۱۴۰۴ آبان ۱۲, دوشنبه

 
Skip to main content

Full text of "لغت نامه شاهنامه. عبد القادر بغدادی"

See other formats


لخت فرس


تألیف أبومنصور عل بن احمداسدی طوسی باملحقاتي چند بتصحیح و اهتمام حیاس اقبال استاد دانشتاه باسرمايةٌ س ۰ عبدالرحیم خلخالی طهر ان چایخانف لس ۱۳۱۹ شسی, وف دیاچه شکر خهابا که این بند؛نانوان‌را آن اندازء توانائی‌داد که بتوانم ازخرمن ادباوداندمندان خوشه‌چینی‌نمایم . راز آقابان اهل علم ومعرفت ندز سپاسگز ارم که بندة هیچ مدان را با نظر لطف و کرم برای خدمت وخونه چینی پذیرفته وبارم دادند. ازسالیان دراژ عنی ازمان اوقاتیکه کالای علم وادب بی‌خریدار و آثار علمی و ادبی پیشینیان در هان تودۀ " کرد وخاك یذبان وم تنداوراق باطله درد کاککن عقّارها ودرم‌سجدهای خرابه پرا کنده وربخته‌مشد این‌بنده را ابن گونه آثار عشق وعلاقه‌ای پیداشد گذشته از ايشکه بقدر توانائی و استطاعت خود از این آثاریست آوردم دراین خیال نیز بر آمدم که هر اندازء بتوانم این آثاررا ازدستیرد حوادث بو سیلطبع وانت ار ععی از آنایان دانشمندان عائی‌دهیبا حترم که باابن بنده لطف خصوصی داشتند ازهر گونه تشویق و مساعدت زرگوار آقای معتوی در یغ نداشتدد خصوص ببگانه فاضل دانهمند اس" عتّای‌اقال دامت‌بر کانه برای‌انجام ابن‌خبال ازهر گونه مراهیو مساعدت کوتاهی‌فرمودند. (نسخه هائی که باسرمایهُ شخصی چاپ و انتشار داده‌ام جه ومساعدت #خص معظمله بطیح و شر سخ بسیار نفیس ( لفات فرس) منسوب باسدی طوسی نائل گواه این گفتاراست). درابن‌ارقات ندز ومو فق شدم . کامیابی ایرن بنده باین توفیق بز ر گک مرهون توبات بی‌مانند بگانه دوست ارجند آقای اقبال است که تخّص و تبشر شخصی ایشان توانست که با زحات زباد این نسخه را زندکی جاوید بخشیده و چندءرا باطبع وانتشار آن سرافراز فرمود ازخداوند خواهانم که ایو جود محترم ومغتنم را از رگونه گزند حفوظ ویابدار بدارد درپابان ازدانش‌ند محترم[ قای‌حاج محتد آ قای نخجوانی‌نیز تشگر دارم که نسعهُ نفبی‌ایشان مورد استفاده واقع گردید . ام‌دادماه ۱۳۱۹ عبدالرحیم خاخالی مقد مه طبع حاضراز کتاب لغت فرس اسدی طوسی که پس آزمدتعا مطالمه و مقابله از طرف نگارند؟ این سور و بتغوبق معنوی و مساعدت ماڈی مخدوم کرامی‌ودوست عز بز ار جند حضرت آقای آقا سید بدا حیم خاخالی ۱ اشك دردستری‌طالبان داش و فرهشکت تهاده مشود شامل دو قسمت محر ازیبکدیکراست : بك قسمت لغانی‌است که در یکی ازنسخ یعنی نسخه‌ای که ما آنرا اساس طبع قرارداده‌ايم وجود دارد وما آنها را بعلل که بعد خواهیم کفت اصلی گر فته ابم“ دیبکر لغانی است که آنهارابمنوان " ملحقات» حرذیل هر باب آورده‌ايم . این لغات دست دوم در نخة اساس تست بلکه سار فسخ بر آ نها مشتملند و در باب الحاقی بودن عده‌ای از آنها شبهه‌ای نیست چه بعضی ازسخی که ما برای هة ابن طبع دردست داشتیم ARE‏ تألیف اسدی نبست بلکه آ نهارا دبگران ازروی فرهنک اسدی با افزودن وکا لغات و شواهد و وارد کردن تغمبراتی درءبارات اسدی ساخته‌اند ومعلوم است که درابن صورت اعتمادی بلغات وشواهد چنین نسخه هائی نمدماندیخصو ص که‌پعضنی از آنلغات صر بحا عربی مات ر کی باغیرف و پاره‌ای‌ازشواهداز گو ند کانی است که مد تهاس ازءصراسدیم چون ما نخواستیم که این ګونه لغات و شواهد که بهرحال قدیمی وبهمین جهت گرانبها و مورد استفاده است از ميان برود و این طبع از آنها خالی باشد آنها را هم با وجود علم باصلی نبودن آتها در ذیل عنوان ملحقات آوردیم . ات ینت که ازخواش کات محترمی که بعدها با این طبع سر و کار پبدا خواهند کرد جذاً خواعش‌مدشود که ملتفت ابن وروایت مابین‌شواهد ولفات‌اصلی‌باتواهدولفات ملحقه که‌متعلقبودنآ نها کته باشند ودرتقل بنسخةاًلبف‌اسدی مظنون بامورد تردبداست فرق بگذارند و عا دربك ردیف‌تیاور ند . چنانکه ازنسخه بداهانی که درپائن‌صفحات بدست‌داده‌ايم حقّق مدشود در تعربف لفات و ایراد شواهد کمتر اتفاق می‌افند که میان دو نسخه از چهار نسخه‌ای که ما در اختیار داشتیم نوافق وجود داشته یکی از بزر گترین مشکلات ما د کار تدحیح وتھیة این‌طبم بود وچو امیخواستی م که هیچگونه‌فائده ونکته‌ای فوت شود جن اختلافات را ولو آنها که در غلط بودن نها شکی نبود» همه را در باشد . این امس ذیل صفحات یادداشت کردیم و در هتن نیز که عین یکی از نسخ است :چو جه تصرف و اجتهاد شخصی را روا نداشتيم و اگر هم در مواردی کلمه‌ای را تصحیح کرده‌ايم صورت اصلی را در یائن صفحه بادآور شده و متعز اینکه متن تصحیح قیاسی است کردیده‌ايم تا راه اجتهاد برای دیکران نیز باز شد و اکر خطائی از مصخح این طبع سرزده کناه آن بکردن مۇ آف اصلی تیفتد . در نتیجهٌ مدتی‌اشتفال بمطالمه وتسحیح کتاب لفت فرس‌اسدی‌چنین. برنگارنده واضح شد که اسدی‌در حدودا و اسط نیم ما پنجم‌هجری کتابی بان عنوان جع آورده بوده بسیار ختصر با شواهدی معدود و شامل عد قلیلی ازلغات فارسی‌معططلح هعرای دری زبان بلخ وماوراءالّهروخراسان و غیر مأترس برای مردم اران و آذربایجان . همیشکه این کتاب کوچك بدست دیگرانافتاده‌ه ر کس بقدرفهم وسلیقة خود در آن‌دست‌برده "بکی, هت تنها بهمان‌خیط لفات | کتفا کرده وشواهدی‌دیگر ازده‌رای جدبدالمهدتر آورده بائواهدی پرشواداصلی‌افزوده" دیگری تعر فهای لغات را عتصر کرده با پزبان زمان‌خود بر کردانده است و بعضی‌هم مقدمةٌ اصلی کتاب را برداشته و باپاره‌ای‌تصرّفات دیکر کتابی درلغت‌فرس ساخته ومردم مت شباهت آن پفرهنشکک اسدی آ نرا عبن مان تألیف این‌شاعراستاد پنداشته اند . اختلافات فاحش‌نسخ فرهنگه را ازجهت یکی نبودن عبارات منئورو کم و زیادی شواهد و وجود نام شعرائي مو خر برعصر اسدی مه را بعقیدة نگارنده باید برهمین ام حمل کرد . که نسخه‌ای خعلی ازفرهشکه اسدی که قدمت زمان آن حرز باشد بدست تباید بابد بحق درصخت انتساب جیع سخ معروف این کتاب پاسدی تردید تمود . این است که ما نیز در باب طبع حاضر که بر مین گونه نسخ میتی است هنوزنم‌توانيم با اطمینان کامل بگویم که سخةً اصلی اسدی را احیا کرده‌ايم چه اکراین حال‌حاصل بود دبکر بخود این همه زمت در ابراد اختلافات نسخ و آوردن ماءحقات نمیدادیم و بطبع عن همان یك نسخه که حرفی در آن نمیرفت قداعت می‌ورزیديم . چون تألیف اسدی کتاب لغت است حرجا درطی عبارات متن لفتی چهفارسی‌چه عر بی مت اج‌بتوضیح بوده است آ نراد رحاشبه زروی‌فر«نگهای دیگر معنی کرده‌ايم و درفهرست لفات ملحقبآخر کنات بدون‌تشخیس ۰ کل لغاتی را که دراین طبع آمده است اع ازاصلی با ماحقات بامترادفات با لغات استطرادی‌چه درمتن چه درحاشبه مها بترتیب الفبائی آورده‌ايم تا آن نیز بحل رك عذه از لغات حل احتیاج موجود دراین طبع بترتبی آسان و عملی كمك کند . از راجعةٌ بصفحات که در مقابل هر کلمه قید چو شده بخوبی مىتو ان معنی بامتر ادف باطبعةٌ آن را یافت . اینك می‌پردازيم بذ کراحوالو عتزات :سخه‌هائی ک درطبع‌این کتاببا نها استعانت جسته‌ایم نخ خطی و جاپی لفت اسی در طبحم تة حاضر از نسم‌خفلی و چاپی لغت فرس چهار نسخه در دست نکارنده‌بود که از تمام آنها در این چاپ‌استفاده دده و بااینکه درصخت انتساب بعضی ازآن نسخ باسدی بشرحبکه‌ذبلا بباید شك کی بود باز بعلت قدم عهد تألیف بامبتنی بودن آنها برنسخة اصلی لغت‌فرس اسدی از خبط هیچيكك از فواید و شواهد ر زواید آنها سرف نظر یل تیامده واشمار ولغات‌سحیح وغلط ومطالب اسلی و زوایدهمه رادرحوا بر حواتی تقل کر ات این چهار نسخه بتفعیل ذبل است : ١‏ ۔۔ نسخة اسان باع فسخۀ غ که ما آنرا سای طبع قرارداده ایم و هيچيك از لفات مندرح در باب‌ملحقات در آن نوست ملکی خود نکارنده است و آن اکر برحی که در آخراین چاپ قل‌شده بسیار چدید ومو رڅ بسال۱۳۰۳ هجری قمری‌استاما اسای آآن چنانکه درخاتمه آن‌مذ کور است‌نسشه‌ای بوده که در ۷۲۱ بعنی درعهد سلطان ابوسعید بهادر خان در « آبرودان سر » از تواحی سهند آذربابجان تحربرشده و کانب آن حمدین مسعودین مظه بر از فساد نسخه‌ای که در دست داشته و از روی‌آن مشوشته شکات میکند و بخود امید میدهد که بعد ها پتصحیح آن توفیق بابد , این نسخه‌همانعلور که عند E مغلوطست ا3ا خه‌ای که‌او دردست‌داشته هر چه‌بودهالّهازنسنه م مایقیناً بارخر آب‌و روت کمترغلط وافتادگی وتحریف داشته چه براغلاطی که حذسبن آنها شکایت میکر ده غلعاهای دییگری هم بدت او و کاتب نخ موجود ما افزوده شدء و شاید هم هر دو بسیاری ازموارد راکه مغلوط‌مینداشته مسعود از بذوق و سلیقهٌ خود تصحیح و با مطالب راکم و زباد کرده اند . بهر حال در ع سه نکنه قابل جلب دقت است : اول آنکه کتاب‌درذیل| کثر لغات‌شواهدرا اتداخته وبااشکه‌بنای کتاب اسدی بقول خود او بر آوردن کواهی بوده است برای هر لغتی‌از بادو بیت " تقل آ نها را لازم نشمرده و یکسره آتها را حذف نموده اند و ماتا حدی که مکن بوده است این شواهد را قول شاعری‌فاضل * « از فسخ دیگر برداشته و در فیل لغات در میان دو قلاب گذاشته ایم اقا در عوض دد آن مواردی که در ع شاهد با شواعدی از گویند کان فدیم هذ کور است بر خلاف بعضی دیکر ازنسخ هیچگاه زمان آن کویندکان از عهد اسدی م و آف کتاب نمیگذرد مثلاً هیچرقت از قول امثال سناقی وناصر خسرو وامیر معرّی وابوطاهر خاتونی وعمعق ونظایر ایشان‌شاهدی در متن ع مذ کور نیست و ما نیز در افرودن شواهدی که از سخ دییگر کرفته و درمیان دو قلاب جا داده‌ایم مراعی این نکنه بوده ایم ه کر در ملحقات بعنی در لغاتی که در سایر آنها نيامدء دوم آنکه بعضی لغات تر کی است که درغ در ذیل تعریف لفات نسخ هست و در ع ذکر هیچکداماز فارسی دیده میشود وچون غالب آنها در سایر نسخ يست باقرب احتمالات آنها را کناب وشاید هم حشدین مسعود که درآ ذربایجان میزیسته از خود برمتن لغت فرس اسدی افزودهاست ( رجوع دود مثلا بذیل لفات بازپیچ در صفح ۵۷ و پود در قح ۱۰۵ و آندن در سفسا ۳۷۲) ج ع سوم آنکه یکی از کتاب اسخة ع ظاهراً در موقع استنساخ دویا چند نسخه از فر سوب باسدی طوسی داشته و گاهی در ذیز لفت آنرا دو با سه‌باد بعباراتی که باهم اند کی تفاوت دار ند تعر یف‌میکند و تعریف ثانی با ثالث را پس از ذکر * نسخةٌ دیگر » میآورد که شاهد تقل آن از تاا دیگری است این تکات مفهماند که نسخه ع با آنکه شر ح دلابل مذکور در ذبل از یع نسخ دیگر ستاأللف اسدی ر ویک باز عن همان نسخة موف تیست و ناخ بی اتساف با دست جفا و خاطر ماه کار خود هر 1 خ بی ر مود هر | قدر توانسته و خواسته اند در آن تصرف و نفیر روا داشته و رعابت جانب امانت در روایت دا بکلی مهمل گذاشته اند . تسه ع مقدعه‌ای دارد که هيچيكث از خ دیگر نوست و درآن که بهترین شاهداصلی بودن با لااقل تزديك بودن نخه ع بنسخهاصلی مو آف است اسدی چنین میگو ید « دیدم شاعران راکه فاضل بودند ولیکن لفات پارسی کم میدااستند وقطران شاعر کتابی کرد و آن لختهابیهتر +عروف بودند» ۰ از این عبارت دو نکنة مهم استنباط میشود یکی آنکه تسام با بعضی ازثعرائی که اسدی درحل سکونت خود میشناخته با وجود فاضل بودن لغات فارسی کم‌میدانسته آند" دبکر آنکه فطران شاعر مشهور در حم لغات فارسی کناب فرهشکث مانندی ساخته بوده است. دربادی نظراین مطلب که شعرائی باشند فاضل ولی‌نا آشنا بلغات فارسی متداقض بنظر میرسد چه مسلم است که فرض اسدی از این شعرا شعرای ابرانی زبانند نه مثلا تر کی با عربی لسان چه در آت صورت ترتیب لغت نامه فرس برای ابشان خار ج ازموضوع احتیاج آ نان بوده‌است . ا قر بب بیقین است که غرض اسدی ازلغات پارسی لغات زبان دری عنی زبان فارسی ماوراءالهر وخراسان است که در عهد اسدی بمنتهای نویسند گان و گوبن د گان بزر گه از قببل بلسمی و دقیقی و شهید و ابو شکور و کسالی و فردوسی و غير هم ۳ او بسط و فماحت رسیده و بر اثرنلهور زبان ادبی خاص ابرانبان صاحب دولت و امرا و پادشاهان با اسم و دسم شده و در جنب آن زبانهای دیگر ابران خصوصاً ایران تصالی و غربی یعنی لرجه های پهلوی چرت ادبیّاتی مدن و نویسند گان و شعرائی ذیقدر نداشته اهمتّت و شهرتی تیافته بوده | شعرائی که اسدی بایشان اشاره میکند ظاه را شعرای آذری زبان ناحیة آذربایجان وا ران بوده اند که اسدی درمیان ابشان ميزیسته است و ایشان‌بعت دوری از خراسان وماوراءالتهر و تکامپز بانی غیر از فادسی دري بعمعلاحات شمرای این زبان کمتر آشنائی داشته اند چه تا حدی که ما اتللاع دادیم الین شاعر بزرگی که در قسمت شمال غربی ایران یعنی آذربایجان و ار آن بطهور رسیده مین اسدی موف افت فرس و گرشاسب نامه است و کمی بعد از او با مقارن همان اتام قطران نیز در این خطه بسخن سرائی شهرت بافته درسفر نامه خود ( درسال 6۳۸ که اورا در تبر د نی قطران هم بشهادت ناص ر خسرو از دید ) درابتدا با ایشکه شعری نيك میکفته است زبان پارسی تیکونمیدانسته اس" وظاهرا ت که قطران ازراه تعلیم وتمرین در گفتن شعر بفارسی دری مپارت یافته بوده لیکن نمیتوانسته است درست باین زبان کلم کند واینکه اسدی میگوید که قطران در لفت فارسی کتابی کرده ناصر خسرو چاپ پرلین صفح ۸ . امعنی این بيان ناصر خسرو اي اجه بوده است شاید بیشتر ترا برای‌رفع احنیاجات شخصی وبعنوان‌تذ کره‌ای جهت خود تر تیب داده بوده . اما از کتاب لفت قطران که اسدی در مدمه فرهنگ خود بآن اشاره میکند در هیچ جا ذ کری و اثری پبدا دست جز در کشف‌القنون که در آنجا حاجی خلیقه درذیل * تفاستر " اشاره بلغتی از تاليف قران شاعر متهور مینماید و جز التساب چنین کتابی باین شاعر مطلبی دیگر 1 در آن باب بدست تمیدهد و لابد مین کتاب نوده اس ت که اسدی از آن گفتگو میکند . درتأیید این نکته که شمرای ممزمان اسدی در ار ان و بایجان بکتاب لغتی برای‌توضیح الفاظ دری احتیاح داشته‌اند اسدی خود در مین مقدّمه میگوید که این کتاب را بخواهش یکی از هبن شعرا یعنی «حکیم جایلوحداردشیر بی دبله‌سیارالنجمی الهاعر»تالی فنکردهاست . ازاین اردشیربن دیلمسپار نجمی شاعر درهیج نوشته نامی رذکری بدست نیامد ققط درحاشیة نسخة ك درذیل لفت * جبغت ۲" ازشاعری بنام نجمی شعری ست ماما بهیچوجه‌از آن نمیتوان‌دانس ت که‌غرض زاین نجمی همان اردشیربن دیلمسیاراست‌بادبگری‌بخ‌وص که ذ کر آن‌نجمی درنسخة اصلی اسدی نبامده و زمان او نز معاوم نست . در اینجا بد ناس ت که بيك نکته اشاره کن ما گرچه‌آن مستقیماً پموضوع بحث ما ارتباطی ندارد» و آن اینکه کلم دیاه‌سپا رکه اسم پدر اردشر نجمی شاعر است از اعلام دیلمی است مس کب از دیلم نام ولابت معروف و اسپار که همان اسفاریا اسوار با سوار فارسی باشد و معنی آن سوار با فارس دیلم و ت رکیپ آن نوع شهسوا ESET ( عن بهترین سواد ) مد باه است . درذبل کتاب تجارب‌الا متألیف ابوشجاع وزیر درقیل حوادث سال ۷ از بك نفر ابراهیم دیله‌سفار ذکری بمبان می‌آید. این شخص که مدنی قبل از عصر اسدی بوده شابد هیچ مناسیتی بااین اردشیرین دیلسمار ما تحن فیه نداشته جز اینکه لفب يانام پدر او دیله‌سفار معزب دیلمسپار بوده است و ما فقط برای آنکه اندك ترضیحی در باب این کلمة قدیمی داده باشیم بنقل آن پرداختیم. ۲ - خەن اصل ان نسخهٌ نفیس خوشخط که بتار بخ۷۱۲بدست سبط حسامالدین حافظ اماب بنظامتعربفانوشته شدم متعلّق است‌بدوست اضل:گارنده آقای حاج دا فا نخجوانی که آنرا پمنظور تة هین طبع حاشر چند سال قبل از راه اطف مد تی بامانت داده بودند و چون نگ رنده در آن بام باتمام این کار توفیق نبافت وبسفر فرنگستان رفت نسخه بمالك عترم آن مسترد کردید "سپس آقای خاخالی بدست کاتب خوش قر بحه آقای عبرت مصاحبی‌نائینی ازروی آن جهت خود نسخه‌ای توساندند وما دراین طبع چون متا سفانه دیکر باسل اسخة ك دسترسی اداشتیم بهمان نخة خط دست آقای عبرت | کتفا کردیم. ن نسخه نام آن چنین نوشته‌شده :مشکلات هارسی‌دری مطاا 2 در وشت و در وسط مین صفحه ترنجی است عشتمل براین عبارا ر الاعپر الکییر ااعلك الءادلالباڈل بمح 'لید ین باس طا !فين مر بى ال باماء والفةراء فخرالدنیا والدین جلبی عیسی بین محمدیی ایدینایدالله دولته و خاد ملکه » و در دررا دور این تراج فطع ذیل آمده : ۱ - فیل تجارب‌الامم ص ۸۰ از چاپ هر ات طف تو پیدا خواس‌عیسوی ای‌چراغ آفتاب ازسمع روت‌منزوی درنیم 'سمان ورنه‌روزآفر دنش‌داهت‌قد ی‌مستو شاعر بنام عدوح و خدوم خود که عوسی است میکند و در بائن همین صفحه ندز بیت ذبل مذکور است : نام تست آنك بقا بابد بی آب حیات صبت‌تست] نك جهان کرد بی‌خبلو حشم و می مارات حا کیست که این سد ن نسخه‌ای بوده‌است و جیمآمارات حا کیست که این نسخه عين‌همان نسخه‌ای بوده‌است چا که کاتب با جامع در سال ۷۹٩‏ برسم مطالمه تقدیم امیر فخر الدین چ ایدین کر ی عیسی‌بن‌حقدین اما این‌امیر فخرالد ین‌عیسی‌بن حتدینآ بدین یکی ازامرای جزء ین ۲ تاطولی است که ما بین ۷٤۸‏ و ۷۹۲ درقسمت یدبا از آن ولابت امذرت بر مغلوب سلطان ب میکرده و دراین تار بدخان ازلسلطانعثمانی بخ شده و قامرو حکومتی او بممالك آل عشمان نع گردیده است . این ساسله بتوسط آیدین جد فخرالد بن عثمان در حدود سال ۷۰۰ پس از انقراض سالاجقة روم در لديا تااس بافته بود ۱ مقدمةً نخة ك که آترادر ذبل صفعةً اڌل از همين طبع نقل ڪر ده ايم چنانکه ملاحظه میشود بکلی غب ازمفدمۂ نسحه ع است وذبهه ای ندست که آنرا کانب یاجامع ت ازخود ساخته چه در آن صریحاً میگوید که : « این کتاب پادسی [ کذا ]که برو ز کار ابرمنصور على بن اد الااسدی رحمة الله عایه از دیوانهای شعرای ما تفدم ج کرد .. الخ“ این ۱ - رجوع کنبد بکتاب اخبارالذول قرهانی در حاشیهان‌الانير ج ۳ ص ٩۲‏ ۱و کناب آن صفعه . یچ عبارت شگی بجا نمیگذارد که با فراهم آورنده ت مقداعةٌ اسلی را حذف کرده و بجای آن این شنم سرا گذامعه و با آنکه اصلاخ ار مقدمه تداشته است باایشکه تام این قسخه ,عر ح که گذشت‌در بشت‌صفحهاول آن‌مشکلات پارسی دری قید شده وتعر بفهایلغات‌نیز غالبا با ممادل آنهادر ع متفاوتست بازقر مب بیقین است که اساس نسخهٌ ت یکی ازنسخه های فر هنگه اسدی است که با از ع کہ ما آنرا اساس طبع قرار داده ام جامعتر بودء و با آنکه جامع ك با جامع نسخهٌ اسای او در تمررینها بسلیقهٌ خود تس فاتی نموده بوده اند . بهر حال ما از سخ ك در ته کرده ار خالیست. درت عم ماش تآنجا که نگارنده تفص کرده‌است ذکرهیچ ان طبح پخصوص در تصحیح و لقل شواهد که ع درغالب موارد از آنها شاعری که عصر اربعد از زمان اسدی باشد تست و این خود ندز براعتبار آن‌می‌افزاید . بااین حالت جامم‌جیع لغات‌من کوردرعتست‌ولی درءوض لغاتی را شامل است که در ع وجود ندارد . در حاشیتّث بختلی ظاهراً جدیدتر پدون هیچ مقد مه و خانمه ای در مقابل هر باب بهمان نظم و ترتیب بك عذه لغات هذ کور است با ذکر شواعدی که جز ء ال آنا همان لغات مذ کور در منت است با عباراتۍ ارات متن و جزء اکر لغاتی اس ت که در ث ذکر نشد . این نسخه از بك جهت بسیار عجیب است چه در آن ابوابی‌وجود دار که در هيچيك از سخ دریگر نیست مئل باب‌الّاء و باب‌الحاء و باب الاد و پاب‌السّاد و بابالتلاء و باب‌المین و بابالقاف و بابلا و در هر يك از ابن ابراب لغاتی آمده که صریحاً عربی با تر کی است بالغات متعق ات دا ببکی از اهجه‌های غیر فصیح ولایتی مانند سفدی و خوارزمی وخراسانی و ماوراءالتهری .ما ععناً این ابواب را درعنوان ملحقات آورده ار قصد که شاید برا ی کسی که‌بخواهد در باب لهجه های قدیم ابران‌تحقیق کند مفید افتد . درغیراز اینابواب حاشیهت عدَء کثیری لفات دارد که حتّی در وك از فرهنگهای فارسی نیز نمبتو در این نسخه عوش شده و با فر آنها را بافت » با شکل اسلیآ نها نوبسان که غااباً کناب بکدیگر را استتساخ مبکرده و تم و تصرف شخصی ابشان بسیار کم است انی بر نخورده و از ضیط آ نها غافل مانده اند . درنقل‌شواهد حاشیهٌ ه مشتمل برذ کر بسیاری از کو بند کانی‌است که مسلماً بعد از اسدی میزبسته اند مافند عمعق و ناصر خسرو و کی فرغانی و لامعی و سنائی وغیر هم حتّی در يك مورد از سلمان نامشاءری فیز شاهدی ميا ورد ( ص ۵۲ ) که معلوم نشد که غرض از او همان سلمان i‏ ت با دیگری . اقا این شواهد حر چه و از هر که اشد بسیار ی گرانبهاست و بمده آنها بنام بك عدء از شمرای گمنام قدیم زبان فارسیر تا اندازه‌ای تیز بسبك گفتار آنها مبتوان پی برد و اهم آنها ابیات آبدار پالتّبه زبادی است که جامع این نسخه‌از متنوی معروف و آمق‌وعذرای عنصری آورده وبایئوسیله قسمتی از آن منظومۀ کرانبهای فدیمی‌را که بدبختانه دستخوش تلف شده حفظ نموده است . چنانکه کفتیم این اسخه ته مقدّمه دارد نه خاتمه نه تاریخ کتابت تا بتوان مؤآف با عصر تألیفیبا تحریر آ نرامشتص‌ساخت»ظاهراً یکی از مالکین ك آنرا از خودبر حاشيةً این نسخه‌افزوده با دسخه‌ای از کتاب لعتی رادر این حل گنجانده است . ها ۳ - نسخةس نسخةٌ س متعلّق است بدوست فاضل کریم و دفیق صمیم نگارنده آقای سعید نفیسی کهآ نر ابخط خود نوشته و باسعةٌ صدر تمام چندسالست که باختبار من گذاشته اند . اصل این دسخه مطابق شرحی که ابشان در ابندای نسخهٌ خودیاد داشت کرد اند | کنون در تمرف آقای <ا ج عدالحمید ماك الکلامی اردلانی از هنرمندان با فضل عصر ماست که آترا از پدر بزرگوار خود عرحوم حاج عبدالمجید ملكااکلام متخلص بمجدی از شعرای قادراخر ( متو فی بسال ۱۳۰۵ شمسی ) بارث برده اند . در آخر ابن نسخه بنقل آقای نفیسی چذین م‌قوم‌است : * قدوقع الفراغ عن‌تسویدهنه اانسخة الطیفةالمرغوبة بیدعبدا سیف حتدالبدخشی فى اواخر شهر مبارك الوال | كذا| من سنة سبع و سبعین و تمانمایه . مقدمهٌ این نسخه چنانکه در ذبل صفعحهٌ ۲ نقل کرده ایم ازدوسه نجاوز نمبکند و در هیچ جای آن ذکری نست که آن کتاب لغت فرس اسدی باشد اما دثار بمشابهت بالسبه کامل آن باع و ترتدب ضبط لمات و غیره با وجود اختلاف عبارات آن با ع شگی نمیماندکه آن نیز یکی از دسخ فرهنکك اسدی است اما با چه تفاوتها تسبت بنسخة تأ لیفی موف خداداناست و چون آن نسخه در دست مانست تاچارس رانیز بايد مانشد ك یکی از جله خی بدانیم می بر نسخٌ اصلیم وف بانصرفاتی که از جانب کتثاب و اهل سواد بی پروا بعد از عصر مولّف در آن وارد شده است . ساق با اشکه ت ازجهت تفسیل داربعضی‌موارد و کسر درمواردی‌دیگر واختلاف عبارت عن‌نسخه ع نبست باز ازلحاظ ترتیب وانشاء ازسابرنسخج سشتربان نزدباك است . در س هم مانند ع نام هیچ شاعر مو تخر بر اسدی نبامده است . ني چا نسخة چ مان نسخه ابست که آنرا پاول هورن' از مستشرقن ری یك تسخ متعاق بکتابخانة واتیکان بسال ۱۸۹۷ مسیحی 4 - نسخة چ بعني چابی در آلمان رسانده است اصل أبن ال چنانکه درآ خرطبع خود تقل کرده‌ايم بتار یځ پنجشنبهة اهم حرم ۷۳۲ تحریرشدهاست ومقدمه‌ای دارد (رجوع کنید بذیل صفح ۴ از طبع حاشر که در آنجا نام کتاب را« لوت فرس سان اهل بلخ و ما ورا النهر و خراسان و غور هم » میخواند و ابداً شامل اشاره‌ای بآن که این کتاب تألیف اسدی باشد نیست. اسخة چاپ پارل هورن با آنکه بعلت قدمت زمان تألیف و تحریر گرالبهاست ر در تصحیح و تهب چاپ حاضر كمك فراوان بما نموده‌است هم بسیار مغلوعاست و هم ترتیب آن مفشوش و در بعضی ابواب ناقس . اغلاط آن لابد بك مقدار از ناسخ نس اسل بوده و مقداری نیز ازعدم گت ناشر ومنحصر بودن سخ اساس طبع ناشی شده است . اما اغتشاش ترتیب کتاب را درست تمیتوان بر چه حمل کرد مثلا در صفح ٩۰‏ بعضی لفات مختوم بتاء مثل زفت و کلفت وآ بغت را درذبل باب الفاء آورده ودر صفحة ۸۹ لفات‌خلم رسلمرا درذبل‌باب اللا مودرصفحات 4۸-69 عد کذری از لغات ت ن #مچنین جیم لغات ختوم بهاء با باء که آ ترا علامت تسبت فرض کرده مانند بخچه وبادرسه و سیاسه با آبی وغفجی و نظایر آنهامه را در ذبل باب آن حرفی واردکرده که قبل از هاء با باء قرار دارند متلا پادر سه و سیاسه را درذیل باب‌التین و آبی زا درذیل باب‌الباء وغفچی را ترتیب خللاف طرحی است که اسدی در مقدمةٌ برعایت نظمآهنکک در ذیل باب الج کتاب برای نو؛تن‌افت ام خوش بيذنهادمیکند, بر کلسات وملاظهٌ ترئیب قوافی . بعضی ابواب آن : ز بسیارناقص اس که دراس دی با اءآن فقط مشتمل بر٠‏ ه امت است درصورت ستفاوت آغات اين باب از باث صد و کسری است تا حدود دویست . بتفاو بن باب از ۾ و ری ود دور علاوه بر تفارنهای فاحش مذ کور که این نسخه با فسخ دیگر دارد اماراتی دبگردر آن موجوداست که صحت نسبت دی بکلّی مورد تردید قرار مردهد بشرح ار لا اشتمال آن برنام شمرائی که مدتیا بىد از اسبی زن دگانی مبکرد. اند انند موآق‌الدّین ابوطاعر حسئن بن علی معین‌الملك خانونی آزمنشیان عهد سلعاان مد سلجوقی و برادرش سنجر ؛ وامیرالشعراءمعژی وحتّی جامی () و کیاحسینی قزوینی . انیا در صفح ۵۰ در ذیل لت * بش * و در صفحهُ ۷۲ در ذیل لغت * زفندای » دوبار از اسدی شاهد میآورد ودرمورد دوم چنین مینویسد : «اسدی مصتّف کوید در گر شاسب‌نامه » و از مين چاست که بعضی از اب نسخهٌ پاول هورن باسدی شگی نداشته‌اند چنین ا اباط کرد. اند که فرهنک اسدی بعد از تاریخ تألیف کرشاسب نامه مف بمد از 46۸ سورت نگارش باقته است سج بعقیدة نگارنده همین وجود اشعاری از اسدی دراین سخه خود دلیل نبودن آن از این شاعراست چه بسیار بعید اس ت که این قسلم ون برای آثبات اڈعا بعنی رساندن صخت معنی لغتی قول خود را بشهادت پیاورند آن هم فقط در دو مورد واگر اسدی میخواست که شیوة ناخوشی را که شمس‌فخری درمعیار مالی پیش گرفته وروی کند علّت نداشت که همین دومورد قناعت نماید . الا در فرهشگه سروری در ذیل لغت ماتبد چنین آمده : * مانید در آمده که چون کسی کاری کردنی و سخن تسا حکیم اسدی‌به‌عنی ج ی گفتنی نکند و بگوید کویند مانید * واین عین همان نعریفی اس ت که در ع و س آمده ( ك این لغت را ندارد ) درصورتیکه درنسخهٌ چاپی تعر مف «مانید بازماند ک 1 یزیا کاری ۲ " این وقراین دیگر که برای احتر از از تطوبل ازآ نها میگذريم نیزمق ند اسلی نبودن نسخهُ چایی است . اقا دراینکه اسای کار موف نسخهٌ یمان فرهنک اسدی بوده کوبا جای شبهه نباشد وابنکه درذیل لغت آزفنداق :«اسدی مصدّف در گر شاسب نامه گوید » اثارة صربحی است هنک اسدی را کرفته و با کته . ظاعراً موف این نسخه ف عبارات منثور وتصرّف درشواهد وترئیب لفات از آن نسخۀ دبگری ساخته است . ازفرهنک اسدی نسخهُ خطی‌دییگری در کنابخانهُ دبوان هند در bé |‏ ند هست و دکتر انه ناثر فهرست نسخ خی اختلافات آنرا با چاپ پاول هورن دران فهر. ما درحین طبع نه بشخ دیوان هند دسترب: ی فارسی آنجا . ۱ -رجرع کنید ,صفح ۰ ۱۱ و فیل آن 2S لیفین طبع کناب شش‌سال قبل نگارنده بتشویق حضرت خدومی آقای خلخالی بکار طبع جدیدی از فرهشکک اسدی درمطبعة روشناتی شروع کردم اقا بمللی که ذکر آتها در ایشجا بیفایده است این کار نیمه نمام ماند و او ار دیگ ر کمی بعد همين عمل در مطبعة مور اقدام شد شدء باطل کردید » وآن تیز بعلت مسافرت چهارسالهٌ نکارنده بجاثی نرسید تا گذشته باز بدستباری ماڌی ومعنوی آقای خلخالی طبع فرهنکک اسدی درچاپخانة حاس‌شروع گردید وخداراشکر که این دفعه د گر نت در یله ما جامةٌ تمل پوشید و طبع جدیدی از این فر یس که از بسیاری اراعل‌ادب گذاشته‌هد جهات درتاریخ بران‌مقامیجلیل‌دارد با نظر نگار نده این بود که تفمیل در بیان خصایصلنوی‌این فرهدگه و تعیین ہو بت جمی از شعرای بالنتبه گمنام مذ کور دد ات وتر هة احوال اسدی شود اما بل ت کمی فرست و بزر گ شدن حجم این طبع علی المجاله ابر مباحث موقوف میماند تا اگر بعدها توفیقی جهت طیعی دینگر پدست آمد با رفع عیوب این چاپ نکات مذ کور دز بر آن افزوده شود . درپابان اینمقذمه لازم مدان م که ازصمیم قاب مراتب سهاسکزاری خودرا بسرور معطم و دوست عز یز القدر حفرت آقای آفا سید عدالزحيم خاخالی مدَظله که انجام این امرخر وبسی‌خدمات ذیقیمت دیگرع‌هون همت بلند و دست ودل باز ایشاد نمام وازخدا بقای‌سلامتو دوام کر معظله را که همه وقت وقف خدمت بدوستان ج ر بسیاری از مهمات کب ادبی زبان ما هانند است نامه واصییحه الملوك و انل ارجند آقای سعید نقیسی مخطرطات رز لعلف ومساعدتوای گرانبهای صدیق که در امانت دادن اة خود ټکار نده را مذون ساخته‌اند نیز بدوسته منظور نار ق سپاسگزایی از آن‌را همواره فرش دما خود خواهم همچنین از آقای میراهد طباطبائی جویان مستعد و با ذوق دانی‌سرای عالی تعکر میک که در تمحیح اوراق و هه فیارس كمك کار نگارنده بوده و « ن داه تحتل رنج فراوان موده اند . از آقای محتد مطتر متصدی قسمت حروفچینی چابخانة مجلس نیز بی‌تنهایت نوتم که درحسن ترتبب سفحات کناب و فهارس آن و دقت در زبائی طبع کمال شدی و لعلف را بخرج داده ونمونهٌ آبرومندی از کار خود و کار کنان ودنکر چابخانه بمعرض استنادة موم گذاشته‌اند . تجر یش تبرماه ۱۳۱۹ عاس اقبال ملك الشعراء و الفضللاء ابو منصور على بن احمدالا؛سدی الطوسی طاب منامه ۲ بدان که فخر مردم بر جانوران دیگر بسخن گفتن است وسخن را تمامی معنی‌است و ازدو کونه آمده است یکی کونه نظم است و دیگر نتر ن گفتنی باشد ههه گفته اند و غرض ما آندر بر لفات پارسی است که دیدم شاعران را کسه فاضل بودند ولیک مبدانستند و قطران شاعر کناب لفات پارسی کم د و آن لت ها بیشتر ۴ معرو فی بودند پس‌فرزندم حکیم جلیل او حد اردشیربن دیامسیاراللجمی الشا عر ادامال ع ره ۱ ۱ - در اسل + سار پاس و س خدای دان ر توانا راکه جهان آفریذ و جانوران را یدید ۳ کرداند وصورتای تلف ۰ و درود او رت مبر ماد مصصفی صاوات ال حن عليه و برآل و اصعاب وعشیرت او اما پس از ۳ احمدالاسدی رح مةالزه عليه از و خوانندکانرا افادت باشد وهر اننیر ۲ لغت‌نامه ای خواست چنانکه برهر لغتی گواهی بود از قول شاعری‌از شعرایپارسی و آن بیتی بود یادوبیت وبرترتیب حروف [ با تا ساختم . ید تا آخرحروف آن لفت کدامست و ازحرفها باب آن اس ! حروف باد شود تا زود ببابد و ابتدا از الف کردم و بتر تیب ساختم تا حرف با وال اعلم . مقدمه س : الحمدلله رب العالمين واللوة على خلقه مد وآله اجمن . 1 بسم الله اا رهن ار حیم الحمدلله رت العالمين وااصاوة والسلام على خي خلته‌عند وآلها بعد ما کتاب له رس اسان اهل‌البلخ و ماوراالتهر و خر واللهالموفق . ک لفت در تدای این کتاب بر حروف یجي نعاده شد اما بد حروف هست ا دهان دره باشد آن که دهان باز شود" با از کاهلی بااز آمدرن خواب ومانند آن» بهرامی کفت : چنار نمود بها دوش ماه نو دیدار چریار من که کندگاه ٣خواب‏ خوش آسا آ سای دیکر ٤‏ مانند بود چنانک هگویی شیر آ-اه و خور ماه و ترك آساو ماند این شھیں 'گفت : شود بد خواه چررن روباه بد دل آسا تو بخرامی بمیدا ۲ ] والا بزر گک بود بقدر وبللدی ۸‏ چنانکه رودکی گفت ؛ ۲-س + ازهم باز کند ۰ ۲ - چ ؛وقت ‏ 4 - درنسخه های دیگر این ۰ آساء ن ازانجا تا ابتدای مثال‌را بعد ازلفت " والا ۰ آمده ‏ ١۰اس‏ :وی ندارد ١‏ در چ : حور آسا ویتبه را ندارد مچنین در س ۷ مال را ازن و س پرداشتيم ۰ در ن ۰ در چ ۰ خفاقی ؟: فمل سانی نو حورآسا ٤ چوهامورن دشمنانت ست بادند۱‎ چو ګردون دوستا ر والاهمه سال‎ کر کرومی خوابکه جهار بایان راگویند و کروهی طاق بارا [چنانکه منحیاك گفت ۲ باسهم و آنرا که حاسد ۴ تست پیرایه ڪمند استو خلد کمرا] کمرای دیگر؛ لعل[ ظ : حل | شب کاه چهار بایان [و | گوسفند وغیره وبر انما انکرو | کذا] خواند . ۱۰ پروا فراغت باشد * و سراسیمه را ناپروا گویند [ جنانکه دقیقی گفت : ابوسمد آنکه از کیتی ازاو بر گشته شد بد ما د مظتر آنکه شمشیرش پپرد از دشمنان پروا ] از ابله بود | چنانکه رود کی گفت: ۱ - در س نقط : بادا ۳ دشن وس روا ودررشیدی‌انگروا] وطاق بنارا کمرا خوانند. چچ + گرا جایی بود که چهاربای درش کنند . ه - چ اضافه‌دارد : :و آرام‌هم ‏ ۰ مەی تایروافقط در 2 هست ١‏ - مط J‏ کرد از همه بد ها نع را ندارد ۰ س : ابوسهمد آننکه کیتی را عصون ته شد دلها ۰ ۷ - چ این لت را ندارد ۰ ن : کانا ابلهی کردن بود ۰ س : کانا ابله ونادان باشد . بو سعد. آنکه ازکیتی برو بر کی ومان دسبت ردک بن گوم تو کانادی آفدستا اشد و ستا این لفط کامتی‌است مر لب پهلوی افر شگفت ب چنانکه دقیقی گفت : دل بتو بر افدستا جز از ایزد توام۱ خداوندی ویدا کم شده باشد چون وید ؛ دقیقی گفت : اکر ویدا شو ۱ ان شیرین بر فشانم آم مرو فال نيك بود| چنانکه عنصری ۳ کفت : وا تایه شرا لب بخت بو مرغو 1 قال بد بود [ چنانکه ابو طاهر خسروانی کوید : کند پمن» بردارم پآفرین .مرو کنم‌بدی» بردارد بمرغوا بان جمیه ک یند » فو خی گفت : دش کر وید شوديك بارس ارد + در ن : رود کی + چ مروا نا هر روز بر آسمان زدن باشدرو د کی کفت ۴ع روزه بایان رسید و آمد نو عید ی ] کت : آری چو بیش آید قضا مروا شود چون بادا مروا ES غوا کیرد شجر کید کساجای طرب ٤‏ س : شناتیردان بودینی تر اش 1 بوقت کار زا ر خصم و روز نام و ننگ فلك ازا کردن آویزد شفا و نیم لنگ او نیا" پد و پدر و پد ر عادر بود | چنانکه فردوسی و هم از ابلهی باشد و کانب۳ تبیرء که جنگ آورد با ۷ موش مهب کبران است | چنانکه دقیقی کوید : تامبل* کرد با ما ۱ از مذهب نغوشا آن زرد هشت کو بود اس بد آن نه موشا بر کوه طو رسینا! 1 1 هوید سخت پیدا بود | چنانکه عنصری ۱۰ گوید داش ندانی ١‏ اهویداکنی حاصلش] بود یتی په پدوو 4 -ن : نفوشا من ۰ -ع ۷ - س: اززرده. ۴ سرچ ناطف ۱ بود » طایان مرغزی گوید : [ شمس دیا تو فخر دین می تو شمس دین ملی۲] ور همه زندکان؟ ترینه؟ شوند تو کبیتای کتجدین منی سروا حدیث و انه باشد | چنانکه اورمزد ی گرید : چند دهی وعدة دروغ سی چند فروشی بمن تو این سر و سرو!؟] تفسیر زند است و زند صحف ابراهیم بود » خسروانی کفت : چ و کلبن از کل ۷ آ تش نهاد و عکس افکند بشا خ او بر "درا کشت وستا خوان4 الساو | قال الجوهرى موات -١‏ التاطفنوع م بتدطف قبل استضر ابه خثورته (تاجالسررص) ‏ ۲ - این بیت فقط درس هست ودرآنجا بجای قخر دین وشمس دین فش رال 4 -لن: وشمس این ضبط شده. ۳_س: ینهصحیح هین اس ت که بضیط جهانگیری وعیاست ازطه‌ام وخورش چند فروشی بخیره پامن سروا ٩‏ - چ ۰ اسنا وزند وستا » زندصحف ایراهیست وا شاخ اوبرهدراج بش بود ۰ ۷- ع تن .س وچ ابر ۸-چ شد ابستا خوان [ کذا] ن کارچون کام او شد روا ۴ س: ازدرها ازجنس مار بود «در ك این ادا جادو بود و دانا وساحب رای ( بدون مثال ) دندا نگ ودل و اندیشة ندا نا" و اشثاه م شناد شناو باشد که در آب زنند ویعر بی سباحت کویند | بو رخشان بود | دقیق یک جمال کوهر آ کینت چو زر کهربمیان در اندر چنانچون E‏ رخشا!؛ ۱ سکیا صبور باشد| چنانکه اورمزدی گفت : یارب مرا بعشق شکیبا کن یا عاشقی برد شکیبا ده 1 5 ند در س :آشنا کی‌باشد باشد درآپ . . ۲ اس | ندارند . فرهنک جوا رآب‌شا کند ‏ چ : هیا تاذل من در هوای فیکوان شد ۲ نده بود و روشن . ن ز رکه اندرچنانگه کو > بی که در دیل از بك مدیجه وقصیده بوده‌اند ۰ » ن (درحاشیه) : شکیب! صبور باشد و آرمید را تدارد ٩‏ - این منال فقط درس هست - ۱۰ i : اشد [ چنانکه دقیقی گفت‎ 3 دل "برد چون بدانست ۲ کم کرد ناشکییا‎ اک | تاچنینم د بوانه کرد و شیدا‎ E 4 کودنا ۳ سیخی باشد | که ] مرغی باچیزی بدان بر آتش ند ویگردانند [ چنانکه کسائی گفت ۱ دلی‌راکزهوی "جستن چومغ اندر دوا بحاصل * مرغ وار اورا باتش ۴ با" صلیب باشد | چنانکه عماره آن زاغ را نکه ک کن چون‌می‌پرد ."ماد ڪڪ قر کون چایپا | Ei‏ همانا پنداری بود | چنانکه خسروانی کوید : ته وسر € کنند . مطابق تعریف ع ون ابق.س و چ مرنغی ۱ که بر آتش بریان ود وفاهرا حق باع ون آنرا نی سیخ کرفته اند » معزی کوید در وصف گرماش چون حرارت رور در تدوز ریک‌اندروچوآتش و کرد اندروچودود مردم چو مرغ و اد حالف چو کردنا مرغ کردان بر کرد کر در ع ,س که هانا بتعقین نزدیکتر ازهانا باشد بهوما ی ) انا مثل ها مانند پود مانا باشد فرق میانشان دلت همانا زنگار معصیت دارد توبهٌ خالص ب ا پنداری بود [چنانکه کسایی گفت هم چناق تزور و خله که نرد بردرخت مانا که برزدند بقرقوب" شوشتر ۲ ] 0 باشد | بوشکور کوید : ۱ پتا روز کاری برآ بد براین کم پیش هر کس تراآفرین ] و اشد [ رود کی کفت 2 ای بلبل خوش آوا آوا ده ای ساقی آن قد باما ده ° ] کیاهی باشد که آنرا هلندوز خوانند ۲[ رود کی گفت : ال درع ون فرقوب نام یکی ازآ بادی‌های ندیم خوز. ١چ‏ ا : رون کسکر که پارچة کتانی‌لطیفی درآ نجا می 1 وب باین دوشهر ‏ ۳ -س ۱ بکذار ء ن ( درحاشیه ) با بکزار [ گذا ؛ ] باشد . دو جنس بار لا ا در بیت ذیل استسال ک بتا هلاك شود دوست درعبّت دوست که زند گانی اودرهلاك ودن اوست + ن( در-اشه ) : آوا آوازباشد و هزار دستان را بدین اعتبار هزار آوا کو رود کی ۰ مزار آوا بیستان‌در کندا کنون‌هز ارآ وا .درم « کره نا » ودرچ د ۷-ج: کزیا هلند ور باشد وهلند ور وعی است ۱۲ یغ تو روز صف دشمن ‏ هست چون ي 5 کیان" طبایع باشد بزبان فلاسفه | خسروی کا هه اراد کی هتت تسو قهر کرده است مر کیانا را ۲ که کردان اشد[ عسحدی گفت : کسی کزخدهتت‌دوری کند هی ی غوشا | سر کین ] کاو و گو-فند باشد | على قرط کف روهمان پیشه که کردی پدرت ش افروز باشد | وود کن وید نفس را بندرم چوانگیز گرد ۸ فسطا و در آنجا کریا .ن : کیانا همان کیا باشد و کیا دا گوید چ باشد فبلسونان کیانا کیان خو درن وس یست وع همه بعد در من آورده ایم در حاشیة ع نای طبع قرار داده ایم مگ فر چ مت 4 ٩‏ - لفانی که از امل ۳ ان را ما از فرهنگ حهانگیری بر نده نه در مت" ۱۲ وحکیم اند از بونان" | د اباو کریی< سختی و رنج ب ددر اسل بنزد چون و بی جندیچه دا مآ نه رومینا » ۔ ن (درحاشیه) : خارا هم فقط درحواشی ان و ع ع رن ۰ درن : دروا درست و جون‌توناصدی چ ن‌کارتکند وجنسی ازجامه ها . ر اندر که کرد ی کت در ن ؛ گفا رنج ومنت وسختی بود از روز کار ۸ - درین ؛ قسار (رجوع شود بچوار مقالاً عروضی س ۲۸ ) 1٤ کا ابو اچد و رو ابران زم‎ ] آنکه‌شادست او و دورست ازمه‌رنج و كفا"‎ ۲ فراحا یزی باتد [ دقیقی کوید : باد چنداناگ اندر جهان فراخا | تعاط و راحت؟ با رنج و درد اعدا ] کوهر کران بها برد . دبواری بزر گی وسخت باشد که بسیا یا کسی ب :م بود و در پیش چیزی شند [ شهیدا گفت : صف دشین ترا نا ستد۷پیش ‏ ورهمه آهنین قرابائد| ۱۵ ملحقات حرف آلف لغات ذیل درنسخة اصل ( نه درمتن ونه در حاشيةً ) نیست ولی نسخ دیکر هر کدام بعضی از آ نها را شاملند وما عیناً آنهارا با ذ کرمآخذ :جا نقل می‌کنيم : وج ورا و رابود محيك کفت : نداند مشعبذ ورا بد "چون نداندمهندس ورا درز چند۴ ۰ ربا ربای باشد » منحيك کرید : مبان نر گان اندر سرشك جان ریا دارده سرشك جان ریا دیدی میان ار گسان اندر ستایش باشد رودکیی گفت : چه کرمن همبشه ستاگوی اشم ۲ - تسعیح قیاسی در چ » پاد . ۱ - فقط درس وچ ولی شال تتها در چ ۴ - چ : نداند مهندس مر ادرد جند ٠‏ تصعیح تا ادت در چ و حاشبان و س هت اعا مصراع اول بال مضبوط در لا اید در چ ا ا اهای‌دیگر را ندارد و در حاشبة کستان [ کذا ] مت در هر سه نسخه غیر ازنسخهُ اصل هست . فعا س مثال را ندارد - جان را دیدی میار 4 شیابی | گو ید شم بدجاهءهر | هر بخ ت گوری ای ساخته بر دامن ۱ - انات فقط درچ ه. باد بود » رود کی گوید : کذا ۱ 13 آری و دانی که تویی زد ور ياد نداری تو سگالش ڪن و باد آر حا لفظ مر شوب است » عسحدیی گوید : بمعنی کجا باشد عسکری شر بود توکو بیامی شکرم (؟) ای نموده ترش‌روی از جا بد این‌شوخی ترا نام نوا است که در‌طربی بود » میز تی کوید : تا مطربان زنند بیز و هفتخوان در پردة عراق سر ز ۳ تباهی باشد [ کذا]» حقیفی تا خعره بود نام پنیرك نبری هیچ )٩(‏ معقود و مغما بزنی نعره که بگذار سداهرا ماور » حقوار ی کوید : ۳ ای سرو کشمری‌سوی باغ سل هرا هر کزد بى[ و ]يك روزنگذری عجما آنکه درهیچ خیروشر ارسد » محمد عشمان گوید : صورت مردم عفلست نگاریده براو چوازو عقل جدا کشتهاناعجماست. ۱۸ Ye بانگ و تشلیع بود ؛ نحیبی گوید این مسخره با زن بسکالید و برفتند تا جایگه قاضی با بانگ و علالا فافا چیزی نیکو و دیع باشد » پلجوهر گوید : تو همی‌کویی شعر تا فردا ‏ بخشدت خواجه جامةٌ فافا زا عاشق باشد » قر یحی (ظ 7 قریعی ] گوید: عبدای توأم مریز مر عبدا را ز همای توأم مياکشان ز هما را تک تیردان بود » بو عبدالله اديپ گوید : بتیر مزه دل عاشقارن شکار کند عجبتر آنکه‌بتیری که ازشک) ن‌جداست و نکه کویند سکیا و سکوا » ابوشکور گوید : ه ریهال ودهگونه وا گلریندگی؟ مر بگی سرا فا نام شهری است » پسر رامی گوید : ته تودر قبا و من اینجا کرده زغم چون ز کوك بودن آهن() آش ۳ -کلوزندگی نی شکم پرستی ٠.‏ ۱ - هان‌شناک سابقاگذشت . ۲۰ اب ۱۹ زرکیا کیاهی است چون زر درهندوستان روید » اسد ی گوید : ز کافور وزعود ”بد هر درخت همه زر ګي) رسته بر سنك سخت دارا درودن بود » شاعر کوید : بدان زایند ردم تاکه میراد بدا کارند تا بکنند دارا جر ۱ پادشاه هندوستان بود » عنصری کوید : چو رای و کوره و داود نامور چیپال() چو دلهرا بخسرودوصد مزاران کیر (؟) هست و استا جادوبها باشد » خر و ی کوید : جادو بهاکند شکفت عجب هست‌واستا ش زندواستا نیست همارا همواره وهمیشه باشد » رود کی کوید : کز بده‌چهار ترست‌بدو در جها نهان همارا بآخشیج همارا بکار زار ماشلا نام زنی بود که بربالین عذرا آمد پنداشت مرده‌است » عنصر ی| کو ]: زیم تن شاه را بد بلا زن بد کنش نام او ماشلا مارا مادة یختی » عمعاق | کذا | گوید : 3 یکی ده در آفگندی بزبر پای اشتسربان رگ برچهره مالیدی مهار مادة مارا ۳۱ باب الا ات یکی طاقتاست » دی کر پچ وتاب که در رسن زرخ زلف نیکوان باشد تش و برق » دیگر بش گرمی باشد » چنانکه عنصری دیگر فروغ 9 همه را در سر غزل ی گوید : کفتم ب زلف و مرا ای پسر متاب کنتا ز بهر تاب تو دارم چنین شاب؟ ن تاب دار زا کنتا که مشك ناب ندارد قرار و تاب کنتم نهی برین دام گفتم که قاب داردبس با رخ تو زلف کفتاکه دود دارد با تفا خویش قاب پایات یکی طاقت است » فردوسی گوید ۳ ات و زاف کوان و فروغ و تاش و تبش ۰ کر دلب کوان رار ردن بود وه د رو د کی کوید : که تو راز ه از من بسر پری تاب دیگر درفدنده پاشد چون تابش آذتاب و ماهتاب و غیر ۱7 گفتم نمی بری دام از تاب دار زلف [ کذا ] کھتنا که مها ۲ -ن + تناب از که مرا باره را یست اياب او درنگی بود ۲ چرخ؟ از؛ تاب‌او دیکر* "ین آب حوض راکویند » [ خشاف گوید : کل کیرد کسه بر ۷ تافت آفتساب برو زییم چشم۸ نهان کشت شاداپ "۲ یی تازه چون سيراب ؛ | فردو سی گفت : ` هه دشت سر خاب۱۱برد بان یکی سرو شاداب بود] تر شح بود از آب و روغن که اندك اندك از کوزه و غیره بالایش کیرد و بخل همیشه‌چنان قرابد از آن روی کاب چنان از سفال نو بترابد"۲] یعلی از راستی بجایی دیگرمکش یک ( در ابه ) وس و چ ۱۰ ز جثم دیده نهان شاداب تازه وسیر اب پود ۰ چ ۲ ك : تراب تراییدن آب بود * چ اروچکیدن روغن بود از ظرف چا 4 کونند از راسنی e‏ از راستی ری ۰ چ کیب [ بجای مکب از راستی بکزی بر - ۲۳ کی دل بجای دارد در پیش چذمش کو چشمش" را بغمزه بکرداند از "وریب ] مت و ازه راهشان مکیب بوشانندو فل‌مه‌بروی‌بود»رو د کیکفت : نی از کرائیت گر شوی بر بام ناب خالصس باشدبی غش ۸ فرخی کھت : اشد زین روی تراکویم کآزاد:نایی ناب است هر آن چیز که آارد با تون مت باب بك چون اخکر آتش است "خرد سب کون باشد ولیکن بشب 7 قط س تام سه پیت را دارد در چ دو بیت ابر ودر ع وك قط ي راين صورت بابد فر سب پسکون راء و فتح سین خواند فردوسی واسدی خواهد بود( وجوع کنید وچ کلم بعش را ندارند - ۲ نماید و بآذر آبادکان جراغینه گوند | رودکی گفت : 2 شب‎ ١ ان بودو کّی‌سرد بافت ‏ کرمکی‌ش قاب ناکاهی‌بتافت کی نش ۲ آتش همی پنداشتند ‏ پشتۂ هیزم؟ بدو بر a عاب‎ اشتند [ تاکی بری عسذاب وکنی ریش را < تا کی فضول و آبی بود که از سنگی یا از زمیلی همی زاید بطبع خویش ازاندك وبسیاره بوشکور بلخی گفت: سوی رود با کاروانی گشن زه آبی بدوی‌اندرونسهمکن مداد و حبر باشد [ بهرامی گفت : جز تلخ و ليره آب ندیدم بدان زمیت که هي از ندانستم از زاب ] چ ۱ - ع ال راندارد ون فقط با آورده ‏ ۲ج گیان ۰ ۳ - چ آتش ۰ 4 ثن: غاب بیموده بود ومانندآن؛ رود کی کوید : مردمان ازخرد سخ ن گوبند توموا زی سد ,غاب کنی چ : غاببازیس افکنده بود چون سقط ونابکار س: غاب‌حدیث‌پبووده برد ویاوه ودر معل دیگر غاب بازمانده پود چون چیزی که ت :که ابو الہ اس کوید : هر دوان عاشقان بی مژه اند ۵ .ان : زهآبآب بودکه هی ازجایی جوشد ‏ س ۶ زمینی همی بر آید الماك و بسیار ۰ج زه آب جایی بود کهآب زاید . لفت‌را ندارد + س »کاب خیو حرف جر ]باشد ۰ چ : صبر 1 ۲۵ ی ریچالی‌است که از گوزمفزوسیروماست کنندء "ترش‌باشد» خجستاًسخسی کوید : ۲بسنده نکردم پتبکوب خویش بر آن شدم‌کز ماش سیر؟پیش ره دوب 1 اسب چون ده | کس] بهم رسد و دوش بر هم کوبند و پھلو بپهلو کو ن آهنک | کذا | اسیک که‌از کسی یکی رسد » بهم رسد ودوش‌درهدیکر زاندآ سیب اندوهم از آنست که یك روز سیب چون در کس که بهم بازرسند دوش بایهلو هم زنند و دوش بر آن بر هم گوفتن را آسیب گوبند ۰ چ ؛ آسیب چون دو کس بهم ر هم زنند آنرا آسیپ خوانند » در ابن دونسخه هم همان شعرفز خی مذ کور درن آمده ناوت که هر دو در مصراع دوم بفتد 7 دارند بجای + 5 شیب تو با فراز و فراز تو فرزند آدمی بتو اندر بهیب و تیب و م وریب کوی‌باشد بر خوهلی٤‏ بود اعنی نه راستی نه سخت‌بشیب » بوشکور گفت: توانی برو کار بستن فریب که‌نادان همه راست‌بیند وریب 9 بت بحر کت معروف رشتة تازیانه بود » | منجهراك گوید : بکاه سایه | کذا] بروبر تذروخایه نهد بکاه شیب بدرد کمند رستم زال"] آشفتن^ باشد | عمار ه کوید : که ۱ - له : شیب تن و چ ۰ قريب یکدیگرند ۰ را ندارد. ‏ "مدید توان در زشیب و تیب ۰ اس : پتواند زشیب وته س ۰ وریب گژبود نی تارا ۶ - خوهلی بواومعدواه بعنی کچی ۰ ا دهوش بود و در کا یز بود که راستی او نشیب باشد ۰ ( دراصل‌نسته ۰ خولی ) بود آن بند ها که بت فلاطون ۽ ( جهانکیری ) معروف ۳۷ نبود ابچ ما با بتم عتیب! ب ی کنھی کرد شیب شیب ] ژیوه؟ باشد | چنانکه آغاجی گەت : شب بدار وین دو دیده من همچو سیماب بر کف مفلو ج [ E E زیبایی و خوبی بود »| عمار ه* گفت: ندارد پر آن زالف مشك پوئ ندارد بر ن روی لاله زیب| ازغم واندیثه ناشکیب ]| دانة انگور بود » | ابوالعلاء ششتر ی کوید : بارر آنکه کواهی دهد زجام که هر س چهار کوهرم اندر چیارجای مدام۸ ت در چون تیست ۰ ۳ سود | سيف نی زیب را ندار رود کی را منال آورده : با گردکان مطرب بودی فر و زیب ند عماره کوید ته بر کشم ازغمان [ کذا] چنان ۷ - ۵ این فت را ندارد . ۸ - چ : مبی کا 9 بکونه و کهر اندر چهارجای تام . A زمرّد اندر تاکم عقبقم اندر غوب۱‎ ] سهیلم اندر خم آفتابم اندر جام‎ م ترب کردن را پیچ دادن بود بکین با بمجب »| رودکی گوید: سد مرد با زن چرب چرب " گنده پیر ازخانه بیرون شد بترب] اندرون؟ رخ برد[ عبدالله عارض* گرید : اندر *روانکشته دایم در چیز از جهان شد ز دو چشم کسوری ز دوک لالی ] bz اب‎ زمینی شورستان بود که از دور آب نماید. E رب چون عکنجه و تج | کذا ؟ ] پود در رت بتیزی ۰ چ + جات و زبان دای بود ۳ - ن (درحاشه) : اند 4- چ : عارضی »ن : عارش . ۰ س٠‏ روان کشته دایم دو جز ازچهارش ‏ زدو چشم کوری و ازکیش لالی نت اقط در ع همست و در آنجا شالی هم ندارد . در سخ اصل هم سیب ( ؟ ) آهده بدون کے ب که چبدن [ ظاهرا پیچیدن] 1 ش پرست بود . زن فاحشه را گویند . + و خواب دیدن باشد »[ بوشکور * گوید : شندم که خسرو وگوشاسب دید چنانکاتنی [شد] بدورش"پدید] را تیر بود بزبان سمرقندی | ای رخ تو آفتاب و غمزة نو وې کرد فراقت مرا چو زر ین ابیب و ابیپ خلال باشد ]. ملحقات حرف باء در چ لت ذیل هست که در سا درع مت . دران - این لفت در ع رن ( هست » در لث : گوشاب خواب بوده در جهانگیری هم گوشاسب آم جهانگیری : فردوسی ۰ ٩‏ -درجهانگیری : زدورش ۰ ۰ ۱۰۷ ع وك مت ۰ ع « بزبان سرقدی » را اضانه دارد ون 2 ۱و ۲ و ۴ این سه لفت هم پدو (هردو در<اشیه) و در دیکری‌آمده که بعد ذ کر خواهد شد . ات در حواشی بین در قلاب راء .۳ ای ر خ رخشان جانان زیر آن‌زلفان بتاب لاله سمل حجایی يا مه عضر نقاب۱ لغات ذیل منحصرآ در حائی ن آمده در ۳ آن بودکه دو اکنون نمیستانی" چیزی زدست کس دست تو تا که گردد بسته جلاب تو فر خی یز گوید : راست گفتی عتاب او بر من . هست از بور بردن جناب ۴ تب باشد » مزحك| کذا | کوید : + - در مین شخ چ در ذیل رف اء اقات آبی ۰ نبابه» کلاه - خورابه ۰ وجه ۰ ه که مج آ نها چنانکه عفی نیت دراینجا نبوده وسار زنسین دج را در فرهتگهاکه یوبه » ستنبه » خزه و اتک تسم آ مارا در معل‌اسلی خودآورده اند بهمینجوت! ستاند , وط آن هم ساوم ند ۳۱ شدم ز درد جدایی هامی و وامی؟ شدم ز خستن مترب ایکه* رخ من چو غمرو د از غم موی سر من سیید گشت چو مهسرب؟ کت بند باشد و غل » طیان کو د : ذمانه کرد مرا مبتلی بکردش او کی بنای کلونه کی بنا ی کاب کلب کرد ب ررکرد دهن » رودکی کوید: خشك کل سک و بتفوزسگ 6 آنچنانکه نجنیید ایچ اورا رگ 6 ون آلتی اس ت که پیل بانان را شاید ظ : باشد ] » اسدی گوید : تو در بای لا بدی خاشه روب کواره کئی پیشه بارنج و کوب (کذای) ۳۲ جلب نام ستور باشد () ؛ عسحدی کوید: حا کشی و همه خان وما شهر ست در خراسان »| فردوسی گوید ۱ | : ابش ره شتاب آمدم ۲ زغزنی سوی اندراب آمدم لپ کچ سل بود » خطیری کوید : ) ناس پر آستینه ابش برقا زد() تام شاه کابل که رستم را جد مادری است ؛ فردوسی گرید : ترا بویۂ دخت مهر اپ خاست . دلت خواهش سام و کابل کجاست فرب رودست عظم ؛ عسجدی گرید : باسرشك سخای توکس را نید بر رگ رود ۳ فرب ۳ فوب بادی که ازبر ای چشم بد از دهان یرون کنند ؛ خطیر ی کوید : هی فوب کردند کاو ان مراو را که کاو جغانی بریش چفای (©) ١ ۹‏ ڑگر ۴ - درشخه ؛ رری ۰ لشیم ۲ - درجه‌انگوی وسا اندرشتاب آمده خسرو نوشاداست درر فردوسی گوید : تکرروی‌بهار| کذا] شداز زیب خسرو چوخرم‌بهار ان ۲ مرغی است سرخ رنگ آبی ؛عمجدی کرید : NERE OY پیش او کی شوند باز سپبد چون‌نذروان‎ والس رخو چول سرخاب‎ پارء برد[ عمجدی ۲ کوید : جند کهباباز وبا کانکان پر د ۳‏ بشکندش‌پر و"مرز؛و کردلتلت] لخت باشد وعمود» رویتز در ا خنده وسلت ‏ در ۲ کردن ز در سیلی وپهلو ز در لت E غلت غلتیدن بود [ عنصری کوبد : بییشش بغلتید وامق ° بخاك زخون دلش * ١‏ خاك همرنكلا] ۳ چون تھی وبرهنه بود » لبیپی گوید فرمان کن ۱۲و آهك کن و زرنیخ براندای 1 ۱۳۱ رت پرروی و برون ار همه رویت را لا ۳ - س ؛ رود کی تەد | ‌ لت کار زار وعدود ۰ چ: ات ۱ وسزاوار اس در جیع موارد : زدر» که نی شا (درحاشیه) : لت فلت ن دراگ یدن. بود ببی پوشش + س وتمی بود .۰ ۱۲ س : فرمان بر . مکس انگبین بود اعنی زنبور » [رودکی کوید : هیچنان کہ کیت نادان ۲ بوی نیلوفر ب تی که دارد انگیین. چوننماندداستارن من بد اجوق انچر ارو چون که رفتن فرازآ مدنجست ۰ تا چو شد در آب نیلوفر نهان ار بزیرآب ماند از ناکهان" ] فرتوت سخت پیرو خرف باشد » رود کی کوید : پیر فرقوت گشته‌بودم سخت دولت او ۷ مرا بکرد جوان جادویی باشد » [ ابونصرمرغزی گوید : بست‌ر اهست کند تتبل *اوی هست رانیست کندفر هستش | مگس انکبیت بود آنکه نحل کویند» چ ؛ س‌انگبینباشد ۰ ۲ -چ : * - این بت نقط در ان هستودر ومی باید صحیح باشد ۰ ٩‏ - ازاین‌قطمه ع نمام وم را له بت اذل را وچ سه پیت ایر را ۷ن ات وبا فش فرومایه کبودی که بسرخی زند ن : چست ھی ول و مه جت از جوهر های نسی است ازجواهر زرد که بسرخی ست باشد در معلی دیکر قید ۳ دين من‌خسرویست مچو میم گوهرسرخ چون‌دهم بجمست ۲ ] عنصر ی گوید : کرد پر کار چرخ مرکا شبه م‌جان‌شد و بلورجمست "] ۳ چیزی بودست » آغاجی * گفت : بیع من که مرا مر گے و زندکانی تلخ که دل تبستو تاه است ود لا دیهی a‏ بربلندی وا گر نیزخراب بود ؛ دقیق ی گفت : ناه و قبست تیر تو از کلات فرودآورد هزبر اعد ست و از کار انتاده ۰ چ » [احد] جامی ( كذا! ).هن اتن‎ ۰ e < ٩‏ ۔ ك ۰ کلات دیمی بود کوچك ۾ بر بلندی با قلعه ا گر ویران بود مچنین ر کوه باشد چون دز گاهی . خورد وگل زرد دارد » و در حاشبة ن: غست ترة بهاری بود که آنر! پیزند 5۹ ت گیاهی باشد زا ربایان خورند ۰ چ (س ۱۲) : له پیزند و بخورند وپارسیانش سبزه گویند » (معانی [ظ = بلعباس ] عباسی داس ای مبر شاعرانت همه ژاژند [من] ژاژ نی ولیکن ن فرغستم ینآ مده : ای‌مر شاءر است همه آنك » وما قیاسا آنر اتصه وبا مسر اع اول کر تیم (wg:‏ برغستفتابری باشد که 8 ۳ 1 ۳۹ بر ازبانش‌سبزه خواننده نام گرا ۳۷ [کساتبی کوید : خاك کف پای‌رود کی نسزی تو ممبسوی کوشه (؛) چه ۳ کت یی برغست! ] زشت باشد +[ عماره کوید: دلیرا در رخ؟ تو بس خوبست از چه؛ با یار کار گست کی ] پلشت همچون پلید باشد [کسائی کی با دلپالماجام ناپاك‌رو است_ بدم آنرا کهدل و جامه پلیداست‌وناشت] لفت“ چنان بود که گویی بیندوخت و کرد" آورد »| رودکی گوید : با خردمند بی وفا بود این بخت خویشان ۷ خویش را بکرش ۸ تو يك لخت بخورو بده*۱ که پر پشیمان نود هرکه بخورد و بداد ازآنکه بیلفخت ۱۱ ۱ - س: هم بتوی کاو وهم بخ که فاط کناب -٩‏ این مچنانکه بای ابندای مسر اع اول را واين نوع استعمال دراشهار رودکی میشود (رجوغ کنیدیکتاب المعجم فی‌معایبر اشمارالمجم س ۰ ۲۷۱-۲۷ ازچ بان [ کذا ] هر که س : خود غور و خود ده کجا نبود پشیمان قروینی ) . ۱۱ - ی رو بخور و هم بده ورنه شوی نغورد و نداد هب ۳ ه رکه بغورد ویداد از آنچه که بلفدت . ۳۸ هملغعت چرم موزه و کفش و پای افزار بود »| کسا نی گوید : ۱ بشاهراه نیاز اندرون سفر ۲ مسکال که مرد کسرفته کرو بدان ره آتدر بخت و کرخلاف کنیطمع "را وهم بروی پدر د ار بمشل آهنیرن بود هملخت ] كفت“ کتف بود یش دوش > [ عنصری گوید : فکندش بيك زخم کسردن ز کف چوافگنده شد دست عذراکرفت] أت طع* بود » کسا نی کویدا : جز این داشتم اومید و جز اين داشتم الحخت ندانستم از او دور گواژه زندم بخت۷ ¢ ۲ ۱ - چ این بیت را ندارد . نا ۲ سطع در ع و حاشیاان هست ؛ در ت ( درحاشیه ) + کتفها. هچ :امد . ۱ درع نام فا جز این داشتم ید جز این داشتم انجفت [ کنا ] ندانستم کزو دو رگواژه زندم پغت ۰ نه دم اومبد رجزین داشتم الجخت ندانستم کزدو ر کواژه‌هی‌زند بخت| کذا] ۰ جزین : چ :+ جهان‌جای‌بتلت تم هر وپردخت | کذا بود مرا طبع و جزین بودم الچشت . ۳۹ و و زفت بخیل بود » [ عنصری گوید : صعب چون بم و تلخ چون غم جفت۲ تار چون کسور و تنگ چون دل زفت و ببعشت ازبن کنده بود بیکبار کی »غیافی گفت : | چندان کرداندش که از پی دانگی زتن آن خسیس بادا بیخشت مه و لر تا چون معا بود و مادا بود » کسائی گفت : الفا ( ص٣٤‏ ) آورده (1) اشد و رفت بخیل باشد ۰ على را ندارد ۰ چ آنرادر ذیل من چ قرط اند گانی کوید : آزخدیسان بعقل بی‌جفتی که بقن زفتی و بدل فی ۲ ن : هد یبود که ازین کنده بود بكباره . ] ذچدنین. ٩‏ .نی رکشت [کنل] بود که کسی کوید سعاذ اس س : او زمعانی ۰ ن : بود که کوئی معاذ الله مباد ۰ چ : ب رودکی استاد فاعرار جهان بود صد یك ازوی تویی کسائی پر گست۱ ê بحو سىت‎ | جز بره‌راکو ند و پایخوست آن‌باشد که ببای‌در کرفته و آیخوست آب درهم گرفته باشد » عنصری گفت؟ : تنی چند از موج دریا بر ست رسیدند ازد کی آبخوست؛ و رسته بود چون 7 صف »[ خسروی گوید : چون مك الهنداست از رید کانش ۷ گردش برخادم هندو دو رست ] a‏ غوشىت برهنه بود مادر زاد » رود کی کا () «چ : صد ازرهستی ا یکدائی پر کست . ۱ ا شد زیکیآرزو کالی بر اشد وآب خست دبکر آنکه آب درهم ۳ -ن ( درحاشه ): [ آب ] گرقته باشد » بابخوست فقط در ع و س هست ۰ در چ این اشت دو با وك بار در بابلا که مل ر در ص 1 4 دریابا آمده واقمی ذ کر آن است دب ثل يك‌عدَء دبگر ازاغات توم بتاء بغلط در این موضع بطبع رسیده ۰ ۰ ۳ - چ در س ۱۲ این ت بوالمثل را شامد آورده در دریا بتنگی آ بخوست راه دور اژنرد مردم دور دست اك بهوستشان افگند رسته بود از بازاز ورده نیز گویند او هیچ مستوی [ کذا ؛ مریدان ز بازوش بر کند ودرس ٩۳‏ دریاب‌السین ۱ [ گفت هنکامی یکی شهزاده بود کوهری و پرهنر آزاده بود ] شد بکرمایه‌درون استاد ۱ غوشت . بودفربی" و کلان"بسیا رگوشت۴ بت آهار جولاهان؛ باشد و آن چیزی برد که در جامه سالند تاتاریك [ کذا] شود وصیقل کیرد »| عماره گفت : ریثی چگونه ریفی چون مال ه بت آلود کویی که دوش تا روز برریش گره" پالود] ۷ پٽ دیکر بوش بش E‏ ساٹ سیه بود [و پیشادست ٩‏ نقد بود » [لییبی گوید : ستد و داد جز بپیشادست داوری باشد و زیان وشکست ] ۱ شرآ کنده باشد » [ طیان کوید : ۱ - چ (س۰۳) ۰ یك‌روز » بجای : درون استاد ۰ ۲ ٣‏ ۔ ن مثال را تدارد ٤‏ - چ : جولاهگان مس + خامه (۲) . ۷ - این افت فقط درع هست ومثالهم ندارد - ٩-درچ‏ : دستادست » جهانگیری‌ورشیدی "از نسح دیگر قست بعد از «باشد» در ٩‏ گوه شکل‌قدي کلب که نط درع و چ هه ۰ج : جفبوت‌پنبه باش د کهدربټه وقبا زده پاشد واز آنجا با گرفته » مطابقمتن . رود کی گفت : موی سرجغبوت و جامه ربمناك ازبرون سو باد سرد ویمناك سایرنسخ مطابق متن ۰ جمانگیری ورشیدی این بیت دیگرطیان مرغزی دا شاهد ارز آن دش نست بقبوت دلال خانعاست رقت جاع زیر حریفان فکندیست ۲ چون یکی جغبوت پستان بند اوی شیر دوشی زو بروزی یك سبوی ] رحست رحل ۱ وبه باشد [ دقیقی گفت : چو کشتاسب را داد اهراسب تخت فرود آمد از تخت و برست رخت هست آهنی باشد ۲ که بدان ماهیکیرند » [ معروفی کوید : من شمت بدریا فرو فکندم ماهی برمیدو برد شستم ۴ ] شنت کا چون خدمت کنند بانکشبه. وب چرعشت چر آنجای که انگور برای شم اب بپالاید » | رود کی کوید : ۲ - چ اضافه دارد : چون علاقی تيز ۰ س ون ( در -اشیه ) ج ) را اضافه دارند ۰ ۰ ۲ - این بیت ولی بااند کی اختلاف فقط در ۰ در س : من شست پهجر در دة ماهی بر مبدو برد شستم تا بردلم جهان چو خم شست باز کرد ت نقط در ع هست ومتصوداز آن‌هم درست معلوم ش(رجی لنت در س ون شت معصره باشد ۰ چرس باشد ودر (ص4 ۶ ) : چر کرد رده جر کک وش ی و قت دوست دو چشم من جودو جر ۳ این کارد نه از بهر ستم [ کاران ] کسردند انکور نه از بهر نیذست بچرخشت ] ات ز کال آهنگران باشد» [ فردوسی گفت : هر آنگه که پر زد یکی باد سرد چوزنگی‌برانگیخت زانگهت گرد] چیزی باشد که با زمین راست کند؟ »| عنصری چونآب ز بالا بکراید سوی پستی وز پت چو آتش بگراید سویبلا چابك باشد +[ بر گزیدم بخانه تنهابی ازهمه کس‌در م‌بسستم جسن ۱-س ون ۱ ارند ۰ چ ( ص ۱۱ ) : فم باعد + باشد . عنصری ک ربکا که بیزند < ۳ - این لھ ٣‏ چە کی. 4 س ای و در چ وت هم سالی که برای آن آمدہ اند کی با تعریف عتن قرار : در چ(س۱۲) : چست محکم باشد ودرصه4 : چست هرچه تنک وباندام‌در جایی ند ن‌را که گویندتنگک بند گورندچس. گویندچستست! و تا میان خدم ند.پوشکو ر گدد. را بندم چست ار بسته شد نرمان درن : چ را ندارد » در و تون فراینجا بسنی ا کون معکم کنند . ۔ س ان لاد + در چ ( صنحات ۱۲و ٠) 1٩‏ انفشت بردة عنکیوت باشد . 4< عنکبوت بلاش بر دل من کرد کرد بر تنید انفست ] ق ضخم وفربه بود »[ و آز فن بخیل باشد » علی قرط اند انی کوید : از لئیمان بطبع متازی از خسیسان بعقل بیجفتی ٣‏ منظرت به زغبرست پدید ‏ که‌بتن ترفتی‌وبدل زفتی ] ٤‏ تخت باشد »[ بوشکور کوید : روز اورمزد است شاها شاد زی برک شای نشین و باده خور | ورغشت تره باشد از هر گونه » اهر بت پوت جمشت ادیکر بلور بود » از بش۸ ژوژ؟ باشد »[ کسا یی کوید : امت فقظ در ع وچ هت و قست ین در قلاب را که چ بر ع اضانه دارد سابقا در ذیل لفت زفت آوردیم . ۲ ۔ تصحیح قباسی » در چ : می نازی ۴ - تصعیح قباسی »در چ ؛ می خفتی ۰ 4 - چ وس این لشت را ندارند :ن : کت تغنی باشد مبان ۰ و در حاغبانن :کت تخت بود » عمعاق | کذا]کوید : این سر و تاج غز وآن کت مهراج هند این کله خان جين و آن کر قبصری ٥‏ - ظاهراً شکل دیگری است از برغست و فرغست که ¥ غااھراً شکلی دیگر باشند ازلفت جست که ذ کر آن گذشت .‏ ۸ ۔ این فت فقط در غوچ هت . ٩‏ -درچ: خوکل (س - چوکک] بخاریشت نگه کن که از درشتی موی پیوست او نکند طمع پوستین یرای ] دهشت بیگانگی باشد ٩‏ ملحقات حرف تاء لغات ذبل در ع يعلى نسخة اصل نیست : کیامیباشد طلخ۷» اورمزد یگوید ۰ روز من کشت از فراق تو شب نوش‌من شد از آن دهانت کبست* ترهنگها نیز ب فاط در رشیدی آنرا ۱ - در سایر نسخ نیست و در غالب پاملای متن بمسی یگانگی [ کذا] آورد» ولی مثالی ي ) هست. ۳ سس قط در ن ( ۷ ۔ ن (درحاشیه) کک زهر .۰ ۸ ۔ چ : نوش من از اندهایت شد کہت [ کذا ؛] . ۲ ۔ این امت فقط در س و ك ( در [کذا]. ٤‏ س: که مرآن. ه- این لفت فقط در چ وا ( در حاشه ) هست کله بود لبیهی گفت : ای از ستیهش تو سه مر دمان بسست دعوت صعب و منکر ومعلیت خام و سست کت بغارسی‌جمست[باشد]» فر خی گفت : ميان خواجه و تو و ميان خواجه و من تفاو نت چنان ون مان زر" یی نالید » عنصرتی کا از تزیینی () ۲ که اونرست همی دل پولاد خو رسن همی بست وخیل[ ۲۱۵5 |و کوتاه و پهن شده همه پهن بوند » منجيك کفت : چرات ریش دراز آمده است و بالا پست ال باشد بالا جنات و رش ورن شنب قسبت آب باشد که بر ز کران برهم بخشند » خسروافی کفت : ١‏ ۔ اغات که ازام بن بعد پباید تا لفت «دروشت» متحصر | در چ آمده ولی ه چنانکه باب تاه بانکه در ذیل باب سین و شین و ما آنها را در اینجا آوردیم . ۷ 3 ارش آب نبودی و جاجتی بودی زنوك مرمژه ای آب راندمی صد بست بت چیزی قری و البان (؟) باشد » لب که یی کرسیر شدی بتا ز من در خور هست زیراکه ندارم ای صنم جوزة لست۱ ازهستی تو بباننگ بینم پیوست (3) برد دة کس بلفچ و بر کورت الست سرین کون فربه باشد » عسحدی گفت : همچون رطب اندام و چو روغنش سربن همچون شبه زلفگان و چون دبه الست ۲ دشت بست کلیمی باشد که زنان وبرزکران زیر بغل درشت [ ظ - وبشت ندند ٤‏ عنصری كفت : ۱ - در فرهنك رشبدی : چیزی ل ۲ در چ ۱ همچون رطب اندام وچون دوغنش سرابای همچون شبه زلفکان (4) که هم وزن آن خراب است و هم شاهد متال را ندارد » منن را از روی فرهتگها و 1 رابر آع نت »وان بقبای تصحیح کردیم ۰ ۴ - بدان‌مبماند که عنصری این باشد . انباع است ؛ رود کی گفت : کف که رما کرفار رت راند اجب گرد زه عمجدی کفت : شادی و بقا بادت وزین بیش نگویم کاین قافیة تنگ مرا نك بپیخست ۰ همان بود » خسروانی کفت : من مانده بخانه در ۱ پیخسنه وخسته پسار و بتیمار نژند و غم خورده روج کوست و کوس آسیب بود ؛ بوشعیب گفت : شاڪرنعمت نبودم با فتی تازمانه زد مرا ناگاه کوست کران و بغیض بود » «عروفی کفت : حاکم آمد یکی بغیض و شبشت ‏ ریشکی کنده و پلیدكوزشت 1٩ رشت شده است » فرالاوی گفت : چون نباشد بنای خانه درست بی‌کمانم کهزیر رش ت آ بد دروشث! تیر ۲ باشد » عماره گت : ای مسلمانان زنهار ز کافر بچگان که پدروشت بتان چکلی کشت دلم ن در حاشیه‌لغات‌ذیلرا اضافه‌دارد که‌در چك از نسخ دب وروت خشم بود » بارانی گوید : بر من ای ستگدل وروت مکن . ناز بر من تو با بروت ۰ هر چه بینی ز دهان بستان" هرچه بابی زحرص کوت ربوت "هد هد بود » متحيك گوید : حال را نتوانم شنید هزل و دروغ که هز ل فتن کفر است درمسلمانی سرای‌وتصربزر کان طلب تودردنیا؟ ۶ - ظاهرا : بشکلی که در حاثبن 7و هیچو ربوت » زیرا که این ەدە 9۰ ۱ غمروات به باشد که با تازی‌سفر جل کویند » منحيك کوید: رنگ رخ من چر غمروات شد از غم موی سر من سچید ۳ حیئوت توبره ای بود که از لیف کنند » طبان کوید : غسم عیال نبود و غم تبار نبرد دلم براش پباکنده بردچون غوت NS‏ کیاهست و ندارم لیف است ‏ نجمی کوید : رویش اندر میان ریش تو کفتی پنهان کشته‌استزیر جبفن کفتار کشکفت 6 بعنی بشکفت باشد » خسروی کوید : لاله کا شکفت کشفته کشکفت )٩(‏ خود شکفته اسث بر راخ تو شگفت لر امر‌دباشد» طیان کوید: همه پفرستم و مه لوتم) ‏ خرد بر نتابد آن لوتم() ۹" ا باء . ۲- ظاهر اجیفوت وجفوت‌وجیفت ۱ - رجوع کنیدیاشت «مهرب: درذیل یاب باه رو نش FEE‏ کتاب کوبد که صحبح تاقظ مردم دی هر سه شکن مه اشکال تلقة يك لنتند وک عنی مسطور است و برقند وبخارا غوت ۱ زست تند وروش [ کذا ] بود » بوشکور کوید : بدانکگ کیت کردد درست (؟) بدیدار زشت و بکردار زست زاست نام ولایتیست » کسائی کوید : بگور تنگ سپارد ترا دهان فراخ اکرات علکت ازحد"روم تاحد زاست ترت ود مرت تباه و تست باشد » جخحیته کوید: آن مال و نعدتش همه گردید رت و مرت آن خیل و آن حفم همه کفتند زار وار بايش گاه بهودان باشد » شاعری کوید : سخن دوزخی را بهشتی کند سخن مز کتی را کنشتی کند بپارسی مسجد باشد » دختر باشد » شاعر کوید : مراوستاد اورا بر خویش‌خواند زبیگانگان ۲ زردهشت و ژردشت پرستان بود » شاعر کوید : شاه ایرا کی پذیرفتیش دين زردهت گرنه ازباجت نتان دادی نه ازتیفت خر آوازة سازها که از اوتار باشد » سفت تن سید برد نیکو » E‏ شەر ی | بود بنزديك خطا که ازو نیزمشك خبزد» سامات[ کذا [ کا در مشك کیسوی تو بت چین است مرتاتار را بر رشك آهوی تبت چیرن است متا تار را or » طبیمی ۱ ۱ در نة اصل هچنين در ڏل این بل را سنوان باب الءآورده دون امان درحاشف پاب هیچ افتی ع کور نب نکه در همين نخه در تال واصلاً معلوم‌نشد که این لفات بچه زبانی است شاید. یکی از لهجه های فارسی ما وراء ال آنکه چاپ ما از 1 حدوث : روی با ها : زدودن باشد از زنک و شوخ و مرچه بدان ماند . ولث : کان باشد . هاث : خوردنی‌شورباشد. فلث : بوته کوم(؟)باشد , کاث؛ مردنافص|ءضاباشد. قاث ۶ ستبر اندام باشد . . بود که هیچ در وی اثر چیزی نباشد‎ a جلث : اسد بیحیا را خوانند و سا 13 باب الجیم (0۰ بانك و مشفله باشد » | طیان کوید : شب یامد بر درم دربان باج در پجنبانید با بانك و قلاج ] تاراج ,که فگنده است بتاراج آن دو خط مشکین که ,دید آمدش از عاج کرومی پنيرك را خوانند و آن قرصۂ آفتاب رود آن سو همی گردد “| آغاجی" کوید : مثال‌بنده وتوای‌نکداردلیرمن ‏ قرص‌شمس و بورتاج سخت میماند |. اچ اتقاس بود کسه در خواب بر مردم اوفتدهو آنرا ب ۱ آغاجی کوید : بوصال اندر اب 9 یچ آذتاب و بر کث ورتاج ۵ کت" غلق در باشد » | علی قرط اند گانی کوید : در یلحم ۲ رده بردم ار وز کیدانه فرو۲هشتهمدنگ] مج ۰ 1 | کح 2 ت "کال بی بود آهنین بر سرچوبی کرده سقابان و فقاعبان نیز دارند که بدان پاره های بخ کشند از بخدان » عنصوی کفت : بجستاد تاراج و زشتیش را باکچ کشیدند کشتیش را 2 4 د بتنج یعلی فرام فدار » [ رودکی ؟ مهر مفکن بریت؟ سرا بیج سس ای س جهان پاك بازی ونرنج نيك او را فساننه دار و شدا بد او را کیرات بر کنیدان اندرون نقاعیان که بدا بخ شکنند ۰ عتصری | کوید] [کا] ‏ اکچ راگ عدو دسته شد نا رنه بچنک آمدنم() وج برس وی ب اووس ۳:6 کي قابان بدان بخ ازیعدان بکنار کشند . . ه - در ع ؛ در محلی 3 ۸- ازاینجا بعد از قلم | ورده : ن خنج تو طلبم تو رنج من طلبی عنصری آمده : o مرا هرچه ملك و سپاهست و گنج همه زان تست و رازوست خنج آن صنم را زگاز وز نشکیج . تن پنفغه شد و دو لب نارنج ر ن بندکاه دست بود میان ساعد و بازو ۳ »| بوشکور کوید : کھی بہازی بازوش را فراشته داشت کی برنج جهان اندرون سبرد! آرنج ] و بنج بنج ماری بود ز شهید گفت : مار یج اکرات" دی۲ بگزیده ‏ نوبت مار افسی است اروز a بی زهرمبکزد و زخم نکد و بیشتردرمعادن و باغ باشد » امعاء گو سفند باشد آ کنده کرده کف : ۱-چ :هه آن و اندام و ناخن گرفتن بود از اندام بسر دو بازو. ۶ -س و زمر ندارد ودر باغ ماری باشد گزنده و ز تن و فش کرت کهآ کنده بکوشت ودنبه کند ۰[ چ اگج و آ گن اما ی گوسفند باشد که بچیزی با گنند ۲ کنج اسمای کاو و کوسفند باشدآ کنده بک ۷ ۳ عصیب و گرده! برو نکر وزو زونج نورد جکر یاژن و نج را بساسان‌کن ] ماو ۲ زوج عصیب و روده ومانند آن بود که فراهم نوردند کرد یا دراز؛ [ رود کی کوید: اکر من زونجت نخوردم تو اکنون بباو زونجم بخود | ۳ و چنلود نبز کویند رإسمانی باشد که کودکان هر دوسرهاش برهم بندند م از جایی در آویزند و در میان آن نشینند واز بهر بازی بجنبانند و 7 بتر کی سالنجاق گویند | بو المذل کوید : ذز تاك خوشه فروهشته و ز باد نوا E چو زنگیانی بر باز پیچ + آندوختن بود » بوشکور کفت: ۱- اس: زرده ك : عصیب و عصیب و روده و به بود و مانند ۱ رون کن تو زود برهم کوب ۲ - س : زونج | که فراهم نوردند ۰ چ : زواج و لکاله عصب جود ۰ ك : ذوج [ کذا ] عسب باشد و لکانه نیز گویند ۰ ۳ - در چ «عروقي آمده: هی ز آرزوی کر خواجه راکه خوان . بجز زوفچ نباشد خورش بخوانش بر ٤‏ - چ ۰ باز پیچ رسنی باشد که زنان و کودکان ندند و پرونشینند ومیآیند ومیروند در هوا ممق ۰ س این ستف فروهشته را ندارد ن + باذ یج [ کنذا ] : رسنی باشد دوتا از فروهلند و باد زور خویش همی نیز کوبند » س : الفنج اندو آن رسن ندند و بای نج اندوختن بود ال ومی شود . وج کردن ۸ میلفزج ۱ دشمن که دشمن یکی فراوان و دوست ار هزار اند کی جمور ۲ فرج پیرامن دهان باشد » | رود کی کوید: سر فرو بردم ؟ ميان آبخور از فر نج منش خشم آمد مکر؟ | هدر تا نحل انگبین باشد » مزحيك کفت : هر چند حقورم سخلم عالی و شيرین ‏ آری‌عسل‌شیرین ناید مکر از مچ < Vee‏ ا بیرون روی۸ باشد » عمار ه گفت : گفت من نیز گیرم اندر کون بات و رشو موی*۱ لنچ ترا [ د لبییی گفت : کا ای راک کسی رم نکرده است غار بجوانی و بزور و «ذر خویش مناز نه همه کار تو دانی نه همه زور 7 لنیچ پر بادمکن بیش ۱۱ و کتف‌برمفراز ۲۲ | ۱ ۲ بوز وول هه بیرامن دهان اشد ۰ ۴ - چ + کردم .‏ 4 س : از فرنج من ۔ س :مح زنیور انکین باهد و ربی نحل خوانند ۰ ٩‏ .اس ۰ زايد هی از منج ۰ ۷ س و له ؛ پیرون دوی را للچ گویند. ۸-چ:رځ. ٩‏ س٤‏ اندر کون ۰ ۱۰ -ع :روی .ان قعلمه در ك و چ هم قط ۹ ۱ چون کوشه باشد در جایی » بیفوده و بیفله نیز کویندش» | فرددسی کوید : اکر تند بادی بر آید زکنج بخاك افکند نارسیده نرنج ] 9 وه کرلانج حلوایی باشد که آنرا لابرلا نیز خوانند »| لبیبی کوید : کولانج و کوشت و کرده و کوز آب و کادنی کرمابه و گل و "کل وکنجینه وکلم ] مردی که دو زن دارد آن زنان یکدیکر را بنانج گویند! و ونی همان توف ھی گفت + 1 همی نسازد با داغ عاشقی عبرم جنان کجا بنازد بنانج باز تج 2 ضد باشد چون حالف ؛ پوشکور گفت : . ۰ کجاکوهری خیره؟ شد زین چهار یکی آ خشیحش بر او بر کمار دیگرطرایم بود . »گنج یخولهباشد ۰ س مطایق متن ا[آنکه ) :گنج وسچ نقب وحفره وبزیر زمین اندر کنده آن سمجی است برون شودوی ینی با .ن : با بانج (گذا ؟) . ال بازشاید صعیح چیره با شو بدان کچ اندرون ې بجوی ۲ جلا بعد فقط در ع و چ هم دا ی نی غالب‌وسدی رانک ری چهار کید عالی. ‏ ان ورین ا فلت رشتة انگور بود » شا کر بخاری ۲ کوبد : همه واذیج پرانگور و همه جای عصير ۳ دنج ورزید کنون بر بخضورد بر کرا هه رخج فره بود بعنی پلید و زشت »[ لبیبی گوید ی بلفر عج‌ساده‌میدون‌همه فر خج نامت قر خچو کیت ملمونت بلفرخج | ۰ کاچ شوخ وچر کی که بر دست و اندام بود » عماره کوید : گنه و بی قیمت و دون وپلید ۰ ریش پر ازگوه و تن هه کاخچج ۳ معجب و احق ۲ بود[ قریع ۸ کفت : همه با حیزان حیز و همه باکیجان‌یج همه با دزدان دزد و همه با شنکان شنک | ن افت قط در ع بصورت آونچ‌آمده وآن ظاهرا تر a‏ وادنج کوی چاتة رز باشد ۰ س : واذیج جایی که انگور رس: ن ج چوب انگور باشد که رسته بود ۰ ۰ ۲- درن (نقط):زیبی. ۴-س: بت بود و فزه همین معنی‌دارد ۰ چ : 4 -ن (در-اشه) : کاخج شوشی م برد. ‏ ۰ -چ رن (در -س وچ .هه ن ( در حاشبه ) : جله تنش ۰ ۰ ۷ - چ اضانه دارد : [ وخویشتن سنای ] . ۸ ( در -نبه ) مل متن انا در س « قريع افرس و دد چ فرخح و که پر اند ا ۰ 0 سید حقامی باشد که بدان زبال و عایان گفت : صد کاچ پر از کوه عطاکسرده بر آن ریش گفتم که بر آن ریش که دی خواجه همی شاند۴ یج" زااک سیه که رنك رزان* دارند »| طبان گوید : زلفین او * چون چنر بالان بخم کر بلخخ اندر زنی ایدون" بود چون آنوس| ف E‏ لب ستبر بود و کسی را گویند که بخشم لفج فروهشته » فر دو سی کوید : خروشان بکابل ۷ همی رفت زال فروهشته لفج و بر آورده یال خربزة نارسیده بود » بواامال کے ت ۱ س : کلح سییده و سود کر + |[ کدا ن] باشد » چ کلج شکن و چین باشده شا کربخاری فری زان زلف مشکینش چو زنب فاده سد هزاران کلج بر کلج کلج دیار سېد ګرمابه بانان باشد ۰ : کلج دو نوع 1 چنانکه شاکر بغاری ( مان بت فوق 0 و معنی دییگر از ند ۲ - در چ :سد .۰ ۳ - شاند از مصدر شاندن پمعنی شانه کردن و همی شاند ٤‏ -س ر چ سباغان. هچ ون ۷ -ن :ز زاول .۰ ۸ - س اطانه دارد : [ که و بآن شراب خورند] + ن اطانه دارد : [ و نقل کنند درشراب ] ۰ چ اضافه دارد : دنند و میانش تهی کننند و بدو شراب خورند | کی چین و شکن بود ثرا مشکنند [ و پباوراء التهر او را بث زب "نقل ما خوشة انگور بود ساغر سفج بلبل و صلصل را مشگرو بر دست عصیر ده وەه رت و سمحه تقب و حفره زده و بزیر زمین اندر کنده چون خانه نیز باشد » رودکی گفت : شو بدان کنج اندرون "ختی بجوي زیر آن سمج‌است؟ بیر ون شوبدوی غللیج دغدغه باشد یعلی آن که پھلوی کسی را با زیر کش بر انکشت بکاوی و نی تا بخندد » |[ لبیبی کفت : زان رتاش وق بت را لامي انیت که برسکیزده چون من ورو سبوزم پیش چنان بدانم من‌جای غلغلیجگهش کجا بمالش اول بر اوفتد بسریش"] مین یش ( سمج و سمج نب وح غانلیج دغدغه باشد چنانکه کی را پهاو یا زیر کم دغدغه وکضرجه این همه آن پاشد ۰ ه - سکیزیدن و خاستن است ی پرجود ۰ ۰ ٩‏ - یکی از مسائی سریش که در اینجا هان مراد است ناه و اقا . ابن قطبه پنسامی نقط در چ هست + چنان بدانم من جای غلفلیچگوش که هم بمالش ال بر افتدش خنده و درن که چون بمالم بر خنده خنده*اقراید 1۳ ۱۰ 7 4 و ۳ گویند ؛ بتر کی بیفو ش گویند ۳ کسائی ۲ کوید: اندر آن ناحبت بمعدن کو چ دزد که داشتند کوج و باوج | أحول بود » خطیر ی" گوید : آن تویی کور و تویی لوچ و اوی کوچ و آن توي یګول و توبی دول و تویی پایت لنکف ۳ بت خبودهان مر دم باشد » شهید گفت : اک له سر و ریش 3 تو پیند زان خلم کا ۹ بفج چکان برسرو رویت ۷ سیلی باشد » گوید : | عنصری مرورا کشت 4 گردن وسرو پشت و ۳ س : کوج ند بود و کوف نیز ۲ج عصری .۰ ۲ نی یل و مکار ۰ س : عنصری ان : لیبی ۰ ٩‏ -دول نت سغگفتن غذو از دهن می‌آیدش کویند فش همی شود ۰ س این لفت را ندارد ت ( در حا شه ) : بقج ٩‏ چ رری. پای راکویند »[ عمجدی کفت : پل ! بکوش" اندریکفت ۲و آبله شد کابلیچ از بسی غمها پیسته عم کل پارا با (6*] ات ات لفظی است که بز راگویند ونوازند » رودکی گفت : زه دانا را کویند که داند کفت ‏ هیچ نادان را داننده نگوید زه . رین از زفت نیاید بر بز بېچړچ نشود هرک سخن از فربه 7 ۷ علج كت کره دوتا باشد که آسان نگشارند » | معروفی کرید : ای آنسکه عاشقی بغم اندر غمی شده گویا صعیح میت بت که مطابق س و ث درمتن [: 0 ۲ -متن مطابق س ؛ در ج ولت : کفش » کوش شکل‌دیگر فش اس ت که هنوز هم در اجه های دهات معمول است ۰ ۰ ۳ س : بگفتم وآن غلط است + سحیح بکفت و بکفتم است از مصدرگنتن پمعنی شکافتن وتر کیدن . : مصراع دزم بشکلی که در چ آهده ودرمتن آوردیم درست ههوم نیست ؛ درل‎ - ٤ از پس غمهای ار کی آذیا که گویا اصلاحی است از یکی ازخوانندگان و درس + از بس غهای شه از دیا کاملیخ .)٩(‏ ۰س 8 که بزرا نوازند و نیز سخنی بود پنوان گفتن ینی سرد‌بج بج ت دوم را دارده ع مصراع ال وچهارم را ۰ ۷ - چ ۰ را ندارد ۰ 1 -ن قط چ چرن پار گوشت سرخ بود برسرخروس » دیگربرتری طاق‌ایوان وبر نر کھا نی زکویند ؛فردوسی کفت : ۲ ان کرو سکالده جنگ ویر آررده "خوچ م لکد باشد بیشت پای » [ منحيك گفت : یك روز بگرمابه می آب فرو ريخت دم؟ فیچ بغلط بر در دملیز* ] و کیج خری بود بر بده دم :| ابوالعباس کوید : ندانستی توای خرعه رکیچ لاك بالانی () که باخر سنك برناید‌سروزن‌پورتر خانی () ۲ 8 [فردوسی گوید : سر دی منزل يك شبه بود » ۱ س : خرج آن پاره کوش غوچ اندر غروس پود یچ ؛ غوچ تاج دروس بود و ځوچه ز ازنده. ۳ - س این افت را ندارد « ن : لج لگدی پای زنند ولپ ر نبز گویند ٠‏ چ :لج لگد باشد . رل : بزدش . این قطه پو سف عروضی را اضانه دارد معاد الله که تالم من ز چشمش يك بف حف توان کردن مراو را لچ بخج هم کردن 7 این لفت ففط در ع و س هت ۰ درس ؛ کیج | کذا] خردم بریده باشد ند ت وضبط این شمر که فقط در س هست معلوم نشد . در ع ون ( درحاشه ونيز چهاربا ۸ - این سنج ره کنری باشد و کاروانسای . 3 بست دنیای دون بسی‌چون تومیرفت غیگین بروذ| نج دبه خایه بود و غر همین بود [٠‏ منجیك گوید : بد مراز ڌو ڪه هی چون کشی آن کلان دو خایة فن [ و ج عجب آهیختن بود چیزی را از جابی بجایی ولنج دیکر از جای کشیدن باشد » | طیان گفت : کسی کورا ۴ تسوبی درد کولنج ٤‏ صبوح پاشد و غارجی حبوحی »| شاکرب‌خاری 7 کوید: بین ۷ غارچ با دوستان يك دله کیت بآرام اندرون لس بانک وو وله | طاق سر ن ۰ چ هج راست باز کردن عام بود » س: ج راست باز کردن علم بود ۰ س:عج را ی ربا نیزه‌ای مانند این ن و اد این اکر بر زمین راست بسناد گویند هچ کرد چ هج راست باز کرد وقی که راست باز کننه گویند هج کرد واگ چبزی از دس گویند مج کرد واگر چیزی + 1 منجياك گوید : «عروفست ؛ عم‌اره گوید : سرشك دیده برخسارمن * فر و کذرد هر آنگهی که باناجگاه او گذرم ۲ | ی ی نی و سلوی دا ری نیز لادپ درترجة و سلوی کلمة فارسی ورتیج را آورده وس شگی نما ند که ورتيج و سماته بمعنی هم ي است کاسوزآنا لدرچین که نام تر کی هیا ز شود گهیت سانه سنه که متشوانه ولو ی کر ئی سقف خانه است ارفته اند وشمس فخری ۳ ورتیج را ورسیح خوانده و بعادت ناغوش < هم بعنوان ءنال بای آن سا ذینتی ۰ ث ( در حاشبه 3۸ آید از باغ بی سرود و بازیج ‏ دستك بکراغه می بر آرد ور یج ملحقات حرف لفات ذیل در نسخة اصل نیست ولی نسخ دیکرهر کدام عد"ه ای از آنیار! شاملند بقرار ذیل : ۱۰ 2 مرغی باشد کو چك » صفارمزغری راست : ت و کودك خرد ومن‌چنان‌سارنجم جانم ببری همی ندانی رنجم زغن باشد یعنی موش گير » چنانکه ابوالعباس گوید : آن روز نخستین که ملك جامه بپوشید بر کنگرة کوش کے بدم‌همچو؟ غایواج [ لییبی گوید : ای بچ حمدونه بترسم که غلیو اج ناگه بربابد ت درین‌خاه نهان شوه 1۹ ترچ نج باشد ۲ ۰ عنصری گوید : بتفجید عذرا چو مردان قرفجیں بر بارگی تنکک تنک ره و۳ باطلست |[ کذا؛ ]» بوشکور گفت : تفت و بدرد برنجیده* همی داردم برنج تخمه باشد که در کلوآ بد وخر ر راه باريك ودشوار باشد ٤رود‏ کی کفت : راهی کوراستست ٣‏ بگزین‌ای دوست دور شو از راه بی کرانه و" قرفنج فقط در چ مت . امد و اهر | متن غلط است ال یز میفهاند ین و کزان وس هی مت پر از باد در آویخته از بار ۸- چ :داهی آسان‌وراست چ سرین مردم و چهار پای بود » منجيك گفت بیری و درازی و تعلین باشد . گیایی درشت باشد که خاك روبان بدان زین روبند عطیان گفت : دست و کف بای پیران پر کاخج ریش پیران زرد از س دود نخج ۱ رر چکد. آ بی که از باران ,سقف خانه ف ج غفج آبگین وشهر یکی باشد » عنصری گفت بهرتلی بر» از خسته گسروهی بهر حفحی بر »از فرخسته پنجاه ساختن کاری باشد » فر دو سی گفت : 5 بدو کفت زو خود میندیش هیچ نی پاره پاره و کهنه ۴ -غنج فنکک باشد که در خابه و زهار بدید 1 بد » قریع الدهر گوید : تقوم فرتان چنان وار شد اسال چون جخج بخمناوز و چون فلج بخالنک6(۲ جوال بود» لبییی گفت : و آن باد ریه هفتة د غضاره شد و اکنون غضاره همچو یکی غذج پیسه کشت ا دش کااج یی خث کک اندام چنانکه لبییی تو چنین فربه و آگنده جرایی پدرت دزی تلود یکی کب رد تا و خشکانج و تحیف [ه | بهره :هره » رودکی کوید : بجمله‌خواهم بك ماه بوسه از تو "بت بکیج کیچ نخواهم که فام من توزی۷ فقط در چ هدت ۰ ۰ ۲ بط و نی درست این شعر مفهوم نشد . بت + درك ( در حاشه ) : مرا مثال آ ورده با این تفاوت که مصر اع € ۷۳ جاور لغات ذیل مفحصراً در حاشبة ن آمده و در هيچيك از نسخ دیکر نیست: مهراج نام پادشاه هندوستانست » اسد ی گوید : بزرکی 7 اه مهراج داد کت اورنج چیزو که ات تاج داد نیکو بود وخرش مسعود ی گوید : نوای مطرب خوش نغمه و سرودی غنج خروش عاشق سرگشته و عتاب تکار تان ۳ بیمارناك بود چنانکه رود کی گفت : چو کشت آن پری چهره بیمارغنج بريد دل زین برای سج غل E‏ انگز بود و بت که تراشند » شاعر کو ید : چوذغلیهی که به بر کند [ کذا؛ | کیست چون تو فژاګنو فژغند مویز بود » همچو انگور آبدار بدی اون‌شدی چون سکچزبیری‌خشك اھ نام شاعر [ی| بوده است راوی » رود کی گوید : ۷۳ ای مج شعر نو ز نوا از بر کن و بعوات از من دل و سکااش از آو تن و ردات ر گنجشك برد» عنصری گوید : شکار باز خرچال و کلنکک است باشه و نج است ‏ وکبوتر باشد » اسدی کوید : زص مرا از تو فرخزچ جز درد نیست ‏ چو من سوخته در جهان مرد زیست کوح د اوت کوج د باوج گروهی اند بیابانی که قافله ها زنند و بیشتر تیر انداز باشند ۲ » 1 درحاشیة ن در آخر باب‌الجیم لغات ذیل بدرن شاهد بخطی جدیدتر جر الان شده که غالب آنها تکرار لغات سابق‌است معهذا بازماآنهار! عیاً در اینجا نقل میکنیم : ۳ معجب بود وچیزی طرفه را بپارس یکیج خواننده گنچ (؟): شوخ مردار باشده شفهاهنج : شکنجه بود» وخج : بهن‌شده را گویند » قاچ : غلق درباشد » کیچ :| ص :کاج | سبد تونیان بود» اج [ ص د لخج ] زاگ رنگرزان بود » فرخج : پلید باشد . و چین باشد در زلف و رسن و جامه کچ دیکر | ص = کلج ]: گا : ای مچ کنون تو شعر من . ۲ - بای مثال آن ک در ن لفت « لوچ ۰ و «.خوج * که سابقاگدشت . رجو ع کدی V4 2 غرنج: ارزن کوفته باشد» لچ دیکر: لکد کوب‌باشدبزبان پارسی» کو ج‎ اشت کوچك بود؛ غاچ : بندی بودچون‎ شلوار بند وغيره » غفج : مغاك » فخوج [ ص - خوج ] : اسر دوات. جغدبودیعنی کروف» کا بایچ :۱ بود » کشتج : گیاهی بودخوشبری » هچ : راست بود یعنی بپای کرده » نمچ : تری بود که از سنك یا از جای نم بر آید » #مساح نهنکگ بود چنانکه شاعر گو ید : از چه می ترسی من بقین دارم لیس فی البحر غیرنا تمساح باب الا نیامد Ve باب ال ناء کاح کوشك باشد ؛ ۱ فرح یکفت : دی نووپنیادراستی زین باغ جت آیین وین کاخ کرخداد | دو لاخ ۱ ۱ آبادی » وخارستان »| عنصر یکوید : جایی دشوار بود دور چریده ۲ دیولاخ 7 گنده پهلو بتن۲ فربه میان چون موی لاغر] ۱ 2 E زمین سنکستان بود » | عنصری؛ کوید : زمینی همه روی او سنگلاخ ‏ بدیدن درشت م ببهنا فراخ - اتو و تا چین گرفتن بود روی وتن را[ و آنچهبدن اند | رو د کی گوید: تن‌آید چنانکگولی ستکلاخ یعنی ابی :ود دور از آبادانی و خارس" »ر سلاخ که درآن + تنی. ٩‏ - در چ بجای بیت آن + بان خات بر یلاخ د دیکری از بوشکو من اندر نهان زین جهان فراع بر آورده ٥‏ - س : انجوخ چی نک ده بود و چين در روی و انداه » چ : انجوح چين بوست بهم گر ان خاره و اندر خار کردم یکی سنلاخ فته بود بر روی و تن وآنچه بدینها ماند » ن " انجوخ تن بود چون حرشن تیوک توس کر تیه شوه ۷۹ شدم پیر بدینسان و تو هم خود نه جوانی ترا سینه پر انجوخ وتو چون چفته کمانی ۱] آبی غلیظ بود که برمژه وجشم برآید و از کت موارء پر از ریخ است آن چشم فڑا گن کوب که دوبومآنجا بر خن کرفته است . لوبی قد راست باشد چون‌نیزه وستون و آنچه‌بدان ماند ؛ فردوسی کوید : کن هفتاد ميخ خم آورد پشت سنان سیخ سرا پرده سیخ نی زگویندد . هیدج اسب نيك خنگ بود رشبد ء کل ذبلآمده : و او هم خود نه جوانی ۳ -ن (درحاشیه) : از « بر او" بجای» آنجابر ۰۰ س : دو بجای بر .۰ 4 س : ت تون وغیره + ( درحاش. نون وقد سردم وهر چه بدین یك جنکی بود؛ لن + هیدج اسب نوزم ی لکامی بود سنگین بر اسبان و استران بی فرمان نهند تا رام شوند» منحي ك گفت : تو هیدخی وهی نهی مخ کی توس ی درختی است که آنش نيك کیرد » صفا رکفت : عمق آتش تيز و هیزم قاح منم گرعشق بماند این چنین آخ اه یی چو بها بود کسه بام خانه بدان پوش [ کساتی* کوید : و از فر سب برون بود » افراز خانهلم ذپی باو پوششش هرچم؟ بخانه اندر سر شاخ وتیر بود ۷ سجاده بود »| چنانکه ابوالعبباس کرد : این سلب من در ماه دی دیده‌چون‌تهلیخ: اش چ تارام گردند . ۲-س :تا درختی است ۰ ن ۰ تاح درختی است که هه م او سعت خشك بود » چ این فت ندارد .۰ ۳ - س :وای 4 اس »سر از فرسب سرشان ببرونآید ۰ ك ( درحاشبه ) مثل ندارد ۰ چ ۱ ( رتا )هکود جویها بودکه بر بام خانه پوشاند" و از | فاقد است . ب( EE‏ آن بود که از نلندکی و پیماری بدر آمده باشد و بدرستی رس [ رودکی کوید : چونکه النده ”بدو ۲کست بهره بود از سیم وزر و مردم دوری را و جوان شد حکیم ما قریع‌الدهر گفت ۷۸ ۱ و درواح دردرستی آمدو " درواخ‌شد ] ژ گویند 0 [ عسصدی انمرد و دل فراخ یکی پیرزن خرید بيك مشت سیم ماخ همه را هت ماخ و و همه برراه باخ [ کذا | زمینی بود سخت ب چون کب یکسی بدرستی درواخ درستی باشد کویی مالیده براو ۰ ۰ ۴ - چ و :کار ما از سیم و زر و مردم ومانند اینها ۰ : ماح سیم ج :ماخ سیم برهنه [ طا = ۳ 2 وه وغیره » | بو شکور گوید : ۶ . س :ماخ پود که هت ئى ماع 9 باشد سخت در کوه بخ زمین سر ال " زارو حزین بود» | منجوك گوید : جوی بر انگیشت؟ کل چوعتیر اهب بانك بر آورد؛ مرخ بارخ و طبور رخ ازی لول باشد و آن چیزی باشد چون عدس » از تن مردم و ي بماد[ کسائی گوید: از راستی تو خشم ۷ خوری دانم بر بام چشم سخت بود آژخ ١‏ انك. ۳ .س: رخ زغم | ظ 5 ۸ س منظوم رود کی و راجم بع به ظاهر | از کلیله و دمن فقط در چ آمده و از ند عدسی که پر اندام مردم .گویند و ,بارسی بالو ۰ س اشد و بزبان عام ملگ .‏ ۷ - س : فخ ساقط ا ہر آد و آلرا بتازی زح چیزی باشد که ازتن مردم پیرون ری دام ۰ ٩‏ چ این بت مرادی‌را نیز اضانه دارد : آن سرخ ععامه بر سر او چون آژخ ذشت برس کی دوکونه باشد یکی طنفسذ ده [ کذا ] وخ ر گاه لشکر ودیگرزیلو را ان و گستردن زیاو » چ : نخ ای دو نوع است یکی تای ر ke بیوفا هست دوخته بدو ټڅ بدگهر هست‌هیزم۱ دوز خ‎ عنصری کوید : شید لشکر چو مور و ملح کشیدند از کوه تاکوه نخ ۲] دو کیاهی بود نرم در مسجد ها افکند و ! و دخ نیز کویندش» |[ شاکر بخاری کا ۴ روی مرا هجر کرد زرد تر از زر چون حصیرها و فرشها نیزبانند کردن من عش کرد * نرمتر از دوخ ] E:‏ ا ا س بود که برتن نشیند وگروهی مردم عا مه چرك نیز گویند چد ها بگترانند و اورا زیخ نز خوانند ۰ ند و از وی حصیر نیز با ارد غشق د ۹ ۷ + اکر شوح کیرد هی‌بای من ۸ - شکوتکسی که بیش اجرف در بر لش رار با کوینه که کون نق ۰ کوخ کش وا نلان ابش بچبزی درآ بد وبانگشت بای بایسندوخویث وچرك باستد ونیفتد گو ن ی اوفتد و سر اندر آید ویس بانگ ۸ شکوخید [ رودکی ۱ کفت : چون بگردد پای اوازپایدان" آشکوخیده۳ بساند همچنان وهم درین معنی‌رودکی گوید جای دیگر + : آشکو خدبر زمین هموار بر همچنان چون برزمین دشخوارنر ] صورتی باشد زشت که کودکان را بدان ترساند [ فرخی گوید: آم وچرن کخ ١‏ بکوشه‌ای بنشینم ‏ پوست بيك ره‌برون کم زسنففار۲] مقع راکوید» لفات ذیل در نسخة اصل نیست ولی نسخ دیگر هر کدام بر بعضی از آنها مشتملد بقرار ذيل : ۱ س :کالی .۲۰ چ هپای دار ۳ س : خود شکو 4 هو گفت » س : این مثال دوم را ندارد . ۵ - س ۰ کخ صورتی زشت باشد که بنگارند و طفلان را ترسانند + ن ؛ چیزی پود ز چ ٠‏ بخ وگخ چبزی بود که ترس کود کان را بسازن گونه ۰ ٩‏ چ :بخ ۷-[کدا» ]س ا لفت فنط در م هست و ثالی هم برای آن در نخ نسخه ها وفرهنگها نیست . شت که کودکان را بدان ترسانند » ٩‏ - این لەت درسایر ۸۲ دیکرا ریسمان بافته بود از ابربشم چنانکه فردوسی گوید : کدازنده چون طرازنخ ‏ توگوی که در پیش آتش ینم کاو" باره بود چنانکه محيك گوید : اندرجهان کلوخ‌فراوان بود ولی روی: و آن کلوخ کزو کون کد پاك نم جرخ فلك سيار گان بود چا که ابوشکو ر گوید : جهان دیده ای دیدم از شهر بلخ زه رکون هکشته بسر برش چرخ E‏ ٤‏ دابرة جامه بود بعنی کر بان چنانکه منجيك کوید : بر آب تراعیه های جوشن بر خاك ترا چرخهای کریبان ۰ ك 8 کیسه ای کرد باشد که با خویشتن دارند از بهر درم و شانه» بو شکور کفت : برد چخماخ من ازجامة من جامه برد جامه ازمشرعه بردند هم ازال تیر جهل و پنجدرو سوزن و انگشتربی قام و کارد پیر یج بای مج بقل دو من مستت ووز سا در س ٣‏ - چرخ بهر دو معنی ةط در اس دید بهیچباك ازاین معانی ندارند ولی کسی آار! عو حکرده در س و چ کیه‌ای باشد که آنر | درمیان دارند (ثالندارد) ۰ - ۸۳ ۱۰ چخیدن باشد چون کوشیدن » کسائی کفت : مارا بدان لب تو نیاز است در جهان طعنه مرن که پادو لب من چرا چخی ۲ ا ابتدای کارها باشد » خسروانی گفت : برسر کیوان فکند بن پی ابوان ر سه نوع باشد ی عنان را گویند » عنصرری کر شطرنج فریب را توشاءو مارخ مر اسب نعاط وا رکبی بارخ + ن (درحاشیه) لفات ذیل را برجمیع نسخ دیگر اضافه دارد : نت قط در ن و چ هست ۰ لن : چخ چشیدن بود چنانکه مکی بجلدی گویند مچخ. ۲.ج: طنه مزن که با جولب من چرا چفی ‏ اندیشه ن ۰ زظخ ولی در چ و ف سکیا این‌یت‌را چ اضانه دارد ۰ ه - قط شده است وظاه رآ کلمه است معرّپ» ۸۶ گفتم میان کشا یی گفتا که هیچ نایم زد دست بر کر بند بکسست او رند اخ آحراره بود وحال صوفیان» حقیفی‌صوفی گوید: آهی کن و زین جای بجه کرد بر انکیز کخ کخ کن و برگرد بدر برپس‌ابزار و تخته سنك باشد » رودکی کوید : فگندند برلاد پر یځ سنك نکردند در کار موبد درنك نیخ شاخی بود که از شاخ بر جهد »رودکی گوید: ستاخی بر آمد از بر شاخ در خت عود ستاخی زمشكث وشاخ زعبر درخت عود(؟) پاز بود ؛ کسائی کوید : می نيايم نان خشك و ببوخ شب تو همه حلواکنی در شب طلب وخ شوخ و چرك بود » کسائی کوید: فرزند من یلیم وسر افکنده کرد کوی جامه وخ گرفته و در خاك خاکسار Ao باب الدال راود جایی بود پشته پشته وفراز ونشیب‌وسبزه [ براو رسته وچرا کاه چهار پای باشد ۱ ] عمجد یکفت : الا تا ری از کوه پدید است و ره از مه ۲ بکوه اندر زر"۴ است و بره بر شخخو راود e ۹ لحم باشد » دقیقی گفت : از آنکه دح توکو درست گویم و راست بکار نايد سریشم و کیدا ورد جنگ ك کردن است بمبارزت و کروهی گویند میان دومبارز است » فردوسی گفت : نهادند آورد گامی بزرکک دوجنگی بکردارارغنده گرگ [ با"ورد۳ه "شد سپه پهلوان بقلب انسدرون با گروه کوان ۷ ] 135 نشخ هت .۰ ۲ -ن سال‌را ندارد» سس ره از ره ۰ چ + ره ازسد ۰ ظامراً ؛ ره از چه . ۴ مس هد اج اش ۰ چ : آورد جنک باشد » نيرك جنک دو کس‌باشد . ت این‌امترا ندارد‎ - ٤ ۰ یا دو لشکر ۰ فردوسی‎ ز بازو و آورد او در ایرد رسد تا بگردو نکردند هکرد‎ بارزت و گروهی . . ۲ ن » آورد و تاور و نرد جنگ کردن است جنک مبان دو تن بود از آدمی وغیره ٩‏ - چ ؛ ناورد . واین‌یتدزم نقط در ن ( درحاشیه ) هست ودر چ‌آرا برای ناوردثالآ ورده است - ند و کروهی عام کن "خوانند افردوسی کفت : CC چنین کفت داننده دهقان؟ سغد که بر ناید از خايةٌ؟ باز حغد‎ نورد در خورنده باشد [ کسائی کوید : نورد بردم تاورد من مورد برد برای وردمرا ترك من هی پرورد کنون کران‌شدم وسردونانوردشدم از آنسبب که بچیزی ی پپوشمورد ٥‏ همو کوید : نانورديم وخرارواین نهشگفت که ”بن خارزیست وردنورد] ستبر باشد که از پس در آفکند » رود کیکفت : ك ٠‏ جند مرغی انیز گویند » چ ؛ چند و بوف و چنو کنگر باشد » از س تعریف این لفت افتاده ۰ . -درع ۰ کیکو [ کذا ] . ۳ -ج رل : ۰ چ این یت هعزی را انانهدارد ۰ بفر" وعدل تو شد جای عندلیب و تدرو هان زمین که پدی جای حغد و جای فراب * - س نورد درخور ویسندیده باشد » چ : نورد در خورنده و پسندیده باشد :ن ( در حائیه ) » نورد درخورد بود ٩‏ - این فطه فط در س هست و در فرهنگها یرآ ۷چ انوردم. ۸- چ٠‏ تن [کدا]. ون بود که از جهت حکمی از پس در اندازند ؛ س . پژاوند جوبی بود که اندر پس در افگنتد تا کس باز نتواند کرد » چ ۰ پژاوند چوبی باشد که از پس در افگنند وبوفت وتدرنگگ نیز گوند . پژاوند چوبی مه راد کوبند و او را سکبه(؟) و Av دل از دنیا بردار و بخانه شین پست‎ فرو بند ۱ در خانسه بفلج و پیواوند آن بود که کرد ماه اندر آمده باشد و بتازی هاله کویند » پیروز مشرقی کفت : که همواره مرا دارنید در 7 بخط و آن لب و دنداانش » یکی‌مچون پر ن‌بر ۴ یکی چون شایورد از کرد مهتاب رود دجله راکو ند » فردوسی * گوید : ی تو اروندرا دجله خوان اکر پهلوانی ندانی زبات وود اورند بها وزیایی ۷ برد » فردو سی گفت : سیاوش سا مچو فرزند بود که با فرو با زور و اورند بود [ همو راست : کرایدون که آید زم‌ینوسروش ‏ نباشد بدان فو اورند وموش ] نو چ :فرایند ‏ ۲س شا و آنرا بتازی ماله خوانند » ن ( در ان بود که چون ابر از بغار کرد ماه پدید آید ۰ چ ۰ شایوردطوق ماه » ۳ -س وع :در . ۽ - ك ۰ اروند روددجله را گوند و کی که نب ومند برد ۰ چ ۰ ارود نام کوهی‌است ١‏ چ : اورنگ ادر چ هت . بدر_ همدان و دجله را نبز اروند خوانند . و ادوند ھا و هی راقم ف بینی فزغند بین کندیده بود » عماره معذور است ار ۲ با تو نسازد زنت ای غر زان کد؟ دهان تو و زان بینی قوغند 2 ترفند سخن بیهوده باشد چون ال بود » فرخی گفت پا هنر او همه هتر ها یاه د باسخن او همه سخنها ترقزد [خروانی کنت: این چه قرفند است ای بت که همی کوید لتق ڪه سقر باشد فرجام ترا مستقرا ١‏ [ دد ابله بود و بی باك و خود کامه ۰٠‏ پوشکور گفت [ پریچهره فرزند دارد یکی کزو شوختر کم بود کو د کی س او راخرد نی و تیسار نی بشوخیش اندر جهان بار نی شد آمدش بینم سوی زر کرا ان هارهستوهندازاو دیکران*] واا نکی ۳ زسایکانان* ۱ تتی‌چند را۱۱ ۲ بذور بود ٣و‏ چ: ند چون زر [و] حال رجازی باه است ۰ مس + یاوه » چ + ههزی را ؛ آدی چو + ترفند زرق وع ال باشد » س : بود“ چ ۰ ترفندحال ودروغ وزرق باشد . این بیت را چ اضافه دارد و بعد ازآن اي سغنهای جفای تو شنودم در گوش نگیرم س ۷- ن : خود کام ۸ - این سه پیت ققط در چچ هت » سایر سیخ نقط هرا چه‌ارم را که مشتمل بر شاهد مثال است دارند ۰ ۰ ۹ س ون ؛ بخوان . ۔ ت : مسایگانت ۱ - چ این بیت لبیبی را اضانه دارد « آندرین شهر سی نا کس پر خاسته اند هه خر طبع و هه احق و بی دانش ودند ژعند پانگی تند مود که ددی بزند بزودی بر روی چیزی ازجانوران چون یوز و پلنگ ؛ رو د کیکفت : کرد رو به یوزواری یك ژغند ‏ خویشتن راشد بدان۲بیرون‌فگند وم ۰۰ ۳ وجمان جای کذر آب باشد بر دبواری با زمینی » بوالعبیر عنبر * گفت : نه در وی آدمی را راه رفتن ‏ نه‌درویآبهاراجوی‌و ف ررکند [بھرامی گوید چکونه هی راهیدرازناك وعظیم ممسراسفر کنو جای‌خاره وخال* ] دا خر ند کیاهی است بر شبه اشنان و بزبارت_ دیکر شهار خوانندش » دی [ کذا] که ددی پرزند “چ ندرا بانگ بوز خوانند ند بانک تند بودکه ددی برزند ١س‏ ٭ ژغندبانگی 7 وگویند بالکی سهمکین و یم زده نبز باشد ن ؛ زغ: پزودی در روی جانوران چون یوز و پنگ . ۰ ۲ - در سروری : زان م ٣‏ ن : فر کند جای گذر آب باشد پرزبین و فیره اس ۰ ف رکند راه سیل باشدکه اده » چ ۰ فر کند ون ازجایی بجایی ره کنند یا کنده شده باشد وجای جای آب 1 زیرزمینی که از جایی بجایی ره کنند آنرا فر کند خوانند وک ره بجایی بسختی برد بی که هر گز ندیده ب بقر کندید باستعارت ن ۰ اس ۰ س ؛ این بیت راندارد چ این یت وااو بجای‌آن این دوبیت را آورده یکی از عماره ۰ سد بدان جای گویند نا از دیگری از خروانی: ۱ دوفر کی است دوان ازدو دیده بردو رخم رخم ز دفتن ف رکند جلگی فرکند فقط در س هست و در ن این بت را بهرامی نسبت داده و با غتصر این تفاوتی برای «۲ بکند» شخار خوانند وغلبه [ کذا] از آن کنند .‏ : خرند کی یاهیست هم شبه ات (بقبه در صاحة یمد آورده. ٩‏ اهر ی آنرا بغراسان بوشکور گفت : تذرو تا هی اندر خو زں خایه نهد گوزن تا همی ازشیر , اکنا" جابی بود که راه‌سیل بوده باشد و کنده شده و آب اندر ۲ ابستاده» [رودکی گذت : آ ب کندی دور و بس تاريك جای . لفز لغزان چون درو بهند پای و شهیدگفت : هر که باشد تشنه [و ] چشمه نیابد هیچ جای پیکمان راض بايد کر بیابد آبند ] بیلی باشد سراندرچفته برز گران دارند و بهماو راءالتّهر بیشتربود؛ [رودکی كفت : ِ مرد دینی رفت و آورد شکنند . چون‌همی‌مهمان* در من‌خواست کند د ابوااعباس عیاسی کفت : و کرت خنده نياید ,کی کنند بیار شخار رانند . چ : خرند گیاهی است که اشنان را ماند چون رسته باشد وشغار راک رنگ رزان ,کار دارند ر اندر کوهستان او را قلیه خرانند و در خراسان شغار ازین @-١‏ آبکند و ژی وشمر و غنجی وگو و مه یکی باشد ۰ س : این لفت وا اروت تن رو ان بت ذیل را دارد از ډه رای که آن در س با عتصر تفاونی برای فر بنانکه سایقاً مذ کور شد » چگونه راهی راهی درازناك وعظیم ‏ هه سر ال آورده آبکند وخاره و £ ۹۱ و خسسته گفت : بر کیر کی وتبر وتبشه وناوه شار زنی کرد بیابان'] منقار بود [ عماره بد : مرغ سپیسد شزد شد امروز ناودان کرزابرت )مرغ شد آن مرغ سرخ شند؟ رو روز بست ازسی روز پارسیان » فردوسی گوید : سر آمد کنون قضَة یزدکرد بماه سفندارمف روز ارد هه ۳1 دک برغست باشد و آنکیاهی بود که خر پیشتر خورد و آنرا بتازی قتابری خوانند کلکی زرد دارد » عمحدی گفت : نه هم قیمت در باشد پلور ‏ نه همرنک کلنار باشد پوند تند و تخو ند و قراتاو مرت و تارآومار این‌مه بريك معنی بود» آغاجی کوید: ۱ - دومتالاخیر فقط در چ هست ۰ ۲ - چ : شند وگلفت وبتبوز وهنتار در ددان استعال کند و کلف و شند جز مغ وا نگو ۴ - بط نون مطایق چ است ع مشال را ندارد * ن : کورا بزیب مرغ شدآن مرغ سرخ شند (؟) ۰ س : کونآ وریت مرخ گران مرغ سرخ شند( )8‏ 4 - س و چ این انت را ندارند . ند برغست باشد و بتازی قتابری خوانند و در بهارکاه پدیدآید » س : ر) ۰ چ این اقترا ندارد فتانری = بچند (مهذب‌الاساء) . مثل متن ( بدون‌جا ۹۲ هر چه ورزیدند ما را سالیارتن شد پدست! اندر بداعت تنذوخوند ee ند‎ زغن باشد بعنی زاغ کوشت ربای واو را خاد و غلیواج کویند» فر خی کفت : تا بود چون همای فر خ کرکس ‏ همچر نباشد بشبه۲ باز خشین ند و جلاب بخاری گرید : چون پند فرومایه سوی جوژه گراید شاهین ستنبه بتذروان کند آمنك؛] یکی آنست که بازند دیکر تن درخت را خواند » کسائی کفت : مردم اندر خور زمانه شده است نرد چون شاخ وشاخ همچون رو حریر ساده بود » فرخی گفت : چون پر ند بيد گون4 بر روی پوشد مرغزار پر نيان هفت رنك اندر سر آرد کوهسار . ١چ‏ بدشت. ۲ك غلیو نام مرغ گوشت ربایست .‏ ۴ ۔ س۱ نظیر ٤٠.‏ - این بیت ت را ندارد » چ : پند و زغنو خاد و غلیواج و فقظ ذزچ هست * - این لفت درن هست و سایر نسح هم مشی ال کلمه را ندارند . ٩‏ -ج: نرد چون شاخ گشته شاخ چو نرد + ص ؛ نرد چون شاخ کشت و شاخ چو نرد . ۷ ن و س : یرند ؛ ساده بود و پرنیان ملقّش » چ ؛ برند و پرنیان حریر بشد + 3 ۸ - س ؛ تلگون . پرند ساده پود و پنیان ۳ بری زادگان رزم را دل پسند_بپولاد پوشیده چینی پرند] کراد یاهم۲ آمده باشد » [ عنصری کوید : چو رانی نباید سپردن بگام برد راندت تیه بی نظام؟ نقیبان ز دیدرن_ بماندند؛ کد که ایشان همیشه نباشند غند "] باکر باقوت باشد * [شاکر بخار ی" گفت : کجاتو باشی گردند بی خطرخوبان جست را چه شطره ر کجا بودیا کند Vor سند حرامزاده بود » منجيك کوید : ای برد چو استرچه نشیلی تو بر استر چون خو بشتنی را نکند مرد مستر*] بمعلی اند باشد که درشمار جهول بود ومیّن [ رود کی گوید : ۱ - این بیت را چ اضانه دارد. ۰ ۲ - س : باز هم » چ این کلمه را ندارد . ا هنت 4 - س - ببانند ۰ - چ٠‏ اين بت موفق الدیں ابو اهر خاتونی را اضانه دارد د من غلك شده زا یم غنده يون خری ڪون فاده در دام نباشد تا چند است» ا ری با رای اوت تا E‏ بخاری €۷ سند وسنده و کوی‌یافت‌حر ام اده را خوانند . را نکند ءرده مسخر ٩.‏ ۰ س ١‏ ایند هو بد نباشد » ن ( در حاشیه ) : اند [گذا] همچون اند باشد چون شاری مهو ل که امش دیدار[ گذا] نکرده باشند . 44 جهان این‌است و چوئین‌استتاب وهمچونین بود ایند بارا" ] ا اند چون سخن بشك باشد چنانکه کو ند چنین باچنان است یعنی که شك [ رود کی کوید : دل نو خوش کند بخوش کفتار رك تو تا پیش یا اند کو را روا برد بازر * ] یعنی از هم باز دریده چون کاری و چیزی و آنچه بدبن ماند [ خسروی کفت : خود بر آورد وباز ویرات کرد خود طرازبد و بازخود بترو 1 192 ومد یکی اڑل ماه پارسیان ادت » دیکرمشتری است | دقیقی کو بھرامی آنکهی که بخشم افتی ‏ برکاه اورمزد در افقانی ] ین لذت را ندارد ۰ ۰ ۲ - س ۰ اند چون ۳ بود وچون رواست که گویند که اند ن (درحاتیه) شکر |[ کذاء ظ = شك ] باشد و چون رواست که کویی اند کهچنین بود . وسخنی برضا یک سی کویی چ : این لفت را ندارد ۰ ۳ -س ۶ رك که با اند شار پمائی (۶) ٤‏ س :‏ آندر آنش روا شود باڑار . * - چ :کسی که چیزی از هم بدرد گویند پقترد ۰ س ؛ فتردکسی پدرد . . . [ کذا] »ن ( درحاشبه): فترد ازهم باز درید چون کاری و جبزی . - ن( در عاش ) بامد » بوشکو رکفت : نه بهرام گرهرت و نه آورمزد فرزدی [ و ] جاوید نبود فرزد نترید ۰ ۷ - چ + اررسند و زاوش وبرمیس سنا پرچین دیوار باشد [ طیان ,گوید : تانکردی خاك را با آب تر چون نهی فلفند بردیواربر ۲] ۳9 عرد خانة تابستانی باشد | پوشکور وید : بساخان کاشانه و خان غرد؛ بدو اندرون" شادیو نوشخورد] کار نیا چون مرساه و مانند آن » طیان گفت : ما ز بهر "گنده رر کرد ازخایة شتر ىاوند . سبزه باشد در آب و مدام سبز باشد در تازی آنرا لیل خوانند » |[ بوشکور کوید: فروترز کیوان ترا آورمزد بر zz ند‎ نی لاله اندر فرزد ] جتن باشد [ فرا لاوی کوید : پر چين خانه وباغ ن بیت ابو الوباس را مثال آورده . بار سیم غلب چو حرم نماند ( ۲ )‏ غلبه پرید و نشت بر سر فلغند غ را ندارد ‏ ح : باد غرد وغرد خا بود 6 - ج باد غرد ۱ - چ وس این افت‌ر! ندارند » ن (درحاشیه)؛ گلوند چون مرسله بود ازمیوه ها ۰ ۷ - ل :نرزد وآبدار بود ۰ س : تان وزمستان سبز بود و بتازی اش . ۸ س ٣‏ ففند ا فنتد تند را گوبند ۰ چ این لغترا ندارد . » ل : فلفند پرچین باشد ۰ ابن‌افت را ندارد . آب وعدام سبز برد چ ؛ فرزد بل خوا نا 7 هم آهو فد است و هم تیز تک هم آزاده خویست و۱ هم تز گام ] e‏ نو ند پيك رخب رگیر بود [ رو د کی کوید : چرخ چنین‌است و بر این ره رود لبك ز هر نيك و ز هر بد نوند رودکی کوید: روز جستن تازیارن هچون نوند روز دن۴ چرن شصت اله سودمند؛ ] درد آن باشد که کویند از ره دور کرد" [ آغاج ی کوید : از ره نروم تام نکویند براه آی ‏ بر ره روم تام نکویند ز ره برد ۷۰۰ جرد شیزه دهند و دوشیزه بر تباید [ ابوااعباس گوید : ١‏ ۔ س .هم آزاده خو مطوع ۰ ۰ ۲ - س : نوند پيك وخر گیر وخبر بر باشده : نوندبرید بود » چ ؛ نوند ونونده اسپ باشد ۰ ۰ ۳ ل :در ۰ ۱-٩‏ فقط در چې ون هست واین دونسخه بي در ع و چ هست ۰ در ع + ترد » طبط +تن مطابق است با چ و ١چ ١‏ دورشو . ۷ -س ١‏ خرد خرّه وگل باشد سياه چ + خرد خره و کل باشد »ك این لفت را ندارد ۰ ۸ - چ تیزت. ٩‏ - این لفت فقط در ع و س هست ۰ در جهانگیری و سیار جالی و رشیدی ؛ غربد راين واضح استکه خطاست چه اکر غرید صعیح بود اسدی آذرا در ذیل باب الذال العجه مبآورد نه در بابالدال المهمله . إل را کمتحص را در س موجوداست‌ندارند . av چو عروسی که غرند آمده بود ز آن سوی بریدش که از آن سو باز آ۱ آنم ‏ که فرغند واری پیچم بتوبر؛ ا خور رټ مي خواجه دو ستاند دو يك دهد بخودی" برب بار تو بود ۷ از مرو تا نشا سو گند خور که در ره۸ بلکفد او نخوردی | le 7‏ از روی جهانگیری برداشتيم و در رشیدی آثر را پسوزنی نسیت (9 چرن عروسی غرندآمده پود با آن شوی که خود روی باشد و چون پزوانند وتازی اللاب خوانند ۰ س زند تا خشك شود همچون للاب برمیوه پیچد ۰ ن این لقت E‏ بت فقط در چ پوالکفد [ كنذا ] ر نی پاره » سس این افت را ندارد . فقط در چ هست و قایهٌ آن چنانکه فی نیست فاسد است . ۸ بود . املخقات حرف دال دیکرغیر ازنشة اصلی‌هر کدام عدء ای ازلغات‌ذیل را اضافه دارند : وم ر2 ,گت : بهومان چنینگفت سهراب‌گری ‏ که اندیشه از دل بايد سترد مبارز باشد » فردوسی آورد باشد » فر دوسی کفت : بناوروگه شد سپه په لوان زقلب‌اندرونبا کروهیکوان چوا : دراد باشد » فردوسی گفت : فرامرز پیش پدر شد چو کرد بپیروزی روز گار برد ا رژ د شیارخخواد باشد »بو رکفت : ٩‏ این لفت در ابر نسخ زیت و در نس اصل هم مثال آن پاغنده شکل دیگر اب ضط اند چتانکه پیاید . در چ وس هست و لین دی زا خالی ای ناورد ورد نقط در چ و و این دومی ازمثال < 2 بن س ۰ چ + رژد کم خوری [کذا » ظاهراً = بر خوری ] بود که هر چه بند اند کش بابد [ظ = اند کش بابد ] با آرزوی ۹۹ زدیدار خیزد هزار آرزوی ‏ زچشمست کویند رژدی کلوی کر 1 م‌ ورد »فردوسی گفت : هم آورد ار درزمین پیل بست چوکرد ہی اسب او نیل نیست ۳ گوشیدن بود ب یر مجلس مهمانی شراب باشد » فر خی " کفت اندر میزد باخرد وداش وندر نبر با هر بازو خسروی گوید : مر یځ روز معر که شاها غلام تست چونانکه زهره روز میز د پیشکار تو؛ ستاو ند جون صق باشد بالای ستونی بر داشته » طیان کفت : جهار_ جای ما نیست بآسانی بکذار ات چه بری رنج وبکاخ ر بستاوند ۱ - این لفت قط درچ هست رلی تعریفی که درنسخه ازهم آورد بد ست داده درست نیت چه هم آورد چنانڪ .ا ا بسنی هم نبرد نی حریف نك است لايد در نسغه تحریفی راهبافته بوده ۰ ۰ ۲ - ل ۰ میا د جاس و مهمانی بود + س + د جاس شراب و عشرت بود. ۳ دري شده‌است درصورنیکه در ن هین بیت را ندارد . 4 - چ .کلام تو » این بیت درن ب‌فقط در چ وس هست ولیدزمی از منال خالی‌است . خی منوب r مکرن اومید دور و آز دراز گردش چرخ بین چ کرمند است ا آرو ند اروندوارمان بهم گوند» ارمان رنج باشد واروندتجربه » فردوسی گفت: همه سر ترا بند و تتبل فسروخت . باروند چشم خرد را بدوخت 5 وزد ترفند باشد » رو د کیکفت : نیز ابا نکوان نمایدت۴ جنك فند (شکر فرباد نی خواسته ی سودمند a 3 9‏ ای 7 ی سو رم بو قافية شعر باشد » لبیپی گفت : همه یاوه همه خام و همه سست معانی با حکایت تا ساوند سمند اسپ زرده بود » محيك گفت : بر" آنزمارن که بر ابطال تیره گون گردد همه کو یت نماید ز خرن سياه سمند اسی نیست و کرهست آنم که می‌کویم پازند "قرانست. 3 دزمی مثال را ندارد ۰ ٩‏ = ظاهرا ؛ هر . ۱۰۱ کوید نخستین سرت از نام پازند آنست ڪه با دم بد اصل مبیوند . را دهر باشد ؛ رود کی گفت : یا فتی توا بسال غره مشو چون توبس دید و بیند این دیرند دراز بود » رود کی گوید : دور ند[ و |ظلمت را مهتا چو نانا درو دو چشم بيا سیل که در دامن کوه بایستد سیلابکند خوانندش » بھرامی گفت : چکونه راهی راهی دراز تازك و عظیم همه سرا سر سپلابکند و خاره و خار هه بندی چوبی باشد که بر بای محبوسان نهند » فرح ی کفت : روز رزم از پیم او در دست و در پای عدو کند ها کردد کیب و اژدها گردد عنان e‏ دند هرچه گلو فراز کشد چون پوست انار و مازو آنرا دند خواند » ٣‏ قط درن (در ٠‏ بکند که کذشت ). ۵ - نقط رودکی گنت : قند جدا کن آزوی دور شو از زهر دند هر چه بآخر بهست جان ترا آون پسند oe‏ پیچه ند عصابه ای باشد که زنان بر پیشا نی بندند » عمحد یکفت پیچد دلم چون ز پیچه بتم کشاید برغم دلم پیچه بند ۹ زد بعنی جنباند» طیان گفت با دفت ار بر خواجه شدم دی من شعر همی خواندم و او ریش همی لاد صدکلج پراز کوه‌عطا کردبر آن ریش کفتم که بدان ریش که دی‌خواجه همی‌شازد ۳ e بهند دام آهو باشد » رود کی کوید : چون نهاد او پهن را نیکو ‏ قید شد در پهند او آهو ود کوزۂ آب بود » بو حنیفةً اسکاف کوید : بندند + ن این لفت را ندارد ۰ ۲ - این ۱ - سس : بند عصایه بودککه ۽ لفت در ال و چ هست وان بت دزم را ندارد ۰ ۰ ۳ - در چ : لاند و صعیح شاند است یعنی شانه کرد و این پیت سابقا بشوان مشال پرای لفت کلج گذشت ۰ بدانجا رجوع شود . 1 - این لفت فقط در حاشة لك هست .‏ ۵ - این افت و لفت بعد هم فقط در حاشبة ك هست . ۱.۳ چون[ آب ] بکو نة هر آونں شری آوند دیکر برهان بود ؛ فردوسی گوید : چنین کفت با پهلوان زال زر چو آوزد خواهی بتینم نکر 4 باب الذال SUT | باد آفرین بود » [ مرجيك گوید : آباد بر ات سی و در دانك؟ سیمین چون بر درم "خرد دا ساعیل" ] خاد زغن باشد یعفی مغ گوشت ربای و او را پند وغلیواح نیز کویند جسته گفت در آمد یکی خاد چنگال نیز ربرداز کفش کوشت‌وبرد وک لاد“ باشد تنك و زم ابو اهر خسروانی کفت : اکن بر رویش ماند تگر کےا است آباد بر آن شاه که دارد چو تو مونس آباد بر آن شهر که دارد چو تو داور ین ساعیل (۰)۲ چ این بت را ندارد و بجای آن دو بیتی را که در ابن حاشیه نقل کردیم آورده . ۲ - س : دندان که ۰ ۳ - چون بر در خرده زد ٤‏ - ۰ زفن را گوینده س: داد زغن باشد مرغ گوشت ربای چ ؛ خادمرغ گوشت ربای باشد . . ۰١‏ - چ : لاد دیبایی باشد سرح نرم ۰ لابا اعد بو( 3 ا سس ورم ٩‏ - چ ملوك )٩(‏ ۰ ( در حاشیه )۰ ب ۱۰۰ لاد دیکر ۲ اری باشد که از کل برهم نهاده بود | و گویند ۳ وبلاد کرده است » هر توی دیواری که بر یکدیگر همی نهند لادی باشد ء دیوا چنان باشد که ک بی بثر سید | از کته ی [ طیان ٣‏ گوید : لبت کویی که‌نيم کفته کل‌است مس و نوش اندرو نهفتستی ى[ زلف کوبی‌زلب‌نهازیدم است بکله سوی چشم رفتستی ] foe بذلاد‎ بنیاد باشد ک لاد پرسر بنلاد باشد یعنی بنیاد | فرالاوی کوید لاد را بر بای كەنگەدارلادېللاداست] داشاد؟ دعا پاشد و کویند عطا باشد » عنصری گفت : اس لس ار رای کنیع تاه کی ادیکرهی نهند لادی باشد ۰ ن : لاد درو اری با آورده است و هر تو که بر وی تھی لادی بود + هم نهاده بود گویند بچینه بر آورده است و از لاد 5 بر آورده است و بلاد کر و هر تویی که از دیوار + کل بر هم نھن و کویند چ :لاد دبواری که از کرده است ۰ ۰ ۲ - چ ابو بتر سید » ن (درحاشیه) : نها ٤‏ -ن : نیاد باشد ۰ س ( مث نهند ...هس : داشاد عطا با شد : چ ؛ داشاد و دهشت وداد داشاد عطا بود فت را ندارد ۰ س + نهازید چنان بود که گویند بتر سید ازجیزی ,ا از کسی .۰ ۳ - س: طعاری . ن )۰ چ + لاد با پاشد زیرا که لاد بر سر ناه عطا بود ال : ۱۰۹ خواستم با نباز و داشادش پدر اینجا بمرن فرستادش [حرکاش همه ره هنر است آرم ازجان‌من عزیرتراست۱] yale وسناد بسیار باشد[ رود کی کوید : امروز باقبال تو ای مبر خراسان هم‌نعمت‌وهم‌روی‌نکودارم‌وسناد] Re‏ روخ چکاد 0 اصلع باشد » حا ل٤‏ كفت : ابستاده بخشم بر در او این بنفرین سياه روخ چکاد فلعود پنبه دانه بود و لخوده و فنخیده دانة کنده بود از پنه و غیره > طیان كفت : موی زیر بفلش کشته دراز وز قفا موی باك فلخیده "چکاد دیگر 7 فقط در چ هه بفخم بسیار بود » س ( مثل متن )۰ ۳ - چ :روخ چکاد کلمتیست فهلوی » روځ روده باشد وچکادبالای پیشانی وییهلوی روځ چکاد اصلمبود ۰ ن دوخ چکاد [کذا] مرد اصلع باشد بیهلوی » س ( مثلمتن .)‏ 4 ن : م‌غزی . ه فقط در ع و حاشیهٌ ن هست ۰ ن ( درحایه ) : فتخود [ کذا] بیرون کرده چون پنیه را ازینبه دانه برون کنند گویندفلخود ۰ ٩‏ -ن : چکادسر کوه بوده س (مثل‌متن)» ۰ طاهر فضل کوید : بی کمانم که بر چکاد آید ۲ چ ۰ چکاد و هباك و کل گر خنو را بر چکاد دیگر سر کوه پاشد . بیامد دوان درده‌بان از چکاد که آمد سیاهی زایران! چوباد رباد" آن بود که برمثال آسیا هی گردد و بود که باگرد سخت بود [فر. خی" گفت : می کرفت پیر ٤‏ وهمی‌فکند بیوز ‏ چو گرد باد می کشت بر بهین‌و سار | غیبت بود ببدی ؛ رود کی گفت: بتو باز کردد غم ۱ عائقی نکارا مکن‌بیش‌ازین ۷ زشت‌یاد 2 دانا وبخرد بود [ عنصری گوید : سخندان چو رای ردان آورد سخن از ردان برزبان آورده فردو سی گوید : یکی‌انجمن ساخت با بخردان ‏ هشیوارو کار آزمرده‌ردان ۱۰ 0 سرواد شعر بود » لییبی کفت ۱- چ : ذ ایران سواری. س :کرد باد آن بادی بود که پر ھی گردد ۰ ن :گرد بادباد. بهمبر پیچد بيك جای و گرد آبد و آنرا بنازی فرب خواند " چ کرد بباد دی اد ۳ -ن+عصری. ‏ 4 -س و -۷ .كردن باشد . ٩-جچ :هی‎ a باشه » س + رد‎ . فقط درس هست‎ رد دانا و خردمنا د چ شل (متن )۰ ۹ اب ۰ - این‌بیت درچ ون ه. ۱- چ سرواد شبر را ځوانند وچنامه وچکامه نبز » س این لفت را ندارد + تن 1۸ د گر نخواهم گفتن همی ناو غزل که رفت یکره بازار و :مت سرواد ۷۰ د قاضی گبران باشد | قر دوسی گفت : چوبرداشت پرده زدر هیر بد س همی بود ترسان ۴ زید برازد وزیید بك معی دارد | فرخ ی کوید : سیستان بازد برشهرها برازد* ‏ زیر که سیستان ازیید بخواجه‌فخر ‏ و ای فنود فریفته بود گویند بفنود وهمی فنود یعنی غره وفر فته کوید ؛ | روذکی جهان بر درم و آبو زمین دل تو برخردو دانشو خ بفنود برآن شلنك کلبن هی فنود '() | بی باشد که گبر کان اورا عتشم دارند و ان ایشان داور باشد و آ اش افروزد در گنیدشان ۰ س : هیر بد قاضی ومفتی گبران 3 مربد قاضی گر کان باشد ۰ ۳ -ن :لرزان . 6 -ن زید یی می شاید ۰ س : پرازدوزیید هر دو يبك معنی باشد ۰ چ ۰ بود. ١ل‏ :روایست. ۲ -ل؛ زیرا که می برازد اورا ۷-س اوا نوق و غر نود آرام گرقتن بودر ج در س ] فته شد و بر او فرو را ندارد . 14 EB عبو د‎ بخواب اندر شده باشد | بو شکور گوید:‎ ] ۲ با پارسایی نگر نفنوی نیارم نک و کفت اکر نشنوی‎ ام‎ ررارود‎ ماوراءالتهر است » فردو سی گوید 3 اکر پهلوانی ندانی زبا ورارود را ماوراالهرخوان شک ست نان وانگشته درافگند » کسائی گفت : شان و رنه سرا پاسمنلمل‌پوش‌سوسن کوهرفروش بر زاخ پیلفوش نقطه زد و بشکابد شید و خورشید آفتاست | فر دوسی کوید : بدو گفت زان سو که تابنده شید بر آید یکی پرده بینم سپید e بتازی خف باشد یعنی | آن | که آتش از سنك بتر کی قاو کویند و "پده نیز کویند [ منجيك گوید : بست و خرشب ٩‏ س :یود »و ي در ار زنند ؛ لن + پود پوده بود ۰ چ این افت را ندارد انید" ست چون کاری یا سخنی کردنی و گفتنی نکند با نگوید گویند مانید اورا بمنی بماند [ رود کیکفت : دریغ مدحت چون زر و آبدار؛ غزل که پچابکیش نايد هس بلفظ پدید اساس طبع ببابست ك تویتر از آن * ز آلت شخ آبد همی همه مانید | کویند | رود کی کوید : ای غافل۸ از شمار چه پنداری کت خالق آفریده بهر کاری" عمری‌که مر "تراست سر مايه وید است‌وکارهات‌بدین‌زاری"۱] E شود‎ شد باشد [ یی رفت۱۲] » خمروی گوید : کفتسا نزدم بتی دیع رسیده است و ۲-س مگ .]‏ ۴ ماد باشد از چیزی با ری ۹ -ن آپداده. ۰ج ا طبع ویر ازآن | کذا] ۰ س : اساش‌طیم بجایست بل نوی‌تر ازآن ۰ 5 - س :از ۷ - س: وید گم باشد یفیایع جونود! » ن (درحاشیه) : وید کم‌بود همچون‌ویدا . نت (را) عاقل . ٩‏ این‌لفترا ندارد ۰ ۱۰ - س : پدین داری ف ۲ زرا س انم دزد بیجاده باشد » خسروی کوب 0 يك ره که ۲ چر ا دو رخ يمار باده خور از ان صافی بر گونۀ بیحاد ۳۰ ساد ساده بود » فر دو سی گفت : درخنارن که کشته نداریم باد بدندان بدو یمه٤‏ کردند ساد يهود چنان باشد که کویند نزد سوختن رسید و جامه که نرديك آنش رسد ی نيك زرد شود کویند يهود »و بر هود نبز گویند » چنانکه از " کسال ی کفت : جوانی رفت پنداری نخواهد کرد پدرودم؟ بخواهم سوختن دانم که هم آنجای بيهو دم ۷ ۱- چ این لفت را ندارد .‏ ۲ - س ون (درحاشیه) : بك راه ۰ ۳ - چ این که گوند لفت‌را ندارد ۰ 4 اس رل :دوتیم ۰ یود چنا بیهود و برهود نیز گویند جنانکه فردوسی [ کذا ] کوید : بخواهم سوختن دانم کی آنش بنزديك او رسد نغواهد سوخت [کذا ] ۰ چ این لنت را ندارد. ٩-ن‏ ۰ که هم آنجا بیرهودم ‏ [کتا] ت ۰( درحاشیه )۰ پیهوده [کذا ] جاما پود تر تغواهم کردنش بد رود. ۰ ۷ در اصل : بره‌ودم »ت ( درحاشیه ) اضانه دارد : پرهودمین سنی دارد ۰ خسر وی گوید : آبی که آتش است جنبش او [کذا] ہس کرو ت نا برهود 11۲ ناهید زهره باشد | دقیقی گوید : ناھیں چورن عقاب ترا دید روز صید گفتا درست ها روت از ند رسته شد ا مه مه مود عالم بود [ اشنانی حویبار ی گوید : زرد بدهشت روزی ده رفته روز شلبد ۴ قسه فکند زی ما* باد» بدست موبد | آن مرد باد که زر و سیم پادشاه بوی سپارد چون خازن و قابض [ منحيك گوید : مرا ز کھیں زشتست غین ب رها نکن سر او تا بود سلامت تو ز تو همی بستانه بماهمی تدهد محال باشد سیم او برد مسلامت تو پوشکور گوید : هم یگفت ت کان سم هد این دل بگردان کہ ہس بد ناد ] + موید دانشمند سس ن این لفت را تدارد . * - تصعیح فیاسی در تسه ها + شنبه ۰ که شکل جدید لین کلم ۶ -ج : زا( (. ۰ ۔ س : کهید آن مرد باشد که سیم و زر بادتاه بدو سپارند و او بزینه بسیارد » ن : کهبد مستخر ج ديه را گویند و غیره ۰ چ ؛ گهید مستخر ج مزارع دهان با 7 - تصعیح قراسی » در س ( که نقط همان این یمین و بساری () ۰ از چ مال افتاده است . دو بیت را دارد ) : مر از گهبد ۷ب ت فقط دران هست . سیاه سالار بود | فرددوس یک 1 سی هبد چنین کرد ما را امید که برما شب آرد بروز مید] ۲۰ خوید زاء ۱ جو | بود»| عمارهکوید : روبش مبان حلّۀ سبز اندرون پدید چون لاله بر کک تازه شکفته مبان خوید] FS‏ شنعود یعنی بناخن بکند | کسائی گوید : بمدح ت کردن لول روح خویش بشخودم اوارم که جزغلوق نستودم ] شمید و شمیده بیهوش باشد | منجيك کوید : پیشت بشمند و بی روان‌گردند شیران عرین چوشیر شادروان ] نکوهش را کو i‏ وان کشته ٥‏ باشد و کسی راکه کس یآ کاهی دهد وبنوید کند [ عماره کوب ال کو ان موی زا ا آننال نال وار نو طدرع وس هم نقط در ع و س ۾ لفت را باین مش ندارند ؛ در رشیدی لیچبی گوید : آن شب بدان سان نو ید که از ناله اش هیچکس نننوید . نوی نوان گشته باشد چ 14 کفیدو کفیده رکفت نار [از] هم باز شده باشد [ رو کی گوید : کفیدش دل از هم چو بك کفته نار کفیده شود سنک نیمار خوار ] تخد ید [ابوشکو رکوید : سبك نيك زن ۲ سوی چاکر دوید . برهنه باندام من در مخید ] تمشانیذ یعنی بدندان ریش کرد [ رو کی کوبد : درا دوچشم و بر دل آتش همی قزاید مردم میان دربا واش * چکونه پاید بی شك نهنکث دارد دل را هی خهاید ترسم که ناگوارد ۷ کایدون نب خر د خاید] یش نمود [ عنصری گوید : زان کشاید فقسع که بکشادی زان نماید ترا که بنمادی ] ؟ - چ وال این لفت را ندارند . س ؛ کید و کنبده و کته هرسه از هم باز شده اش . ۲ -ن یدب نرم برتتار آمد و جنبند؟ نرم را از جانور اگر بز رگ : بنید » چ این لفترا ندارد ۰ ۴ -ل :شرم زن» جهانگیری ؛ پیر زن 4 -ن ‏ داید گربی هی کاود و شنود هی کند۰ ع و س + خانید چ این‌لنترا ندارد . کیا آش‌ودرا. ٩‏ -ن :شکل ۷ ا ۰ بد گوارد اکرخرد چون سرمای سخت باشد » اکر کسی را سرمایی بزند گویند شجیده باشد [ دقیقی کفت : صورت خدمت ار ز هیبت خویش ذره ای را بخاك بنماید خاك دربا شود بسوزد آب برد آفتاب و بعجاید] و ود پود نه۳ باشد » 1 هید حو باشد » ق کواشید" () رماندم بر نراد اصل و نسب باشد [ اپوشکور کوید : خداوند با نوج فراخ ناد که بر شهریاران بکسترد داد فردوسی گرید : پیر سید ازو لوان مین بر او يك بيك سروبن کرد ۳ و پودنه یعنی نعناع ( السامی ٤‏ - این‌لنت‌هم بدون ین لفت فقط در ع هست ۰ ٩‏ - اب درن ( در حاخبه ) و در چ آمده . را در وش یورین سفت در ع هت و مال هم ندارد: ۳ ۳ سامی‌ومهذّب‌الا سیاء) وهماد ت که اسروز پونه گو فقط در ۱1۹۹ ملحمّات حرف ذال لفات ذیل درنسخة اصلی نیست ولی درنسخ دیکر نمام با بععنی از آنها دیده میشود : اباد جای آبادان باشد » کسائی گوید : مرا گفت بگیر این و بزی خر" بای هر چیز باشد » کسائی گوید : مباش غمکین یك لفط باد گیر لطیف شگفت و کوته لکن قوی و با بنهاد طید؟ چیزی باشد که از جابی جهد » آغاجی کوید : کون که نام کینه بری دلم بطید چنان کجا دل بد دل طید بروز جدال فقط در اس و چ هست . ۳ - چ : دو بت ذیل‌را «ثال آورده یکی از معزی : ۳ ِ خراب کردة هر کس تو کرده ای آباث ‏ ماد هر کر آباد کرد تو خراب دیگری از ابوالمظفر جەح [ در چ : وران شده دلها بمی آبادان کردد ۳ - این غت قط در س هست ۰ 4 - این روزد آباه در س هت . ۱۷ + نو ید چان باشد که کسی‌را بامید کنند رو د کی گوید : اکر امیر جهاندارداد مرت ندهد چهارساله نوید مراکه هست وا جایگاه کاوا ان و گوسفندان باشد ؛ ابوالعباس گوید : سبو ح و من کت بهمان گرفت و دیزه؟ فلان و ما چو کاوارن_ کرد آمده بفوشادا خشود شاخی باشد مانیده که بپیرایند » رود کی کوید : اکر چه عذر بسی بود و رو زکار نبود چنانکه بود باچار < نم او اچد بخشود ریم آهن بود و آن سنك که حلاًجان" بآ بر زنند تا درست! کردد ملحي ك گفت : کی ناز رر دول مساق زان قلي چون طاعون زان نان جر نخجد ن ( در حاشیه ) : نويد وعده دان بود خرامش یامد پدید از توید ۳ -ظاهرا؛ دیر ۰ ۱-4 ۲ فقط درس را ندارد ۰ ٩‏ - چ :ندافان ۰ ۷ -چ : درشت ۰ س مثال را ندارد . ۸ - چ : دو مار بگزنده - ۱۱۸ eer ورسد و فرساید یکی‌بود» رود کی گوید: آخر ھر کس از دو یرون نیست با بر آوردنی است بازدنیست نه بآخر همه بفرساید هر کهانجام راست فر مدنی است تا خشم گرفت و تيز شد ودرخت[ که ]شکوفه بیرونآورد گویند عنصر ی کوید درین معلی : بصد جای تخم اندر افکند بخت بتندید شاخ و بر آورد ند کلی است زرد » خرد برك و خوشبوی » شاعر کوید : که آن نو شگفته کل نو رسید همی گشت در باد چون : نهاد رس و آیین؛ باشده رود کی کو خدای عرش جهان را چنین نهاد نماد کهکاه مردم شادارن و که بود ناشاده 1 راد در س ون ید درختی باشد که‌شکوفه بر آورده باشد (بدون‌مثال). سخی باشد » عمجدی گوید : ۰ س متال‌را ندارد .۰ ۲ - این لفت ( در حاشیه ) هست ۰ س : فنط در س ون ( در -اشب کلمه درس نیست و لن این لغت را ندارد . هچ » که کاء مردم ازو شاد کاه ناشادند .۰ ٩‏ ن ؛ راد سخی و جراد بود » س این لفت را ندارد . مت واس مثال را ندارد ۰ 4 - این ۱1۹ اکر نتم نیست با هست ”حرم اکر نعمتم نیست با هست رادم جنیبت باشد » فرا لاو ی کف م نتوان راه کرد بی بالاد ۲ من رهی پیر و سست با یعفی خریدء کسائی کوید : زاغ بیابارن گزید خود ببیابان سزید باد بگل بر وزید کل بکل اندر غوید ,۴ فعمید بمعنی فلخوده باشد » طیان کو جوان بودم و پنبه فخمیدمی ‏ چو فخمیدهی لبه بر چیدمی مایا نام بادیه ای بروز کارضحالك از خوشی که بود ؛ اسدی گوید : ز خوشی بود مینو آباد نام چربکذشت از پهلوان شادکام ول بسد باشد که بتازی مجان خواند » اسد ی کوید : ابانست لبی‌چو و سد ودندانکی چوم‌وارید نگار من بدو دخ آذ 2 خار بود » رود کی گوید : ت ققط درن و س هست بيك مضمون .۴ - ت نقط درن هست لغت و لقات بعد فقط در حاشبة ن هست . ۱۲۰ تن خشكا برد ارچه باشد سید بتری و نرمی نباشد چو بيد مدا جنسی است از نان نیک و فراخ و سبید بود + رودکی گوید : نانك کشکینت روانست نیز نان شمد خواهی گرده کا 0 زاغد کاو دان بود» شاعر گوبد : کاو لاغر پزاغں اندر کرد تودة زر بکاغد اندر کرد فرود زیر و بالا باشد » شاعر کوید + چون راست شودکارو بارت بندیش از فروه کارت باز عمید کسی [ که] کسی را بطعنه باز نماید و حکایت کند ویر! برهمان ترتیب» طیان گفت : مردم نه ای آخر بچه میماند رویت چون بوزنه ای کر بکی بازخماند ميد و شمانید دمادم از تعنگی و دمادم از کرستگی و غریو وغرنگ وغررن ۰ عنصر ی کوید : ۱۳ شمید و دلش موح بر زد بجوش ز دل هوش و از جار رده خروش آواز و بانگی بود که میان دو گر وہ انتد با آرازی که از طاسی بر آید و چیزی‌سخت معروف و آشکار را خنید گوبند؛ فر دو سی اکو یکی شادمانی بد اندر جهان خنیده مبان کهان و . در رشبدی : فرّخی‎ - ١ بت خانه بود » بوالمل گفت : بت من جانور آمد شمش بی دل و جان منم او را شمن وخانة من فرخار است؟ Ee‏ ژغار بانگ تیز وسخت باشد | بواله‌ئل گفت : بیکی زخم تبانچه که بدان روی کر به بزدم جنک چه سازی چه کنی بانک زغار | tN‏ شاکار بیکار باشد که مجر ی خوانند » کسائی کفت نکی‌طاعت و آنکه که کنی سست وضعیف راست کویی که همه سخره و شاکار کنی . خانه ای باشد تابستانی بر لا فرالاوی* کفت : ترخار بتغانه هست و گویند شهریست درتر کستان واز آنجا خو بنخانه ها بار است . رود کی کفت : 2 خار بزرگک ونيك جاییست E‏ فقط در ع هت و در س بیت مذ کور در فرق رود کی را بابوالثل نت فقط در ع وان ببکار باشد » محر گك خوانند کاری داده :چ لفت فرخار را ندارد ۰ ۰ ۳ - ٤‏ ا ۰ شاکار پیکار بود و سخره ۰ س : شاکار ۰ -س + فرخی ۰ چ فت فروار را ندارد . ور آن کن که بدین وقت همی کردی هرسال خزیوش و بکاشانه شو از صّه و فروار تارك سر باشد میان سر از بالا | پوشکو رگوید : زدن مرد راتیغ " بر تار خویش به از باز کشتن؟ ز گفتارخویش | اھا ناشتا باشد که هنوز چیزی نخورده باشد | فردوسی گوید : نهادند خوان و بخندید شاه که ناهار بودی هم انا برا ۳ نهمار چون عظیم باشد اکر کار بود اگر چیزی [ و | شگفت بسیار است و غایت» رود کی گوید : کنبدی نهمار بر برده بلند ‏ نش‌ستون از زیر وز بر سرش ند شاو باشده پوشکور کفت : بدو گفت مردی سوی رودبار ‏ برود اندرون شو همی بی شنار ۱ ت : تار تاریکی وتارك بعنی مبان‌سر + ان لفترا ندارد ۰ ۰ ۲ - س : نامار آن پاشد ڪه آن روز هیچ ندارد. ه -ن : نهماراکر بر کار واکرکتتارچون عظیم باشد وم حد تهمارنواند» س ١‏ نهمار بود اگر کاری پود و اکر چیزی ۰ چ | آب آشنا و درآب کي ۰ ن (درحاشبه چ این لفت را ندارد - ٩‏ س رد آنکه درآب ناکد بتخانه بود » فرالاو ی کفت : نههمچون رخ خوبت کل بهار [ فرخی کوید : چه شهر شهرو بدو آندرون سرای سرای چهکاخ کاخ و بدو اندرون بهاربهار ؛ عجار سرخی باشد که زنان در روی مالند و آنرا کلگونه خوانند [ کسائی کوید : لاله پفزجار بر کشید همه روی ازحد خویدبر عبد سرازخوید" | ۷۰ WEEE است بز ر گی 7 وخشن من ید بود ۲ چ‎ . دا ندارد. ۲ -س : بخوبی بت ققط در ع واس هست‎ نز تقطدرن هست . چ لفت بهار را ندارد ۰ * ان : عنجار سرخی‎ -ن بدون‎ ٩ ۰ باشد که زنان درروی ۰ س (شلمتن) ۰ چ این لفت را ندارد‎ را شاهد آورده : ذ خون رح بغنجار بندود خور ز کرد اند آورد چادر سر ۷- س اد چویست درختش بند باشد [گذا] و از چوش آاتها سازند پیشه وران که سخت باشد وزرد » چ این لفت را ندارد ۰ ان ( در حاشبه ) اين ل ششاد ضبط کرده و آنرا در ذیل باب الال آورده با همین ال . ۱۲۰ که چوبی سخت باشد » ز ینپی۱ که فدای آن قد و زلفش که کوبی فروهشته است ازشم‌شاد شم‌شار اما استقصا بود » رود کی گفت : از فراوانی که۳ خشک مار کرد زان نهان مس مرد را ؛ بیدا ر کرد فیاوار شغل خیر باشد » عنصری کوید : مهر ایشا بود فیاوارم غمتان من بهر دو بکسارم ی کار زمین بسیار شخم زده باشد | رود کی کوید : تا زنده ام مر مدح تودگرکار ودم این است خرمن همین و شد کار] از سم آهوارن و کوزنان شیا کرد | اس + زینی + ك (درحاشیه ) : ریبی .۰ ۲ - ن: خشکاهار بمنی‌جهدتما تار ون تا مرا ازآن نعان . : تیاوارتفل ۷ -ن :از. ۸- س :غبار بگاو آهن زمین (در حاشبه) : شیار زمیت بکارآهن زده بهنی شبار کرده بود » چ ابن افت‌را ندارد - ٩‏ -ن ( درحاشیه ) فرخی ۰ ۱۰ -س:»گل. ۱۳۹ آنگذار ۱ آن بریدی باشد که از بهر شتاب بهر فرسنگی و منزلی داشته باشد در راه با توشه چون از اسب فرود آید بر آن دیکرت ید وشکم بسته دارد تازور صعب بوی نرسد + طعمری توکویی از اسرار اب اسگذار که بیم باشد ک۴ کشتی‌را بکیرد[ عنصری کوید: دان همچنان تی مارسار که لرزان بود مانده اندر سار | اش باشد » فر خی گفت کو کنار از بس فزع* اروی بیخوابی کر پر افتد سای شمشیر او بر کو نار 4 بدندی وشکم دیکر دادی تا نامه زود بمقصود رسیدی و با اسب راه 2 ندارد ۰ ۲ - س : سنارآبی باشد که کل کشتی را بگیرد و بایسند .۰ ۳ -ن (درحاشیه) راندارد. ؛ - س : کو کنار خشخاش بود ۰ س :از فرع و غم [کذا ] - چون لفظ نلان و بهمان است [ رود کی کوید : بادام تر وسبکی د و بعربی معصر » رو د کی گفت: از آن‌جان‌توز لختی خون‌زرده* سپرده زیر پای اندر سپارا ادير هن که زمین شکا فد » لبیبی کی ا کردا دردد پیش او دستان می ن + باستار بءنی‌فلان بهدان س ؛ باستار! افظ جرن فلان و بهمان که گر را ندارد. ۲ -س :شکی | کا 1 ۴ -س :ای خواج این ان ١ا‏ وراء اهر چ رشت باشد . می دهی دل ا کے یاد ممصره » س : سپار آن بود که ۲ر لت را ندارد . . ه -س : از جان بود اختی جون درارا (؟ )۰ ع :از ن : سپار دیکر گاو آهن بود و جوبی جان لختی تو خون زرده | کذا اوآهن باشد که زمین بدان‌درند ۰ چ | ع »ترا کردن دوسته پرغکرنهروی تو ۱۳۸ د قیقی کوید: خار دارد و همواره باکیار بود ۲۰ شنعار لبه بود که صابون پزان بکاردار ند[ عمار ه گوید: سراکه جدا کرد درزمانه خار ا] ناخنت زنخدارن ترا کسرد شیار قارورۀ بیبار راگو ند که پزشك را نمایند | لبیبی کوید : زن میندیش چون هست درست پیشیارت a‏ وا جانوری باشد که بتازی صب خوانند | لبیبی گوید : که می کویی‌خورده است سوسمار * 5 ا نام خدای است و گرو گر نیز کویند » دقیقی کوید : چنان باد در آرد بخو تند چو بیچاره کشتند و فریاد جستند برایشان ببخشود بردان اط در ن هس - ن ۰ شغار قاي گاز ران و رنگرزان : NEL س : شخار چیزی بود چون نمك با ا گون که زنان بانوشادر در بالای حا‎ چ این 1 در ع و‎ ) کند ( بدون سنال‎ لن سوسمار جانورست شبه راسو بلکه ازو ستبرتر زنان برای‎ - ٤ صَبٍ گویند » س : سوسار جانورست شبه راسو دارد ویبه‎ را ندارد .۰ ۴۳ ن هھ غریهی خورند را ندارد - او زتان بهر فرومی خورند بتازی او راض خوانند *چ این * ۔ در س این که بت بنام رود کی آمده که پهیچوجه ارتباطی با سوسمار ندارد : که که تبره بگردد جهان بسوزد چو دوزخ شود بادران ر گر نام خداست تبارك و تعالی » س : کر کر وخدیو و بزدان هه نام ل). 1ن خدای است ( بدون ۱۳۹ ۱۰ زاور زمره باشد و راحله بود ؛ رو د کی گفت : مکر بستکانندو بیچار کار و بی توشکانند و بی زاورا ert, ژاغر‎ حوصلا مغ باشد [عنصری؟ کوید : خورند از آن که بماند ز من ملوك زمین تو از پلیدی؟ | و | مردار پر کنی ژاغر | تم وه آفدر برادر زاده وخواهر زاده بود [ بو شعیب کو سلسله جعدی بنقشه عارضی کش" فریدون افدر وپرو جد | بالار" آن دار باشد که | بدو ] خانه ها پوشند » رود کیکفت : بچشمت اندر بالار تگری تو بروز تخب بچشم کان اندرون بینی کاه۸ شی زاد و نت فقط در ع وحاشبة ك وها آ نرا از سروری افت قط در ع ر حاشبان سروری وجهانگیری این کلمه رابمعنی پر ادر پدر بعنی ع کرفتهاند ۰ ۰ ٩‏ -سروزی+ کت .‏ ۷ -ن ( در حاشیه ) : بالار آن دار باشد که بام خانه پوشند ۰ س : بالار فرسب باشد و گوییم تیر خانه باشد ۰ آپووالعباس گوید : نتوانم این دایړی من كردن زیراکه خم بکیرد بالارم ۸ - ن (در-اشبه) + پتب‌بنام کسان اندرون بیتی‌کار [ کذا] » لفت بالاد در چ بان که توا آن بر اب 4 - پلیدی یعنی فضله و تج ۱۳۰ ۳ رواد کسی بود که دربندی یا درزندانی بودو آزیهراو کاری کند[ عنصر یگوید: بجمله براه ۲ بندیان داشت بی زوار و پتاه ۲ برده با خویشتن ب فردوس یگفت : بهارش توبیمکسارش توباش ‏ . بدین: نگ ۳ که چون آب بزنی انگشت شود » عسحدیگفت : زندان زوارش‌توباش* | اش بود اخگر هم آنست ولیکن نه چون جراغ سوزن هم آهنست ولیکن نه چون تبر ج زر یکی معروفست یعنی ذهب » دیگرنام پدر رستم بود » دی و زال را زر جهت سپیدی موی گفتند : دقیق ی گفت : همی نوبهار آید و تیر ماه جهان گاه برنا بود گاه زر گردر" در کوه بود » عنصری گفت : ۱-ج زوار خده‌تگر و باری ده باشد 8 (درحاشبه) : زوار ن بود که دربندی ۱ با سر زندانی در بود و کاری هی کند ۰ س این‌افت را ندارد ۰ ۰ ۲ - تصعیح قیاسی در اسل ۰ گام ۲ ٤‏ - اين یت فقط درچ درحاشب که تش پاره بود ( بدون مثال ) ۰ چ این ا گرفته بود وچون آب زنند ز گال شود » س : اخگر E‏ : زریم بود بد زاد ۰ چ وس این لفت ال) مچ ابن‌انت را ندارد . و زال پدر رستم را زال زر ازآن خواتند که ازمادر س راندارند . .۰ ۷-س : کردرزمیف نته باشد (بدون ۱۳۱ خرارزم کرد لشکرش ار بنگری هنوز ببنی علم عام تو بهر دشت و کردری۱ شخ ان اور بقین باشد [ فرخی کوید : کروه دیگر کفتند نه که اين بت را بر آسمان بریرن بوده جایگاه آور] م جفر یکی پشیمانی بود» بوشکور * گفت : مار* را هرچند بهتر پروری [سفله فعل مار دارد بی‌خلاف یر دیکر ۷ کنند مانند تغاری » و بعضی کفته اند که جایی بود چون یکی خشم آورد کیفر بری جهد کن تا روی سفله ننگری" ] جایی باشد که در او د که دراو دوغ گیرند و سوراخش در ین باشد : طیان کورد : شیر غاش است ویپستان در جغرات شده است چشم دار که فرو ریزد در کیفر تو E‏ بخوارزم کرد لشکرش بنکری هنوز [ کنا ری [ کنا انی بود دون فقط درع وك هد مثال ) چ این مت را ندارد ‏ دوم فقط در فرهنگک سروری هست بوژ + .س وچ ارن‌افت راندارند ۱۳۲ e زنر کلیس بود با مشکی که دوسوی چوب در آن بسته بود و بدو خاك و کل کشند بدوش د وکس | دقیقی گوید : کنون کنده وسوخته خانه هاشان همه باز برده بتابوت و زنر ] ےہ ۷ بر گر ن بود که بر کردن [و ] باره کنند » دقیقی گفت : پ رگر طوتی مر سم[ ]زر عدو را بهره؟ از توغل و و ند ولی را بهره ازتو! تاج د e‏ کوهردار د » فردوسی گفت : بینداخت یغ ورندآ ورش .. همی‌خواست ازتن بر یدن سرش 1 کاهل بسیار خوار بود؛ شاکر بخاری گوید: بر دل مکن مسلط گفتار هر لتتبر ۷ هرکز کجا,سندد الاك جز ترا سر ا کدیور برز گر باشد » دیگر٩‏ خانه را نیز کویند و آنشکده از آنست عنصر ی کوید : ۱ - س : زنر چیزی بودکه دران چوب نوند و بدو کس کل کشند( بدون مثال )۰ بدرخات | مشکی بودکه ازدوسو چوب دراز در او بت بدو تن یکی از پیش و دیگر ازپس و بدو دس ند که بار کشند ۰ چ اینلفت راندارد . ۲ ی گرطوق راندارند ۰ ۴-رشیدی :ته 4 ازئو پهره ۰ ت . ٩‏ - ان لفت نقط در ع ون هست ولی .مد انتر [کذا] ۰ ۸ اين لفت نقط در عو ك دیور برزیگر و کدخدای خانه بود ۰ ۰ ٩‏ - ظاهراً : کد. 1۳۳ جهان را اکرچه هست فراوات کده رسد هم از بندکاانش هر کده را کدیوری و پد اندر شوی مادر بود بعنی پدر اندر [ لبیبی گوید: از پدر چون از ید اندر دشملی بند هی مادر از کینه بر او مانند مادندر شود ] ور مغرب است | رود کی کوید: مهر دیدم بامدادان‌چون بتافت ازخراسان‌سوی خاو, «بشتافت۲] مشرق است | عنصری کوید : چو روزی که باشد بخاور کریغ هم از باختر بر زد باز تیغ] ور مرد مدانه باشد [ فردو سی کوید : همان باره و تاج و انکشتری همان طوق وهم تخت گند آوری ۱- این لفت فقط در ع وان هست و در مثال را ازسروری برداشتیم . ك نیز برای آن متالی مذ کور نس ۲ -اين بدون تام تاثل درس هست + درث جهانگیری درلفت خراسانآنرا از رود کی میداند ومیگوید رود کی در کتاب دوران آتتاب از خراسان بر دمد طاوس نش سپس پیت مذ کور در متن را مپآورد . 4 - ك ؛ گند آور مرد سپاهی ومردانه بود س و چ این بت را ندارد ۱۳ و تحوالیکر یکی انه او را یاراستند بدیا و خوالیگران خوا اوغ شەر آبکیر و آبدان بود | دقیقی کوبد : من اینجا دیر ماندم خوا رکشت عزیز از ماندن دائم شود خوار۴ چو آب اندر شمر بسپار ماند زهومت کیرد از آرام سار ] بخ بود لیییی گوید : پیش من شعر یکی بار یکی دوست بخواند* زان زمان باز هنوز این دل من "پر هسر است ۹۰ توان باشد [ دقیقی گوید خجته مه رگا آمد سوی شاه جهان آمد بايد داد داد او بکام دل بهرچت کر 0 ی ر آ,گی آنچیزی ک که دام درو اضر آب [ کذا » دون دال ] ر ۴ - این را از لبابالا لیاب ج ۲ ص۱۳ که در آنجا تمام این قطعه مذ کور است برداشتیم . ٤‏ - این‌لفت فقط در ع ول هست . ۰ - ۰ پیش من بك بار اوشعر یکی‌دوست بغواند ۰ ٩‏ - چ و س این لفت را ندارند . ۰ ۷ - این لفت نقط در ع هست + شال را از جهانگیی و سروری پرداشتيم . ۱۳۰ نه ادير باشد ترا نه ستورل نه دیوار خشت و نه آهن درا ] 1 باد غر :ی بود که در او باد جهد [ خسروی گوید: و ه رکه که تیره بگردد جهان بسوزد چو دوزخ شود باد غر ] ۲۰ سر سایه که باشد [ رودکی کوید : دور ماند از سرای خویش و تبار نسری ساخت بر سر کهسار ] مرغی است که بآتش نسوزد [ رودعی * گفت : باتش درو بر مثال سمندر بآب اندرون بر مثال نهکان| جنر" شتر چهار ساله بود | محيكك گوید : چکونه جذری جذری کجا ز ,ستانش جور هیچ لبی بوی نا گسرفته بت ] وتو ر بك گوید : ابستانی بود که دربچه های ,سار دارد نیزر کو ۰ج رس این لفت را ندارند ۰ ۰ ۲ - چ ال سهندر مرفی است که درآ شود و نسوزد + س ؛ سندر وسیندورهردو پکیست و آن مرفیست که دائم در آتش باشد و بر یاد در جهد و بادفرد را ندارد . صقّت موش باشد ر هر گر اورا نموزد ۰ چ ایولنت را ندارد. ‏ 4 -ن: بتاری .۰ -ع جزر [ کت ٩‏ -س :خر پدرزن باشد ا “چ این‌افت را ندارد موش اندر شکسته چون کس خس۱ r غر دبه خاب بود[ لیبی کوید : برون شدند سحر که ز خانه مهما نانش زهار ها شده پر ګوه و خایه ها شده غر ۴ رودکی کوید : پیسی و ناسور کون و کربه پای خایه غر داری‌توچونا زابغر باشدیعنی‌نوسکه (۷) برومی » زابگر وزابغر آنا باد کنند و دست بدهان زند تا باد یرون جهد » رودکیی گفت : من کنم پیش تو دهان "پر باد تا زنی بر گیم"تو زابگر ی۷ [ منجيك کوید کردن ز در هزار سیل لفچت زدر هزار زیر ۸ منجيبك ‏ گوید : کوید منم مهتر بازار شهر ها بس‌کاج خورد مهتر بازار وزابگر] ۱ - س : موزه اندرشکته چون کس خویش (8) . ۲ -ن : خایه بزرك را غر خوانند + س ؛ غر مردی باشد که خاي وی دټه باشد ۰ چ این لفت را ندارد . ۳ - این بیت فقط در ك هس. 4 - این مس : زبگر بادی بود که در دهان کتند و دست بر آن زنند تا باد بیرون شود و آنرا زیفر : زبگر کسی که دهان پر باد کند تا دیگری باد که از وی جه.د زیگر گویند ۰ ٩‏ - در اصل : لبم ۰ قبط متن مطایق رشیدی خوائد » نچه بروی زند و آن و همین نیز صعیح است . ۸ - این بت فقط درس هست ٩ .‏ - ان پیت نقط درا 1 مور شهر بست نزديك‌چین که غلامان‌خوبروی از آنجاآرند ‏ خسرو ی کو ای‌حور فش‌بتی که چو بینندروی‌تو ‏ گوبند خوبرویان ماه ناوری 2 ي جانوری که جمله اندام او تیغ باشد قشی نیز کونند * بوشکو ر کف چون رسن کر ز پس آمد همه رفتار مرا بسغر مانم ڪر باز پس اندازم تیر کل خت نر بود ؟ عنصری کفت : دش نگیرد زین کوه و دشت و بیشه ورود سرش نپیچد زین آب کند و لوره*و خره 9 حور آلات خانه بود چون خذره و کاسه هاو سفالها [ عنصر ی کوید : اندر اقبال" آیکینه خنور بستاند عدو زتو بلور] نط در ع و اش ن مت و در عل دوم میاور , یف که شهریست نزديك چین که خربان ازآنجا جائوریست خارهای چون تیر دارد و از سگی کوج کنر جانوریاس. وبزند و اورا نز سکنه [ کذا » جهانگیری » سکرنه] و س٠‏ غرگر و ( در حاشه ) : خر کل سخت تر و تم سگی کوچك ویشت اوغارها رسته چ این لفت را ندازد . ۰ ۔ س :با آب کی وکوزه و غر اند از سفالی یمنی رهگذر سبل و جایی که سبل کنده با [کذا] . ٩‏ خنور آلات خانه بود چون خم وکاسه و آنکه بد را ندارد وآبکینهبود. س دور آلت خانه پود چنانکه خذبرء وکاسه ۰ چ ام کندوله بود یی تنباك ۲ () غله “رود کی کوید: از تو دارم هر چه در خانه غنور ‏ وزتو دارم آرد؟ کندم در کنور + [ طیان کوید : هر چه بودم بخانه خمْ وکنور ‏ وانچه از کون هکون قعاش وخنود؟] مرو مه افدر د تندر هردو رعد بود * طیان گوید : خور د سیلی زند بسیار طنبور دهد تیزی ببازی همچر تندور erer انر‎ آن کابتین بود که سرش کر بود [ منجيك ۸ کوید : بلف خرما پیچیده خوامت هه تن٩‏ فغرده خایه باثبر بریده کر بکاز ] پزخور " (؟) دهقانان در آنجا ازحبوب ذ. کنند همچون خم و غله درش کنند ۲ - ن ١‏ تندور رعد بود و تندر وی انز تندر باشد یعنی رعد ۰ چچ + این لفت را ندارد . .۰ ۷ - س و چ : انبر کلبتین باشد »ن ( در حاشبه ) : انیور [کذا ] کبتین سر کج بود ...۸ -س (قط) : عتصری ۰ ٩‏ س ١‏ خوامش هه سال .۱۰ لفت فقط در ع هست پدون مثال » ضبط آن معلوم نشد و درنرهنگها همآنرا بلین هبشت نیانتم . ۱۳۹ ا 3 2 ”زفت و بخیل برد و دون۲ » رودکی گفت: چرخ فلك هر گز يدا نڪرد چون تویکی‌سفله ودون وژگور خواجه ابوالقاسم از نك تو بر نڪند سر بقبامت زگور ٤‏ شش درم سنك و چهار دانك بود * فردوسی کفت : خدنکی و پیکان او ده ستیر ز ترکش بر آورد۷ کرد دلیر [ صقار گوید : ۾ یارب چه جهانست این ارب چه جهان هفت نوع أ یکی 7 تیر کہ از کمان جهد » یکی ررزتیب » یکی چون تیر کشتی وعتار وخانه و دار بام » یکی عطارد» یکی .اه یب ؟ کی خان » یکی نصیب بود یعلی بهره و بخش | عنصری گوید : باشد » س : زفت و پخبل ودزد باشد * چ این نك . . 6 - درل تر ۔ س + ستیر شش درم و ایم باشد بوزن مگه + ن (در حاشیه) : را ندارد ۰ ۰ ۲ - دراصل ؛ دزد .۰ ۳ - مقلوب اس ستیر شش در سنك و نیم بود» چ + ستیر فسنی باشد هر يك هفت در منك . . س ون (درداشیم) :که‎ ٩ بر درخت باشد که درسقف خانه ها نهند 0 و ۔ تی رکه از کمان اندازند . ۲ عطارد . ۱ فصل خزان . ۷ - ت نصیب بود و این تیرھا را ندارد ۱۰ اکر بتیرمه از جامه بیش بابد قير چرابرهنه شودبوستان چ وآمد قير 1 اما عطارد را شاع رگوید : ۳ او باد عز" ونعمت و ناز ‏ اا بابد بر آسمان بر قير "] و هرن نیکو باشد | دقیقی گوید : ای فخر آل اردشير ای علکت را ناکزیر ای همچنان چون جان وتن آثار و افالت هزیر ] زدیر ۳ گیامی است زرد و گویند زرد چوبه بود[ عنصری گوید : امن تنورکرد وغدير ‏ سرو ولاله 1 کناغ۷ کرد و زریر | دل و دا EEE‏ نجیر بوی دود باشد و چربو | خسروانی گوید : میا معر که از کشتکان نخیزد دود ز تف آتش شمشیر وخلجرش خنجیر ٩‏ خروی گوید: بگذرد سالبان که بر ناید روزی‌ازهطبخش‌هبی‌خنجیر *۱ است ۰ ۳- ۰ - چ ایناغت راندارد» س ون شل راندارند. ٦‏ س :سرو بالا ۷ ن ولی هیچکدام « گریند زردجوبه بود > اغ بض اول بعنی تار ووشتة ابریشم ومجازاً بمعلی سست و بی دوام ۰ ۸ -ل: خنجیربوی و دود جریش [ کذا ] پود » س : خنجم بوی و دود چربو باشد ۰ ٩‏ - این ببت فقط در ن هست . ۰ - این پیت نقط در س هست . زيرك بود؛ فردوسی گوید : سپه را نگهدار و آژیر باش آلت رویبنه ومسینه بود وارزیز ولیکن روانم زتو سیر نیست دام چون دل تویکفشیر ليست وا پوستین دوز بود » ابوالعپاس عنبر * گفت : نهاده روی بحدرت چنانکه روبه پیر بتیم واقگران آبد از در تیماس 1 رودکی گفت : چو پوست روبه بینی بخوان واتگرانه بدانکه تهمت او دنبة بسرکارست (4) ستم پفرمود کا و اس ویب ۳-س ۳ نرا پارژیر برلحام پر هم زنند کفشیر برد ٠‏ ن یز بندند و دوشانتد[ ص = اشير خوانند . 4 - س : ةط منجيك» چ این ) ونرهنگها ابو اماس (فقط) » س : رود کی ابید راآورده . . ۷-س : اخ ال باشد » - چ بجای اب ن : اختر فال باشد و سا 14۲ ملك چو اختر و کیتی سپهر و درکیتی همیش بایسد کشتن چو بر سبهر اختر ۱ شاع رکوید : پفرخنده الیو نيك اختری ‏ کشادم در ”درج د ردری؟ مرادر () بزبان پهلوی مروارید بود » و هر نام خورشید است » فردوسی گوید : چو از چر خکردنده بغروخت مهر بباراست روی زمین را بچهر نجار“ کسی باشد که راه بگذارد و برابر راه همی رود» عنصری گوید : همی شدند ببیچارکی هزیمتیان شکسته پشت و گرفته گریخ را هنجار ا سخاء تو ناطوار کرفت خلق را یکسر و منم ناهار ت فط درك هست ۰ ۲- این ت فقط درس هست ۰ ۴ - ضبط اين لغ ت که قط در ع وجود دارد معاوم نشد . ۲ - س : نامی از نامهای آفتاست + ت (مثل متن) ۰ چ اینافت را ندارد. ١‏ - چ : هنجار کسی که راهی برابر راهی کیرد متجار گوند » س ؛ هنجار چنان باشد که کسی را بگذارد براه و باه رود » - س :۰ ناکوار تخبه باشد یی ام “چك EN 14۳ س اغار نم باش دکه بزمین فرو شود» عنصری ۲ گوبد : عقیق رنک شده است آن زمین ز بس که زخون بروی دشت و ابا فرو شده است آغار م شور آشوب بود» عماره کوید : تا بر نهاد زلفك شوریده را بخماه اندرفتاد کرد همه شهر شور و دز * فردوسی گوید : پدام نیاید بسان ت وکور رهایی نیابی بدینان مشور 7 ۰" هور خورشید بوده فردوسی گرید : ی که‌پقراید اندرجهان هوردین4 فردوسی کوید: که شیری نترسد زيك دش تگور ‏ ستاره‌نتابد هزاران چوهور؟ ۱ س ؛ آغار چیزی نقط در س هت ٩۰ ٠.‏ - لن اين لفت را ندارد . 144 باد بھاری بآبگیر برا آمد ‏ چون‌رخ من کشت آبگیر برازچین ee 2 جابی باشد که از آنجا آب‌رفته باشد و هر جایی پارة مانده باشد» فراخی کوب 9 ز آب دریاکنتی می پکوش آمد که پادشاها درب UT‏ چیزی باشد که در جامه مالند تا رنگ وصبقل گیرد +عماره وید : سوار بود براسبان چو شیر بر سر کوه پیاده جله بخون داده جامه را آهار وین فرغر a مود‎ مندور کین بود [چلاب* کرید : بهارخرم نزديك آمد از دوری ‏ بشادکامی نزديك شو نه" مندوری] کار " جنگ بود » ۱ -س :من ۲ - فرغر آببی که از رود جدا شود و آبدانی گردد »اس ١‏ فرغر جوی آب باشد که از رود باز گیرند ( بدون متال ) » تعریفاتی که در ن و س هست بف ع مطایقت ندارد و ظاهراً لفت نرغر پور دو نی آمده است + قط در ع و س ٤‏ - س ( ثل متن ) ن (درحاشه ) مندور متعیر بود ودرمانده ( بدون متال ))‏ ۶ - رشیدی : ج اصل + ز ۷ - این لقت فقط در ع هت( بدون ال ) نب نجاری ٩‏ - در fo کر صورت بود [عصری گوید : الا تاهمی بتابد برجرخ کوکبی ‏ للاتاهمی بماند برخاك پیکری] دختر زن باشد [رو کی گوید : جز بمادندر نماند این جهان کینه جوی با سندر کینه دارد مچو با دختدرا اسر شوهر مادر بود » ملامت باشد ‏ دهل باشد [ رود کی کوید : کرسنه روباه شد تا آن قی عون ودر پسر زن بود ۰ و بیت رود کی را برای قط در ع همت و فال هم ندارد - TEE ۱‏ 7 وا اضاثه دارد ؛ مادندر زن پدر هرسه لفت مثال آورده . قط در ع و حاشبا ك هست . ۱۹۹ ترا هت شر رسول حجاز دهنده بپول جنیور ۲جواز ] سبهر " آسمان باشد [فردوسی گفت : ھی ہر شد ابر و فرود آمدآب ‏ هی کشت کرد سیهر آفتاب؛ عنصری گوید : برآرندة کرد کردان سپهر هو پرورانندة ماه و مور ؟] اقات فت راز لفات ذیل در ع نیست ولی نسخ دیکر هريك بربعضی از آنها مشتملند : KES‏ رجم کردن باشد » فرخی گوید : طاعت توچرن نماز است وهر آنکس کز نماز سر بتابد پی‌شك او راکرد باید سنگسار ۱ سال و بتقدیم تون بر باء و با خاء با چ فارسی خوانده اند » اورمت‌دی گوید : اگر غود بهشتی وکر دوزشی گذارش سوی ینور پول بود و اسدی بدائی که انگیزش است و شار میسدون پول خلپور گذار را مبتوان تصعیف ج دانست ولی از اینکه اسدی ام مملوم يشود که بهرحال این‌لفت را توم براء استعال یکر راچ ندارد. ٤‏ - این یت‌نقط درس هست . ٩‏ - لین لفت تفط در س و حاشبا لن هست . ۱۷ ز بس عطاکه دهد هر که زو عطا بستد کمان بری که م اورا شريك برخور است ۱۰ توار رشته ای باشد پهن چهارپابان را بدان استوار کنند » عباسسی گوید : ت و که سردی کنی ای خواجه بکون پسرت آن که بالای رسن دارد و پهنای نوار ۳ از و پود نیز گویند » تار ریسمان باشد » خسروی گفت : آن ساعدی که خرن بچکد زو زمازکی کر برزنی برو بر یك قار ریسمان شور دیگر؟ چبزی بهم آميخته و شورانیده بود » معروفی گوید : نىك پرسید مراکفتا دوست(؟) غالیه‌دارد شوریده باسود؛سيم "3 سور مهمانی اشدببوهی: یب کوید سور تو جهان‌را بدل ای ماتم سوری() زرا ڪه جهانرا بدل مانم سوری* هم نقط در س هست ۰ ۰ ۲ - ایض | ۳ -نقط در اس . .4 س + سور عروسی و انمت را ندارند . ۵ - این بت کهضبط رمعنی مصراعاولآن درست مفهوم نشد فقط درن هست . ۱۹۸ فرخ یکوید : نیکو مثل زده است شاها دستور ”بز راچه بانجمن کذندو چه بسور aes‏ باور براست داشتن بر کفتار کسی باشد + عنصری گوید : سمر درست بود نا درست نیز بود کو تا درست ندانی سخن مکن باور 4 استر جطانه باشد که بر سدره و قبا کنند ؛ عنصری فرماید : + است فر [ کذا| جابه ای کان ابره اش مشکست و آنش آستر مد چتر سابه بان سر پادشاهان باشد * فر ځی گوید : ماه من صورت ماه درفش تست روز سپید سابة چتر بنفش تست هم ۳ عارضش را جامه و کنسی باشد که در خراسان از ریسمان بافند ؛ رودکی کوید : "مدخلان را رکاب ز رآ کین پای آزاد کان نیابد سر ا سیکی باشد که ازکرنج" سازند ؛ لبپپی کوید : لفت بغوردم بکرم درد گرفتم شکم يدم در دم مست شدم ناگهان رد ا ار ٩‏ ۳-۷۲ - این لفات فقط س هب ۱۹ ۱۰ شاو غر ولایتی است بر کنار ماوراء التھر و آنجا بایان ريك است و از آن سوی ,رل کافراست ومردم شاوغر یشتر کرباس باف‌باشنده ابوالعپاس فرماید: روم ازدردش چول نبمدب است . شیم از بادش چو شاوغرا ۲ خحتنبر آن کس باشد که کوید مرا چندین چیز است و هیچ ندارد ؛ ابوالعباس گوید: با راخی دب ولیک بستم تك زید آن چنان کد که چنو هیچ ختبر نبود و سمر افسانه باشد و سر کذشت و حکابت * عنصری کوید : سمر درست بود نا درست نیز برد تو تا درست ندانی سخن مکن باور ۹ زو اغار نام مفیست * ابوالعباس گوید : کفتاکه یکی مشکیست نی مشك بتی () , این مك حشو نقی است از خم ژواغار و2 بزبان پهلوی ده هزار بود * فردو سی گوبد : کجا یور از پهلرانی شمار بود برزبان دری ده هزار" ۱- فقط درس .۰ ۲ ظط درس ۰ ۰ ۴ -فقط دراس. ۲ فط دراس هن هست .۰ ٩‏ - این * - این لقت فقط در س و تا مر اورا زان بدا بیدا ر کرد» آمار بتازی استستا [ کذا ] بود » و این ظاهراً غلط است و کانب را پاستسقا تریف کرده وشس فغری نیز در میارجالی همین خبط راکرده گویند بی ازگویند گان قدیم واماره و آمار راکه پیمنی ساب و شباره بفتح همزه نیز اسنعال نموده اند چنانکه لیب یگنته ۰ اگر خواهی ۳ - ظاهر | خشکامار پمعنی همان کلمه ای که ساب کذ. بان هت .‏ ۰ فقط در س هنت و در س هت . درفرهنگها یکی از ممانی کردکار ( بهمان املای لغت پیش ) عمدا را ودکی را شاهد آررده اند د عطا را نشته بودکردگار پرون بابد شد از حد اماره امش را شاره ٤‏ - این یت فقط در هم ندارد. ‏ 1 - فقط دانسته و این نه چون ډور مر خراسان که ار اعت‌ال دارد که : عدارت » هم درمنی این لفت در س وال مست »ن ۰ گزار حوصلة سرغ باشد . تصعیف + عدا » پاشد ۱۰۱ تو خورش پاك را ز بی اصلی بیاکنی بپلیدی ماهیارن_ تو وار ۲ 2 زمین نمناك و زنک بر آورده بود ؛ شاعر گوید, و شان زي زمین فرسوده کردی زميت داده م ایشات را ت نهار کاهش بود » فرځی گوید : ملك برفت وعلامت بدان سپاه نمود بدان زان که بسیج نهار کرد نهار مردور بود » رودکی گفت بخت ودولت چوپ شکارتواند و بار گی اسب بود » ال را ندارد ۰ ۰ ۳ - این لفت فنط در س ون هست و س مال ندارد. این لفت نقط در نس هست و مثال ندارد » مال را ما از جهانگیبی نام میکائیل است » دقیقی گوید : بشتر راد خوانمت شرك است او چو ت وکی بود بگاه عطا۲ نام جوزا است» عنصری گوید : سپھ۔الار ایران کز کمانش خورد تشویر ها برج دو پیکر ۳ تسور اقلم بود عنصری کوید : جلالش برنکیرد هف ت کشور سپاهش بر نتابد هفت کردون یعنی از آن سو تر » بوشکو ر گوید : ستاره ندیدم ندیدم رهی بچة تبهو برد » پوشکور گوید : من بچ فرفورم و او باز سپید است با باز کجا تاب برد بچة تبهو در س و حاشبه ك هست : س : بشتر نام م ب ۰ ظاهراً میکائیل را قدها مو گل باران و آب مبدالسته اند شاعری کوید : گر چه بشتر را عطا باران پود مر تو را دز و گهر باشد عطا ت فقط در حأشبه ن هت ۰ ۴ بل بود بعنی کشندة بن لنت نقط در س هست . فقط در س وان هست و س مثال ندارد ...۵ - در س و حاشبا ن .س مال را ندارد ۰ ۲ قط در س ر اة ن ۰ س مثال را ندارد . lor ۱ نور شیفته سار بود ؛ خقاق گوید : چه چیزاست آنکه‌با زر است وبازور ‏ همی کارد بکار ساز شکور بکور اندر شود ناکه پیاده برون آبد سوار از کور کانور جنگ ز یور اسب ابلق باشد » عنصری کفت : اکر بر ازدها و شیر جنکی بجنباند عنان خنگ زیور کندوري" [ کنا ] مائده و سفره باشد » پوشکو رکفت : کشاده در هردو آزاده وار بیان کوی‌تندوری افکنده شوار و کذر عردم احق باشد » خجسنة سرخسی برین شش ره آمد جهان راگذر چنین دان که گفتم ترا ای کذر تور لفات ذیل منحصرآً در ن آمده و سایر نسخ از آنها خالیند : تحر لباز آن برد که بجوفی [کذا ] یکی را ح لکند » لبيب ی گوید : یکی م و آجر و بیشرم و ناخوشی که ترا مزا بار خرنبار بیش کرده عنس ۱ این لغت فقط در چ هست . ۰ ۲ -نقط در چ .۰ ۳ ففط در چ , 4 قط در چ و حاشي ةن . ۱4 کرده کار مردی جلد و آزموده کار بود ؛ دقیقی گوید : جادو نباشد از تو بتتبل سوار تر عفریت کرده‌کاروتو زو کرده کارتر فرسکگ راہ باشد » لبیب ی گوید : نیابی درجهان بی داغ پاي نه فرسنکی و نه فرسنگساری َر زیایی و تأیید بود » عنصری گوید : کرفت از ماه فروردین جهان فر" چو فردوس برین شد هفت کشور شکر چون شکار است » فردوس یکوید : جهانا ندانم چرا پروری چو پرورده خویش را بشکری ر خفتان بود » فردوسی کوید : یکی گیر پوشید زال دلیر ‏ بجنک اندرآمد بکردار شیر پود پسر باشد » فردوس یگوید : تو پور کو پیلتن رستی زدستان سامی و از نیرمی صاعقه بود » دقیق ی گوید : 100 تو آن ابری که ناساید شب و روز ز باریدن چنانچورت_ از کمان تب نباری بر کف زر خواه جز زر چنانچوت_ برسر بدخواه جز هیر و لغات ذيل منحصراً درحاشیةن هست ونسخ دیگرآنها راندارند : ییاز زمین کار کرده که تخم کارند در او » عنصوی کوید : بزخم پای ایشان کوه دشت است . بزخم ,مك ایشان دشت شدیار سپار دیکر آلت خانه بود » فرخی گوید : بهانه جوید بر حال خوش و همت خویش کز آن ماج ذخیره است وزین مراج پار سیاز کشکننه بود » دقیق ی گوید : روستایی زمین چو کرد شیار کشت عاجز که بود بس ناهار برد حالی زنش ز خانه بدوش کرد چندوکاسه ای دو سپار کنسکبار[ کذ ] جزایر بود » اسد ی کوید : بمان تابدین کنکبار ازشگفت چه بینیم کان یاد باید کرفت 101 کا جاز آلات باشد از آن خانه و هر چیز » نجیبی گوید : آکنون سور است و مردم آید بسپار کارشکرف است و صحن ساخته کاچار اه کوار سبدی بود بز رک که باغبانان دارند ؛ اسدی گوید : کوارت بیارم که ورزد شار [ کذا ] نکریم ڪه خاك آور اندر کوار گهنباز با رکاه باشد ؛ اسدی کوید : بر فریدون و هنک نھنک ‏ بکاہ عهنبار هوشنک شنک لاله سار نام مرش است خوش آواز » خطیری گوید : پراگنده بامشکدم سنک خوار ‏ خروشان بهم شارك! و لاله سار سار نام مرغی است سخنکوی و سیاه » مجلدی گوید : آن زنگی زلفین بدان رنکین رخسار چون سار سیاه‌است و گل اندردهن سار ۳3 شار نام پادشاه حبشه [ ظ - غرجه ] ود » روحانی گوید : ۱ -مشکدمو سنگذوار و شارك نیز از اقسام طیورند . ۱۰۷ عزیز و قبصر و فنفور را بمان که ورت نه شار ماند نه شيرج نه رای ماند نه رام نام شهری است در حد هند » نجیبی گوید: هر چه بعالم دغا و مسخره بوده است از حدر فرغانه تا بغزنی و "قردار ۳ ژوار ET‏ گا زد یژد بود » فردو سی توب سری خانه رفتند از آن چاهسار ‏ بیکدست بیزن بدیگر زوار ee پرواد محمرة عود را خوانند » و پرواری دبکر آنکه خودرا بیرورانند » شعر : مره را آتش لطیف بر افروخت عود بپروار بر نهاد و می‌سوخت سیم کوفت بود » ف وخی گوید : هنوز پاد شه هندوان بطبع نکرد رکاب اورانبکربدست خویش یشار کتر سراب بود یعنی زمین که شورستان بود و سپید نمابد و در او نبات "رسته نبود و از دور آب نماید * منطقی گوبد: م نشد متصود از چیست » در فرهنگها یکی از معانی که برای زوار آورده اند« زن پر » است بدون ذ کر مثالی ۰ در لفات شامنامة عبدالقادر پفدادی و سروری این بیت را برای معتی دیکر زوار بعنی خدمتکار مثان آورده اند ؛ در لفات خاهنمه بجای‌یژن دوم « وستم » آمده , ۱۰۸ چون زمینکتیر کو از دور هچو آب آیدو نباشد آب بیوار اجابت بود ؛ بهرامی گوید : بافید رفتم بدرگاه او بدشت ار بشه‌شیر بگ‌ذاردم از آن به که ماهی پیو باردم در پاری ده بود عنصری گوید: دستیار و ستور و کار سفر ساخته کو دهد چه نیکوتر داز درختی بود که‌ستون کنند » پوشکور گوید : درم داش از آسمارن بلند که برپای چونست بی دار وبند دهار غار و دره و شکاف بود » اسد یگوید : یکا بك پراکنده بر دشت و غار زبان چون درخت ودهان چون دهار * گماز کماشتن بملن مسلط کردن بود » منطفی کوید: ای جهانداری کاین جرخ زتو حاجت خواست که تو بر لشکر بد واهان بگمار مر ۱۹ بخار غنجاربودیعنی کلکونه » شاع رکوید : باغ را هر سال چون حورا بیاراید بزیب این بران سازد بهار و او بر آن مالد بخار چار چاره بود » شاع رگوید : بلبل دستان زن چاره همی جوید زمن چاره زان جوید که اورا جست بايد نیز چار یکی باره بود و یکی دیکر چوبی بود که پیران بر دست کیرند » شعر : من اومید بستم بر آرن قلم که دست جهان را بود دستوار زری برد که چون کسری بدست بیفشردی نرم شدی » رود کی کوید : با درش کاو بان و طاقدیس ز رمشت افشار و شاهانه کمر ساز مر‌دیست که برای ان بن شور سدیر بساخت و نعمان اورا از پشع ان سدیر بزیر انداخت تا مانند آن جای دیگر بنا نکند » شعر : بخشش خورشید تام باشدم ازعمر ‏ گربکشندم بسان سنجر (9) وسنمار ها رکا مروارید بود »شعر : ۱۹۰ از آن قبل را کردند هار مروارید که در ضايع بودی اکر نبودی هار کیودز کرمکی بود خرد در آب خورش او ماهی خرد بود » رودکی کوید : مامی‌آسان کر دا کبود ر گویی ‏ بولت ماهیاست دشمنانت کبودر ۲ فاص شهریست نزدیك فرخار و آنجا بدان نزدیکی ببابانی است که آهوی مشك ناف مك آنجا انکد» قادر یکوید : رسد دونسیم ازلب مدح خوانش ‏ بدربای یر (؟) و بیابان فامر سدیور نام شهر بست در هندوستان » عنصری گوید : وان پول سدیور ز همه باز عجب تر کر هیکل او کوہ شود ساحت بیدا آو گر شهر بست در هند » عنصری کوید : چکوته کرد م‌آن دلهرای بیدین را نشانش چون کند ازباز بیش در لو گر اور نام ولایتی است در هند ؛ عنصری گوید : چکونه کیرد نجاه قلعة معروف ‏ یکی‌سف رکه کند در نواحی لو هر 1 -ظاهر] غتف کیرد ۰ ۰ ۲ - رشیدی ؛ مامي دیدی کبا کبوتر گیید ‏ تیفت مامی است دشتانت کبودر ۱۱ ا تفر شهر يست که در او سرو بسیار بود » شاع رگوید : از روی تو سرای ت وکشته است چون بهشت وز نامت تو کویی گشته است غاتفر ی کالنجر قلعه ایست که نیل بسیار از او خیزد در هند » عنصری کوید : بلفظ هندو کاانجر آرت بود معلیش که آهن است و بدو هر دم از فساد بر چالندز نام ولایتی است در سومنات » عنصری گوید : چه ده دهی که بد و نيك وتف بود بدو بزنگبار و بهند و بسند و جاللدر بتدر نام شهریست در غرجه » دیباجی گوید : بسی خسرو نامور پیش از او شد تند زی پندر شاریان کت ولایتی است در هندوستان » عنصری گوید : ته يك سوار است او بلکه صد هزار سوار بر این کواء من است آنکه دید فتح کتر کهبر نام ولایتی است در هند » عنصری کوید : ۱۳ شه کیتی ز غزنی تاختن برد بر افنانان و برکبران کهبر ار ما زندر ولایت مازندران است ؛ عنصری کو بشاهنامه چنین خوانده ام که رستم زال هی بشد ز ره هفتخوارن بمازندر جر گر سرود گوی بود » شاع رکوید : ميشه دشمن تو سوخته تو ساخته بزم بیزم ساخته رود آخته دوصد جر ګر دک نی مفتی بود ) زینبی گوید : پوسه و نظرت حلال باشد باری حجت دارم بر این سخن ز دوج ر گر ره بادا ور بی‌است که مطربان زنند » ضمیری گوید : نام نوا گاه کوه بی ستون و گنچ بادآور زنند کاه دست سلمکی و رده عشرا برند ماده ور درد و تهمت بر (؟) بود » رود کی .کوید : از همه یکی و خوبی دارد او ماده ور برکارخوش اردارد او 6 نااکس بود » عنصری کو سزد ارچه او نیز تکبر (و) کند ‏ که شه نیکویی با کسندر کند خصومت و تعصب بود » رودکی کوید : باز کم دم بکنکرش اندرآ چون ازاو سود است م‌شادی ترا جرا خور چراگاه بود 6 شاع رکوید : نعره اندرچراخور می بسازد کتاب اغانی پهتاوز پھنی بود » شاعر کوید : بآنش در شود کر نی چو خشم اوست سوزنده بدریا درشود ورنه چو جود اوست پهناور درختی که بار دارد و بار دهنده بود » شاع ر گوید : زان چنار و سرو را بر نی" و شاخ پار ور کز سر بد خواه تو بار آورد سرو و چنار فراقر قراقر آب روده یعلی قرقر 14 جدر سیم تجلب بو دکه پادشاهدهند » عنصری کوید : کنند واجب جذری هم اندر آن ساعت بهر شبی بسپارد بناند و رات گاوگور مبارزبرد» شاع رگوید : یامد ببیدارن یکی او ور که افزون"ید اورازص دکاوزور کاو کلور خرزه بود » طیان گوید : ور تو دو دانک نداری‌که‌دهی رو مدارا کن با کاوکلور کور رعد بود » شاعر گوید : بلرزید بازار و کوی از کنور توکفتی که برق آنشی بد بزور فرتور عکس بود ؛ شعر : فرتور می از قدح فتاده بر سقف سراچو آب‌روشن وه زاغور لك لك برد » منوچهری گوبد : اکر ندانی ز زاغور بلبل بنگر شکاه نشمه و غلفل و نشوز پغبر راگویند » دقیقی گوید : 116 یکی حال از کذشته دی د کر از نامده فردا همی کویند پنداری که وخشورند يا "کندا رز نام شهر ست در هند که کافور نيك از او آورند » رافع ی کوید : برت ماند افو رکه در قتصور است بدلت ماند پولا د که درایلاق استه و فعنشور نام شهری در چین جای بتان و بتگران بود » اسد یگوید : پیاسود از رنج کی دور شد وز آنجا بشهر فغنشو ر شد و تدوز نام شهریست در هند که عود از آنجا آرند» نام شهر یس ت که ساج از وی خیزد » خسرو یگوید : از مندور تا بخيزد عود تا هی ساج خیزد از سندور کویر شیر ژیان بود » نای رویین بود » ایسد یگوید : زکوس و ز زندو درای خروش () ز شیپور وز ناله نای جوش ترور کا رکری بود » شعر : از نزوری خویش دانا باشد اوی با کس اورا رازنیست ازهیچ روی. ۱۹۹ دانشگر <انشمند بود » طیان گوید : چو دانشگراین قرلها بشنود پس آنگه زمانی فرو آرمد یاز چون دو برادر بود و هردو را زن بود آن زنان یکدیگر را یارخواند » شاع رکوید : چه نیکو سخن کفت پاری بیاری که تاک ی کشیم از توس و دل و خواری 1۹۷ باب الا ۲ 31۳ نهاز پیشرو رمه۲ باشد چون ارکاج؟ (9) 6[ خسروی گوید : مرن زخداوند تو نیندیشم ایج علم ترا بیش نکدم بهار ٤‏ زانکه نهار استوتویی کوسفند ‏ آن نمازت بکشد زین ا چوبی که بدان گاو وخر زنند و [ خر ]کواز نیز کوندش[ فرخی کنت : دوستان را بیافتی بمراد سر دشمن بکوفتی بگواز ] راز ۷ یکی خوك نر است [ فر دوسی گوید : تن مرد و سر همچو آن گراز بیچارکی مرده بر تخت ناز۸ - چ این لفت را ندارد .۰ ۲ - س :گله .۰ ۴ - سبط و ممنی اي نکلمه که در سایر نسخ بست معلوم نشد ...4 اك د ندیشم هیچ[ کذ] ‏ علم ترا بیش نگیم بنهاز وظاهراً « هار » در ایتجا بعنی فضله وانکند کی انسان من زخداوند نو نی و جالور است. ۵ - این بیت فقط درس هست ۰ * - س کواز چوبی‌که بدان خر وگاو و چهارپان را زنند وخر گواز نیز گویند + ن «گواز چوبی باشد که چهارپای را بدان راد خر گواز و گاو گواز نیز ۷ خوانند ۰ چ این لفت را ندارد - هيچيك از معانی گراز را ندارد. ۰ ۸ - این یت فقط درن هست ۰ س فردوسی را آورده : گرازان گرازان نه آ گاه ازین . که بیزن هاده است رور زین 13۸ گراز دیکر ۱ بیلی بود رسن‌اندرو بسته وبدو کس هم ی کشند وعمارت بدان راست کنندو برزکران نیز زمین را بدو کنند [ عماره گرید : محلس و سکب" وشمشیر چه داند هی ٣آنك‏ سرو کارش همه باکاو و زمین است وگراز ] " گراز دیگر کوزۂ سر تنك باشد؛ بتازی آنرا قبله* )٩(‏ کویند [ فاخر ۱ کوید : با نعمت تمام پدر کاهت آمدم امروز باگراز و چوبی ھی ردم] و تبش باشد در تن و بیشتر زنان را باشد وقت زادن [ ابوشکو رگوید : هرچه بخوردی ت و کسوارنده باد کشته کوارش همه برتوداز * ] ٩‏ کریتر فریه۱۰ راکویند که بازان را دهند [ ابوالعباس ۱ کو همی بر آیم با آ که برنیاید خلق ‏ و برنیایم باروز کارخورده کریز ] 1 سس :کرازدیگر پلیپاشد و وشته پر 7 «گراز یلی باد که رسن اندرو بندند و دو تن بکشند و پدو زمیل کند .‏ ۲ -س :رکب .۰ ۳ -س:ها. ندارد. ه - س ١‏ فلمه (۶) + ضبط این کلمه معلوم نشد ۰ نقط در ع واس هست ولی در س گراز ضبط شده . و زمین بدان راست همی کنند » ۸ سی ؛کراز ٩۰.‏ -ن ( در حاشیه ) +کریز فرب بودکه بازان را دهند اس کریز [کذا] ار بضه باشد و مفریص نیز گویند( ۶) ۰ چ این لفت را ندارد . قدید . + رودکی . ۱ سس 1۹ ۱.۰ بفاز جربی بو دکه درو فت شکافتن چوب د | ابوالعباس گوید : ژاڑ می خایم و ژاژم شده خعك خار دارد همها چون نوك بغاز م وی‌نهندتازود شکاف زاو بن خوشة رطب باشد | رو د کی گوید: من بدارن آمدم بخدمت تو که بر آبد رطب زکانازم ] ماز“ کاف بود بعنی شکاف که اندر چرزی افتد از چوب و درو دیوار و غیره 1 شهید کوید : ای من رهی آن روی چون قمر وان زلف شبه رنکک پر زماز | بر کالبد موزه ES‏ ۲ چیزی و شکف هیزم نهند نا آسان تر شکاند ۰ بچ این لفت را ندارد . ۴ س : خارها دارد ۰ ۲ - کناز و کاناز این هرسه بن خوشارطب بود. س ( مثل متن ) ۰ چ ۱ ٤‏ ن : ماز شکانی بود در دیوار با در چیزی‌دیکر که بکاف »اند و کویند مازا بکاف بود که در چیزی افند از چوب و دیوار و آنچه بدینءاند ن لفت را ندارد . * ن (متلشن ) »س بکازنی اشدو عفرت؛ چ را ندارد ۰ ٩‏ - این 3 ۱۷۰ بر آمد ابر پیر یت از بناگموش مکن پرو از کرد رودو بگماز | ۲ کمینگاه بود | عسجدی گوید : کی اژد های دمنده چو بادی یکی از نخیزش گزنده جوماری| مرغکی بود کوچك و لواش خشینه" بود و نيك نتواند پریدن و در کاستاها بیشتر بود[ رودکی کوید: چون لطیف آبد بکاه نو بهار بانك ان برز بلندی بود و بالا[ عنصری کرید : و بانك کبک مبانك تر 1 ۱ لا درا ی آم ۲ ین نقط در ع و تاشبا ك مت . نامه هی پوشیدنی وکستردنی بو س : رخاف و لیب کستردنی باشد که از اونی‌دیگر کردآن جامه‌در گپرند ر گویند بز ر گی وشاهی‌نیز بود چ جامهای افکندنی و پوشیدنی بود. ‏ 4 -س ول که از مابواز باب بایروزم . ١‏ ن : تزمرغی گوچك بود خشین رنك وبرجهد ویشتردر کلستان بود“ س + تزمرغی بود گوچك ته و برجهد وآن مرغ نيك توان بر هی و در گلستانها یشتر بود * چ : تز مرغکی بود کوچك و یگ نتواند پریدن و در کلستانها بود. ٩‏ - خشبنه بملی سفبد ۰ ۰ ۷ -سی + برز بلندی باشد و مردم بارپای پلند را نیزبرز گوند [کذا] ‏ ك و چ + برز بلندی ود . | کک ll‏ باب بستی ک هر چند که درو یش پسر فغ زايد درچشم نوانگران مه۴ ٤ فرو خزیدن باشد | آغاجی کوید: تر" است زمین ز دیدکان* من چون ی بنهم همی فرو لفزم| 2 ور هنوز باشد[ معنف کور بدو کفت کای بشت بخت نو کوز کسی از شما زنده مانده است نوز هر طعامی که بنواله بردارند ۱ رودکی کرش برداشت پاك و اندر آن دستار آن زن بست خاله ا دج جر و غود م باشد ۰ سس (متل متن) . ۰ ن بود کو ند باغزید ن [ کذا ] بود را ندارد و ددع وس هم : قط در اشيه ثل آمده ززاری با رکوبی بود که خوردنی در اوښدند آنر! فلرازقك خوانند بند » س + فلرز هر خوردنی که درازاربندند ادر ر کوی اندر کوهستان ١‏ ن : چغزغوك ۲ شاید رخ آنرا بدرزه و بتوزه نیز گویند و اندر زبان ماورا» اللهر فلرزنك و فار در رکویی بندند چون زر وسيم ومانند این چ : فافز و فرزنك هرجه در ایزاری و اند رکوهستا ن آنر | بدرزه خوانند ولارزه نیزخوانند واندرخراسان فلرزنك گو. شوی بکشاد آن فلرزش خاك دید کرد زن را بانك و کفتش ای پلید | مرغان را منقار بود و جانوران دبگررا بمعنی بیرون دهن باشد و عار بود[ شاعر گوید : دم ك بی تو با پتفوز سك خدك کشته۲ کش کش نجنید هیچ رک 3 کاریتر آب باشد که در زیر زمین از چاه بچاه برند [ کسا ی گفت:: که دو رخ کاریز آب دیده کنی که ریزر بز بخواهدت ریختن کاریز ] ّث بود| عسجدی گوید : ۱ ۔ ن این لفت را ندارد ۰ س ؛ تفوز مان را منقار و مردمر جانوران‌دیگررا ای پعن بیرون آمدن [ کذا ] از دهان بود و مرغان را گوبند » چ ۴ چ دک کرده ۰ ۴ س چون چهار يا که در زمین بجایی برون برند و پتازی اریز آب روان با خوانند » شش بزیر زمین که بخانهاآب برند. و ز عحذث را و + بان بهلوی حرف حاء کید ورن موی درز هر زد ای 4 و ناء نیز گویند ۰ چ هبز یاه بود و مخت را رد و گرب و شیر بز را حبز خوانند و ح در بارسی تادر است و ببارت پهاوی دول گر مگرهیز از هد . ۱۷۳ کفتم می چه کوبی ای‌هیز گلخنی . کفتا که چه شنیدی‌ای پیر مسجدی از آراش بود | شاکربخاری گوید :| پچاه سیصد باز اندرم من از غم او ۲ عطای میر رسن ساختم ز سیصد باز بوذ جستن باشد با سخلی چنانکه گو لوی ره يوز ورزم يوز » و سك کوچك را که شکار از سوراخ,برون کند ازیهر آن پوزك خوانند | فردوس یکوید ز بهر طلابه یکی کینه توز ‏ فرستاد با لشکری رزم یوز | E جلویز‎ مفسد است » طاهر فضل گوید:‎ روا نبودی‌زندان و بندو بست تنم اکرنه زلفك مشکین او بدی جلو یز ۰ ۰ نیوا مرغ شب پره باشدو شب یازه همین مغ باشد | خباز قا نکی هیچ کار روز دراز . کار تو شب بود چو خربیواز | ندچ این افت را ندارد + ( در حاشیه ) یا ۲ .س :واه سبصد پازم چن زغم‌او ۱ س : از ارش باشد وباع : باز کر و ارش‌بود که وی و سکی که کوچك بود و صید از سوراخ نی جستن بود جنانکه کویند راه بوز و جنك بوز و صید بوز + و پارسیان این افترا تدارند . جلویز شرطه بود ۰ چ ۱ ٦‏ ۔ ن ( در حاشه ) : خاز قا پروز هیچ و 7 1V4 :۱ 4 لور درختی بود مانند سره | لیییی گوید : ایا زیم ذبانم نزند کشته و هاژ کج آن‌همه دعری کجاشد آن‌همه ژاژ 6 زکیر کیرد کون تو فرو زیب هسی جوبوستان که فرو برز گر بود [ فر دوس ی کوید : کشاورز و دهقان سباهی شدند دلیرارن_سراوار شاهی شدند؛ بوشکور کوید: کشاورزو آ ار باشند سرشان بکاف | جن فرفته باشد . اه گروز طرب و شادی بود | خسروی گوید : ۱ چ : از و خوانند بر شبه سرو باشد بارش چون ترنج از درختی ست مانند سرو 1۷۰ چون دل باده خوار کشت جهان بانشاط و ڪرو ز وخرش ملش منحيك گفت : مهمان ' کرد شادی چندان بلعمتش کز بهر کیر خواجه‌کنی تو می کروز ۲ ۳ 3 چیزی ,دیع و عجب باشد | خسروی گوید : ای غالبه زلفین ماه ڪر عیّارو سيه چشم و نفزو دلبر؟ پوشکور * کوید : بکوش که من نامه‌ای نغز ناك فراز آوریدستم از مغز باك" | ۱ کوز ِ چنته و دوتابود | آغاجی گوید: دلم "پر آتش کسردی و فد" و قامت‌عوز فراز نامسد هنگام مردمیت موز ٩‏ فردوسی گوید بدو گفت نيرنك داری هنوز ‏ نگرددهی پشت شوخبت‌وز"۱] ترا انانه دارند + در برزد از کروش[س- کروز] وخرعی ۴ -س :تفز جیزی کو وزیا و بدیم و عجب از نیکوبی بود + ن (درحاشه ) : + نز لطیف پاشد . ۰ 4 - این بت فط در اس هه ٩‏ (درحاشه): باد قط در چ و س ؛ کوز جفته و دوتاه ب یعتی دوتاه اندر ترا ندارد - ۰ - این عطا و شاکردانه باشد | ابوالعباس گوید : چو عقب بخشدی گزبت پخش هم بده شعر بنده را ففیاز ۲ ماد متحیّر ودرمانده بود | ابوشتور گو همه دعوی‌کنی و خایی ژاژ در همه کارها حقیری و ها ٤‏ ساره وره کليك بود یعتی بتازی آحول | هعروفی کوید : بيك پای انکک و بيك‌دست لنکک | کذا ] چشم کور و بيك چشم کاژ را سیر کوبه باشدچون هاون‌چوبین که در آن سیروغیره کوبند | ف رځی کوید: د( در حاخه ) : وز دران ۱ س : ققیاز و دارنی وا کردانه و ودک | کذابود و ۳ هینبا کویند ؛ چ ندارد ۰ ين آمده ۰ ار [کدا] _ تو بده شعر نوت را بنیاز چ : هاژ از خاموش اندر بمانده بود ۰ س ( زکوید : از(؛) ‏ چون ها کیان بکیر خر اندر هم کر از(؟) را هم اضانه دارد و از کیت بود واوج نیز خوانند وبتازی احول باشد ۰ چ ۰ کاز احول بود چ ؛ کار احول بود سیر و هرچیز گوند ۰ ن جواز هاون چوبین سیر کوب » چ این ات را ندارد . ۱۷۷ ای بکو پل گرا ن کسوفته بان را پشت چون ګرنجی که فرو کوفته باشد بجواز | ۷ راز بتازی طیّان راکو ند » دیگر کلکار ۲ بود | عسجدی کوید بیکی تیر همی فاش کند راز حصار وربراو کرده بودقیربجا ی کل راز "] بیکی راز“ با چنانکه گویی برازا مرد ات[ رود کی کر ید بی برد و[براذا] 1 ن خم زلف بان مقار باز آن روی خو ب کز و گرفتی براز | رصد و س رکزیت بود[ فردو سی کوید : بیجار کی باژ و ساو کران پذیرفت با مدیة بی‌کران ] وه ۷ ژاژ کیاھی بود که آاکنگر کوید و تره دوغ کند[ عجی کوید: برا ندارد و در اس ضبط و ی این آقت یکلی ن ؛ راز کل کار بود چ ۱ تکل + رازیجر | کذا] سر کایلدان باحد او بنازی س : ور پرو کرده همی قير بود دازیجر (4). کار براز [ کذا | شد ان و چ این باشد + (درحاشه) : ۲ - دراصل: کاك .۰ ۴ ۶ - س + براز زیبا باشد که‌بحگام دهند . ؟ کور است مثال لفت تاز ۷۸ زاز داری تو و هستند سی زاز خوران وین عجب نبست که نازند سوی ژاژخران دمن دره بودکه آنرا سا کفتیم | لیبی کفت : اس کو نش چگونه کن اکرندانی؟ بندیش تا چگونه بود که‌سبزه*خورده‌فاژدبهار که" اشر | بیاوبگری ایاگذشته بشعرازببانی ۲ وبوالحر ۴ ۷۰ فرژ کیاهی بود سخت تلخ درد شکم راسود دارد | منجيك گفت : ویحك ای بزقعی ای تلختر از آب فرژ تاکی | این طبع ۸ بد تو که بکیرد سر ۳ سر عقبه‌بود؟» خسروانی ۱۰ کو سفر خوش است کسی راکه با مراد بود اکر سراسرکنره و پو آید اندر پیش ۱۱ باز کردن دمان بود فراع آسا پود آن ڪه بود آن اندر نفس زدن و از کاملی نیز باشد و از خواب نیز ۰ س دمان‌ازهم باز کند ازجهت‌خواب باازجهت کاهلی . ۲ - س : بانی ۰ چ + بنانی ۲ یس + بلعر. رس ستن‌برای. ۰ - چ بر ٩۰‏ تن که هار هی باشد طلغ و کی بند درد شکم را سود دارد + وس -ن ۰ طنم اضانه دارد ۰ اندر راء : هيچيكك از ۸ -ن اطع - س انانه دار اندر را از را ندارند . ی( سروی که ا! ست ۰ ٩۱‏ - چ آیدش در درو هوی و مراد وکام بود [ رودکی گوید: دیدی تو ریز وکام بدو اندرون بسی باریدکان۲ مطرب بودی بفر" و زب ] ۳ ر 2 استخوان انکور بود» بعضی قکیی خوانند | لبیبی گوید : کر بیارند و بسوزند و دهندت بر باد نو بسنك قکوی‌نارن ندهی باب ترا* اس کو ید : تک نیست کوبی در انکور او همه شيره دیدیم کر ۷ خوهل ۸راگویند[ شاکر بخاری کوید: حال با کو کمان راست کند کار جهان راستی اش کرای که اندر جکراه ابو بکسر رزش؟] منحيك گفت : رویت براه "شکنان۱۰ ماند همی درست باشد هزار کدی باشد هزار خم" ] و س :ز ا ۴ - چ :این لفت را ندارد. - این بیت فقط دران هست + ١ن‏ :دږ |کذ] [کدا] وا وسراد و کام بود“ چ : کم و ۷ س : ۹ از ناراست بود ۰ چ ۰ گنز خوهلو خیده باشد ۰ ن ةط در س هت بان (؟). ظاهرا ۸ - در اصل » خوك . این ترا ادارد رت قیاسی ۱۸۰ ا راژ به خرمن بود از غلّه | لبیبی گوید: پای او افراشتند اینجا۲ چنانك تو۴ بر از؛ کون راز ها افراشتی وود لب بالا و بینی بود | منجيك گفت : امروز باز چوژت ابدون بتافته | کر یواژ" ٥‏ همی بدندان خوامیکرفت کوش زغن باشد| کوید: ای بچة حدونه غایواژغایواز ترسم بربایدت بطاق اندر جه۸ ا تو دندان کلید دان بود . کاو"( غله ,اشد » س این اترا ندارد. چات نیزر هچ ون (درداعیم: س اء ت راندارد. ١‏ -ن :دانم ۰ ۷- غلیواژ کوشت ربای را باملای متن ندارند . ۸ - رجوع کنید ب ل لفت غلیوا ج که رثال هم ندارد » در ابن صورت نقط درع ز ه ومدزك دندانة کلید باشد » لبیبی گفت د و لدان بی قزه بی شتر پالان بی خر هم که ضبط آن درست معلوم نشد فقط درع هست و درترهنگها یز ۱۸ ملحقات حرف زاء لفات ذیل درنسخة اصل‌نیست لیکن سایر نسخ هر کدام شامل بربهضی از آنها هستند: باز" دیکر کشاده بود و فراز بسته » ابوشکو رکوبد : ی کش کد پرامیر در م کک با زکرد بر خویشترن نگر نتواند فرا ز کرد ا او باشد هرچیز را » ابوشکور کوید : سر انجام آغاز این -ه کرد جوان بود چون سی‌وسه ساله مرد چ چیزی باشد که بجای درم رود » رو د کی کر چه؛ فضل مير ابوالفضل بر همه ملکان چه فضل کوهر و باقوت بر نبهره پشیز ° لبیبی گوید: کرچه زرد است همچو زر پشیز با سپید است همچو سیم ارزیزا ۱ - این لفت نقط در س هست .۰ ۲ - این لفت هم فقط در اس هست ۴ - چ ۰ بشیز درم بد سین پود ہی ند به) + بشیر درم پرنجبته بود 4 - در ا چوه جور درل IAF ووه و مره ۱۰ هرمز د آوزنزد و ژاوش و بر جيس نام ستارة مشتری است » دقیقی وید : بدم ۲ اشکرش ناهید و هرمز بپیش" لشکرش بهرام و کیوان یعنی کهن دزو این دڑ شهری باشد [ کذا] »رود کی گت : که بر آرن ندز بلند اف که در این بوستانو * چشم مب رر طر" ار باشد» رود کی گفت : ان شهر با من تاختند من بدانستم که۷ "تفیل ساختند ۸ رد سرحد" باشد » فردو سی کفت : بسنده کند زین جهان مرز خویش بداند مکر مابه و ارزخویش 4٠ چون ه رکز باشد و بجای هم بکار برند » پوشکور گفت نه اورا ازاین۱۱ اندهی بود : نه آن را" ۱ پیازرد روزی ۱ ن (درحاشه) ری‌است ه س» سردوز (س-اورمند)ر کوش (ظ > زاوش)نامهشتریاس. (درحاشیه) ۰ بدید[ کذا] . ۳ - ن (درحاش): رایس . ۲ - ن ( درحاشبه ) ,ندز یمنی کوشاك بود » س کندز یمنی کون دز . - چ : واورا ندارد . ٦‏ - س + کریز طرّ ار باشد ن: کر دان ودور اندیش بود .۰ ۷ - چ ۰ من‌نداشتم چه ۰ ۸ - این لنت در چ وس مت و س مثال را ندارد .۰ ٩‏ - س وان (در حاشبه ) :بنیز هر گز باشد . ۰ چ ۰ » آن زن ‏ ۱۱ چ «نه اين را از آن ‏ AF آب ن بود » خسروی کفت : هر کرا بخت يارمند بود کو بشو مده را ز گور انگیز با چگردار سر اندر شیر چیره گرد و بکرنش اندر میز ۲ دیکر؟ ژ از د سخن بیهوده برد » فرخی گفت : کسی که زاز دراید ٤‏ بد ر کهش نشود که چرب» کوان آنجا شوند کند زبان a مغر‎ دور سپوزی۷ باشد » رود کی کفت : گفت خیز اکنون و ساز ره سیچ رفت بایدت ای وسر ممغز تر هیچ ۱ رز و کوپال لخت باشد » پوشکور کفت : آن درهمه یکسان است . لفت درچیع نسخ پفیر انس اساسی هست وتر ۲ - این فط فقط در چ هت ۰ س مثال ندارد و درا ( در حاشه ) این بیت وی ]و بهوده را از گویند : خوب . ۱۸۶ ی اه ور آرژه آرج د آمرغ مقدار باشد » فردو سیگ : بسنده کند زین جهان مرز خویش بداند مگر مایه و ارز خویش م ر غائط بود و کروهی بول وشاشه را هم بهمین نام خوانند » رود کی راست: آنشی بنشاند ازتن تفت و تیز چون زمانی بکذرد کرددگمیز هم راز یعلٰی نیکو بکن » و طراز نیز کویند شعر : مجلس تزهت بسییچ و چهرة معشوق بین خان رامش قراز و فرش دول ت کستران Ê‏ رفتار بود بناز چنانکه تسائی .گوید : آمو هبی قرازد کردن هی فرازد که سوی کوه تاز د که سوی راغ و صحرا کاز باشد که چهار پابان را آنجا کنند » شعر : شهریاری که خجلافت طلبد زود فتد ازسمن زار بخارستان وز کاخ بکاز ۱ - این لفت هم نقط در چ ۴ ۔ لفات ی که از این یمد پباید منحصرا در ن د ۱۳۰ دهاز نعره باشد چنانکه ف وخی کوید : فرخی بند؛ تو بر درتو از شاط توبرکشیده دهاز بیواز اجابت بود چنانکه بهرامی کر باومید رفتم بد رکاه اوی بد مرا جمله بیواز کرد پدواژ نشیمن گاه بود » آغاجی کرید: عهسد و میثاق باز تازه کنیم از سحرگاء تا بوقت نماز باز پدواز خویش باز شوبم چون دده باز جنبد ازپدواز بجخیز غلتیدنست بر چیزی » عسجدی گوید : چه سود کند که آتش عهقش دود از دل من بر انگیزد پیش همه مردمان و او عاشق جوینده بخاك بر » ببحخیزد لفات ذیل منحمرآ در حاشیة ن آمده : گاز ناخن پیرای بود . ین همان لغتی است که آ نرا ت در ذیل باب ال ا» آوردیم ۰ چون در متن ن آنرا در باب اارّاء آورده و ترجیح یکی بر دیکری پر ما میسر نبود احتباطا آنرا درهر دو جا نق ل کردم .‏ ۲ - دده و دد پمتی درنده . AT گازدیگر‎ : لکد بود و سیلی » قریع الدهر کوید‎ هس نیارد نان وهس‌نخر د گوشت زند برویم مشت وزند بپشتم از‎ کاز‎ : درخت صنوبر بود که ستون کنندش» ازرقی گوید‎ چادر ز بالای کاز یکی‌چادری جوی پهن و دراز ‏ ب پرواز بر رفتن بود بهوا و نشبمنگاه نیز بود . ماز مازو بود » مخلدی گوید بطبع کر بودم بطبیع مادریون چنان شدم که ندانم ترانکبین‌از ماز مکیاز ّث بود و بی ریش » کسائی کوید : عمر خلقان کر بشد شاید که منصور عم لوطیان‌ر! 7 ز یدهم تاز او هم مکیاز بس نیاز دوست بود » لبییی گوید: سازو م‌م‌امکداز ‏ که ناز کردن معشوق دلگداز بود ایا نیاز بمن ۱ - تاز نی امرد مایل بشق ‏ ۱۸۷ ماز بدان » یعنی بزیان مسپار ؛ قریع گوید : ام بش جورتکن کول با داز اد به ازاین کن نظر وحال من وخویش بهاز فوز دیکر آروغ بود ؛ طیان گوید : شبان تاری بیدار چاکر از غم عشق کمی بگرید و گاهی بریش بر فوزد ابربر زرخالص بود غضایری کوبد در هجو عنصری : بدین فصاحت واین علم شاعری که 7 مکوش خیره کش ابریز کردی و اکسبر فرفوز تبهو بود » و فرفور براء‌غیر مقط نیز گویند ؛ معزی گو ید : ای کسه من بازم و تو فرفوزی مرت چر شاهینم و تو م فناروز نام جاییست درسمرقند که شراب آن نیکو بود» رودکی گرید : ان توخرام بانی و با رود و با نین فناروز سمور [ کنا 1 مرش بود » عدر ی کوید : باز تو بی دنج چون برون جست لوز )٩(‏ ازسوراخ شد سموره [ کذا] بنزد او کستاخ ۱۸۸ لوز امد بود » طیان گوید : لوزی که بود خرد بود گوشت بکیرد (6 چون ریش در آورد و فرو کلمد بالان6 موز تر کش بود » و موز دیگر میوه ای بود در مصر معروف وموزمکی چون باتتگانی ۱ بود؛ طیان گوید: موز مکی اکر چه دارد نام نکنندش چو شکر اندر جام بخ[ انگدان | اس که در سر که نهند و بریچال خورند » شاعر کوید : همه سر که گفتيم عطسه دهیم شتر غاز در زیر بی نهیم طراز کار کاه شکربود» شعر : رای وجمان بر جر طراز کار دل عاشقان ببچاره بیاز ۲ ملماز کون رنگرزان بود که جامه بدان رنك کنند » رود کی گوید : دلبرا زو کسی ال حاسد غقاز تو رنك من با نو نبنددییش‌ازین ملماز تو رستخیز بود یعنی روز قیأمت » طبان گوید : ۱ -ظاهرا شکل دیکر بادنجان. ‏ ۲ - درنسخه همچنین است » شابد صعیح«ساز» SITU, صل از بازیدن مشتق ۱۸۹ بجان من بر » ستخیز کرد لشکر عشق چنانکه (شکر طالوت کرد بر جالوت وهای ات برد شام کرد از دوری تو دیر شدم ای منم EF‏ چون قصد تو کردم فخلیزم زد بر راه باق چوبی بود که از پس دیوار افکنند : رود کی کوید : دیوار کهن کشته بہردازد بادیر بك روزهمه پست شود رنجش بگذار کیلیز تره ایست برك آن پهن و بتازی جرجبر گویند » شعر : چون با شعرا مرد بکاود و" ستیزد چون بر کس و کون زن خود کارد کي بال Erk: ت زار بود» اسد ی گوید : زمانی بدین داس گندم درو بکن پاك پالیزم ازخاك ۲ و خو باز درخت که ببلد کویند بیازید و مردم که دست فر اچوی کند گویندیازید یعلی خویشتن را در گذاشت بدرازا » فردوسی گوید؟ بادبر ضیط کرده و درس ۱۳۸ - ۱۳۰ گا ۱- این همان درفرهنگها هم ان ۲- ظاهرا: خار ۳ 1۹۰ تا خیمه بود » بهرامی کوید : رو غازی آهنك بخارا دارد ‏ زده ازغزنین تاجیحون تاژ وخر گاه 1۹۱ لس باشد یعنی بسودن » پوشکور کوید: تا کجاگوهر است ۲ نشناسم دست سوی دکر تیرواسم وبا لختی باشد که جنگیان دارند» آلت سرب عنصری گوید : تو چگونه رهی که دست اجل بر سر تو زند هی سرپاس ] ترس بود | فر دوس یکوید: بیزدان هر آن‌کس که شد ناپاس بداش اندر آید زهر سو هراس ] فوناس* غافل بود و تادان طبع و درخواب شده | بو شکور گوید : ل باشد و نادان طبع و می مه گرم کرده 1۹۳ این جهان سر بسر همه قرناس ."از" جهان من یگانه فرناسم ۱ عنصری گفت : کفت نقاش چونکه نشناسم که نه دیوانه و نه فرناسم | نی ع Ea‏ و تک دان انگور بود[ بهرامی گوید؛ : 1 ن خوشه‌بین چنانکه یکی خیك پر بین سربسته و نبرده بدو دست هیچ کس بر کونة سیاهی چشمست ”غم او هم بر مثال مردمك ٥‏ چشم ازو قکس e اق‎ ی که نه بتواند شدن و نه بتواند بودت کی رتور فز ون آزاین‌نتو و خعس ربز . :اشاك بود » و مردم فرومایه را بدیین معنی خس خوانند » نقط در چ آمده . در س وك هست .۰ ۲ - این ب ۳ - ۰ تکس استخوان انگوربود ۰ چ وتکر استخوان‌انگوره س: تکس از کین ویک دان ر ود هرامی تشه کند انگوورا : چ مرس دس واه آنجاباشد ناخوش باشد ونتواند رفتن و نتواند بودن آ بود بجایی مانده ته جایی تواند رفتن و نه آنجا که پود تفع ب ونه اندوشدن و نه ر ۷ سس شاك خرد باشد چون ربزه های چوب و کاه لن : خس خاشاك و کاه و چوب ريز ة وبیچاره بود که نه اندر مقام تفع رد پود ۰ چ + خار ریزه وکام ریزهباشد 1۹۳ بچشم تو اندر خس افکند باد بچشمت بر از باد رنیج اوفتاد۱ [ عسجدی کفت بدان رسید که بر ما بزنده بودن ما خدای وارهمی منتى نهد هرخس ] وم یی ي در فارسی درو پژمردن بود از غم و بعربی چیز بی قیمت باشد | آغاجی رد ای نکارین ز تو رهیت کسست ‏ دلش راکو ببخس و کوبگداز] فروتی بود و کسی را بچرب زبانی فریغتن و لاه کردن |[ عنصر ی گوید: د بوعده بر٤‏ »امد آن کنبزك سبك زبام بلند جرت برسن سوی او فرود آمد کیش اد جفښشش درود آمد جار_ سامند را پلوس کرفت دست و پای وسرش بو سکرفت] چارلوس" فرینده بود | لبیبی گرید : وان حایلوس پسته‌گر خندان کت هر زمان بلوس پبیراید۲ بت را تدارد و ۲ س : بخس 3 | کذا] بزمردن بود از عم و بش ۰ چ ازتبشی . ۳ -س :وس او اوس کفتارخوش و بود بیش از اندازه ۰ ك 4 س در ۰ س ع ۰ بود بلوسوبچرب زبانی »لن : چایلوس آن بود که مردم را بار بده چ ( سل جاپلوس فر پیت را ندارد . ۹4 بوشکور گفت : مکن خویشتن سهمکن حاپلوس ‏ که بسته بود چاپلوس ازفسوس! کیرس۲ خو هل بود یعنی کر [دقیقی گوید : بجز بر آن صنمم عاشقی‌فسوس آید که جزبر آن ر خ اوعاشقی کیو س ٣بد‏ ] کالوس مردم خربط؟ باشد | ابو المید بلخی کوید ملول مردم کالو س بی عل باشند مکن نکارا این خوی وطبع را بکذار] فرع رس خشم و تندی | باشد رودکی گفت : کرنه بد بختمی مرا که فکند یکی جاف جاف زود غرس او ما پیش شیر بپسندد ۰ من‌نتاوم" برونشسته‌مکس!] E:‏ داس و دلوس اتباع است یعنی سفله چون تار و مار و خراب و بیاب و تفسیر آن قاش و قماش [ كذا ؟ ]بود [ منجيك گوید : ۲ ۔ س : کیوی کز بود نی نا راست ۰ چ ند ۳ -س : اضاقه دارد : < و ابله غرس تندی باشد و خشم ۰ چ : فرس و غزم [ صحیج : ره را ندارد ۰ - در چ که فقط آن بر بشم باشد ۰ از مصبر تاویدن هنی طانت آوردن ۰ ۷ - این و - ت ا داس و و داوس انباع است چون که و کوی | کد ]| وتا و تست و ۲ و مار و قاش و قماش [ کذا ] از هر چه پود مردهر۰۱ چ :داس و داوس چون و تبت است معنیش قاش و قهاش است . ۱۹۰ دوش دانستم کاین رنج همه وسواس است۱ سردم داس و دلوس ازدر رو ی آماس است ] ۲ دیس فش باشد یعنی مانند [ فرخی کوید : یکی خانه کرده است فرخار دیس ڪه بفروزد از دیدن او روان | a : میدان بود » فردوسی ۲ کفت‎ نشانه تهادند بر اسپریس سیاوش نکرد ابچ با کس مکیس‎ برجیّس‎ ستاره مشتری بود[ خمروی * گوید : چشمة زهره و ماه تیر و برچیس ورن وبهرام یوس طمع بود | عخصری کفت ]: نکند مول بی هر بهثر که بیوسد ز زهر طعم شکر ۱ - مطایق س ۰ ن ؛ دوش دانستم کاین رنج بجیٰ بس داس است (۴) ۰ چ : دوش دانستم کین رنج بچه داس است (۶) ۰ ۲- اس دیس نش : انا و اند گویند «ن: دیس چیزی بود که بچیزی طم و انتظار کردن ( بدون ثال ) . چ : پیوس علمع و انتظار کردن پچیزی بود . 1۹ هر ین پوز بود یعنی [ گرد پر کرد | بیرون و درون کیر آلوده باری و نهی در کس من دهن | رودکی ۲ گوید : پوسه ای چند بتزویردهی۲ برنس 7 رس کلو بنده بود نی رژد بخوردن | ابوشکور گوید : بلفنج و ز الفند؛ خوش خور ‏ کلو رازرسی بسر بر مبر رسی بودکویند شاره() ران ممهساله‌چشمش ب دریواس کرد ب کرد در بود آن آت که ازچوب کنند و پس در را بدان‌حکم کنند | رودکی کفت | : دیوارو دریواس فر وگشت و بر آمد است کسه پکباره فرود آید یوار ۱ س بعنی برون ا + ١‏ نس کرد بر کرد دهان باشد از درون و برون ۰ چ*: نس و زك و زفر وفرنج پیر امن دهان پاشد نقط + مهستی ۰ ۴ -س «بنیویدمی اساس + زیس ولی سا ءل : رس سار خواره و کاو بده یت را فقط س رن س ١‏ رس گلوشده و2 و رژد بخوردن ۰ چ د رس کل بندة دارد. ٩‏ - س :دریوای آن چوپهایی بود که کرد بر گرد دربود و در را بار خوار پود ه 1 معکم دارد » ك ( درحاشیه ) : دربواس گرد بر گرد در بود از چوب آلنی ساخته از تا در را نگاه دارد ؛ هر احکام در وآن جوب که در کردا کرد در و دیوار زده باشند تدارد ار ۱۹۷ طبل بزرك بود [ فر دوس ی گوید بدا ن که که خیزد خروش خروس بستند بر کوهۀ پیل کوس ۲ ز ینبی کذا گفت : بدین شهر دروازه ها شد نش از آسیب کوس و زچتروعاری" ] و کوس دیکر ٤‏ آ نت که دو کس فراهم زنند و دوش بدوش بقوت بهم‌زنند » فر دوسی گفت : ز ناکه بروی اندر افتاد طوس ت و کفتی ز پیل ژبان بان تکوس ۰ اس آسیاکردن است | کسائی گوید : آسمان آسیای کردان است آسمان آس مان کند هزمان شد نخوامم بأسیای تو آس؟ بلشک ار ها و مصافعا زد ۰ن ( در حاشیه ) وکا کی :کوش نک طبل بود عظیم بزرك که درك‌کرها زنند ۰ چ : کوصآ نچنا باشد که چیزی درچیزی کویند .‏ ۲ - این بیت ة فقط در چ هت 4 -س : کوس دیگر آنست که دو تن بقزت دوش و هلو برهم زنند عمداً بانا کاه ن ( درا کور س گویند ۰ چ اين نی کوس دا باشد ۰ چ : آس آرد ن را چ اشانه دارد و نام ) :کوس دیگر دو تن چون بهم رسند و تن در تن دیتر کواند آثرا ندارد. .۰ - س : آسآسیای‌گردان [ کذا] را ندارد - این دو پیت بمعنی معاذالّه بود | رودکی گوید: کرچه نامردمی است بهرو وفاش نشنود هیچ از این دلم پر سس | ۱ Fria ا بمعنی خانه‌ای باشد که در او آ سکند| طیان گوید : خراس و آ "خر و خبه بیردند ‏ نبود از چنگتان بس چیز پنوان برجاس" نشانة تیر باشد اندر هوا | ابوالعباس عباسی * کنت : منجمان آمدند خلخبان ‏ ابا سطرلابها چو برجاسا | و تمد کر قوس قز ح باشد [ بواامو ید گفت : میغ مانده پلبه است و ورا باد۲ نداف هست سد کیی درو نه۸ که بدو پنبه زنند ‏ » در دیوان معزی : آسیا بر سر ۰ ۲ - چ + ی رکس و پر کست مماذاله بوند‎ - ٩ ك ؛ بر کس»ماذالث گفتن بود »س این لت‌را ندارد ۰ ۰ ۳ - ك : خراس خانه ای بود‎ که در اوبچه‌اربایان چیزی بنكآ سکنند وآن سنك را گروهی‌سنك خراس گویند » چ : خراس آسیا بود که بجهارپایان‌گردانند » س این لفت را ندارد . 4ج تیر باشد ۰ ن این لفت را ندارد . برجاس نشانه گاه تبر باشد + س : بر چاس ۰ -س ابوالبّاس .