«ایران و محور امپراتوری»
«افشین متینعسگری»، استاد تاریخ معتبری است و تخصص او در زمینهی تاریخ سیاسی و فکری ایران در قرن بیستم است. او در سال ۱۹۹۳، در دانشگاه لُس آنجلس کالیفرنیا، پایاننامهی دکترایش را زیر نظر «نیکی کدی» (Nikki Keddie) گذراند و از آن زمان تاکنون در «دانشگاه کالیفرنیا» و نیز «دانشگاه ایالتی کالیفرنیا» به تدریس مشغول بوده است. او در حال حاضر استاد ممتاز تاریخ در «دانشگاه ایالتی کالیفرنیا در لسآنجلس»(USU) است.
گفتوگوی فریبا امینی با افشین متینعسگری

برگردان فرشین کاظمینیا
افشین متین عسگری نویسندهی سه کتاب و حدود بیست مقالهی علمی و پژوهشی است. تازهترین کتاب او با عنوان «محور امپراتوری» (Axis of Empire)، که به تاریخ روابط ایران و ایالات متحده میپردازد، در سال ۲۰۲۶ توسط انتشارات «ورسو» در بریتانیا و نیز انتشارات «پنگوئن رندوم هاوس» در ایالات متحده منتشر شده است.
اصطلاح «محور شرارت» (Axis of Evil)، که نخستین بار در دوران جرج بوش(پسر) مطرح شد، به جنگ عراق در سال ۲۰۰۳ شتاب و انگیزه بخشید. اکنون «محور مقاومت»، یعنی ائتلافی به رهبری جمهوری اسلامی ایران در برابر سلطهی آمریکا و اسرائیل، به شعار جدیدی بدل شده است.
پروفسور متینعسگری، در کتاب جدید خود، دورهی زمانی از اوایل دههی ۱۹۰۰ میلادی تا زمان حاضر را بررسی میکند و همچنین به جنگ اخیر علیه ایران نیز میپردازد.
در این خصوص در این کتاب میخوانیم: «نزدیک به نیم قرن شدیدترین تحریمهای ایالات متحده نتوانست رفتار حکومت جمهوری اسلامی ایران را حتی زمانی که در آستانهی تبدیل شدن به یک قدرت هستهای قرار داشت؛ تغییر دهد. جمهوری اسلامی نهتنها تغییر نکرد، بلکه در عرصهی روابط بینالمللی سرکشتر و در داخل کشور سرکوبگرتر شد و [در عوض] تحریمهای آمریکا را عامل عملکرد ضعیف اقتصادی و افزایش نارضایتی عمومی معرفی نمود.»
مصاحبهی فریبا امینی، خبرنگار مستقل ایرانی-امریکایی، با او در تاریخ ۹ ژوئن ۲۰۲۶، به قرار زیر است:
فریبا امینی: شما نخستین کتابتان را دربارهی «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی» نوشتید؛ جنبشی که شاید بزرگترین جنبش دانشجویی جهان بود. چرا تصمیم گرفتید که پیرامون جنبش دانشجویی مخالف شاه بنویسید؟
افشین متینعسگری: من یکی از هزاران جوان ایرانی بودم که در دههی ۱۹۷۰ در «کنفدراسیون دانشجویان ایرانی» در اروپا و ایالات متحده فعالیت میکردند. زمانی که در اواسط دههی ۱۹۷۰ به کنفدراسیون پیوستم، این سازمان به چندین جناح چپگرا تقسیم شده بود که در عین رقابت با یکدیگر، برای دستیابی به هدف مشترکِ جلب توجه جهانیان به دیکتاتوری و سرکوب در ایران، با هم همکاری نیز میکردند.
کنفدراسیون شاید بزرگترین و مؤثرترین سازمان سیاسی دانشجویی جهان در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بود. با وجود کاستیهایش، تنها فضایی بود که در آن جوانان ایرانی میتوانستند نوعی سیاست نسبتاً کثرتگرا را تمرین کنند؛ چیزی که در دوران سلطنت ایران ناممکن بود.
پس از انقلاب ۱۹۷۹، تصمیم گرفتم تاریخ کنفدراسیون را موضوع رسالهی دکتری خود قرار دهم؛ رسالهای که بعدها به نخستین کتاب من بدل شد.
