۱۳۹۰ شهریور ۱۶, چهارشنبه

هنر دینی؛ دینداری هنرمندانه

دوشادوش جریان نگرش‏های علمی محض در واقعیات طبیعی و انسان سه نوع بینش و آگاهی لازم نیز وجود دارد كه نگرش‏های علمی ما را از محدودیت و ركود جلوگیری مي‏نماید. این سه نوع بینش عبارتند از:
1 ـ بینش نظری
2 ـ بینش فلسفی
3 ـ بینش مذهبی
بنابراین، ما با چهار نوع نگرش و بینش وارد میدان معرفت گشته و ارتباطات خود را با جهان واقعیت‏ها تنظیم مي‏نماییم.

1 ـ نگرش‏های علمی محض عبارتست از: تماس مستقیم با واقعیات به وسیله حواس و دستگاه‏هایی كه با كوشش و انتخاب خودمان برای توسعه و عمق بخشیدن به ارتباطات خود با واقعیات، ساخته و مورد بهره‏برداری قرار مي‏دهیم. هر یكی از رشته‏های علوم به وسیله قوانین و اصول مخصوص به خود، چهره‏هایی از واقعیات را برای استفاده در حیات انسان‏ها نشان مي‏دهند و راه ارتباط و تصرف در واقعیات را پیش پای ما مي‏گسترانند. البته پیرامون تعریف مسئله علمی و شرایط آن، مباحث متعددی وجود دارد كه در اینجا مورد بررسی ما نیستند.
2 ـ بینش‏های نظری: هر یك از رشته‏های علوم روشنایي‏ها دارد و تاریكي‏ها و نیمه روشنایي‏ها. آن قسمت از مسائل علمی كه در حال نیمه روشنایی است، مسائل نظری علوم را تشكیل مي‏دهند، مانند اینكه آیا الكترون‏ها موجند یا جرم؟ این مسئله در فیزیك امروز به حالت نظری وجود دارد، یعنی نه موج محض بودن الكترون‏ها صد در صد روشن شده است و نه جرم محض بودن آنها، زیرا الكترون‏ها هر دو خاصیت را از خود بروز مي‏دهند.
3 ـ بینش‏های فلسفی: بر سه نوع مهم تقسیم مي‏شوند:
قسم یكم: عبارتست از مقداری آگاهي‏های كلی درباره محصولات و نتایج و مبادی اوّلیه علم. در حقیقت بینش‏های نظری در میان نگرش‏های علمی و این قسم مسائل فلسفی قرار گرفته‏اند. برای پیشبرد و توسعه بینش‏های فطری از این آگاهی فلسفی مي‏توان استمداد كرد و بهره‏برداری نمود. چنانكه بینش‏های نظری، مي‏توانند برای روشن ساختن قسمت تاریك مسائل علمی كمك نموده، تكلیف آن را روشن بسازند.
قسم دوم: آن مسائل است كه از ارتباط ذهن آدمی با هستی بوجود مي‏آیند، خواه به عنوان مبانی كلی علوم و یا نتایج مسائل علمی منظور بوده باشند و خواه رابطه‏ای با آنها نداشته باشند.
قسم سوم: عبارتست از مسائل ارزشی والا كه اصول اساسی "باید"ها و "شاید"های انسان و واقعیت كل هستی را تشكیل مي‏دهند.
4 ـ بینش مذهبی: عبارتست از شناخت و پذیرش واقعیات و عمل مطابق آن شناخت و پذیرش با در نظر داشتن اینكه آن شناخت و پذیرش و عمل جنبه تكلیفی در مسیر هدف اعلای حیات دارد. هدف اعلای حیات عبارتست از "آرمان‏های زندگی گذران را با اصول "حیات معقول" اشباع نمودن و شخصیت انسانی را در تكاپو به سوی ابدیت كه به فعلیت رساننده همه ابعاد روحی در جاذبه پیشگاه الهی است به ثمر رسانیدن" هدف اعلای حیات، زندگی انسان را با این خصوصیت مشخص مي‏سازد: "تكاپوئی است آگاهانه، هر یك از مراحل زندگی كه در این تكاپو سپری مي‏شود، اشتیاق و نیروی حركت به مرحله بعدی را مي‏افزاید و شخصیت انسانی رهبر این تكاپو است ـ آن شخصیت كه لطف ازلی سرچشمه آن است، گردیدن در بي‏نهایت گذرگاهش، ورود در جاذبه پیشگاه ربوبی كمال مطلوبش."
اگر درست دقت شود خواهیم دید كه این بینش مذهبی همه نگرش‏های علمی و نظری و فلسفی را كه تكاپو در مسیر "حیات معقول تكاملی" هستند، معنایی معقول مي‏بخشد و همه آنها را نوعی از عبادت مي‏داند كه در تعریف هدف اعلای حیات، تكاپو برای ابدیت نامیده شده و از آیه قرآنی "و ما خلقت الجن و الانس الا لیعبدون" "جن و انس را نیافریدم مگر برای اینكه مرا عبادت كنند." استفاده شده است.
به عبارت دیگر بینش مذهبی عامل ارتباط معقول و مشهود میان نگرش‏های علمی و بینش‏های نظری و بینش‏های فلسفی با جان هدفجوی آدمی است، جز بینش مذهبی هیچ یك از نگرش‏ها و بینش‏ها توانایی بلند كردن انسان را از دامان دایه طبیعت ندارد.
با هر چه بنگریم جز این نیست كه وسایل درك را از طبیعت گرفته و آن را مانند نورافكن به چهره‏های گوناگون طبیعت روشن نموده‏ایم. در صورتیكه دین با این تعریف كاملاً سازنده كه ذیلاً مي‏آوریم، آگاهی از جان را متن خود قرار مي‏دهد و جان كه پل طبیعت و ماورای طبیعت است همه نگرش‏ها و بینش‏ها را در راه هدف اعلای حیات استخدام مي‏نماید.
چیست دین؟ برخاستن از روی خاك تا كه آگه گردد از خود جان پاك
بینش‏های مذهبی در هنر عبارتست از شناخت هنر و بهره‏برداری از نبوغ‏های هنر در هدف معقول و تكاملی حیات كه رو به ابدیت و ورود در پیشگاه آفریننده نبوغ‏های هنری و واقعیت‏ها است.
هنر نیز كه یكی از نمودها و جلوه‏های بسیار شگفت‏انگیز و سازنده حیات بشری است، قابل بررسی از دیدگاه نگرش‏ها و بینش‏های چهارگانه مي‏باشد:
1 ـ نگرش علمی محض كه عبارتست از بررسي‏های عینی نمود هنری از دیدگاه تحلیلی و تركیبی و محتوای مستقیم و غیرمستقیم آن.
2 ـ بینش‏های نظری كه عبارتست از بررسي‏های مربوط به تعیین دخالت احساس شخصی هنرمند در اثر هنری در برابر دخالت واقعیاتی كه میدان كار هنرمند و نبوغ اوست.
3 ـ بینش‏های فلسفی عبارتست از یك عده مسائل كلی كه در عوامل زیربنایی و نتایج و شناخت هویت خود هنر و نبوغ بوجود آورنده آن، مطرح مي‏گردند.
4 ـ بینش‏های مذهبی در هنر عبارتست از شناخت هنر و بهره‏برداری از نبوغ‏های هنر در هدف معقول و تكاملی حیات كه رو به ابدیت و ورود در پیشگاه آفریننده نبوغ‏های هنری و واقعیت‏ها است، ما در این بحث دو بینش فلسفی و مذهبی هنر را مطرح مي‏كنیم و امیدواریم این مبحث بتواند مقدمه مفیدی برای بررسي‏های عالي‏تر درباره دو نوع بینش بوده باشد.
بینش فلسفی درباره هنر
این بینش را مي‏توان در چند مسئله مطرح نمود:
مسئله یكم: به استثنای هنرمندان آگاه از هویت و عظمت‏های هنر، اكثریت قریب به اتفاق مردم، آثار و نمودهای هنری را به عنوان یك پدیده ثانوی مي‏نگرند كه مي‏تواند دقایق یا ساعت‏هایی آنها را به خود مشغول نماید و حس زیباجوئی آنان را هر چند بطور ابهام‏انگیز اشباع نماید، تا حدودی هم طرز تفكرات و آرمان‏ها و برداشت‏های هنرمند را از واقعیت‏های محیط و جامعه خود نشان بدهد.
اكثر تماشاگران نمودهای هنری چه در مغرب زمین و چه در مشرق زمین، از تماشای آن نمودها جز احساس شورش و تموّج حوض درون خود، بهره‏ای دیگر نمي‏برند. كاری كه اثر هنری در درون این بینندگان انجام مي‏دهد، درست مانند این است كه شما چوبی به دست گرفته، محتویات یك حوض پر از آب و اشیاء گوناگون را كه در آن ته‏نشین شده است، به حركت و تموّج در آورید، ناگهان یك كهنه پاره از كف حوض بالا مي‏آید و لحظاتی روی موج حركت مي‏كند و سپس ته‏نشین مي‏شود. تخته كه در كف حوض به لجن چسبیده بود، با به هم زدن آب حوض از لجن رها مي‏شود و بالا مي‏آید و شروع به چرخیدن مي‏كند و بدین ترتیب لجن و كهنه پاره و تخته و دیگر اشیاء بي‏قیمت و باقیمت، درهم و برهم به حركت مي‏افتند. این شورش و بهم‏خوردگی تنها مي‏تواند احساس یكنواختی زندگی را كه ملالت‏آور است، مبدل به تنوعی موقت نماید، ولی پس از آنكه چوب را از تحریك آب حوض بازداشتید، همان محتویات شوریده ته‏نشین مي‏شوند و بار دیگر حوض همان وضع نخستین خود را پیدا مي‏كند. این گونه برخورد و برقرار كردن رابطه كه مردم معمولاً با نمودهای هنری دارند، مسئله‏ای است، و علاقه خود بوجود آورنده هنرها به برخورد و ارتباط مزبور با آثار هنری آنان، مسئله دیگری است، تاكنون احساس لزوم آموزش و تربیت انسانی از نمودهای هنری برای اكثریت مردم یك تكلیف و احساس ضروری تلقی نشده است. و این به عهده رهبران و مربیان جامعه است كه با تعلیم و تربیت صحیح ضوابط یك نمود هنری سازنده و طرز برداشت و بهره‏برداری و نمودهای هنری را در مراحل مختلف و موقعیت‏های گوناگون مردم از نظر شرایط ذهنی در مجرای آموزش قرار بدهند.
اما علاقه خود بوجود آورنده اثر هنری به شورش‏های درونی محض چنانكه در مثال فوق دیدیم، فوق‏العاده اسف‏انگیز است، به این معنی كه بسیار جای تأسف است كه یك هنرمند نابغه همه نبوغ و انرژي‏های روانی و عصبی و ساعات عمر گرانبهایش را صرف شورانیدن بي‏نتیجه درون مردم نماید و از این راه تنها به جلب كردن شگفتي‏های مردم قناعت بورزد. من نمي‏گویم تحسین و تمجید و تشویق و قدردانی ارزشی ندارند، بلكه مي‏گویم این یك ارزش نهایی و پاداش واقعی برای هنرمند نیست كه چند عدد "بَه بَه" و "آفرین" پاداش واقعی تحول نبوغ و حیات پرارزش جان هنرمند به یك اثر هنری بوده باشد. اگر شورش درون تماشاگران و تحیر آنان در برابر یك نمود هنری مقدمه‏ای برای دگرگونی تكاملی تماشاگران و بررسي‏كنندگان نباشد، چیزی جز پدیده‏های روانی زودگذر نیستند. ما نباید عاشق و شیفته حیرانی و شگفتی و شورش درون مردم شویم كه آنان آگاهانه یا ناخودآگاه رفع تشنگی روحی خود را در آب حیاتی مي‏بینند كه از قعر و روان نوابغ و هنرمندان جاری مي‏شود.
یادت به خیر مولوی
طالب حیرانی خلقان شدیم دست طمع اندر الوهیت زدیم
در هوای آنكه گویندت زهی بسته‏ای بر گردن جانت زهی
این به عهده رهبران و مربیان جامعه است كه با تعلیم و تربیت صحیح ضوابط یك نمود هنری سازنده و طرز برداشت و بهره‏برداری و نمودهای هنری را در مراحل مختلف و موقعیت‏های گوناگون مردم از نظر شرایط ذهنی در مجرای آموزش قرار بدهند.
آقایان هنرمندان نابغه، شما آن آزادی غیرقابل توصیف را كه در هنگام به وجود آوردن یك اثر هنری عالی در درون خود دیده‏اید كه فقط خود شما مي‏توانید عظمت آنرا درك كنید، برای پس از ظهور و بوجود آمدن آن اثر نیز كه برای مردم مطرح خواهد گشت، حفظ نمائید. این جمله را مي‏گویم اگر چه ممكن است برای بعضی از متفكران علمی و هنری قابل هضم و پذیرش نبوده باشد: "آن نوع آزادی كه در هنگام اكتشاف یك مجهول علمی و فعالیت نبوغ هنری در مقدمه انتقال به واقعیت تازه، در درون محقق و هنرمند شكوفان مي‏شود، از نظر عظمت و ارزش روانی اگر بالاتر از واقعیت كشف شده و اثر هنری بوجود آمده، نبوده باشد یقینا كمتر نیست. شما عاشق شگفتی و حیرانی مردم نباشید، شما خود را رودخانه‏ای فرض كنید كه یك واقعیت مفید مانند آب حیات از رودخانه درون شما به مزرعه معارف مردم جامعه، سرازیر مي‏شود."
مسئله دوم: انسان و اثر هنری
مي‏دانیم كه اگر با عظمت‏ترین اثر هنری را در برابر دیدگان سایر جانداران قرار بدهیم. اندك بازتاب و تأثری از خود نشان نخواهند داد، بعنوان مثال: یك تابلوی هنری كه در همه دنیا بي‏نظیر باشد، اگر این تابلو در روی مقوائی كشیده شده باشد، برای جانداری به نام موریانه غذای خوبی خواهد بود به همان خوبی كه یك قطعه مقوای بي‏خط و نقش و یا دارای سطحی كه مركب روی آن ریخته شده باشد و یا مورچه‏ای كه بیفتد داخل مركب و سپس روی آن مقوا راه برود. موریانه همه این مقواها را خواهد خورد. همچنین دیگر نمودهای هنر، چنانچه به وجود آورنده همه آنها انسان است، بهره‏برداری كننده از آنها هم انسان مي‏باشد. به عبارت دیگر یك نمود هنری جایگاه تلاقی روحی بزرگ كه دارای نبوغ هنری است با دیگر ارواح انسان‏هاست كه این تلاقی، هم باید برای روح بزرگ هنرمند مفید باشد و هم برای روح تماشاگر.
فایده هنر برای روح هنرمند این است كه با علم به اینكه انسان‏هایی به اثر هنری او خواهند نگریست و رشد و كمال و یا سقوط آن انسان‏ها در خود هنرمند نیز اثر خواهد كرد، همه استعدادهای مغزی و اعماق و سطوح روح خود را به كار مي‏اندازد، تأثر و انگیزه تحول به رشد و كمال را به آن انسان‏ها كه خود جزئی از آنان مي‏باشد، تحویل بدهد، فایده هنر برای انسان‏های تماشاگر در صورتی كه از اعماق روح هنرمند توصیف شده برآید، فایده آب حیات برای حیات خواهد بود.
برگردیم به اصل مبحث، گفتیم كه هنر فقط برای انسان مطرح است یعنی فعالیت‏های روانی و ساختمان مغزی بشری طوری تعبیه شده است كه هنری برای او مطرح است. جای شگفتی است كه نوع انسانی با این همه عظمت‏هایی كه در بوجود آوردن آثار هنری یا در بهره‏برداری از آنها، از خود نشان مي‏دهد، پیشتازان علوم انسانی كمتر به این فكر افتاده‏اند كه درباره مختصات مغزی و روانی بشری كه به وجود آورنده و درك كننده هنر مي‏باشد، درست بیندیشند و در تقویت آن مختصات از راه تعلیم و تربیت‏های منطقی بكوشند، مولوی مي‏گوید:
تا بدانی كاسمان‏های سَمی هست عكس مُدركات آدمی
گر نبودی عكس آن سَرو سرور پس نخواندی ایزدش دارالغرور
و مي‏گوید:
باده در جوشش گدای جوش ماست چرخ در گردش اسیر هوش ماست
در دیوان شمس نیز چنین مي‏گوید:
آوازه جمالت از جان خود شنیدیم چون باد و آب و آتش در عشق تو دویدیم
اندر جمال یوسف گر دست‏ها بریدند دستی به جان ما بر بنگر چه‏ها بریدیم
هر اثر هنری، نمودی از فعالیت ذهنی آدمی است كه نبوغ و احساس شخصی هنرمند حذف و انتخاب در واقعیات انجام داده و با تجرید و تجسیم واقعیات عینی و مفاهیم ذهنی، آن نمود را بوجود آورده است، متأسفانه اهمیتی كه به خود نمودها داده مي‏شود و انرژي‏های مادی و معنوی كه درباره خود نمودها مصرف مي‏شود، درباره اصلاح و تنظیم و به فعلیت رسانیدن خود نیروها و استعدادهای مغزی و روانی صرف نمي‏شود.