۰ ٦‏ - س این لفت را ندارد ۰ ۷ - چ ؛ همی باز [کدا] . ۸ - دروته بمنی کان حلاجی . ٩‏ - چ »در او - کیہوس' (۱) لختها (؛) باشد » ك بود | فرخی گفت چو کاس موی گیامان او برهنه ز برك چو شاخ کاو درختان او تهی از بار ] ملحقات حرف سين لغات ذیل را نسخة اساس ندارد ولی نسخ دیکر هر کدام بر بعضی از آنها مشتملند : نگرستن بود کوش چشم » دقیقفی کفت : کیوس" وار بکیرد" همس بچتم آلوس بسال فر خ شبھا یر روز در ۷ کاس موی » موی خوك بات کوشة چشم بود و حشماغل نب زگ کرد ۷چ م آلو س() ‏ بسان ارخ شهبا امیر روز غریز (۶) 1 سپاس د سپاسه! لطف باشد » پوشکور ۲ گفت : وز آن پس که پد کرد بگذاشنم ‏ بدو بر سپاسه نپنداشت توانگری و بز ر کی و مرس راجینی () گماس* کوزه‌ها بود پهن‌ازسفال که زیر بغل‌در آو یزندچنانکه ابوالهیاس کوید کیرم که ترا اکنون سه خانه کماس است بئویس یکی نامه که جندت همه کاس است ا پس باشد همانا بود [ كذا]» منجيك گوید: خواجه یکی غلامك ”رس۲ دارد کز ناکوارد خانه چو تس داره بع کي خورد کویی چون ماکيان ڪون در کس دارد ایدون بط چ ذیل منحصراً در حاشية ن آمده و سا نسخ از آنها خالیند : این لفت ققط درس رچ هست ۰ چ سپاسه را دارد وس سیای را و این دۆمی کور است . در س هنت . ۲ - این لفت مم فقط درس هست ۰ بادی‌را گویند که ازطر یی ۷رس ۲ - درچ ۰ سی ولی در فرهتگها ام اسفل رها شود پی‌صدا : ومین پرخود و شکم پرست. بیم و ترس بود » شاع رکوید : من با تو بدل هیچ ندارم ز بدیها چیزی‌نتوان کر توهمی‌هاسی‌می‌هاس جانوری بود چهار چشم سرخ روی دراز بالا سبز موی در حد هندوستان بود » چون گوسفند بود او را صید کنند و خورند اهل هندوستان » کوس دیکر 73 گوید: س بود عسحدی کو کو س تو اندر خوردنی هر روز کار اندر منه باد بر کست و قفا سفت و سیل و عها )٩(‏ فالوس نام نواییست مطربان زنند » عنصری گوید : بلبل می سراید چون بار بد [ کذا ] قالوس و قفل رومی و جالینوس آدرطوس نام مردیست که مادر عذرا را بدو داده بودند » عنصر یکوید : پدر داده بودش که کودکی باذر طوس آن حکیم نکی [ کذا ] بم رکث خداوندش آذر طوس تبه کرد س خسو شتن بر فوس منوس پادشاه عظیم بود که بدرو بشی افتادود کر باره پادشاء شد» عنصو ی کوید: که فرخ منوس آن شه داد گر که بد پادشاه جهان سر بسر بچاره از تاج و تخت بدویثی‌افتاد وشد شوربخت بختش بر آمد تساف دگرباره شدشاه‌وبگرفت کله ۲ فلاطوس نام استاد عذرا بود » عنصر ی کوید : فلاطوس بر کشت و آمد براه بر حجرة وامق نیکخواه ذیفنوس تام مردیست رامشکر که شدمت فلقراط کردی » عنصر یکوید : جهاندیده "بد نام او ذیفنوس ‏ که کردی بر آوای بلیل فسوس سنوی هردی بود فرزانه و حکیم ؛ عنصری کوید : بد و نام أو مخسوس که‌دانش‌ همی دست اوداد بوس اندروس مردی بود که زنی داشت بهارو نام و جزیرة بهارو در میان آب بود وهر شب این به-ارو آتش بر کردی تا اندروس بفروغ آتش اندر آب شناه کردی و بنزدبك او رفتی » یك شب باد آمد و اندروس در میان آب بماند و برد عنصر یکوید : نه من کمتر از اندروسم ببهر نه باشد بهارو چو عذرابچهر فریدیوس شهر بست که منقلوس آنجا بود ؛ عنصری گوید : ز فزیدیوس و زدیفیربا چو مايه شبه شد بلو قاریا 9) داش E کی کردی و عذرا را تام مر‌دیست که کنیزکان بخریدی و بر بخرید» عنصری گوید : چو رفتند سوی جزيرة کیرس یکی مرد بد نام او مقلوس «مخسینوس باز رکانی بود که عذرا را بدزدید ازمقلوس و بیاورد تا بدان رسته کشت عنصری گوید 5 دل ده‌خسنوس شد ناشکیب که‌درکارءذراچه‌سازدفریب بخسلوس نام پادشاهی بود که عذرا را بقهر برد » عنصریگوید : یکی شاه بد نام اوبضلوس ‏ که‌باحیله ورن بود وفسوس کروتیس جزیره ای بود که وامق آنجا بود » عنصر ی گوید ِ جزيره یکی بد بیوذان زمین کرو تيس بد نام شهری گزین ملذیطس تام پدر وامق است » عنصر یکوید: که ملذیطس آن‌جایکه داشتی بشاهی بر » اودستکه داشتی هرس نام مرد يست که بربط او ساخت 4 عنصری کوید : بدو کفت هرهس چرایی دم نه همچون منی دلت مانده بغې زرفس زریب )٩(‏ و جنبانیدن بود » عنصری گوید : زرقسانیدبر پیلان جرسهای مدارا را برآ رید آن‌فر يدون فر درفش جر خبالا را شاقن جزبره ای بود بیونان زین » عنصری گوید : بآبین یکی شهر شامس بنام یکی شهریار اندرو شاد کام فلقراط نام از در مهتری هم ازتخم آ قوس بن مشتری سرکس نام مرغی است خوش آواز » کسائی گوید : سر کس بر پشت رود بار بدی زد سرود وز می سوری درود سوی پلفشه رسید. و رس چوبی بود که در بینی استر کنند » لبیب ی کوید : ایا کرده در بینی ات حرص ورس از ایزد نبایدت يك جره ترس ریش چون فروفشاندن بود ازهم چیزی را و پراشیده و باز یاشیده ازهم نیز کویند [ شاکره‌خاری" گرید : علس پر اشیده همسه میوه خراشیده همه تقل بباشیده همه بچاکران کرده بل ۲ ] ES ترس‎ آخال بود یعنی سقط چورن نابکار و انداختلی‎ یکی خراشیدن » د [ رودکی کوید: بت اکره چه اطیف دارد تقش بر دورخاانت 7 هست خراش ده وباز باشیده بود * چ این لفت را بده همه نقل گر ان کرده ایله . چ اندن بود از هم + پراشیده[ کذا] ازهم فروشانده |[ کذا بوشاکر (؟) ۳ - سء دوه چنن است : هر س ۰ غراش خراشبدن پود دا غراش 7 سقط و تایکار » چ : خراش و خریش و شخوده پکیست لا خریش و خراش چیزهای دروده را گویند و موه های نیمه خورده را نز گر ۷۰۹ e هراش‎ تی باشد [ شھیں ۲ گفت : از چه توبه نکند خواجه که هرجاکه بود قدحی‌می بخورد راست کند زود هراش ] عاشق تمام باشد و بقابت فته شده | را ان پاك دارو بی پرخاش کدبانو بود بخانه | رودکی کوید: مکن بد بکس کر نخواهی بخویش نکو گفت مردور با آن دی تحوش 2 ند ن مادر بود[ لبییی گوید: نک و رتش بکون خوش دو پای خوش او بکون صهر (نقط )»رود کی . نلان »ان : اش ه: دا ندارد ٩‏ سس خوش باب الاو داردچنانکه برد " س ار راندارد » چ هم فقط خشو را در ذبل ۳۰۷ کزاید] بخوشاندت گر خشکی فزاید۱ و گرسردی‌خودآن بد پیمودن زمین ‏ بزرك بود | منجيك کوید: بهیچ روی تو ای خواجه برقعی نه خوشی بگاه نرمی‌گویی که آبداد E ں‌‎ هن بود که بمسه‌ار زنند برصندوق بند بود آهنین بامسین يارو یین» دیکر آ | ابو المؤید کوید : ز آبنوس در ی‌اندرو فراشته‌بود بجای‌آهن ك که دریشه درخت | سیخ ازهرحکی برسندون‌زند ۰ چ ؛ بش آهن با باشد که برصندوق وموات ودر زنند وبسمتر بدوزنده + بش‌بندی بود که بصندوق و درها زنند وبیخ درزند ‏ ۷- س ام را ندارد و بجای آن فردوسی راآ ورد که در سای نسح د فروخیز بدن بود» گویند ب یکی‌بهره را برسه بهر است بخش توهم برسه بهر هموراست: کلیمی که خواهد ربودنش باد زگردن به‌خهد هم از بامداد؛ ] برت است و کویند که درزبان پارسی هیچ کامه نیست که ال او ذال بود جز ابن کلم | ابوشکور گوید: ذرخش ار تخندد بگاه بهار هانا ید چنین ابر زار ] aS‏ اذرعش صاعقه بود | رود کی گوید: نباشد زین زمانه بس شکفتی اکر برما پیابد" آذرخشا ] : شخش فرو خبزیدن بود [ گویند ] از جای قط درس آمده که اول او ذال بود مگر اشد ٩‏ س پارد چیزی‌است که بگردن‌اهل فر کویند| لبیبی گوید: آن جخش زکدرداش بیاو یخته کویی شیکی است پر از باد یاو پند م۳ بو رم عذر بود | ابوشکو رکوید: کر ایدون که پوزش پذیری ز من و بزبان‌ما آنرا له ج آبد از حوشدري فردو سی گوید: بپوز ش یامد بر شهربار ‏ که ای ازجهان برشهانکامکار + ] دعا وآفرین بود| فردو سی گوید : 2 گرفت جهان آفرین را س همیدون بزاری نیا وش بش گرفت"] 0-۱ جخش ند ار م ختلان و فرعانه پدید آید مانند که داز کر هو 1 ردرد کهبگردن مرده خثلان و فرغانه و آن د اند » س : جخش چیزی باشد که بگردن مردم علتیاش ند مانند دبه و آثرا هیچ ‌ در ختلان وفرغا ودرد :5 7 ود د دو ودر کت ور ۲ سس پوزش عذر خواستن س : نبایش دعای ۹ س: چ ابز مین ب بجای « کد ۳۰ جف ا سر ودس جبرئیل و فرشته بود و پهلوی است » فر دو ہی گوید بفرمان یزدان خجسته سروش مرا روی بلمود در خواب دوش a‏ خلا لوش غلغله و مشغله برد[ رو د کی ۳ کفت : کرد کل سر خ اندرخطی بکشیدی تاخلنی جهان را بفکندی بخلالوش زوش تند وسخت طبع [ رود کی کوید : بانك کردمت ای بت٤‏ سیمین ‏ زوش خواندم تراه که هستی زو ش سیاه بود[ رودکی کوید: چون‌گل سرخ از میان پیلفوش ‏ یاچوزر ین گوشوار از خوب کوش کسائی گوید : سل عليه التلام را گویند و - د چ :سروش فرشته را نیز گویند ۲ بود + اس : سروش ج خلالوش غلفل باشد ‏ چ + خلااوش و خراروش غلفل باشد و این از آواز گوز بر گرفنند ۳ - س : فردوسی (0) »ن مال : ۳ خوانیدم [کذا] ۰ ۱ - چ : بیلفوش شت زادگویشد و جسی دیگر آسما ن گون و۲ آن را پیاغوش خوانند » س ۰ پیلغوش گلی ۱ 3 راسوسن لوسنک 7 اشد و رخ کرچکی + ن »دوش ان کون ود رکا کون وسوسن خوانند وب بی‌است چرن سوسن آزاد ۲ ارش رخنگکی دارد ونقطه ای دارد. ۳۹۱ یاسدن لعل پوش سوسن گوهر د و ر بزیر زدخ بر a a‏ ال را اضافه دارد ۰ خاهرا صحیح + بے مرا سحیح + بشکاید است ( دجوع ئی + ن ( درحاشبه ) : خنده < عاکرع ند هو ا که -نن: هوش‌دو نو عاست یکی چیزی که دك شات شود گویند که لوی هلا ۲ ا رعش عکس برد [ عتصری گوید : ز خون دشمن او شد بحر مغرب جوش بحر عقان زان رخش صاف شد لزاز مغرب زان جوش سرخ شدمر جان؟ ] Fra وعیس‎ » بر مال و بیغه و هر چه گویند شاید | رو د کی کوید : معورم دارندکه اندو وغیش اندوه و غیش‌من از آن جعد وغیش* است * | کسالی گوید : ای دریغاکه مورد زار مرا ناکهان باز خورد برف وغیث ۷ ون چربن است سخت که سپاهیان [ سلاح | خنیا کران زجمه سازند [ خرو ی گرید : بت را ندارد ۲ - ن ( درحاشه ) ابن بیت را اضانه دارد ۳ - س : که از آن خنیا گران زخه سازند و اهل [سیاه] سلاح سازند از دار آن بورسختی ۰ چ غوش پوب دوك باشد »لن ؛ غوش جوب دوك باشد وزخه . ۳۳ اندازد ابروانت همه ساله چوب غو ش و آنگاه کوید که جروشان مشو خموش۱ عماره کو ید : خوامی‌تاتوبه کرده رطل بکیرد ‏ زخة غوش ترا ب [ E E راوس و روا‎ دق بر نام ستاه مشتری است | اورمزو ی گوید : حسودا" نت را داده پهرام نحس ترابهر ه کرده سعادت زواش لش که دهان باشد | طیانگوید : زن چو این بشنید شد خاموش بود کفشگر کانا و مردی لوش بود ] ےہ رز س تظآم بود | خسروانی گفت بده داد من زان لبانت ۳ نه سوی خواجه‌خواهم شدازتو بگرزش فاتن* معروئست و پراکنده بود[ طاهر فضل کوید : فاش شد نام من بکیتی فاش من نترسم ۱ نت شال نیز خالیست ۳ - س ؛ بس + کلم درساء سا وز پر خاش درس هست بجای ال و س شکل دوم را ندارد و این دومی از تسج مل متن 4 - س این لفت را ندارد » تعریف این _ س : فاش پرا گنده شده وآشکارا شده بود . سایر اسح این متن است . لفت را ندارند . علم بود | فردوسی کوید : ز پس کونه گونه سنان و درفش سپر هبای ال هم وکوید در فش درفشان س به دره‌شت او ۲ روشن بود » هتت بود[ پوشکور کوید : بهر تبك و بد هر دوان بك منش براز اندرون هر دوان بد کش هم وگوید : مش باید از مرد چون‌سر ور | اکر برز و بالا ندارد رواست * | ۳ ک تازان و شادمان بود [ دقیقی گوید : فتنه شدم بر آن صنم کش بر o IEE 1غالشس'‎ کسی رابباد بر دادن باشد | بوشکور کفت : ر آغااش هر دو آغاز کرد بدیکفت ونیکی‌همه را زکرد] ابتدا کردن کار باشد | فرالاوی گوید : نو عاشقم و از همه خوبارن زمانه دخشم بتواست ار چه که‌ام خوب بود حال؟ هم وگوید: من عاملم و تو معاملی ‏ وین کار مرا با تو بود دخش؛ ] رحسں قوس فزح بود [ فرالاو ی کوید : مغ چون تر کی آشفته که لیر آندازد برق تیراست مراورا مکر و رخش کان] بود مبان دو تن بعنی بر یکدیگر تند کردن س : آغالش کسی باد بر دهد و بد آموزی کند . چ : دخش ابتدا کردن بود گر این لغت‌دا ندارد ۳۴ - اين ببتفقط در ك هست ۲ - اين سخ دیگر نیست فقط چ وان شکل دبکر آن را که انکه بايد . خش ابتدا کردن بود . س بیت فقط در س آمده دخش بتواست من تخستیل ساطه با ت در ه. غاوشو باشد دارند ۳ تم رو مر رش یی روش و غراش [ خسروی گوید : پیش آی و کنون آی خرد مندو سخ ن کوی چون عبت لازم شود از بت مخریش ] ۳ توش بزبان پهلوی طافت بود » فردوس ی گوید : چوبگ ت زنجیر بی قو ش کشت بیفتادو ز آن درد بی هرش کشت گر" بمعنی بیاهنج و در آهنج بود [ رود کی گوید : 2 جان خویش ازو بر دار جنکک و جلب*[فردوس ی گوید : بصد کاروان اشتر سرخ موی همه هیزم‌آورد پرخاش جوی] سب زو 3 نیوش و نیوشه د ارم رم آشا کر پخاریکوید 1 ن : ریش یعنی روش مغر اش را حراش‌را داردچ: ۴ -ن ۰ آ کیش وکیش آه: بلنت هج ۱۷۳ ) ۱ج س یاف راندارد . خروش باشد که از کریستن بش خواننده چ منی نکه در «خررش» بابد ۰ ۲ - این‌لفت درهيچيك ازد دی بازکردن و هچ نیز گ تان بودگوبند اندر آ گیشیدیمنی اندرآویشت» لمتن» نس ۰ بر خاش‌جنگک بود » ن (درحاشیه): اکذا] شه خروش بود از گربه ۰ س: ۷ چو کوشیدم که حال خود بگویم زبانم بر نگردید از نیوشه طاهر فضل گوید : اشك باریدش و نیوشه گرفت . باز بفزودکفته های دراز"] تروش و نبوشة دیگر؟ کرش دادن سخن باشد | فردو سی گوید : فرستاده راگفت نیکو یوش بکوآنچه ,عنیدی ای تبز هوش۴ رودکی .کورد : همه زرو شۀ خواجه بنیکوییو ۲ بصلح هه زیو نادان یجنک وکار تغام؛ ] وخش نام شهریست | درتر کستان] ؛ شاک بخاری کوید : بکای سپرد از ختا تا خن یك تک دوید ازبغارا بوخش ملحقات حرف شین غات ذیل در نسخة اساس نیست ولی سایر نسخ هر کدام بر بعضی از آنها مشتماند : مانند باشد » فر دو سی کوب یوش گوش کردن و شنودن بود ۴ - این بیت قط در س و تلخوش » این بیت فقط در چ هست ۰ ۵ -ن ۴ رد » شیرفش و غير هگویند . ۳۸ چنین گفت رست که ای شیر فش مرا پرورانید باد کش میس دیکر! کهنه بود چون پوستین وجامه وغیراینها » ابوالعباس گوید: ینج‌م‌دیکی‌شفخش پوستین بر تان بیج کودك نی کلم پوشدنی آات کفشگران و موزه دوزان و غیر اینها باشد » منجيسك کوید: ازشعر جنه بابد و از کبر پوسٹین بادخزان بر آمدای بوالبه‌ردرفش "چستك باشد » رود کی کوید: نه کفش‌طری که دوختستی ‏ نه کندم و جو فروختستی اش موی گردن اسب باشد » عمجدی کوید : ستیزه‌بدند عاشقان بساق ومان کذا] بلای کیسوی دوشیز کان پیش دیزه این لفت فقط در س هست . .۰ - چ + بش‌موی تفای‌اسب بود سل یکنت: بجای مل مامی بسته برپای بجای در بروین بقته در بش ن »( درحاشبه) : بش و برشاسب بعنی‌موی‌تفای اسب ٩‏ - اب تصعیح آن نشد ففط درس هست . ۳و4 - این دول ۳۹ موجهری کوید : درع بش آتش جبین و کنید آتش کتف مك دم عثبرخوی وشمشاد موی وسرو بالا حش پودء عنصری ‏ گوید : خود نساید همیشه مهر فروغ . خود فزاید هبیط ه کوهرا خش۲ کمیز ‏ روزبه تکنی؟[ظ ۰ رودکی]گوید : ناگاه بر آرند زکنج نو خروشی گردند هه جله و بر ريش نو شاشه 9 ۰۰ خاش و قماش ریزه بود» فودو سی" گوید : بهسر خاشه ای خویشتن پرورد بجز خاشه وی را چه اندر خورد کوش ۲ بتازی ذم بود ؛ پوشکور گرید : ار روزی از تو پژوهش کنند همه مردمانت نکوهش کننده" هم وکوید: نکوهش رسیدی بهسر آهو بی ستایش بر ازهر هنر هرسوبی:۱ ن بت فاط در چ هت ۰ س و ن که و جو باشد [کذا] ۰ -ن (در ) شاعر ‏ ۷ -ن ( دراش )۰ نکوهش ذم ولامت کردن بود: چ : نکوهش ذم پود ۸ - فقط درحاشبة یهت ٩‏ - آمو ط درچ هت ۰ س ازمتال بذالیست . ۰ - این مد ح بود » بوشکور گەت : ای خوش آمدش بر یك هنر نکومش لیایدش خود زیچ ۲ در؟ 0 اوش فرو بردن بود از مردم و مرغ د گرد گرداب مکرد ارات موخت شنا 7 که شوی غرقه چو نا کاهی ناغوش خوری ۰ ت پاش د بر پاس یعنی بر افعان » ف وخی گوید : تاجی* شده است روی؟ من از بس که تو بر او » خفاف گفت : فردا نروم جز بمرادت خروش بود شادی چه بود پیشتر زین فقط در اس و چ هست ٤‏ ك :نافوش غوته [ کذا ] خوردن‌بود وبتازی غوصه خو ن‌نام شاعررا ندارد وس ار ۷- اين لت فقط در چ وحاشبة ك به )۰ پش‌انشادن بود ۸ - چاچ [کنا | ٩‏ - تن (در ۰ - این‌افت فاط در چ ون (در<ا ۱- ان ۲ - در (در حاشیه) : شادی چه بود از این فزون تر خا دج س : نافوش سربآب فروبردن‌بود - کرد گرداب مگ بچه بوی او فرش خرس ۳۳۱ ی یزان کنده د رش بود» مني ك گو ید : فراز ونشیب زمین بود که پشته بشته‌باشدا کر چه دش هرچه بخواهد بده که گنده زبانست دیو رمیده نه کنیده۲ داند و له رش م کن "بش ٤‏ چهار پای باشد » منجيك گفت : کرسه دم ریخته فش جنک کرده نشسته اندر زین بر ینی چه » رودکیی گفت ش ازو پاسخ دهم اندر نهان زش بینداری میان س رد و حرو مس بستن » شهید گفت : بانکك باشد باکر یستن و ب یک چند بر دارد این هریوه خروش نشود باده بر سرودش ۷ نوش راست کویی که د رکلوش کسی پوشکی را ھی بمالد گوش۸ ارعیش آن موی باشد که از زیر پوستین سر فرود آورده بود و جامة ریمناك و دریده دامن را نیز گویند » لبیبی کوید: ۱ - این‌افت فقط درو چ هست » متنم فرازو ونشیب باشد پشته پشته ۲ - چ «کنه ۲ چ کهروش | کذا] زمین این لفت قط در چ هست > بش نی یال ...۵ - این ل چ آمده. ٩‏ - این لفت فقط در چ وحاخبان همست ۷ - چ درذیلند هين قطمه است در ذیل لفت « ۲۳۲ زخشم دندان بکذارد بر کس خواهر هم ی کشید چودرویش دامن فرغیش ۱ دیش یعنی میدهش » رود کی گوید : اس برود راست نشسته است بشادی وآن کو نرود راست همه مژده همی دیش همو گوید : خویش بیکانه گردد از ہی ریش ن روز مزد متر دیش ۲ خو E ۵‏ ریس بعنی پوستش از اندام بناخن باز گیر » خسروی گفت : جهان بر شبه داود است و من چون اوریا گشتم جھانا یا تی کامت کنون زین بیش مخریشم * فردو سی کوید : برد مش فرمان همه موی من بکند و گریشیده شد رویین و پرخش کفل" باشد چنانکه مزحيك گوید: رادت جو پرخش بنم آبد اراد[ کدا] هچو سر ماست وئیه وقیه بریزم (4) ۱- اين لفت هم فقط در ج وحاشة ن هست بجاییتبعد که درچ‌آمده ۴ دنر د در چ هست ون بیت فردوسی‌را بجای آ ٩‏ - در اصل ءكنك ۳۳۳ ری باشد » بوالمال گوید : هوش من آن لبان نوش تو بود تاشد او دورمن شدم مدهوش رخش راکویند ؛ و نیز روزی است از ماه پارسیان که آنرا رش خوانند» خسروی گوید: می سوری بخواه کامد رش مطربان پیش دارو باده بکش و آن که رخش گویند دقیقی گوید : ای زین خوب زینی یا تخت بهمنی ای بارة همایون شبدیز یا رشی پر یر لغات ذیل متحصرا درحاشية ن آمده : ون پاره بود ؛ عیو قی کوید : کر بجنبد در زمان‌گیردش گوش بر زمین ده تاکه کردد لوش لوش داش دم کوزه گران بود » رود کی گوید : من چنین زار از آن ماش درم هچور آتش میان داش درم رش در دو رنك بود که یکی سرخ بود و دوم سپید ) فردو سی کوید : ۳۳۹ بیخذای بر من تو ای داد بخش ‏ که‌ازخون‌دل کشت‌رخ-ارهرخش ديو رخش نام نوایی است که مطربان زنند . شکیش جوال ی که از دو خ‌کند » جيك گوید : دو کش بود مانند دو نعلین ‏ دمانش چون‌شکیهی پرزسر کین کان کام ۱ آهنین بود که برطبق زنند» شهید گوید : بردل هرشکسته زد غم تو پرخان() پای‌برد» رود کی گوید : باز کرد از خواب زن را نرم و خوش کفت دز داند و آمد پای پش رهش مقابله بود » رودکی کوید : آنکه از این سخن شنید ازش () باز پیش آر نا کند پژ هش نام شهریست ؛ عنصر ی گوید : بیکی جز یره که نامش بلاش ‏ رسدند شادی زدل کرده لاش ۱- - همان لگام Yo لاش‎ بزبان م‌غزی غا رت بود » طیان گوید : کلاب جوالو جبة من لاش کردو کیسه خراب بلاش عثق من آن توجوان دیا نوش عدرا» تام مهتر دزدان بود که کاروانها زدی از دریا بروز کار و | عنصر ی کوید : بدان راهدارارن_ جوینده کم یکی مهتری ”بد دیا نوش نام ودانوش نام م‌دیست که عذرا را بفروخت » عنصر ی کوید : کذشته بر او بر بسی کام و دام یکی یز پایی و دانوش نام ادانوش ام مردی بود » مندارس اورا بعذرا فرستاد که بر وی باش عذرا چم آو بکند ٤‏ عنصری گوید : پراوجست عذ را چوشیرنژند _ بزددست و ازپیش‌چدمش بکد[ کذا] طرطانیوش نام آن جزیره است که عذرا آنجاافتاد وخلاص یافت » عنصر ی کوید: 1 ی از پس رنجهای دراز بطر طانیوش اندر آمد فراز سبش چمنده بود ؛ طیا ن گوید : ۳۳۹ من فر باد از عنای سبشی نیش‌از الماس‌دارد او بگزش هاش نام می‌غیست آم دار خوار » بش و نیش مرغك کوچك خوش آوا کرک راکی رسد ملامت شاة ‏ باز راکی بود نھیب شخیش ت » رودکیی کوید : دهانگیر سییر یری کو ينی که اسب توسن را بکه نعل بر نوند لیوش خلیش ۳۳۷ لوات ذیز ۲ بعنوان باب الضاد و پاب العّاد و باب الطّاء و باب المین آمده در هيچيك کا دیده نبیشود وفصیح کر اشاره کرد بم ظاه را از لفات على و متعلق بیکی از ایران یا ما وراء اهر هست و ما عتا آنمارا در ایا زا بود ود باد وکین استر [ و ] الان تهند . باشد و ریسمان انداك تاب . خاص : گزیده باشد و زن فاحشه را نیز گویند بز ملاص : هرزه کر را گویند بزیان باب الضاد به‌اوی . پکاض : دیواه‌را گویند خاض : سرد را کوند . رضاض * مرد جلد راگویند. راض : زن بمزد تاض : راض : زنی را گویندک بینهانی قحبگیکند . شاض : خابه کنده باشد . هراض : خوب روی بشداز ز نك را کویند نی فاحشة بیزد . ان . باب الظاء بظاط : مد عیار را کرش . خطاط : ناش اش باشد . ۳۳۸ هیاط : دروار کشیدنی بان گردا گرد شور باشد . ماناط : باز پس مانده باشد . لاط : _ببهوش شدن باشد . بغاط : کانده [کذا] و بشاط : براگاه عظیم باد . > د بزبان خراسان ‏ باط : شادمانی باشد. ۳۳۹ ذم کوهی سخت بود[ ماحیث کوید : گویی همچون فلان شدم نه همان ه رکز چون عودکس تواند شد قوغ] ۳ دوع آن‌چوبی بود که پر گرد ونوند یی بندوق[ کذا]» بوشکور کو می کفت با ا وگزاف و دروغ ‏ مکرکاندر آرد سرش را بیوغ ۴ [ هم بوشکور کوید: ور ابدون که پیش‌ت و گویم دروغ دروغ اندر آرد سر من بیو غ*] لوغ 4 لوغیدل دوشیدن و آشانیدن* برد بزبان ماوراء اهر | منحيك گوید : من ز هجای تو باز " بود نخواهم تات فلك جان وخواسته نکند لوغ اشد خت آوهی» و زمین شیار کنند ؛ س خواند . چ : بوغ‌آن چوب‌بودکه برگردنکاونهند وقت زمین کندن . ۳1 اوي نباتی بود که اندر جاهای نمکین۲ روید چون پهلوی چاههاو کرمابه ها و آنرا خله نیز گویند دیس‌باشد و[ آن که آدرشورستانهارو یدنخورند و آن که درجای نمگین رود بخورند بتر کی و روس‌علیت (؟) معروفست [ منجيك گوید : باد نداری بهر بهاری جت توبره برداشته زبهرسما روغ۴] عنصر ی گنت : تاید زور هزیر و ه ز پشه ناید بریعیرو کل ز سما روغ؟] سماروغ" نسخة دیگر : کاریز باشد . و ادف معروفست و آن بادی بود که از سینه و حلق برآ ید [ لبیبی ر دیوار وکرماوه و آن را خله نیز جایگاهی روید که ندناك بود چون کنار خوانند و خایه دیس باشد و در شورستانها رویدو گروهی آنرا دیوه خوانندوآ نچه در ااي شوره وصحرا روید نغورند و آنچه بجای دیگرروید بخورند ونشاید خوردن که کر کند ' چ ؛ سداروغ‌کیاهی باشد که در دوغکنند ۰ ۰ ۲ - ظاهراً کلمه را پتوان نمگین خواند از نم و کین مثل نمگین .‏ ۳ - فقط در فقط در چ ۰ ۵ - سماروغ باین معنی فقط در ع هست و متال شاد هم ۱ س‌رن. ٤‏ “هم ندارد . ١‏ چ : آروغ بادی باشدکه پانگ از سر مده بر آید و پوقت نقاع خوردن د »ل :آروغ بادی بود که از کلو برآید »ہیں آروغ بادی‌بود پلند که از گلو بر آید پگله قناع ر آب‌خوردن پاچیزی گوارنده .‏ ۷ - س ١‏ اندر . ۳۱ زش‌بود [ عنصر ی گوید : چو آمیغ برناشد آراسته ‏ دو خفته سه باشند برخاسته۱ رودکی کا آء ۲ از این جور بد زمانة شوم هه شادی او غمان آمیغ ۳] نیغ 3 پساطی بود از کیاه یا حصیر پانته با از دو خ | ابوالعباس * گوید : زیخ بافان را با و شی بافان ننهند طبل زن را ننشانند بر رود نواز] چ یک ی کار باشد و شمشیر » درم پرنو ماه و شعاع آفتاب است »سوم سر کوه بود [ اما ټغ که سر کوه بود کسائی کوید در صفت بهار ۲ قط در چ وان هت . 2 + زیم بساطسی اشد که از دخ با ت : ذیغ بساطی باشد که و در مسجد. اندازند . ام قالل را ندارد. ‏ ۱ - چ: بزی کار [ س- کارد ] دارد رمانند آن و سر کوهءرا نیز خوانتد و عکس نمودن که بزدن کویند هی نیغ زند و آن سر کوه و شمشیر است ۰ نیم دیگر عکس یکی چون کارد و ششیر دیگر شماع دادن آفتاب ره را کوند » ن (درحاشبه) »نیع سهکونهبودیکی هرچه یر وکارد ر دوم شعاع آفتاب و ماه و ششیر و هر چه بدین بود + س ؛ تیم سه کو و ماه بود و دیکر سم ی دارد همچون » سوم سر کوه ۰ ۷ - قسمت بین دو تلاب را از حاش. ازلکه درس هست rr رنک! بیغ اندرون شاخ زدو آرمید‎ : دوم نی که شعاع بود هم وکوید‎ نرم نرمك ز پس پرده۲ بچاکر نگرید‎ کفت از میغ همی قیخ زند زهره وماه‎ : سم فردو سی گوید‎ ] بیفتاد و بیژن جدا کشت ازاوی سوی تبغ بنهاد با قیغ ددی‎ r: اب‎ ی‎ : قدر باشد [ پوشکور گوید‎ جوان تاش پیری نیاید بروی جوای بی آمرغ نزديك اوی؛‎ : تسائی کوید‎ از عر تمانده است بر من مکسر آمرغ‎ در کیسه نمانده است بر من مکر آخال‎ و بوشکور کوید:‎ نداند دل آمرغ پیوند دوست بدانکه که‌بادوست‌کارش‌نکوست]‎ شوغ" و ته‎ کی ایشتی (۱) کویند در نسخة‎ شدن دست و پای بود و آنرا ۱ - دنگ یمنی آهوی کوهی . ۲-ي: قدر و متدار بود ‏ س ؛ آمرغ قدر و ٤‏ - این پیت فقط در چ و ك هست » دو پیت دیگرجز درس درنسخة دیگری ۰ س ؛ شوغ آن پوست بر د که وشن نیز کویند » چ + شوغ آماسی باشد عظبم برپای و آنر| داء الفبل خوانند» شغه ستبری بود که اندر دست و پای ازرنج کار و رئتن بسپار پدید آید ودرد شوم ری باه زروت دست بای بده ین زک ردن ررد که هه وگو ۳۳ دیگر : آن کوشت باشد که در دست و پای سعت شده باشد چون چرم » در تسخ دیگر : ستبری باشد در پوست [ عسجد ی گوید : همی دوم بجهان اندر از پس روزی دو بای پر شغه و مانده بادلی بریان و درین معفی کسائی نیززکوید : بسته کف دست و کف بای شوغ پشت فرو چفته چو پشت شمن۱ ] بند باشد که آب برند [ رود کی گوید : آب هر چون یشتر رو کنسد بندوورغ سست بوده بر کند۴ فرخی ا گفت : دل بردو ما نیز بمردم نشرد گفتارچه‌سود است که ورخآب‌ببرد*] راغ" دامن کره باشد بصحرا [ بوشکور کوید۷ : کجا باغ بودی همه راغ بود کجا راغ بودی همه باغ برد بو کی کوید: آهو ز تنک و کوه یامد بدشت و راغ باده خوش بود اکون اکرخوری*] ت بین دو قلاب را عبتا از ن پرداشتیم » در س ۾ د است و در چ بیت ازلرا برای شغه و یت دومرا برای شوغ جدا جدا مثالآورده . ۲ - ن ؛ ورغ از جوبی یا رودی آب را راه کنند و بجایی برند آن راه آب‌را ورغ خواند . چ ۰ ورغ بد آب باشد ۰ س : ورغ بند آب باشد یمنی ۳ - این بیت نقط در ن ه. + - س : فردوسی . (8) در چ وس هست. ٩‏ - س ؛ راغ دامن کوه بود که ب ن : راغ دامن کوه بود سوی‌صحرا ۰ چ ؛ راغ دام من کوه وصعراباشد . ۷ - ان بیت فقط در ان هست و ازمتن چ انتاده ۰ ۸ - این ۹ ]یف جرا فرو بت فقط درس هست, دل شاد دار و ندکسائی نگاء دار چشم زد جدا مشو از رطل و از نفاغ؟ ابوت کو ر گوید : یگماز پنشست ب بخورد و بیاران او شد؛ نفاغ] اغ تاری که از آن بیر م۱ با دیا اند [ مزجيك گوید: زسیمین ففی۲ من چو زر ین کناغ ‏ زنابان مهی۸ من‌جوسوزان چراغ؟ کر انم ابرم | عبر ی کوید : که هوا چون مغ آنش پرستی گر فت ۳ ١‏ -ن + نناغ مستی و قحف باشد + س : فاع قحف باشد ینی قدح ۰ چ : فعاف و نی استخوان کاس تفاع قعف اشد | گذا ] .۰ ۲ - قحف بکس‌قاف پعربی است و مازا بظ. فقط در س ه. که از آن‌دیابانند ٠ك‏ ؛ جوبیت بود. ٩‏ - ببرم نوعی از پار 4 نام ٩‏ ی). ۷ نا نغ می شدم چون چرام ۔ س ؛ مغ کیر باشد آنکه بر ملت ابراهم علبه لام بود تن و چ ۵ بود. ۱۱ - ابن پیت فقطدر چ هت ۰ ۰ ۱۴ - ن ۱ عتصری fs ای چون مغ سه روز بگور اندر کی بیئمت اسیر ۱ بغور اندر ٣‏ ۳۰ بت "سروی کاوباشد [فردوسی کوید :] یازیو خنده کرفت‌وندست* ‏ . شغ کاوودنبال کر کی بدست* معشوق بود ؛ دیگربعبارت فرغانیان‌صنم و ”بت بود | عنصر ی گوید : کنتم ففان کنم ز تو ای بت هزار بار کنتا که از فغان بود اندر جهان فنان ] مرغی باشد سیاه فام و [دقیفی گرید : ای خسرومبارك بارا کجا بود جایی که‌باز باشدپر یدماغ را۵ رود کی کوید: ماع در آیکی گشنه روان راست‌چون کفتی‌استتراندود] ۱ س انکندہ [کنا] . : ك ( در حاشبه ) :گرفئن نشت . ه -چ‎ ٤ شغ گاو و دبال گر گی دست بکوبال سر هر دو راکرد ب باشد ۰ چ ١‏ فغ ۷ ت » ماغ مرفی اس که آ ۰ج ۰ اغ سرضی درل و چ همست ۰ -٩‏ فاط درآن هت ۰ زراندود- ۲۳ بال وبال قدح و سر[ وی] گاو بود که بدان می‌خورند وبعضی کلاجوی ۲ راخوانند [عمارهگوید : مان بتارم اندر مس ترك خویش را با چنکگ سندیانه و با پالغ و کدو ؛ ۱ عماره گوید : با چنگ سندیانه و با بالغ و کباب آمد بخان چاکر خود خواجه با صواب * ] و جح جناع دیلو [ کذا؟] باشد » ودر جزاین نسخه : تنبو ۷ باشد [ منحيك گوید : همه تفاخر آنهابجودو دانش بود ‏ همه‌تفاخراینهبنایه‌استوجنا غ ] ۸۰ راست بود [ بوشکو رگوید : بدا گه که گیرد جهان گردو ومیخ کل و پشت چوکانت کردد سنیغ ] ۱ -ن بالغ[ کدا] سروی گاو بود که فدح سازند ۰ چ » بالع[ کذا] ظن چنا از نام تو کست لا طاسی باشد که بدان سبکی خورند ۰ و سروی کاو کرده باشند وبدان‌شراب خورندآنر ایالغ خوانند ۰ س , بالغ سر گار پاك کرد» بود که بدان‌سیکی خورند باطاس چو بز تصعیح‌قباسی» در ع ۰ قلاجوره کلاجوی لارم . ٤‏ - اینییت فقط درچ وك هست . * - فقط باشد :ن ( درحاشه ) ۰ جناغ‌پرده بود ۱ چ این اغ زین ی ستیغ بسنی راست باشد بقد قاثم + چ ۰ ستبغ‌هرچه بالا دارد چون سر کوه و سر نیزه و سر چیزی که تیزی دارد و مان امت راندارد ۷ - تتبوك هان آن ستیغ خواتدش ن + ستیغ راست باشد چون ستون و نیزه - ۳۳۷ ستاغ اسپ‌زین اکرده [ فاق ۲ مرت باتو رام باشم همواره . توچون ستاغ " کر هجهی‌ازمن ۲ شهید گوید بشوی رم هم بصبر و درم چون‌بزین و تند ستاغ ] و و مغ همچون قفیزی باشد [ ابو العباس كفت : ای میر ترا کندم دشتیست بسنده با نغنکی چند ترا من انبازم*] گریز باشد [ عنصری گفت ۷: ازغم تو بدل گر يفش نیست EEE ۱‏ + ستاغ اسب زین نا کر زین نا کرده بود کون بت ۰ س؛ ستاغاسب‌زین‌نا کرده‌بود از کره ۰ ۲ - س + فاه ).۴ - دومراکه در چ نبز آمده اضانه دارد .‏ 4 - درع ؛ نفنغ جونفریفتن"(٩)‏ باشد » نسخه ؛ هون‌فقر باشد » نا ۽ مچون فقیری باشد » س + تفنغ همچون تفر [ كدا] باشد ٠‏ چ » نفتع همچون‌ففیز باشد وازو جهار خرواری بود درماوره اللهر؛ ن (درحاشیه) : نفنغ پیمانه باشد مچ و کلیدوقنل درثرهنگها ام ضبط کرده‌اند . ۰ - چ ؛ چندترا انبازم [کذا] ٩‏ - س ؛گریغ گریغتن بود در چ منی وعنوان این لمت ذبل بدون نام نائل در ابتدای باب الثين آمده : رنکک را اندر کسها تنگ شد جای کريغ ماغ را اندر شمر ها سرد شد جای شناه ۷س این بیت از فردوسی باشد و آن این است + گرچه گردن ہد گی نتهی یت از بد کیت جای گریغ لفت‌را بادو نیست وا ت فیل را بنام فردرسی آورده بجای شمر عنصری و پبید می تباید که ۳۳۸ کی رمض باشد که بر موه چشم نشیند ۲ [ بو شعي ب گوید : شگفت نیست اکرکیغ چشم من سرخست بلی چو سرخ بود اشك سرخ باشد کیخ ] 4 اغ" 4 باد سرد بود [ ابو العپاس گوید : خ است بیش‌چون‌سندان (کذ) ] از هر سویی فراغ بجا آزین سردی باشد که از کسی در دل کسی آفتد ؛ خوشة انکور باشد پر بار [ شهید کف : دریغ فر جوانی وعز" و آی دریغ عزیز بود از این پیش‌همچنان سپریخ باز باز هی پرود ورا دهقار چ کیغ سیدی اش د که از از پس خواب ید امن ج ER‏ بند جای دیگر ژفک و بنازی رمض خوانند آن را ۰ س این لفت را ندارد ۰ ۷ - ل ؛ بندد ‏ ۴ - این لغت نقط در ع و س هست . فنط در ع هست و مثالهم‌ندارد ۰ رشیدی این مصراع‌را ازخسروانی آررده ۰ کآزیغ زم بدل گرفته . . ه -چ ۰ سیریغ خوشة انگور بود که منوز دانها نکرده بود »ن ( در حاشبه )) ۰ سپریغ خوش انگور بو دکه منوز دانها و خردتر از ارزن » س این لغت را ندارد. ۲ - این بیت دوم نقط در حاشبة ٿ هست . ۳۳۹ ۱۰ کاغ بانگ س غ بود [عسحد ی گرید : ای کرنته کاخ کاخ از خشم ما همچر نکلاخ کوهربیشه‌جای کرده‌چون کلاغ از اغ کاغ۲] ملحقات حرف غین لغات ذیل در نسخه اصل نیست : ند روغ م[ کذا] سه پایی بودکه اندر میان آب نهند تااز گذر گاء بجایی دیگر روند » رودکی گفت: دمنه راگفتا که تا این پانگ چیست_ با نهیب و سهم این آوای کیست دمنه کفت او را جز این آوا دکر کارتونه هست وسهمی بیشتر [ کذا] آب هر چه پیفتر نیرو کند بند رو غ [ کذاست‌بوده بنگند دل گسسته داری از از بانگ بلند اعی اس سل یه * این لف تک در هیچ ر امت ۰ دیگر ۰ باغ »سر | رئ »ما این دولفت را که ۰ ۲- اين لفت ققط درج هست . پلکه سے کب است ازبند وورغ یانت نشد ظاهر] کاو کومی بود که 7 درسایر نسخ و فرهنگهاز حذف کردم ظاهراً صعیح بند ورغ اس ت که 3 که در پیش گذشت و از مثالی هم که می آورد وما سابقا هانرا از نسخ دیگر برای ورغ نقل کردیم این مطلب واضح میشود - شعاع باشد » دقیقی گفت : بر افروز آذری ایدون که تیفش بگذرد از برن۲ قروغش از بر گردون کند اجرام را اخکر e‏ ابر بود » فر دو سی کفت : مانا که باران نبارد ز میغ فزون‌زانکه‌بار:دبر سرش م وکوید: چوبرق در خشنده‌از: تبره میغ ہیآ تش افروخت ازھردوتیغ ا شاخ درخت باشد» پوشکور کوید : سوی‌آسمان کردش آن مرد روی بکفت ای خدا ار ازاین آزغان ٦‏ پاك کن س سرا همه آفربرن ز آفر یش ترا E‏ ات ذیل منحصرآً در حاشبة نسخة ن هست : تن من پشوی E: زوغ زرداب بود ؛ بوشکور گوید : دلی که پراز زوغ هجران بود ورا وصلمعشوقه درمان بود ان مت و نسخة تانی این بیت اسدی‌را متالآورده ؛ کفت هر گزدروغ نگرد بر مرددانا فروغ بون بسنی آسمان است و در چې ون آمده . ۳۴ - این لغت در هر سه نسخة دیکرهت . ٤‏ ۔ س این بت را ندارد وبجای آن یت تانی را آورده . این لفت فقط دراك هت .۰ ٩‏ - درا ١‏ آژغها» تصیح متن مهرة گردن بود » فردوسی اگوید : بزنمی کزوغ ۲ ورا خرد کرد چنین حرب سازند مدان مرد r‏ حنام ام سه پایه بود که علما دستار بر اوآ نهند » کسی جهرل و نا معروف بود ٤‏ . چوبی است که همچون آبنوس بود برنگ » اسد یگوید : یکی تخت عاج و یکی تخت چغ یکی جای شاه و یکی جای فغ تفغ [کذ] تنك بود ) عسجدی کوید: مر زمان از نفغ تو ای زادة سکف بت رکم تاشنیدم من که از من م می تھی شعر و نوا مرغزار بود »امد ی گوید : بل کرد از آنسوکه بود آب و مرغ بت از بر دامن را ری ای : ۷ - من مطا ‏ بق معط واگ بزخم کزوفی ۰ ۳ - ضبط این لفت که در فرهنکها هم آنرا نانتم و در نسخه نبز مثالی ندارد معلوم نشد ۰ ٤‏ - درنسته مثالی برای این لقت نیامده . ه-ظاهرآدننگ ورغ در حاشبة ن : ۰:۲ وغوغ آوازبانگ وزغ بود» نجیبی گوید : ای دهن باز کرده‌ابله وار سخنا نگفته‌ممچروغوغ چفز فرغ خوج بود » خطیری کوید : از این کابلی فرغ از این‌رو غ روبین () خلوقی ده و قوی چون زعفرارن (9) زوباغ نام حیزیست که بنای نی نهاد ؛ طیان کوید : زوباغ وقف کردهبر آن "مرزت۱ .کیر خر و منارة اسکندر۲ اغ آزرق بود » اسدی گوید : یکی باغبان اندر آن باغ بود ۱ اقرز بعنی عقعد .۲۰ - درنسخه + اسکند [a] 4 ۳:۳ باب الفاء eer 9 ۱ زندواف مرخ هزار دستان بود [ عنصری گوید : فزایندشان خوبی از چهر۲ و لاف مرایندشان از کلو زند واف ] جاف اف" زن فحبه بود[ بوشکور گوید : زدانا شنیدم که پیمان شکن ‏ زن ای چای است‌آسان؛ فکن ی" ی صلف بود و بپارسی خویشتن ستودن [ بو شکور گوید : نگویم من ای خرب شاه ازګزاف زبان زود نکشایم از بهر لاف] اف" شکاف باشد [ خوانند ؛ ۲ - س‌:نام . ۳ -ع : بر قناعت نکند وهرزمانی دیگر ایستد ازین بدان شود و از آن ٩‏ - س : زندواف مرغبست که اورا هزار جنجاف » س : جاف جاف زن قحبه بودکه پيك جوید » ن + جاف جاف آتکس بود که با يك تن بدین + بی قراربود مچون فحبه و بو قلدون ۰ چ: جاف جاف قحبه و فواجر فواحش باشند ¦ آ سانمعنی‌نیاداست . ۰ - س مثل متن » چ : لاف‌سنایش خویشتن بود و بتازی او را صلف خواند + ن + لاف خوشتن سنایی بود .۰ ٩‏ - چ : شکاف [ کدا] ترا کی بود که در چیزی افد وشکاف وشکاته کافته وکانتده‌ه یکی باشند » ن : كاف تراك بود در چیزی ۰ س : کاف شکافی که درچیزی بود . é4 کشاورز و آهنگر و پای بان‎ ]۱ چو بی‌کار باشند سرشان بکاف‎ پاتي بای"‎ جولاه ۲ برد [ بوشکور کوب کشاورز و آهنگر و پای باف چو بی کار بائند سرشان بکاف؟ ] ژرف دور اندر بود چون مناکی و جامی [ بوشکور گفت : چو بیند بدین اندرون رف بین چه‌گویی توای فیلسوف اندرین] ام و و زنجفر ۷ باشد » کسائی 4 گوید : بنفشه وار پپوشید روز کار برف چناره کشت دوتا و زریر شد شرق ( در حاشبه ) بای باف جولاء باد پیش کته شد ۴ س : جولامه 4 - س ؛ چو بی کار بايی سرش را بف . ۵ - س ١‏ زرف دور اندر بود چون متاکی ر چامی بسنی تاریکی و بلندی ۰ چ » ژرف گونند چامبست ژرف و مناکی زرف یعنی دور »ن ( در حاشبه ) : ژرف دور اندرون و نعل بود. ۰ ٩‏ - این لت فقط در ع وك ( در-اشیه ) مست ۰ ۰ ۷ - ن (درحاشیه) . زنجرف ۰ ۸ - از ع نم ال اقاده ٩.‏ ن( درحابه )«خیار ۰ ۱ »خف رکوی‌سوخه بود بتازی‌حرّاق خواند ۰ چ : خف رکوی‌سوخته باشد یمنی سراق ۰ سمشل متن. ۱:۰ کزو! بتکده مامون چ و کف بش همه سوخته مچو ۲ خف ] شرف بحشست؟ بود[ کسائی * گوید : ازین زمانٌ جافی" و گردش‌شب و روز شگرف کشت مبوروصبو رکشت شرف ] مرف "سعال بود یعنی "سرفه [ کسائی ۷ کوید: پیری مرا بزرکری افکند ای شگفت بی‌گاه ۸ ودود زردم ٩‏ و صواره سرف سرف زر کر فرو نشاند کرف سيه بسیم من باز بر نشاندم سیم سيه بحکرف"۱] ی قیرسوخته و گروهی سیم سوخته راکویند : سیم درست بود [ کسافی گفت : ۱-س :رو [ کذا]. ۲ چوس بش چو ۳ -ن :شکرف عتشم وار بود اگر مردم و اگر کار » س «شگرف بشت نبکویی پاشد اگر کاری بود وا گرمردم‌بود بزرك چ؛ شکرف قویوسطبر باشدو 4 - ع‌انزرده : در نسخة دیگر رنگی سرخ باشد ( که غلطی است بجای شنگرف)۰ . ه -ن: کاشی ۰ ٩‏ -چ؛ سرف و سرفه سمال باشد و گویند سرف سرف بودم دوش تا هستم یی درسال و عذاب سعال بردم »ك سرف سرفه باشد » خفته و پیر دا نز گوینه » س این لفت را ندارد ۰ ۷ -نن « کاشی .۰ ۸ - گاه یعتی‌کوره و پوت زرگری. ٩‏ - ل + ازدم بجای زردم ۰ ۱۰ - این بیت را چ اضانه دارد. ۱ - س ۰ کرف فیرباشد و گوند سواد سیم بود ۰ چ «کرف قير باشد و گروهی ئد سیم ومس سوخته باشد که بسودا ند [ کذا] » ن (در حاشیه) + کرف قر ند بو کرد وه شب سوت و ۳۹۹ زرگر فرو نشا د کرق سیه بسیم من باز برنشاندم سیم سره ۱ بکرف] وف" بانک بودو صدا را نیز کوید[ عنصری۲ گفت : از تک اسپ و بانگ و تعر رد کره پر نوق شد هوا پر گرد ] E‏ كوف کو چ بود و آن جنسی هب تن وی در آذر بایجان باشد کنکی [- - کنکر ] خوانند[ فرخی کفت چون در او عصیان و خذلان و یافت کاخها شد جای کوف و باغها شد جای خاد * ] E تف‎ حرارت بود یعی گرم | منجیك گفت : زینم همه سنکست و از آنم‌هیه خاك _زانم‌هه‌دود است و ازام مه قف] ۷ FEE شندف دهل باشد | فرحی گوید : تا بدر خانة تو بر که نوبت سیمین ند ف زنند و زر"ین مزمار ] روف (؟) ماست باشده . ۱ - چ : زده » و در شال پیش ؛ سیه. ۰ ۲ - چ ؛ نوف بانك بود که اندر ميان دو کوه افند و بنازی آنرا صدا خوان د ل » نوف بانك باشد که در کوء افتد سی صدا و زمینی که میانش حرف بود نوف کونند » س ؛ نوف بانك پود که در مډ ن دو کوه انتد ( دون ثال 7 ۳ ل : عجدی و در آنجا ترئیب دو هصرع مقاوب است ٤‏ - ك کوف‌جند بود جنونیز گویند ۰ چ «کوق سرنغی‌باشد که اورا ہوم گوبندوجند کویند و کوج گوند کدرویرانماباند» سر ۰ کوف جند بلتد (بدون‌متال). * - ن + نقطدرح وس هست ۰ ۷ - چ: شندف‌دهل وطبل‌باشد » س این‌لفترا ندارد ۰ ۸ - این لفت درسایر نسغه‌ها و فرهتگهاباین‌هیگت بدست یامد . ۳۷ ملحقات حرف فاء نسخ دیگر غیر از نسخه اصلی هر کدام عده‌ای از لفات ذیل را شاملند : زيف" بی ادبی۲ بود » حکاله گفت : کی برو زر" و سیم عرضه کن خویشتن را یکت راد کنم۴ من* بدین مکروحبلهزرندهم* بر ره ٣‏ زيفش اوستاد ڪلم تکاف' ابر شم بر کلابه زده بود » پوالمق یں گفت : شکوفه همچو شکاف است و ميخ دیا باف مه و خور است ممانا بیاغ در صران n نلاتوف‎ آن بود که خ مردم را دل از وی و پلیدی وی نفرت کیرد ؛ شهید گفت : زنی پلشتو لا توف و اهرمن کر دار نگر اگردی از کرد او که کرم آ. تن را پلید دارد و جامه ها از پلیدی بپرهیز ندارد و ۲ ن( در حاشه ) + ۰ : چ۰ چ دم ۰چ بوده » ن ( در حاشیه ) در محلی دیکر : زیف سیمناسره ومردم نا کس (بدون‌مثال) « قط در چ ودر-اشیان مب فقط در چ هت ۰ ۰ ۷ - این ) : تلاتوف آن کسی را کویند که خویشتن‌را ازیلبد باك ندارد وثبر هب که کرمایی .)٩(‏ سیاهی بود که مشاطکان بر ابروی زنان کنند » جیرغبائی گوید : کف بنشاند و غازه کند و وسبه کشد آبکینه زند آنجا که درشتی خارا است . زيف زفت باشد . تلاف (؟) خویشتن بین باشد . لیف کیاهی است و در لوت! را ریش و لیف کویند » فرالاوی کوید : کنشگر دید مد داور تفت لیف در کون او نهاد و برفت ۳ ف بادی بود که از دهان بدر آرند و چراغ بکشند » بوشکور گفت : هر آرن شمعی که ایزد بر فروزد هر آن کش ف کند سبلت بسوزد. 3 « بابالقاف » دارد که قطءا الحاقیاست دز لوت باشد ڪسر دال ونشدید راه که دراین‌صورت بسنی‌تیغ وغاراست ودراوت یعنی نیغ وخار بان لوت . ۷۹۹ و ما برای آنکه این طبع از آنها خالی نماند آنها را هم عینا در اینجا نقل‌ميکنيم. طاق : در خت‌راست را نیز کویند که خانه پاك کند بجاروب؛ وقدق : سربرریش بر بلندی باشد و ایوان را نیز گویند » منجو ق : آلت بود و وبی‌موی باشد » جو ق: جاعت و گروه‌باشد » عراق ولایتی‌است معروف چالاق: جابك بوده شا ق: شکاف‌باشد» مواق نبیکارباشد » بقیق: هرزه گو نباز پاش باشد » وبق واق : مشغله باشد » شاق : سوراخ بود » شو کارا ق : میان تهی بود » نطاق : جفته زدن باشد » خوق : مانند بود» شقر ق : ب طبق نوانگر بود از مال » واق واق : نام درختی است که درهندوستان میباشد بس عجایب بامداد بهارش‌میباشد وشبانگاه خز ان میکندو بر کهایش بر صورت مر دم باشد چون روز پیشآید بر کهاش در آشوب افتد چون معامله باشد » زیق : آراره‌شدن باشد » فق : کارگاه باشد » شبآید فرور یرد بونصور کوید : نه واق واق و ه عنقسای مفریم بکیږ 6 نه مبنرع زرانه نەگرك دزوارم () قغر جاق ساخت بود؛ نجهبی گوید: ترك خرد دیرش و زین و تفر جاق (؟) موه غرقه بکوه و ساده بزنگار(و) قتق: تقتق بود » عماد عز یز ی کوید درین معنی : بر سر بیرق بلاف پرچم کوید منم تق تق خانون صبح بر قق روز کار پلاق : نام شهریست در تر کستان » زبیبی[ کذا] کوید : الا رفیقا تاکی مرا شقا و عنا ‏ کھی مرا غم یغماکهی بلای یلاق ۔ باب الکاف چالاك! چابك و جلد بود[ عنصری گوید : ای میرنوازنده ویخشنده و حالاله ای نام تو بنهاده قدم بر سر افلاك ] تاك درخت انگور بود [ عمار ه گوید : يك لحت خون به تاکم فرست از آنك هم بوی ءشك دارد و هم گونة عقیق۲ رود کی کوید: قالع رز نی شده دینار گون ‏ پرنیان سبز او زنگار کون خاغاك" داز آن کاء وغد [ رود کی گوید : کفت با خر کوش خانه خان ٤‏ من خبزو خاشاع ازو" بږون‌فگن اواك ربزه‌های کاه وچوب‌خر د کشته‌باشد ۰ س ؛ خاشاك ربزه‌های‌چوب راك [ظاهرا وخس‌باشد ان جوب‌ریزهفا وکاه وفیه برد 4-چ:جان ‏ هس ,هه ای بجزعمود گران نیست روز و شب خورشش کفت نیست ازو ۱ کرشکمش کاوالك است ] کال بلغت ماوراء اهر مرد باشد [ قریع الدهر کوید : همه چون غول بیابان همه چون مار صلیب همه بد زهره بخری و همه چون کالم غدنگ۲ ] ال" معروفست یی شکاف دریده [ فردو سی کوید : تن ازخوی پر آب و دهان پر زخاك دهان گشته ازتعنکی حاله جالك] لاك و آك° رنك سرخ باد[ عنصر ی کوید : همی گفت و پیچید بر خشك خاك ز خرن داش خاك همرنك لاك ] وشا مذهب کبرانست [ پو شکور کوید : سخنگوی گشتی ۷ سلیمانت کرد ١ت‏ ازن ۲- چ ٠‏ کل دنك ابل ب ۰ درس این یت. چ هه چو غول ببابان همهچو مار صلیب ‏ هه تزه جو نخوی چو کا کی غنده () ۴چ » چ + چك دریده بود س؛ چاك شکاف پود ۰ 4 -س ( فقط ): رودکی ۰ - چ :لاك و لا ولك همه رنکی باشد ح که نقاشان بکار دارند ٠ن‏ ؛ لاك سرک بود لکا نیز گورند » س ؛ لاك اة سرخ باشد [ کذا ] گویند 1 رودکی گو! کافور تو با لوس ”بد ومشك تو الڪ با لوس توکافو نویفشوش بود ۲ ] و پالوس کاثور مغشوش باشد » ا کراك مرغیست دم دراز سیاه و سپید و در کثار رودها بود [ دقیقی کوید : نیز چنگال از کرا 5 ] چنان اندیشد او از دشمن خوش چو؛ تاد" کوسفندان باشد » دیگر چهار دبوار گشاده سر را گویند [دفیقی بر شیران قفص کردا کمندش دشت برگوران خباکا ۷ فردو سی کوید : تن ژنده پیل اندر آمد بخاك جمانکد ازین دردهار | خبا ل12] ندارد ۰ ۰ ۲ - در س ررشیدی این پیت کانور تو بالوس بود مشك تو ب ٣‏ س وچ : کراك مر‌غی‌است آب نشبند ودم لرزاند ۰ کر اك مر‌فکیست سیید و سیاه دم سید دارد وبر آب بالوس تو کافور کنی دائم مفشوش چند خطافی ودم دراز دارد وبر کار ۱ -س ؛ که ۰ چ ؛ خباك حظیرة کوسفندان و مسجد وچهاردیوار سرگفاده ءل ١‏ خباك حظیرة گوسفندان بود + س ؛ خباك حظیرءٌ گوسفندان پود چهار دیواری ٩ .‏ - چ ؛ ز کلکش دشت برشیران قفص شد [ کذا ]‏ ۷ - این بت قط در س و چ هبت ۸- را تفط س دارد بجای پیت دقیقی Yor راك‎ : ابله بود و نادان که فریفته شود [ دقیقی کوید‎ ] که بارد داشت با لوخویشتن راست نباید بود مردم را هرا‎ باك"‎ : تارك سر بود [ فردو سی گوید‎ یکی‌گرز ۴ زد ترك را بر هیال کز اسب اندر آمد همانگه» بخاك]‎ ار" دمالك؟‎ : نام ضخاك پادشاه است [ دقیقی کوید‎ ابا شامی که ملك تو قدیمی ۱ نیاکت برد باك از اژدهاکا‎ * مالك‎ : کو' باشد در زمین ر لان نیز گویند [ رود کی گوید‎ " ابله و فرزانه را فرجام خاك جایگاء مردواندريك مفالث؟]‎ م۱‎ کاول باشد [ بوالموید کوید: 1۳ ون باشد » س + هراك ابله ونادان‌باشد چنانکه پزنان [ظ د ند گز اف کاروغره ‏ ۲- چ ون : : هزاك اباه با مبان‌سر بود ۰ س هباك مبان‌سر باشد سنی‌تارك -ن۰ ۰ -چ . اژمراك [ کذا ] نام شتا ۷ -س ۰ ۸ - اك جابی؛ س: مناك کوی باشد درزمین ادر" 3 ن ؛ منك گو باشدهچون چاهکی ٩‏ - سس ؛ جایگاه «ابود اندرمغاك ۱۰۰ - + ملك دانهایست چون ماش و بعضی کاول خوانند ۰ چ ؛ لك دانه‌ایست چون ماش‌واز عدس مه باش د گر وهی کلولش خوانند ۰ س ؛ اين لفت را ندارد . درمه تب الا ساء لبان عر بی را بملك فارسی ترجه کرده وظاهراً ملك هه ۳۰4 پساکساکه ندیم حریره ویر"ه است وس کسست که-پری‌نیابدازمدکی] بل چون تاجی بود که از اسر "غمهاکنند | کسائی گوید : چون که‌یکی‌ناج و بالك ملوك باز یکی کوفتة آسیاست ] ی نام غلامیست از غلامان [ عنصوی گوید : [egw‏ ان ندهی‌هر آ نچه‌داری و باز دهی پمعچر ود. نا ۳ ابله بود و حرامزاده را نیز کوید[ منجيك گوید : آن کت کلو خ روی لب کرد خوب کرد زیرا لقب کران نبود بر دل فغالك ] بك“ جغز بود » نسخة [ دیکر ] خبوك خواند [ دقیقی* کوید : ای‌همچويك پلیدوچنودیده‌ها بروی _ مانند آن کسی که س اوراکنیخبك ٠‏ بساك چون تاج و از ک لکنند ۰ چ ؛ پساك تا پندند » س ؛ باك تاجی بود اذاسپرغم که از کل ند ۲ - این لفت در هیچ باش دکه سیر غم فرهنگ ومبچيك ازنسخ دیگرجزدرحاغبة ن بدست نبامد واز‌نال‌مم که نقط درحاشبة لن هت درست منی‌وم این کلمه معلوم نشد . احتمال دارد که سبزك نامی بوده اس تکه بر کنبز کان می‌نهاده و سیمات نام دیگری که بثلاعان مي‌دادهاند و فرش شاعر ۱ نناك اج بودوحر امزاده وابله بود » س مثل متن بودوغرك‌نیز که‌سپزك رابامىجروسبماك رابا دستارمی‌بخشی .۰ 0-۳ رانیز گویند ۰ چ ۰ فاك بنبض [ کذا ] ور امزده و + يك‌چنز بود یمنی وزغ ‏ چ ؛ بك وزغ باشد » س ب بی » س : سجور [ گذا ؛] » Yoo تاكىھمیدرآ بیو کردم همی‌دوی حقاکه کمتری‌وفژآ کن‌نریذ پك '] لك فشردن گلو بود » خبه نیز گریند [رودکی کوید : بدو سه پوسه رهاکن این دل من از خپك تا بمنت احسان باشد احسن الله جزاك۴ آغاجی گوید : هیچ خردمند را ندید بکیتی . تاخبك عشق او نبود برومند؛ خسرو ی کفت : تا بمیری بلهو باش و شاط تا نکیرد ابرتو کرم خيك *] كد بك" تک و پوی بود [ رود کی گرید : ای لك ارناز خواهی و نعمت گرددرگاہ اوکنی لك و بك "] :۸ زك کسی بود که‌باخودهمی‌دنددنرم‌نرم‌وخنم آلود[ کوبندمیژ کد» کسائی ٩‏ گوید: ای‌طبح‌سازوار چە کردم تراچ بود بامنھمىنسازىودايم هى و کی ] تاد ۲ ك و چ خبك کلونشردن دس ؛ معنی تا ی نیز گویند ۰ چ مثل متن ‏ ۷ - هه هست ۸ ل : ژك کسی که باشود همی دندد کویند که می ژ کد » چ ؛ ژك کس یکه باکسی همی تندد وهمی در آید گویند همی ژ کد » س ۰ ژك کسی بود که باخود همی دندد وهبی گوید نرم نرم بتندی و خشم آلودکی ۰ ٩‏ - س ( فقط ) ؛ عسجدی + ۰ س :ساز گار دریچة م کب" باشد [ عزصری گفت : بنك را چو کڑ نهی بی شك ریخته کو بر آید از قبنك ] پوك بزبانماوراء له رکربه بود ۳[ شهید کوبد چند بردارد این‌هریوه! خروش نشود باده پرسماعش نوش راست کوبی که در کوش کی پو شکی راهمی بالدکوش] مك خسك بود[ خمروی گفت : چرا این مردم دانا و زيرك سار و فرزانه بتیمار و عذاب اندر ابا دولت بپیکار است اکر کل‌کارده اوصد برك ابازیتون زیخت‌او بر آن زیتونو آن صل خنجك وخاراست] PS تھی باشد چون برهنه ؛ پوشکو گ 2 دریچه‌ای بود که بقلب ازو ریغته هاکنند از مر صورت ۰ س دریچا مرا کییان [ کنا ] باشد » چ : تدك [ کذا ] دریچه وقااب وس کب [زر گر] وس مگ ۲ -دراصل ١سز‏ کت ۳ -ن : راگویند ۰ چ : تن پفیض ؛ سرودش ١‏ - رجوع کنید ایضا بلأت «خروش» درصفحهٌ! ۲۲ ۷ س (فقط) : خارخسك باشد ۸ -س :آرد .ن : بارد ۹ : تهك تھی باشد وبرهنه ' چ ۰ تمك‌تهی باشد ازیوشش وتهی وتهك کویند رطریق انباغ» تھی باشد چون برهنه و گونند تھی وتك برسیل انباصت . ۱5۷ ای ز هر مردمی نهی و نهك مردمان نزد! تو چراباید ] کیك وکا ۲ ەردەك چم بود[ رودکی کفت : خهم شآمد وهم آنکه کفت ويك خواست کورابر کند ازدیده كيك؟ ەچىك کوید: بروز معر که بانگشت * گر پدید آید زختم بر کند از دور كيك اهریمن *] 1 بجایر یحك باشد [ رود کی گفت : ماده کفتا هیچ شرمت نت وړك چون سکساری نه بد دانی‌نه نيك '] کت" قلم را کوینداه[ این ] لفط مستعار بود ودراصلنی‌است [ عسجد ی کوید : ی هه چشم‌بود » س ١‏ كبك مردمك چشم‌باشد و کلث: هنت 4 - درس ١‏ انگشت اگر ۵ 7 - ك ¦ وبك بسنی‌ویحك بود » س : ویحك وچنان پندارم که هردو تازیاند ولیکن ويك مستعبلست ‏ ۷- در چ دااز سکور [ کذا .ظ < بوشکور ] میداند وقبل ازآن بینی‌را که درلفت + كيك نیز آورده. ۸ -ن ؛ كلك نی‌راگویند و خاءدرا س : کلك دراصل ای باشد که بروبه وبراستمارت فلم‌را کوبند » چ کلك قلم باشد -٩‏ در س (فقط)این مصر اع چنین آمده ؛ وز پھر خیروشرٌ درزبانستو تن‌ینکی . درس ون هست‌بجای‌بیت قبل . بجایويعك نیر گویند ۰ چ ؛ ويك یعنی ۷۰۸ ەلى ۱ کلی بود سیاه و درسنده ۲ و گيرنده [ رودکی گوید : چو پیش آرند کردارت بمدشر فرومانی چو خر بمیان شلک ] و چک وی" چکاوك باشد [ لبیبی گوید : ای غوك چنکلوك چو پژمرده بر کک كوك خواهی که چون جکولگ بپر ی سوی هوا لبییی کوید : چون ماهی شیم کی خورد غوطه غوك کی دارد "جغد خیرہ ا نک ن چکوك ؛ ] بتازی طوبی بود [ شمره . خز ك آن کس کوچاکر چا کر"ت‌بود چاکرچاکرت ازمير خراسانبهتر" ] :گل با باشد سبه فام شلك کلی باشد چون سریش دوسندهوسیاه» چ »‏ گیرنده چون بای برو نهی بجهد برآید ۰ س ۰ کلی باشد سیاه فام و کيرنده چون بای‌برونعی بسختی پرتوانی کشید. ۲ - درسنده پینی‌چنبنده ۰ ۴ - ی ١‏ چكوك مکی است چون کئجشك بیارسی چکاوك بتازی تبره گویند ۰ س : چکوك فنبره بود بتازی ویبارسی چکاوك وچکاو نیز گویند چ ؛ چکوك تازیش قنبره مکی باد آواز لطیف کند کروهی چکاوك و چکاو گویندش ۰ 4 - این بیت دم فقط در س که ببت‌اقل را ندارد آمده » شکل متن تصحح قباسی آست و صورت این بت درس چنین است ۰ چون ماهی‌شبم که خورد غوطه چرغوك تا دارد جغد خیره سر لحن چکوك بت در هيچيك از نسنه ها نیست ۰ ٩‏ -درچ ٠‏ مهتر e ۳۳ : کسی راگویند که طیرء بود[ عنصری گوید‎ ] هر که بر درکه ملوك بود ازچنین کارها خدوله بود‎ کول"‎ چیزی بود زر"ین با سیمین بارویین با آهنین بر صورت کاو یا ماهی اغ‎ : و بدان شراب خورند [ رودکی گفت‎ خور بشادی روزکار نو بهار می کسار اندر قکو لے شاهرار"]‎ بوك"‎ : طبقی باشد بر مثال دف » بقالان مأ کولها در آنجاكنند [ منجيك گوید‎ من فراموش نکردستم و نه خواهم کرد آن تبوله جوه وآ ن تاوة اشتان ترا ] گیا چین روی باشد [ فرخی کا ۱ ن ؛ خدوك طبر کی‌بود» س کسی که تیم[ کذا ] شود کویند خدو کست؛ چ : خدرك کمی پو دکه طیره شود ۲ -س » تکوك بر صورت چیزی باشد سفالین با چون شیر یا کاو باماهی وآنچه بدین اند و بدان شراب خورند » چ: تکوك گاوی پاشد سفالین با زرّین با از چیزی‌دیگر که بدان شراب خووند ت این لفت را ندارد ‏ ۳ - درس ترتیب دومصراع متاوب 4 -س :تبوك طبقی 1 ال دفی که بالها ما کولها درش کنند € : تبوك طبقی باشد که پرشال دفی بود وین و بفالان دارند و گروهی تبکان گویند ازمردمهامة طوس ۰ ن (درحاشیه): تبوك طبقی چوبین بود برمثال قحفی یادفی بثالان دارند و درآن چبزها ریزند ازدانه و آنچ بدین ماند ودر ترازو تهند ویر تنگان‌نبز گویند . ن توك[ کذ] چیزی بود که از آبکنه و سفال سازند واندر او حبوب نهند چو نکن : + تکوك تو ٩‏ - س این لفت را ندارد . ۷۹۰ بز رکواری‌و کرداراوو بخشش‌او ‏ ز روی پیرانبیرون می‌بردا آژنک ] کنارنگ صاحب طرف برد و مرزبانش ای زکونند [ فردوسی کوید : ازین هردو هر کز نکشتی جدا ‏ کنارنگ بودند؟ و او؛پادشا] کے بانگ نرم و شکسته بود در گلر از گریه [ منحيك کوید : بخروش اندرش گرفته غریو ‏ بکلو اندرش بمانده غرتی۱ منجيك کوید : کار من در هجر تو دایم نفیر است و فان شغل‌من درءشق‌تو دام غر یواست و غرنگ۲ ۲ فرخ کوید : مرا کریستن اندر غم تو آبین کشت چنانکه :4 ا چوبی بود از آن عصّاران که بدان سنکک آویرند [ منجيك کوید : ۱ - لت ۰ زروی بی برون آورد هی - چ »کذارنکک صاحب طرفی باشد و مرز خوانند س :کنارنگی مایب طزف: باشد و بزبان دیگر هم پهلوی مزبان گویند زیر اک کثار را مرز خوانند . ۳ -چ :بودی. 4 -س :«یا» بجای «واو> . ن ؛فرنگ بانگ نرم‌باشد بگریه‌در گلو ۰ چ ؛ غرنگ بانگ‌نرم گریه درک س , فرنگ آواز نرم باشد پگلو درگریه و زاری کردن ۰ 5 قط در چ هست . ۰-۸ .که از او سنگ‌ها در ند که از وی ادر e‏ ی و روفن از کویها اززخم آن چوب برون آید. اسایم ازغریووغرنگ] 4 چند بوی چند ندیم لدم ۱ کوشو برون آر دل از نخنگ [eê‏ ولگ کوسپند و بز کوهی باشد [ فرخی کوید : زمر برد شاخ وزتن بدر دپوست ‏ بصید کاهزبهر زهو کمان‌تر رنگ آرانکق* کتاب اشکال‌مانی بود واندر لغت دری همین یك ٹاہ" دیدهامکهآمده‌است [ فرخی گوید : هزاریك‌زان‌کاندرسرشت‌اوهنراست نکار خوب‌همانا که‌نیست‌درار نگ ] باقنگی۲ خوشة انگور بود [ عسجد یگوید : بویا لیکش نافه بوده زغژم۸ چو شیر صافی و پستانش بوده از باشنگ] باهنگیادیکر خیاربزرک‌بود که‌جهت‌تخم گذار ندو آنراغاوش‌نیز گویند[ منجیك '' کوید: ان ؛ الند »س «ندم. ۲- چ؛ برون‌آی ازین رنگهبز کومی‌باشد » س ؛ رنگهیز کوهی باشد تر و ماد ن : ار ننک کنا 7۰ مائی است و اندر لشت دری پجای تاء اء دیدم رمنی ارئنگ س » ارتنگکاشکال مانی همین يك ناديم اي کناب را (: دکرچك ازانگور ۰ چ انگور باقدخرد .‏ ۸ - چ : غژب . بزد ک بودکه برای تخم گذارند غارشو نیز گ بت دارای اشکال مانی بصورت r آن سک ملعون برفت این سند ۱را از خویشتن‎ ] تخم را مانند پائنگ ایدرش بر جای ماند‎ ژزنگ!‎ درختی‌است کوهی که بار نیاورد و هیزم سازند و اگرآتش آن در خاك‎ : بپوشند ده روز بماند بلکه بیشتر [ منجيك گرید‎ چنان بگریم گر دوست بار من ندهد‎ که‌خاره خون‌شود اندرشخ و زرنگ "زکال]‎ ناریگ‎ : نارنج بود [ فرخی گوید‎ همیشه تا ز درحت سمن نرود کسل برون نياید از شاخ نارون نارنك]‎ نگ‎ : زمین ریکناك بود و زراغی نب زگویند [ عسجد ی گوید‎ همه سنکلاخ و همه شوره یکسر]‎ ٤ زمین زراغزگ و راه درازش‎ دوراهزن‌بود[ خطیری؛ کفت]:‎ 0 حراءزاده »ن (در< شیه) : سنده وس اسک بار و سغت ازاو آات سازند « چ ؛ زرنگ بود وآنش برو کم کارکند هیزم را شابد » س : کوهی بار نباورد و هیزم را شایدکه سخت باشد و آتش اورا اگر پبوختد پنرد روز باه ۰ ۰ ۴ -ن ۰ زرافنه زمینی رگا بهد ۰ چ ؛ زرافنگ وزرافن هردو زمینی ريناك باشد و ریکناك » س (شلبتن) ۰ 4 -ن ؛ درازی. هنک ومشنکه وخنگل و منگل یی دزد و اه دار [ کا ] » چ » هنک » س ؛ شنگ ومشنگه وشنکل ومنکل اثل نیست » دران «حصیری ودر س حصری ۳ چه زنی طعنه که با حیزان حیزید همه که تویی حیز! وتویی مسخره بائنگان شن [قریع‌الدهرهم درین معنی گوید : شعر بی رنگ ولبکن شعرا رنگ برنگ همه چون دول روان وهمه شنگند و مشنگ ۲] مدنگ دندانة کلید دان؟ باشد [ قربع‌الدهرکو همه آويخته از دادن بهتان ؛ و دروغ چو کنه از کس کاووچو کلیدان ز مدنگ ] قمار بود [قریع الدهر گوید : نشکیند ز لوس و نشکیند زفحش نکییند زلاف و نشکییند ز نگ ] بادرنگ ترنج بود ° [ منجيك گوید : یاسمن آ مد پیجلن با بفشه دست سود حله بردند و شکسته شد سپاه باد رنگ] EEE ی یت فقط دران وچ هست ۰ ۰ ۳ - چ‌اضاه و و -چ :دعوی ‏ ه -س اضانه دارد: پوبا ٦‏ - ن ؛ آذرنگ هلاك و درد و محنت بود“ چ ۰ آذرنكمی ومحنتی صعب باشد + س ۲ پسنی دمار و هلاك و رنج باشد . ۳۹4 ز فرزند برجان و تنت آذرتی_. تو از مهر او روزو شب چون نهنك دم بوشکور کفت من نگ ہکن که ید منک نراست‌آهن‌ازسککبیآذرنگ!] نیم نگ ۲ کمان دان بود بعنی قربان و شغا تبردان بود بعنی کیش [ فرخبی گوید : پوقت کارزار خصم و روز نام و ننک تو فلك در کردن آریزد شغا و نیم‌لنگ تر ] تشک درخت ناژ باشد [ رو د کی کو آن که نشك آفرید وسرو سهی ‏ وان‌که بید آفرید و نار و بھی ] پاچنگ* دریچۀ کوچك باشد چنانکه بيك چشم ازاو یرون نگرند [بوعاصي کنت ِ مال فراز آری و نگاه نداری تابیرند از در و در یچه و پاجنگ ] بیت دا چ اه دارد . ۲ وچ + نیم انکک کمان دا ك کان دان باشد و شنا نیز گویند [کذا] در س این ب کہ ظاهرا ساختکی است « ارزار خصم روزنام و تنگ ٤‏ - ك : نشك‌درختی است آنکه‌ناژونوژ س ۰ نشك درخت نار [س=نا] باد . ر بيك چشم نگرند ' چ : رک رد بت ت رو بتوان نگرید » ش ؛ این لفت را ندارد . دندان بز رک بود از آن ددان [ عنصری گوید : در دم اژدها و پشك نونک ] یلک تیر بدخشانی بود دو شاخه؟ [ فرخی گوید : بکوه برشد و اندرتهالکه بنشست فياك پیشوبزه کرده‌نیم چر خکمان*] سک بسپاريم ۲ دل بجستن عدس بود[ منجيك کفت ]: آن کو زسنکک خارا آهن برون کشد فسکی ز کف او نتوان خود برون کشید 11 سیگ جزوی بود از کتاب کبران و همچون قر آن سوره سوره بود و آن‌جزو را نىك خواند [ خسروانی گفت : چه مایه زاهد و پرهیزکار و صومعگی که سل خوان شد بر عشقش و ابارده کو ۸ ١‏ ن : شك‌دندانماه بزرکتر بودازآن ازدها و 3 چه‌اردندان پیشین بز رگ باشد از سباع و مار ۰ س : ,شك دندان بزر کتر رود که بدان گیرند [ظ = گزن] ازمار ودد . ۰ ۲ - چ٠‏ [ما]سازيم اس : بسیارم . تر درشاخی بود » چ : نيلك کی بدخشانی بود. ‏ 4 - س و شا ګ. ٩‏ - چ ون ( درحاشیه ) وس ۰ ۰ زاجراء کتاب کبرانست و همچون ن رآن سورتهاست س (مثل متن ) .ن این معنی نسك را ندارد ۰ ۰ ۸ - س هی زارد [کنا] . ۳۹۹ سرشکه؟ قطرة آب چشم بود » و یکی کلی بود که پاره‌ای بسر خی‌زند» درگ ردرخت کل را نیز گویند و آزاد درخت نیزش گویند » دیگر قطرة باران و قطرۂ هرچیز بود [ عنصر یگوید : رخ ز دیده نگاشته بر شك وان سرشکس بر نکتازه سراك فردوس یگفت ببار ید پیران زمژ کان سرشك پیم در گذشت از عاصری گفت : همه دیده پرخون ور خ برسرشك سرشکش روان برشکفته سرشك] ارگ" گونه بود وهانا[ مظفری گوید از من خوی خوش گیر از آنکه کیرد انگور ز انگور رنگ و آرنگ] اس دیک فد چون بر گك ارغوان است ب گویند چ ؛ سرشك اشك بود » ودرختی بود در تواحی بلخ و این جنس در آن طرف سيار باشد بر کش چون کل ارغوان بود نک و اونش که ببافشی زند چون کل ا زگران‌زنگ کوین [کذا] »ننک دیکرزنکاراست کب نور ماء را خوانند ۰ س » زنک یکی ولابت بلشد دیگر بنه نشبند ؛ دیکرروشنایی ماهست ونبز گویند آبی وشرابی ی‌مهتاب باشد ( این نسته‌سعانی دیگرزنگت‌زاندارد) . وغیره اند ما زننگ د ۲۹ اول : ولابت زنگیان۱ : دوم: زنگار [ءمار مگوید : خوج چون عقددر وبرك چو زر" _ باده‌همچون عقبق و آب‌چو نگ ] سوم : زنگله [شمر : توکفتی بجوشید هامون زجای ‏ زنالیدن ز نی ومندی‌درای؟ | چهارم : روشنایی ماهست ؛ کویند دی چون ز نگ اندر وصف خزان | دقیقی گوید» زنگ معنن ماه : دقیقی چهار خصلت بر کزیده است بکیتس در ز خو بی ها زشتی لب بیجاده رنك و الل چنك می چون زان و دین زردهشتی؛ عماره گفت: نوروز وگل و نبید چور ز نی ما شاد و بسبزه‌کرده آهناك ۳ 3 نگ چیزی است مانند ثفتالو و پیشتر سرخ و سپید بود [ عسجدیگوید : با سماع چنك باش از چاشتکه تا آن زمانك بر فلك شف برو ین پدیدآ بد۷ چوسبمین شفتر نگ | متال بدون نام قال نقط در ن آمده اط در چ شفتالو بود ویشتر سرخ وسپید باشد چون سیید باشد چ : شفترنك شنتااو بود » س ۷ - چ ٠‏ ہر فلك بیدا شودپروین ‏ ۸ - ف : استرنك اباتی بودیصورت سردم روید هم نرباشد هم‌ماده » س: استرنك یبروح باشدآ ن که پشبه مردم روبد ,ورت اززهین وم رکه اورا بکند پبیرد و آن درولابتچین باشد » چ ابن افت را ندارد . دارد. ١‏ لین اتراك مبوه ای باشد همجن شفتالو 1A چین روید وهر که آن گیاهرا بکنداززمین درحال بمیرد [ عسجد ی گوید:‎ هند چون دربای خون شد چين چودریا بار اوی‎ زین قبل روید بچین بر شه مردم استرنگ ] 1 ومد ۱ آن جوب بو که بدان او رند [ طیا کر ید : مرد را نهمار خشم آمد ازین غاوشنگی رابکف کردشکز کنگ! بهار خانه است وشهر یست بتر کستان [ خسروانی کوید : تا چون بهار گیگ شد از روی او جهان دو چشم خدروانی چون رود گنگ شد؟] [ و جزبره‌ای‌نیزهست[ عنصری گوید : همانگه سږاه اندر آمد بجنك ‏ سپهچودریا ودر باچوکنگ*] و رودیست اندر هندوستان و حدب که بر پشت مردم بوده » و کنگ مو آجر را هم کویندا »شم ]: ن اورانانباشد ] که کاو بدان رانند » س این لفت‌را ندارد ۰ ۰ ۲ - ن (درحاشیه) :گنگ شهریست غرم بتر کستان بهارغانه‌نیر گویند ازغایت خوشی س : گنگ بهارخانهایستبتر کستان و شهریست و جزیره ای و رودیست بهندوستان ؛ چ ؛ گنک بتخانه است بتر کستان مبزی گفت « از کف تر کی دلارامی که ازدیدار اوست ‏ حسرت صورتگران ۳ - این بیت را چ و س برای گنک رود سروف هندوستان شال آورده اند . ٤‏ - س این بہت را برای کنکک بمنی بهارخانه مثال آورد» ‏ * - این سنی‌درهیچ یك از نمخ‌دیگر نیست ۱ - ن ؛ کنکک امردی بود بزرکک وقوی تن «ودرحاشبة هین نخه ‏ گنگ امرد پود ضخم وزفت. ۲۹۹ همی مناظره و جنك خوامی از تن خویش کنون که گنی شدی و بر آوریدی گنگ۱ مرغی‌است سردا رخوار ازباز بزرك تربود [ بوالعباس گوید : بجای متك نبویند هیچکس سر کین بجای بازندارند هبچکس ور 5ے ] آمن‌جوهرداربود [ عنصری کوید: چه چیز است آن رونده تیر خسرو چه چیزاستآن بلائك تيغ بر ,کی اندر دهان حق زبانست یکی اندر دهان مرك دندان*] م فائل آن نیز از نسخه افتاده ‏ ۲ - این بت در ت و حاشبة آن با اندك اختلانی هست »در متر این نسخه آنرا از عنصری دانسته و در حاشبه از عسجدی باين شکل : گنک بلید ین یکنگ بز رك یابی ‏ عکم ستبر سافی زین کرده ساعد ۳ ل : وکا ک مرغی است مردار خوار متر ازباز و منقارش راست بود * چ : ورکاك مرغیست مردارخوار بزر کتر از باز ومنقار راست دارد ۰ سا ٤‏ ن : بلالك جسی است از آهن پولاد هندی » س : پلالك جنسی است از نولاد کومردار ۰ چ؛ بلا آمده ودر این دومی نام قائل ز چ ؛ پويك و پویش مدهدیود. ز پولاد گوهردار ۷۷۰ پوپك دیدم بحوالی۱ رخس بانکگ بر برده۲ بابر اندرا چادر کی دیدم رنکین بر او رئكبسی کونهبر آن‌چادرا"] رك است کروهی کاموخواند [ خسروانی خواب در چشم آورد گویند و لے و کو کار کفت : بر تا فراق روی او داروی ہی خوابی شود * لبیبی گوید: از زبارن باشد بر مردم دانی () کاه آب دھی و کاه می آر یکو ل72] کابوك ۲ جای‌مر غ خانکی بود وبود که چیزی نیز بچه در آن‌کند [ پوشکور ۸ گوید : قارسخت کرد موار کرده‌ویو یو کند"موی‌زرد۱۰ خ‌سوی بام شود باز کردکرد] ۱ -س : بزمین .۰ ۲ س ؛ پانگ رمانیده ۲۰ -س »رن بسی‌خوب‌تراز - چ : كوك کاهو بود و او دا بتازی خس خوانند » س : كوك کاهو مش سرد وتر است وخراب آور » ن این لغت‌را علیعده ندارد . ه ند زنبیل درمیان خانه بیاو یزند چون بج ذکبوتر کابول گر انشایدو شا خ۱ آرزوکند و ۳ کایوك جای مرغ خانگی وکو که چون از مبان خانه مرغ باشد خانهٌ او و چبزی در آن بچه کت ۸ س فقط : هوار کرد موی وشدش مویکان زرد » س : موار کرد موی و نبد مو ۱ - س ؛ کابوك را نغواهد شاخ - ۳۷۱ پوك" غّهرانهان کردنبوددرچاءوخاكوخاشاكبر سرش کر دن[ منجیك کوید: بر مرك پدرکر چه پسر دارد سوك درخاك نهان کندش ماندة و۲ طیان گوید : غّه کردی بزبر پول نهارن چوذبرانندپوك برسرتو ۲ (کذا ] ی نکی تکرك بود [ عنصری کوید : ویحك ای ابر بررکننه کارا بسک وبرف باری وباران] غالوك ° مهرة کمان‌گروهه باشد [ خسروانی گوید : کمان کرومةزر ین" شده‌عاقی‌ماه ‏ ستاره‌بکسرهغالو کهای سی‌اندود] لك جم [ مظفری کوید : احول راکویند پینی ۰ رزه وخاك وغیره باشد که برسرچاه غله کنند تانم‌نشود » س : غله راکه در زير چاهی پنهان کنند و برسرش خاشاك بود پوك خوانند ن ( درحاشه ) : بوك خاشکه‌ایی بودکه چون غلهرا زیر جایی ,نها ن کنند برسرشکنند چ ابن‌امت‌دا ندارد .۰ ۲ - این ال فقط در حاشية ن آمده وت از مثال خالی ٤‏ - س ول ( درحاشیه ) : سنگك ژاله بود که تگرك نیز گویند ؛ چ ون این لغت را ندارند ه ن :غالوك مهرة کما نگرومه بود ۰ س : مهر ٤‏ کما نکر ] کذا] باشد ۰ چ + فالوك و ژواله هرچه‌آن چون مهره گرد کنی غالوك و ژواله خوانند و مهرة گرومه را غالوك خوانند.. ٩‏ -ن : سیمین . ۷ - ل ۰ کليك لوچ بود یشی احول + چ ؛ کليك احول بود » س : کليك احول باشد یعنی رچ ۳۷۲ چون بینم ترا ز بیم حسود خویشتن را کلك سازم زود ] Eta‏ مرغی "خرداست[ بوشکور کوید: اکر بازی اندر چکک کم نگر و گر باشه ای سوی بان مبر ] آن بود که مشعبذان [بدو ] قلم و چیزها برجهاند [ محيك گوید : بمنچك جهاندی مرا از درت بهانه نهادی تو بر مادرت ۲ هم منجيك گوید: . ر شاعر که ديدتقدك و ونك[ کذا] بیهوده کوی و نحىك و بلکنك از کون خر فرو ترو پنج آ رش می بر جهد سبکتر از مجك * ] کاو خبار سبز بود [ منجيك گوید : است سخت خرد » س (مثلمتن )‏ ۲ -ن ١‏ منجك قلم و غیره را بر جه‌انند » س : منجك آن بود که پدو مشعیذان چبزها بجهانند چون قلم از دوات ۰ چ این لفت‌را ندارد ۰ ۳ - این بیت نقط در س: ٤‏ - این بت نقط در ن آمده بجای یت قبل و س همین دو ببت را بااختلافی برای لفت پلکنجك مثال آورده بشکل ذیل + ای شاعرك بقدر کاونجك بیهوده درای و نحس و پلکنجك از کون‌شرثروتری‌بك رش بك ارش بجهی سبکتر از » - ن ۰ کاونجك خبار وارنگ [کذا] را خوانند » س + کاونجك بودکه سبز وبز ر گك باشد » چ این لفت را ندارد ۱-٩‏ ف باشد [شهید گوید۲ : ای قامت تو بصورت کاونجك هستی توچشم مردهان پلکنجك ] فک" تابکار بود [رو د کی وید : اندی٤‏ که امیر ما باز آمد پیروز مرك ازپس دیدش رراباشد وشابد پنداشت هی حاسد ڪو باز نیاید باز آمد تا هر شفڪی ژاژ نخاید] اک شاخ نوباشد که از بن رباحین پرآید ودرخت تازه بود ونازك [ کسائی گفت : آسمارن خیمه زد از بيرم و دیبای کبود میخ آن یمه بتاک سن وتبرینا ٩‏ کسائی ۷ گوید : - درك و س : بوالکنجك ‏ ۲ - این ترات ندارد ؛ در س : شاعرمنجيك را گوید پیش سلطان محمود [کذ] ودرحاشبۀ ع ؛ شهیدکه شاعر حمود غزتوی بوده بك ترسدی گنته (۰)0 ۳۰ -ن: شفك <ا چ : شفك بعنی خلق و فرسوده و تابار پاشد ؛.س : شتك شفق [ کذا ] پود یعنی نایکار ر خاق شده ستاك شاخ نوباشد که از درخت بیرون آید ۰ س : ستاك شاخ نو اشد که ازین‌ریاحینه بود و فرسوده و حقیر + بخ ھچنین ۰ اندی بعنی حصوصاً ه - چ و ودرخت برجهد وبروید » ل ( در حاشیه ) ؛ ستاك شاخ نوبودکه ازبن درخت و ازن قط درچ‌هت ‏ ۷- بر را دارد آنرا باسم شا کر ریاحین بر جهد وبروید تاز‌ونازك وخرد بود ۰ -٩‏ در حاشیة ن چابن است ولی در س کفقط مصراع پغاری بط کرده. ۲۳۷ سوسن لطیف و شیرین چون خوشه های سیمین شاخ و تاک نسرین چون برج ثوروجرزا ] عارک! مرغی‌است خوش آواز و کوچك [زینبی ۲ گوید: الا تا درایند لوطو شارک ‏ الا تا رایند قمری و ساری ] شوه رباب چهار رودی؟ باشد [ فرخی* گوید : گهی ساع زمانی" وگاه بر بط و چنگ * کهی چنانه و طنبور و شوشک و عقا 7 ] ۷ تمو نشانه تیر بود [عماره۸ کوید : پسر خواجه دست برد؟ بكوك خواجه اورا برد بتر ټم وک ] ور فُراستوک پرستوك۰ ۱ باشد [زریی کتاب۱۱ کوید : ای قحبه بنازی بدف" و دوک مسرای‌چلین‌جون فراستوک ] ۱ - در چ فقط ؛ سارك ۲ - چ ۰ زنتی »بس «زنی »ن یی و چ «جهارررد »ن ( درحاشه) ؛ چهار روده ‏ 4 -چ: زنتی ه-س» گهی سماع زن یگاه بربط وکه چنکه ‏ 1 - نقط در چ وس همست .