۱۴۰۳ آذر ۱۱, یکشنبه

فصل یکصد و چهاردهم موبی دیک هرمان ملویل، طلاکار

 

فصل یکصد و چهاردهم

طلاکار[1]

 

خیلی زود کشتی پیکواد با نفوذ بیشتر و بیشتر به دل میدان گشت زنی ژاپن یکسره در تکاپوی صید شد. اغلب در ملایم هوای دلپذیر، دوازده، پانزده، هجده و بیست ساعت مداوم در قارب ها گَرم پیوسته کشیدن، یا قارب رانی، یا پاروزنی، پی وال ها بودند، یا در فَترت های شصت هفتاد دقیقه ای آرام منتظر بالا آمدنشان می نشستند؛ هرچند نتیجه این رنجها گَنجی اندک بود.

  در چنین مواقع، زیر غارب آفتاب، همه روز رها بر نرم موج های غلتان کند خیز؛ شخص نشسته در قارب خویش، سبک چون بَلَمِ پوست غان، و چنان آمیزگار با خود نرم امواج، متکی بر دیواره قارب چون گربه های روی سنگ پیش بخاری خُرخُر میکنند؛ این ها مواقع آرامشی است خیال انگیز، آن زمان که در نِظاره ساکن زیبائی و رخشش پوسته اقیانوس، قلب ببری را که در آن زیر رَخَد نادیده گرفته به طیب خاطر یاد نیارد که این مَخمَلین پنجه چه بی امان یَشکی پنهان دارد.

  این ها مواقعی است که خانه بدوش، در قارب وال گیری خویش به نَرمی نوعی احساس مادر-فرزندی، اعتماد و زمین وارِگی نسبت به دریا حس کند؛ اینکه دریا را تا حد زمینی پُرگل بیند؛ طوری که بنظر می رسد آن دوردست کشتی که تنها سر دکل هاش نَمایَد، نه میان رفیع امواج غلتان، بلکه از میان بلند علف های دشتی پَست و بلند در تلاش پیشروی است: بدانسان که اسب های مهاجران به غرب امریکا تنها افراخته گوش های خود می نمودند، در حالی که شمار بزرگی از تنه هاشان بزحمت از میان شگرف سرسبزی می گذشت.

  بِکر دره های دور و دراز؛ دامنه-تپه های آبی روشن؛ که همچنان دعوت به سکوت و نجوا بر فرازشان دُزدانه ساری است؛ و با اطمیانی قریب به سوگند می گفتید در در فصل چیدن گل‌های بیشه، در اُردیبِهِشتی خوش نوباوگان خسته از بازی در این خلوتگاه‌ها دراز به درازغُنوده اند.  و همه اینها با عِرفانی ترین حال و هوایت در آمیزد؛ طوری که واقعیت و خیال، در نیمه راه به هم رسیده درهم خلیده، کلی یکپارچه سازَند.

  چنین مناظر آرام بخش، هر چقدر هم گذرا، آخاب را هم تحت تأثیری، هرچند زودگذر، قرار داد.  اما اگر بنظر می رسید این سِرّی کلید های زرین، سری گنج های زرین در وجود خودش را می گشاید، با این حال دمیدن نفسش آنها را کدر می ساخت.

  "خوشا، واشی بیشه ها!"[2] خوشا، بی پایان مناظر همیشه بهاری روح؛ که توانست با همه مدید خشکیدگی زاده تنگی مطلق خاکی زندگانی - چون اسب‌های جوان در شبدر صبحگاهی، در وجود شما مردان پرسه زد، و برای چند لحظه گذرا، موجب احساس خنک شبنم زندگی ابدی بر روی آنها شد.  کاش خدا می خواست این مبارک آرامش ها بِپایَد. اما درآمیخته و درآمیزنده رشته های زندگی با تار و پود بافته شوند: آرامش ها را طوفان ها قطع کنند، و هر آرامشی را طوفانی است.  این زندگی را هیچ پیوسته پیشروی بی عقبگرد نیست؛ از طریق پله هایی ثابت پیش نرویم و در آخرین بازایستیم: با گذر از خَلسه بی خبری کودکی[3]، دینداری بدور از تفکر بچگی (تقدیر کلی)، سپس شک گرایی، بعد، بی اعتقادی، و سرانجام، آرامِش چنانچه های[4] تعمق بزرگسالی.  اما پس از طی همه این مراحل بار دیگر همین دایره پیمائیم و دوباره و تا ابد از مراحل کودکی، بچگی، مردی و چنانچه ها گذر کنیم.  کجاست آن نهائی بندر که باز لنگر از آن بر نگیریم؟  این عالم در کدام مسحور اثیر سیر می کند که خسته ترین هاش هرگز خسته نشوند؟  پدر این سرِراهی کجا پنهان است؟   ارواح مان یتیمان شوی ناکرده مادرانی را مانند که سرِ زا روند و راز های اصل و تبارمان خفته در گورهاشان، و بهر خبر همانجا بایست شدن."