از مضمون این ابیات و همچنین با نظر به دلایل مقتضی كه از تحلیل معرفت هنری بر مي‏آید، كاملاً روشن مي‏شود كه قطب ذهنی و با كلمات معمولي‏تر، وضع مغزی و روانی آدمی است كه پدیده هنر را با عظمت خاصی كه دارد، برای انسان‏ها مطرح و قابل توجه ساخته است.
هر اثر هنری، نمودی از فعالیت ذهنی آدمی است كه نبوغ و احساس شخصی هنرمند حذف و انتخاب در واقعیات انجام داده و با تجرید و تجسیم واقعیات عینی و مفاهیم ذهنی، آن نمود را بوجود آورده است، متأسفانه اهمیتی كه به خود نمودها داده مي‏شود و انرژي‏های مادی و معنوی كه درباره خود نمودها مصرف مي‏شود، درباره اصلاح و تنظیم و به فعلیت رسانیدن خود نیروها و استعدادهای مغزی و روانی صرف نمي‏شود.
درست است كه تاكنون طرق منطقی و قابل محاسبه‏ای برای تشخیص و تقویت و به فعلیت آوردن نبوغ‏ها بدست نیامده است، ولی تردید نمي‏توان كرد در اینكه ما مي‏توانیم با تعلیم و تربیت‏هایی ماهرانه كه نظر عمیق به فعالیت‏های مغزی و روانی شخص دارد نه به كمیت‏ها، نبوغ را در افراد كشف و آن را به فعلیت برسانیم.
حال كه بشر مي‏تواند نبوغ را كه مهمترین معدن نهفته در درون است بكاود و از مواد پرارزش آنها استفاده نماید، چرا نیروها و استعدادهایی را كه در درون عموم افراد وجود دارند، بیكار و راكد مي‏گذارد و برای قابل درك ساختن هنرها و تقویت آن نیروها مورد اهمیت قرار نمي‏دهد، جای شگفتی است كه با آنهمه پیشرفت‏های علمی و بروز نمودهای هنری در فرهنگ بشری، هنوز آن اهمیت كه به نمودهای عینی علوم در تكنیك و هنر داده مي‏شود، به منبع اصلی آنها كه درون آدمی است، اهمیت داده نمي‏شود. حقیقتا هنوز مفاد ابیاتی كه در چند سطر پیش متذكر شدیم از نظر روانشناسان به رسمیت شناخته نشده است!!
آری اینست روانشناسی امروز كه به قول باروك "تن بي‏سراست"! چنانكه در گذشته "سر بي‏تن"! بوده است.
باید منتظر آن روز شد كه با توجه علمی به نتایج عینی علوم و هنرها، توجهات عمیق و گسترده‏تری به درون آدمیان نیز كه منافع آن نمودهاست، بنماییم و ببینیم یعنی چه كه:
آوازه جمالت از جان خود شنیدیم چون باد و آب و آتش در عشق تو دویدیم
یعنی چه كه:
ای همه دریا چه خواهی كرد نم وی همه هستی چه مي‏جویی عدم!
هیچ محتاج می گلگون نه‏ای ترك كن گلگونه تو گلگونه‏ای
ای رخ گلگونه‏ات شمس الضحی ای گدای رنگ تو گلگونه‏ها
ای مه تابان چه خواهی كرد گرد ای كه خور در پیش رویت روی زرد
تو خوشی و خوب و كان هر خوشی پس چرا خود منت باده كشی
تاج كرّمنا است بر فرق سرت طوق اعطیناك آویز برت
جوهر است انسان و چرخ او را عرض جمله فرع و سایه‏اند و تو غرض
ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش چون چنینی خویش را ارزان فروش
خدمتت بر جمله هستی مفترض جوهری چون عجز دارد با عرض
آفتاب از ذره كی شد وام خواه! زهره‏ای از خمره كی شد جام خواه!
این اصالت انسان و انسان محوری درباره زیبایي‏های طبیعی و هنری را نمي‏توان با آن انسان‏شناسي‏های سطحي‏نگر كه ما زیبایي‏ها را از جهان عینی در ذهن منعكس مي‏كنیم و از آنها لذت مي‏بریم، تفسیر و توجیه نمود. اریك نیوتن توبیخی متوجه فیلسوفان نموده مي‏گوید:
"آنها همه در پی بررسی احوال ذهن آدمي‏اند و هیچكدامشان به چیزهای زیبا نمي‏نگرند و یا به اصوات زیباگوش فرا نمي‏دهند، تا آنجا كه كتاب‏های ایشان به ندرت مصوّر است، این متفكران به جای آنكه خاصیت ذاتی (خاصیت عینی زیبایی) را مورد بررسی قرار دهند، به تجزیه و تحلیل تأثیر آن خاصیت بر ذهن خود مي‏پردازند، ظاهرا دلیل معتبری وجود ندارد كه بر اساس آن، بتوانیم یك هیجان عاطفی را مهمتر از علت ایجاد كننده آن بشمار آوریم."
این توبیخ به همان مقدار كه متوجه فیلسوفان یك بعدنگر مي‏شود، به آن تحلیل‏گران عینی نیز متوجه است كه ركن اصیل پدیده زیبایی را نمودهای عینی آن مي‏دانند. اگر نبودن عكس و صورت در كتب فلاسفه زیباشناس، دلیل نقص كار آنهاست، درك نكردن این حقیقت كه: "آوازه جمالت از جان و دل شنیدیم" نیز دلیل نقص عینی گرایان در شناخت زیبایي‏ها مي‏باشد، اگر تفسیر و توجیه‏های ما درباره جنبه عینی و نمود هنرهای زیبا، مانند واقعیات علمی محض كه در جهان برون ذهن تفسیر و توجیه مي‏شوند كافی بود، هیچ دلیلی برای مراجعه به درون و بررسی تحلیلی و تركیبی در استعدادهای كیفیت‏ناپذیر درون وجود نداشت، اریك نیوتن برای پاسخ به این مسئله كوشش مي‏كند، ولی نمي‏تواند بیش از این اندازه پیش برود كه نمود عینی زیبایی دخالت در احساس زیبایی دارد، ولی در برابر سؤالات زیر نمي‏تواند پاسخ قانع كننده‏ای بدهد. سؤالات مسلسل از این قرار است:
"تپه‏های خار از گل سرخس‏های وحشی فراوان‏تر است و تیغه‏های علف از تپه‏های خار هم فراوان‏تر است."
اما چگونه مي‏توان این عقیده قطعی را توجیه كرد كه هر یك از اشیاء دارای درجات مختلفی از زیبایی دیدنی هستند؟ بي‏شك از اینكه بگوییم: بعضی چیزها متناسب‏تر یا خوشرنگتر و یا دارای شكلی موزون‏تر از برخی دیگرند، سودی نخواهیم برد، زیرا فورا این مشكل پیش مي‏آید كه ملاك‏های سنجش تناسب و رنگ و شكل را از كجا به دست آورده‏ایم؟ تا زمانی كه نتوانیم به چنین ملاك‏هایی رجوع كنیم، كیست كه حق داشته باشد، بگوید: پاهای خوك بیش از اندازه كوتاه است. بیش از اندازه كوتاه برای چه چیز؟ برای خود خوك، این را كه محققا نمي‏توانیم بگوییم، زیرا اگر چنین مي‏بود ناچار در جریان تحولات حیاتی، پاهای نازك خوك، به اندازه مورد نیازش بلندتر شده بود. برای زیبایی؟ اما مگر نه این است كه پایه‏های گنجه كشودار از پاهای خوك هم كوتاه‏تر است؟ و با این وصف كسی اعتراض نمي‏كند كه گنجه كشودار ذاتا چیزی زشت است.
البته به آسانی مي‏توان گفت كه گردن اسب، خمی باوقار دارد، لیكن باید دانست چه چیز موجب وقار داشتن خط خمدار مي‏گردد. آیا یك نوع خط خمدار مي‏تواند در نفس خود باوقار باشد و نوعی دیگر از خط خمدار فاقد آن خاصیت بماند؟ و اگر تصادفا در ضمن مشاهده دقیق دریابیم كه خم گردن اسب عینا متشابه با خم كپل خوك است، آنوقت در این باره چه خواهیم گفت؟
البته اریك نیوتن مي‏خواهد برای این سؤالات پاسخ صحیح پیدا كند، ولی موفقیت وی در این باره چشمگیر نیست، اگر چه تحقیقاتی شایسته انجام مي‏دهد، آنچه كه مي‏تواند از این محقق درباره هنر مورد پذیرش باشد و تقریبا مطابق با همان نظریه است كه ما بیان مي‏كنیم، اینست كه مي‏گوید:
"زیبایی در طبیعت محصول كردار ریاضی طبیعت است كه به نوبت خود محصول خاصیت وجودی هر موجودی است و حال آنكه زیبایی در هنر نتیجه عشق آدمی مبتنی بر شهود یا ادراك مستقیم وی بر اصول ریاضی طبیعت است."
به شرط اینكه این محقق كلمه عشق را با ابهام نگذارد. عشق آدمی مبتنی بر شهود یا ادراك مستقیم وی بر اصول ریاضی طبیعت چه معنا دارد؟ مسلما منظور انعكاس محض جهان عینی در ذهن و عمل ریاضی ذهن درباره واقعیات انعكاس یافته نیست. زیرا به اضافه اینكه ذهن آدمی درباره آن واقعیات از جهان هستی كه هیچگونه زیبایی ندارند، باز عمل ریاضی انجام مي‏دهند، یعنی ذهن آدمی مي‏تواند از هر گونه واقعیات جهان، چهره ریاضی آنها را نبیند و درك كند و با این حال در برخی از موارد نه تنها زیبایی ندارند بلكه زشت‏نما هم هستند و در برخی دیگر احساس زیبایی مي‏نماید. من گمان مي‏كنم اریك نیوتن همان را مي‏خواهد بگوید كه مولانا با چند بیت ساده و عمیق‏تر بیان نموده است:
عشق امر كل ما رقعه‏ای او قُلزُم و ما قطره‏ای او صد دلیل آورده و ما كرده استدلال‏ها
یعنی آنچه كه عنصر اساسی زیبایی است، عشق آدمی بر شهود مستقیم عالم وجود است، وقتی كه این شهود دست داد، آن وقت عقل آدمی شروع مي‏كند به بیان دلایل و توضیح چهره‏های عقلانی و ریاضی عالم وجود.
به همین جهت است كه اسلام اصرار فراوانی بر خودشناسی مي‏نماید. در جملات نهج‏البلاغه آمده است كه:
"اِنَّ مِنْ أَعْظَمِ ما أَنْعَمَ اللّه‏ُ عَلی عَبْدٍ أَن أَعانَهُ لِنَفْسِهِ."
"از بزرگترین نعمتهای خداوندی بر یك بنده آنست كه او را در خودشناسی و خودسازی كمك نماید."
مسئله سوم:
آیا هنر برای هنر، یا هنر برای انسان؟
یا هنر برای انسان در حیات معقول؟
درباره رابطه هنر با هنرمند و جامعه دو عقیده مهم رواج دارد:
عقیده یكم مي‏گوید: هنر بدان جهت كه هنر است مطلوب است، زیرا هنر كاشف از نبوغ و روشن كننده عشق آدمی است بر شهود واقعیات آن چنانكه باید باشند. و هیچ قانون و الگویی نباید برای هنر كه ابرازكننده شخصیت هنرمند و نبوغ او است، وجود داشته باشد. اگر ما برای هنر حد و مرزی قائل شویم، در حقیقت فردیت فرد را از نظر امتیازی كه دارد نابود ساخته‏ایم و مي‏توان گفت: "هنر برای هنر یكی از عالي‏ترین موارد آزادی در عقیده و بیان است كه مطلوبیت و مفید بودن آن ثابت شده است."
عقیده دوم مي‏گوید: بدان جهت كه هنر نیز مانند دیگر محصولات فكر بشری برای تنظیم و بهره‏برداری در حیات جامعه است، لذا ضرورت دارد كه ما هر هنری را نپذیریم و نگذاریم هنرهایی كه به ضرر جامعه تمام مي‏شود، در معرض و دیدگاه مردم قرار بگیرند، یك عقیده سوم نیز مي‏توان ابراز كرد و آن اینست كه "هنر انسانی برای انسان" كه ما آن را "هنر برای انسان در حیات معقول" نامیده‏ایم.
برای توضیح و اثبات منطقی بودن این‏عقیده مي‏گوییم: ما باید نخست به این مسئله حیاتی توجه كنیم كه اگر نبوغ هنری را به آب حیات تشبیه كنیم، مسیر این آب حیات مغز پر از خاطرات و تجارب و برداشت‏هایی است كه هنرمند از انسان و طبیعت به دست‏آورده است.
اگر نبوغ هنری را به آب حیات تشبیه كنیم، مسیر این آب حیات مغز پر از خاطرات و تجارب و برداشت‏هایی است كه هنرمند از انسان و طبیعت به دست‏آورده است. مسلم است كه جریان چشمه‏سار نبوغ از یك خلأ محض نیست، بلكه مسیرش همان مغز پر از محتویات پیشین است كه بطور قطع آب حیات را دگرگون خواهد كرد.
مسلم است كه جریان چشمه‏سار نبوغ از یك خلأ محض نیست، بلكه مسیرش همان مغز پر از محتویات پیشین است كه بطور قطع آب حیات را دگرگون خواهد كرد.
بعنوان مثال اگر توماس هابس یك هنرمند واقع‏گرا بود و مي‏خواست یك اثر هنری درباره انسان بوجود بیاورد، بدون تردید آن مواد و برداشت‏های بدبینانه و درندگی كه از طبیعت آدمی سراغ داشته است، در آن اثر نمودار مي‏گشت، آری، ما هرگز عظمت و ارزش نبوغ را منكر نیستیم و كدامین عامل پیشرفت جوامع به پایه نبوغ مي‏رسد؟ چیزی كه مي‏گوییم اینست كه: "هر موقع تعلیم و تربیت بشری به آن حد رسید كه مغز و روان انسان‏ها از هر گونه آلودگي‏ها و اصول پیش ساخته غیرمنطقی پاك گشت، و نبوغ هنری توانست از مغز صاف و دارای واقعیات منطقی عبور نماید، هنر برای هنر بدون اندك ارشاد و اصلاح ضرورت پیدا مي‏كند." اما همه مي‏دانیم كه تاكنون چنین وضعی را در مغزهای نوابغ نمي‏توان تضمین كرد.
از اشعار ابوالعلاء معری، رباعیات منسوب به عمر خیام بعضی از آثار صادق هدایت از نظر هنر ادبی بسیار جالبند، اما جالب‏تر از این آثار، جان‏های آدمیان است كه پس از خواندن این آثار كه شبیه به درد و آه و ناله بیمار تب‏دار است، (نه نسخه دوای آن) به اضطراب مي‏افتند و "تدریجا" به پوچی مي‏رسند، برعكس اثر هنری مولانا جلال الدین، كه تاكنون توانسته است هزاران جان آدمی را از پوچ گرایی تا جاذبه پیشگاه ربوبی پیش ببرد.
بنابراین، تا مسئله تعلیم و تربیت نتواند مغزها را تصفیه نموده و آنها را با واقعیات آشنا بسازد "هنر فقط برای هنر" اگر چه باز كردن میدان برای به فعلیت رسیدن نبوغ‏ها است ولی چون به فعلیت رسیدن نبوغ ممكن است از مغزهایی پر از برداشت‏ها و اصول پیش ساخته غیرمنطقی به جریان بیفتد، لذا این عقیده بطور مطلق قابل دفاع نیست. اما عقیده دوم كه مي‏گوید: "هنر برای انسان بدان جهت كه تفسیر انسان از دیدگاه سیاستمداران غیر از تفسیر انسان از دیدگاه اخلاقیون است و از دیدگاه تقوی و معرفت‏های برین و مردم متعهد در زندگانی غیر از دیگر دیدگاه‏ها است." لذا هر گروهی خواهد گفت:
"هنر برای آن انسان كه من تفسیر و توجیه مي‏كنم!"
آنچه كه با نظر به هدف و فلسفه زندگی انسانها از دیدگاه اسلامی بر مي‏آید، عقیده متوسط است كه مي‏گوید:
"هنر برای انسان در حیات معقول."
حیات معقول یك هنرمند آن نیست كه هدف او از بوجود آوردن اثر هنری فقط جلب تحیر و شگفتی مردم بوده باشد، بدون اینكه حقیقتی سودمند را در جریان زندگی آنان وارد نماید. حیات معقول یك هنرمند آن نیست كه نامش را در كتاب‏ها ثبت كنند و با ذكر نام او در سخنراني‏ها كف بزنند.
برای توضیح و اثبات این عقیده بر مي‏گردیم بار دیگر هدف زندگی و زندگی هدفدار انسان را تعریف مي‏كنیم: "آرمان‏های زندگی گذران را با اصول "حیات معقول" اشباع نمودن و شخصیت انسانی را در تكاپو به سوی ابدیت كه به فعلیت رساننده همه ابعاد روحی در جاذبه پیشگاه الهی است، به ثمر رسانیدن اما زندگی هدفدار یا "حیات معقول": "تكاپویی است آگاهانه، هر یك از مراحل زندگی كه در این تكاپو سپری مي‏شود، اشتیاق و نیروی حركت به مرحله بعدی را مي‏افزاید. شخصیت انسانی رهبر این تكاپوست، آن شخصیت كه لطف ازلی سرچشمه آنست، گردیدن در بي‏نهایت گذرگاهش، و ورود در جاذبه پیشگاه ربوبی كمال مطلوبش."
