛ در حالی که نه تنها تیغه هائی در اندازه های گوناگون، بلکه پیچ گوشتی، چوب پنبه کش، خارچینه، دَرَفش، قلم، خط کش، سوهان ناخن و خَزینه زن داشت.  بنابراین، وقتی بالاتری ها نجار را پیچ گوشتی می خواستند، تنها کاری که باید می کردند گشودن آن بخش از او بود و پیچ بسته می شد؛ یا در صورتی که خارچینه می خواستند، از لِنگ هاش می گرفتند و کار انجام می شد.

  با این همه، همانطور که پیشتر اشاره شد، از همه این حرف ها گذشته، این نجار چند ابزاره باز و بسته شو، وسیله خودکاره ای صِرف نبود.  گر روح متعارف در خود نداشت؛ بنوعی چیزی لطیف در او بود که بشکلی نامُعتاد کار او را می کرد.  که داند چه بود، گوهر سیماب یا چند قطره آمونیاک.[47] به هر حال در او جای داشت و اینک حدود شصت سالی می شد که در وجودش خانه کرده بود[48].   همین مُحیل مبدأ حیات مَرموز ؛ همین در وجودش بود که باعث می شد در بخش اعظم زندگیش با خود حرف زند؛ هرچند صرفأ چون بی فکر چرخی که آن هم فِرفِرکُنان با خود سخن گوید؛ یا به عبارت بهتر تَنِ او اطاقک نگهبانی بود و این تَک گو در آنجا پاس می داد و هماره حرف می زد تا خویش بیدار نگاه دارد.

 

فصل یکصد و هشتم

آخاب و نَجّار

 

 

  روی عرشه -هنگام پاس اول شب.

      (نجار برابر میز گیره هاش زیر نور دو فانوس روشن ایستاده سخت مشغول سوهان کاری استخوانی بَستِ پائی است که محکم به گیره اش بسته شده.   تراشه های استخوان؛ بندهای چَرمی، بالشتک و همه صنف ابزارهای گوناگون گرداگرد میز است.  در جلو، آنجا که آهنگر بکار است، سرخ شعله کوره آهنگری دیده می شود.

  تُفو سوهان، تُفو استخوان! آنکه نرم بایست سخت است و نرم، آنکه سَخت باید.  گُذَران زندگی مائی که کهن آرواره  و ساق استخوان سائیم چنین است.  بگذار یکی دیگر را امتحان کنم.  این یکی بهتر است.  (عطسه).  ببین، این گرد استخوان چیزی (عطسه) – خوب، چیزی است (عطسه) – بله، چیزی است (عطسه)- پناه بر خدا، نمی گذارد حرف بزنم!  این چیزی است که نصیب کهن مردی شود که با خُشک چوب کار کند.  زنده درخت بُری، این خاک ندارد؛ زنده استخوان قطع کنی، به همچنین (عطسه).  اسمات[49] پیر بیا، کمک کن سگک و مهار کش برداریم؛ زودی آماده استفاده از آن ها شوم.  خوشبختانه (عطسه) مفصل زانو نمی سازیم؛ در آن صورت کار کمی پیچیده می شد؛ اما ساخت ساق استخوان به تنهائی- خوب، به سادگی ساختِ چفته بند است؛ فقط باید خوبَش پَردازَم.   مَجال، مجال؛ فقط اگر مَجالی می داشتم (عطسه)، می توانستم به شکل خوش ریخت ترین بانو ساقی که در تالارَی بوده تراشَمَش.  آن ساق های  پوست گَوَزن و پُویِزها که در ویترین فروشگاهها دیده ام به هیچ روی با آن قابل مقایسه نمی بود.  آنها حتما می خیسَند، و البته خشک و سفت می شوند و باید (عطسه) درست مثل پای زنده با شستشو و مَرهَم تیمار شوند.  حال، پیش از بریدنَش باید دیدن عالیجناب گُنده پیرش رَوَم تا ببینم قَدَّش درست است؛ گُمانم گرعیبی باشد، زیاده کوتاهی است.  آها، ناکِس خودشه؛ خوش اقبالیم، این سو آید، قطعأ کسی می آید، اوست، یا دیگری.

  آخاب ( حین نزدیک شدن)

  (طی صحنه بَعدی نجار گهگاه به عطسه کردن ادامه دهد)

  خوب، آدم ساز!

  درست به موقع، قربان.  گر ناخدا مایل باشند اینک قد را اندازه زنم.  اجازه دهید اندازه گیرم، قربان.

  اندازه پام گیری! خیر است.  خُب، بار اول نیست.  همین حدود باید باشد!  انگشتت را همانجا نگاه دار.  نجار، قوی گیره  ای اینجا داری.  بگذار یکبار قدرت گیرائیش امتحان کنم.  خوب، خوب، براستی قدری گاز گیرد

  آه، قربان، استخوان شِکَنَد- مراقب باشید، مراقب باشید.

 نَتَرس؛ پُرزور فِشار پَسَندَم[50]؛ دوست دارم احساس کنم در این لَغزان جهان چیزی هست که نگاه داشتن تواند.  پرومته[51] آنجا چه می کند؟ - منظورم آهنگر است- پِی چیست؟

  حالا باید  گرم ساخت  پیچ سَگَک باشد، قربان.

  صحیح.  این همکاری است.  او بخش عضله را تأمین می کند.  چه شدید آتش سرخی آنجا افروخته!

 بله، قربان؛ برای انجام چنین کارِ ظریف باید سفید دما داشت.

 اوهوم.  همینطور باید باشد.  حالا،  این را پرمعنا ترین چیز می دانم که آن کهن یونانی، پرومته، که گویند انسان را آفرید، باید آهنگر بوده و آنها را با آتش ساخته و با همان جان داده باشد؛ زیرا مقتضی است جایگاه آتش ساخته آتش باشد و از همینرو وجود دوزخ باوَر پذیر است.  دوده چگونه پَروازَد!  این باید پَس ماندِ چیزی باشد که یونانیان آفریقائیان را از آن ساختند.  نجار، وقتی ساخت سَگَک تمام شد، بگو جُفتی پولاد آخُرَک سازَد؛  در این کشتی  پیله وری داریم با گران باری خرد کننده .

  قربان؟

  بِایست؛ حالی که پرومته در صدد این کار است، سفارش ساخت انسانی کامل از روی الگوئی مطلوب دهم.[52]  اول از همه، قد، بدون کفش، پنجاه قدم؛ بعد، سینه، به شکل تونل تیمس؛ بعد، پاهای ریشه دار برای ایستادن در یک جا؛ بعد، دست ها، در تمامی طول تا مُچ، به ضخامت سه قدم؛ بدون هیچ قلب، بِرِنجین پیشانی، و حدود ربع جریب مغزی عالی؛ و بگذار ببینم – چشم هم سفارِش دهم که بیرون بیند؟  نه، نورگیری در فرق سرش نه تا درون روشن کند.  همین، سفارش را بگیر و برو.

  نجار، حالا مایلم بدانم از چی و با کی حرف می زند؟  همینجا بایستم؟ (با خود).

  گنبد بی روشندان نه جزساختاری دلگیر است.  یکی از آن ها همینجاست.  نه، نه، نه؛ من باید فانوسی داشته باشم.

  بَه به! خودشه، عجب؟  قربان، اینجا دو فانوس است، یکیش حاجَتَ برآرد.

 چرا نور دُزدگیر[53] به صورتم اَفکَنی، مرد؟  افکنده نور بد تر از نشانه رفتن با پیشتاب است.

  قربان، فکر کردم، با نجار صحبت می کردید.

 نجار[54]؟ خُب این- اما نه – نجار، این پیشه که اینجا داری بس مُرَتَّب  است و حتی توانَم گفت، فوق العاده آقامَنِشانه؛ یا ترجیح می دادی با خاک رُسّ کار کنی؟

  قربان؟ خاک رُسّ؟ خاک رُسّ، قربان؟ آن که گِل است و آنرا برای حفاران گذاریم، قربان.

  این بابا بی دین است![55] از چه عطسه می کنی؟

 استخوان پُرگَرد است قربان.

  پس همین اشاره را دریاب؛ و وقتی مردی هیچگاه خود را زیر دماغ مردم دفن مکن.

 قربان؟ اوه، آه! – بِگُمانَم؛ - آری – گِرامی!

ببین نجار، گُمان بَرَم خود را استادکاری واقعأ خوب و زبردست دانی، نه؟  خُب، پس،  اگر هنگام سوارکردن پائی که سازی، با همه وجودَش، پای دیگری را دقیقأ درهمانجا حس کنم، گویای حُسن انجام کامل کار تو خواهد بود؛ منظورم احساس کردن دیرین پای از دست رفته ام است که از گوشت و خون بود.  نمی توانی آن آدم اول[56] از من دور کنی؟

 حقیقتأ قربان، حالا کمی آغاز فهم می کنم.  بله، من هم چیز غریبی در این مورد شنیده ام، قربان؛ این که چگونه مردی که معلول شده هیچگاه احساس سَتون پیشین خود را بکلی پشت سر نمی گذارد و همچنان گهگاه عذابَش دهد.  می توانم خاضعانه بپرسم براستی چنین است قربان؟

  همینطور است مرد.  ببین، زنده پای خود را اینجائی که زمانی پایم بود گذار؛ حالا فقط یک پای متمایز به چشم آید، در حالی که روان دو پا حس کند. آنجا که احساس ارتعاش حیات کنی، همانجا، درست و دقیقأ همانجا، احساسش کنم. معماست؟

  قربان، باید خاضعانه پرسشی گیج کننده ش خوانم.

  پس، زبان دَرکِش.  از کجا دانی احتمالش نیست که چیزی، کامل، زنده و فکور پنهانی و درنیافتنی، دُرُست در موقِف فعلیت نَستاده؛ آری خلاف میلت، نستاده؟  بنابراین، درخصوصی ترین لحظات زندگیت بیم گوش ایستادگان نداری ؟  صبرکن، حرف نزن!  و اگر هنوزسوزش آن پای تباه شده را که مدتهاست مضمحل شده احساس می کنم؛ چطور امکان ندارد تو، نجار، تا ابد آتشین آلام دوزخ  را احساس نکنی، آنهم بی تن؟ ها!

  خدای بزرگ! حقیقتأ، قربان، در این صورت، باید دوباره حساب کنم؛ بگمانم عدد کوچکی را مَنظور نکردم.

 ببین، کَم خِرَدان هرگز نباید قضیه ای را بدیهی انگارند.  چقدر طول می کشد کار پا تمام شود؟

  احتمالأ یک ساعت، قربان. 

  پس برو گَندی بزن و نزد من آرَش.  (می چرخد تا برود).  ای روزگار! منی که اینجا جلال خدای یونانی دارم و با این حال بهر استخوانی که بر آن ایستم مدیون این کودَنَم!  لعنت بر آن وامداری متقابل آدمی که از دفاتر حساب سِتُرده نشود.[57]  می توانستم چون هوا رَها باشم و با این همه نامم در همه دفاتر کل عالم است. [58] چنان غنی ام که توانستم بالاتر از دولتمند ترین نُخبه محافظان امپراطور روم[59] در حراج منصب امپراطوری (که امپراطوری جهان بود) پیشنهاد قیمت دهم؛ و با این همه بابت همین گوشت زبانی که بدان  نازم، مدیونم.  به خدا قَسَم، بوته ای یافته خود را به کوچک مهره ای مختصر و مفید مستحیل کنم.  براستی.

  (نجار در حالی که کار خود از سر می گیرد)

  خوب، خوب، خوب!  استاب بهتر از همه می شِناسَدَش و همیشه گوید غریب است؛ جز همان مناسب واژه کوچک غریب در وصفَش نگوید؛ استاب گوید، غریب است – غریب، غریب؛ و مرتب همین را به خورد آقای استارباک دَهَد- غریب قربان- غریب، غریب، خیلی غریب.  این هم پایش!  حالا که فکرش را می کنم، هَم بَستَرَش است! باریک تیری از استخوانِ فَکِّ وال را بجای همسر دارد!  و همین پایش است؛ روی همین خواهد ایستاد.  منظورش از پائی که در سه نقطه ایستد و وقوف هر سه نقطه در یک جحیم چه بود- چگونه چنین چیزی ممکن است؟  اوه، چه تعجب که چنان خوارَم دید!   به گفته دیگران خود من هم گهگاه بنوعی غریب-فکرم هرچند بیشتر پهلو به اتفاقی زَنَد.  ازهمینرو، پَس قد پیر کَم توانی چون من، هرگز نباید بپذیرد با رشید ناخدایان بوتیمار قامت به ژرف آب‌ها زند.  خیلی سریع آب به زیر چانه رِسَد و بسی بانگ قایق نجات، به گوش.  این هم پای بوتیمار! بلند و باریک، مطمئناً به اندازه کافی! امروزه، برای بیشتر مردم یک جفت پا در تمام طول عمر دوام آرد، احتمالا به این دلیل که رحیمانه کار گیرند، چون استفاده دل نازک پیرزنی از پیر اسب‌های فَربه کالسکه اش. اما آخاب، وَه که سخت رانی است.  ببین، چگونه یک پای خود از میان برده و دیگری را مادام العمر شَل کرده، و حالا استخوانی پاها را به بند  فرساید.  آهای اسمات! در مورد آن پیچ ها، یاری کُن، بلکه  پیش از رسیدن روز حشر کار را تمام کنیم، پیش از  آن که اسرافیل بهر جمع آوری همه پاها، اعم از واقعی یا مصنوعی، در صورش دمد، به همان صورت که کارگران رسومات دوره می گردند تا کهنه بشکه های آبجو را برای دوباره پر کردن گِرد کنند.[60]  چه پایی شد! پنداری پای زنده واقعی است، چنان سوهان خورده که تنها استخوانش به جای مانده.  فردا بر آن ایستد و ارتفاع گیرد. آهای! کم مانده بود خاگی لوح کوچکِ استخوانِ صیقل خورده را فراموش کنم، جایی که عرض جغرافیایی را محاسبه می کند[61].  پس، بنابراین؛ اسکنه، سوهان و سنباده، همین حالا!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و نهم

آخاب و استارباک در کابین

 

  بامداد بعد حسب معمول گرم تلمبه زدن آب کشتی بودند؛ و افسوس که مقادیر زیادی روغن با آب بالا آمد؛ احتمالا چلیک های انبار زیر عرشه بد جور نشتی پیدا کرده بود.  نگرانی زیادی ابراز شد؛ و استارباک برای گزارش این امر نامطلوب به کابین رفت.*

 * کشتی های صید عنبروال مقادیر زیادی روغن در انبار دارند و دوباردر هفته وظیفه راندن منظم لوله ای به داخل انبار وغرقابی چلیک ها در آب دریاست.  این آب بعدا در فواصل زمانی مختلف توسط پمپ های کشتی تخلیه می شود.  از این راه رطوبت چلیک ها را نفوذ ناپذیر[62] می کند. در عین حال دریانوردان از روی تغییر ماهیت آبی که خارج  می شود به راحتی هرگونه نشت جدی در محموله گرانبها را تشخیص می دهند.

  حالا پیکواد از جنوب و غرب سمت فورموسا و جزایر باشی[63] می رفت که یکی از استوائی راه های خروج از آب های چین به اقیانوس آرام، میانِشان قرار دارد.  از همینرو استارباک آخاب را در حالی یافت که  نقشه عمومی مجمع الجزایر های شرقی، همراه با نقشه مجزای دیگری نمایانگر طولانی سواحل جزایر ژاپنی نیپون، ماتسامی و شیکوکه[64]، برابرش گشوده بود.  شگرف پیر در حالی که جدید پای استخوانی سفید برفی را به پایه پیچ شده میز خود تکیه داده بود، خمیده تیغه بلند چاقوی جیبی بدست و پشت به درِ معبر، چین بر پیشانی، باری دگر مسیرهای دیرین خویش را دنبال می کرد.

 با شنیدن صدای پا پشت در، بدون چرخش به سمت آن، " کیست آنجا؟ روی عرشه! دور شو!"

 "ناخدا اشتباه می کنند؛ مَنَم.  روغن در انبار نشت می کند قربان.  باید بالا بر سوار کرده همه چلیک ها را از انبار بالا کشیم."

  "بالا بر سوار کرده  و بالا کشیم.  حالا که به ژاپن نزدیک می شویم، یک هفته اینجا لنگر اندازیم تا دسته ای کُهنه تسمه چلیک تعمیر کنیم؟"

  "قربان، یا باید چنین کرد، یا در یک روز بیش از روغنی که ظرف یکسال جبران توانیم، هدر دهیم.  آنچه بهر تحصیلش بیست هزار مایل پیموده ایم، ارزش حِفاظَت دارد، قربان."

  "چنین است، چنین است؛ درصورتِ تحصیل"

  "از روغن موجود در انبار می گفتم، قربان."

  "اما من نه از آن می گفتم  و نه به هیچ وجه بدان فکر می کردم.  برو! بگذار نشت کند! سراپای خود من در نشت است. آری نشت در نشت! نه تنها پر از چلیکهائی که نشتی دارد، بلکه همان چلیک ها هم در در کشتی است که نشتی دارد؛ و این مخمصه ای است بمراتب بد تر از آنِ پیکواد دارد، مرد.  با این حال نمی ایستم تا نشتی خود گیرم؛  زیرا کیست آنکه توانست نشتی را در این پُربار تن یافت، یا حتی درصورت یافت، توانِست در این کلان طوفان زندگی نشتی اش گرفت؟  استارباک،  نگذارم بالابر سوار کنید."

  "مالکان چه گویند، قربان؟"

 "بگذار مالکان بر ساحل نانتوکت ایستاده طوفان ها را به فریاد مقهور کنند. آخاب چه اهمیتی می دهد؟  مالکان، مالکان؟  استارباک چنان دائم از آن خسیس مالکان یاوه بافی که گوئی وجدان منند. اما خوب توجه کن، تنها مالک راستین هرچیز، سالارِ آن است؛ این را هم گوش گیر، وجدان من تیرمازه این کشتی است. – برگرد روی عرشه!"

  نایب، در حالی که سرخ می شد، با چنان شهامت شَگَرف آمیخته به احترام و احتیاط  که تقریبا بنظر می رسید نه تنها می کوشد به هر طریق ممکن از کوچک ترین نمود بیرونیش پرهیزَد، بلکه در درون نیز نسبت بدان نیم شکاک است، در کابین پیش رفت و گفت؛ "ناخدا آخاب، مردی بِه ازمن می توانست مشاهده آنچه را در کسی جوانتر و البته شاد تر، خیلی سریع موجب رَنجِش ش می شد، به آسانی در وجودت نادیده گیرد."

  "لعنت بر شیطان!  آنقدر بخود جرأت داده ای که فکر انتقاد از من کنی؟ - روی عرشه!"

  "خیر، قربان، نه هنوز؛ استدعا می کنم!  و حتما جرأت می کنم، قربان، خویشتن داری کنم!  بهتر نیست یکدیگر را به زِ پیش درک کنیم، ناخدا آخاب؟"

  آخاب چنگ در پُر شمخالی روی قفسه (بخشی از اثاث کابین کشتی های دریای جنوبی) زده سوی استارباک گرفته فریاد زد: "یک خدا فرمانروای زمین است و یک ناخدا فرمانروای پیکواد. روی عرشه!"

  از روی برق چشمان و آتشین گونه های نایب، یک آن گمان می بردید واقعأ هدف گلوله لوله ای قرار گرفته که سمتش گرفته شده بود.  اما با غلبه بر احساسات خود، نیم آرام پیش رفت و حین ترک کابین لختی درنگید و گفت، "قربان، نه توهین، که خشمگینم کردید؛ اما درخواست نمی کنم از این بابت مراقب استارباک باشید؛ صرفاخواهید خندید؛ اما بهتر است آخاب پیر از خود حذر کند." 

 با دوری استارباک از دید، آخاب ژَکید، "شجاعانه خشم گیرد و هنوز اطاعت کند؛ محتاطانه ترین شجاعت!"  "منظور از -حذر آخاب از آخاب- چه بود.  در این گفته باید نکته ای باشد!"  سپس نابخود شَمخال را عصا کرده  با آهنین جبین در کوچک کابین خویش قدم زدن گرفت؛ گرچه خیلی زود سگرمه ها گشوده با عودت شمخال روی قفسه فراعرشه شد.

 به زمزمه نایب را گفت، "زیاده نیکی، استارباک"، سپس با صدای بلند به خدمه[65]:" بادبان های نوک را بالا زنید؛ بادبان های بالا، سینه تا پاشنه، را لوله کنید،[66] تیر افقی بادبان اصلی را برگردانید، بالابر راست  کنید و بشکه های انبار اصلی بالا کشید."

  احتمالا هرگونه دقیق داوری در مورد چرائی این رفتار آخاب با استارباک بیهوده بود.  شاید برق صداقتی در او رخشیده بود؛ یا علت صِرفأ سیاستی مصلحتی بود، زیرا آن وضعیت، کوچکترین نشانه نارضائی، هر چقدر هم گُذَرا، در مَهَست افسر ارشد کشتی را بشدت ممتنع می ساخت.  هر طور بود، فَرامینَش اجرا و بالابر ها راست شد.

 

 

 

 

 

فصل یکصد و دهم

کوئیکوئک در تابوتَش

    

  با وارسی معلوم شد چلیک هائی که آخر از همه انبارده اند کاملا سالم اند و نشتی باید دور تر از اینها باشد.  بنابر این، چون هم آرام بود، گود تر و گود تر رفته خواب های عظیم چلیک های ردیف تحتانی[67] را مختل کرده چون کور موش های غول پیکر از آن سیه نیم شب برآفتاب عرشه افکندند.  آنقدر پائین رفتند و منظر تحتانی ترین کلان چلیک ها چنان کهنه و زنگ زده و نَزار بود که تقریبا انتظار می بردید بجای سنگ کنج[68] به چیزی چون کپک زده چلیکی پر سکه ناخدا نوح برخورید، با نسخه هائی از اعلان های نصب شده ای که مَفتونان عالم باستان را به هرزه  هُشدار طوفان می داد.  هم چنین چلیک ها چلیک آب، نان، گوشت و بسته های تخته چلیک سازی و آهنین بسته هایی از حلقه های گرد چلیک ها بالا کشیدند، تا در پایان عبور از میان توده های روی عرشه دشوار، و تهی بدنه کشتی زیرپار طنین انداز شد، چنانکه گوئی روی تهی گور سرداب ها راه روند و خود کشتی چون غرابه ای هوا حامِل، چرخان و غلتان به دریا.  سنگین بالا کشتی شکم تهی شاگردی با سری انباشته از تمامی ارسطو می نمود. خوشبختانه در آن وضعیت طوفانی نیامد.

  باری، در همین زمان بود که مِسکین مونس مُشرک و فداکار یار جانیم، کوئیکوئک، اسیر تبی شد که تا  نزدیک جاودان اَنجامش کشاند.  

 بِباید گفت، پیشه وال گیری سِمَتِ بی زَحمَت ندانَد؛ در این کارمَنزِلَت و مخاطرت توأمانند؛ تا ناخدا نشده ای، هرچه بالاتر روی، زحمتت شاق تر.   در مورد مسکین کوئیکوئک هم وضع بر همین منوال بود و بعنوان زوبین انداز نه تنها باید با همه خشم زنده وال روبرو می شد- بلکه همانطور که جای دیگر دیدیم- در دریای غلتان سوار بر جسدش می شد و سرآخر درون ظلمات انبار کشتی فروشده، تمام روز در آن زندانِ زیر سطحی عرق ریخته، با استواری و به دست خویش بی اندام ترین ترین چلیک ها را حمل کرده انباردَن شان وا رِسَدمخلص کلام این که در میان والگیران، زوبین اندازان اصطلاحأ  متصدی انبارند.

  مسکین کوئیکوئک!  وقتی  تقریبأ نیمی از اندرونه کشتی را بیرون کشیده بودند، باید روی دریچه خم شده او را در آن پائین می دیدی، همانجا که این وحشی خالکوبی شده، که جز اِزاری پشمین به تن نداشت چون سَبز مارمولک خالدار در ته چاه، میان آن لیزابه و رطوبت  این سو و آن سو می خزید.   چه چاه، چه یخچال، بنوعی برآن مسکین مشرک ثابت شد، که هر چند  گفتنش عجیب باشد، علیرغم همه حِدَّتِ عرق ریزی سخت سرمائی خورده که مبدل به تب شد؛ و سرانجام، پس از چندین روز درد و رنج، در ننوی خویش به آستانه مرگش راند.  در آن چند روزِ آزگار چنان تحلیل رفت و تکیده شد که بنظر می رسید جُز اسکلت و خالکوبی چیزیش نمانده.  اما گرچه همه چیز در وجودش لاغر و استخوان های گونه اش هویدا تر می شد، با این همه بنظر می رسید چشنمانش که به مرور فراخ تر و فراخ تر می شود؛ نرم برقی غریب یافته و از دل آن بیماری به آرامی و عمیق در شما می نگریستند؛ شگرف گُواه صحتی نامیرا درو که نه تَضعیف پذرفت نه مرگ.   و بنظر می رسید چشمانش، مانند دوایری بر آب، که با ضعف تدریجی بزرگتر می شوند، به همان طریق، همچون حلقه های جاوید گِرد و گرد تر می شوند.  نشسته در کنار این وحشی در حال غروب، دستخوش رُعبی وصف ناپذیر می شدی و همانقدر غریب چیزها در سیماش می دیدی که نِظارِگان مرگ زرتشت.  زیرا هَرآنچه در آدمی براستی شگرف و مهیب است تا این دم هیچگاه نه گفته و نه نگاشته شده.  و فرارسیدن مرگ که همگان را به یکسان نابود کند، به همان یکسانی[69] آنان را تحت تأثیر واپسیین اشراق قراردهد؛ همان که تنها نویسنده ای از میان مردگان شرح مکفیش توانست.[70]  تا بدان پایه که- بگذارید تکرار کنم-، در آن حال که دریای غلتان گهواره اش را بهر واپسین خواب می جنباند و نامشهود خیزاب اقیانوس سوی بهشت مقدرش بالا و بالا تر می برد، هیچ مُحتَضِر کلدانی یا یونانی[71]، افکاری والا تر و مقدس تر از آنهائی که مرموز سایه هاشان را در حرکت دزدانه بر سیمای کوئیکوئک بی صدا آرمیده در تاب خوران ننوی خویش می دیدی، نداشت.

  هیچ کس میان خدمه نبود که دست از او نَشُسته باشد و این که شخص کوئیکوئک در مورد خودش چه می اندیشد، از روی غریب لُطفی که درخواست کرد با قوت نشان داده شد.  در تیره پاس صبحگاهی، آنگاه که روز در شُرُف سرزدن بود، کسی[72] را نزد خویش فراخوانده، دستش گرفته گفت، وقتی در نانتوکت بوده حسب اتفاق نوعی بَلَم سیه چوب ، شبیه بِشکوه رزم چوب جزیره زادگاهش؛ و پس از پُرس و جو دریافته بود همه وال شکردانی که در نانتوکت می میرند، در همان سیه بلم ها نهاده می شوند، و خیال نهاده شدن در چنین بلمی او را خوش آمده بود؛ زیرا بی شباهت به رسم قبیله خودش نبود که سلحشور مرده را پس از مومیاکاری در بلم خودش دراز کرده می گذاشتند بدین شکل راهی مجمع الجزایر های پُرستاره  شود؛ زیرا نه تنها باور دارند اختران جزیره اند، بلکه بسی دور تر از همه افق های مشهود، دریاهای آرام و آزادشان با آسمان آبی درهم آمیخته بدین شکل سفید موج شکن های راه شیری را شکل دهند.  این را هم افزود که فکر دفن شدن در ننوی خویش، به شیوه معتاد دریا، و انداختنش چون چیزی نِفرَت انگیز پیش کوسه های جیفه خوار به لَرزَش اندازد.  خیر: چون وال شکرد است بلمی چون نانتوکتی ها خواهد که بمراتب بیشتر فراخور اوست؛  بلمی که چون قارب های صید وال فاقد تیرمازه باشد؛ هرچند همین مستلزم نامطمئنی هدایت قارب و انحراف در ایوار کردن شود.

  باری، وقتی این غریب وضعیت به گوش پاشنه نشینان کشتی رسانده شد درجا نجار را فرمودند درخواست کوئیکوئک ، صرف نظر از این که متضمن چه باشد، اجابت شود.  مقداری کهنه الوارِ تابوت فام کافرکیشانه در کشتی بود که در دراز سفر پیشین از بَدوی بیشه های جزایر لاکادیو بریده بودند و توصیه شد تابوت از این سیاه تخته ها ساز کند.  نجار به محض ابلاغ فرمان خط کش خویش برداشته، با همه سرعت و بی تفات چُستی  مشخصه خود به سینه کاه کشتی رفته با دقت بسیار اندازه های کوئیکوئک را گرفت و حین جابجا کردن خط کش با نظم و ترتیب با گچ بر بدن کوئیکوئک علامت زد.

  ناگهان از دهان ملوان لانگ آیلندی پرید، "اوه! مِسکین رفیق! اینک باید بمیرد!"

  نجاربخاطر راحتی کار و دسترسی کامل، سر میز گیره های خود رفته با نقل اندازه ها به روی میز طول دقیق تابوت را سنجیده با درآوردن دو شیار در دو انتها اندازه های منتقل شده را تثبیت کرد.  سپس با ترتیب دادن تخته ها و ابزارهای خود آغاز کار گرفت.

  وقتی  آخرین میخ کوبیده و در تابوت چنانکه باید رندیده و اندازه شد، آن را سبک بر دوش گرفته پیش رفت و پرسید آیا آماده استفاده در آن راستا یَند. 

  کوئیکوئک که بَرآشُفته فریادهای نیمه جدی افراد روی عرشه برای دور کردن تابوت به گوشش رسیده بود، در میان بُهتِ همگان دستور داد فورأ تابوت را نزدش برند؛ و با توجه به این که در میان همه فانیان، برخی مُحتَضِران بس مستبد می گردند، و بطور قطع، از آنجا که خیلی زود، برای همیشه، رفع زحمت می کنند، باید تسلیم خواسته این مسکینان شد، ممانِعَتی بعمل نیامد.

  کوئیکوئک با خم شدن از فراز مَهدِ خویش با نگاهی دقیق مدتی دراز تابوت را وَرانداز کرد.  سپس زوبین خود را خواست و واداشت دسته اش بیرون کنند و سپس، قسمت آهنین را همراه با یکی از پاروهای قارِبَش در آن گذارند.   همچنین، صرفأ به درخواست خودش، دورادور درون قارب خشکه نان چیدند: قُمقمُه ای آب شیرین بالا سر، و خردک کیسه ای خاکه چوب تراشیده از انبار پائین پاش گذاردند؛ و تکه ای کتان بادبان را بعنوان بالش لوله کردند؛ سپس درخواست کرد بلندش کرده در فرجامین بِستَرَش گذارند، تا امتحان کند آیا هیچ راحتی در آن هست.  چند دقیقه بی حرکت دراز کشید و سپس کسی را گفت سراغ کیسه اش رفته، صَنَمَک اش، یوجو[73] را بیاورد. سپس دست ها را که یوجو را در میان گرفته بود بر سینه  چلیپا کرده خواست در تابوت را (که دریچه می خواند) رویش گذارند.  قسمت سر را با لولای چرمین برگرداندند و بدین ترتیب کوئیکوئک در حالی که چیزی  جز آرام سیمایش دیده نمی شد در تابوت خویش آرمید.  سرآخر ژکید،"رارمایی" (مناسب است؛ راحت است) و به اشاره خواست به مهدش برگردانند.

  اما پیش از انجام اینکار، پیپ که تمام این مدت دزدانه آن دور و بر پلکیده بود، به محل آرمیدنش نزدیک شد و با هِق هِق های ملایم دستش گرفت درحالی که داریه خویش در دست دیگر داشت.

  "مسکین سرگردان!  هیچگاه این جانکاه  بی خانمانی  به پایان نرسانی؟ حالا کجا روی؟ اما گر جریان های آبی به دِلنِشین جزایر آنتیلت برند که تنها نیلوفر آبی به سواحلش خورند، کار کوچکی برایم می کنی؟ پی پیپ نامی بگرد که مُدَّت هاست ناپدید شده: گمانم در آن جزایر آنتیل دوردست باشد.  گر یافتی، دِلداریش دِه، زیرا باید بس دِژَم باشد؛ ببین! به این خاطر که داریه اش را جا گذاشته؛ - پیداش کردم.  دیمبول و دامبول! حال، کوئیکوئک بمیر؛ و مارش مَرگَت نوازم."

  استارباک در حالی که از دریچه به پائین می نگریست زمزمه کرد، "شنیده ام آدم ها ی بکلی عامی در تب شدید، به زبان های باستانی سخن گفته اند؛ و وقتی این راز پژوهی همیشه معلوم می شود در کودکی بکلی از یاد رفته شان برخی عالی عُلَما براستی بدان زبان ها سخن گفته و ایشان شنیده اند.[74]  لِذا، حسب رجائی باوَرَم، مسکین پیپ، در این شِگَرف حلاوت جنونَش، مینَوی اسناد تمامی برین آشیان هامان نماید.  جز آنجا کجا توانست فراگرفته باشد؟ گوش دار! دوباره سخن گوید، هرچند اینک دیوانه وار تر."

  "به ستون دو! بگذارید سالارَش کنیم! هِی، زوبینش کو؟ همینجاش نهید- دیمبول و دامبول/! زها زه! خروس جنگی که اینک بر سرش نشسته بانگ برآرد که کوئیکوئک مُشتاق میرد! – از یاد مَبَرید: کوئیکوئک مُشتاق میرد!؛ خوب توجه کنید، گویم، کوئیکوئک مُشتاق میرد! مشتاق، مشتاق، مشتاق! اما زَبون پیپ حقیر، تَرسان مرد؛ لرزان رَفت؛ - سروقت پیپ رو! گوش کن؛ گر پیپ را یافتی، در همه آنتیل جار بزن پیپ معرکه گریز است؛ ترسوئی است، ترسو، ترسو، ترسو! گوی ِشان از قارب وال شِکَرد بیرون پرید!   گر باری دیگر حقیر پیپ اینجا میرد، هرگز برایش داریه نزده، سالارش نَخوانَم.  نه، نه!  همه  ترسویان نَنگِشان باد – ننگشان باد!  بگذار چون پیپ که از قارب وال شکرد پرید غرقه شوند.  ننگ!  ننگ!   در تمام این مدت کوئیکوئگ با چشمان بسته چنان آرمیده بود که گوئی در رویاست.   پیپ را دور و مرد بیمار را به بانوج َش جابجا کردند.  

  اما حالا که کوئیکوئگ بظاهر هر تَدارُک برای مرگ را انجام داده بود، حالا که تابوتش بخوبی مناسبَ ش  در آمده بود، بناگاه جان گرفت؛  خیلی زود معلوم شد هیچ نیازی به جعبه نجار نیست؛ وقتی برخی شادمان شگقتی خویش را درآن باره آشکار کردند، جوهر حرفش در باره علت ناگهانی نقاهتَش این بود؛ - در لحظه ای خطیر، بیاد آورده بود کوچک کاری در ساحل ناکرده گذارده و از همینرو نظر خویش در مورد مردن را تغییر داده: پس اعلام کرد، هنوز مردن نتانَد.  سپس از او پرسیدند، مگر مردن و ماندن به میل و اراده فائقه اوست.  پاسخ داد، بی گُمانمُخلَص کلام، پندار کوئیکوئگ این بود که گر مردی اراده زیستن کند، بیماری صرف او را نخواهد کشت؛ هیچ چیز، جز وال، یا طوفان، یا سخت چیزی نابودگر، بی لگام و بی خِرَد، ازهمان صنف.

  باری، این تفاوت چشمگیر میان وحشی و متمدن وجود دارد: با اینکه، بهبودی بیمار متمدن شش ماه طول می کشد، معمولأ، نصف روز کافی است تا وحشی بیمار دوباره نیم خوب شود.  از همینرو کوئیکوئک من خیلی زود جان گرفت، و سراَنجام پس از چند روز کُیار نشینی بر چرخ لنگر(و خوردن با اشتهای شدید) ناگاه بر پا جست، دست ها و پا ها را جنبانده، بدن را خوب کشِش داد و کمی فاژه کرد و سپس، با جَهِش به کله افراخته قارب خویش و دست گرفتن زوبینی گفت بهر جنگ آماده است.

  اینک، با ویرناکی دیوانه وار تابوت خویش را جای صندوق کار می بُرد و لباس های کیسه خویش را در آن ریخت و مرتب کرد.  بسیاری از ساعات فراغت را صرف نَقرِ همه صنف اشکال و طرح های عجیب و غریب روی در تابوت می کرد و بنظر می رسید از این راه می کوشَد بخشی از خالکوبی پیچ درپیچ تن خویش را به شیوه خام دستانه خود روی دَرِ تابوت تکرار کند.  خالکوبی کار پیامبر و پیشگوئی متوفی از جزیره خودش، که با آن علائم رمزی ایده کامل عَرش و فَرش، و رساله ای عرفانی در فن وصول به حقیقت[75] بر بدن وی نگاشته بود، بدانسان که خود کوئیکوئک بشخصه معمائی بهر گشودن بود؛ شگرف اثری در یک جلد، هرچند با این که قلب خودش جنب آن می تپید، حتی خود او هم فهم اسرارَش نیارست، و در نتیجه مُقَدَّر این بود تا این رازها سرانجام بهمراه پوست زنده ای که برویش نگاشته شده بود نابود شود و تا پایان حل ناشده ماند.  و احتمالا همین فکر موجب آن فریاد دیوانه وار آخاب در آن روزی شد که هنگام برگشت از دیدن مسکین کوئیکوئگ فریاد بر آوردفغان از اهریمنی اِغراء خدایان!"

فصل یکصد و یازدهم

اقیانوس آرام.

 

 

وقتی نرم و سبک ازکنار جزایر باتانِس گذشته سرانجام در دریای بزرگ جنوبی آفتابی شدیم؛ گر بخاطر چیزهای دیگر نبود اقیانوس آرام عزیز خویش را بی شمار تحیت سپاس می گفتم زیرا دیرین دعای جوانیم برآورده شده بود؛ آن آقیانوس، آرام دریایی بود که از مقر آن لحظه ام تا فاصله هزار فَرسَنگ در جهت شرق غلتان بود.

  کَس نداند، چه لَطیف معمایی در این دریاست که گوئی جنبش هایِ ملایم[76] مهیبَ ش حاکی از روحی نهان در زیر است؛ مانند آن حرکات افسانه چمن اِفِسِس فراز مدفون قدیس[77] یوحنای انجیلی[78]پاسخ این است که در این مَراتِعِ دریایی، غلتان مرغزارهای آبی عظیم و گور[79]بی نوایان هر چهار گوشه عالم، باید هم موج ها پیوسته بالا و پایین رفته جزر و مد کنند؛ زیرا در اینجا میلیون ها سایه و اندوه، آمال، خوابگردی ها واوهام غرق شده به هم آمیخته و هرآنچه اَعمار و ارواح خوانیم، همچنان آرمیده رویا بینند و بینند و چون خفتگان، در بستر خود غلتند و موجه های هماره غلتان را، هیچ محرکی جز بی قراری آنان نیست.

  هر سرگردان مجوس[80] متفکر، با یکبار دیدن، این آرام اقیانوس، آن را برای همیشه گُزیده دریای خویشَ سازد.  اقیانوسی که دُرُست دَر وَسَط گیتی غلتان است و دو اقیانوس هند و اطلس نَه جز شاخه هایش.  امواج همین اقیانوس است که موج شکن های شهرهای نوساز کالیفرنیا را که همین دیروز جدید ترین اقوام پی افکندند، شوید و همزمان، پژمرده حواشی هنوز رنگارنگ سرزمین های آسیائی قدیم تر از ابراهیم را غسل دهد، در حالی که در تمامی پهنه میان این دو انتها، کهکشان های جزایر مرجانی، و بی شمار مجمع الجزایرهای کم ارتفاع ناشناخته و ژاپن رسوخ ناپذیر[81]، جای گرفته اند.  بدین ترتیب این رازآمیز آرام الهی کل توده عالم را در میان گرفته همه سواحلش را بدل به  خلیج  واحدش ساخته، چون قلب زمین دیده شود، با جزر و مد، ضربانش.  در پی اعتلا توسط آن جاوید موجه ها بناچار باید تصدیق خدای فریبا کرده سر تعظیم برابر پان[82] فرود آری.

 اما در آن وضعیت که آخاب چون تندیسی پولادین در معتاد محل خویش کنار بادبان بندی واپسین دکل ایستاده با یک مِنخَر لاقیدانه شکرین بوی مشک مجمع الجزایر باتانِس را استنشاق می کرد که چه بسا مهربان عاشقان در دلنشین جنگل هاش قدم می زدند)، و با دیگر منخر، آگاهانه شور رایحه دریای تازه یاب را فرو می داد، همان دریا که حتی در همان لحظه، منفور وال زال می باید در آن شنا می کرد، کمتر اندیشه همه خدائی فکرش بر می انگیخت.   حالا که سرانجام بدین آب های تقریبأ پایانی افتاده سوی میدان گشت زنی ژاپن می لغزید، اراده مرد پیر تقویت شد.  مُصَّمَم لب هاش چون فکین گیره به هم رسیده بود، آماسیده دلتای رگ های پیشانیش لبریز جویبارها را مانِست؛ درخوابَش هم پُر طنین نعره "عقب کشید![83] وال زال، غلیظ خون فواره زند!" کمانی تنه کشتی را در می نوردید.

 

 

 


[1] - ground-tier butts : ردیف تحتانی کلان چلیک های روغن در انبار زیر عرشه کشتی.

[2] - corner-stone cask: چلیک سنگ کنج اشاره ای است به رسم نهادن کپسول زمان، در مصالح بنا ها.  در اینجا، مطایبه ای است با اعلامیه وقوع طوفان نوح.

[3] - Death, which alike levels all, alike impresses all : تکرار "یکسان" بهر تأکید این معنا که هر فرد نه تنها می میرد، بلکه در پایان زندگی مکاشفه خاصی دارد، وقفه ای در ضرباهنگ کلام ایجاد می کند. این تأکید بر اشتراک در مرگ همچنین موید راز بینی نهائی کوئیکوئگ هم هست.  با این حال، در ویرایش بریتانیایی "یکسان" دوم حذف شده. دلیل این افتادگی مشخص نیست. حذف می‌تواند زاده مداخله ویراستار، بازبینی نویسنده یا تصحیح خطا توسط خودملویل باشد.

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/110-queequeg-in-his-coffin

[4] - کانرا که خبر شد خبری باز نیامد.  سعدی.

5 - منجمان و اخترشناسان کلدانی (بابلی) به عنوان افرادی خردمند مورد احترام بودند، به عنوان مثال، پادشاه بخت النصر (سِفر دانیال 2.5) با آنها مشورت می کرد. به همین ترتیب، فیلسوفان یونان باستان، به ویژه سقراط را به دلیل خِرَدِ شان تحسین می کردند.

[6] - کسی را در خاکستری پاس صبحگاهی نزد خود خواند: «کسی» - از خدمه،احتمالاً اسماعیل، "کسی" کتاب مقدس را تداعی می کند: «سپس کسی را نزد خود خواند» (لوقا 17.23). این جمله همچنین عباراتی از کتاب مقدس را تداعی می کند که «و آنها را نزد خود خواند» (مرقس 3.23)، یا «عیسی آنها را نزد خود خواند» (لوقا 18.16).

 

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/110-queequeg-in-his-coffin

 

[7]  - یوجو: کوئیکوئگ یوجو را که صنمکی است چوبین و اطلاعاتی ناچیز در موردش داریم پرستد وغذا قربانش کند.  در آغاز پیوند دوستی کوئیکوئگ با اسماعیل، کوئیکوئگ گوید یوجو تعلیمش کرده اجازه دهد اسماعیل کشتی آتی شان را انتخاب کند و او پیکواد را می گزیند که سرنوشت محتومش فناست.  یوجو خدای مرگ تمدنی است خاموش که قربانی طلبد.

[8] - آنتیل های شیرین: پیپ در یکی از لحظات شفافیت شاعرانه اش، کوئیکگ را تصور می کند که در حال مرگ در تابوت خود می چرخد، نه به سمت آنتیل های واقعی کارائیب، بلکه احتمالاً به همنام اسطوره ای آنها، آنتیلیای اسرارآمیز افسانه ایبری و عربی قرون وسطی. در پاراگراف بعدی، استارباک حدس می‌زند که پیپ ممکن است به طور ناخودآگاه دانش خود را در مورد این اسطوره در اوایل «کودکی فراموش‌شده» خود جذب کرده باشد و اکنون، از طریق «شیرینی عجیب دیوانگی‌اش»، نمادهای قافیه‌ای او («کوپن‌ها») به «کوپن» اشاره می‌کنند. خانه های بهشتی ما.»

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و دوازدهم

آهنگر.

 

  پرت، چِرکین آهنگر پیر آبله دار، با استفاده از ملایم هوای عالی تابستانه ای که اینک بر این منطقه حاکم بود و محض آمادگی برای کارهای بویژه عَمَلی که پیش بینی می شد بزودی فرا رسد، پس از خاتمه کار کمکی در ساخت پای آخاب، کوره قابل حمل خود را دوباره به انبار منقل نکرده و هنوز روی عرشه نگاه داشته، با پیچ های حلقه دار محکم به پیش دکل تَسمه پیچ کرده بود؛ زیرا اینک، فرماندهان، زوبین اندازان و پاروزنان دماغه قارب ها، تقریبا پیوسته درخواست داشتند برخی خُرده کاری هاشان انجام شود؛ تغییر يا، تعمیر، یا شکل تازه دادن به اسلحه گوناگون خود و اثاث قارب.  اغلب درحلقه مشتاقانی محاصره می شد که با دست گرفتن بیل قارب، سرنیزه، زوبین و نیزه، جملگی منتظر دریافت خدمات بودند؛ و به دقت و رشک مندانه، هر سیَه حرکت او در تَقَلّا را می پائیدند.  با این همه چَکُش این کهن مرد صبوری بود که شکیبا دستی کار می گرفت.  هیچ ژَکِش، هیچ بی شکیبی، هیچ تُندی از او بر نمی آمدخاموش، آرام، و کوشا؛ کمر خویش را که مدت ها  پیش شکسته بود چنان بیش از پیش می خماند  و چنان سخت کار می کرد که گوئی زحمت خودِ زندگی است و گران کوبش چکش، سنگین طپش قلب اوست.  همینطور هم بود.- نهایت بی نوائی.

