۱۴۰۵ تیر ۲۴, چهارشنبه

 


Mehrdad Vahdati Daneshmand
38m 
Shared with Public
عبدالله پسرِ طاهرِ پوشنگی (معروف به طاهر ذوالیَمینَین) که در زمان مأمون جانشین پدرش و فرمان‌دارِ ایران شد تلاشهای پی‌گیری برای تصرفِ فَرغانَه و اسروشِنَه به‌کار برد. او از خاندانی از منطقۀ هرات بود و پیشینۀ چهار نسل مسلماني و مَولاگَری برای عربهای خراسان را در کارنامه داشت. او اندک اندک از اطرافِ غربیِ فَرغانَه و اسروشنَه می‌کاست و به‌قلمرو خودش می‌افزود تا سرانجام در در دهۀ نخستِ سدۀ سوم هجری توانست که هردو کشور را ضمیمۀ حاکمیتِ اسلامیِ خویش کند. کاووس خوَرخُوَرّه در آخرین لشکرکشیِ بزرگِ او شکست یافت و دستگیر و به‌بغداد فرستاده شد. دو پسرش نیز به‌بغداد فرستاده شدند، و هردو - به‌ناچار - مسلمان شدند. خلیفه یکی از دو پسرِ کاووس که نامِ عربیِ فضل به‌او داده شده بود را به‌حاکمیتِ اسروشنه بازفرستاد؛ و دومی که نامِ عربیِ حسن به‌او داده بودند را در بغداد نگاه داشت و وارد ارتش خویش کرد. این دومی همان افشینِ معروفِ دوران عباسی است.
افشینْ جوانِ بسیار باتدبیری بود، نگذاشت که او را با نامِ عربی بخوانند و همچنان «افشین» نامیده می‌شد. افشین در خلافتِ مأمون افسرِ ارتش خلیفه شد، در سالِ ۲۰۸ خورشیدی برای آرام کردنِ یک شورشِ ضدِ عباسیِ عربهای مصر به‌کشور مصر گسیل شد و با کام‌یابی برگشت، سپس در خلافتِ معتصم در پیکار با تجاوزِ قیصرِ بیزانت شکستِ سختی بر قیصر وارد آورد و تا آنکارا (اَنگورِیَه‌) به‌پیش رفت، و نزد خلیفه چندان جایگاه یافت که به‌سپاهسالاري رسید. سپس نیز به‌پیکار بابک فرستاده شد و شورشِ بابک را فرونشاند و بابک را از میان برداشت. و این نیز بر منزلتِ افشین نزد خلیفه افزود چندان که خلیفه در مراسم قدردانی از او که جشن باشکوهی بود تاجی زرین که سفارش داده بود تا برای افشین ساخته شود را به‌دست خودش بر سر افشین نهاد.
عبدالله طاهرِ پوشنگی که در نیشاپور نشسته بود و از جایگاه‌یابیِ افشین نزد خلیفه در بیم بود که مبادا درصددِ کینه‌کَشی از او و بیرون کشیدن فرمان‌داریِ ایران از دستِ او باشد توطئۀ بسیار پیچیدۀ چند مرحله‌یي بر ضدِ او طرح کرد تا سرانجام خلیفه را از او بدبین کرد که برنامه دارد تا خلافتِ عباسی را وراندازد و پادشاهیِ ایران را احیاء کند. خلیفه نیز افشین را در یک توطئۀ بسیار پیچیدۀ کودتامانند بازداشت و زندانی کرد.
برادرِ افشین در اسروشنه را نیز عبدالله طاهر به‌توطئۀ غَدّارانۀ بسیار پیچیده‌ئی از میان برداشت و امور اسروشنه را به نوح پسر اسدِ سامان‌خدا داد که حاکمِ فَرغانَه و کارگزارِ طاهریان بود. از این زمان بود که ستارۀ سامانیان درخشیدن گرفت.