حیاتی كه با هدف مزبور به جریان بیفتد، "حیات معقول" نامیده مي‏شود. معنای "هنر برای انسان در حیات معقول" اینست كه ما هنر را، چه با نظر به جامعه‏ای كه از اثر هنری برخوردار مي‏شود، یك واقعیت بسیار باارزش تلقی مي‏كنیم كه حذف آن از قاموس بشری چندان تفاوتی با حذف انسانیت انسان ندارد، ولی این مطلب را اضافه مي‏كنیم كه حیات معقول یك هنرمند آن نیست كه هدف او از بوجود آوردن اثر هنری فقط جلب تحیر و شگفتی مردم بوده باشد، بدون اینكه حقیقتی سودمند را در جریان زندگی آنان وارد نماید. حیات معقول یك هنرمند آن نیست كه نامش را در كتاب‏ها ثبت كنند و با ذكر نام او در سخنراني‏ها كف بزنند. حیات معقول یك هنرمند مي‏داند كه:
هر كه را مردم سجودی مي‏كنند زهرها در جان او مي‏آكنند
همه ما اطلاع داریم كه ابتذال و سقوط هنر در مغرب زمین دوران ما، از آن هنگام شروع شده است كه مسئله رابطه جنسی میان زن و مرد تا حد یك لیوان آب خوردنی پایین آمد. میلیاردها بودجه و انرژي‏های مغزی و عمر گرانبهای میلیون‏ها انسان به نام هنر دامن به آتش غریزه جنسی زدند، فیلم‏ها، عكس‏ها، مقاله‏ها و غیر ذلك را به نام هنر به راه انداختند.
اگر یك هنرمند پیش از آنكه هنرمند باشد، از حیات معقول برخوردار بوده باشد، بارقه‏های ذهنی خودرا پیش از آنكه كشتگاه حیات جامعه را بسوزاند، واقعیات ضروری و سودمند برای مردم را هدف قرار داده آن بارقه‏ها را در راه روشن‏ساختن آن‏واقعیات به كار مي‏برد، نه در آتش زدن به كِشتگاه حیات‏جامعه. از طرف دیگر اگر رهبران خردمند واقعا برای مردم جامعه خود، حیات معقول را مي‏خواهند مجبورند كه به وسیله تعلیم و تربیت و دیگر رسانه‏ها، هنر و نتایج آن را برای مردم قابل درك بسازند، و خواسته‏های معقول و احساسات عالی آنان را تفسیر و قابل درك و پذیرش نمایند.
آری، اگر رهبران جوامع برای جامعه خود حیات معقول مي‏خواهند، نه حیات جبری كه از ناحیه محیط و هوا و هوس و خودخواهي‏ها بر مردم تحمیل مي‏شود و با تماشا به زر و زیورهای فریبای حیات جبری، احساس رضایت نموده و راهی قهوه‏خانه پوچ‏گرایی مي‏شوند، حتما باید در استخراج معادن نبوغ انسانها جدي‏ترین اقدامات را انجام بدهند، تا بجای اینكه نبوغ ما به شكل كوه‏های آتشفشان دود از دودمان بشریت در آورند، عالي‏ترین فوائد را نصیب جوامع بشری نمایند.
این حمایت از حیات معقول انسان‏ها است نه سانسور هنر
همه ما اطلاع داریم كه ابتذال و سقوط هنر در مغرب زمین دوران ما، از آن هنگام شروع شده است كه مسئله رابطه جنسی میان زن و مرد تا حد یك لیوان آب خوردنی پایین آمد. میلیاردها بودجه و انرژي‏های مغزی و عمر گرانبهای میلیون‏ها انسان به نام هنر دامن به آتش غریزه جنسی زدند، فیلم‏ها، عكس‏ها، مقاله‏ها و غیر ذلك را به نام هنر به راه انداختند. مثل اینكه كسی نبود كه بگوید كه نیرو و جریان غریزه جنسی خود به خود به قدری تند است كه احتیاجی به تقویت هنرمندانه ما ندارد زیرا هر اندازه كه منبع آب مرتفع باشد جهش و فوران آب از فوّاره‏ای كه در زمین نصب شده نیرومندتر و مرتفع‏تر خواهد بود، در این صورت تلمبه زدن برای به جریان انداختن آب از فواره مفروض چیزی جز حماقت و تخریب وضع طبیعی منبع و لوله‏ها و جریان آب نمي‏باشد.
آیا این آثار هنری جنسی!! كه موجب اختلالات روانی و متلاشی شدن خانواده و سقوط ارزش حیات انسانی گشته است، در یك حیات معقول مي‏تواند رها و آزاد بوده باشد؟! بیائید این قضیه را هم مورد توجه قرار بدهیم: آیا مي‏دانید این هنرهای مبتذل جنسی چه كرده است؟ كاری كه كرده است، شمشیر چنگیز و نرون و بناپارت و هیتلر را تیز كرده است. خواهید گفت: این هنرها چه ارتباطی به یكه تازان میدان تنازع بقا دارند؟! اصلاً شما چه مجوزی برای بدگویی و غیبت از این جلاّدان خود ساخته دارید؟!
حالا توجه فرمائید تا ارتباطش را عرض كنم:
"وقتی كه این هنرمندان!! سودجو و بردگان پول وارد میدان اسافل اعضا شدند، قید و شرط باز كردن دروازه ورود حیات را برداشتند، یعنی با این هنرمندي‏شان اثبات كردند كه دروازه ورود آدمیان به حیات هیچ قید و شرطی ندارد، و مي‏توان با این دروازه به هر گونه بازی دست زد. بسیار خوب."
حریف سفله در پایان مستی نیندیشد ز روز تنگدستی
اما آن روز را فكر كردند كه وقتی جلادان خون آشام جوامع دست به كار شده با ادعای وطن‏پرستی و نژادپرستی و به جهت عشق به قدرت، خواستند ده‏ها میلیون انسان را به خاك و خون بریزند، كسی قدرت دفاع از انسان را در برابر آن جلادان نخواهد داشت و حتی یك جمله هم نخواهند توانست به زبان بیاورند و بگویند:
"چرا این انسان‏ها را به خاك و خون مي‏اندازید."
از دیدگاه اسلامی چون اصالت با حیات معقول است و این حیات باید از همه جهات و با هر گونه وسایل مورد حمایت قرار بگیرد، لذا هر گونه نبوغ علمی و هنری را برای فعالیت آزاد مي‏گذارد، ولی برای قابل بهره‏برداری ساختن در اجتماع بایستی جوانب سودمند و مضر آن اثر هنری مورد بررسی كارشناسان متخصص قرار بگیرد بشرط آنكه كارشناسان به اضافه تخصص مربوط، از عدالت انسانی و شناخت ابعاد متنوع حیات معقول برخوردار باشند،
زیرا آنان فورا پاسخ خواهند داد كه بروید خودتان را مسخره كنید، مگر دروازه ورود به زندگی قانون داشت كه خروج از دروازه زندگی قانون داشته باشد؟ شما درست فكر كنید، ما فكر كرده‏ایم و با یك منطق صحیح، كه شما به ما آموخته‏اید، دست به كار شده‏ایم. آن منطق كه شما به ما آموخته‏اید، اینست كه بازی با دروازه ورود به زندگی كاملاً آزاد است و رضایت نر و ماده مي‏تواند هر گونه قانون را در حیات معقول و محاسبه شده انسان‏ها منتفی بسازد.
ما در مقابل این منطق، فقط نتیجه‏گیری نموده‏ایم و چیز تازه‏ای از خود نیاورده‏ایم و آن اینست كه موجودی را كه شهوت بازیگرانه و بي‏اصل و بنیاد یك انسان، از دروازه زندگی وارد به این دنیا نماید و نامش را انسان بگذارد، ما قدرتمندان هم با بازی قدرت همان موجودی را از دروازه خروج زندگی مرخص مي‏كنیم و نامش را مزاحم مي‏گذاریم كه شما آنرا ناتوان مي‏نامید.
حال، درباره این ویرانگري‏های هنرنما چه باید كرد؟ از دیدگاه اسلامی چون اصالت با حیات معقول است و این حیات باید از همه جهات و با هر گونه وسایل مورد حمایت قرار بگیرد، لذا هر گونه نبوغ علمی و هنری را برای فعالیت آزاد مي‏گذارد، ولی برای قابل بهره‏برداری ساختن در اجتماع بایستی جوانب سودمند و مضر آن اثر هنری مورد بررسی كارشناسان متخصص قرار بگیرد بشرط آنكه كارشناسان به اضافه تخصص مربوط، از عدالت انسانی و شناخت ابعاد متنوع حیات معقول برخوردار باشند، تا با تمایلات شخصی و اصول پیش ساخته بي‏اساس خود، هر اثر هنری كه نپسندیدند، محكوم و مطرود نسازند.
در دست داشتن ملاك و الگوی منطقی برای هنر حتما باید "حیات معقول" بوده باشد كه در تعریف هدف اعلای حیات و حیات هدفدار متذكر شدیم. بار دیگر تكرار مي‏كنیم كه كارشناسان هنری حتما باید عادل بوده و از ابعاد متنوع حیات معقول آگاهی داشته باشند و گرنه، هم نبوغ‏های هنر جامعه تباه خواهد گشت و هم حیات مردم به پوچی كشانیده خواهد شد. مگر نوشته‏های امثال هدایت و رباعیات تباه كننده‏ای كه به خیام منسوبند، از نبوغ هنری برخوردار نیستند؟ مگر وقتی كه یك شاعر در تفسیر جهان طبیعت با آن عظمت و با آن چهره ریاضی شگفت‏انگیز، مي‏گوید:
"پرسیدم این ستارگان چیست؟ گفت: تف سربالایی!"
ابراز هنرمندی نمي‏كند؟ اگر جنبه هنری نداشت كه عده فراوانی از مردم موقع خواندن شعرش لذت نمي‏بردند. (البته اظهار نظر من در چگونگی تنظیم حدود هنر برای حیات معقول جامعه، منطقی نیست، این كاری است كه همه قهرمانان هنرشناس و مربیان انسانی كه واقعا معنای "حیات معقول" را با همه ابعاد آن درك كرده و پذیرفته‏اند باید در آن شركت كنند.)
من در این بحث فقط بیماری هنر فاسد را كه به "حیات معقول" انسان‏ها سرایت مي‏كند و آن را مختل و بیمار مي‏سازد و آنان را به قهوه‏خانه نیهیلیستی (پوچ‏گرایی) مي‏فرستد و برای آنكه بتوانند در آن قهوه‏خانه همه نظم و رازهای هستی را نادیده بگیرند و به خواب عمیق فرو بروند، كتاب‏های آلبركامو و رباعیات منسوب به خیام را برای مطالعه در مقابلش مي‏گذارند، مي‏گویم:
"این آزادی محاسبه نشده، جهان‏بیني‏های واقع‏گرایانه را هم در مغرب زمین با شكست روبرو ساخته و به قول خودشان كلاس‏های فلسفه كمترین دانشجوها را دارد. چرا، برای اینكه خاصیت اساسي‏زندگی كردن در این قرن، برخورداری از آزادی مطلق است بطوریكه نه تنها اجازه مي‏دهد هر كسی با مطالعه چند مقاله و كتاب سطحی وحتی با تماشای چند فیلم با حق آزادی فیلسوف شود! و سپس با حق آزادی! آنرا بیان كند. بدین ترتیب تَفَلْسُفْ‏های بي‏محاسبه و بي‏اساس كه خصیصه ذاتی آنها تضاد و تناقض در برابر یكدیگر مي‏باشد جوّ جوامع و ملل را پر از فلسفه‏های متضاد و متناقض نموده است."
هیچ كس از جایش بلند نشد كه بگوید: آقایان مدعیان تكامل عقل بشری، چطور شده كه شما برای عرضه كردن نوعی قرص برای رفع سردرد، انواعی از آزمایشات را انجام داده و از كنترل پزشكان و متخصصان مي‏گذرانید، ولی برای درد و دوای ارواح انسان‏ها و معرفت و تكامل آنها، بوسیله جهان‏بیني‏ها هیچ‏گونه قید و شرطی و بررسی قائل نیستید؟!
تا آنجا كه بعضی از شعرا چنین فرمودند:
مخبران را ز دلیل امساك است گفته‏های همه شُبهتناك است
هیچ كس از جایش بلند نشد كه بگوید: آقایان مدعیان تكامل عقل بشری، چطور شده كه شما برای عرضه كردن نوعی قرص برای رفع سردرد، انواعی از آزمایشات را انجام داده و از كنترل پزشكان و متخصصان مي‏گذرانید، ولی برای درد و دوای ارواح انسان‏ها و معرفت و تكامل آنها، بوسیله جهان‏بیني‏ها هیچ‏گونه قید و شرطی و بررسی قائل نیستید؟!
آقایان عزیز، به چه دلیل شما پهلو به پهلوی حقوق اجسام انسان‏ها، حقوقی برای جان‏های آنان قائل نیستید عقیده ما به آزادی عقیده و آزادی بیان و اهمیت آن، كمتر از شما نیست، ولی برای ما حیات معقول انسانی كه در این دنیا بیش از یكبار زندگی نخواهد كرد عزیزتر از آن است كه قربانی مواد سوزاننده كوه آتشفشانی نوابغ شود. با نظر به مجموع مطالعات و بررسي‏های لازم در طبیعت بشری مسئله آزادی در برابر هر چه كه در مغز مي‏جوشد، و با نظر به موضوع حیات معقول انسان‏ها، راه حل منطقی جز این وجود ندارد كه بایستی تعلیم و تربیت‏ها این خدمت حیاتی را برای تصفیه و تزكیه مغز و روان بشر انجام بدهند كه جریان نبوغ در مغز و روان با خس و خاشاك و كثافت‏های ویرانگر آلوده نشود، نه اینكه جلوی فعالیت مغز و روان گرفته شود. و چون چنین كار بزرگی تقریبا امكان‏ناپذیر یا خیلی دشوار است، لذا بایستی نتایج فعالیت‏های مغزی نوابغ را در قلمرو مربوط به انسان‏ها به وسیله كارشناسان متخصص و عادل مورد بررسی و تحقیق قرار داد، وقتی كه كاملاً اثبات شد كه ضرری به حیات معقول و رو به تكامل انسان‏ها ندارد، بطور رسمی برای جوامع مطرح شوند، مخصوصا اگر این قانون را در نظر بگیریم كه اكثریت قریب به اتفاق مردم عظمت اثر هنری را در آن مي‏بینند كه شگفتی آنان را جلب نماید و كاری با محتوای واقعی و پي‏آمدهای روانی و اجتماعی آن ندارند. و متأسفانه اغلب نوابغ هنری هم با داشتن طبیعت انسانی، همواره مي‏خواهند از آرمان اكثریت پیروی كنند و به عبارت مولانا مشتری زیادتری برای كالای خود مي‏جویند. در صورتیكه اگر به اضافه نبوغ، دارای ظرفیت و احساس انسان‏سازی بوده باشند، گام به مافوق اقلیت و اكثریت گذاشته و واقعیت‏ها را در قالب‏های گوناگون هنری برای جوامع عرضه مي‏كنند.
هنر پیرو، هنر پیشرو
پدیده‏هایی كه با انسان‏ها ارتباط حیاتی دارند، بر دو نوع عمده تقسیم مي‏شوند:
نوع یكم: پیرو
نوع دوم: پیشرو
نوع یكم: هنر پیرو
معنای پدیده پیرو آن است كه از خواسته‏ها و تمایلات و اخلاقیات رسمی و دانسته‏های معمولی تبعیت مي‏نماید، مانند حقوق پیرو كه عبارتست از آن مواد الزامی كه با نظر به آن خواسته‏ها و تمایلات ... وضع مي‏شوند و اجرا مي‏گردند، و قانونگذار حق ندارد از تفكرات و آرمان‏های خود در تنظیم آن مواد مایه‏گذاری نماید. بلكه آنچه را كه مردم جامعه در روابط اجتماعی خود و در چگونگی گفتار و اندیشه و رفتار خود، انتخاب نموده و روی آن تكیه مي‏كنند، منبع تلقی نموده مواد حقوقی را با نظر به آنها تنظیم مي‏نمایند. این نوع حقوق را حقوق عرف عام نیز مي‏گویند. البته مقصود از اینكه حقوق پیرو خواسته و تمایلات و اخلاقیات رسمی و دانسته‏های همه مردم بدون استثنا در نظر گرفته مي‏شود، بلكه مقصود آن خواسته‏هاست كه اكثریت مردم جامعه در موقعیت‏های گوناگون و فراز و نشیب‏های زندگی فردی و اجتماعی بر آنها تكیه مي‏نمایند.
در حقیقت چنین نظام حقوقی همواره در حال تدوین شدن است و هرگز بصورت قانون تدوین یافته و تمام شده تلقی نمي‏گردد.
هنرمند پیرو كه دنباله‏رو مردم است، كدامین مردم را ملاك كار خود قرار مي‏دهد؟