شما برای کتاب اخیرتان عنوان «محور امپراتوری» (1) را انتخاب کردهاید. چرا این عنوان را برگزیدید؟ کتاب شما چه تفاوتی با دیگر کتابهایی دارد که دربارهی روابط ایران و آمریکا نوشته شدهاند؟
عنوان «محور امپراتوری» را دوست و همکار خوبم، «اسکندر صادقی بروجردی»، پیشنهاد کرد؛ کسی که کتاب از جهات بسیار بیشتری نیز وامدار اوست. این عنوان به همان چیزی اشاره دارد که رویکرد مرا از دیگر پژوهشهای مربوط به روابط آمریکا و ایران متمایز میکند؛ یعنی فرض بنیادین روایت من دربارهی ماهیت امپراتوریگرایانه یا امپریالیستی تعاملات آمریکا با ایران. سه یا چهار پژوهشی که اخیراً دربارهی روابط آمریکا و ایران منتشر شدهاند نیز به سیاستهای امپریالیستی آمریکا در قبال ایران اشاره میکنند؛ موضوعی که در روایت کتاب من جایگاهی محوری، یا به تعبیر عنوان کتاب، «محور» دارد.
شما تصویری منفی از نقش ایالات متحده در ایران ترسیم میکنید. آیا در تاریخ، مقاطعی هم وجود داشته که آمریکاییها نقش مثبتی ایفا کرده باشند؟
من روابط آمریکا با ایران را امپریالیستی مینامم، زیرا این کشور ساختارهای درهمتنیدهی سلطهی نظامی، سیاسی و اقتصادی را بر نظام سلطنتی پهلوی تحمیل کرده و بهطور نظاممند حاکمیت جمهوری اسلامی را تضعیف کرده است. اوج این سیاست، جنگ کنونی آمریکا و اسرائیل علیه ایران است که با وجود سهم جمهوری اسلامی در شکلگیری آن، نمونهای آشکار از تجاوز امپریالیستی به شمار میرود.
البته، بسته به دیدگاه افراد، میتوان در تاریخ طولانی روابط آمریکا و ایران برخی جنبههای مثبت را نیز یافت؛ برای نمونه، نقش مبلغان مذهبی پرسبیتری آمریکایی در گسترش آموزش نوین در ایران (2)، یا خدمات مشابهی که «سپاه صلح آمریکا» در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ ارائه کرد.
در فصل مربوط به نفت و مذاکرات میان مصدق و دولتهای آمریکا، برخلاف بسیاری از پژوهشگران، به این نتیجه رسیدهاید که نه دولت ترومن و نه دولت آیزنهاور تمایلی به مصالحه بر سر مسألهی نفت نداشتند. با این حال، «جرج مکگی»، سفیر آمریکا، در کتاب «فرستاده به جهان میانی» (Envoy to the Middle World) مینویسد که دولت ترومن تلاش فراوانی کرد تا رضایت دولت دکتر مصدق را جلب کند، اما این بریتانیاییها بودند که آمریکاییها را متقاعد کردند موضع خود را حفظ کنند. شما چگونه به این نتیجه رسیدهاید؟
استدلال اصلی من این است که دولت ترومن یک «میانجی بیطرف و صادق» نبود و در برابر سرسختی بریتانیا از مصدق حمایت نمیکرد. هدف واقعی آن، شکستن انحصار بریتانیا بر نفت ایران و به دست آوردن سهم بزرگی از آن برای شرکتهای آمریکایی بود؛ دقیقاً همان اتفاقی که پس از سرنگونی مصدق رخ داد. این دیدگاه اکنون در میان پژوهشگران دربارهی مناقشهی بریتانیا و آمریکا با ایران بر سر ملی شدن صنعت نفت، به نوعی اجماع علمی تبدیل شده و قانعکنندهترین صورتبندی آن را میتوان در آثار «ارواند آبراهامیان» یافت.