برای آن‌که سخن دربارۀ افشین دراز نشود، در اینجا فقط گزارش جلسۀ محاکمۀ پرسر و صدای افشین که با حضور خلیفه و به‌ریاستِ احمد ابن ابی‌دُواد (قاضی‌القضات دربارِ عباسی) و با شرکتِ محمدِ عبدالملکِ زَیّات (وزیرِ اول خلیفه) و اسحاق پوشنگی (عموزادۀ عبدالله طاهر و جانشینِ خلیفه در بغداد) تشکیل شد را از تاریخ طبری می‌آورم که از آرشیوِ دربارِ عباسی گرفته بوده است، با این یادآوری که دو عرب‌تبارِ سُغدی و یک هیربدِ سغدی و یک دهگانِ اُسروشِنی را نیز به‌عنوان شاکی و گواهِ ضدِ افشین از سغد آورده بودند و در جلسۀ محاکمۀ افشین شرکت داده شدند. مازیار نیز که عبدالله طاهر شکست داده و دستگیر کرده و برای خلیفه آورده بود و در زندانِ خلیفه بود برای این جلسۀ محاکمه آورده شد:
زَیّات - به‌عنوان مدعی العموم - از آن دو عرب‌تبارِ سغدی خواست که شکایتشان را مطرح کنند. آنها کمرهاشان را نشان دادند که سیاه شده بود. زَیّات از افشین پرسید: «این دو تن را می‌شناسی؟» گفت: «آری؛ این امام مسجد و این هم مؤذن مسجد است؛ آنها به‌یکی از نیایش‌گاههای مردم سغد تعرض نموده آن‌را منهدم کرده در جایش مسجد ساخته بودند و من تازیانه زدمشان؛ علتش نیز آن بود که میان من و مردم سغد پیمان‌نامه نوشته شده بوده که طبق آن مردم سغد در دینشان آزادی کامل داشته باشند؛ ولی این دو مرد معبدِ آنها را تصرف و ویران کردند و جایش مسجد ساختند؛ من به‌این‌خاطر به‌آنها تازیانه زدم که به‌املاک عمومی مردم تعدی کرده و مانع عبادت مردم شده بودند».
زَیّات از افشین پرسید: «تو کتابی با برگهای دیبا داری که به‌آب زر نگاشته شده و به‌زیور آراسته و در آن سخنانِ کفرآمیز نوشته شده است. آن کتاب چیست؟» افشین گفت: «آن کتاب را از نیاگانم به‌ارث برده‌ام؛ و موضوعاتی از ادبیات و چیزهائی که تو کفر می‌پنداری در آن نوشته‌اند. من از موضوعهای ادبیِ کتاب بهره می‌برده‌ام و کاری با مطالبی که تو کفرآمیز می‌دانی نداشته‌ام؛ وقتی به‌دست من رسیده به‌زیور آراسته بوده و سببی برای زدودن زیورها نمی‌دیده‌ام. تو هم کتابهای کلیله و دمنه و مزدک‌نامه را با چنین صفات و تزییناتی در اختیار داری؛ ولی داشتن چنین کتابهائی لطمه‌ئی به‌اسلام نمی‌زند».
پس از آن زَیّات از هیربدِ سغدی خواست که گواهیِ خویش دربارۀ افشین را ارائه کند. هیربد گفت: «این مرد گوشت حیوانِ خفه‌شده می‌خورده و مرا نیز مجبور به‌خوردنِ آن می‌کرده و می‌گفته که چنین گوشتی از گوشتِ حیوانِ ذبح‌شده گواراتر است؛ او هر روز چهارشنبه یک بزِ سیاهی می‌کشته، و کشتن این بز چنان بوده که با شمشیری بر کمرش می‌زده و آن‌را دو شقه می‌کرده و گوشتش را می‌خورده است؛ یک‌روز هم به‌من گفته که من از روی ناچاری به‌دین این مردم درآمده‌ام، و مجبور استم که به‌خاطر آنها گوشتِ شتر بخورم و نعلین به‌پا کنم».