  نارَوال شیوه راه رفتن این مرد پیر، وجود نوعی گُشادرَوی اندک اما دردناک نمایان در راه رفتنش، درهمان مراحل اولیه این دراز سفر دریانی کنجکاوی ملاحان را برانگیخته بود.  و زیر فشار پرسش های پِی دِر پِی آنان سرانجام تسلیم شده بود؛ و چنین شد که همه کس ننگین قصه عاقبت فلاکت بارش را می دانست.

  آهنگر، در نیم شبی سرد و زمستانی، دیروقت ولی نه معصومانه، در جاده میان دو رُستاق، نیم ابلهانه، احساس کرده بود کرختی مهلکی بر او مستولی می شود و به انباری مخروبه و کج شده پناه بردنتیجه  تَلَف بخش انتهائی هر دو کف پا بود.[84]  سرانجام از دل این افشا، جزء به جزء چهار پرده سعادت وی و طویل پرده پنجم نمایش غمبار زندگیش که هنوز به فاجعه منتهی نشده بود، بیرون افتاد.

  مردی پیر بود که با تأخیر و در حدود شصت سالگی با آنچه درتعریف جزئیات پشیمانی فلاکت نامند، روبرو شده بود. پیشتر افزارمندی بود شهیر در کمال و وفور کار؛ خانه و باغی داشت، با دخترسان همسری جوان و مهربان، و سه فرزند خوشدل و سرخ و سفید؛ هر یکشنبه به کلیسای شادنمای واقع در باغی می رفت.  اما شبی در حجاب ظلمت و پنهان در فریبنده ترین لباس مبدل فرومانده شبرویی مخفیانه وارد آن بِهِشتَ ش شده همه چیز همه شان ربود.  غمبار تر سخن اینکه، خود آهنگر، این شبرو را جاهلانه به کانون خانواده خویش ره نمود.  شبرو، شعبده باز شیشه[85] بود!  با بَرگرفتِ آن مُهلِک چوب پنبه، شیطان پیش تاخته خانه خرابش کرد.  باری، کارگاه آهنگر، به دلائل دوراَندیشانه، صَرفه جویانه و بس خِرَدوَرزانه در زیرزمین خانهَ ش بود، هرچند کارگاه برای خود ورودی جداگانه داشت، طوری که جوان زن مهربان و تندرست بدور از هر ناگوار آسیمِگی و با لذت بسیار بدان قوی طنین چکشِ برنا بازوی پیرشوهر خویش گوش می سپرد، که خفه شده پژواکش با گذر از کف و دیوارها در اطاق بچه هاش نه به شکلی ناساز بدو می رسید؛ و بدین ترتیب لالائی قوی آهن کوبی، نوباوگان آهنگر را تا خواب رَوی می جنباند.

  آه، مُصیبَت پشت مُصیبَت!  آه، ای مرگ، نتانستی گاهی بِگاه بود؟  گر خود این پیر آهنگررا پیش از نزول تباهی مطلق بر سرش نزد خویش برده بودی، جوان بیوه گوارا سوگی می داشت، و یتیمانش پدری براستی محترم و نامور برای رویاهای سال های بعدی زندگی، به همراه توانائی زندگی بی دغدغه برای جملگی.  اما مرگ گُلِ زندگی مُتقی برادر بزرگتر چید که وظائف برخی افراد خانواده منحصرا وابسته به خِس خِس کنان مشقات روزانه او بود، پیرمردِ بد تر از بی مصرف را زنده نگاه داشت تا روزی که شنیع پوسیدگی زندگی دُرودن خرمن عُمرَش آسان تر کَندَ. 

  سربسته بگویم، کوبش چکش زیرزمین هر روز فاصله دار تر می شد؛ و هر کوبش سُست تر از پیشین؛ زن، فسرده کنار پنجره می نشست، با چشمانی ناتوان از گریه و خیره نگاهی رخشان به گریان وُجوه فرزندان خویش؛ دم ها خوابید، کوره زیر خاکستر خاموش شد؛ مادر سرازیر بلند علف های حیاط کلیسا شد؛ فرزندان، دوبار پی او روانه همانجا؛ و پیرمرد، بی خانه و بی خانواده، تلو تلو خوران، خانه بدوشی شد سیاه پوش؛ آن همه پریشانیش حُرمَتی نیانگیخت؛ خاکستری سَرَش سُخره بور مَرغول!

  مرگ تنها پیایند مناسب چنین مسیر زندگی دیده می شود؛ اما مرگ[86] تنها ورود به منطقه ای است غریب و نازموده؛ صرفا نخستین درود است به امکاناتِ  دوردستِ بی نهایت، عالم وحش، عالم آبی، عالم بی ساحل؛ بنابراین، برابر چشمانِ مُشتاقِ مرگِ چنین مردان که هنوزنسبت به خودکشی نوعی درونی احساس گناه دارند، اقیانوسِی که همه چیز ارزانیش شده و همه پذیراست، اغواگرانه کل بَسیطِ غریب و گیرا دهشت ها و شگرف ماجراهای نو-زندگانی گُستَرَد؛ و از مَزاکِزِ عظیم اقیانوس آرام، هزاران پری دریائی بر دل شکستگان خوانند- "اینجا آی؛ اینجا زندگی دیگری است بدون گناه مرگ از خودکشی، اینجا را فراطبیعی شگفتی هاست ، بی نیاز مردن در راهِشان.  اینجا آی! و خود را نهان در آن زندگی کن که برای جهان زمینی ات که اینک همان اندازه منفور است که نفرت انگیز، از مرگ هم بی اعتنا تر است.  اینجا آی! سنگ قبر خود در حیاط کلیسا اَفراز و اینجا آی تا هَمسَرَت شویم!"

  با گوش گیری همه این نِداها، شرق و غرب، به شبگیر و ایوار، روح آهنگر پاسخ داد، آری آیم!  و بدینگونه پرت در صید وال شُد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و سیزدهم

کوره

 

  حوالی نیمروز، وقتی پرت، ژولیده ریش و پیچیده در پیش بندی از زِبر پوست کوسه، بین  کوره خویش و سندان مستقر بر کُنده ای از آهن چوب ایستاده و با دستی سَر نِیزه ای را در میان زغال ها نگاه داشته و دیگر دست بَر شش های کوره خود داشت، ناخدا آخاب پیش آمد، با خُرد خَریطه ای زنگارگون در دست.   گِرِفته آخاب، در آن حال که هنوز کمی با کوره فاصله داشت، درنگید؛ تا سرانجام پرت با درآوری آهن خویش از آتش، آغاز کوفتنش روی سندان کرد- سرخ توده جرقه هایی چون انبوه دسته پرندگان معلق به هوا می فرستاد که برخی از آن ها نزدیک آخاب شد.

 "این ها جوجه های مرغ طوفان[87] تو اَند، پرت؟  همیشه در پی اَت در پروازند و پرنده های شُگون، هم هستند، هرچند نه برای همه؛- اینجا را ببین، می سوزانند؛ اما تو - اما تو، بی سوز میانشان سَر بَری."  

   پرت با دمی تکیه بر چکش خویش پاسخ داد، "زیراسراپا سوخته ام ناخدا آخاب، کارم از سوختن گذشتَست؛ سوخته را سوختن ساده نیست."

  "بسیار خوب، بسیارخوب؛ کافی است؛ کاهیده صدات بگوشم زیاده آرام و خردمندانه اندوهبار است.  با این که خود در بهشت نمی زیم هیچ فلاکت دیگران را جز آن که به جنونشان کشیده باشد، تاب نیارم.  باید دیوانه شوی آهنگر؛ چرا دیوانه نشوی؟  چگونه توانی بی جنون تاب آری؟  آیا هنوز افلاک از تو نفرت دارند که نتانِستی دیوانه شد؟ - آنجا چه می ساختی؟"

  "کهنه سرنیزه ای را تعمیر می کردم قربان، پر شیار و خراش بود."

  " و پس از آن همه سنگین استفاده، توانی دوباره تمام صافَش کنی، آهنگر."

  " بگمانم، قربان."

  "و گمان برم توانی هر شیار و خراش صاف کنی، هر چقدر هم سخت فلزی باشد، آهنگر؟"

  "بله قربان توانم، هر شیار و خراش، جز یکی."

   آخاب، هیجان زده پیش رفته دو دست به شانه پرت تکیه داده فریاد زد، "پس اینجا نگر- اینجا- آهنگر، و درحالی که دستی بر پُرچین پیشانی می کشید پرسید، تانی شیار صافی؛ گر توانی آهنگر، با کمال خوشوقتی سر بر سِندانَت نَهَم و سنگین ترین پتکت را میان دو چشم دریابَم.  پاسخم ده!  تانی این شیار صافی؟"

  " آه، این همان شیار است، قربان! نگفتم همه شیار ها و خراش ها جز یکی؟"

  "آری، همان است؛ بله، صافی ناپذیرست، مرد، زیرا تنها اینجا در گوشتَم بینیش، درحالی که تا استخوان جمجمه ام رسوخ کرده- همه چین و چروک! اما دیگر از این آسان کار بگذریم؛ امروز دیگر کاری روی نیزه و آکج نکنی.  با جرنگیدن خَریطه چنان که که گوئی بدره پُر اشرفی است، گفت، "این را می بینی! من هم ساخت زوبینی خواهم، زوبینی پرت، که هزار جفت شیطان هم گسستَش نیارست، چیزی که چون استخوان باله خود وال به تَنَش چَسبَد. با پرتاب خریطه روی سندان گفت این هم ماده اش.  "ببین آهنگر، این ها اَنباشته تَه میخ های پولادین نعل اسب های مسابقه است."

  "تَه میخ های نعل اسب قربان؟ عجب ناخدا آخاب، در اینصورت، اینجا، بهترین  و سخت ترین ماده ای را که ما آهنگران با آن کار می کنیم دارید."

  "می دانم، پیرمرد، این ته میخ ها چون سریشم مَحلول استخوان های قصابان بهم جوش می خورند.  بجنب! زوبینم ساز.  نخست دوازده مَفتول برای میله اش ساز و هر دوازده را چون تارها و رشته های کابل یدک کشی به هم پیچیده چکش کوب. سریع! من آتش را می دمم."

وقتی سرانجام دوازده مفتول ساخته شد آخاب یکایک آنها را با پیچاندن گرد طویل پیچی سنگین و آهنین، بِدست خویش آزمود.  با رَدِّ آخری، گفت، "این درز دارد!، دوباره بساز، پرت."

    پس از انجام این کار، تا پرت آهنگ تَلاحُم دوازده مفتول در یکی کرد، آخاب کنارش ایستاد و گفت ترجیح دهد خود زوبینش سازد.  در آن حال که با سخت نفس های منظم هن هن کنان چکش بر سندان می کوبید و برت تفته مفتول ها را، یکی پس از دیگری دستش می داد و سخت افروخته کوره شدید شعله های  قائم خود را بالا می فرستاد، پارسی در سکوت گذشت و بنظر می رسید با فرودِ سر سوی آتش، برای آن تلاش، نوعی استدعای برکت یا لَعنَت می کرد. اما تا آخاب سر بلند کرد کناری رفت.

  استاب با نگاه از سینه گاه کشتی، ژکید، "آن آتش افروز آنجا از چه طفره رَوَد."[88]  آن پارسی چون کبریت بوی آتش را اِستشمام کند؛ و خودش هم، چون سوزان سینی چاشنی تفنگ فتیله ای بوی آتش دهد." 

  سرانجام، دسته، بصورت تک میله ای کامل، واپسین تفت خویش گرفت؛ و وقتی پرت، برای آب دادن، جلز و ولز کنان در بشکه ای دم دستَش فرو برد، سوزان بخار سوی خمیده صورت آخاب پرید.

  آخاب که یک دم از درد عقب کشید، گفت، می خواهی داغم زنی پرت؟ مگر میسَم خویش می ساخته ام؟" 

  "خدا بخواهد، خیر؛ با این حال بیم چیزی دارم ناخدا آخاب.  زوبین بهر وال زال نیست؟"

  "بهر شیطانِ زال! اما در مورد خارها؛ خودت باید بسازی، مرد.  این تیغ های من - بهترین فولاد؛ بگیر و خارها را به تیزی سوزنی-یخ برف دریای مدار شمالگان ساز." 

  آهنگر پیر، برای یک لحظه چنان نگاهی به تیغ ها انداخت که گوئی تمایلی به استفاده از آنها ندارد.

  "بگیر مرد، نیازی بدانها ندارم؛ زیرا این روزها نه ریش می زنم، نه خورد و خوراک و نه نیایِش دارم، تا – اما، بیا بگیر کار را شروع کن!"

  وقتی سرانجام تیغ ها شکلی پیکان وار گرفته و بدست پرت به میله متصل شد، خیلی زود فولاد انتهای زوبین را تیز کرد و تا آهنگر آهنگ تافتِ پایانی تیغ ها پیش از آب دهی کرد، با صدای بلند ب آخاب گفت بشکه آب را نزدیک آرد.

  "نه، نه -آب نه؛ می خواهم به راستین مرگش آب دهم.  سپس تیغ را بالابرده بانگ زد، "آهای، شما! تاشتگو، کوئیکوئگ، داگو! چه گوئید بی دینان؟ آنقدر خونم دهید که این خار پوشاند؟" اشاره مشتی کله های سیاه، آری پاسخ بود.  سه جای تن این بی دینان را آجیده سپس وال خارها را آب دادند

  آخاب، در آن حال که مُهلِک آهن خون تعمید را به سوزش می بَلعید، شوریده سر زَکید، نه به نام پدر بل به نام ابلیس تعمیدت دهم.[89]

  اینک، آخاب با حَشدِ دسته های ذخیره  درعرشه زیرین و گزیدن یکی از چوب گِردوی هنوز پوست پوش، سرش را اندازه مادگی زوبین کرد.  سپس نو حلقه ای طناب یدک کش را گشوده چند قولاج از آن را تا چرخ لنگر تا حد تنش شدید کشیدند.  آخاب آنقدر پای خود را بر آن فشرد تا طناب چون تار چنگ فِرفِر کرد و سپس مشتاقانه روی آن خَمید و با نَدید هیچ پارگی بانگید، خوب است و حالا نوبت هم بندی."

  یک سر طناب را رشته رشته کرده و گسترده تارهای مُجَزّا را  به هم بافته گرد مادگی زوبین  پیچیدند؛ سپس دسته را محکم درون مادگی سپوختند؛ سر زیرین طناب را تا میانه طول دسته کشانده همانجا با به هم پیچیاندن  سخت ریسمان  محکم کردند.  پِیِ پایان، دسته و زوبین و طناب -چون سه الهه سرنوشت[90]- جدائی ناپذیر ماندند و پژمان آخاب، همراه سلاح، شلنگ انداز دور شد؛ صدای استخوانی پاش و صدای دسته چوب گردو، هردو، روی هر تخته، مبهم طنینی می انداختند.  اما پیش از ورود به کابین نازک صدائی غیر طبیعی، مطایبه آمیز و با این حال، بس جِگَرسوز، بگوش رسید.  آه پیپ! آن رِقَّت اَنگیز خنده[91]، آن عاطل چشمان بی قرار، تمامی غریب چِکِّگی هات به شکلی نه بی معنا با  تیره سوگنامه محزون کشتی در آمیخته به سُخره  اش می گرفت.  

 

 

 

 

فصل یکصد و چهاردهم

طلاکار[92]

 

خیلی زود کشتی پیکواد با نفوذ بیشتر و بیشتر به دل میدان گشت زنی ژاپن یکسره در تکاپوی صید شد.  اغلب در ملایم هوای دلپذیر، دوازده، پانزده، هجده و بیست ساعت مداوم در قارب ها گَرم پیوسته کشیدن، یا قارب رانی، یا پاروزنی، پی وال ها بودند، یا در فَترت های شصت هفتاد دقیقه ای آرام منتظر بالا آمدنشان می نشستند؛ هرچند نتیجه این رنجها گَنجی اندک بود.

  در چنین مواقع، زیر غارب آفتاب، همه روز رها بر نرم موج های غلتان کند خیز؛ شخص نشسته در قارب خویش، سبک چون بَلَمِ پوست غان، و چنان آمیزگار با خود نرم امواج، متکی بر دیواره قارب چون گربه های روی سنگ پیش بخاری خُرخُر میکنند؛ این ها مواقع آرامشی است خیال انگیز، آن زمان که در نِظاره ساکن زیبائی و رخشش پوسته اقیانوس، قلب ببری را که در آن زیر رَخَد نادیده گرفته به طیب خاطر یاد نیارد که این مَخمَلین پنجه چه بی امان یَشکی نهان دارد.

  این ها مواقعی است که خانه بدوش، در قارب وال گیری خویش به نَرمی نوعی احساس مادر-فرزندی، اعتماد و زمین وارِگی نسبت به دریا حس کند؛ اینکه دریا را تا حد زمینی پُرگل بیند؛ طوری که بنظر می رسد آن دوردست کشتی که تنها سر دکل هاش نَمایَد، نه میان رفیع امواج غلتان، بلکه از میان بلند علف های دشتی پَست و بلند در تلاش پیشروی است: بدانسان که اسب های مهاجران به غرب امریکا تنها افراخته گوش های خود می نمودند، در حالی که شمار بزرگی از تنه هاشان بزحمت از میان شگرف سرسبزی می گذشت.

  بِکر دره های دور و دراز؛ دامنه-تپه های آبی روشن؛ که همچنان دعوت به سکوت و نجوا بر فرازشان دُزدانه ساری است؛ و با اطمیانی قریب به سوگند می گفتید در در فصل چیدن گل‌های بیشه، در اُردیبِهِشتی خوش نوباوگان خسته از بازی در این خلوتگاه‌ها دراز به درازغُنوده اند.  و همه اینها با عِرفانی ترین حال و هوایت در آمیزد؛ طوری که واقعیت و خیال، در نیمه راه به هم رسیده درهم خلیده، کلی یکپارچه سازَند.

  چنین مناظر آرام بخش، هر چقدر هم گذرا، آخاب را هم تحت تأثیری، هرچند زودگذر، قرار داد.  اما اگر بنظر می رسید این سِرّی کلید های زرین، سری گنج های زرین در وجود خودش را می گشاید، با این حال دمیدن نفسش آنها را کدر می ساخت.

  "خوشا، واشی بیشه ها!"[93] خوشا، بی پایان مناظر همیشه بهاری روح؛ که توانست با همه مدید خشکیدگی زاده تنگی مطلق خاکی زندگانی - چون اسب‌های جوان در شبدر صبحگاهی، در وجود شما مردان پرسه زد، و برای چند لحظه گذرا، موجب احساس خنک شبنم زندگی ابدی بر روی آنها شد.  کاش خدا می خواست این مبارک آرامش ها بِپایَد. اما درآمیخته و درآمیزنده رشته های زندگی با تار و پود بافته شوند: آرامش ها را طوفان ها قطع کنند، و هر آرامشی را طوفانی است.  این زندگی را هیچ پیوسته پیشروی بی عقبگرد نیست؛ از طریق پله هایی ثابت پیش نرویم و در آخرین بازایستیم: با گذر از خَلسه بی خبری کودکی[94]، دینداری بدور از تفکر بچگی (تقدیر کلی)، سپس شک گرایی، بعد، بی اعتقادی، و سرانجام، آرامِش چنانچه های[95] تعمق بزرگسالی.  اما پس از طی همه این مراحل بار دیگر همین دایره پیمائیم و دوباره و تا ابد از مراحل کودکی، بچگی، مردی و چنانچه ها گذر کنیم.  کجاست آن نهائی بندر که باز لنگر از آن بر نگیریم؟  این عالم در کدام مسحور اثیر سیر می کند که خسته ترین هاش هرگز خسته نشوند؟  پدر این سرِراهی کجا پنهان است؟   ارواح مان یتیمان شوی ناکرده مادرانی را مانند که سرِ زا روند و راز های اصل و تبارمان خفته در گورهاشان، و بهر خبر همانجا بایست شدن."

  و در همان روز، استارباک هم، با نگاه از کنار قاربش به دوردست های همان زرین دریا، آرام زکید:-

  "حسُنِی نادَریاب از آن صنف که هر عاشق در چشمان جوان عروس خویش بینَد! – با من از کوسه های درنده و شیوه های ربایش مردم خوارَت مگوی.  بگذار دیانت جای حقیقت نشیند، بگذار خیال جانشین خاطره شود؛ به عمق وجود نگرم و همچنان باوَرمَندَم."

  و استاب، ماهی وار، با فلس های رخشان، در همان زرین آفتاب بَرجهید:-

   "منم استاب و استاب هم سرگذشت خود را دارد، اما همینجا سوگند می خورد که هماره فیران بودَست!"

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و پانزدهم

تَلاقی پیکواد با بَچِلِر

 

چند هفته پس از جوشکاری زوبین آخاب، مناظر و صداهایی که پیشاپیش باد سوی  کشتی آمَد، بس بهجَت اثر بود.

  کشتی نانتوکتی، بَچِلِر نام، که تازه آخرین بشکه روغن را در انبارها چپانده و دریچه های قریب به انفجار را تا ناقِشان آکنده بود؛ اینک، در شاد رخت  عیدوار، پیش از برگرداندن دماغه سوی وطن، شادمانه، هرچند قدری خودفروشانه، میان کشتی های بس پراکنده در آن میدان گشت زنی سیر می کرد.

  سه مرد سر سه دکلش دراز نوارهائی از سرخ پارچه پرچم بر کلاه های خود داشتند؛ از پاشنه کشتی واژگون قارب والگیری آویخته بود و طویل فک زیرین آخرین میرانده وال حلق آویخته از دیرک سینه.  همه رنگ پرچم های مخابرات دریائی[96]، پرچم، درفش ملیت، پرچم مخابره، در همه جهات بادبان بندیش در اهتزاز بود.  طرفین هر یک از سه سر دکل سَبَد دارَش دو بشکه اسپرم تسمه بند کرده بودند و روی دو تیرک افقی سر دکل ها، قَلَمی قمقمه هایی از همین گرانبها مایع؛ و میخ شده به قرص تارک دکل اصلی برنجی چراغی

  آنطور که بعدأ معلوم شد، کشتی بچلر به شگفت انگیز ترین موفقیت رسیده بود، و شگفت تر آنکه، شمار بزرگی از کشتی ها، حین گشت در همان دریاها چندین ماه آزگار را بدون گرفتن حتی یک وال سپری کرده بودند.  نه تنها بشکه های گوشت و نان را بهر جا بازکردن برای اسپرم به مراتب بیش بها بخشیده، بلکه به تهاتر فزون بشکه های تَکمیلی با کشتی های مُتِلاقی پرداخته و همین بشکه ها را سرتاسر عرشه و در کابین ناخدا و اطاق های افسران کشتی چیده بودند.   حتی میز کابین را ریز ریز و گیرانه  آتش کرده، و بهر تناول در کابین، پهن ته کلان چلیک روغنی را به عنوان نقطه کانونی به کف تسمه بند کرده بودند.  در پیشخانه  کشتی ملاحان عملأ صندوق های خود را درزگیری و قیراندود و پر کردند؛ به مزاح می افزودند آشپز مُحکَم دَری روی بزرگترین دیگ خویش گذارده و آکنده از روغنش کرده؛ و این که مسئول آشپزخانه سوراخ قهوه جوش یدک خویش بسته و پُر روغن کرده؛ این که، زوبین اندازان دری برچشمه زوبین های خویش گذاشته و پر کرده اند؛ این که براستی همه چیز آکنده از اسپرم بود، مَگَر جیب های شلوارتَنگ ناخدا، آن هم برای این که بتواند بهر اثبات کامل خشنودی خودخواهانه خویش، دست در جیب کند.

  در حالی که این شادمان کشتی سَعادَت به سرعت سوی نَژَند پیکواد می آمد، وحشیانه صدای عظیم طبل ها از پیشخانه  می آمد؛ و با نزدیک تر شدن کشتی انبوه مردانش، ایستاده گرد کلان پاتیل های پیه گدازی پوشیده با رق مانند اَنبان یا پوست شکم سیه وال رهنما، با هر حرکت مشت های گِرِه کرده خدمه، غرشی گوشخراش بر می آوردند.  روی عرشه ناخدا، نایبان و زوبین اندازان، با زیتونی دخترکانی که همراهشان از جزایر پُلینِزی گریخته بودند، می رقصیدند؛ دروا در نِگارین قاربی افراخته و محکم بسته میان پیش دکل و شاه دکل، سه سیاه لانگ آیلندی[97]با رَخشان آرشه فیدل از جنس استخوان وال، هادی فرحان رقصی تند بودند.  در این بین، افرادی دیگر از ملازِمان کشتی با صدائی گوشخراش درگیر مصالح کوره های پیه گدازی بودند که کلان پاتیل ها از فرازشان برداشته شده بود.  حین پرتاب آجر و ملاط اینک بی مصرف به دریا، چنان فریاد های شدید سر می دادند که چیزی نمانده بود گمان بَرید مَنفور دِژ باستیل تخریب کنند.

 سرور و مرشد تمامی این صحنه ناخدای افراخته قامت فراز رفیع عرشه ناخدا بود، طوری که تمام نمایش شادی پیش رویش بود، و به نظر می رسید این همه صرفا برای تفریح شخصی او تدبیر شده.

آخاب هم، ژولیده و نَژند از اندوهی پای برجا بر روی عرشه خود ایستاده بود؛ در حالی که دو کشتی از کنار یکدیگر می گذشتند - یکی غرق شادمانی پیش آمده ها، دیگری سراپا بدشگونی پیش امدها - دو ناخدای دو کشتی، در وجود خویش تجسم کل نمایان تضاد صحنه.

شنگول ناخدای بچلر با بالا بردن  یک بطری و لیوان در هوا فریاد زد: "به ما مُلحَق شو، به ما مُلحَق شو!"

  آخاب در پاسخ با صدائی خشن گفت، "وال زال را دیده ای؟"

  دیگری با خوش خلقی گفت "نه، تنها شنیده ام، اما به هیچ روی باورش ندارم، به ما مُلحَق شو!"

  "زیاده شادی.  بِراهَت ادامه بده.  نفراتی از دست داده ای؟"

  "نه در حد قابل ذکر – تنها دو جزیره ای، همین؛ - اما به ما مُلحَق شو! کُهَن همقطار به ما مُلحَق شو!.  خیلی زود آن اندوه از پیشانیت زدایم. به ما مُلحَق شو، ممکنه (شاد نمایشی است)؛ کشتی پُر و عازم خانه. "

  آخاب زکید، " تهی مغز تا چه حد شگفت آوری، بی تکلف توانست بود!"  سپس با صدای بلند گفت، گوئی، آکنده کشتی رو به خانه ای؛ خوب، پس، مرا تهی کشتی پشت به خانه خوان.  بنابراین تو و راهَت و من و راهَم.  به پپش! بادبان ها کشیده، پشت به باد!"

  و بدین ترتیب، در حالی که یکی، شادمانه پیشاپیش نسیم می رفت، دیگری سرسختانه با آن می جنگید و بدین شکل دو کشتی از هم جدا شدند؛ خدمه پیکواد با ثابت نگاه های سنگین، خیره در بچلری که بر می گشت؛ اما مردان بچلر، هرگز نگاه از تعقیب سرزنده جشن و سروری که در آن بودند، برنگرفتند.   و در حالی که آخاب خم شده روی نرده پاشنه، کشتی عازم خانه را می نگریست، خردک شیشه ماسه را از جیب در آورد و سپس با نگاه از کشتی به شیشه، به نظر رسید از این طریق به قِران دو بعید تداعی پردازد، زیرا شیشه آکنده از ماسه برگرفته از ژرفاسنجی های نانتوکت بود.[98]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و شانزدهم

مُردَنی وال

 

نه نادِر است آن مواقع در این زندگی که مساعِدَت های بخت در یمین کنارمان روان شوند، و با اینکه پیشتر بکلی مغموم بوده ایم، کمی از شتابان نسیم گرفته شادمانه احساس کنیم باد به خوابیده بادبان هامان اوفتد.  وضع برای پیکواد چنین بنظر می رسید.  زیرا روز بعد از تلاقی با شادمان بَچِلِر وال ها دیده و چهار تا کشته شدند؛ یکی بدست آخاب.

  نزدیک غروب بود؛ در آن وقت که تمام نیزه زنی های نبرد سَفّاکانه به انجام رسیده بود، و خورشید و وال، شناور در دلربا دریا و آسمانِ آیوار، هردو با هم، آرام می مردند؛ چنان حلاوت و چنان رِقَّت و چنان مُکَلَّل ادعیه در آن گلگون هوا پیچان بالا می رفت که تقریبا چنین بنظر رسید خشکی نسیم اسپانیائی از بلند ارتفاع فراز دره دیرهای سبز تیره جزایر فیلیپین، به هرزه دریانورد شده و با باری از این سرود های شامگاهی به دریا زده.

  آخاب دویاره تسلی یافته، هرچند صرفا مُتِسلی با اندوهی ژرف تر، جدا شده از وال و نشسته در پاشنه قارب اینک راکد، از نزدیک نظاره نهائی نزع وال می کرد. زیرا منظره عجیبی که درهمه عنبر وال های مُحتَضِر مَشهود است- گردش  سر سوی خورشید و مردن در این حال– مشاهده آن منظره عجیب در چنین آرام ایوار، به نوعی غِرابتی پیشتر ناشناخته را به آخاب منتقل می‌کرد. 

  "می گردد و خود را رو به خورشید کند، - چه آرام، و درعین حال چه پایدار، و پیشانیش در واپسین حرکات اختضار چه کُرنِش گراست و چه مُستَدعی.  او هم آتش سِتاست؛  مومن ترین و مُتِحَمِّل ترین دست نِشان ارباب خورشید! آوخ که باید این دو دیده زیاده نگران این مناظر زیاده تأیید آمیز بینند.  بنگر! اینجا، محصور در آب های دور، بدور از همه هیاهوی سعادت و فلاکت بشری، در این صادق ترین و مُنصِف ترین دریاها، جائی که هیچ صخره لوحی بهر حک روایات ارزانی ندارد، جائی که آبکوهه هایی به طول تاریخ چین، بسان رخشان اختران فراز ناشناخته[99] سرچشمه رود نیجر، وهمچون گُنگ هایی ناشنیده سخن، پیوسته موجه زده اند؛ حتی  در چنین جا هم، زندگی، سراپا ایمان و روی به خورشید میرد؛ اما می بینی! هنوز نمرده، مرگ جسد را  می گرداند و عزیمتی در مسیری دیگر.

  "هان ای نیمه ی طبیعتِ که برنگ سیه هندویی[100]، و سَریر شخصی خویش را جائی در دل این دریاهای فاِقدِ زندگی گیاهی، از استخوان های غرق شدگان ساخته ای؛ تو ای ملکه[101]، دانم که بی ایمانی و در طوفان وسیع کشتار و دفن بی سرو صدای پس از آرامش، زیاده دقیق با من سخن گوئی.  گرداندن سر محتضر والَت سوی خورشید و پس، دوباره چرخیدَنَش نیز، برایم بی اندرز نبوده.

 " هان ای قدرت آگاهی سه حلقه جوش! هان ای رنگین کمانی فواره  بلند آرزو! آن یک در ستیزه و این یک به فواره، همه بیهوده!  ای وال بیهوده شفاعت آن سراپا- نیروبخش خورشید طلبی که تنها زندگی زاید ولی دوباره ندهد.  با این همه، تو تیره تر نیمه، مرا با ایمانی گردن فرازانه تر، گرچه تیره تر، به جنبش آری.  همه ناگفتنی درآمیختگی هات اینجا زیر پایم شناورند؛ از نفس های آنها که زمانی زنده بودند و بصورت هوا بازدمیده شدند، اما اینک آب اند، نیرو گیرم.

  "پس صلی، پشت صلای همیشگیت ای دریا که مرغ وحشی تنها آرامَش را در جاودان جنبش هات، بیابد.  زاده خاک و شیر دریا خورده؛ گرچه تپه و دره مادریم کردند، شما آبکوهه ها برادران رضاعیم اید!"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و هفدهم

نگهبانی وال

 

 

چهار وال کشته شده در آن ایوار در فواصل دور از هم جان دادند؛ یکی دور از قارب، درجهت بادسوی؛ یکی در فاصله ای کمتر، در جهت پُشت به باد؛ یکی در جلو؛ یکی در پشت قارب.  این سه وال اخیر را پیش از شب رَسِش کنار کشتی کشیدند؛ اما تا شبگیر امکان رسیدنَ به وال بادسوی نبود؛ و آن کُشندده قارب، قاربِ آخاب، همه شب کنارش آرام گرفت.

  تیر پرچمی را عمودی در نیسم مرده وال فرو کردند، و فانوسی که از فرازش آویزان بود، پریشان نوری لرزان روی سیه پشت براق وال، و بسی دور تر، بر آن امواج نیم شبی می تابید، که بسان ملایم موج ساحل، به نرمی پهلوهای وال می سود.  

  آخاب و تمامی خدمه قاربش خواب دیده می شدند، جز پارسی که خمیده در دماغه قارب به نظاره کوسه هائی نشسته بود که شَبَح وار گرد وال درکار بودند و دُم بر سبک تخته های اُرس می کوفتند.  صدائی چون مویه جمعی نابخشوده اشباح عَموره به شکلی رعشه آور روی بحر المیت[102] روان بود.

  آخاب که وحشتزده از خواب پریده بود پارسی را رو در روی خویش دید؛ و ایندو، محاط در ظُلمات شب آخرین انسان ها در عالمی پر شده از سیل را مانِستند.  آخاب گفت، "دوباره خوابش را دیده ام."

  "خواب نَعش کَش ها را؟ کُهَن مرد، نگفتمت که نه نعش کشی داری و نه تابوتی؟"

  "کیست که در دریا میرد و با نعش کش برندش؟"

  "اما کهن مرد، گفتم پیش از آنکه توانی در این سفر مرد، باید همانا دو نعش کش به دریا دیده باشی؛ اولی، نه ساخته فانیان؛ و هویدا چوب دومی باید روئیده در امریکا باشد."

   "آه، بله! غریب منظره ای  باید باشد، پارسی: - نعش کشی با شاهپرهای شناور به دریا و موجه ها تابوت کشان. ها! چنین منظره ای را حالا حالا ها نخواهیم دید."

  "کهن مرد، هرچقدر هم غریب، تا نَبینی نَتانی مُرد."

قاعده مرگ خودت چه بود؟"

  "گرچه مرگم در فرجام کار خواهد بود، با این همه، پیشاپیش تو چون راهنمایت رَوَم."

  " و وقتی مُقَدَّم بر من رفته باشی - اگر هم چنین رُخ دَهَد - پیش از آن که توانم پِی ات آیم، باید همچنان بر من ظاهر شوی، تا هنوز هادیم باشی؟ - نه چنین بود؟ خوب، در اینصورت، بفرض باور همه گفته هات، ای رهنما!، دو عهد می بندم که با همه این احوال موبی دیک را کُشَم و جان بدر بَرَم"

  چشمان پارسی در آن تیرگی چون کرم شب تاب رخشید و گفت: "کهن مرد، عهدی دیگر بند" - "تنها کَنَف توانست تو را کشت."

 آخاب با خنده ای تمسخرآمیز فریاد زد: "منظورت چوبه داره. پس نامیرایم، در خشکی و دریا."

هر دو، بار دگر، چونان دو روح در یک تن ،زبان به کام کشیدند.  تیره شبگیر سرزد و خفته خدمه کف قارب برخاستند و پیش از ظهر کُشته وال را به کشتی رساندند.  

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و هجدهم

رُبعی

 

سرانجام فصل صید استوا نزدیک شد و هر روز، وقتی آخاب از کابین خود بیرون می آمد تند نگاهی به بالا می انداخت وهوشیار سکان بان  خودفروشانه پره های سکان خود را کار می گرفت و مشتاق ملاحان، سَبُک سوی طناب های دیرک دویده و جملگی، عُمدتأ چشم دوخته به دابلون میخکوب شده، همانجا می ایستادند و بی صبرانه منتظر فرمان گرداندن دماغه کشتی سوی خط استوا بودند.  فرمان به موقع صادر شد.   دُرُست سر ظهر بود و آخاب نشسته در دماغه بلند افراخته قارب خویش پِیِ مُعتاد رصد روزانه جایگاه خورشید بَهر تعیین عرض جغرافیایی خود بود.

  باری، در آن دریای ژاپنی روزهای تابستان چون سیل فروزِش هاست.  آن پیوسته  تابان خورشید ژاپن، سوزان کانون عظیم ذره بین زجاجی اقیانوس را مانَد.  آسمان لاکی است و بی ابر و افق آونگان؛ و این عُریانی بی پایان،  فروغ عظمت لایطاق عرش الهی است.  نیکا که رُبعی آخاب مُجَهَّز به عینک محافظ رنگی بود و با آنها نظاره آن شید آذر می کرد.  بدین نحو، با نَوَسانِ نشسته وضعیت خویش در تناسب با تکان های کشتی و گذاردن آن وسیله ی مشابه ابزار اخترشناسی بر چشم، تا ثبت لحظه دقیق وصول خورشید به دقیق نصف النهار خود، لحظاتی چند در آن وضع باقی می ماند.  در این بین، در حالی که تمامی حواس آخاب جذب این کار شده بود، پارسی، پائین تر از او، با صورتی بالا کرده چون خودش، روی عرشه کشتی زانو زده به همراهش در نظاره همان خورشید بود، تنها با این تفاوت که پِلک نیمی ازتخم چشمانش را  پوشانده بود و سَبُع سیمایش مقهور بی احساسی خاکی.  سرانجام رصد مطلوب انجام گرفت و آخاب خیلی زود با مداد روی پای استخوانیش حساب کرد عرض جغرافیایی اش دقیقأ در آن لحظه چه توانست بود.  سپس دمی دستخوش خواب و خیال شده دوباره نگاهی سوی خورشید انداخته با خود دَندید: "ای علامت دریائی! ای راهنمای مقتدر والاجاه! به درستی گوئیم کجا هستم- اما نتانی کمترین اشاره ای کنی کجا خواهم بود؟  یا نتانیم گفت علاوه بر من چیزی دیگر در کجا زیَد؟  موبی دیک کجاست؟  همین دم باید نِگَرانَش باشی.  چشمانم در همان چشمانی نِگَرَد که حتی در همین لحظه نگران اوست؛ آری ای خورشید، در چشمانی نِگَرَم که به یکسان  نِگَرَنده  ناشناخته اشیاء فراسوت اند! 

  سپس با خیرگی در ربعی خویش و یک به یک کار انداختن آلات قَباله ایش دوباره سِگالید و دَندید: "یاوه بازیچهاسباب بازی بچگانه دریاسالاران و دریاداران و ناخدایان گَردن فَراز؛ عالَم به توان و زِبَردسَتیت نازَد؛ اما، با این همه جز تشخیص ناقص و ناکافی نُقطه حضور خودت و دستی که تو را نگاه داشته در این پهناور عالم، چه از تو برآید: هیچ! نه حتی ذره ای از این بیش!  نتانی گفت فردا ظهر یک قطره آب و یک دانه شن کجاست و با این همه عجز وَهنِ خورشید کنی!  این است علم! نفرینت باد بیهوده آلت؛ و نفرین برهرآنچه چشم انسان سوی آسمانی اندازد که افروخته روشنیش صرفا سوزدش، چنان که این سالخورده دیدگان حتی حالا هم به نورت ای خورشید سوزد!  نگاه های چشمان آدمی از روی طبع هم تراز با افق همین زمین انداخته شود، نه از فرق سر، بدانسان که گوئی خدا می خواسته بشر نِظاره عرشَش کُنَد.  با انداخت ربعی بر عرشه گفت، "نفرین بر تو ای رُبعی! دیگر تو را هادی زمینی راه خویش نکنم؛ قطب نمای مسطح کشتی  و ناوبری کور با ریسمان و کنده؛ اینها هادیَم باشند و مکانم در دریا را نمایند."  با فرود از قارب بر روی عرشه گفت، " آری بدینسان لَگَدمالت کنم، ای بُنجُل چیزی که ضعیفانه ببالا اشاره کنی؛ بدین نهج خُرد و تباهت کنم."

  حین ادای این سخنان توسط شوریده مرد کهن و لگدمالی ربعی با دوپای زنده و مرده، بنظر رسید حالت شَعَفی آمیخته به تمسخر نسبت به آخاب و نومیدی قَضاء و قدری درمورد خودش، بر ساکن سیمای گُنگَ پارسی فِتادنادیده  برپا و دور شد، در حالی که دریانوردان هیبت زده از سیمای فرمانده خود در سینه گاه کشتی تجمع کردند، تا این که آخاب که آشفته عرشه پیما بود فریاد زد، "سر طناب دیرک ها! اهرم سکان بالابادبان ها پشت به باد." 

  به یک آن بازوی بادبانها دور چرخید و درآن حال که کشتی روی پاشنه خود نیم گردشی کرد، سه استوار دکل رَشیق و افراخته قامت روی طویل بدنه شلمون دار، سه هوراتی گردنده بر یکه توسنی شایسته را ماِنستَند. 

  استارباک، ایستاده میان دو نایت-هِد[103]، متلاطم راه کشتی را نظاره می کرد،  همچنین، تِلو خوران رَوِش آخاب در طول عرشه را.

  "برابر انبوه فَحم آتش نشسته سراسر فروزانَش دیده ام، آکنده ازحیات الیم آذری زبانه زن؛ هم دیده ام که سرانجام فروکِش کُنَد و کُنَد تا خَموش ترین خاک گردد.  مرد پیر اقیانوس ها! سرانجام از همه این آتشین[104] حیاتت جز خردک کُپّه خاکستر چه ماند؟"

  استاب بانگ زد، "آری، اما آقای استارباک از یاد مبر - خاکستر زغال دریا نه زبون زغال چوب شما.  خُب، خُب؛ شنیدم آخاب دَندید، "اینجا کسی این اوراق گنجفه دراین پیر دست هام فِشارَد و سوگند که باید با اینها بازی، نه هیچ ورق دیگر."  لَعَنتَم باد گر خطا گویم، برحقی آخاب؛ دَر رزم زی و در همان میر!" 

 

 

 

   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و نوردهم 

شمع ها

 

گرم ترین هوا بی رحم ترین انیاب پَروَرَد؛ بَبر بَنگال در داغ ببیشه های سرسبزی دائمی خیز بردارد.  آسمان ها با بیشترین نور افشانی مهلک ترین تُندَرها را در دل دارند؛ کوبای زیبا پیچند هائی شناسَد که هیچگاه  آرام سرزمین های شمالی را در نَنَوَردَد.  همینطور، دریانورد این رخشان دریای های ژاپن به سهمگین ترین همه طوفان ها، چَرخَندِ حاره ای، بَر خورَد. گهگاه در آن روشن آسمان، چون بمب فراز شهری خواب آلود و مبهوت تَرِکَد.

  حدود ایوارهمان روز بادبان های پیکواد از هم گسیخت و برهنه دکل در نبرد با چرخندی که دُرُست از روبرو بدان خورد تنها ماند.  با فرارسیدن تاریکی، آسمان و دریا غرش کنان به تندر شکافته می شد و رخشان آذرخش ناتوان دکل ها را پس از نخستین خشم طوفان می نمود، آن هم در وضعیتی که اینجا و آنجا لرزان تکه  پارچه هایی برای بازی بعدی خویش جا گذارده بود.

  استارباک، چنگ  زده در مهار دَکلَی، روی عرشه ناخدا ایستاده بود؛ با هر رُخشِ آذَرَخش نگاهی به بالا می انداخت تا ببیند چه بلای بیشتری سر پیچیده بادبانبندی آنجا آمده؛ این در حالی که استاب و فلاسک، گرم هدایت ملاحان در بالاترکشیدن و محکم تر بستن قارب ها بودند.  هرچند همه زحمتِشان بیهوده بنظر می رسید.  با این که قارب سمت باد عرشه ناخدا(قارب آخاب) را نوک جراثقال کشیدند نجات نیافت.  عظیم موجی غلطان به بالای پهلوی پُر نَوَسان گَردان کشتی کوبیده کف قسمت پاشنه قارب را سوراخ کرده در حالی بجای گذاشت که چون غربال آبچکان بود.

  استاب در مورد این تباهی گفت، "لعنت، لعنت!  اما آقای استارباک، دریا خواهی نخواهی همیشه کارِ خودش را می کندمن یکی را که یارای جَنگَش نیستمی دانید آقای استارباک، موج پیش از خیزش  کلان دورخیزی دور ودراز گرد عالم کند و جَهِش در رَسَد!  اما برای من تمام دورخیزم بدانسوی عرشه است.  اما مهم نیست؛ طبق آن تصنیف قدیمی همه شوخی است؛" – (می خواند.)

   وه که طوفان شادان است،

  و وال مَسخَره ای،

   دم جنبان،-

  وه که چه مضحک، متظاهر، بازیگوش، شوخ، بذله گو و تردستی ای دریا!

  روان ابرها سراپا شتاب ،

  طوفان نه بیش از کفِ  کوکتل

  در همزنی ادویه افزائی -

  وه که چه مضحک، متظاهر، بازیگوش، شوخ، بذله گو و تردستی ای دریا!

  تندر کشتی ها شکافد،

  و این، نه جُزحرکت لبهاش،

  در مزمزه کوکتلش، -

  وه که چه مضحک، متظاهر، بازیگوش، شوخ، بذله گو و تردستی ای دریا!

