۱۴۰۵ خرداد ۱۷, یکشنبه

داشتم میرفتم‌ بیرون خودم را به کافه ای دعوت کنم، نقل قولی از مرجان ساتراپی خواندم که گفته‌ بود زندگی کردن بعد از شصت سالگی فایده ندارد. راستش نمیدانم واقعن مرجان این حرف را زده یا نه، چونکه فرهنگ‌رایج ایرانی کارش ساختن نقل قول های دروغ است. دستور قرمه سبزی از انیشتن یا طریقت رانندگی از چارلی چاپلین نمونه انهاست. امیدوارم که ساتراپی این حرف را نزده باشد و این یکی هم دروغ باشد. اما به عنوان زنی که بیش از شصت سال زندگی کرده باید بگویم از نظر من زندگی کردن یک حق است. دقیقن به همین خاطر است که بشریت در همه جای دنیا حتی خودش را به خطر می اندازد، فردی یا جمعی، آشکار یا پنهان جدال میکند تا یک دنیای بهتری بسازد که حق داشته باشد بهتر زندگی کند. زندگی آزادانه، با کرامت و‌در رفاه! شخصن به این حرف شوپنهاور اعتقاد دارم. همان اراده معطوف به حیات یا همان ( Will to Live). یک لحظه از خودتان سوال کنید چرا بدن ما طوری برنامه ریزی شده که جلو تپش قلب خودمان یا تنفس خودمان را نمیتوانیم بگیریم؟ چرا؟ ما میتوانیم چشمهایمان را ببندیم که نبینیم. دستمان را بی حرکت نگه داریم. لبهایمان را ببندیم که ننوشیم و نخوریم و خیلی چیزهای دیگر. چرا نمی توانیم جلو کارکرد قلبمان را بگیریم یا جلوی تنفسمان را؟ تپش قلب ما و گوارش و تنفس ما توسط بخشی از مغز کنترل می‌شوند که نیازی به تصمیم‌گیری آگاهانه ما ندارد. این یعنی اینکه بدن ما حتی در زمان خواب، بیهوشی یا غرق شدن در افکار، به حفظ زندگی ادامه می‌دهد.حالا تصور کنید اگر نفس کشیدن یا تپش قلب دست خودمان بود چه میشد؟ با کوچک‌ترین حواس‌پرتی، خواب‌آلودگی یا ناامیدی لحظه‌ای، حیات بشر به خطر می‌افتاد. نسل بشر نابود میشد. طبیعت وجودی ما، این اختیار را از ما گرفته تا از اشتباهات یا احساسات زودگذر ما پیش‌گیری کند.سیستم اضطراری تنفس ما طوری است که حتی اگر تلاش کنیم نفس خود را حبس کنیم، بعد از مدتی میزان دی‌اکسید کربن انچنان در خون بالا می‌رود که افزایش آن، مغز را مجبور می‌کند که یک فرمان سرفه یا دم عمیق اجباری صادر کند. یعنی غریزه بقا و حق زندگی در نهایت حتی بر اراده فردی غلبه می‌کند.بدن ما طوری برنامه‌ریزی شده که به طور سرسختانه‌ای طرفدار زندگی است، حتی زمانی که ذهن ما خسته یا ناامید باشد. به قول سپینوزا یعنی وقتی ما تلاش می‌کنیم حق زندگی را بهتر کنیم، مبارزه کنیم، در واقع داریم با این نیروی اصیل درون بدنمان همسو می‌شویم.اینها را نوشتم که بگویم بویژه در این شرایط که‌زندگی مردم ما در ایران تحت حاکمیت جمهوری اسلامی از یکسو و مصائب ناشی از جنگ از سوی دیگر بسیار دشوارتر از قبل شده است، تلاش ما برای زندگی کردن و حق حیات هم بلاجرم سخت تر و گسترده تر و عمیقتر شده‌است.‌اتفاقن نباید حق زندگی کردن را به دشمن واگذار کرد.‌زندگی را حتی نباید به مرگ واگذار کرد. باید تا اخرین لحظه جنگید. باید به بدن خود در آئینه نگاه کرد و گفت حتی اگر ذهن من خسته باشد، اینجا در وسط این بدن یک نیرویی هست که میخواهد زندگی کند. بگذار زندگی کند. کمکش کن که زندگی کند! از همین رو من معتقدم که رسیدگی و عطف توجه به بدن اتفاقن یکی از استراتژی های کم خرج انسان فقیر، انسان استثمار شده و له شده زیر بار این همه مصیبت است. بدن ما خودش فریاد میزند که او را در موقعیت بهتری قرار بدهیم تا استرس، غم و اندوه و نگرانی بیرونی نتواند مغز ما و قلب ما و اندام ما را به تدریج تخریب کند. بشریت تحرک و‌ورزش را از روی بی حوصلگی و ماجراجویی پیدا نکرده است. درست به قسمی که مغز و عواطف ما دچار حل بحرانهای مختلف بیرونی است، آن نیروی درونی حیات در وجود ما راههای پیدا کرده برای مقابله! برای زندگی کردن. برای تداوم حیات… موسیقی، ورزش، معاشرت های غیر سمی، خندیدن و قبول موجودیت بدنمان در هر سن و سالی و با هر شکل و قیافه ای راهی است که برای تداوم حیات و زندگی انتخاب کرده ایم.