این آخرین تصویری است که از او در ذهن دارم.
تمام محیط کف خانه، یا کتاب بود، یا مقاله، یا عینک و قلمتراش و نوشتافزار. کنار دستش، درست در جایی که نشسته بود، یک لیوان بزرگ چای، مُشتی قرص فشار خون، یک زیر سیگاری نیمه پُر، پیپ و توتون کَپتِن بلَک سفید رنگ. میخواند و مینوشت، مینوشت و تصحیح میکرد. برای من، که سالها او را از طریق برنامه های رادیویی اش با حسین مُهری یا برنامه تلوزیونی اش #سرزمین_جاوید دنبال میکردم، دیداراو از نزدیک و در آن فضای خودمانی سوررئال بود.
مردی بود عاشق #ایران، خدمت گزار #فرهنگ و #ادبیات فارسی. حافظه ای داشت عجیب و شگفت انگیز. بسیار بسیار خوش بیان بود و دهان گرمی داشت. چه هنگامی که از خاطرات کودکیاش برایم میگفت، چه هنگامی که فرازی از #شاهنامه را به مناسبتی میخواند. وقتی #شاهنامه_خوانی میکرد گویی سر به فلک میسائید. جانش با شاهنامه آمیخته بود. بُنمایه پیام #فردوسی را به نیکی درک کرده بود. و اما از نقطه نظر سیاسی، ما در تقابل کامل با اندیشه های یکدیگر بودیم. من خواهان یک نظام سیاسی در قالب #پادشاهی_پارلمانی بودم، و او خواهان برقراری یک نظام جمهوری در قالب #سوسیال_دموکراسی. هیچگاه عقیده اش را بر من که حکم شاگرد کوچکش را داشتم تحمیل نکرد، و شنونده حرفهای من بود، اگرچه گاهی با آنها موافق نبود. پانزده سال افتخار آشنایی با ایشان را داشتم. بسیار از او آموختم، و تا روزی که هستم، قدردان دوستی، محبت و وفاداری ایشان به خودم و صد البته به ایران و فرهنگ ایران هستم. #بهرام_مشیری یک انسان آزاده به معنای مطلق کلمه بود که به هیچ جریانی وابسته نبود و بقول خودش "سر ریسمان" زندگی کرده بود که بدهکار کسی نباشد. او #اپوزیسیون_تکنفره بود.
روانش به مینو انوشه باد.
درود بر شما، جاوید ایران زمین و زنده باد آزادی.
لُسآنجلس