افشین به‌زیّات گفت: «به‌‌من بگو آیا این مرد را به‌عنوان گواهِ ثِقَه (موردِ اعتماد) و عادل می‌شناسید؟» زَیّات گفت: «نه!» افشین گفت: «پس معنای شنیدن و پذیرفتنِ گواهیِ کسی که نزد شما ثقه و عادل نیست چیست؟» سپس رو به‌هیربد کرده گفت: «آیا میان خانۀ من و خانۀ تو هیچ روزنی بوده که تو بتوانی از درونش خانۀ مرا زیر نظر بگیری و کارهائی که من می‌کرده‌ام را به‌چشم ببینی؟» گفت: «نه!» گفت: «چیزهای دیگر که گفتی از من شنیده‌ای معنایش آن است که من رازی را برای تو بیان کرده‌ام و تو رازِ مرا افشا می‌کنی و به‌امانت و رازداری خیانت می‌ورزی و خودت را بی‌اعتبار می‌سازی».
پس از آن دهگانِ اُسروشِنی که نامش مرزبان پور تیرکَش (تِرکَش) بود را آوردند تا برضدِ افشین گواهی دهد. زیات از افشین پرسید: «این مرد را می‌شناسی؟» افشین گفت: «نه». از مرزبان پرسید: «این‌را می‌شناسی؟» گفت: «آری، این افشین است». زَیّات به‌افشین گفت: «این مرزبان است». مرزبان به‌افشین گفت: «ای فریب‌کار! تا کی می‌خواهی که از حقیقت بگریزی؟» افشین به او گفت: «تو درازریش می‌خواهی که چه چیزهائی برضد من سرِ هم کنی؟» مرزبان گفت: «مردم کشورت وقتی به‌تو نامه می‌نوشته‌اند تو را چه خطاب می‌کرده‌اند؟» گفت: «همان‌گونه که پدر و نیایم را خطاب می‌کرده‌اند». گفت: «بگو که چه بوده!» گفت: «چرا بگویم؟» مرزبان گفت: «مگر به‌زبان اُسروشِنَه‌‌یی به‌تو چنین و چنان نمی‌نوشته‌اند؟» گفت: «آری». گفت: «آیا معنایش به‌زبان عربی چنین نیست: به اِلاهِ اِلاهان از عَبدِ او فلان پور فلان؟» گفت: «آری، چنین است». زَیّات به‌افشین گفت: «آیا مُسلِمین تحمل می‌کنند که بشنوند یک بشری این‌گونه مورد خطاب واقع شود؟ مگر فرعون جز این بود که به‌مردم می‌گفت اَنَا رَبُّکُمُ الأعلىٰ؟»[3] افشین گفت: «از زمان نیاگانم عادتِ مردمِ ما چنین بوده، و مرا نیز پیش از آن‌که مسلمان شوم چنین خطاب می‌کرده‌اند. اگر به‌آنها می‌گفتم که دیگر چنین نکنند از اهمیتم نزد آنها کاسته می‌شد و کسی از من فرمان نمی‌برد».