استارباک فریاد زد: بَس کُن استاب، "بگذار طوفان بخواند و اینجا در بادبان بندی ما چَنگَش نوازد؛ گر دلیر مردی، آرامِشَت حفظ کُنی."

  " دلیر نیستم؛ هرگز نگفته ام دلیرم؛ بُزدِلَم و برای حِفظِ روحیه ام خوانم و به شما می گویم آقای استارباک، در این عالم جز گَلوبُری راهی برای سَدّ خواندنم نیست.  و ده به یک گرو بندم حتی بریده گلو هم در اِختتام سرود نیایش خدایَ خوانم."

  "دیوانه! گر خود چشم دیدن نداری با چشمان من بین."

  "چه! حالا دیگر می توانی بهتر از هر دیگری بر شب تاریک فائق آئی، صرفنظر از اینکه این ادعا تا چه پایه ابلهانه است؟

  استارباک چنگ در شانه استاب زده با اشاره به دماغه رو به باد کشتی گفت، نمی بینی تندباد از شرق وَزَد، همان مسیر که آخاب پی موبی دیک پیماید؟  همانکه ظهر امروز سویش چَرخید؟ نَک نِگاهی به قارِبَش در آنجا انداز؛ سوراخ کجاست؟ در فضای پاشنه، مرد؛ معتاد محل ایستادنش - مَقرَّش سوراخ شده، مرد! حال، وقت است به دریا جِهی و غزل خداحافظی خوانی

 "نیمی از حرف هایت را هم درنیابم: چه خبر است؟"

  " استارباک، بدون پروایِ پرسش استاب، ناگاه دَندید آری، آری، دورِ دماغه امید نیک کوتاه ترین راه نانتوکت است.  توانیم تندبادی را که اینک بر ما کوبد تا کشتی مان شکند بدل به باد مساعد رانش خود سوی خانه کنیم.  آنجا رو به باد همه ظلام هلاک است؛ اما پشت به باد، رو به خانه بنظرم آنجا روشن مان کند، اما نه با آذرخش.

  در آن دم در یکی از فواصل ژرف ظلمت پی آذرخش ها، صدائی در کنارش شنیده شد، و تقریبأ در همان لحظه، رَگباری از غُرِّش رعد و برق در آسمان پیچید.

  "کیست آنجا؟"

  آخاب در حالی که کورمال کنان راه خویش را به موازات نرده عرشه به سوی سوراخ محور استخوانی پاش می پیمود و ناگاه آنرا با  خمیده زوبین های آذر روشن شده یافت[105]، پاسخ داد " تندر پیر!"

  باری، همانطور که در خشکی غرض از میله های برق گیر نوک منارها تخلیه خطیر جریان برق در خاک است، به همین ترتیب میله مشابهی که برخی کشتی ها به دریا سر هر دکل خود دارند، بهر رِساندَن جریان به آب است.  اما از آنجا که این رسانا باید خیلی به عمق فرو شود تا انتهایش از هرگونه تماس با بدنه کشتی دور ماند؛ و از طرف دیگر  کشیده شدن دائمی اش زیرآب می تواند باعث مصائب بسیار شود، ودر عین حال مُزاحِمَمتَش برای قسمت های بادبابان بندی کم نیست و کما بیش مانع حرکت کشتی در آب می شود؛ به همه این علل قسمت های زیرآبی میله های برق گیر کشتی همیشه در دریا نیست؛ بلکه معمولأ از حلقه‌های باریک و بلندی تشکیل شده تا حسبِ نیاز وقت، به سهولت بیشتر به زنجیر بیرون کشیده، یا به دریا پرتاب ‌شوند.

  استارباک که از رخشان آذرخشی که همان دم چون فروزان مشعلی پَرّان راه آخاب سوی مقرش را روشن کرد بناگاه تذکر هُشیاری گرفته بود بر خدمه فریاد زد، برق گیر ها! برق گیرها! روی عرشه اند؟ جلو، عقب، فورأ به آب آندازید!"

  آخاب فریاد زد، "ایست! بگذارید بازی جوانمردانه باشد، گرچه طَرَفِ زبون تریم.  با این که کمک کنم بهر ایمنی عالم و آدم سر قُلَل آند و هیمالیا برق گیر فرازَند، اما در اینجا، بدون هر امتیاز، بگذار بمانند، جناب."

  استارباک بانگ زد، "بالا نِگرید، کورپِسانتس، آذر سن اِلِمو!"

  نوک همه بازوهای دکل آتشی رنگ پریده بود؛ و بر انتهای هر میله برق گیرِ سه کله، سه سفید شعله مخروطی و هر یک از سه دکل بلند، چون سه باریک شمع مومی غول آسا برابر محرابی، درهوای گوگرد فام، بی صدا می سوخت.

  در این دم خروشان دریا زیر کوچک قارب استاب بالا آمد، طوریکه لبه قارب دستش را که در حال تسمه بندیش بود سخت گیرانداخت و فریاد زد، قارب لعنتی، رهاش کن!"  هرچند "رها کن!" گفت- اما در پِیِ پس گریز روی عرشه، بالا فکنده نگاهش بر شعله ها فتاد و درجا با تغیر لحن فریاد زد – "کورپِسانتس ها بر همه ما رحم کنید!"

  فحش تکیه کلام ملاحان است، در خلسه سکون و رویاروئی با طوفان، ناسزا گویند؛ وقتی بیشتر اوقات از فراز بازوهای دکل بادبان بالائی، روی جوشان دریا تاب خورند، فحش دهند؛ اما در تمامی سفرهای دور و درازم، کمتر پیش آمده وقتی سوزنده  انگشت خدا بر کشتی نهاده شده: وقتی اِنذارِ"خداوند روزهای بلشاصر را شمرده، او را سنجیده و ناتوان یافت،" در مهار های جانبی دکل ها و ریسمان های کشتی بافته شده، بد و بیراه های عامیانه را بشنوم.

  در حالی که این سپیدی آن بالا می سوخت، از مَسحور خدمه که در انبوهی فشرده روی سینه گاه کشتی ایستاده بودند و جمله چشمانشان در آن بی گرما رَخشِش ضعیف، چون اختران صورت فلکی دوردست سو سو می زد، کمتر سخنی شنیده می شد.   داگو، غول پیکر زَنگی زُغال فام، که برابر نور شَبَح وار درشت تر شده بود، به سه برابر قامت واقعی خویش تغییر شکل یافته چون سیه ابر خاستگاه تندر می نمود.  بازمانده دهان تاشتگو سفید دندان های کوسه وارش را می نمود که به نحوی غریب برق می زد، چنانکه گوئی بر تاج آنها نیز کورپِسانتس نشسته؛ و خالکوبی کوئیکوئگ، فُروزان چون شیطانی شعله های کبود بر تنش.

  سرانجام تصویر با رنگ پریدگی بالای دکل بکلی مرتفع شد؛ و یکبار دیگر پیکواد و یکایک نفراتش مغموم ماندند.  یکی دو لحظه سپری شد و استارباک هنگام پیش رفتن به کسی خورد.  استاب بود.  "حالا در چه فکری مرد؟ فریادت را شنیدم؛ در آوازَت  چنین نبود."

  "نه، نه، نبود؛ گفتم کورپِسانتس ها بر همه ما رحم کنند؛ هنوز هم امیدوارم که کنند.  اما از خود می پرسم تنها بر مِحنَت زَدِگان رحم کنند؟- دل و طاقت تحمل یک خنده راهم ندارند؟  آقای استارباک، آنجا را ببین- هرچند تاریک تر از آن است که توان دید.  پس، گوش کن: آن شعله سر دکل را که دیدیم نشان سعادت شمارم، زیرا آن دکل ها ریشه در انباری دارد که بزودی لبریز از روغن عنبروال خواهد شد، توجه داری؛ بنابر این تمامی روغن چون شیره در درخت، به نوک دکل ها رسد.  آری سه دکلمان قرار است سه شمع اسپرماتچی شود –نیک نَویدی است که دیدیم."

  در آن دم استاربک چهره استاب را دید که به آرامی آغاز سوسو زدن می کند.  با نگاهی به بالا فریاد زد: "نگاه کنید! نگاه کنید! و یک بار دیگر مرتفع شعله های مخروطی با آنچه فرانیادی مضاعف در رنگ پریدگی شان بنظر می آمد، دیده شد.

   استاب دوباره فریاد زد، "کورپِسانتس ها بر همه ما رحم کنید!"

  پای دکل اصلی، دُرُست زیر دوبلون و شعله، پارسی برابر آخاب زانو زده بود، هرچند کرنشِ سَرَش نه سوی آخاب بود؛ در حالی که شماری از ملاحان که تا چند لحظه پیش، در همان نزدیکی، آویزان از قوس بادبان بندی بالاسر، گرم تحکیم شراع بودند، اینک متوقف شده توسط شعله، مانند گروه بی حس شده زنبوران، آویزان از خمیده شاخی بباغ، به هم چسبیده بودند.  در گوناگون حالات سحر شدگی، ایستاده، گام زنان، یا دَوان اسکلت های هرکولانیم را مانِستَند و دیگر ملاحان، چونان ریشه درعرشه، هر چند همه نگاه ها به بالا، به جای ماندند.

  آخاب فریاد زد، "آری، آری مردان! آن بالا را بینید؛ خوب توجه کنید؛ آن سفید شعله صرفآ راه رسیدن به وال زال را روشن کند!  آن حلقه های زنجیر اتصال زمین برق گیر دکل اصلی را دستم دهید؛ با مسرت این نبض گیرَم و بگذار نبض خودم هم برابَرَش زند، خون برابر آتش، بدینسان."

  سپس با چرخش، و در حالی که آخرین حلقه زنجیر برق گیر را در دست چپ می فشرد، پایش را روی پارسی گذاشت و با ثابت نگاهی به بالا و افراخته دست راست، راست قامت برابر رفیع تثلیث شعله های سه[106] تیزه ای ایستاد.

  "ایا پاک روح فروزان آتش که که زمانی چون یک پارسی آنقدر در این دریاها پرستیدمت که در آئین مقدس چنانم سوختی[107] که  تا این دم زخمش بجان دارم؛ حالا شناسمت، ای روان پاک، و نَک دانم راه درست پرستشت تَحَدّی است.   نه به محبت رِفقی داری نه به حرمت، و حتی باشد که از نفرت کُشی[108]؛ و همه کشته[109] شَوَند.  آنکه با تو ستیزد نه بی پروائی است نادان.  به لامکان و لاکلام قدرتت اذعان دارم؛ اما تا واپَسین نفس این بومَهَنی زندگانی با فزونی استیلای مطلقش در خود خواهم سِتیز.  در میانه این بی تشخصِ مُتِشَخِّص شخصیتی ایستاده.  گرچه از هرکجا که آمده و به هرکجا که خواهم رفت، در نهایت نقطه ای بیش نیستم، در این دنیوی زندگانی، شخصیت ملکه واری در من زیِد و حقوق مَلکِه ایش دانَد.  اما جنگ رنج است و نفرت فلاکت.  با نازل ترین شکل محبت پیش آی تا ِزانوزنان بوسه ات دهم؛ اما در اوج خود چون قدرت عُلوی صرف بیا و با اینکه لبالب بحریه های عالم به جنبش آری در اینجا کسی هست که همچنان بی اعتنا ماند.  ایا پاک روحی که از آتش خویشم ساختی همان را چون راستین فرزند آتش سوی خودت باز دَمَم.

  [ناگهانی رخشش های  مکرر آذرخش؛ نُه شعله از طول به سه برابر ارتفاع پیشین خود جهاند؛ آخاب، چون دیگران، چشمانش را بسته دست راست را سخت بر آنها می فشرد.]

  "به لامکان و لاکلام قدرتت اذعان دارم؛ چنین نگفتم؟  نه زیر فشار چنین کردم؛ نه این حلقه اندازم.  توانی کور کرد؛  اما زان پس کورمالم توانم.  توانیم سوخت، اما در پَسَش خاکستر توانم بود.  بیعت این ضعیف دیدگان و بسته دستان گیر.  من نگیرم.  آذرخش میان ججمه ام برق زند، تخم چشمانم رجور است و درد می کند، کل کوفته مغزم بریده سری غلتان روی زمینی نفسگیر را ماند.  وای و ای وای! با همه چشم بستگی سخنت گویم.  گرچه نوری و از دل تاریکی جهی؛ منم ظلمتی که از نور، از درونت جهم!  نیزه ها باز ایستانده؛ و چشمها بازگشوده، بینی یا نه؟  آنجا شعله ها سوزد!  آه ای بزرگوار! حالی به تبارم نازَم.  گرچه صرفا آتشین نیای منی؛ مهربان مام خویش ندانم.  سِتَمگرا، چه کردیش؟  این است حیرت من، هرچند آنِ تو سُتُرگ تر.  ندانی چگونه آمدی و از همینرو خود را لم یولد خوانی؛ و چون قطعأ بدایتَت ندانی خود را اَزَلی خوانی.  بدایت خویش دانم و تو آن خود ندانی، ای قادر متعالنگشودنی چیزی ورای توست، ای روح روشنی که نزد او کل ابدیتت جز زروان نیست و کل آفرینندگیت خود بخود.  سوخته چشمانم از میانت، خودِ شعله ورت، تیره و تار بیندَش.  آه، ای سر راهی آتش، ای راهب ازلی، تو هم معمائی شرح ناپذیر داری، همان مُنفرد سوگَت.   اینجا دوباره با غم بسیار پدر خویش بینم.   بپر! بالا پر و آسمان شکن! با تو پرم؛ با تو سوزم؛ مشتاق اتصال توام؛ سرکشانه پرستَمَت!"

  استارباک فریاد زد، "قارب! قارب! قارِبَت بین مرد پیر!"

  زوبین آخاب، همانکه در آتش پرت ساخته شد، محکم بسته در نمایان نیفه خویش مانده بود، طوری که از دماغه قارب وال گیریش بیرون زده بود؛ اما همان موج که کف قارب سوراخ کرد باعث شده بود رها نیام چرمیش از جا درآید؛ و اینک از آن تیز خار پولادین شکافته آتشی یکدست , پریده رنگ بر می خاست.  در آن حال و آنجا که گُنگ زوبین چون زبان اژدها می سوخت، استارباک بازوی آخاب گرفت و گفت –" خدا، خدا علیه توست مرد پیر؛ بِپرهیز! نَحس سفری است! نحس آغاز، نحس ادامه؛ کهن مرد، بگذار تا فرصت هست تیرک بادبان ها در جهت باد گردانم[110] و همین طوفان مساعد باد روبه خانه سازیم بلکه به سفری بهتر از این رویم.

 هراسیده ملاحان که سخن استارباک به گوششان خورده بود برفور سوی مهارتیرک بادبانها دویدند، هرچند هیچ بابانی افراخته نمانده بود.  در آن لحظه بنظر رسید تمام بهت زده اندیشه های نایب مال خودشان است و فریادی نیمه یاغی گرانه برآوردند. اما آخاب با انداختن پر ترق تروق زنجیر برق گیر روی عرشه و برداشتن آتشین زوبین آنرا چون مشعلی در میانشان به حرکت درآورد و سوگند خورد نخستین ملوانی را که سر طنابی را آزاد کند خواهد سپوخت.  ملاحان مبهوت از حالت سیمای وی و بیشتر کز کرده از آتشین زوبینی که بدست داشت با نومیدی پس رفتند و آخاب دوباره به حرف آمد:-

  "تمامی سوگندهای شما در مورد شکار وال زال هم اندازه سوگند خود من الزام آورند؛ و آخاب پیر با تمام دل و جسم جان و فکر و عمر خویش بدان پایبند است.  و برای اینکه بدانید این قلب با کدامین آهنگ می زند؛ اینجا نگرید، بدینسان آخرین بیم خاموش کنم!" و با یک نفخه نَفَسِ خویش شعله را فرونشاند.

  همانطور که در طوفانی که دشت نوردد مردم از جوار یکه نارونی سُتُرگ گریزند، ازآنرو که قامَت و قوتش صرفأ خطرناک ترش سازد زیرا بمراتب بیشتر هدف آذرخش ها قرار گیرد،  بسیاری از ملاحان با شنیدن  واپسین کلمات آخاب در دهشت ترس و نومیدی از او گریختند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و بیستم

عرشه نزدیک پایان نخستین پاس شب

 

آخاب کنار سکان ایستاده.  استارباک به او نزدیک شود.

  قربان، باید تیرنگهدار بادبان فوقانی اصلی را پائین آریمتسمه تیر شل شده و مهار سمت بادپناه  نیم ریش است.  پائینش آرم قربان؟

  "هیچ چیز را پائین نیارید؛ به تسمه ش بند.  گر تیرک های فرازین بادبان داشتم همین حالا  آنها را هم می افراختم."

  "قربان! بخاطر خدا!-قربان؟"

  "بسیار خوب."

  "لنگر ها درکارند قربان.  داخل آرَم قربان؟"

  "نه چیزی را پائین آرید و نه حرکت دهید، اما همه چیز را تسمه بندید.  باد می خیزَد، اما هنوز به بلند ارتفاعم نرسیده.  سریع! مطمئن شو انجام شده.- به زمین و زمان قسم[111] مرا قوزی ناخدای قایق ماهی گیری ساحلی شمارد.  تیر بادبان اصلی فوقانیم پائین آرم! آنهم به حرف شما دریانوردان سطل سریشمیرفیع ترین تخته های سر دکل را برای شدید ترین بادها ساخته اند و اینک این تخته مغزم میان شتابان ابرها سیر کند.  پائینش آرم؟ آه که هیچ کس جز بزدلان صفحه های مغز را در طوفان پائین نیارد.. آن بالا چه غوغائی است! گر نمی دانستم قولنج بیماری پر سرو صدائی است ممکن بود حتی والاش شمارم. اوه، دارو خور، دارو خور!"[112]

 

 

 

 

فصل یکصد و بیست و یکم

نیمه شب. – نرده های سینه گاه

 

 

استاب و فلاسک سوار بر نرده ها در حال گذراندن تسمه های بیشتر از روی آویخته لنگرهای آنجا.

  نه، استاب؛ توانی آن گره را هرقدر بخواهی آنجا تپانی اما هرگز نتانی آنچه را همین حالا می گفتی تو مُخَم کننی.  از زمانی که درست عکس همین را گفتی چقدر گذشته؟  یکبار نگفتی هر آن کشتی که آخابش راند، همانند آن  است که در عقب بار بشکه های باروت و در جلو جعبه های کبریت دارد و باید برای بیمه نامه  بیشتر پردازد؟  حالا بس کن و بگو، همین را نگفتی؟

  "گیرم که گفته باشم؟ خُب که چی؟  از آن زمان تَنَم به نسبت تغییر کرده، چرا فکرم تغییر نکند؟  از این گذشته گیرم براستی در عقب  بار بشکه های باروت و در جلو جعبه های کبریت داشته باشیم؛ کبریت ها چگونه توانست در این خیسنده رگبار گِرِفت؟  کوچک رفیق من، چرا با موی نسبتآ سرخی که داری نتانی همین حالا آتش گرفت؟  خود را بتکان؛ دلو با همان سقائی فلاسک؛ توانی با آب یقه پالتوت چند تُنگ را پرکنی.   نمی بینی شرکت های بیمه دریائی برای این خطرات اضافی تضمین های اضافی دارند.  این ها شیرهای آتش نشانی از همان هاست فلاسک.  اما دوباره گوش گیر تا پاسخ دیگر پرسشت دهم.  تفاوت بزرگ بین دست گرفتن میله برقگیر دکل و ایستادن کنار دکلی که اصلأ برق گیری ندارد در هنگام طوفان چیست؟  خُشک مغز، نبینی تا آذرخش نخست به دکل نخورد هیچ آسیبی به نگه دارنده میله برق گیر نَرِسَد؟  پس از چه گوئی؟ از هر صد کشتی، یکی هم میله برق گیر ندارد، و به ناچیز عقیده من، آخاب، - بله، هم او، و هم همه ما - در آن زمان، نه بیش از همه خدمه آن ده هزار کشتی که همین حالا در دریاها در حرکت اند، در خطر نبودیم.  ای بابا، شاه تیر، گمان بَرَم بدت نمی آمد همه مردم عالم کوچک میله برق‌ گیری شبیه آن پرهای سنجاق شده به کلاه سرکردگان شبه‌نظامی  پر کلاه خود زده، چون حمایلی پشت خود اندازند. چرا منطقی نیستی فلاسک؟ منطقی بودن آسان است، چرا نیستی؟ هر نیم بینا هم توانِست منطقی بود.

  "نمی دانم، استاب.  گاه کمی شوار یابیش."

  "آری، وقتی آدم بکلی آب کشیدست منطقی بودن دشوار است و این حقیقتی است.  و من با این رگبار بکلی خیس شده ام.  مهم نیست؛  طناب را آنجا ببند و عبور بده.  بنظرم داریم چنان این لنگرها را چنان تسمه بند می کنیم که گوئی قرار نیست هیچگاه دوباره استفاده شود.  فلاسک بستن این دو لنگر در اینجا مثل بستن دست کسی از پشت است.  و بی گمان سخی دستانی بزرگی هم هستند.  شگفتا، اینان آهنین مشتان تو اند؟  چه گِرِفتی هم دارند!   فلاسک از خود می پرسم مگر این عالم جائی لنگر انداخته؛ در این صورت، با طنابی بیش از حد طویل دور گردد.  آن گره را خوب بکوب و کارمان تمام است.  حالا، در مرتبه پس رسیدن به خشکی، دومین مقبولیت آز آن آتش روی عرشه است.  ضمنأ ممکنه دامن این پالتوم بچلانی؟  ممنون.  مردم به جامه بلند می خندند؛ اما فلاسک بنظر من وقتی بر آبی، در همه طوفان ها فِراک باید پوشید.  توجه داری که دم فراک که رو به پائین باریک می شود بکار دفع آب آید.  کلاه های سه گوشه هم همینطور؛ مخروط های دیواره کلاه به آبروی بام مانند، فلاسک.  دیگر کلاه بارانی و نیم تنه دریانوردی نخواهم، باید پالتوی دم چلچله تن کنم و کلاه خز پوشم.  پس هالو! هیو! این کلاه بارانیم که به دریا پرتابم خدایا، خدایا، چگونه بادی که از جانب تو آید، باید چنین کج رفتار باشد.  چه سخت شبی است امشب." 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و بیست و دوم

نیم شب فراز بادبان بندی.-

تندر و آذرخش.

 

فراز تیر نگهدارنده فرازین بادبان اصلی .- تاشتگو گرم پیچیدن تسمه های جدید گرد آن. 

  "اوه، اوه، اوه.  این تندر بند آر!  این بالا تندر بسی بیش از حد است.  تندر را چه فایدست؟  اوه، اوه، اوه.  ما نه تندر که رام خواهیم؛ جامی رامِمان ده.

اوه، اوه، اوه!"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و بیست و سوم

شمخال

 

 

طی شدید ترین تکانه های طوفان، مردی که سَرِ اَهرُم سکان ساخته از آرواره کشتی پیکواد ایستاده بود، با همه بسته بودن مهار های مانع حرکت بدان، چنیدن بار با حرکات نامنظم  کشتی تلوخوران روی عرشه پرت شده بود- زیرا مهار ها شُل بود- از آنرو که قدری بازی اهرم سکان ناگزیر است. 

  در چنین توفان سخت، در آن مدت که کشتی نه بیش از متلاطم خَسی در تندباد است، مکرر رؤیت  گردش های  گاه بگاه عقربه های قطب نما، به هیچ روی ناروال نیست.  وضع پیکواد چنین بود؛ سرعت چَرخِش حرکت عقربه ها  روی گلباد قطب نما با تقریبا هر تکان کشتی، از دید سکان بان نهان نمانده بود؛ منظری که کمتر کس توانست بدون نوعی هیجان غیرعادی نظاره کند.

  چند ساعت پس از نیمه شب طوفان چنان فروکِش کرد که با سَخت تلاش های استارباک  و استاب- یکی گرم کار در جلو و دیگری در عقب - لرزان  بقایای  بادبان سه گوش پیشین و بادبان های اصلی دکل مقدم و شاه دکل از تیرک ها جدا و دستخوش باد شده چرخ زنان و پشت به باد دورشدند؛ بسان بال های قادوس که گهگاه پرنده طوفان زده حین پرواز برابر باد نَهَد.

  اینک سه  نو شِراع مَربوطه خمانده و پیچانده  شد و لچکی شراع ویژه طوفان را عقب تر افراختند،؛ طوری که کشتی خیلی زود با درجاتی از دقت دوباره در آب به حرکت در آمد؛  مسیری که دوباره به سکان بان داده شد و می بایست در صورت امکان  در آن می راند فعلا شرق-جنوب-شرق، بود.  زیرا در طول توفان تنها حسب نوسانات آن رانده بود.  اما حالا که تا حد امکان کشتی را به مسیر خود نزدیک می کرد و در عین حال قطب نما را هم زیر نظر داشت، بنگر!  چه نیک فالی! بنظر رسید باد از پشت آید؛ آری منفور باد محبوب شد.

  دردم تیرک های بادبان ها را با شاد سرود

"خوشا باد مساعدحبذا و نیکا، شاد مردان!" 

در وضعیت متقاطع با دکل ها، برابر باد، گرداندند و خدمه زانرو به شادی می خواندند که رویدادی چنین نوید بخش، قاعدتأ می بایست خیلی زود  شوم شگون های پیشین را باطل می ساخت.

  استارباک، در امتثال ثابت دستور فرمانده خویش- گُزارِش فوری و شبانه روزی هرگونه تغییر مهم در امور عرشه- به محض استقرار شراع ها برابر باد -گرچه  بی میل و گرفته بی اختیار جهت ابلاغ وضعیت به ناخدا آخاب، عازم زیر عرشه شد.

  پیش از انگشت زنی بر در اطاق ناخدا، بی اختیار لختی درنگید.  چراغ کابین که بشدت به این سو و آن سو تاب می خورد – پِت پِت کنان می سوخت و نامنظم سایه هائی بر چفت شده در پیر مرد می انداخت، - نازک دری که بجای تُنُکه های فوقانی ثابت کرکره هائی در آن نشانده  بودند.  با آنکه غرش عناصر طبعیت  گرداگرد کابین را گرفته بود انزوای زیر سطحی کابین،  نوعی زمزمه سکوت را بر آن مستولی می کرد.  شمخال های پُر  مسقر بر مَقَرَّ خود، قائم ایستاده برابر دیواره جلو، برق زنان عیان بود.  استارباک شریف مردی راستکار بود؛ اما در آن دم، با دیدن شمخال ها در آنجا،  بنحوی غریب  پلید  فکری در او شکل گرفت؛ هرچند چنان آمیخته با همراهانی خوب یا خنثی بود که در آن به سختی تشخیص می داد.

  با خود دندید" یکبار می خواست  بزندم، آری همان شمخالی که سمتم گرفت آنجاست؛ همان که قنداقَش گلمیخ دارَد؛ بگذار لمسش کنم- بَرَش دارم.  شگفتا، منی که آن همه نیزه های مرگبار کار گرفته ام، عجیب است که حال بدین سان می لرزم..  پُر است؟  باید ببینم.  آری، آری؛ کاسه باروت پُر است؛ خوب نیست.  بهتر نیست خالیش کنم؟ صبر بایست.  علاج این درد خود کنم.  در حین تفکر شمخال را مرد و مردانه نگاه دارم. – آمده ام باد مساعد را به  او گزارش کنم.  اما چه صنف مساعد؟ مساعد مرگ و نابودی، - این که مساعد رسیدن به موبی دیک است.  مساعد، تنها آن بادی است که مساعد رسیدن به آن مَلعون ماهی باشد. – همان لوله ست که سَمتَم نشانه رفت! همان است و جز آن نیست ؛ همین که به دست دارم؛ بسا که با هم آنچه اینک به دست دارم مرا می کشت. – آری،  آمادگی کشتن تمام خدمه خود را دارد.  نگوید برابر هیچ طوفانی بازوی دکل پائین نیارد؟  رُبعی سَماویش را خُرد و خَمیر نکرد؟  و درهمین خطیردریاها صرفا با ناوبری کور آنهم با ریسمان و تخته  پر خطا  به کورمال مسیریابی نکند؟  و در همین طوفان سوگند نخورد هیچ برقگیر نخواهد؟  حال باید مطیعانه گذاشت این شیدا پیرمرد کل نفرات کشتی را با خود به نابودی کشاند؟  آری، گر مهلک آسیب به کشتی وارد آید این اطاعت او را خودسَر خونی  سی نفر و حتی بیشتر سازَد، و به جان خودم سوگند گر آخاب همان کند که خواهد، کشتی آسیبی مهلک خواهد دید.  پس چنانچه، در همین لحظه -  عزل می شد چنین جنایتی  کار او نمی شد.  چی! در خواب می ژکَد؟  آری، درست همانجا، - آنجا خوابیده.  خوابیده؟  آری، اما هنوز زندَست و زودا که دوباره  خیزد.  آنوقت، یارای ایستادگی برابرت نخواهم داشت، پیرمرد.  هیچ استدلال؛ هیچ نِکوهش؛ هیچ التماس ننیوشی؛ و این همه را به سُخره گیری.  اطاعت بی قید و شرط  از فرامین مُطلَقَت، این است همه زندگیت.  آری، و گوئی خدمه نیز بر همان سوگند تواند و جملگی آخابیم.  خدای بزرگ روا مدار!- اما آیا هیچ راه دیگری نیست؟ هیچ راه قانونی؟ -زندانش کنیم تا خانه بریمش؟  چی! امید بستن به گرفتن قدرت واقعی این پیرمرد از دستان خودش در حیات؟  تنها یک احمق امتحان کند.  بفرض که دست و پایش را کاملا بستیم، تمام بدنش را با ریسمان و طناب یدک کشی بسته و با پیچ حلقه دار به کف کابینش زنجیر کردیم؛ در آنصورت غول آسا تر از ببری در قفس می بود.  چنین منظره را تحمل نمی یارستم؛ امکان طاقت زوزه هاش هم نمی بود؛ در طویل سفرِ توان فرسا، همه خواب و آرام و بی بَها عَقلَم بر باد می شد.  پس چه چاره؟  زمین صدها فَرسَنگ دوراست و ژاپنِ از همه نزدیک تر، مُقَفَّل.  اینجا، وسط این دریا، در فاصه دو اقیانوس و کل یک قاره با قانون، تنهای تنهایم.  آری، آری چنین است.-  گر آذرخش پروردگار، خونی بعد از اینی را، در بستر زند و پوست و شَمَد به هم سوزد، جانی شمرده شود؟- و در اینصورت- در حالی که آهسته و مخفیانه  با نگاهی یک بری سر شمخال پر را روی در می گذارد- خود من هم جانی شمرده می شدم؟

  در همین سطح است که ننوی آخاب دردرون تاب می خورد؛ سرش بدین سوست.  ضربه ای و امکان بقای استارباک  و دوباره بغل کردن همسر و فرزند. – آه مری! مری! پسر! پسر! پسر!  اما ای پیر مرد، گر به مرگ بیدارت نکنم کی توانست گفت این هفته پیکر استارباک به همراه خدمه به قعر کدام ناپیموده اعماق خواهد رفت! خدای بزرگ کجائی؟  بِکُشَم؟  بکشم؟ - باد فرو نشسته و تغییر جهت داده قربان، سطح بادبان های پیشین و فوقانی را کاسته و افراشته ایم؛ کشتی در مسیر خود هدایت می شود."

  "همه عقب کشید!  ای موبی دیک، سرانجام چنگ در قلبت زنم."

  چنین بود اصواتی که اینک از الیم خواب مرد پیر بیرون می جَهید، چنان که گوئی صدای استارباک باعث شده مدید رویای گُنگ گویا شود.

 شمخال هنوز نشانه رفته برابر تُنُکه در، چون بازوی مستان می لرزید، استارباک در کُشتی[1] با فرشته ای دیده می شد، هرچند بسرعت از در فاصله گرفت و لوله مرگ را در مَقَرَّش گذارد و ترک محل گفت.

  "آقای  استاب، در خوابی زیاده عمیق است، پائین شو، بیدارش کن، و بگو.  باید اینجا به عرشه بِرِسَم.  دانی چه گوئیش."

 

 

 

 

 

فصل یکصد و بیست و چهارم

سوزن.

 

 

بامداد بعد دریای هنوز آرام نشده با طویل آبکوهه های کُند و بس حَجیم، غلتان بود و در تقلا پی جوشان رَدّ حرکت پیکواد، کشتی را چون گشوده کَف های غولان پیش می راند.  باد قوی و پای برجا چنان وافر بود که هوا و آسمان چون سُتُرگ شراع هائ شِکَم داده دیده می شد؛ و کل عالم برابر باد در شِتافت.  تشخیص مکان پنهان خورشیدِ پیچیده در نور کامل صبحگاهی صرفا ازروی گستره شدت نور جایگاهش شدنی بود، همانجا که اشعه سرنیزه‌ سانَش فُوج فوج حرکت می کرد و رنگارنگ تزئیناتش، چونان رخشان آذین های افسرپوش شاه و ملکه های بابل، بر عالم و آدم حکم می راند. دریا  بوته طلای مذابی را مانِست که  تیرک ساز از نور و دما می جَهَد

  آخاب جدا از دیگران ایستاده مدید مدتی مَجذوب سکوتی را حفظ کرده بود؛ و هر بار که تِلوخور کشتی عبوسانه تیرک سینه خود را فرود می آورد، می چرخید تا روشن اشعه خورشید نمایان شده پیش رو را بیند؛ و وقتی کشتی سمت پاشنه سخت فرو می نشست، عقب می چرخید و خَلفی جایگاه خورشید را می دید، و این که چگونه همان زرین اشعه با ثابت دنباله اش در می آمیخت.

 "ها، ها، کشتی من! بسا که حالا دریایی گردونِ خورشیدَت پندارند. هو، هو! همۀ کشور‌های پیش رو، خورشیدتان آرَم.  آبکوهه های بیشتر را یوغ نَهید. سلام! دو اسبه گردون دریا  می رانم!"

  اما ناگهان با فکری متضاد لِگام کشید و سوی سکان شتافته با تندی جهت حرکت کشتی را پرسید.

  هراسیده سکاندار گفت، "شرق-جنوب-شرق، قربان."

 گِرِه کرده مُشتیش نواخته گفت، "دروغ می گوئی، شرق رَوی در این ساعت بامداد و خورشید در پشت سر؟"

 با شنیدن این سخنان همه نفرات حیران شدند؛ زیرا آن امر غیرعادی که آخاب چند لحظه پیش دید به شکلی توضیح ناپذیر برهمگان نادیده مانده بود؛ هرچند به احتمال زیاد علت هویدائی کورکننده اش بوده.  آخاب که کله خود را تا نیمه در پایه قطب نماها رانده بود نظری  بر بوصله ها انداخت، افراخته دستش آرام فرو فِتاد؛ یک دم چنان دیده شد که تقریبأ تِلو می خورَد.  استارباک که پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد و عجبا ! دو بوصله شرق را می نمود و پیکواد، بی گمان رو به غرب می رفت.

  اما پیش از شیوع وحشت شدید روی عرشه و رسوخ دردل خدمه، پیرمرد با خشک خنده ای فریاد زد، "یافتم."  "درگذشته هم اتفاق افتاده.  آقای استارباک تندر دیشب جهت بوصله هامان تغییر داده – همین.  گمانم قبلا چینین چیزی شنیده ای."

  نایب پریده رنگ، افسرده دل گفت، "آری، اما هیچگاه سر خودم نیامده بود."

  همینجا باید گفت در توفان های شدید چنین سوانحی برای کشتی ها پیش آمده.  همانطور که همه می دانیم طاقت  آهن ربایی، بدان شکل که در بوصله دریانوردان ظاهر می شود، در اصل با کهربائی که در اسمان دیده شود یکی است، از همین رو خیلی جای شگفتی نیست که چنین اتفاقاتی رخ دهد.  در مواردی که آذرخش عملا به کشتی زده، طوری که برخی از شراع ها و بادبان بندی هاش را شکسته فکنده،  گاه تأثیر بر عقربه زیانبار تر از این هم بوده؛  تمامی این خاصیت سنگ آهن ربائیش خنثی شده، چنان که آن آهنِ پیشترمغناطیسی،  فایده ای بیش از میل بافتنی پیر بانوئی نداشته.  اما به هر روی عقربه هرگز بخودی خود، آن خاصیت اولیه را که بدین شکل تخریب شده یا از دست رفته، باز نیابد و گر آسیبی به بوصله های پایه قطب نماها رسیده باشد تمامی دیگر بوصله های موجود در کشتی همین سرنوشت یابند، حتی اگر تحتانی ترینشان را در پشتی تیرمازه نِشانده باشند.

  پیرمرد که با عِلم و عَمد برابر قطب نما ایستاده و چشم بر بوصله های تغییر جهت داده داشت، اینک با نوک دِرازانده دست خویش جایگاه دقیق خورشید را تعیین کرد و وقتی قانع شد عقربه ها دقیقا برگشته بفریاد فرمان داد مسیر کشتی متناسب با وضعیت تغییر کند.   تیرک های بازوی دکل ضعیف بود؛ پیکواد دوباره دلیر دماغه خویش در باد مخالف افکند، زیرا پنداشتی باد مساعد صرفأ فریفته بودش. 

  در این بین استارباک، صرف نظر از این که سِرّی افکارش چه بود، هیچ نگفت، ولی آرام تمامی فرامین لازم را داد؛ در حالی که استاب و فلاسک – که بنظر می رسید در حدی کمتر شریک احساسات اویند – به همان صورت بی دَندِش تسلیم فرامین شدند.  آما خدمه، گرچه برخی به نجوا می ژکیدند، ترسشتان از آخاب بیش از بیمشان از آخر و عاقبت کار بود.  گرچه بی دین زوبین اندازان، همچون گذشته، تقریبا بکلی بی تفاوت ماندند؛  یا اگر هم تحت تأثیر قرار گرفتند،  تنها  بصورت نوعی گیرا تیر از سَخت دل آخاب به دَمساز قلب شان بود.

  پیرمرد بهر حفظ فاصله آغازعرشه پیمائی درپریشان خیالات خود گرفت.  اما حسب اتفاق استخوانی پاشنه ش لغزید و مسین لوله های چشمی شکسته رُبعی را دید که روز پیش روی عرشه انداخته بود.

  " مسکین افلاک نگر گِران سَر شید رَهنِمون! دیروز دَرهَمَت کوفتم و امروز بوصله ها بدشان نمی آمد نابودم کنند.  همین است و جز این نیست!  اما آخاب همچنان خداوند مُستَوی مغناطیس است. آقای استارباک - سنانی بی نیزه، خایسَک و ریزترین سوزن بادبان دوزان. سریع!"

    احتمالأ فرع بر اشتتیاقَش به قبولاندن آنچه قصد انجامش را داشت، نوعی انگیزه های هوشکاری با هدف احتمالی احیاء روحیه خدمه به ضرب توان موشکافانه اش در شگرف امری چون بوصله های تغییر جهت داده بود. از این گذشته، پیرمرد نیک می دانست هدایت کشتی با بوصله های تغییر جهت یافته، گرچه  به شکلی عَشوائی شُدَنی است، چیزی نیست که خرافی ملاحان  بدون برخی  ترس و لرز و تَطَیُّر نادیده گیرند.

  آخاب، در حالی که نایب آنچه را خواسته بود دستش می داد و با خونسردی روی به خدمه می کرد گفت، " مردانِ، مردان من، تندر جهت عقربه های آخاب پیر را تغییر داد، اما آخاب تواند با این تکه فولاد عقربه خود ساز کند که به درستی هر عقربه دیگر راهِمان نماید."

  پس از ادای این سخنان، بُزدلانه نگاه های استفهامی چاکرانه میان ملاحان رد و بدل شد و با چشمانی مسحور منتظر هر سِحر آتی ماندند.  اما استارباک روی برگرداند.

  آخاب به ضرب خایسک پولادین سَرِ سنان را کَند و آنوقت طویل میله آهنین بجا مانده را دست نایب داده گفت، عمودی و بدون تماس با عرشه نگاهش دارد. سپس، در پی چندین بار چکش کوبی بر انتهای فوقانی این میله،  سوزن پهن شده را به پهلو بر سرش نهاد و  در حالی که نایب همچون گذشته میله را نگاه می داشت، با شدتی کمتر چندین بار سوزن را چکش کاری کرد.  آنوقت با انجام شماری حرکات غریب - که معلوم نمی کرد برای آهن ربا سازی فولاد ضرور است یا تشدید وحشت خدمه –خواستار رشته ای کتان شد و با حرکت سوی پایه بوصله ها دو پَس کَشته عقربه ش بیرون کشید و سوزن بادبان دوزی را از میان و به شکلی افقی روی یکی از صفحات جهت یاب آویخت.  سوزن نخست در حالی که هر دو سرش مرتعش و  لرزان بود چرخید و چرخید اما سرانجام در جای خود مستقر شد و آخاب که تا  آن دم مشتاقانه  نگران همین نتیجه بود راد مَنِشانه از پایه بوصله ها دور شد و با اشاره گشوده دست خویش بدان فریاد زد، - "بچشم خویش بینید آخاب خداوند مُستَوی مغناطیس هست یا نه!  خورشید در شرق است و بوصلَش گواه!"

از آنجا که هیچ چیز جز چشمان خودشان مُقنِع چنان بی خبریشان نبود خدمه یکی پس از دیگری نگاهی درون پایه بوصله ها انداختند و پَس، به همان ترتیب دک شدند.

 و اینک آخاب را می دیدی با چشمانی آتشین از اِزدِراء و انتصار، غرق در مُقَدَّرفخرِخویش.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و بیست و پنجم

ریسمان و تخته

   

 

گرچه اینک مدتها از شناوری پیکواد بدفرجام در این سفر دریائی می گذشت بندرت از ریسمان و تخته استفاده شده بود.  به دلیل اتکای خوش بینانه به دیگر روش های تعیین مَکان کشتی، برخی کشتی های تجاری و بسیاری کشتی های والگیری، بویژه حین نَوَردِش، سنجش سرعت را یکسره فرو می گذارند؛ گرچه همزمان، و در بسیاری موارد، بیشتر محض تشریفات تا هر امر دیگر، منظمأ و ساعت به ساعت مسیر هدایت کشتی را بهمراه میانگین فرضی سرعت، روی مُعتاد لوح ثبت می کنند.  در مورد پیکواد هم تا آن هنگام همینطور بود.  چرخک چوبی و تخته سه گوش درست زیر نرده دیواره عقبی دورِ عرشه پیوسته آویزان مانده و مدت ها دست نخورده مانده بود.  باران و پاشِش آب نَمورَش کرده بود؛ آفتاب و باد پیچانده بودش؛ همبسته آخشیجان آن شیء چنان هرزه آونگان را پوسانده بودند.  اما وقتی، نه بیش از چند ساعت بعد از صحنه آهن ربا، حسب اتفاق نگاه آخاب به قرقره افتاد و بیادش آمد دیگر رُبعیش نیست و شوریده سوگندش درباره ریسمان و تخته را بخاطر آورد،  بی پروای این همه، اندوهش گرفت.  کشتی غوطه خوران پیش می رفت و آبکوهه های پشت سر، به غوغا غلتان بود.

  "آهای، آن جلو! سرعت سنجید!"

  دو ملاح آمدند. زرد اهل تاهیتی و جوگندمی اهل جزیره مَن.  "یکی قرقره را نگاه دارد.  خودم سرعت سنجم."

 سمت بادپناه، سوی منُتِها اِلَیه پاشنه رفتند، همانجا که عرشه، اینک از اُریب طاقت باد، تقریبا در سفیدفام امواج پَهلوتاز، فرو می نِشَست.

  ملاح اهل جزیره مَن قرقره را از انتهای دسته های بیرون زده محوری که قرقره ریسمان گِردَش می چرخید گرفت و بالا نگاه داشت و همانطور، در حالی که تخته لَچَکی آویزان بود، ایستاد تا آخاب نزدیکش شد.

  آخاب برابرش ایستاده بنرمی گرم باز کردن سی چهل دور ازکلاف دستی اولیه برای پرتاب به دریا بود که پیر مرد جزیره مانی که بدقت آخاب و ریسمان را زیر نظر داشت جرأت صحبت به خود داد.

  قربان، به این بَدگُمانَم؛ بنظر می رسد این ریسمان از بین رفته، گرما و رطوبت طولانی تباهش کرده."

  "دوام آرَد، آقای پیر.  آیا گرما و رطوبت طولانی خرابت کرده اند؟  بنظر می رسد دوام آری.  شاید هم درست تر باشد بگوئیم زندگی دوامت داده نه برعکس."

  "قربان، قرقره را نگه می دارم.  اما فقط ازآنرو که ناخدایم گوید.  با این سپید موی، بحث و جدل ارزش ندارد، بویژه با مافوقی که هرگز اعتراف به خطا نکند."

  "چه گفتنی؟ حالا دیگر وصله دار استادی در مدرسه خارا-پایه ملکه طبیعت داریم؛ اما گمانم زیاده خاکساراست.  کجا زادی؟"

  "در کوچک و صَخره ای جزیره مَن، قربان."

  "عالی! با آن زدی به دنیا."

  "نمی دانم قربان، آما آنجا زادم."

  " در جزیره آدم، ها؟ خوب، با نگاه از دیگر سو هم نیکوست.  اینجا آدمی است از جزیره آدم؛ انسانی زاده ی جزیره آدمِ زمانی مستقل[113]و اینک تُهی از انسان؛ که حال به کار کشیده می شود- با چه ؟  قرقره را بالا بگیر.  کل کله های پرسشگر عاقبت پسِ مُرده دیوار.[114]   بالاش گیر! همینطور."

 تخته سرعت سنج پرتاب شد.  شُل حلقه ها بسرعت راست و مبدل به طویل ریسمان کشش درعقب کشتی شده بود و سپس، در یک آن قرقره آغاز چرخش کرد.  مقاومت کشش تخته که با غلتان آبکوهه ها به سرعت افزایش و کاهش می یافت، بنوبه خود باعث شد قرقره دار پیر به شکلی غریب سِکَندرَی خورَد.