۰ ۷- س ( شل متن )| ( در حاشبه ) ؛ تموك تی شاه بود + چ + نموك نیرت که ببخاز مبپاشد وا کنون بهرجای میسازند پیکانش رابند کشای باشد چنانکه د رود ولیکن برو نکشیدن دشخوار باشد تاگوشت بازنگیرند پیرون نید ۰ ۸ - در س نام قائل پت نیست + ٩‏ -س :۰ کرد ۱۰ج ؛ خطاف ۰ س ١‏ پر ستو ۔ س ؛ عاره ودر آنجا این بیت چنین آمده : ای قحبه بادئیاری زدن دوك سراینده شدی چون فراستوك ۳۷۰ وکا حر آق و پود آتش بود [آغاجی کوید : کر برفکد کرم دم خویش بکوکرد بی پو کی ز گوگرد زبانه زند آتش ] خزنک | کد "مهره بود از آبکینه آنرا چهم زد خوانند [ منجيك ۳ گوید : ترسم چشمت رسد که‌سخت‌خطیری ٩‏ چونکه نبندند خر مکت بکلوبر ] یه ۰ شب نم باشد [ پوالعباس کوید: بھی آمد ۳ بر درختان کسترد ردا های طیلسارن< باعباس عباسی کفت و کنون باز ترا برك همی خشك شو د بیم آنست مرا پهك بخواهدزدنا!] ری" کسی باشد که دست و پیش سست شدء بائد رکز [ یی کر بوك بد باشد که بر آتش زئد ان این لات را ندارد ۰ ۰ ۷- چ ج سیاه وآ ترا چشم زد وجژمك کویند ۰ ن درحاشیه نت 4 - در حاشان وچ +حقبی ۰-ن مېود سبید که بامداد بردیوارها و سبزی نشیند ۰ چ : باه وسبزی‌نشبند ۰ س این لقت راندارد ۰ ٩‏ - ۱ نقط درل هت ۷ این بت را فقط چ دارد بجای پیت ق نك نمی باشد که پامدادان بر قل ۸ -ن (درحاشیه ) : چنگلوك دست و یا یک بود » س ٠‏ جنگلوك کسی اشد که سر دست ارا زانونود و نراز هم آمده بود و این هر دو پدین پیت آورده است ۰ چ ( ص ۱۲ ): چنک اوك کی باشد که دستش شل بود و انگشتهایش خقك بر آمده بود ؛ و در ص 4۸: تگلوك آن بود که دست وبای کز دارد . ۲۳۷۹ ای غوك حنلو ی چوپژم دہ ب رک کوك خواهی که چون چکوك بیزی سوی هوا عنصر ی گفت : بمردن بآب اندرورن چنعلولك . به از رستکاری بنیروی غوك!] تساک ۲ کند باشد و فرغند [ طیا نگوید : از دما تو می آید .سالگ پیر گشتی ریخت‌موبت۴ ازمباك] لاك تھی دست و درو بش باشد [ ابوشکور گرید: از فلك نحس ها بسی بید ‏ آن که باشد غنی شود مفلالے ٤‏ بوشکور کفت : هرزه و مقلالگ بی‌نیاز ازتر [ کذا] با تو برابر که راز بکٹ اید [ کذا] کی قباله باد » بتازی ص ك کویند [ کسایی کوید : هم نگذرم سوی تو هم ننگرم سوی تو دل ناورم سوی تو اك جک تبر" (کذ) ] E TO TNT‏ ٤‏ - این‌بیتفقط در ن هست ۰ س ازمثال خالی‌است و چچ بیت سدرا پجای شاهد آورده . ۰ س ؛ چك قباله و برات باشد » چ ؛ چك خط وقباله باشد ن.اين لفت را ندارد ۰ ٩‏ - این مثال فقط در س هست و چ | را شاهد آورده » آن‌بزر کان گر شنوندی زنده در ابام او چك دهندی ب بر پد گی و چاکری. Vv ' پاليك‎ : پای افزار بود » بآذربابجان چارق خواند [علی قرط ۲ گوید‎ ازخرر پالیک آنجای‌رسیدم کی موز؛ چینی میخواهم واسب تازی]‎ ۳ کی‎ : مکیدن بود [ کسا یکوید‎ ایدون؛ فرو کشی بخوشی آن می حرام‎ کوب ی که شیر مام ز پستان هی مکی*‎ عسجدی گوید:‎ ھم سادکلی هم شکری هم تمکی بر برك کل سرخ چکیده نمکی‎ ]' پیغمبر مصریی پخوبی نه مکی 3 من بوسه‌زن لب‌بمکم تو فمکی‎ رلك"‎ غیرت بود [ ابوشکور گوید : خنك آن کسی را کزو رشك برد کسی کو ببخشایش اندر بمر عنصر ی گوید : جان آ نرا شم خوانند » چ ؛ باليك شم باشد یعنی بای افزار چرمین » س این لفت را ندارد .۰ ۲ - چ :رود کی ۴ -ن ؛ مك از مکیدن بود و مزیدن همچون طفل شیرخواره ۰ چ ؛ مك و مکیدن مزیدن بود » س : 4 چ «ویدون ۰ ۰ - این‌بیت نقط در چ ون هست ۰ ٩‏ - تصدیح قياسي ردرس که تها مان این رباعی را دارد ؛ پیغامبر مصری تو بخوبی مکی )(‏ ۷ - این رباعي فنط در س همت ۸ - چ ١‏ رشك سد بود وثیرت س ۰ رشك ۶ و حند باشد ۰ ( درحاشیه ) : رشك حسد بود ۱-۹ ۰ وان بیترا نقط چ ون ( در-اشبه ) دارندبجای ۳۷۸ ترک سخره وبیکاربود [ بوشکور گوید: چنین کفت هارورن ما روزرك مفرمای هیچ آدمی را مجر ۲ رودکی گفت : چون فراز آمد بدو آغاز مرك دیدش بیکارکرداند مجرگ ۳] مج شدر لجوجو تند باشد (فرووسی* گوید : ستوده بود نزد "غرد و بزرگ ‏ که رادمردی نبردن" سترگ ] داح ۷ و عروس بود [رود کی کوید : بس عزیزم بس کرامی شاد باش اندرین خانه بسان نو پیوگ ] مت و آورنگ تخت نود [فردوسی گوید : بد وگفت بی تو نخواهم جهان؟ نه اورنی ونەتاجوطوق شان "۱ ] پنج وعست ا 1 - تن ٠‏ #رتییكاروکارسترء بود س؛ رك بگاربودوسخرهچهبتهروچهبدوشی» چ :مرك یکاروسغره باشد . . ۲- درلن‌ترتیب دوعصراع مقلوباست ۰ ۴ - این ا دا چ اانه دارد 4 ن ۰ ترك س رکش ولجرج ونند بود * چ؛ ستر گی لجوج باشد وی‌آزرم رت . س (مثلمتن) . * -ن ؛ رو د کی »س نام کویندهرا اوھ ا چ گر راد مردی نباشد ۷ -ن (مثل ا ر و ۸ -ن ١‏ اورد چ وس (شلمتن) .۰ ٩-س‏ ؛مهی» EEE‏ ۳۷۹ اول : ضد" فراخ بودا» دوم : تنك اسب » EE‏ جهارم : خروارشکر ' [ف ر خی گفت : در این بلاد فزون دارد از هزار کلات بهر یك اندر دینار تتگه‌ابرتنکک ۳] نحم : درة کره [ منجيك گوید : بزلف قنك ببندذ بر آهوی ټی بدیده دیده بدوزد زجادویعتال؛ متجیاگ کو ید : دشت چون دیای سوزن [کذا ] کردر آ هو اوق جر ایستاده آمده ییون بصحراها ز تتگ ۰ ] بتیک که باشد که بکلاه و جوراب کند [ رود کی کفت : فاخته گون شد هوا ز گردش خورشید جامۀ خانه پنیک ۷ فاخته کون شد] ین معنی و معني بعد نقط در ندة اساس و س هست ۰ س : تنگ ضد فراخ این مروفست ودیگر تلگگ اسب باشد ۰ ۲ -ن این ممثی رانیز ندارد «س: ك دیگر خروار شکر وجز شکر ‏ ۳ - این درن و چ هست ‏ ۰ - این یت راس دارد بجای بیت قبل ٩‏ - چ؛ ك [ کذا] ترباشد که بجورب و کلاه بافند » سایر نسخ این لفت‌راکه ضبط و املای بود فقط در چ هدت ۰ ٤‏ این درست آن سلوم ند ندارند ۰ ۰ ۷- چ ۲۸۰ سیدرك! دستارچه بود[ رو دک یگفت : ای قبلۂ خوبان من ای طرفۂ ری لب را بسپپد رل بکن پاك از ی] ینک" کب پای بود [ حکالے مرغزی؟ گوبد : کرفتم رك ارداج و فشرد مش بدوچنکک بیامد عزرائل * و نشست از برر من تنگ چنان منکر لفجی ڪه برون آيد ازز نگ پیاوردش * جانم بر زانو ز شتاانگ ] ا ابله و بی اندام" بود [قریع الده رگوید : همه چون غول بیابان هسه چون مار صلیب همه بد زه بخوی و ۷ همه چورن کاك ۸ غدنگ ] ۱- کذا در چ در ع ؛ سيردرك و در ض وحاشب ن ورش. خبط این کلمه بهیچوجه معلوم نشد شاب از « سید »و« رك » و این لفت دزم را با لفت رکو که در فارسی بعنی جامه لاست از يك اصل و منشاً دانست ۰ ۰ ۲ - ن : شتالنگ كەب بود» ۳ - مرغزی را فقط ن و پارچ» ي چ » شتالنگ و پژول کب رای بود نس مثل متن . اضاه دارد. 4 - س : ملك الوت هن ١‏ - چ انزوده‌است» بدیدار ‏ ۷ - س ۰ همپرزه ن ؛ ههبرهره نجوی )0(‏ ۸ - س : ههر كاك ن ( درافت غدنک ) ؛ همچون غال » و ( درلنت كاك بسنی مرد ) مثل متن . رجو ع کید بصفح؛ ۲۰۱ او آوردش سس و آوردش ایو ۰ چ؛ هه چون‌زهر #نجوی ۳۸۱ 93 ۱ e‏ بانگ کمانست [ عسجدی ٣‏ گویدا: ارز می بر آید صد تراك کز زه عالی کمان خسرو آید يك قر نگ ] چون زیبایی باشد [ دقیقی گوید : فر و ارت بتوکیرد دين "نی از خطبة تو آراید ] شرانک“ زهر باشد [رودکی کوید : همه بتنبل ورنکست 7 باز کشتن او شرنك‌نوش آمیخست‌رروی‌زراندود فرخی کوید : شاد باش ای ملك شهر گشاینده که شد در دهان همه از هيبت تو شهد شرنك"] ۲- چ(نتط): عنصری ‏ ۳ -س :تور آید ونیکویی ۰ن ( در حاشبه )+ بود هچو اورنك رن ا: را ندارند .۵ - چ وق (در اه ریغ بو ون زهر سس (متل منن ۰ ٩‏ - چ ٠‏ بنداست - این پیت قط در س هست بجای پیت قبل ۰ ۰ ۸ - چ ؛ مچا چنك کیری بود از ادیم دوخته که سعتریان ناساز کار بکاردارند وسه‌تریان ساز کار خود بزنان مشفول باشند » ن (درحاشیه) : مچاچنك کیری بود از ادیم درخه سعتریان بکر دارند بتزلة جلق بودکه مردان زنند. س و ف این اغت را ندارند . TAY مال رئیسارت_ همه بسائل و زایر وان تو بکفشکر ز بەر مچا چنك '] دژاهنگ" وف و ند وصعب بود [ عنصر یگوید : بيك خدنك وز آهزن جنك داری تنك تو بر پلنك شخ و بر نهنك دریا بار ] ندرنگ؟ چوبی است که کازران بدان جامه شویند [خطیری * کوید : پای یرون منه از پایگه دعوی* خویش تا نياری بدر کون فراخت فدرنگ ] شتا زور بود و آهنك بچیزی کردن [ کسائی گوید : اې زدوده ساية تو زابنة فرهنک رن رچ ۲ - ن : دژآ هنك دخوونند » چ و بدجوی باد و در پهاوی بر وصف ندارد ۰ ۳ - ل ادرنك چوبی‌بود سا بر خرد سرهنك وفضرعالم ازفرهنك و هنك ۷ - این‌بیت هنكبدخوی یر و زوپین نیز پکار پرند ۰ س این لغت را ڪه جامه شویان بدان جا مه شود ۰ چ توادی و وتتی‌که جنك افند در دست کیرند ۰ س »+ ندرنك اسنوار باشد و آن چوب که در پس در نهند از پهر عکمی . 4 -ن :حصیری ۰ س « حصری چ ؛ وده‌وی؛ س ؛ وسنی ۰ ۰ ٩‏ - چ + هنك زوروآهن ك ردنت »ن (درحاشیه) منك زور بود » سول وان این لفت را ندارند ۰ ۰ ۷ - این شال فقط در چ هست - فدرنك چوبی‌باشد که بدوجامه شویان جامه کوبند و ازس درنزنهند ازبهر YAY شعر هو پترمبی باد و همو بتری آب همو بیستن آتش همو بهاث تراب '] لك درز (6 باشد [ر ]ین لاك [ آغاجی گوبد: هیچ نایم همی زخانه برون گوییم در نشاختند بلک ] رك" چفز بود [ منجيك کوید: چشم چون خانا* غو آب کرفته همه سال لنچ چون موزة خواجه حسن عبس کر ] وك مصیبت بود" [رود کی گرید بساکه مست در این خانه بودم وشادان۷ چنانکه جاه من افزون ”بد ازصدو رو ملوك در دسته حکم ڪنند لك بن لاك باشد واکا باشد که باز پس مانده بود و در دسته های کارد بکار برند» س ؛ اك ولك[ کذا] نبز گویند که دسته‌ها کارد بدوسخت کنند. ‏ ۳ ن ( در حاشیه ) مثل متن » س : غوك جفز بود پیش از این گفتیم » چ ۰ فوك بزغ باشد جام » -ن (درحاشیه): کج ٩‏ -س انزوده است ؛ و معروفست . ن ؛ این لفت را ندارد ولی در حاشية آن اين ڪلمه بت وآنرا مثل متن تعریف کرده ۰ ۷ - ل(درحاشه) : داشاد . ۳۸ کسون همانم و خانه همان و شهر همان مرانکوبی کز چه شده است‌شادی سو ] مرحامو ک' دانة سیاه بیان کافور باشد » [ کذا] ملحقات حرف کاف لغات ذیل درنسة اساس‌نیست لیکن نسخ دیگر هر کدام بربعضی ازآنها شاملد : رعنایی بود و کرد کسی بر کردیدن نیز بطمع کوبند ولیکن از آن پبشین درست تر است » خسروان یگفت تاکی همی د رآیی و گردم همی دوی حقاکه کمتری و فزا کن تری ز ك٣‏ خسرو ی کفت : آن یکی بی هنر عزبز چراست وین د گر خوار مانده زیرسمك ۱ - این لفت در هيچيك از سیخ دیگر ت و مئال هم ندارد در حاشیهٌ ع بخطی جدید تر نوشته شده بك و مك مر دو رعنائی و بی هنری باشد ۰ن این لفت را باین باین نی نقط در چ هست ولی‌نسخه‌های دبگر 1 ابا درمشی د (رجوع کند ,صفعة ٤‏ ۲۰) آرردهامسنوان مثال برای يك بیعنی چفز تقل کرد وآثران از دقیقی وچ (درس1) بااندك‌تفاوتی ازلبیمی وس از سیمجور[کذا] دانسته اند وخدا داناست که حق پا کدام است - ۲۸۰ این علامت ته آن هستی بود ۱ پس چه دعوی‌کنی بدو وچه پک۲ ك" سخنان بیهوده و هرزه وهذیان بود » لبپبی کفت : کفت ریمن مرد خام لك درای پیش آن فرتوت مرد ژاژ خای کاک دیگر؛ مردمة چشم بود کيك نبز کویند » بو المشل گوید : جهان همیشه بدو شاد و چشم روشن باد کسی که دیده نخواهدش' * کنده بادشک (ء نچک کژبرکوه رو بد و بتازی حه الخضراش خوانند ؛ معروفی ۷ درختی| گوید : ياد تاری۸ پدر ترا ڪه مدام کدپلکش*جدیو که جاك ۱-درچ ۰ نه آن هيبت بود و درس دک E‏ «للوپك» پجای «رچبپك» ۰ ۴ - این فت باین هبقت و معنی متا مت لك مردم‌رعنا بود باهمان مثال متن که آنر! ازرود کی دانسته واین بیت خسروی اانه دارد : کاراین دهر بین و دورنلك ران دکر باز هل بردملك ٤‏ - رجوع کنید بلنت كبك ( س ۲۱۷ ) » چ ۰ کالشدیگر مردمة چشم پاد واورا كبك نبز گوینده س لفت ت کاكرابینسنی‌ندارد . ۵ - چ : دیدنشایدش ‏ ۱ -چ» در کوه بود وآ نر ایتازی حهةالخضر! خوانند . ودر مهدب الا سیاء السرا اه را که نابهای دیگر عربی آن بطم و ضرو است کانتگور ترجه کرده ز فر هنگه‌ای فارسی پدس س فت خنجك را ندارد. ۸ -چ؛یادت‌آور ٩‏ -ن : تتکس (0)ضاهر پانکش وپلتگشك‌هان نباتی استکه‌در کتب مفردات ادویهآنر | نجمشك نوشته‌اند ونام داروئی نباتی است مانند عنجك. امد : YA ` باك‎ : شکنجه کردن و زدن بود » بوشعیب گوید‎ دلمان چو آب بادی" تنمان؟ بهار بادی‎ ازبیم چشم * حاسد کش کرده* باد با هك‎ خاری باشد که بتازی آنرا شیح ۷ خوانند ؛ بوالمق ی لگفت : نباشد بس عجب از بختسم ارعود شود در دست مرن ماند خنجك آلوی کومی بود "سرخ و خرد و "ترش » بوالمق ید گوید : صفرای مرا سود ندارد نلک درد سر من کجا نشاند علکا ٩‏ س وکند خورم بهرچه دارم ملک کز عشق توبکداخته‌ام چون کاکا کپو "۲ مرغی است آسمان کون » چند باشه و او را از جنس خود "جفت لبود کرد مرغان گردد تا از ایغان بچه آرد » یك گوید : با این همه سخن چو همی جفت خواستم آمد فراخ "رز خهانجیت ۱ - چ : بامك وپاهکیدن شکنجه کردن وزدن پاشد »ی ۱ چ ۰ بامی ۵-۳ تنچون ٤‏ - ې خقم هچ : نقط در چ هست .۰ ۰ ۷ - دیج هانست که در فارسی آنر | درمنه گویند ۸-چ: فلك چیزی باشد گرد وسر خ ورد نبز بود و آلوی کوهی گویندش ۰ س این‌افت را ندارد .۰ ٩‏ - فارسی علك بکسر مین کندرو است که نوعی آسمان گون چند باشد وازجنس ۷۸۷ خارش گرفته و بخوی اندر غسی شده ۱ همچون کیو لے خواستمی جفت کام کام۲ سرهنك بود ) عنصری گوید : ای برسرخوبارن جهان برس جيك پیش د هذت ذراه نماید خرجيك ٤‏ سود" خار خوشة کندم و جو بود » کوسه رانیز سوك ریش گویند» شا کربخاری گفت : اندام دشمنان تو از تیں ناو کی مانند سو لے خوشة جو باد آژده خاسك؟ مطرقه بود یعنی چکوج » منجیاك کوید : آنجا که بتاك باید خايسك بهده است کوزاست خواجه‌سکین‌مفز آهنین‌سفال ET اول رشتها یک [ از ] انکور ودیک ومد وه وف کوب + خارش کته وبخوی اندر شده مین ۰ ۲ - چ : چون ڪبوك خاسته ت کام کا ۰ ۴ ۔ س این لفت راندارد 6 - چ اضانه دارد : وخرجيك‌یابانی تیم (ولی در ب چیزی نیست ولابد افتاده )‏ ه - این‌لغت نیز در س نیست ۰ ۰ ٩‏ - چ ٠‏ خایسكك مطرته بود + باسك ژاله باد [ و ] نمی که بر زفین نشیند وسیید باشد [کذا] و خاسك ازآن آهنگران بودکه ازآهن سازند چنانکه فردوسی گوید [ کذل] : گر کنون باد مرا برك همی خشك کند یم آنست مرا پشك بخواهد زدوخایسك(0) بشك ( بیضی شب نم کده درس یست) و اب جع کرده وبیت نوق را که لابد ازدبگریاست نه ازاردوسی و مثال لفت بشك بوده است آورده و در مصراخ دوم نصرفی عل وزن‌کرده تا لفت بك را در آن بگنجاند ۰ ۷ - اين لغت قط درك هست . واضح است که کانب این YAR چون برك لاله بودہ ام راکنون چون سیب پژسده بر آوتر نیرنج بود چنانکه فرځی گوید : زهیچکونه بدو جادوان‌حبلت ساز بکار برد ندانند حیلتو لیرنگ ۲ طاهر فضل کوید : نادان کمان بری و نه آکاهی ‏ از "تنبل وعزبمتو تیرنگش ۴ نیرانگ دیکر ؟ رنک باشد که نگار گران زنند ؛ فرخی گفت : همه عاسم ز فتوح تو نکاری گشته است عمچو آگنده سس رنگ نو آبین نیرنگ نگ کرمی بود بزرك وسبز کاه درازشود و کاه کوتاه » حکال کفت : بماندستم دلتنکک بخانه درچون فنگ 3 زسرما شده‌چون نیل وسرو روی پر آژنگ۷ سی رنگ سرخ بود ٤‏ هیده : قبل .6 - نيرك باین له چوب خورد بر شبه زر () ندارد ۰ ٩‏ - ی بباند ستی ۸ - در چ متال از قام افتاده است و در ك نير همان شعر فر خی را که در ذیل لفت نيرنك ذکر ن فقط در چ هست وگاه باهم آید و رنگی سبز داره سس این چو نك درین خانه تنگدل ‏ ۷-ن ١‏ همچوا کردیمآودده بالین بل ساختهاست . برخوشة انگوربود که خوشه از او آب خورد » فرخی گوید : شاد باش و دو چشم دشمن تو سال و ماه از کریستن چو وف شطر نج‌بود؛نجا رگوید: تا جز از بيست و چهارش نبود خانة نرد همچو در سی و دو خانه است اما شک اس فترنگ * کدین بزرك آهنگران بود » فردوسی کوید : سر سروران زير کرز کران چوسندان بد وپتک آهنکران؟ هم او گوید : سب دادند پنکی گران ‏ ب مته آهنگران؛ از اج اف“ آب چدم باشد؛ فر خی گفت : من همانم که مرا روی همی اشك شخود من همانم که مرا دست همی جامه درید ٦‏ ان آب‌هی‌خورد سن نقط در چ ون اين پیت فقط در چ هت . .4 عروضی گوید : وز تپانجه زدن این "رخ زر اندودم آسمان کون شد و اشکم شده چون پرو نا ۱ 9 فرق سر باشد » فردوسی گوید : چو دانی که ایدر نمانی درا بتارلگ جرا بر نمی تاج آز اک سموت زین‌باشد » ردو س ی کوید : فرستاده‌ای چون هژبر دژم کمندی یفترا لے و برشست خم مرغکی باشد بتازی عصفرر خوانند » ابوالعباس گوید : بنج ي چگونه لرزد از باران چون باد کنسم ترا چنان لرزم کتک" یند » ابوالعپاس کوید : احول بود ولو چ نیز ۱ ازفروغش بشب تاری‌شد نقش‌نگین ز س رکنکرہ ٤‏ بر خواند مرد کاکا کلك دیکر' حبلت باشد . رنگ دیکرا باشند که از بهر بچه کردن دارند » فرخی گفت : ۱ - این بیت نقط درس‌هست بجای ۳ - چ٠‏ كلك هم احول بود . مت ولی‌آن ازمثال خالی است . ۲۳۹۱ کاروانی بیسراکم داد جله بار کش کاروانی‌دیکرمبخشید بختی‌جله‌رنك رگ د یکر حیلت ودستان باشد » فر خی کفت : وکر بجنك نیاز آیدش بدان کوشد که گاه جستن از آنجا چگونه سازد رنك۲ نک دبک" مفعت باشد » کیاحسینی قزوینی گفت : ازجان‌وروان‌شویش ر نت کردم ما را ز لبان خویش رنگی نکنی معزی گفت : مگر چو پردة شرم از يانه بر دارد مرا از آن لب باقوت رنك باشد رلك E‏ کوید: سرطان اس ابوطاهر یار خ توماه و آند کر "رخ زهره زهره بعقرب ندسته ماه وخر چك توك" حرامراده باشد » منجیك گرید : یا پلایه" اکر کار کرد پنهان برد کنون‌نوانیباری خھو لگ پنهان کرد ۲- چ بیت فیلرا از سرّی | آمد آن ماه دوهفته با نبای ین منی‌فقط درچ هست * - پلابه بعنی‌زن بد کار بنات انش بود » فرح ی کوید : 1 بن هفت فلك سیر کند هفت اختر همچنین هفت بدیدار بود هفتورنك۱ نشوری کوید : فلك بکرد ن خورشید بر شود نسییح ره رشتة سبیحج و مهره هفتورنك ۲ گنگ" لال بود یعنی بی زبان» منجيك کوید : هر که‌تراهج وکفتو هجوتراخواند روز شهادت زبان او نشود "نگ الُنگ؟؛ مجر () باشد آن رشته که برلکام بسته ازابر یشم یاموی » فردوسی گوید: و کر همچنانم بندند چنك ‏ نهادن بکردن یکی پالهنك ده سر قلمها باشد و[سر] تیر ونیزه وسلاحهای برنده » منجیاك ١‏ گوید: بچاپکی برباید جا نیازارد ‏ زروی‌مرد مبارز بنوله پیکان خال۲ بوشکور گرید : ۱ - این‌یت‌فقط درس و چ هلت ۲ - این ترا لت ( درحاشیه ) دارد بجای ۰ - چ نوك ت را ندارد ولی در مت چه اين پيٽ Ar ۲ اکر زر خواهی زمن! بادرم فراز آورم من زول قلم‎ : ساز مهمانی و مانند این بود » فر دوسی گوید‎ بخان اندر آی ارجهان تنك شد همه کاربی پر ی و بی رنگ شد‎ سر کین گوسفندان باشد » ابوالعباس گوید : بدك بز ملوکان مشك است و زعفران بسا و مشکنان و مده زعفران خوش مأك کوز؛ از کل کرده ودوشی زکان کنند بخلخ ورنگهای نیکوبر کردن کرده باشند» ابو الخظی رکو زکانی کرید: چون مر غ هفت رنك همی ماند آن خلشك و اندر میانش بادة رنگین وی مشك ما زین خلشك رنگین وین لعبت بدیع باد ه خوریم ر" و بکون در بریم خشاك ك دونو غاشیه بود ؛ منجيك گوید : کون چو دفنوله پاره باره شده چاکرش بر کتف نهد د فول ۱-چ چو ۳ - این‌دو ۰ دوك غاشیه بود و کر وهی کویند جناغ بود ؛ درس این لفت ولفت بعد خلط شده و کاب آن چنین نوشته است ؛ دننوك خنان پود [کذا] ومثال هم‌ندارد. از پاید سا ۲ - فقط درس‌هست . ۲ - این‌لات‌هم فقط درس هه ۳۹۹ تیه ۱ شناق بود » رودکی گوید : بدو سه بوسه رها کن این دل ا زکرم خبالم تا بت احسان باشد احسن الل جزاك ۲ کلنههنگ؟ آب فسرده بود که از ناودان فرود آیده ؛فرالاوی *: آب گلفهشنك کشته از فسردن ای شکفت همچنان چرن فة سیمین نگور آويخته شرار آتش بود » شهید کوید : جرزر ساوچکان‌بلك ازو جرب جائشوك ۲ داس بود » دقیقی۸ گوید : ای خواجه گر بزرکی و اشفال نی ترا ب رکیر <اخشولے و برو می درو حشیش خوانده وختاق‌را معرب آن پنداشته‌اند ٣‏ - در حاشیة ن این بیت چ بك بار رها کن این دل از کرم خناك تا گویم ای بت احسن اله جزاك ۳ ی کلفهشنك آن آب‌ضرده بود که از اودان آوبخته بود و آب کلنهشنك نز گویند ‏ + -ن ( در حاشبه ) » فرر رېزد ۵ - نام قائل فقط در چ هست . نقط در س و حاشبة ن هست و نسخة ال از متال خالی است . ورن جاندوك داسکاله بود ۸ - چ٢‏ شید ۳۹۰ تراك طراق ابوده خسروی کوید: وان شب تبره کان ستاره برفت وامد از آسمان بکوش تراله ۲ E‏ جزیره باشد » محیرك گفت : ای کوی کآرام جود تو همی دریا کند هر کجا آزار بخل سفلگان کرد ست ئك ٤‏ عنصر ی گوید: همانگه سپاه اندر آمد بجنك ‏ سه ممچودربا ردر با چوگزل* ا و چنك کانك باشد وشنك درختی است بی برك چوبی‌سخت دارد» منجهرك گفت : ای توچوشنگیی که همچو نتك کنیجنك [کذا] وى تو چو مومی ڪه همچو موم کنی سک و مرغ باشد برسر خایه » بو الهباس گفت : ۱ - ك (درحاشبه ) ؛ طراقه ۲ - این مثالدد چ و جا خالی اس - ن( درحاشه ) گنگ جزیره | بقیاس اصلاح کردیم. ا در چ هت ۷ - ك (درحاشیه) :مغ خانک کی که از خابه باز استد گویند كرك شد . ۳۹۹ من‌یخانه در ۱و آن نعیسی عطار شا هر دو رلك جای نشيليم چودو مرغ کر لا خاعر کوید : ۱ ۱ یکی آتس آیدهمازسوی ن بر آنش نم جونمرغ کر له ۲ کسی باشد که برسر دو بای نشسته باشد » حکاله گفت : رای سوی کریختن دارد ‏ دزد کزدور ترنش جالاك دیگر! دزد مد کش بود ؛ عنصر ی گفت : گفت کین مردمان بی باکند همه همواره دزد و حالاکند شرفاك بانك بی باشد ؛ بوشکو رکفت : توانگر بنزديك زر خفته بود زن ازخواب" نرفاله مردم شنود! متك“ کهر؛| کذا ]باشد و کر دنم زعرورباشد بتازی» قر يع [ الدهر| ] گفت: ۱ - در چ ١‏ اندر آمده بهایییت پیش ۴ il‏ فط در چ 4 -س : چالاك دیگر ید دود کي [کذا] بود » مثالهم ندارد + ن (در حاشبه) : چالات دزد ودغل بود ۰ * - این لفت فقط در چ و حاشیاان هست و در این دوّمی : شرفاك بانك بی سردم بود ٩‏ - ن ( درحاشه ) ؛ زن ازخاك . ۷ - این بیت ابوشکور را درفرهتگها برای « شلپو ۶ که بهمین منی است مثال آورده اند ۸ - ن در حاشیه » نمتك زعرور بود بتازی والوج نیز گویند سر بود در کوه روید از درخت س ؛ تك بتازی زهرور باشدیسنی کوژ .کوژ را در هنك جهانگیری چنین معنی کرده ؛ نام مږوه ایست سرخ رن ك که نهال آن از زمین شوره برآید و آ نا ردف نیز گویند وهین موف نمتك راگیل سرخ ترجه نمود. و مژآف لفت طبّی بحرالجواهر فارسی زعرور را دولااه میداند ۰ ٩‏ - ظاهراً «کوژ Av گروهی‌اند که ندانندبازسیم ز سرب همه دروغزن و خربطند و شیره سرند‎ نمتك و بشدنزد یکشان یکی باشد_ا زآنکه‌هردویگونه شیه مکدیکرند‎ مك‎ : سپیدی ”بن ناخن باشد » احمد پرماث ۲ گفت‎ ماش ازناخن همی جدا خواهی کرد دردت کندای‌دو ست خطاخواهی کرد‎ چول"‎ مرغیست که خویشتن از درخت ياو د؛ بهرامی کفت : آ یی تکیت چو من ز غم عشق زر دگشت وز شاخ همچر چو له بیاوبخت خویعتن ٤‏ [موچهر ی کوید]: چو لمزشاح درخت‌خویشتن آو یخته ماغ سیه با دو بال غالیه آبیخته * ats‏ "غلیه بود یعنی عقعق » محمووی ٣‏ گوید : هر گز نبود شکر بشوری چرنمك._ ناه شکر^ باشدچون باز تمیل* پاک ۱۰ باريك بود » رودکی گذ ِ درچ هست. ‏ ۴ (درحا عنقارو بانك‌زند چندانکه خون ایی بت تتها در حاشیه ث آمده بدون نام قائل » س ار حاشیه) ؛ كسك غله بود ۰ س این لفت را ندارد . ۰ عقعق وعگه را درمهلّب الا سا « مك + ترجه کرد که نام دیگر این مر غ است ۰ ۰ ۷ - نام فائل این ببت فقط در چ هت ۸ د این شکر بسنی شکار است ۰ ٩‏ - چ :كشك » در هر دو مورد لفت فقط در چ هست. ۰ - این ۳۹۸ خلخیان خواهمی جقاش چمش۱ گرد سرین' خواهی و بارلك میان ابوك" شرار آتش بود » شھی د گفت : چو زر ساوء چکان اپولع ازو لیکن چو بلعستی [کذا] شدی زرساوه چون سیمین پشیزه غیبه وجوشن۳ [کذا] الو ت رکستان برد» دقیقی گفت : اکنون فکنده بی از قر تایمن ۰ يك چندگاه زیر پی آهوان سمن رودیست ؛ خسروی گفت : چون نمدهچودبه شدچه‌علاج چاره چ.ه غرقه را برود بر لے 3 شاهسفر غم بود » خسروی 3 و جنك را همی نمونه کند زیر هامون بزلف و نجنکی قوس قرح بود » اسد یکریده : ۴ چشلننی‌است در چشم‎ - ٩ سایق تشکلی دبگر بعنوان ٤‏ - این‌افت نقط درچ ۾ فقط در چ وحا ن هست . ( درحاشیه ) ۰ آ زننداك واداك و نوسه و وکر رستم وطوق بهار ر سریر این جله نام قوس قزح باشد + ۸ -درچ ادن مت گوید ف کرد ناه [ کا[ ۲۹۹ کمان آز فنداله شد ژاله تیر کل غنچه پیکان! زره آبکیر تاك رز بود » عمار ه گید : من بساك از یتاك ید كنم بی نو امر‌وزجفت سبزه منم وزی دیگر ایی بودچون اورند » شهید گنت ای‌از "ر خنوتافته زیبایی‌و اورنك ‏ افروخته ازطلعت توسند راورنك غرباسنت* نان تنك بروغن درجوشانید» بود » بوشکور گفت کرمن بمثل سنکم با تو غر پا سگم * ور زانکه نو جر آبی با خسته دام ناری نک ر یی فواق » شاکر بخاری کفت مرا رفیقی پرسید کین غریو زچیست جواب دادم کز غرو نیست هست زغنگ ۷ ۲ نقط درچ وتا ۴- رجوع شود پذیللغت «او ٤‏ - فقط در چ . درجوانکیری ؛ غرباهنك ودرسروری؛ غرم وی رگم ٩‏ - تین زفگ نراق کون ۷ سب fea تا کی کنداوخوارم‌تاکی‌زنداوشن گم فرسوده‌شو مآخ رک ر آهن و کرسنگم Ee‏ آلت کلکران بود یعنی بیرم(8) » بوحنيفك اسکاف با درات و قلم و شر چس هکار است ترا خیز و بر دار تش و دستره و بیسل و پشلك لیولنگ" وهلباك و پنیرتن وهبولنگگ جمله ترف ۲را خوانند » غونال راست : وان زر از تر باز خواهد آن که تا اکنون ازو جوغری! خوردی همی و طایفی و لیونگ کار کرزفریدون بود بعنی کاو سرهمانا که برشبه کاوی ساخته بود » فردوسی #3 كفت : بیامد خروشان بدان دشت جنك بچنك اندرونکرز؛ او راك بو دبده میشود : چالاك دیکر پایه و تدر بود » اسدی گوید : لغات ذیل متحصراً درحاشية ۴۰۱ اک سرزفان بود » فر دوسی گوید : بباید بریدن ورا دست و کالم که تاچرن از ا کارناسش باك کاک دیکر نانی بود که یر او گرد کنند و درتنور انگنند وسنگهای خردخرد سحت آن تور افگنند و بتابند بمداز آن هر رك مقدار سی‌درم کمتر یا پیشتر در خیررا بر آن سنگهای تانته اندازند تا پخته شود وی راکما ج کویند؟ چکک دیگر نام نوایی است که مطربان زند » موچهری گوید : بامدادان بر چک چون‌چاشتگاهانبر شخج" نیمروزات بر لیا ؛ شامکاهان بر دنه * قا ماست بود »و مرد چابك بود » نطقی گوید : ار آن جوان چابك رفت - كاك باین ی ظاهرهمانست ۳ - شخج ما چخش که نام عرغی خوش آوا ٤‏ - لا نیز نام آوازی است ۰ * - در اصل تم و ظاهراً صحبح مین دنه باشد که ب -اشبة ن چنانکه بیاید در باب الهاء برای آنرا از پرریز خانون نامی میداند . در منوچهری چایی این ببت نیست . نام آرازی :قله ومن زم مه و اواز است . و باسته‌اره دنه مثال آورده و ۳۰۲ بادونان‌پرزه‌است ماست‌فروش ‏ تاشکی برد پیش آن تاشك ولك کدویی بود که زنان روستا پنبه در او نهند » لبیبی گوید : زن برون کردکولك‌ازانکشت کرد بر دوك دوك ریسی وشت ماک داروست‌درهندوستان»اسد ی کوید: کروه ورا تیشه بر خاك بود درختان لكو کشتشان ماله بود ماک دیگر است جنانکه کوبی خاك و ماك » رود کی ود ۶ تا بخاك اندرت نگرداند خالومالم از توبرندارد کار وراک پلشت بود ؛ امد ی گوید : هىانا که چون تو اک آمدم و کر چوت تو ابله فناك آمدم کیماک شهر یست‌درتر کستان»فرخی کوید: او احنتن زاای بت که کیت برای متت کیتی سرای تست ز کیماک تا خزر هولك نفت [ کذا] بود وهلاك نیزبود؛ شاع ر گوید : جو هولك بردوجشم دلبر افتاد درون آمد زپا آن سرو آزاد ۳.۳ هولك دیکر هويز بود اصیدلا نی گوید : چوروشنشدانگورهمچونچراغ بکردند انکور هولك ياغ میروک مورچه بود» عنصو ی گوید : چو میرولگ را بال کردد هزار بر آرد پر از گردش روزکار کلوک کودك بود امد » عسجدی ی کوید : تا بکی ”خم بشکند ریزه شود سیصد سبو تا مد پیری بیش او "مر د سیصد کلوله لیوک امرد ضخم بود » معاشری گوید: "مرزش اندرخورد کیر لی و کی دوک میش بود » عسجدیی گوید : هر که مو کی مردمان جوید بشو کوخط دو کش کی نخست او را زند باشد م وک (؟) رکوک کرباس بود » پسر رامی کوید : بار بپستست در رکو ک من اینجا کرده رخم چون رکو ک و بوق() چرآهن ¢ جوگکه فرو خ ما کیان بود» منوچهری گوید : آهو با شیر کسی تواند کوشید ‏ جو یك با باز کی تواند پر ید جوجگک هم فروخ بود؛ طاهر فضل گوید: ای چو جتیک بسالو بالا بلند زه ای‌بادوزلف بافتة چون دو کمند زه جوژ گک از فرو خکوچکگک و کمترك بود ؛ مو جهری گوید آبی جویکی جوژ ك از خایه بجسته ‏ چون چوژکان برتن‌اوموی نرسته چٹ قطره بود» شاع ر کوید : جکی خون نبود از بر تیره خاك بکن سیمتزراسر ریدک غلام امرد بود » فر دوسی گوید : چو ازدل کسل رپدکان سرای ‏ ز دیبا نا گوش و دیباقیسای پراك آهن کوهر داراست » اسد ی گوید : از آن آهن لعلگون تيغ چار هم از روهنی و پرالك هزار بابك بیغ چاك پدربود» اسد ی کوید : يك بار طبع آدمیان کي و مردمان کر آدست بابت و فرزند بابکی ۳۰۵ بابك[ دیک ] شاه عظبم بود که اردشیږرا بدان بازخواندندی » اسد ی گوید : با خلق راه دیگر هز مان میار تو یکسان‌بزی‌تو کرنه‌زاصحاب بابکی۱ كغك نشاط [ بود] ؛ جقیقی‌صوفی گوید : از یکی تا سح رگاه نعره از کا غك چابك بود » منطقی گوید : سبک باش تا کار فرمایمت ‏ سبک وار هر جای بستایمت ابرنمك [ کذا ] برق بود»دقیقمی گوید : صحرای بی بات پر از خشکی گوب ی که سوخته است بابرنحك لک مردم خسیس بود » عیوقی گوید: با بردم لکي تا بتوانی تو میامیز ‏ زیرا که جزازعارنبایدزلک و لاك تحرجيك بیابانی‌است معروفی‌در راه خوارزم۱ ۱ - واضح است که فرض شامر در اپنجا از اصحاب بابك پیروان بابك خرم دین‌است نه اصحاب بابك پدر اردشیر ساسانی » ظاهر ا کانب مالعا را دراین لفت و لفت سایق ۱ - این لفت در نخه مثال ندارد * رجوغ شود بافت ۳۰۹ بالاهنک کمن[ بود ]۱ راك مادرافریدون‌برد» فر دوسی گوید : فرانک باگاه بد در جهان ‏ که فرزند اوشاء بد برجهان دانگ دانه‌باشد» طیان گوید: تاختن گوز و ریدن براه نه وان و نه عز" ونه نام ونهگاه کوک" از ابن شاخ بود درخت را ؛ رمك" رھ زرشك د سرشك آنہر بارس بود » عنصری کوید : "رخ ز دیده بکاششه بسرشك وان سرشکش برنکک‌تزه زرشک زرشك دیگر گلی بود درهندوستان سخت خوش بوی » اید ی گوید : م از خیری وکاو چشم و زرشک بست "رخ هر يك آب از سرشك ۱ و ۲ و۴ - درنسعه هة این لفات از مثال خالیند . خاك بود بلغوربود» توشك "پزجوانه بود » كوك منظر ه بود درفتك کابوس بود که شب درخواب برمردم نشیند » شاعر کوید : تافتند از هوای نفس وفساد برسر خفته مچو درفنحک تبوراك دف بود » حکیم غمنالگ گوید : بادنکنی چون‌همی از روز کار ی ر توقبو را کی بدست ومن یکی بر بطبچنك زرنک [ کدا] یخی بود که در زمستان از ناودان آوخته بود » ومن حلقۀ چوبین بود که باربند بود » شهید گوید : چون برون کرد زوهماره وهنگ . در زمان در کشید عکم تنک ۳۸ وهننگکدیکر تخمی بود که زنان در داروی فربهی کنند و عظیم نرم بود ولعاب بازهلد چون بذرقطونا وھک دیکر دم آب بود که باز خورند هنک یکی هنک آب که خورند ؛ دیگر دانایی بود » منحيكك گوید : ی اہ -ربان این مهر کان شم گذار روف مان فر بدرن ورزبافرهنک و هنگ هگ دیکر هوش بود » هنک دیکر شنگ بود » کدائی کردن بود بهرجای » روزیه کوید : یکی تلنگ بخواهم زدن بشعر کنو که طرفه باشد از شاعران خاص تلف کلی بود درهندوستان که هفت رنک دارد » اسد یکوید : هزاران صف ت کل دمیده ز نگ زصدب رک‌ودوروی‌رزهفترنگ آراسته گشته است ز و چهر؛ خوسی چون چهرة دوشیزه بیکرت و بکلار تاو تک هردو تنها بود » شاع ر گوید : بتك تاو کر بیشتر تاوتك(؟) ‏ که باشد که بینی بود تاو قك پلک جفن بود بتازی » شاعر گوید : بچندان که او لك برهم زدش شد و بستدو باز پس آمدش کیک کبك را قافیه نبود » عمادیگنجه‌ای این قافیه ها بدست آورد » هيك و میک کف دست بود » رو د کی ET‏ برهيك نهاده جام باده وانگاه زهيك نوش کردش ا زه آب بود »رود کی گوید: N. کیردی آب جوی رز پندام چون بود بسته نيك راه زخس‎ : شوغا بود ین ی آغل کوسفندان » دقیقی گوید‎ کردش اندرخيك دهقان کوسفند وامد از سوی ڪلاته دل نژند‎ طو رگ‎ : نام میراسفهسالاری بود از آن ضخاك » اسد ی کوید‎ شدآناشکر گفن پیش طو ری روان چون‌رهةءیش درپیش كرك‎ ۳ باب الام یال کردن باشد [ عنصری کوید : از او رسیده بتو نقد صد هزار درم ز بنده بودن او چون کشید شاید ۱ پال ۲ فردوسی گوید : بدین کتف و اين فوت یال او شود کشته رستم بچنگال ار] [ گویند] زره فتال بود یعنی از هم گسستن و بر دریدن و از هم شکستن چیزی بود [عماره گوید : باد بر آمد ہصاخ سیب شگفته بر سر میخواره برك کل بفتا لید د شاه سار گفت : کهر فتال شد این دیده از جفای کسی که بود نزد من او را تمام ریز فتال؛ [ کذ! ] ۲ - این بیت را س ندارد و بجای آن ۴ - ن ( درحاشیه ) ۰ نتال پر | کندن وا و غیر این از هم ریختن و باز کسستن و ع فا پنی سکه از بای در آهفت و از جای بکند . ۶ ۱ اضانه دارد . نال" شةر ند[ فرخی کوید: از لب جوی عدوی تو بر آمد ز نخست زین سیب کاسته وزرد و نوات باشد نال نی باشد و از آن نیز زینیی کوید: ز عشق آن بت سیمین ميان زر کسرم چو سرو بودم زراین شدم چو زر ین نال" ] Pz?‏ تیال درخت نو نشانده بود | عنصر یکوید : بيك ماه بالاکرفت آرت نهال فزون زانکه د یکردرختان بسا زال“ پیر و فرتوت باشد [ جيك کوید' : یارب چرا نبد مرك از ما این‌سالخوردە‌زال تن آ-انارا] حیلت ومکر بود | کسائ ی گوید : ۰۵-۱ نالتی که مبان آ کنده برد € ؛ نال قلم باشد و کویندآن چوب با که درمیان قلم باشد » س : نال نیی باشد بارياك وشدیف س همست بجای بیت قبل ۴ - س ؛ نهال‌درخت خرد بود نو درخت خر دکه نونشانده اند ۰ چې مثل متن ٤‏ - ن ( درحاشبه )‏ زال فرتوت ویم سخت هرم بود و بدررستم را زا بدان خواندندی که ازمادر چون پیران سید سرزاد س ؛ زال پیر و نرترت بود * چ ۰ زال فرتوت پیر که ن کشته بود ؛ زر مچنین ویدر رستم را زال زر ازآن کفتند که از مادر سیید موی زاد و فرتوت خرف باشد »۰ ۰ نهال آمده ۰ ما این سالخورده‌زال بر ابنای‌زرومال[ کدا] ۰ - درحاشبةٌ ل این بیت چن یارب چرا برد کک ازه: - چ د بن لبان . ۳۴ ای آن‌که جز از شعر غزل هیچ ۱ نخوانی هرکز نکنی سیر دل از قنبل و ترفند ] ی بل پاشنۂ پا بود [معروفی کوید : همیشه کفش و پلش راکفبده بینم من بجای کفش و پلش دل کفیده بایستی ] خوهل کز برد ضد" راست" [پوشکورکوید : بس ار ژاژ و خوهل آوری پیش من همت خوهل پاسخ دهد پر زن | 3 ويل ظفر باشد وهنکام بافتن کاری بمراد» رود کی کوید : لبت سیب بهشت و من محتاج _ بافتن را همی نینم ویل ویل دیگر" نفیر و افغان از مصیبت برد و عرب نیز همین معنی از این لفظ اراده گند » بوشکور کوید: >l د ۰ چ ۰ ویل ظفر باشد «گویند برفلان وبل‎ چ ؛ ویل نی اشد و این لفظ تازرست و در معییت گوند‎ - ١ . اس مثل متن‎ - چ جت . ۳ ۳ 1 تویل پیش پیشانی بود [ غواص کوید : بشت خول۲ و سر قویل و روی بر کر نیل۴ ساق چون سوهان و دندان بر مثال دستره ] داهل و دامول؟ علامتهاست که بز مین کنند و دام بکستر انند که نخجیر از داهل ب بدام افتد [پوشکور گرد ”جسته نیافتستم کایدونم جل" نشکنج بودیعنی بدو انگث .گرفتن و بدوا خوانند[ آغاجی گوید: نشان نخجل دا فثردن بود و بتازی قرض م زدوست بربازه رواست بار ی کردل برد مونس داد] ب E AE‏ نویل باشد از اقرا سرجون کا ی ٣چ‏ دایز خواند چ ۰ دامل e‏ نهاست که تا نخجیر از داهل بترسد و بدام آهنك کند و در دام افتد» س شل € بزنند » بهای «فروزنند» ۰ ۵ - چ :۲" چونینم ۰ ۰ ٩‏ -ل ٢‏ نخجل آنچ 4 سر دو نا نکیرند ۰ چ : تفجل باشد و گویند ناخن ب رگرفتن پود » انح بود وبتازی قرض خوانشد E:‏ بیگر کنند ۰ 0-۷ : نشبیل شت ماهی بود » س ؛ شیبل باش د که بر سرهوی‌اسپ بندندویدان‌ماهی کي ند. بود وفشردن ۳۰ ای‌ماهی‌زر ین ۱ و بمه برزده فشیهل - دیریست بیاغ اندر بر زر"ین چشماغا ۲ یل بخشم بگوشة چشم نگریستن برد [ حکاله کوید : نرمك او را بکی سلام زدم کرد زی من نکه بچشه‌اغیل ] ول" شب گاه کوسفندان و چهارپایان بود چون خباك [پوشکور کوید : کاهی چو کوسفندان در غول جای من گاهی چو غول گرد بیابان دوا دوان ] اسپفو ل بذرقطونا بود [ پهرامی گوید بررز کرد نیارم بخانه هيچ مقام 0 از آتکه خانه پر از اسیغول جانور است ] مول درنگ باشد » گویند ممو ل یعنی درنك مکن [ فردوسی کوید : پمولیم تا نزد خسرو شویم( بدرگاه او لشکری‌نوشویم] ۱ -س »ای ماء سین پوی ۲ن کمارند 1 * - ن ١‏ مول تخیر بدرنك در بعلي کند کاری کا ند ول يمني درنك مکن اس + مول لفظیست که گویی مول یمنی درنك مکن ردن پود در کار ها + ۳۱۹ قرول ' تأخیربود در کارها [رود کی کوید: که فرغول بر ندارد ۲ آن روز که بر تخته بر سیاه شود نام۳ | هو رن مرول زلف برپیچیده بود [رود کی گوید : جوان‌چون بدید آن نگاریده روی بکردار زنجیر * مرغول موی | ماکول ` کلوبنده و مردی قوی اندام وکار کن باشد [ علیی قرط کوید : خوردند آن دو ماکول نهنك | قلیه کردم زود ۷ و آوردش پیش تاب ا بشکول مردی بود حریص بطیع [ عنصر ی گوید : هر چه یابی وز آن فرو مولی نشمرند از تو آن ` بیشکولی | ۱ -ن ۰ فرغرا و کلانی » س ارغول تخیر باشد در کار ها ۲ -س : بر نتابد » چ : پدید آید ۳ - چ ۰ تراتیره شود نام ن٠‏ رفول زلف بپیچیده بود وجمد + س + مرغول زلف بیچیده و بر بسته بود و نیز آوازی که در حلق گردانند سغوله کوبند ۰ چ مرغول جعد ببچیده بود يعني موی سر .‏ ۰ - چ و س : بسان دو زنجر ١‏ - ن :ما کو لگاوینده و بسیار خوار بود » چ : ما کو لگلوینده باشد لس ؛ ما کول کلوبد بود نی رسن[کذا » ظ گلوینده بودیمنی رژد * رجوع شود باین لفت ] . ۷ - س » دوش . ۸ -ن ؛ بشکول نوی اندام و کا رکن و ریس در کار» س بشکول‌مرد کدودرقوی ورنج کش بود وحریس کار باشد ۰ چ ؛ بشکول مرد قوی بود وحریس نیز گوند بر کار کردن ٩‏ - س: بشمرندآن زتو . خر بود در کارها ‏ چ »نرغول نایر پود بر دافت و مطل بسیار خوار یاویز ؛ گویند در بعل یی در آویز [یوشکور گوید : که بی داور این داوری نکسلد و بر بی کناه ایچ بر نبشلد ابوالقاسم مدب گوید : شرم بيك سو نه ای عاثقا و بدان تکل ۲ اندر بعل ۲ ] دنکر ابله و بی اندام * بود | ابوالعباس کوید : ۲ دنل آمده‌است پسرتااکی * پر بندیش با خسر هر مهتر هال" آرامش بود | دقیقی کوید : کمان مبر که مرا بی تو جای هال بود جزاز ۷ تودوست کر م٩‏ خون من حلالبود| کلیمی بود کوچك پشمین | عنصری کوید : زان مثل حال" امن بکشتو بتافت که کسی شال جست‌ودیایافت] آررختن ویردوسیدن بود پشلیدن گویند چ : بقل وبتلیدن دوسائیدن د ۲ تصحیح قیاسی ؛ درس ؛ تحل ‏ ۳ - این قبل ۲ -س اضافه دارد ؛ ودیّوث وش . *-سی ۰ گردنکل آمد این پبرت تاکی ن : کردنکل آمد این بسرتا کی ١‏ - ت و چ : هال آرام بود س ؛ هال قرار ر آرام بود ۷- س٣‏ بجز ٭ -گرمغلف گیربن :کنم ٩‏ - چ ون : شال گلیم کوچكبود ۰ س : شال گیبی :ود پشین پامویین کوچكك ‏ ۱۰ - چ : کار ۰-ن: یش بود س : بشلیمنی درآو بت نقط در س همست بجای ۳۸ چال مرغی بود چند زاغی[وطعم کوشتش چون گوشت بط باشد عماره گوید: و کریلخ زمانی شکار جال کند بیاگند همه و ادیش را ببط و بچال ۱ شاه سار گفت : چوباز را بکند بازدار غلب و پر بروزصیدیر و کیك‌راهگیردوجال"| کلال" چکاد بود ازبالای پیشانی | حکالء گوید : با زندم‌یاکندم ریش با٤‏ یادهدم کارد *یکی بر علال | کوتواں دزبان بود ۱ عنصری ك ری ولیکن رو زکارش زیردست قلعه است آری و لیکن آفتایش کوتوال ال یک یگل پخته چون کوزه و دیک » دیگر است بران جوز و فندق وماند بخته بود چون کوزه و کاسه سفال خوانث گوز را نیزسنال کویند » چ ۰ سفال پوس گوز و ایس هه سفال خوانند همچون چیزها که از گل سر ماند» 2 بود چون سبوذ وکوزه وآ ان گوز و انار و مانند آن . سر کین غ باشد بتاری نت کرد [ زینبی گوید : چوبازدانا کو گیردازحباری‌سر ‏ بکگرد دنب"نگر حال" سقط بود ازهرچیزافکندنی [ فرخی گوید از س‌گل جهول که در باغ بخنديد زديك همه کس کل معروف شد آخال ] آنکشتال؟ بیمارناك بود [ ابوالهباس گوید : زخان و مان و قرایت بغربت افتادم بماندم اینجا بی سازوبر ک وانگشتال ] کاجال* آلات خانه بائد ازمرنوعی [ عنصری کوید : زود بردند و آزمودندش مه کاجال‌ها نمودندش دبترسد ازپیخال] بهرامی گوید: ۱ - ت پیغال سر کین مرغ بود“ چ پبغال سر کین مہ غ باشد ردرهمة مرفان بکار تازیش ذرق EEE‏ ۴ - ك وس دوم .۰ ۴ -ن آخال چزی را خوات د که سقط پود چ : آخالسقط ونایکار بود » س ۰ آخال سقط باشد 4 - ان لت فقط در ع و چ هنت اه کاجال آلات خا بود چون‌فرش‌وغیره ۰ چ: کاچالآلات‌خانه باشد چون فرش واوانی وسپارمینباشد » س + کاچال آلت‌تانبود ازهروعی وأونی ۳۲۰ بخواست آش و آن کنده را بکند و بسوخت نه کاخ ماند و نه تخت ونه تاج و نه كاچال '] نیال۲ زمینی باشد که اول بار بکارند ؛ ابوشکو ر گوید : مر این داستان کس نگفت" ازفیال ابر سیصد و سی و سه بود سال کنجال“ فل باشدو آنرا کم[ کذا" ] نیز خوانند [ ابوالعباس گوید : بس پند پن‌پرفتم واین شعر بکفتم ‏ ازمن‌بدل‌خرماس‌باشد کنجال ] تعجیر وال" نخجیرانکیز بود[ فرخ ی کوید: نامکنست این سخن بر خاص تخجیروالان اين ملك را شاګردباشد فزون ز رام هتکن ۲ پتخانه است بزبان پهلوی عنصری کوید : این در میانة عام ۲ ( درحاه ) ) « فال [کذا] آن بودکه ازنست‌بار پکارند ۳ ن تان را بگفت چ ٠‏ کس آن داستا نکس آغاز بود » چ » نیال آغاز پود و ز (درحاشبه) ‏ کش ك ت ان ( درحاشبه ) :که س این لفت دا ندارد ۰١‏ ك ۰ کنجال تفل هر مفز ی که ازاو ررس جا که کیا بر اویند ' چ + کنجال تفل هر هنز ی که از او روغن جدا آنرا کنجال و کنجاره گویند ' سس ؛ کنجال ثفل هرمنزی‌باشد کە‌روغن وبیرون کرده بود. ٩‏ - معنی درترهتگها بائت‌نشد . این لفت در س‌تبست ۷ -س : مک ان اه اه چو «چ هبکل بتخانه بود و ابن لفظ تازست » ن مشل متن ۳۳۹ نان دان که این هیکل از پهلری بود نام بتخانه ار بشنوی ] تکل" دنوجوان باشد که هنوزخط نباورده [ طیان کوید : هر کجا رید کی۲ بود قگلم ‏ هر کجاکاملی بود خصیم۴| 3 برغول دم نیم نیم کرده بود | حکالم گوید : آسیای صبوریم که مرا هم بیرغول و هم بسرمه کنند ] تعرجال* غی است برشکل بط بزر کث | زینبی گوید : مبشه در فرع از وی سپاه‌های ملوك جنان کجابنواحی عقاب بر »خر چال ] تاول ۱ جوان بود که هنوز کار نکرده باشد [ اورمز دی گوید : ان یی ۷ قاول نکرده کار هکرز بچوب رام شود بوغ‌را نود گردن] مالامال* اشد | زینبی کوید : ی نکرده بدم جام می هنوز از می که کرده‌بودم؟ازخ - ان ( درحاشیه ) ؛ تگل نوجوان که هنوزشخط تام اندرنبامده با ك اثری باشد چ ؛ تکل نوخواب دده ونوخط بود ۰ سس ؛ تکل نو کوشاسب بود هنوز خط تام برنیامده باشد ‏ ۲ - ن (درحاشیه) : اند کی ۳ - چ :هر کجا ای ودغ[ ا ان ر ند ویر عارشش ا وا برد چ ۷-ن + تویینی ۰ س این‌اغت اندارد ‏ ۸- چ : مالامال پرولب ریز باشد > س ١‏ مالامال بر باشد چنانکه اژسر راھد شد ٩‏ س که کرده با شش ۳۳۳ همال ' همتا وهمباز یعنی آنباز بود [ پوشکور گوید : دل من پر آزار از آن بد کال نبد دست من چیره بربد همال آغاجی گوید : ميان ما دو تن آمیخته دور کونه سرشکت چولولزبی که کنی با عقیق‌سرخ همال' 11 مبارز بود [ قرخی کوید : جایی که بر کشید مصاف از پس مصاف وان سلب شوند یلان از پس بل فردوسی کوید : ۳۹ ی ایا 4 کنون‌چنبری لی نتابد همی خنجر کابلی ٤‏ ] مل خط عزیمت بود که معرمانکشند* [ رود کی گوید : 2 شسرابا ندید تنبل اوی و بدید مندل اوی د گرنمایدودیگربود بسانسراب بيذ بود [ عنصری گوید : . مال وهامال یکی منی دارد ۰ چ ؛ مال متا وهمباز باشد ۰ س : همال انا شريك و هتا و ماند بود ‏ ۲ - اين بیت فا در اس هست بجای بیت قبل . + یل مرد مبارز باشد ۰ س ۰ یل مبارز باشد ۰ ث ( درحاشبه ) ۰ بل مرد ار e)‏ 6 ابیت راس دارد بجای پت پیش ه- در اصل « خو ٦‏ س + مل شراب باشد وآنرا یذ نیزشواقند » سایر نخ مثل متن . ۳۳۳ بزر بنه جام اندرون لعل مل فروزنده چون لاله برزرد ګل | غال' غلطیدن بود [ عماره گوید آموم‌جفت را پفالد برخوید ‏ عاثق معشوق را یباخ بغالید] ۲ پژول شتالنک باشد [ بوعلی‌الیاس گوبد : نه اقمس۴سرون نه نقرس دوپای؛ . نه اکفس؛ پژول ونه "شم زاستر] حرطا" پوس ت کاو بزو ک باشد | غضایری کوید : دو بدره زر بگرفت نارایین رومیه صدبدره کیرم د خر طال ۳ تج بفتح مدخر لفات ذیل در نسخه اساس نیست ولی نسخ دیگر ه رکدام بریعضی از آنها شاملد : مامال* همال باشد » خر وی گفت : این آتشو این‌بادو سیم آبو زپس‌خاك هرچارموافق نهبيك‌جاو ‌هامال دونای 0 ۰ ن (درحاشب) ۰ پاش نفور (8) ٣‏ س :وه سرناستر ٬‏ ل (درحاشیه) » است‌ونه راستر ‏ ۷- درميچيك ازنسخ‌دیگرنیست این‌لت نقط در چ ون‌مست » ت ؛ هالو هامال ك منی‌دارد . ۸ Y4 کوپال'‎ : لخت آهنین بود » فردوسی گوید‎ بپای آورد زخم کو پال من نراند کسی نیزه بر یال ممن‎ As : معن ی کشتن دار کویند بس لکن [ بکش] » خفاق کوید‎ دوزلفکانت بکیرم دل بر از غم خویش‎ چو مرغ پسمل کرده ازو در آويزه‎ کار"‎ : چون هزیمت بود کوبند گالیں بعنی کر بخت » عمارگوید‎ ای تومك آسا ییار باز قدح را* کا نتمکا کفت*ازاین‌سرای‌بکالید‎ تبول"‎ : بهم بر آمدن دل بود ازچیزی » خفاق گوید‎ اگر قبول گرفت از تو این دلم چه عجب‎ تبول کیرد دل از حدیث ناپدرام‎ دغول"‎ : رگ بدان آب کشند » شمر‎ : بش عموداست س ؛ کویال‌عمودبود (بدون‌متال) . ۲- چ ؛ بسمل عن ی کشته و گویند بسل کن یعنی یکش و این فظ تازیست » س این لفت را ندارد ۰ ۴- چ : گالید چون هزیمت شدنی بود گویند نلان بکالید » س این ۳ هن ۰ کان که مکا فت ۰ [کذ] ٠‏ مکاکفت را در فرمتگها ی رتچ و آفت گرنه الد - این لفت هنوت ی زمر مایت ور رما اش » بهین‌جهت ضبط آن علوم نگردید . ۷ اینلنت هم فقط در اي هستت ودرسایرسخ وفرهشگها پدست یامد . ۳۳۰ خراجه فراموش کرد آنچه کشید ‏ آب فرغولها بسی بدغول آغال! چنان‌باشد که کسی‌را بر کسی‌طبره کنندتاتندشو د آن عل را آغالش خوانند و سک را[ که] بر مردم جهانند بر آغالیدی کویند » فرالاوی کفت۲ : من ز آغالشن نترسم هیچ ور بمن شب را بر آغالی کول" جایی بودکه آب ”تنك ایستاده بود » عنصری * گوید : کولی نو از قباس که کر بر کشد کسی ب ك کوزه آب از او بزمان تبره کون شود بال“ بازو بود مردم را و مرغان را پر بود » کسائی گوید : تا پیر نشد مرد نداند خطر عمسر تامانده نشد مرغ نداند خطر پال؟ هم کسائی گوید : دل نرم کن بآتش واز با بزن مترس کزنخم مردمانت‌برونست پ رو بال ۷ کشفی وید : بخواهم که ثاها عنایت دهی کی باشد مرا عون تو بر" و بال ۸ بال دیکر" یبال وبالا کش» عنصری گفت : ۱ - چ ۰ آغال لقظی اس تک درتند کردن کسی را بر کسی کوید ۰ س این لفت را نبارد ۰ ۲- ن ۰ شر ندارد [کذا] ۳ - س این‌لشت رانداره ‏ 4 - چ ای ه - ن ؛ بال بازو باشد » چ : بال دیکر ساعد پود ٦‏ - قط در س ۷ - فقط درچ. ۸ فتط دران ٩‏ - چ ۰ بالگویندیمنی برویوبافزونی بالاکش. ۳۳۹ شاها هزار سال بعز" اندورن بزی وانکه هزارسال‌بملك‌اندرون ببال۱ لال" لمل باشد » عنصری دو لب چو نار کفیده دو لب چو سوسن "سرخ دو رخ چو نار شکفته دو برك * لاله لال زیفال قد ح بود ) روک ی کوید : شگفت لاله‌توزیغال بشگفان که‌همی زپیش لاله‌یکف برنهاده به زیفال7 رل حرامزاده بود » رود کی گفت : استاده دید آنجا دزد و غول روی‌زشت‌وچش‌هاهمچون‌دوغوله بل :ی بل » آغاجی گوید: پل تا جکرم خشك شود واب نماند بر روی من آبی است ٩‏ کزو دجله توان کرد ۰ ل ناخن باز و شاهین راکویند » رود کی کفت ۱ - این متال نقط درچ هت وك اعلا ا ۷- درس + دفول: ٩‏ -س وچ :آ: بدین ماند »ن ( درحاشبه )۰ چنگل چن RES‏ ۳۳۷ "کنده چنك و ۱ حنگل ریخته خاك کشته بازوخاکش ببخته نشل ده ای باشد از برای گوسپندان و راه گذریان بکنند تا بشب بدان خا نه پرشوند در دشت و دامن کوه » رو نکی کفت : ندیم و جهان هست بکردار نفل چون که خواب بود سری نغل باید شد کوال“ رختن بود ؛ طیان مرغز یگنت رکارن_کنج سیم و زر عوالند ‏ تو از آزادکی مردم عوالی پد کفت : انه ازین هر دوا بگذرد تو بگوال چیزی کز آذبگذرده گال" ی که ساز گاری همی کند باندیشه گویند که همی سکالد » فر خی گفت : قصای جهان از فز ع۷ تیفش هر روز ۳ ا ی حاشیه ) « فل کنده بود فراخ اذرران درآ نجا موی گيرند و بتازی کوف گویند ۳ ( در حاشیه ) ۰ شود 4 - ( در حاشیه ) : کوال کوالیدن بود چون اندوختن والفندن ل) ۰ -درچ. کزر بگنره ۰ اه دارد . .۰ 1 - فقط در چ و تن(بدون دا چ و در این دۆمی J.‏ ال کارسازی بود ۰ إن شال ۷ - تصحیح تباسی ۰ در چ ٠‏ فروغ س جل ۳۳۸ پالابال پالوده بود سخت وپالاپال دیگر چیزی بود سخت پاینده [ کذا] » دق کوید : بفر" و هیبت شمشیر تو قرار گسرفت زمانه ای ڪه پر آ شوب بود و ڀالايل مباش کم ز کسی کوسخن بداند گفت زاف و سنی باهم هيغه ڀالاپال [ڪ| گال" جنسی‌است از روباه و بسك ماند وسر خ کون باشد ومری او نیز با با ررباه پیآمیزند» ف وخی کفت : کجاجلۀ او بودچه کوهی چه مصافی کجاهیبت او بود چه‌شبری‌چه معلا مک کرمیست سیاه در آب و آنرا بتازی علق؛ خوانند »لبیبی گفت : غلبه فروش خواجه که مارا گرفت باد (؟) بر مس داروش ز چه رود ی ۱ج :با این لفت را ندارد . معنی و یط اين لفت نشد . اکر عربی این لات مطابق ضبط چ ستال باشد پس «سخت‌با نیت و شاید صعیح « سختیا پیت ثانی‌را نیز اضاله دارد ۰ ۰ ۲ - ن (درحاشیه) شگال نوعی از ر مثال ) ۴ - این‌لفت که درست ضبط آن معلوم آترا مگل بروزن خشن ضیط کرده .۰ 4 - علق‌همان کرمی‌است که اموز ژلف مهدب الا" سماء این کلمه را جلوا ترجه نموده است وجلوا درفرهت ۳۹ ايك اوغوك و مکل بکوب در خایه هل نو چنک خذنسار ۲ بامداد ا" سوراخ کوسفندان بود در کره » عماره کفت : کسی که غال؛ شد اندر حسودی و ملك خدای خانة وی جای رحبهه دادش غال 9 چنگال نشانه باشد چون سوراخی ؛ عسحدی گوید : کفتا که چو ۲دیلمان زره‌پوش‌شاه وترکانش ‏ بتیر وزوبین بر پیل ساخته حنقال درست کویی‌شیران آهنین چرمند ‏ هی جهاند از پنجه آهنین چنکال A ۳‏ غبال میوه‌ای باشد ترش که آنرا حس الملولك٩‏ خوانند » بوالعباس کفت : و دوش نامه رسیدم یکی زخواجه نصیر ميان نامه همه ترف وغرره و غنجال و بل چون بزیرآمدن بود چیزی از جیزی ونیز دل را از اندیشه بود [ کذا]» رودکی گوید : وي یلی آمد آنگه‌نر ترم رم گرم -١‏ در چ ١‏ ياج بالك ۲- در چ ؛ خشیدار ( رجو عکنید بین افت در س ۱۷۵ ۳ قط در چ -٤‏ ظاهرا این‌غال عر بی‌است بمعنی غلو ١‏ در چ ١‏ رخه متن تصعیح قیاس است و رحب خانه یی ساحت‌آن ١‏ فقط در چ ۰ ۷- در چ» ٩‏ در کتب مفردات ادوبه حبّالملوك را ماهودانه‌ترجه تابر ند اسپش‌همانگه گر ۳۳۰ ۳۹ سوفال بعنی سوار تیر » زینبی از آنکه روی سپه باشد او بهر غزوی هس ی گذارد شمشیرش از بن و شمال چو بشت قنقذ کشته تتورش ۲ از پیکان هزار میخ شده درقش از بسی سوفال کیال" جتاشی بود آن که پنهانك دوست را بیند گویند کیفالکی کرد » پوشکور گفت : بکیغالکی رفته از بنجهیر رمیده از او او مك کر گر هسیر 1۳ نانول زفر باشد » فر خی گفت : من پیرم و فالج شده‌ام اينك بنگر ‏ قانولم کز بنی و کفته شده دندان u‏ فتال وگل و مانند این باشد » عماره پرافشاندن زر و س باد بر آمد شاخ پیده شگفته برسرمبخواره بر ک گل‌پفتالید ۱ نقط در چ ۲ - تتور نوعی از جوشن ۳- تن (دوح کال [کذ]جناشی ٤‏ ك (درحاشیه): بکینالیی ۰ نقط در چ در فرهنگها : عصجدی لفت مه‌نی‌دیگری ریب بهمین معنی گذشت ودر این لفت دوبار عنوان ۳ هردویار شاهد د آورده نت (درحاشی) + فتال پر اکندن وانشاندن که با خشم چشم ار اغا بك دم هم از درر بقتالدت ۸ چ (س۷۷) ون ت (رساي) « سیب ۳۳ ۲ 4 لغات ذیل منحصرا درحاشبة ن آمده ودرهيچيك از نسخ دیگر تست : یچ اخ دیگر نیست سل کفش باشد و سندلك نیز گویندش » عنصر ی گوید : ین کش سندل و چاچله۱ نوعی از دیوان زشت که مردم را در صعراها هلاك کنند » ترمال س رگردان بود » طیان گوید : بدان منکر که سرهالم بکار خویش تالم شب ناری بدشت ؛ندرپی‌جر لاب خرکالم(؟) موب زال است که مطربان زنند » موجهری کوید : بلفظ ۲ پارس و چینی و خاخسرو؟ . بلحن موی زال و قصیده لغزی بیغال تازی رمح کر بندش » شاعر کوید : دربیغ آن سرو تن روان بال اوی هم آن تیر و آن تيغ و بیغال او ۱- چاچله نوعی‌ازباافر ارو کفش‌است ‏ ۲- این‌افت که ظاهراً عربی‌است درحاشة ن آمده وال عم ندارد ‏ ۳ (در<اش) در حأی‌دیگر ؛ بلحن ۰ 4- در نسغه در این مورد : جباخ روی )٩(‏ ولی درحلی دیکر یی در ذیل لمت «نحاخسرو» این ببت‌را پرطبق متن آورده وبا هان را بط کردیم . ۳۳۲ چنال نار بود » صانع فطولیی گوید : بنام و نعمت ایشان بزرك نام شدی جنال کعتی از آ نکه که‌بوده‌بودی‌نال افروتشال شوی الفتیش بودکه اورا درجنك عذرا کشتند [عنصری] گوید : مرا در دل این بود رای وګمان که کار من و تو بود مچنانی کجا بیش از ان کار اقروتشال که برد الفتیتش هاره همال کول لرچ برد» قریع اگوید : هم هکر و هبه کور و همه شل وهمه کول چول خیده بود » مصراع : زلفك حول و آن رخان چو ماه 5 ۱ موعو ل علتی است درچشم » عسحدی گوید : تیر تو مفتاح‌شددر کارفتح قلعه ها تیرتو مو مول شدحردیده‌های‌دیده‌بان زبول نوایی است که مطربان زنند » شعر ندارد [کذا] . آغل جای گوسفندان » آسییل دزد اسپ بود که پفیرازاسپ دزدیدن دیکر کارش نبود » رود ک یکوید: ۳۳۳ اسپیل آمد آنکه ترم ترم تابرد مر اسب را اوکرم کرم۱ صندل چندن ۲ برد » لو لوی کوید : فکند از ۳ نار صندل نکار بریل )٩(‏ کوهی است عظم ) رفیعی کوید ۱ هر قطره ای ز جودت رودیست همچو جیحون هر ذره‌لی زحامت کوهیست چون بزیل (؟) برطایل ثام‌جز برهابستدرهندوستان که آنجابانك‌درخت آیدسخت » اسد ی گوید : که خواند پر طایل آنرا بام جزیری‌همه جای شادی" وکام ۳ برلا نام مرغیست‌شکاری» اسدی گو ید : دل تبهو از چنك طغرل بداغ ‏ رباینده باز از دل مغ ماغ مازا ازل نام کوهی است درهندوستان » رافعی کوید : تا قله مازل نشود ساحت کشمیر تا ساحت کشمر نشود قله مازل ۱ - این هان بیتی است که در چ برای « بل > مثالآورده شده (رجوع شود باین افت ) و لابد یکی از در مزآف چ و حاشبا ن این بیت رود کی را بغلط خوانده و هر کدام بفهم خودازآن لفتی استنباط کرده‌اند ودرست معلوم نشد که حق باکداماست ۴ب درنسخه : سیید . re © سل‎ : شش بود » طیا نگوید‎ دلم تنوره و عشق آتش و فراق تو داغ‎ جکر ملق و ربا و سل بوده کباب‎ وال‎ » ماهی بزرك باشد که کشتی را فرو برد‎ ی‎ زغال‎ انگشت که فحم نی زکریند ؛‎ زره پاره کننده [ کذا] ۳۳۰ i دم‎ خرم باشد چون باغ و حلس [ عنصری گوید : چرا بکرید زار ۲ ارنه غمکنست غمام گریستنش چه بايد" که شد جها. پد رام و بهرام کونه بود : یکی روز بهرام از ماه پارسیان [فردوسی ز بهرامکردون بپهرام روز ول را بازو عدو ر دوم : اقلیم شام رااکویندا » سوم : ستارة مدخ بود [ عنصر یگوید : سخاوت توندارد دراين جهان دریا سیاست تو ندارد بر آسمان بهرام] چهارم ١‏ ت ۰ پدرام جایی بود خرم و دلگ ای ۰ چ : پدرام خرّم ب جای ی که خرم بود آ: ام شاه به رامست . | پدرام خوانتد » س : پدرام غرم و اا و نیکو باشد مثل باغ و جلس و خانه و جهان وعيش و روز گار ۲ -چ :ابر ۳ -س : باشد ERIN‏ € بهر ام مر E‏ مردمست دیگر نام روز و نام مریخ ‏ ۰ - برای این مضی پهرام در ميچك از سخ الی مذ کورنیست وهامنال را ازجهانگییبرداشتیم ‏ ۷ - بهرام باین ممنی‌درهیچیك ۳۳۹ سیم ! کرمی بود بجانب ماورا اهر آن که ملع از وی ماه بر آورد و این معروفست [ رود کی گوید : نه ماه سیامی نه ماه فلك کهایفت غلام‌استه آنپیشکاد] انجام د فرجام" آخ رکاربود[فردوسی گوید : بکوشبم و فرجام کار آن بود که فرمان ورای جهانبان برد وتام" اندك بود» بتازیقلیل کویند [ فرځی گوید : آنچه کرده است و آنچه خواهد کرد سختم اندك نماید و سوقام ] أوستام؟ معتمد [پوشکور مگر مردمی کش بود گرم فام بدادنش بستاند از اوستام * بوشکور فت به اقزای خواند او دا ام ا زنام و کرداروهم اوستام 8 خوانند چ سا کون یاو کو فت » را ندارد . مت مامی از آن و ٣‏ لت ؛ فرجام انجام بود ب پش آخرکار ۰ س ١‏ انجام آخرهر کاروه فرجامآ خر بود ۴ ٠‏ سونام اندك‌را خواند ۰ چ و س: سونام اندك وکوچك بود ٤٠‏ -چ : اوستام اعتماد باشد و کامل نیز کویند » سایر نسخ مثل متن ‏ 6 - این بیت فقط در ان و س هست ۰ ۰ ٩‏ - این بیت نقط درچ هست بجای پیتقبل. ثیرودد ودام و مغ باشد [فردوس ی کو ببیند یکی روی دستان سام که بد پرورانیده اند رکنام] 5 ۲ خرام رفتن بود [ بناز و کی فرخی کوید : کاخ او بر بتار جادوفش باغ او پرفنان كبك خرام ۳ فرح ی وید : نه با تو زیت خانه نه با تو ساز سفر بساز ساز سفرپس بفال نيك خرام *] ۱ ۱ حرام دیگر کس دیکر بمهمای بردن| بود ] بعدازنوید [فرخ ی کفت دولت او را بملك داده وید وامده تازه روی وخوش بخرام] تا نما وترهگرن و بی رونق باشد [ دقیقی گوید : د بکی ”تند کرد از ميان که روی‌اندر آن‌کرد کردد نغام ] س ؛ کنام وطن ر قرار کاه مرغان وشیران وددان بود ۲ - ك « خرام باز و مچب رنتن‌است ۰ چ ۰ خرام‌رفنتی باشد تنم وبناز ولجه هین‌باشد ولبکن اجه درهج و گویند وقلاب‌را تاینجا ازس پرداشتيم ۰ 4- این پیت فقط درن هست بجای ۰ ن( در حاشیه ): غر وناکردن نويد باشد » چې ؛ خرام نوید دادن ببهمانی چون پر ند گویند 0 فتن را بدان مهمانی » این لغت را ندارد . ٦‏ - ت » نام [کذا] کرد آلود وتږهگون پود > س تام[ کذا] تیه کون و زشتباشد بر مثال دود » چ »نتم کردناك و تاريك وزشت نای باشد خرام آمده انت ۳۳۸ ۱ ا بی‌ھمتاہود ببزرگی جسم وقامت [ دقیق ی گوید : گرا بت٣‏ وشمشیرودیارباشد . و بالا و تن ھم و نسبتکیانی فردوسی گوید قهمتن (خندید ا | بدید ازمیان بر کش متیر کمان‌است بتر کید کوید : از تو خالی نکار خانة جم فرش دیبا کشیده عنصر ی کرید : هزاران بدش‌اندرون طاق وخم ۷ انۀ تابستانی» کروهی‌غرد * کویند[رو د کی بجکم | کم درش نقش باغ ادم ] قح چادر بود پاکلیمی که نثار چینان پرسر در چوب بسته تا ازهوا نثار ستانند [ عتصری کوید : که‌ستل او نبود e‏ وتات ۲ -ج a 2F‏ ت .یک م(کذا] یود چون فد * چ خم ویچ [کذا] ناشد و نشستتگاه که در زیر زمین سازند چون غرد و باد رد » س : بجکم نا مگز گمانست بتر کی و دیکر ان باشد تاسنانی ١‏ - در اصل؛ جفری(٩) ٩‏ - خقط درس ۰ ۷- در چ ؛ مزاران نگار اندرو پیش‌وکم [کذا] + این بیت درس ۸ - ك « نغم جادری بود که بردو سرش چوب بندند وازهو شار ربایند » س «فخم چادری باشد پردوچوب ارچینان دارند :| ازه‌وا [ثار] بگیرند ۰ چ « عم [کذا] آن چادر بود که شک (کذا] هوا پربایند پدان . ان بچوبها بر افراخته دارند تا نثار در ۳۳۹ ا زکه ر کرد کرد بفخم نه کهر۱ چید میچکس نه درم] کالم زنی بو دکه:ك شوی کرده باشد۲ [ مزچړك گوید: ای جنکی کالم شده بر دست براهیم توا ات م محيك گوید: بوق بود چون دم کا اد [فردوسی بزد نای زر"ین * و رویله خم خروش آمد از ناله عاو دم ] خر دلتنگی باشد و فروماندکی بغم [منچيك گوید : رفت برون مير رسیده | قرم پخچ شدهبوقو در یده عام ] ۰ غرم که شيره و تکس در وی باشد [ بهراب ی کرید : ١‏ چ:شکر ۰ ۲ س اضاه دارد؛ د وپس > ۰ ۳ - اب منی آن منموم نشد در چ وا هت و س بت بعد را دارد بجای‌آن گاو دم بوقی بود کوچك» س : کاودم بوقي باشد کوچك منالدم کاو چ ام ندارد. ۵ س؛ سپا و ل؛ فرم نزندبود وغمگن‌را فرمکن گویند » چ « شده‌است یعنی دلتك بس ۰ فرم دلتنگی بود و فروماند کي بفم کویند فلان کس فرمکن‌شده‌است ۰ ۰ ۷- س؛ ورسیدش ۰ ۸ - ن (درحاشیه) + غزم دان انگور که از خوشه ریخته شده باشد (بدون مثال ). بو گویند فرم Yé. رکونةسیاهی‌چشم است نوزم او همبرمتال م دما 2 شم پای افزار بود یعنی چارق [ منجیك گوید : چندیت مدح؟ کفتم و چندی * عذاب دید گر زانکه نیست سیمت* 'جفتی شمم فرست ] 1 کرم اندوه باشد آفردوسی گوید : ز چنگال بوزان همه دشت غرم دریده بر ار دل پر ازداغ وګر م رددکی کرید: کر درم داری گزند آرد بدین _بفکن‌اورا گرم ودرویثیگزین"] 4 جشم بنام تعریذ برد [ شهید گید : ] پیا؟ نگارا ازچشم بد بترس ومکن ‏ چرانداری‌باخودهیشه جهم بنام] e‏ بافقّم ۱ عاقبت باشد [رو د کی کوید : مکن خویشتن از ره راست کم كەخودرا بدوزخ بری بافدم ۱۱ 4 رجوع کنیدبلفت «کس» درصنحة ۲ -۲"‏ : شم‌پاليك بود پزبان ماورا الټهر» بای‌انزاری بود مساقر ان وروستایبانآذربایجان دارند ؛ چ ؛ شم چارق بود ۴ج + پندیمدرح ۰ اس دیدج اس چندین ۵ -س وچ گرسيم تیست‌باری ۰ ۰ - ك »کرم‌اندوهي‌سفت‌بوده س ګرم اندوه ردلانگي‌بود » چ شل درچ هستبجایبیتقبل ۸ - ن جشم بام تدویدی‌باشد چشم « نبا ن : باندمءاقت‌بود » س‎ ٩ ٩۱ دشاب باندم عبت کار باشد » چ ۰ بافدم آخر‎ ۳:۱ بو شکور گفت : چه بایدت کرد نکنون پاقدم ‏ مگرخانه روبی چوروبه بدم! رود کی کوید: همچنان سرمه که دخت خوبروی هم بسان کردبردارد زروی ... ۳ وا د کلامی بودبجواهرم صع کرده و گروهی کویند تأج‌بود [رودکی کوید: بيك کردش بشاهنشامی؛ آرد ‏ دهدديهيم‌وطرق*و کوشوارا] 1 آن ریم و خون بود که سر جراحت فراهم آید و آن اندر آرن بماند رودکی گر گفت فردا یکشم ۷ اورا پیش تو خود باهنجم سنیم ازرش تو] خم بدخوبود[وجلاً ده فردوسی ٩‏ گوید: بدژ خیم فرمود کین را بکوی ‏ ز دار اندر آویزو پرتاب روی] ۱ فقط درچ ‏ ۲ ۔ این بت که فقط درس آمده شامل مثال نیست و ظاهر ا بیت با قبل یا بعد ازآن انتاده ۰ ۳ - ك : دیعیمکلاهي بود مرضع » س؛ درهیم کلاهی پود رضم و گوند تاج‌است ۰ چ ؛ درهیم کلاهی بود بجواهرمرضم کرده و ملوك داشتندیو گروهی تاج را دبهیم خوانند ‏ 4 - س بشامان شامي ‏ ۰ -چ + تاج ٩‏ - ن» ستیم ریمی بودکه در دمل وجراحت بماند + ص؛ اشتیم [ کذا] آن ریم باشد راهم آید خون درجراحت ریم گردد * چ . ستیم آن آب پود که درریش‌جراحت بود ال شون بود پس‌ریم گرد ۸ - چ : خیم بدخوی بود و قئال را باستمارت دز جلاد وا نیز گویند » س؛ خیم [کذا] پد خو وبد طبع پود ٩‏ - نس ٣‏ فرخی . که سرجراحت [رندش] شکنبه بود و رود کان [ سای گوید : بکر به ده دل وغلبه سپرزوخوم همه و گر دتم بدزدد پزنش وتاوانکن] و بت برد [ عنصر ی گوید : سی هينه ها کبرده بود او درست وزانمخيم های ورا جاره جت" ] تم کاروانسرای بود؟ [ لبیبی گوید از شمار تو " کس طرفه بمهراست هنوز وز شمار دگران چون در قیم دو در است *] ۰ بادرم بیهوده بود چون کار بیهوده [ عنص ر یگوید : چون بابشان باز غورد آسیب شاه شهر یار جنك ایشان عجز کشت و سحر ایشان باد رم] e‏ خام بودا یکی نایختکی بود » دیو کمند ی بود هل ( در حالبه ) شکنه وا" نی دران نیست ۰ ۴ - چ ۰ سراخیمهای ورا بازجست د رندش شکنه و رود -س اطا دارد + وخان 1 ند هس وزش‌اردکران و آن دردراست 4 اندر تیم ٩‏ - ك ابنلت را ندارد ۰ ۷ - این لت درەیپبك ازن این لفت دز نسخه مثال ندارد » اسد یگوید : کدی یط کین و کا اي که این تیغ ب رکف که آن خم خام rer 1 زم‎ : کوشت] درون و رون دهان باشد [رود کی کوید‎ [ ]۲ آرزومند آر شده تو بکور که رسد نانت پاره‌ای بر زم‎ کذا [ د بنیادی عظیم وسخت بود۳ . آن بخار بود که ز ميغ و فزم کده بد روز روشن از مه تیر چنان نمود که تاری شب از مه آبان ] ل فرمان بردار ونرم باشد [فردوسی گوید : برای ن گنه خواهد گذشتن سچهر ‏ نخواهد شدن رام بامن بمهر ] ۳ رم میش کوهی باد [ عنصریکوید : انکه کوشت دهان بود از درون و پرون و در ع + ذم [کذا] یوج بو ۱س وم [کدا] ج قبل از تی است پاین شکل و" نی تهی ب بوچ از نخ دیگر و ذر ۲- س: نان پارات یك زم ۳ - این لفت درهيچيك ٤‏ - چ ۰ نزم بعاری باشد بزءین نزديك بتازی ن بو که بتازی ضباب کویند س ١‏ نزم ازی ذیاب گویند در باشد 44 و شیری" و شیران بکردار غرم برو تا رهانی دلم را زکرم ] نم [کذا] یعی بی اصل و بی تخم ۰ آب بینی برد [ سطبر » عسجدی ۲ کوید : همان کز پکی زاهدی دیدمی ‏ ممی‌بیلم‌ازخیل؛ خلم وخدو ] ا م چفتگی باشد در زلف و درچوب رغبده [ عنصری گر هرچندهمی‌مالد خمش نشود راست هرچند همی شوید بوش نشو دکم۷ هم عنصری کوید : آن زلف سر افکنده بدان عارش خرام از بهر چه آراست بدان بوی و بدان خم" ] شمیدن بود ی رمیدن ۱۲ [ خفای گوید: ک5 گر آدوبی بتا و کنار منت شمر ۱۱ آرام کیربامن وازمن چت متم ] ا وسن درشا ازنسع وقرهنگها دست یامد ۲چ من ۲ 0 ا ٩‏ -س E E‏ خم این یت فقظ در س هست ‏ ۸ - این بیت فقط درچ هست۰ ٩‏ -ی وچ * شم ردن بود ۰ س این‌لنترا ندارد ٩۰‏ - دراصل ١‏ پیچیدن ۱۱-ج :خرم. ۳۹۰ جام" سرمای‌سخت بود[ دقیقی ۲ گفت : سپاهی که نوروز کرد آورید هبه ۳ نیت کردش ز ناکه شجام*] وه بر کنارحوض روید [ بهرامی کوید: بو آن حوض و آب ررثن و آن عوم کرد او روش کند د لت چو بینی هر آینه ابوالعباس گوید: ماه کانور'_ است ژاژك۱ نتوانی بستن هم از این کومك بر خشك و همی بند آن دا۲] 4 بوم مرغی‌است که شب پرد [ رود کی گوید : کاو مسکین ز کید دمنه چه دید وزبد زاغ بوم را چه رسید] ١‏ لن ( تنها ) ؛ شجام آفت که بیوه رسد ازسرما ۲ - چ ؛ فرخی » س ازمثال خالی است ۴ - ن ۰ همي 4 - رجو ع کید بت «شجد» درس ۱۱۵ ۵ - ال : کوم سبزه بود که اکتا آب وحوض خبزد؛ چ «کوم سبزه بو د که ا زکنارحوض وجوی پروید + س «کوم پودکه در شدکار 2 نی باشد ٦‏ - ژازك بض اء دزم را دربعضی فرهنگهابلویا ترجه کر انیت فقط درس هست بجای بیت قبل. ۰ ۸ - ن (درحاشیه) ۰ بوم‌مرغیبزركباشد پثب پرد از آ نکه بروز نیند و سر بز رکک دارد و بسان کوش گرب گوش دارد و شکا رکند » نسخ دیگراین لفت را ندارند. ۳۹ ملحقات حر فميم لغات ذیل درنسخة اساس تيست ولى فسخ دیگر هر کدام بربعضی از آنها شامند: در زمان سوی تو فرستادی ‏ اسب بازین خسروی و ستام ۲ چام چام دره با کوهی که خم درخم بود گویند چام چام ر چم چم > نيك گرید : کنتامرا اچه‌چاره کهآرام‌هیچنیست؟ گفتم که‌زودخیزوهمی گر دجام‌جام اک خر پشتة ایوان راکویند » قرځی کوبد : در ایوانی که تو خواهی ترا باغ ارم سازد چو ایوان مداین م ترا ایوان و خم سازد ه فر دوسی گوید: سپه پهلوان بود باشاء جم بخم اندرون شادوخرم هم اذرم" ۱ - چ ؛ سنا ساخ واسترزینی بود از زر با ازسیم رآنچه بدینءند ومر کب گویند بتازی س ؛ ستام ساخت مر کپ ازسیم یااز زربرد ۰ ۷ - چ ۰ چامچام دره یا وهی که خم خم پود اورا چام چام خوانند نی چم چم ۳-ج رتیت f 9 G-4٤‏ بود و م س این‌سنی‌خمرا ندارد. . ه آمدہ ۷ س » آذرم دید زین‌باشد | ۳۹۷ که نك و آذرم دارد و عرد بد سلب است پسرش باز فضول است و مرد و سواسا ۱ ۳۲ کم دهان باشد » مزجی کوید: رسیده آفت اشپیل او بهر کامی نهاده کشت آسیب او بهر مشهد فام کونه باشد چنانکه لعل فام و "در فام و مانند انها » کسائی گوید : ناکرده هیچ مشك‌مساله مشکبری ‏ نا دیده هیچ لعل همه ساله لعل فام PT‏ آندام کاری بنظام باشد چنانکه کوینداندام گرفت 4 رود کی کوید : گیهارن بخواجة عدنانی عدن است و کارما پاتداما؛ معزی گفت؟ بی وصل‌تو دل دربرم آرام نکرد بی صحبت تو کار من اندام نگیرد و 2زم پژمان و ان.وهگن باشد و ازغم فرو پژمده بود » پوشکور کفت SEES ر رش باز ٣‏ ۔ س ؛ کام بزبان آذربایجان تك را خوانند وبتازی اللهاة بود ۳ -چ این بیت را از معزی اضانه دارد ‏ لفظ کوهر بارتو بر گوهرم کردست طبع لفظ شکر بارتو پرشگرم کردهاست کام -٤‏ چ :فام گونه ررنك باشد ن ۱ *‏ س ؛ اندام کاری پیوسته وساخته باشد ٩‏ - س :همه انداما . یت را چ اضانه دارد ۸ - س ؛ دژم‌شسگین و آشفته پود ال (درحاشبه)* دژم پژمان واندوهگن بود. یم ومرد بد سایست ۳:۸ زبان آور شکفت و ۱ تو نیز هم چو خسرومکن روی برما دزم ۲ خسروانی کوید : رخم بگونة خیری شده است از اندوه و غم ار خیره کشت و دژ م ۴ خانه ها باشد زیر زمین کنده » فردو سی کوید : پابان سراسر همه کنده سم همان روغن کاودرسم بخم ماهی‌بودسپید وبرودجیحون بسیار بود ونیز گویندنام رودیست» معروفی گوید : می‌بر آن ساعدش‌ازسانکنیسایه فکند گفتی از لاله پش ۷ ۰ استیم آستین‌بود » خسروی کفت : خیزو پیش آر از آن می‌خوشبوی زود بکشای خيك را استیم علا ج ند آفان بود » حکالك کفت : کر بخواهی که بفخمند ترا پنبه همی من بیایم که یکی فلخم دارم کاری ۱ - ف( در حاشبه )+ زبان آورش باش ۲-فنط در چ و حاشیاان ‏ ۲ - ان بیت فقط در س آمده بجای یت قبل 4 -فقط دريس 9 - چ « شیم ماهیی باشد سیید »۰ ۱ - درس این چنین آمده ‏ می برآن ساعدش از جام هی سایه فکند ‏ کنتی آن لال سیرستی بر ماهی شیم ۷ - فقط در چ . ۸ .۵ ( در حاشیه ): فلغم علاح حلاجان بود ( بدون منال ) . FE فرزام‎ سزاوار برد » دقیقی گوید:‎ مکن ای روی نکو زشتی با عاشق خویش‎ کز نکو روبان زشٹی نبود فرزاما‎ د‎ : فربندکی باشد » رود کی کفت‎ تا بخانه برد زر را بادلام شادماه زن نشست وشا د کام‎ اتلم راست وقوی باشد» رود کی کفت : ۱ چون که ذت را دید لغ کرد اشتلم )( هچر آهن کشت و نداد ايچ خم كنام چرانیدن‌اش باشد» کویند اشتر را بکنام ب بعنی‌بچرا بر» رو د کی کوید : چنانکه اشتر ابله سوی نام شده زمکر بهوز زاغ و کر کبی‌خبر! قتي بسیار بود » منجيك گوید : بدا ماند بلفعه برلب جوی ‏ که بر آتش نهی‌ک کرد بفخ* عنصری گوید : ١-در‏ چ ۲ -ن (درحاشبه) :نام چرانیدن اشتر بود » س ۱ ۳-چ :یی بد(٩) ‏ 4 نقط درچ وحاشیا ۰ ۰١‏ - این بیت فقط درحاشبة لفت را ندارد ن هست. Yo. ا زکه ر گرد کردن بفخم نه‌شکرچیدهیچکی‌نه‌درم۱‎ ee گرکم قوس قزح باشد » بهرامی کفت : فلك م جاسه‌ای را ماند ازرق ‏ مراورا چون‌طرازی‌خوب کر کم رف ی معنی و رونق باشد » شهید گفت : دعو ی کنی که شاءر دهرم وليك يست در شعر تو نه حکمت و نه لفات و له چم ٤‏ رود کی کوید: چرا همی تچمم تاکند چرا تن من که نیز تانچمم کار من نگیرد جم شا کر گوید : چه جوبی آن ادبی کان ادب ندارد نام چه کویی آرن سخن ی کان سخن ندارد چم ۰ غزم هيبت باشد » رودکی گفت : شبرغو م آ ورد وجست‌ا زجای خوش وامد این خر گوش را الفغده پیش ا بشم سرمایی بود که بامداد بر کشته نشیند سپید چونآبی تنك فسرده تازیش صقیع است ؛ فرالاوی کفت : چون موردبودسبز گهی موی من‌همه درداکه‌برنشست پر آن موی بز بشم ۱-فقط درچ بجای بیت قبل ۲ - فقط در چ و حاشبان ۰ ۳ -ن ( درحاشی) یك بار ؛ چم رونق و نظام بود ( با پیت رودکی مذ کور در متن ) و بار دیگر ۰ چم دیکر معنی بود ( با یت شاکر مذکور در متن ) ۲ - این بیت قط در چ هست وال درحاشیه دو پیت دیگررا آورده ‏ ۰ - انط درچ ١‏ - نقط درچ . o1 وپخ وکیخ رس باشد شھیںگوید : دو جوی روان در دهانش ز خلم دوخرمن زده بر دو چشمش ز خیم E‏ لغات ذیل منحصرآً درحاشية ن آمده و نسخ دیکر از آنها خالی است : رام پارسیان » و رام دیکر پادشاه سند است ؛ خیم دیگر روزیست از ما دیوانه باشد » شاعر کوید : نبیند غم و درد دیوانه خیم له زاومید شادو نه زان تم ”کرم و پرواسبود» شاع ر کوید : تو بلیمار گرفتارشدم ‏ تو بتیمارمهل باز بتیم آر مرا صقّه بود ٤‏ رو د کی گوید : از ثبستان ببشکم آمد شاه کشت بشکم ز دلبران چون ماء بیلارام نام حصاری عظیم است » عنصری کوید : پراندخسرو مشرق‌بسوی پیلارام بدانحصاری کزبرج‌آوخجل هلان 1 ك خجم رەس چشم بود وژنك . س این لفت را ندارد . ۳۰۲ رتهم رستم بود » فر دوس ی گوید پبوسید رستهم تخت ای شگفت ‏ جهان آنرین راستای شکسرفت مالامال بود » فردوسی گوید : نه از اشکربا کسی کم شده است نه‌اين کشورازخون لمالم شده‌است ون ۳ 1 کل] همیشه جوان بود » رود کی کوید : چون سپرم نه مبان بزم بنوروز ‏ در مه بهمن بتاز و جان عدو سرز رمارم ازم رگونه بود » عنصری گوید : کون دکه‌فرمانبرج م کشت جهان پاك دیوو پریو خلق و دد و دام رمارم دلغم زرق بود » خطیری گوید : هه دانند کین جهار_ فوس هه باد است و حیلت و دلقم ا چثم [ بود ] بزبان مرو ) عسجدی گوید : از کهآ نی نوادن‌شعرهاای‌شوخ جم کر برستی‌شاعران‌ه رک 7 دیکر بومی آشنا[ کذا] نمیزبرد»خطیری گوید : کس چه داند که روسبی زن کیست ‏ در دل کیست شرم و میت و چم Yer م نام جمشید شاه است و سلطانی بز رک بود جرم پوست بود » عنصری کوید : بجوشیدش از دید گان خون کرم بدندان هی کند از تش چرم کلکم منجلیق بود » شعر : مر رات کو میمون جر ی مقال توف[ کذا] حصن است جان عاشق و آن غمز کانش کلکم زم[ کذا] بربط بود » ورام[ کذا] پارسنگ ترازو بود » ربا[ کذا] ترش روی بود . کمان سام قوس قرح بود » بوطاهر گوید: ازیرا کارکر نامد خدنکم کهبربازر کمان سام دارم[ کذا], سام پهلوان بود ازفدیم ازجد ان رستم زال وحکایت او سخت مشهور است ot باب النون کیان" خیمة کرد وعرب بود [بوشکو رکوید : همه باز بسته بدین ریسمان" . که بر پرده بینی بسان کیان ] سات؟ فسان بود که کارد وشمشیربدان تی زکتد [ دقیقی گوید : خررشید تبغ تیز ترا آب میدهد س يخ نوك نيزة تو سمان * زند همی ] ورفان شفیع برد [مسعودی غزئو ی گوید : دادم بدو گرنه کنم جان خویشتن . مدح ونزد توآرم بورزفان ] ماه بر کوهان* نواییست که خنیا کران بزنند [ عنصر ی گوید : ۱ - چ + کبانخبة کرد وعرب بود ووثان کردان » ن » کار خیبه ها ی کرد وعرب پاشد» ن لفت را ندارد ۰ . ۲- چ ؛ آسان سان ستگی ب که‌ارد وت نیز کنند» چ ۰ شان [کذا] سنگی‌نرم بو دکه‌کارد وتینها س ؛ سان سنگی باشد نرم که ششیر و کارد پدان تز کنند . 4 - چ ۱ نیزه ات برسان ‏ * - این لفت فقط دراسغة اساس و درحاشبة لن هست , Foo زبهر سور ببزم تو خسروان جهان هی‌زاند شب لیان! دمنده وقروزان بافرو غ چنانکه ۱ [فرخ ی کوید. کرددت ز برق تبغ چو آاش لیان بر کوهان| زبس بکدیکرهمی‌درفشد باروشتایی کوه از غر ۳ چو کشت تی نوان نوان ] ژیات خسم آلود بود چون شیر ودد و دام و آنچه بدین ماند [فردوس ی کوید : ز پای اندر آمد نگورن کشت طوس تو کفتی ز پیل ژیان یافت کوس ۳ فرخی» گوید : برزم ریزدریزد چه چیزخون عدو بصبد کیرد کیرد چه چبز شیرژیان] توگان* کدایان شوخ چنم باشند [ قریع‌الدهر کفت : آن که این شعرفر گان کفتہ ا و هزار تن خفته است] . لبان[ کدا]نروزان بود و باقروغ بود ۲ ان روغ 7 ئه وتیغ وغیره » س ۰ نوان سباع درند چتگی وا ژ خشم آلود بود چون ددو پب + - س ١‏ منجيك »و این بکینه کشت خزان با که با سپاه رزان این لغتراندارد ٩‏ - س: فّخی از نویب خزان - چ ۰ب رگان[کذا] کد اب ۰ س‌ثل. ۳۹۹ بوگان' رحم بود ینی زهدان [ کسائی گوید : وزین همه که بکفتم نصیب روز بزرك "غدود و زمره وسرکین و خون بوگان کن۲ ابوالعباس گوید : ریش‌چون پ و گاناسلت چون‌سوهانا سریینیش چو بورانی باننگانا ] سیّودان؟ کورستان گبران باشد چون خانه ومرده دربر او نهند [رود کی گوید : مرده نشود زنده زنده بستودان شد آیین جهارن چونین تاکردون ردان شد ] مودان؟ چشم نیکورا کویند که اندكاندك متك شود بنظر وحالی دارد ازلطافت [فرخ ی گوید : خوی کرفته لالة سیرابش از تقس نید خیره کشته ن رکس موژانش * از خواب خار عماره کوید : -١‏ چ ٠‏ برگان زهدان وکان | کذا ] زهدا درش اشد ۲ -ا د تازیش رحم است + ن ؛ ی و گان زهدان یعنی دحم » س و بتازی رحم گویند و بپارسی.رودة گوسفن د که سر گین قط دران و چ هت و اس بیت بعد دا بای آن آورده ‏ ۳ - چ ؛ ستودان گورستا نگبران باشد با خانه که مردگان در آنجا نهند؛ س » ستودان گورستان مرد گان گبر کان بود ۰ 4 - ن ؛ موان ار گس دا ویشم نیکو را خرانند چ ؛ موجان ار گس شگفته وچشم نیکوان را خوانند ۰ س مثل متن ٥‏ چ ٠‏ موجانش Yo دو چشم موژان بودیش خوب و خواب آلود‎ ]' بماند خواب وشدآن ن رکش که موژان بود‎ ۲ رمکان‎ : "رنبه بود نی موی زهار [ منحيك گوید‎ رویت پریشت ۴ اندر نایدا چون کیرم‌دغرچه برمکان دد] طبقی بود که از بید بافند برمثال سل [اسماعیل رشیدی* کوید : بیرون شد پیر زن سوی سبزه" ."و آورد پوندا چیده" برقریان] و گرزمان پارسیان گویند عرش است و شعرا گویند آسمان است [ دقیقی گر مه وخورشید بابرجس و بهرام زحل با تیر و زهره بر گوزمات مه حکمی بفرمارن تو رانند ‏ که‌ایزدم‌تراداده است‌فرهان*۱] ت فقط درس آمده بجای بیت قبل ۲ - چ + ره‌کان موی زهارباشد و ند ك ۰ رمکان دنبه [ کذا] را خوانند ۴ك وچ ؛ روبك برشك + تریان چیزی باشد بر منال طبقی کا از بید + سی ‏ تریان شاخ پید بافند بر مثال طبقی چ : تریان جپینی باشد بضم اۆل و تشدید انی نام مین قسم سبد است وظاهراً ب ی و درن نام قائل از قلم افتاده ٦ك‏ ند( ۲ )۰ س ؛ و اررده پژنده » صعیح درمفحا )٩۱‏ ۸ ی چند. اژلرا دارد و پېتی ساخته ی باشد از Yon برروشنات '[کذا] امت بود [دقیقی کوید : شفیع باش بر شه مرا بدین ر چره‌صطفی بر داداریرروشنان دا] تر پاپان عمامه بوذ ۲ [ دقرقی کوید 0 کر او زفتی بجای حبدری کرد برزم شاه کرد آن عمر و عنتر نش ۴ آهن درع بایستی ته دلدل نه سرپایانش بایستی نه منفر؟ ] لنت بد روشنان ات ڪه جم بدا رو شین" بنشد بعنی کسی که از راه را براه بد افتاده و دچارگناه و زلت شده و غار این است که اسدی که مان لذات کتاب خودراازفدو ای کلام کو ند کان‌فارسی استنباط مبکردهدرنسه‌ایخط ی ازشعر اشته است . جزء دوم ان» را « بر روشن» خوانده و آنرا + این لفت بقیتا روسن = روش اس تکه اسم مصدری آن علی‌القامده پاید «پر» حرف اضانه باشد واین سم اسم م رکب از « بر» حرف واز يك اسم مصدر در تارسی ظاهراً دیده نشده پملاوه| گر «پرر بگیریم مص راع دزم ممنی صعیح نمیدهد چه پبشمبر اسلام ی قط ا زکناهکاران امت خود شقاعت مبکند نه از تمام اقت على العموم و ی کان يکه قلاً از گناه غود پشیمان شده و نویه کرده اند محتاج بشفاعت نیستند . مصراع ال شعر دئیقی نیز تا حذی این نکته است چذ در آنجا بیگوید از این گناہ و زآت ی که ازمن سرزده پیش شاه شفیع من باش هنان که مصطفی پیش خد اوند از مردم بد روش يعني اه لگناه و زلت شفاعت میکند ۰ ۰ ۲ - س افزوده است« یعنی دستار ۰ ۳ - چا نەز )-س از ابن قطمه فقط بیت دوم را دارد وآنرا اززینبی دانسته ‏ * -ن «گرزن نیم تاجی بود مرسّم وض یگویند تاج بود چ + هبه در صفح ۹ ۳9۹ وزین پر جواهر و ملوك از بر تخت بسلسله بیاویختندی [ یوسف عروضی ۱ گوید : او مير نیکوان جهانست و نیکویی تاجستوسالوماهمراوراچ و گوزن است]] ۲ بررن عله باشد [ رودکی کوید : آمد این نو بهار توبه ان پرنیان کشت باغ و برزن وکری؟ پوسف عروضی کو بانیکوان برزن اگربر زنده بح هرچند برزنند هم آومیربرزن است]] جای ومقام مرغان بود [فرخی گوید : حوربهشتی سرأی منت بهشت‌است باز بقية حائية صفحة ۳0۸) نیم تاجی باشد از دربا بافته وجواهر درو نشاخته گویند تاجی بز رک بود ی که بسلسله ازایران درآ ویختدی ماکان نخست داشتندی س ۰ گرزن نیم تاجی بود نام این حاعر نقط در چ عت باشد ‏ ۳ - این پیت فقط در چ وان هست و س بیت بعد را بعنوان مثال آورده ۰ 4 - بر زدن یعنی هسری وبرابری کردن ۰ - س ؛ نشیمن جای ومقام گاه مرغان بود » ك « نشیمن وطن بود ۰ چ ؛ نشیمن وپروار [کذا] جای ومنام‌گاه بود *- چ ؛ شن‌تیرعصاران بود »س» فن تنك[ کذا] عماران بود وغنك نبز مچنین » ن + غن چوب بزرك بود از آن تاران ۷ - رجوع کنیدباین لن ت که سایق گذشت درصفحةٌ ۲۹۰ . ۳۹۰ هر کلئ پزمرده گردد زونه دير مرك بفشارد همه را زیر ی ] ۲ یم آودید بود ینی ترسانیدن [فرخی ۲ گوید از لب تو.مز مرا هزار امید است وز سر زلفت مرا صندل عد[ عسجدی؟ گوید : بفروز و بسوز پیش خویش امشب چندان که تران زعود و از چندن] FR دوین‎ روغناس |[ کذا] بود که [ بدان ] رنکث کنند پرستها وچره‌هارا [عمجدی‎ : "کوید‎ آنجاکه حسام او نماید روی از خون عدو شودکیا رو یی*]‎ مه و‎ میهن‎ خانمانو و طن‌بودوزادو خویش و کروهی کویند املییت بود[ عنصری۷ کوید: پدل گفت اگر جنکجویی کن بپیکار او آسرخرویی کم بگریند مر دوده ۸ و هنم د باشد و بیم دادن کسی را بگفتار و اشارت » س : تهدید بود ۲ - چ ؛ عنصری و س نام قائل را ندارد . ۳-س ۰ ری 4 - چ؛ رولین نای روئیل باشد [کذا ؟ ] س مثل متن ۰ ت این.لفت را ندارد ۰ . * - ظاهرا این یت با بیت پیش عسجدی از بك تصیده بوده ۰-1 مهن خان و مان و وطن بود »مس » میهن جای باشد و خان و مان و زاد دبوم وخويش ؛ چ ۰ میهن‌خان ومان‌وجای زادبود ۰ ۷ - تام قائل در سکهفقط پیت حزم راداوه نیت ۸ -س؛ پگرید مرا دوده . پروین بود [ فرخی گرد : تا چو خورشید نباشد ناهید ۲ نبودنجم پرن ] و خاد مرخ گوشت ربای بود[ رودکی گوید : جله صید این جهانیم ای پر ماچوصعوه؟ مر گك برسان زغی] ن مانند طبقی برد و دیوارش بلند بود وازس سازند » و دیگر شمعدان بود [ فرخ ی کوید : ماهی‌بکش (در کش چوسبمین ستون جامی بکف بر نه چو زر ین لگن ] ۷ جمن راه باشد میان بوستان و باغ [ کسائی گوید : کنده و کلشن خراب لاله ستان خشك وشکسته جمن] نه پزن ستارة بروین است » سار نس منل متن + ١‏ (کذا] ۴ - ل » زفن مرغ کوشت دبای بود وخادنیز گویند [بدون‌ال)» س ؛ زغن مرغ ۰ چ ؛ زن مرغ گوشت بای بود مانند تغاری بود از روی با مس و هرچه سر ٣‏ چو گوشت و موش دبای بود و خاد ٤‏ -س »ما چونوش و و پدان مانب » س : لگن طبقی باشد دیوارش ند از سیم و زر و مس و غیرها واورا شمدان گوبند؛ چ لکن‌نشتی بودسیمینرا روبون و آ نچه بدینهند ۰ ٩‏ - کش یی یذ ۷ - ان ؛ چن راه راست بود ساخته در ميان درخنان » چ : چن راه سا مبان صف درخنان ۰ س ؛ چمن‌راهی باشد در باغ ميان درختان و ازهردوبهلوی‌راه درخت نشانده وآن جای نشستگاه بگذاشته و ازرباحین بروی کاشته باشند . بود در ۳۹۲ ی پادعو جایکسذار باد بود » و دیگر چون منظره ای که باد در او سخت بزّد [ کسائ یکوید : عمر چکونه جهد ازدست خلق ‏ باد چگونه جهد از بادخون ] کیا ن آهستگی ونرمی باشد [رو د کی کفت : درنکگ آر ای سپهر چرخ وارا کورستان بود [ عنصر یکوید : ه رکه را راهبر زغن باشد ‏ منزل۳ او بمرزغن باشد ] آهون نقب بود » آسمحه نیز گویند؛ [ دیق یگوید : حور بهشتی کرش بیند بی شك حفره زندتاز رون" دایره را کویند 1 دقیقی" کوبد : آنچه بعلم تو اندر است کر آنرا ۲ کرد ضمیر اند ر آوریش جو بر هون] ی که رگن ۱ -ن : باد خو ولگ رفراز ود کر بود ۰ س ۲ باد خون جای گذار باد باشد »ن ۰ کیا خن بآهستکی و برفق بودن این‌لفت را ندارد ۰ ۲ -س:گذر ‏ 4 - این جز. دزم‌را ن و چ ندارند ۰ - چ ون ۰ ببارد . ۰ - لن : برهون‌دایره باشد که بر کا رکشند ۰ چ٠‏ برهون دایر؛ بر کار بود ۰ س‌ثل متن ٩‏ س + زیی[ کذا ] ۳۲ «۰ کرشتون! کان بود یعنی فپّان که چیزی سنجند [ زرین کتاپ گوید : خواهی بشما رش ده خواهی بگزافه خواهیش‌بشاهین زن ۲ خواهی بکرستون ] 2 پرمایون؟ آن ماد, کاو بود که فریدون را شیر میداد و پرورد [ دقیقی گوید : ملك افر بدونا آن کجا کاو نکر بردش‌پرمایونا] شین پیرامن در بود و بزمان ما چهار چرب خوانند [ شاکر بخاری گوید در او افراشته درهای سیمین ‏ جواهره نشانده دربلندین ] مه رکان آمد جف 3 E رفرین‎ آن آهن بود که بر درها زد و حلقه در آن افکنند وقف ل کنند» عنصری‎ که چ :کرستون ۲ س ون :ده ۴ -س :یرمایون وق باشد + ( حانبه ) + پرمایون کاوی بوده است مر شاه افریدون را چ : + پلندین پیرامن در باشد ؛ ك : پلندین کاو فریدون را نام پرمایون پود 4 - بخ این لفت را ندارند , زفرین که آنرا کال زونرین و زوفلین و ۳ ز ضبط واستعمال کرده اند اصلاً نی ینهآ هنين دراست ولی‌شعرا بمدها جشد سر را هم بآن تشبیه ندوده و حتّی در عربی بز مزرفه ببملی موی جمد فین ای موی سر سول گردیده رتصورءامانهکه ای ن کله ال زاف را پهمیت‌وضع سول امروز رایچ ساخته | ثليه وعر :یزاف e ثل من بود بدین اندر مثل زفریی آهنین و در‎ کوبین'‎ چیزی بود که از خوص۲ بافند و آبزرك آرد کرده در او کنند و درتنکف‎ : تبر عضارا نکذارند تا روغن از او ترون آید [خجسته کوید‎ باز کشای ای نکار چشم بعبرت ‏ تات نکوبد فلك‌يکوبة کوبین] ۳ هين شتاب فرمودن است » دیگر یلاب برد [دقیقی کوید : از کومار دوش برنگ می ھیں آمد ای نکار می‌آدرهین] دری بود ازچوب باريك بافته چون پنجرة مشبّك و بیشتر دهقانان دارند و در باغ نیز کنند اگر از او درنگری هر چه در باغ باشد پدید برد [ بوشکور گوید اگر از من تو بد نداری باز بیکی بی نیاز روز نیاز ا ۲ گوبی مین برخیز دزم سبل ۰ س چ :هبل یکی راکویند بشتاب ویکی 7 ۳ [ کذا ] دری باش دکه از چوب پانته باشد خانه پینند و در سرای روستائیان و در رز ها یشتر جنان باشد » ن ( در حاشیه )۰ فلبکین [ کدا] دری باشد که از چوب بانته بود چون‌پنجر هدراو نگ هکنی هر چه در سرای بود پینی ودر باغها ومزرعه ها بسیار بود ؛ س ؛ غلبکن دری‌باشد از چوب مشبّك ۰ ۳ زی کا ل وه راخوانند. ‏ 4 -چ: غلبکین کردار که ازبیرون در مه چیزی از ne زستن ومر دنت بکیست مرا غلیکی درچه بازبا چه فراز '] نان کشکین؟ [نانی ] از NR‏ ڪرده و پخته بود [ رودکی 5 کشکیی نات نکند آرز و نانسمین‌خواه ی کرد و کلان] زیبان" ذبا بود [معروفی کوید : آن نکار پریرخ زببان خو بکفتار ومهترخوبان] بادبرین؟ باد صبا بود | رود کی گوید : چنین آمد گردنده بدین‌سان ‏ هم بادبریی آمد هم باد فرودین] بایفرودین" باد دپور بود[ دقیقی" گوید : خلقانش کرد جام زنکاری . این تسد وتیز بادفرودنا] e EET‏ آرغوان : کلی باشد سرخ[ مظفری کوید : ۱ - ازاین تطعه س بیت ازل دا دارد وسم‌راو ك ( در حاشیه ) و چ فقط ببت سوم را ۲ س ؛ نا ن کشکین اقلی واز هراونی بود »ك ( در حاشبه ) + نان کشکین آن نان که از جو وباقلی ونخود يك جا بهم جم کرده بود » چ اینلفت‌را ندارد ۰ ۳ - س : زیبان زیا وخوب بود ۰ ت (در-اشی) مثر ون عثال ) » چ این لغترا ندارد ۰ وه - چ *-کذا درحاشبهٌ ن انا س؛ برسف‌عروضی ۰ ۵-۷« ارغرا نگلی| چ « ارغوان درخت کلست که سرخ بارآورد ونازی آ نکل‌را ارجوان کویند ‏ س ۰ ارغران گلسع پاشد. از جو و گندم و ب ریزو چون غرابست این جهان برمن ا زآن زلف غراب ارغوان باراست جشمم زان لب چون ارغوان ۱ کسائی کوید : آن قطرة باران بر ارغوان بر چون‌خویببنا کوش‌نبکرانبر | کاعکشان ۲ فلك را وید [ عنصر یگوید : تیه بر چرخ راه کاهکهان همچ وگیسوی زنگیان بنشان ] آزمان" دلج بود [ فردوس یگفت : پارمان و آروند مرد هنر فراز آورد کنجزر و گهر] ارون؟ وارون نحس* باشد [ لبیبی گوید : دانم بخت را با من چه کین است بکه نالم بکه زین بخت وارون ابوشکو رکوید : کمان برد کر بخت وارون برست نشد بخت وارون از آن يك بدست ۷ ] ۱- این بیت فقط در ك و چ هست و س یت بعد را بجای آن آورده . ۲ س این افت را ندارد ۰ ۴- چ ؛ ارمان و اروند اتباصت اران رنجکی [کدا] بود و اروند تجربت ( رجوع شود بلنت اروند در ص )۱۰۰‏ سایرنسخ این لفت ندارند . 6 س ١‏ وارون بدیشت وشوم باشد . ه در نسخة اداس پاره » و این ین ناشی ازجھل‌رخبط ناسخ است *- ابیت در چم ون آمده و ص بجای آن پیت بعد را آورده ۰ ۷- بك پدست 9 دشمن۱ ۰ دیوباشد [ عنصر ی کوید : بس نباشد تا" بروشن روی و موی تیرهگون ۳ نوی را؛ حجّت اهریمی و پردان‌کند ] ۰ ابران نام عراق است و عراق از ایران معرب است [شاعر گوید : عراق‌ایران است‌این‌امیر ایران‌است کشاده گردد ایران امیر ایران را ] .1 توران نام تر کستان است و بعضی ازخراسان و آن ازمشرق است + زین [کذا ] تافته بود از غایت خشمناکی ۲ » ربا شلواری بود تنگ ککشتی یران دارند [ مزجيك گوید : که یکی تو بان کرده‌است می "شفتن‌شب را زدییقی نکووپا] ازتسخ ودرثرهنگها پدست‌نيامد ۰ ۲ - س این لفت را ندارد ۰ ۴ - ف ( دز حاشیه ) + بس نباراید ۰ 4 - ن ( در حاشیه )گر قط در ع و خاد در هيچيك ازنسخ دیگر يست و در اسخة اساس هم مثال ندارد . .که بدون مثال فقط در نسخة اساس دیده میشود وضبط آن درست ساوم نشد در از فرهدگها بدست یامد . ۸ - چ : توبان شلواری‌بودننگ وچابك کشتی کیان دارند » تن« نوبان شلوار کشتی کیان بود » س مثلمتن ۳۹۸ هوان" امیری بود که بمردی وسپاه کت ی کسی از ار بهترنباشد [فردوسی کسی کو بود پهلوان جهان مان سپه در نماند نهان] لان" جنسی‌بود از ممجوناتوعطر برسان دوشاب » سیاه وخوشبوی برد [فرخی گوید : ازره صورت باشد چون او کون عبر دارد لادن هم فوخ یگرید : تا زر نباشد بقدر سرسه تالادنباشد بشبه لادن۳] کاربز آب بود [ خسروانی * کوید : دو فر کی است روان ازدو دیده پر دو آرخم "رخم ز رفتن فو کزں جملگی ف رکند 1 و ف رکندن فرسودن بود ۰۲] ۱ - چ : بهلران سبهید لشکر باشد بر لشکر تام + س و تن این لفت را ندارند . ۲ - چ ١‏ لادن جنسی است ازسچون بر تال دوشاب و کون عنبر دارد سیاه » سس: لادن نوعیست ازهعجونات عطر وسیاه وخوش بوی باشد ن ( درحأشبه ) «لادن جنسی معجونهای خوشبو برنگ میاه .۰ ۴ - پیت اول فزخی فقط درس و حاشة و بیت اني او نقط در چ ۰ 4 - چ ۰ فرغن و ف وکن جری بود ۰ + فر کن گذرگاه بود سوراخ فراخ [[کذا ] س این لفت را ندارد ‏ ه درك و در چ ( درافت ف رکند » رجوع کا و * ) لیکن دراینجا چ آنرا بفزخی نبت داده ۱ -چ: + رفن [کذا ]‏ ۷ - این جل قط درن هست . ۳۹۹ O نارون درختی است راست و چوبش سخ ت که پیشه وران آلات -ارند [افرخی کوید: تا نبود بارسپیدار سیب تانبود نار بر نار ون] کلی باشد نستونکوند و گروهی نسریی کویند [ارود کی گوید : از کیسوی او نسیم مك آید ‏ وز زلفک ار سیم نستروث ] کایین مهر زنان باشد [خسروی کوید : این جهان نو عروس راماند رطل کابینش گیروباده‌بیار] "بت پرست باشد [رودکی کوید : "بت پرستی کرفته اي همه این جهان چون بت‌است‌وه‌اشمليم بهرامی گرید: صیفه خرم و آباد باد کارت که له شمان است و جایگاه ”بان ۴ ] بالد و چوب ار از سغتی که بود ١‏ - چ ۰ نارون درختی باش پشتر را انزار لادگران [ کذا] کنند ۰ ڻ : نارون در< » س ؛ نارون‌درختي کننه از پھر سختی . خواند ونسرین نبز کو نتط درس آمده ب ۳۷۰ پرنیان! بحویر انمد[ فرخی گوید : چون پر بيد گون بر روی پوشد مر‌غزار ۱ پرئیان هفت رن اندر سر آرد کرهسار خروی گوید : ای ناز کک میان و مه تن چو پرنیان | ترسم که در رکوع ترا یکسلد میات ۲ ] کران" و کرانه بمعنی کناره بود [ ابو شکور گوید : کر انه بگردم زیاران بد که بنیاد من استواراست خود] قنان؟ نفب باشد و بانک [ مزجيك وید : ففان من همه زان "زاف بی تکلف اوست فکنده طبع بر او بر هزا رگونه ”عقد ] جیلان" نجد ک رکانیپوپود [رودکی کوید: سلجد جپلان بدو نیمه شده نقطة سرمه بر او يك يك زده رن حربر چینیبود مش و برد ساده بود » چ »بابان حریر ی اشد که نقشها وچرخها دارد ۰ س ؛ پرنبان -ریر باشد بت [کدا] فقط در سس آمده بجای پیت قبل . ۳ س «کران کرانه بو کرانهڳرفئن بچ ون این‌لنت را ندارد. 4 - س + نا ۲ چون لفت را ندارند . ۰ ن ( درحاشبه ) : جیلان‌ستجد ند [ کذا و پتتک و غپرا نبز گویند » سایر نسغ مثلمتن۔ ۳۷ بوطاهر گوید : نهاده زهر بر نوش و خارهمبر کل جنانکه باشد جچیلانش‌ از بر عتاب] کدازان بود [رود کی گوید : از ار ہی اندهی بگزین و شادی با تن آسانی بتیمار جهان دل را چرا بابد که بخسانی ۳ ش,وعده‌هانرخسانی *] بازنعشین" بازی بود سپید فام کبود کون[ فرخی گوید : تا نيامیزد با زاغ سیه باز سپید ‏ تانیامیزدباباز خشیی شاگان" پیکار وسخره بود [شهید کوید: اکر بکروی تو بروز حساب بک‌دری] مفرمای درو ش را شایگان ] بیت نقط در اشا ن 7 ت بل ۰ ۰ ۲ -چ: نان تراز هم بود از شم یا از درده س :ر [کدا کار ازن ودر ق ( در حاشیه ) ؛ بخشان [ کذا] فراهم ترنجبده بود از غم ۰ ۳ - این بیت نقط در چ و خاش ن هت . ۲ س : عنصری » راچ انا دارد و س نقط همان را بنوان شاهد آورده ۰ ۲ - چ ازی بود که رنکش‌بان کبود نی خشبنه رنگگ »ن ( در حاشبه ) : باز خشين باز سید او سیاه باشد » س این[ باش که فرمایند بی‌سد ۰ س و ك این لفت را ندارند . وسیاه و سیز وسیید با بو دکه چتم وبث. ترا ندارد . ۷ - چ : شایگان کاری ۳۷۲ این" آن خم بود که‌ماست در آن کنند و بزنند وروغنش بکیرند» بتر کی یاپوق کریند [طیانگفت : برذ وساغر و آنین و غولین حصیروجایروب وخیم وپالان؟ م طیان گفت : دوغم ای دوست در آنین نو می خواهم ریخت تاکنم روغن از آن دوغ همی جنبانم ۴ هم طیان گوید : دوغم کنون که د رآنین توشد بزنم پهرمان" ياقوت سرخ آبدار بود[ بهرامی کوید: چرپروزه کشته‌است غمکش‌دلمن ز هجران آن دو لب بهرمانی ] کیرات زحل بود [بوشکو رکفت ۱- چ ( درس۰۱۱۰ آنین چیزی برد چون نبم خنب ی کوچك و بز رگم وسر قراخ باشد و درین ولا شم روغن از او٤‏ [ ترا نهره خوانند و دو دسته و یك دسته بود وسفالیت از دوغ جدا شود » و چ ( درس ۰۱۱۱ آنین نیم خمی بود کوچك » ل + آنین چیزی بودکه ماست در وی کنند وبجنبنند تا روش گیرند + س این لفت را ندارد »ن ( درحاشیه) آیین [کذا] : نهره بودکه ماست و درغ ازیکدیگر جدکنند بدان ۲ - این بیت فقط درچ (س* ۱۱) آمده . ۴ دك بیت ذیلرا دون ذکر نامتائلآ ورد بخرم آخر آلین ترا جان پدر پس در او ریزم جفرات وهمی جنیانم ِ-۱ فتط درحالیان * -چ ؛ پهرمان با قوت سرخ گرانایهبود ن شل متن ۰ س این لفت را ندارد . ٩‏ - س «کیوان زحل باش د که ازفك هتتم تابه سای نسیخ عثل متن . ۳۷۳ بلند کیوان بااورمزد و با بهرام ز ماه برتر خورشید و تیر باناهید فردوسی وید : شبی چون شبه روی "شسته بقر نه بهرام پیدا نه کیوان نه تا ] شوخان" مب رد باشد» این" [کذا] نیزه باشد بزبان آذربایگان» E‏ برزین آنشگاه کبران باشد [پوشکو رکفت : بگه رفتن کان ترك من اندر زین شد دل من زان زین آتشکد؛ُ برزین شد ] # و بون نمد زین شد باشد [ عنصری کوید : ازفتح وظفربیلم بر نیز تو عقد ‏ وز فر و هار بیلم بر دیزة نو یون هم عنصری گرید هیون چو جنگ بر آورد و يون فگد بر او بگوش جنک نماید هی خبال درال ` | ن بیت را قاط نس دارد پجای بیت پیش ۳ دیگرنیست و درنس اساس هم مثال ندارد ۰ ۳ - - چ برزین ار کید ویس تن کشت بیع ان مداخ و بود » س مثل متن + بت دزم اورا ت (درحاشب) VE هبون" شتر بز رک و ] اسب بود [ دقیقی گوید : چگونه باد اعدای او قرا رکنورن زمانه چون شتری شد هیون و ابشان خار ۲ فردوس ی گوید دو بازو بکردار ران هیون برش‌چون‌بر پیلو جهره‌چوخون۳] ی 3 تن اسب وحشی باشد[ منجيك گفت : بسی تکأف بینم ترا بظرف همی لطیف حیزی خر با آو قو ن است و حرون * آغاجی کوید توسی کردم ندانستم همی کر کشیدن سخت تر کرد کمند؟] ۷ لفن" [کدا] تان باشد . ۱- س : مون شترجازه باشد واسب‌رانیز گوینه ۰ چ وك هیون‌شتر بز رگ ؛ انسان خوار ‏ ۴ - + توسن اسبی باشد کر؟ وحش ی که بلگام 1 وت ات زا ید ولی بجای آن حرون رلردارد ببعنی اسب نافرهخته و یقین است که کانب سهواً بجای توسن حرون را که در بیت منچيك بعدا ز کله توس نآمدهوتقر یام ینمنی راداردعنوان بیت در چ چین آمده : ترا بطرف هی )٩(‏ حیزی خرها توسن و اسپ حرون(۱) ت را نقط مس دارد بجای بیت پیش ۷ - چنین لنتی باین هیثت و معنی درهيچيك ازنسخه ها وفرهنگها بدست یامد . قرار داده است ه - ہس بکلف یل ۳۷۰ ملحقات حرف نون درنخة اساس‌نیست لیکن نسخ دیگرهر کدام بر بعضی از آنها عدایگان! ملک بزرک را خوانند » عنصری گوید: خدایقان خراسان و آفتاب كمال که‌وقف کردبدوذوالجلالءز"وجلال رودکی گفت : خوبان همه سپاهند اوشان خرایعان است 7 نيك بختیم را بر روی او نشان است7 دوستگان؟ معشرق بود ؛ فرخی گوید : کسی‌را چومن دوستکانی‌چه بايد که دل شاد دارد بهر دوستگانی بهرمان دير“ جامة حریر بود رنگین ؛ فرخی کوید " کلستان بهرمان دارد همانا ثیرخوارستی لباسکودکات شیر خراره بهرمان باه ماکیان مرخ خانگی بود جفت خروس * » عماره گوید : ۱ - چم + خدایگان پادهای بز رگ بو خداوند بود چنانکه کوبی کشورخدیو» و گیهان خدیو خدای را د ۳۷۹ تو نزد همه کس چو ماکیانی اکنون‌تن‌خودراغروس۱ کردی فرزان" کت است وسکیم قرزان» پهرایی کید : خالفان نو بی فره اندوبی فرهنك معادیان تو ناف خند و نا فرزان دستاران شاگردانه بود؟ » عسجد ی گرید : بستی قصب اندر سرای دوست بمشتی زر سه پوسه بده مارا ای دوست پدستاران مآوای مغ و مار بود ؛ خفا ف گوید : چېستازکفتارخوشبهتر که‌او ‏ مار را آرد بروت از آشیان رن ریخ س کین بود و ریخن آن که بسیار سر کین میزد » رود کی گوید : یکی آلوده کس باشد که شهری را پبالاید هم ازکاوان یکی باشد که کاوان راکند ر یخن وگن پلید بود » بوشکور يد ١چ ٠‏ خروم ۲۰۰ -س :۰ فرزان سکیم [کذا]بشد » چ ۰ فرژان کت است و فرژانه حکیم و عالم ۴ - چ انزوده است «گروهی نو داران لت را ندارد ۰ 4 - این لد فقط درلل‌هست ۰ چ چنانکه پباید « هچ ۲ ریخن‌شکم نرم شده‌باشدرعنیربنده «س‌این لفترا ندارد + ۷- چ ۰ نراگن پلید وبلشت باشد » بس مثل متن . ۳۷۷ فو آکی نیم سالخورده ایم ابر جفت بیداد کسرده نیم رود کی گفت : کفت دینی را که این دینار بود کین فو ۲ ی موش را پرواربود! قلما سنگ بود » پوشکور ۲ گوید : کر کس‌بودی که زی‌توام بفگندی خویشتن اندر نهادمی بفلاخن خسروانی کوید : بخاصه کنون 5 وده رکس‌باسنکو قلاخ ۲ یکر * راندن‌درو یش دست آورنجن بود ) شعر : پرسرهررک بافته کیسوی [ کذا] . پیچیده بر دستش بگردار غی 9 وارز بند کاه ساعد وبازو بود » آغاجی کوید : زمانی دست کرده جفت رخسار ‏ زمانی جفت زانو کرده وارن ا زراغن ذمیی زمینی زراغن بسختی چوسنکك ۱ - پیت‌ازل درن وسآمده وبیندق ۴ - این 1 ۰ - س ؛ وارن بند دست باشدآن که مبان دست وبازوست چ وازن بندگه زیر بازو بود ۱ - چ ؛ زراغن زمین سخت باشد ۰ س این لفت را درطی زراغنگه ذکر کرده چنانکه گذشت . سخت بود » زراغتگ نیز گریند ؛ بهرامی گوید : نه آرامگاء و نه آب وکا ایبیت‌ازل ‏ ۲- چ «رودکی بین منی فقط در ق‌آمده ۳۷۸ هه رجن مکار وکینه ور بود [ عنصری گوید : که حسد هست دشمنی رومن کیست کو نیست دشمن دشمن آژٴ گهن" کاهل و بیکار بود » شاک ر بخاری گوید : بدل ربودن‌جلا" دو شاطری‌ای مہ بوه دادن جان پدر بس ا ژکهنی گوزن" کا وکومی‌بود» دقیقی ٤‏ کوید : شیر ګوزن و "غرم را نشکرد چونان که و اعدات را‌بشکری تر کون" دوال فتراك بود » منچيك کوید : تا بدر پادشاه عادل رفتند . بسته ت رکون درون فضول وخطارا ا فرارون کواکب ببابانیست » آن که رفتنشان باز پیش بوده دقیق ی کوید : حسودت در بد بهرام یرون نظر زی تو ز برجیس فرارون a خ.‎ یروك _ آن ستاره[ ها ] بو د که رفتنتان مفسد باشد » خسروانی کفت : ۱-ط درن رچ. ۲ - ایشا نقط در ان و چ ۰ ۴ - نتط در چ ران 4 درل ؛ فرخی ‏ هچ «چرنانك که اعدای‌ترا 1 اضا نقط در چ رن ۰ » چ ۰ فرارونکواکب پابانیان فربررون [ کذا ] گویند زانکه رنتشان بازیس‌بود آنرا فرارون کوبند آنچه برصلاح بود ر آنچه بر صلاح نبود آنرا فریرون گویند » س ۰ این لفت ولفت بعد را ندارد .۰ ۷ - چ « فیرون مفد بود » ۳۷۹ همت تيز و بلند تو بدارن جای رسید که ب ی کشت مراورافاك فیرونا" [ کذا] ۶ ۲۳ تن طبقی باشد ازبید بافته › فردوسی گوید: بچپیی درافکند ناکه سرش همان؟ نان کشکین بپیش اندرش E e‏ نوایین بدیم باشد » عمار هگوید : شاخ است همه آتش زر ین و همه شاخ پرزر کشیده است‌وفراخ است و نو آیین سردن ازسوی سرباشد آنجا که مردم خفته بود » شعر: "بدیارومن از دوستی او گاهی بسرین تاختم و کاہ ب فن he‏ سرون کفل را خوانند » شهید کوید : کفاش با تلا بشکنتم ۷ گرچه برتابد آن ميان و سرون کرد گر بقین هر گر بدی ا زگمان آویخته اينك آن فربه ممرونی رانك آن لاغر میان ۱ - این مثال نقط در چ هست . ۲ - چ : این لفت را ندارد. ۳ -چ : هه بدیم بود » س این لفت را ندارد > - س , ازبالای‌ران‌را -رون خوانند ۰ چ این ترائدارد ۷-ظاهرآء بشکانم. ۳۸۰ رد بخن ' [کذا) بان بخ بود » عسجد یگرید 3 من زارتر گریم همانا که او خاموش گرید زار ومن با خن داش" عطا بود چون داشاد » لبیبی گوید چکنم که سفيه را بنحکوی نتوان نرم کردن از داشن سان" جزا و مکافات باشد » ابوشکور کوید : برو تازه شد کينة ورزیان . بکردندش‌ازهرچهکرداو شیان توان“ "جلییدن بود برخود مانند "جهودان روز شبه » خسروانی کوید : ه دم کیر و پیابان سموم تبغ آهخته سوی مرد وان* سان" دیگر رسم ونهاد باشد » بوعلی سیمجور ۷ گوید : این جهان بر کسی نخواهد ماند ‏ تا جهان بد نبد مگر زین سان 4 ان“ آهنک کنان باشد » شهرة آقاق کوید : ۱- این لفت درهيچيك ازنسخ وفرهنگهاجردرن بدست امد ۲-س:داشن‌تشریف و انعام کردن بود (بدون متل) ۰ چ این لفت را ندارد ۳- فقط درس -٤‏ چ: چون جهودان ۰ مهز ی کفت ؛ تا مذیحگوی نوام ‏ مدیح گوی و ه رگرمیاد ن.لفت راندارد. _ ۵ - این بیت نقط درس هست وچ بیت حاشيهٌ قبل نقل شد شاهد آورده ٩‏ - چ ؛ سان رسم ومانند باشد »ن این لفت را ندارد ۰ ۷- س : فردرسی (8) ۸- این لفت بردرن تست . نوان ۳۸۱ ز همه خوبان سوی تو بدان یازم ‏ که همه خوبی‌شد سوی‌رخت پازان ۱ دهلیر باشد ؛ عنصری گوید: ٠‏ فلک مر قلعه و مر باغ او را بپیروزی در افگنده است بنیان یکی‌راسد یأجوجست‌دیوار ‏ . یکی را روضة خلد است بالات ان" طاق ونستتگاه بزر گان باشد» د قیقی گوید : ای منظره و کاخ بر آورده بخورشید تا کنید کردارت بکشیده سر ايوان همی بضورت ایوان نو پدید آبد مه نووغرض آن نا ازاو کنی ایوان* سامان؟ اندازه و نعانگاه برد » کسائی کا بوقت دولت سامانبان و بلع‌یان چنین نبودجهان بانهاد وسامان بود دون" بقَیّت انکور باشد که در باغ مانده بود جای جای ء عماره کوید : ۱ - درس هین یت بشکل ذیل آمده : ز هه خوبان سوی تو بدان ازم من که هه خوبی سوی رخ و بازان شد ۲ - ایضانقط درس وچ ۳ - چ + ابوان مه بودبطاق ء ك این‌افت را هم ندارد ٤‏ - این بیت فقط در چ آمده و بیت ساب را س ب چ ۰ امان اندازه باشد »ك این لفت را نیز ندارد بها وسامان بود [کذا] ۰ چ این بیت معزی را کمرهانی که کشیدند سر از طاعت او سر تیفش همه را بی سر و بی‌ساما ن کرد ۷ - این لغت فقط درس آمده. اضافه دارد + ۳۸۲ مغ از نشاط سید جیی که ست خواهد شد کند برابر چرخشت خشت با لينا درغان! شهریست از این سوی سمرتند » ابوالمباس کو بکی از جای بر جستم چنان شیر بیابانی وعیدی بر زدم چون شیر بر رو باه درغانی تین تبری یا کانگی بود که بدان کوه و زمین کنند » آغاجی کوید : بتندی چنان اوفتد بر برم که میتی فرمادبرییستون؟ عسحدی کوید : کسی که افکند ازکان * که بمیتین سیم مکن بر او بر بخشایش ومباش رحیم ا دعای نیک باشد و فرین دعای بد » وفیقی گوید : اکنون که ترا تکلفی کویم ‏ پیداست مرآفرينم اذنفر ین آذین" تبه ها باشد که درشهرها بندند وشهر بیارایند ٤‏ کسائی ؛گورد : :تین کاند چاه کنان بود تن (در جاشیه) ۰ مبتین قط در س هست بجای بیت ۱- ایا نقط درس ۲ -چ ۰ کلنگ چاه کنان بود ۰ ۳- اة نآمده ۽ ن (درحاشیه) ,تو ۰ -اقط درس ١‏ YAY نوروز و جهان چون "بت نو آبین از لاله همه ڪوه بسته آڏين‎ آیین!‎ رس باشد» پوسف عروضی کوید:‎ تا ترا رفتن ای جان پدر آبین کشت[ کذا]‎ ۲ م‌مراریختن آب مژه آیپی کشت‎ . عنصر ی کوید‎ آیین عجم رسم جهاندار فریدون‎ ۳ بر شاه جهاندار فری بادو هایون‎ EE بر غون‎ نام شهریست » منجيك گوید:‎ تا ابوبکر توبی چون قصب شگر ریز‎ دین یکی مؤذن خام آمد از خرغون [کذا]‎ ورب‎ : بمعنی علی حال گویند و بجای اکنون هم گویند» عماره گوید‎ گویی زبان شکسته و "نگ است بت ترا‎ ترکان همه شکسته ز بانگ نواند نون‎ کون‎ : نکونسار باشد » ابو شکور گوید‎ نگون تدت‌شدهمپوبخنش نون _ ابا سیب رنگین بآب اندروش At و زیون آن سم باشد که پیش از سد بمزدوران دهند » جلا بکوید : پرده‌دل من بدست عشقیز بون‌است سختزبرنی که جان[ و تش‌ربون است۲] رودکی ۲ گنت : ای خریدار من ترا بدو چیز" ‏ بتن و جان ونهرداده ربون ٤‏ و و طیرخون" چربی سرخ باشد » عنصری کوید : زین هر دو زمین هر چه گیا روید تا حشر بیخش همه روین بود و شاخ طبرخون دنل 54 است که هر عاشورا ده هزار مدآ نجابگرد آیند » ابوالعباس کوید: بوالحسن مرد که زشتست و تو بگذارو بنه [کذا ] آن نگیږ ی که مر او را د رکسانند بکدن کفن [دکنن!] انبوه بسیار باشد » اپوشکو رگوید : سپاء اندك ا و داش فزرن ‏ به از شک رگشن بی رهنمون بوشکور گفت ۱ - چ + بون وارمون , د بأشد در س آمده و قسمت اخیرآن سانط است ۳ - درفرهنگ رشیدی ه دق ننط در چ ۰ فقط دراس ٩‏ - ایشا نقط در س ۰۰ ۷ - ن ((درحاشیه )+ کشن انبوه بود از قافله و شکر و مال و شاخ و درخت ر بیشه شکل ال این پیتاۆل ابوشکور درس آمده و شکل دزم را ندارد ‏ ۲ - = دزم درچ وحاشیان . ۳۸۰۵ سوی رود با کارواین گشن زهابی بدو اندرون.سهمگن ۱ ب آهئی‌بود درا ز که مرغ بدانبر بان کند و کوشت نبزوغیراینها : اجین گوید : تا سحره رشب چنانچون می‌طیم جوزة زنده طبد بر بابرن ۲ فرخی توشادمانه‌وان که بتوشادمانه نیت چونمرغ بر کشیدهبتفیده بابز ن۴ باتو آید چون مسیح اندر حدیث کوسفندان کشته از معلاق و مرغ از بایزن * عرمن کود کندم بود که بعد از آن باك کنند » ابوشکو رکوبد : کراسوخت خر م عسجدی کفت : چه خواهد د کر جهان را همه سوخترن سر سر وزپرده‌چو سربرون زندکویی چون ماه بر آسهان زند خرمن ۷ A2 ۶ سوزن‎ زن باشد جامه دوز ق خ درزد باشد جامه دوز» فر خی کوید بر او بریان کنند ن » ( در حاشیه ) + دک مس دا اف تند ۲ -فقط درس ۰ ۴ - فقط در چ + * - چ : خرمن تة غله و گل وخا ک بود ء ن | 1 درام پستی هالة ماه است ته خرمن غله اکر چه خرمن ماه هم در اصل مستمار ازهتی اسلی این کلمه بوده ‏ ۸ - نقط درس . ۷ - فقط در چ » ویدیهی اس ت که ۳۸ سوزد‌زر" بن‌شده‌است رسوزنسیمین لاله رخانا ترا مان و مرا تن خوان" کیاهیباشد که درمیان کشت پدیدآ بد آنرا بکندتا کشت نیک و آید ورویده ابوشکو رکوید : ازیییخ بکنداو وم‌اخوار بینداخت ماندة خار خسک و خار خوانا روات" جان بود و قومیکفتندکه محل جان بود » بوشکو رکفت : جان راس هگفت هر کس وزی من کیت جان ور جان کت باز چه بر بر نهد روان جان و روان بکیست بازد بك فیلسوف ور چه ز راه ام دو آبد روان و جان ۳ اسد ی کو ید : روان هست زندانیی مستمند ‏ میانکثافت بمانده ند٤‏ ژکان کسی‌باشد که با خویشتن‌دمدمه کند ازدلتنگی» فر دو سی گفت : هشیوار و از تَحمة گیوکان که بردرد و سختی نگردد ژکان 4 قط درحاشية ك ۰ و ا FAY وانگهی فرزاد کازر کازری سازد ز تو‎ شوید و کوبد ترا در زیر کوبیی_ زرنک‎ ۲9 کانون‎ : آتشدان باشد » همو راست۲‎ پسان "بتکده شد باغ و راغ کانون کشت‎ در آن ز نور تصاویر و اندر این از نار‎ 3 ستا‎ پیشت باز "خفته را ستان خواند ؛ رود کی کفت : پوشیدنی‌است ازسلب جنکیان کیان داشتندی وکفتندی جبرئیل آورد از بهشت » فر دو سی کفت : آهتن بپوشید ببر بیان و روزبانان در گاه نشبنان باشند که نوبتی و دربان باشند » فردو سی گفت : شبانگسه بد رکاه پردش دوان ‏ بر روز بانان مرد مکشان ۱ - ف (در حاشیه ) ؛ کانون بتخانة آنشکده را نیز گویند (بدون شال). ۲ -کذا در چ چون شاهد قبل از ابن یت در چ ازحکیم غمناك است ظاهراً این‌بیت نبز از اوست. ۳ - ن (درحاشیه) ؛ ستان بتفا باز خفتن (بدون‌شال) 4 - فقطدر چ . -٥‏ ن (ذرحاشیه) ؛ بربیان پوست اکوان دیوبودکه رستم داشتی » تردوسی گوید « هتن یوشید بر بان بکردن بیاوردگرزکران س‌اين لفت را ندارد ۰ ٦‏ - ن(درحاشبه) ؛ روزیان جلاد بود ( بدون ال ). ۳۸۸ موزبان! صاحب طرف باشد و مرز سرحد" است؛ قرفو سی راست : یکی سرد فرزانة کاردان ‏ بر آن مردم مرز بر مرز بان میربان میهمان دار باشد۲ و میز د جای مومانی باشد ؛ فر خی گفت : از یی آن تا ده بر نم دندان مردمان۴ میزبانی دوست داری شاد باش ای می شمان انک کریة دمدم د کل باشد ؛ عنسری کے زان ملك را نظام و از ان عهد را با زا دوستان بفخر و از این دشمنان شمان کوان لونی‌است میان زرد وبور از رنک ستور وهر ستو رکه بدین رنکک باشد یکران خوانندش ؛ عنصری كفت : مبازر را سرو تن پیش خسرو چوبگرایدعنانخنکو یکران ۱ یکی خر ی گردد ندرب رخوده ۲ یکی خف گردد اندر ذیر ای ولابتدار اش بدرن متال). »س A NTE ۲‏ وس اعلاً این لفت را ندارد ‏ ۴ ۔کذا در حاشة ن ۰ چ :ردان مردمان » دندان سزد را فرهنگهای فارسی بستی زری گرنته اند که پس ازطعام خوردن میزبان بدروشان میدهد و این ممنی در اینجا بی مناسبت نیست . 6 -فقط دري * ۔ ت ( در حاشیه ) ۰ یکران اون اسب اہ س این لفت را ندادد ۰ ۱ - درحاشیة ن بدون ذکرنام قا ۷ - تصحیح قیاسی » در چ ‏ خرده بان زرد ۳۸۹ پریشان! بباد برداده برد » فرح یگفت : مگ ر که‌نا ر کفیدءاست چشمدشمن‌تو کزومدام پر پان شده‌است‌داننار نوژان" رود ۴ با بانگ و سهم بود» منجيك گفت : ها برفتیم و شده نوژان و کحلان؟ )٩(‏ پس ما بشب ی گفتی توکش ساب از اتقاس قتان قبا باشد پمعلی وقرآ گند نیز کند جنگ را »خسرواتی گفت که حل رومی بسته وگھی چینی که کژین خفتان وکە زر ین‌جوشن ۷۰ ان درفشان بود؛ خسروی گفت : آنه کونست‌همهرخهان [کذا] جز نرسد دست بدیشان [ کذا ] درفشان و رخشان د درخشان* همه یکی باشد » فردو س ی گفت ۱ سواری فرستم بنزديك نو درخهانکنم رای‌تاريك‌تو ان ازهم فروفثاندن وازهمباز کردن وبیفگندن وییاد بردادن یز ندارد ۰ ۰ ۲- نفط در چ » بعضی ارهنگها این لفت را ۴ - نی رود انه ته ساز طرب 4 -گذا در چ ب يحون ۰ تصعیح قباسی» اش ۰ و انقاس پسعنی سباهی دوات بعنی مرگب است ۰ ٩‏ و۷ و۸ فقط ۳۹. نوکانا نقاع باشد » لبیبی گفت : می بارد ازدهانت خذو ایدون کویی کس رکشادند فو گان را کرانه و آخر بود » فردو سی سخن نیز نشنیدو نامه نخواند بیارسی غالفت برد» پوشکور گفت : ین شهسر من‌رخت برتربرم من آنگاه سوکند انیسان* خورم کز مزجانه *بشد باشد وتازیان کو ند لولژباشد» فرخیگفت تامورد سبز باشد چون‌زمرد تون باشد ؛ عسحدی گفت : کفتم هی چه کوبی‌ای پییلخی ‏ گفتاکه چه شنیدی ای پیرسجدی دیدن" کردن بند بود رو د کی گفت : بزر کان جهان چون گرد دن تو چون اقوت "سر خ اندرمیانه لفت را ندارد ۱ ( درحاشیه ) : فوکان بقبة فقاع بود (بدون هنال ) س این ۲ - فقط در چ + ۴ - ن( در حائیه ) [کذا] غالف بود » س این لفت را ندارد ٤١‏ - ن( در حاشیه )؛ نيان ه -فقط در چ ١‏ - ایض فقط در چ » ۷ ایضاً نقط در چ . ۳۹۱ ۳ دن آن که همی دود بنشاط کویند همی دند و دنان است » کا ئی کفت: بار ولایت بنه از گاه خویش نیز بدین شغل میاز و مدن سر دیک و کوزه‌ها وتتور بود»کساشی کفت : بکشای؟رازءشتو نهفته مدارعشق . ازم چه فایده که بزیر فهنین است» نکن منجلیق باشد یعنی ,یلوار" انکن» ابوالمئل گفت : سرو است و کوه سیمین جز بك میانش سوزن خسته است جات عاشق وز غمزکلش بلکن و لجن آغشته بود بگل » عیچدی گفت : کردم تھی دو دیده برو من نانك ردم[ کذا] تا شد ز اشڪم آن زمی خشك چون لون E‏ کر ددن جانوری است بر صورت ”بز ولیکن سرویی بر ۷ پیشانی دارد چون‌ستون» " پنش‌سطبر وسرش تیز و بزور پیل را بر کیرد و این در هندوستان باشدء فرح ی کفت لزه کرگدت را برکند شاخ . بزوپینبشگند سیمرن‌را پر ین سر دیگث وتلور و اوا و لکد ۰ ) نقط در چ ۴ - ( دراه‎ ١ -4 -ل ( درحاشه) : بگذار‎ ۳ ۰ نقط در چ‎ - ۷ راویف‎ ۳۹۳ را بانگک ودمدمٌ گر یستن برد در کلو » بوااعباس عباسی گفت : دو دستم ابستی چو پوده۲ پیاز ‏ دو پایم مستلل دودیده غرن نیاو" حصار باشد ) بهرایی گفت : وسوی هند کشادی هزارتر کستان [ کذا] ز سوی سند گرفتی هزار انباخون انبودث آثر نش بود که از چه پدید آمد؟ » رودعی گنت : بودنت درخاکک باشد یا فتی ممچنان کزخاکک بود انبو دفت امین خجسته باشد ء عنصری اکفت : جشن سده آبین جهاندار فریدون برشاه جهاندارفری باد و همایون بهر ۷ باشد » عنصر ی گفت : بچشم۸ اندرم دیده از رون تست رودکی کرید: خود غم دندان یکه ترانم گفتن زر ین گشتم برون پجدم اندرم جنبش ازبون آست٩‏ ۱-فقط درچ در ح ؛ انبودن انبوشش: ۰ - نقط در چ وحاشیثن . ن ( درحاشیه ) ۰ رون چنان‌بو که گویی ؛ سیب آن ۰ ۷ -چ «یهیه ‏ ۸- ¢ چخشم. ۰ ٩‏ - ایں پیت قط در چ هست و سا آنرا پقیاس تمحیح کردیم ۰ ۰ - فقط درحاشية ن ٠‏ چ 4 -کذ! درا ”بن باشد » دقیقی گوید : موج‌کریی بر آمد از لب دریا ‏ ریک همه لاله کشت ازسرنا بون بکسان بود » بوشعیب تویی آراسته بی آرایش ۳‏ چه بکرباس و چه بخز یکسون ی ستعون "سخن باشد » دقیق ی گفت ۱ ترسم کان و هم یز خيزت روزی ‏ وهم همه هندوان بسوزد بسخون چیزی بود ترش چون کشك وازدرخ ترش پنایت کنند و آنرا قروت گو ند و مصلا گویند » عماره گفت : بینیت همی بینم چون خانة کردان آراسته همواره بشیراز ۷ و برخبین یج 4 غولین دودستی نیز کویند » سبویی بود سرفراخ» عماره گفت : غولی و فرو هشته دوغولین بدو ابرو پنهان شده اندر پس اطراف دوغولین درچ و-اشبا ن - تو بی آرایش آراسته [کذا ] ۰ رشبدی؛ تو پاراسته بآرایش ۰ 4 - فقط در چ. - ك ( درحاشیه ) ؛ رخبین کشکی که ازدو غ سازند ( بدون ال ) ۰ س این لفت را ندارد ۰ ٩‏ - مصل را درمهذب الا سماء ترف ترجه کرده که فارسی دیگرای ن کله است ( رجوع کنید ایضاً بلغت لیولنک:) ‏ ۷ - شیراز دوفی که شبت در آن کنند ودرمشکی یا کبسة آویزند وماستینه گویند ( رشیدی و جهانگیری )۰ ۸ - نقط در چ ۳۹4 E خرامین‎ : علف باشد » بهرامی گفت‎ بماندم اینجا ببچاره راکم کرده نهآب‌بامن یك شربه نه ۲ خرامینا‎ »م بارها بودکه ازمیان درخت برند » منجیك گفت : پیش گرفته سبد پاهتین هربك همچون در نیم حکیم نق وکن هردوپلید وچ ر کن باشد » منجوك گفت : جاف جاف استو شوخگین وستركه زنده مگذار دول ارا زنهار ge‏ لغات ذیل متحمراً در حاشية ن آمده و سایرنسخ از آنها خالیند : کو لاو بان" پهلوانان کردان باشند ازجنس نیکو[ کذا] » پارانی کوید : در بیابان بدید قومی کرد کرده‌ازموی‌هریکی کولا ونان مادریونس پیغمبر بوده است چون ازبطن حوت نجات یافت قومی در حقٌ پونان معتقد شده بودند و بدو بگرویده و آن قرم را یونانیان خوانند» دقیق یگوید: ۲ چ ؛يك شربت و ه [کذا ] . ان( درا رون آید ( بدرن شال ) س این لفترا ندارد . کار ٩‏ -دول‌یمنی سفله وبی‌خی تا ل کردیم ( رجوع شود صفحة - سترك ۰ ینی لجو, ۷ - سایق مفرد این لقت ,نی کولا را | ٩‏ ) وبازهم نی درست این کله مملوم تشد . ۳۹۰ ونان که بود مادر بونس ز بطن حوت ادیک دو کرد غیت چان شود تا تازه کرد ياد اوایل بدين خويش تا زنده کرد مذهب یونانیان بخود باوندان پادشاهان باشند» رود کی کوید : چو پاوندان بجلس می گرفتند ‏ زج لس ست چون گشتند رفتند پالیربان است که خیناگران زنند » و پالیزبان دیگر باغبان بود ؛ ضیمر یکو ید : روا پالیز رفت اکنون که بابل تیمشب بر سر پالیزبان کمتر زند پالیزبان پرواث نام شهریست نزديك غزنی میزبانی بخاری گوید : کفت سالار قوی بايد پیر وان اندرون زانکه در کشور بود لشکرتن وسالارسر بان بانک بود » خسروی کوید : مولشان بربلب چو آرد زود نیزنه بان کند نه ویل‌ونه وای ۳۹۰ ۱ سخوان استدوان بود » عسحد ی کو خسرواجایی بهت ساختی جایی بلند پر زان خواهیکنونش کردو خواهی‌پرسخوان فرورذجان فروردین برد» ضیمری گوبد : کرد شاها مه کان از دس کفت رو کار باغ را کوته دو دست از دامن فروردجات جتکوات شهر یست در هند ) مسممو ق بعل کوید : تا فتح جنکوان را در داستان فزود کم شد حدیث رستم دستان زداستان جاشدان صندوق نان بود » و جاشکدان نی زگوبند » اسد یگوید : در زمی برچیدمی تا جاشدان ‏ خوردمی هر چ اندرو بودی زنان چندان شهریست بز رکوار از شهرستانهای چين » رو د کی گوبد : رسیدند زی شهر چندان فراز ‏ سپه خیمه زد در نشیب‌وفراز هست پروین چودستة نر گس همچو بنات نش رتگینان ۳۹۷ پنگان حلاس بود » و ۱ باشگان بادنجان بود ؛ بوشکور کوید : گان اندرون چون برو باتنگان کمکان کوه کن بود » رود کی کوید : بکوه اندرون کفت کمکان ما با و بکن بکسلد جار ما کربان| کذا] جعنی فدا بود ؛ پوشکور کوید : چون نیاز آید سزاوار است داد جان من کریان این سالار باد گوات نام مبارز بود » فردوسی کوید : 3 ۱ سر و بن چول سر و ۾ وان پهلوانی‌بود زورمند بیازو بزور و بالا بلند ساریان نام شهر یست در غرجه » دیباچی گوید : ین خسرو نامور پیش از او شدستند زی‌ساریو ساریان مان خانه را گویند و نیز خان و مان انباع است » اسدی گوید : چو آمد بر مبهن و مان خویش ببردش بصد لابه مهمان خویش اسم موضعی ادت » خطیری و : همی‌فوت کردند کاران‌مراورا ‏ چو کاو چغانی برش جفانی ۱ دارپرنیان چوب بقّم بود » اسدی گوید » بکشت ار برد رنج کشور زیان [ کذا] چنا ن کن که بابی ز کشرر زبان | کذا] زامهران دارویی است که درنوشدارو کنند ؛ رود کی گوید : نزد آن شاه زمین کردش پیام ‏ دارویی فرمای زا مهران بام E شکاف بود» قریع گوید : همی زند نفس سرد با هزارنفس در گریدویراندریچه‌هایده‌ان(؟» اسنستان پدر زن وامق بود وعاقبت وامق اورا بکشت » عنصر ی کوید : بفرمود نا آسنستان باه بیامد بنزديك رخشنده ماه بدودادفرخنده دخترش را بگوهر بباراست | اخنرشارا توب » آورده ( رجوع و ها پاحتمال اینکه ۲ ) و در اپنجا « توب * را + 3 شاید این خبط دزم صحیح 7 باشد آترا مسین وضع باق یگذا ۳ آوردن .که مشتمل برشاهد : نجا قطعاً خبطی است از ناسخ درف ر هنگها این بت مس‌هوث را بعنوان متال ذ کر کرده‌اند ۰ بر هر ی پراگند آن پرنبان پرند ‏ ٹاک یکر آن نروید جر دار پرنیان ۳۹۹ کوه کان آنبر که کوه کند» عنصری کوید: نیابد هس ی کوه کان سیم پاک بکان اندرون گوهرش گشته خا کش ویرگان خاصگان بوند » عنصری گوید: ابا وپوان ماند وامق بجنگ ‏ . نه رو یکریز و نه جای درنگ توفان دوست وامق بود که با او بکریخت » عنصری کوید یکی دوستش بود قوفان بنام بسی آزموده با کام و کام یمان رود سیحون است » سیان پرسیان۱ بود » عمعق گوید : از این سپس تو بینی دوان دوان در دشت بکفش و موزه در افکنده صد هزار سان دستار خوان نواله و زآه برد » فردوسی کوید : بمن داد از این گونه دستار خوان: که بر من جهان آفرین رابخوان طرخان پادشاه تر کستان بود مجلدی ۲ کوید: ۱ - پرسیان و سیان هردو ببعنی‌کیاهی اس ت که آنرا عشته و پيچك گویند ۲ در اصل : غلدی . fon کنون باشد که برخوانم پیش تو بشعر اندر‎ " مر آنچه تو بخاقانان وطرخاانو خان‌کردی‎ طفاج خاتب‎ ع‎ » پادشاده سمرقند بود‎ حمدان‎ : نام کیراست » عسجدی کوید‎ بجنبانم علم چندان درون در کنبد سیمین‎ که سیماب از سر حعدان فروریزدش درتله‎ سن‎ عشقه بود که بر درخت پیچد » _سر ند و کشو ر اي زگویند» رود کی‎ : کوبد‎ هست بر خواجه پیچده رفتن راست چون بر درخت پیچد سی‎ این عجب تر که می نداند او شعر از شعر و چشم را از خن تب بود » سهیلی گوید : چو دید اندر او شهریار زمن ‏ بر افتاد از بیم بر وی جشن جشن عید و حلس شراب بود » کیا کن غالف وناهه‌وار بود» عمعق کوید : سرا پای بعضی و بعضی کیاکی ‏ چو اندر مغاك چغندر چغندر علکبوب بود » فرقدی گوید : همی بستد ستان من روانها همچو بو یحیی۱ همی بر شد کمیت من بتاری همچو کراتن کرکنندد ک رکدن بود» شمعی کوید : چوباد از کوه و از دریاش راند بر هوا ماند بکوشان پیلو کر یدن بجرشان‌شیرواژدرها مروحه بود ) عسچدی گوید : من کرده پیش جرزا وز ہس پنات نمش ابن همچو پادییزن و آن همچو بابزن زمین لرزه بود » اسدی گوید : برآمد بکی بومهی نیمشب ‏ توکفتی زمین راکرفته است‌تب اشن جامة باشگونه باشد که در پوشند » رود کی کوید : چون جامة اقی بتن اندر کند کی خوامدز کرد کار پحاچت مراد خویش ۴ و بحیی یی عزرائیل . ۰۰۲ اسن دیکر خربزه بود نورسیده ؛ غضایری وید : خربزه پیش وی نهاد اشن وزبرتوبکعت حالی شاد بزب بعنی بیرون » شاع ر گوید : ای مظقر شاه اگر چه تو نیارایی بجنگ از پی آرایش این‌جیش مظثر پیرن آر لا فلاخن بود یننی سنکک » تجیبی گوید : همچوسنک است تيرش ازسختی دم او همچو دم فاماخن دژن یز بود بطعم » شاع راگوید : کبکیزا و گندنارس‌ندان و کاسنی ‏ این هر چها ر کونه که دادی‌همه‌دژن آکهن چیزی بود که بت پرستان دارند برای احترام» اسدی گوید : اگرفته همه لکهن و بسته روی . که‌ومه زنخ ساده کرده زموی رون آزمایش بود » رودکی کوید : کرد باید مرا واورا رون شیر تأ تبمار دارد خویشان میان باغ بود و فخ دام راګویند [ کذا] » دقیق ی گوید : ۱- کیکیزینی نره تيزك وت فخی باغ بین ز ابرو ذنم گشته چون عارض بتان خرم کون برد » حقیقی گوید: سبلت چو کو مرغ کنو کفت‌بر آور ‏ بنمای بسلطان کمرساده و ایزار و ن دیگر بود » مجلدی گوید : زو ورا کوه آمنی" زیید زین پرد؛ ان خطا زین ورازییدیون بون دیگر یعنی باشد » رود کی گوید : از همالان و زبرادرمن فون زانسکه من امیدوارم نیزیون۱ پیون و آبیون آفیون بود» رودکی گوید : تلخی و شیرنیش آمیخته است ‏ کس نخورد نوش و شکربا وون ون دارویی است برای استسقا وقی رب است ۱ سلیسون نام مردبست که پرادرشاه فلقراط بود [ عاصری گوبد ] : سلیسون شه فر خ اخترش بود فلقراط شه را برادرش بود ۱ - ظامراً د اشد نف اکرن . « نون » س وغن بازو بند راگویند » ادوت همچنین بود » بهروات کاو بان باشد » نام نوای ی که مطربان زنند » زغوت شهریست در دریا که عذرا را در وی بخواستند کشت » عنصوی گوید: ز دریا بخشکی برون آمدند ‏ ز بر بر سر زیفنون آمدند , بخون بهرام بود پعنی ستارة مر بخ . مین نام م‌دیست که حصارسنکویه کرده است درهندوستان وستونهاش‌هريك یك پاره است و هرستون بهزار مرد برنتوان داشتن و بد وکس کرده‌اند مردی و زنی ؛ اسد ی کوید : بهندوستان نام آن هردو تن بود مازنین م‌دومازینه‌زن و بستان شیرران ۰ نام نوایی است که مطربان زنند » رشیدی کوید : f.0 که بپستان اندرون بستان شیرین ب رکشد‎ که باغ اندر همی باغ سیاوشان زند‎ باغ سیاومان‎ . نام نوابی است که مطربان زند پیش گفته شد‎ شایگان‎ » مالی بسیار را گویند‎ کیمات‎ » جهان راگوبند‎ عن [کذا]‎ دامن وه وق‎ پایین‎ : غد بالا بود » اسد ی کوید‎ فرستاده کشتن کر آبین "بدی سرت راکنون جای پایین "بدی‎ باب الواو میعو بهشت باشد 1 رو هک ی گوید : گرخوری۱ از خوردن افزایدت۲ رنج ور دهی" مینو فراز آردت و گنج فردوسی گوید : کر ایدونکه آ ید زمینو سروش ‏ نباشد بدانغرواورند وهوش؟ | باو دستوار باشد یی چوبی که شبانان بر دست دارند | رود کی گوید : از رخت و کیان خویش من رفتم و پردختم جر کرد بمانستم تها من و این باهو ] Re‏ حستو "مقر و راضی بود[ فرخ ی کوید : بر فضل او کواکذراند دل کرچهکوا نخواهند؟ از خستو ۱۰ ۱١‏ - چ؛ ارخورش (؟) ۲-ن؛بک‌اردت ۴- چ :دهی 4 این ب فقط در س آمده پچای ب ٥‏ - چ ؛ باهو دستوار باشد از چوب سطبر که نرا شبانان نیز دارند » له باهو چوبی پو دکه بجای سلاح در دست دارند براه‌ها وآ درراء بردارند ۰ س ۰ باهو دستوا کتان ۷-س: خود ۸ن :هنو [ کذا ] مقربود بمی‌اقر ارداده ؛ چ وس مقر پاشه ۰ ٩‏ -س ‏ نخواهد ۰ ٣۰‏ - ك هتو . ان و سافران پاشد ۰ ٩‏ - چ ؛ آن‌رخت ۰۷ ۳ و کشك و بعضی دوغ [ خش ك کرده ] را وین [ طیا ن گوید : شعر زاز از دهان من شکر ات شمر نيك از دهان تو پینو ] باو" آژخ بود » ولول کویند بتازی[ شاکر بخاری کوید : ای عشق زمن دو رکه بر من همه رنجی مچرن زبر چشم یکی کم بالو ] او طاقت باشد | عنصر یکوید : کنجعك از آنکه فزون دارد تاو [ کذا ] در کشیده بپشت ماهی و کاو [ / "غنده بود یعنی عنکبرت ؛ دیو پاش نبز کویند [ آغاج یکوید : ز باریکی و سستی هر دو پایم ‏ توگویی پای من پای تتندو است] ۱ - ؛ پینو دوغ ترش بود که خش ك کر كشك ۰ چ ٠‏ یینو دوغ ترش خشك کرده بودکروهی کشك خوانندش ۰ س ١‏ یاو دغ ترش و ستبر بود و خشك آنر ا کقك خوانند و وربا [ کذا ] نیز گوبند ۰ ۲ چ" پالو بتازی ثژلول بود. » س : بالو آرخ باشد ودر باب خاء باد کردم که چبزی بود چند عدسی که ازدتن مردم پر آید ۰ ۳ - سس «دل ۰ 6 - نقط در تست اساس و حاعبةان نباتی است بتازی حلب۲ کویند [ شهی دگوید : تاکی دوم از گرد"در تو کاندر تو نمی بینم چربو ایمن‌بزی| کنو ن که بشستم دست ازتو باشنان و کنشتو ] ۹ و بتازی "خنفساه بود[ لیب ی کوید : آن روی و ریش پ رکه و پر بلفم و خدو همچون خبزدو یی که شود زیر پایپخج ] د خدو انداختن برد در چیزی | بوشکو رگوید : بنشکرده ببرید زن* را کلو ‏ تفوبر چنان" ناشکیاتفو ] و خشو زن؛ مادر بود [ فرخ ی کوید : بد سگال تو و حالف تو خهوی جنگجویرا داماد] [کذا] تبات غاب ۶ ۱ - چ کا بش در یمن وفرغانه روید ۰ ص ؛ کنشنو ی زد وناز رش خنفساه بود » ك پاشد ٠‏ » -ن ( راغ )تو ۰ س +١‏ او ٩‏ - مس ون (درحاش ) ؛ چنین ۷ سایر نخ : خشو مادر زن بود. 4۹ ۱ بادرو تره‌ایست ب رگش چون بر گے شاهسپرم باندگ وقت‌پژمد[ حکالع کوید: کر بدر کوانت موی هر بك چون باد رو است خواهم از تو خدو که درمانش خدو است۲ 1 ۳ پهلو شیرمرد مر‌دانه بود [ عنصری کوید : دل پهلو سر بساز آورد ساز مهرش همه فراز آورد] رو ابرو بود [ فردوسی گوید : که دارد که کینه پایاب اوی ندیدی بروهای پرتاب‌اوی] چکاوك بود [ فردوسی کوید : چو خورشید برزد سر از بر جکاو ز مامون بر آسد خروش حکاو مم فردوسی کید چنین گفت با کيو جنکی تژاو ‏ که‌توچون‌عقابی ومن‌چون چکاو 7] ۱ - چ ۰ بادرو ترة بود بر او چون شاهسترغم وزود باندك بادی‌بیزمد » س٠‏ بادرو ترة باشد بر گش چون پر ک‌شاسپرم + (درحاشیه) ؛ بادرو بر کش جون‌بر گی شاهسفرم بود بادش‌زود بیزس‌اند زودش بایدچید انا ن مری در کون نو گر بادروست بیخدوش ده که درآن جای‌خدوست (6) ۴ ۔ سء پھلو شیرس‌د و دلیر باشد ٠‏ ن ( در حاشبه ) «پهاو مرد دلیر راگویند ( بدون ال )۰ چ این‌لنت راندارد + اندارد ‏ » -چ ؛ چکو س ؛ چکاوچکاو کے بود و چکو کٹ نبز کوب چکاو چک و کك بود بنازی قرهگویند 1 5۹ نب چاو بانگ مرغ است [رودکی ۲ گوید: مرغ دیدی که بچه زوبرند . چاو جاوان دراست‌وچوناناست۴ [جاو دیکر + لابه و زاری کردن باد » بوشعیب هروی کوید؛] ایعاشق‌دلسوز *وزکامدلخوددور می‌نال وهی جاو كەمعذورىمعذور که مهتری بز رک بود [ فردوسی گرید : اکر چگوی سرو بالا بود کند پیر کانا بود ] رن دیگر ۷ شد » ماک نیز کویند [ کسائی کوید : چکونه سازم بااوچکونه حر ب کم ضعیف کالبدم من نه کوهم و نهگوم ] ۱ -چ » جاوگنجشکککه از اشکره بگربزد پاکسی بچهاش ب گید اربانگ هي از درد و ازیم کندآنآراز را چاوخوانند وگویند همی چاود » س ؛ چار گنجشکی که از اشکره بکریزد با کسی بچ وی‌خواهد گرفت اوبانگ‌بر کیرد تیرو همی‌بک هر سو بدان نردیکی پس گویند چاوچاوهی‌شود » ن ( در حاغیه ) ؛ چاو گنجشکي [ کذا] که از اشکره بگریزد یا که کسی او را همی بخواهد کرفت بانگ بر کیرد گویند چاوچاوهی‌شود ان : دیقی ‏ ۳ درحاشا + ولی شا لآن بافی‌است » عبارت ( در حاشبه ) , چاو دیگر نیز تيز نله و بانگ سردم پود از دردعشق » س این معنی‌چاورا ندارد ۰ * - چ ؛ هجور . ٩‏ -س ؛ گومهتر و محنشم باشد و بز رگ دیمی ۰ ١‏ گو [رد ] مردانه بود » و منك را نیز گویند » چ .کار [کذا] مبارز بود چون دلیر و با قد بنه باشد و تمام باشد او را کاوخوانند وکو مبارر بود ۷ - س ١کو‏ دیکرفاکی باشد درجایگاهی بز رک با کوچک» چ «گ وکنده‌ای باشد چون چا ی کوچکهه ۰ برای ك وجوع کنید با ۰-۱ E حو‎ کیاهی بود زیان‌کاراندرمیان غه ها رو ید وغلّهرا ضیف کند [ فردوسی E‏ کر ايدو نکه رستم‌بود پیشرو نماند بر این بوم و برعارو خو ] ی ۷ خا و و گرد درمبان کافور دارند تا کافور بگدازد و چهی‌نیز دانه ای بود س. کویندش [ منجیک گوید : چشم بی شرم تو گر روزی بیاشوبد ز درد نوکت خارش خاکهو باد ای دریده چشم و کون ] ي کرو دندان کاوا کی و فرسوده و خلق برد [ کسائی گوید : سز د که یکسا ازيارسي‌دندان طمع سزد که اونکندطمم پیردندان کرو] ak گرو نی بود [عسائی غریب نایدش از من غریو گر شب و روز بناله رعسد غریوانم و بمورت غرو ] ۱ - چ: خوکیاهی باشد نابکار که اندر ميان کشت ها روید و آنرا از هرجا که کشت باشد تا زور غله و رستنی کم نکند ك ؛ غو غار بد و بکناددپرون‌اندازند ۰ س این افترا تدارد . ۴ -گذا در اصل باکر (درهر دومورد) دانه‌ای باشد سیه رنگ که با کافوردارند گروهی چشم زده خوانندش و سیه‌دانه باشد » س و ن این لفت را ندارند ۰ ۰ ۳ - ن ١‏ کرر دندان نم ربخته بود ؛ س :کر و دندان کاوا کک و فرسوده بود ؛ چ این لفت را ندارد ٤‏ غر ونی‌باشد بتازی قصب خوانند ۰ چ ۰ غرونی باشد تازیش: ۲ 1 2 پروین بود بتازی ٹر یا گویند [کسائی کوید : سز دکه پروین بارد دو چشم۲ من شب و روز کنون کسز این دو شب من شعاع بر زد پرو ] ۳ خدیو خداوند بود گویند کشور خدیو و کیهان خدیو [ فردوسی گوید : سیامك بدست خود و رای دیو تبه گشت و ماند انجمن‌بی خدیو بوتکور گوید : بکار آور آن دانثی کت خدیو ‏ بداده است و منگر بفرمان دیو*] و مرد دلیر و مردانه بود [ فردوسی گفت : چوطوس‌وچر ګودرزو کشواد و کیو چوک ر گین‌وفرهاد و بهرام نیو؟] د و خاشا کدان بود [رو د کی گوید : از درخت اندر گواهی خواعد او تو بناکه از درځت اندر بو بنکو کاندر آن دینار بود آن ستد زایدر که نا "هه ارود[ »س شل ۲-س یز خوانند ازمل ر کک کشور خدیو عجم و خدیو هند و خدیو ت رک و آنچه بد خداوند بود» دچنانکه کویند کیان دير فتعادر ن آمدهجای ن »و رهام و هرام نیو ۰ س ‏ بهرام و فرهاد تبو ۰ ۱ -ن به ) : تبنکو صندوق بود ( بدون شال ) ۰ س مثل متن » چ این لفت دا اکرده وچتانکه پباید آنرا در ذیل باب الاء آورده . طاقت بود [عنصر یگوید : آمد زهردو غریو۲ بدیشان نبد ز آتش مهر تیو هم عنصری گوید : کن رز گیتی که دبو ندارد بترفند او هیچ تیو ۴ ] قرو پاک کردن کشت بشت و باغ بود [ لبیی کا کو ید 1 گر نیستت ستور چه باشد خری بز دکیر ر می در *] م رکشت‌را خوافگن بیرود زررا بدست خود کن فر خو] "خطاف باشد [رود کی کوید : رکس‌دوصد سال ویحک نماند فزون تر ز سالی پرستو ] چر اعمر E‏ خبرو کلی است خیری خوانند [ فرخی کوید : بوید نباشد برنکک لاله تا خار نباشد وی خير و] ۱- كوس انت وتواداه درن این مصراع چنین آمده درچ آمده بجای پیت پیش ۰ ) - پراستن تاک رزبود و گزین کرد نک چ اضانه دارد ۰ ٩‏ - چ مر افگن نیرو ؛ متن تصعیح قباسی است و یرو بي بوده است ۰ ۷ - اس ١‏ پرستو مرشکی باشد کوچکک وآنرا خطاف ع اند ۰ ن + پرستو تازرش‌خطاف بود ۸- چ٠‏ خوانند ۰ س ؛ خير و گل خیری‌باشد ( در حاشیه خیروخیری باشد ن ۱4 5 تلاو وخراج بود [ فردوسی کوید: مرا با چنین پهلوان تاو یست ‏ اگررام گردد به ازساي نیس e چو‎ مرغی است ازجنس بوم [روشکو رکوید : اکر بازی اندر جفوکم نکر وک ای سوی با غاوشو؟ 