۱۴۰۴ آبان ۲۵, یکشنبه

 لامه . [ م َ / م ِ ] (اِ) لامک . چهار ذرعی که بربالای دستار بلام الف بندند. (برهان ). دستاری باشد که بالای دستار بر سر بندند. (صحاح الفرس ).هر چه از بالای دستار بلام الف بندند لامه گویند. ۞ (لغت نامه ٔ اسدی ) :

پیراهن لؤلؤی برنگ کامه
وان کفش دریده و بسر بر، لامه .

مرواریدی .


|| گرهی که چون لام الف بندند. لام الف . لامی . || هر چیزی را گویند که سر تا به پای چیزی پیچند. (برهان ). || زره که جامه ای باشداز حلقه های آهن . (برهان ) (و بدین معنی کلم-ه ٔ عربی است ). || بی غیرت . (برهان ).