  و در همان روز، استارباک هم، با نگاه از کنار قاربش به دوردست های همان زرین دریا، آرام زکید:-

  "حسُنِی نادَریاب از آن صنف که هر عاشق در چشمان جوان عروس خویش بینَد! – با من از کوسه های درنده و شیوه های ربایش مردم خوارَت مگوی.  بگذار دیانت جای حقیقت نشیند، بگذار خیال جانشین خاطره شود؛ به عمق وجود نگرم و همچنان باوَرمَندَم."

  و استاب، ماهی وار، با فلس های رخشان، در همان زرین آفتاب بَرجهید:-

   "منم استاب و استاب هم سرگذشت خود را دارد، اما همینجا سوگند می خورد که همیشه فیران بودَست!"

 



[2] - «آه، واشی بیشه ها!»: آخاب یا اسماعیل؟ // اسماعیل فصل 114را با خیال پردازی اقیانوسی – اندیشیه در لطافت دریا که آدمی را به"حال و هوای عرفانی" می کشاند، آغاز می کند. در مورد آخاب که به نظر می رسد نفسش این صحنه آرامش بخش را خدشه دار می کند، اینطور نیست. علیرغم تأثیر مخرب آخاب، برخی از خوانندگان «گیلدر=gilder» عنوان فصل را صنعتگری می‌دانند که مُذَهِّب است و به تذهیب پردازد. اما  پیشنهاد قابل قبول تر این است که "The Gilder" اشاره به نام سکه ای است هلندی. این فصل با تَک گوئی سه تن پایان می‌یابد که هر یک از «همین زرین دریا» گویند و نخستین گوینده، که ظاهرا خود آخاب است، این صحنه را«زرین کلید» گشودن قفل «زرین خزانه » ذهنش می گیرد و پیشنهاد مراقبه مان کند.  از نظر ساختاری، این فصل تکرار فصل 99«دوبلون» است که آن هم شامل مجموعه‌ای از افراد است که در آن آنجا به سکه طلای واقعی و نه استعاری اشاره دارند. اما ساختار "The Gilder" به دلیل علائم نگارشی یا فقدان آن مبهم است، زیرا در حالی که اسماعیل آخاب را برای تک گوئی نخست پیش می کشد، تک گوئی بعدی ( "آه، واشی بیشه") در هر دو نسخه آمریکایی و بریتانیایی نشان نقل قولی ندارد تا نشان دهد آخاب صحبت می کند. بدون این نقطه گذاری، به نظر می رسد گفتار متعلق به اسماعیل است و خوانندگان غالبأ این سطور را به راوی نسبت می دهند، نه آخاب. ویراستاران ویرایش نورت وسترن نیوبری، متن را با افزودن علامت نقل قول در ابتدا و انتهای پاراگراف اصلاح کرده و بدین ترتیب آن را بدون ابهام به آخاب نسبت داده اند. ملویل الکترونیک لایبرری هیچ تغییری در نگارش ویراست مذکور نمی دهد.

 

[3] - خَلسه بی خبری خُردی. آرامِش چنانچه تعمق بزرگسالی: این قطعه (مانند سخنان طنز زودیاک استاب در فصل 99) ا در ساختار خود از گفتار «هفت مرحله زندگی» ژاک در نمایشنامه «آنطور که می پسندید» (پرده دو، صحنه هفت) شکسپیر الگوبرداری شده است، و همچنین بازتاب سخنرانی تاچ استون از همان نمایشنامه است که اینطور پایان یابد: «چنانچه ی تو تنها صلح‌ساز پبا فضیلت بسیار در آن است» (پرده چهار، صحنه پنج). در مورد اگر/چنانچه فلسفی نِک. جزوه پلینلِمون در پی یر، کتاب چهاردهم، بخش سوم.