خودسوز. [ خُ سُ ] (نف مرکب) آنچه بخویشتن سوزَد.
تا کجا طوف چراغ محفلی
ز آتش خود سوز اگر داری دلی.
اقبال لاهوری.
شمع خود سوزی چو من در میان انجمن
گاهی اگر آهی کشد دلها بسوزد.
معینی کرمانشاهی.
الا تا گلبن عقل است خود روی
الا تا مجمر هوش است خود سوز.
ادیب الممالک فراهانی.
اگر با من نمیسازی مَسوزَم
که یک شبنم دو طوفان برنتابد
چو پروانه دلم در وصل خود سوز
که این دل دود هجران برنتابد
دل عطار بر بوی وصالت
ز هجرت یک سخن زان برنتابد.
عطار.