هم چنین است اخلاق پیرو (اگر این تعبیر صحیح باشد) و هنر پیرو كه در این مبحث به شرح آن خواهیم پرداخت. اخلاق پیرو عبارتست از پذیرش و عمل به یك عده قضایای كلی كه از طرز تفكرات و رفتار خواسته شده مردم انتزاع مي‏شود و توجهی به درك‏های عالی انسان‏های رشد یافته در اخلاق انسانی نمي‏كند. بدین ترتیب معنای هنر پیرو عبارتست از توجیه شدن نبوغ و فعالیت‏های عقلانی و احساساتی مردم. هنرمند و پیرو دنباله‏رو تفكرات و آرمان‏های مردم جامعه است. مسائلی كه در هنر پیرو مطرح مي‏شود زیاد است و ما به عنوان نمونه چند مسئله را متذكر مي‏شویم:
مسئله یكم: هنرمند پیرو كه دنباله‏رو مردم است، كدامین مردم را ملاك كار خود قرار مي‏دهد؟
این مطلب روشن است كه مردمی كه ملاك كار هنرمند است، حد متوسط میان انسان‏های رشد یافته از نظر مغزی و روانی و انسان‏های عامی محض مي‏باشند، زیرا انسان‏های رشد یافته و صاحبنظر نمي‏توانند طرز تفكرات خود را آن اندازه پایین بیاورند كه با خواسته‏ها و تفكرات اكثریت مردم تطبیق نماید، اگرچه كاملاً مي‏توانند آن خواسته‏ها و تفكرات را درك و مورد نظاره قرار بدهند. مردم عامی هم كه وضع روشنی دارند و بالا بردن آنان تا حد متوسط همان دشواری را دارد كه پایین آوردن صاحب‏نظران رشد یافته تا حد متوسط. بنابراین هنرمند پیرو دنباله‏رو درك‏ها و خواسته‏های مردم متوسط در هنر مي‏باشد. او از شهرت و محبوبیت و دیگر امتیازات زندگی معمولی بهره‏ور مي‏گردد، ولی كاری برای انسان انجام نداده است، مگر اینكه در آثار هنری بكوشد كه با تجسیم واقعیات و با رمز و اشارات مناسب دردهای مردم را تقلیل بدهد و با عظمت‏ها و سرمایه‏ها و امكانات نهفته آنان در زیر پرده عوامل محیطی و اجتماعی آشنایشان ساخته و با این راه آنان را به دروازه "حیات معقول" نزدیكشان بسازد.
مسئله دوم: هنر پیرو جریان موجود را با حذف و انتخاب شخصی به وسیله احساسات، به شكل جالب بر جامعه عرضه مي‏نماید. و كاری با آن چه باید یا شایسته است كه بشود، ندارد. لذا همواره در معرض ایستایی و فرسودگی قرار مي‏گیرد و پس از گذشت اندك زمانی تنها از جنبه تاریخی برای آیندگان مطرح مي‏شود. مگر اینكه هنرمند این قدرت را داشته باشد كه از دانسته‏ها و آرمان‏های مشترك انسان‏ها كه از دستبرد دگرگوني‏های زمان در امان بوده باشد، استفاده كند.
ما در این گونه آثار هنری كه محتوایش را با گذشت آن برهه از زمان كه در آن بوجود آمده و از دست داده است، به یك اشتباه و فریبكاری مهمی دچار هستیم، و آن اینست كه اشتیاق روانی انسان را به اتصال به گذشته و احساس فاصله آدمی را درباره حلقه‏های خزنده به گذشته را با واقعیت محتوا اشتباه مي‏كنیم، به عنوان مثال: هنگامی كه به یك قبضه شمشیر ساخته شده در پانصد سال پیش مي‏نگریم و در آن خیره مي‏شویم، گمان مي‏كنیم كه این خیرگی ما ناشی از وجود یك محتوای واقعی و مفید برای امروز است كه در آن زندگی مي‏كنیم، در صورتی كه خیرگی ما درباره آن شمشیر معلول تجسم پانصد سال گذشته در یك قطعه آهن و لذت ما معلول امكان پیوستگی ما به پانصد سال پیش از اینست كه با تماشا به یك شمشیر پذیرفته مي‏شود.
مسئله سوم: هنر پیرو بدان جهت كه كاری با آرمان‏ها و هدف‏های اعلای حیات ندارد، نمي‏تواند عامل خوبی برای وحدت حیات انسانی بوده باشد،یك اثر هنری پیرو نمي‏تواند در خدمت احیای یك بعد از انسان برای متشكل شدن با ابعاد دیگر برای بوجود آوردن هدف‏های اعلای حیات قرار بگیرد. در صورتی كه وحدت متشكل كننده همه ابعاد حیات در مكتب اسلام یك وسیله اساسی برای هدف اعلای حیات محسوب شده است. این حقیقتی است كه مغزهای رشد یافته و صاحب نظر ضرورت و عظمت آن را به خوبی درك نموده‏اند. این عبارت زیر را كه از موزیل نقل مي‏كنیم مورد دقت قرار بدهید: "نیروی زندگی یك پارچه را باید حفظ كرد... فرهنگ تقسیم كار اجتماعی و روانی، كه این وحدت را به پاره‏های بي‏شمار تقسیم مي‏كند، بزرگترین دشمن روح است."
هنر پیرو بدان جهت كه كاری با آرمان‏ها و هدف‏های اعلای حیات ندارد، نمي‏تواند عامل خوبی برای وحدت حیات انسانی بوده باشد.
اولریخ درباره "مرد بي‏خصال" مي‏گوید كه "در گذشته، شخص وجدانی آسوده‏تر از وجدان شخص امروز داشت" وی بدین نتیجه مي‏رسد كه مركز ثقل مسئولیت امروز در انسان نیست، در مناسبات بین اشیاء است... و در جای دیگر مي‏گوید: عـطش درونی تركیـب غریب تعلق خاطـر به جـزئیات و بي‏تفـاوتی نسبت بـه كل، تنهـا مانـدن بشـر در بیابان جزئیات...
مسئله چهارم: هنر پیرو كه فقط واقعیت جاری در محیط و جامعه و محصول فكری و آرمانی موجود را منعكس مي‏كند، نه اینكه به هیچ وجه مستند به اندیشه نمي‏باشد، این یك گمان بي‏اساس است، هنرمند در به وجود آوردن یك اثر هنری پیرو، شاید زمان طولانی در اندیشه چگونه منعكس ساختن واقعیت‏های جاری و حذف و انتخاب احساساتی خویش، فرو برود، ولی بدان جهت كه هدف مطلوبش در پدیده‏ها و روابط تحقق یافته منحصر است، به عبارت صحیح‏تر میدان كار او "پدیده‏ها" و "روابط تحقق یافته" مي‏باشد، در نتیجه نمي‏تواند از اندیشه‏های پویا و والاتر برای پیش برد خود واقعیات تحقق یافته بهره‏برداری نماید. تفاوت بسیار است میان اندیشه‏های توجیه شده برای كار در میدان محدود، و آن اندیشه‏ها كه وابسته به منبع دائم الجریان مغز و روان آدمی است. این اندیشه را مولانا در دیوان شمس چنین توصیف مي‏كند:
به پیش جان درآمد دل كه اندر خود مكن منزل گرانجان دید مرجان را سبك برجست اندیشه
برست او از خوداندیشی چنان آمد ز بیخویشی كه از هر كس همی پرسد عجب خود هست اندیشه
فلك از خوف دل كم زد دو دست خویش بر هم زد كه از من كس نرست آخر چگونه رست اندیشه
چنین اندیشه را هر كس نهد دامی به پیش و پس گمان دارد كه در گنجد به دام و شصت اندیشه
چو هر نقشی كه مي‏جوید ز اندیشه همی روید تو مر هر نقش را مپرست خود بپرست اندیشه
جواهر جمله ساكن بد همه همچون اماكن بد شكافید این جواهر را و بیرون جست اندیشه
جهان كهنه را بنگر گهی فربه گهی لاغر كه درد كهنه زان دارد كه آبست است اندیشه