  "محکم نِگَه دار!"

   تَرَق!  و ریسمان، زیر فشار زیاد، در طویل گُلبَند موجی فرو شد؛ تخته سرعت سنج که به دنبال کشیده می شد، بِرَفت. 

  "ربعی شِکَنَم، تندر عقربه ها گَردانَد و نَک، دریای وحشی ریسمان سرعت سنج گُسَلَد.  هرچند آخاب چاره همه اینها تواند.  تاهیتی ای اینجا ریسمان را به تو کِش، تو مانکسی، دور قرقره پیچ.  ببین، نجار را بگو تخته دیگری سازد و خودت ریسمان را تعمیر کن.  به این کار بِرِس.

  "حالا می رَوَد؛ از نظر او هیچ اتفاقی نیفتاده؛ اما از دید من، بنظر می رسد میل محور شُل شده و از میان  چرخ عالم در رفته.  بکش تو، بکش تو، تاهیتی ی! این ریسمان ها درست و چرخان بیرون روند: گسیخته و کند و کشان کشان به درون آیند.  ها پیپ توئی؟  آمده ای کمک، پیپ؟"

  "پیپ؟ کِرا پیپ خوانی؟ پیپ از قارب وال شِکرد بیرون پرید.  پیپ گم شده. صیاد، بگذار ببینم نکند اینجاش یافته باشی. ریسمان سفت شده.  گمانم چنگ در آن زدهبندازش، تاهیتی ی! بندازِش! اینجا بُزدِل ها را از آب نگیریم.  آهای! آن دستش است که آب شِکافَدتبر! تبر! قطعش کن- هیچ بزدل داخل کشتی نکشیم.  ناخدا آخاب! قربان، قربان! این پیپ است که می خواهد دوباره سوار شود."

  ماکسمَنی دست پیپ را گرفته فریاد زد، آرام، احمق دیوانه، از عرشه ناخدا دور شو!"

"آخاب حین پیش آمدن دندید، "همیشه کالیو تر آنرا که حُمقَش کمتر است عتاب کرده.  دست از آن حَضرَت بدار!  پسر می گوئی پیپ کجا بود؟"

 "پشت سر، آنجا قربان، پشت سر! ببینید! شِگِفتا!"

  "و تو که ای پسر؟ خود را در تُهی مردمک چشمانت نبینم.  بارپروردگارا!  آن مرد باید چیزی باشد تا اَمُرداد جان ها حقایق وارسند!  کیستی ای پسر؟"

 "پادو، قربان؛ جارچی کشتی[115]؛ دینگ، دونگ، دینگ! پیپ! پیپ! پیپ! یکصد پوند گِل جایزه یافتنش تعیین کنید؛ قدش پنج قدم- بزدل بنظر می رسد- با همین نشانه سریعتر شناسائی شود! دینگ، دونگ، دینگ! کی پیپ بزدل را دیده؟"

 "بالای بَرف مَرز هیچ رَأفَت نتانست بود!  اَیا فسرده افلاک! زی زمین نگرید.  این نگون بخت طِفل پس انداختید و بِتَرکَش گفتید، پس انداز هَرزگان.   اینجا بیا پسر؛ زین پس و تا آخاب زِندَست، کابینَش منزل پیپ خواهد بود.  پسر بر نهانی ترین گوهر وجودم اثر گذاری؛ با بندهای بافته از تار های قلبم به من بسته ای.  بیا، بگذار، فرو شَویم"

  پیپ در حالی که به دقت به دست آخاب می نگریست و لمسش می کرد، از خود پرسید،"چیست این؟ مَخمَلین پوست کوسه ."  دریغا، گر مسکین پیپ زود تر از این چنین مهربان دستی را لمس کرده بود، هرگز از دست نمی شُد!  قربان بنظرم می رسد حَبل المتینی است؛ چیزی که ضعیف ارواح اِعتصام بدان توانند.   آه، قربان، بگذارید پرت پیر بیاید این دو دست به هم دوزد، سیاه به سفید، زیرا من یکی رهایَش نکنم."

  "آه، پسر، من هم دستت رها نکنم، مگر با این کار به دِهشَت هایئت کِشَم از اینجا بدتر.  پس به کابینم درآی.  بنگرید، ای مومنان به مُرُوَّت تام در خدایان و شِرارَت تمام در آدمیان، خوب بنگرید! چگونه عَلیم خدایان بی اعتنا به انسان دَردمَند؛ و انسان  با همه نادانی و نَدانم کاری، سراپا دِلنِشین اَعمال مِهر و حق گُزاری.  بیا! از گرفتن سیاه دست و هدایتت بیش از آن احساس ُفخَر کنم که دست شاهنشاهی می گرفتم!"

   مانکسی پیر دندید، "حال دو دیوانه روانند.  یکی زِ زور و دیگری از فُتور.  اما به تَه پوسیده ریسمان رسیدم - سراپا چکان، نیز.  دُرُستَش کنم؟ به گمانم بهتر است ریسمانی سراسر نو داشته باشیم.  در این مورد آقای استاب بینَم.

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و بیست و ششم

وسیله نجات غریق

 

 

کشتی پیکواد که اینک باصاف شده فولاد آخاب سوی جنوب شرق می راند و سرعتش تنها با تخته و ریسمان آخاب تعیین می شد، مسیر خود به سوی استوا را حفظ  می کرد.  گُذَری چنان طولانی از آبهائی چنین خلوت، بی دیدن هیچ کشتی، و آغاز زودهنگام تکان های ناشی از ثابت بادهای تجاری[116]، بر آب هایی یکنواخت آرام؛ این همه، اموری غریب و آرام و پیش درامد نوعی صحنه پُرآشوب و یأس آور دیده می شد.

  سرانجام، وقت کشتی به حول و حوش میدان صید استوائی نزدیک شد و در ژرف تاریکی پیشا پگاه از کنار گروهی جزیره کوچک صخره ای می گذشت؛ پاس زیر فرمان استاب، از صدائی بشدت سوزناک و مرموز- شبیه  نیم واضح نحیب اشباح همه معصوم کشتِگان هرود از جا پرید- آن پاس و همه، از خواب و خیالات خود پریدند و همگی، تا زمانی که آن شدید ضجه در محدوده شنوائی بود، چند لحظه، ایستاده، نشسته یا تکیه داده، میخکوب شده چون تندیس برده رومی گوش فرادادند.  طرف مسیحی یا متمدن خدمه گفتند صدای پری های دریائی است و بخود لرزیدند؛ اما زوبین اندازان بی دین نَتَرس ماندند.  با این همه ملاح جزیره آدمی – کهنسال ترین دریانوردان، اعلام داشت آن صداهای شدید و ترسناک بگوش آمده، آوای مردانی است که بتازگی در دریا غرق شده اند.

  آخاب که پائین در ننوی خویش بود تا گرگ و میش  شبگیر و آمدن روی عرشه این ها را نشنید؛ آنوقت بود که استاب ماجرا را، نه بدون آن شوم تفاسیر تلمیحی، به آخاب بازگفت.  تهی خنده ای تحویل و آن پدیده  را بدین نحو توضیح داد.

  آن جزایر صخره‌ ای که کشتی از کنارشان گذشته بود، مأمِن کثیری فوک بود و به احتمال زیاد، برخی جوان فوک‌ مرده مام، یا شماری مادر بی فرزند شده باید نزدیک کشتی بالا آمده همراهش با شیون انسان وار خویش هق هق و فغان کرده بودند.  اما این امر بر برخی از دریانوردان بیشتر تأثیر می‌گذارد، زیرا اکثر آنها اعتقادی بسیار خرافی نسبت به فوک‌ها دارند، که نه تنها از صداهای خاص آنها در هنگام پریشانی ، بلکه از ظاهر انسان وار کله های گرد و سیمای شبه‌هوشمندشان ناشی می شود که کنار کشتی  دید زنان از آب بیرون کنند.

  اما مُقَدَّر چنان بود که بامدادن تَطَیُّرهای خدمه با فرجام یکی از افرادِشان تاییدی معتبر یابد. هنگام بَرآمدن آفتاب، این مرد از بانوج خود به سر دکل پیشین رفت؛  نمی توان گفت بدان علت که هنوز درست از خواب بیدار نشده بود(چون بعضأ ملوانان در حال گذر از خواب به بیداری بالا می روند)، چه به همین علت چه به دلیل دیگر، خیلی از استقرار در نِشیمنش نگذشته بود، که فَریادی بگوش رسید - فریادی و شتابی – نگاهی به بالا انداختند و شبحی در هوا دیدند که پائین می افتاد. و با نگاه به پائین، پُشته ای آب سَوار سفید زاده سقوط در آبیِ دریا.

  وسیله نجات - دراز بشکه ای باریک[117]- از پاشنه کشتی، همانجا که هماره تحت فشار فنری مُبتکرانه،  آویزان است، به آب افکنده شد؛ اما دستی برای گرفتنش بالا نیامد، و بشکه چنان چروکیده از طویل تابش آفتاب، آرام پر آب شد و تمام مسامات آن خشکیده چوب خیلی زود اشباع؛ و آن بشکه دور تا دور نوار آهنی گُلمیخ کوب، چنان پی آن جاشو به اعماق شد که گوئی بهر تقدیم بالشِ بواقع سختَش رَوَد.

  و بدین ترتیب نخستین کس از نفرات پیکواد که بالای دکل شد تا در آن میدان  مختص به خود وال زال پی آن سپید وال گردد در اعماق بلعیده شد. هرچند احتمالا در آن موقع کمتر کسی به چنین فکری افتاد.  در واقع، آنها به نوعی از این رویداد نَندوهیدند، دست کم به عنوان شگون بد؛ زیرا آن رویداد را نه اِنذارِ بَد یُمنی آتی، بلکه تحقق آن بدشگونی گرفتند که پیشتر پیش گوئی شده بود.  فاش گفتند اینک دلیل آن شدید شیوَن های دوش شنیده را دانند.  اما پیر مرد اهل جزیره مَن، دوباره نَه آوَرد.

  حال باید وسیله نجات از دست رفته را جایگُزین می کردند؛ استارباک دستور پرداخت گرفت؛ اما از آنجا که هیچ بشکه مُکفی سَبُک یافت نمی شد، و هیچ  یک از افراد در سوزان اشتیاق آنچه تقرب به بِزَنگاه آن سفر دیده می شد، حوصله هیچ کار جز هر آنچه مستقیما به هدف نهائی مرتبط می شد، نداشت؛ از اینرو می خواستند پاشنه کشتی را بدون وسیله نجات غریق گذارند که کوئیکوئک با برخی علامات و کنایات غریب اشاره ای درباره تابوت خویش کرد.

  استارباک یکه خورده فریا زد، "تبدیل تابوت به وسیله نجات غریق!"

  استاب گفت، "باید بگویم، کاری است بِراستی نارَوال."

  فلاسک گفت، وسیله نجاتی کار راه انداز خواهد شد، نَجّار به آسانی ترتیب کار توانست."

 استارباک پس از دِرَنگی غمبار گفت، "بالاش آرید، مصرف دیگری ندارد.  نجار، سازَش کن؛ این طور به من نگاه نکن – تابوت را گفتم.  حرفم را می شنوی؟ تیارش کُن."

 در حالی که دستش را طوری حرکت می داد که گوئی چکش بدست دارد، پاسخ داد، "دَرَش را هم میخ استوارم، قربان؟"

  "آری."

  در حرکت دستان بدانسان که گوئی مُشته درزگیری دارد، "دَرزهاش هم گیرم، قربان؟"

  "آری."

  در حرکت دستان بدانسان که گوئی قیر پاش دارد، " درزها را به قیر هم پوشم، قربان؟"

  "مرخصی! این پرسش های احمقانه بهر چیست! از تابوت وسیله نجات غریق بساز، همین.  آقای استاب، آقای فلاسک، با من جلوی کشتی آئید.”

  "رَنجیده رَوَد.  کُلّ را تحمل تواند؛  از اجزاء طفره رَوَدبِهَر جهت این کار را خوش ندارم.  ناخدا آخاب را پایی سازم و چون نجیب زاده ای کار گیرد؛ اما کوئیکوئک را جعبه کلاه ساختم و کله درونش نکند.  همه زحماتم در ساخت آن تابوت برای هیچ بوده؟  حالا فرمانم داده اند از آن وسیله نجات سازم.  این کار پشت و رو کردن کهنه کتی را ماند؛  حال باید بهر تنزیه امیال خود وانهم.  این سنخ وصله پینه کاری را دوست ندارم. به هیچ روی؛ کاری است پَست؛  نه در شأن من.  بگذار بچه  دَواتگران کفشیر کنند؛ ما آز آنها سریم.  دوست ندارم جز کارهای تمیز، تازه، درست و درمان و دقیق  سر دست گیرم، چیزی که معمولا از ابتدا آغاز شود و وقتی به میانه رسد در همان میانه باشد و در خاتمه به پایان رسد؛ نه کار پینه دوز که وسط کار در پایان آن است و در آغاز کار، در پایان.  احاله کارهای پینه دوزی حقه پیرزنان است.  بارپروردگارا!  این پیرزنان چه علاقه ای به دواتگران دارند.[118]  پیرزنی شصت و پنج ساله شناسم که روزی با جوان دواتگری طاس گُریخت.  به همین دلیل وقتی در خشکی، در واین یارد، کارگاه دواتگری داشتم هیچ وقت برای پیره بیوه زنان بیکس کار نمی کردم؛ ممکن بود فکر فرار با من را در اذهان بی کس خود پرورده باشند.   اما خوشا که!  در دریا جز سفید کلاهِ امواج کلاهی[119] نیست.[120]   بگذار ببینم.  میخکوبی در؛ پر کردن درزها؛ پوشیدن درزها با قیر" کوبیدن و درست سفت کردن آنها و آویختن از قلاب فنری در پاشنه کشتی.  هیچگاه پیش از این چنین کاری با تابوت شده؟  باری، برخی کهنه نجاران خرافی بسته شدن به بادبان بندی را اولی تر ازتن دادن به چنین کار می شمردند.  اما من از چوب کاج شوکران اَروزتوک مین ام[121]، تسلیم نخواهم شد.  تسمه بند به تابوت! دریانوردی با طَبَق گورستان! اما مهم نیست.  ما چوب گران هم تخت عروسی سازیم هم میز قمار، هم تابوت و هم نعش کش.  یا ماهیانه کاریم، یا دستمزد، یا  سود کار گیریم؛ ما را نرسد که از علت و غایت انجام کار خود پرسیم، مگر تعمیری زیاده گیج کننده باشد، و در آنصورت، گر توانیم پشت گوش اندازیمهِم، حالا انجامش دهم، آنهم با ظرافت.  خوب، می گویم- بگذار ببینم-  سَرِ جمع، نفرات کشتی چند نفرند؟  تعداد را فراموش کرده ام.  به هر حال می گویم سی طناب نجات، هر یک بطول سه قدم، با گره تزئینی دستاری، مهیا کنند تا گِرداگِرد تابوت آویخته باشد.  در اینصورت گر بدنه کشتی زیر آب رود سی زنده اَنباز سر یک تابوت جنگند، منظره ای که بندرت در پهنه عالم دیده شده!  بیائید چکش، مشته درزگیری، قیرپاش، و پازوبیائید شروع کنیم.

 

 

 

فصل یکصد و بیست و هفتم

عرشه.

 

 

تابوت بین میز گیره دار و گشوده دریچه عرشه روی دو طشت طناب نهاده شده بود؛ نجار درزهاش را آب بندی می کرد؛ بافته رشته کَنَف قیراندود به آرامی از کلان کلاف خود در پیش سینه قَبایَش باز می شد.  آخاب به آرامی از دالانِ کابین می آید و می شنود پیپ دُنبالَش کند.

 برگرد فرزند، خیلی زود دوباره با تو خواهم بود.  می رود! این دست هم خوش مَشَرب تر از آن پسر با مِزاج من نَسازَد و – شَبِستان کلیسا![122] این چیست؟"

  "وسیله نجات غریق، قربان.  دستور جناب استارباک.  اوه، مراقب باشید قربان!  مراقب دریچه باشید!

  "ممنونم مرد. تابوتت به راحتی به سرداب رسد!"

  "قربان؟ دِهلیز را می فرمائید.  همینطور است قربان، همینطور است." 

  "پا ساز نیستی؟  این پا از کارگاهت درنیامد؟"

  "گمانم درآمد، قربان؛ بَستَش محکم است، قربان؟"

  "به اندازه کافی خوب است، اما همزمان مسئول کفن و دفن هم نیستی؟"

  "هستم، قربان؛ این وسیله را بعنوان تابوت کوئیکوئک ساز کردم؛ اما حالا وام داشته اند تبدیل به اَسبابی دیگرش کنم."  

  "پس به من بگو، همان پیر حُقّه باز حریص فُضول انحصار طلب بی دین نیستی که روزی پا سازی و روز دگر، تابوت بهر انداختن همان پاها، و دگر بار همان تابوت ها را بدل به وسیله نجات کنی؟  هم قدر خدایان بی مرامی و به همان اندازه همه کاره و هیچ کاره."

  "اما منظوری ندارم، قربان، کار خودم را می کنم."

  "باز هم خدای وار.  گوش گیر، مواقعی که گرم کار تابوتی هیچ وقت نمی خوانی؟  می گویند تیتان ها هنگام حفر دهانه آتشفشان ها تکه آهنگ هائی زمزمه می کردند؛ و گورکن آن نمایشنامه[123]، بیل در دست، می خواند.  تو هیچوقت نمی خوانی؟"

  "خواندن، قربان؟  آیا می خوانم؟ اوه،علاقه ای بدان ندارم قربان؛ اما تَرَنُّم آن گورکن باید زان بوده باشد که بیلش نغمه ای نداشته، قربان.  اما کَرتک درز گیری پر صداست.  گوش کنید." 

  "درست، و علت آن است که در آن تابوت تخته دَنگ است؛ و آنچه در همه چیز تخته دنگ سازد این است که هیچ چیز زیرش نیست.  و با این حال، تابوتی که جسدی در آن باشد هم صدائی بسیار مشابه دارد، نجار.  هیچ وقت شانه زیر حمل تابوت داده و هنگام ورود صدای برخورد تابوت به در ورودی کلیسا را شنیده ای؟" 

 "قسم به ایمان مسیحیم قربان، من –"

  "ایمان مسیحی؟ چه باشد؟"

  "اِه، قسم به ایمان مسیحیم؟ قربان، شِبه حرف ندائی است- همین، قربان."

  "اوهوم، اهوم، ادامه بده."

  "قربان، داشتم می گفتم که-"

  "نوغانی؟ از خود کفن خویش بافی؟  سینه ات نِگَر.  بشتاب! و این دَمامه دُهلُ ها را از جلوی چشم دور کن."

  "به پاشنه می رود؛ این دیگر ناگهانی بود؛ اما در عرض های  حارِّه زَوابِع ناگَه آیند.  شنیده ام خط استوا، جزیره ایسابلا، یکی از جزایر گالاپاگوس را درست از میان قطع کند.  بنظرم نوعی خط استوا آن پیرمرد را هم درست از میان دو نیم کرده. از من بپذیر!همیشه زیر آفتاب استوائی است، سوزانِ آتش وار.  این سو نِگَرَد – بیا کَنَف قیراندود؛ سریع.  دوباره شروع کنیم.  این کَرتک چوب پنبه ست و من استاد آرمونیکای شیشه ای- تاپ، تاپ!"

 (آخاب با خود.)

 "چه منظره ای! چه صدائی! دارکوب سپید موی بر کاواک درخت کوبَد! حالیا  شاید که رشک کور و گُنگ[124] خوری.  بنگر! آن اَسباب تکیه بر دو طشت طناب پر از طناب وال کِشی دارد.  اون بابا ناکس ترین دلقک است.  تاپ تاتاپ تاپ!  ثانیه های عمر بشر نیز به همین نحو می زند.  وُه که چه بی معنایند اشیاء مادی!  جز افکاری نا دَریاب چه چیز در آنجا واقعی است؟  حالیا در اینجا خودِ دِهشَتناک نماد سَهمگین مرگ، تنها با یک تا خِرقه[125] قرار دارد که مبدل به پُرمعنی نشان امداد و امید جانی شده که در بیشترین خطر افتاده.  وسیله نجات غریق برساخته از تابوت!  از این هم فراتر رود؟  آیا تابوت تواند، گذشته از همه اینها، در نوعی معنای روحانی  حافظ جاودانگی باشد!  به این هم فکر می کنم.  اما نه.  تا بدان حد در سمت تاریک زمین رفته ام، که سمت دیگر، که باید به لحاظ نظری روشن باشد، در چشمم جز گرگ و میشی مبهم نیست.  نجار هیچ وقت کار آن ملعون صدا به پایان می رسد؟  پائین روم؛ بگذار وقتی دوباره برمی گردم آن اسباب را اینجا نبینم.  خوب، حالا، پیپ، در این مورد بحث می کنیمشگرف ترین اعتقادات را از تو فروکِشَم.  باید برخی مجاری مجهول ازعوالم ناشناخته  در وجودت ریزند!"

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و بیست و هشتم

کشتی پیکواد به کشتی راحیل بر می خورد.

 

 

روز بعد، کشتی ای بزرگ، راحیل نام، دیده شد که  یکراست سوی پیکواد می شتافت، در حالی که انبوه نفراتش روی تمامی دکل و تیر بادبانها فراهم آمده بودند.  در آن هنگام پیکواد با سرعت مناسب بر آب می رفت؛ اما چون کشتی غریبه گشوده بادبان در سمت بادگیر چون گلوله نزدیکش شد، جمیع باد در سر بادبان هاش چون تُهی آبدان های ترکیده فرو فتاد و هرگونه حیات از آن آزرده تن بِه در شُد.

 مانَوی پیرژکید، "نُحوسَت؛ کشتی بدیُمنی آرد."  اما پیش از آنکه ناخدای کشتی که بوق بر دهان در قارب خویش ایستاده بود؛ قبل از آنکه تواند امید صَلا بندَد، صدای آخاب شنیده شد.

  "وال زال را دیده ای؟"

  "آری، دیروز.  سرگردان قارب وال شِکردی دیده ای؟"

 آخاب در حالی که بر خرسندی خود سرپوش می گذارد بدین نابیوسان پرسش پاسخ منفی داد؛ و مشتاق رفتن به کشتی غریبه بود که دیده شد خود ناخدای غریبه کشتیش را متوقف کرده در فُرود از پهلوی آن است.   چند پاروی تند و تیز و اتصال قلاب قاربش به سکوی مهاربند شراع[126] های پیکواد و جهش روی عرشه.  آخاب درجا دانست نانتوکتی است که می شناخت.  اماهیچ تحیَّت رسمی صورت نگرفت.  

  آخاب در حالی که آرام نزدیک می شد فریاد زد، "کجا بود؟ کشته که  نشد!- کشته که  نشد؟ چگونه بود؟"

  گویا در ایوار اَمس، در آن حال که سه قارب بیواره کشتی در گیر دسته ای از وال ها بودند که  چهار پنج مایل از کشتی شان دور کرده بود؛ و در حالی که هنوز در جهت رو به باد گرم تعقیبی سریع بودند، بناگاه سفید کله و کوهان موبی دیک، در فاصله ای نه چندان دور در جهت پشت به باد، ازمیان آب هویدا شد؛ از همینرو بی درنگ، چهارمین قارب بابان دار-قارب ذخیره- را در تعقیبَش به آب انداخته بودند.  بنظر رسید -دست کم تا آنجا که پاس سر دکل توانست گفت- این چهارمین قارب-که تیزرو تر از همه بود- سرانجام توانسته بود پس از سیری تند و تیز پیشاپیش باد، وال را زوبین زَند.  آن پاس، قارب را که دَر دوردَست تا حد نقطه ای کوچک شده بود دید، و سپس سریع سوسوی سفید آبی کف آلود؛ و هیچ در پِی؛ از همینرو نتیجه گرفتند، همانطور که اغلب پیش می آید، باید وال زوبین خورده، همراه پِی گیران خود، به مدتی نامعلوم گریخته باشد.   با وجود قدری تَلواسه، هنوز، هیچ هول حَتمی به دل ها نیفتاده بود.  پرچم های عقب نشینی  سر بادبان بندی کردند؛ تاریکی فرارسید؛ نظر به اینکه کشتی ناچار بود سه قاربش را که در جهت باد دور شده بودند- پیش از عزیمت به جستجوی قارب چهارم، در جهتی دقیقأ برعکس- از آب گیرد، نه تنها لازم شده بود آن قارب را تا نزدیک نیم شب به دست تقدیرسپارد، بلکه موقتا بر فاصله خود با آن بیفزاید.  اما وقتی سرانجام بقیه خدمه سالم سوار کشتی شدند، در جستجوی قارب گم شده همه بادبان ها را بالا برد- بادبان اضافی پشت بادبان اضافی- و آتش پاتیل های پیه گدازی را افروخت بلکه کار چراغ دریائی کند؛ و کلیه خدمه را به دیده بانی بالای بادبان ها فرستاد.  اما با اینکه به محض طی مسافت کافی تا نیل به مفروض محل آخرین مشاهده نفرات غایب توقف کرده بود تا قارب های ذخیره دور تا دور کشتی را پاروزنان جستجو کنند؛ و پس از نیافتن، دوباره بسرعت روان شده و دوباره توقف کرده و قارب ها را به آب انداخته بودند؛ و با این که این کار را تا بامداد ادامه داده بودند کمترین اثری از قارب گمشده دیده نشده بود.

  ناخدای بیگانه به محض نقل داستان هدف از سوار شدن به پیکواد را آشکار کرد. می خواست پیکواد در جستجو به کشتی او ملحق شود؛ به موزات هم و در فاصله چهار یا پنج مایل از یکدیگر سیر کرده، کمابیش دو اُفَق را پِی گَردَند.

  استاب به نجوا فلاسک را گفت، "همین حالا سر چیزی شرط می بندم که کسی در آن ناپدید قارِب بهترین پالتوی ناخدا، یا احتمالأ، ساعتش را کِش رفته-  از همینجاست لعنتی آسیمِگی پس گیریش.  کی هیچوقت شنیده در اوج فصل وال گیری دو وظیفه شناس کشتی وال شکرد پی مفقود قاربی گردند؟  ببین فلاسک، فقط ببین چقدر رنگ پریده  بنظر بنظر می رسد – حتی مَردُمِ چشم هاش رنگ پریدست -ببین- سر پالتو نبوده -احتمالأ " 

  اینجا بود که ناخدای غریبه  به فریاد به ناخدا آخاب که تا آن دم، به سردی پذیرای اِلتِماسَش شده بود، گفت، "پسرم، پسر خودم میان آنهاست.  بخاطر خدا- التماس  می کنم، اِستِدعا می کنم."  "بگذارید کشتی تان را برای چهل و هشت ساعت اجاره کنم.  با خرسندی پولش را می دهم؛- و گر راه دیگری نباشد- همینجا تمام و کمال می پردازم – فقط برای چهل و هشت ساعت- همین و بس- ناگزیرید، بخدا،  ناگزیرید، و همینکار را هم خواهید کرد."

  استاب فریاد زد، "پسرش! خدایا پسرش گم شده! آن شرط کت و پالتو را پس می گیرم- آخاب چه گوید؟  باید آن پسر را نجات داد."

 پیر ملاح مانوی  که پشت سرشان ایستاده بود گفت، "همراه بقیه غرق شده، خودم و همه شما آوای ارواحشان را شنیدیم."

  باری، خیلی زود معلوم شد، آنچه حادثه راحیل را غم انگیز تر می کند، این وضعیت است که،  نه تنها یکی از پسران ناخدا در میان خدمه قارب گم شده بوده؛ بلکه، همزمان، در میان خدمه قاربی دیگر و در سمتی دیگر، جدا افتاده از کشتی طی تیره تحولات تعقیب، پسر دیگری هم بوده؛ و این که  مدتی، مِسکین پدر به اعماق درد آور ترین حیرتی افتاده بود که تنها بدین صورت حل شد که نایب اولش، بطورغریزی، روش عادی کشتی های والشکرد در شرایط اضطراری را گزیده بود که می گوید درصورت وقوع میان پراکنده قارب های در خطر، نجات اکثریت اُولاست.  اما ناخدا، به نامعلوم دلیلی سِرِشتی از ذکر این همه خودداری کرده بود و تا سردی آخاب ناچارش نکرد، اشاره ای بدان پسر هنوز مفقود نکرد؛ کوچک پسری که تنها دوازه سال داشت و پدرش با پُردلی مصممانه و تردید ناپذیر مهر پدری ناتتوکتی خواسته بود بدین نحو با مخاطرات و عجائب پیشه ای که تقریبأ از دوران باستان  نَصیبِ تمام دودمانَش بوده آشناش کند.  کم نیست مواردی که ناخدایان نانتوکتی فرزندی چنان خردسال را از خود دور کرده به سفرهای طولانی سه چهار ساله در کشتی های اغیار فرستند؛ تا نخستین آگاهی شان با پیشه والگیری با ابراز اتفاقی جانبداری طبیعی ولی نابجای پدر، یا علاقه و تَلواسه مُفرَط تقلیل نیابَد.

  در تمام این مدت غریبه همچنان گرم التماس بابت درخواست رقت انگیز خود از آخاب بود؛ و آخاب، همچنان سندان وار ایستاده بود و همه صنف ضربه را بی کمترین لرزه پذیرا می شد.

  غریبه گفت، "تا پاسخ آریم ندهید نَرَوَم.  با من همان رفتار کنید که انتظار می بردید در موردی مشابه با شما کنم.  زیرا، ناخدا آخاب تو هم پسری داری – که گرچه کودکی بیش نیست و اینک در امن و امان خانه آرمیده - آنهم فرزند پیرانه سریت- آری، آری، می بینم که رحم به دل آوردید- همین حالا بشتابید، بشتابید مردان و آماده راست کردن تیرک بادبان ها باشید."

  آخاب فریاد زد، ایست - دست به هیچ طناب-بند مزنید؛ سپس با صدائی که تک تک کلمات را شمرده ادا می کرد -ناخدا گاردینر.  این کار را نخواهم کرد.  زمان را از دست می دهم.  خداحافظ، خدا حافظ، خدا برکتت دهد مرد، و امید که توانم خود را ببخشم، اما باید بروم.  اقای استارباک، نگاهی به ساعت درون پایه قطب نما اندازید و به فاصله سه دقیقه از حالا همه غریبه ها را هشدار ترک کشتی دهید؛ سپس تیرک بادبان ها را بچرخانید  تا کشتی مثل پیش حرکت کند."

  آخاب شتابان چرخید و روی برگردانده سرازیر کابین خویش شد و ناخدای غریبه را مَبهوت از این رَدّ مطلق و بی قید و شرط درخواستی چنان مهم، پشت سر گُذارد.  اما گاردینر با خروج از بهت خویش، خاموش کنار عرشه شتافت و پس از فرودی در قارب که بیشتر سقوطی را می مانست تا رفتن،  به کشتی خویش بازگشت.

  دیری نپائید که مسیر دو کشتی از هم جدا شد و تا زمانی که کشتی غریب پیدا بود، دیده می شد اینجا و آنجا، به هر سیاه نقطه دریا، هرچقدرهم کوچک، چشم می دوزد.  تیرک بادبانهاش اینسو و آنسو می شد؛ سمت راست کشتی و سمت چپ؛ به تغییر مسیر ادامه می داد؛ حالا خلاف جریان آب و بار دیگر، پیشاپیشش؛ درحالی که تمام مدت انبوهی از مردان روی دکل ها و تیرک بادبان هاش بودند، بسان گیلاس چینی پسرکان میان شاخه ها سه بلند درخت گیلاس.

  اما از روی غمبار مسیر کشتی که همچنان همراه توقف و پیچ درپیچ بود بوضوح می دیدید، این کشتی، با این که چنین آب افشان گرید، هنوز تسلی نیافته.  راحیلی که در فِقد فرزندان اشک می ریخت.

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و بیست و نهم

کابین

 

(آخاب راهی عرشه می شود و پیپ دستش گیرد تا پی اش رود.)

پسر، پسر، گویمت حالا نباید پِی آخاب آئی.  آید زمانی که آخاب تو را از خودش نترساند، با این که ترجیح می دهد کنارش نباشی.  مسکین پسر، چیزی در توست که جِدَّأ دَرمان درد خویشش دانم.  همجنس درمان همجنس کند؛ و در این شکار، بیماریم مطلوب ترین سلامتم گردد.  پس حتما همین پائین بمان، جائی که چنان خدمتت کنند که ناخدائی.  آری پسر، این جا در صندلی خود من که به کف پیچ شده نشینی و باید پیچی دیگرَش باشی."

  "نه،  نه، نه! تن سالم ندارید، قربان؛ فقط من ناچیز را جای رفته پای کار گیرید؛ همین با من گام بردارید؛ بیش از این نخواهم؛ از این راه بخشی از وجودتان مانَم."

  "با همه وجود کرور کرور ناکِس، این عمل مرا بدل به طرفدار متعصب اخلاص ابدی انسان می کند -آنهم سیاه و شوریده سر  اما بگمانم، همجنس درمان همجنس کند در مورد او هم صادق است؛ دارد دوباره بسیار عاقل می شود."

  "قربان، به من می گویند روزی استاب براستی مسکین پیپ کوچک را به حال خود رها کرد و حالا  استخوان هاش با همه سیاهی پوستش در زمان حیات، سفید دیده شوند.  اما من قربان، هرگز آنطور که استاب با او رفتار کرد شما را بحال خود رها نخواهم کرد.  باید با شما بیایم."

  "گر بیش از این چنین گوئی  اراده آخاب تضعیف می شود، به تو می گویم نه؛ امکان ندارد."

 "اوه نیک ناخدا، ناخدا، ناخدا!

  "همینطور گریه کن تا بِکُشَمَت! احتیاط کن، چون آخاب هم دیوانه ست.  گوش سپار و بارها صدای استخوانی پایم روی عرشه را خواهی شنید و دانی که هنوز آنجایم.  و حالا ترکت کنم.  حال دانِستَم!  براستی که مُخلِصی پسر، چونان مُحیط به میانَش.  خدا هماره برکتت دهد؛ و گر بلائی رسد  خداوند در هرآنچه پیشت آید نگهدار باد

                           (آخاب می رود؛ پیپ گامی پیش گذارد.)

 

 "همین دَم اینجا ایستاده بود؛ جایش را گرفته ام – اما تنهایم.  حال گر دست کم پیپ اینجا بود تاب توانِستم، اما گم شده.  پیپ! پیپ! دینگ، دونگ، دینگ! کی پیپ را دیده؟  باید همینجا باشد، بگذار در را امتحان کنم.  چی؟  نه قفلی، نه کلونی، نه میله ای؛ با این همه بِنَگشایَد.  باید از افسون باشد؛ گفتم اینجا بمانم؛ آری، این را هم گفت که پیچ شده صندلیش مَراست.  پس اینجا، برابر نعل درگاه، درست میان کشتی، نشینم و کل تیر مازه و هر سه دَکَلَش برابرم.  پیر ملاحانمان گویند،  گهگاه امیر البحرهای بزرگ رزمناوهای هفتاد و چهار توپه، با لباس های سیاه سر میز نشسته، بر صفوف سروان ها و ستوان ها ریاست کنند.  ها! این چیست؟ سَردوشی! سردوشی! سردوشی داران همه جمعندابریق ها دست به دست کنید؛ از زیارتتان خوشوقتم؛ جام ها لبالب کنید آقایان!  چه احساس غریبی است وقتی سیاه پسرکی میزبان سفید مردانی با زرین قیطان بر جامه شود! -آقایان پیپ را دیده اید – ریزه پسرکی سیاه، قد پنج قدم، با ظاهری شرمنده، و بزدل!  روزی از قارب وال شکرد پرید؛- دیده اید؟  نه!  خوب در اینصورت دوباره جام ها لبالب کرده با شرم بر بُزدلان نوشیم!  نام کسی نَبَرَم.  ننگ بر آنان باد. یک پا روی میز گذارید.  ننگ بر همه بزدلان. - هیس!  آن بالا صدای استخوان شنوم- آه ناخدا! ناخدا!  واقعا غمگین می شوم وقتی بالای سرم راه می روی.  اما همینجا می مانم، حتی اگر این پاشنه از برخورد به صخره بشکافد و صدف هام پیوندند.  

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و سی ام

کلاه

 

حالا که بنظر می رسید آخاب در پی گشت مقدماتی چنان طولانی و گسترده- و پویشِ تمامی دیگر آب های والگیری، دشمن خویش را تا انداختن در قفس اقیانوس تعقیب کرده تا همانجا، در زمان و مکان مناسب، با اطمینان و قطعیت بیشتر کُشَدش؛ حالا که خود را نزدیک همان طول و عرض جغرافیائی می یافت که آن اَلیم زخم بر او زده شده بود؛ حالا که با کشتی ای صحبت کرده بود که درست یک روزپیشتر براستی با موبی دیک رَزمیده بود؛- و حالا که همه پیاپی دیدارهاش با کشتی های گوناگون به اشکال متفاوت تصدیق نمایش اهریمنی بی تفاوتی[127]وال زال در دریدن صیادان خویش، اَعَم از سِتَمگَر یا سِتَم کِش، می کرد؛ حالا چیزی در چشمان کهن مرد نهان شده بود که که سُست ارواح کمتر دیدنش را تحمل توانستند.  بدانسان که بی غروب ستاره قطبی در سراسر شب شش ماهه قطب شمال نگاه نافذ، ثابت و مسلط خود را حفظ می کند؛ اینک اِراده آخاب ثابت بر دائمی ظلمات غمگین خدمه سو سو می زد.  چنان تسلطی بر آنها داشت که تمامی تَطَیُّرها، تردیدها، نِگرانی ها و ترس ها میل به اختفا زیر ارواحشان داشته حتی یک جوانه یا برگ نمی آورد.

  همچنین در این فاصله انذار دهنده، هر خنده و شوخی، زورکی یا فطری، محو شد.  دیگر استاب نِمی کوشید خنده برآرد؛ استارباک دیگر نمی کوشید جلوش گیرد.   بنظر می رسید فعلأ شادی وغم و بیم و امید، چنان به یکسان درهاون گیره بسته ی آهنین روح آخاب سوده که بدل به نرم ترین خاک و گرد گردیده.  افراد با علم به اینکه آن مستبد چشمانِ پیر زیر نظرشان دارد، همچون گنگ اَبزار روی عرشه اینسو و آنسو می رفتند.

  هرچند اگر او را در نَهانی تر ساعات محرمانه اش، آن وقت ها که تصور می کرد، نگاه کسی جز یک نفر بر او نیست، عمیقأ بر می رسیدی؛ آنوقت بود که می دیدی آن چشمان آخاب که آنطور خدمه را به وحشت می انداخت، خود ازمرموز نگاه پارسی می ترسد؛ یا دست کم، گهگاه به نوعی شیوه وحشیانه بر آن اثر می گذارد.  حالا چنان فزون غِرابَتی اوج گیرنده آغاز تکوین در لاغر فتح الله گرفت؛ چنان پیوسته لرزها تِکانَش می داد که افراد بَدگُمان بدو می نگریستند؛  آنطور که معلوم بود نیم مُردَّد بودند آیا وی براستی ذاتی فانی است، یا مُرتَعِش سایه پیکر نوعی نادیده َ موجودی است که بر عرشه افتاده. و  آن سایه همیشه همانجا می پِلِکید. زیرا کسی مطمئن نبود فتح الله حتی شب ها چرتی زده یا پائین رفته باشد.   ساعت ها بی حرکت می ایستاد: اما هرگز نمی نشست و تکیه نمی داد؛ خسته چشمان شِگَرفَش بوضوح می گفت- دو رقیبیم که هرگز نیاسائیم.

  همچنین، حالا دیگر امکان نداشت، در هر ساعت از شب یا روز دریانوردان پای بر عرشه گذارند، مَگَر آخاب مقدم بر آنها بوده باشد؛ ایستاده سر سوراخ محور چوبین پاش، یا گام زَنان تخته هایی که دقیقا میان دو حَدِّ  ثابت دکل اصلی و واپَسین دکل قرار داشت؛ یا ایستاده در دهانه دریچه ورودی کابین می دیدندش، - در حالی که پای زنده را چنان روی عرشه پیش گذارده که گویی قصد حرکت دارد؛ با کلاهی که بشدت روی چشمانش کج شده بود؛ طوری که هرچقدرهم بی حرکت می ایستاد؛ هر چند شبانه روز هم که بدان مدت فزوده می شد که تابی در بانوج خویش نخورده بود؛ با این همه، هرگز نتوانستند با اطمینان گفت، با همه این احوال، آن چشمان پنهان در زیر کلاه پهن لبه اش گهگاه بسته است یا خیر؛ یا هنوز به دقت آنها را زیر نظر دارد؛ اهمیتی نمی داد که بی اعتنا به رطوبت شبانه که بر آن کلاه و پالتوی سنگ تراشیده می نشست به مدت یک ساعت تمام در آن دریچه کابین ایستد.  آفتاب روز لباسی را که دوش خیس شده بود بر تنش خشک می کرد؛ و همین ترتیب روزهای متوالی و شب های پیاپی ادامه داشت؛ دیگر زیر تخته های عرشه نمی رفت و پی هرآنچه در کابین لازم داشت می فرستاد. 

  در همان فضای باز غذا می خورد، منظور صرفا دو وعده  غذای اوست،- چاشت و نهار: هرگز دست به شام نمی برد؛ ریشش را نمی زد، ریشی که یکسره تیره و ژولیده می روئید، چونان ریشه های ازخاک برون شده درختانی مرده که با همه مرده طراوتِ فوقانی، به هرزه بر برهنه پایه رویند.  اما گرچه اینک کل زندگیش پایِش بر روی عرشه شده بود؛ و با اینکه مُراقبة عارفانه پارسی نیز همچون پایش خودش بی وقفه بود؛ اما بنظر نمی رسید ایندو هیچگاه صحبت کنند – این با آن دیگری- مگر در فواصل طولانی گُذَرا مسئله ای خطیر ایجاب گفتگو می کرد. گرچه بنظر می رسید افسونی چنان نیرومند این زوج را درخِفا به هم پیوسته؛ در علن و در نگاه خدمه بهت زده چون قطبین دور از هم بودند.  گر حسب اتقاق، روزهنگام کلامی به هم می گفتند، شب ها هر دو از نظر کوچکترین تَبادُل کلامی، گُنگ بودند. گاه می شد، بدون یک صلا ساعت ها دور از هم در زیر نوراختران می ایستادند؛ آخاب در دریچه کابین؛ پارسی کنار دکل اصلی؛ اما همچنان با نگاهی ثابت به یکدیگرچشم دوخته بودند؛ گوئی آخاب پیش افکنده سایه خویش را در پارسی می دید و پارسی در آخاب، متروک اصل[128] خود را.

  با اولین و ضعیف ترین سوسوی شبگبر آهنین صدایش از عقب کشتی شنیده می شد،- "سر دکل ها نفر گذارید!" و در تمام طول روز تا بعد ایوار و بعد غَسَق، با هر ضربه سکاندار به زنگ همان صدا شنیده می شد –"چه می بینی؟ دقت! دقت!"

  اما با گذشت سریع سه چهار روز از برخورد با راحیلِ بچه-جو هنوز فواره ای دیده نشده بود؛ بنظر می رسید پیرمرد تک شیدا به اخلاص خدمه خود بدگمان است؛ دست کم به تقریبا همه خدمه به استثنای زوبین اندازان بی دین؛  بنظر می رسید شک دارد حتی استاب و فلاسک به عمد چشم اندازی را که می جُست نادیده گیرند.  اما اگر هم براستی چنین بدگمانی ها داشت، خِرَدمَندانه از ابراز کلامی آنها خودداری می کرد، هرچقدر هم اعمالش می توانست اشاره بدانها باشد.

  گفت،-"خودم نخستین کس خواهم بود که آن وال بیند."  "آری! دوبلون باید به آخاب رسد! و با دستان خودش و استفاده از گره های حلقه ساز نِشیَمنی زنبیلی بهر خود آراست؛ و یاری را بالای بادبان ها فرستاد تا تک قرقره ای را سر دکل اصلی استوار کند؛ دو سر طناب ردشده از قرقره را که پایین فرستاده شده بود گرفت و یکی را به سبد خویش بست و گیره ای برای بستن دیگر سر به نرده عرشه آماد.  با انجام این کار، در حالی که هنوز این سر طناب را بدست داشت و کنار گیره ایستاده بود، با نگاه به بررسی خدمه خود پرداخت و پس از وارسی تک تک آنها دِرَنگی روی داگو، کوئیکوئک و تاشتگو کرد؛ اما روی از فتح الله گرداند؛  سپس در حالی که ثابت نگاه مُعتَمِد خویش را به نایب اَرشَدش دوخته بود، گفت، -طناب را بگیر جناب- استارباک دست تو می سِپارمش."  سپس با آماد خود در سبد دستورشان داد تا آموتش بالا کِشَند و سرآخر استارباک سر طناب بندد؛ و پس کنارش ایستد.   بدین ترتیب آخاب، در حالی که با دستی به دکل زبرین  چسبیده بود، با تسلط برمحیطی چنین فراخ گسترده از چنان بالا بلندی، آخاب از روی کشتی، جلو، عقب و این طرف و آن طرف دریا را تا میل ها دورتر زیر نظر گرفت

  در آن  مواقع که در دریا ملاحی را تا آن نقطه بالا کشند و تنها با یک طناب در آنجا نگاه داشته شود، وقتی در چنان بلند جایگاه تقریبا تک افتاده با دستان خود در در بادبادبان بندی ای کار می کند که مجال هیچ جای پائیش ندهد؛ تحت این شرایط آن سر طناب بسته  به عرشه را زیر تصدی دقیق یکه مردی گذارند که عهده دار نگهبانی مختص به  آن می شود.  زیرا در چنین جنگل مولای افزارگان متحرک و با آنچه از روی عرشه مشهود است، تشخیص بی خطای ارتباط های گوناگون طنابها در آن بالا، همیشه امکان پذیر نیست؛ و از آنجا که انتهای عرشه بند این طناب ها هر چند دقیقه یک بار از گیره های خود پائین انداخته می شود اگر نگهبانی دائمی برای طنابی که ملوان را بالا برده نگمارند این احتمال هست که درنتیجه نوعی بی دقتی خدمه بی محافظ ماند و مرگش در نتیجه سقوط آزاد به دریا قابل انتظار باشد.  ازهمینرو کارهای آخاب در این امر نارَوال نبود؛ بنظر می رسید تنها امر غریب در همه این اعمال این باشد که استارباک، تا آن زمان تقریبأ تنها مرد بی بدیلی بود که جرأت کرده بود در مورد چیزی با جزئی ترین قرابت به تصمیم گیری تو رویش ایستد- یکی از همان کسان که بنظر رسیده بود نسبت به اخلاصشان در دیده بانی قدری نگرانی دارد؛ آری عجیب  بود که او همان مردی باشد که بعنوان نگهبان خویش انتخاب کند و به میل خود زندگیش را دست مردی سپارد که جز در این مورد بدو بی اعتماد بود.