شما در فصل مربوط به کودتا اشاره میکنید که در ۱۸ اوت [۱۹۵۳]، بزرگترین اشتباه «مصدق» این بود که هرگونه تظاهرات، چه در حمایت از دولتش و چه علیه آنرا ممنوع کرد. در آن روز، چند صد نفر از اوباش اجیرشده، کنترل شهر را در دست گرفتند. رئیس شهربانی تهران، «سرتیپ افشارطوس»، ربوده و به قتل رسید؛ گفته میشود این کار به دست عوامل سازمان اطلاعات مخفی بریتانیا (MI6) انجام شد. تهران در آشوب و هرجومرج به سر میبرد. آیا فکر نمیکنید که «مصدق» اساساً اعتقادی به استفاده از قوای قهری نداشت؟ [به نظر میرسد که] او نمیخواست خونی ریخته شود. شاید اگر از ارتش برای سرکوب آشوبگران استفاده میکرد، میتوانست از سقوط خود جلوگیری کند، اما این کار برخلاف اصول و باورهایش بود. پس با توجه به شخصیت و منش او، چگونه میتوان اقداماتش را مورد انتقاد قرار داد؟
هرچند شخصیت «مصدق» در نهضت ملی شدن نفت نقشی بسیار برجستهای دارد، اما تحلیل من علت سرنگونی او را در عوامل ساختاری میبیند که فراتر از ویژگیهای شخصیتی یک فرد هستند. مدتها پیش از اوت ۱۹۵۳، ائتلاف «جبههی ملی» به رهبری «مصدق» از هم پاشیده بود و دولت او، پس از از دست دادن بخش بزرگی از حمایت مردمی، تنها میتوانست بر چند حزب کوچک تکیه کند. نیروهای مسلح نیز بهشدت تحت نفوذ ایالات متحده قرار داشتند؛ بنابراین حتی اگر «مصدق» هم در جریان کودتا میکوشید از ارتش استفاده کند، نمیتوانست به شکلی مؤثر از آن بهره ببرد. نیرومندترین سازمان سیاسی ایران، که حضورش در خیابانها شاید میتوانست مانع موفقیت کودتا شود، «حزب توده» بود؛ اما «مصدق» به آن اعتماد نداشت و پیشنهاد کمک این حزب را در روزهای ۱۸ و ۱۹ اوت رد کرد.
در نهایت، من سرنگونی «مصدق» را نتیجهی تعاملات پیچیده میان مجموعهای از بازیگران داخلی و بینالمللی میدانم؛ عواملی که فراتر از ویژگیهای رهبری شخصی «مصدق» بودند. هرچند از نظر سیاسی با «مصدق» همدلی دارم، اما معتقدم تمرکز وسواسگونه بر رهبران، خواه «مصدق»، خواه «شاه» یا «آیتالله خمینی»، درک تاریخی ما را دچار سردرگمی و انحراف میکند.
همانگونه که شما اشاره میکنید، در دوران شاه، ایران به یک دولت وابسته به ایالات متحده تبدیل شد و مقادیر عظیمی جنگافزار، گاه بهصورت نقدی، از آمریکا خریداری میکرد. اما در نهایت، «محمدرضا شاه» نتوانست تاجوتخت خود را حفظ کند. برخی از دلایل این امر را چه میدانید؟
پاسخ به این پرسش ساده نیست. همسو با نظر بسیاری از پژوهشگران، من استدلال میکنم که روابط شاه با ایالات متحده دستخوش تغییراتی شد و فراز و نشیبهای متعددی را پشت سر گذاشت. دو فصل از کتابم، روابط سیاسی، اقتصادی و فرهنگی ایران و آمریکا را در دهههای ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ با جزئیات نسبتاً فراوان بررسی میکند. برای نمونه، اشاره میکنم که در اوایل دههی ۱۹۷۰، شاه خود را مستقل از واشنگتن میپنداشت. اما در نیمهی دوم آن دهه، روابط او با ایالات متحده با تنشهای فزایندهای روبهرو شد؛ بخشی از این تنشها به انتقادهایی مربوط میشد که در رسانههای خبری آمریکا از شاه مطرح میشد و این انتقادها نیز تا حد زیادی نتیجهی فعالیتهای دانشجویان مخالف حکومت ایران بود.
اگر بخواهیم موضوع را ساده بیان کنیم، میتوان گفت که ایران بهتدریج به سوی یک وضعیت انقلابی پیش میرفت، زیرا شاه از مدیریت همزمان یک بحران چندوجهی اقتصادی و سیاسی ناتوان بود؛ بحرانی که به روابط او با ایالات متحده نیز سرایت کرده بود. این حرکت بهسوی انقلاب شاید میتوانست مهار شود، اگر شاه در سالهای ۱۹۷۶ تا ۱۹۷۷ حکومت مشروطه را دوباره برقرار میکرد؛ اقدامی که او سرانجام در اواخر سال ۱۹۷۸ با آن موافقت کرد، اما دیگر بسیار دیر شده بود.