اسحاق پوشنگی به‌افشین گفت: «تا کَی می‌خواهی که سوگند به الله بخوری و بخواهی که ما باور کنیم و تو را مسلمان بپنداریم در حالی‌که رفتارت رفتار فرعون است؟»
افشین به‌اسحاق گفت: «ابوالحسن! این سوره را پیش از تو عُجَیف ابن عَنبَسَه بر علی ابن هشام خواند؛ اکنون تو آن‌را بر من می‌خوانی؛ تا فردا چه کسی بر تو بخوانَد!».[4]
پس از آن مازیار را آوردند. زَیّات از افشین پرسید: «این مرد را می‌شناسی؟» گفت: «نه». به مازیار گفت: «این مرد را می‌شناسی؟» گفت: «آری، افشین است». زَیّات به‌افشین گفت: «این مازیار است». افشین گفت: «خَه‌! اکنون او را شناختم». زَیّات از افشین پرسید: «با او نامه‌نگاری داشته‌ای؟» افشین گفت: «هرگز». از مازیار پرسیدند: «با تو نامه‌نگاری داشته؟» گفت: «خاش برادرِ افشین نامه‌ئی از جانبِ افشین توسط برادرم کوهیار برایم فرستاده بود و در آن چنین آمده بود:
«دین بهی نگهبانی جز من و تو و بابک نداشت؛ اما بابک با کارهای احمقانه‌اش خودش را به‌کشتن داد؛ من بسیار کوشیدم تا او از کشته شدن بازدارم ولی حماقتش مانع از آن بود که خود را به‌کشتن ندهد؛ اگر تو به‌پا خیزی این قوم کسی جز من ندارند که به‌سوی تو گسیل کنند؛ سواران و جنگندگانِ دلاور همه با من‌اند؛ اگر من به‌تو بپیوندم سه گروه می‌مانند که با ما بجنگند: یا عربها (عربهای ارتشِ خلیفه) یا مغربیها (بربرهای ارتشِ خلیفه) یا ترکان (علامانِ ترک در ارتشِ خلفه)؛ عرب همچون سگ است، پاره‌نانی در جلوش افکن و با دَگَنَک (یعنی چماق) بر کَلّه‌اش بکوب؛ مردم مغرب نیز همچون مگسانِ سرخوار اند و کاری از دستشان ساخته نیست؛ می‌مانَد شیطانهای ترک که ناوکهاشان را در خلال یک‌ساعت جنگیدن تمام می‌کنند آن‌گاه اسپ برآنها بتاز و نابود شان‌کن. سپس دین بهی به‌همان وضعی برخواهد گشت که به‌روزگار شاهان بوده است.»
افشین گفت: «چیزی که این می‌گوید اقراری برضدِ خودش و برضدِ برادرِ من است. اگر برادرم به او نامه نوشته بوده من چه دخالتی در این امر داشته‌ام؟ گیرم که من به او نامه نوشته باشم تا او را به‌جانبِ خودم بکَشانم. کسی چون من که با همۀ توانم از خلیفه حمایت می‌کنم به‌خودم حق می‌دهم که هر ترفندی را برای به‌تسلیم کشاندنِ مخالفِ خلیفه به‌کار گیرم تا او را دست‌گیر کرده به‌خلیفه بسپارم و بر منزلت خویش بیفزایم - همان‌گونه که عبدالله طاهر این‌کار را کرد».
ابن ابی‌دُواد به‌افشین نهیب زد که «زبان‌درازی مکن!» (گفتیم که ابن ابی‌دُواد قاضی القُضاتِ دولتِ عباسی بود).
افشین به ابن ابی‌دُواد گفت: «تو چه می‌گوئی، مَرد!؟ بال عبایت را با دستت می‌گیری و بر دوشت می‌اندازی و تا وقتی‌که خونِ عده‌ئی را بر زمین نریزی آن‌را رها نمی‌کنی».
ابن ابی‌دُواد از افشین پرسید: «ختنه کرده‌ای؟» افشین گفت: «نکرده‌ام». گفت: «چرا نکرده‌ای در حالی که می‌دانسته‌ای هرکه ختنه نکرده باشد اسلامش کامل نیست؟» گفت: «آیا در اسلام می‌توان احتیاط کرد؟» گفت: «آری». گفت: «می‌ترسیدم که بریده شدن این پاره گوشت از تنم سبب مرگم شود». گفت: «تو برای خوردن ضربات نیزه و شمشیر آمادگی داری ولی از بریده شدن یک پاره گوشت کوچک از تنت می‌ترسی؟» گفت: «ضربتِ نیزه و شمشیر ضرورتی است که مجبورم به‌استقبالش بروم، ولی مجبور نیستم که با ختنه کردنِ خودم مرگ را برای خود بیاورم. فکر نمی‌کرده‌ام که هرکه ختنه نکرده باشد مسلمان نیست».[5]
در پایانِ جلسۀ محاکمه، ابن ابی‌دُواد خطاب به‌حاضران دادگاه گفت: هرچه لازم بود که بشنوید را شنیدید و حقایق مربوط به او بر شما معلوم شد.
