News Feed posts
دین جهانی و تحمیل عقیده خود به دیگران
بزرگترین فضیلتی که جهانیان امروزه برای کوروش بزرگ ذکر میکنند این است که او مردم دیگر را، به خصوص یهودیان را، آزاد گذاشت تا متدین به دین خودشان باشند. به عبارت دیگر کوروش دارای تسامح دینی یا رواداری( به قول فرنگیها تولرانس) بود. البته این تسامح یا رواداری را فقط کوروش نداشت. داریوش و پسرش خشایار شاه و به طور کلی همه پادشاهان هخامنشی هم داشتند. اگرچه پاره ای از محققان با این مطلب موافق نیستند ولی به گمان من این مطلب درست است و هخامنشیان واقعا از نوعی سعه صدر و آزادگی و رواداری نسبت به اقوام و ملل دیگر برخوردار بودند، هرچند که من داشتن این روحیه تسامح و رواداری را فضیلت خاصی در آن دوران نمیدانم. چرا؟ به این دلیل که رواداری و تسامح دینی ( تولرانس) یکی از ارزشهای جامعه صنعتی جدید و نتیجه سکولار شدن جوامع اروپایی از قرن هجدهم به بعد است. در عهد هخامنشیان رویه معمول این بود که کسی با دین مردم کاری نداشته باشد و در واقع آنچه غیر طبیعی و نادرست بود تحمیل عقیده دینی خود به دیگران بود. در روزگار هخامنشیان هر قومی پیغمبر خودش را داشت و به کیش خودش بود، همچنان که هر قومی زبان خودش را داشت. پادشاهان ایران هم وقتی بر قومی غلبه میکردند دلیلی نداشت که سعی کنند زبان و دین و اسطوره ها و قوانین آنها را تغییر دهند. در واقع نخستین دینی که ادعای جهانی بودن داشت و جنبه تبشیری پیدا کرد و نجات بشر را در گرو پذیرفتن باورهای خود دانست مسیحیت بود. قبل از مسیحیت اسکندر و جانشینانش سعی کردند ایران و یونان را از لحاظ فرهنگی به هم پیوند دهند، ولی دولت ایشان مستعجل بود و سرزمینهایی که فتح کرده بودند وسیع تر و اقوامی که مغلوب کرده بودند بیشتر از آن بودند که در مدتی کوتاه بتوانند فرهنگ و زبان و دینشان را تغییر دهند. با وجود این، اسکندر و سردارانش به هر حال زمینه را برای تغییرات دینی و فرهنگی در ایران فراهم کردند. باورهای مسیحی در دوره ساسانی نه فقط در امپراتوری روم شرقی و غربی سیطره و نفوذ پیدا کرد بلکه در امپراطوری ساسانی نیز بعد از آیین زرتشت و مهرپرستی پر نفوذترین دین به شمار می آمد. از آنجا که مسیحیت خود را یک دین جهانی میدانست و رستگاری انسان را فقط منوط به ایمان به مسیح و خداوند می انگاشت، هیچ جایی برای ادیان اقوام دیگر نمیگذاشت و هر دینی غیر از مسیحیت را باطل و کفر می خواند. این نگاه در همه فرقه های مسیحی کم و بیش وجود داشت. مانی هم با وجود این که پیغمبران دیگر را قبول داشت ولی خود را خاتم الانبیا و دین خود را یک دین جهانی معرفی میکرد. عربها هم با همین انگیزه و دعوی جهانی بودن در صدد بر آمدند که هم دین و هم زبان خود را به اقوام و ملتهای دیگر بقبولانند و با هرکس که دین ایشان را نمی پذیرفت به عنوان کافر بجنگند. در نتیجه همین تحمیل عقیده دینی خود به دیگران بود که بسیاری از ایرانیان در قرون وسطی مجبور شدند به هندوستان و جاهای دیگر مهاجرت کنند. آنهایی هم که مهاجرت نکردند سعی کردند اسطوره ها و عقاید قومی خود را به نحوی حفظ کنند. به هر حال نداشتن تسامح دینی و مدارا نکردن با « دیگری» رویه و برخوردی بود که از زمان قدرت گرفتن مسیحیت چه در اروپا و چه در مناطقی که امروز خاورمیانه خوانده میشود پدید آمد. مسیحیت بود که جهانیان را به مؤمن و کافر تقسیم کرد و مفاهیمی چون بدعت یا «heresy» و یا آشموغی را وارد فرهنگ دینی ایرانیان و عربها و رومیان کرد و پیغمبران اقوام دیگر را دروغین یا به عربی « متنبی» خواند و حتی جنگهای دینی و آخرالزمانی به راه انداخت و مبارزه با « غیر » را به دیگران هم آموخت. بدین ترتیب ملاحظه میشود که چرا هخامنشیان که پیش از مسیحیت بودند گرفتار این جنگهای دینی و جهاد با دیگران به عنوان کافر نبودند و هر کس و هر قومی را در دین و عقیده ای که داشت آزاد میگذاشتند.