اکنون به فصل کتاب شما دربارهی انقلاب ایران میرسیم که آن را بهطور مفصل بررسی کردهاید. شما بهعنوان یک روشنفکر چپ، آیا فکر نمیکنید که چپ ایران و حتی لیبرالها جامعهی خود را بهخوبی نمیشناختند؟ چگونه ممکن است یک روحانی که سالها در نجف در تبعید بود و نسبتاً منزوی و ناشناخته به نظر میرسید، ناگهان رهبری یکی از مهمترین انقلابهای قرن بیستم را بر عهده بگیرد؟
من این بازی سرزنش را که چه کسی مسئولیت بیشتری در انحراف انقلاب بر عهده داشته، نه مفید میدانم و نه جالب. چپ ایران بسیار متنوع بود و درک کلی آن از جامعه، از درک هیچ گرایش سیاسی دیگری کممایهتر یا سادهتر نبود. از سال ۱۹۷۶ تا بخش عمدهی سال ۱۹۷۸، روشنفکران سکولار، لیبرال و چپ ایران خواهان بازگرداندن حکومت مشروطه بودند؛ خواستهای معقول که شاه از پذیرش آن خودداری کرد و بدین ترتیب راه را برای ظهور «خمینی» بهعنوان رهبر یک جنبش انقلابی تودهای که خواهان سرنگونی او بود، هموار ساخت. خمینی روحانی ناشناختهای در حاشیهی سیاست نبود، اما تنها در سال ۱۹۷۸، زمانی که اپوزیسیون اصلاحطلبی که تا آن زمان ماهیتی سکولار داشت، رنگوبوی انقلابی و اسلامی به خود گرفت، به رهبر بلامنازع انقلاب تبدیل شد.
در بخش پایانی کتابتان، به نحوهی برخورد دولت «ترامپ» با جمهوری اسلامی میپردازید. آیا او در قبال ایران صرفاً مهرهی دست «نتانیاهو» است یا سیاست مستقلی دارد؟
بر اساس همهی شواهد، رهبران اسرائیل، و بهویژه «نتانیاهو»، از اواسط دههی ۱۹۹۰ کوشیدهاند ایالات متحده را به جنگ با ایران بکشانند. پس از رویداد ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱، لابی اسرائیل تلاش کرد ایران را در صدر فهرست دشمنان آمریکا در چارچوب «محور شرارت» رئیسجمهور «جرج دبلیو بوش» قرار دهد. با این حال، اگرچه دولتهای پیدرپی آمریکا از رویارویی مستقیم نظامی با ایران پرهیز کردند، اما دست اسرائیل را برای انجام اقدامهای تهاجمی باز گذاشتند؛ اقدامهایی که احتمال واکنش تلافیجویانهی ایران را افزایش داد و در نهایت به جنگ دوازدهروزهی ژوئن ۲۰۲۵ انجامید. ترامپ نیز با بمباران تاسیسات هستهای ایران، در حدی محدود به آن جنگ پیوست. اما او در فوریهی گذشته یک تهاجم گسترده علیه ایران را آغاز کرد؛ ظاهراً با این باور که «نتانیاهو» او را متقاعد کرده بود جمهوری اسلامی در برابر یک حملهی همهجانبهی مشترک آمریکا و اسرائیل سقوط خواهد کرد یا تسلیم خواهد شد. این محاسبه اشتباهی بزرگ از آب درآمد و ایالات متحده را وارد جنگی کرد که نه توان پیروزی در آن را دارد و نه میتواند بهآسانی از آن خارج شود.
جامعهی ایران از زمان رویدادهای ژانویهی ۲۰۲۶، که بنا بر گزارشها هزاران شهروند ایرانی در آن کشته شدند، چگونه تغییر کرده است؟
در اواخر سال ۲۰۲۵ و اوایل ۲۰۲۶، بسیاری از ایرانیان خارج از کشور، بهویژه سلطنتطلبان، بر این باور بودند که جمهوری اسلامی در آستانهی فروپاشی قرار دارد و تنها به یک فشار نهایی از طریق یک قیام گستردهی مردمی نیاز است. این تصور، هنگامی که حکومت در ژانویهی گذشته با کشتار هزاران نفر اعتراضات مردمی را سرکوب کرد، به توهمی تراژیک تبدیل شد. هنوز بهدرستی معلوم نیست که دقیقاً چه تعداد کشته شدند یا میزان دخالت مستقیم قدرتهای خارجی در اعتراضات ژانویهی ۲۰۲۶ تا چه اندازه بود، اما آن رویداد نشان داد که جمهوری اسلامی را نمیتوان صرفاً با فراخوانهای «رضا پهلوی» یا شبکهی «ایران اینترنشنال» برای آمدن مردم به خیابان و جان باختن در اعتراضات سرنگون کرد. همچنین، همانگونه که جنگ کنونی نشان داده است، حتی با مجموع قدرت آتش اسرائیل و ایالات متحده نیز نتوانستند آن را سرنگون کنند. ممکن است کسی از جمهوری اسلامی متنفر باشد، اما این حکومت بسیار مقاومتر از آن چیزی بوده است که تقریباً همه انتظار داشتند.