در این جلسه قاضی جرأت نکرد که حکم اعدام افشین را صادر کند. افشین جانانه از خودش در برابر اتهاماتْ دفاع کرد و نشان داد که این نه جلسۀ محاکمه بل‌که یک توطئۀ ازپیش طراحی‌شده است. هم دلایل شرعیِ کافی و قانع‌کننده برای محکوم به‌اعدام کردن افشین وجود نداشت، هم قاضی از پی‌آمد صدور چنین حکمِ سنگینی دربارۀ چنین مردی می‌ترسید.
لیکن خلیفه خواهان زنده ماندنِ افشین نبود. افشین چندی در زندان بود تا آن‌که خلیفه یک سینی میوۀ زهرآگین به‌دست برادر خودش هدیه برای افشین به‌زندان فرستاد. افشین در اثر خوردنِ آن درگذشت (تیرماه ۲۱۹خ). لاشۀ افشین را برای چند روز بر دروازۀ سامرا آویختند سپس پائین آورده سوزانده خاکسترش را به دجله ریختند.
در دنبال گزارش می‌خوانیم که کاخ افشین در عراق را با کلیۀ داراییهای او مصادره کردند و پیکره‌های جواهرنشان و کتاب زَرآوه (آبِ زر) در دینِ مجوسان (مَزدایَسنان) و چیزهای دیگر از خانۀ او به‌دست آمد که نشان می‌داد او هنوز بر دینِ قومیِ خویش بوده است.
شمار بسیاری از جوانان خاندانهای حکومت‌گرِ اسروشِنَه و فرغانَه را عبدالله طاهر برای ارتش خلیفه به‌بغداد فرستاد تا قدرت دفاعیِ این دو سرزمین را تضعیف و ادامۀ وابستگی‌شان به امارت خودش را تضمین کند. در رخدادهای بعدیِ دستگاهِ خلافت عباسی در سامرا و بغداد - پیوسته - از سپاهِ اُسروشِنی و سپاه فَرغانی نام برده شده است.
دربارۀ فرجام خاندان اَخشایدِ فرغانَه پس از اضمحلالِ پادشاهیِ فرغانَه چیزی نمی‌دانیم جز آن‌که یک جوان به‌همراه گروهی از سربازانِ فرغانیِ سپاهِ طاهریان برای ارتش خلیفه معتصم به‌عراق فرستاده شد. این جوانْ خودش را اخشاید می‌نامید (به‌عربی اخشید نویسند). پسرِ این اخشاید که مسلمان و نامش را محمد کرده بودند بعدها به‌مصر فرستاده شد و والیِ مصر شد. به‌دنبالِ وارد شدنِ خلافت بغداد به‌دورانی از آشوب و ضعف که جایش در این گفتار نیست، او از اطاعت خلیفه بیرون شد و تشکیلِ امارتِ خودمختار داد و لقبِ اَخشاید بر خودش نهاد. این امارت که در تاریخ مصر «سلطنتِ اخشیدی» نامیده شده است از سال ۳۱۴ تا ۳۴۸ خورشیدی برپا بود، سپس در لشکرکشیِ بزرگِ فاطمیانِ عُبَیدی که چندی پیش در شمالِ آفریقا - در تونسِ کنونی - تشکیل خلافت داده بودند برانداخته شد و به‌جایش خلافت فاطمی در مصر تشکیل شد. به نقل از دکتر امیر حسین خنجی. دامت افاضاته.