نوع دوم: هنر پیشرو:
منظور از هنر پیشرو آن نیست كه یك هنرمند همه معلومات و تجارب و نبوغ سازنده خود را از زمان و محیط بریده و واحدهایی را مطرح كند كه هیچ منشأ اجتماعی و عینی نداشته و به یك آینده بریده از حال حاضر و واقعیات جاری بجهد. چنین هنری با آنكه امكان‏ناپذیر است، هیچ سودی برای مردم نخواهد داشت. بلكه منظور از هنر پیشرو تصفیه واقعیات جاری و استخراج حقایق ناب از میان آنها و قرار دادن آنها در مجرای "حیات معقول" با شكل جالب و گیرنده مي‏باشد. نبوغ سازنده در اینگونه هنر "آنچه هست" را بطور مطلق امضا نمي‏كند و آنرا مطلق طرد نمي‏نماید و بلكه "آنچه هست" را به سود "آنچه باید بشود" تعدیل مي‏نماید. ما این هنر را جلوه‏گاه تعهد، و به وجود آورنده آنرا هنرمند متعهد مي‏نامیم. این هنرمندان متعهد مي‏توانند در تصفیه اوهام و پندارها و بیرون ریختن زباله‏هایی كه در ذهن مردم بعنوان حقایق موج مي‏زنند و رسوب مي‏نمایند، رسالت بزرگی را ایفا نمایند. اینان روشنگر مغزهای افراد جامعه و سازندگان آرمان‏های حیات بخش آنان مي‏باشند، با نظر به جریان این قانون كه "عوامل فراوانی موجب طبیعت‏گرایی مردم است" و این طبیعت گرایی بوده است كه همواره مردم را در سودجویی و خودخواهی و بي‏اعتنایی به ارزش‏های تكاملی را بوجود مي‏آورد و بعد دیگر آن "حیات معقول" انسان‏ها را هدف قرار مي‏دهد.