  باری، نخستین بار که آخاب آن بالا مستقر شد" پیش از اینکه زمان حضورش به ده دقیقه رسد؛ یکی از آن وحشی عقاب های دریائی سرخ منقار که در این عرض های جغرافیائی اغلب به شکلی آزار دهنده نزدیک سر دکل کشتی های وال گیری پرواز می کنند؛ یکی از همین پرندگان، چرخان و صفیر زَنان در گردش های پُرپیچ و خمی که از سرعت بالای دور زدن قابل رَد گیری نبود دور سرش به گردش در آمد.  سپس بسرعت و بخط مستقیم هزار قدم در هوا اوج گرفت و در پی اش، مارپیچی پائین آمده چَرخِش دور سرش را از سر گرفت.

  اما بنظر نمی رسید اخاب چشم دوخته به افق کمرنگ و دوردست این مرغ وحشی را دیده باشد؛ درواقع تحت آن شرایط غیر عادی هرکس دیگری هم بود چندان توجهی بدان نمی کرد، جز اینکه اینک بنظر می رسید تقریبأ کم توجه ترین دیدگان تقریبا در هر منظره نوعی معنای رِندانه بیند.  

  ناگهان ملاح سیسیلی که مستقر بر سر دکل عقبی مستقیمأ پشت سر آخاب، هرچند قدری پائین از طرازاو ایستاده بود و ژرف مُغاک هوا جداییشان می ساخت،  بانگید، "کلاهتان، کلاهتان قربان!"

  اما هنوز این فریاد بگوش آخاب نرسیده سیه بال جلوی دیدگان و هلالی منقارش بر سر پیرمرد قرار گرفت و سیه باز، باغنیمت خود، فریادکنان، چون تیر دور شد.

  عقابی سه بار دور سر تارکوین پرید، کلاهش برداشت تا باز پَس گُذارَد، درنتیجه همسرش، تاناکوئیل، اعلام کرد تارکوین پادشاه رم خواهد شد.  هرچند تنها پس گذاریش باعث شد فال نیکَش شمارند. کلاه آخاب هرگز بازگردانده نشد؛ وحشی عقاب جلوی دماغه کشتی تا نقطه ای دور به پرواز با آن ادامه داد و داد تا سرانجام ناپدید شد؛  در حالی که از محل آن ناپدید شدن، ریز لکه ای سیاه، تیره و تار دیده ‌شد که از آن نَهمار بُلَندا به دریا می اُفتاد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و سی و یکم

پیکواد به دیلایت بر می خورد

 

  سِتَهم پیکواد به سفر ادامه داد؛ غلتان موجان و و روزان گذشت؛ تابوت-وسیله-نجات[129] همچنان آرام دروا بود؛ و یک کشتی دیگر با بدترین ترین اسم بی مُسمای دیلایت[130] دیده شد.  همانطور که نزدیک می آمد، همه چشم ها به پهن تیرهای موسوم به جرثقیلش دوخته شده بود که در بعضی کشتی های والگیری در ارتفاع هشت تا نه قدمی از روی عرشه ناخدا می گذرند و کارشان حمل قارب های یدکی، بی بادبان شده یا از کار افتادست.

  روی جرثقیل های کشتی غریبه خرد شده دنده های سفید و معدودی شکسته تَخته های آنچه زمانی قارب وال شکرد بود دیده می شد؛ به هر حال اینک از میان این لاشه چنان آنسو می دیدی که از میان برهنه اسکلت نیم گُسیخته و سفید شده اسبی.

  "وال زال را دیده ای؟"

  ناخدای پژمرده رخ، از روی نرده پاشنه کشتی خود و اشاره با بوقَش به لاشه قارب پاسخ داد، "بنگر!"

  "کُشته ایش؟"

  دیگری، با برانداز سوگوارانه آکنده ننویی که چند خموش ملاح گرم به هم دوختن جمع شده لبه هاش روی عرشه بودند پاسخ داد، "هنوز آن زوبین که چنین کند ساخته نشده"

  آخاب، راست کرده زوبین پرت را از روی دوشاخه برداشته بالا برد و فریاد زد، نگاه کن نانتوکتی، مرگ او را اینجا در این دست دارم.  این خارها با خون و برق سخت شده  و سوگند می خورم در آن  در آن گرم گاهِ َورای باله، آنجا که وال زال بیش ازهمه لعنتی حیات خویش را حس کند، سه چندان سختش کنم.

  "پس خدا نگهدارت، کهن مرد- با اشاره به ننو- آن را می بینی- تنها یکی از پنج ستبرمردی را دفن می کنم که دیروز زنده بودند و پیش از شامگاه، مرده.  فقط آن یکی را دفن می کنم، بقیه زنده دفن شدند و بالای گورشان رانی."  سپس خطاب به خدمه خود – "آماده اید؟ تخته را روی نرده گذارده جسد را بلند کنید؛ پس، بنا بر این- بار خدایا!- با دستانی افراخته -"یا صاحب رستاخیز و حیات راستین[131]- پناهَش باش"

  آخاب چون برق بر مردان خود غرید، "تیرک بابانها به جلو! کشتی پشت به باد!"

  آما پیکوادی که چنین ناگهانی به حرکت درآمده بود آنقدر سریع نبود که از صدای پاشیدن آب در برخورد زودهنگام جسد به آب بگریزد؛ در واقع نه آنقدر سریع که برخی پَرّان حباب ها همچون تعمیدی شبح واربه بدنه اش پاشیده نشود.

  اینک آخاب بسرعت از نژند دیلایت دور می شد، غریب وسیله-نجات دلنگان از پاشنه پیکواد به آرامشی نمایان رسید.

 بدشگون صدائی پشت سر کشتی شنیده شد.  "اونجا رو! رفقا اونجا رو ببینید! غریبه ها بیهوده از غم انگیز تدفین خویش گریزید؛ آری، با گرداندن نرده پاشنه تان سوی ما تنها تابوتتان را به ما نمائید!"

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکصد و سی و دوم

وفاق

 

آفتاب روزی بود آبی فولادی.  تفکیک دو گردون هوا و دریا در آن فراگیر  آبی لاجوردی به سختی شدنی بود؛ تنها تفاوت این که، خواب زده هوا با ظاهری زنانه به نحوی شفاف ملایم و زلال بود و ستبر دریای مردوار با طویل موجه های قوی و کِشدارخود، چون سینه سامسون در خواب، بالا و پائین می شد.

  اینجا و آنجا، در بالا، بی خط و خال بال های سفید برفی پرندگانی در پرواز بودند؛ لطیف افکار هوای زنانه؛ اما در اعماق پیش رو و پس پشت، در آبی بی انتها، سُتُرگ لویاتان ها، شمشیر ماهیان و کوسه گان در هجوم؛ تُند تفکرات طوفانی خونی دریای مردانه.

  اما گرچه دردرون این گونه متضاد بودند تباین بیرونی تنها در سایه‌ها و پوشش ها بود؛ آن دو یکی دیده می شدند؛ تنها جنسیت بود که به نوعی متمایزشان می‌کرد.

  به نظر می رسید خورشید چون شاه و امپراطور روسیه، این هوای لطیف را از بالا بدین جسور دریای غلتان دهد؛ درست مثل بیوگی به دامادی.  و در خط  افق احاطه کننده این همه، حرکتی ملایم و لرزان—که بیشتر اینجا در خط استوا دیده می‌شود—مصداق تپش اعتماد عاشقانه و خارخارهای عاشقانه ای که خاکسار بَیوگ آغوش خویش را همراهش نِثار کند.

استوار آخاب، دل مشغول و غرق در افکار خود؛ با روی ترش و سگرمه های درهم؛ با چشمانَی چون نیم سوززغال هائی که در خاکستر ویرانه ای فُروزَد، در روشنی بامدادی دیده می شد؛ در حالی که  شکستهخودش را برابر زیبا پیشانی دخت زیبای گَردون از جبین بَرگِرفته بود.

   آه، ای نامیرا نوباوگی وعِصمتِ صاف آسمان آبی! نامرئی مخلوقات بالدار که گِرداگِردمان شادی کنید! دل نشین کودکی هوا و آسمان!  تا چه پایه به کور کلاف فلاکت آخاب بی اعتنا بودید!  هرچند میریام و مارتا، آن شاد دیدگان وروجک های کوچک را دیده ام که بی پروا گرد پیر پدر خویش پای کوفته به بازی با چَنبر سوخته  طُرِّه های روئیده بر لبه آن فَرتوت دهانه آتشفشان دماغش پرداخته اند. 

  آخاب، که با عزیمت از دریچه به آرامی عرض عرشه را پیموده و روی کناره کشتی خم شده بود، می دید چگونه هر چه بیشتر تلاش نفوذ در ژَرفا می کند سایه اش  در آب، برابر نِگاهش فروتر و فرو تر شود.  اما سرانجام بنظر رسید خواستنی رایحه های آن هوای سِحر آمیز آن چیز ویرانگر را از روحش زدوده باشد.  آن زیبا هوای خجسته، آن گیرا آسمان عاقبت براستی نَوازِشش داده و درآغوش گرفت؛ حال مایندر عالمِ که مدتها سَنگدِل- ناسازگار- بود، پُرمِهر دستان  را به یاغی گردنَش انداخت و به نظر رسید بر شانه اش هِق هِق شادی کند؛ شادی از این بابت که هر چقدر هم خودسر و گُنَهکار باز هم در دل خویش یارای نجات و آمُرزِشَش دارد.  آخاب از زیر کلاه لبه دار سِرِشکی به دریا فکند؛ و تمامی اقیانوس آرام گنجی چون آن تک سرشک  کوچک در خود نداشت.

 استارباک پیرمرد را دید؛ او را دید که چه سنگین روی لبه کشتی خم شده؛ و بنظر می رسید در روح اصیل خویش گریز مخفیانه گریه های بی حد از دل آرامش اطراف را در می یابد.  در حالی که مراقب بود نه لمس آخاب کند و نه دیده شود،  به او نزدیک شد و کنارش ایستاد.

  آخاب چرخید.

  "اِستارباک!"

  "قربان."

  "آه، استارباک! بادی است بس ملایم، با آسمانی ملایم نما.  در روزی چنین– به دلپذیری این- نخستین وال خود را زدم- زوبین انداز جوانی هجده ساله! چهل- چهل- چهل سال پیش! - پیش!  چهل سال وال گیری مداوم! چهل سال حِرمان، و خطر، و اوقات طوفانی! چهل سال بر دریای بی رحم! آخاب چهل سال زمین آرام را ترک گفته ، چهل سال دهشت های اقیانوس را به نبرد خوانده!  آری، استارباک، از آن چهل، سه سالَش را هم در ساحل نگذرانده ام.  وقتی در عمر طی شده باریک می شَوَم؛ تنها پریشانی تنهایی بودست؛ مَسوره شهرسنگین  انحصار ناخدا که کمترین راه ورود هر غمخواری سبز بوم بُرون به دَرون دهد – آه از تَعَب! گِرانی! بردگی ساحل گینه ای[132] فرماندهی! وقتی این همه را یاد آرَم؛ استبداد مطلق یِکِّه فرماندهی!- وقتی صرفأ نیم شکاک، به همه این چیزها، که پیشتر با چنین شدت بر من معلوم نشده بود می اندیشم- اینکه چطور چهل سال خوراکم نمک سود بوده- نیکو نشان خشک خوراک خاکم! -وقتی تنگدست ترین خشکی نشین روزانه میوه تازه در دسترس داشته و بجای بویناک پوسته ی نانم شراکت شکست تازه نان عالم کرده - دور، دریاها دور از نورسته زنی که پسا پنجاه گرفته فرداش عازم دماغه هورن شده صرفا یک فرو رفتگی در بالش زناشوئیم برجای گذاردم- زن؟ زن؟ بیشتر بیوه زنده شوئی!  آری استارباک با ازدواج خود آن مسکین دختر را بیوه کردم، و پس،  آخاب پیر، با غَضَب، شوریدگی، جوشان دَم و سوزان جبین، با هزار بار قارب اندازی، ژیان و کف کنان شکار خود را پِی کرد بیشتر شیطان تا انسان! آری، آری!چه احمق پیر چهل ساله ای، احمق، احمقی پیر آخاب پیر بوده است!  این تقلای تعقیب چرا؟ چرا باید بازو سر پارو، زوبین و نیزه فرسود و فلج کرد؟ آخاب چه مایه غنی تر یا بهتر شده؟ بنگر.  آه، استارباک! منطقی نیست که با چنین بار فرساینده بر دوش یک نحیف پا از زیرم ربوده شده باشد.  بیا این پیرانه موی را کنارزن،  طوری جلوی چشمم گیرد که گوئی گریانم.  طره هائی چنین سپید هیچگاه از چیزی جز قدری خاکسترنروید!  اما استارباک آیا خیلی پیر، خیلی خیلی پیر بنظر رسم؟  در حد مرگ احساس ضعف کنم، خمیده و کوژ؛ گوئی آدم ام که پی هبوط زیرلایه های قرون و اعصار از پا افتم. خدایا! خدایا! خدایا!- سینه ام بِدر، مغزم بِشکاف! – ایا، استهزا! استهزا! استهزای تلخ و گزنده سپید موهایم، آیا آنقدر در خوشی زیسته ام که تحملت کرده با چنین شدت احساس پیری کنم و پیرنمایم؟  نزدیک، نزدیکم ایست استارباک؛ بگذار به چشم انسان نگرم، بهتر از خیره شدن به آسمان یا دریاست؛ بهتر از چشم دوختن به خداست[133]. سوگند به زمین سبز، سوگند به تابان اجاق خانه مرد، چشمانت آئینه جادوست؛ زن و بچه خود را در چشمان تو بینم.  نه، نه، در کشتی بمان، در کشتی! وقتی  قارب اندازم، وقتی داغ خورده آخاب سر درپی موبی دیک گذارد، تو مَنداز؛ آن مخاطره آن تو نباشد.  نه، نه! با آن دوردست خانه که در چشمانت بینم."

  "آه، ناخدای من ناخدای من! ای روح نجیب، دریا دل دیرین، اصلأ چرا باید کسی به تعقیب آن منفور ماهی پردازد؟  بیا برویم! بگذار از این مرگبار آبها دور شویم!  بیا  سوی خانه رویم!  سوی همسر و فرزند نیز؛  همسر و فرزند استارباک همبازی خواهر، برادری نوجوانی او؛ حتی آنِ شما نیز قربان، همسر و فرزند پدرانه عشق و شوق پیرانه سر! دور! بیا دور شویم! – همین دم اجازه  تغییر مسیرم ده!  آه ناخدای من، چه شادان، چه خندان راه دوباره دیدن دیرین نانتوکت خویش پیمائیم!  فکر کنم قربان، آنجا هم آبی روز های آرام، حتی به همین خوبی، داشته باشد."

  "دارند، دارند، دیده ام، صبح برخی روزهای تابستان.  حدود همین وقت- آری، حالا وقت خواب نیمروزیش است- پسرک سرزنده بیدار شود، در تختش راست نشیند و مادرش از من گوید؛ از این وحشی  پیر، این که در دریا بدور از خانه ام و با این همه بر می گردم تا دوباره به پایکوبیش آرم."   

  "این مری من است، خودِ مری من! قولم داد هر بامداد پسرم سر تپه برد تا نخستین کس باشد که بادبان پدرش بیند.  آری! آری! نه بیش از این.  کار انجام گرفت.  عازم نانتوکت شویم.  بیا، ناخدای من، مسیر را بررس  و از اینجا دورمان کن!  می بینی! می بینی! صورت پسرک پشت پنجره! دستش فراز تپه!"

  اما نگاه آخاب منحرف شد.  چون آتشک زده میوه داری لرزید و واپسین سوخته سیبَش را به خاک انداخت.

  "چیست این، چیست این ناشناخته ی مرموز آسمانی؛ کدامین فریبکار ارباب و استاد پنهان و امپراطورسِتَمگَر و سنگدل بر من حکم راند؛ که همواره خلاف همه عشق ها و آرزوهای طبیعی چنین به فشار و اجبار و اِختِناق خود ادامه دهم؛ و بی پروا خود را آماده کاری کنم که در سَلیم قلب ذاتی خویش حتی روی جرات کردنش را هم ندارم.  آیا آخاب آخاب است؟ چه کسی این دست فرازد، من، خدا یا کی؟   اما گر خَطیر خورشید بخودی خود حرکت نکند و جز پادوئی در گَردون نیست؛ و حتی یک ستاره نتانست جز به نیروئی نادیدنی گردید، در آنصورت این قلب ناچیز چگونه توانست تپید، این عقل جُزئی چگونه توانست اندیشید؛ جز این که خداست که آن تپش، آن آندیشه و آن زندگی کند، نه من.  مرد، به خدا سوگند، در این عالم چون آن چرخ لنگر چرخانده و چرخانده می شویم  و تقدیر اَهرُمَش.[134]  و در همه حال، دریغ! آن خندان آسمان و این دریای بی انتها! نگاه کن! آن تُن دراز باله را ببین، چه کسی در نهادش نهاده که آن ماهی پرنده را تعقیب کرده دندان َزنَد؟ جانیان کجا روند مَرد؟  وقتی خودِ دادرس را به دادگاه کشند یاسا رسانی کِراست؟[135] اما اینک باد بسیار بسیار ملایم است و آسمان هم ملایم بنظر می رسد و اینک هوا چنان بوئی دارد که گوئی از مرغزاری دور می وزد؛ استارباک جائی پائین دامنه های کوه های آند علوفه ساز کنند و علف چینان میان علوفه تازه چیده خوابیده اند.  خوابیده اند؟  آری هرچقدر سخت کوشیم سرآخر در دشت خُسبیم.  خُسبیم؟  آری، و در سبزی از کار افتیم؛  مثل اوفتاده  داس های پار که میان نوارهای نیم درو جا گذاشته اند- استارباک!"

  اما نایب مرده سان سفید شده از فشار نومیدی، کالیده بود.  آخاب عرض عرشه را پیمود تا از سوی دیگر به دریا نگرد، اما از ثابت بازتاب دو چشم در آب یکه خورد.  فتح الله بی حرکت روی همان نرده خم شده بود. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فصل یکسد و سی و سوم

شِکرد روز یکم

 

 

آنشب، در پاس میانی، وقتی پیرمرد - حسب عادت گهگاهیش- با برون شد از دهانه ای که در آن تکیه داده بود سوی سوراخ محورپای خود رفت، ناگاه ددمنشانه صورت را جلو داد و هوای دریا را همچون زیرک سگ کشتی گرم َتقَرُّب به جزیره‌ای وحشی به دقت بو کشید.  تصریح کرد باید نهنگی در آن نزدیکی باشد. دیری نپائید که آن غریب بوی که گاه در دوردست ازعنبروالی زنده خیزد برهمه نوبتان محسوس شد؛ و وقتی آخاب پس از وارسی قطب‌نما، سپس بادنما، و در پی آن مشخص کردن موقعیت دقیق بوی تا بدان حد که امکان پذیر بود ، به سرعت دستور اندک تغییر مسیر و تقصیر بادبان داد، هیچ دریانوردی در شگفت نشد.

  بامدادان، مشاهده دراز سطحی صیقلی و صاف چون روغن برآب، مشابه آژنگین جَعد آبی مجاور، همراه با صیقلی علائم فلزوار تند موجی برگشتی از دهانه ژرف رودی تیز رو، درستی آن تدبیر هوشمندانه را بخوبی اثبات کرد.

 “ دیده بان ها سر دکل ها! فراخوان جمعی!”

 داگو با کوبش قنداق های سه اهرم گُرزسان روی عرشه سینه گاه، خُفتگان را با چنان بانگ روز حساب بیدار کرد که بنظر رسید َدردَم لباس به دست از دهانه بیرون ریزند.

  آخاب با سیمای رو به آسمان فرباد زد، “چه بینی؟”

  فریادی که در پاسخ پائین آمد، “هیچ، هیچ قربان!” بود. 

  “بادبان های تاگَلنت!- کمکی های جانبیبالا و پائین، و هر دو طرف!”

  وقتی همه بادبان ها افراشته شد، طناب نجات کنار گذارده برای ترفیعش به سر زِبَرین دکل اصلی را آزاد کرد و ظرف چند لحظه گرم ترفیعش بدان نقطه بودند و در آن وقت که تنها دو سوم ارتفاع را بالا رفته بود حین نگاه به جلو از میان افقی فضای خالی میان بادبان اصلی فوقانی و بادبان تاگَلنت، بانگی کاکائی وار در آسمان برآورد.  “آنجا فواره می زند! آنجا فواره می زند! کوهانی چون تَلّی برفی! این موبی دیک است!”

   افراد روی عرشه که بنظر می رسید همزمان با سه دیده بان از این فریاد مشتاق  شده اند بهر نظاره نامی نهنگی که مدتی چنین مدید در پی اش بودند به صعود از بادبان بندی شتافتند.   آخاب که اکنون به نهائی نشیمن خویش رسیده بود، چند قدم بالاتر از دیگر دیده بانان قرار داشت؛ تاشتگو درست زیر پای او روی کلاهک دکل  تاگَلنت ایستاده بود، طوری که سَرِ سرخپوست تقریباً هم‌سطح پاشنه آخاب بود.  حالا از این ارتفاع نهنگ حدود یک مایل جلوتر دیده می‌شد، هر موج دریا، رخشا کوهان بلندش را هویدا می کرد و خموش فواره اش را مرتب  به هوا می ‌پراند.  به چشم دریانوردان ساده ‌دل، همان فواره ای بود که مدت‌ها پیش در در مهتاب اقیانوس‌های اطلس و هند دیده شده بود.

  آخاب مُستَقَر مردان گرداگرخویش را ندا داد، “هیچ یک از شما پیشتر ندیدَش؟”

  تاشتگو گفت، قربان تقریبأ هم زمان با ناخدا دیدمش و فریاد زدم.”

  “ نه در همان دم، نه همزمان- نه، دابلون آن من است.  تقدیر برایم کنار گذارده بود.  فقط من؛ هیچ کدام از شما نمی توانست اول وال زال را نمایان کرده باشد.  با صداهای بس کشدار، ماندگار و منظم، هماهنگ با طولانی تر شدن های تدریجی هویدا فواره های وال، فریاد زد، “آنجا می َدمَد!- آنجا می دمد! آنجا می دمد! دوباره همانجا!- دوباره همانجا!” “ می‌خواهد فرو رود!” بادبان های کمکی جانبی جمع! بادبان های تاگَلنت پائین! سه قارب آماده.  آقای استار باک، فراموش نکن روی عرشه بمان و کشتی را نگاه دار. آهای سکاندار، یک نقطه برابر باد!  همینطور؛ ثابت مرد، ٍثابت!  آن دُم اوست!  نه، نه، تنها سیاه آب است!  قایق‌ها آماده‌ اند؟ آماده‌، آماده‌ا پایینم  آر، آقای استارباک؛ پایین، پایین، - سریع، سریع‌تر! و از میان هوا به سمت عرشه لغزید.

  همه قارب ها آماده اید؟ آماده باشید، آماده باشید!

  استاب فریاد زد، “مستقیم در مسیر باد می رود قربان، مستقیم از ما دور می شود؛ هنوز نمی تواند کشتی را دیده باشد.”

  “زبان به دهان گیر مرد!  کنار مهار تیرک بادبان ها بایست ! سکان درست برابر باد! - تیرک بادبان ها به جلو!  بادبان ها کم باد!-کم باد!- همینطور خوبه! قارب ها، قارب ها!” 

  دیری نپائید که قارب های همه، جز استارباک، به آب انداخته شد؛ همه قاربها عازم شدند- همه بیل ها با سرعتی موج انداز کار افتاد؛ پشت به باد دادند و آخاب در نوک حمله بود.  ضعیف بارقه مرگ چشمان گود افتاده فتح الله را روشن کرده بود؛ حرکتی هولناک لبانش می خائید.

  سبک دماغه هاشان همچون خَموش صدف های ناتیلوس به دریا می شتافت؛ هرچند تقربشان به خصم آهسته بود.  هنگام تقرب به او دریا حتی آرام تر هم شد طوری که بنظر می رسید فرشی بر امواجَش کشیده اند؛  گسترده با چنان صفا که گوئی مرغزار نیمروزی است.  سرانجام بی نفس بِشکَرد چنان به نخجیرِ بظاهر بی گُمان  خود نزیک شده بود که کل رخشان  کوهانَش بوضوح مشهود بود؛ در حالی که چنان در دریا می سُرید که گویی یکه موجودی است که پیوسته در گردان حلقه‌ای از ظریف ترین کف نرم و  سبزفام  جای دارد.  صیاد سُتُرگ آژنگ های بغرنج کله اندک بیرون زده اش را دید.  پیشِ رو، تا مسافتی دور روی آبهائی که پهلو به نرم فرشی تُرک می زد، سفید سایه آن رخشان جبینِ شیریش در حرکت و آب لرزی آهنگین  به شادمانه همراهیش؛ و در پشت سر، نیلی آب ها به تناوب به پویا میان موجه رَدِّ حرکت یکنواختش سرریز می شدند؛ و در هر دو جناح آب سوارانی روشن در کنارش به رقص می خاستند.  هرچند با سَبُک چنگال صدها خُرَّم  مُرغ که با متغییر پروازهایی متناوب  بنرمی بال بر آب می زدند از نو می ترکیدند؛ و دسته  بلند، هرچند شکسته، نیزه ای تازه پرتاب، چونان میله پرچمی بیرون آمده از رنگ شده بدنه کلان کشتی تجاری، از پشت وال زال بیرون زده بود؛ و گهگاه یکی ازانبوه نرم‌ چنگال پرندگانیِ که پرپر زنان و در پرواز رفت و برگشت در ارتفاع پست تاج پوشه ای بالای وال تشکیل می دادند، خاموش بر این دسته می نشست و پس و پیش می رفت،با بلند پرهای دم چون درفشی در اهتزاز.

سَبُک رو وال، پوشیده در بِهجَتی رادمنشانه-  طُمأنينه ای عظیم، در سُرعَت بود.  نه سفید وَرزا ژوپیتر، حین دور شدن، با ربوده  اروپای چسبیده[1] به دِلرُبا شاخ هاش، با آن فریبا چشمان شَهَوانی از پهلو دوخته بر دخترک؛ در آن حال که با نرم سرعتی افسونگر، یکراست سوی حِجله زفاف خویش در کرت تَمَوُّج می کرد؛ نه زئوس، نه آن برترین اعلیحضرت![2]، بر چنان ملکوتی شنای وال زال پیشی نمی گرفت.

وال، از هریک از دو نرم پهلو- مُقارن  با شکافته اُشُترَکی که صرفا یکبار از او جدا و سپس به دور دست جاری می شد- از هر یک از دو رخشان جناح، وسوسه می انگیخت.  چه جای شگفتی که  در میان صیادان کسانی بوده اند که به شکلی وصف ناپذیر از این همه آرامش افسون و دستخوش احساسات شده دلیری تاخت بر او کرده بودند؛ اما مرگبارانه دریافته بودند آن آرامش نه جُز جُبّه پیچندها بوده.  با این همه، ای وال! صرف نظر از شمار کسانی که احتمالأ پیشتر به همان نهج گیج و تبه کرده ای اِغواگرانه آرام، نرم و سبک سوی همه کسانی روی که برای نخستین بار چشم بر تو گشایند.

  و موبی دیک، به همین نحو در رخشان آرامش دریای استوائی، میان موج هائی که دست زدن هاشان از نهایت سعادت متوقف شده بود، پیش می رفت، در حالی که هنوز همه دِهَشت های غوطه ور تنه خویش را از نظر نهان داشته و پیچیده شناعت فک خود را سراسر نهفته بود.  اما دیری نپائید که بخش قُدامیش آرام از آب بر آمد، یک دم کل مرمرین بَدَنَش قوسی بلند، نظیر پل طبیعی ویرجینیا، ساخت و گُسترده دم-باله های خویش را به شکلی تحذیری در هوا تِکانید؛ بزرگ خُدای خودی نمود، فرو رفت و ناپدید شد.  سفید مرغان دریائی ، پَرپَر زنان، با مکث و خَفضِ جِناح، مشتاقانه فراز مُتِلاطِم گودالی که پشت سر گذارده بود می درنگیدند.

اینک سه قارب، دراز لبه پاروها را عمود ساخته ، مَجداف ها را پایین و ریسمان بادبان های خویش را آزاد کرده، در انتظار باز پیدائی موبی دیک، بی حرکت شناور بودن و آخاب، ثابت ایستاده در پاشنه قارب خویش و نگاه به فراسوی محل وال، سمت کبود پهنه ها و اغواگر فضاهای خالی در جهت وزش باد  گفت، “یک ساعت”.   این حالت بیش از دمی نپائید؛ زیرا دوباره بنظر رسید در گَشتن گُستره دریا چشم در سر گرداند.  اینک نسیم تازه شد و دریا خاستن گرفت.  

  تاشتگو بانگ زد، “پرنده ها- پرنده ها!”

 اینک جمله پرنده های سفید، همچون هنگام پر کشیدن غم خورک ها، در تک ستونی بلند، سوی قارب آخاب پرواز می کردند؛ و در فاصله چند متری روی آن آبها، آغازِ پرپرزنی و دور گشتن و گشتن، با شاد فریادهای انتظار گرفتند.   دید آنها تیز تر از انسان بود؛ آخاب یارای یافت هیچ اثری در دریا نداشت.  اما در همان حال که ژرف تر و ژرف تربه اعماق دریا چشم می دوخت، بخوبی سپید نقطه ای زنده دید نه بزرگتر از راسوئی سفید، که با سرعتی شِگرف بالا می آمد و هرچه بالاتر می آمد بزرگتر می شد، تا اینکه چرخید، و  پس آنگاه دو دراز ردیف کج از دندان‌های سفید و رخشان، که از ناپیدا قعر بالا می آمد، بوضوح هویدا شد. این گشوده دهان و پیچیده آرواره موبی دیک بود، در آن حال که هنوز نیمی از تنه مبهم او آمیخته با آبیِ دریا بود.  همان رخشان دهان چونان دهان گشوده مرمرین گوری زیر قارب فاژه کرد؛ اما آخاب با حرکت جانبی خله خویش، قارب را از برابر این شِگَرف شبح کنار گَرداند.  سپس از فتح الله خواست جایش را با او عوض کند و خود به دماغه قارب رفته زوبین پرت را برگرفته خدمه خویش را فرمان داد چنگ در پاروهای خود زده در پاشنه قارب آماده باشند.

  اینک، در نتیجه آن گرداندن قارب روی محور، پیشاپیش دماغه اش، برابر کله هنوز زیر آب وال قرار گرفت.  اما موبی دیک که گوئی با شریرانه هوش منتسب به او، این ترفند را دریافته بود به پهلو تغییر جا داد، طوری که دَردَم چروکیده کله را از طول زیر قارب زد.

  این عمل، برای یک لحظه سراپای قارب، فردافرد اضلاع و تک تک الواح آن را به لرزه در آورد، وال که به شیوه کوسه ای دندان زن، مایل و سِتان شده بود، به آرامی و بطور کامل کل دماغه قارب را در دهان کرد، بدانسان که دراز فک زیرینِ پیچیده تابی درهوا خورد و یکی از دندانها در مقر پارو گیر کرد.  سفیدی مرواریدی مایل به آبی درون کام در فاصله شش بوصة از کله آخاب بود و بالاتر از آن هم می آمد. حالا و در این حالت وال زال ناچیز قارب سِدار را چنان می تکاند که گربه ای اندک سنگدل، موش خود را.  فتح الله دست بر سینه و با چشمانی بی‌ تحیر نگاه می کرد؛ اما خدمه که زردپوستی بَبرسان داشتند از سر و کول هم بالا می رفتند تا به دورترین قسمت پاشنه قارب رسند.

اما، در آن مدت که هر دو خَم پذیر دیواره قارب به درون و بیرون خم می شد، در آن  حال که شَریر وال بدین شیوه با نگون بخت قارب بازی بازی می‌کرد؛ و از انرو که بدنش زیر قارب نهان بود، نمی شد درآن وضعیت از دماغه قارب زوبیشن زد، چرا که دماغه تقریباً درون دهانش بود؛ و در حالی که قایق‌های دیگر، مثل مواقع روبرو شدن با سریع فاجعه ای ایستادگی ناپذیر ناخواسته باز ایستاه بودند؛ آنجا بود که  تک شیدا آخاب، برآشفته از این مُوَسوِس جوار دشمن که سراپا سرزنده و درمانده، در همان آره نهاده بودَش که از آن نفرت داشت؛ دیوانه از این همه، بی سلاح طویل آروارش گرفت و دیوانه وار تلاش رهائی قارب از گِرِفتَش.

حین تقلای بیهوده، فک از دستش لغزید؛ و در حالی که هر دو فک چون تیغه های مِقراضی عظیم بیشتر به عقب قارب می رفت نازک لبه ها به درون خم شد، فرو ریخت و شکست و قارب را بکلی دوتا کرد و دوباره آرواره را میان دو شکسته نیمه شناور چِفت کرد.  این دو نیمه شنناور بر آب از هم دور شدند، در حال که دو شکسته انتها میل نزول می کرد خدمه سوار بر شکسته پاشنه چنگ در لبه های قارب زده می کوشیدند محکم به پارو های خود چسبند بلکه با سخت پاروزدن بر آب مانند.   

  در آن طلیعه ای دم، که وال هنوز قارب را نشکسته بود، آخاب، نخستین فردی بود که  قصدش از افراشت فریبکارانه سر و رها کردن موقت گرفت قارب را دریافت؛ در آن لحظه دستش واپسین تلاش را برای بیرون کشیدن قارب از گاز وال بعمل آورد.  اما  نتیجه لغزش بیشتر قارب در دهان وال و یک بر شدن در آن حین و جدائیش از فک وال بود؛ همین امر آخاب متکی بر فشار را بیرون پرت کرد و با شکستی مفتضحانه در آب افتاد.

  حالا موبی دیک که موج افکنان از قربانی خود عقب می کشید، کمی دورتر جای گرفته سفید کله کشیده خود را عمودی در خیزآب ها  بالا و پائین می انداخت و همزمان کل دوکی تنه خویش را می گرداند؛ طوری که وقتی سترگ پیشانی آژنگینش حدود بیست قدم از آب برآمد، امواجی که اینک بلند می شد، همراه همه امواج مُتلاقی، بنحوی خیره کننده به کله می خورد و می شکست؛ و کین ورزانه شکسته رشحات خود را باز هم بیشتر به هوا می فرستاد.*  به همان نحو که  در تند باد، موج های صرفا سرگردان کانال مانش  تنها بدان جهت از پای صخره های ادی استون بر می گردند تا پیروزمندانه رگبار خود را بر  اوجش پرانَند.

  * این حرکت مختص عنبر وال است.  نام خود  (کله در آب فرو کردن=pitchpoling) را از تشبیه به حالت بالا و پائین رفتن نیزه وال زنی در عملی به همین نام می گیرد که پیش تر [3]شرح شد.  به احتمال فراوان وال با این حرکت می تواند به بهترین و جامع ترین شکل هر آنچه را احاطه اش کرده ببیند.

  اما موبی دیک خیلی زود حالت افقی خود را ازسر گرفت و شتابان به گردش دورادور خدمه شکسته قارب پرداخت؛ در حالی که غیر مستقیم با رد کینه توزانه خویش چنان آب را می شوراند که گوئی خود را مهیای حمله کُشنده تری می کند.  بنظر می رسید منظره شکسته قارب، همچون خون رَز و توت که بنا بر سفر مکابیان جلوی پیلان آنتیوخوس انداختند، دیوانه اش می کند.  در این بین، آخاب نیم خَبه  در کف خیره دُم وال، و عاجز تر از آن بود که شنا توانست، -گرچه هنوز می توانست، حتی در دل  چنان گرداب، شناو ماند؛ کله درمانده آخاب چونان حبابی دستخوش امواج دیده می شد که کمترین تکان تصادفی توانست ترکاند.  فتح الله از شکسته پاشنه قارب با بی تفاوتی  و متانت او را تماشا می کرد؛ خدمه چسبده به دیگر انتهای سرگردان را یارای دستگیریش نبود؛  همین قدر که توان مراقبت از خویش را داشتند چشمگیر بود.  زیرا ظاهر وال زال و دورگشتش چنان هولناک بود و دوایر پیوسته کوچکتر شونده ای که با سرعتی چنان سیاره وار می ساخت طوری بود که بنظر می رسید افقی سوی انها شیرجه زند.  و گرچه دیگر بی گَزَند قارب ها همچنان استوار در محل ایستاده بودند، هنوز جرأت ورود به گرداب برای ضربه زدن را نداشتند، مبادا که این عمل پیام  هلاک آنی به آب افتادگان در معرض خطر، آخاب و همه باشد؛ ضمن اینکه در آنصورت خود آنها هم امید گریز نتوانستند بُرد.  از همینرو با چشمانی خسته در لبه بیرونی منطقه وحشتناک که اینک کله پیررمرد کانونش شده بود، ماندند.

  در این مدت،  تمام این رویداد از همان آغاز از سر دکل ها دیده شده بود؛ و کشتی با گرداندن بادبان ها برابر باد سوی صحنه شتافته بود؛ و اینک چنان نزدیک بود که آخاب در آب درودَش گفت!- “پیش بسوی” – اما همان دم، شِکنا موجی موبی دیک خاسته به او خورد و لَختی غرقه ساخت.  اما آخاب که به تقلا دوباره از آن بدرشده و از اتفاق سر موجی شاهِق بالا آمده بود، فریاد زد، - پیش به سوی وال- دورش کنید!”

  دماغه پیکواد را سوی وال کردند و کشتی با شکست آن طلسم آگین دایره عملا وال را از قربانیش جدا کرد.  وقتی وال با تلخکامی دور شد قارب ها به نجات شتافتند.

  وقتی آخاب را خونین چشم و تیره دید، در حالی که سفیدی آب شور در چین و چروک هایش کبره بسته بود، به قارب استاب کشیدند، طویل مقاومت قدرت بدنیش براستی در هم شکست و درمانده تسلیم هلاک تن خویش شد: مدتی خورد و خمیر، چونان کسی که لگدمال گله های فیلان شده باشد، کف قارب استاب افتاد.  از اعماق وجودش بی نام ناله هایی چون اصوات متروک آبکندهای ژرف بر می آمد.

  اما همین شدت درماندگی بدنی بیشترموجب کوتاهیش شد.  گاه قلب های والا ظرف یک لحظه از دردی عمیق برابر با مجموع  خفیف آلامی که مهربانانه در کُلِّ زندگی مردان ضعیف تر پراکنند، فشرده شوند.  و از همینرو گرچه چنین  قلب ها در هر مورد رنجی کوتاه دارند؛ با این حال، گر خدایان حُکم کُنند، در طول زندگی خود قدرعمری کامل پریشانی یکسره متشکل از شداید آنی را انباشته می کنند؛ زیرا آن ذات‌های والا حتی در همان قلب بی تأثیرخویش، کل محیط‌ های ارواح کِهتر را مُشتَمِل اند.

  آخاب نیم خیز و در حالی که کشان کشان روی یک خمانده بازو تکیه می کرد، گفت، زوبین،- سالم است؟”

  استاب با نشان دادن زوبین گفت، “بله قربان، زیرا پرتاب نشده بود، اینجاست.”

 “پیش مَنَش گُذار؛ نفری از دست داده ایم؟”

  “یک، دو، سه، چهار، پنج؛- پنج پارو بود، قربان و پنج نفرحاضرند.”

  “خوب است.- کمکم کن مرد؛ می خواهم بایستم.  همینطور، همینطور، می بینمش! آنجا! آنجا! هنوز هم درجهت باد رود؛ چه پَرّان فواره ای!- رهایم کنیدپاینده نَسغ دوباره در استخوانهای آخاب می دَوَد! بادبان به پا؛ پاروها بیرون؛ سَرِ سُکّان!”  

  اغلب پیش می آید  وقتی قاربی در هم می شکند خدمه اش به قاربی که از آبشان گرفته کمک می کنند و بدین ترتیب تعقیب شکار به شیوه ای که پاروهای دو ردیفه نامند ادامه می یابد.  حالا هم همینطور.  اما اضافه زورقارب هم سنگ فزوده نیروی وال نبود، زیرا بنظر می رسید تک تک باله های خود را سه ردیفه کرده و سرعت شنایش چنان زیاد که واضح بود گر حالا و در این  وضعیت پارو می زدند، تعقیب، اگر هم بی نتیجه نبود، دست کم بی اندازه به درازا می کشید؛ ضمن اینکه هیچ یک از خدمه تحمل فشار شدید بی وقفه سر پارو ها به مدت چنان طولانی را نداشت؛ تلاشی که صرفا در برخی تغییرات کوتاه تحمل پذیر است.   بنابراین همانطور که گاه پیش می آید، خود کشتی امیدوار کننده ترین ابزار واسط برای تصدی تعقیب را در اختیار نهاد.  بنابراین حالا قارب ها روی به کشتی گذارده  خیلی زود بالای جرثقیل های خود کشیده شدند- دو تکه  شکسته قایق پیشتر تثبیت شده بود- سپس پیکواد با بالا کشیدن همه چیز بکنار خود و افراخت جمیع بادبان های اصلی و گُشاد بادبان های کمکی جانبی، چون نرم بال های قادوس، در جهت وزش باد پی موبی دیک روان شد.  رویت رخشان فواره وال با همان روش آشنا در فواصل مرتب، از سر دکل های دیده بان دار اعلام می شد و به محض اعلام بزیر رفتنش آخاب نگاهی به ساعت می انداخت سپس ساعت پایه قطب نما بدست، به رفت و برگشت روی عرشه می پرداخت و به محض انقضای آخرین ثانیه یک ساعت تعین شده صدایش شنیده می‌شد. —”حالا دابلون آن کیست؟ می بینیدش؟”  و گر پاسخ “خیر قربان” بود درجا فرمان می داد ترفیع به بلند جایگاهش دهند. روز بدین نحو آرام سپری می شد.  آخاب که این دم بالا و بی حرکت بود، دمی دیگر، بی وقفه تخته های عرشه می پیمود.

  در حالی که بدین ترتیب قدم می زد و جز ندا به مردان فراز بادبانبندی،  یا فرمان ترفیع باز هم بیشتر این بادبان یا تعریض هنوز فزون تر آن دیگری، هیچ صدائی بر نمی آورد—به این ترتیب زیر آن کلاه لبه دار جلو و عقب گام می‌زد و با هر برگشت از برابر قاربش می گذشت که برعرشه انداخته بودند و شکسته دماغه و خُرد پاشنه، وارونه در آنجا قرار داشت. سرانجام برابرش باز ایستاد؛ و بدانسان که گاه خیل ابرهای جدید از آسمان پیشاپیش پوشیده از ابری سنگین گذرند، با دیدن این صحنه فزون اندوهی مشابه دزدانه بر سیمای پیرمرد نشست.  

استاب درنگ را دید؛ و شاید از روی قصد، هرچند نه بی هدف، محض ابراز شجاعت استوار و از این طریق حفظ جایگاه دلاوری خود در ذهن ناخدای خویش، پیش رفته با نگاهی به لاشه قارب با حرارت گفت: "خاری که خر نخورد[4]؛ بدجوری در دهانش خلیده، قربان؛ ها! ها!"

"چه سنگدل آدمی باید که برابر شکسته قارب ‌خنده کند؟" مرد، مرد! گر نمی‌دانستم در شجاعت چون آتش بی‌باک (و همانقدر بی فکر و احساسی)[5] ‌توانستم بقید سوگند ترسویت شمارم.  برابر شکسته قارب نه ناله باید شنید نه خنده."

استارباک نزدیک شد و گفت، "آری، قربان، منظره ای است پُر اُبُهَت؛ شگونی است، شگونی بد."

«شگون؟ شگون؟ - لغتنامه! گر خدایان بفکر صحبت واضح با آدمی افتند، صادقانه و رُک و راست صحبت کنند؛ نه با سر تکان دادن  ومبهم ایما و اشاره پیره همسران. - دور شوید! دو قطب‌ مخالف یک چیزید؛ استارباک، استابِ معکوس است و استاب، معکوس استارباک؛ شما دو تن همه بشریتید؛ و آخاب در میان میلیون‌ها مردم زمین پرجمعیت تنها ایستاده، نه خدایان و نه انسان‌ها مُجاوِرَش! سرده، سرده – مورمورم شود! - حالا چطور؟ آهای سر دکل! می‌بینیدش؟ هر فواره را فریاد کنید، حتی اگر هر ثانیه ده فواره زند."

 روز تقریباً تمام شده بود؛ تنها لبه زرین جُبِّه اش را به نجوا به دریا می کشید. چیزی نگذشت که تقریباً تاریک شد، اما دیده بانان هنوز بالا بودند.

  صدائی از بالا فریاد کرد، "قربان حالا نمی توان فواره را دید، زیاده تاریک است."

