لنگ[پا]
آخرین به روزرسانی:
![لنگ[پا]](https://mantrah.smsvtt.com/storage/images/words/01HRHAJFES5WW51JE98THWTPZ3.webp)
ریشهی پیشاهندواروپایی «*ghengh» به معنای «پا، باسن، ران» در زبانهای اروپایی مشتقهایی اندک به دست داده که این نمونهها را از آن تبار سراغ داریم: kocwnh (کُخونِه: کفل، بین دو ران) یونانی، gang (طرز راه رفتن، سلوک) آلمانی کهن و نو، žengti (قدم، گام) و žingsnis (گام برداشتن) لیتوانیایی.
در زبانهای ایرانی این بن به «*دَنْگَه/ *زَنگَه» تبدیل شده و طیفی به نسبت متنوع از واژگان را به دست داده است. در زبانهای ایرانی کهن از این بن چنین واژگانی را سراغ داریم: agnaz (زَنْگَه: قوزک پا [اهورایی]) و argnazib (بیزَنْگْرَه: دوپا [صفت جانور اهریمنی]) و arawqac- argnaz (چَثْوَرَه-زَنْگْرَه: چهارپا [صفت جانور اهریمنی]) اوستایی، «جَنْگْهَه» (ساق پا) و «جَگْهَنَه» (باسن، فُرج) و «جاگْهَنی» (دم) و «جّمْهَس» (بال) سانسکریت، «*دَنْگَه» (لِنگ، پا) پارسی باستان، «زَنْگ» (لنگ) و «زَنْگَه» (قوزک پا) پهلوی، «بَرْزَنْگ» (ساق پا) تورفانی، aqnzrb (بَرْزَنْقا: قوزک، ساق پا) سریانی
در زبانهای ایرانی زنده هم این مشتقها را از این بن سراغ داریم: «لنگ» و «لنگه» و «لنگه به لنگه» و «لنگوپاچه» پارسی، «زَنگال» (ساق پا) و «اِشتالِنگ» (استخوان ساق پا) و «زَنگال» (ساقبند چرمی سوارکاران) و «زَنگُله/ شُنگُل» (سم، مچ پا) پارسی، «زَیْنْگ» (ساق پا) آسی، «لِنْگّ/ لینْگّ» (نرمهی ساق پا) وخی، «لینْگّ» (ساق پا) اشکاشمی و سنگلیجی، «میشین لَنگ» (ساق پا) سریکلی، «لینْگ» (لنگ) بختیاری و طبری، «زَنْگاپان» (ساقبند سوارکاران) ارمنی، «زَیْنْگُج» (ساقبند) آسی، «خَنْگَرَیْ» (سم، مچ پا، سمشکافته) پشتون
حدسم آن است که بخش دوم از ترکیب «سیا بَرزنگی/ سیا زَنگی» که برای افراد سیهچرده و سیاهپوست به کار برده میشود هم از همینجا آمده باشد و «پاسیاه، دارای ساقهای سیاه» معنی بدهد.
حدس دیگرم آن است که «زنگی» به معنای «سیاهپوست» هم از همینجا آمده باشد. این کلمه قدیمی است و در به صورت وامواژه در پهلوی و یونانی باستان هم وجود داشته است. اغلب آن را اسم محلی یا قومی در آفریقای شرقی دانستهاند. اما تا به حال چنین قوم یا مکانی یافت نشده است. شاید این کلمه به معنای «پابرهنه، ساق برهنه، بیشلوار» به مردم این ناحیه اشاره کند و شاید هم کوتاه شدهی «سیا برزنگی» باشد. صورتهای گوناگون این کلمه را در زبانهای ایرانی به این شکل میبینیم: «زَنْگیگ» پهلوی، «زنگی» و «زنگبار» و «زنگستان» پارسی، «زَنْج» و «زَنْجْبار» عربی، «زِنْجی» ترکی، «زَنْگی» اردو، ზანგი (زَنْگی) گرجی،
این واژه در زبانهای دیگر هم وامگیری شده است: zhggisa (زِگّیسا/ زَنْگیسا) یونانی باستان، zingis (زینْگیس) یونانی، «جِنْگّی» جاوهای کهن، «جَنّگی» مالایی، Zanzibar انگلیسی و فرانسوی و آلمانی،
کلمهی «لنگ» و مشتقهایش عامیانه بوده و در شعر و ادب پارسی به کار گرفته نشدهاند. تنها در دوران جدید است که این واژه به شعر راه پیدا میکند: مثلا
ایرج میرزا: «سر و کارم دگر با لنگه کفش است تنم از لنگه کفش اینک بنفش است»
رهی معیری: «آنکه در هر کار میرقصد به ساز اجنبی تازه گر شیرین برقصد لنگهی عنتر بود»
اما «زنگی» -اگر از این بن برخاسته باشد- در شعر پارسی زیاد کاربرد داشته است:
فردوسی توسی: «ز ناپاکزاده مدارید امید که زنگی به شستن نگردد سپید»
عنصری بلخی: «بخار و زنگ بر دلها فکندی به جعد زنگی و زلف بخاری»
منوچهری دامغانی: «به کردار زنی زنگی که هرشب بزاید کودکی بلغاری آن زن»
مولانای بلخی: «خاک و آب از عکس او رنگین شده جان بباریده به ترک و زنگبار»
