۱۴۰۵ آبان ۱۰, یکشنبه

بیجاد. بیجاده باشد، خسروی گوید: یك ره که چو بیجاده شد آن دو رخ بیمار باده خور از آن صافی بر گونه بیجاد. واژگان پهلوی؟

 بیجاد.  بیجاده باشد، خسروی گوید:   یك ره که  چو بیجاده شد آن دو رخ بیمار         باده خور از آن صافی بر گونه بیجاد.  واژگان پهلوی؟

در بیت خسروی سرخسی، واژه‌های «بیجاده» و «بیجاد» در دو نقش قافیه و ردیف آمده‌اند که نام یک سنگ قیمتی و سرخ‌رنگ در ایران باستان است. در لغت‌نامه‌های کهن مانند لغت فرس اسدی، این واژه را مترادف سنگ عقیق سرخ یا کهربای سرخ دانسته‌اند که در شعر به عنوان نمادی برای سرخی لب یا گونه به کار می‌رفته است.
ریشه‌شناسی واژگان کلیدی این بیت بر پایه زبان پارسی میانه (پهلوی) به شرح زیر است:
  • بیجاده / بیجاد (Bījādeh / Bījād):
    • این واژه در زبان پهلوی (پارسی میانه) به صورت بیتچاتک (bīčātag) یا بیکادک (bīkādag) به معنی «سنگ قیمتی سرخ‌رنگ» (شبیه لعل یا عقیق) بوده است.
    • ریشه آن بسیار کهن است و بعد از اسلام به صورت «بیجاده» یا با حذف «ه» به صورت «بیجاد» در شعر دری به کار رفته است. واژه عربی شده آن نیز باجَدّه یا بِجادی است. خسروی در این بیت هر دو شکل این کلمه پهلوی را به کار برده است.
  • شد / شدن (Šod):
    • همان‌طور که در گام‌های قبلی با هم بررسی کردیم، در این بیت نیز «شد» در معنای پهلوی خود یعنی «رفت و سپری شد» یا «از بین رفت» به کار رفته است. یعنی وقتی سرخی و شادابی از آن دو رخسارِ بیمار رفت.
  • رخ (Rox):
    • در زبان پهلوی به صورت rux به معنی صورت، گونه و رخسار بوده است.
  • بیمار (Bīmār):
    • یک واژه اصیل پهلوی که در پارسی میانه به صورت bēmār تلفظ می‌شده است. این واژه از دو بخش تشکیل شده: پیشوند نفی bē- (بدون/بی) + mār (مفهوم باستانی مربوط به آرامش و سلامت)، که در مجموع یعنی کسی که تندرستی ندارد.
  • باده (Bādeh):
    • در زبان پهلوی به صورت bādag به معنی شراب و می بوده است. ریشه آن به معنی عصاره و افشره فشردنی است.
  • خور (Xwar):
    • فعل امر از مصدر خوردن. در زبان پهلوی بُن مضارع آن xwar- (از مصدر xwardan) به معنی نوشیدن، خوردن و مصرف کردن بوده است. در پارسی کهن، برای مایعات نیز فعل «خوردن» (مانند آب خوردن، باده خوردن) به جای نوشیدن بسیار رایج بوده است.
  • صافی (Sāfī):
    • واژه‌ای وام‌گرفته از زبان عربی به معنی پاک، زلال و بدون دُرد.
  • گونه (Gūneh):
    • در زبان پهلوی به صورت gōnag به معنی رنگ، فام، شکل و نوع بوده است. «بر گونه بیجاد» یعنی به رنگِ سنگ سرخ بیجاده.

معنای کلی بیت خسروی سرخسی:
شاعر می‌گوید: یک‌بار که آن سرخیِ بیجاده‌گون از رخسار معشوقِ بیمار رخت بربست و سپری شد (رنگش پرید)، باده‌ای از آن شراب زلال و صاف بنوش که رنگش سرخ و به گونه‌ی سنگ بیجاده است (تا سرخیِ از دست رفته به صورت بازگردد).
آیا مایلید نام دیگر سنگ‌های قیمتی و جواهرات را در زبان پهلوی و شعر کهن (مانند پرنیان، فیروزه یا یشم) بررسی کنیم، یا مایلید واژگان دیگری از لغت‌نامه اسدی توسی را ریشه‌شناسی کنیم؟