آیا اکنون شاهد دورهی تازهای در حیات طولانی جمهوری اسلامی و رابطهی آن با غرب هستیم؟
آنچه تاکنون از دل این جنگ بیرون آمده، جمهوری اسلامی متفاوتی است که حتی زیر فشارهای عظیم و پس از حذف عالیترین رهبران نظامی و سیاسی خود نیز به شکلی نسبتاً کارآمد عمل میکند. سپاه پاسداران مدیریت جنگ را بر عهده دارد و به نظر میرسد با کمک بازماندگان رهبران ساختار سیاسی پیشین، ادارهی کشور را نیز، هرچند با مشت آهنین، بهطور موثر پیش میبرد. اما حکومتی که از دل این جنگ بیرون میآید، دیگر همان جمهوری اسلامی شناختهشدهی گذشته نیست. هماکنون نیز نقش روحانیان و اسلام کمرنگتر شده و به نظر میرسد نوعی نخبگان نظامی ـ تکنوکرات با گرایشهای ملیگرایانه، که شاید کارآمدتر اما به همان اندازه سرکوبگرِ حکومت «خامنهای» باشند، کنترل امور را در دست گرفتهاند. گستردگی و شدت خسارتهایی که آمریکا به ایران وارد کرده است، و نمونهی بارز آن کشتار کودکان «میناب» است، نشان میدهد که روابط آیندهی آمریکا و ایران، صرفنظر از اینکه چه حکومتی در تهران بر سر کار باشد، بهسختی میتواند از سطح یک آتشبس سرد فراتر رود. خیال بازگرداندن روابط دو کشور به وضعیتی مشابه دوران شاه، به همان اندازه نامعقول است که وعدهی «ترامپ» برای تبدیل سرزمین نسلکشیشدهی غزه به یک اقامتگاه تفریحی.
آیا این جنگ بافت و ساختار منطقه را تغییر داده است؟
من یک کارشناس راهبردهای ژئوپولیتیکی نیستم و هیچکس نیز نمیتواند دقیقاً پیشبینی کند که این جنگ که همچنان ادامه دارد، چگونه خاورمیانه یا منطقهی خلیج فارس را دگرگون خواهد کرد. آنچه روشن است این که ماجراجویی شکستخوردهی «ترامپ» در قبال ایران، و نیز آزاد گذاشتن دست اسرائیل برای پیشبرد حملات نسلکشانه در لبنان و فلسطین، جایگاه آمریکا را در این منطقهی حساس و بیثبات جهان بهشدت تضعیف کرده است. رؤیاهایی مانند «توافقهای ابراهیم» اکنون نقش بر آب شدهاند و عربستان سعودی و دیگر کشورهای حوزهی خلیج فارس ناچار خواهند بود پیش از ازسرگیری اتکای آشکار نظامی و سیاسی خود به آمریکا، بار دیگر بهدقت بیندیشند. در نهایت، پیروزیطلبی خونآلود اسرائیل بیش از آنکه یک موفقیت راهبردی باشد، به یک شکست سیاسی راهبردی شباهت دارد؛ شکستی که دولت صهیونیستی را به یک مطرود بینالمللی تبدیل کرده است. این کشور همچنین در میان افکار عمومی آمریکا و حتی در بخشهایی از نخبگان سیاسی آن نیز در حال از دست دادن حمایت است؛ زیرا بسیاری اسرائیل را مسئول کشاندن ایالات متحده به جنگی میدانند که امکان پیروزی در آن وجود ندارد و نیز مسئول تلاش برای جلوگیری از پایان یافتن این جنگ.
برگردان فرشین کاظمینیا
(2) «پرسبیتری» (Presbyterian) شاخهای از مسیحیت پروتستان با ریشههای کالوینی که ادارهی کلیسا در آن بر عهدهی شورای کشیشان و بزرگان است. هیأتهای پرسبیتری آمریکایی در سدههای نوزدهم و بیستم در توسعهی آموزش و بهداشت در ایران نیز نقش داشتند. م

اشتراک این مقاله