  "آخرین بار که دیده شد کدام سمت می رفت؟"

  "مثل قبل قربان، مستقیم پشت به باد."

  "خوب است! باید توجه داشت که امشب آسته تر رَوَد.  آقای استارباک، بادبان های شاهی، تاگَلنت ها و کمکی های جانبی پائین.  نباید پیش از بامداد از رویش بگذریم؛ فعلا در حرکت است و ممکن است مدتی پرسه زند.  آهای، سکانبان! کاملا برابر بادش نگه دار!  آهای سر دکل! پائین بیا!  آقای استاب، نفر تازه نفس سر دکل پیشین فرست و مراقب باش تا صبح دیده بان داشته باشد." – سپس با حرکت به سمت دابلون روی دکل اصلی افزود، "مردان این طلا مراست، زیرا بدستش آوردم، اما می گذارم تا مرگ وال زال همنیجا بماند؛ پس این سکه آن نخستین کس از شماست که در روز مرگ وال دیدنش را فریاد کند؛ و اگر در آن روز خود من دوباره دیدنش را اعلام کنم، در آنصورت، ده برابر ارزش این سکه میان همه شما تقسیم خواهد شد!  حال دور شوید!- حالا عرشه شماراست، آقا!"

  و با گفتن این جمله تا نیمه در دهانه فرو شد و با پائین کشیدن لبه کلاه تا پگاه همانجا ایستاد، به استثنای فواصلی که خود را بیدار می داشت تا سپری شدن شب را بیند.

 

 

فصل یکسد و سی و چهارم

شکرد، روز دوم

 

 

  بامدادان، سر وقت، ازنو نفر سر دکل ها گماردند.  آخاب پس از لختی درنگ بهرفزونی روشنائی فریاد زد، “ می بینیدش؟”

  “هیچ نبینیم قربان.”

  “ همه را فراخوانید و بادبان کشید! سریع تر از آن که فکر می کردم می رود؛- بادبان های تاگَلنت گشائید! آری، باید همه شب افراخته می ماند.  اما مهم نیست- صرفا استراحتیست بهر هجوم.”

  ناگفته نماند این پیگیر تعقیب والی خاص و ادامه آن از بام تا شام و از شام تا بام، به هیچ روی در صیادی دریای جنوب چین طُرفه نیست.  زیرا شگرف مهارت، پیش آگهی زاده کاردیدگی و ایمان راسخی که برخی از نوابغ ذاتی بزرگ در میان ناخداهای نانتوکتی اندوخته اند؛ تا بدان پایه ست که با مختصر نگاهی به وال در آخرین نوبت مشاهده، تحت برخی شرایط خاص، با دقت زیاد جهت شنای موقت  آن در مدت ناپیدائی و سرعت احتمالی پیشرفتَش در همان مدت را پیش بینی  کنند.  و در این موارد، کمابیش مانند بَلَدِ بندر، آنگاه که در آستانه از دست دادن دید ساحلی است که راستای کلی ش را به خوبی می‌داند و می‌خواهد به زودی، هرچند در نقطه‌ای دورتر، دوباره به آن بازگردد؛ مثل وقتی که این بَلَدِ بندر ایستاده کنار قطب‌نمای خود موقعیت دقیق هویدا دماغه‌ حاضر را تعین می کند تا بابت نیل به رأس دوردست و نادیده‌ای که نهایتا بدان خواهد رفت مطمئن تر باشد؛ والگیر نیز  با قطب‌نمای خود با وال همین کند؛ زیرا پس از تعقیب چند ساعته روزانه و نشان کردن دقیق وال، وقتی تاریکی شب ماهی را نهان کند، مسیرآتی حیوان در دل تاریکی تقریباً به همان اندازه برای ذهن زیرک وال شکرد مشخص است که ساحل برای بَلَدِ بندر.  طوری که برابر شگرف دِرایَتِ وال شکرد، خلاف ان زبانزد ناپایداری نقش نگاشته بر آب، َردِّ حرکت وال، تقریباً به همان اندازه زمین سخت برای همه اهداف مورد نظر، قابل اعتماد است.  و همان‌طور که سُتُرگ لویاتان نیرومند راه ‌آهن امروزین با هر سرعت خود ‌بقدری آشناست که مردم چون پزشکانی که نبض کودکی را گیرند ساعت بدست سرعتش سَنجَند و سرسری گویند، قطار ورودی یا خروجی، در چنین و چنان ساعت به فلان و بهمان نقطه خواهد رسید؛ به هر حال، کَمابیش، مواقعی هست که این نانتوکتی ها زمان حرکت آن دیگر لویاتان اعماق دریا را بر بُنیاد سرعتی که از او دیده اند می سنجند؛ و با خود ‌گویند، این وال چند ساعت بعد باید دویست مایلی را  پیموده و تقریباً به فلان درجه عرض یا طول جغرافیایی رسیده  باشد. اما برای اینکه این ذُکاء اصلا بتواند در نهایت به موفقیت انجامد باد و دریا باید انبازان وال گیر باشند؛ زیرا آن دانش که به دریانورد بی حرکت از نبود نسیم یا گرفتار باد مخالف اطمینان دهد دقیقاً نود و سه و یک چهارم فرسنگ از بندر خود فاصله دارد، به تنهائی چه ارزشی برای حال او توانست داشت؟ از این گفته ها بسی نکات فرعی ظریف در مورد تعقیب وال ‌ها برآید.  کشتی به  شکافت آب ادامه داد و شیاری به دریا می انداخت شبیه آن گلوله توپ خطا رفته که بدل به خیشی شده و کشتزاری هموار را به شخم فَرازَد.

  استاب فریاد زد، “به نمک و کنف سوگند که این چابُک تکان های عرشه از پاهای شخص بالا خزیده و خارخار دل کند.  من و این کشتی دو دلدار یاریم! – ها، ها! یکی برداشته به مازه به دریام اندازد، - چرا که سوگند به هرچه بُلاخ! تیره پُشتَم تیر مازست.  ها، ها! چنان خوش رویم که هیچ غُبار پشت سر نگذاریم!”

 حال فریاد سر دکل این بود، “ آنجا فواره زند - فواره زند! - فواره زند! - درست پیش رو!”

استاب فریا زد “آری، آری! می‌دانستم – گُریز نَتانی –همچنان بِدم  و فوارَت شکاف، ای وال! شخص شیدا شیطان در پی توست! نفیرت بدم – شُش هات بسوز! - آخاب خونت سد کَنَد، بدانسان که آسبان دریچه آب خود بر جوی بندد!”

   اما آنچه استاب گفت حرف دل اکثریت قریب به اتفاق خدمه بود.  حالا احساساتشان از شوریدگی تعقیب همچون کهنه شراب نو جوش[136]در غلیان بود.  حال هر صنف رنگ پریدگی زاده ترس و شوم اندیشی که برخی  پیشتر تجربه کرده بودند؛ نه تنها به دلیل فزاینده هیبت آخاب نهان شده، بلکه پایان پذیرفته و همچون بُزدل خرگوش‌های مرغزار که پیش جهنده ببزون  مُتِفَرِّق می‌شوند از همه سو درهم شکسته بود. دست سرنوشت روح همه شان ربوده بود؛ و با مُحَرِک مخاطرات دی؛ با شدت دلهره‌های دیشب؛ با شیوه راسخ، بی‌باکانه، کورکورانه و بی پروائی که پُر تلاطُم کشتی شان شیرجه زنان سوی گریزان هدف خود می‌ شتافت؛ با همه این چیزها، قلب‌هایشان به اهتزاز می افتاد.

  آن باد که شکم بادبان هاشان کلان کرده بود و کشتی را با بازوانی همان اندازه ناپیدا که سُتُرگ می شِتاباند؛ نماد آن نادیده قدرتی دیده می شد که چنان اسیر آن شتافتِشان می داشت.

  نه سی، که تنی واحد بودند. زیرا همان‌طور که آن تک  کشتی که همه آن‌ها را در خود جای داده بود؛ با همه تَشَکُّل از چیزهای کاملا متضاد- چوب های بلوط، و افرا و کاج؛ آهن، و قیر، و کنف- با این حال، همه این‌ها در بدنه‌ ای استوار که به راه خود ادامه می‌داد در هم تنیده بودند؛ بدنه ای که با  طویل مازه مرکزی تَراز و هدایت می شد؛ رَغمِ همه فردیت های خدمه، بی باکی این یک و بیم آن دیگری؛ خَزده و گنهکاری، همه این انواع در وحدت به هم پیوسته و جملگی سوی آن مُهلِک مقصود که آخاب، تنها خَدیو و مازه شان، بدان اشاره می کرد، هدایت می‌شدند.

  بادبانبندی در جنب و جوش بود. سر دکل‌ها، همچون نوک  بلند نخل‌ها، گسترده کاکلی ازِ دست و پا داشت.  برخی ملوانان که با دستی به دکلی چسبیده بودند دست دیگر را با حرکاتی بی شکیب دراز می‌کردند؛ دیگران، دست را سایبان چشم برابر رخشان نور خورشید کرده، بر انتهای بازوی دکل ها نشسته بودند؛ همه پر از میوه های فانیان، رسیده و آماده اجل خویش.  دریغ و درد! چگونه هنوز در دل آن نِهمار شناعت، تلاش یافتن چیزی را می کردند که نابودیشان توانست

  چون با گذشت چند دقیقه از نخستین فریاد صدای دیگری بر نیامد آخاب بانگ زد، “اگر می بینیدش چرا آواز ندهید  مردان بالام برید.  فریب خورده اید، موبی دیک والی نیست که چنان تک فواره ای زند و نهان شود.”

  بدرستی چنین بود، همانطور که خیلی زود خود رویداد به اثبات رساند، ملوانان در شوق شدید خویش چیز دیگری را فواره وال گرفته بودند؛ زیرا هنوز آخاب درست به نِشیمن خویش نرسیده  و سر ریسمان به میخ چوبی عرشه پیچیده  نشده بود که ارکستر را به چنان  نواختی آورد که چون ترکیب صدای شلیک شماری تفنگ هوا را لرزاند.  وقتی موبی دیک، بشکلی ناگهانی، در فاصله ای کمتر از یک مایل، بسیار نزدیک تر از فواره پنداری، هویدا شد بانگ پیروزی از سی شُش پوست شوکائی برخاست!  زیرا اینک وال زال نه با فواره زنی آرام و تن آسایانه؛ نه با جوشش صلح طلبانه آن چشمه باطنی کله خود؛ بلکه با پدیده بمراتب شگرف تر خاستن، جایگاه خویش می نمود.  عنبر وال با بالا آمدن از دور ترین اعماق با نهایت سرعت خویش بدین شکل کل جُثّه خود را در عُنصُر زلال هوا می گُسترانَد و با انباشت کوهی از بِشکوه کف جای خود را از فاصله هفت مایلی و بیشتر نشان می دهد.  در آن لحظات شکافته امواج خشمگینی که َبر انگیزد یالش نَماید؛ برخی موارد این  خاستن ها گردنکِشی اوست. 

  در آن حال که وال زال در لاف و گزاف های بی پایان خود را چون آزاد ماهیان سوی سِپِهر می انداخت بانگ برآمد که  “آنجا خیزد! آنجا خیزد!”  پَشَنگی که افراخت و چنان ناگهان در کَبود پهنه دریا دیده شد و بعد، برابر کناره هنوز نیلگون ‌تر آسمان کاهید، مدتی چون یخچال طبیعی، سخت رخشید و فروزید؛ و آنقدرایستاد تا به تدریج آغازین شدت رَخششَش مَحو و مَحوتَر و مبدل به غمبار تیرگی رگباری شد که در دره ‌ای نزدیک شود.

 آخاب فریاد زد، “آری، موبی دیک برای آخرین بار سوی خورشید خیز.  ساعت  مرگ و زوبینت نَزدیک اند!- پائین! جز یک تن سر پیش دکل همه پائین آیند.  قارب ها! آماده!”

  مردان، بی اعتنا به کُند  نردبان های ریسمانی  مهارهای جانبی دکل ها با سُرش از جُدا ریسمان های بادبان و پَسین مهارهای دکل، شهاب وار بر عرشه فرود آمدند؛ درحالی که آخاب، نه چنان برق آسا، اما شتابان، از نشیمن خود پائین کشیده شد. 

   به محض وصول به قارب  خویش - قارب یدکی که عصر دیروز آماده بودند - فریاد زد: قارب هار را به آب اندازید.  آقای استارباک، کشتی شُماراست – با حفظ فاصله از قارب ها نزدیکشان مانید. همه برآب!”

    موبی دیک، بدانسان که گوئی می خواهد خودش نخستین حمله ور باشد تا بسرعت ِارعاب خدمه کُنَد، برگشته بود و حالا روی به قارب ها می آورد.  قارب آخاب در قلب قرار داشت؛ و با تَشجیع مردان خویش می گفت وال را از روبرو خواهد زد- یعنی یکراست تا پیشانیش رانَد، - کاری نه ناروال؛ زیرا مسیری این چنین در محدوده ای معین، وال را از حمله آتی برپایه دید جانبیش محروم می کند.  اما پیش از آنکه بدان حد نزدیک رسند، و در حالی که هنوز هر سه قارب همچون سه دکل کشتی برابر چشمانش واضح بودند؛ وال زال که تقریباً در یک آن خود را با سرعتی سرسام‌آور به حرکت در می‌آورد، با آرواره‌های باز و دُمی شلاق زن میان قارب ها می شتافت و از همه سو نبردی مَهیب را پیش می برد؛ و به نظر می‌رسید بی پروای زوبین‌هایی که از هر قارب به سویش پرتاب می شد، صرفأ مصمم به اِمحاء تک تک تخته های سازنده قارب هاست. اما قارب ها چون ورزیده اسبان جنگی پیوسته با حرکاتی ماهرانه، در میدان جولان می دادند؛ قارب‌ها چند مدتی از او گریختند؛ هرچند، گاهی اوقات، نه بیش از فاصله یک تخته؛ در حالی که در تمام آن مدت عُلُوی صَرخَة آخاب هر نعره نبرد دیگری جز آن خویش را تحت الشعاع قرار می داد.

  اما سرانجام وال زال با حرکاتی درنیافتنی آنقدر این سو و آنسو رفت و به هزار طریق، بخش شُلِ  سه ریسمانی را که حالا بدو متصل شده بود چنان درهم پیچاند که کوتاه‌ شد و خود بخود قارب‌های نفرین شده را سوی زوبین های نشسته در تنش مُنحَرِف کرد؛ اما اینک وال یک دم کمی کنار رفت، گویی مهیای حمله ‌ای عظیم ‌تر می شود.  آخاب با اغتنام فرصت، ابتدا ریسمان بیشتری داد و سپس دوباره و با سرعت به تکان دادن و کِشاندنش به درون قارب پرداخت – امید که این شیوه ازبرخی گیرهاش رَهاند - ولی افسوس! - منظره‌ای پدیدار شد بی امان تر از داندان های آماده نبرد کوسه ها!

 با آن بُرّان خارها و نوک‌ها، رَها زوبین‌ها و نیزه‌های تابیده چون مارپیچ چوب پنبه کِش و گیر افتاده در پیچ و خم های ریسمان، اینک رَخشان و آب چکان سوی مقرهای ریسمان گذر دماغه قارب آخاب بالا می‌آمد.  تنها یک کار شدنی بود.  کارد قارب را بر گرفت و خَطَرکُنان دست را درون - میان - و سپس، بیرون – پولادین اشعه برد؛ ریسمان را به درون کشیده از داخل قارب با گذراندن از خود به دست پاروزن سینه قارب رساند و سپس، دو بار در نزدیکی مقرهای ریسمان گذر گُسیختچوبین دسته زوبین گیرکرده را به دریا انداخت؛ و دوباره سراسر استوار شد . در آن دَم، وال زال هجومی ناگهانی به میان مانده گوریدگی دیگر ریسمان ها برد؛ با این کار، گوریده تر قارب‌های استاب و فلاسک را سخت سوی دُم-باله های خویش کشیده چون دو پریشان سُفال ساحلی موجه ‌زن بر هم کوبید و سپس، با غوص در دِلِ دریا، در گِردابی جوشان ناپدید شد؛ گردابی که تا مدتی، خُرده چوب اُرس خوشبوی قارب های درهم شکسته، چون خُرده جوزهندی  در قَدَحی پُر پانچ که تند آشوبند، در آن، به چرخِ رقص آمدند.

  در حالی که هنوز مردان دو قارب در آب چرخ می زدند و دست‌ها را سوی  گَردان طشت های ریسمان، پاروها و دیگر وسایل شناور دراز می کردند، در آن حال که ریز نقش فلاسک چون تهی شیشه ای وُریب روی آب بالا  و پائین می شد و پا بالا می کشید تا از سهمگین آرواره‌های کوسه‌ها بگریزد؛ و استاب با شدت فریاد می زد بلکه کسی از آبش گیرد؛ آنگاه که ریسمان وال گیری پیرمرد - که حال از وال می گُسَست- راه داد تا بهر نجات هر که ‌توانست، به  دِلِ شیری غرقاب زَنَد؛ - در آن تَزامُنِ خَطیرِهزار تهدید قطعی، - وقتی وال زال پیکان وار و عمودی از آب برآمد و پهن پیشانی زیر قارب هنوز ضربه نخورده آخاب کوفت و چنان چرخ زنان به هوا انداخت که گوئی قارب را با رشته هائی نامرئی سوی آسمان کِشَند[137]؛ قارب چرخید و چرخید تا سرنگون لبه، دوباره به دریا افتاد - و آخاب و افرادش بسان خروج شماری فُک از مَغاکی ساحلی، به تقلا از زیرش بیرون  شدند.

  نخستین تکانه طُغیان وال – همراه با تغییر جهت حین رسیدن به سطح - ناخواسته او را در امتداد و فاصله ای اندک از مرکز تباهی که به بار آورده بود، انداخت؛ و اکنون پشت بدان، دَمی دراز شده به آرامی با دُم باله های افقی خویش همه جا را لمس می کرد؛ و همین که سرگردان پارویی، تکه‌ تخته ای، کوچکترین تراشه یا پاره ای از قارب‌ها به جِلدَش می رسید، دمش بسرعت عقب می رفت و از پهلو به دریا می کوفت.  اما خیلی زود،  چنانکه گویی راضی است که کارَش در آن مرتبه انجام شده، چین دار پیشانی  خود را در دل دریا پیش رانده گوریده ریسمان ها را پِی خود کشید و به  مرتب شیوه سالِکی راه پشت به باد خویش را پیش گرفت.

  همچون پیش، مراقب کشتی، که تمام نبرد را از دوردیده بود، بار دگر بهر نجات، به تقلا نزدیک شده قاربی به آب انداخته ملوانان شناور،طشت های ریسمان، پاروها و هر گرفتنی دیگررا از آب گرفته بسلامت روی عرشه هاش نشاند.  درست است که شماری شانه‌، مچ‌ و قوزک دررفته؛  کبود کوفتگی؛ زوبین‌ها و نیزه‌های تاب برداشته؛ نَگشودنی گوریدگی‌های ریسمان؛ پاروها و تخته‌های شکسته؛ همه اینها وجود داشت؛ اما به نظر نمی‌رسید هیچ آسیب مهلک یا حتی مهم به کسی رسیده باشد.  آخاب را در حالی یافتند که مانند فتح‌الله در روز پیش، سخت به نیمه شکسته قارب خود چسبیده بود؛ همین شناوریش را نسبتاً آسان کرده و همقدر حادثه روز پیش نَخَسته بود.

  اما وقتی با کمک به عرشه رسانده شد، همه چشم‌ها به او دوخته شده بود؛ زیرا به جای ایستادن روی پای خویش، هنوز از شانه استارباک، مهم ترین کُمَکش تا آن دم، نیم آویزبود.  پای استخوانیش‌ خرد شده و تنها تراشه  ای تیز و کوتاه از آن بجا مانده بود.

“آری، آری، استارباک، گاه اِتِّکا دِلچَسب است، مُتَّکی هر که  باشد؛ و ای کاش آخاب پیر بیشتر تکیه داده بود”.

  نَجّار که حالا نزدیک می شد گفت، “قربان، تَه پوش تاب نیاوردهدقت و زحمت بسیار صرف ان پا کرده بودم.

  استاب با نگرانی صادقانه گفت.” اما امیدوارم استخوانی نشکسته باشد، قربان.”

چرا، استاب! شکسته و سراپا خُرد و خاکشیر شده! - می‌بینی؟ - اما آخاب پیر، حتی شکسته استخوان هم پایدار است؛ و هیچ زنده استخوان  خویش را ذره‌ ای بیش از این بی جان پای رفته، آن خود نَشماَرد.”  نه وال زال، نه انسان، و نه اَهِرمَن، نتوانند حتی  خراشی بر آخاب پیر، در وجودِ راستین و دست ‌نیافتنیِ اش، اندازند.  کدامین سرب ‌توانست بدان غور رسید و کدامین دکل آن سَقف خراشید؟ - آهای، آن بالا!  به کدام سمت؟

  “درست پشت به باد، قربان”.

 “پس، کشتی بانان برابر بادَش گذارید؛ دوباره بادبان‌ افزائید! بقیه قارب‌های یدکی را پائین کشیده آماده کنید- آقای استارباک بروید و خدمه قارب ها را فراخوانید.

  “اول بُگذارید کمک کنم سمت دیواره‌ عرشه روید، قربان.

  “آه آه، آه! چطور این تراشه  زخمیم کند!  لعنتی فرجام ناخدائی با روحی شکست ‌ناپذیر داشتن چنین زَبون اَنبازی است.

 “ قربان؟”

  “بَدَنم، مرد، نه تو.  چیزیم ده عصا کنم - آن نیزه شکسته کفایت کند.  مردان را جمع کن.  بی گمان هنوزش ندیده ام.  بخدا قَسَم امکان ندارد! - گم شده؟ - زود باشید! همه نفرات را فراخوانید.”

  اشاری  نظر مرد پیر درست بود. همه نفرات جمع شدند و پارسی نه در میان.

  استاب فریاد زد، “پارسی! باید  گرفتار شده  باشد”

تب زَردَت بزنَد! – همه بدو، بالا، پایین، کابین، دماغه را بگردید - پیداش کنید - نرفته - نرفته!

اما بسرعت نزدش بازگشتند، با این خبر که پارسی هیچ جا یافت نشود.

استاب گفت – “آری، قربان،” در میان گوریدگی های ریسمانتان گیر افتاده بود - گمانم دیدم به زیر می کشدش.

ریسمان من! ریسمان من؟ رفته؟ - رفته؟  این خُرد کلمه را چه معناست؟ - صدای کدامین ناقوس مرگ دارد که آخاب پیر چنان ‌لرزد که گوئی برج ناقوسی است.  زوبین هم! – آن آخال را بگردید، - می‌بیننیدش؟ - آقایان همان که بهر وال زال ساختیم - نه، نه، نه، - کودن ناقص! با همین دستَش انداختی! –  حالا در تن وال است! - آن بالا! چشم از او برندارید - سریع! - همه به آماد قارب‌ها - پاروها سوار - زوبین‌اندازان! آهن‌ها، آهن‌ها! – بادبان های فوقانی بالاتر–همه کشیده! – آهای سکان دار! محکم، سخت محکم نگه دار! اگر لازم باشد ده بار ناپیموده کره‌ زمین را دور زده و حتی مستقیم از میانش شیرجه زنم خواهَمَش کشت!

  استارباک فریاد زد: “بار پروردگارا! فقط یک دم خود را بنما؛ پیرمرد، هیچگاه و هرگز نخواهیش گرفتبخاطر خدا بَس کُن، این از جنون شیطان هم بدتر است.  دو روز تعقیب شد؛ دو بار خرد و خاکشیرت کرد؛ دوباره پا از زیرت کشید؛ آن شریرسایه‌ ا‌ت گُم شده - همه‌ی فرشتگان نیک با انذارگردت آمده اند: - دیگر چه ‌خواهی؟ - آنقدر پی این جانی وال گیریم تا آخرین نفر را غرقه کند.  بگذاریم کف دریامان کشیده شویم؟ بگذاریم به عالم دوزخمان کشد؟  آه و فغان که بیش از این تعقیبش جز اِلحاد و تَجدیف نیست!

  “استارباک، تازگی، از آن دم  که هر دوی ما- می‌دانی چه گویم - چشم در چشم شدیم، بشکلی غریب تحت تأثیرت قرار گرفته ام.  اما در این ماجرای وال، صورتت برابرم چون این کف این دست باشد – بی ‌لب، تهی و بی وجنات.  آخاب تا ابد آخاب است، مرد.  کل این فِعل بشکلی تغییرناپذیر مُقَدَّر شده.  یک میلیارد سال پیش از اینکه این اقیانوس غلتد من و تو تمرینَش کردیم.  نادان! مُلازِمِ آلهه تقدیرم؛ حسب دستورعَمَل ‌کنم[138]هان ای مرئوس! فرمانَم بر. - دورم ایستید، مردان.  پیرمردی بینید با پائی از بیخ بریده، ایستاده بر تک پا و متکی بر شکسته نیزه ای.  این است آخاب– گُسیخته تن اما با صد پایه روحی روان بر صد پا.  احساس می‌کنم در فشارم و نیم تاب چون ریسمان هایی که در طوفان  کشتی های ‌ دکل شکسته کِشَند، و بسا که همیینطور هم دیده شوم.  اما پیش از پاره شدن صداش را خواهید شنید؛ و تا نشنیده اید، بدانید این ریسمان هنوز بار هدف کشد.  شما مردان به آنچه  فال ‌گویند باور دارید؟  پس با صدای بلند بخندید و فریادِ دوباره، دوباره سر دهید! زیرا هرآنچه فرو شود، پیش از غرق همیشگی دو بار به سطح آید.  موبی دیک نیز - دو روز بر آب آمد - فردا سیم روز است.  آری مردان، یک بار دیگر بالا آید – اما صرفا برای آخرین فواره! احساس شجاعت می‌کنید، شجاعت؟ استاب فریاد زد: “چون آتش نترس.

آخاب ژکید: “و همانقدر بی تفکر.”[139] سپس در حالی که مردان پیش می‌رفتند ادامه داد: “چه ها را فال ‌گویند! و دیروز در مورد شکسته قاربم همین را به استارباک گفتم.  وه که چه بهادرانه کوشم آنچه را چنین سخت بر دلم چنگ زده، از دل اغیار زدایم! - پارسی - پارسی! - رفته، رفته؟ باید هم پیش از من می‌رفت: - اما می بایست پیش ازهلاکم دوباره دیده شود – یعنی چه؟ - این سِرّی است که توانست تمام حقوقدانان مورد حمایت ارواح کل سلسله قضات را به حیرت انداخت: - چون منقار شاهین بر مغزم کوبد.  با همه این احوال، خودم، خودم این معما گشایم!

غروب که فرود آمد، وال هنوز پشت به باد دیده می شد.

  پس باز هم بادبان کاستند و همه چیز تقریباً چون شب پیش گذشت؛ فقط صدای چکش‌ها و فِرفِر چرخ سنباده تقریبا تا نزدیک روشنایی روز شنیده ‌شد، در حالی که مردان زیر نور فانوس، گرم آماد کامل و دقیق قارب‌های یدکی و تیز کردن نو اسلحه خود برای فردا بودند. در این بین، نجار از شکسته مازه اوراق قارب آخاب، پایی دگرش ساخت؛ این در حالی که همچنان، همانند شب پیش، خمیده قامت و ثابت در دریچه پلکان کابینش ایستاده بود و نهانی نگاه آذرگونَ دیدگان فروهشته در سیمایش، درست خاورسوی، چشم انتظار نخستین برامدن آفتاب ماند.

 

   

 

 

 

 

 

فصل یکسد و سی و پنجم

شکرد، روز سوم  

 

 

  بامداد سیم روز، خنک و دلنشین آغاز شد، و بار دیگر تک نگهبان شبانه سر دکل، با انبوه دیده ‌بانان روزانه که هر دکل و تقریباً هر تیرک را نقطه چین کرده بودند، از کار مرخص شد.

  آخاب فریاد زد: "می بینیدش؟"  اما وال هنوز در دیدرس نبود.

"با این حال قطعأ در دنباله اوئیم؛ همان را دنبال کن، همین و بس.  آهای سکانبان؛ ثابت رو، همانطور که می رفته ای.  دوباره چه دلنشین روزی!  گر نو عالمی بهر تابستانه سرای فرشتگان می ساختند و همین بامداد نخستین طلوعش بر آنها بود، روزی زیباتر از این نمی‌توانست بر عالم طلوع کند.  در این خوراکی است بهر تفکر، گر آخاب فرصت تفکر می داشت؛ اما آخاب هرگز فکر نمی‌کند؛ فقط احساس، احساس، احساس می‌کند؛ همین، بقدر کافی برای انسان فانی دردناک است!  تفکر تَهَوّر است.  حق و امتیازی که تنها خدا راست.  تفکر[140]خُنَکا و آرامش است، یا باید باشد؛ در حالی که مسکین قلب‌های ما می‌تپد، و ضعیف مغزهامان بابتَش زیاده می کوبد.  با این همه، گاهی اوقات به این فکر افتاده‌ام که مغزم بسیار آرام است – آرامشی فِسُرده، این کُهنه کله می ترکد، چونان لیوانی که محتویاتَش یخ زده و بِشکَنَدَش.  با این حال اکنون این موی می روید؛ همین حالا هم رشد می کند وباعثَش تب باید باشد؛ اما نه، مثل آن علف معمولی است که همه جا می روید، بین شکاف‌های خاک یخ گرینلند یا در گدازه‌های  آتشفشان وزوو.  به همان نحو که بادهای شدید بر آن کوبند؛  چون شکافته تکه‌ پاره های بادبان‌های چسبیده‌ به کشتی دستخوش امواج، بر اطرافم کوبند.  شریر بادی که بی گُمان پیش از این میان راهروها و سلول‌های زندان و بخش‌های بیمارستان‌ها وزیده و هواشان داده و اکنون نرم و آرام بدینجا وزد. به دَرَک واصل شود! - آلودَست.  گر باد بودمی، دیگر بر چنین عالم شریر و مَفلوک نمی وزیدم.  جائی به غاری غژیده و آنجا دزدانه می شدم. - با این حال، باد چیزی است بشکوه و دستانی! چه کسی تا به حال به زیرش آورده؟  در هر نبرد واپسین و جِگَرسوز ‌ترین ضربه او راست.  بدو تازید[141] و تنها از میانَش ‌دوید. ها!  بُزدِل بادی که بر برهنه مردان زند ، اما نایستد تا ضربتی خورد.  حتی آخاب هم موجودی پُردل تر ازوست – بِشکوه تر از آن.  آیا می شد باد تنه ای می داشت؛ هرچند همه چیزهائی که انسان فانی را بیش از همه رَنجه و خشمگین می کنند، جملگی بی‌جسم اند، گرچه تنها کَما شیء بی‌جسم اند، نه کما عامل.[142]  خاص ترین، محیلانه ترین، آوَخ، شریرانه ترین تفاوت وجود دارد! و با این حال، دوباره می‌گویم، و همین حالا سوگند می‌خورم در باد چیزی بسیار بشکوه و فیاض هست.  این بادهای تجاری گرم، دست کم، آنها که در آسمان‌ روشن در اعتدالی استوار، بی تغییر و ُپرتوان  مستقیم، می‌وزند؛ و با همه چرخش ها و تغیرجهت های مُحتَمَل خُرد تر جریان های دریا، از هدف عُدول نمی کنند؛ در حالی که سهمگین ترین می‌سی‌سی‌پی‌های خشکی بسرعت تغییر مسیر می دهند و معلوم نیست سرانجام کجا روند.  و سوگند به قطبین ابدی! همین بادهای تجاری که کشتی خوب من را چنین مستقیم پیش می رانند؛ همین بادها‌، یا چیزی شبیه بدانها - چیزی همانقدر تغییرناپذیر و به همان اندازه کامل و قوی، کشتی روح مرا پیش رانند! به سوی وال!  آن بالا! چه می‌بینید؟

"هیچ، قربان."

"هیچ! و نزدیک نیمروز! دوبلون عاطل و باطل مانده! خورشید رو می‌بینی! آری، آری، حتماً همین ‌طوره.  ازو پیش افتاده ام. چطور، پیش رانده شدم؟ آری، حالا او در پی من است؛ نه من، در پی او- بد است؛  باید این را هم می‌دانستم. ای نادان!  با آن همه ریسمان‌— و نیزه‌هایی که پی خود می‌کشد اینطور می شود.  آری، آری، دیشب از او گذشته ام.  برگردید! برگردید! همه‌ پایین، بجز دیده بان های مَعمول! تیرک بادبان ها را بگردانید!"

 

  در وضعیت هدایت پیشین، باد تا حدودی به پشت پیکواد می خورد، اما حالا که در جهت معکوس می رفت، کشتی دیرک بادبان گردانده، در حالی که رد خامه ای خود را دوباره متلاطم می کرد، به سختی رو باد حرکت می کرد.

  استارباک در حالی که ریسمان تیرک بادبان دکل اصلی تازه تغییر جهت داده را روی نرده می بست، ژکید: "حالا رو به باد، سوی گشوده آرواره ها راند." بارپروردگارا حفظمان کن، هرچند همین حالا استخوان‌هایم را در تنم نمناک حس می کنم، در حالی که از درون گوشتم را نمور می کنند.  ظَنّ آن برم که با طاعت او نافرمانی  خدا کنم!"

  آخاب در حالی که سمت سبد کنفی پیش می‌رفت فریاد زد: "آماده باشید بالام کشید! به زودی خواهیمش دید."

" بله، بله، قربان،" و استارباک بی درنگ  فرمان آخاب را اجرا کرد و دوباره به اوجَش رساند.

حالا یک ساعت تمام گذشته بود؛ ساعتی به درازای زری چنان نازک کوفته که به درازی اعصار درآمده باشد[143].  اینک خود زمان هم با دلهره بسیار نفس‌های طولانی را در سینه حبس کرده بود.  اما سرانجام اخاب، در حدود سه نقطه[144] دور از دماغه کشتی در سمت باد خیز، دوباره فواره را دید و بَرفور از سه سر دکل چنان فریاد هایی برخاست، که گویی صدای زبانه‌های آتش اند.[145]

  "این سِیُّم بار رو در رو، به جنگت آیم موبی دیک! روی عرشه، آنجا! -  تیرک بادبان دکل اصلی بیشتر برابر باد!  کشتی در کانون وزش باد! آقای استارباک، هنوز دور تر از آن است که قارب اندازیم. بادبان‌ها می‌لرزند! با خایسک بالا سر آن سکاندار بایست! خُب، خب؛ سریع می رود و باید قارب اندازم.  اما بگذارید یک بار دیگر از این بالا نگاه کاملی به دورادوردریا اندازم؛ فرصتش هست. منظره ‌ای کهن، کهن و درعین حال به نوعی بس تازه؛ آری، از وقتی پسرکی بودم که اول بار از فراز تَلماسه های نانتوکت دریا را دیدم، کمترین تغییری نکرده! همان است! - همان! – برای من همان که برای نوح.  سمت بادخور را نرم رگباریست.  چه دلپذیر بادخورهایی!  باید به جایی منتهی شوند - به چیزی سوای زمین متعارف، به برترین ظفر[146].  پشت به باد! وال زال بدان سو رود؛ پس روی به باد، به پیش؛ هر چه وضعیت  دشوار ‌تر باشد بهتر است.  اما بدرود، بدرود، سر دکل دیرین!  چیست این؟ - سبز؟  آری، خزه‌های ریز در این تابیده تَرَک ها.  اما سر آخاب را هیچ پتینه هوازدگی نیست!  فرق پیری انسان و پیری ماده همین جاست.  اما آری، کهنه دکل، هر دو با هم پیر می‌شویم؛ اما تنه ها مان دُرُست است، مگر نه، کشتی من؟  آری، منهای یک پا، همین و بس.  به خدا سوگند این مرده چوب  از هر نظر از گوشت زنده ام برتر است. قیاسَش نتانَم؛ و برخی کشتی‌های ساخته از مرده درخت دیده ام با عمری دراز تر از مردان زاده حیاتی‌ترین ماده پدرانی ُپرکار.  پارسی چه گفت؟  مقدر است هماره زود تر از من رود، رهنمای مرگم باشد؛ و با این حال دوباره دیده شود؟  اما کجا؟  کف دریا؟  با این فرض که از آن پله‌های بی‌پایان سرازیر شَوَم، چشم خواهم داشت؟  در حالی که همه شب از او دور شده ام. آری، آری، مانند بسیاری دیگر، حقیقت ترسناک در مورد خودت را گفتی، ای پارسی؛ اما در مورد آخاب درست نگفتی.  خداحافظ، سر دکل – در نبودم وال را خوب زیر نظر داشته باش.  فردا، نه، امشب، وقتی وال زال آنجا، دراز به  دراز از سر و دم بسته شده، صحبت خواهیم کرد."

  فرمان داد؛ و در حالی که همچنان به اطرافش خیره شده بود، آرام از دل شکافته آسمان نیلگون روی عرشه فرود آورده شد.

  سرآنجام قارب ها  به آب انداخته شد؛ اما از آنجا که آخاب در پاشنه قارب والگیری خویش می ایستاد، درست در لحظه ای که روی نقطه فرود خویش دلنگان بود، برای نایبش - که ریسمان یکی از بالابرهای روی عرشه را نگه داشته بود - دستی تکان داد و از او خواست درنگ کند.

 "استارباک!"

 "قربان؟"

  استارباک، "کشتی روح من برای سومین بار راهی این سفر می شود."

 

  "بله، قربان، خود چنین خواهید."

 "برخی کشتی‌ها از بنادر خود راه می افتند و پس از آن برای همیشه ناپدید می‌شوند، استارباک!"

"حقیقت است، قربان: غم‌انگیزترین حقیقت."

"بعضی مردان در بَرآهَنج ‌میرند؛ برخی در فرودآهنج؛ برخی در اوج طوفان؛ - و اکنون احساس می‌کنم  آن آبکوهه ام که به ذُروه گُذَرا اوجَش رسیده، استارباک.  پیر شده‌ام؛ - دست بده، مرد."

 دست‌هایشان به هم رسید؛ نگاهشان به هم گره خورد؛ اشکهای استارباک سِریشُمَش.

  "آه ناخدای من، ناخدای من! - ای نبیل دل - مرو - مرو! - ببین، این بَهادُر مردی است که می گرید؛ چه عذاب عظیمی در اِقناع باید باشد!"[147]

  " آخاب بازوی نایب را دور کرد و فرمان داد، به آب اندازید!  "خدمه آماده!"

 در یک چشم بهم زدن قارب در حال پائین رفتن نزدیک پاشنه کشتی بود.  صدایی از زیرین پنجره‌ی کابین آنجا فریاد زد: «کوسه‌ها! کوسه‌ها!» "ای استاد، استادم، برگرد!"

  اما آخاب چیزی نشنید؛ زیرا صدای خودش در آن زمان بس بلند بود؛ و قارب به پیش جهید.

  با این حال، حق با صدا بود؛ زیرا کمی پس از جدایی از کشتی، کَثیری کوسه که ظاهرا از تیره گون آب‌های زیر بدنه بیرون می‌آمدند، هر بار که تیغه پاروها در آب فرو می‌رفت، کین توزانه بدانها ضربه  زده قارب را بدین شکل با گازهای خود همراهی می‌کردند.  اتفاقی نه نادر برای قارب‌های والگیری در آن دریاهای کوسه بار؛ ظاهراً برخی مواقع کوسه‌ها به شیوه‌ چرخ زنی پیشگویانه‌  کرکس‌ها فراز درفش های پویان سپاهیان خاوری، قارب ها را تعقیب می‌کردند.  ولی اینها نخستین کوسه‌هایی بودند که پیکواد پس از اول رؤیت وال زال می دید؛ اما آیا علت آن بودکه جمله خدمه‌ آخاب وحشی‌هایی چنان زردِ ببرسان بودند و از همینرو  گوشتشان نزد کوسه‌ها مشکین تر حس می شد – امری که  خوب می دانیم بعضأ بر کوسه تأثیر می گذارد – هرچه بود، به نظر می‌رسید بی تعرض به قارب‌های دیگر تنها آن یکی را دنبال می کنند

 استارباک با نگاه از روی دیواره کشتی و تعقیب چشمی قاربی که دور می شد، ژکید: "دلی از فولاد آبدیده داری! هنوز ‌توانی جسورانه طوفِ آن مَشهَد کنی؟ ‌ در میان درنده کوسه‌های گشوده دهان که سر در پی ات نهاده اند، قارب اندازی؟  آنهم در این خطیر روز سوم؟-  زیرا وقتی در تعقیب و گریزی مداوم و شدید سه روز با هم آیند؛ قطعأ روز اول بام، روز دوم گَرمگاه، و روز سوم شام و فرجام آن امر است – صرفنظر از این که چه باشد.  وای! خدای من! این چیست که از دَرونَمگذشته چنین جانکاه سُکونَم دهد و همزمان چشم انتظارم گذارده در اوج لرزشم نگاه داردرویدادهای آتی را بشکل تُهی طرح ها‌ و اسکلت هایی‌ تیره  و تار می بینم.  تمام گذشته به نوعی تاریک شُدَست.  مری، دخترم! در افتخارات رنگ ‌باخته گذشته ام  محو می‌شوی؛ پسرم! به نظرم  می‌بینمت، اما چشمانت شگرف لاجوردی شده‌اند.  شگفت ترین ‌ترین معماهای های زندگی در حال توضیح دیده می شوند؛ اما ابرها مُبهَمِشان می کنند - آیا پایان سفرم نزدیک است؟ پاهایم چنان  احساس ضعف می ‌کنند که گوئی همه روز گام زده ام.  به قلبَت گوش بده،- هنوز می‌تپد؟ بِجُنب، استارباک! – مانِعَش شوتِکان بخور، تکان! بلند بگو! -آهای، سر دکل! دست پسرم را روی تپه می‌بینی؟ - عقل از سرم پریده؛ - آهای آن بالا! - بدقت قارب‌ها را زیر نظر داشته باش: - چشم از وال بر ندار! - آهای! دوباره! - آن شاهین را بران!  ببین!  نوک می‌زند - بادنما را می دَرَد" – با اشاره به پرچم قرمز جُنبان فراز کلاهک دکل اصلی– "ها! با آن اوج می‌گیرد! - پیرمرد حالا کجائی؟  آن مَشهَد را می بینی، ای آخاب! – بر خود بلرز، بلرز!"

  قارب‌ها خیلی دور نشده بودند که با علامتی از سر دکل‌ها - دست رو به پایین - آخاب دانست وال فرو رفته؛ اما با آهنگ نزدیکی به وال در بالا آمدن بعدی، مسیر خود را کمی اُریب نسبت کشتی نگاه داشت؛  در حالی که امواج از روبرو به دماغه‌ی مخالف می کوبید مسحور خدمه‌ سکوت محض را حفظ کردند.

  "ای امواج، میخ هاتان را چنان کوبید که تا نهایت کله فرو روند!  هرچند چیزی بی در را میخ کنید؛ و هیچ تابوت و نعش ‌کشیم نتانِست بود: - و تنها کنفم توانست کشت! ها! ها!"

  ناگهان آب‌های اطرافشان آرام در دوایری گسترده  آماسید و بعد بسرعت خاست، خاستی چنان تند که گویی از روی غرقه کوه یخی که به سرعت به سطح می آید به اطراف می ریزند.  ریز صدای توفیدنی بگوش رسید؛ هِمهِمه ‌ای نهانی؛ سپس، وقتی پیکری عظیم، کالیده از زوبین‌ها، نیزه‌ها و ریسمان هایی که پی خود می کیشد به درازا، هر چند اُریب، ازدریا خاست همه نفس‌ها را حبس کردند.  پوشیده در آویخته حجاب نازک مه، یک دم در هوای رنگین ‌کمانی چرخید؛ و بعد دوباره به دریا افتاد و غرقه شد.  آبی که تا ارتفاع سی قدم در هم شکسته بود، دمی چون توده فواره‌ها رخشید، سپس در هم شکسته بشکل بارش دانه‌های برف بزیر رفت و گردنده سطح را خامه ای، چون شیر تازه‌ای که دور مرمرین تنه وال چرخد، بر جای گذاشت.

  آخاب بانگ بر پاروزنان زد: "راه دهید!" و قارب ‌ها و پاروزنان حمله را پیش جهیدند؛ اما به نظر می‌رسید موبی دیک، خشمگین از زوبین‌های جدید روز پیش که حالا در تَنَش زنگ می زد، به تسخیر ترکیبی جمیع شیاطین رانده شده از بهشت[148] درآمده.[149] وقتی رو در رو ‌آمد، پهن طبقات رگ و پی  بهم پیوسته ای که در سراسر فراخ پیشانی سفیدش گسترده بود، زیر آن پوست شفاف هم بافته دیده می شد؛ در آن حال دم را میان قارب‌ها تکاند و دوباره آنها را در هم شکسته زوبین ها و نیزه‌ها را از قارب های دو نایب بیرون ریخت و به یک طرف قسمت بالای دماغه هاشان کوبید، اما قارب آخاب را تقریبا بی آسیب گذاشت.

  وقتی داگو و کوئیکوئک[150] سوراخ تخته‌های ازجا در رفته را می گرفتند؛ وال حین دور شدن از ایشان چرخید و در شتابان گذر از کنارشان کل پهلوی خویش نِمود؛ همان دم فریادی شتابزده برخاست.  بدن نیم دریده پارسی دیده شد که در نتیجه چرخش‌های پی در پی وال درطول شب گذشته چندین دور به پشت ماهی ریسمان پیچ شده و پارسی، آماسیده چشم در سیه جامه شرحه شرحه ، درست به سمت آخاب پیر خیره گشته بود.

  زوبین از دست آخاب افتاد.