5 زردودرازترشد بود که از بهر تخم رهاکند [ لبیبی کوید : او شوی‌خام ° نه-بزچون‌خیارونه‌شیرین‌چوخربزه] نی پیاستو (۱) دهان دره باشد فیح[ گذا | نیز کویند [ممروق یگوید : پیاستو نبود خلق را مگر بدهان ترا بکون بود ای کون بان دروازه | چ : غاوشو تخم خیار بود و گویند خبار کون کار هر تغم‌نگاه دارند :ك (در حاشیه) : غاوشو خبار تخمی بود » س این لفت را ندارد ۰ ۰ 4 - چ ؛ سرد و دراز و زرد شده چون غاو: * - بط این لفت پهپچوبه ساوم نشد + استو در چ ودر ؛ یاسنو ۰ چ : پیاستر دهان دره بود وپارسیان هاك [ ظ ؛ ناژ ] خوانند » نوده‌ان‌دره بود س این -راندارد + - معلوم نشد این چه کلمه‌است و شاید « فاژ » پوده که کانب ,سه وآ نرا باین‌صورت در آورده است ۰ ۷- چ : غریوبانگ باشد ۰ س : غریو مره و بانگ باشد. ن ( در حاشیه ) ۰ غریو خروشبدن و نمره زدن + 1۰ تيز شد عشق و در داش پیچید ‏ جز غریو و غزنگ نبسیچید فردوسی کوید : تهمتن چو بشنید کنتار ديو بر آوردچون‌شی جنکیغریو ۱] ۲۰ غو نعره کشیدن بود | فردو سی گوید : ان آمد از دیدگاه کهاز غو دیده بار کردسپاه] تا کاوی بوذ سخت بز رک . بالو* [ کذا | ابلهی و والهی باشد » ملحقات حرف واو لغات ذیل در نسخة اساس نيست ولی نسخ دیگر هر کدام بر بعضی از آنها شا لد : تندر بود بتازی رعد کر ند رود کی گوید: عاجز شود از اشککو غریومن هر ابر بهار کاه با پخو 1 1 قبل؛ ۲ - فتط در نسخه اساس وان ٣و٤‏ - اين دو لفت درهيچيك از نسخ بدست امد ۰ - درن و چ ودر این تر[ کذا] و تندر و رمد همه یکی باشد ۰ 1۹ ۱ کاو تشم را خوانند » د قیقی گوید : کردم روان و دل را بر جان ار نگهبان همواره گردش اند رگردان بوند وګاوان e لجرو‎ زور وقوت باشد ؛ عزصر ی گوید : خوش خودارم بکار بد خو چه‌کنم چون هست هنر نگه بآهو چه کنم چون کار کشاده کشت نير و چه کنم با زشت‌مرا خوش‌است نیکوچه کنم TE اهو عیب باشد » ابوشکو ر گوبد : یک آهوست خوانرا که‌ناریش بیش چوپ شآوریدی صد آهوش بیش نیشتر باشد » ابوالبلس کوید : که منز جوریکی‌سفلهبرادر كە مرا از بخارا برمیدم چوخرانازنیشو باو وساويدن است + فردو سی گوید : بجان م که آزش همان نیز همست زهرسو بیآرای و پرساو دست؟ ۱ -فقط در ن وچ ( رجو ع کنید بعاشه ص در ذیل لفت گو ) . ۲ - ن (در حاته )۰ نرو قوت باشد ( پدون ال )۰ ج لین ۰١ قط درس 4 - اطا فقط در س و در نسخه ءيست‎ ٣۴ + (در-اشبة) ۰ ۱۰۰ - ن (در حاشبه): ز هرسو بیایی بساود پدست‎ لفت را ندارد قط درج‌ون ۷ ۱۰ کاو حرمعنی شخودن بود ) عاص ری کوید : بکاوید کالاش را سر بر که داند که چه یافت زر و کهر ۷ خره بود که ازیهر نگا رکرو کلیگربزنند تابر آن جای ایستد » جسروانی کفت : بینی آن نقاش و آن "رخسار اوی از بر خو همچو بر کردون قمر E : کیاهی‌باشد که بدر خت در پیچدو آنرابتازیلبلابخوانند » بو المثل گفت‎ چانچون ځو که در پیچد بکلبن یچم من بر آن سیمین صنوبر هو منو جلش جهود وار بود برجای » پو شکور گوبد : تو از من کنون داستانی شنو بدین داستان ب قریفته وغراه بود» کسانی کفت : ۱-ن ( درحاغیه)۰ ۰ کاو شخودن بود ۰ س | ۴ - ك (درحاشیه): خو ازبر ای گلگران و نقاشان چربها در میان صت وخانه نهند تا ۴ - خو باین مت‌فقط در چ هست ت را نداد . آنجا استند وکا رکنند » س این‌لنت را ندارد ٤‏ - ن (درحاشیه) + منوجبش جهودانبود * اس این لنت‌رانبزندارد. ۰ ۱-۰ عط در چ هست ( رجوع کنید بلفت فنود در ص ۱۰۸ ) SA سز د که‌یکسام از بارسیم‌دندان‌طمع سزدکه‌اونکندطمم‌پیردندقنو "[ کدا]‎ 3E : لغات ذیل منحصراً درحاشية ن آمده و سایرنسخ از آنها خالیند‎ رکو‎ : کنجشک بود ؛ دقیقی کوید‎ او مر کو ہی اشعر و من بازم از باز کجا سبق برد مر کو‎ کر نجو‎ کابوس بود » فرالاوی کوید:‎ ز ناکه بار پیری بر من افتاد . چو بر خفته فتد ناکه کرنجو‎ مرغ آبی است » رود کی کوید : پادشاسیمرغ دریارا برد[ کذا] خانه وبچه بدان تینو سپرد خن وزير ضحاک بود ) فردوسی کوید : وراد رو خواندندی بنام بکندی زدی پیش بیداد کام ڈو دربا بود عنصر ی کوید. مرد ملا" ح تیزاند کک رو راند برباد کشتی اندر ژو بقل از نسخ دیگر بعنوان شاهدبرای لفت « کرو» گذشت و چون اد‌ظاهر] کاتب این ببت را که شاهدآن لفت‌ساقطه بوده در ذیل لفت «فتو» آوردهو «دندان کرو» را به «دندنشو» مبدل ساخته است . ۰۱۹ "خاخسرو نام نوایی است » نوچهری گوید : بلحن‌پارسیو چیلی‌و خما خسرو بلحن مر زال و قمیدة لفزی کاو کاو ژ کیدن بود » رود کی گوید : تنك شد عالم بر او از بهرګاو شور شور اندر فکند و کاو کاو ویو دهد بود» سمو شت بود » رود کی گوید : تا سمو سر بر آورید از دشت کشت زنکار کون همه لب کشت هر یکی کاردی زخوان برداشت. ‏ تا پزند از سمو طعامکث چاشت نو کیسه برد بهرانی کوید : ذد ذ پیرو سبک برو آورد داددرهش‌را وخوب آورد [ کذ!] پاراو زن بیر بود ؛ منچیک کوید : زن‌پاراو چون بیابد بوق سرزشادی کشدسویعیوق , رهو کوهی‌است درهندوستان که آدم از بهشت در آن ک کوه فرود آمد » اسدی گوید: 1۲۰ بکوه رهو برگرفتند راه چه کوهی بلندیش برچرخ ماه تو غاو تام پرچم است وکاوش » لامع ی کوید : غوغاو دم گوزن سرین‌وغزالچشم_پیل زرافه گردن و گورهیون بدن میلاو شاگرد بود و میلاویه شاکردانه » رود کی کوید : مپلاو ی ای فخ و استاد توام من پیش آی‌وسه‌بوسه‌ته‌ومیلاو په‌بستان۱ کایر و ماذر بون بود و آن دارویی است که در استسقا بکار دارند بعد از آن که بر که یک‌هفته فرغار کرده باشند ودرمیان چندین دارونوند آنگه دهند تا نکشد » شعر : شڪم من بر آن دو نان آهیش ‏ راست چون فمل ملح و کانیرواست زغارو قحبه خانه بود» مزچیک کوید: از قح کنده اة دی" مان پرغارو و در کندة ری خو مزاج و طبع بود در مر دم » بر خ همچو پرو وببالاچوسرو مان هچو غرو وبرفتن قذرو ١‏ در نسغه ؛ ملاء بابالهاء گاه! سه معلی دارد : اول وقت » دوم جای نشستن بود که برسر تخت سازند فر دوسی گوید 3 بدو گفت بنگربدین تخت واه پرستنده چندرن بزرین کلاه۲ ] سوم [چامک] سیم الا باشد [ فرخ ی گوید: شهان ۲ بخدمت‌ار ازعرار یاک شوند ‏ بدان مثال که سیم نبهره اندرگاه ] معام جهودان باد [عمار هکو چونین بتی* که صفت کردم سر مست پیش میشذه بنفت] گر سند پود وگه چاهک سیم نل است و یکی دیگر گاه تخت آراسته باشد و ک ملکان آنجا ا ۲ - فقط مأم بودج‌ودان‌ره ا ی درچ ۳ چ ؛ چنان ۰ س: بهان 4-ن (درحاث چ مثل متن ( ولی‌یشته در ذیل راب التاء) ‏ ه - چ ١‏ دیدم جنین بتی . ١‏ - چ ( در بابالجیم ) + خشتچه زیر بغل بود ازجامه گروهی سونچه [ کذا والظاهر سوچ ] دوانند و گروهی کشنه تن[ کذا] ن ؛ خشتجه سوژة پیرهن وجه بود » س ۾ جامهباشد وخشتکک نیز گویند. ۳۲ زی رکش جامه و : کویند [ءماره کوید : بجای کرشست‌نافه"بردوزی ‏ هم‌ايک بدنی باشد و خشتکی یز کوبند وعدم عوام سوژه۱ نشودبوی کنده ازبلت] 0 دبوچه کرم گونه ای بو که در پشمینه ها افتد و ب دل بپرداز زمانی و منه پشت بدو که‌پدیدارشده؟ دیو حه اندرنمدا] ان برد [منحیک گرید: ربوخه؟ آن که بوقت جماع :شوت و خوشی رسد [ منچیک کوید : که ربو خه کردد او بر وشت نو که شود زیرش ربو خه خواهرت1 و عبجدی کفت : نیز طیره شد زمیان ربو خه کفت چرن بر ویش خربطان ریم ای خواجه عسجدی" ] سوه | سفده هیزم نیم سوخته بود [ عروقی گوید: ایستاده میا کرمایه مچو آ سغده درمیا 5 ت ناف ۳ - چ (درباب‌الجیم) ‏ اه کند ؛ ن : دیوچه کرمکی بودکه در کند و سرش پر موی [کذا] ۰ س این لفت را ندارد ۰ + -چ ؛ که بدار آوردش ٩‏ - چ ( در باب الخاء ) ؛ هر که ۱ دراسل ۰ موز . ۲ € دیوچه کرمکی باشدکه اندر یشم افتد و ورا عله انتد سیاه وغله را تباه کند و نمد را تز E وفت جاع بشهوت رسد گویند رپوخه شد »ن ؛ هر که وقت جاع بشووت رسد گویند دبوخه شد س ؛ در جاع کردن چون بشهوت رسد کویند ربوخه شد [کدا] ٩‏ س مادرت ۰ ۷ - این بیت را چ اضان دارد . ۳۳ ۱ بیذدره حرامزاده بود [ غوا ص کوید : "سرخ چهره کافرانی مستجق ناباک زاد زین گرومی‌دوزخیاپا ک زادو سندره ] رکاش" خار پشت بود [ عنصری گوید : نتوان ساخت از کدوگوز آب ‏ هه ز ربکاشه جامسة سنجاب هم عزصری گوید: کسی کرد نتوان ز زهر انگبین نسازد ز ریکاشه کس پوستین ] جاخله د جاجه" کدا] دابن الکر(؟؟ ) دیلمان را خوانند » با آفراه؟ کوید : عقوبت و باداش بود [ بجای هر بھی پاداش بجای هر بدی بد باد افراه7 عصری کوید: 1 فقط در نا اساس وا ۲ ۲ج (در ۷ 5 برو ریکا شه کویند ۰.س وا ( در حاشیه) ۰ ریکا سه [ کذا] ځار پ نقط درچ آمده بجای ببت قبل ٤‏ - این لفت که نه املای آن معلوم شد و نه تعریف آن در هیچیک از نسخ دیگر نیست » اگر پتوان بقین کرد که یکی از دو صورت آن جاجله اس ت آن بسنی نوعیازبا از ای و کفش است ۰ بدیختنهدرن ۲ مذکورنیست + شایداگرالیبود میشد بحدس رش مصتفرا خوانند » س: باد افراه عقوبت و مکانات ٥ن‏ + باد ره عتویت بود وباداقر ب بود » چ ۰ پاد راء[ کذا]. عقوبت باشد ١‏ چ ۰ بجای هربدی یادافرامی (ré هر چه واجب شود ز باه افراه ‏ بکنید و جز این ندارم راء ۱ ] شاه" یکی پادشاه و ملک بود » دیگر راه فراخ بود و بز رک » سوم داماد بود و این لخت غریب است , عنصری نشستند بر کاه برماه‌ر شاه چهنیکوبود گاه‌را شاه وماه شاه دانا بود [ کذا]. خلاخانه باشد" [قریع الدهر گوید: نه همی باز شناسند عبیر از سر گین ‏ نه کلستان بشناسند ز آبدتنگاه] داه ده برد[ رود کی گوید: اخترانند آسمانمارن جایگاه هقت تابنده دوان در دو و داه هم رودکی گوید: هفت سالار کاندر این فلکند ‏ هیهکرد آمدند دردو وداه*] داه دیکر پرتار و کنیز ک بود [فرخ یگوید : س + شاه یکی یادشابود دب آن که دراز و فراخ و پهن بود ویکی‌دیگ رکه غریب | ندارد , ۴ - س اسان دارد :که خویشتن را در آن پاک کنند . ٤‏ - چ ۰ داه ی ده باشد از شبار »س ١‏ داه ده پاشد که درشا ر گیرند یمنی عشرم ن ( درحاشیه ) : داه ٦‏ س ۰ داه ویگرپر شباربود ۰ بود من ی کنب که چ و ن (درداشيه) ؛ داه دیکرپرستاربود» ف این یت فقط در چ آمده‌بجای بیت {o خنکت آن میرکه در خانة آن بار خدای‎ ] ٥ا3 پبر و دختر آن میر بود بنده و‎ teh واه‎ کسی راگوبندکه از خجلت با از دلتنگی سخن نگوید )و فغ "بت است‎ : م یکوید و ففواره از آن بابت است [پوشکورکوید‎ فغفور بودم و فغ پيشم فغ رفت ومن بماندم‌فغواره ] روان خواء؟ کدایان دریوزه راکویند [بوشکو رگوید : پدر کفت یکی روان خواه بود بکویی فرو شد چنارن کم شنود می در بدر خشک نان باز جست مر اورا مان پیشه بود از نخست»] زیادت شد [رود کی گوید : کاشک آنکویدکه باشد ه٦‏ بر کی برچند بفراید فر ه ] ۷ وه پلید و پلشت باشد و فژاکن [رودکی کوید : وین قوه پیرزبهرتوم‌اخوار کرفت برهاناد از | د جار ما ] بای این بیت در س بیت ذیل آمده نام مولوی (۲) + ددم ه دبیرستان [کذا] نه بیران نه خوانند مصعف را [ کذا] ۲ - لن : نفواره کسي‌بودکه خاموش‌ونگران مانده‌باشد ۰ س‌رچچ این لفت را ندارند . ۴ ل ؛ روان خراه کدا بود که از در ها چیزی خواهد ؛ س » چ ۰ روان خواه گدایان در ۲۹ چاو کلی است [ عنصر یگوید : همی بوستان سازی از دشت او چمنهاش پر لاله و جاوله ] زیب و نیکویی بود [عنصری گوید ٍ کار زرکر بزر شود براه ‏ زر بز ر گر سپار و کاریخواه۳ بو المثل کوید: رای‌ملک‌خویش کن‌شاها که‌یست ملک را بی تو نکویۍ و براه *] لاه بیهوده بود [ پوشکو ر گفت : بك فلاده همی نخواهم کفت خود سخن برفلاده بود مرا حشینه چرمه رنک بود [ کسائی گوید : کوهسارخهونه رابهار ‏ که فرستد لباس حور العین ] ۷ بده آر کویی بود سوخته و پود و پده حراق بود [ شهید وید : عطات باد چوباران دل موافق‌خوید هیب ت آنش‌وجان غالفان پدهباد ] + چ این‌لغت راندارد ۴ - فقظ درس‎ - ٣۴ نقط درنسخة اسای واا ن‎ -١ 4 قط درن. ن ؛ بلاده [ کذا ] سخن بهوده ( بدون منال ) » چ مثل ) رنگی بود ميان کبود بخ ثل من ۷-ن خف » سایر نسخ این ات وا نداوند - ( در حاشیه ) : پده رکوی سوخته بود ب FY رو نها شم" قماش بود [ آغاچی گوید: خواجه پیرونده اندر آمد ایدر - اکنونمعجب‌شده‌است از برررهوار] و جع خربزة خام و سبز » و كالك نیز كويد [ منحيك کوید : ای رئیس احق غرجه هیچ نخراهدمگر که سفچه و سفجه] دق حودخروه بوستان افروز" باشد [ ابوعلی صاحب ی کوید : ای خواجة [ ما ] چرا شدستی زکروه خوبان که زدند طره ها ځودرځروه۷ [ بادروزه* دکه مردم سم چیزی را بکار دارند ان کوید : و حائیه ن وسیم وشاملو گلیی بز رگ است . خام بود سبز وکال (رجوع کید :| سقج در ص ۱۲-۹۱) ۲ - فقط درس + او را دارد که شکل سنج ازمين لفت‌است : با و سر کوی تاركو سفج و عمیر | کنون که در آمد ای‌نگارین از مناج بی‌جود کفجه . بهمین جهت ۵ چ این لغت را ندارد ٩‏ - پعنی گل بادررزه قوت که مردم بکار دارد در هر روزی پستمر ] ۰ چ انا را ندارد.۰ اصلاً پادروژه پیستی عادت و کار هر روزه است چه غذا باشد چه لباسی که هر روز پوشند بام کاری که هر روز سوزن ی گوید ۰ که شد بدح تو خواجه عبد اله انصاری اس ت که کوید : سر پی سجود سفجه است و کف هم یکی از دو سفجه « کفجه » باشد . اج خروس ۷ -فقط در س ۸ - س ۰ سته ۰ ن ( در حاشبه ) : بادروزه عادت بود بت [ ظ بادروزة من 1 یکی‌جامه‌وین بادروزه که قوت دکراینهمه پیشی و برسری‌است هم کسائی کو تنی درست و هم قوت پادروزه فرا که به زمشت بیغاره کوثر وتسنیم ] نعین باشد [ منجي ك کوید : اندر فضائل تو عدم گویی بەر شد] ام خر پشته بود و سابه بان و گروهی گویند صومعه است» نسخه : کومه که بر کنار بستانها بزنند از بهر سایه و از چوب و از نی‌کنندکبرومی آنرا بر این دشت یك مرد راکازهنیست" ] رودکی کوید: بتکك (؟) از آن کزیدم این کازه کم عیش نيك و دخل بی اندازه؟ ] شکافه؟ زخمة مطربان باشد [ کسائی گوید : پیری آغوش باز کرده فراخ وهی کوش باشکافةٌ غوش؟ ۱ -کذا د » دررشیدی « قلم ‏ ۲ -ل ؛ کازه گروهی کویند صوسه است وگروی سابه کاه »س + کازه کومه باشد از بهر پاران و سایه و خر پشته وضوهمه نیز کوند ' چ ام لات را ندارد ۰ ۳ - نقط درن 4 - نقط درس ۰:۳ شکانه زخة خنبا گران باشد » ن ( در حاشبه ) ؛ شکانه زخۀ مطربان پو د که بدو بربط ٩‏ - برای معنی فوش رجوع کنید باین لفت در ص ۲۱۳-۲۱۲ ۶ فقط در چ آمده . ۳۹ دقیق یگوبد : مثال طبع منال یکی شکا فه زنست که‌رودداردبرچوب‌بر کشیده چهار '] کی چربی که کاو و خر رانند » کواز نیز گویند » خسخه : چوب کازران بود که برجامه کربند » چوبی باشد که کاو رانند [لبیبی گفت : شنگینه بر مد از چاکر 0 راست باشد اوچوترازو۴ فرا لاوی کوید : اکر با من دگر کاری خوری ناکه بسر برتیسغ وبرپهلوی فنگینه *] غاد سر کین دان و جای پلیدی پود در کوی‌ها [ خفای کوید : چون خررواست پایکهتآ" خر چون‌سکسزاست جایگهت شله ] شه دیکرا شرم زنان بود" [ عسجدی کوید : کنم من "هره۸ را جلوه نکوهم* شله را ذیرا که هزه درخورجلوه‌است وشله درخورجله: Ê‏ ۱ - فقط درحانیان اس لفت شکانه را ندارد . ۲ - چ ۰ شنگینه چوبی که ازپس در انگنند تادرتوی باشد » ن « شنگینه جوبی باشد که زنان چون جامه شویند بدان کوبند » بس این لفت را ندارد . ٤‏ نقط درك * - س ؛ شلّه سر گیل دان و جای خا کک و پلید که چم کنند » ن ( درحاشیه )۰ له و شوله سر گین دان و جای خاکت و درکریها که جع همی‌کنند پبکت جای » چ این لفت دا ندارد . ١‏ - فقط در نة !سای وحاشبة ن ۷-ن درحاشیه اضانه دارد ١‏ یمنی‌فرج ۸ - هره یعتی مقعد ٩-نکوهم‏ ازنگوهیدن بمنی‌عیب کردن ۰ ۱- جله بضم اّلونشدبدلام‌ظاهر دراینجا پسنی نومی از کمان گر وهه که با آن گاوله می انداختهاند ورب آن جلاهق است . ۰۳۰ ناه جوقی بود از مرغان۲ [ عنصر ی گوید : جغاله جغاله‌رزآنتطارتطار] زغ و آهورانم بجوبار وبدشت ازا پر گاله؟ وصله باشد که بر جامه دوزند [ رو د کی گوید : ماه تمامست روی کود کک من وزدو کل سرخ اندر او پر اله ] کابیله هاون؛ بود [طیان مرغزیگرید : خایگان* نو چو کابیله شده است رنک اوچون‌کون پاتیله شده است] نهال" کمینگاه برد که نخجیربانان در آن جایگاه سازند تا نخجیر نیند [ابوطاهر کوب آن گردیل فگن که بتیروسنان کرفت اندر نهالهکه بدل آهوان هزیر ۷ شهرة آفاق گوید و تاز هوای توام یند و بناله عشق تو برجان من نهاد نهاله ۸ فرځی گوید : را ندارد ‏ ۲ -س‌اضانه دارد : بع ی گروهی ۴ - س ١‏ پر کاله پود که در جامه کنند » ن ( درداشیه ) : پر گاله نضله برد که درجامه چ این لت‌راندارد. بکه [کذا ] ٦‏ -ن. شود .ن ۰ کنندچون رصله‌ای در او درزند ازهرچه بودو کزنه نب ٤‏ - چ اضافه دارد ؛ چوبین ‏ ه - ن ( در حاشه ) نهاله کمین بود » س : نهاله مین گاه بود که صیاد ازبرنخجير در آن پنهان نهال تخجیر گان [ کذا] رابر کوه جای ساخته بودکه در آنجا بز تااز آنجاپتیرش بزندآن‌جای رانهاله خواند ۰ ۷ فط درس .‏ ۸ - فقط دران 2۳۱ آزبی‌خدمت و نانوملک صیدکنی ‏ بنهاله که تو راند نخجیر پلنک!] آنکشه؟ بر گری بود که اورا سرماةبسیار ود وانگشبهآنبود که اوراکا نان و شاکردان بسیار بود [رو دک یگوید : درراه نشابوردی‌دیدم بسخوب ‏ انکشبه اورانه عددبود ونه‌مر"۳۰] جویی که از أو آب باز کیرند و ورغش[بربندند] آنکه از زیرآن بندکاه خوارخوار آب همی پالاید [ آن خررابه باشد ؛ عزصری گوید : ز جوی خورابه تو کمتربگوی* که" بسیار گرددبیک بار اوی] عقعق باشد » منجیکی گوید : سه حا کمند اینجا چون آغلبه همه دزد میخواره و زن باره و ملعون و خسیس اند 4 [م محیک کوید : زاغ سیه بودم یک چند» نون بازجو غابه شدستم دورنکگ؟] ا نقط درچ ۰ ۲ - چ »نگ کشت ورزیود »ك ٠‏ انگدبه ر زگری عتشم پودء س انگشبه برزیگری باشدکه اورا سرهایه بود وکا رکنان و کاو رجفت ۲ - نقط در چ ون ۶-س: خورآه جویی که آب از او باز گیرند و ورغش بربندند بدانگه زیر بند خرارخوارآب هی پالایدآن عورابه باضد + ن ؛ خورآبه جوبی که از اوآب باز گیرند وسد بندند و آبیکه اند ک اند ک از آن سدهی‌رود آن داخورابه خوانند» چ این‌لنت‌راندارد ۰ ۰-ن ؛ چ وکمتربگوی ١‏ ن؛چو ۷ چه فلبه کدلاغ بیسه باشد » ش ؛ غلبه عقوه باد بتازی عقعق خوانند »ن مثل متن فقط جردا اساس وس‌هست. ٩۰‏ - این بیت فقط در غوطه کردن بود [ فرح ی گوید: چو غوته خورد در آب کبود مرغ سپید ز چشم و دیده نهان شد در آسمانک و کب۲ عنصر ی کوید بمردن یکی ۲ اندرون چنکلوک به از غوقه خوردن بنیروی غرک*] لکانه؟ قضیب را گویند [ طیان گوبد : من شاعر حلیمبا کودکان سلیمم زیراکه جعل" ایشا حم طیان گرید : کر زانکه لکانه است آرزویت اینکث بمیان ران من لکانه] و غنده عتکبوت بز رگ بود که مردم را بکرد [کسائی گوید : می تند گرد سرای و در تو غڼدهکنون باز فرداش بین بر تن تو تار تنا ۸ ۱ - چ ؛ غوته غوطه باشد » ن غوته در آب فرو رفتن بود » س این ( را ندارد ۲-فقط درچ ‏ ۳- ظاهرا« بزی » با « پآب » چنانکه پیاید ۰ 4 نقط در ن آمده و آن سا بت در لفت چنگل رکه بشکلی دیگ رشت ( رجوع شود بصفعة ۲۷۱ بقل از ج) ه سج که سیب [گذ ]ادن (مرحاب) این لفت را یکی پار مالکانه ضبط کرده بمعنی دیگر اکانه بستی عصیب مس این لفت راندارد . . لکانه اصلاً سعنی عصیب نی رودة آ کنده بگوشت سرخ کرده ا-تعمال‌نموده‌اند وشبر دوم طنان مفید هردرمعنی است است واا آنرا بسشی قط + جعل نی زد ۷ -ن عذکیوت‌را گونند * چ « غنده ونندودیوپای ههعنکروت باشد ‏ ۸ فاط درچ ول کوند » س : غنده ۳۳ شم : خراز او همه خار و نشیپ او همه زنک تيده بر چه غنده رمال کشته دنک ] #ندوخته بود از هرجنس [ ابوشکور گوید : بیلفغده باید کنرن چاره يست بیلفنجم و چارۂ من یکیست۴ حم ابوشکور گوید بکردار یکی همی کردمی وزالفغة خود هی‌خوردمی ] دمل بود که برتن مردم برآ ید [ عمجدی کوید : بردار درشتی ز دل خصم بنرسی . بردوستی‌اندرنبدای‌دوست‌فنده] ده کون و خلق بود [ عسجدی؛ کوید : تا پای لهند برسر حران با کونفراخ کنده‌وژنده] ۱ - فقط در س بدون نام قائل. ۰ ۲ - ن ؛ الفنده سیم اندوخته بود» س : الفنده اندوخته و کسب برد چ »اند نوخ بود» ‏ ۳-فتط در چ وس» ‏ 4- فقط درك مبان پوست و گوشت بماند و باشدکه ریم گردد» س : مننده چپزی بود پراندام مردم در گوشت ت چو دملی سخت ۰ چ : مفنده و پاغره هر دو جیزی پود که از درد اندامی با که پودگردآید و گرومی و رغاه خوانندش ازس‌دم امه طوس ٩‏ کدا در ان ۰ چ : در دوستی اندر آید ای درست مننده [ کذا؟ ] شاید ۰ بر دوستی‌آید زبد ای دوست مننده نه از دوستی‌اند ایتدای دوست سننده )0(‏ ۷ س؛ زنده دریده وکه ن کشته وخلق باشد وآن جاه باشد که قلندران پرشند از لپا نکذه [ کذا؟] کرده » ساير نسخ مثل متن ‏ ۸- در حاشیاان وس , عنصری . تن پدیدآآید چن فندقی زو گتر و در حر بند گامی افت ودر پوس. سوراخ بود۲ درهرچیزی [ عمجدی گرید : م علم چندان در آن د ووگنبد سیمین که سبه‌اب از سرحدان فرو ریزمش در سوله ] م کده ملازه بود بتازی ها ةکریند [ معروفی کوید : درجهان دیدء‌ای از اين جلبی ‏ سلده‌ای بر ثال خرطومی ] کدودیگر! کلید چوبین بود » نسخه : چوبك تيز بود که بدر فروهلند تا درنتوات کفادن[ عسچدیکوید : زان در مث ل کذشت که شطرنجیا شاهان سی هده چو کلیدان بی کده ] ده" حق باشد [ رو د کی کوید : مهر جویی ز من و بی مهری هډه خواهی" زەن و بهده‌ای] ۷ باره یکی باروی شهر وقلعه باشد » ۳ دوم دا ندارد ۲-س: کده ملازه بود بتازی لهاة خوانند بعنیحلقوم وغیفب ۰ چ این‌لفت و ن این ممن یآ نرا ندارد ۰ 4-ن (درحاشبه) کده دندانه‌ها ی کلیدان پود + چ و تن این لفت را باینسنی ندارند ۰ن ؛ هده حق بود و بیهده ناحق و باطل ۰ س هده حق باطل » چ این لفت را ندارد -٩‏ س + جویی ‏ ۷ - باره باين معنی ونسغة اساس هست و هردو ازال خالیند. درنسته اساس وحاشبة تن ۲- ن (درداشیم درس go بارغ دیگر ' اسب بود [ فردوسی گوید : یکی باره پیش ببالای او کهمندی فروهدته نا پای‌او] بارة دیکر ۲ : دربارة فلانانمام کرد » حق وجانب بود ک هرآ" ناچار بود چنانکه کویی هر آینه چنین خواهد بود [ عنصری گوید : با درش ار تبانچه خواهی زد باز کردد بتو هر آنه بد ٤‏ دق کنات گرشوم‌بودیی می‌بنزدخویش با ریش شوم تر ببر ما هر آینه* دقیقی گفت : همه سر آرد بار آن سنارت ن هر آینه که همی خون خورد سر آرد با | ۳ علی‌حال بود (باییت علی حال بود و از بیش گفتیم ( باپیت ٤‏ نقط در حاشة ل . ١‏ نقط بهيچيك از مهای ندارد (درحاي) :هر عسجدی مذ کور درمتن ( و اردیگر دقیقی مذ کور در متن)» سس این لفت را ندارد در چ که بیت بعد را هم اضانه دارد ۰ ۰ ٩‏ - ن ۱ پنباره چبزی بودکه بعطبع دن دارند ؛ سمثلمتن » چ این‌افت راندارد. Hal بر من بیچاره ۱‏ واهنک جنک دارد پتیاره] ر چرخ نز ۳ عشه کیاهی‌بودهانند کاه » نسخه: غیشه کیاهی‌بود که بسمانبافند[رون کی کو بد: یار بادت توفیق روزهی با تو رفیق دول باد حریف دشمفت غیشه و نال ۴ نصری کوب : ز غیشه خوردن و از بی جری و بی آبی کیای کوبه ٤‏ چنان بود چون کیای شکره 1 آوارم" دیوان باشد [شهید گوید : همی فزونی جوید آواره برافلا کف که توطالع میمون بدونهادی روی] ۷ سوخاره سوزن زر ین بودکه زنان پند مقنعه باززنند تاعکم شود رو د کی گوبد: جعدی سیاه دارد کز کش پنهان شود بدو در سرخاره] ۷ سزخاره سوزن زر ین بو د که زنان درمقننه زنند ۰ چ ویس این لنت راندارند زغاره کندة خمیر باشد که ازف‌بریز رکف بکنند و یک نان سازند »ت ( در حاشیه ) ؛ زفاره ان گاورس بود ۰ س و. چ اینلفت راندارند ء ۳۷ بزن دست بر شگر من تکک تک ۰ - چنان چون زغاره پزد هر بانو ابوشکو رگوید : رفیقان من پا زر و ناز و نعمت 3 آرزونند یک ا زغاره ۲[ ا کاکونه بود [ منجیک کوید : رو کرا درنبردکردد زرد سرخ روبش پالفونه کنند؟ شهید گوید : از بنا کوش لسل کون گویی پرنهادهاست ۲ لفونه + و دوژه ۳ کاهی و جامة دم در آو پزدوتینهای "خرد دارد [خفا ق کوید 7 بدلها اندر آویزد دو زلفش چو دوژه اندر آویزد بدامن] ۲ فر لحشه قطایف باشد » زبان ما ورالڈهر است [رود کی کوید : ساکساکه بره است و فر ځیه بر خوانش و پسکساکه جوین نان هی نیبد سی] ۱ - فقط درك بدون نام قال ۰ ۲ - قط درعاشية ن بدون نم قائل که ماآن رااز رشیدی پرداشنیم ارو ری راندارند ۰ ۱-4 شر را از ۰ - فقط درحاشبان . ۰ ٩‏ - چ ؛ دوژه غاری‌باشد که دراندام آربزده ن برجا درق خاریباد که بردامن خله [چند] فندقی وهه شد ( دون مثال) ۰ لن ( درمتن ) ؛ دوژءکیاهی بود چند نندق و هه را ندارد ۰ ۰ ۷ - چ ١‏ فرخشته [کذا ] فطایف بود» ن ۲ فرخشته را غار پرغار قطایف خوانند درما ورا اهر" س این لفت را ندارد - ۳۸ و کار لجرج و سلیهنده۲ باشد و کینه ور و گران [خسروانی کرید : تا روز پدید آید و آسایش کیرد زین عأت مکروه وستمکار و زکاره] مردی بشکوه و قوی باشد [ مزجیک گوید : داری کک کلندر ه کهشب وروز خراجهةٌ مارا ز کیر دارد خشنود] و لوز کذر سیل بود که زمین راکو کرده باشد و کل در او مانده [ عنصر ی کوید : دلش نگیرد از این دشت وکو سرش نگردد* ازاین آبکند و لوره‌و خر "] کلاره" عقعق باشد» "غلبه نیز کویند [ معروفی کوید : چو کلاژه همه دزدنده و رباینده چو خاد شه ورود شوم چون بوم و بد آغال چودمنه همه سال" | ۱ پاره بود و دریده [ منجيك گرید : ۱ -فقط ندارد . ۳ ا » کلندره مردی قوی بود وعم ۰ سایر نسخ این لفت را ندارند . ٤‏ -ن ؛ لوره کنده ها برد و ثل در او هانده از آب سیل» اس و چ این فت را درذیل لت «خر »: پیبچد ( رجوع شود بصفحاٌ ۰6۱۷۲ ٩‏ در رخ و شال آن ماد قبط متن است ) ۰ جر ۰ ۰ ۰-۷ کلاژء عنمق بود » چ ۰ کلاژه کلاغ س ۸ -ن: هه درکار ٩‏ -در چ این مصراع چين آمده ؛ هه چون بوم بد آغال وچو دنه هه سال[کذا] ۰ فقط درنسخة اساس ون . اس و حاشیة ك »۰ ۲ ن درحاشبه ؛ ستبزنده »و2 ۳۹ يده وز بر خز که دید مر نمد لقره را زحله سقط ۲] بزیر پرش۱ وشی کس ۳ پروازه خوردنی بود که از پس کسی برند [مرصع ی کوید : ای زن او٤‏ روسپی این شهر را دروازه نیست نه بهر شوبری مرا از مهتران پروازه نیست ] ”دهل بود [ فردوسی گوید : چو شب روز شد بامدادان پکاه ‏ تیره بر آمد ز در گاه شا ] نن بود فومی را[ فرد وسی گوید : بفرمودشان تا حبیره شدند سپاه و سپهبد پذیره شدند۷ ] RE غوزه‎ ماش خانه( مهدب الاساء )‏ ۳ - ن ؛ پروازه اگاه چ ازه خوردنی باشد که از پس ند که بتماشا کاه رفته با درمنه | که از پیش عروس برفروزند خر مي دا آنرا نیز پروازه گویند » س این لفت را ندارد ۰ 4 -چ ؛ ای زنوی [فاهراً تحرف ؛ ای زن وی ]. * -ن ؛ تبیره طبل دو سر باشد + سایرنسخ این‌لفت را ندارند ۰ ۰ ٩‏ - ك ۰ جبیره جم شدن قومی باشد ( بدون مثال ) سایرنسخ این ثال را از لفات شاهتامة عبد القادر بندادی برداشتیم ۰ ۸ -ن ٠‏ نهباشد و گندك نیز گوبند را ندارند ۷ غوزه کُوزة بنبه بود که نبه در او روید « چ + نموزه گوز و بتازی جرزی خواند ۰ س این افت را ندارد . HE حلقوم جوالقی چو ساق موزه است‎ وان معدة کافرش چوخمٌ غوزه‌است]‎ ِ غوره!‎ حصرم بود [علی قرط کوید:‎ برفتم برز تابیارم کنشتو چه سیب و چه غوره چه ا‌ردو آلو]‎ ا‎ کواژه‎ : طعنه زدن بود [ ابوشکو رگوید‎ گواژه که خندانمندت کند سرانجامادوست‌جنگ انگند۴‎ 0 م پوشکور کرید‎ ٤ گواژہ که هستش سر انجام جنک یکی‌خوی‌زشتاست ازودار تنک‎ کسائی گوید : ایاکم شده وخیره و سر کشت ه کسائی کواژه زده برتو امل‌ریمن و عتال؟] تالواسه" تاسه کرفتن بود[ خفا ی وید : م‌مرا ای٣‏ دروغکوی ستر کف قالواسه کرفت از این ترفند ] ىله" یرند» 1 بادامچه بود که ابریشم ازاو کا ۱ س ۰ غوره حصرم وانگور ارسہدة ترش باشد » سای رسخ این لفت را ندارند » ۲ س :گواژه طعته زدن بود بزبان ومزاح ونوس کردن ۰ چ «کواژه طنه باشد ك :گواژه بزبان پهاری طمن زدن بود .‏ ۳ - نقط در س + فقط دراك ۰ -نقط درچ 1 س ون ؛ تالواسه مانند تاسه باشد » چ « نالواسه تاسه پود ۰ ۰-۷ این ۸ - ت (درحاش) ؛ پیله آن کرم بود که ابر بشم از او کیرند » سار نشخ این لفت را ندارند . e : در او باشد [ عنصری کوید‎ ] بهمه شهر بود از او آذین در بریشم چوکرم پیله زمین‎ پادریسه!‎ آن‌مهره بود که زنان بردوك زنند بوقت رشتن » بتازی آنرا فلکه خوانند [لبسی گفت : گر کون نخست چنان پان ر پسه بود آنباد ریه خوش‌خوش‌چون دوك ربسه‌شد۳] i‏ نوسه قوس قزح باشد [ خسروانی گفت : از باد کشت بینی چون آب موج مو وزاوسمه ابریی چون جزع‌رنگ رنکک] مداد یا خرن یا حبری بودکه دشخوا رحل شود [ شاعر بخاری کرید : خون؟ انپسته همی ریزم بر ذر ین دخ زانکه خونابه نسانستم در چشم بنیز 1 س : باد ریسه آن باشد که زنان دردوك کت فلکه خوانند ۲ - س دیگ ريده ۰ چ درك رشته »بفرض صخت ضبط س ربه همان هرسه است ببعنی حلیم که غد ا ۳ - چا ندارد ٠-٤‏ از باد روی خود چو آیست موچ موج» س : از پاد چون آب موج موج [ کذا ] * - چ ١‏ ابسته مداد با خون با حبر بود و هرچه پسته شود که حل نکنند انبسته گویند » س » انبسته مداد باون با چیزی بود که سنه شود ول دشخوار بود » ن ۰ انبسه [کذا] ؛ مداد با خون با هرچه باشد که سته پود ٦‏ س ١‏ هچو. معروف است 4۲ ا آشفته بود[ لبیبی ۱ گوید: فرو آید ز پشنش پور ملعون مده کالفته چون خرسی ۰ ۳ وه دندانۀ کلید بود که ازچوب کنند لیب یکرید : دهقان بی‌ده‌است وشتربان بی شتر پالان بی‌خراست و کلیدان بی تزه] ژاله“ یکی قطرة نم بود [کسائی* کوید : اقوت وارلاله بربر کک لاله ژاله ‏ کرده‌براوحوالهغتواص در درا ] ژالة دیكر" خیکی بود باد اندر دمیده [ فوخی کوید : تیش چه آب سیلی کزژاله بر کرفتی‌مرد چه آب‌جویی کزپیل در ربودی‌بار*] وال دیگر؟ کروهی نگ ر گك را خوانند [نجیک گوید : چون ژاله بسردی‌اندرون موصوف هجون غوره بخام‌اندرون حکم ۱۰ ] ۱ - س( نقط )؛ منجك ۰ توء دندانة کلیدان بود * چ ؛ تزه ر مدنگ دندانة کلید 3 - چ ؛ ژاله قطره ایباشد که ازسردی صبح برب رگ ۰ سس ژاله قطرة باران باشد که بامدادان ازخنکی برچبزها نشبند وتگر گ نیز کویند» ن «ژاله سرشک صافی نیت نقط در چ هت ۱ ارچ موس کنند » چ ؛ زا دیگر يك نومی‌دیکر راله خیکی بر باد را نقط در چ و س مده ولی هردرنسعه مقلوط است وا آنر| ازروی دیوان قر خی‌تصعیح کردم ٩‏ - چ ۱ دیگرتگر گے باشد ن + ژاله نگر که‌را گویند » سی؛ ژاله تگر گی را نیز گمویند. ۰- نقط درن و چ. ك ۰ ۲ -ن (درحاشیه) , چون تو مل‌ون ۰ . ۳ -ك؛ د»س این لفت را ندارد مکه بر کشت افتد ه- سس فر خی + اله دببگرخيك باد دمیده باشد که پروی ازآب اشد که باد بدو اندردمند وبر اوبآب عبره کنند ۰ ن خوان دکه مردم بدان ازآب بگذرند ‏ ۱-۸ tf ۳ 3 کوره ماستبودء نسنعه: روی شیر باد بتر کی‌نیماق کویند[عمچوری گوید : تخواهم سیر شد کویی از این کونهای چون فاه وزین رخهای چون دیبا و عارضهای چون حلَه۲ نوچهری کوید : نو آیین مطربان داریم و بر بطهای گوینده ساعد ساقیان داریم و ساعد مای چون فله۴] و موه گریستن بود بگلو [ شاعربخاری ید : چو کوشیدم که حال خود بکويم ‏ زبانم بر نگردید از نیو۵ه * طاهرفضل گوبد : اشک باریدش و نیوشه کرفت . باز بفزود کفنه های دراز" | شوه دیگر۷ کوش بازی کردن بود [رودکی کفت : همه یو شةخواجه بنیکوییو بصلح همه نیوشةنادان بجنک‌وکار غا" ] له شیری بود ستبر که وفت زادن از آپستن جدا شود وبعضیآفرا گورهاست خوانند .ان + زا يود که خرشه در زند و بدله ها نهند + سی؛ ماستی بو دکه بساعتی کنندازخر شه چون‌در آمیزند[ کذا]. ۲ فتط درن ۰ ۲- قاط درس د چ -٤‏ چ ‏ تیوشه خروش بود ازگربه ۰ س (مثل متن) ۰ ن کریستن بوو ۰ -فقط در چ ون -٩‏ قط درس ۷- چ ۰ نبوشه گوش غرادا رشه خروش وترم فرم بحدیسی» س ؛ نبوشه گوش داشتن بود بسختی» ن اینمعنی‌نبوثه را ندارد ۸ - فقط در چ » نفام یی زشت و تیره . Gf پود"‎ : چوب پوسیده بود [ عنصری گوید‎ پر آورد بت بوده درخت من بدین شادم و توشادی سخت]‎ لاه"‎ : کاهل و بیکار باشد [ کسائ یکرید‎ کنون جویی همی حیلت۲ که کشتی "سست و بی طاقت‎ ترا دیدم پبرنایی فار آهخته و لانه ] 3 کوشت و کند ناو کوز و مغز وخایه در هم هر یک اندر کنند و بپزند آنرا تفشیله خوانند [منجیک کوید: غمزی ای نابکار چون "غلبه تففیله *] "خلم پینی بود [عسجد یگوید : چرآید زو برون حدان بدان ماند سر سرخش که از بی" سقلابی فرود آید همی خله] ۱ - ن (درحاشیه) : بوده پوسیده کشنه باشد و هرچه پوسیده کشته کویند بوده باشد» را ندارد ۰ ۴ - ف درائیه , واننده چ + تفث .له گوشت و گند وخایه وگزر وانگبین بدیکک اند رکنند و ازاین‌هه خوردنیپزند و اورا تیه خواتنده س ؛ تفشبله گوشت و کندنا و گوز ومفز وخایه وانگبین جع کنند و بیزند . ١‏ - این یت در س چنین آمده ۰ مردی ای نابکار چون غلبه ‏ مردی از آرزوی تفشبله ۲ - چ ۰ خلهآبی سطبر باشد که ازینۍ فرود آید » ن : خله چرك ببنی بود » س ه له خلم بینی بودآبی‌سطبر . تیردانی بود که غاز بان دارند۲ بل چون سماروغ بود که در پی شگفتيم [عسجد یگوید : چوکودک سر فرود آرد بحجره بر سر حمدان چنا ن کردد که پندارم سمارو غ است يا جله ] سا رمۂ اسبان بود [فردوسی گوید : نخواهیم شاه از نژاد پهنکک فسیاه نه غرم بود بانهنگ* فرخی گوید : مرغزاری که فسیله ګه اسبان تو کشت شیر کانجا برسد "خرد بخاید چنکال ۲ ] چا" شیر بود [فردوسی کو یکی چاه کوی و دک ریک ت زف _یکی پای کوبد شکن بر شکن ] دارند و آن از چوب بود از گردن بت عسجدی بیاویژند » ما نسخ وفرمنگهالین لفت را ندارند . بمتوان متال ۴-س :جله هچون ردکه پرسرچاه ها روید در چای باب غير رجا که - س مثل متن ۰ چ این لفت را علیحده ارد باکه آن را با « سیاه » که بعد بیاید با درس ٩‏ - فقط درن ۲ -بس؛ چاه بیت شمرباخد و همآررده ۰ سرود ء ك مثل متن ( بدون مثال ) ۰ج این لفت را ندارد - 4 کاشانه خانة زمستانی بود[ کسائی گوید : عالم بهشت کشته کاشانه زشت کشنه یر گفته صحرا چوروی >[ دونه" کمان حلا جان بود [ کسائی گوید : سرو بودیم چند کاه بد کوژ کشت هم کسائی کوید : ۳ بنفشه زار پپوشید روزگار برف درونه شت چنا بالکانه؟ دری کوچك بود دردیوار که از او پنهان بیرون نگرند و بود نیز کند [ رود کی کوید : ریره شد شنکرف؟] که‌معتك بهشت آیین سرایی را بپرداخت ‏ زهر گونه دراو تطالها ساخت ز عود و چندن او را آستانه ‏ درش سیمین و زر ین پالکانه ] ( نی تابه انه ۰ س و اث (درحا درون کان حلاجان ۰ چ ؛ درونه کمان نذافان ۰ س اینافت ۱- چ .کاشانه شبستان ٣ن‏ ۳ نقط در ن 4 فط در چ هن ( در حاشیه ) : بالکانه د ر مك بود اکر آهنین پود اکر چو ه نیز گویند » س ؛ پالکانه دری کرچك باشد در دیوار غانه که از ك کوچك زا گویند بد ۰ پنجرء [گذا] -٩‏ این بیت درحاشیة ‏ نیت ۰ نمانی اگ رآهنین بود و اگرچوبیت ون نگرند وبود نیز که مثبك بود + چ ؛ پالکنه در کدوی سیکی بود که دراو شراب کنند از بهرخوردن [ کسالی گوید: زادهمی ساز و شفل خویش همی‌پز ‏ چندپزی‌شنل نای وشغل چهانه] مراغه باشد ۲[ عنصر ی گوید ۱ چون مراغه کند کسی بر اك چون برد خاك او۴چه‌دارد باك] کاله“ سر کین دم برد [ عمار هگوید : یکی * بدید بکوه ٦‏ اوفتاده سواکش ربود تا بردش باز جای و باز کده یکی*یکفت که مسواك خواجه گند که این بساله کوه" سک است خشك شد: ] E سنه‎ : لعنت ونفرین بود [ لبیی ی کوید‎ ۱ س ؛ چمانه کدوی پنکار کرده باشد که شر اب درش کنند + سایرنسخ تن ۰ از چ ال افتاده است وآن چنانکه بباید این بی ت کدائی را برای«جنانه» شاد آورده ۲ ن درحاشیه اضانه دارد : هنا ۰ چ اینلفت را ندارد ۰ ۴- ن در حاشیه ؛ از او ٤۔‏ ن : سکاله غابط سردم بود و آین سگ و آرن مردم را گاله نیز خوانند ۰ چ د سکاله گره سک بود آنچه دراز بود چون شافهٌ دراز » س این‌لفت را ندارد ‏ ۵ - ن تکن [کذا] ‏ ٣ن‏ :کوی [کذا ۷ لفت را ندارند . 1۸ ای فروهایه و د رکون هل و بی شرم و خبیث آفر یده‌شده از فربه و سردی و سنه ] ُه توان پشمیه ای باشد پلاهوریان "[ کذا]دار ند وسرموی و پشماز ار آو یخته‌باشد [ءعروفی گوید : نگرز سنک چه مایه بهست کوهر سرخ ذ خستوانه چه مایه بهست شو شتری ] زاو لاد" بندی بود آهنین که بگردن و پای زندانیان نهند [خسروی؛ کوید زلفینک او بر نهاده دارد بر گردت ماروت زاولانه ] کته ریسمان بر دو کت پیچیده بود چون خاب [ عزص ری گوید : سر که | بدا گسسته کیسنه را دور باشد پتاوه کر رنه دا ۲ ] -یچ» ضتواه شین برد بلاه وربان دارند موی از او آویفته اس 3 بو دکه پلادریان [ کذا] دارند و -وی ازویآویخته وکر بای باه چ ای ندارد ‏ ۲ - معنی این لفت که درفرهنکها بدست نیامد معلوم نشد » اماب نرهنکها توانه‌را لباس‌خصوس درویشان دانسته! این‌شاید پلاهرر بسنی‌درویش بوده‌است اما از چه اسلی معلوم نید اتی باشد در پلاس ‏ ۳ - س :زاو لانه زندی باشد آهنین که بر گردن و پای زندانیان نهند » چې ؛ زاو لاله بندی آهنین بود ویک بار که ری نان وجمد وموی سرفول را مین خواتد ن * زارلانه غلی بود آهنین ‏ 4 - چ : رو دکی بل غه ودره[ دو کچ) م وچون خایه کردانیده وفت حاجت ازاو بازکننده س(مثل متن) نبامی‌درجیم نسخ ؛ بابد ۷- معنی‌اين مصراع درست «ماوم نشد دونسخه‌مطایق متن و س : نیک بايد کرسته را »که فی‌الجمله ممنی دارد ولی تناسب آن با مصراع قبل یکاف‌فاوسی. ماو نیست» ثبدانم د کرسته» است اف عرپی‌سمنی له مروف پا گر 1:4 i بهنه‎ کنچه بود که بدان گوی بازند و آن را طبطاب خواند وغازبان نیز دارند فرخی کو: نامه نویسد بدیع و نظم کند خوب تبغ زند نیک وهه بازد وجوگان] آنه" عرد فربه بود [عماره گفت : د است چرا که خواجه بخیل و زنش جوان زنی چگونه زنی سیم ساعد و لبه RS‏ غرابه بانگ تفع بودجنانکه بهری‌برونو :هری‌اندرون کلو برد [عنصری؟ کوید : اشڪرشادبهر در "جلیید نای روبین و کوس بغرا دو چیزش ب رکن و دو بدکن فندبش زغلغل و غرابه *] ١‏ -س: بهنهکوچه [ کذا ] باشد که بدو کوی بازی کنند غازبان و بتازی طبطاب خوانند ؛ ن ( در حاشیه ) : پهنه چون کنچه باشد بدوگوی بازی نند بگوی خرد و پشتردارند و آن را بتازی‌طبطاب خوانند » چ : پهنه چون کنچهباشد که غازیان بدو کوی بازند وبتازی باب خواتدش ۰۰ ۲ - چ ۰ انبه مردفربه تنیز رکه باد س : لنه‌مردم فربه باشد »ن درحاشیه ؛ لبه مردم فربه تن بود ( بدون مثال ) ۳ - لک : غرایه غر یدن بود بگاو در » چ ۰ فرنبه تشیم و بانگ کردن بود بخشم ۰ س : غرنبه بانگ وخر وش بتشنیم بود بهری بلند وبهری نه ‏ 4- س صسجدی » و این غلط است چه متاوی شاد پهر را عنصری منظوم ساشته بوده است ۰ ۵ - این پیت بعدازآن درلنت « خقط درچ هست‌بجای بیت‌فوق که درسو آمده و "فته ای باشد که چرن پادشاهان در شهر آیند بسازند » نسخه : خوازه به باشد که بآذین عروسها بندند [ عنصری گوید : منظر او بلند چون خوازه هر یکی زر بزیلت و تازه" ] ی بحبده " و اغالیده د ریشیده در هم آمده بود چون پرامن و غره که بدست جع کنند و پشکند چون شسته باشد [رودکی گوید : جان ترنجیده و شکسته دلم کوبی از غم می فر وکسم ] و ۳ و ستیهنده باشد در سخن و کارها [ رود کی ° گوید : ابا خورشید سالاران کیتی سوار دزم ساز و کرد نستوه] ی آنجیره در رودا خ کون باشد[ ابوالملاء د شهنری ۱۳۷ ته ای بود بآذین عروسها بندند ووقتی | بگور تنگ رشیدی برداشتيم و در ابن گذشت وظاهراً هردو استعمال بوده ۳ ی ( درحاشبه ) ؛ نرنجیده درهم آمده بود ۰ سایر نسخ این لفترا ندارند (رجوع شود ایض بلفت «ترنج> درصنحه ٤ )۱٩‏ ۔ س نب باشد چه در سخنو چه در کار زاره چ ؛ آن بود که در جدال روی ب برنکرداند وکوشنده بود» ن ( در حاشبه ) ؛ نستوه‌آن بود که درجنگ روی نگرداند» - س نزخی ۰ ٩‏ - س ون ( درحاشه) ؛ انجیره د رکون را "وان ؛ این لفت ره دارد ۰ ۷ - اټ (در حاشبه ) ۱ پوالبّاس گوید و گوبند ابوالملاء شستری f ای کیرمن ای کیر تو انجیره کذاری سر کین‌خوریو تی کنی‌وبا کک نداری‎ ریچاله کری پیشهگرفتی تو مانا بخیره(0) درشیربری کامه بر آری۱]‎ " کاتوره‎ : مر گشته بود [رود کی کو بد‎ هیسچ راحت هی نبیلم در سرود ورود تو‎ ] جز که از فرباد و زخه‌اتا خلق را کاتوره خاست‎ کربانه۳‎ : [رود کی گوید‎ ٤ کربش بود که در پیش گفتیم‎ چاه پر کریایره و بر کزدمان ۰ ۰ خورد ادان وست روی م‌دمان]‎ فرستاده"‎ : ردول :ود آفردوسی کرید‎ فرستاد بايد فرستاده ای درون پر زمکرو برون اده ای]‎ نسته‎ : بجای نیست بود [ کسائی گوید‎ آس شدم زیر آسیای زمانه ‏ فیسته خواهم شدن‌همی بکرانه | ۱ - این ببت را س اضانه دارد ۰ ۲ -لن : کاتوره سر کردان بود همچون آمیبه » سایر نسخ این لفت را ندارند ۰ ۳ ن ١‏ کرباسه ديه مار جانوریست ولی پای دارد و گروهی «الو زگویند ۰ چ »کربه [کذا ] مار پلاس باشد ۰ س این لفت را ندارد ٤‏ - رجوغشودبصنعا ۲۰۷ . ۵ -در چ اینمصراع‌چنین آمده : جای‌ننده کربسه باگزدمان [کذا] ‏ 1 - این لفت درهیچیک ازندخ نیست وهه شکل دیگراین کلمه یهنی « فرسته » را دارند که بمد پاید » مثال را از شاهنامه برداشتيم . ریزه های خاك و سر کین بود و مانند این [فردوسی کوید : نه گویا زبان و نه ج پرورد۳] سمة؛ جولامان باشد [ عمار هگوید . کونی دارد چو کون خواجه اش لت ربشی دارد چو ماله پت آلرد هم عماره ۱ گفت : آن ریش پر خدو بین چون مال پت آلرد گوبی که دوش بر وی تارو زگره پالود۷] زف" د بعنی پر پهن که بتازی فرفخ گویند [ طیان وید : تو آب دوخ و خرفه] باشد ۰ س : خاشه ریزه های سر کین و کاه و مانند ابن بود ۲ -در چ این ۷ بهر حاشه ای خویشتن پر ورد بهر خاشه وی را چه اندر خورد ك فقط مصر اعدو مذ کوردرمتن‌را دارد ۰ ۴ - چ ماله لیف بو که بدو جولاهکان آهار دمند و بدسته (9) کرده باشند گرومی سمه گوبندش + س : ماله سب جولاهان از یف و جامه را بدان آهار دهند این لفت را ندارد ۰ 4 - سمه علبحده در فرهشگها + بیگری است در همین ماله ٩‏ -س «طیان ۰ ۷ - این پیت که س نقط آنرا در اپنجابنام‌طیان شامد آورده سابقاً در ذیل لفت « پت » با اندك اختلانی در «صراع از لگذشت ( رجوع شود بصفعة 6۱ ) و در آنچا هة نخ از چله س آثرا از عباره داشته اند وس ۰ بغله بود یعنی برهن و بنازی نرفخ » ثن (درحاشیه): خرنه وببغنه وبغله‌فرفخ بود بهنی () چ ۰ غرف موز آب باشکذ]. یامد و ظاهراً فقط در چ نی بود [منجيك گوید : بتیخ طره پیزد ز زج خانون . بکرز پس کند تاج برسر چیپال] گذرنانه۲ وب جواز باشد یی باز کشت [ کذا ]) شهید کوید۳ : همه دیانت و دین ورز؛ و نيك رائی‌کن که سوی خلد بر بن باشدت گذرنامه کسی بود که در جابی بماند که راهش نباشد الا بسختی [ کسائی کوید : کوفته را کوفنند و سوخته را سوخت وین آن پوضنه را بقهر بيخت [ ٤ کور‎ حشمت بود [ عتصری کوید: گرانمایه کاری بفر و شکوه برفت و شدند آن بای ن کرو ] مت را ندارند . درصفعة دیم وآثرا بفاط ریچهبند گذر نامه جواز باشد » تن (در-اشیه) « ۴ س. * ۔ ن ۲ پیخسته مردم با جانوری ندهند » س این لفت را ندارد » ۶ -ن در حاشبه رس ؛ جوی را گویند که در خانه گرفتار کنند و راه پیدث برای ضبط چ د جوع شود بصنحة 4۸ در ذیل لفت «پیعست» اساس و در س + (درحاشیه) « شکوه حشمت و بزرکی باشد ( بدون مثال )۰ چ چنانکه بباید « شکه » حتف این کلبه را دارد . ۹03 ۱ قشم کره بود [ منجيك گوید : بالا چون سرو نو رسیده بهاری . کومی‌لرزان‌میان‌ساق‌ومیان بر ۲ صبر نماندم چو آن بدید م کفتم ‏ زه که بجزمسکه خودندادت مادر حکالے گوید: "هرة نرم پیش من بنهاد ‏ مم بسان‌یکی تلی مسکه؟] فاه“ آن بود که درود گراثْ در میان چوب زنند تا زود شکافته شود و سترن نیز بدان سخت کنند [ کسائ یگوید : طبای گر ستون آن ستون را هم پپوسد بن نگردد آن‌ستون» فانی کش ازطاعت زنی فانه] ی زید خوانند 4 ١س٠ E PETS‏ و زبد بود٬‏ ان ۰ سکه روغ ن کرم ېود تازه » چ : مسکه روفن نا گداخته بود ۲- این پیت‌را چ اضانه دارد ۰ ۳ - نقط درن 4 - ا : فانه میخی پود باپاره‌اۍ جوب که پس درتوند + چ ؛ فا چوبکی بود که اندر شکاف جوب نهد تا زود دکاقه گردد با زیر ستونی در نهند تابلند تر باشد « ”س کازه [ صحیح , فاه ] آن چويك باشد که درو کران در مبان چوبهای بز ر کی نهند تا شکانند و زیر ستونما نهند چیه کر کاش کے کل فد و ن( در حاشیه ) ؛ کهیه وکنینهکدتر باشد از هرچه خواه ی گي بود» چ این دو لفت دا ندارد . 5۰ کهینه عرعه ای از جاه او فزون ز فاك کمینه جزوی از قدر او مه از کیوان ] غازه! کلگونه بود [ بوالحر کوید : شرطم نه آنکه تیرو کمان خواهد ‏ شرط آنکه‌سرمه خواهدباغازه] ای غاسد کار بود [ رود کیکفت : هر آن ریم که فرزند او پلاده بود شگفت باشد و آن ا زگناه ماده بود] 3 اه نورد ضمان باشد [کسانی کوید : ای بکس خوش بر نورده نهساده وان همه داده بوي و برقاب | شچه تکر گے باشد [ رودکی گوید : پخچه بارید و پای من پفسرد ‏ ورغ بر بند یخچه را ز نلك* ] هم رود کی گوید : پخچه می بارید از ابر سياه چون ساره‌برزمین از آسمان] ١‏ ن : غازه کلگونه بود که زنان درروی نهند » س ؛ غازه گلگونه که زنان بررخ نهند تاکه سرخ شود ۰ چ این لفت را ندارد۰ ۰ ۲ -س :ابولحن ۰ ۴ - و پلاده قعش کار بود » س + پلاده فاسد کار باشد »چ ۱ ! - ك ۰ نورده‌باله برد ۰ س هچنین » چ این‌لفت راندارد . قط در چ ابله و نادان بود [ بهرامی ۲ گوید : کر نیی کهپاه چراکشتی ‏ بدر خانة رئیس عم چرویده؟ یعنی چاره جستن را گشته و دیده [ منجيك گوید : اوسنکدل ون بان تالا 6 کته“ چهار پای ودد پیر بود و مانند ابن [ بوشکو رگوید : بشاه ددان چە روا قت .که‌دانازد این داستان درنهفت هیور است : کمان برد کش گنج بر استران . بود به چو برپشت کلته خران] 0 E‏ آرزومندی برد[ فرخ ی کوید : چ وما یو رة د ر کاه توخبزدچه کنم ‏ رهی موزرهی‌راو ازاین‌غم برهان] ۷ ارو پسندیده باشد [ عنصری گوید : - چ این‌افت راندارد ۲س :اپهری ۳ فقط درنسخا اماس وس 4 - ازس که تنها همان نیز این‌بیت را داشته بصر اغ دوم انتاده .۰ س کته چه‌اریای پیرېود ونیز گویند دمبر بده‌را ن ؛ کلته چهارپای‌پیرولاغر ودد درصنحة ۱۲ ) ؛کلته دم بریده باشد چون خر وسباع ومانند آر 4 :کته چهارپای پیر ودد ودام ارکار باز مانده پود و دم پریده . (درحاشیه) ۰ فروهیده آموخت فروهیده پمنی خردمند وزيرك وعافل ۰ چ این‌لنت وا ندارد » چ اضاه دارد ۷- 5۷ هر که فرهنگ ازاوفروهیده است . تبز مغزی از او نکوهیسده است ] ۱ چرخه ای بود که جولامان ریسمان براو زند [ طیان گوید : اکر بیند بخواب اندر قرابه ‏ زنی‌رابشکند میخ کلابه] کي" محجمة حجامان بود [ معروفی گوید : پيڪد دانر وال پيڪد وال کر تو کونش ۴ چون کړه مکد رکرا] گل ناد بتازی برعوم گونده | عنصری گوید : چو سر کفته شدغنچۀ سرخ کل جهان جامه پوشید هر نگك مل] بیمله و بیغوله" کوشة خانه باشد [ فردوسی گوید : کنمهرچه دارم بایشان یله گزینم زگیتی یکی بیغله۱ آغاجی گرید 7 منوپیفولگکی‌تنگگ‌یکسو زجهان عرب 1 - س:کلابه چرخك پود که جولاهان رسمانبراوزنتا ایک برند :ت(در شه کلابه چرخی‌بودک ریسمان بر او تابند * چ «کلابه جرخ پود کازنان ریسمان بر آن‌زنند. ۲ ن کپه جه گدابان [ کذا] بود س مثلمتن ۰ چ ابنلات را ندارد ‏ ۰-۳ رانش ۰ 4 - تصحبح قباس »ن ؛ کیر تو رانش چو کبه من کدا )٩(‏ + س ؛ کر نو کوش چز ن کید مکد مزدکرا )(‏ *- چ این جز- ازهبارت را ندارد ‏ ٣-ن.‏ پیغل کوشه بود نی زاويه ۰ چ ؛ پیغله وییفوله و کنچیکی باشد » س : وله کنجی بود ازخانه ۷ قط درك وچ ۸-قط درس وار بگویم بزبان عجعی*] 1 حلوایی بود صافی ودرشت بتازی آنرا مشاش خواند » چین در چین برد [ کسا ی کوید : آری کودك مآجرآیدکور! ۲‏ زود بیأموزیش بغز و مشخته ود بده یعنی ساخته چون سا زکاری [ رود کی گوید : همی باید ت رفت وراه دوراست ‏ پسغده دار بکسر شغل راما ٤‏ ابوشکو رکوید : نشاید درون نا پسغده شدن نباید که نتوانش با کنده 3 آمدن*] جند چوبین بود که برپای زندانیان نهند [ فرح ی کوید : روز رذم از 2 او در دست و در پای یر کنده ها کردد رکاب و اژدها گردد عان] اماد بسیجیده وساخته بود چون بسفده [ رون کی گوید : نزد تو آماده بد واراسته * ۱- س ؛ مشخته حلوائی‌بود صافی‌و حاشیه) * مشخته حاوائی‌بود صانی‌درشت وبتازی مشاش خوانند ۰ چ این لنترا ندارد ۲- س : خواه یکودك مژاجرآید او را ۰ ۳- س : بنده ساخته بودچون‌سازی یاکاری [ کذا] و آنچه,دین‌مانده ك ۰ بسند. درن» ه-فقط درس . ٦س‏ 1 مایرنسخ ان‌لت‌را ندارند . ۷ - ن ١‏ آماده حاضر وساخته‌بوده س :آمادهسیجیده اشد چون بسغده » چ ؛ آماده وستچیده [ ص = پسیچیده ] وچیره ویسنده,همه ساخته ياشد. ۸ي ؛ خودتو آماده نوي واراسته -٩‏ درس این ب آمده ۱ خود تو آماده براین برشاسته خویشتن س جنکك را آراسته f04 عاضر ی گوید‎ ] ' چون هی شد بخانه آماده دید مردی براه استاده‎ ۷ : صف باشد [ شم کر وخاری گوید‎ ] زیبانهاده علس وعالی" گزیده جای سازثراب پیش نهاده رده رده‎ بيده‎ باطل باشد و ناحق ضد هده»‎ معروف و مشهور بود [ فردوسی گرید : یکی شادمانی بد اندر جهان خنیده میان کهان و مهان ] انگاره؟ یدة شمار بود ] و انکارش خوانند و کسی بود که چیزها بر کوید 1 گوید : چون گذشته ها کویند انکاره ھی کند [ ل زان روز که پیش آیدت آن روز پراز هول بنمین و تن اندر ده و انگاره بپیش ر[ گودره" مرغکی بود که د رآب نشبند [ عنصر ی کید : کف یوز پر مغز آهو بره ا دز د ا چ شار پود ودفتر شاررا نیز انگاره گویند پاستماره » س ؛ انگاره جرید: حار باشد وانگارش‌خرانند وک ی که چیزها برکوید چون‌س رکدشتها کوبند انکاره میکن اینلفترا ندارد ‏ ۷- ك :کودره مرغ آم f. باڵوابه' مرغکیست سیاه وسپیدچون کنجشك واکربرزمین ند برنتواند خاست [ عضر ی‌گوید 0 آب و آش بهم نبامیزد ‏ پالوایه زخاك" بگریزد ] سته حریر بود که عطاران مشك در او بندند [ معروفیگرید : آزقش: زنکارهه جوی وجویبار؟ بستَهُ حریر دارد و وثی منمدا * ] E وپ‎ فستن‌بود [شھیںگوید: دهان دارد چو یك پیته لان دارد پسی شسته جهان بسته بدان بسته دهان دارد] ار برد [ عنصری گوید : ۱ - چ :با اولیه مر غکیمت چند گنچشکی سیا و سپید بر زمن نتبلد و برنتواند خاستن کوتاه ی و بهن‌بود ۰ س ؛ پالوانه ls]‏ بد + ( در حاشبه ) + الونه [کذا] ی است ند پدشواری برخبزد ‏ ۲- وس ٤‏ - چ ۰ هه خرب و چون بهار » این لفت را هم ندارد ۰ ۷ - چ٠‏ نموت زشت‌بود ‏ :[ در تن ) «نمونه هر چه زشت بود ندونه گویند » س مثل متن » اما ن درحاشیه ‏ نوله خاصة طبیمی بود ۰ وشعر عنصری مذ کور در متن راچاینآ ورد« پیاراییش چگونه شود از ۲ چا دگنجشک سیه و سپید وکو آنکه خوبی از او نوله شود چون در اینکه نمونه بمنی زشت و ازکار افتاده است شگی‌نیست چه علاوه برایبات مذ کور در متن معزی میگوید « کتاب و کلک مه کاتبان نمونه شود چو کلک ار بنگارد کته مای کتاب 1 نگاری کزو بت نمونه شود ایی ار را چگونه شود کسانی کوید : خوب اگر سوی ما نکه نکند کومکن ش و که ما نمونه شدیم۱| ود کرده را خوانند [ فردوسی گوید : چو آو ده همی کرد زر وگھر بها بر کرفت آن خر چاره گر قرخی گوید: خير نا گل چم و لاله چيم پیش خسرو بریم و قوده کنیم؟ ۱ دشته؟ کارد بزرك و مشمل* را خوانند [ منجيك گرید : ابوالمظفر شاه چغانیان که بربد ‏ بتبز دنت آزادکی کلوی سزال] سود" بدست زده باشد [ خمروانی کوید : جشمم بوی افتاد بر نوادم دل بر کهری‌سر خ نا بسوده| وژ" خااس بود[ دقیقی گوید : مچه را او کاشتی۸ برزم اندرو ٣‏ - س : توده چیزی باشد که درن غلّهبود » چ این قبل . . 4 س :دشن بر مبان دارند عتاران » سا خ را ندارند ‏ ۵- مشمل یی ( مهذب لاه ) و و خالمن » س ۰ ورژه یکی‌خاص بود دیگر خااص ۰ چ » ویژه خاصه بود ‏ ۸ - لین بت نقط در س هست وگاشتن بسنی ب رگرداندن است + بعلی بکود ء ن (درحاشیه ( را ندارد فقط در نخ اساس وس ۰ ۷- ل ١‏ ویژه خاصه بود ۲ فردوسی کوید : مرا زین همه ووه اندوه تست که پیداردل بادی وتندرست [ ادبکرفته بو | دیوید : ای شمن آهسته باش زان "بت بد خو۴ کان "بت فرهخته تست همت نز آموز 1 آوجبه هی نیز کوید [ رو کوید : جوید همه خوبی و زيب همچنا نچون نوجبه جود نشیب ] ل" لطمه است [ کذا] و کوزة چوبین »و دیگر بمعنی کالا باشد» اه ان است و پیکان را بيك نیز خواند [ فرخبی گوید : 1 ب روشن از توزی بطوسی بیل بگذاری باماج اندررن بیله ] چنانچون سوزن از وشی و نتط درن وچ . ۲ -ن: فرهخته کار آموخته پود درهرچه" کوبی و کنی + پر نسخ مثلمتن ۲- س ١‏ ایدل زومر-دیت میازار » چ ؛ اعدل من بهرحدیث بازار ٤٠‏ - س ؛کان‌بت فرهخته نی که نوآموز است » چ ۰ کان بت فرهخته يست باشد» س‌ولن این‌افت‌را ودرنسخة اساس آن‌همثالیبر ای آن‌مذ کورنشده» کاله یاکالك بمعنی کدوی‌شر اب آمده وبسنی کالاچنانکههولوی گویده نو خرانی که رسیدند ببازا ر کهن کال؛ کاسد ایشان با نوآموزاست» صورت‌تن‌ضبط لاست ۰ ه- چ :نو ندارند .۰ 1 - این لفت درهيچيكت ازن سید ۷- لن ؛ ببله پیکانی بود سر پهن ۰ چ + ببله پیکانی بود پهن بشبه ببل در تیر نشانده و آن تیر را پیلکی گورند »س این لفت را ندارد . اون E قرزانه‎ سزآواربود » دیگرحکيم راگویند وفرزان‎ نباشدمیل‌فرزانه بفرزندوبزن‌هرگز بر دندل‌این هرد ونرد نسل فرزانه‎ : هم ڪسائى کوید‎ چرا این سدم دانا و زبرك سار و فرزانه‎ زنانشان موله ها باشد دودرشان هست بك خانه۲]"‎ خامه قلم باشد [ نحيك گوید : برادران ما زین سپس سیه مکنید ‏ بمدح شواجه ختلانبجشنها خامه۴ خسروانی گفت : چنانکه خامه ز ثنگرف بر کشد نثاش کنون شود مه خامة دیکر؟ تل ريك بود[ فرخ ی گوید : کوس تو کرده است بر هر دامن کوهی غریو اسب توکرده است بر هر خاعة ریگی صهیلد بخون دیده خضاب * ] عسجدی گوید: ۱ - چ ۰ فرزانه حکیم و ثیاوف را خوانند » س ۰ نرزانه حکیم باشد و فرزان حکت » ن ( در حاشبه ) ؛ فرزانه حکیم بود و نرزان حکمت با بیت قبل کائی فاه را از بك رشته بجای بیت قبل ۳ - نقط در س ‏ 4 - نقط در چ »ن از تال خالی است . * - چ : خاما دیگی تل ریک بودکه در یابان باشد » ن شل متن »س این لفت را ندارد ‏ 5 - قط درن ۰ - این بیت که 1۹ تامست خامه خابه بهربادیه زریک وزبادعیبه عیبه بهرنقش ببشمار] ۰-5 دخمه کو نژ[ کبران] بود [ عنصری گوید : هر ڪه را رهبری کلاغ کند بی کمان دل بد خمه داغکند] بروانه" معروف است که بگرد چرا غ گردد [بوشکو ر گوید : پیاموز تا بد نباشدات ۱ روز چو پروانه م‌خویشتن را مسوز] هروانه" بیمارستان بود و ترديك پارسیان جای باد افراه بود بعنی جای عقوبت [فر دوسی گید بفرمودکین را بهر وان ګه برید و همانجاکنیدش خرو" خروس باشد [ عنصری کوید : شب از حمل روز کردد ستوه شود بر" زاغش چو بر خروه] عز کیامی بود پر خار و درشت : اشتر خوارشکونند که آن را اشترخورد [ عبدالله عارضی گوید : ۳ - فقط در چ٠‏ 4 - نقط درنسخة اساس و چ که بش بگرد راغ گردد ود بشتن‌را بدوزاند ص؛ پروانه پرنده‌ای باشد که خودرا نده‌ای بود که خویشتن‌را بچر اغ ۲ ن 1۰ راه بردنش را قیامی نیست ورچه اندر ميان کر قه وخار] وژ گاه بمعنی بد آ کاه و بخشم آمده باشد [ بوشکور کوید ز جور کسان دست کوته کنی ‏ دز آگاه را برخود آگه کنی ] بیتایشگاه؟ جای تخآص شعر بود [ عنصر ی گوید : بنام و کنیتت آراسته باد ستایه‌گاه شعر وخطبه تاحشر] پیشگاه * مردم تشم را گوبند که صدر محلس باشند [ معروف ی گوید : همه کبرو لافی‌بدست تھی بنان کسان‌زنده ای‌سال وماه بدیدم من آن ان محتم نمنخ‌د دم آنجا ونه پیشگاه یکی زیغ ديدم فگنده دراو نمدپاردای تر کمانی‌سیاه" ] هر خسته کشت برزمین کشيدء بود [ ابوالعباسعباسی گوید : اومی‌خررد بشادی وکام دل دشن نزار گفته ارفرخسته] بلایه" زن نابکار و بدفل بود [ کسائی گوید : ١‏ - چ ٢‏ دژآ کاه و دژند نی تند شده ان لفتراندارد. ‏ ۲- چ « ز ٣چ‏ ن شل من سس بات ندارد. ن خواند» چ ۰ بش اء طنة بن کا را زگ ررمي کت بر زمین کشیده باشد ۰ س این لغت را ندارد ۷- ك ۸- ك ء بلایه نایکار و بد عمل ومشسد بود ۰ س پلا [ کذا ] زنی نابکار شد و دشنام ده ۰ چ ۰ بلایه تا,کار و نادی پاعد. 1 دل یکسا اندرشکن که کیر کائی ‏ دوست ندارد ۲ کس‌زنان پلایه] ۳ فر به ار + نفرین باشد [ کسانی گوید : زه ای کسائی احسنت کوی و چونین کوی بدفلکان_ بر فریه کن و فراوآن کن؛ لبیبی کفت : ای فرومایه و در کون هل و بی‌شرم‌و خبیث آفریده شده از فریه و سردی" و سنه * ] 1 پیرایه لی وآرایش باشد » ازو عطا بود چنانکه گو بی فلان را نان پاره داد» دهانه* هرچه را دهان نبود وخواهند که آنرا دهان یکویند بحکم استعارت دهانه کویند چون‌دهاة راه ودمانة باد» و "لج بدین ماند . کلال" ۲- س : نیزنگاید ۰ ۰ ۳ - چ + فریهلعنت را ندارد ‏ 4 - نقط درن. ‏ ۶ فقط در چ ١ )‏ و۷ و۸ و -٩‏ این چهار لفت در هيچيك تیت و در نة اماس هم شال نداوند . ۷ اغد پنبة کلوله کرده بود [ بوشعیپ گوید : جهان شده فرنوت چو پاغنده سر و کیس۲ کنون کشت سیه موی و عروسی‌شد+ ابواامباس کوید : کی حدمت ٤‏ را شایم تا پیش نو آیم ۷ این سرو ریش چو پاغندة حلا چ*] ک یار" ربکا و خر باشد [ منجيك کوید : وای‌از آن آو اکه کرو پاره آنجا بگذرد بفگند نازاده بچه فشر" [کذا] جاهل باشد » ھان بوزینه بود[ کسائی گفت ¦ اکر ابروش چین آرد سزد کر روی من بیند که رخسارم پر از چین‌است چون رخدار پهنانه] بیده بود که زنان رسند »ن ( در حاثیه ) ؛ یاغنده آن دکه حلز ج کرد کردهپاشد عبلاً ۰ س » پافنده آ بودکه حلاجان کرده باشند ۰ چ ؛ پاغنده ینب برهم پیچیده بودکه زنان بربسند ۰ ۲. سر گت )0(‏ ۳ - قط در چ ون» در چ این «صراعچین آمده ۰ کنون گت سه موئی وندیده شده جناش | کذا] ‏ 6 - درحاشيه ك »گر خلمت ۰ در س شبن ٩‏ ن ر س دای وی € چت هیثت در هيچيك از اسخاه| ورهنکها دیده نشد ۰ ۸ - چ : بهنانه وبوزن: هه یکی باشند ۰ سایر نسخ این لفت را ندارند . A , ۱ موسیحه مر‌غکی سپید گون بود ماند فعری [ خسروی " گوید : مو سيجه و فمری چو "مقریانند از سرو "بان هر یکی "نی خوان] Ta » سی باشد که ساعی (8) کنند‎ و هره کون باشد » اله“ ”بز و گاو کوهی باشد» ملحقات حرف هاء لغات ذبل درنسخة اساس نیست ولی اسخ دیگر هر کدام بر بعضی از آنها شاملد : گاه دیگرا گویندینیکاه ی شاه نیز آید [کذا]» قاخته وهرنکار ۰ چ 4 سرت باشدسیب دگون ۲- گذا در س » چ » خروانی » یك از نسخ دیگر بدست یامد ۰ در فرهنگها که آنرا نی طلاگر فته اند 4 - فقط در » - چنینلات نیز درسایر اند ٩‏ فقط درك نسخ‌ها بست ؛ در فرهنگها < یال » را بسنی ( بدون شال ) . 11۹ واه" طمامی بود که بزندانیان دهند » عزصری گوید : بندبان داشت بی پناه و زواه "برد با خویشتن بجمله براه e به‎ خباك بود که کلو فشردن گفتیم ؛ فر خی گوید : ای دیده‌ها چودیدة غو ك آمده برون کوب ی که کرده اندکلوی نرا خبه ۳ سانبه مردی قوی و بز رکب تن بود » فردوس یگوید: از ایرانیان بد تهم کبنه خواه دلیر و ستبه بهر کینه کاه دوچیزش بر کن و دوبشکن مندیش ز غلفل و ظرنبه دندانش:بگازو دیده بانگشی پهلر بدبوس و سر پچنبه ۱ - بچ ۰ زواء طمام بود که بر ای زندانیان سازند کویند این طعام زواء فلان زندانی است » نس این لفت را ندارد ۰ ۰ ۷ - نقط در ان رجوع کنید اضاً بلات غبك در صفح ۰۲۵۵ ۴ - چ « ستبه مردی قوی باشد وبازور ۰ س این‌لفت را ندارد . 4 فقط درا . .۵ - فقط در چ . ۷. E خلبه‎ آبارخانة پقالان بود جدا جدا که چیزی نهند » شعر : ستوروار بدین‌سا نگذاشتم همه ر دوچشمسری‌جرودل بخبه وریچال رود کی گوید : خم و خنبه پراز انده دل تهی زعفران ونر گس و بیدو بھی یکی میمون بود و یک یکلی هست که آنرا آذر گون گویند رنگش زرد بود ومبانش سیاه» منوجهری گوید : شبگیر ین ی که خجسته بچه درد است کوب ی که‌ه» مشك ومیو غالیه خورده‌است ۳ اش ستهیدن و لجاج بود » پوشویپ کوید : در کارها بتا ستهیدرن_ کرفته ای کشتم ستو ه ازنومن ازبس که بستهی ۶ سوه دلتنگی بود و در بیت پیدین گفته شد . أنه" هرچه ازنم و تری نرم شود چون زمین وجامه وپوست وغیره آنرا آغشته خواند » حکالمٍ گید : ۱ چ ١‏ خبه چهار دیو اری بکنند پرمثال چرخشتی واندر آن‌غ له کنند ؛ س‌این‌لت‌را V1 فرو بارم خون از مژه چنان کاغهته کنېسنک رازخون‎ فردو سی گوید‎ ز ابرانیان من بس ی کشته ام زمین‌رابخونو کل غهته ام رسول بود » فردوس یکوید : فرسته چواز پیش ابوان‌رسید ‏ زمینبوسهدادآفر د دقوقی۲ کوید : ای‌خسروی که‌نزدهمه‌خسروان‌دهر ‏ برنام و نامة تو نوا و فرسته شد؛ مه چاشنی دادن باشد چنانکه باز را وشکار یها را گوشت دهند و بدان + بونصر طالقان گوید : چونبهرصید راست خواهی کرد باز را مسته داد بايد پیش رودکی کوید: منم خوکرده بر بومش جنانچورن باز بر مسته چنان بان کآرم ازبوسش چنانچون بشکنی پسته ۷ شوله* مزبله‌دان بود در کوی‌ها » شهید کوید : مرگز تو بھیچ کس نشایی . برسرت درهوله‌خاكوس عماره گوید : ۱ - س : فرسته و فرستاده هردووسول بود » چ ؛ فرسته رسول پود ۰ ۰ ۷ - فقط درن. ۴:س ,لیبی. 4 قط درس وچ . ۵ج :سته خورش شکره پود » س این لغت‌را ندارد . ٩‏ - نقط درن ۷ این قطمه فقط در چ هست. ۸- چ ؛ شوله آن جای را خوانند که کرمابه بانان سر کین خشك کنند س این امت را ندارد + رجوع کنید نیز بلنت«عله». ٩‏ نقط دران VY بنیم گرده بروبی بريش بيست کشت‎ بسدکلیچه سبال تو شوله‌روب برفت [کذا] ۲ سس است که دوم روز از بهمن‌ماه کقد وطعام‌ها سازند و بهمن "سرخ و زرد برس رکاسه ها نهند وماهی وتره وماست آرند » فرخ یگوید : فز خش باد و خداو ندش‌فرخنده کناد عید فرشنده و پي. ننه و بهمن‌ماء؟ منوچهریگورد : آورمزد و بهمن و پهماجنه فرخ بود قرخت باد اورښد و بهمن و پعمنجنه* هم منوچهری گوید : رسم بهمن گیر و از سر تازه کن بهمنجنه ای درخت ماك بارت عر و بیداری تنه 7 ر ر EE‏ ۱نتطدرچ . ۲ ن (در-ا ) بهسجهدومروز از بمس‌بود » چ ۰ بهسنجدهرنم‌عجم است کهچون دوروز ازماه پهن گنه پختندی وبهمن سرخ و بهمن زرد بر سر کاسه ها پر انثاندندی» س اینلنت را نداود ۴ - نام گلی اس ت که در ماه بهن باز شود 6 - فقط در چ ۰‏ ه - نقط درن . -٩‏ قط در حاشیان ‏ ۷- بانگ اسپ بود وشیر که از نداط کنند » س این لفت را نداره ‏ ۸ - نقط درن . VY میدانت حربگاه است خون عدوت آب اسپر غم وشنة اسان سماع خوش 7 ۷ غوشنه گیاهی است که‌هم بخور ند وهم‌دست‌شوند» سیاه وسپیدفام [یوسف‌عر وضی کود: آن روی او پسان يك آغوش غوش خدك وان مری او بان بك آغوش غوشنه پیراسته " فصیل بود و دبوا ر کوچك پیش بارو و در میان بازار که پوشانیده باشند» بوهءیب گوید: کر زانکه بپیراسته ای شهر وسرای ریراسته آراسته گردد از جانت آنه؟ رفتاری بود بناز لیکن جاملانه » لبییی گوید : کفش صندوق حذت وکس زنش هر دو گردند و مر دو نا هموار هیچ کس را گناه نیست در این کو برد جله را هی از کار د بن مکی را پذنجه و خفتن . وآرن دکر را بللجه و رفتار ا حاحه بانك بود از خوشی بوقت جماع [ ع ج ی گوید: * - این یت را چ اضافه دارد. ٩‏ - چ ؛ خنجه آوازکه از سردم پوقت جاع کردن بیاید ازخوشیمجاست مر زن و سرد را . Vt گر خنجه کند عذرا برمامچلم [ کذا]‎ بس تيز دهد خازنه اش از ره‌کس طر [کذا]‎ نه کی نکو و نه مال و نه جاه پس ا شرشه بود » رو د کې کوید : رم ابله راگویند » بدیعی کوید ۱ بفریید دلت پهر سخنی هپ ورده چرب کوتر بازان باشد که کبوتر برانند » یی گوبد : چون مرغش‌ازموا بسوی ورده ازمعده باز تاوه شود نانت ۱- قط در چ ۲- فقط در چ ۳ خفچه شود چوب ید با ازسیم ,ازز ر کشیده بود ۰ 4- چ پوشش. ‏ ۰ فقط درن ۱- ایا نقطدران (رجوعشردصفعة انجوخ ) ۷ - ؛ ورده چوب کبوتر بازان باشد که کبوتر را از جای پر انند ۰ س‌اين لنت‌را ندارد. ۷ آبارده ! معنی پازند است و پازند تفسیر زند واستاست؛ خمروانی راست : چه بایه زاهد و پرهیز کار وصوسکی که ”نك خوان‌شده از عشقش وایارده گوی مده سبو و کوزة دسته۲ شکسته بود » بوشکور گوید : دوصد آمزده سب و آب کش‌بروز شانگاه لهو کن بمنده بر[ کذا] فرالاوی گوید : روانبود که با این فضل و داش بود شربم همی دام ز منده ٩‏ وده تيز فهم بود » وف عروضی گوبد : هیچ مبین سوی او بچشم حقارت زانکه یکی‌جلد کربزاست و نوندهد هم پوسف عروضی گوید : کر بر در این میر تو ببیی مردی که برد خوارو سر فکنده بشناس که مردیست او بدانش فرهنك و خرد دارد و نونده۲ گنه اصطبل بود ؛ فردو سی‌گرید: چراگاه اسبان شود کوه و دشت پانده زان پس نباید گسذشت ۱ - چ + ابارده چگونگی پازند است و پازند کزارش زند واستاست س » این‌افت را هم ندارد ۰ ۰ ۲ چ ؛گردن » س این لفت را نیز ندارد ۰ ۴ - چ :دو سه ٤‏ - این متال‌را از جهانگیری بر ۰ - فقط درن و چ : نونده تبز نهم باشد واندر باب خود یاد کردیم (سلوم نیست در کجا؟) ۱ فقط درن ۷- فقط درجم ۸ -فقط درن . مبارز برد » عسحدی گوید : شاه ابو القاسم بن ناصر دین نی خورده » خفافق گر ید : باده خوریم اکنون با دوستان ‏ زانکه بدین وقت می آغرده به 1 رغنده آشفته و بخشم آمده باشد » رودکیگوید : که ارمنده ای و که ارغنده‌ای که آشفته ای وگه آهسته ای ۰ بنهوده جامه ای که تبش آتش چندان بدو رسیده باشد که نیم سوخته گردد اکر جامه سپید بود زردکردد » کسائی گوید: جوانی رفت پنداری نخواهد کرد بدرودم بخراهم سوختن دانم که هم اینجا پبیهودم 2 9 و ده فرزندی بودسخت کرامی » دفیقی گوید : ای سر آزاد کان ر تاج بزرگان شم جهان و چراخ دوده و نوده ۱-ج ۰ نبرده مرد مبارز پاشد » س ؛ نبرده مرد میارز (بدون‌شال) نقط در ان هست و چ همان پیت فردوسی‌را که در فت « ستتیه > درن 4 - ایض نقط درن ۰ اطا فقط در ٩‏ - رجوع شود بسن ۱۱۱ WV کنجارہ'‎ فل.