بلكه منظور از هنر پیشرو تصفیه واقعیات جاری و استخراج حقایق ناب از میان آنها و قرار دادن آنها در مجرای "حیات معقول" با شكل جالب و گیرنده مي‏باشد. یك اثر هنری پیرو هر اندازه هم كه نبوغ‏آمیز باشد، نتیجه‏ای جز منعكس ساختن آنچه كه در جهان عینی موجود است با تمام نیك و بد، زشتی و زیبایی، صحیح و غلط، بانظم و بي‏نظم و توهمات واقعیات در شكل جالب توجه چیزی ندارد. چنین هنرهایی كاری كه مي‏توانند انجام بدهند، مقداری منتفی ساختن ملالت یكنواخت بودن زندگی است، با مقداری ناهشیاری درباره متن واقعیات كه خشونت و مقاومت در برابر نفوذ احساسات نشان مي‏دهند. در صورتی كه هدف هنر پیشرو از تماشا و درك واقعیات، هماهنگ ساختن منطق واقعیات با دریافت‏های كیفی و احساسات سازنده درباره آنها است كه یكی از دو عنصر اساسی روان آدمی است.

یك نكته بسیار اساسی در مقایسه هنر پیرو و هنر پیشرو اینست كه بوجود آورندگان آثار هنری پیرو، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه وظیفه خود را در آن مي‏بینند كه هر چه بیشتر مردم را وادار كنند كه از اثر هنری آنان لذت ببرند، و كاری با آن ندارند كه بر آگاهي‏ها و شایستگي‏ها و بایستگي‏ها حیات مردم بیفزایند. در حالیكه هنر پیشرو با یك اثر هنری مي‏تواند كلاس درس برای مردم جامعه عرضه كند كه در این كلاس معلم و مربی و كتاب و محتوا یك حقیقت است كه عبارتست از همان اثر هنری. هدف‏گیری لذت در اثر هنری كه تجسیمی از فعالیت‏ها و پدیده‏های لذت بخش مردم است، بزرگترین عامل مزاحم درك مسئولیت‏ها و تعهدها و تزكیه و پرورش روانی است كه احتیاج به تحمل ناگواری و گذشت و چشیدن تلخي‏ها دارد. از مجموع این ملاحظات به این نتیجه مي‏رسیم كه اسلام یك مكتب "انسانی" است و "حیات معقول" را هدف و ایده‏آل اعلای زندگی مي‏داند، آنچه را كه مطرح مي‏كند:
"هنر برای انسان در حیات معقول است."