  "فریب خوردم، فریب!" -  نَزار آهی کشید – "آری، پارسی! دوباره می بینمت. - آری، و پیشاپیشم ‌روی؛ پس این همان نعش‌کشی است که وعده دادی.  اما تا تحقق آخرین کلمه آن وعده رهایت نکنم.  نعش‌کش دوم کجاست؟  نایبان، به کشتی روید! آن قارب‌ها فعلا بی مصرف اند؛ گرتوانید به موقع تعمیرشان کنید و نزدم برگردید؛ ورنه آخاب مرگ را کافی است – سرها پائین مردان! نخستین وجودی را که پیشنهاد پریدن از این قارب که در آن ایستاده ام ‌دهد بزوبین زَنم.  نه مردانی دیگر، که دست‌ و پاهای منید؛ پس طاعتم دارید. - وال  کجاست؟ دوباره فرو رفته؟"

  اما آخاب زیاده نزدیک قارب را می جُست؛ زیرا موبی دیک چنانکه گوئی مایل  است با جسدی که حمل می‌ کرد بگریزد، و محل خاص آخرین نبرد صرفأ مرحله ای از سفر پشت به بادَش بوده، حالا دوباره پیوسته به جلو شنا می‌کرد؛ و کشتی را که تا اینجا در جهت مخالف او می رفت و حالا پیشرفتش متوقف شده بود، تقریبأ پشت سر گذاشته بود.  به نظر می‌رسید با نهایت سرعت خود شنا می‌کند وحالا فقط مصمم به ادامه صراط مستقیم خویش در دریاست.

  استارباک فریاد زد، "آه! آخاب، حتی همین حالا، در همین سیم روز هم، برای اِنِصراف خیلی دیر نیست.  ببین! موبی دیک پی تو نیست.  این تویی، تویی که دیوانه ‌وار تعقیبَش کنی!"[151]

  قارب یکه و تنها،  برابر بادی که بالا می گرفت راهی شد و بکمک پارو و بادبان، بسرعت پشت به باد پیش رانده می شد. سرانجام وقتی آخاب چنان نزدیک از کنار کشتی می گذشت که چهره استارباک را که روی نرده خم شده بود بوضوح تشخیص دهد، به او اشاره کرد کشتی را برگرداند و در فاصله زمانی معقول، نه خیلی سریع، دنبالش برود.  با نگاهی به بالا، تاشتگو، کوئیکوئک و داگو را دید که با حرارت سوی سر سه دکل بالا می ‌روند.  و پاروزنانی که گرم تعمیر دو شکسته قارب چوبی تازه به پهلو کشیده بودند که پس و پیش تاب می خورد.  حین سرعت گیری، از میان روزن ‌های دیواره عرشه، یکی پس از دیگری،  نگاه‌های سریعی به استاب و فلاسک انداخت که روی عرشه، در میان دسته‌هایی از زوبین و نیزه‌های جدید، مشغول بودند.  همین که همه اینها را می‌دید؛ همین که صدای چکش‌ها را در قارب‌های شکسته می‌شنید؛ به نظر می‌رسید  بسی چکش‌های دیگر میخی در قلبش کوبند.  اما خود را جمع و جور کرد.  و وقتی متوجه شد بادنما یا پرچم از نوک دکل اصلی کنده شده، به فریاد به تاشتگو که تازه بدان جایگاه رسیده بود، گفت دوباره پایین رفته پرچمی دیگر با چکش و میخ جهت کوبیدن به دکل بردارد. 

  خواه فرسوده از مُداوِم تعقیب سه روزه، خواه به علت دشواری شنا با آن بهم پیچیده َوبال طناب هائی که با خود می کشید؛ یا به علت نوعی فریبکاری و بد سِگالی پنهان در او، صرفنظر ازاینکه  کدامیک درست بود، با نگاه از قاربی که دوباره به سرعت به او نزدیک می‌شد، به نظر می‌رسید که سرعت وال زال کاستی گرفته؛ اگرچه در واقع آخرین رَمِش وال چون پیش طولانی نبود.  و در آن حال که آخاب بر روی امواج شناور بود، کوسه‌های بی مُرُوَّت همچنان همراهیش می‌کردند؛ و چنان سرسختانه به قارب چسبیده بودند؛ و چنان پیوسته چپه های در کار را گاز می‌ زدند که تیغه‌هاشان جویده و دندانه ‌دار می شد و تقریباً  با هر غوطه، تراشه‌های کوچکی در دریا به جا می‌گذاشتند.

  " پَرواشان نَکُنید! آن دندان‌ها، صرفا مَقَرّ تازه به پاروهاتان دهند. بکشید! فک کوسه مُتَّکائی است به زّ نرم آب."

  " اما قربان با هر گاز نازک تیغه ها  کوچک و کوچکتر می‌شوند!"

 " بقدر کافی دَوام آرند! بکشید!" – با خود ژکید، "اما کی توانست گفت - شنای این کوسه‌ها بهر بَلعِ وال  است یا آخاب؟ - اما بِکِشید!  بله، اکنون همه بِهوشکنارش می رویم. سکان! سکان را بگیر؛ بگذارید رد شوم." - و با این حرف، دو نفر از پاروزنان کمکش کردند سوی دماغه قارب هنوز در شتاب رود.

  سرانجام، وقتی قارب به کنار وال زال هدایت شد و به موازات پهلویَش به حرکت درآمد، بنظر می رسید به طرز عجیبی از نزدیک شدن قارب غافل است - کاری که بعضأ وال می‌کند – و وقتی آخاب با بدنی خمانده به عقب و دو دست که بهر توازن به درازا افراخته بود، شرزه زوبین و نفرین بسیار شرزه ‌تر خود را سوی منفور وال انداخت، چنان به وال نزدیک شده بود که دُرُست میان آن مه کوهستانِ اسموکی که از فواره اش  پرتاب می ‌شد و دورعظیم کوهان کوه سانَش می پیچید، قرار گرفته بود.  وقتی فولاد و نفرین هر دو چنان در سوراخ رُسوخ کردند که گویی فروکش باتلاقی شده اند، موبی دیک از درد به پهلو چرخید؛ ناگهان پهلوی نزدیک خود را سمت دماغه قارب گرداند و بدون سوراخ کردن چنان ناگهانی کج کرد که گر بلند بخش دیواره قارب نبود که آخاب در آن دم بدان چسبد، بار دیگر به دریا پرتاب شده بود.  به هر حال، سه تن از چپه زنان - که لحظه دقیق پرتاب زوبین را پیش بینی نکرده و از همینرو برای اثراتَش آماده نبودند - بیرون پرت شدند؛ هرچند چنان افتادند که دو تاشان در دم دوباره چنگ در لبه قارب زدند و وقتی خیزان موجی تا سطح قاربشان بالا آورد، خود را کلأ به درون انداختند؛ سومی عاجزانه پشت سر قارب افتاد، هرچند هنوز بر آب بود و شنا می‌کرد.

  تقریباً همزمان، وال زال با اراده‌ ای قوی و سرعتی آنی و یکنواخت در دریای خروشان چنان تیر به حرکت درآمد.  اما وقتی آخاب بانگ بر سکاندار زد تا نسبت به ریسمان تغییر مسیر دهد و خدمه را فرمان داد تا روی صندلی‌های خود چرخیده و قارب را سمت هدف کشانند؛ ریسمان غیرقابل اعتماد به محض قرار گرفتن زیر آن کشش و تَنِش  دوگانه در هوای خشک پاره شد!

"چه در وجودم پاره می شود؟ برخی رگ و پی هام ازهم می گُسَلَد! - دوباره سالم شده‌اند؛ چپه! چپه زنید!  بر سرش ریزید!"

  با شنیدن مهیب صدای دریا شکاف حمله قارب، وال برگشت تا سفید پیشانیِش را در حمله به مهاجمان پیش آرد؛ اما در این پیشروی، چشمش به  سیاهِ  تنه کشتی که نزدیک می شد افتاد ؛ گویی منشأ تمام تعرض ها را در آن ‌دید؛ با این فکر که کشتی - احتمالا – دشمنی است بزرگتر و ارزشمندتر؛ ناگهان، به دماغه‌ در حال پیشروی آن حمله برد و در میان  سوزان رگبارهای کف، آرواره‌هایش را بدان کوفت.

 آخاب ناوید؛ دستش به پیشانی‌ش خورد. "کور می‌شوم؛ دست‌ها! پیشَم دراز شوید تا توانم کورمال رَوَم.  مگر شب شده؟"

    کِز کرده چپه زنانِ  فریاد زدند،"وال ! کشتی!"

  "چپه ها! چپه ها! را خوب در آب بَرید!  ای دریا، بگذار پیش از آنکه برای همیشه خیلی دیر شود، آخاب بتواند ، آخرین بار به هدف خود رسد!  دارم می بینم: کشتی! کشتی! بشتابید، مردان من! کشتیم نجات ندهید؟"

   اما در حالی که پاروزنان قارب خود را به ضرب و زور از میان آب های کوبنده چون پتک می گذراندند، انتهای دماغه ای دو تخته که پیشتر ضربه وال را دریافت کرده بوداز هم گسیخت و تقریباً در یک آن، قارب موقتاً از کار افتاده تقریباً با امواج هم سطح شد.  نیم مغروق خدمه دست و پا زنان سخت تلاش می‌کردند تا شکاف را بسته و آبی را که به درون سرازیر می شد بیرون ریزند.

 در این بین، در آن یک دم نِظارگی تاشتگو بر سر دکل، چکش در دستش دَروا ماند؛ و پرچم سرخ، نیمی از بدنش را همچون شال اسکاتلندی پوشاند، سپس همچون دل نترس خودش مستقیماً به اهتزاز در آمد؛[152]در حالی که استارباک و استاب، که در پائین روی دیرک سینه ایستاده بودند، به همان زودی او هیولای در حال پیش آمدن را دیدند.

  "وال ، وال ! سکان را بگردان، کشتی پشت به باد![153] ای همه مهربان قوای باد، حالا  تنگ در آغوشم گیرید!  گر قرار است استارباک بمیرد، نگذارید مرگش چون  اِغماء زنان باشد.  احمق ها گفتم سکان را بگردانید، کشتی پشت به باد، -  آرواره ها! آرواره ها!  این است نتیجه  آن همه دعاهای نیم شبی؟ همه عمرانه طاعات و عباداتم؟  ای آخاب، آخاب، نتیجه کارت را ببین.  استوار! سکاندار، استوار نگه دار.  نه، نه! دوباره سکان را بگردان، کشتی پشت به باد! برای رویارویی با ما برمی‌گردد! آن بی ترحم پیشانی ‌اش سوی کسی آید که وظیفه‌ ‌گویدَش گریز نتواند. بارپرودگارا، کِنارَم بمان!"

  "هر آنکه هستی و خواهی دستگیر استاب شوی نه کنارم که زیرپایم بایست؛ زیرا استاب هم از اینجا تکان نَخورَدزهرخندت ‌زنم، ای زهرخندان وال! چه کسی دستگیری استاب کرده، یا مگر چشم همیشه هشیار شخص خودش بیدارَش داشته؟  حال بی نوا استاب باید بر بَرخوابه ای زیاده نرم خُسبَد؛ می شد از خار و خاشاک پرشده بود!  زهرخندت ‌زنم، ای زهرخندان وال!  بنگرید ای خورشید، ماه و اختران! شما را کُشَندِگان نیک مردی شمارم که امروز جان بازَد.  با این همه، هنوز جام نوشانوش به جامتان زنم؛ شود آیا جامیم دهید؟  فغان و وا فغان! فغان و وا فغان! ای وال زهرخندان، اما تا بلع های بسیار چیزی نمانده! چرا نگریزی، ای آخاب!  بی کفش‌ و کت میرم؛ باشد تا استاب در اِزار میرَد! هرچند مرگی بس بویناک و زیاده پُرنمک ؛ - گیلاس! گیلاس! گیلاس! آه، فلاسک، آرزوی یک سرخ گیلاس پیش از مرگمان دارم!"

  "گیلاس؟  تنها آرزو دارم آنجا بودیم که گیلاس روید.  آه، استاب، امید که بینوا مادرم سهمم را پیشتر گرفته باشد؛ ورنه، نصیبش جز پشیزی چند نخواهد بود، چون سفر به اَنجام رسید."

  حالا روی دماغه کشتی، تقریباً همه دریانوردان خشکشان زده بود؛ مُنفَک از مشغله های گوناگون، چکش‌ها، تکه‌ تخته ها، نیزه‌ها و زوبین‌ها عملأ در دستانشان ماسیده بود؛ همه مسحور نگاه ها به مُقَدَّر کله وال دوخته شده بود که بشکلی غریب این سو و آن سو تاب می داد و حین هجوم، نیم دایره نواری پهن از کف پیشاپیش خود می گُستَردمُکافات،[154] انتقام سریع، خُصومت ازلی در کل سیماش موج می‌زد، و علیرغم هرآنچه از دست انسان فانی برآید، سِطَبر پیشانی سفید را چنان بر کمان سمت راست کشتی کوفت که مردان و الوارها پیلی خورده برخی به رو در افتادند.  سرهای زوبین اندازان سر دکل ها، چون جا کن شده کلاهک‌های دکل، بر وَرزا وار گردن‌هاشان به لرزه درامد. از میان شکاف، صدای ریزش آب چون تُنداب  تنگ دره های کوهستان بگوش رسید.

  آخاب از قارب فریاد زد: "کشتی! نعش‌کش! - نعش‌کش دوم!" "چوبش بایست حتما امریکائی می بود[155]."

  وال حین شیرجه به زیر کشتی در حال فرو رفتن  طول مازه اش را  لرزاند؛ اما زیر آب چرخید و دوباره به سطح آب شتافته  دور از پاشنه کشتی، جائی در چند متری قارب آخاب، لختی آرام ماند.

  "پشت به خورشید کنم.[156]چه خبر، تاشتگو! بگذار صدای چکشت را بشنوم. آه! ای سه  مقاوم منار من؛ ای نشکسته مازه؛ و ای تنها بدنه‌ی خدا زده[157]؛ ای استوار عرشه‌،و والا سکان و نافذ دماغه‌، - ای کشتیِ صاحب مرگی بشکوه!  باید بمیری و آنهم بی من؟  از فرجامین افتخاری که آرزوی پست ‌ترین ناخدا‌های کشتی‌شکسته  است دور افتاده ام؟  آه، مرگِ در تنهایی فرجام عمری تنهایی!  آه، اینک گمان برم  والاترین بُزُرگیم در والاترین اندوهم باشد.  ها، ها! حال ای دلیر امواج همه رفته  زندگیِم از تمامی دور ترین کَرانه هاتان  به هم برامده بر تارک این تک آبکوهه بلند مرگم نشینید!  روی به سویت گذارم، ای مُمیت[158] وال مَنیع؛ تا پایان با تو درآویزم.  از دل دوزخ زوبینت ‌زنم؛  از سر نفرت، واپسین نفس را تُف برویت اندازم.  ای ملعون  وال همه تابوت‌ها و کل نعش‌کش‌ها را در دردریایی واحد غرقه ساز! چون هیچ‌ یک نتانند آن من باشند، بگذار در حالی که به تو متصل شده ام در تعقیبَت خردشان کنم!  بدینسان تصدیق شکست کنم.

  زوبین پرتاب شد؛ زوبین خورده وال پیش شتافت؛ ریسمان با سرعتی سوزان میان شیارها دَوید؛ - ولی ازجا دررفت.  آخاب سر فرو برد تا آزادش کند؛ رهاش کرد، ولی  حلقه ریسمان که بسرعت می رفت به گردنش افتاد و بی ‌صدا و پیش از توجه خدمه، به شیوه مرگ قربانیان زه کمان لالتُرکان، از قاربَش بیرون  فکند.  دمی بعد، سنگین حلقه  انتهای ریسمان یکسره از طشت طناب کاملاً خالی در رفته پاروزنی را نقش زمین کرد و با کوفتن به دریا، در اعماق نهان شد.

  مبهوت خدمه قارب دمی خُشکِشان زد؛ سپس روی به کشتی برگرداندند. "کشتی؟ خدای بزرگ، کشتی کجاست؟" دیری نپائید که از طریق وَسائط  مُبهَم و مُحیِّر، شَبَح کشتی را به شکل اثیری سراب فاتا مورگانا دیدند که اُریب رو به زوال می رود؛ تنها  بالاترین  بخش های دکل‌ها از آب بیرون بود؛ کافر زوبین اندازان در حالی که از سر یاوه شیفتگی، یا اِخلاص، یا تقدیر، به نِشیَمن های زمانی رفیع خود چسبیده بودند، در همان حین غرق شدن هم به دیدبانی دریا ادامه می دادند.  حالا، دوایر متحدالمرکز، خود آن کشتی یکه و تنها را در میان گرفت و تمام خدمه و هر شناور چپه، هر چوب نیزه، و هر چرخنده، جاندار و بی ‌جان، همه را  آنقدر در گردابی واحد گرداند و گرداند تا کوچکترین تکه پیکواد را از دیده نهان کرد.

  اما در آن هنگام که  ترکیب آخرین امواج غرق کننده بر غرقه کله سرخپوست مستقر بر فراز دکل اصلی می ریخت، هنوز چند بوصه از راست دکل همراه چند یارد از پرچمی که از درازا می جنبید دیده می شد که آرام و در تقارن‌های عجیب و غریب، روی تَباه کار آبکوهه هایی که تقریباً لمسشان می کرد، موج می زند.  همان دم، سرخ بازویی چکش بدست برای میخ کوبی و تحکیم هرچه بیشتر پرچم روی دکلی که به زیر میرفت با خروج از آب رو به عقب بالا رفت.  بازی هوائی که تَسخَر کُنان، سقوط کلاهک دکل از بلند جایگاهش را تعقیب کرده، به پرچم نوک زده و تاشتگو راسر دکل زحمت داده بود، حالا مَجال یافت لرزان بال پهن خویش را بین چکش و چوب گُذارَد و آن غرقه وحشی، همزمان با احساس آن شعف مَلکوتی در واپسین نفس خویش در زیر آب، چکش را ثابت نگاه داشت.  بدین ترتیب آن مرغ  بهشتی، با صرخه های ملکوتی، با شاهوارمنقار بالا داده، و کل گرفتار تنه پیچیده در پرچم آخاب، به همراه کشتی ش که شیطان وار می خواست، تا زنده پاره ای از بهشت را همراه خود نَکِشیده  و زره خویش نساخته، به دَرَک فرو نَشَود، بزیررفت.

  حالا مرغان کوچک صفیرزنان فراز ورطه هنوز گشوده دهان در پرواز بودند؛ سفید آبکوهه ای حَزین به نَشیب پهلو هاش ‌کوبید؛ سپس همه چیز به زوال رفت و سترگ سِتر دریا همانطورغلتان شد که پنج هزار سال پیش.[159]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 خاتمة الکتاب[160]

"و تنها من‌ رَستَم‌ تا تو را گویم" ایوب.[161]

 

  مَجلِس تمام گشت.  پس چرا باید کسی ظاهر شود؟ - چون یکی از غرق کشتی برست.

  حسب اتفاق پس از ناپدیدی پارسی، مقدر شد جانشین آن پارو زن دماغه قارب آخاب گردم که متصدی پست خالی پارسی شده بود، همان که در برون افتادن سه نفره روز آخراز قاربِ پُرتِکان، به پشت قارب پرتاب شده بود.  بنابراین، شناور در حاشیهصحنه‌ بعدی و با دید کامل بدان، وقتی مکشِ نیم مستهلکِ غرق کشتیم رسید، آرام آرام، سوی گردابِی که بسته می شد کشیده شدم و زمانی بدان رسیدم که به آبگیری خامه رنگ تقلیل یافته بود.  سپس چون ایکسیون ثانی چرخیدم و چرخیدم، و پیوسته به سمت سیاه حباب  دکمه‌ سان مرکز دایره ای که به آرامی می چرخید کشانده شدم؛ همان که به محض رسیدن بدان مرکز پُرزور، رو به بالا ترکید.  در نتیجه ضامن مبتکرانه آن تابوتی وسیله نجات آزاد شد و از شدت طَفُوّ با نیروی زیاد بالا آمده به درازا از آب بیرون جهید و پس از سقوط کنارم شناور شد.  نزدیک به یک شبانه ‌روز کامل، روی آن تابوت بر دریای آرام و حزین شناور بودم.  کوسه‌های بی‌آزار، گویی قفل‌ بر دهان، آرام از کنارم می‌گذشتند؛ درنده شاهین‌های بحری با منقارهایی غلاف‌ شده شنا می کردند.  روز دوم، بادبانی نزدیک و نزدیک ‌تر شد و سرانجام از آبم گرفت.  راحیل بود کهِ اینجا و آنجا گشت می زد و در جستجوی بچه های گمشده راه رفته را دوباره می پیمود، تا تنها پدر مرده ای دیگر یابَد.

 

                     

 

                         بمنه و کرمه، به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی                          

                                                مهرداد وحدتی دانشمند

                          دوشنبه سی و یکم شهریور یکهزار و سیصد  و چهار

                           خورشیدی برابر با بیست و دوم سپتامبر دو هزار و

                            بیست و پنج میلادی                                        

 

.



[1] - سفید وَرزا ژوپیتر... ربوده  اروپا... کرت: آنطور که در افسانه های دگردیسی‌ اووید آمده ، ژوپیتر، پادشاه خدایان، به طرزی اغواگرانه به شکل ورزایی سفید (نیز نک. "ورزای سفید برفی" در فصل ۴۲) در آمد و شاهزاده خانم اروپا را به جزیره کرت برد. احتمالا ملویل در بازدید از گالری ملی لندن در سال ۱۸۴۹، تابلوی "تجاوز به اروپا" اثر ورونزه را دیده، اما آن تابلو هیچ سنخیتی با توصیف او ندارد. یک تابلو رنگ روغن اثر تیتیان، که در آن اروپا واقعاً به شاخ ورزا چسبیده، متعلق به ارل دارنلی در کوبهام هال در کنت بود. اگرچه ملویل از کنت بازدید کرد، اما در دفتر خاطرات خود هیچ اشاره‌ای به این نقاشی که اکنون در موزه ایزابلا استوارت گاردنر بوستون قرار دارد، نمی‌کند.

[2] - اصلاح روایت: نه زئوس، نه آن برترین اعلیحضرت پیشی نمی گرفت//  لقب ("برترین اعلیحضرت!") در نسخه بریتانیایی حذف شده،؛ بدون شک حذفی است ویرایشی برای محو کفرگوئی ملایم اسماعیل.

[3] - نک. فصل 84.

[4] - خاری که خرنخورد. استاب بخطا به خر افسانه ازوپ اشاره می ‌کند که خار را بیشتر ازخوراکی که دیگران ترجیح می‌دهند، دوست دارد.

[5] - خاری که خر نخورد: استاب به خطا به افسانه‌ ازوپ درباره‌ی خری اشاره می‌کند که خار را بیش از غذایی که دیگران ترجیح می‌دهند، دوست دارد.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 



[1] - کُشتی با فرشته: سِفر پیدایش 32.24-32، یعقوب تمام شب را با "مردی" (Ish در عبری) کشتی می گیرد که طبق روایات فرشته است، اگرچه در پایان به نظر می رسد یعقوب معتقد است با خدائی سرشاخ شده. گفت: خدای را رو در رو دیده ام. تصویر کشتی یعقوب تفسیر و تأویل بسیار پذیرد. این تصویر در جاهای دیگر موبی دیک و دیگر آثار ملویل کارگرفته شده. هم یعقوب و هم آخاب (که با مفهوم خدای خود دست و پنجه نرم می کنند) پایی زخمی دارند و تصویر یعقوب و فرشته در شعر متاخر ملویل «هنر» نقش محوری دارد. اما مقایسه استارباک با یعقوب معضل رایج‌تر مردی را تداعی می کند که با سرشت خود در ستیز است.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


[1] - جثه اجدادنش: ویلیام اسکوربی در گزارش مناطق قطب شمال خود و چارلز ویلکس در روایت سفر اکتشافی ایالات متحده هر دو به این پرداخته بودند که آیا اندازه و تعداد وال ها در طول زمان کاهش یافته است. (نِک. منسفیلد و وینسنت، ص. 811).

 

[2] - پلینی.  پلینی مِهین، عالِم تاریخ طبیعی رومی که در فصول 32 و 56 نام برده شده.

[3]  آلدرو وندِس: اولیس آلدرو وندس  طبیعت شناس و پزشک ایتالیایی قرن شانزدهم، که نامش در فصل 32 هم آمده.

[4] - Rope Walks and Thames Tunnels of Whales: اظهار تعجب تمثیلی اسماعیل درباره اندازه وال، از نمونه هایی آشنا بهره می گیرد.  در بنادر دریایی، طناب را در انبار مانندهایی پست و طویل موسوم به روپ-والک که طولشان  به 1000 قدم یا بیشتر می رسید، می بافتند.  تونل لندن که در سال 1843 افتتاح شد و شش سال بعد ملویل از آن دیدن کرد، تونلی بود به طول 1200 قدم با طاقی بلند که بین واپینگ و رُدِرِیت، زیر رودخانه تیمز ساخته شد. همچنین آخاب در فصل 108 آنرا الگوی سینه "مرد کامل" خود می سازد.

 

[5] - اونو فون ترویل، مَطران اوپسالا، سوئد، نویسنده نامه‌هایی درباره ایسلند (1780) است که در «مُنتَخَبات» یاد شده، اما دانمارکی نبود.

[6] - گاوهای فربه فرعون: در مورد «کاین» (گاوهای) فرعون نِک. سِفر پیدایش، 41. ملویل در سال 1849 از بازار گاو اسمیتفیلد لندن دیدن کرد. (روزنامه سفر لندن 15).

 


[i] -  بیان جغرافیایی اصطلاح "از این ستون تا آن ستون فرج است."، در اشاره به رفتن از مخمصه ای به گرفتاری دیگر.

 

 

 

 

 

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      

 

 

 

 

 



[1] - ساموئل اندربی: این پاراگراف  و دو پاراگراف بعدی به دو ساموئل اندربی متفاوت اشاره دارد. ساموئل اندربی دوم «اصلی» (متولد 1719) شرکت صید نهنگ را در سال 1775 تأسیس کرد و در سال 1797 درگذشت. پسرش ساموئل سوم، زاده 1755(که اندربی پسر نیز خوانده شده) شرکت را به ارث برد و در سال 1829 درگذشت. طبق گفته منسفیلد و وینسنت (807)، این قسمت در مورد دستاوردهای اندربی برگرفته از تاریخ طبیعی نهنگ عنبر توماس بیل است. همچنین نک. «فقط مادرشان می داند» در زیر.

[2] - جمع خاندان های سلطنتی: اسماعیل شأن مجموع  دو خانواده سلطنتی انگلیس و فرانسه را در نظر دارد. سلسله تیودور با مرگ ملکه الیزابت اول در سال 1603 به پایان رسید، اما بوربن ها تا سرنگونی لویی شانزدهم در سال 1792 و پس از آن در قرن نوزدهم چند بار به طور متناوب قدرت را در دست داشتند.

[3] - منابع ماهی: لفظ مطایبه آمیز ملویل برای اسناد و مدارک  شکار وال از زبان اسماعیل.

[4] - Maceys: از خانواده های صیاد نهنگ. در فصل 32 از سیمئون میسی به عنوان "هم غذای" اسماعیل یاد شده.

[5] - در سال 1788: ملویل با وام گیری از تاریخ طبیعی نهنگ عنبر توماس بیل برای این فصل، تاریخ «1788» بیل را به اشتباه «1778» بازنویسی کرد و این خطا در هر دو نسخه آمریکایی و بریتانیایی تداوم یافت. ملویل در نسخه‌ای از بیل، قسمتی را که تاریخ صحیح در آن آمده، مشخص کرده و همین  نشانه آگاهی او از صحت آن است. از آنجا که هیچ استدلالی وجود ندارد که نشان دهد، به هر دلیلی، ملویل عمداً تاریخ را به «1778» تغییر داده، و از آنجا که تمام تاریخ‌های دیگر این فصل بازنویسی ‌ دقیق تاریخ‌های بیل است ویراستاران محقق از دهه 1950 آن را به «1788» تغییر دادند. همینطور ملویل الکترونیک لایبرری: MEL

[6] - آملیا: کشتی امیلیا، کشتی شرکت اندربی که مجوز صید وال در آب های تحت کنترل شرکت هند شرقی بدان اعطاء شد.

[7] - اصلاح روایت: ساموئل و همه پسرانش - چند نفر، فقط مادرشان می داند - // مری باکستون اندربی، همسر بنیانگذار شرکت وال شکرد ساموئل اندربی دوم، سه پسر به دنیا آورد - چارلز، ساموئل سوم (که ساموئل پسر هم نامیده شده) و جورج. - همه آنها در سال 1829 تجارت خانوادگی، ساموئل اندربی و پسران را به ارث بردند. از آنجایی که این پسران و چارلز پسر ساموئل، پسر، تا زمان زوال شرکت در سال 1854 فعال باقی ماندند، بی گمان /گفته عاری از نزاکت ملویل (شوخی معمولی که ظاهراً در پاکدامنی خانم اندربی چون و چرا می کند)، بدست ویراستاری حذف شده؛ احتمالاً برای جلوگیری از توهین به خانواده ای که هنوز برجسته بود. 

 

[8] - شگرف سفری کرد: اطلاعات ملویل بر گرفته از بیل/ Beale  است، که چیزی از دستاوردهای Rattler نگفته. بیشتر آملیا (مذکور در بالا) بود که سفری "شگرف" (بسیارخوب) انجام داده بود. به نظر می رسد ملویل نام کشتی را به خاطر بازی با کلمات تغییر داده. کشتی سایرن/Syren (که ناخدایش، جیمز کولنت، یکی دیگر از منابع وال گیری ملویل، بود و  اسماعیل در فصل 55 او را به دلیل انتشار یکی از «تصاویر غول آسای نهنگ‌ها» نکوهش کرد) از Rattler موفق تر بود.

[9] - برخی خدمات: به گفته پارکر، باز تابی است احتمالی از گفته اتللو در پرده پنجم، صحنه دوم، صفحه 339 Othello 5.2.339، " برخی خدمات دولتی کرده ام."

[10] - سفر دریایی تجربی/tasting cruise: این عبارت غیرعادی مستقیماً از توصیف بیل از «سفر تجربی» کشتی وال شِکَردِ بریتانیایی سایرن به اقیانوس آرام گرفته شده؛ اسماعیل آن را «سفرتجربی» خوانده و ملویل آن را «سفر تشخیصی/tasting cruise » آوررده. ویراستاران شبکه NN «tasting» را غلط تایپی «testing» گرفته و آن را در نسخه خود به «testing» اصلاح کرده اند. ملویل الکترونیک لایبرری هیچ تغییری در متن نمی دهد اما متذکر وجود مشکل می شود.

[11] - بند لنگر خویش گشود/Slipped his cable: در این جا  به معنای درگذشت/رحلت است و " slip cable" به معنای باز کردن طناب لنگر برای گریز سریع.

[12] - ضد اسکوربوت: آنچه از اسکوربوت، بیماری زاده کمبود ویتامین C، پیشگیری می کند. خود نان مانع  اسکوربوت نمی شود، اما اسماعیل به شوخی می گوید نان آلوده به شِپِشه یا شَفیره، «خوراک تازه» است.

[13]  Live parchment boilers.، زنده دیگ پوستی.  کنایه از بزرگی شکم آشپز.

[14] Ancient Dutch volume  کهن کتاب هلندی: به گفته منسفیلد و وینسنت (ص. 807)، قسمت زیر هَجو کتاب فضل فروشانه  ویلیام اسکورزبی در مورد مناطق قطب شمال است.

[15] - Fitz Swackhammer: چنین نام خانوادگی در هلندی غیرممکن است، اما به طرز طنز آمیزی توصیفگر کاری است که چلیک ساز با چکش خود کُنَد.

[16] - Dr. Snodhead: به گفته وینسنت، «اسنودهد» نام تمسخرآمیز دیگری برای اسکورزبی است. نِک. زورگاندا در فصل شصت و پنجم، وال بعنوان خوراک، و بحث  پیه بُری از تنه وال.  نِک. کهن کتاب هلندی در بالا.

[17] - Low Dutch and High German: هلندی سُفلی و آلمانی علیا: در اینجا ملویل با خلط زبانشاسی رایج بازی می کند.  در زبان انگلیسی کرارأ «"Dutch"/هلندی» هم برای “Deutsch” (به معنای زبان آلمانی) و هم برای « Dutch»، زبان هلندی، بکار می رفت و می رود. Plattdeutsch (آلمانی "سفلی") گویش است؛ در حالی که زبان استاندارد آلمانی Hochdeutsch (آلمانی علیا) است.  ملویل و خانواده پس از ورشکستگی پدرش در سال 1830 در مَنهَتَن به آلبانی نقل مکان کردند و هرمان در میان بستگان مادرش ماریا گانسوورت که همگی هلندی تبار بودند و به زبان هلندی، یا گونه ای محلی از آن موسوم به لَگ دوئیتس/ "lag duits"(هلندی عامیانه) صحبت می‌کردند، وارد اوان مردی شد و پای موعظه هایی که به زبان هلندی ایراد می شد می نِشَست. نِک:

 Bryant, Herman Melville: A Half Known Life,  ج. ا،، فصل 6.  نیز. نِک. "آلمانی سفلی" در زیر.

[18] - هلندی سفلی: هلندی، در برابر  آلمانی علیا/والا (همچنین به نام هلندی علیا که در قدیم آلمانی نامیده می شد).

[19] -Dan Coop­man.

[20] -   Low Dutch: هلند سفلایی: در اینجا به ظاهر زائد است، زیرا هلندی دقیقا به معنای اهل سرزمین های پست، موطن هلندی ها است. اما این نام رایج بود.  تا پایان قرن نوزدهم، «هلندی بالا» ( برگرفته از “Deutsch” به معنای آلمانی بود و انگلیسیان آلمانی را در اشاره به زبان و مردم آلمان که در ارتفاعات بالاتر آلمان زندگی می‌کردند کار می گرفتند، در حالی که مردمان ژرمن در سواحل پست، از جمله فلاندر و هلند به عنوان «هلندی سفلایی» شناخته می شدند. همچنین نک. "هلندی سفی و آلمانی علیا" در بالا .

[21] - وال گیری گرینلند و اسپیتزبرگن: از آغاز قرن هفدهم، چندین کشور هو نَهَنگ و نهنگ کله کمانی را در آب های بسیار شمالی بین اروپا و گرینلند شکار می کردند. اسپیتزبرگن جزیره است نروژی در اقیانوس شمالگان.

[22] - Tranque, one of the Arsacides:: صحت اطلاعات جغرافیایی اقیانوس آرام اسماعیل بخاطر خلط نقاط بس بعید به لحاظ واقعیتی و تفسیری، محل تردید است. Tranque یا ""Isla Tranqui/ایسلا ترانکی/جزیره آرام، در نزدیکی Isla Chiloe/ایسلا چیلوی، در سواحل جنوبی شیلی، قرار دارد.  این احتمال هست که ملویل هنگام صید نهنگ، یا در حین دور زدن دماغه هورن در سال‌های 1842 و 1844 آنرا دیده باشد. با این حال، "Arsacides"/ آرسی سایدز، آنطور که اسماعیل می رساند، دال بر مجمع الجزایر نبوده به دماغه آرسی سایدِز/Cape  Arsacides  در ساحل شرقی مالایتا/ Malaita، جزیره ای در مجمع الجزایر سلیمان در نزدیکی فیلیپین، در هفت هزار مایلی غرب ترانکی، اشاره دارد؛ درآب هایی که ملویل هیچگاه در آن دریانوردی نکرد.

آنچه مسائل را پیچیده می کند این است که در سال 1769، ژان فرانسوا دو سورویل، دریانورد فرانسوی، این دماغه را "Terre des Arsacides" به نام دودمان آرشاکونی/Արշակունի/Arsacid نامید که از سال 12 تا 421 م. بر ارمنستان حکومت و در برابر تهاجمات امپراتوری روم به شدت مقاومت می کرد. احتمالا نامجائی که سورویل برای این دماغه برگزیده نشان دهنده مقاومت ساکنان جزایر سلیمان در برابر اوست.  ظاهراً، این تصور غلط که «Terre des Arsacides» یعنی «سرزمین قاتلان/ land of the assassins»، برگردان نادرست اولیه ای است که در ادبیات سفر عامه پسند، مانند یکی از منابع ملویل، گزارش تاریخی 1836 سفر دور دنیا، در نگارش دو کتابش، Typee و Omoo، تداوم یافته است؛ (Sealts، ملویل ریدینگ/ Melville’s Reading صص.30-31).

اگرچه ملویل آنقدر  فرانسه می ‌دانست که به این ترجمه نادرست اعتنا نکند، درآمیختن این دو جزیره بسیار دور از هم و تداعی‌های متفاوت این دو نام با تضادهایی که چهار پاراگراف پائین تر می آفریند، تقویت می شود. در این سناریو،اسکلت نهنگ عنبر انتقال یافته به دره پوشیده از جنگل، به بخشی از معبدی تبدیل شده، در حالی که طبیعت، که به صورت جولاهه مجسم شده، فرشی از انواع پیچک و گل بافد که هم دره و هم اسکلت را می پوشاند. در تداعی معانی ‌های بی قید و بند اسماعیل، خاموش «خدای بافنده» از صدای این فرایند (بافتن) «کر» شده پاسخی به پرسش‌های آدمیان ندهد.  خود ما نیز از "غوغای عظیم جولاهه عالم" کر شده ایم. اسماعیل تابلوی تضاد «آلاچیق» (جایگاه پرشاخ و برگ سعادت) با «طنین» جولاهه را به «همه کارخانه های مادی»، یعنی تمام تلاش های بشر برای آفریدن، تشبیه می کند. این استعاره گسترده با تداعی‌های متضاد آرامش مفروض Tranque/آرام، با Arsacides"/ آرسی سایدز متلاطم تاریخی، تشدید می‌شود. اسماعیل سخن را با اِستعاره ای  پند آمیز به پایان می بَرَد: «زندگی پذیرای مرگ و مرگ جُفته زندگی شد" با این تجسم که، «عبوس خدای، در وصلت با شاداب زندگی، بشکوه کَلّه فرفری ها پس انداخت". با یادآوری تصویر پردازی پیشین اسماعیل از نهنگ‌های در حال تولید مثل در مرکز ناوگروه سُتُرگ فصل 87، این ژرف اندیشی، خُجَسته آرامش"در دل اطلس وجود طوفان زده خود" را هم، تکرار می کند.

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/102-a-bower-in-the-arsacides

 

[23] - untagging the points of his hose: «پوینت/نوک» روبان یا قیطانی است که برای اتصال چَسبان کت جلیقه مانند مردانه به تنبان (لگینگ) استفاده می‌شود. قیطان را بدان علت «پوینت/نوک» گویند که از شُرابه های فلزی برای جلوگیری از ساییدگی «پوینت/نوک» استفاده می کردند. 

[24] - The trading-ship Dey of Algiers

کشتی تجاری دی الجزایر: از آنجا که دی (حاکم) الجزایر حامی دریازنی بود و از این راه از ربایش و برده گیری دریانوردان حمایت می کرد، ملویل چنین نامی بکار گرفته، هرچند احتمال نمی رود در واقعیت نام کشتی این بوده باشد و در اینجا بیشتر طعنه ای است به برده داری آن روزگار در آمریکا و ظلمی که بر دریانوردان می رفت و ملویل در رِدبِرن و کُت سفید از آن نوشته بود. ملویل در سال 1839، درکشتی پست (اگر نه " تجاری")  سنت لارنس که پنبه به لیورپول می کشید، سفر کرده  بود. وی همچنین در اولین کشتی وال شکرد خویش و در ناوچه  نیروی دریایی موسوم به یونایتِد استیتس (از 1842 تا 1844)، به سواحل شیلی سفر کرد، جایی که احتمالأ در مورد جزیره ترانک شیلی شنید. (نک. آرسی سایدز در بالا).

 

[25] - Icy Glen/آیسی گلن: در فاصله ای نه چندان دور از اَروهِد/ Arrowhea، خانه روستایی ملویل در پیتسفیلد، ماساچوست.  این مغاره سرد و خزه‌ پوش در نزدیکی استاکبریج، در مسیر حضور ملویل در مناسبتی اجتماعی بود و در تاریخ 5 اوت 1850 با هاتورن دیدار کرد. در آن زمان، ملویل نگارش موبی دیک را برای نوشتن نقد ستایش آمیز خود در مورد هاوثورن، "هاثورن و خزه هایش،" کنار گذارده بود. در پیر/ Pierre هم از «آیسی گلن» یاد شده.

[26] - freshet-rushing carpet: تشبیه خروج سریع فرش از دستگاه بافندگی به سیلاب تیز رو.

[27] - «طنین» جولاهه را به «همه کارخانه های مادی»، یعنی تمام تلاش های بشر برای آفریدن، تشبیه می کند.

[28] - آنجا که الست آمد ارواحی بلی گفتند/این مذهب و ملت ها می دان که نبود آنجا...  جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه/ چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند...

[29] - Sir Clifford Constable/سر کلیفورد کُستابل ملویل برگرفته از ذکر نادرست نام سر توماس اشتون کلیفورد-کنستابل (1807-1870) ، لرد هولدرنس،  توسط بیل/ Bealeاست. بیل در تاریخ طبیعی نهنگ عنبر/The Natural History of the Sperm Whale خود، کار شایسته کلیفورد-کنستابل در نمایش عمومی اسکلت نهنگ عنبری را که در سال 1825 در سواحل یورکشایر افتاده بود، در ملک اعیانی خود می ستاید.  بیل اندازه‌گیری‌های دقیق اسکلت نهنگ را که در بازدید از برتون-کنستابل (88-75) انجام داد در کتابَش آورده، و ملویل نه تنها در هجو اندازه‌گیری علمی در فصل 102 بلکه در مورد حقایق نهنگ که در فصول 70، 76،77، 80 و 103 آورده بشدت از اطلاعات بیل بهره می گیرد. (برای دیدن یادداشت های ملویل در حاشیه کتاب بیل نک:  Marginalia Online.

 

[30] - تخمین ناخدا اسکورزبی (Captain Scoresby’s estimate ) در مورد اوزان، اندازه ها و نمودار های ویلیام اسکورزبی، نک. ص. 468، ف. ،6 ج. 1 کتابش، گزارش مناطق قطبی (Account of the Arctic Regions).  نیز نک. "چکیده ها" (Extracts).

 

[31] - ترانکی یکی از جزایر آرسی سایدِز Tranque, one of the Arsacides:: صحت اطلاعات جغرافیایی اقیانوس آرام اسماعیل بخاطر خلط نقاط بس بعید به لحاظ واقعیتی و تفسیری، محل تردید است. Tranque یا ""Isla Tranqui/ایسلا ترانکی/جزیره آرام، در نزدیکی Isla Chiloe/ایسلا چیلوی، در سواحل جنوبی شیلی، قرار دارد.  این احتمال هست که ملویل هنگام صید نهنگ، یا در حین دور زدن دماغه هورن در سال‌های 1842 و 1844 آنرا دیده باشد. با این حال، "Arsacides"/ آرسی سایدز، آنطور که اسماعیل می رساند، دال بر مجمع الجزایر نبوده به دماغه آرسی سایدِز/Cape  Arsacides  در ساحل شرقی مالایتا/ Malaita، جزیره ای در مجمع الجزایر سلیمان در نزدیکی فیلیپین، در هفت هزار مایلی غرب ترانکی، اشاره دارد؛ درآب هایی که ملویل هیچگاه در آن دریانوردی نکرد.

آنچه مسائل را پیچیده می کند این است که در سال 1769، ژان فرانسوا دو سورویل، دریانورد فرانسوی، این دماغه را "Terre des Arsacides" به نام دودمان آرشاکونی/Արշակունի/Arsacid نامید که از سال 12 تا 421 م. بر ارمنستان حکومت و در برابر تهاجمات امپراتوری روم به شدت مقاومت می کرد. احتمالا نامجائی که سورویل برای این دماغه برگزیده نشان دهنده مقاومت ساکنان جزایر سلیمان در برابر اوست.  ظاهراً، این تصور غلط که «Terre des Arsacides» یعنی «سرزمین قاتلان/ land of the assassins»، برگردان نادرست اولیه ای است که در ادبیات سفر عامه پسند، مانند یکی از منابع ملویل، گزارش تاریخی 1836 سفر دور دنیا، در نگارش دو کتابش، Typee و Omoo، تداوم یافته است؛ (Sealts، ملویل ریدینگ/ Melville’s Reading صص.30-31).

اگرچه ملویل آنقدر  فرانسه می ‌دانست که به این ترجمه نادرست اعتنا نکند، درآمیختن این دو جزیره بسیار دور از هم و تداعی‌های متفاوت این دو نام با تضادهایی که چهار پاراگراف پائین تر می آفریند، تقویت می شود. در این سناریو،اسکلت نهنگ عنبر انتقال یافته به دره پوشیده از جنگل، به بخشی از معبدی تبدیل شده، در حالی که طبیعت، که به صورت جولاهه مجسم شده، فرشی از انواع پیچک و گل بافد که هم دره و هم اسکلت را می پوشاند. در تداعی معانی ‌های بی قید و بند اسماعیل، خاموش «خدای بافنده» از صدای این فرایند (بافتن) «کر» شده پاسخی به پرسش‌های آدمیان ندهد.  خود ما نیز از "غوغای عظیم جولاهه عالم" کر شده ایم. اسماعیل تابلوی تضاد «آلاچیق» (جایگاه پرشاخ و برگ سعادت) با «طنین» جولاهه را به «همه کارخانه های مادی»، یعنی تمام تلاش های بشر برای آفریدن، تشبیه می کند. این استعاره گسترده با تداعی‌های متضاد آرامش مفروض Tranque/آرام، با Arsacides"/ آرسی سایدز متلاطم تاریخی، تشدید می‌شود. اسماعیل سخن را با اِستعاره ای  پند آمیز به پایان می بَرَد: «زندگی پذیرای مرگ و مرگ جُفته زندگی شد" با این تجسم که، «عبوس خدای، در وصلت با شاداب زندگی، بشکوه کَلّه فرفری ها پس انداخت". با یادآوری تصویر پردازی پیشین اسماعیل از نهنگ‌های در حال تولید مثل در مرکز ناوگروه سُتُرگ فصل 87، این ژرف اندیشی، خُجَسته آرامش"در دل اطلس وجود طوفان زده خود" را هم، تکرار می کند.