غزی بود که روغن از او کهیده باشند » شعر:‎ مغر بادام‌بودی با زتخدان‌سپید _ تاسیه کردیزنشدان‌راچ و کنجاره شدی‎ ۳ تاه علامت و سر زنش بود » پوشکور کوید : نه بیغاره دیدند بر بد کنش نه درویش را ابچ سو سرززش ۴ دریچه ای بود در دبوار که ب نگرند » ہو فصر گوید : موی باغ کل پاید اکنون شدن . چهه بنیم از بام و از پنحره ے4 شکار کننده بود » عنصری کوید : با غلامان و آلت شکره کردکارشکاروکاررسرء م۰ یره استقبال کردن بوده فردوسی گوید: پذیره شدند و چپیره شدند سپاه و سپهید پذیرو شدند گور" ”تنبل و دستان باشد » رود کی کوید : دستگاه او نداند که چه رری نبلو کنپوره و دستان اوی۷ شهید گوید : ۲ ۱ نقط درن ۲ ایض فاط درن ۳ - اضا نقط درن ٤‏ ره فقط ) : کنبوره کتتکوی بود دراز و مکر و دستان ساختن راندارند ۷ قط دران VA ٩شیوخ‌یاج من رهی آن ن رگسك خرد بر گئ برده بکنبوره دل از‎ ملازه؟‎ بتازی لهاةکریند یعلی كام ) منجيمك گوید : خراجه غلامی خرید دیگر تازه سست‌هل وهرزه کردولتره ملازه ۳ ا چوبی که کاو وخران رانند » منجييك گوید : پردلچون‌تاول* استوتاول‌ه رکز نرم نکردد مکر بسخت .1 شرزه یعنی تند و عظیم بخشم » عنصر ی اگوید : روز پیکار و روز کردن کار بستدندی زشیرشرزه شب بازه۲ مرغك شب پرك است »فرالاوی گوید : تو شب آیی نهان بوی همه روز همچنانی یقبرن که شب باژه فروتی و خوش سخلی بود پیش از این کفته شده بود » ۱ نقط درحاشیة ن ۲ - س - »ملازه بن‌زبان‌اشد ۰ چ ؛ کده باشدکه ا زگلو فرود آید ‏ ۳ س ؛ستت هل و حجره گرد وا از » چ ۰ مست هل و حجرهء‌حجره گرد وملازه[ کذا ] ٤‏ - چ «غبازه و کوازمچوب کاورانبود ۰ س این لفت را ندارد . ١‏ - تاول نی کاو جوان ۰ ٩‏ من EE‏ باشد و در خشم و هرهدی که دندان پرهنه کند شرزه کون ش ۰ س ا ندارد. ۷- فقط درن ۸ قط در لل» سایرندخ ان رجوع شود بان « لوس > در صفح ۰۱٩۳‏ ۷۹ شاشه' آب تاختن مردم بود که بی کامآ ید » روزبه نکنی ۲[ کذا] :کوید : ناگاه بر آرند ز کنج تو غروشی ‏ کردند همه جمله که بر ریش توشاشند غرواشه؟ کیاهی‌است که جو لاهان‌ازاومالا[ کذا] کندو دسته دسته بندندو کنشگران نیز ؛ لیییی گوید : چو غروافه ریشی‌بسرخی و چندان که ده ماله* ازده بیکش بست شاید جاسوس برد » شهیید کوب در کوی‌توارشه همی کردم‌ای‌نگار دزدیده تا مگرت بینم بام بر آورشه۲ د |ورسنی‌در آن بسته که برلب‌ستوران بندند تا رام شوند » شعر: یکیت روی بینم چنانکه خرسی را پگاه ناخنه بر داشتن لویشه کنی < aê پوستینی باد ایوس a‏ جحد رارم دار » رود کی کت + ۰-۳ + - چ «غرواشه گباهی باش بلبف کنند ودسته دسته بندند ویرروی پیز رغبدی »که صدلیف . قار -ن ۰ نینی بود از بوست برة جمد [ گذا ] »ی این لفت را ندارد ٠ - ٩‏ خن زجب ۷ A. که‎ : کاورسهایی بود که از زر و سیم و ارزیز سازند» منجياك کوید‎ بر کهلةً هجرانت کنون رانی کفشير بر کھلة داغش بر کفشیر نرانی‎ 0 له‎ : کم ترازو بود » دقیقی ۳ گفت‎ ز بس بر سختن زرش بخان مدان هزمان‎ بکسلد کپان ز شامین بکسلد پله‎ ٤ ز تاره‎ له دیکر"‎ : پایة نردبان باشد » عسجدی کوید‎ اپ رکرده صراحیها[ کذا]‎ ۷ نه نله پلکه حجره خوش بساط او کنده با بله‎ نه دام الا مدام "سرخ سیله رب اسب و کوسفند و آهو بود » فرحی گوید : ياغ اندر کنون مردم برد مجلس از چلس براغ اندر کنون آهو بر د سیله از سیله را ندارد . ۲ -س این لنت را فی و چ فرخی نی وزنه‌ای ڪه بتبان آویزند -ن ترحاشیه: یه نردیانبایه بود ۰ ٩‏ - ك درحاشبه : تاخ . مرت یه بلکه‌حجره خوش پرافگنده است باپله ‏ ۸ - چ ۰ سیله وفسیله هردو رما گوسیند واسټ بوده س این لات را ندارد . ٩‏ - چ ‏ خله آلتیست ڪه ملاحان دارند چون باروبی و یدان آب از پر ۸۱ ت وکفتی هر یکی زیشان یکی کشتی شدی زان پس خله اش دو پای وبیلش دست ومرغابیش کشنی بان له دیکرا چیزی راگویندکه کم شده باشد » پوهکور گوید : ترا خاموشی امروز روی نیست . اکرچه‌حکیسی خله داری۲() عنصر یکوید : او مرآن را در آن یله کرده است مهر او را ز دل خله کرده است۳ کله“ گو زیسخت برد » لبییی گوید : ای بزفتی علم بگرد جهارن بر نگردم ز نو مگر بعری کر چه سختی چونخګله » مغزت جله بیرون کنم بچاره گری وه عفل بود » منجي ك کوید : و مستراح کوپله سازیده است برمستراح کوپله کاشیده است [ کذا ] لا" هر چه از بالای دستار بلام الف بندند لامه گوبند » مرواریدی گوید : ۱ - چ»: خله ویاه‌وهرزه یکی است و جک ا خله رنه کم شده بود ۲ - قطدرن ۰ ٤‏ - س ان لمت را ندارد . ۰ - قط درك . SAY پیراهن لزاژی برنک ڪ ابه وان کفش دریده وسر بر لامه 3 1 E‏ میوة نو رسیده بود » فرځی گوید : همچو نوباوه بر نهد برچشم نامه او خليفة بغداد تربوه؟ راهی بود بر شبه پشته » شهی دگوید : بر که و بالا چو جه همچرن عقاب اندر هوا [ کذا ] بر قریوه راه چون جه هچو بر صحرا شمال [ کنا ] کرو" دندان فرسوده و ریخته بود » رود کی گوید : باز چون بر گرفت دست٤‏ ز روی کر وه دندان و پشت چوگانست زرساوه؟ زری بود چون ارزن خرد و سرخ » فرالاوی گوید : توزر نه ساوه نه رسته برآید ز کان؟ فزون زانکه بخئی‌بزام ۳ - چ تریوه راهی بود بشنه پا ۳ -چ ؛کروه دندان تهی‌و فرسوده بود » س این‌لنت را ندارد * رجوع شود بلقت «کرو » +-چ؛ پرده ‏ * - چ : زرساوه زرسرخ خرد باشد چون کاورسه» ن(در حاشیه ) : زرساوه زر خرد بود چون گاوری اس این افت را نبز ندارد» ٩‏ قط درن ۱ ۸ ای مایة خوبی و نيك نامی روزم ندهد بی توروشنایی۱ ههرو کی گوبد: بجای هر گران مایه فرو مایه نشانده ماش است ساوی اوی و کر اوت مانیده؟ تمان" قفیز و کیله و مده (؟) وهرچه بدین ماند » کسائی کوید: چو یمان تن سدم همیشه عمر پیماید بباید زیر نتمودن همان بك روز پیمانه* [ کذا] هم کسائی کو آنچه بخروار ترا داده اند با تو نه پیمانه بماند و یز * استانه“ آستان در باشد بعنی گذ ر کاه » خسروی گوید : اکر بخراهم خانی کنم زچشم و رخم بباش زر زم د از آستانه کنم 2 رخنه دیواری باشد که آن را پاره ای بیفتد تا سوراخ شود ؛ رود کی کوید : ای بار خدای ای نکار فتنه ‏ ای‌دین‌خرده‌ندان‌راتو رخنه"| کذا] بوشکور گوید: دانش پخانه اندر در بسته نه رخنه بابم و نه‌کلید ستم٩‏ ۱-فقط دراس ۲ - فقط در چ ۴ - فقط در س و چ ۰ چ «یبانه تازرش مکیال است 6 - قط درس ۵ - فط در ٩‏ - قط درس ۷ج : رخته رامی بود بدرواری در خانه ‏ ۸ - نقط درس ۰ ٩‏ - نت در چ A باشگونه"‎ : باز گردانیده باشد و بتازی مقلوب بود » خسروی گوید‎ ۲ فغانزبختمن و کارپاونه جهان ترا نیبم وتو ممما چرا یابی‎ شهید گفت:‎ ای کار تو ز کار زمانه نمونه تر او پاشګونه و تو از او باشګونه تر۴‎ 1 وارونه‎ هم وارون باشد یی بد بخت » ۰ ستوده مد حکرده باشد و ستودن مدح کردن بود ) رود کی کوید : خدای‌راپستودم که کردکارمن‌است زیان‌ازغزل ومد بند گانش‌نه سرد هد مالی باشد که بشهری يا بجایی کسی را دهند و بجایی دیگر باز ستانند ۾ جلاب بخاری ۷ گوید : ابنكرهی بژ کانراه توپاك رفته ‏ نزديك تو نه مايه نه نیز هیچ سفته یچ دیکر! گرد کر دنو سرشتن باشد چانکه گوبند غنچه کرد بعنی رشت » ابوالعباس ۱ -فقط در چ و س ۰ چ ۰ باشگونه «تلوب بود ۲ فقط درس ۰ ۴ - تفط در چ 4 - این لفت نقط درس هست و ثالی که برای‌آنآورده مات که درذیل واردن نت ریطی ندارد . ۰ - نقط درس ۱ - فقط در چ وس س ؛ سفت کسی که چیزی دهد آنجایگاه وبشهردیگرعوض ستاند [کذا ] ۷- س : شاکر بخاری ۸-فقط در چ $A" : عبا سی گفت‎ هیچ ندانم بچه شغل اندری ترف همی غزچه کنی باشکر‎ ۱ : شوشة زر برد » منجيك گفت‎ بیکیلقمه که‌بر خوانتو کردآنمسکین بیکی سوفجة ز رش‌مفروش کنون‎ عللیجه و د دغه د کلفرجه؟‎ ایز همه آن باشد که دست زیر بغل سردم با بپهلو پزنند ر بکاوند تا خنده‎ : گفت‎ ى‎ تراملامت‌نیست که برسکیزد چون من فرو سپوزم‌بیش‎ چنان بدانم من جای غاغلیجگه اش کجا بمالش اول بر اوفتد بسریش۴‎ بر او افتد چوبی آن تفسیر اجزای پازند است و ایارده تسیر جملهٌ پازند » دقیق یگفت : ینم آخر روزی بکام دل خود را کھی ابارده خوانم شها کهی "خرده چفته " خیده و دوتا و کز بود » دقیقی گوید : [که‌]ین حفته شدم جانا وچون چوگان فرو خفتم | کذا] ګرم بدرود خواهی کرد بهتر ر و که من رفتم E‏ ره د سخت هر کز بار نیاورد » رودکی گوید : ت فقط در چ‌دیده میشود ‏ ۴ - رجوع شود بصفحا ۱۲ ه -ایضا ۹و٣‏ - این قط در چ ١را‏ نقط درس AV آزمهر او ندارمبیی خنده کامواب تاسروسبزباشدوبار آورد پده '[کذا]‎ تجلنوزه"‎ : چیزی است مانند فستق » رود کی گوید‎ یك س و کشمش چادر یك سو نهمش موزه‎ این ده اگر خیزد ورنه مرن و حافوزه‎ ۳ بشه حوشه خوانند و بتازی بعوض خواند » منجيك گرید: تا صموه پتقار نگیرد دل سیمرخ "تا پهه نکوبد بلگد "خرد سر پیل جامه؟ حانند کوزه باشد که شراب در وی کنند » منجیلش کوید : که چون ز چامه بجام اندرون فرو ریزی بو هم روزه بدو بشکند دل ابدال * بوشکور كويد : جز از خاك چیزی ندید از خورش یکی جامه ای دید او از برش" جانوری ”خرد باشد که در چهارپا افتد ؛ منحیك گوبد: زند کانیت باد الف سنه چشم دشمذت بر کناد که فکانه بچه ای بود که پیش از وقت زادن هلاك شرد » ابو المباس کوید: EAN ساده دل دود کا مترس | لنون بيك آسیب خر فګانه کند یه نوبت برد » بوشکو رکفت : آن به که نیابه را نگه داری کردار تن خویش راکنی فربه فته" اگرم باشد » مر ۳ أ فده بیهوده کوی و سبکسار باشد ) رود کی کفت : آین‌ایفده‌سری چه‌بکار آیدای‌فتی درباب دانش این سخن ببهده مکوی زنده؟ منکروعظیم راگوبند آن که بعخعصعظیم باشد؛ زنده پیل بعنی پیل عظیم > شهید گفت ۴ ۰.۰۰۰ شاع رکوید : یکی زنده پیلی چوکوهی روان بزیر اندر آورده ”بد پهلوان شبگاه بود که کرسفند در اودارند » عماره گفت : فربه کردی ت و کون ایا بد سازه چون دنبة کوسفند در شبغازه a‏ غمره رعنائی‌چشم و برهم زدن چشمك باشد و پندارم تازی‌است » دقیقی گوید : ۱-فقط در چ ۲ - فقط در چ (بدون ال ) ۳ -قط در چ ۵-4 ( در حاشیه ) : زنده منکر و عظیم بود چون زنده پیل و زنده رود 4 - مثال از چ انتاده و شعر بعد بدون نام تائل فقط در حاشية لن هست - فقط درج . ٩‏ له ( در حاشیه ) ؛ غزه رعنائی بود و چشم برهم زدن . ۸۹ بت ی که غمزه اش ازسندان کند کذارف[ کذا ] دلم ب ژکان کرده است پاره پاره [ کذا ] ی توب ما چکیده [ کذا ] تاطرة رعنای و باماچکیده۱ [ کذا] ۲ مزه طم‌باشده و موه جشم باشد » بوشکور کمت : چو خورشیدت آید برج بره جهان را ز بییون نماید مزه ا لطف باشد » بوشکور گفت : وزان پس که بد کرد بکذ اشتم بدو بر سیاسه پنداشتم دفتر باشد » طیا نگفت : ای عن فلان قال چنان دان که پیش من آراش کرایبه و تمثال دفتر است هر دسته مردم راکستاخ کرده بود ؛ رود کی گفت : نیست از من عجب که کستاخم< که تو دادی باژلم دسته ۷ ۱ - فقط در حاشبة ن بجایبیت قبل » واو نتط در چ * - دراشلن: دسته فردم گستاخ بود ٩‏ - چ ٠‏ بکتاغی ۷ -چ :۰ که تو ام داده بازل دسته [ کذا ] باغ نو نشانده بود » ابوالعبای ی گفت : مرا سز ساعرك لر ملكت [ کذا ] تازه شد چو باغ نواجسته زیادت بود » دقیقی گفت : ای جای جای کاسته بخوبی از از تو جای جای فرابسته هم دقیق یگوید : ای حسن تو روز و شب فرابسته؟ 4 رسته کلیه های پیشه وران بود بر صف وهرصفی را رسته ای خوانند »مسعودی گفت : دی بر رستصرافان من بردررتيم ‏ کودکی دیدم پاکیزه تر از در تیم بوطاهر کوید: تاکی,درم از يوب تو رةه برسته * ی‌خوست ۲[ کدا] در هم آ کنده بود بمضی در هم جسته ) عنصو ی گفت : ز بس کش بخاك اندرو گنج بود از ار خاك پی خوسته را رنج بود ۱و ۲ - نقط در چ ۴ - ای مصراع نقط در حاشبا ن آمده بجای بیت ثبل ٤‏ - ن ( درحاخه )‏ رسته بازار بود » _ فط در حاشبة ت بجای بیت قبل که در چ آمدہ (٩‏ در حاشبه )۰ پیخستهکنده بود [ کذا ] خحس باشد » منجيك گفت : آمد لو روزو نو دمید بنفشه برما فرخنده بادو بر نومرخشه کته" خط که ادر کشند کشه گویند و کدای راکشه خوانندیعنی که مالم دم را بخود کشد » عسجدی گفت : کشه بر بندی کرفتی در کدایی سرسری از تبار خود که دیدی کشه ای بر بندد! شنوشه حطه باشد ؛ رود کی کوید : رقا چند کوبی کونفاطت ‏ بنگریزد کس از گرم آفروشه؛ مرا ام‌وز توبه سود دارد ‏ چنانچرن درد مندان را شنوشه گت ۶ مدری و راج انگشت افزاری باشد که برز گران دانه وکاه را بدان پاد بر دهند تا از هم جدا شود +کسائی گفت : از کواز و تش و انش بهمان و فلان با تبرزین و دبوسی" و رکاب کمری ۱ - فقط در چ ر حاشبة ان ۲ -فقط در چ ۴ -درج وحاشیان 4- این بت دا چ اضافه دارد » آثر وشه پنی وعی حلوا و اوزینه است ۵ - ف(در حاشبه )« انگشته آلنی بود که برزگران خرمن بدان بباد دهند ۰ ٩‏ - لن.درحاشیهه دو دستی + ۹۲ وی ۷ سرگفته وسراسیمه بی آ کاه ومتحیّرباشد ؛ عنصر ی کفت : لاله از خرن دده آغشته متحیّربماندو سر گهته ۲ فردوسی کوید: چان اشکر کشن وچندین‌سوار ‏ سراسیمه کشتنداز کارزار ٣‏ کفته موه خش ك کر ده بود گویند امرود کشته و شفتالور کشته و زرد آلور کشته و آنچه بدین ماند ؛ پوالمشل گفت : بگما ز کل بکردی و ما را بداد تقل امود ر کشنه دادیز ین ر یودانیا() ۳ جشم کته احول بود ؛ عمجد یگفت : هجاکرده است پنهان ثاعران را قرع آن کور ملعون جشي گشته شغ" ستبر بی بود که اندردست و پای ازرنج کار و رفتن بسیار پدید آید ودرد نکند» عسجدی همی دوم بجهان اندر از پس روزی دو پای پر شغه ومانده با دلی گر بان و فرو مانده پود و مداهوش ٤‏ - قط درج 6 - در و حاقبة ۱ -ن در حاشیه ؛ سر گشته و سرا ۲ قط در چ ٣‏ - تقظ در عا ن و این نس اغیر از ثال خالی است. وخله و ژاژ و لك همه ببهوده بود ونيز گویند خله کردم وبافه کردم و کم کردم و هرز ه کردم » رو دک ی گفت 1 خواسته تاراج کرده سر نهاده بر زبان لشکرت همواره بافه چون رمة رفته شبان رافه ۳ است کوهی مانند سیر کوهی‌و بوییناخوش دارد ؛ بوالعباس گورد ترسم که روز بگدرد و ژاژ بر رسد وز خانه آب رافه نیارد مرا حکیم تشاب آثرت بکرم باش د که از لب مردم بر جهد چون خرد آبله » خفای گفت : کاشکی سیّدی* من آن تبمی اا چو تبخاله گردآرن لی پیاله؟ قدح آبکینه باشد که بدان شراب خورند » کسائ ی گفت : بیزارم از وياله وزارغوان‌ولاله . ماوخروش و ناله کنجی گرفته تنها بی بن ساله" کمن سالخورده بود » رود کی گفت : زمانی برق پر خنده زمانی رعد پر ناله چنان مادر برس و گت عر ۱-فقط درج ۲ فقط درچ ۴ راهن آید 4 - لث در حاشبه ؛ می‌شدی ( ) 44 کو کشته زین پرند سبزشاخ بيد بن ساله چنانچون اشك»هجوران‌نشسته ژالهبرژاله داسگاله' دهرم کوچك بود که تره و گیاه درودن را بکار آ بد » ابوالقاسم مهرانی گفت : ای تن ار تو کارد پاش گوشت فربه "بر همه چون شوی چون داس گاله خود نبری‌جز پیاز ۲ رودڪی گوید : چون در آمد آن کدیور رد زفت ببل هشت و داسگاله ب رگرفت۴ پرنده ایست بکرمای صعب بانك‌بر دارد بانگی تیز و او چند ناخنی باشد و جرد نیز خوانندش » رودک یگفت : بانك زله کرد خواهد کر کوش دایچ ناساید بکرما از خروش بر زند آواز دو نانك بدست [ کذا ] بانك دو نانکش سه‌چند آ رای‌هست *[ کذا] کل" کسی که با کسی سربسری کند و بایکد یکره ی کوشد و کوبد کوشنا کوشم اکویند کله میکند » عسجدی گفت : ھی چیم همی کوشم بدندان با زنخدانش همی پیچد غلام از رنج و با او من ذنم کله ۱ - ن در حاشیه ؛ داسکاله دمره‌ای بود کرچك ‏ ۲ - فقط در چ ۴ فقط در حاشیان ‏ 4 ن در حانبه ؛ زله چزد باشد که بانگی تېز کند درفل ها 9 - این یت دا چ اضاته دارد ٩و‏ ۷ - فقط در چ 44 جل" ند از بعد زادن تا بدانگه که پاك شود و بدان چهل روز باشد که زن بذ چهل روزیگرهابه نشود و نمازنکند کویندیچله دراست » عمجدی گوید: بر افشاندم خدو آلود چلّه در شکاف او چو پستان مادر اندر کام بچۀ خرد در حله 3 کرای سرای و کبه و کاروانسرای باشد ؛ عسجدی گفت : فراز کنند سیمیاش بنشستم بکام دل ز زر وسیم گنبد را بکام اودهم غله گام" قصيدة شعر باشد » بو المشل كفت : چ وګرددآکه خواجه زحال نام من بشهریار رساند سبك چگامة من ٤‏ شعر : بدین حال افزورت بود کرد نامه که معنیش "دربودو لفظش چار»* کر * ناز و دلال بود» رود کی گرید : ناز اگرخوب را سزاست بشرط ‏ نسزد جز ترا کرشمه و ناز Ê‏ یاد آوردن بود غم گذشته را چون شوق » رودکی گفت : بهتر نزد او دارم همشه ازدمه ۳ - ن در حاشبه : چکامه شمر پود 4 قط درچ ۳ ١ ۴‏ - در چ وحاشه ن ٠‏ ۷ - ك ( در حاشیه )۰ اندمه ناد آوردن غم گذشته پود . علتی بود که ازآخمه آید مبان کلو و بیان بینی چرن زکام » شهید آن کسی را که دل بود نالان او علاج خلاشمه بکند ۲ طیان گوبد : ریشیشبسفرخچ زکردن‌بروندمید _کویی‌خلاشمهاست زکردذبرآمده شمه پوست خام بود که نيك بمالند و ترکان برنداق کویندش » منچيك کفت: چوخوان‌نهادنهاری‌فرو نهد يشت چوطع خویشبخامی‌چریشمه بی‌چربو اال متحیّر و مدهوش باشد ؛ فر دوس ی کفت : چنان اشک ر کشن و چندان سوار . سراسیمه کشتند از آن کارزارد کدونیمه۲ ينه بود » رودکی گرید : لعل می راز سرخ خم بر کش در کدونیمه کن بپیش من لُوسانه* چاپلوسی کردن بود » کسائی گفت : اجل چون دام کرده گیر پوشیده بخاك اندر صیاد از دور يك دانه برهنه کرده لوسانه؟ آر ۱ - ت ( در حاشه ) « خلابشه [ کذا ] علتی است که از تغمه بود ۲ - قطدرچ در رشیدی » خلاشه داند. ۰ ۳ -نقط درحاغیه ٤‏ وه - نقط در چ ٩‏ رجوع » ۷ - در چ وجاشیه ن ۸ - ن (درحاشیه) ؛ لوسانه ۹۷ خاعرکوید : فعل تو چو میدانم لوسانه مکن ببهوده مگوی وخلق دیوانه مکن۱ ی پرائه شهریست » عنصر ی گوید: سپه کشید چه از تازی وچه ازبلنار چه آزهرانه چه از اوز کندوازفاراب بهنانه؟ کلیچ نان‌سبید باشد یعنی نان باه حکالهاکفت : چو بنهاد آن تل سوسن ز بش من چنان بودم که پ شکرسته بنی رید چرب و بهنانه کبانه؟ کاریز کن باشد و کومش همین بود » ومردمراد را کمانه خواند » دفیقی کفت : چنانکه چشمه دید آورد کمانه ز منک دل تو از کف تو کار زر پدید آرد ماکان" هفت مغز بود حلوابی خشك است » ابوالعباس ګفت : کار من خو ب کرد بى صلتى هر ڪه ارطمع مالکانه کند 3 ترانه دو بیتی بود » فرح ی گفت : SAA از دلاویزی و تر"ی چون غزلهای شهید‎ وزغم انجامی وخوشی چون قرانة بوطلب کوفشانه۲ جولاهه بو » شاکر بخاری کفت : تفریرن کم ز درد فعال زمانه را کو کبرداد وم تبت این کوفشانه را آن‌راکه‌با مکوی و کلابه بود شار بربط کجاشناسد و چنگ و چغانه را ۲ چنانه؟ نام پرده ایست از موسیقی »سای کفت : زاد همی‌سازوشغل‌خوش همی بز چند پزی شعل نای و شغل جغانه* مه" تود هیزم شکافنه بود » ابا لعباس! گفت : هیزم خواهم همی دو امڼه ز جودت چون دوجر یب ود وخ سیکیچون خون یگونه؟ یکسان بود » کسائی گفت : تو زنام‌دة شکفتی کار[ کذا] راست بام د کان کو نه شد :م ١‏ ۔ لن در حاشه کونشانه جلاه [ کذا ] باشد ‏ ۲ -اين بیت را چ اضانه دارد ۴ فقط در چ ١‏ سابر نسخ این شمر را چنانکهگذشت با اندك اختلاف افظی برای لفت « چمانه » شاهد آررده‌اند ۰١‏ -در چ رحاشبان ٩‏ در حاشان ابوادوند - ۷- نتط در چ شادگونه۱ مطر"به۲ باشد » عسجدی کفت : همان که بودی از این پیش شاد گونة من 3 ن شده است دواج تو ای بدولی فاش توقیع باشد » منجيك گفت : کی کند کار بر آن خط تو رو پاك بری در کس زنت‌سزد آن‌خط و آن د ستيه کاینه؟ چشم بود گویند کاینہ بدو دار منی چشم ازاوبرمگردان » شهید گفت : موی سپید و روی سیاء و رخ بچین بر زینت صدف شده و گشته کین[ کذا] ناو پشته ای باشد چوبین » خجسته گفت : بر گیر کلند و تبر و تیشه و ناون اا ناوه کشی خار زنی کرد بیابان شکه ۴ - در چ وھا ناوه پش جوبین پود ٩‏ - در چ 0.۰ پادشاهی که با شکه باشد خرم او چون بلند " که باشد a‏ قغات یل منحمراً در حاشية ن آمده و سا دوچه ۱ زلو بائد ؛ مجلدی گوید : ھا دیو جه افکند هوا بر زنخ سیب مهتاب بکلکونه ببالودش رخسار وسکاره تیان بود » شعر : چو نکس‌نیست‌شوخ ووسکاره(0) چون نهم در کف نو وسکاره کفت وسکاره کش تبارن_خوانی آن چنان ده که باز ب کنکه [کذ] جوز پلبه بود که از او پنبه بیرون کنند » رود کی گوید : هست از مغز سزت ای منگله همچو روش مانده تمی کشعله () تیه بستو باشد » شهید گوید: کرد از بهر ماست تیربه خواست زانکه درویش بود عاریه خواست کسیمه خار اشتر بود » رود کی گوید : ی جوزة بنبه در هیچ رد 3 یامد » این کلمه را شعر | بمعنی پای افرار پیادکان و شااران استعمال کرده‌اند » ناسر خرو می گوید « پای یا کیزه برهنه پد بسی چون بای اندر دریده احتمال دارد که کاتب نسغه این لفت را با لفتی دیگر که افتاده خلط کرده باشد ویا آنکه این عنوان تحریف انتی دیگر است . 9.۱ اشتر گرسنه حسیمه خررد کی شکوهد زخارچیره خورد [ کذا] ستگله نان کاو رسین‌بود» پوفر گوید : گفتم که ارمنی است مکر خواجه بو العمید کو نارن کندمین نخورد جز که بنعله پرمابه کاو فریدون بود» فر دوسی کوید : یکی کاو پرمایه خواهد بدن جهانجوی را دایه خراهد بدن ممشقوله زن پدر وامق بود » عنصر ی گوید : زن بد کنش ممشقولیه نام نبودش جز از بد د کرهیچ کام. پیفاله قد ح شراب بود » عنصر ی گوید : کر بپیغاله از کدو فکنی هست پنداری آتش اند رآب او آهنگری است که درفش کاویان بدو باز خوانند » فر دوس ی کوید : خروشید و زد دست پرسر زشاه که شام ملم ڪاو نکنوام دوه کرم بیله » رود کی گید : دیوه هرچندکابرش‌بکند . هرچه آن بیشتربخویش تند ۲ خورابه نام شهربست در هندوستان » عنصر ‏ گوید : بسوی خورابه رابت کشید که ابد خانه‌ای مستفر" و مقر" چامه گوی شاعر باشد » فر دوس ی گوید : یکی جامهگوی و یکی چنك زن ‏ یکی پا ی کوب و شکن برشکن۱ ی رنك سیاه است که زان در ابرو کشند » نجیبی کوید : چستبنهاندوغازه کشدر وسمه کشد . آیکینه بر آنجا کهدرشتی‌خاراست زانه خار پشت بود » شاع رکوید : روی و رش و کردش گفتی برای خنده را در بابان زافه‌ای تر کیب کردی با کقف نوفه آواز بلند بود و خرریله نی زکویند » ابراهیم برا زگوید : پا نعرة اسبان چه کنم لحن مننی بانوفة کردان چه کم لس و گلشن۲ نسح انکه گذشت بر ای « چامه » شاهده آورده اند و درآنهاد یکی بای کوبد شکن برشکن . ٣‏ این قطمه‌ای بامیر منصور [ صعیح : منتصر] اسماعبل‌ین نو که که ار ابو ابر اهبم بوده (لباب الا "لباب ج۱ ص ۲۴ ) تیاب اقب ي فی در جزء 0٠¥ جامه بر افگند در رژه چودرآمد پس بتماشای باغ زی شجر آمد سر بچه حرغ سقا بود ؛ دقیقی گوید : کشته پلوك! باره بسان سرایچه ‏ بااك سریچه غاستهاندرسرای او لاله شقایق بود بتازی و شنبلید گویندش یز[ کذا]» قریع گوید : من از بس اله چون نالم من از بس مويه چون مویم سرشك ابر بر لا له بود چون اشك بر رویم واه کمان کروهه مهرة کمان کروهه بود و غالوك نیز ویند | کسائی گوید : زواله‌اش جر شدی از کمان کروهه برون ز حلق مغ بساعت فرو چکیدی کل پاتیله؟ طلجوره بود ؛ 7 جانك عظیم بود » اس ی کوید : درین بیم بردند و غم یکسره کیکرشاسب زد ویله‌ای از دره بش آستین پیدهن بود ؛ رو کی کوید : ٩‏ - پلوك پمنی غرفه ۰ ۰ ۲ - برای مثال این لفت رجو ع کنید بلفت د کایله» 04 چون جه فشانی ای پسر در کویم خاك قدمت چو مشك در دیده زنم صایوته زن پیر بود بزبان آسیان! »قریع گوید: مرا کی سال بهفتاد و شش رسید و رمید دام ز ”شل صابوقه و ز هة تاز [کذا] دسته یاور بود» کسائی گوید : اگویی که بپیرانه سرازمن بکشی دست آن باید کز مرك شان یابی و دسته پرستیده بود » کسائی گوید : ای آنکه ترا پیشه پرستیدن لوق چون خویشتنی‌راجه بری‌یش پرسته دخنه عطری بود که چون برای سپهربرخواندند شهد اله دخنه افگندند نش افکنند از هر چشم بدرا » شاع ر کوید : بوسه ار درود گران بود » اس ی گوید : پو سه برآند چوب سکند که تا پای خونی در آرد ببند کاسانه مرغی است سبز رنك در خوزستان بسیار بود » عمعق گوید : ۱ - مقصود از این کلمه مخلوم نشد چند پوبی بگرد عالم چند چند کوبی طرق پویایی زانکه‌ازبهر توت شهوت تفس مچو کاسانه :می نیاساییی ونه" کلکونه بود » قریع کوید : چه مايه کرده بر آن روی لو نه کرناکون بر آنکه چم قتع کنم برویش باز پرغونه زشت وفرخج بود» رود کی گوید : ای پرغونه و باژ کونه جهان ماندهمن‌ازتو بشگفت‌اند را چهار دیوار بود ؛ پوشکور کوید : پر از میوه کن خانه را تا پیر پر از دانه کن حینه را تا بسر واشه فرزند فرزند بود » حقو ری گوید : ز سرستی" (؟) و طراز است مادرت و پدرت مکر نی خان و فواشة ترمی [کذا] ده خشمناك بود » رود کی کوید : شیر خشم آورد وجست ازجای‌خویش و آمد آن خر کرشرا آ لفده بیش مأچوچه دارو ریزبو دکه در گلوی کودکان بدان دارور یزند پرویز خاتو نگوید: ۱-کذا » در حاشياً ن . ۰4 طفل را چون شکم بدرد آمد ‏ ممچو افعی ز رنج او بر پیضت۱ کشت ساکن زدرد چون دارو [ار] بماجوچه در دهاش ربخت دو بدن بود » پرویز خاتو نکوید : تاتوانی‌شهریارا روز ام‌وزین‌مکن ن جزبکردخم خراهش‌جزبکرد دن دنه دنه دیگر نام زنست بزبان آسیان ۲ » قریع کوید : دنه ای زف و بخواهم که ز دستش برهم . نه ساقة درخت بود » شاعر گوید : خرد بیخ اوبود و دااش تنه بدر اندرون راستی را بنه سکه خار پشت بود و داروا (؟) نیز گوبندش و نشی و مرنکو و جخو و بین و کوله نی زگویندش » نویه سوسن بود » منوچهری کوید : ماه فروردین‌بگل پربادنك[ کذا] مهرجان پرثر کس و پر سوسنه کونده جوالی بو د که کاه در آن پر کنند و آن بر مثال دام باشد » شعر : پیچیدن ۲ - غرض‌از این کلمه که سابقانیز کذشت هیچ‌ساوم نشد » ظار] ام سردم ی با طایایست . مانند کسی که روز باران بارانی پوشد از کونده پکوهیده غیبت کرده بود » خواجه سنائی گوید : تو که بنهسته ای چو دستانی من که استاده ام مرا منکوه کله پليتة چراغ بود» رود کی گوید : کنه رادر چراغ کرد سبك پس در او کرد اند کی روغن مرنده کوزة آب بود » منجيك گوید : داد در دست او مرزرغ آب خورد آب از مزر او بشتاب بروفه حستار میان بند بود » شاعر گوید : آن برو فة خویش داشت بر سر پروفه ای کودك بر میات + غرسوده بود » خسرو یگوید : چون زورق فر کنده فتاده بجزیره چون پوست سر پای شتر بردر جز ار نکر ده حست افزار کنش دوز و موزه دوز بود » کسائی گوید: اموز با سلیق مرا نرسا بکشود بامداد پنشکرده فرغانه نام ولایتی است میان سمر قند و چین » نجیبی گوید : 0۸ هر چه بعالم دغا و مسخره بوده است از در فرغانه چانه سخن ماش بود[ کذا ]» شاعر گوید : بك شبانروز اندر آن خانه . کاه چامه سرود و که چانه کاشه يخ تنك بود »عمعقی گوید: کرفتآ ب کاشه زسرمای سخت جوز ر ین ورق کشت ب رک درخت متکله ترةٌ دشتی بود » بوشکور .کوید : کشت پر منکله همه لب کشت داد در این جهان نشان بهشت. رخته کاغذ بود » شهید کوید : پیش وزرا رَخنة اشعار مرا بیقدر مکن بگفت کفتارمر! ره آبی بودکه درجوی بماند ؛ ابوالوپاس کوید : آب جو برد سوی آب خوره چون کسست آب برنماند خر مه کوغاده بی کار بود» طیان کوید : ای بت خیز کہ آخر ناکی از کوغاده کی( :ی سخ ت کیر و چاپلوس تا چو من صاحب کاری که بساز ید بدستان و بنیرنك چونانکه تياده شود این قاضيك ها سرواده قاویه برد ؛ خجسته گوید : بشعر خواجه منم داد شاعری داده بجای خوش معانی‌از او و سر واذه سمباده سنگی است که صیقل را شاید » اسدی گوید : از این گونه ‏ سم‌یادة زر پرند هم ارزیر و پولاد و گوهربرند ارده آرمیده بود » عنصری کوید : بود مرد آرمده در بند سخت چو جنبیده کردد شود يك بخت زهاژه نی احسنت » فر دوسی کوید : بشادی یکی انجمن بر شگفت شهنشاه عالمزهازه گرفت تاره آب چکیدن بود ؛ عءصری کوید: نه‌از خواب وازخورد بودش‌مره . نه بکست ازچشم او پایزه گرزه یند ؛ رود کی گوید : آهو از دام اندرون آواز داد پاسخگرز ه بدانش باز داد مار بود و موش را ن سبوبود » منطقی گوید: چوکرد اوکلیزه پرازآب جوی ‏ بآب گنلیزه فرو شات روی کییچه قرص آفتاب بود » اس ی گوید : نگر به که در پیشت آبست و چاه ڪېږچه میفکن که ترسی ز ماه دویزه و دواله آن دوال بود که قمار بازان بدان بازند » عنصری ؛گوید : شاه غزنین چو تزد او بگذشت ‏ چون دویزه بگردش اند رکشت خوره خر زهره بود » دقیق ی گوید : دفلی است دشمن من و من شهد جان تواز چوت شهد طعم حنظل و خوره بجا بود و دفلی بتازی خر زهره بود . ونانه نان کرده بود » دقیق ی کوید : بر خوان وی اندر میان خانه هم نان تنك بود و هم ونانه کبجه خر دم بریده بود و بتازی استر کویندش » غضایر ی گوید : ندانی ای بعقل اندر خر عبجه بنادانی که بانرشیربرناید سترون کاوترخانی ۱۱ صبوزه غك پلید بود » قریع کوید: مادرشکشته سمر همچر صبوزه بجهان از طراز اندر تا شام و ختن تا در زنك ورژه برزیگر برد » بون رگوید: بهر دشت ورزه بجستی ز کار نبودیبکدت‌ودروش بکار[ کذا] ساره بام صقّه راگوبند » شاعر کوید : خوش‌باشددر بساره های‌خوردن وز بام بساره‌هااگل افشانکردن هماره همواره بودوهبشه ؛ مجلدی گوید: فضل او خوان کر همه توحید خواه یکفت تو زانکه فضل او هماره قدرت یزدان بود تأخیره چنان بود که مثل زنند که تاخیرة توچنان بود وبر آن پدیدآمدی ؛ مجلدی گوید : تاخیر 8 تونه بد از ده‌است [ کذا] کایدر بسیار ہمانی پدان مفلگاه جای خفت و جست برد از آن دد و چهار پای » حمزةعروضی گوید : قرار گاهومغاگاههان هی‌زبهشت ,کرهار کنی و بژرف غا رکنی a1۲ بوته د سوه‎ : زلف برد» شاعر گوید‎ و ته برعار ضآن نگارنهاد دل ما راز عشق خار نهاد‎ ته پاره بود » خسروی گوید : پارندهشبی ازغ او آنکه‌درست‌است ازتنگدلی جامه کند لخته وپاره تمنده کو زبان بود و لرزان و بتازی فافاکویند» شاعر کوید : پپرهان نکودانم این سردرودن چکویم چو باشد زبانم قمده تیاه و خمیده و حفته بيك معنی باشد » شاعر گوید : الا تا ماه نو خید ه کمانست سپ رگردد مه داه و چهارا شخوده و خراشیده کاوش بود با بباخن شخوده » شاعر گید : بیرسید بسیارو پشخود خاك بناخن سر چاه را کرد چاك غنوده بخواب در شده باشد ‏ شاعر گوید: بنا پارسایی نکر نفنوی بدانم نک وکفت اکربشئوی #خیده برفتا رآ مده وجنبنده ای که درجامه افتد گو بندیده‌ای‌در افتاد» بوشکور کوید: ۳ سبك پیر زن سوی خانه دوید برهنه باندام او در مخید شمیده ۶ شمان دمادم باشد ازتهنکی و دمادم از کریستن وغریو وغرنك پیوسته عنصر ی گوید : شمیده دلش موج بر زد ز جوش زدل هوش وازجان ريده غروش رشیده ریشة دستار بو که چشمه چ کد منصوی کوید: کفت بر پرنبان ریشیده طبل عطارشد پریشیده بر شین و پریشان شده بر باد داده بود » شاعر کوید : برون آمد از خیمه و زان دو زلف بلفشه پریشیده بر نستون غراشیده خشم گرفته بود » علی قرط گوید : در آمد زدرگاه من آن تکار غرافیده و رفته زی کار زار یك بار بود و حیله نیز بود » رود کی گوید : ای بر تو رسیده بهريك چاره [ کذا] ‏ ازحال‌من‌ضمیف جویی‌چاره جد کره رایهای حتلف بود » شاع ر کوید : ذ رای تو نیکو نگردد تمام ذ‌ جد کاره گردد سراسر تباه ۱ تاره ار حار جامه بود » شعر : o14 لباس جاه تو بادا همیشه زدولت پود و از اقبال تاره‎ اك‎ زاری بود » دقرقی گوید : هزار زاره کنم نشنوند زاری من بخلوت‌اندرنز ديك خویش زاره کنم گواره سبدی‌باشد که انکشت در آن کشند » شاع رکوید : کر بخواهی نیاز توشیدن تو هی آب در وار هکی تبیره فرزند فرزند بود » فرومانده بود » باژه چوبی بودمیانه نه دراز ون هکوتاء آن را دودسته گویند ؛ خجسته گوید : نشسته بصد خشم در کازه ای گرفته بجنك اندرون بازه ای ور 29 باز جستن بود » شاع رکوید : سپهبد بر آمد برآن تيغ کوه بعد نرد آن پیر دانش پژوه o\o باب لا E A این باب «نحصراً در آلا پروا باشد ۰ بالا ۶ فراز بود ٠‏ دوالا : كفك و گرد بود ۰ خلا شحلا : کون دریده بود» غمالا : جنك و خصومت باشد در میان زتاشوی [ کذا] بز بان ماورا التهر * ان و توان پود والا : بزرك بود . کالا : حالا : بك دم باشد » ملا 2 Mea‏ اش بود + کارا فربه سرون دا گویند دا ۷۹ اب ال دیوپای بود [ معروف ی کنت : ز بالا فزون است ریشش رشی تنیده دراو خانه‌صد دیو پای ۲] تو شای" خوش ة کندموجو بود دبکرس کین کاوبود که بردشت خث كود [طیان یک کی ز راه همی زر برندارد و سیم یکیز دشت‌بنیمه*همی‌چند غوشای ] بارگي اسب بود | عنصرا گوید : بارگی خواست شاد بهرشکار بر نشست وشد بد دن شاه ] ا ملاك باشد و نامبادشاهان [ دقیقی گوید : ي ا می گرد ان که‌جهان‌یاوء #رگردانستا] اب الهاء ختم کردم ۳ ن ۲ غوشای سر گین وح جو وکندم پود وکود شود ؛ چ غودا چهاریایان پود کهاز صحرا برچیند ‏ 4 نی جامه ایس ت که اسروز نیم تنه گوئیم ١‏ - تن »کی بادشاهیز رک بود از کیوان کرفته اند بعنی بلندی » چ ؛ کی بز ملکانر اکی خوائا. و این ا زکبوان گرفتند سوی بلند [کذا] ۰ ۷ - ن ۰ باه - ۰۷ زيا آبدان باشد و آبگیں یز » وشبر نی زکوبند [رودکی گوید : ای آن که من از عشق تو اندر جگر خویش آتشکده دارم صد و بر هر مژء ای ژی ] e‏ آبدان بود اما فیچ درست تر است و غفج مغاك بود [ عنصر ی کوید : بهر تی بر ازکشته‌کروهی بهر غفجی‌در ازفرخسته پنجاه] ا اوری موقن باشد» ویقین آور بود » وو چ کندوری آن ازار بود که درسفره بود و گروهی سفره کونند » [بوشکور کوید : کشاده در هر دو آزاده وار ‏ مان کوی کندوری‌افگنده‌خوا ار] قوی" پمعلی آفرین بود پسندیده » شعر : فری؟ آن فرینده زلفین دلکش فری آن فروزنده رخسار دلبر رای" نام پادشاه هندو ان۸ است [ عنصر یگوید : ١ك‏ وچ :ی آبگر بود ۲ - ت (درحاشیه) ۱ بیآبکیر برد ۰ چ (دریاب الجیم) ؛ غفجی وآبگیر وشار یکی‌باشد( رج فج درس۰ ۲ ) ۴ قط در نسخة اساس و حاشبة ك و هردونسخه از مثالخالبند » رجوع کنید بلفت آور در ص ۰۱ 4 - (درحاشیه) : کندوری‌سفرء بودبزبان‌غراسان » برای چېرجوع شود بصفح ۰۱۰۲ ۵ -ن ۰ فری آفرین‌بود ؛ چ این‌افت را ندارد ۰ ٩‏ فرش + ۷- چ این لفت را نیز ندارد » ۸ - ن ( درحاشیه ) : هندوستاني. ودب ۱۸ همی نگون شود از بس نهیب و هیبت تر بترك خانة خارن و بهند رایت رای ] تمام شدن باشد [رود کی گوید : ثا نهواهم گفتن تعام سدح ترا که‌شرم‌داردخورشیداکر کنم‌سپری] پاری" چرن در برادر دو زن دارند آن زنان را یاری گونند » تهاری" اندگ مایه طعامی‌بود که بخورند و گویند نهاری کنیم تاطعامی‌دیکر رسیدن چنانکه بعضی دیک ر کویند صفرابت‌کنيم از آن سبب که ناهاز باشد یعنی‌ناشتا که چون آن خورند آنرا نهاری کویند بعنی ناشتا شد [ خفافی کوید : وصال تو نا باشدم میهمانی سزد کزتو ابم سه ونه نهاری] و کستي زار باشد بزبان پهلوی [خسرو یکوید: بر کم ر کاہ تو از کستی جور است بتا چهکشی بیهده کستی و چه بندی کمرا] ۱- ن (درحاشیه) ۰ سپری‌تمام شدن‌باشدمنیددش ومادت دیگر خالی‌است ۰ ۲ - ر هيچيك ان یکر ست وآن‌ظاهر هان‌است که اموز «جاری» گوئیم ۴ - ن (در حاشیه) ؛ نهاری کم مایه طامی بود که طمام تمام مایه خورند و گویند نهاریکنیم تا طمام دیگر رسیدن و نهاری از آن سبب باشد که این طعام کم مايه خورئد ینی‌ناهاری » چ این‌اتراندارد. a ) ۰‏ باقد + ن ( در حاشیه ) + کشتی [کدا] زتار بود ۹ بالای! جنیبت بود و بارکی [فردوس ی گوید : کین تندکشت و برآمد زجای ‏ ببالای جنکی در آورد بای ] باری" باريك بود [عنصری گوید : رای دانا سر سخن ساری است نيك بشن وکه‌این سخن باری‌است] زب سا کاسموی موی خوك بود که کنشکران بر رشته بندند [ فرخی کوید : چو کاسموی کباهان اوبرهنه زبرك چوشاخ بید؛درختان‌او تهی‌از بار ] شاه بوی* عبر" باشد [رو ن کی گوید : بی قیمت است غکُر از آن دو لبان اوی کاسدشد ازدوزلفش‌بازار شاه بوی ] ۶ دار بوی عود بود [رودکی گوید ِ تا صبر را نباشد شیرینی شکر ‏ تابید بوی ندهد برسان دار ہوی ۷ شوه کو ات ۱ -ل : بالای اسب جذییت بود و بالاد یز کویند» چ این‌لفترا ندارد ۰ ۰ ۲ - فقط درنسخة پساس و حاشة ن .۰ ۳ -‏ کاسوی موی گراز بوک کفشگران بدان چیز دوزند » چ :کاسوی سبیل گراز باشد که کنشگر ان دارند 4 -ن رنگه ۵ - درنسخۀ اماس » سياه روی ۰ ٩‏ - چ عر . ۷ - قط دپ چ ۲۰ زلف در رخسار آن دلیر چو دیدم! بیقرار 7 ازم در آتش جانودل چون دار بوی۲] بھی باشد [ فرخی گرید : تاسرخ بود چوذرخ معشوتان‌نارنج ناززد بودچونر خ‌مهجوران آبی] خي خيك بود [پوشکو رکفت : می خورم تا چونار بشکافم می خورم تا چو خی برآملم؛ مظفر یکوید : بگهای بهادی ر فرخی ای جان جهان آستین < کا وز بشادی فرا رسید تاج شعراخواجه فر خی*] شب بوی" سپرغماست‌زردبشببویبهتر دهد وبتازی نشور خوانندش[ فرح یگوید : خاری که‌پن‌در خلداندرسفرهند ‏ به چون بحضرد ر کف من‌دستة شب‌بوی] RF‏ ۷ آنبوی بو ی گر فته‌بود» [شعر ] : ۱ ظامراًء چوینم ‏ ۲ انط درن ۲ - چ (دربابالباء) ۰ آبی + باد .ان (درحاشیه ) : آبی‌بهی بود و به نیز وای چ نقطدر چ آمده ۰ ۵- این قطمه فط درن مست بجای بیت قبل خیری و کلی دارد زرد وکروهی کو: زر دگروهی گویند متنوراست »ن ۰ شببوی گلی ۱ که منتور بشب خوشتر بوی دهد که بروز ۷-ن ( در حاشبه ) : انبوی بوی ناك چبزی باشد ( بدون‌شال ) ۰ چ این لفترا ندارد . کل انبوی شد لاله ایدر مگر سمن بوی شد باد و آتش بخار شلپوی بانك پای‌بودنرم نرم و عوام کو بندبانك کلوی‌خفته بود [ پوشکور کویدز توانگربنزد بعنی آواز نرم پای شنود . ن خفته‌بود زناز خو اب شلیوی م‌دی‌شنود پ ی پیه بود که وزد گویند و بتازی شحم [ خحسته گوید : مرا غریج آبی" بختی بی بپی گر بپختی توبی روسپی] 3 موری کنکگ* کاریزها بود که آب بچشمه ها و غیره برند » ts‏ تتری ساق ودخ تماق بو و ی وی خود بود و بتازی بیضه کویند و خوده نیز کوید | دقیق ی گوید : سیاوش است پنداری میان شهر و کوی اندر , فریدون است پنداری بزیر درع و خوی اندر] خالی است ۰ رجوع کنید بصفح ۲۹ ۱- فقط در چ رحاشیاُ ت واین دمی از : بیببه بود وعام جای‌جای وزد گویند درذیل لفت « شر قاك ۰.4 ۲ ن (درحا و تازی شحم ۰ چ این لفت را ندارد ۰ ۴ - غرم آب خورا کی‌استازارزن ٤‏ - ن ( درحاذیه ) ۰ موری گنگ بود * چ این افت را ندارد اوّل بعنی اولاً راهگذر آب است ۰ ۱ - فقط در ندخة اساس و حاشيهٌ ك ( هر دو ,دون مثال ) ۰ در فرهنگها این پیت ناصر خسرو را شاهد آورده‌اند ۰ خار تدروتانگردد دستو انکشتان فکار ‏ کزنهال رتخم تنری نی‌شکر خواهی‌چشید ۷ - چ ۰ خوی ترك ادد ۰ ن وی خود را گویند که در برد ر تهند عرق بود» صندوق بود » چ مدی مده را کوبند [رودی* گوید : آنچه با رنج یاعتیش وبفل" تو بآسانی از کزافه مدیش *] یری رواق راکو ید [مشفقی بلخی ۷ کوید : روزش خطر کردم ونانش بشکستم لست مرا دست و برون کرد ز خیری جکری . درمی بوده بخراسان ده هفت و ن جزا را نیز کونند[ ف وخی گفت: باندازة لهڪر او نبودی کرازخاك و از کل‌زدندی شیا ی ون مثال ۰ ۲ - رجوع شود بلغت« بنگو » ۴- چ مدی‌یمنی‌مدمباشد 4 عنصری . ۰-چ.سدی. ١‏ - چ ول : خی رواق بود ۷ - دران نام قائل یت نیت ۸ - در حاشیة ت ۰ ریباس ( بدون ثال ) چ این لفت را ندارد ۰ ۰ ٩‏ - ن ( در حاشیه ٠)‏ شیانی درم ده [ هات ] بود بغراسان ۰ شیان جزا را کویند ( رجوع کنید باین لفت )۰ چ ( دراب اون ) ۰ شبانی درمی است ده هفت پودنیآنگهکه [ کذا] . درنسخة اساس off ترا کر شیانی ندادم نگارا عیان من اینك بکیر این شیانی"]‎ ۰ سيني قشت و خوان بود روبین [خسروی گوید : : تو چه پنداریا که من لخم که بترسم زبانك سینی وطلس | و زنی باشد که پرسر زن خواهند [عسجدی کوید دوستانم همه مانندۀ وسنی شده اند همه زانست که با من نه درم ماند و نه زر ] ستي آهنی باشد سخت همچر پرلاد [پوشکور کورد : آب رود بگیرد فراز و بباید فرود ذمین چون ستی همور است : هی ستد .. . تا بدانکه کین زمین هم‌چون ستی [ کذا] آستة چون مهتاب وبرماهی‌چو ز ندان کشته زی "| 1 بدین معنی کمین بود | خسروی گوید : ای سرا پای معدن خرمی چشم تو بردلم نهاده کمی ] فقط درحاشبة ن ۾ ۳۲- چ (دریاب اللون) ؛ سینی تشت خوان‌بود » ن (درحاب خوان بود زرین و ریم آهن نیز کریند . ۳ - ان (درحاشیه) ۰ و سنی دوزنک در نکاح بك م.د باشد ۰ چ ( در باب اللون ) , مک رون شارد 7 یکر را وسنیوینانج خوانند . ٩‏ -چ: هنی ست ویولاد ک آب غود برد ات ن مل مت راچ اشانه دار زج کی کین باشد ۰ ( درحاشیه ) «کمی کدی بود و معده تر بود خسروی گوبد : ای حقةٌ نا بسوده مروارید ازدها بر گار تو بکمی دوف کوری" نعاط نیز باشد [رودعی گوید : ۰ عوری‌کنيم وباده کشیم وبویم شاد پوسه دهیم بر درلبان پری نژاد] مای جایگاه جادوان باشد ؛ کلیل ی تاریکی چشم باشد » مازیای*9) شطر نج بود ملحقات حرف اء گرای* گرابیدن بود چون میل و بازیدن . حقیقی* گوید : نیز هش تا نبازماید بخت بچنین جایگاه نگراید ۷ گنرای سای عم : رد و دنیدن چون کور چ لفت ر ۱ ندارد ۰ ۲ - فقط در نسخة اساس وحاشیة ن هر دو بدون متال ‏ ۳ - کا در نسخة اساس و چنین لغتی که ظاهراً عربی است در سایر نسخ دیده نشد . . 4 - تدر نسعغهٌ اسا س که بهمین لفت هم ختم میشود ۰ . » - ن (درحاعب) «گرای ميل باشدو بازیدن بود ۰ 1 - در حاشيهُ ن؛ رودکی . ۷ - در حاشبة ن ؛کزا ی کزیدن باشد گویند دل گزای ‏ ۸ - حاشیا ت ۰ شاعر گوید oro کیست کش۱ وصلتو ندارد سود کیست کش فرقت تو نگزا ید‎ تکاپو ی"‎ : نکث و پوی باشد ؛ پوشکور گفت‎ تگایوی سدم بسود و زیان بتا و مگر ۳ هر سوی تازیان‎ ۶ بوی‎ : رفتنی باشد نه پشتاب و نه بنرم » عنصری گفت‎ وکر چوک رک نیوید سمندش ازکرکانج‎ کی آرد آن همه دینا‎ یعی نیکو » منوچهری گفت : بینی آن تر کی که چون او بر زند بر چنك چنك از دل ابدال بكريزد بصد فرسنك سنك بو شرف کفت : بینی آن روز و آن بدی سرود بینی آن دست و بینی آن دستار مار دی سرخ بود » خسروی فت : خروشان و کنك افگنان و سلیحش ‏ همه ماردی گشته و خنکش اشقر. ۷ وشی سرخ بود ؛ خسروی گفت : ۱ - حاشیةن کر ۲ -ن درحاشیه ؛ تگایوی بتك و وی هر سو دوبدن ورنتن باشد بکاری . ۳ ن در حاشبة ؛ بتاب و بدو درچ. در شادرچ o روی وشی وار کن بو شی ساغر باغ‌نگه کن‌چگونه وشی وار است‎ سنجد بوی‎ : کلی است » عیاضی گفت‎ دادش اندر باغ سنجد بوی بوی با می‌گلگون بسنحد بوی پوی ماری؟ " کشته بود » عسمجد یگفت : اکرماری و کودمی بود طبش بمحراش چون مار کردند ماری پری ساي" یعنی پری آفسای در وصف کویند » لبیبی کفت : کهی‌جومدپری سای گونه کونه‌صور همی نماید زیر نکینة لسلاب 8 مری خصومت بود و مکر » حکیم غمناكگ كفت : پکرهمیه* همه باداست و دم یکدله مره همه مگرو مری‌است ۱ متواری" تازی است بعنی نهان کشته » فرځی کفت : دوش متوار يك بوقت سخر اندر آسد بخیمه آن دلیر زاهری" بوی خوش باشد » عماره گفت : تاپدید آمدت امسال‌خط غالیه بوی غالیه خیره شد و زاهری وعثبر خوار 1 ۰۷ ۰۳ اقطدرې ۰ -میره عنی خواجه . - ن رحاش متواری‌پنهان گنه بود ‏ ۷ - فقط در چ از پیش چون کو کی و فنجی » عمار م گفت بابر رجت ماند همیشه کف امیر چگونه ابر کجاتو زی باران‌است 3 ونه ابر تجاقو کیش بار ۳ قدحی باشد بزرك » عمار م گفت : درمی بوده جون‌می‌خورم بساتگیباد اوخورم وز یاد او نباشد خالی ما ضمیر آثیی" خاصه باشد ؛ عمار و کف کر خوار شدم سوی ؛ بت خویش روا * باد اندی که بر مهتر خود ۱ خوار نیم خوار خر می باشد ؛ عماره گفت : با ماه سمر قندکن آ بین سپر چی رامشگرخوب آور با نف چون قند یعنی یك بارکی » بوشکور کفت : بخیلی مکن جاودان يك بسی بدین آرزو چون؟ منم خود رسی لاانی ۱ و لاوه جاپلوسی ولابه کری بود درپذیرفتن وبجانیاوردن + فرخ ی گفت: نامة مانی با نب نو ژاژ است شعرخوارزمی با شعر تو لامانی ۲و ۲ قط در چ . .۰ ۳ -ن در حاشیه شل متن ۰ + درا ٥‏ چ بدا چا ۷-فقطدر چ ‏ ۸ درحاشه ٠‏ بود ٣۹ک‏ درحاشيه؛ خود ۱۰ قط در ي . کله کردن باشد » لییبیکفت : باده خور و مستی کن می چه کنی از غم دانی که به از مستی صد راه یکی ستی .۲ بيوگاني عروسی بود و بوك عروس را خوانند » عنصری گفت : ساخت آنکه یکی پی و گانی هم بر آبین و رسم یونانی 3 لغات ذیل مفحصرآ در حاشبة ن آمدء و سایر نسخ از آنها خالیند : ي اي خاتون راگویند» مری [کد| اشتری "خرد بود که در عقب میرود » گوش سرای آن باشد که چون چیزی گویند بشنرد » بانوی له . در این شمر معروف رودکی که گوید + مستی مکن که نشنود او مستی زاری‌مک نک نشنود او زاری اتی را بایدبضت "بخواندیش ی گله ۰ ۰ ۲ - ایضانقط درچ انا درذیل‌پاب|لکلف کوشك و آرامگاه بود » کربستن باشد : تیر ازی قوس قز ح بود » بارای [کذا] جانوریست که از آتش خیزد » خوی خو بود » خسروی کوید : خوی تو با خوی من بنیزنسازد ‏ سنکدلی‌خوی نستومهرهراخوی ھی چنان بود که گویی هی » نجیبی گوید : بگفتم که تو باز گو مر مرا اکرمهتری‌باکه هی کهتری غامي ناتوان بود » هامی سرګردان بود » وامی درمانده بود [ منجيك گوید ] : .۳ اسنه و غامی شدم ز درد جدایی هامی و وامی شدم زخستن مترب ۱ پیازکي نام لعل سرخ بود قیمتی + لو لوی گوید : بیا ز کی رخ تو بود و زرد گشت اشکم ز درد اوست چو لعل پیا ز کی ککری نام شهریست درهندوستان » فرخی گوید : پسر آن ملکی ت وکه بمردی بگداد ز عدن تا جروان وز جروان تاککری درای بك آمنگران بود » فردوسی کوید : ازآن پتلك کامنگران پشت پای بپوشند هنگام زخم درای روهنی آهنی کرهر دار ود» . فردوسی گوید : سه مغفر زد او چون مه از روشنی بزر شد پرند آور روهی بوزینه بود » شاعر گوید : یکی پیرگپی بیامد چو دود زشیران ودیوانکالا ربود ۱-رجوع کید پلت « مترب » در صفة ۴٩‏ ۰۳۹ آخرنسخه‌ها ۱-ع بعنی نسخة اساس مالکی تاشر کتاب : تست الکتاب [ كذا ] بمون اه الملك الوهاب علی بدى صاحبه العبد المفتفر الى الله تعالی محتدین مسعودین‌المظر اصلح الله شأنه ضحوة يوم الا حدالثانى والعشر ین‌من جمادیالا خرةسنة احدی و عشر ینو سبعمایه بمقام سهند "یدعی بالفار ية آب رودان سر » و امس اذ ذاك فی‌اوایل برج الا سد تخت من نسخة سفیمة وار جو اله نعالی آن بو فقلیلتصحیحه کما ینبغی » رب اغفر لموفه و کاتبه وقارئه و لمن نظر فيه ودعی لکانبه » قد نسخت هنهالَسخة من خط هذا الكاتب فى سنة ثلات و ثلائمایه بعدالا لف وکانت نسخاتی نسخت مفها نسخة سقيمة عتیقة جد" » بموجب فرمایش سر کارب کا اجل آقای آقا میرزا علی محشد خان مستوفی مد" ظلّه المالی سمت انمام پذیرفت و انا العبد الا فلحسین الموسوی الفراهانی تحریرا فی ثانی شهر جمادی الاولی ۱۳۰۳ ۰ ۲-ن یعنی نسخة آفای تخجوانی که بتومّط آقای عبرت ناين مصاحبی از روی آن نسخه ای برداشته شده : فرخ من تحریره بوم الا العاشر من شهر جمادی الاخر [ كذ ا] لستة سك وسبعمايه العبدالضعيف المحتاج الى رجة ر به‌اللطیف یبط حب ام لین حافظ الملقب بنظام مر يفاء اين نخة معتبر خوشخط بسیارغاط بود چندان غلط داشت که کویی درنادرست نوشتن‌عامد بوده بناچارعین آن نفل شد ببد اقل‌العباد ابن عبد الخالق ملد علی مصاحبی نائبنی متخلص بعبرت در روز دو لب نیم شبان ۱۳۰۲ «طابق ۱۳ آذر ۱۳۱۲ ۰ ۴ نسخه س یی نسخهة متمآق بآقای مید نفیسی و کتوب بخ ofr ایشان چون باب آخر آن بعفی باب الباء افتاده بوده عبارت امه معمولی را نداشته فقط آقای نفیسی بخط خود درآ خر آن نوشته اند : بعد از ظهر شنب دوم اردی بهشت ۱۳۰۹ در طهران تعام شد » سعید نفیسی . ۽ - چ یی نسخة چاپی : تمام شد کتاب لغت فرس در روز پنجشبه نهم ماه محرم سنة تلث وٹین وسیعمایه هچریو کتبه‌العبد الضعیف المحتاج الى رحةَاله تمالی‌عبد ال هن این‌احد عبدالرجن بن احد الطهیر[ کذا]. ary ۱ فهر ست لغات‎ = ١ الف آسان ۲+۳ آلفده çes‏ آیاد ۱۱۲۱۰۰ آستر ۱:۸ آلغونه ۷ آبخوسن 1۰ | آستانه :۸ | آماچ 1۷ آبشتنگاء :۲ آسفده ۱۲۲ آماده ۰۸ آبکند ٩۰‏ | آسمانه ۸۳: آمار ۱۰۰ آبگیر ۱:۳ | آسمان‌گون ۲۲۰ ج آمرغ ۲۴۰۳۹۱۸۶ آپی ۰۲۰ | آسنستان ۲۰۸ آمیغخ ۲۳۱ آخال ۲۱۰۲۰۰ آسیپ ۲۰ آلین ۲۷۲ آخشیج ۰۰ | آسیمه 4٩٩‏ آوا ۱۱ آذرخش ۲۰۸ آشنا ٩‏ | آور ۱۳۱ آذرطوس ۲۰۱ ! آشناه ٩‏ | آورد ۸۰ آذرفزا ۱۲ آشوغ ۲4۱ آوری ۰۱۷ آذ رگشب ۲٩‏ آشیان ۳۷۰ آوند ۱۰۳۰۱۰۲ آذرم ۳۱۰ 1 | آونگ ۲۸۷ آذرنگ ۲۱۳ آهار ۱:۱ آفرین ۴۸۲ 1 آهو ۱۱۰ آرمله ۰۰٩‏ ال ۳۲۰ آهون ۳۱۲ اروغ ۲۲۰ ز ابرنجحك ۲۰۰ ابریز ۱۸۷ ابیشه 1۷٩‏ اپیون 1۰۳ اختر ۱۶۱ اخش ۲۱۱ اخگر ۰۳۰ ادانوش ۲۲۰ ارئیام ۲۰۲ lT‏ ۱۷۸۰۸۲ ارئنگ ۲۱۱ ۱ - در این نهرستها حرف م علامت آنست که ذکر لذت در آن صفحه مکرر شده و حرف ج نشا حاشبه است . ارچ ۱۸۰ ارد ۱۱ ارز ۱۸۶ ارغنده ۱۷٩‏ ارغوان ۴۱۰ ارمان ۴۱۰ ارمیچ ۷۰ اروند ۱۰۰۰۸۷ اژدرها ۸ اژدهاله ۲۰۳ از کهی ۲۷۸ اسپریس ۱۱۰ اسغول ۴۱۰ اسپیل ۴۳۲ استرنگ ۲۱۷ استیم ۴۸۸ ایگذار ۱۲۰ افتلم ۳:۹ اك ٠۸۹‏ آشی 4۰۲۰۸۰۱ ات ٠ افد‎ آقدر ۱۲۹ افدستا ه افراط ۳۳۷ افرالك ۲۸۱ افروتهال ۲۳۲ الهخت ۳۸ الست 4۷ الفخت ۲۷ الففده ۳۳ الفج ۰۷ owt امه ٤۹۸‏ اباخون ۳۰۲ انبر ۱۳۴۸ انبرباریس ۳۰ اسه 10۱ انبودن ۳٩۲‏ انیوی ۰۲۰ انجام ۴۳۰ انحوخ ۷۰ انحوخه ؛ ۷: انحیره ۰۰: اند ٩4‏ اندام ۴۵۷ اندراب ۳۲ اندروس ۲۰۲ اندمه 1٩٩‏ اندی ۰۲۷ انفست 1۳ انقاس ۴۸۹ح انگاره ٤۰۹‏ انگروا ٤ح‏ انگژوا ٤ح‏ انگشبه 1۳۱ اشن 4۳ انگشتال ۳۱۹ انگشته 1٩۱‏ اسان ۳۹۰ نین ۲۷۳ آواره 4۳۰ اوبار ۱۰۸ اورمرد ۱۸۲۰۹۲ اورند ۸۷ اورنك ۲۹۹۰۲۷۸ اوستام ۲۳۱ آهریمی ۴۱۷ ایارده ۱۷۰ ایدون ٠۰٤‏ ایران ۲۱۷ ایوگ ۲۱۸ ایشتی(9) ۲۳۷ ایقده ۱۸۸ ایند ٩۳‏ ابوان ۳۸۱ ب با ۱۸ بابرن ۳۸۰ بابك ۴۰۰۰۳۰ باتىگان ۴۳٩۷‏ باختر ۱۳۳ | بادافراه 1۲۲ بادیرین ۳۰۰ بادپيزن 4۰۱ بادخون ۳۱۲ بادرم ۳+۲ بادرنك ۲۱۳ بادرو ۰۰ بادروزه 1۲۷ بادر یسه 4۱ بادغر ۱۳۰ بادفرودین ۳۱۰ بادیز ۱۸۱ پار ۱۰۱ بارای ۰۲۰ باط ۲۲۸ باغ سیاوشان ۰۰ ؛ | پرزدت ۲۰۹ح بار لگ ۲۰۷ | برزن ۳۰۹ پارگی ۰۱۱۱۰۱ | برزی ۴۷۳ پارور ۱۱۳ برطایل ۳۳۲ باره 4 ۳۰۰۳ برغست ۴۱ پاری ۰۱۰ برغول ۲۲۱ باز ۱۸۱۰۱۷۳ بر ۲۹۸ باز پاشیده از هم ۰۰۰ | برک ۱۲ برمج ۱۷ 1 | برو 4۰٩‏ 3 برواج ۱۰ بضی ۱٩۳‏ | پروشك ۳۰۷ ۱ تن ۳۳۱ وف ۹ بضلوس ۲۰۳ | پرونده ۱۲۷ بخسیسی(؟) ۱۰۰ برهود ۱۱۰ | بخون :1۰ برهون ۳۰۱۳ | بدروشن ۳۰۸ بزیل () ۳۳۴ | بر آغالیدن ۳۲۰ | ساله :۲۰ براز ۱۷۷ ساو ۱۰ ي برازا ۱۷۷ ات نف بالاد ۱۱۰ | برازد ۱۰۸ | بستان شیریں ٠۰٤‏ بالار ۱۳۰ براندر ARA | ٠٤١‏ بالان ۳۸۱ | براه ٤۲١‏ سیل ۳ بالای ۰۱٩‏ | برپاش ۲۲۰ E‏ بالغ ۱۳۰ یخی ددم اب N‏ | رد بش ۲۱۸۰۲۰۷ بالو 1۰۷۰2۷٩‏ | برجای ۱۱۸ e‏ بالوایه 4۱۰ بر جيس ۱۹۰۰۱۸۲ بفتر ۱۰۱۲ بالوس ۲۰۲ برخفج »۰ بهك 2۲۸۷۰۱۷۰ بات ۲۰۰ | برخور ۱۰ بشکلید ۱۰۰ بانوی ۰۲۸ برد و بشکم ۴۰۱ پاور ٠٤۸‏ برروشنان ۳۰۸ بشکول ۲۱۰ باهك ۲۸۱ | فرز ۱۷۰ بهل ۳۱۷ ۰۳۹ پوته ۰۱۲ | بیوار ۱۰۸ | پوستان افروز 1۲۷ بیواز ۱۸۰ | بوگات ۴۰۱ بیور ۱4۰ بوم ۲۰۰ بیوس ۱۱۰ | بومهی 1۰۱ | بولگ ۰۲۱ بون ۳۰۳ | بیو ۷۸ بوجي ۰۱ج بی و انی ۰۲۸۰۲۷۸ بهار ۱۲۲ بی و گند ۲۷۰ | بهرام ۳۳۰ بیهده 1۰٩‏ ۳ بیهود ۱۱۱ وان ۰4+ ۰ e‏ ا بل ۲۲۰ بهنانه ۰۷+ پانیله ۰۰۳ بلاده ۰۰؛ باستو ٩۱۵‏ باحنگ ۲۱۰ لاش )۲۲ بیاهنج ۲۱۱ پدیر ۱ بلااك ۲۱۰ اا ! پاراو 4۱۰ پلایه 1۱۰۰۶۷۲۹۱ | یدب اله ۲ | پاره ٩۰۰‏ پلدرحیی ۱۷ ح ان پازند ۱۰۰ بلغور ۳۲۱ جح پاش ۲۲۰ بلك :۲۹ باغند ٩۸‏ پلکند ٩۷‏ پاغنده 1۱۷ بلکی ۲۸۱ : پالابال ۲۲۸ بلکتحك ۲۷۳ ۱ بالاهنگ ۳۰۰ باندین ۲۱۳ | بیغال ۳۳۱ پالغ ۲۳۱ بنانج ۰۲۳۰۰۹ ح بيغ بالکانه 111 بنحشك ۲۹۰ پالهنگ ۲۱۲ در ۱۰۱ تس پالیز ۱۸۰ بندروغ ۲۳۹ | بیگار ۳۷۱۰۱۲۲ پالیزبان ۳۹۰ ۶ پنلاد ۱۰۰ | پیلارام ۳۰۱ باليك ۲۷۷ بیاه ۱۱۰ | بیله 1۱۲ پاسی ۱۹۲ بنیز ۱۸۱ بسارخنج ۱۲ ایاپ ۲۱ بوب ۲۰ بینی ۰۲۰ بای‌افزار ۲۷۷ پایان ۲۰۰ بای‌باف ۲۰۰ بای‌بش ۲۲۰ پایخوست ۰۰ پایین ۰۰+ وت 4۱ م نك ۲۸۱ پتیاره ۳۰ eH!‏ 14 بخج ۲۲ لخن PA:‏ یلو ٤٠١‏ بداندر ۱۳۳ پدواز ۱۸۰ بل ۱۸٩‏ ده ۱۲۹ پذیره 1۷۷ پراشیده ۲۰۰ پر الك ۳۰۶ برانه 4٩۷‏ پرخاش ۲۱۰ پرخش ۲۲۱ پرستو ۱۳+ برسته î‏ برغو فه ۰۰۰ برگاله 1۳۰ برگر ۱۳۲ برگس ۱۹۸ مت پرمایون ۴۰۳ پرمایه ۰۰۱ oy پرت ۳۱۱ برند ۳۷۰۰۹۲ ح پرندآور ۱۳۲ پر نداخ ۸۳ پرنیان ۳۷۰ رمخ ۸١‏ پرو ٤۱۲‏ پرواء پروار ۱۰۷ پرواز ۱۸۱ پروازه ۶۳۹ پرواس ۱۹۱ پروان ۳۰۰ پروانه :1۱ روز ۱۷۰ بری‌سای ۰۲۱ پریش ۲۰۰ بر بشان ۳۸۹ بر بشیده ۰۱۳۴ | و3 ۱۷۸ ۸٩ پژاوند‎ | a +۷ بهن‌بست‎ | هك ۲۱۳ شنک ۲۰۰ بشیز ۱۸۱ وف ۲۰۸ وك ۲۸۵۰۲۰ ول ۱۸ ۳۱۳۰ باشت ۳۷ بلك ۴۰۰ لنگمشك ۲۸۰ ح پله ۸۰ م : پلودی ۱۲۹ 2 پنج‌انگشت ٩٩۱‏ بنحره 4۷۷ نهد ۱۰۲ جه ۰۳ ند ۶۱۲ وتقان ۳۹۷ نیرفن ۳۰۰ بو بك ۲۱۹ بود ۰۹ ۱۱۰۰۱ پودنه ۱۱۰ بوده 4٩‏ دور ۱۰4 پوز ۰۰ پوزش ۲۰۰ ود ۱۸۰ بوشاك ۲۰۰ بولگ ۲۷۰۰۲۷۱ بویو ۰۱۰ یوی ۰۲۰ 2۳۸ تاخ ۷۷ قتق ۲۰۰ تاخیره ۰۱۱ تخله ۲۸+ تار ۱۷۰۱۲۳ | قذرو ۶۲۰ تاراج ۰4 ترا :۱ تارلگ ۲۹۰ قراب ۲۲ تارومار ٩۱‏ تراز ۱۸۶ تاره ۰۱۴ > اقرا ۲۹۰ تاز ۱۸١‏ ح | قرانه ٤۹۷‏ تاز ۱۰۰ قرب ۲۸ تاشلگ ۳۰۱ + | قرت‌وهرت ٩۱۰۰۱‏ تاض ۲۲۷ | قرف ۲۰۰ | تاع ۲۲۸ قرفنج 1٩‏ | تالگ ۲۰۰ قرقند ۸۸ تالانگ ۳۹۱ | قرله ۲۹۸ تالواسه 44۰ ق رکش ۲۱۸ تانول ۳۳۰ ق رکون ۳۷۸ تاو 1۰۷ قرنج 1٩‏ تاول ۳۲۱ | ترنحیده 1۰۰ تاویدت ۱۹4 ح | ترنگ ۲۸۱ ببشیار 4 | تبت ۰۲ | تریان ۳۰۷ بیغاله ۰۰۱ | تبخاله 1٩۳‏ | تریوه ٤۸۲‏ ویکار ۱4۶ | قبست ۴٩‏ قز ۱۷۰ یکر ۱6۰ تبکان ۲۰۹ 2 | قزه 11۲۰2۱۸۰ ویلغوش ۲۱۰ ۱ قو ۱۸۰ یله ٤٤۰‏ 1 | قس ۲۰۰ بیمانه 1۸4 | تش ۲۰۷ نو ۰۷ " تبوراكك ۳۰۷۰2۱۲۸ | تهلیخ ۷۷ مون ۰۳۲+ تبولگ ۲۰۰ | تشی ۱۳۷ بیهوده 4۷۰ تبول »۳۲ | تغرحاق ۲۰٩‏ چ , قییر ۱۸۰ | قف ۲۱ real‏ تبهره 4۳٩‏ | تفته ٤۸۸‏ قاب ۲۱ ¡ ققری ۰۲۱ تفشیله 14٩‏ تفو 1۰۸ تك 2۳۸۷۰۲۰۹۰۳۸۷ | تک ۱۷۹۰۱۹۲ تکس ۱۹۲۰۱۷۹ قکولے ۲۰۰ تگابوی ۰۲۰ تگل ۳۲۱ قلاتوف ۲:۷ قلاج ۰ تلاف ۲:۸ تلنگ ۳۰۸ بل ۲۱۲۰۳۰ تبوك 2۲۲۰ تفج 1۹.۰۰ تفر ۱۳۸ تندوخوند ٩۱‏ تندور ۱۳۸ قندید ۱۱۸ تفگ ۲۷۸ تنگان ۲۰۰ ح تشدو 1۰۷ له ٩۰و‏ توبان ۲۱۷ توقکی ۰۲۷ توخشی 7۷۱ توده ۱۱: توران ۴۰۷ ora نوسن ۳۷ قوشن ۲۱١‏ توشك ۳۰۷ توغ ۲۲۹ توفان ۳۹۹ تویل ۴۱4 | تهك ۲۰5 تهم ۲۳۸ تیر آژی ۰۱۰ ! چذر ۱۱۰۱۳۰ ریه ۰۰۰ قیم ۳۰۱۰۳۹۲ تبو ۱۳: ت ئۇلول ۰۰۷ چا ۱۷ جاجله ۱۲۲ جاخشو له ۲۱۱ حاخله ۰۲۳ حاشدان ۳۱۰ جاف جاف ۲:۳ جامه ۸۷: وکن ب بغوت ۰۰ جخچ ۱٩‏ حخش 1۹ح ۲۰۹۰ جد کاره ۰۱۴ جرجیر ۸۸۱ جلب 2۲۱۲۰۳۲۰۲۹ جلبان ۲۰۳ CIRE ح‎ ٣۲۸ جلو‎ جلویز ۱۷۲ حله 1:۰ جم ۲۰۳ | حمسن ۳۰ جمشت 4۱+ جناب ۲۰ جناغ ۲۱۱۰۲۳۱ جنباود ۰۷ <نکوان ۳۹۰ جواز ۱۷۲۰ جوجگك ۴۰۰ | حوزگك :۲۰ حوق ۲٤۹‏ حوك ۲۰۰ جیلان ۲۷۰ 3 حاپلوس ۱٩۳‏ خاجله 4۲۳۲۲۱ جار ۱۰۹ حاره ۰۱۲ خاک ۲۰۱ ote جال ۲۱۸ | جغان ۳۹۸ خالاق ۲:۰ خفانه 1۱۸ جالاک۰ ۳۰۰۰۲۹۱۰۲۰ حفد ۸۱ جالندر ۱٩۱‏ حغز ۱۷۱ جام‌جام E‏ جغو 1۱۰ امه ٤6‏ | حفته ۰۱۲۰۸۸۱ جاهه۳وی ۰۰۲ | جک ۴۰4۲۹۲۷۱ حانه ۰۰4 | حکاد ۸۱۰۰ خاو ۶۱۱۰ | حاط ۲۲۸ خاوله ۱۲۰ ز کاو ۰۹۲۰۸ حبیره ۱۳۰ | جکا وک ۲۰۸ جوین ۳۷۹ جچکری ۰۲۲ جر ۱۰۸ وت ۲۷۲ ۷ Ar ۲۰۱ ف‎ ۳۳4 ۲۸۷ جراخور ۱۲۳ کوج‎ ۲۰۸ حراغینه ۲۰۰۷۲۲ جک وک‎ 1٩۰۰2۱۰۷ حرخ ۸۲م حگامه‎ ۱ ۱۲ جر خشن‎ ۱ جرگر ۶۱3۳ | چله‎ ۱۰ رم ۳۰۲ | حلییا‎ چرویده ۰۰۱ عم‎ ٤٤۷ جسن ۱۴ | خمانه‎ ۳۱ جک ۲۱۸ حمی‎ ۲۳۱ خشم آلوس ۱۱۰ حنال‎ ۳1 جهماغل ۹ح‎ ۳۹۰ جشماغیل‎ ۳۹ ۲:۰ حشم بنام‎ ۲۰۹۰ جشم زد ۲۷۰ | جنگ‎ ۲۷۲۰ جشمگشته 1۰۲ | حال‎ ۳۲٩ جغ ۲۰۱ جنگل‎ ۲۷۰ جفانه 0۱۰۷ جگلوک‎ حول ۳۳۲ جو کی ۲۹۷ حینه ۰۰۰ ا حالا ۰۱۰ حب الاما و کی ۴۲۹م حبة الخضرا ۸۲۸۰ حمدان ۰۰ جوز ۰.۷۲ ¢ خاد ۹۲م ۱۰ خارا ۱۳ خاریشت 1؛ خاش ۲۱۰ خاشاله ۰۰ خاشه 4۰۲ خاص ۲۲۷ خاض ۲۲۷ خا اشو 1۱۱ خام ۳۰۲ خامه ۱۳ , خان‌ومان ۳۰۷ خاور ۱۳۲ خايسك ۲۸۷ خباك ۲۰۲۰۲ خیزدو 1۰۸ خف ۲۰۰ زلف ۳۱۰۰۳۰۱ خوك :۲۰۰ 11٩ خه‎ 9:۱ | ختوانه ۰:۸ | خایش ۲۲۰ خجسته ۷۰ | خر ۱۲۰ | خم ۳۲۸ خدایگان ۳۸۰ | خش ۲۱۹ ۱ خدوك ۲۰۰ | خشانید »۱۱ ۱ خدیش ۲۰۰ خشنچه ۲۱ ۱ خدیو ۰۱۲۸ ۰۱۲ | خشتك ۲ خو ۱۳۷ | خشکامار 2۱۰۰۰۱۲۰ خراس ۱۹۸ e‏ خراش ۲۰۰ | خش ۱۲۶ خراشیده ۰۱۲ | خشنسار ۱۲۰ 1 ا خر | و٣۰٣‏ نا | خشو ۰۰۸ خریواز ۱۷۳ EE N‏ خر جیك :و . خشود ۱۱۷ خنده خریش ۲۱۱ کر ي خهوله ۲۰۱ خنك ۲۰۸ خرحال ۴۲۱ 0 pe‏ رت خشینه ۲۱۰2۱۷۰ ۱ خنگ‌زیور ۱۰۲ خرحنگ ۲٩۱‏ ا ان 2 خطاط ۲۲۷ | حور ۱۳۲ خر خی ۲٤4‏ خنید ۱۲۱ خرده 1۸٩‏ ۳ ا | خفتان ۴۸٩‏ خنیده ۰٩‏ خرش ۲۲۰ نو د خفجه :۱۷ ا | خلا ۰۱۰ خو 1۱۷۰۶۱۱ . خلاشمه 1٩‏ تشن بر خوازه 4۰۰ خلالوش ۲۱۰ وا ۴ | خلخان ٠۰‏ ح د ایر ۱۳۶ ا خوان ۳۸۰ | خلر 2۲۶۳ خوج ۷۱ | خاشك ۲۰۳ | خوچ ۱۰ خلم ۳4۰ | خوحه ۱۰ج خله 1٩۳‏ | خود :۰۷ | له ۱۸۱۸۹۸۰ : خودخروه 1۲۷ ۳ خوده ۰۲۱ ره ۲۳۰ چت | خله ۳ | خورآبه ۳۱+ خله 141 | خورابه ۰۰۲ of خورشید ۱۰۰ دخن ۱ه ! حدشله ۱۱ خوره ۰۱۰ دختدر ۱۶۰ , حغدفه <1۸ خوش ۲۰۱م دخش ۲۱۰ دغول ۳۲4 خوق ۲٣۹‏ دمه 1۱4 دفنولے ۲۹۴ خوله ٤٤١‏ دخنه ۰۰۱ | لام ۴٤۹‏ خوی ۰۲۲ در آهنج ۲۱۰ تلفم ۲۰۲ "خوی ۰۲۹۰۲۱ درائیدن 2۱۸۳ دلهرا ۱٩‏ خوهل ۴۱۳ درای ۰۳۰ مان ۴۹۸ خوهلی ١۲ح‏ درخشان ۳۸۹ دەخسينوس ۲۰۳ خوید ۱۱۳ درغان ۳۸۲ دملا ۰۱۰ خی ۰۲۰ درفش ۲۱۸۰۲۱۳ ' دزد ۱۰۱۰۸۸ خیده ۰۱۲ درفشان ۲ ۴۸۹۰۲۱ دنگل ۳۱۷ خیرو ۰۱۳ درفنحك ۳۰۷ دن ۳۹۱ خیره )۰۱ درمه 2۲۸۱ دنه ۳۰۱ ۶۰۰۱۰ خیری ۰۲۲ دروا ۱۳ دوالا * ۰۱ خیم ۶۳۰۱۰۸۴۱۲ درواخ ۷۰ , دوبیکر ۱۰۲ ۵ دروشت 1٩‏ دوخ ۸۰ دار ۱۰۸ | دروثه 147 دورسیوزی ۱۸۲ دارا ۱٩‏ دریواس ۱۹۱ | دوژه 10۷ داربوی ۰۱٩‏ | دژآگاه ۰۱۰ | دوستان ۴۷۰ دار پر یات ۳۹۸ دژ آهنگ ۲۸۲ دول ۱۷۲ 2 داسگاله 4۱4 دژخيم ۳۰۱ دو ۱۰ داس‌ودلوس ۱۱۰ | دزم ۴۷ دولانه ۲۹۲ داش ۲۲۳ دژن ۶۰۲ | دویزه ۰۱۰ داشاه ۱۰۰ دستاران ۳۷۲ | دهار ۱۰۸ داشی ۴۸۰۰۱۰۰ | دستارخوان ۳۹۹ دهانه ٤٠٩‏ داص ۲۳۷ دسن‌اشنات 2+۰۸ دهشت ۱-۰۰۰ دانشگر ۱۹۲ دسئوار ۱۰٩‏ | دیانوش ۲۲۰ داگ ۳۰۱ | دسته ۰۰24۸4 دیرند ۱۰۱+ داه 4 4۲ | دستیار ۱۰۸ دیس ۱۹۰ داهل ۳۱4 ۱ | دیش ۲۲۲ داهول ۳۱4 دیوبای ۰۱۱ ۱ of دیوجه ۰۰۰۰۲۲ | رخشان ۶۲۸۹ رون ٠٠۲‏ e EE‏ دیولاخ ۷۰ رد ۱۰۷ | روھیا ۲۱ دیوه ۰۰۱ ردف 2۲۹٩‏ | رویں ۲۰۰ ديهيم ۳۹۱ رده 1۰٩‏ | رهو 4۱٩‏ 0 رژد ۹۸ | ریض ۲۷۰ ذرخش ۲۰۸ رژه ۰۰۲ ات فرع ۲۲۸ رس ۲۰۰۰۱۹۰ ریژ ۱۷۰ ذووعه 2۱۰۷ رست 1۰ | ریشیده ۰۱۳۰۰ ذیفنوس ۲۰۲ رسته 1٩۰‏ ربکاشه 1۲۳ ۳ رستهم ۳۰۲ رمن ۳۷۸ راد ۱۱۸ رش ۲۲۳۰۲۲۱۰۲۰۷ E:‏ راز ۱۷۷ رشت ٤۸‏ زاره ۰۱٤‏ راژ ۱۸۰ رشك ۲۷۷ زاست ۱ه راض ۲۲۷ , رضاض ۲۲۷ زاستر ۱۰۲ راغ ۲۴۲ رکو ۲۸۰ ع زاغ ۲:۲ رافه ۱٩۳‏ رکو ۴۰۳ زاغد ۱۲۰ رام ۳۰۱۳۰۳ | رمارم ۳۰۲ ! زاغور ۱۱۸ راود ۸۰ | رمص ۲۳۸ | زافه ۰۰۲ رای ۰۱۷ | رەك ۲۰۰ | زال ۳۱۲ ریا »۱ رمان ۳۰۷ زالو ۳۲۸ 2 ربوت ۱٩‏ ,4 ۳۰۸ ۱ زامهران ۳۹۸ ربوخه 1۲۲ | رنگ ۶۲۹۱۲۹۰۰۲۰۱ | زاور ۱۲۹ ربوك ۳۸۶ | رنگینان ۳۹۰ | زاوش ۲۱۳۰۱۸۲ رسن ۳۱ | روان ۴۸۱ | زاولانه 1۱۸ رحبه ۳۲۱ ! روان‌خواه re‏ | زاهری ۰۲۰ رخ ۸۳ ! روخ ۱۰۱ زبول ۳۳۲ رخاع ۲۲۸ روخ‌حکاد ۱۰۰ [ زر ۱۴۳۰ رخبین ۳۰۳ روزبانان ۳۸۷ ۱ زراغی ۲۷۷ رخ 1۲ | روغناس ۳۱۰ | زراغنگ ۲۷۷۰۲۱۲ رخش ۲۲۳۰۲۱۰۰۲۱۲ | روف )٩(‏ ۲۶۱ | زردهشت و زردشت ۰۲ ۱ رخشا ۰ | رون ۳۹۲ زرساوه 1۸۲ زرشك ۸۳۰۱ زرع ۲۲۸ زرف ۲۰۰ زرگیا ۱۰ زرمشت‌افشار ۱۰٩‏ زرنگ ۳۰۷۰۲۹۲ زریر ۱۶۰ زسن ۱ زش ۲۲۱ زشت‌یاه ۱۰۷ زعرور ۲۰۰ ح زغار ۱۰۱ زغارو ۲۰: زغاره ۱۳۱ زغال ۳۳4 زغی ٩۲‏ ح ۴۹۱ زغنگ ۲۹۱ آزفت ۳۹ ٤٤‏ زفقت 44۰۳۹ زنده 1۸۸ زوار ۱۰۷۰۱۳۰ زواش ۲۱۳ off زواله ۰۰۳ زواه ۰1۰ زوباغ ۲4۲ زورفین ۳٣۳‏ ح زوش ۲۱۰ زوغ ۲۰۰ زوفرین ۲۰۳ ح | زوفلین ۳۰۳ ح زولفیی ۳۰۱۳ 2 زونج ۰۷ زهاب ۲ زهازه ۰۰٩‏ زهما ۱۸ زیب ۳۳۰۲۷ زیبان ۳۰۰ ز ید ۱۰۸ زیغ ۲۳۱ زیفال ۳۲۰ زیفنون ۰6 زیف ۲۸۸۰۲۷ زیق ۲۸۹ زین ۳۱۷ ر وا 1۹۳۰۱۸۳۰۱۷۷ ژاژله ۳:۰ ژاغر ۱۲۹ ژاله 41۲+ ژخ ۷۹٩‏ ژرف ۲۰۶ ژغار ۱۲۲ ۸٩ ژغند‎ | وله ۲۰۰ ساریان ۳۹۷ ساللحاق ۰۷ سام ۳۰۳ سامان ۳۸۱ سان ۴۸۰۰۳۰ ساو ٩۱4‏ سید چیو ۳۸۱ سبزل ٤۲۰ح‏ سبش ۲۲۰ | سبك ۳۰۰ سار ۱۰۰۰۸۱۲۷ سپاس ۲۰۰ AA سپاسه‎ ۲ سیرجی ۰۲۷ بجوم ۳۶۳ سپری ۰۱۸ نت بیع ۲۳۸ اس ۱۵۸ | سکنج 5٩‏ سنج 1۰ و سکنجیدن 2۱٩‏ سی هید ۱۱۲ 1 E‏ | سکنه ۰۹2۱۳۷ سیهر ٤1‏ ۱ ا | سکیزیدن ۲٦ح‏ سیدرله ۲۸۰ ۱ سریایان | سال ۲۲۷ تا EA Ves‏ ز سالش ۲۲۰ ستاخ :۸ 7 | سگاله 14۱۷ ساغ ۲۲۷ E‏ 8 سل () ۳۳۹ سالگ ۱۰۰۰۲۷۳ مس شا ۷۷ سلاع ۲۳۸ 2 سرها ام سرشك .م سلوی ۷ح ستان ۳۸۷ i‏ | سایسون 4۰۳ ستاوند ٩٩‏ 8 ا ا سرک ۲۰۱ | ماخ ۸۱ ستایشگاه ۰:۰ ر سماروغ ۲۴۰ ۳ | سرند ۰۰+ | سمانه +٩۷‏ سبدیز ۱۸۸ ِ۷ ۱ مان 1۷ ست رک ۲۷۸ سرد تب 9 | سرواد ۱۰۷ سمیاده ۰۰٩‏ ! سرواده ۰۰٩‏ سمج ۲ | سروش ۲۱۰ سمچه ۳۱۲۱۱۲ | سرون ۴۷۹ سمر ۱۶٩‏ ا بل ا | سیف ی ۱ سرن ِِ 9 Ne‏ 1 غر ۱۳۷ ر ال ده سم 3۱ | سفت ٠۲‏ موز ۳ ۳ 3 | سفئه 1۸۰ تا E‏ ا E‏ سخوان ۳۹۹ ۲ û‏ ا ۰۲۹ سخون ۲۰۳ سفجه ea ٤۲۷‏ ساھرا ...شکچ ۷۲ e‏ سد کیس ۱۹۸ | سکره 2۱۳۷ سندق ١٤۱ح‏ سدپور ۱۰۰ | سکنبه () ٩۸ح‏ سند ۲۳۱ سندلك ۳۳۱ سندور ۱٩۰‏ ساگخوار ۱۰5 سنگسار ۱۸۱ سك ۲۷۱ EVR‏ ۷۰ له ۰۱و سار ۱۰۹ سه 44۷ سوقام ۴۳۰ یت زین سور ۱۰۷ سوزن ۴۸۰ سوژه 4۲۲ سوسمار ۱۲۸ سوسن آزاد x‏ سوسنه ۰۰٩‏ سوفال ۳۳۰ سوفچه ۸۱ سول ۲۸۷۰۲۸۳ سولاریش ۲۸۷ سوله :1۳ سوهان ۳۷۳ سیار ۱۰۰ سیام ۳۳۰ سیان ۳۰۹ سیحان ۳۹۹ سی‌رنگ ۲۸۸ سیخ ۲۳۱ سیلابکند ۱۰۰ سیله 1۸۰ 92 سیماب ۲۱۷ سیمالگ ۲۰ سینی ۰۲۳ ش شاداب ۲۲ شاد گونه 1۰۰ شار ۱۰۱ شارلك ۲۷۰۱۰۱ شاش ۲۱۹ شاشه 1۷۹۰۲۱۹ شاض ۲۲۷ شاع ۲۲۸ شای ۲۰ شاکار ۱۲۲ شال ۳۱۷ شاس ۲۰۰ شاند وشاندن ۱<ع شاوغر ۱:۰ شاه 1۲ ۰۱٩ شاه‌بوی‎ | شایگان ۰۰۰۰۳۷۱ شایوره ۸۷ شب بوی ۰۲۰ ثب‌تاب ۲۳ شیست 4۸ شبغازه 4۸۸ شریازه 4۷۸ شدالنگ ۲۸۰ شترغاز ۱۸۸ شترنگ ۲۸۹ شحام ۲۰ شحد ۱۱۰ شحلا ۰۱۰ شخ ۷۸ شخار ۱۲۸۰۰۰۸۰ فخ ی شخلیز ۱۸۰ شخود ۱۱۳ شخوده ۰۱۲ شخیش ۲۲۰ شدکار ۱۲۰ شدیار ۱۰۰ شرزه ۷۸ شر فالگ ۲۹۰ شرنگ ۲۸۱ شست ۶۸۲ شغ ۲۳۰ شغا ۲۱۵۰۰ شفترنگ ۳۹۲۰۲۱۷ ففهاهنج + شفك ۲۷۳ شقرق ۲۸۰ نمك 2۲۹۷ شاف ۲ ۲۱۷۰2۲ شکافته 2۲۰۳ که ۲۸ شکر ۱۰۱۰۱۳۷ شکره ۷۷ شکست ومکست 4۸ شکوخ ۸۰ شکوه ۰۳ شکه +۱٩‏ شکیب ۲٩‏ شکیبا ٩‏ شکیش ۲۲٩‏ شگا ۱ شگال ۳۲۸ شگرف ۲4۰ شلوی ۰۲۱ شلك ۲۰۸ شله +1۲٩‏ شم ۴۱۰۰۲۷۷ شم ۳۹۹ شمان ۰۱۱۳۰۳۸۸ شمانید ۱۲۰ شمد ۱۲۰ شمر ۱۳۱ شمشار :۱۲ شمن ۳۰۰ شمید ۱۲۰۰۱۱۳ شمید» ۰۱۳۰۱۱۳ شنار ۱۲۳ شناو + شنگ ۲۹۹۰۲۹۰۰۱۲۱۲ شنگرف ۲4۶ شنگل ۲۱۲ ۷ شنگینه 4۲۰ شنوشه ۰۱ له ۷۲ شوخ ۸۰ شوخگن ۳۹۰ شوخگیی ۳۹۶ شوه ۱۱۰ شور ٤٤‏ ۱۷۰۱ شوشك ۲۷ شوغ ۲۳۲ شوغا۰ ۳۱ شوق ۲٩‏ شوله 1۷۱۰2۱۲۹ شیار ۱۲۰ شیان ۴۸۰۰۰۲۲ شیانی ۰۲۲ شیب ۲م شیب وتیب ۲۰ شرپور ۱3۰ شیح ۶۲۸ شید ۱۰۰۹ شیدا ۱۰ شیراز 2۳٩۳‏ شیم ۲۸ ص صابوته ۰۰٤‏ صبوزه ۰۱۱ صدا ۲۰ صندل ۳۳۳ ض ضباب ۳۶۳ ح ضرو ۲۸۰ح ط طاق ۲:۰ طبرخون ۳۸۰ طبطاب ٤٤۹‏ طبق ۲4٩‏ | طیید ۱۱5 طراز ۱۸۸ طرخان ۳۸۰ | طرطالیوش ۲۲۰ | طرنگشت ۰۲ | طغرل ۳۳۳ طمغاج‌خان 4۰۰ طورلے ۳۱۰ | غال ۳۷۰۰۳۲۴ | غالولگ ۰۰۳۰۲۷۱ غامی ۰۲۰ غاوش ۲۱۰ غاوشنگ ۲۱۸ غاوشو ۲۱۰ 1۱0۰۶ غراشیده ۰۱۳ غر جه ٤۷٤‏ غر۵ ۴۳۸۰۹۰ غرس :۱۹ غرم ۳۳ غرم ج آب ۰۲۱ غرن ۳۹۲ غرنبه 4٩‏ غرنج ۷۱ غرند ٩۱‏ غرنگ ۲۱۰ غرو ۱۱۱ غرواشه ۷۰: یاسنگ ۲۹۹ غریو 4۱۰ غژب ۲۷ غوغاو ۰ ۲+ غرم Forfa‏ غوید ۱۱۰ سالك ۲۷۰ غشغاو 1۱۰ غفج ۷۰۷۰ غفجی ۰۱۷ ٤۷۹ غفه‎ غلیکی ۳۰۶ of غایه ۳۱۰۲۰۷ غات ۳۶ غاج ۷:۰۱ غایج ۷۲ غلیواج ۸٩۲۰۰۸‏ غلیواژ ۱۸۰ غلیو ٩۳‏ ع غبالا ۰ ۰۱ غمزه ۸۸ غمروات۳۱ ح۰۰۰ غن ۲۷۷۰۳۰۹ غج ۷۲۰۷۱۰۰۳۷۰ غنحار 4 ۱۶۹۰۱۲ غنحال ۴۲۰ غنحموس ۱۷۱ غنحه 4۷۱ غنحه 1۸۰۰1۰۷ غند ٩۳‏ ند 1۳۲۰۰۷ غنغره 45۷ غك ۲۹۰ غنگ ۳۰۱ غنود ۱۰۰ غنوده ۰۱۲ غو 1۱۰ غوته ۳۲: غوره 14۰ غوزه 4۳۰ غوش ۲۱۲ غوشا ۱۲ غوشاه ۱۱۷ غوشای ۰۱۱ غوشت ۱۰ غوشه 1۷۳ غو ۲۸۳ غول۳۳۱۰۳۲۱۰۳۱۰ غولیی ۲۰۳ غیبه ۱۷4 2 غیشه 1۳۱ ف فاز ۱۷۸ فاش ۲۱۳ فاض () ۱۷۱ فافا ۱۸ فام ۰2۷۱ ۲:۷ فامر ۱۰۰ فانه ٤١ ٤‏ فتال ۳۳۶۰۲۳۰۰۳۱۱ فترالے ۲۰۱۰ فترد ۹٤‏ فتم ٣٤٤‏ فدرنگ ۸۱ ح۰ ۲۸۲ فخ >٠۲‏ فخم ۳۳۸ فخه‌ید ۱۱۰ فخی 1۰۲ قر ۱۰4 فرابسته ۱۱۰ فراخا »۱ فرارون ۳۷۸ فراستولے :۲۷