یك نكته بسیار اساسی در مقایسه هنر پیرو و هنر پیشرو اینست كه بوجود آورندگان آثار هنری پیرو، چه آگاهانه و چه ناآگاهانه وظیفه خود را در آن مي‏بینند كه هر چه بیشتر مردم را وادار كنند كه از اثر هنری آنان لذت ببرند، و كاری با آن ندارند كه بر آگاهي‏ها و شایستگي‏ها و بایستگي‏ها حیات مردم بیفزایند. در حالیكه هنر پیشرو با یك اثر هنری مي‏تواند كلاس درس برای مردم جامعه عرضه كند كه در این كلاس معلم و مربی و كتاب و محتوا یك حقیقت است كه‏عبارتست‏از همان اثر هنری.
این نظریه در هنر، نخست جهان هستی را كه هنرمند در آن زندگی مي‏كند، مانند یك اثر هنری پر محتوا و هدفدار تلقی مي‏نماید كه چهره ریاضی و شكل زیبا و عامل تحریك به سوی گردیدن‏های تكامل و جریانات بسیار منظم كه قوانین علمی را بوجود مي‏آورند، در آن انسجام یافته، به عنوان یك واقعیت غیرقابل تقلید و اشباع كننده همه ابعاد آدمی در جریان مستمر قرار گرفته است. اما چهره ریاضی جهان:
"اِنْ كُلُّ مَنْ فيِ‏السَّماواتِ وَ الأرْضِ اِلاّ أتِی الرَّحْمنِ عَبداً. لَقَدْ أَحْصاهُمْ وَ عَدَّهُمْ عَدّاً."(1)
"هیچ چیزی در آسمان‏ها و زمین نیست، مگر اینكه در جریان عبودیت و تسلیم بر پیشگاه خداوند رحمان است و همه آنها را باآمار و شمارش دقیق حساب نموده است."
"وَ أحاطَ بِما لَدَیهِمْ وَ أحْصی كُلَّ شَْي‏ءٍ عَدَداً."(2)
"و خداوند احاطه كرده است به هر چیزی كه نزد آنهاست و خداوند همه چیز را محاسبه نموده است."
آیات مربوط به حسابگری ریاضی خداوندی درباره جهان هستی در سوره‏های: یس، آیه 12 و النبأ، آیه 29 صریحا وارد شده‏است. و در سوره الحجر، آیه 21 چنین است:
"وَ اِنْ مِنْ شَي‏ءٍ اِلاّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَما نُنَزّلُه اِلاّ بِقَدَرٍ مَعْلومٍ."
"و هیچ چیزی نیست مگر اینكه منابع آن در نزد ماست و ما نمي‏فرستیم آنرا مگر به اندازه معلوم."
و از آن هنگام كه حواس و ذهن انسان‏ها با این جهان هستی كه ما جزئی از آن هستیم، تاكنون ارتباط برقرار كرده است، نظم كمّی و تأثر و تأثیر همه اجزاء و روابط آن را با یكدیگر دریافته است. همانطوری كه یك فیزیكدان برجسته مي‏گوید: وقتی كه ما یك چمدان را از زمین بر مي‏داریم، این عمل ساده موجب مداخله توده ستاره‏های بي‏نهایت زیاد كه در مسافات بسیار بعید از یكدیگر واقع شده‏اند مي‏گردد.
یك متفكر شرقی هم مي‏گوید:
به هر جزئی ز كل كان نیست گردد كل اندر دم ز امكان نیست گردد
اگر یك ذرّه را برگیری از جای خلل یابد همه عالم سراپای
(شیخ محمود شبستری)