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/102-a-bower-in-the-arsacides

 

[32] - imperial folio /رحلی شاهوار: در صحافی و تجلید کتاب،  رحلی بزرگ‌ ترین قطعی است که از تک ورق هایی (معمولاً 17 در 22 اینچ) که فقط یک تا خورده فراهم می آید.  بسته به ابعاد کاغذ قطع کتاب های صحافی شده با کاغذ تکتا تفاوت می کند. در میان انواع کتاب های رحلی، رحلی  "شاهوار" و "فیل سان" بزرگترین اند.  پیشتر هم یک مورد استفاده  ملویل از قطع کتاب در طبقه بندی انواع وال در  فصل 32 آمده.

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/104-the-fossil-whale

 

[33] - یاران، دستم گیرید/Friends, hold my arms : در پی استعانت موسی، برادرش هارون بن عمران (/hɑˈroːn/; عبرى: אַהֲרֹן) و حور (عبري: חור)‏، دست ها را در دعای مستمر بالا بردند تا بنی اسرائیل در نبرد پیروز شوند (سِفرِ خروج 17: 11-12). 

[34] - نگاشته در مورد کیک: احتمالا اشاره ای به مجموعه منثور دکتر (1834-1847)، اثر رابرت ساوتی است، که بیست و سه صفحه را به بحث در مورد کیک اختصاص داده. (منسفیلد و وینسنت، ص. 810).

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/104-the-fossil-whale

 

[35] - دوره چند کارگی خویش: فهرست مشاغلی که اسماعیل در « دوره چند کارگی» که در آن پی کار می گشت آورده، با آنچه از مشاغل گوناگون ملویل در دوران نوجوانی و جوانی اش می دانیم، نمی خواند. در نوجوانی هروقت مدرسه نمی رفت، در مغازه کلاه فروشی برادرش در گانسوورت به عنوان فروشنده، در بانک عمو پیترش در آلبانی، و در مزرعه عمو توماسَش در پیتسفیلد، جایی که یک ترم هم در مدرسه درس داد، کار کرد.  در سالهای 1838-1839، مهندسی و نقشه برداری خواند، اما نتوانست در پروژه توسعه کانال ایِری شغلی دست و پا کند، در کشتی پُست عازم لیورپول ملوان شد و در سال 1840 دوباره در مدرسه تدریس کرد، به غرب رفت، مدتی منهتن بود و دوباره از 1841 تا 1844 به دریا زد.  گرچه بی گمان در مزرعه حفاری کرد هیچ سند نمایانگر حفر خندق، کانال، آب انبار، یا چاه دردست نیست. نک. Bryant, Herman Melville: A Half Known Life،ج. 1، فصول. 28-36.

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/104-the-fossil-whale

 

[36] - https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/104-the-fossil-whale

[37] - Saturn’s grey chaos : خائوس خاکستری زحل: زحل، معادل رومی تایتان یونانی کرونوس، حامل داس و نماد کشاورزی و زمان است که در دوران اولیه پیش از ظهور خدایان المپ و برقراری نظم حکم می راند. در اختر بینی، زحل با کهن مردان رمادی یا خاکستری مرتبط است.

 

[38] - the great temple of Denderah: معبد بزرگ دندره: معبدی از قرن اول پیش از میلاد در تنت را، نزدیک دندرا، مصر، که محقق فرانسوی ویوان دنو/ Vivant Denon فضای داخلی آن را در کتاب خود، سفرهای مصر علیا و سفلی/ Travels in Upper and Lower Egypt ترسیم و به تفصیل شرح کرده. (ترجمه انگلیسی 1803. نک. منسفیلد و  وینسنت، صص11-810). ملویل شرح دنو در مورد «سقف»، «معبد بزرگ»، و «صفحه کره» او را تکرار می‌کند. برخلاف باور اسماعیل پائین همین پاراگراف، معبد قدیم تر از سلیمان نیست.

[39] - a sculptured and painted planisphere.  این نقش برجسته صفحه کره نمایانگر اختران که 72 صورت فلکی را تصویر کرده، در سال  1821م. از معبد دندره مصر ربوده شد و اینک در موزه لوور پاریس در معرض نمایش است.

[40] - یوهانس لئو آفریقانوس (نام اصلی، اَلحَسَن محمد اَلوَزّان الفاسی، حدود  1494 - حدود  1554).  دیپلمات و نویسنده اندلسی بود که اسیرکنندگان مسیحیش جووانی لئونه و لئو آفریقانوس نامیدند.  کتاب توصیف آفریقا (1550؛ ترجمه انگلیسی، 1600) به خاطر شرح جهان اسلام مدت ها در اروپا مورد توجه بود. ملویل در پاراگراف زیر بخشی طولانی از کتاب  لئو را از مجموعه کامل سفرهای زمینی و دریایی هریس نقل می‌کند.  همین مطالب در «مُنتَخَبات» و فصل‌های 55،56 و 83 موبی دیک هم آمده.

[41] - Griefs beyond the grave: غم و اندوه پس از مرگ:  بنا بر چندین آیه عهد عتیق خداوند فرزندان، نوه ها و نتیجه های شخص را به خاطر گناهانش مکافات دهد.

[42] - sad birth-mark in the brow of man: غمین نشان تولد بر مردم جبین: اشاره به "داغ قابیل" (سِفرِ پیدایش 4.15).

[43] - Grand-Lama-like exclusiveness: مانند تَفَرُّد دالایی لامای تبت، که در آن روزگار، راهب و در عین حال حاکم مطلقه بود.

 

[44] - synod in the air, or . . . princes and potentates of fire: سیناد در اینجا اشاره ای است به مجمع قدرت ها در بهشت یا دوزخ. این استعاره جنود فرشتگان تشکیل شده توسط خدا و ابلیس در بهشت گم شده جان میلتون را تداعی می کند.

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/106-ahabs-leg

 

[45] - Carpenter/ “Geppetto represents The Father Creator. He makes a puppet which is in the image of a son but is made out of wood (real sons are of the same substance of the Father, flesh and blood). Geppetto sees that he has created something beautiful in his own image, but that it is indeed lifeless, just a toy, just a thing. It is not enough for Geppetto to simply have a thing, he has plenty of things, and doesn't need another one. We see Geppetto's heart revealed because he wishes that he had a real boy. He desired a loving relationship.”

 

https://www.ccsbparish.org/blog/faith-enrichment-blog/the-allegory-of-pinnochio#:~:text=Geppetto%20represents%20The%20Father%20Creator,Father%2C%20flesh%20and%20blood

[46] - multum in parvo، چند تا در یکی. چاقوی همه کاره شفیلد، انگلستان. شفیلد در چاقوسازی شهره بود.

 

[47] - quicksilver . . . hartshorn: سیماب و آمونیاک. هر دو را در استخراج فلز از سنگ معدن کار گیرند.

[48]-  https://ganjoor.net/moulavi/shams/ghazalsh/sh427

[49] - Smut: لقبی آهنگران را.

[50] -  یکی درد و یــکی درمان پســـندد ...

[51] - پرومتئوس: در اساطیر یونان کسی است که آتش را از خدایان ربود و به انسان داد. همچنین گاهی اوقات آفرینش انسان از گِل را بدو نسبت دهند.

[52] - انسانی کامل سفارش می دهم: در حالی که نجار پای جدید آخاب را شکل می دهد، پرث، آهنگر، سگک فلزی برای بستن پای مصنوعی به کُنده پای آخاب می سازد. سپس آخاب به صحبت با خود می پرداز چنانکه گویی با پرت (که در اینجا به عنوان تایتان آتش‌بخش اساطیر یونان، پرومتئوس، شناخته می‌شود)، در مورد اجزای ی «انسان کامل» صحبت می‌کند. سخن آخاب بازتاب فرانکنشتاین مری شلی با عنوان فرعی پرومتئوس مدرن است. ملویل در سفر به انگلستان در سال‌های 1849–1850، نسخه‌ای از این رمان را خرید و احتمالاً آن را حین سفر، یا پس از بازگشت، تقریباً وقتی آغاز نگارش موبی دیک کرد، در خانه‌ با اعضای خانواده خود خوانده بود. آخاب با مشخص کردن اندام های ضروری ساخت «انسان کامل»، مجهزتر برای مقاومت در برابر آسیب‌های زندگی، ویکتور فرانکنشتاینِ از خود بیگانه شلی را که با اندام های اجساد ساخته شده تداعی کند. (همچنین نک. «پرومته» در فصل 44 و «اندوه تشریک ناپذیر » در فصل 119.)

 

[53] - Thief-catcher: دزدگیر: این جا مراد فانوس است، گرچه «دزدگیر» نیز نوعی زنجیرزندانی هم هست.

[54] - Carpenter?: نجار؟ بنظر می رسد منظور آخاب عیسی باشد.

[55] - The fellow’s impious: این بابا بی دین است. از آنجا که خدا انسان را از گل یا «خاک زمین» آفرید (پیدایش 2.7)، استنتاج بی دینی که آخاب از این گفته نجار که « خاک کار حفاران است» می کند اسناد حفاری به خداست، در حالی که نجار چنین منظوری نداشت.

[56] - old Adam.: آدم اول.  لفظ متداول مسیحیان در اشاره به جسم بشر و آدم مطرود /اول در مقابل آدم دوم/عیسی مسیح.

[58] down in the whole world’s books: نامم در تمام دفاتر مالی عالم به عنوان بدهکار آمده.

[59] - Prætorians: نخبه محافظان امپراتوری روم آنقدر قدرتمند بودند که اغلب امپراتور را انتخاب می کردند و حتی یک بار منصب امپراتوری را به حراج گذاشتند. آخاب (یا ملویل) آنها را با پیشنهاد دهندگان ثروتمند حراج ها خَلط می کند.

[60] - سخنان نجار بخشی از طرح بزرگتر ارجاعات آخرالزمانی ملویل در موبی دیک است. به عنوان مثال نک.: "آیا در آن زمان به مرگ و روز جزا فکر نمی کردی؟" (فصل هجدهم)؛ "به آنها بگو رستاخیز است، باید  داوری شوند" (فصل چهلم)؛ "نمی توانستند بیش از دمیده شدن صور روز داوری به لرزه افتند» (فصل پنجاه و یکم). می گویم: " آن فیجیایی مشیت اندیش بیش از تو روزرستاخیز  را تحمل توانست" (فصل 65). "بوی اصحاب یسار روز قیامت می دهد" (فصل نود و ششم)؛ "داگو خوابیده‌ها را با کف زدنی به گوش خراشی روز جزا از خواب پراند" (فصل یکصد و سی و سوم). علاوه بر این، اسماعیل در فصل اول به فرشته جبرئیل اشاره می کند و باری دیگر در فصل هفتاد و یکم، با توصیف ملوانی که خود را جبرئیل نبی می خواند.  اما ویراستاران بریتانیایی اشاره مطایبه آمیز ملویل به دمنده صور در روز رستاخیز با لفظ "بابا" و تشبیه او به کارگر رسومات را کفرآمیز شمرده عبارات ایرانیک متن را حذف کردند.

 

[61] - taking altitudes on it: ارتفاع گرفتن بر روی آن: نجار پیش بینی می کند که آخاب محاسبات ربع (ارتفاع ظاهری خورشید بالای افق) را روی قسمت صاف و صیقلی شده پای استخوان نهنگی جدید خود می نویسد، درست همانطور که در فصل اول انجام داد و باری دیگر در فصل یکصد و هجدهم انجام خواهد داد. این پیش بینی به او یادآوری می کند قسمتی از پا را صاف و صیقلی کند، کاری که در آخرین سطر فصل انجام می دهد.

[62] - Damply tight: با رطوبت نفوز ناپذیر شده، چرا که چوب خیس باد می کتد.

[63] - فورموسا و جزایر باشی: تایوان که در گذشته فورموسا نامیده می شد، آنسوی کانال باشی به عرض 50 مایل قرار دارد که از جزایر باشی (باتانِس) در شمال فیلیپین، دریای چین را به اقیانوس آرام، متصل می کند.

[64] - Niphon, Matsmai, and Sikoke: نیپون نام انگلیسی قدیم (بر گرفته از ژاپنی Nihon) برای هونشو، بزرگترین جزیره ژاپن است. Matsmai نام قدیمی هوکایدو، شمالی ترین جزیره ژاپن و شیکوکو کوچکترین جزیره از چهار جزیره اصلی آن کشور است.

 

 

[65] - raising his voice to the crew: آخاب سرانجام تسلیم اصرار استارباک برای قطع شکار بمنظور تعمیر بشکه های نشتی در انبار می شود و دستورات او به خدمه بیان می کند که چه کاری باید انجام شود.  با لوله/جمع کردن بادبان های فوقانی به منظور کاهش سطح و گرداندن پشت بادبان اصلی به سمت باد، حرکت کشتی را متوقف می کنند  تا تبوانند با سوارکردن برتون (بالابر) چلیک های روغن را ازانبار بیرون کِشَند.

[66]- close-reef: لوله کردن بادبان  تا سطحی که برایر باد قرار می گیرد به کم ترین حد کاهش یابد.

[67] - ground-tier butts : ردیف تحتانی کلان چلیک های روغن در انبار زیر عرشه کشتی.

[68] - corner-stone cask: چلیک سنگ کنج اشاره ای است به رسم نهادن کپسول زمان، در مصالح بنا ها.  در اینجا، مطایبه ای است با اعلامیه وقوع طوفان نوح.

[69] - Death, which alike levels all, alike impresses all : تکرار "یکسان" بهر تأکید این معنا که هر فرد نه تنها می میرد، بلکه در پایان زندگی مکاشفه خاصی دارد، وقفه ای در ضرباهنگ کلام ایجاد می کند. این تأکید بر اشتراک در مرگ همچنین موید رازبینی نهائی کوئیکوئگ هم هست.  با این حال، در ویرایش بریتانیایی "یکسان" دوم حذف شده. دلیل این افتادگی مشخص نیست. حذف می‌تواند زاده مداخله ویراستار، بازبینی نویسنده یا تصحیح خطا توسط خودملویل باشد.

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/110-queequeg-in-his-coffin

[70] - کانرا که خبر شد خبری باز نیامد.  سعدی.

[71] - منجمان و اخترشناسان کلدانی (بابلی) به عنوان افرادd خردمند مورد احترام بودند، به عنوان مثال، پادشاه بخت النصر (سِفر دانیال 2.5) با آنها مشورت می کرد. به همین ترتیب، فیلسوفان یونان باستان، به ویژه سقراط را به دلیل خِرَدِ شان تحسین می کردند.

[72] - کسی را در خاکستری پاس صبحگاهی نزد خود خواند: «کسی» - از خدمه،احتمالاً اسماعیل، "کسی" کتاب مقدس را تداعی می کند: «سپس کسی را نزد خود خواند» (لوقا 17.23). این جمله همچنین عباراتی از کتاب مقدس را تداعی می کند که «و آنها را نزد خود خواند» (مرقس 3.23)، یا «عیسی آنها را نزد خود خواند» (لوقا 18.16).

 

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/110-queequeg-in-his-coffin

 

[73]  - یوجو: کوئیکوئگ یوجو را که صنمکی است چوبین و اطلاعاتی ناچیز در موردش داریم پرستد وغذا قربانش کند.  در آغاز پیوند دوستی کوئیکوئگ با اسماعیل، کوئیکوئگ گوید یوجو تعلیمش کرده اجازه دهد اسماعیل کشتی آتی شان را انتخاب کند و او پیکواد را می گزیند که سرنوشت محتومش فناست.  یوجو خدای مرگ تمدنی است خاموش که قربانی طلبد.

[74] - آنتیل های شیرین: پیپ در یکی از لحظات شفافیت شاعرانه اش، کوئیکگ را تصور می کند که در حال مرگ در تابوت خود می چرخد، نه به سمت آنتیل های واقعی کارائیب، بلکه احتمالاً به همنام اسطوره ای آنها، آنتیلیای اسرارآمیز افسانه ایبری و عربی قرون وسطی. در پاراگراف بعدی، استارباک حدس می‌زند که پیپ ممکن است به طور ناخودآگاه دانش خود را در مورد این اسطوره در اوایل «کودکی فراموش‌شده» خود جذب کرده باشد و اکنون، از طریق «شیرینی عجیب دیوانگی‌اش»، نمادهای قافیه‌ای او («کوپن‌ها») به «کوپن» اشاره می‌کنند. خانه های بهشتی ما.»

[75] - mystical treatise on the art of attaining truth: رساله عرفانی در فن بیان حقیقت: این عبارت پردازی اسماعیل پژواک بحث ملویل در مورد «فن خطیر بیان حقیقت» در «رساله» اش با عنوان «هاثورن و خزه‌هایش» است، مقاله نقد وبررسی که در پاییز 1850، در دوره ای که ملویل گرم نگارش موبی دیک بود منتشر شد.

 

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/110-queequeg-in-his-coffin

 

[77] - آن حرکات افسانه چمن اِفِسِس: طبق افسانه قدیس یوحنای انجیلی مدفون در اِفِسِس واقع در ترکیه امروزی درواقع  نمرده و صرفا به انتظار رستاخیر خوابیده. می‌گفتند زمین روی قبر با نفس‌هاش بالا و پایین می‌رود، همچون لحافی که روی شخص خوابیده انداخته باشند.

[80] - مجوس: عمیقاً معنوی; از مغان، خردمندان ایران باستان، که زردشت احتمالاً یکی از آنها بوده. ( نِک. ف. 110). قس. "کودکانه-مغانه" در ف. 79.

[81] - ژاپن رسوخ ناپذیر: ژاپن بر اساس قوانین خود تقریباً در به روی همه خارجی ها بسته بود تا اینکه در سال 1854 دریادارآمریکائی متیو پری آنکشور را وادار کرد درهای خود را تا حدودی بروی بیگانگان بگشاید.

[82] - پان: خدای یونانی معمولأ مرتبط با باروری است، اما در اینجا به وحدت خدا و طبیعت هم اشاره دارد که همزمان همه خدائی نیز نامیده می شود. (به فصل 35 مراجعه کنید.)

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/111-the-pacific

[83] -  stern-all: اصطلاحی است وال گیران را. فرمان عقب کشیدن قارب،  پس از ورود آهن (زوبین) به تن وال.

[84] - اعتبار نامه غم انگیز پرث با این واقعیت تقویت می شود که با از دست دادن انگشتان پای خود در اثر یخ زدگی، لنگ می زند، و بنابراین به طور نمادین با هفائستوس، که برای دیگر خدایان المپ سلاح می سازد،مرتبط است.

[85] - The Bottle Conjuror:منظور از شعبده باز شیشه در این جا الکل است.  اما شعبده باز نوعی جادوگر است. از نظر تاریخی، "اشعبده باز بزرگ بطری" یک مجری برنامه بود که در سال 1749 در لندن ادعا کرد  می تواند خود را در یک بطری یک لیتری معمولی جا دهد. بعد از اینکه تئاتر پر از تماشاچی برای دیدن شعبده اش پول پرداخت کردند و متوجه شدند کلاهبرداری بوده تئاتر را ویران کردند.

 

http://www.powermobydick.com/Moby112.html

 

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/112-the-blacksmith

 

[87] - Mother Carey’s chickens: مرغ طوفان پرنده های دریایی به اندازه پرستو که اغلب پی کشتی ها پرواز می کنند و وقتی دریا مواج است خورد و خوراکشان در کشتی است و از همینرو این باور شکل گرفته که طوفان آرند. . اما آخاب جرقه‌های پرت را «پرنده‌های شگون» خواند، هرچند نه برای همه. این گفته آخاب اشاره به خودش دارد و تواند که همچون موارد گذشته، طوفان طلبش نماید. نک. مردمِ به مِحنَت زاده، شاید که در رَنج زید، و در تَعَب در گُذَزَدچه توان کردایدَر، قوی مایه ادامه پَریشانی.  چه چاره! «دُبلُن» (ف. 99) و مبارزه طلبیش برابر  آتش سن المو در طول طوفان در «شمع ها» (ف.119).

[88] - دسته ای آتش افروز گَرمِ اعمال شیطانی: در حالی که آخاب و پرث پای  آتشین کوره تقلا می کنند پارسی (فتح االله) سر تعظیم سوی شعله فرود آورده و می گذرد.  استاب، که پیشتر(ف. ۷۳)، مرموز ملازم آخاب را «شیطانی در لباس مبدل» خوانده، با مشاهده «اعمال شیطانی» فتح الله از او به‌عنوان «بسته کبریت» یاد می‌کند زیرا در دهه ۱۸۳۰ کبریت را  بخاطر بوی گوگرد که منسوب به شیطان است و به این دلیل که "لوسیفر" به معنای "حامل نور" است، لوسیفر/آتش زنه هم می گفتند. استاب همچنین فتح الله را به باروت (که با گوگرد سازند) و چخماق (تفنگ فتیله ای و نام دیگری برای کبریت) ربط می دهد.

[89] "Ego non baptizo te in nominee patris, sed in nominee diaboli":  نه به نام پدر، بلکه به نام ابلیس تعمیدت دهم."

[90] - سه تقدیر.  نک.  در ف. یکم.

[93] - «آه، واشی بیشه ها!»: آخاب یا اسماعیل؟ // اسماعیل فصل 114را با خیال پردازی اقیانوسی – اندیشیه در لطافت دریا که آدمی را به"حال و هوای عرفانی" می کشاند، آغاز می کند. در مورد آخاب که به نظر می رسد نفسش این صحنه آرامش بخش را خدشه دار می کند، اینطور نیست. علیرغم تأثیر مخرب آخاب، برخی از خوانندگان «گیلدر=gilder» عنوان فصل را صنعتگری می‌دانند که مُذَهِّب است و به تذهیب پردازد. اما  پیشنهاد قابل قبول تر این است که "The Gilder" اشاره به نام سکه ای است هلندی. این فصل با تَک گوئی سه تن پایان می‌یابد که هر یک از «همین زرین دریا» گویند و نخستین گوینده، که ظاهرا خود آخاب است، این صحنه را«زرین کلید» گشودن قفل «زرین خزانه » ذهنش می گیرد و پیشنهاد مراقبه مان کند.  از نظر ساختاری، این فصل تکرار فصل 99«دوبلون» است که آن هم شامل مجموعه‌ای از افراد است که در آن آنجا به سکه طلای واقعی و نه استعاری اشاره دارند. اما ساختار "The Gilder" به دلیل علائم نگارشی یا فقدان آن مبهم است، زیرا در حالی که اسماعیل آخاب را برای تک گوئی نخست پیش می کشد، تک گوئی بعدی ( "آه، واشی بیشه") در هر دو نسخه آمریکایی و بریتانیایی نشان نقل قولی ندارد تا نشان دهد آخاب صحبت می کند. بدون این نقطه گذاری، به نظر می رسد گفتار متعلق به اسماعیل است و خوانندگان غالبأ این سطور را به راوی نسبت می دهند، نه آخاب. ویراستاران ویرایش نورت وسترن نیوبری، متن را با افزودن علامت نقل قول در ابتدا و انتهای پاراگراف اصلاح کرده و بدین ترتیب آن را بدون ابهام به آخاب نسبت داده اند. ملویل الکترونیک لایبرری هیچ تغییری در نگارش ویراست مذکور نمی دهد.

 

[94] - خَلسه بی خبری خُردی. آرامِش چنانچه تعمق بزرگسالی: این قطعه (مانند سخنان طنز زودیاک استاب در فصل 99) ا در ساختار خود از گفتار «هفت مرحله زندگی» ژاک در نمایشنامه «آنطور که می پسندید» (پرده دو، صحنه هفت) شکسپیر الگوبرداری شده است، و همچنین بازتاب سخنرانی تاچ استون از همان نمایشنامه است که اینطور پایان یابد: «چنانچه ی تو تنها صلح‌ساز پبا فضیلت بسیار در آن است» (پرده چهار، صحنه پنج). در مورد اگر/چنانچه فلسفی نِک. جزوه پلینلِمون در پی یر، کتاب چهاردهم، بخش سوم.

[96] - پرچم‌هایی که برای ارتباطات از راه دور، از جمله نمایش ملیت و مالکیت کشتی ها بکار می رود.

[97] - سیاهان لانگ آیلندی: ملویل در جوانی (1819 تا 1830)، در منهتن، نزدیک بازار کاترین درست در شمال مغازه پدرش زندگی می کرد، جایی که هر هفته آمریکایی های آفریقایی تبار (اعم از برده و آزاد) از لانگ آیلند نیوجرسی برای فروش محصولات و اجرای  بریک دنس، متداول در دهه  1820 گرد هم می آمدند. نک. Bryant, Herman Melville: A Half Known ،ج. 1 ف. 3.

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/115-the-pequod-meets-the-bachelor

 

[98] - ژرفاسنجی نانتوکت: نمونه ماسه کف دریا نزدیک جزیره نانتوکت، میهن آخاب.

[99] - ناشناخته سرچشمه نیجر: کاوشگران اروپایی مدت‌ها کوشیده بودندسرچشمه رود نیجر، مهم‌ترین رود آفریقای غربی را بیابند و در سال 1822، در سه سالگی ملویل، آنرا در در ارتفاعات گینه یافتتد.

[100] - نیمه ی طبیعتِ برنگ سیه هندو که متعاقبأ «ملکه» نامیده می‌شود. این نیمه تیره‌تر شخصیت آخاب به خدایان زن هندو مانند کالی و دورگا اشاره دارد که ویرانگر شناخته می‌شوند،. بعداً آخاب در فصل. 119، یک بار دیگر، این بار، خطاب به آتش، متذکر «شخصیت ملکه ای/ویرانگر» خود می شود و در همانجا خود را ظلمت نیز می خواند.

[102] - اَشفِتلتایتس :Asphaltites : فلاویوس یوسیفوس، مورخ یهودی رومی شده (جوزف بن ماتیاس، حدود 37–100 پس از میلاد) نام لاتین اَشفِتلتایتس را برای بحرالمیت، که طبق روایات کتاب مقدس محل شهرهای سدوم و عموره بود که خدا به دلیل شرارتشان ویران ساخت، بکار برده. سر توماس براون نام لاتین  را در سودُدوگسیکا اپیدِمیکا تکرار کرده و ملویل احتمالا همانجا دیده.

[103] - دو الوار تقویت تیرک سینه کشتی های بادبانی کهن.                                   

https://www.thefreedictionary.com/knighthead

 

[104] - از آن به دیرِ مغانم عزیز می‌دارند. که آتشی که نمیرد همیشه در دلِ ماست.

[105]کورپِسانتس که گاه در انگلیسیی آتش سنت المو نامند و معمولاً با املای "corposants"از corpo santo، پرتغالی و اسپانیایی به معنای  "Holy Body"  است.  این گوی های الکتریسیته ساکن، که درشاهکار ادبی ریچارد هنری دِینا شرح شده و ملویل در سال 1849 خود شاهد آن بود، موجب خرافاتی میان ملاحان بود.

https://www.laphamsquarterly.org/roundtable/man-mast

 

 - https://www.google.com/search?q=elbowed+lances+of+fire.&oq=elbowed+lances+of+fire.&gs_lcrp=EgZjaHJvbWUyBggAEEUYOTIHCAEQIRigATIHCAIQIRigATIHCAMQIRigATIHCAQQIRiPAjIHCAUQIRiPAtIBCDE5MzBqMGo3qAIAsAIA&sourceid=chrome&ie=UTF-8

 

[107] - روزگاری به عنوان پارسی عبادت کردم. . . زخم را به جان دارم: آخاب خود را زرتشتی مراحل پیشین زندگی معرفی کند که در پرستش مبدأ نور سوخته.  بسنجید با  ف. 42"و نزد آتش پرستان پارسی فروزان پَنجه آذرِ قُدس الاقداسِ مِحراب است"؛ و برای جای زخم، قس.سفید جای زخمی بر سر و تن آخاب در ف .28.

 

[108] - آخاب آتش‌ها را مظهر خدا یا قدرت الهی خطاب، و این ایده را رد می‌کند که خدا را می‌توان با احترام، عشق، دعا یا تضرع آرام کرد، و حتی این امکان هست که خدا از روی نفرت بکشد (حسی بس انسان وار، نوعی انسان‌سازی. و حتی تخفیف خدا). اما او "احمق بی باک" نیز نیست. به تسلط کامل خدایان ،"قدرت بی زبان و بی مکان" آنان بر خود اذعان دارد، اما برهانش این است که تنها پاسخ به این درک، تحدی آشکار، حتی تا مرز مرگ است.

[109] - چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را

کسی مُقیمِ حریمِ حَرَم نخواهد ماند...

 

[110] - "Square the yards" "راست کردن تیرهای بادبان": در زبان دریانوردان به معنای گرداندن  تیرهای  بادبان ها به وضعیتی است که با خط مرکزی طول کشتی زاویه قائمه سازند.  این عمل اساسأ به معنای استقرار بادبان های کشتی در وضعیت متقاطع با دکل ها به منظور افتادن باد در آنها و حرکت کشتی است.

[111] - By masts and keels!

[112] - دارو خور! تداعی گر لیر شاه شکسپیر 3.4.33، " take Physic, Pomp "مردان پر زرق و برق، طعم داروی خود را چشید." دارویی ("فیزیک") که لیر شاه در ذهن دارد معجونی  است تلخ.

[113] - مَنی که زمانی مستقل بود: جزیره من هیچگاه کشوری مستقل نبوده بلکه هماره تحت الحمایه یا مستملکه نروژ، اسکاتلند یا انگلستان بوده است. آخاب در در تجنیس جزیره من، می گوید چه نام آدم اشاره به جزیره باشد و چه «از طرف دیگر» به (عالم بشریت) به لحاظ نمادین مناسب است. ملویل الکترونیک لایبرری.

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/125-the-log-and-line

 

[116] - تکان های جانبی زاده ثابت باد های تجاری: در اقیانوس آرام، بادهای تجاری شمالی که از حدود 30 درجه عرض شمالی شروع می‌شوند، از شمال شرقی به سمت استوا می‌وزند. کشتی پیکواد که مسیر جنوب شرقی از ژاپن به سمت استوا را می پیماید به نیروی این باد ها به سمت غرب مسیر خود رانده می شود.

[122] - شبستان: مقر تابوت در در آئین تشییع در کلیسا.

[123] - گورکن نمایشنامه: یکی از گورکنان نمایشنامه هملت اثر شکسپیر حین حفر قبر اوفلیا آواز می خواند.

[124] - حالیا شاید که رشک کور و گنگ خوری: کلمات آغازین آخاب در تک گویی خود: «چه منظره ای! چه صدایی!» در سطر بعد که در آن آخاب آرزو می کند "کور و گنگ" باشد معادلی ناساز می یابد. منظره ای است که  نمی خواهد ببیند و صدایی که نمی خواهد بشنود. بنابراین، انتظار استفاده از عبارت "کور و کر" میرود.  دلیل احتمالی این خطا این است که شاید عبارت «کور و گنگ» که در صحنه‌ای از یکی از معجزات عیسی تکرار شده (متی 12.22) به ذهن نویسنده خطور کرده باشد. ویراست نورت وسترن نیوبری  Northwestern-Newberry (NN)  "گنگ"را به «ناشنوا» تبدیل کرده. از آنجا که این خطا خیلی خواننده را گیج نمی کند، ملویل الکترونیک لایبرری (MEL) هیچ تغییری در متن نمی دهد.

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/127-ahab-and-the-carpenter

 

[125] - خرقه  اشاره ای است به پوشش جدید بهر آب بندی درزهای تابوت.

[126] - Main-chains: صفحه افقی رف مانندی در طرفین قسمت بیرونی کشتی، که تکیه گاه مهار بندهای شراع های دکل میانی و پله ایستادن ژرفاسنجان شود.

[127] - چو پرده‌دار به شمشیر می‌زند همه را

کسی مُقیمِ حریمِ حَرَم نخواهد ماند. 

https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh179

 

 

[128] - هرکسی کودور ماندازاصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش.

https://ganjoor.net/moulavi/masnavi/daftar1/sh1

 

[130] - شادی، سرور، شعف، خوشی.

[132] بردگی ساحل گینه ای یکه فرماندهی: کشتی‌های اروپایی و آمریکایی در سواحل گینه در ساحل غربی آفریقای مرکزی به مقصد آمریکا برده گیری می کردند. بر اساس رسمی سخت‌گیرانه، ناخدای کشتی وال شکرد از هرگونه صمیمیت با افسران خود منع می شد.

[133] - بازبینی روایت: بهتر از خیره شدن به دریا یا آسمان؛ بهتر از خیره شدن  به خدا.  نسخه بریتانیایی نشان‌دهنده ویرایش ملویل است. حرف تعریف "the" اضافه شده تا به "دریا یا آسمان" خاص‌تر تبدیل شود، و gaze”" دوم به “look”تبدیل شده تا مانع  تکرار شود اما شاید، در عین حال متن را به کتاب مقدس نزدیک‌تر کند: "و موسی روی خود را پوشاند؛ زیرا از نگاه کردن به خدا ترسید" (خروج 3:6).نیز نک. صرف فعل "نگاه کردن" پیپ در فصل ۹۹ ("دوبلون")..

[135] - Who’s to doom, when the judge himself is dragged to the bar?.  وقتی خود قاضی تحت محاکمه ست کدامین کس می ماند تا کسی را بابت قتل محکوم کند؟ روزگاری که ملویل گرم تصنیف موبی دیک بود، پدرزنش، لموئل شاو، قضاوت پرونده قتل ننگین وبستر-پارکمن در بوستون را بر عهده داشت. حکم او علیه متهم موجب بحث و جدل فراوان میان مردم و عالمان حقوق شد. این احتمال هست که در اینجا قاضی اشاره ای به شاو باشد. نک. تام کویرک، "محاکمه قاضی"، منتخبات انجمن ملویل، شماره 84 (1991).

[136] - "old wine worked anew" کُهنه شراب نو جوش: شراب کهن را مخمر زنند تا جوش گیرد.  گُل بجوش آمد و از می نزدیمش آبی/لاجرم زاتش حرمان و هوس مس سوزیم. حافظ.

[137] - drawn up towards Heaven: واگوئی «همه دوباره به آسمان بالا کشیده شدند» (اعمال رسولان ۱۱:۱۰).

[138] - بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم

که من دلشده این ره نه به خود می‌پویم

در پس آینه طوطی صفتم داشته‌اند

آن چه استاد ازل گفت بگو می‌گویم

https://ganjoor.net/hafez/ghazal/sh380

 

 

[139] - As fearless fire "همچون آتشی بی‌باک"... "و همانقدر بی تفکر:: در فصل ۱۳۳، آخاب در پاسخ به مطایبه استاب در مورد شکست قارب والگیریخود توسط موبی دیک، اذعان می‌کند استاب "همچون آتش نترس" است، اما زیرلب می افزاید: "و همانقدر بی تفکر".  اینجا و دراین فصل، استاب با شور و شوق لقب آخاب را تکرار کرده آن را ستایش می‌گیرد و فریاد می‌زند که در شجاعت"چون آتش نترس" است و آخاب دوباره با تعدیلی تمسحر آمیز گوید: "و همانقدر بی فکر".

[140] - تفکر خُنَکا و آرامش است، یا باید باشد: آخاب شَکوِه ملویل در نامه‌ مورخ [؟] ژوئن ۱۸۵۱به هاثورن را واگوید: « می ترسم آن آرامش، خُنَکا و حال و هوای سکوت علف ‌زار که انسان باید همیشه در آن بنویسد، به ندرت نصیبم شود. چیزیم نیست

[141] - تاختن بر: حمله بردن، چون نبرد‌ تن به تن سلحشوران.  تک ‌گویی آخاب، که خود را باد انگارد و از بیهودگی تاختن بر باد پرسد، پژواک توصیف سروانتس از دن کیشوت در حمله به آسیاب‌های بادی را تداعی می‌کند.

 

[142] - بی‌جسم به عنوان شیء نه به عنوان عامل.: به نظر می‌رسد آخاب در این گفتار پیچیده استدلال می ‌کند اگر باد جسمی، حضوری مشهود می داشت، ‌ توانست بدان ضربه زد. اما این خیالبافی را وا می نهد تا چیزهای بدتر از باد را در نظر بگیرد. او با این کار به تمایز فلسفی بین اصل (مفهوم) و عامل (تجلی مفهوم) که پیشترمطرح کرده بود، بازمی ‌گردد، هرچند با اندکی تغییر در عبارات. در این مورد، عامل‌ها، مظاهر مادی (یعنی اجسام) اشیائی اند که جسمی ندارند (مفاهیمیی چون "مُثُل" افلاطونی که از آن لحاظ که واقعیت بنیادی اند، عینی هستند). آخاب با تأکید بر ایده خود در مورد تفاوت شریرانه بین اصل و عامل، گفتار های پیشین خویش در مورد موبی دیک را که از همین تمایز استفاده می ‌کنند یادآور می‌ شود. برای مثال، نک. «چه عامل وال زال باشد، چه رئیس او، نفرت [خویش] را بر او نازل خواهم کرد» (فصل ۳۶)، و «تمام آن دیوانگی‌ها و عذاب‌ها... به وضوح در موبی دیک تجسم یافته و عملاً قابل حمله بوده‌اند» (فصل ۴۱). همچنین نک. «لویاتان افلاطونی» در فصل ۵۵.

[144]- حدود سه نقطه دور از دماغه کشتی: با زاویه حدود ۳۳ درجه نسبت به دماغه، در سمت بادخیز.

  

https://en.wikipedia.org/wiki/Point_System_(nautical)#:~:text=The%20point%20system%20is%20a,to%20sections%20on%20a%20ship.

 

[145] - گویی زبانه‌های آتش آن را به زبان آورده‌اند: بسنجید با «و زبانه‌های منقسم شده‌ای مانند زبانه‌های آتش بر ایشان ظاهر شد و بر هر یک از ایشان قرار گرفت. و همه از روح‌القدس پر شده، به زبان‌های دیگر شروع به صحبت کردند» (اعمال رسولان ۲:۳-۴).

||زبانه ‌های آتش: روح‌القدس، که گفته می‌شود در روز پنطیکاست مانند زبان‌های شعله بر شاگردان مسیح نازل شد.

https://en.wikipedia.org/wiki/Pentecost

 

[146] - more palmy than the palms  «شکوفا ‌تر از نخل‌ها» عبارتی است در اشاره به امری که به طور استثنایی یا بیش از حد پیروزمندانه است و با استفاده از معنای نمادین «نخل» (پیروزی)، بدان حالت تفضیلی می دهد. عبارت «شکوفا ‌تر از نخل‌ها» اقتباسی است از هملت شکسپیر به معنای «پر نخل»، اما از آنجا که نخل نماد پیروزی است، «پر نخل» معادل «پیروزی» است. بنابراین، عبارت «شکوفا ‌تر از نخل‌ها» یعنی حتی از ماهیت پیروزمندانه خود درخت نخل نیز فراتر می‌رود و به حالتی از پیروزی یا موفقیت عالی اشاره دارد.

[148] - تمام فرشتگان رانده شده از بهشت: پیروان شیطان در شورش ا علیه خدا، که در دفتر نخست منظومه بهشت ​​گمشده، جان میلتون آمده.

[150] - داگو و کوئیکوئک: کوئیکوئک زوبین‌انداز استارباک است و از آنجایی که استارباک وقتی سایر خدمه قایق‌ها در شکار موبی دیک اند در پپیکواد می‌ماند، قاعدتا کوئیکوئکهم باید در کشتی مانده باشد. بنابراین، ویرایش انتقادی جدید نورتن  NN (905) استدلال می‌کند حضور او در این صحنه خطا است و «کویکوئک» را به «تاشتگو» تغییر می‌دهد. ملویل الکترونیک لایبرری= MEL تغییری در متن نمی دهد.

 

[152] - . Tashtego's forward-flowing heart" این عبارت نماد واکنش شجاعانه و فوری تاشتگو به دیدن نهنگ است، و عزم ذاتی او را با پرچم قرمزی که از او به اهتزاز درآمده و نمایانگر «قلبِ رو به جلیو» اوست، مقایسه می‌کند.

[153] - سکان را بگردان، کشتی پشت به باد!  استارباک با این فرمان تلاش دارد کشتی را بگرداند تا باد در بادبان هاش افتد - هرچند بیهوده، زیرا پیکواد نمی‌تواند آنقدر سریع رود که از تیز رو نهنگ بگریزد.  فرمان او یادآور روایت چیس است، متنی که ملویل به خوبی می شناخت: "در حالی که ایستاده حرکاتش را تماشا می‌کردم و او را  می دیدم که با فاصله ای بقدر یک کشتی با سرعت زیاد سوی ما آید، بی‌اختیار به مردی که سکان را در دست داشت دستور دادم سکان گرداند؛ با این هدف که از او فاصله گرفته و دور شوم."

https://en.wikipedia.org/wiki/Owen_Chase

[154] - انتقام، انتقام سریع، کینه ابدی: نک. «آنچه در پی می آید برگرفته از رِوایَت چِیس است » در زیرنویس ملویل درباره اوون چیس در فصل ۴۵.

 

[155] - عبارت چوبَش فقط توانست امریکائی بود" سخن پیشگویانه کاپیتان آخاب در موبی دیک هرمان ملویل است که به سرنوشت پکود و خدمه محکوم به فنای آن  اشاره دارد.  این گفته مکمل پیشگویی است که پیشتر فتح الله از الیاس مدعی پیامبری شنید و بعدأ به آخاب منتقل کرد و گفت آخاب تنها زمانی توانست مرد که نعش ‌کشی ساخته شده از چوب آمریکایی روی دریا شناور باشد. وقتی آخاب لاشه پکود را در دریا شناور می ‌بیند آن را نعش‌کش پیشگویی شده شناخته تحقق پیشگویی، نابودی کشتی را تأیید می‌کند. هوش مصنوعی.

https://www.google.com/search?q=I+turn+my+body+from+the+sun%2C+meaning&num=10&sca_esv=348adf5b6927ae42&rlz=1C1QCTP_en__1171__1171&sxsrf=AE3TifNOTjABUZ-YrFDdD327H8YMP5Jw3w%3A1758063410629&ei=MuvJaLCVJqem0PEP1cvekQQ&ved=0ahUKEwiw9tTIsN6PAxUnEzQIHdWlN0IQ4dUDCBA&oq=I+turn+my+body+from+the+sun%2C+meaning&gs_lp=Egxnd3Mtd2l6LXNlcnAiJEkgdHVybiBteSBib2R5IGZyb20gdGhlIHN1biwgbWVhbmluZzIFEAAY7wUyCBAAGIAEGKIEMgUQABjvBUioJFCYEViYEXABeAGQAQCYAbMBoAGzAaoBAzAuMbgBDMgBAPgBAvgBAZgCAqACyAHCAgoQABiwAxjWBBhHmAMAiAYBkAYIkgcDMS4xoAfFArIHAzAuMbgHugHCBwUyLTEuMcgHEg&sclient=gws-wiz-serp

 

[156] - "پشت به خورشید کنم." می‌تواند به معنایی تحت‌اللفظی یا استعاری باشد: به معنای تحت‌اللفظی یعنی دورداشتن تن خویش از پرتو خورشید برای پرهیز از نور یا گرمای مستقیم ؛ به معنای استعاری، می‌تواند نماد روی گرداندن از نور یا حقیقت الهی، جستجوی تاریکی یا حقایق پنهان، یا صرفاً اجتناب از دید و حقیقت فراگیر به نفع آنچه آشنا یا راحت است، باشد. هوش مصنوعی.

 

https://www.google.com/search?q=its+wood+could+only+be+American%2C+meaning&num=10&sca_esv=348adf5b6927ae42&rlz=1C1QCTP_en__1171__1171&sxsrf=AE3TifOZbw2VteYErWC2GfJpsEbhOPhUZg%3A1758063375556&ei=D-vJaMDZIcmi0PEPnJnygQs&ved=0ahUKEwiAnfi3sN6PAxVJETQIHZyMPLAQ4dUDCBA&oq=its+wood+could+only+be+American%2C+meaning&gs_lp=Egxnd3Mtd2l6LXNlcnAiKGl0cyB3b29kIGNvdWxkIG9ubHkgYmUgQW1lcmljYW4sIG1lYW5pbmcyBRAhGKABSK-eAVD4X1jWiQFwAXgAkAEAmAGSAaAB4QeqAQMyLje4AQzIAQD4AQGYAgqgAq0IwgIHEAAYsAMYHsICDhAAGIAEGLADGIYDGIoFwgIIEAAYsAMY7wXCAgsQABiABBiwAxiiBMICCxAAGLADGKIEGIkFwgIGEAAYFhgewgILEAAYgAQYhgMYigXCAgUQABjvBcICCBAAGIAEGKIEwgIIEAAYogQYiQXCAgcQIRigARgKmAMAiAYBkAYIkgcDMS45oAfAIbIHAzAuObgHnQjCBwcwLjEuNi4zyAc4&sclient=gws-wiz-serp

 

 

 

[157] - اصلاح‌ روایت: ای نشکسته مازه؛ و تنها بدنه‌ خدا زده// عبارت دوم حاکی از آن است که تنها خدای جبار ‌تواند گزندی به پیکواد زند.  بنابراین، عبارت "تنها بدنه‌ خدا زده" به دلیل اختصار حمله به احساسات مذهبی آن دوران  قابل توجه است و به همین دلیل، در نسخه بریتانیایی حذف شده.

https://melville.electroniclibrary.org/editions/versions-of-moby-dick/135-the-chase-third-day

 

[158] ممیت . [ م ُ ] (اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب الاسماء). مرگ بخشنده . مقابل محیی. (یادداشت مرحوم دهخدا).

زیر[159] - ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم

وین یک دمِ عمر را غنیمت شمریم

فردا که ازین دیرِ فنا درگذریم

با هفت‌هزارسالگان سربه‌سریم

حکیم عمر خیام.