اگر هنرمندان به اضافه بعد زیبای عالم طبیعت، بعد هندسی و ریاضی آنرا در نظر مي‏گرفتند و موضع‏گیری انسان را در طبیعت درك مي‏كردند، زیبایی ماه را پس از ورود انسان به ماه، از زیبایی حذف نمي‏كردند. این خطایی است ناشی از تك بعدی فكری هنرمند در عالم طبیعت. اما بعد زیبایی جهان هستی، در آیاتی از قرآن مجید و دیگر منابع اسلامی آمده است كه ما در بخش اول از این كتاب آورده‏ایم، از آن جمله:
"اِنّا زَینَّا الْسَّماءَ الدُّنْیا بِزِینَةٍ الْكَواكِبِ."(3)
"آسمان دنیا را با زینت ستارگان آراستیم."
"حَتَّی اِذا اَخَذَتِ الاَرْضُ زُخْرُفَهَا وَ ازَّینَتْ."(4)
"تا هنگامی كه زمین زیبایی خود را گرفته و آراسته شد."
"اَفَلَمْ ینْظُرُوا اِلَی الْسَّماءِ فَوقَهُمْ كَیفَ بَنَیناها وَ زَینَّاها."(5)
"آیا به آسمان در بالای سرشان ننگریسته‏اند كه آنرا چگونه ساختیم و با زیبایی آراستیم."
ملاحظه مي‏شود كه آیات قرآن، زیبایی را، هم در زمین و هم در آسمان‏ها مطرح نموده و دستور به نظاره در آنها را صادر كرده است. بنابراین پدیده زیبایی در جهان هستی از اهمیت كامل برخوردار است. مسلم است كه اگر خداوند برای انسان غریزه زیباجویی و زیبایابی را نداده بود، دستور به توجه به زیبایی نمي‏داد به راستی اگر جهان هستی از نمود زیبایی خالی بود، نیمی از دریافت‏های مفید انسان‏ها معدوم مي‏گشت.
اما عامل تحریك به سوی گردیدن‏های تكاملی، چهره قابل خواندن جهان هستی است كه مانند كتابی گشوده در برابر چشمان انسان‏ها قرار گرفته است. اینكه اكثریت اسف‏انگیز انسان‏ها این كتاب را نمي‏خوانند، از كتاب بودن صفحات هستی نمي‏كاهد.

به قول مولوی جلال الدین:
گرچه مقصود از كتاب آن فن بود گر تواش بالش كنی هم مي‏شود
محتوای این كتاب بزرگ، چگونگی برقرار ساختن ارتباطات منطقی و زیبایابی و تصرف در محتویات آنرا برای بدست آوردن "حیات معقول" به خوبی تعلیم مي‏دهد. مثبت بودن روشنایي‏ها و منفی بودن تاریكي‏ها و پیروی همه اجزاء و روابط هستی از قانون، باز كردن میدان برای تفكر و تعقل و تشخیص پدیده‏های وابسته از پدیـده‏های مستقـل، همـه و همه ایـن واقعیـات به اضـافه احساس ریشه‏دار و جدی در درون آدمی برای برخوردار شدن‏از آنها، بهترین‏عامل تحریك به سوی گردیدن‏های تكاملی است كه در این جهان هستی وجود دارد.
تو درون چاه رفتستی ز كاخ چه گنه دارد جهان‏های فراخ؟!
مر رسن را نیست جرمی ای عنود چون تو را سودای سربالا نبود
مولوی

با این مختصات جدی كه در عالم هستی قابل درك همگان است و با توجه به جریان قوانین شوخی ناپذیر كه در این عالم حكم فرماست شوخی هنرمندان در این كره خاكی كه در برابر كیهان بس بزرگ مانند یك دانه شن در بیابان بیكران است، چه معنا دارد؟! از مسائلی كه مطرح كردیم، معلوم مي‏شود: كه برای بني‏آدمی راهی جز كوشش در راه تحصیل "حیات معقول" وجود ندارد، و هنر كه یك كوشش بسیار عالی و با اهمیت در قاموس بشری است، اگر گام در راهی جز تحصیل "حیات معقول" بردارد، یك كاریكاتور نارسا از مجموعه بسیار ناچیز در میان مجموعه‏های بي‏نهایت جهان هستی خواهـد بود كه بـا شدیدتـرین وجه به یكدیـگر مربوطنـد.
این مطلب درباره هنر به عنوان یك مقدمه برای تحقیق در فلسفه هنر از دیدگاه اسلامی مي‏باشد.

پاورقیها:
(1) سوره مریم، آیه‏های 93 و94.

(2) سوره الجن، آیه 28.

(3) سوره الصافات، آیه 6.

(4) سوره یونس، آیه 24.

(5) سوره ق، آیه 6.

از علامه محمدتقی جعفری